<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/atom10full.xsl" type="text/xsl" media="screen"?><?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css" type="text/css" media="screen"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>Natoor</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/" />
   
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1</id>
   <updated>2008-07-31T20:53:01Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.33</generator>

<link rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/natoor" type="application/atom+xml" /><entry>
   <title>Leaving Las Vegas</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/08/1199.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1199</id>
   
   <published>2008-07-31T20:51:30Z</published>
   <updated>2008-07-31T20:53:01Z</updated>
   
   <summary>اینجا چند هفته‌ای به روز نخواهد شد....</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      اینجا چند هفته‌ای به روز نخواهد شد.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>زندگی دوگانه‌ی ناتور</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/07/1197.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1197</id>
   
   <published>2008-07-29T18:06:05Z</published>
   <updated>2008-07-29T21:09:42Z</updated>
   
   <summary>سروکله زدن با آدم‌هایی که به خاطر چند هزار تومان بیش‌تر دروغ می‌بافند، امضای مهندس ناظر مقیم را پای صورت‌جلسه‌های جعلی شبیه‌سازی می‌کنند، طرح دوستی می‌ریزند، چاپلوسی می‌کنند، خودشان را به نفهمی می‌زنند، نقش مهندس‌های بی‌سواد و کودن را بازی...</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      سروکله زدن با آدم‌هایی که به خاطر چند هزار تومان بیش‌تر دروغ می‌بافند، امضای مهندس ناظر مقیم را پای صورت‌جلسه‌های جعلی شبیه‌سازی می‌کنند، طرح دوستی می‌ریزند، چاپلوسی می‌کنند، خودشان را به نفهمی می‌زنند، نقش مهندس‌های بی‌سواد و کودن را بازی می‌کنند، پیشنهاد رشوه می‌دهند یا اگر بتوانند برایت پرونده‌‌های آن‌چنانی می‌سازند، فرسوده‌ام می‌کند. حالا دیگر مدت‌هاست که از خواندن صفحه‌ی حوادث روزنامه شگفت‌زده‌ نمی‌شوم؛ من هر هفته با نمونه‌های شبیه‌سازی شده اما ارتقا یافته‌ی شخصیت‌های منفی صفحات حوادث زندگی می‌کنم، از قوادهای تحصیل‌کرده و مرفه گرفته تا سارقان حرفه‌ای و فراری‌های خطرناک...
این زندگی دوگانه عاقبت یک روز من را ویران می‌کند.

پی‌نوشت: چهارسال و نیم پیش، روز دفاع از پروژه‌ی سازه‌های بتنی، استاد سخت‌گیر، شیدا اما دوست‌داشتنی آن روزها - می‌گویم «آن‌روزها» چون شنیده‌ام که او هم دیگر آن آدم پنج،شش سال پیش نیست- که استاد جمله‌های غافلگیرکننده و گاه بی‌ربط هم بود رو کرد به جمع و بی‌مقدمه گفت: «باهوش‌تر وقالتاق‌تر و بی‌شرف‌تر از مهندس‌های عمران در جامعه‌ی مهندسی نداریم!» 
حالا می‌فهمم که این جمله هیچ ربطی به دیوانگی‌های گاه و بیگاه‌اش نداشت!

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/07/1193.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1193</id>
   
   <published>2008-07-25T14:44:32Z</published>
   <updated>2008-07-25T14:53:04Z</updated>
   
   <summary>وقتی به هم نزدیک می‌شویم بیش‌تر از هم فاصله می‌گیریم وقتی با هم هستیم بیش‌تر تنهاییم آرام آرام خانه‌ای در ذهن‌مان شکل می‌گیرد. او تنهاست من هم تنهایم و از دودکش خانه اندوه بالا می‌رود دیوارهای گلی نامریی لخت و...</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Solitude" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      وقتی به هم نزدیک می‌شویم
بیش‌تر از هم فاصله می‌گیریم
وقتی با هم هستیم
بیش‌تر تنهاییم
آرام آرام
خانه‌ای در ذهن‌مان شکل می‌گیرد.

او تنهاست
من هم تنهایم
و از دودکش خانه
اندوه بالا می‌رود
دیوارهای گلی نامریی
لخت و عور
به هر طرف که می‌نگریم
به خودمان برمی‌خوریم.

«شعرهای عزیز نسین- مترجم: رسول یونان- نشر مشکی- چاپ دوم ۱۳۸۶»
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شعبه‌ی دیگری ندارد!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/07/1192.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1192</id>
   
   <published>2008-07-25T14:19:01Z</published>
   <updated>2008-07-30T19:19:42Z</updated>
   
   <summary>یکی از رفقا در گوگل‌گردی‌هایش به آدرس وبلاگی رسیده که آن را وبلاگ شخصی پدرام رضایی‌زاده معرفی کرده‌اند! ماجرای مضحک و کم‌اهمیتی است اما وقتی نیمه‌ی محافظه‌کارت فعال می‌شود و مدام توی گوش‌ات از دردسرهای قابل پیش‌بینی می‌خواند، باید بیایی...</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      یکی از رفقا در گوگل‌گردی‌هایش به آدرس وبلاگی رسیده که آن را وبلاگ شخصی پدرام رضایی‌زاده معرفی کرده‌اند! ماجرای مضحک و کم‌اهمیتی است اما وقتی نیمه‌ی محافظه‌کارت فعال می‌شود و مدام توی گوش‌ات از دردسرهای قابل پیش‌بینی می‌خواند، باید بیایی و چیزی بنویسی.
آن‌قدر اینجا راحت هستم و آن‌قدر خواننده‌های اینجا را به شخصی‌نویسی‌ها و چرند و پرندهای گاه و بیگاه‌ام عادت داده‌ام که نیازی به صفحه‌ای دیگر و وبلاگ و سایت دیگری نداشته باشم. امید که خداوند مهربان به بیماران شفای عاجل و به نیازمندان اندکی سلیقه و کمی قدرت انتخاب عطا کناد!
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اورکا...اورکا...!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/07/1190.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1190</id>
   
   <published>2008-07-24T09:14:48Z</published>
   <updated>2008-07-24T10:31:56Z</updated>
   
   <summary> راستش را بخواهید، من تا همین دیروز نمی‌دانستم که چرا راهنمایی و رانندگی به جای برخورد با متخلفان، اجرای قانون و توقیف خودروهایشان، مدام این طرح تعویض پلاک را تمدید می‌کند؛ حالا ولی می‌بینم که بنده‌های خدا خب حق...</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      <![CDATA[<P align=center><img alt="Safar.jpg" src="http://www.natoor.com/photo/Safar.jpg" width="350" height="541" /></P>

راستش را بخواهید، من تا همین دیروز نمی‌دانستم که چرا راهنمایی و رانندگی به جای برخورد با متخلفان، اجرای قانون و توقیف خودروهایشان، مدام این طرح تعویض پلاک را تمدید می‌کند؛ حالا ولی می‌بینم که بنده‌های خدا خب حق دارند...

]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>با خودت چه کار کردی مرد...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/07/1188.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1188</id>
   
   <published>2008-07-18T13:27:25Z</published>
   <updated>2008-07-18T14:25:26Z</updated>
   
   <summary> خسرو شکیبایی مرد، تمام شد، دیگر نیست. خودمان را گول می‌زنیم که چه؟ آخر چرا هیچ‌کس نمی‌فهمد که خاطره‌‌ی آدم‌ها به هیچ‌کاری نمی‌آید، که این خاطرات لعنتی کپی برابر اصل نمی‌شوند، جای خالی آدم‌ها را پر نمی‌کنند، حرف نمی‌زنند،...</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Culture" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      <![CDATA[<P align=center><img alt="Khosrow.jpg" src="http://www.natoor.com/photo/Khosrow.jpg" width="369" height="270" /></P>

خسرو شکیبایی مرد، تمام شد، دیگر نیست. خودمان را گول می‌زنیم که چه؟ آخر چرا هیچ‌کس نمی‌فهمد که خاطره‌‌ی آدم‌ها به هیچ‌کاری نمی‌آید، که این خاطرات لعنتی کپی برابر اصل نمی‌شوند، جای خالی آدم‌ها را پر نمی‌کنند، حرف نمی‌زنند، گریه نمی‌کنند، از پله‌های سن خانه‌ی سینما یا تالار وحدت بالا نمی‌روند، صدای‌شان یگانه نیست و وقتی سرزده از راه می‌رسند وادارمان نمی‌کنند که زمزمه کنیم « با خودت چه کار می‌کنی مرد که این‌قدر تکیده شده‌ای؟»
خسرو شکیبایی رفت، تکرار هم نمی‌شود، باقی‌ همه لاطائلات است و بس...

]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>Sometimes...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/07/1185.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1185</id>
   
   <published>2008-07-16T15:56:28Z</published>
   <updated>2008-07-30T19:20:11Z</updated>
   
   <summary> Sometimes I dream about being a good father and a good husband. And sometimes it feels really close. But then other times it seems silly like it would ruin my whole life. And it's not just a fear of...</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      <![CDATA[<P align=center><img alt="before-sunrise.jpg" src="http://www.natoor.com/photo/before-sunrise.jpg" width="400" height="285" /></P>

<P align=left>Sometimes I dream about being a good father and a good husband. And sometimes it feels really close. But then other times it seems silly like it would ruin my whole life. And it's not just a fear of commitment or that I'm incapable of caring or loving because... I can. It's just that, if I'm totally honest with myself I think I'd rather die knowing that I was really good at something. That I had excelled in some way than that I'd just been in a nice, caring relationship.</P>

<P align=left>(Before Sunrise- Richard Linklater,Kim Krizan)</P>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خانه‌تکانی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/07/1182.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1182</id>
   
   <published>2008-07-14T17:44:01Z</published>
   <updated>2008-07-14T19:10:22Z</updated>
   
   <summary>و گاهی یک لینک نشانه‌ای‌ست از ریاکاری. پی‌نوشت: این ستون سمت راست حالا دوست‌داشتنی‌تر است....</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      و گاهی یک لینک نشانه‌ای‌ست از ریاکاری.

پی‌نوشت: این ستون سمت راست حالا دوست‌داشتنی‌تر است.



      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مرگ‌بازی منتشر می‌شود</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/07/1180.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1180</id>
   
   <published>2008-07-12T13:33:25Z</published>
   <updated>2008-07-19T16:42:46Z</updated>
   
   <summary>بالاخره تمام شد و بعد از هشت ماه انتظار، با حذف چند جمله و کلمه، مجوز مجموعه داستان «مرگ‌بازی» صادر شد. حالا تا این چند ماه بگذرد و نشر چشمه مجموعه را منتشر و پخش کند، «رفقا» می‌توانند خوشحال باشند...</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      <![CDATA[بالاخره تمام شد و بعد از هشت ماه انتظار، با حذف چند جمله و کلمه، مجوز مجموعه داستان «مرگ‌بازی» صادر شد. حالا تا این چند ماه بگذرد و نشر چشمه مجموعه را منتشر و پخش کند، «رفقا» می‌توانند خوشحال باشند و در انتظار سور، «دوستان» و «غریبه‌ها» می‌توانند دستگاه‌های پنبه‌زنی‌شان را از انبار بیرون بیاورند و روغن‌کاری‌شان کنند، آنها که با اینجا و صاحبش مشکل شخصی دارند یا از واکنش‌های احساسی، رفتار و شخصیت من خوششان نمی‌آید هم می توانند منتظر بمانند و دندان تیز کنند. تا اطلاع ثانوی حال من خوب است و همین برایم کافی است...

- <a href="http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=716713">خبر خبرگزاری مهر</a> 

پی‌نوشت: <a href="http://www.khabgard.com/">سید خوابگرد</a> نوشته که ان‌شاءالله یادت نرود. سید جان، تا اینجایش را خواسته و پیش برده، از اینجا به بعدش را هم «ان‌شاءالله» <a href="http://www.natoor.com/2008/06/1167.php">پیش می‌برد</a>.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خواب‌‌های همیشه...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/07/1176.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1176</id>
   
   <published>2008-07-10T13:12:03Z</published>
   <updated>2008-07-10T14:05:28Z</updated>
   
   <summary>نظرگاه عینی است. خودم را می‌بینم که توی جنگل‌ سرگردانم، از چیزی نمی‌ترسم، گم هم نشده‌ام، فقط سرگردانم. پای یکی از درخت‌های بلند، گل بزرگی است با برگ‌های پهن که گل‌برگ‌هایش را جمع کرده و شبیه یک طالبی بزرگ صورتی...</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      <![CDATA[نظرگاه عینی است. خودم را می‌بینم که توی جنگل‌ سرگردانم، از چیزی نمی‌ترسم، گم هم نشده‌ام، فقط سرگردانم. پای یکی از درخت‌های بلند، گل بزرگی است با برگ‌های پهن که گل‌برگ‌هایش را جمع کرده و شبیه یک طالبی بزرگ صورتی شده است. کنارش زانو می‌زنم و صورتم را نزدیک می‌برم. گل‌برگ‌هایش ناگهان باز می‌شوند و چیزهایی شبیه شعله‌های آتش از درون گل به صورتم پرتاب می‌شود. صورتم آتش می‌گیرد، مثل سر و گردنم، اما نه دردی در کار است، نه سوزشی، نه داد و فریادی و نه ترسی. صورتم را با دست‌هایم می‌پوشانم و زانو می‌زنم. زمین می‌لرزد، کوه‌ها و صخره‌ها یکی یکی در افق منفجر می‌شوند و جنگل آتش می‌گیرد. بی‌هوش می‌شوم...
چشم‌هایم را که باز می‌کنم، راوی اول شخص شده است و دوربین نشسته پشت چشم‌هایم. تنها، وسط یک بیایان‌ام، بی‌پستی و بلندی، بی خار و حتی درختی خشکیده. خورشید درست بالای سرم است اما نه گرما آزارم می‌دهد نه تشنگی و خستگی. از سمت چپ صدایی می‌آید. سر که بر می‌گردانم کسی را می‌بینم سوار بر اسب، با جماعتی به دنبالش، همگی سفیدپوش. وقتی به من می‌رسند می‌ایستند و چند لحظه‌ای به من نگاه می‌کنند، قبل از آنکه بخواهند دوباره حرکت کنند یا حرفی بزنند، از خواب بیدار می‌شوم.

پ.ن: گفته بودم که بعضی خواب‌ها را نباید نوشت <a href="http://www.amirmehdi.com/blog/">امیرمهدی</a>، اما احساس کردم حرفم را گذاشته‌ای پای چیز دیگری و ناراحت شده‌ای. این یکی از همان خواب‌هاست که چندسالی است تکرار می‌شود. چیزهای دیگری هم هستند، اما معمولی‌اند و به قول خودت توی خواب‌های همه می‌شود پیدایشان کرد. مخلصیم!]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>فقط بگو...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/07/1175.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1175</id>
   
   <published>2008-07-05T15:54:49Z</published>
   <updated>2008-07-05T16:07:59Z</updated>
   
   <summary>من خسته‌ام خسته از آینه، از آدمی، از آسمان مگر تحمل یک پرنده کوچک خانه‌زاد یک پرنده جامانده از فوج بارا‌ن‌خورده بی‌بازگشت تا کجای آسمان تمام رویاهاست؟ من بریده‌ام بریده مثل باران تنبل عصر آخرین جمعه خرداد بریده مثل شیر...</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Solitude" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      من خسته‌ام
خسته از آینه، از آدمی، از آسمان
مگر تحمل یک پرنده کوچک خانه‌زاد
یک پرنده جامانده از فوج بارا‌ن‌خورده بی‌بازگشت
تا کجای آسمان تمام رویاهاست؟

من بریده‌ام
بریده مثل باران تنبل عصر آخرین جمعه خرداد
بریده مثل شیر ماسیده بر پستان آهوی مضطرب
بریده مثل باد، باد خسته به بن‌بست نشسته‌ دی ماه
بریده مثل تسبیح دوره‌‌ گردی کور بر سنگفرش بی‌چراغ
حالا هی بگو برو خانه چراغ بیاور!
«چراغ ما هم در همین خانه شکسته است»
دروغ می‌گویم؟

هی دوست دانای من
فقط بگو کی وقت رفتن فراخواهد رسید؟

«سیدعلی صالحی»
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/07/1174.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1174</id>
   
   <published>2008-07-05T15:49:30Z</published>
   <updated>2008-07-05T15:52:10Z</updated>
   
   <summary>اما این آسیاب کهنه به نوبت نیست شاید همیشه نوبت ما فرداست... «قیصر امین‌پور»...</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Solitude" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      اما
این آسیاب کهنه به نوبت نیست
شاید همیشه نوبت ما فرداست...

«قیصر امین‌پور»

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>وای به روزی که بگندد نمک</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/07/1173.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1173</id>
   
   <published>2008-07-04T07:29:06Z</published>
   <updated>2008-07-05T16:08:46Z</updated>
   
   <summary>و باز سوال اساسی این است که اگر فیلمنامه‌نویس «مرگ تدریجی یک رویا» کسی جز علیرضا محمودی -روزنامه‌نگار خوش‌نام و همسر مینا اکبری- بود، دوستان روشنفکر، روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس -که متاسفانه یا خوشبختانه میان‌شان داستان‌نویس هم زیاد است و همین...</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Culture" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      <![CDATA[و باز سوال اساسی این است که اگر فیلمنامه‌نویس «مرگ تدریجی یک رویا» کسی جز علیرضا محمودی -روزنامه‌نگار خوش‌نام و همسر مینا اکبری- بود، دوستان روشنفکر، روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس -که متاسفانه یا خوشبختانه میان‌شان داستان‌نویس هم زیاد است و همین چند ماه پیش از لباس زیر نویسندگان یک کار <u>طنز</u> پرچم ساختند- باز هم سکوت می‌کردند؟ ]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آدم بزرگ‌ها دنبال چه هستند؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/07/1171.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1171</id>
   
   <published>2008-07-03T09:41:25Z</published>
   <updated>2008-07-03T10:14:50Z</updated>
   
   <summary>من از سیاست «آدم بزرگ»‌های روزنامه‌ی «کارگزاران» بی‌خبرم، اما با این رویه‌ای که گروه کارگری روزنامه در پیش گرفته، با این یادداشت‌ها و گزارش‌های خاص و پاسخ‌های تند و تیز( اینجا و اینجا را ببینید) به «جوابیه»‌های وزارت کار -...</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Culture" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      <![CDATA[من از سیاست «آدم بزرگ»‌های روزنامه‌ی «کارگزاران» بی‌خبرم، اما با این رویه‌ای که گروه کارگری روزنامه در پیش گرفته، با این یادداشت‌ها و گزارش‌های خاص و پاسخ‌های تند و تیز( <a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?16100">اینجا</a> و <a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?17901">اینجا</a> را ببینید) به «جوابیه»‌های وزارت کار - که ادبیات‌شان بیش‌تر آدم را یاد کل‌کل‌های شفاهی و وبلاگی می‌اندازد و به نظر من جایش، دست‌کم در شرایط فعلی، در روزنامه نیست- هیچ بعید نمی‌دانم که همین روزها دودمان روزنامه به باد برود و تعدادی از دوستان خوبم به بهانه‌ی «سیاه‌نمایی»، «نشر اکاذیب» و «تشویش اذهان عمومی» دوباره بیکار شوند. 
برای من که چند سالی است -کم و بیش- از دور با خط قرمزهای این «آدم بزرگ‌»ها سر و کار دارم، عجیب است که همیشه وقتی نوبت به صفحات فرهنگی و هنری می‌رسد، این خط قرمزها شکل دیگری پیدا می‌کنند، پررنگ‌تر و غیرقابل تغییر می‌شوند و حتی «نام‌ها» را هم در برمی‌گیرند، اما ترک‌تازی صفحات دیگر، شاید چون در جهت منافع حزبی و مقاصد سیاسی است، نادیده گرفته می‌شود. ]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نظر بر این دل سرگشته خراب انداز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2008/06/1167.php" />
   <id>tag:www.natoor.com,2008://1.1167</id>
   
   <published>2008-06-28T14:51:55Z</published>
   <updated>2008-06-28T16:51:44Z</updated>
   
   <summary> إِن يَنصُرْکُمُ اللّهُ فَلاَ غَالِبَ لَکُمْ وَإِن يَخْذُلْکُمْ فَمَن ذَا الَّذِي يَنصُرُکُم مِن بَعْدِهِ... «آل‌عمران- آیه‌ی ۱۶۰»...</summary>
   <author>
      <name />
      
   </author>
         <category term="Solitude" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
      <![CDATA[ إِن يَنصُرْکُمُ اللّهُ فَلاَ غَالِبَ لَکُمْ وَإِن يَخْذُلْکُمْ فَمَن ذَا الَّذِي يَنصُرُکُم مِن بَعْدِهِ...  

«<a href="http://www.dat.ir/?state=quran&s=3&pageid=4">آل‌عمران- آیه‌ی ۱۶۰</a>»]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
