<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atomfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" version="0.3" xml:lang="en">
<title>Natoor</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/" />
<modified>2009-07-06T06:26:18Z</modified>
<tagline />
<id>tag:www.natoor.com,2009://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.33">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2009, pedram</copyright>
<link rel="start" href="http://feeds.feedburner.com/natoor" type="application/atom+xml" /><entry>
<title>رستگاری در کهف</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/07/1583.php" />
<modified>2009-07-06T06:26:18Z</modified>
<issued>2009-07-06T05:57:00Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1583</id>
<created>2009-07-06T05:57:00Z</created>
<summary type="text/plain">إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا زمانی را به خاطر بياور که آن جوانان به غار پناه بردند، و گفتند: پروردگار! ما را از سوی خودت رحمتی عطا کن، و...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><strong>إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا</strong><br />
زمانی را به خاطر بياور که آن جوانان به غار پناه بردند، و گفتند: پروردگار! ما را از سوی خودت رحمتی عطا کن، و راهِ نجاتی برای ما فراهم ساز!</p>

<p>«سوره‌ی کهف- آیه‌ی 10»</p>

<p>اینجا مدتی به روز نمی‌شود.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>از دفتر خاطرات یک دیکتاتور</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/07/1579.php" />
<modified>2009-07-05T16:56:20Z</modified>
<issued>2009-07-05T15:32:11Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1579</id>
<created>2009-07-05T15:32:11Z</created>
<summary type="text/plain">مردم دو دسته‌اند، یا گول می‌خورند یا گلوله... پی‌نوشت: خدا را صدهزار بار شکر که در ایران امروز، دیکتاتور نداریم....</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p>مردم دو دسته‌اند، یا گول می‌خورند یا گلوله...</p>

<p><br />
پی‌نوشت: خدا را صدهزار بار شکر که در ایران امروز، دیکتاتور نداریم.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>اتاق آبی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/07/1578.php" />
<modified>2009-07-03T19:26:09Z</modified>
<issued>2009-07-03T18:14:07Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1578</id>
<created>2009-07-03T18:14:07Z</created>
<summary type="text/plain">و از نشانه‌های خودآزاری لابد یکی هم این است که نشستن در خانه و گوش سپردن به «اتاق آبی» را ترجیح بدهی به یک مهمانی پر شر و شور. در کناری از خانه‌ی ما/ اتاقی است سرد و آبی تخت...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p>و از نشانه‌های خودآزاری لابد یکی هم این است که نشستن در خانه و گوش سپردن به «اتاق آبی» را ترجیح بدهی به یک مهمانی پر شر و شور.</p>

<p>در کناری از خانه‌ی ما/ اتاقی است سرد و آبی <br />
تخت و گیتار کهنه‌ی من/ عکس یک زن به دیواری  <br />
زنی زیباروی و خندان/ یار من بود او دورانی <br />
کنون من ماندم و من/ گیتاری و سیگار و تنهایی <br />
عشق من رفت به تن خاک/ طعم شب نیست جز بیداری <br />
ای عکس خندان بشنو از من/ خواهم‌ات دید روزگاری <br />
دیگرم نیست نای ماندن/ پایان آواز، آغاز رفتن <br />
چاقویی پنهان ته گنجه/ دستهای سردم/ رگهای سبزم...</p>

<p>- اتاق آبی را می‌توانید از <a href="http://www.4shared.com/file/102927284/58290514/The_Ways_-_Otaghe_abi.html">اینجا</a> دانلود کنید.<br />
- <a href="http://www.thewaysband.com/">این</a> هم سایت گروه The Ways .</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>آرزوهای بزرگ</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/07/1577.php" />
<modified>2009-07-03T06:37:02Z</modified>
<issued>2009-07-02T05:20:17Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1577</id>
<created>2009-07-02T05:20:17Z</created>
<summary type="text/plain">اینکه دوست داشته باشی کلماتت را درست بخوانند، انتظار بزرگی نیست، هست؟ پس چرا -این روزها- این‌قدر دست‌نیافتنی و محال به نظر می‌رسد؟ پی‌نوشت: عصبانی‌ام و مثل همیشه اینجا و آدم‌های اطرافم تاوانش را پس می‌دهند....</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p>اینکه دوست داشته باشی کلماتت را درست بخوانند، انتظار بزرگی نیست، هست؟ پس چرا -این روزها- این‌قدر دست‌نیافتنی و محال به نظر می‌رسد؟</p>

<p>پی‌نوشت: عصبانی‌ام و مثل همیشه اینجا و آدم‌های اطرافم تاوانش را پس می‌دهند.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>دیوانگی و چیزهای دیگر</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/06/1571.php" />
<modified>2009-06-27T19:32:59Z</modified>
<issued>2009-06-27T19:04:58Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1571</id>
<created>2009-06-27T19:04:58Z</created>
<summary type="text/plain"> شقیقه‌های آینه سفید شدند خنزرپنزری‌های عالم، یک داستان تازه در بساطتان نیست؟ کمی عین، اندکی شین یا چند قاف حتی؟ «تابستان 88»...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Solitude</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
شقیقه‌های آینه سفید شدند <br />
خنزرپنزری‌های عالم،<br />
یک داستان تازه در بساطتان نیست؟ <br />
کمی عین، <br />
اندکی شین یا <br />
چند قاف حتی؟</p>

<p>«تابستان 88»</p>

<p><br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>من از فصل برداشت می‌ترسم آقای جعفری...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/06/1565.php" />
<modified>2009-06-27T15:25:44Z</modified>
<issued>2009-06-25T17:09:10Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1565</id>
<created>2009-06-25T17:09:10Z</created>
<summary type="text/plain">من آدم محافظه‌کار یا توصیه‌پذیری نیستم، برای همین است که گاهی بعضی از دوستانم را می‌رنجانم و متهم می‌شوم به نادیده گرفتن پیشنهادهای دلسوزانه‌ی آن‌ها. مثلا مطمئن هستم که بعد از انتشار همین یادداشت، چند نفری با من تماس خواهند...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Criticism</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p>من آدم محافظه‌کار یا توصیه‌پذیری نیستم، برای همین است که گاهی بعضی از دوستانم را می‌رنجانم و متهم می‌شوم به نادیده گرفتن پیشنهادهای دلسوزانه‌ی آن‌ها. مثلا مطمئن هستم که بعد از انتشار همین یادداشت، چند نفری با من تماس خواهند گرفت و گله خواهند کرد که «چرا  جواب <a href="http://www.goftamgoft.com/note.php?item_id=565">یادداشت‌اش</a> را دادی و در دام آدمی افتادی که محتاج توجه دیگران است  و کمکش کردی تا به هدفش برسد» (گمان می‌کنم خودتان هم بدانید، یا همان «دوستانی» که لینک‌های مرتبط را جمع می‌کنند و برایتان می‌فرستند، به شما رسانده باشند که آنچه در دنیای واقعی درباره‌ی شما گفته می‌شود هیچ شباهتی به جمله‌ی بالا ندارد و آن‌چه من نقل کرده‌ام مودبانه‌ترین و محال‌ترین شکل جملاتی است که درباره‌ی شما گفته می‌شود و البته که همه‌ی این‌ها برای شما «هیچ» است). من آدم محافظه‌کاری نیستم آقای جعفری اما سعی می‌کنم –بله، سعی می‌کنم- تا آن‌جا که ممکن است، به اخلاق و اصولش وفادار بمانم. گمان می‌کنم شما هم چنین آدمی باشید و دست‌کم مرزهای اخلاق را بشناسید؛ هنوز فراموش نکرده‌ام در اوج برنامه‌های تبلیغاتی نامزدها و پخش مناظره‌ها، وقتی حس کردید اس.ام.اس‌هایتان آزارم می‌دهد، عذرخواهی کردید و دیگر چیزی در مدح آقای احمدی‌نژاد و رد دیگران نفرستادید؛ همین‌هاست که امیدوارم می‌کند و خط می‌کشد بر بی‌حاصل شمردن این نامه‌نگاری.<br />
 ما سال گذشته در یکی از کافه‌های مشهد چندساعتی با هم گپ زدیم، من به خاطر دفاع از کتاب شما مفتخر شده بودم به کلمات و ترکیب‌هایی چون «وزغ برکه» و «منتقد بی‌سواد و نادان» و شما دنبال رکوردشکنی بودید و پایین کشیدن کتاب رضا امیرخانی و- به قول خودتان- حامیان دولتی‌اش. بیش‌تر از ادبیات از سیاست حرف زدیم که شما عاشقش هستید و من –متاسفانه- دچارش. از شوروی سابق گفتیم و گورباچف و یلتسین، از آرژانتین حرف زدیم و حرکتش به سوی دموکراسی، از آلمان نازی و –اگر اشتباه نکنم- از شیلی و پینوشه و آلنده. از شباهت‌هایشان با ایران امروز رسیدیم به تفاوت‌هایشان، درباره‌ی نقش رهبری در ایران امروز هم حرف زدیم و حمایت ایشان از آقای احمدی‌نژاد. بحث داغی بود، آن قدر که نفهمیدیم چطور چهارساعت گذشت، اما سرانجامی نداشت – البته اگر سرانجام را با تفاهم یکی بگیریم؛ شما ریشه‌های ایدئولوژیک ماجرا را نمی‌خواستید ببینید و من نمی‌توانستم بی‌توجه به نقش مذهب و رهبران دینی در ایران و پیوندهای عمیق آقای احمدی‌نژاد با آیت‌الله مصباح یزدی، ایران امروز را مدلی از آنچه در شوروی سابق گذشت بدانم. شما نظرتان را درباره‌ی سرانجام این قصه و رابطه‌ی مقام رهبری با آقای احمدی‌نژاد و –به قول خودتان- نظامیان دانشگاهی گفتید – که اگر صلاح می‌دانستید دیگران هم از آن مطلع شوند حتما در این چند ماه منتشرش می‌کردید و من هم به حکم اخلاق چیزی از آن نمی‌نویسم- و من هم با آن مخالفت کردم. همین جا بحث تمام شد، هردو فهمیدیم که اینجا دیگر نقطه‌ی مشترکی وجود ندارد و دیگر ادامه‌اش ندادیم. بعد از آن، من با هیچ‌کس درباره‌ی آنچه در آن چهارساعت گفته شد حرف نزدم، فقط یادداشت کوتاهی نوشتم در وبلاگم و <a href="http://www.natoor.com/2008/09/1273.php">درحاشیه‌ی آدمی به اسم فرهاد جعفری</a>، که بیش‌تر لعن و نفرین و نیش و کنایه برایم ساخت، و یادم ماند که فرهاد جعفری به آنچه می‌گوید اعتقاد دارد- اما اشتباه می‌کردم انگار.<br />
شما اما چه کار می‌کنید آقای جعفری؟ امروز سرمست از رد کردن چاپ بیست و چهارم و آنچه در انتخابات گذشت، حریف می‌طلبید و تحقیر می‌کنید و نیش و کنایه می‌زنید – که از «رای من را پس بده» رسیده‌اند به «کافه پیانو‌ام را پس می‌دهم»- و من و امثال من را –فقط به این خاطر که کتاب شما را برای نشر چشمه پس فرستاده‌ایم- با اقتدارگرایان مقایسه می‌کنید؟ کارنامه‌ی من مشخص است آقای جعفری، من نه اهل پرونده‌سازی بوده‌ام و نه عقده‌گشایی‌های شفاهی، هرجا حرفی داشته‌ام، نوشته‌ام و به قول آن‌که سنگش را به سینه می‌زنید، اسنادش هم موجود است. پرونده و گذشته‌ی همه‌ی ما روشن است، هم ما و هم شما. حالا شما من و امثال من را با اقتدارگرایان مقایسه می‌کنید؟ آقای جعفری در این مدت کسی سایت شما را هک کرده؟ کسی به خانه‌تان ریخته و شما را بازداشت کرده؟ ساعت دوازده شب آمده‌اند خانه‌تان و بی‌هیچ توضیحی شما را با خودشان برده‌اند به ناکجاآباد و تا چهار صبح سوال پرسیده‌اند و تحقیرتان کرده‌اند؟ کسی برای خودتان یا کتابتان پاپوش درست کرده و پرونده ساخته؟ مجوز کتابتان را باطل کرده‌اند یا مجوز رمان تازه‌تان را گرو نگه داشته‌اند؟ ما شبیه اقتدارگرایان هستیم؟ فقط به این خاطر که خواسته‌ایم کتاب‌های کتاب‌خانه‌مان را دست‌چین کنیم؟ <br />
آقای جعفری، شما «نویسنده»‌ی خوبی هستید، همه‌ی آن‌ها که اندکی انصاف دارند و داستان‌های کوتاه شما را هم خوانده‌اند این را خوب می‌دانند؛ من هنوز هم از کافه پیانوی شما دفاع می‌کنم و آن‌قدر بالا و پایین دیده‌ام در این بیست و نه سال که افسارم را نسپارم به احساسات و حاصل کار یک «نویسنده» را به خاطر عقایدش نفی کنم.شما حق دارید بنویسید و منتشر کنید، کسی منکر این حق شما نشده، جای کتاب شما اما در کتاب‌خانه‌ی من نیست، همان طور که جای فیلم‌های مسعود ده‌نمکی در خانه‌ی من نیست؛ حالا می‌خواهید میلیاردی شوید یا جهانی، برای من فرقی نمی‌کند. آدمی که روح من را خراش می‌دهد، در خانه‌ی من جایی ندارد، گیرم چوب و چماق و پنجه بوکسش را سال‌ها پیش کنار گذاشته باشد.<br />
سرمست باشید آقای جعفری، بخندید، به ریش من، به ریش ما، به همه‌ی این در نگاه شما و هم فکرانتان «اقلیت»، به «غبار»، به «آشوب‌گر»، به «عامل دشمن»، به کتاب‌ها و فیلم‌ها و زندگی‌هایی که بعد از این تباه می‌شوند و پشت دیوار «اقتدارگرایی» می‌مانند؛ اما یادتان باشد آقای جعفری، بعضی زخم‌ها هرگز خوب نمی‌شوند، این تحقیرها، این گازهای اشک‌آور، این چوب و چماق‌ها، این بازداشت‌ها و بازجویی‌ها، این مرگ‌های ناگهانی و «بی‌دلیل» فقط زخم نمی‌زنند به تن، روح را هم می‌درند و تخم کینه می‌کارند و نفرت تقسیم می‌کنند؛ من از فصل برداشت می‌ترسم آقای جعفری...این تازه اول قصه است!<br />
من، پدرام رضایی‌زاده، نویسنده‌ی مجموعه داستان «مرگ‌بازی» چهارشنبه‌ی گذشته کتاب شما را برای نشر چشمه پس فرستاده‌ام آقای جعفری. آن «احتمالا»ای که در یادداشت‌تان پیش از اسم من گذاشته‌اید اضافی است. من هنوز به اخلاق وفادارم و برای زندگی خودم اصولی دارم؛ همین پایبندی به اصول‌ است که اجازه نمی‌دهد کتاب شما را در کتاب‌خانه‌ام بگذارم.<br />
باقی بقای شما و دوستداران و «دوستان»تان</p>

<p><br />
مرتبط:<br />
- <a href="http://pupu.blogfa.com/post-121.aspx">شما پخته‌های دهه‌ی چهل...</a> (امیررضا مافی)<br />
- <a href="http://behnazmim.blogfa.com/post-113.aspx">این روزها خیانت در امانت می کنند٬ شما اما خیانت در مخاطب کردید.</a> (من: بهناز میم)<br />
- <a href="http://arashshafai.persianblog.ir/post/158/">نامه‌ای به دوست سابقم فرهاد جعفری</a> (آرش شفاعی)<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>بازگشت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/06/1562.php" />
<modified>2009-06-24T18:17:27Z</modified>
<issued>2009-06-24T18:04:08Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1562</id>
<created>2009-06-24T18:04:08Z</created>
<summary type="text/plain">باید یک جایی برگشت به زندگی؛ نه، قرار نیست چیزی را فراموش کنیم، قرار نیست ببخشیم، اما نباید فرسوده شد، برید و از پا افتاد. «درباره‌ی الی...» به نظرم می‌تواند نقطه‌ی عطف این روزهایمان باشد، یک مکث کوتاه برای کنار...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p>باید یک جایی برگشت به زندگی؛ نه، قرار نیست چیزی را فراموش کنیم، قرار نیست ببخشیم، اما نباید فرسوده شد، برید و از پا افتاد. «درباره‌ی الی...» به نظرم می‌تواند نقطه‌ی عطف این روزهایمان باشد، یک مکث کوتاه برای کنار هم بودن و فیلم دیدن، فرصتی برای نفس گرفتن شناگری که نمی‌خواهد از نفس بیفتد. بیایید قرار بگذاریم، گروهی برویم دیدن «درباره‌ی الی...»، فیلم تلخی است، اما ما باید نفس بکشیم، یک نفس عمیق...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>خرده ریز خاطره‌ها</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/06/1556.php" />
<modified>2009-06-22T18:32:50Z</modified>
<issued>2009-06-22T18:11:13Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1556</id>
<created>2009-06-22T18:11:13Z</created>
<summary type="text/plain">هنوز هم باشکوه‌ترین رویای من قدم زدن در چمن‌زارهایی است که اسب‌ها و گوسفندها و آدمیان به یک اندازه از آن شاد می‌شوند برای تو پیغام فرستادم: با کمی پول انبوهی سیگار و نوشیدنی و چند تکه لباس گرم خودت...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Poem</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p>هنوز هم<br />
باشکوه‌ترین رویای من<br />
قدم زدن در چمن‌زارهایی است<br />
که اسب‌ها و گوسفندها و آدمیان<br />
به یک اندازه از آن شاد می‌شوند</p>

<p>برای تو پیغام فرستادم:<br />
با کمی پول<br />
انبوهی سیگار و نوشیدنی<br />
و چند تکه لباس گرم<br />
خودت را به من برسان<br />
تا خودمان را از اردیبهشت خفه کنیم</p>

<p>تو با کارنامه‌ای درخشان<br />
خرداد را پشت سر گذاشتی<br />
من، اردیبهشت را نفله کردم<br />
و حالا، هردومان پیر شده‌ایم<br />
و حواسمان هست که قرص‌هامان را به موقع بخوریم.</p>

<p>«حافظ موسوی- خرده ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه- نشر آهنگ دیگر»</p>

<p>پی‌نوشت: پناه خوبی است شعر، وقتی گریزی از ناگفتن نیست!</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>این روزها</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/06/1554.php" />
<modified>2009-06-20T17:58:06Z</modified>
<issued>2009-06-20T17:43:27Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1554</id>
<created>2009-06-20T17:43:27Z</created>
<summary type="text/plain">چهره‌ها را خوب به خاطر بسپارید، کلمات را هم، یک روز به کارمان می‌آید... پی‌نوشت: وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ. و مژده ده شکیبان را، همان كسانى كه چون مصيبتى به آنان برسد...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p>چهره‌ها را خوب به خاطر بسپارید، کلمات را هم، یک روز به کارمان می‌آید...</p>

<p>پی‌نوشت: <br />
<strong>وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ</strong>.</p>

<p>و مژده ده شکیبان را، همان كسانى كه چون مصيبتى به آنان برسد مى‏گويند ما از آن خدا هستيم و به سوى او باز مى‏گرديم.</p>

<p>«سوره‌ی بقره- آیات 155 و 156»</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>این پایان قصه است...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/06/1552.php" />
<modified>2009-06-19T11:31:27Z</modified>
<issued>2009-06-19T11:23:10Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1552</id>
<created>2009-06-19T11:23:10Z</created>
<summary type="text/plain">إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا... کسانی هستند که فرشتگان جانشان را می‌ستانند در حالی که بر خویشتن ستم کرده بودند. از آنها می‌پرسند:...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><strong>إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا...</strong></p>

<p>کسانی هستند که فرشتگان جانشان را می‌ستانند در حالی که بر خویشتن ستم کرده بودند. از آنها می‌پرسند: در چه کاری بودید؟ گویند: ما در روی زمین ِ مردمی بودیم زبون‌گشته. فرشتگان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن مهاجرت کنید؟</p>

<p>«سوره‌ی نساء- آیه‌ی 97»</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سخن این است</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/06/1550.php" />
<modified>2009-06-18T17:07:40Z</modified>
<issued>2009-06-18T17:03:04Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1550</id>
<created>2009-06-18T17:03:04Z</created>
<summary type="text/plain">در آستانه‌ی نور ایستاده‌ام دستانم گرسنه، دنیا زیبا چشمانم همه‌ی درختان را نمی‌بینند درختان زیبا، درختان سبز جاده‌ای از آفتاب از میان تمشک‌ها می‌گذرد من پشت پنجره‌ای در بیمارستان زندان بوی دواها را نمی‌شنوم آلاله‌ها در شکوفه و سخن این...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Poem</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p>در آستانه‌ی نور ایستاده‌ام<br />
دستانم گرسنه، دنیا زیبا<br />
چشمانم همه‌ی درختان را نمی‌بینند<br />
درختان زیبا، درختان سبز<br />
جاده‌ای از آفتاب از میان تمشک‌ها می‌گذرد<br />
من پشت پنجره‌ای در بیمارستان زندان<br />
بوی دواها را نمی‌شنوم<br />
آلاله‌ها در شکوفه<br />
و سخن این است:<br />
بحث بر سر زندانی شدن نیست<br />
سخن بر تسلیم نشدن است.</p>

<p>«ناظم حکمت- تو را دوست دارم چون نان و نمک- ترجمه‌ی احمد پوری»<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>جمهوری اسلامی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/06/1549.php" />
<modified>2009-06-18T11:32:14Z</modified>
<issued>2009-06-18T10:37:05Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1549</id>
<created>2009-06-18T10:37:05Z</created>
<summary type="text/plain">کی فکر می‌کرد یک روز توی شهرها و خیابان‌ها و کوچه‌های این کشور، مردمی که تنها دنبال حفظ «جمهوری اسلامی» هستند، کتک بخورند و کشته شوند؟...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p>کی فکر می‌کرد یک روز توی شهرها و خیابان‌ها و کوچه‌های این کشور، مردمی که تنها دنبال حفظ «جمهوری اسلامی» هستند، کتک بخورند و کشته شوند؟</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>آخر داستان را چه کسی می‌داند؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/06/1546.php" />
<modified>2009-06-17T20:40:30Z</modified>
<issued>2009-06-17T20:23:17Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1546</id>
<created>2009-06-17T20:23:17Z</created>
<summary type="text/plain">به نظرم همین روزهاست که داستان تمام شود. دلیلش؟ شاید یکی از این دو: 1. نبود سازماندهی، مدیریت و هماهنگی مناسب و سپردن افسار کار به چند جوان بی‌نام و نشان و بی تجربه. 2. خسته شدن مردم از راه‌پیمایی‌های...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p>به نظرم همین روزهاست که داستان تمام شود. دلیلش؟ شاید یکی از این دو:<br />
1. نبود سازماندهی، مدیریت و هماهنگی مناسب و سپردن افسار کار به چند جوان بی‌نام و نشان و بی تجربه.<br />
2. خسته شدن مردم از راه‌پیمایی‌های بی‌وقفه و فرسایشی.</p>

<p>پی‌نوشت: حالا، طولانی شدن بررسی شکایت نامزدها به ضرر چه کسی است؟</p>

<p></p>

<p><br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>در تجمع آرام امروز اتفاق افتاد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/06/1542.php" />
<modified>2009-06-16T20:22:30Z</modified>
<issued>2009-06-16T19:44:50Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1542</id>
<created>2009-06-16T19:44:50Z</created>
<summary type="text/plain">1. مردم تازه داشتند در میدان ونک جمع می‌شدند و گروه‌های پراکنده اطراف میدان هنوز یکی نشده بودند که چند نفر با چوب و پنجه بوکس به مردم حمله کردند. فکر می‌کنید ماموران نیروی انتظامی چه کار کردند؟ دخالت کردند...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p>1. مردم تازه داشتند در میدان ونک جمع می‌شدند و گروه‌های پراکنده اطراف میدان هنوز یکی نشده بودند که چند نفر با چوب و پنجه بوکس به مردم حمله کردند. فکر می‌کنید ماموران نیروی انتظامی چه کار کردند؟ دخالت کردند در ماجرا و چند نفر را بازداشت کردند؛ البته نه از مردم، از آن‌ها که چوب و پنجه بوکس داشتند...<br />
2. یکی دو ساعت بعد فائزه هاشمی به میان مردمی که در خیابان ولیعصر و مقابل اداره‌ی رادیو نشسته بودند آمد و چند دقیقه‌ای برای مردم حرف زد. گفت که باید آرامش داشت و از کارهای تند پرهیز کرد، چند نفر هم شعار دادند «هاشمی، هاشمی، سکوت کنی خائنی». خیابان ولیعصر دوباره سبز شده بود، از میدان ونک تا تجریش را مطمئنم، باقی‌اش بر گردن راویان اخبار.</p>

<p>پی‌نوشت: این روزها تجربه‌های شگفت‌انگیز کم نداشته‌ام و کم نداشته‌ایم، فکر می‌کنم داریم به آخر دنیا نزدیک می‌شویم. خدا به همه‌ی ما رحم کند؛ همه‌ی ما که این روزها بیش‌تر از همیشه کنار هم هستیم، اما وقتی به خانه بر می‌گردیم، تنهاتر از همیشه‌ایم. کسی می‌داند با این بغض لعنتی چه باید کرد؟</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>حق این مردم گلوله نیست...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2009/06/1540.php" />
<modified>2009-06-15T20:55:21Z</modified>
<issued>2009-06-15T20:14:01Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2009://1.1540</id>
<created>2009-06-15T20:14:01Z</created>
<summary type="text/plain">ساختمان کوچکی است در ضلع شمالی میدان آزادی. نمی‌دانم پایگاه بسیج است یا کلانتری، اما لباس آدم‌هایی که از پشت بام آن ساختمان کوچک به مردم شلیک می‌کردند به ماموران نیروی انتظامی شبیه نبود. برنامه تمام شده بود، آرام و...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p>ساختمان کوچکی است در ضلع شمالی میدان آزادی. نمی‌دانم پایگاه بسیج است یا کلانتری، اما لباس آدم‌هایی که از پشت بام آن ساختمان کوچک به مردم شلیک می‌کردند به ماموران نیروی انتظامی شبیه نبود. برنامه تمام شده بود، آرام و مسالمت‌آمیز، آدم‌ها جمع شده بودند، اول با سکوت و بعد با شعارهایشان ثابت کرده بودند که قرار نیست از خیر سوال‌های بی‌پاسخ‌شان بگذرند اما دنبال آشوب هم نیستند. خسته بودند، اما خوشحال از این کنار هم بودن، از این حضور در جمعی میلیونی. نمی‌دانم چه کسی شروع کرد، اما وقتی من رسیدم، صدای شلیک گلوله می‌آمد. تیرها مشقی بودند یا تیر هوایی می‌زدند را نمی‌دانم، چند نفری جوانی کردند و رفتند جلو، شعار دادند، فرمانده آن ساختمان می‌توانست با کمی تدبیر بیش‌تر ماجرا را تمام کند، اما گلوله‌های بعدی نه مشقی بودند و نه آسمان را شکافتند؛ با چشم‌های خودم دیدم که دو نفر زخمی شدند و افتادند زمین. سنگ‌پراکنی شروع شد، از معرکه بیرون آمدم، از ترس همان گلوله‌ها، چند ساعت بعد از دو نفر از دوستانم شنیدم که هشت نفر در آن ماجرا زخمی شده‌اند.<br />
من تا به حال به ایرانی بودنم افتخار نکرده بودم، امروز اما، با دیدن این موج، با قدم زدن کنار آدم‌هایی که نمی‌شناسی‌شان اما دوستشان داری، حسی تازه‌ای را تجربه کردم، حسی که حتی در راه‌پیمایی هفته‌ی گذشته‌ی انقلاب تا آزادی هم سراغم نیامده بود. امروز می‌توانست بهترین روز من باشد، اما نشد. نبود مدیری که شور و هیجان بی‌اندازه‌ی چند جوان بی‌تجربه را کنترل کند و نبود تدبیری که از شلیک مستقیم به مردم جلوگیری کند. کسی به دنبال انقلاب نیست، کسی به دنبال سرنگونی نظام هم نیست، آدم‌هایی که من دیده‌ام در این چند روز تنها نگرانند از اینکه مبادا بازی خورده باشند، نگران جمهوریت یک نظام‌اند و خیلی‌هایشان نگران اسلامیت آن نظام هم. گمان نمی‌کنم حق این آدم‌ها گلوله باشد...</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>
