<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715</atom:id><lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 10:20:22 +0000</lastBuildDate><title>نوای زندگی</title><description /><link>http://navanevesht.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (نوا)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>122</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/navanevesht" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-8691915327779892068</guid><pubDate>Tue, 27 Oct 2009 08:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-27T09:46:16.285+01:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;این روزها خیلی گرفتاریم، آخر این هفته اسباب کشی داریم. تصمیم گرفتیم یک کارهایی رو تو خونه جدید خودمون انجام بدیم و به این ترتیب یک ماراتن تمام نشدنی رو شروع کردیم. یعنی ما فکر می کردیم این چند تا خورده کاری که چیزی نیست اما زهی خیال باطل. پریشب ال می گفت دچار خستگی مفرط شدم. خوبیش اینه که خودمون یک نقطه پایان براش آخر این هفته گذاشتیم و این معنیش این نیست که کارها تموم می شن فقط مجبوریم اولویتها رو تموم کنیم. کلی کارها رو هم به مرور زمان حذف کردیم و من همش یاد شعر شیر بی یال و دم و اشکم .... می افتادم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;فعلن فرق یکشنبه ها با بقیه روز ها برامون در اینه که کارهای بی سر و صدا رو باید انجام بدیم اینم خودش یک جور تعطیلیه دیگه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از پارسال همین موقع تا الان اتفاقهای خوب و یک اتفاق خیلی بد برامون افتاده که هیچ وقت نمی تونستم پیش بینیشون کنم. اون اتفاق بد رو ما انتخاب نکردیم اصلن گاهی حس می کنم مثل یک تو دهنی بود که زندگی جلوی پام گذاشت تا نشونم بده این من نیستم که زندگیم رو کنترل می کنم. اما اونچه که بعدش گذشت و تلاش من برای برگشتن به روال زندگیم ،حتی پربارتر از قبل ،برخوردم با این قضیه بود. هفته پیش که از مشاورم نوبت داشتم و طبق معمول از حال و روزم گفتم از ترسهایی که پشت سر گذاشتمشون، نگاهی به یادداشتهاش کرد و گفت الان سه ماه از اولین باری که پیشم اومدی گذشته و تو این مدت اینقدر تغییر کردی. بهم گفت الان که صورت و چشمهات رو می بینم و صدات رو می شنوم مطمئنم که می تونی با ترسهای دیگه ات هم کنار بیایی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ازم پرسید که بازهم می خوام برم پیشش یا نه. تصمیم گرفتم باز هم برم یکی اینکه هر بار که می رم حس می کنم نسبت به دفعه قبل پیشرفت کردم و یکی دیگه هم به خاطر توصیه های خوبش اونجاهایی که من گرههای فکری قدیمی دارم. این دفعه انقدر حرفهای خوبی راجع به لذت بردن از زندگی زد که من به عمرم به ذهنم خطور نکرده بود به مسایل اینجوری نگاه کنم. یکبار فرصت بشه اینجا راجع بهش می نویسم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;باید فرصت کنم بقیه قصه ای که پست قبلی شروع کردم رو بنویسم. اما یک مقداری طول می کشه تا وقتش پیدا بشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-8691915327779892068?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/eochvw9LPt4" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/eochvw9LPt4/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/10/blog-post_27.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-1146864190483339210</guid><pubDate>Tue, 13 Oct 2009 19:44:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-13T21:45:59.275+02:00</atom:updated><title>از گذشته ها ۱</title><description>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند سال پیش قبل از اینکه تصمیم بگیرم بیام یک جورایی حس می کردم به بن بست رسیدم. درسم تموم شده بود و چند سالی بود تو یک شرکتی کار می کردم که تنها حسنش این بود که محیطش دوستانه بود اما از نظر درآمد و آینده کاری هیچ آینده ای نداشت و من فکر می کردم بعدش چی؟ دوستام یکی یکی ازدواج می کردن حالا چه خوب چه بد و جامعه بطور نامحسوس به آدم فشار می آورد. بیست و پنج سال که رد شد هر چی هم که انکارش می کردم بیشتر احساس فشار می کردم. از سیستم خواستگار اومدن متنفر بودم اما انگار چاره دیگه ای نبود. ولی هر بار بعد از چنین مراسم مسخره ای حالم بیشتر بد می شد. تا اینکه یک زمانی احساس کردم دیگه تحمل موندن رو ندارم. به نظرم می اومد هیچ آینده ای وجود نداره. هر روز صبح که از پله های شرکت بالا می رفتم به خودم می گفتم یعنی تا کی باید هر روز صبح از این پله ها بالا برم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;برای من تصمیم اومدن خیلی بزرگ و دست نیافتنی بود. من که حتی دانشگاهم هم تو شهر خودمون بود و هیچ وقت از خونه دور نبودم. به عمرم حتی دوبی هم نرفته بودم اما احساس نا امیدیم اونقدر زیاد بود که دیگه به سختیش فکر نمی کردم. یک جورایی هم انقدر برام دور از دسترس بود که فکر می کردم اصلن برام جور نمی شه. تو مراحل اول فقط می خواستم این کارو انجام بدم و به بعدش فکر نمی کردم. مامان بابام هم در تمام مراحل کمکم کردن. اولین جوابی که خیلی هم روش حساب کرده بودم منفی بود. خیلی برام سنگین بود. تا قبل از من کسان دیگه ای که از دانشکده خودمون با شرایط مشابه من اقدام کرده بودن پذیرش گرفته بودن اما نوبت من که شده بود درها بسته شده بود. چند روزی غصه خوردم اما بعدش دوباره شروع کردم خیلی بیشتر از قبل تلاش کردم. تو کشورهای دیگه غیر از آلمان هم شروع کردم به گشتن رفتم ده سری ترجمه از مدارکم رو برای شروع گرفتم. هر وقت سر کار یا کلاس زبان نبودم تو سایت دانشگاهها می گشتم. یک لیست بلند بالا درست کرده بودم و دانشگاهها رو به ترتیب ددلاینشون تو اون لیست گذاشته بودم. من می خواستم هر جور شده بیام.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد.....&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-1146864190483339210?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/LjYwO2_vpPo" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/LjYwO2_vpPo/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/10/blog-post_13.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-2072664562916221976</guid><pubDate>Sun, 11 Oct 2009 10:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-11T12:21:55.114+02:00</atom:updated><title>تحصیل در آلمان ۴</title><description>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک نکته می خواستم برای کسانی که می خوان برای پذیرش تحصیلی اقدام کنن بنویسم، اگر یک رشته ای در مقطع لیسانس یا فوق لیسانس خوندید و می خواهید تو رشته دیگه ای ادامه تحصیل بدید و مطمئن نیستید که امکانش هست یا نه. بهترین و معتبرترین مرجع در موردش خود اون دانشگاه یا انستیتو هست. نه من نه هیچ کس دیگه نمی تونه به طور مطمئن بگه چه فاکتورها و چه پیش زمینه هایی برای هیات پذیرش اون رشته مهمه. به سایتشون مراجعه کنید. همیشه یک ایمیل آدرس برای پرسیدن سئوالها وجود داره یا به مدیر برنامه یا یکی از پرفسورها ایمیل بزنید خیلی کوتاه سئوالتون رو بپرسید و پایان ایمیلتون تشکر کنید. کم پیش می آد که به ایمیلی جواب داده نشه. اما سئوالتون کاملن باید واضح باشه از ارسال ایمیل طولانی با توضیحات حاشیه ای خودداری کنیدو آدرس ایمیل معتبری با نام و نام خانوادگیتون درست کنید از ارسال ایمیل با اسمهای مستعار و غیر جدی خودداری کنید چون یا به صورت اتوماتیک یا بعد از دیده شدن در لیست به عنوان اسپم شناخته می شه و اصلن خونده نمی شه. اگر اونقدر مسئله براتون اهمیت نداره که یک همچین ایمیلی بزنید بدونید که هنوز آمادگی این کار رو پیدا نکردید.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اگر هم باز شرایط خاص دیگه ای دارید و می خواهید سوالی در مورد شرایط خوابگاه با احیانن بچه تون بکنید به بخش اینترنشنال دانشگاه مورد نظرتون ایمیل بزنید. اونها در این زمینه مطلع ترین هستند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-2072664562916221976?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/bjQsDwmq35o" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/bjQsDwmq35o/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/10/blog-post_11.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-2741846757037187313</guid><pubDate>Thu, 01 Oct 2009 06:50:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-01T08:51:54.589+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;سلام دوستان،&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;می دونم خیلی بده نامرتب نوشتن اما گاهی نمی شه. بعضی وقتها هم وقت دارم اما حواسم خیلی جاهای دیگه است. سرم هم شلوغتر شده. بقولن همه کاره هیچ کاره شدم. یکی از کارهای خیریه رو از دیروز شروع کردم و برای یکی دیگه اش هم فردا می رم صحبت کنم. نفع هر دوشون مستقیم یا غیر مستقیم به بچه ها می رسه و اینش بهم حس بهتری می ده. مشاورم کار دیگه ای هم بهم پیشنهاد کرد که راستش خیلی از حد توانم خارجه اما بهم گفته تو سرم نگهش دارم شاید یک روزی خواستم امتحان کنم. کارش اینه که برم به بچه هایی سر بزنم که مدتهاست تو بیمارستان بسترین و خونواده شون جای دیگه زندگی می کنن یا به هر دلیلی نمی رسن بهشون سر بزنن. باهاشون بازی کنم کتاب بخونم حرف بزنم. اما روحن توان دیدن کوچولوهای بیگناه رو ندارم. شاید یک روزی قویتر شدم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یک چیزی هم می خواستم در مورد کسایی که می خوان برای تحصیل اقدام کنن بنویسم اما الان نمی رسم. پست بعدی حتمن می نویسم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-2741846757037187313?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/J53vZtKOVMc" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/J53vZtKOVMc/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">3</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/10/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-5884571160520523557</guid><pubDate>Fri, 25 Sep 2009 10:13:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-09-25T12:14:57.952+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک مدتی که وقفه می افته بین نوشتنهام دوباره سخت می شه نوشتن. حالم خوب و بده اما فکرکنم بیشتر خوبه. به بعضی ترسهام غلبه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; کردم. بعضیهاشون سر جاشونن.خودم خیلی حس نمی کنم خودم یا برنامه زندگیم تغییری کرده باشه اما اینبار که پیش مشاورم بودم و براش از کارهایی که تو اون مدت انجام دادم یا برنامه براشون ریختم حرف می زدم بنظرش خیلی بود و بهم می گفت تو مسیر درست هستی. فکر کنم برای اولین بار بود که باهاش حرف می زدم گاهی می خندیدم و بهم می گفت چقدر خنده بهت می آد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;توکتابی که یک مدت پیش راجع به خواب و تعبیرش می خوندم نکات جالبی نوشته بود. اینکه خوابهامون در واقع پیامهایی از ناخودآگاهمون هستن و تعبیرهایی که نوشته بود با عقل جور در می اومد. می گفت خوابهای ترسناک یا کابوسها کمکی هستن برای اینکه با ترسهامون کنار بیاییم. توصیه اش این بود از خوابهای ترسناکمون فرار نکنیم. تو بیداری دوباره و دوباره سعی کنیم تکرارشون کنیم اما قسمت ناخوشایندش رو تو ذهنمون خوشایند کنیم. مثلن اگر موجودی ترسناک می بینیم سعی کنیم نگاهش کنیم باهاش حرف بزنیم تو رویامون بهش دست بزنیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و من هر از گاهی خواب ناخوشایندی از تکرار اونچه برام اتفاق افتاد می بینم. هر چی ترسهام بیشتر باشه فاصله زمانیش کمتره. اما هر بار ترسی که تو خواب تجربه می کنم کمتره و فکر می کنم این فرایندیه که ناخودآگاهم داره طی می کنه تا با ترسهام کنار بیام.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خوندن این کتاب خیلی برام خوب بود تا قبلش از کابوسهام فرار می کردم گاهی حتی می ترسیدم بخوابم و تکرار بشن. گاهی فکر می کردم اونچه که خواب می بینم اتفاقی هست که قراره در آینده بیفته و بیشتر می ترسیدم. اما الان برداشت منطقیتری نسبت به خوابهام دارم و ازشون نمی ترسم. سعی می کنم به ذهنم بسپارمشون و در طول روز بهشون فکر کنم و با ناخودآگاهم و پیامهاش آشنا بشم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;نکته جالب اینه که هر شب به طور متوسط سه چهار خواب مجزا می بینیم. اما خیلی سریع فراموش می کنیم. قسمت بزرگیشون تو همون پنج دقیقه اول که از خواب بیدار می شیم برای همیشه فراموش می شن و بعد از ده دقیقه تقریبن چیزی تو ذهنمون نیست. برای به خاطر سپردنشون باید تمرین کرد. باید شب قبل از خواب به خودمون بگیم می خوام خوابهام رو به خاطر بسپرم. یک دفترچه کوچیک کنار تخت داشته باشیم به محض بیدار شدن حتی نصف شب هر چی تو ذهنمونه بنویسیم و در طول روز دوباره بهشون فکر کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من هنوز خیلی موفق نبودم اما بهتر از قبله.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-5884571160520523557?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/-pYS6I9KxD8" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/-pYS6I9KxD8/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/09/blog-post_25.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-3387667000242604271</guid><pubDate>Wed, 16 Sep 2009 09:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-09-16T11:54:52.296+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دوباره حس بی فایده بودنم برگشته. سرگشتگی همیشگی. دنبال کار خیریه می گردم یکی دو جا قرار گذاشتم برم صحبت کنم. اما نمی دونم اگر همین کارها رو شروع کنم حسم از خودم بهتر می شه. دویاره شروع کردم خودم رو با خط کشهای تعریف از زن مدرن، زن مفید، زن تحصیلکرده، زن مهندس می سنجم و احساس پوچی می کنم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دوشنبه باید برم پیش مشاورم و هنوز جواب سوالهاش رو پیدا نکردم چرا من باید اشتباه نکنم.چرا دیگران باید از من تعریف کنن. نمی دونم تنها جوابی که دارم اینه که باید اینطور باشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم چرا وقتی دارم درس می خونم وضع کار خوب می شه وقتی درسم تموم می شه بازار کار بهم می ریزه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چرا نمی تونم از خودم همینی که هستم راضی باشم. چرا احساس می کنم ارزشم به میزان کاری که می کنم، میزان درآمدم، باری که بدوش می کشم بستگی داره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ارزش من همیشه برام بیرون از خودم تعریف می شه و همینه که همیشه یک جای کار می لنگه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-3387667000242604271?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/ivtovSlCmk4" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/ivtovSlCmk4/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/09/blog-post_16.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-2246365722834233769</guid><pubDate>Fri, 11 Sep 2009 07:39:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-09-11T09:41:11.821+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مرسی از محبت همه تون. الان خیلی بهترم. یک مدتی انقدر از غصه هام دور می شم که باورم می شه همه شون رفتن. بعد یهو خیلی ناگهانی انگار یک تلنگر می خورم و همه حال خوبم مثل شیشه ریز ریز می شه می ریزه زمین. دیگه هر چی سعی کنم این خورده ها رو جمع کنم به هم بچسبونم نمی شه. مجبور می شم از نو یک شیشه جدید بسازم. اما هر بار تجربه های قبلی رو دارم. شیشه رو محکمتر می کنم. جاهای ضربه پذیرش رو دم دست نمی گذارم. بعضی جاهاش هم محافظ می گذارم که ضربه مستقیم بهش نخوره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من خوبم. به جز ترسهام. که راستش نمی دونم چطور باهاشون می تونم کنار بیام.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-2246365722834233769?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/IW5qvdKhwis" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/IW5qvdKhwis/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/09/blog-post_11.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-2800718145396848241</guid><pubDate>Wed, 09 Sep 2009 08:10:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-09-09T10:11:08.699+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;p align="right"&gt;الان از یک وبلاگی پرت شدم تو یک حسی .گلوم گرفت و رفتم سراغ تقویم. اگر، فقط اگر... الان باید هفته سی و دوم تموم می شد.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;هیچ چی بدتر از این نیست که به کسی بگیم درد تو و سختی که کشیدی چیزی نیست وقتی نمی دونیم و درک نمی کنیم مشکلش از چه جنسیه. هیچی بدتر از این کلافه ام نمی کنه که کسی برای دلداریم بگه اتفاق خاصی نیفتاده. نمی دونم چطوری بهش بگم سختیش رو تا کسی نچشیده باشه نمی دونه از چه جنسیه. نمی دونن مواجه شدن با چیزی یا براش تصمیم گرفتن و انجام دادنش چقدر فرق می کنه.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;مدتها بود گریه نکرده بودم.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-2800718145396848241?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/af57aNWJSEU" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/af57aNWJSEU/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/09/blog-post_09.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-4110914095887767716</guid><pubDate>Tue, 08 Sep 2009 08:23:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-09-11T09:42:55.522+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;p align="right"&gt;یکی از موسسات خیریه آلمان&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;a href="http://www.plan-deutschland.de/"&gt;Plan&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;هست که پروژه های مختلفی تو کشورهای فقیر داره. افرادی که می خوان به این موسسه کمک کنن می تونن پروژه مورد نظرشون رو انتخاب کنن. یا اینکه یک بچه ای رو از یک کشور خاص انتخاب کنن و پدر خوانده یا مادر خوانده اش بشن به این صورت که یک مبلغی رو ماهانه از طریق این موسسه به اون بچه و خانواده اش کمک می کنن.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;یکی از &lt;a href="http://www.plan-deutschland.de/fokus-maedchen/kampagne/"&gt;پروژه های جدیدشون &lt;/a&gt;مخصوص دخترها در کشورهای فقیره برای اینکه براشون شانسهای برابر با پسرها ایجاد بشه.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;در خبرنامه این ماهشون گزارش تکان دهنده ای بود در مورد دختران در ال سالوادور. دخترهایی که هنوز خودشون بچه هستن و مادر می شن. از سیستم مرد سالاری شدیدشون گفته بود. ال سالوادر کشور کوچک و نا امنی درآمریکای جنوبی است. طبق آمار رسمی در این کشور روزی ده جسد از افرادی که کشته شدن پیدا می شه.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;تو این گزارش چند تا دختر نوجوان حامله را مثال زده. یکیشون فقط دوازده سالشه و عکسش رو در کنار دو برادر کوچولوش زده. خودش می گه من هنوز خیلی کوچیکم که بخوام بچه دار بشم.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;در سیستم حکومتی این کشور تا کنون مرزی بین حکومت و کلیسا وجود نداشته( بتازگی حزب دیگه ای پیروز شده) و آنچه که در روزنامه ها مطرح می شه اینه که استفاده از روشهای پیشگیری شیطانی هست. سقط جنین حتی اگر جان مادر در خطر باشه ممنوعه و مجازات هشت سال زندان داره. در مدارس اجازه پخش بروشورهای مربوط به راههای پیشگیری و بیماری ایدز داده نمی شه . در عین حال معلمها به راحتی دختر بچه ها رو مورد آزارو سو ءاستفاده جنسی قرار می دهند و هیچ کس اعتراضی نمی کنه. دختر های نوجوان و جوان همه جا در خیابان و اتوبوس مورد آزار قرار می گیرند و بدتر اینکه خودشون حس می کنن بیش از این ارزشی ندارن.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;مردها وقتی زنها دختر به دنیا می آرن رهاشون می کنن. در نقاط حاشیه ای و روستایی مرد سالاری به حدی شدیده که پدرها حق شب اول تصرف دخترهای خودشون رو دارند. تجاوزات خانگی خیلی زیاده و کسی راجع بهشون چیزی نمی گه اما اگر غریبه ای به دختری تجاوز کنه والدین دختر با شخص متجاوز وارد معامله می شن و در ازای ده دلار دخترشون رو به متجاوز می دن.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;در حاشیه پایتخت زنهایی هستن که چایی از برگ درخت آووکادو می فروشند که باعث سقط جنین می شه. بعضی از پزشکان هم اینکار رو انجام می دن اما همه جدی نیستن خیلی از دخترهای جوان بعد از عملهای غیربهداشتی در اثر عفونت از بین می رن. کسی در خانواده از این دخترها حمایت نمی کنه در گزارش مثالی زده از مادری که بعد از اینکه فهمیده دخترش سقط جنین کرده رفته و لوش داده.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;موسسه پلان برنامه های آموزشی و حمایتی برای &lt;a href="http://www.plan-deutschland.de/fokus-maedchen/projekte/el-salvador/"&gt;دخترها درال سالوادر &lt;/a&gt;داره.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;پی نوشت‌&lt;br /&gt;سوسکی جان، من هم تو وب سایتشون چیزی به انگلیسی پیدا نکردم. اما براشون ایمیل زدم و سوال کردم.اگر جوابی دریافت کردم حتمن خبرش رو می دم.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;پی نوشت:موسسه پلان آلمان به من جواب دادن و آدرس&lt;a href="http://plancanada.ca/NetCommunity/Page.aspx?pid=194"&gt; سایت کانادا &lt;/a&gt;شون رو برام فرستادن.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-4110914095887767716?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/KllCPv7hlH0" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/KllCPv7hlH0/plan.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/09/plan.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-6497145377424894878</guid><pubDate>Mon, 07 Sep 2009 07:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-09-07T09:45:20.934+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;دیروز خواستم فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0055031/"&gt;دادگاه نورنبرگ &lt;/a&gt;رو که از کتابخونه گرفتم ببینم. اما دیدم مسئول کتابخونه اشتباه کرده و دی وی دی اشتباهی تو جعبه گذاشته. اول حالم گرفته شد و گذاشتمش کنار ببرم پس بدم اما بعد فکر کردم شاید این فیلمه هم قشنگ باشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فیلم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0102536/"&gt;Night on Earth&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از جیم جارموش بود. انصافن فیلم قشنگیه. از پنج اپیزود تشکیل می شد و هر اپیزودی یک گوشه ای از دنیا تو تاکسی اتفاق می افتاد. ماجراهای بین راننده تاکسیها و مشتری نیمه شبشون ساده و روان بود. از گفتکوی بین زنی که کارش پیدا کردن هنر پیشه برای استودیهای فیلمسازی است با دختر راننده تاکسی در لس آنجلس که خودش آینده خودش رو برنامه ریزی کرده. راننده تاکسی تو نیویورک که از آلمان شرقی به آمریکا مهاجرت کرده و نه زبان بلده و نه رانندگی با ماشین دنده اتوماتیک و نگرانیش از شکستن قانون.حرفهای عمیق دختر نابینا به راننده تاکسی سیاه پوست در پاریس و اپیزود فوق العاده کمدی رم که نقش راننده تاکسی اش رو روبرتو بنینی بازی می کرد و اعترافاتش برای مسافرش که یک کشیشه. و بالاخره اپیزود آخر که در هلسینکی رخ می ده و مشکل راننده تاکسی که بخاطر شباهتش با مشکل خودمون برای من خیلی غم انگیز بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-6497145377424894878?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/5kg-ONQf0is" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/5kg-ONQf0is/blog-post_07.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/09/blog-post_07.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-2162031415662817080</guid><pubDate>Fri, 04 Sep 2009 10:25:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-09-04T12:25:51.518+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;یک کتاب دستمه راجع به خواب و رویا و تعبیرشون اما علمی نه مثل فالگیری و این حرفها.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;توش یک آماری نوشته راجع به انواع خوابهایی که آدمها می بینن از این قرار(براساس آمارگیری در اروپا و آمریکا):&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چهل و چهار درصد مربوط به اتفاقاتی که تو خونه خود افراد برای خانواده شون یا تو خونه پدر مادرشون می افته.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بیست و نه درصد خواب می بینن که یکی از نزدیکانشون در خطره، آسیب دیده یا در حال مرگه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هشت درصد خواب می بینن که یکی دنبالشون کرده یا گرفتتشون.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پنج درصد خواب می بینن دارن از جایی می افتن یا سقوط می کنن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یک درصد خواب غذا می بینن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و یک تا شش درصد خواب رابطه جنسی رو می بینند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-2162031415662817080?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/az7-89vtBEw" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/az7-89vtBEw/blog-post_04.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/09/blog-post_04.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-1126052148754700592</guid><pubDate>Wed, 02 Sep 2009 06:47:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-09-02T08:48:23.184+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در فیلم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1127896/"&gt;Taking Woodstock&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;وقتی آخر همه ماجراها، الیوت خسته و ناامید از رفتارهای مادرش، به پدرش می گه چطور این همه سال مادرش رو تحمل کرده، پدرش با بدیهیترین لحن ممکن می گه چون من عاشقشم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;فیلم قشنگیه و ارزش دیدن داره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-1126052148754700592?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/xYveNSVlYdM" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/xYveNSVlYdM/taking-woodstock.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/09/taking-woodstock.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-937783808332982014</guid><pubDate>Tue, 01 Sep 2009 08:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-09-01T10:34:32.048+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;نامه برقیت سه روز پیش رسید، از نامزدیت نوشته بودی. از مسافرت کوتاه آخر هفته ای نوشته بودی که با دوست دخترت رفته بودی. نوشته بودی کجا، چه می دانم حتمن جای قشنگی است در آن یکی نیم کره زمین. نوشته بودی که همه چیز آنچنان زیبا بوده که پیش خودت فکر کرده بودی چرا که نه. با شاخه درخت حلقه کوچکی درست کرده بودی، دوست دخترت را به پیاده روی دعوت کرده بودی، کنار ساحل رودخانه زانو زده بودی و از او درخواست ازدواج کرده بودی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اگز کسی تو را نشناسد باور نمی کند اما همه ما که این نامه برقی را دریافت کردیم، خوب می دانیم که تمام اینها از تو بر می آید.&lt;br /&gt;پرسیده بودی ما چه می کنیم. و من دو روز تمام مردد بودم که چه بنویسم. خواستم بنویسم یادت می آید روزی به من گفتی تو باید چهار تا بچه داشته باشی تا فرصت دلشوره و نگرانی نداشته باشی. گفتی یک بچه برای تو کم است هر لحظه دلنگرانی که چه می کند و کجاست و زندگی را به خودت و او تلخ می کنی. چه بنویسم...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;برایت جواب نامه برقیت را نوشتم با آرزوی خوشبختیتان در کنار هم. از خودمان هم نوشتم اما مختصر و مفید بدون ذکر جزئیات. تا نیمه نامه که رسیدم حس کردم چه اشتباهی است به انگلیسی نوشتن. وقتی مطمئن شدم که دیدم باز هم در لغت نامه معادل انگلیسی کلمات آلمانی ذهنم را می جویم. با نوشتن هر کلمه ای حس می‌کردم چه تهی از معنایی است که منظور من است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خواستم از نو بنویسم این بار به زبان آلمانی از حوصله ام خارج بود. نوشتن سلام «ه » عزیز به آلمانی بی معناتر بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;گاهی هوس می کردم از حقیقت بنویسم اما دیدن کلمه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;Lord&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در وسط نامه ات این کار را غیر ممکن می کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بعدتر به ال گفتم اگر اتفاقی به این ناخوشایندی هم برای ه بیافتد( که امیدوارم نه برای او که برای هیچ کس نیفتد) چیزی از خوشبختی ه کم نمی کند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و من هنوز مانده ام از شادی و تیزهوشی و ایمان و پذیرش تو و می دانم که همینهاست که تو را خوشبخت می کند، حتی اگر در قاره و کشوری زندگی کنی که پر است از فقر و فلاکت و بیماری و مرگ. در کشوری که امید به زندگی زیر پنجاه سال است. کشوری که یک چهارم جمعیتش مبتلا به ایدز است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خوشبختی آسان است برای تو که بلدی به سادگی خوشبخت باشی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-937783808332982014?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/4cPs1afsXEQ" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/4cPs1afsXEQ/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/09/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-6734166833208857898</guid><pubDate>Wed, 26 Aug 2009 08:33:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-08-26T10:38:50.327+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;p align="right"&gt;این هفته دوباره مشاوره داشتم. اما تنها رفتم، مشاورمون دفعه قبل به ال گفت دیگه نیاد.این دفعه راجع به ترسهام به طور کلی براش گفتم از بچگیهام تا به الان. و سوالم این بود که چرا من باید بیش از دیگران در موقعیتهای مشابه بهم فشار بیاد. چرا هنوز که هنوزه ترسهای بچگیم و از اون مهمتر اشتباهاتی که تو بچگیم کردم اینطور واضح و دقیق جلوی چشمم مونده.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;بهم گفت باید بپذیرم که این بخشی از طبیعتمه که ترسهایی بیشتر از دیگران دارم. گفت ترسهایی که در گذشته داشتم الان مهم نیستن بخصوص ترسهای بچگیم این ترسها بهم کمک کردن که اتفاقی برام نیفته حتی اگر بیش از حد لازم بودن.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;اما مهم اینه که ترسهای مربوط به آینده ام کمک راهم باشن نه اینکه موانعی سر راهم.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;تو حرفهامون دو تا نکته توجهش رو جلب کرد اینکه من از اشتباه کردن می ترسم و همیشه می خوام همه چیز و همه کارم کامل و درست باشه. و دیگه اینکه نظر و رضایت دیگران خیلی برام مهمه.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;ازم خواست تا نوبت بعدی فکر کنم و جواب این دو تا سوال رو بنویسم:&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;چرا نباید اشتباه کنم؟&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;چرا همه باید من رو تایید کنن و از من رضایت داشته باشن؟&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;بهم گفت از جلسه اول حس کرده من نسبت به خودم خیلی بی رحمم و همش دارم خودم رو با یک چهارچوب سختگیرانه می سنجم. گفت تو این مدت من باید بهت اطمینان می دادم که تو اشتباهی نکردی کار و تصمیمت خوب بوده.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;فکر می کنم این مشکل ریشه در فرهنگ ماداره.از بچگی تا پیری همش بهمون می گن مواظب باش جلو فلانی اینو نگی اینو بگی. جلو بهمانی اینجور نباش اونجور باش.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;حالا یک عده از یک سنی انتخاب می کنن همونی باشن که هستن و به حرف دیگران اهمیتی ندن. یک عده دیگه می تونن جلوی دیگران وانمود کنن ولی کار خودشون رو بکنن و این دو گانگی بهشون فشار نمی آره و یک عده هم مثل من نه می تونن بیخیال نظر دبگران باشن اما وانمود کردن به چیزی و فیلم بازی کردن هم بهشون فشار می آره.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;من وقتی می خوام تصمیمی بگیرم فکر نمی کنم چی دوست دارم فکر می کنم چی درسته چه کاری منطقیتره.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;شاید به نظر بیاد دو تا نکته بالا یکی هستن اما اینجور نیست و باعث می شه فشاری که من همیشه به خودم می آرم خیلی زیاد باشه. همیشه تصمیم و کار منطقی نیست که مورد تایید دیگرانه و این وسط اضافه کنین خواسته درونی خود آدم هم که ممکنه نه منطقی باشه لزومن نه مورد تایید دیگران.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;البته دیگه این خواسته درونی معمولن جایی برای نشون دادن خودش پیدا نمی کنه.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-6734166833208857898?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/M0_zCyqMsT8" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/M0_zCyqMsT8/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/08/blog-post_26.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-3951503274771835766</guid><pubDate>Tue, 18 Aug 2009 18:38:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-08-18T20:38:49.958+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;پيرمرد به وضوح خوشحاله، انگار که براش مهمون اومده باهيجان همه جای خونه اش رو نشون می ده. وقتی تو رختشورخونه ماشين لباسشويی و خشک کن عمومی رو نشون می ده در ادامه توضيح می ده که همه وسايل برقيش رو نو سفارش داده براش بياد، برق شادی تو چشمهاش پيداست. عمريه تو اين خونه مستاجره و خيالش راحته حتی الان که صاحبخونه می خواد خونه رو بفروشه مالک جديد هم نمی تونه اونو از جاش بلند کنه. پس مشتريها براش خطری نيستن فرصتی هستن که کسی در خونه اش رو بزنه و بياد تو خونه اش و اون همه جای خونه رو که به سليقه خودش چيده نشون بده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بعد هم که مشتريها می رن و پشت سرشون رو هم نگاه نمی کنن، احتمالن وان حموم رو با آب داغ پر می کنه و با يک ليوان شامپاين تو دستش می ره تو وان حمام با کاشيهای آلبالويی دراز می کشه و حس رضايت تو تک تک سلول های بدنش جريان پيدا می کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-3951503274771835766?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/G9xZiR_O6M8" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/G9xZiR_O6M8/blog-post_4256.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/08/blog-post_4256.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-5867468756328991952</guid><pubDate>Tue, 18 Aug 2009 08:44:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-08-18T10:45:00.208+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;ديروز عصر بعد از بارون شديد تو آسمون يک رنگين کمون بزرگ ديدم. يادم افتاد به بچگيمون اونموقع که ظهر جمعه ساعت دو برنامه کودک می گذاشت، می اومديم نوی هال جلوی تلويزيون بالشهامون رو هم می آورديم دو لا می کرديم می گذاشتيم زير سرمون. کارتون پسر شجاع می گذاشت با اون رنگين کمان بزرگ اولش که از روش سر می خوردن. بعد از برنامه کودک هم يک فيلم سينمايی می گذاشت و ساعت چهار پنج بعد از ظهر عصر جمعه تلخ و دلگير شروع می شد. تازگيها اينجا هم گاهی عصر يک شنبه ها دلم می گيره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خوندن بعضی مطالب و وبلاگها اعصاب خورد کنه. من گاهی می فهمم يک خود آزاری پنهان دارم وقتی باز هم می خونم و عصبی می شم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-5867468756328991952?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/ZFFIm9wJ8Wc" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/ZFFIm9wJ8Wc/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/08/blog-post_18.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-6661126177230305160</guid><pubDate>Wed, 12 Aug 2009 10:06:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-08-13T13:50:11.462+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;هزار تا کار برای خودم رديف کردم انجام بدم، اول هر کدومش بايد يک قورباغه قورت بدم همينه که شروعشون رو سخت می کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;همين امروز صبح يکی از قورباغه ها رو قورت دادم، نتيجه اش: خيلی از خودم حس خوبی دارم. اصلن بايد تا می تونم اين کارو بکنم. البته اگه يک قورباغه رو چند بار قورت بديم ديگه کم کم از قورباغه بودن در می آد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پس پيش به سوی قورباغه قورت دادن.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-6661126177230305160?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/p6bybor4xbc" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/p6bybor4xbc/blog-post_5477.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/08/blog-post_5477.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-7636270127927197710</guid><pubDate>Wed, 12 Aug 2009 10:06:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-08-12T12:06:44.784+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;اين روز ها خيلی فيلم می بينم. بنظرم جبران اون مدتيه که تحمل فيلم ديدن رو نداشتم. ديروز چهار تا فيلم ديدم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;فيلم جديد پنه لوبه کروز (آغوشهای از هم گسيخته) رو رفتيم ديديم خيلی قشنگه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;روزها هم کار خاصی نمی کنم هم خيلی مشغولم. يک لحظه بيکار نمی شم هر چند کارهايی که مشغولشونم خيلی به نظر کار نيان اما مطمئنم در دراز مدت اثرهای زيادی دارن و به نظرم همين بهشون معنی می ده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-7636270127927197710?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/uCgVCk26TXg" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/uCgVCk26TXg/blog-post_12.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/08/blog-post_12.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-6518596337702857994</guid><pubDate>Tue, 11 Aug 2009 07:52:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-08-11T09:53:02.651+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;خوب من بايد بگم که خيلی بهتر شدم و دو تا فاز روحی رو پشت سر گذاشتم و حالا تو فاز آخر(اميدوارم البته) هستم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دوباره اميد به آينده يواش يواش داره تو دلم می آد، بعضی روزها بود که فقط می تونستم به مرگ فکر کنم و هيچ آينده ای جلوی چشمم نمی اومد. اما باز هم جمله زمان مرهم دردهاست بهم ثابت شد. ديگه نوشتن آنچه گذشت رو ادامه ندادم به جاش با چند نفر حرف زدم. شايد بشه گفت تنها نکته مثبت دوباره بيمارستان رفتن و اتاق عمل و تکرار قضايا اين بود که اونجا اين توصيه رو گرفتم که راجع بهش حرف بزنم و اين کارو کردم و باری که داشتيم تنهايی به دوش می کشيديم قسمت کرديم. حالا حرفهام رو قورت نمی دم راحت می تونم خودم رو خالی کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هنوز نامه هايی که مشاورمون گفته ننوشتيم به ال می گم نمی نويسی می گه نه من پشت سر گذاشتمش. منم گاهی فکر می کنم انگار منم ازش گذشتم حالا دو هفته تا نوبت بعديم وقت دارم تا ببينم حسش رو دارم بنويسم. اگه برام تموم شده باشه نمی خوام خودم رو مجبور کنم برم تو فازش.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;می خوام یواش یواش برگردم به زندگی نرمال اما یواش یواش. نمی خوام برم پیش روانکاو، می خوام یکبار برای همیشه خودم یاد بگیرم چطور اینکار رو باید کرد. یک دوره آموزش از راه دور ثبت نام کردم. اگه راهش رو یاد بگیرم خودم می شم روانکاو خودم. چه می دونم شاید حتی تونستم یک زمانی به دیگران هم کمک کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-6518596337702857994?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/yQauuPjmYBI" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/yQauuPjmYBI/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/08/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-5952098341939707825</guid><pubDate>Mon, 20 Jul 2009 08:23:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-07-20T10:25:37.661+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;p align="right"&gt;اینروزها سعی می کنم شرح اونچه گذشت رو بنویسم هنوز نمی دونم باهاش چکار کنم شاید اینجا هم بگذارمشون شاید هم نه .حداقل دارمشون خیلی برامون مهمه که هیچیش فراموش نشه. اما نوشتنشون انقدر انرژی می بره ازم و انقدر حالم رو بد می کنه که وقتی ولش می کنم جرات اینکه دوباره برم سرش رو ندارم.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;ظاهر قضیه اتفاق ناخوشایندیه که احتمال پیش اومدنش خیلی کم نیست اما واقعیت قضیه به این سادگی نیست چیزیه که نمی شه راجع بهش با بقیه حرف زد بس که سنگینه. تنها جایی که آدم می تونه بگرده دنبال بقیه ای که چنین تجربه ای داشتن تو اینترنته تو فرومها یا گزارشهایی که افراد به صورت ناشناس صحبت کردن. حتی تو جامعه آزاد و دمکراتی مثل آلمان هم مردم پر از پیشداوری هستن.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;می ریم پیش مشاور خانواده تا حالا یک جلسه رفتیم خیلی خوب بود گذاشت تا می خواستم حرف بزنم اما مشکل اینجاست که مشکلم شدیده گفت بهتره موازی با این مشاوره ها پیش روانکاو هم بری تا بهت کمک کنه. بهش گفتم یک جلسه رفتم پیش روانپزشک و نوبت بعدی هم گرفتم اما مطمئن نیستم برم یا نه. پرسید مرد بود یا زن گفتم مرد بود و احساس کردم هیچ حس همدردی باهام نشون نداد گفت بهتره پیشش نری دیگه. گفت با روانکاو هم همون موقع هم که می خوای نوبت بگیری ببین پشت تلفن حس خوبی داری یا نه اولش هم برو که ببینی حس خوبی باهاش داری یا نه. &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;پیش روانپزشک که رفتم خیلی عجیب بود بهم گفت برای چی اومدی براش گفتم چه اتفاقی افتاده گفت خوب من چیکار کنم گفتم کمک می خوام تو سوالهایی که ازم می کرد و اصرارش تو جواب گرفتن به من این حس رو می داد که داره محکومم می کنه یا شاید هم تمسخر به گریه افتادم تو اتاقش. وقتی اومدم بیرون خودم هم نمی دونستم چه حسی دارم ال می پرسید ازم اذیت نشدی محکومت نکرد گفتم نه نمی دونم حس خوبی ندارم اما شاید روانپزشکها اینجورن هیچ همدردی باهام نشون نداد. اما انقدر اون شب از خودم حس بدی داشتم که کلی گریه کردم. حداقل حرف مشاورمون باعث شد که بدونم دلیلی نداره پیش چنین دکتری برم. برای انتخاب روانکاو حتمن یک زن رو انتخاب می کنم حداقل درکی از شرایطم می تونه داشته باشه.دکتر خودم خیلی اصرار کرد که پیش روانکاو برم گفت به کمک احتیاج داری تا با قضیه کامل کنار بیایی و باهاش خداحافظی کنی اگر نه تا بیست سال دیگه هم حل نشده تو روانت می مونه و ناراحتت می کنه.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;هنوز کلی کاش و اگر تو مغزمه که خودم هم مطمئن نیستم واقعن کمکی بودن یا همه چیز رو سختتر می کردن به هر حال با اون اوضاع و احوالمون تصمیم به عدم انجامشون گرفتیم ال هنوز هم می گه تصمیم بهتری بود اما من هنوز مطمئن نیستم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;دلم می خواد به قبرستان شهر برم و بگردم دنبال جایی که می خوام پیداش کنم. شاید پاییز آروم شم.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;‌&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-5952098341939707825?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/80nrbFdwyo8" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/80nrbFdwyo8/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/07/blog-post_20.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-4570630173275612524</guid><pubDate>Thu, 16 Jul 2009 14:52:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-07-16T16:55:35.255+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;الان دیدم این نوشته رو بیست دسامبر دو هزار و هفت نوشته بودم اما پستش نکرده بودم شاید اگه یک روزی این چیزهایی که الان می نویسم و درفت می کنم پست کنم ارتباطشون بهم پیدا بشه. الان دنبال جواب برای سوالی که تو این پست کردم نیستم اما بازی روزگار برام غم انگیزه&lt;br /&gt;"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مدتهاست ذهنم مشغول يه مساله مهم شده و اونم بچه دار شدنه،تا يه مدت پيش مطمئن بودم که فعلا نمی خوام بچه دار شم اما يه مدتيه گيج شدم، شايد علتش بالاتر رفتن سنه و اينکه فکر می کنم بايد زودتر تصميمم رو بگيرم، هنوز نمی دونم دقيقا چرا آدمها بچه دار می شن تا حالا دليلی که بهش بشه دليل گفت از بچه دارها نشنيدم،از يه طرف ديگه فکر می کنم اگه پدرمادرهای ما هم همين فکرو کرده بودن که ماها هيچ کدوم وجود نداشتيم.و چیزی که همه بهم می گن اینه که دنبال دلیل نگرد براش.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;يه عده از کسانی که بچه ندارن می گن که آدمها به خاطر خودخواهی خودشونه که بچه دار می شن اما هر چی فکر می کنم ربطی پيدا نمی کنم شايد سالها پيش اينطور بوده اون زمانی که اکثر افراد کارهای يدی داشتن و به نيروی کمکی احتياج داشتن اما در عصر حاضر که از لحظه تولد پدر مادرها به فکر اينن که برای بچه شون چه کنن که کمی براش نگذاشته باشن(در مورد افراد سطح متوسط فرهنگی جامعه به بالا می گم اونهای ديگه که احتمالا تنها چيزی که ندارن دليله) وقتی لحظه لحظه زندگی از بعد بچه دار شدن خودت می شی اولويت دوم زندگی و همه چيز رو برای بچه ات می خواهی به نظر من بی انصافيه اسمش رو خودخواهی بگذاريم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بچه های کوچولو رو که می بينم دلم براشون پر می زنه، اما بچه های کوچولوی معصوم معلول يا عقب افتاده رو که می بينم قلبم تير می کشه، فکر می کنم چه صبری می خواد پدر يا مادر بودن و لحظه لحظه قلبت آب شدن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هنوز به اندازه کافی محکم نيستم، می ترسم،به نظرم چنين تصميمی شجاعتی می خواد که من ندارم، شماهايی که بچه دار هستين چی شد که مطمئن شدين از پسش بر مياين؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;20  Dec 2007&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-4570630173275612524?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/_aRWmHdHNLQ" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/_aRWmHdHNLQ/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/07/blog-post_16.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-8629754827875959974</guid><pubDate>Thu, 02 Jul 2009 11:01:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-07-02T13:02:36.181+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;یک ماه بیشتر از کابوس زندگیمون گذشته هنوز هم نمی تونم باورش کنم. هنوز دلم قبول نمی‌کنه واقعن چی‌ شده. گاهی دلم می‌خواد همه همه‌اش یه خواب بود اما ميدونم که نیست. می‌دونم که نتیجه‌اش حالا حالا ها از زندگیمون پاشو بیرون نمی‌گذاره.&lt;br /&gt;مغزم دنبال دلیل براش می‌گرده و هیچ جوری اتفاق بودنش رو نمی‌تونه بپذیره&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ich vermisse unser Sternchen &lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-8629754827875959974?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/PIloGhzdkW8" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/PIloGhzdkW8/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">5</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/07/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-4462673383707498476</guid><pubDate>Wed, 22 Apr 2009 12:23:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-04-22T14:23:57.119+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;فکر می‌کنم به جز دو سه نفر دوست با محبت وبلاگی بقیه خواننده های اینجا افرادی هستن که با جستجوی کلماتی مانند ادامه تحصیل در آلمان به اینجا می‌رسن و یک دوری می زنند و گاهی ایمیلی می زنند که اکثر مواقع دوباره همون چیزهایی رو می‌پرسن که من اینجا نوشتم یا سوالات خیلی خاص می کنن که واقعن من جوابی براشون ندارم خیلی بسته به شرایط روحی، اقتصادی و تحصیلی خودشون داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر جهت، مدتیه چیز حسابی اینجا ننوشتم، حرف زیاد دارم اما نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمی ره که از حال و هوای این روزهام بنویسم. شاید چند روز دیگه تونستم بیشتر از حال و هوام بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-4462673383707498476?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/T0cMXzGhbAo" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/T0cMXzGhbAo/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">6</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/04/blog-post_22.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-9104964694627137959</guid><pubDate>Fri, 10 Apr 2009 18:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-04-10T20:33:23.258+02:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;مدتیه که اینجا ننوشتم، گاهی تصمیم می گیرم بنویسم حتی تو بی‌خوابیهام کلی پیش خودم آسمون ریسمون می‌بافم اما وقتی پشت کامپیوتر می‌شینم همش می‌پره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها با ترسهای گاه و بیگاهم سر می‌کنم بیشتر از همیشه حس می‌کنم به حرف زدن با نزدیکانم احتیاج دارم تو تمرینهای ریلاکسیشن تو همون جمله اولش می مونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زرد شدم اساسی نمی‌تونم رو دیدن فیلم جدی یا خوندن کتاب تمرکز کنم همش این شوهای تلویزیونی از زندگی مردم رو می‌بینم به اضافه سریالهای کمدی آمریکایی. گاهی می شینم خلاصه فیلمها رو از تو مجله تلویزیون می‌خونم. سودوکو حل می‌کنم بقدری که خودم هم سرسام می‌گیرم بخصوص که تو دفترچه‌ام سختهاش مونده و حل نمی‌شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خونمون بازار شام رو می گذاره تو جیبش تازه از نوع کثیفش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعی می‌کنم یاد بگیرم همه چی دست من نیست یک کمی بتونم خودم رو رها کنم.&lt;br /&gt;اگه بتونم آرامش بزرگترین نیازمه اگه بتونم پیداش کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی اون کتاب غر نزدن رو هم کمابیش می خونم فعلن که همش شرح این بوده که چیکارا کردن و چند تا دستبند پخش کردن. فکر کنم کلک مارکتینگ رو خوردم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-9104964694627137959?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/g9lqraSqOl4" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/g9lqraSqOl4/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">3</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/04/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7137935644219244715.post-6577348727172735793</guid><pubDate>Wed, 25 Mar 2009 11:47:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-03-25T12:47:49.114+01:00</atom:updated><title /><description>&lt;div align="right"&gt;خوب من کتابی که دو پست قبل نوشتم عیدی گرفتم. دارم کم کم می‌خونمش. فلسفه اش برای غر نزدن اینه که می گه ما وقتی غر می‌زنیم یا انتقاد می‌کنیم یا راجع به چیزهایی که دوست نداریم حرف می‌زنیم در واقع داریم انرژیمون رو صرفشون می‌کنیم بهشون فکر می‌کنیم در حالی که دوستشون نداریم اگر راجع بهشون هی غر نزنیم کمتر هم انرژیمون رو صرفشون کردیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من کماکان در تعطیلات بسر می‌برم و باید بگم  اینبار برای اولین بار هست که به خودم بابتش غر نمی‌زنم و خودم رو محق می دونم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوش بگذره&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7137935644219244715-6577348727172735793?l=navanevesht.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/navanevesht/~4/OG2Qds96GOs" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/navanevesht/~3/OG2Qds96GOs/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (نوا)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://navanevesht.blogspot.com/2009/03/blog-post_25.html</feedburner:origLink></item></channel></rss>
