<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="no"?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0"><channel><title>پاني</title><description></description><managingEditor>noreply@blogger.com (pani)</managingEditor><pubDate>Tue, 8 Oct 2024 21:12:51 +0330</pubDate><generator>Blogger http://www.blogger.com</generator><openSearch:totalResults xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">175</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">25</openSearch:itemsPerPage><link>http://graypani.blogspot.com/</link><language>en-us</language><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle/><itunes:owner><itunes:email>noreply@blogger.com</itunes:email></itunes:owner><item><title>خوب يا بد؟</title><link>http://graypani.blogspot.com/2009/07/blog-post_12.html</link><category>روابط</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Sun, 12 Jul 2009 21:07:00 +0430</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-780683813890934491</guid><description>&lt;div&gt;نمي دونم اينکه دارم عادت ميکنم به نبودنت خوبه يا بد؟ نمي دونم اينکه جات خالي نيست خوبه يا بد؟ نمي دونم بي خوابي اين روزا از سر دلتنگيه يا از سر نگراني براي آينده؟ نمي دونم اينکه ديگه بي قرار نيستم خوبه يا بد؟ نمي دونم اين روزا خوبه يا بد؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن: حالا که برگشتي جوابم رو گرفتم. خوب بود&lt;/div&gt;</description></item><item><title>کابوس هر شبه</title><link>http://graypani.blogspot.com/2009/07/blog-post.html</link><category>همه چيز</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Fri, 10 Jul 2009 01:46:00 +0430</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-8004400765923034214</guid><description>گاهي به جز آرزو کردن اينکه اين کابوس هر چي زودتر تموم بشه راهي برات نمي مونه :(&lt;br /&gt;گفتم چيزي رو که نبايد ميگفتم و شنيدم چيزي رو که نبايد ميشنيدم</description></item><item><title>روزمرگي</title><link>http://graypani.blogspot.com/2009/02/blog-post.html</link><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Fri, 13 Feb 2009 01:45:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-418106547076374287</guid><description>زندگيم افتاده روي يه دور تند اونقدر که همه چيز برام به صورت يه سري خط ميگذره و ميره بدون اينکه جزيياتش رو بتونم ببينم هر روز 7:30 پا ميشيم و بدو بدو با هم ميريم سر کار تا عصر بعد هم که ميرم کلاس زبان تا 9 شب که برسم خونه  و خيلي هنر کنم يکمي زبانم رو بخونم و شام و ناهار فردا رو درست کنم. اين وسط تازه واسه دوره مجا.زي دانشگاه امير.کبير هم قبول شده بودم که اونقدر اگه و اما تو اعتبار مدرکشون اومد که بي خيالش شدم.&lt;div&gt;اينترنت گردي هام، فيلم ديدن هاي بي وقفه ام، کتاب خوندن هام همه چيز فعلا رفته تو آرشيو. سر کارم مدام پشت نتم ولي وقتي قرار باشه همه ادرس ها چک بشه ترجيح ميدم جز صفحه ميلم هيچ ادرس ديگه شخصي باز نکنم. هر خبري هم که بخونم فقط ازش رد ميشم وبلاگ خوندن هم خيلي محدود شده و اين يکي خيلي درد داره انگار که يهو بخواي از همه دوستات دل ببري.&lt;div&gt;کارم اما خوبه ،حالا هر چند که رييس ام بيشعور باشه اما محيط کاريش خوبه همکارام خوين کارم دارم ياد ميگيرم. فقط اگه بتونم يه رزومه خوب درست کنم اين چند وقت به همه اين چيزهاش مي ارزه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اگه نيستم به اين خاطره که ساعت هاي تنهاييم خيلي کمتر شده وبلاگ ها رو ميخونم (خدا پدر اين گوگل ريدر رو بيامرزه)اما کامنت گذاريم به صفر رسيده تقريبا.  خلاصه که زندم و علايم حياتي دارم هنوز ;)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن: الان تارخ پست قبليم رو ديدم، جدي يه ماه گذشته؟!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description></item><item><title>روش هاي پيچوندن را نام ببريد لطفا</title><link>http://graypani.blogspot.com/2009/01/blog-post_13.html</link><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Tue, 13 Jan 2009 23:42:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-2781637775371033237</guid><description>اين وبلاگ هايي که از سر کار آپديت ميشن چه مدليه؟ چه جوري مينويسن؟ من با اينکه از صبح تا شب پشت کامپيوترم و کارم هم همش با اينترنت سر کار داره اصلا نميشه بيام سر وقت اين وبلاگ بنده خدا. خلاصه که من هنوز زنده ام اصلا هم تابلو نيست که مي خوام بگم بالاخره کار پيدا کردم :D&lt;div&gt;پ.ن: &lt;a href="http://violet.special.ir"&gt;ويولت&lt;/a&gt; جان من الان کاملا معني اون کامنت هايي که مي گفتن رنگ وبلاگت جوريه که از 100 متري هم معلومه داري تو اينترنت واسه خودت مي چرخي و واسه سر کار تابلوهه رو درک ميکنم ;)&lt;/div&gt;</description></item><item><title>خوني که رنگين تر است!</title><link>http://graypani.blogspot.com/2009/01/blog-post.html</link><category>تلويزيون</category><category>جامعه</category><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Thu, 8 Jan 2009 18:19:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-2228067833315012819</guid><description>چند روز پيش که توي عراق بمب گذاري شد چون يکي از آشناهاي دور هم توي اون زمان توي کاظمين بود نگران بوديم و با شروع اخبار مدام منتظر پخش خبر بمب گذاري و کشته شدگان ايراني بوديم. اما فکر کنم بعد از هفت يا هشت خبر مربوط به غزه و تظاهراتي که در حمايت از مردم غزه برگزار شده،خبر بدون گفتن اسامي کشته شدگان خونده شد. گاهي بعضي از خون ها بنا به اقتضا از خون همه حتي هموطنت رنگين تر است.</description></item><item><title>مرحوم پيشي</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/12/blog-post_31.html</link><category>روزانه</category><category>گربه وارانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Wed, 31 Dec 2008 22:20:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-4733494884735687032</guid><description>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhMRnFRMgqCZsq9ZQvgshdpcZsimN2aB0xPN5Z1jXtIhr_2Sb5iDa52uPtj_f3U57jY_8kY8eMObK98Hi0cIwAD0Rpm4kW9a8D_uvd0MC7m6dI3wmJe9dvOyyv5b8VvdDa10GCCBw/s1600-h/1.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div&gt;يالا بياين اعتراف کنين کدومتون گربه ما رو چشم کردين؟ چند روز پيش مامان بچه ها رفت زير ماشين و مرد :(((( الانم فقط همين بچه اش مونده که طفلکي يتيم شده، از وقتي هم مامانش مرده کلي مهربون شده و ديگه وقتي مي خواي نازش کني شاخ و شونه نميکشه برات.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا کار هر کردومتون که بوده بياد اعتراف کنه از چشمش توي جاهاي مفيدتري استفاده کنيم ;)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(0, 0, 238); "&gt;&lt;img src="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhMRnFRMgqCZsq9ZQvgshdpcZsimN2aB0xPN5Z1jXtIhr_2Sb5iDa52uPtj_f3U57jY_8kY8eMObK98Hi0cIwAD0Rpm4kW9a8D_uvd0MC7m6dI3wmJe9dvOyyv5b8VvdDa10GCCBw/s320/1.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5286031171460702690" style="display: block; margin-top: 0px; margin-right: auto; margin-bottom: 10px; margin-left: auto; text-align: center; cursor: pointer; width: 224px; height: 320px; " /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" height="72" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhMRnFRMgqCZsq9ZQvgshdpcZsimN2aB0xPN5Z1jXtIhr_2Sb5iDa52uPtj_f3U57jY_8kY8eMObK98Hi0cIwAD0Rpm4kW9a8D_uvd0MC7m6dI3wmJe9dvOyyv5b8VvdDa10GCCBw/s72-c/1.jpg" width="72"/></item><item><title>ناخواسته</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/12/blog-post_29.html</link><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Mon, 29 Dec 2008 00:33:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-8285326930475574676</guid><description>دخترک همسن منه، همکلاس دوران دبيرستان و فاميل دور، 5 ماه پيش عروسي کرد و دانشجوي فوق ليسانسه. همسرش هم دانشجوي دکترا هر دو از دانشگاه تهران. خيلي اتفاقي ميبينمش حال و احوال ميکنيم و اولين سوالي که مي کنه اينه که بچه دار نشدم؟! با تعجب ميگم نه خيلي زوده هنوز. ميخنده و ميگه آخه خودش سه ماه بارداره. توي صحبت هاش معلوم ميشه نا خواسته هم بوده. بهش ميگم آخه چه جوري؟ مگه جلو.گيري نمکيردي؟ ميخنده و ميگه نه حالا هم که شده.&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعدي دختريه 10 سال از من بزرگتر، ليسانسه و تازه ازدواج کرده و از بچه متنفره. ميگه اگه يه روز بچه دار بشه جدا ميشه و ميزنه زير همه چيز. بهش ميگم حتما خيلي سفت و سخت مراقبت ميکنه؟ خيلي عادي جواب ميده نه هيچ کار نميکنه و به خدا توکل ميکنه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حدودا چهل ساله است وتحصيلکرده. کوچکترين بچه است 15 سالشه، به قول خودش داره کم کم به سراشيبي زندگيش نزديک ميشه که ميفهمه بارداره. جلوي چشمهاي پر از سوال همه ريز ميخنده و ميگه فکر نميکرده ديگه نيازي به مراقبت باشه و ناخواسته باردار شده.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;يکي بياد من رو توجيه کن، اينا مثلا قشر تحصيلکرده جامعه مان. يعني چي که نمي دونستم؟ يعني چي که نمي خواستم اما کاري هم نمي کردم و به خدا توکل ميکردم؟ کي قراره حداقل بدن خودمون رو بشناسيم.&lt;/div&gt;</description></item><item><title>When you are lonely</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/12/when-you-are-lonely.html</link><category>روابط</category><category>زندگي</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Sun, 28 Dec 2008 00:01:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-691316246920497586</guid><description>&lt;div&gt;هر چقدر هم که فرد گرا و درون گرا باشي،&lt;/div&gt;&lt;div&gt;هر چقدر هم که عادت کرده باشي مستقل باشي،&lt;/div&gt;&lt;div&gt;هرچقدر از بچگي بين همه معروف بودي به خودمحور بودن و از پس مشکلات براومدن،&lt;/div&gt;&lt;div&gt; هر چقدر هم که هميشه خودت از پس کارهات براومده باشي و نخواي از کس ديگه اي کمک بخواي،&lt;/div&gt;&lt;div&gt;باز يه موقع هايي هست که دوست داري يکي باشه که بدوني ميشه چشمات رو ببندي و خودت رو بسپري بهش و بزاري هدايتت کنه، يکي که ميدوني اونقدر ميشناست که عين خودته. دوست داري يکي باشه که هميشه بشه روش حساب کني ،يکي که ميتونه هدايتت کنه. چي ميگن اينجور مواقع؟ آهان، پشت پناهت باشه و مثل يه کوه پشتت درآد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;شايد هيچ وقت نخواي و موقعيتش پيش نياد که بخواد برات کاري کنه اما همين دلگرمي بودنش، همين که فکر بودنش باعث ميشه راحت بزني تو دل خطر، خودش بزرگترين کاره.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;يه وقت هم ميبيني تا آخر عمر هيچ وقت اون موقعيت پيش نمياد اما يه تلنگر کوچيک باعث ميشه تصوري که تو از طرفت داشتي بشکنه، ظاهرا هيچ چيز عوض نشده فقط حسابي که تو رو طرفت ميردي فرق کرده. اما داغون ميشي، له ميشه،  کاري هم نميتوني بکني. دست و پا ميزني شايد يه روزنه،يه توجيه پيدا کني تا دوباره همه چيز برگرده سرجاش، اما هيچي نيست.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ميشي مثل اين چند روز من که مثل مرغ سرکنده دارم جون ميدم اما آروم نميشم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt; چرا بعضي زخم ها اينقدر درد داره :(&lt;/div&gt;</description></item><item><title>Just made a mistake</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/12/just-made-mistake.html</link><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Sat, 27 Dec 2008 00:47:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-222473024087600482</guid><description>&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhcx5rVhh4psCTGZeTwS7-QNg1aMo59rKp-S2qQ9QEJELIp6lOKPXBTafVMMZLOMloiMGIOZpFvRPQcaMHQDG-4oo48YWQc843nUKv1Qp8wuwcw4c9rXbfqJYdKTrdZnsY7Qa8CVQ/s1600-h/saman-24.gif"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 150px; height: 99px;" src="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhcx5rVhh4psCTGZeTwS7-QNg1aMo59rKp-S2qQ9QEJELIp6lOKPXBTafVMMZLOMloiMGIOZpFvRPQcaMHQDG-4oo48YWQc843nUKv1Qp8wuwcw4c9rXbfqJYdKTrdZnsY7Qa8CVQ/s320/saman-24.gif" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5284211366516190946" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div&gt;نمي دونم اين تليغات جديد بانک سامان رو ديدين يا نه؟ يه چيزي تو مايه هاي همين عکس بالا. من اولين بار اين تبليغ رو حدود يه هفته قبل (همون روزي که هم جا برف ميومد) سر خيابون ولنجک تو ابعاد خيلي بزرگ قبل از شروع سربالايي ولنجک ديدم. چون ماشين در حال حرکت بود فقط تونستيم خط اولش رو بخونيم، از لحاظ رنگ و سايز هم کاملا شبيه تابلوهاي راهنمايي رانندگي بود و با توجه به سربالايي تند اون خيابون و سابقه تو برف موندن ماشين ها فکر کرديم لابد اين رو زدن که ملت يکم تند برن هي بکس و باد (املاش درسته؟) نکنن وسط خيابون. ولي به هر حال عجيب بود. تا اينکه دوباره موقع برگشتن اين دفعه خوب تابلو نگاه کرديم تا بالاخره دوزاريه افتاد! حالا اين هفته که دوباره از اونجا رد ميشديم ديدم کلا تابلو رو پوشوندن و ظاهرا فقط ما اونجوري فکر نمي کرديم ;)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" height="72" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhcx5rVhh4psCTGZeTwS7-QNg1aMo59rKp-S2qQ9QEJELIp6lOKPXBTafVMMZLOMloiMGIOZpFvRPQcaMHQDG-4oo48YWQc843nUKv1Qp8wuwcw4c9rXbfqJYdKTrdZnsY7Qa8CVQ/s72-c/saman-24.gif" width="72"/></item><item><title>شرح يک افقي شدن</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/12/blog-post_26.html</link><category>روابط</category><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Fri, 26 Dec 2008 02:19:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-5214195117434210116</guid><description>دقيقا شب همون وقتي که پست قبلي رو گذاشتم برعکس هميشه که زودتر از 1 و 2 نصفه شب خوابم نميبره ساعت 11 که شد ديدم  چشمام ديگه با چوب کبريت هم باز نميمونه و رفتم تو رختخواب يک کم گذشت شروع کرده به لرزيدن اول فکر کردم مشکل با يه پتوي اضافه حل ميشه اما کم کم هر چي پتو و لحاف و روتختي تو خونه داشتيم هم انداختم روم اما انگار نه انگار من با تمام اين کپه لحاف روم افتاده بودم رو ويبره، رفتم رو مبل کنار شوفاژو چسبيدم به رادياتور تا کم کم بعد از يک ساعت يکم گرم شدم و خوابم برد تا حدود يک ساعت بعد که از شدت تب و حرارت از خواب بيدار شدم و شروع کردم به کم کردن پتو ها و دوباره يه ساعت بعد لرز و بعد تب تا صبح. صبح هم ساعت 8 صبح همسر جان پاشد رفت بهشت زهرا براي تشييع جنازه يکي از فاميل هاي دورشون و من موندم و حوضم. البته چون خوابيده بودم فکر نمي کردم اوضاعم خيلي هم بد باشه تا حدود ساعت 10 که ديگه چشمام از شدت حرارت داشت منفجر ميشه سعي کردم 4 دست و پا هم شده خودم رو برسونم به شير آب و يکم خنک بشم که با همون اولين تکون از شدت سرگيجه داشتم ميرفتم تو ميز شيشه اي وسط سالن پس موندم سر جام و ادامه حالت بيهوشي و تب. ساعت 12 هم زنگ زدم به همسر مربوطه که ببينم کجاست؟ گفت تازه جنازه رو از غسالخونه آوردن. بهش گفتم که عذر خواهي کنه و بياد من رو ببره دکتر که ترجيح داد تا آخر مراسم بمونه و مطمئن شه يه وقت مرده فرار نميکنه! بعد هم تا ساعت4 ادامه حالت بيهوشي و داغي و لرز تا بالاخره همسر جان اومد و من رو رسوند بيمارستان و بعد از يه بستري شدن 3 ساعته تو اورژانس تبم از 39/5 رسيد به 37/5 و بعد از 16 ساعت دنيا دوباره خنک شد و من الان يه سرما خورده عاديم دوباره :)&lt;div&gt;پ.ن: قرار نبود اين پست پينوشت داشته باشه اما بدليل ادامه تبعاتش يه سوال. واقعا من توقعم خيلي بالا است که انتظار داشتم همسر مربوطه مراسم تشييع رو ول کنه و بياد من رو برسونه بيمارستان، اصولا عادت ندارم از هيچ کس متوقع باشم اما نه در شرايطي که کوچکترين تکوني نمي تونستم بخورم و حتي يه ليوان آب هم کنارم نبود و توانايي انجام کاري رو هم نداشتم. واقعا من دارم اشتباه ميکنم يا همسر جان بعد3 سال هنوز فرق دوست پسري و همسري رو نمي دونه؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعدا نوشت: شب روي تخت اورژانس که بودم بهش گفتم يادته امشب چه شبي ايه؟ 4 سال &lt;a href="http://graypani.blogspot.com/2008/03/blog-post_13.html"&gt;ازش&lt;/a&gt; گذشت باورت ميشه؟&lt;/div&gt;</description></item><item><title>جشن شب يلدا پرشين بلاگ</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/12/blog-post_23.html</link><category>جشن پرشين وبلاگ</category><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Tue, 23 Dec 2008 20:27:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-2351028963037425754</guid><description>مي خواستم از جشن شب يلدا پرشين بلاگ بنويسم اما تا دو روز بعد از جشن که خونه نبودم الان هم که چشمام از زور سرماخوردگي باز نميشه کلا. پس فقط يه چند تا لينک مرتبط&lt;div&gt;گزارش کامل جشن &lt;a href="http://violet.special.ir/archives/2008/12/003866.html"&gt;اينجا&lt;/a&gt; عکس هاي مراسم هم &lt;a href="http://rouhollah.persianblog.ir/post/66/"&gt;اينجا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://news.persianblog.ir/post/335"&gt;اينجا&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;</description></item><item><title>بانک داري الکترونيک</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/12/blog-post_20.html</link><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Sat, 20 Dec 2008 00:07:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-7962502211636307748</guid><description>سه شنبه قبل همسرجان رو براي امتحان ielts ثبت نام کردم و نحوه پرداخت پولش هم به صورت اينترنتي بود يعني يه فرصت 48 ساعته بهت ميده اگه پول رو واريز کني که هيچي وگرنه ثبت نام کنسل ميشه. ما حساب هاي خودمون روي بانک پارسيانه اومدم برم پرداخت کنم که ديدم نوشته الان يه هفته است بانک پارسيان از طرف قراردادشون خارج شد ولي خب بانک هاي ديگه مثل صادرات و ملي و پاسارگاد و ... فعاله. رفتيم بانک پاسارگاد که يه کارت خريد بخريم گفتن ما يه همچين چيزي نداريم و اگر ميخوايد بايد حساب باز کنيد و تقاضاي کارت کنيد که حداقل 10 روز طول ميکشه. بعد هم که بانک ها بسته شد و فرداش هم که چهارشنبه بود و به خاطر عيد بانک ها تعطيل بودن. ما ها هم دست به دامن بقيه شديم و يه کارت بانک ملي گير آورديم و پرداخت کرديم اما سيستم بانک ملي قطع بود نشد. با بانک صادرات امتحان کرديم اون هم قطع بود نشد. (اين فرآيند کارت پيدا کردن يه چند ساعتي طول کشيده بود و ديگه شب شده بود و کاري نميشد بکنيم) فردا صبح زنگ زدم به دختر خاله که ازش کارت پاسارگادش رو بگيرم که اونم موجودي نداشت رفتيم از حساب خودمون پول رو واريز کرديم رو حساب اون و نهايتا بعد از طي يه پرسه حدودا 7-8 ساعته 2 ساعت مونده به تموم شدن مهلت پول پرداخت شد.&lt;div&gt;دولت الکترونيک خوبه خيلي هم خوبه، اما هنوز زير ساختهاش بد جوري لنگ ميزنه. توي وقتي که مثل اين چند روز تعطيل ميشه سيستم بانک هاي دولتي قطع ميشه دست ما هم به جايي بند نبود. کاري که در حالت عادي با سيستم سنتي مثلا نيم ساعت وقت من رو ميگرفت که برم بانک و پول رو واريز کنم کشيده شد به 7-8 ساعت تو دو روز. شايد اگه ما از همون اول کارتمون پاسارگاد بود همه چيز خيلي هم ايده آل و روتين بود اما خب نبود و اين همه وقتمون تلف شد کلي هم حرص خورديم (اون موقع که ما ثبت نام کرديم تا ماه june پر شده بود و اگه اين مي پريد معلوم نبود دوباره کي جا پيدا کنيم هر چند که ديشب همه تاريخ هاش با هم باز شد دوباره)&lt;/div&gt;</description></item><item><title>نازنين يارم</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/12/blog-post_18.html</link><category>خانواده</category><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Thu, 18 Dec 2008 01:59:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-8559783804167011962</guid><description>بالاخره بغض اين چند وقت ديشب شکست، ديشب وقتي بالاخره بعد از همه اين چند ماه که مامان و بابا هيچي از مشکلات اين چند وقت نمي دونستن نشستم و حرف زدم باهاشون. چه حس خوبي بود که بدوني يکي هست که هميشه به حرفات گوش بده که دلداريت بده. گفتم و گفتم از همه اتفاقات، از اينکه يه اشتباه زندگيمون رو زير رو کرد از اينکه گفتن اينکه از صفر شروع مي کنيم خيلي راحت تر از عمل کردن بهشه، از قانون جنگل اين مملکت. از تمام حرص ها و فشارهاي اين چند وقت. &lt;div&gt;چقدر خوبه که مامان هست که سرم رو بزارم تو بغلش و با بوي تنش آروم بشم و در کمال تعجب ببينم که مدام يه چيزي داره گلوم رو فشار ميده و چشمام رو داغ ميکنه. سخته اين روزها اما تنها نيستم مامان که هست مطمئنم که يکي هميشه هست که وقتي براش حرف مي زنم بگه "بميرم برات چي کشيدي اين چند وقت" -سلام بهاره-. بابا که هست مي دونم يکي هست که بودنش بزرگترين دلگرميه. بالاخره مامان تونست بغض فشار اين چند وقت رو بشکنه. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;تازگي ها هر چقدر هم که ظاهرم آرومه هر چقدر هم که از چيزي نمي ترسيدم، بدنم جا زده زير اين همه فشار. با کوچکترين هيجاني، حتي اگه هيجان ديدن يه مسابقه فوتبال باشه، دست و پاي راستم ضعف ميره و قدرت دستم تقريبا به صفر ميرسه و چيزي رو نمي تونم با دستم بلند کنم. اما حالا خوبه که يکي هست که مطمئنت ميکنه، يکي که چشمات رو مي بندي و آروم ميشي.&lt;/div&gt;</description></item><item><title>گند زدم</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/12/blog-post_13.html</link><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Sat, 13 Dec 2008 02:35:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-3884439384969671344</guid><description>گند زدم مبسوط، يه مدت قبل يه روز خودم خواستم يه چيزي رو نشون همسر گرامي بدم لب تاپ رو همين جوري که تو لوگين خودم بود دادم دستش که ببينه بعد ديدم يهو داره ميگه gray.pani کيه ديگه؟ به سرعت نور پريدم سمشتش و ديدم بله توي مسنجر که لوگين کرده بودم يادم رفته sign out کنم و آي دي ام همين جوري مونده :(( حالا بماند که چه جوري و با چه تته پته اي موضوع رو پيجوندم اونم ظاهرا يادش رفت. حالا ديشب داشتيم با هم حرف ميزديم بعد صحبت ديدن يه سري از وبلاگ نويس ها شد ديدم داره با تعجب نگام ميکنه ميگه مگه اونا تو رو ميشناسن؟ منم با قيافه حق به جانب گفتم نه ولي من که ميشناسمشون و خوانندشونم حالا دقيقا چند ساعت بعد از اون حرف ها دوباره خود خنگم يادش انداختم که بايد ايملش رو چک کنه اونم اومد از تو لوگين من چک کنه و وارد صفه ياهو شد و دوباره اتفاق افتاد اون چيزي که نبايد بيفته! اين ياهوي احمق شروع کرد به سلام کردن و هي hi, gray.pani نوشتن که ديدم دوباره داره ميگه اي بابا باز که اين gray.pani اومد اين کيه ديگه. نه من واقعا چي ميتونستم بگم آخه کدوم از اون اراجيفي که من به هم بافتم رو باور ميکنه بعد حالا روي لينک ميلش کليک کرد مگه اين ياهوي بيشعور ول ميکرد هي ميگه اگه شما gray.pani هستيد پسوردتون رو وارد کنيد:(&lt;div&gt;فقط من رو تصور کنيد که هر لحظه صورتم قرمز و قرمزتر ميشه و زبونم بيشتر به تته پته ميفته. بميري ياهو با اين هوش احمقانت. چقدر بايد من خوش خيال باشم که الان همسر جان نياد با يه سرچ ساده اينجا رو پيدا کنه:(((&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن مخاطب خيلي خاص: ببين همسر گرامي اگه اومدي اينجا رو پيدا کردي نخونش خدا وکيلي نخون. خود من خيلي سراغ آرشيوم نميرم چون اکثر تو موقعي نوشته شده که حال خوشي نداشتم پس بيا و به خودت رحم کن نخونش ول کن گذشته ها رو. حالا اگر هم خوندي حداقل بيا و معرفت داشته باش به من بگو که اينقدر تو هول و ولا نمونم :((&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن مخاطب عام: اگه يه موقعي کل اين وبلاگ پاک شده خيلي تعجب نکنيد در جهت پاک کردن گندهاي عظيم صاحب وبلاگ بوده!&lt;/div&gt;</description></item><item><title>تلخي هاي يک شهر شلوغ  -ادامه</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/12/blog-post_10.html</link><category>خانواده</category><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Wed, 10 Dec 2008 01:38:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-5324445111579723871</guid><description>اپيزود دوم:&lt;div&gt;برادرم امروز رفت که بابا رو از بيمارستان مرخص کنه، وقتي که ميرسه، پارکينگ بيمارستان پر بوده و ماشين رو ميزاره تو حاشيه خيابون کنار صدتا تا ماشين ديگه اي که اونجا پارک بوده موقعي که با بابا ميان بيرون مي بينن ماشين رو سوار جرثقيل کردن و دارن ميبرن. برادرم توضيح ميده که رفته بوده براي ترخيص ماشين و بابا رو تازه از CCU مرخص کرده و پارکينگ هم پر بوده، راننده جرثقيل به ظاهر قانع ميشه و به برادرم ميگه بره و خودش قلاب رو آزاد کنه و ماشين رو بياره پايين. همزمان بابا هم ميره که سوار ماشين بشه، به محض اينکه بابا يه پاش رو ميزاره توي ماشين راننده جرثقيل گازش رو ميگيره و ميره و بابا هم که فقط يه پاش تو ماشين بوده تعادلش به هم ميخوره و در ماشين کوبيده ميشه تو همون پاش که آنژيوگرافي رو انجام دادن :( جرثقيل رو متوقف مي کنن و برادرم با رانندش درگير ميشه بابا هم علاوه بر قلب درد، تمام مدت پاش هم لنگ ميزنه و نمي تونه درست راه بره.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اپيزود سوم:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دارم از بيمارستان برمي گردم، يه پسره داره از روبروم مياد موقعي که ميام از کنارش رد بشم دستش رو مياره بالا و ميکوبونه رو س.ينه ام و خيلي ريلکس رد ميشه. مني که حداقل براي آرامش اعصاب خودم هم که شه کلا عادت ندارم جواب کسي رو تو خيابون بدم به خودم که ميام دارم با روزنامه و کتاب توي دستم توي سر و کله پسره مي کوبم و مورد لطف قرارش ميدم!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;شب که همه خونه مامان جمع ميشيم مامان ميگه خب چشمم روشن بچه هام تا حالا دعوا راه ننتداخته بودن که به سلامتي همتون با هم تو اين چند روزه نوبرش کردين! &lt;/div&gt;&lt;div&gt;نمي دونم اين روزها چه خبره، اول هفته که با بيمارستان رفتن بابا شروع شد بعد هم که انگار همه شهر بسيج شدن توي اين يه هفته مورد لطافت قرار بدن ما رو. خلاصه که فعلا سه پلشت آيد و زن زايد و مهمان عزيز هم ز در آيد!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اپيزود اول (&lt;a href="http://graypani.blogspot.com/2008/12/blog-post_08.html"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description></item><item><title>تلخي هاي يک شهر شلوغ</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/12/blog-post_08.html</link><category>خانواده</category><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Mon, 8 Dec 2008 21:11:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-57242384883570334</guid><description>&lt;div&gt;اپيزود اول:&lt;/div&gt;چند شب پيش بابا حالش بد ميشه و با توجه به سابقه عمل فلبي که داشته ترجيح داديم ريسک نکنيم و رسونديمش به نزديک ترين بيمارستان که يه بيمارستان دولتي بود و قرار شد که وقتي يه کم حالتش پايدار شد ببريمش همون بيمارستان خصوصي که هميشه ميره. بابا رو مي خوابونن CCU و يکي از اشناها هم دکتر اورژانس اونجاست سفارشش رو ميکنه. شب وقتي بابا خواب بوده سرم از توي آنژيوکد دستش در مياد و بابا هم که خواب بوده متوجه نميشه و سه ساعت تمام از دستش خون ميره و هيچ پرستاري هم تو اين مدت بهش سر نميزنه تا بابا تو خواب حس ميکنه دستش يخ کرده، پا ميشه و ميبينه همه تخت غرق خونه و پرستار رو صدا ميکنه و باقي ماجرا. صبح وقتي جريان مي فهميم هيچ کس حاضر نيست مسئوليت رو قبول کنه، وقتي ميگيم ما به شما اعتماد نداريم و ميخوايم به عنوان همراه بمونيم پيش بابا ميگن اينجا CCU همراه ممنوعه و نگهبان با دعوا مياد ميندازدمون بيرون. شکايت يه رييس بيمارستان هم کار به جايي نميبره. ميريم اون يکي بيمارستان و کارهاي پذيرش رو انجام ميديم و قرار ميشه بابا رو از اين بيمارستان با مسئوليت خودمون مرخص کنيم و ببريم اون يکي بيمارستان. سرپرستار يه برگه مياره که مسئوليت جان بيمار با خودشه و با مسئوليت خودش داره مرخص ميشه موقعي که بابا ميخواد امضا کنه يه بار ديگه تاکيد ميکنه که پاتون رو از بيمارستان بزاريد بيرون هيچ مسئوليتي به گردن ما نيست به طعنه بهش يادآوري ميکنيم که وقتي بابا تو بيمارستان هم بود شما هيچ مسئوليتي بابت سهل انگاريتون قبول نکردين شروع به اهانت ميکنه و از همکارهاش دفاع کردن و لوح هاي تقديرشون رو به رخمون ميکشه. ترجيح ميديم زودتر بريم از اونجا.&lt;div&gt;نمي خوام تلخ باشم اما اين روزها تلخم تلخ.&lt;/div&gt;</description></item><item><title>بارون بارونه</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/12/blog-post_02.html</link><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Tue, 2 Dec 2008 23:43:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-1772989969440908685</guid><description>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEgitCVaV5lBLIQasCC2luul5qXrgHiFD8zOyrSIj_uleYDuuUT5CvAhAYbVK-ctJ6JCII-alH0NYwOdQzCOxM3vL925-5px4i6Q28B4U5KRMymuJOtyU0clg57RQokSq-xX6501Fg/s1600-h/first-taste-of-rain.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 264px; height: 320px;" src="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEgitCVaV5lBLIQasCC2luul5qXrgHiFD8zOyrSIj_uleYDuuUT5CvAhAYbVK-ctJ6JCII-alH0NYwOdQzCOxM3vL925-5px4i6Q28B4U5KRMymuJOtyU0clg57RQokSq-xX6501Fg/s320/first-taste-of-rain.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5275331821654420578" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div&gt;براي ارسال يک سري مدارک حوالي عباس آباد بودم و بعد از اون هم براي انجام کارهاي بانکي اول هر ماه مجبور بودم به چند تا بانک سر بزنم نزديک ترين بانک پارسيان شعبه سليمان خاطر بود که  معني اش حدود 20 دقيقه پياده روي بود، با لذت دست هام رو توي جيب هاي پالتوم ميکنم و شروع مي کنم با لذت و بدون عجله زير بارون راه رفتن. توي هر چاله آب سرخوشانه چکمه ام رو توي اب مي کوبم و رد ميشم. دعا ميکنم کارم تو بانک طول نکشه و تا بارون تموم نشده دوباره بزنم بيرون. وارد بانک که ميشم هيچ کس نيست بانک پارسيان هميشه شلوغ، حتي يک مشتري هم نداره. با خودم فکر ميکنم مردم چطور دلشون مياد اين هواي معرکه رو ول کنن و بمون خونه. همون جا سرغ بانک بعدي رو ميگيرم متصدي با دست خيابون سليمان خاطر رو نشون ميده و ميگه يکم پايين تره. دوباره راه ميفتم زير بارون و هراز گاهي بايد مژه هام رو خشک کنم از آب بارون اما لذت داره اين بي خيالي و خودت رو سپردن به بارون. سرم رو ميگيرم بالا و لذت نشستن قطرهاي بارون رو با تک تک سلول هام حس ميکنم، شروع ميکنم به ها کردن و عاشق بخاري ميشم که از دهنم بيرون مياد.خيابون رو ميرم پايين اما خبري از بانک نيست، مهم نيست. همين جوري ميرم پايين و ميرسم به خيابون بهار، شروع ميکنم بهار رو پايين رفتم ميرم و ميرم تا بالاخره يه شعبه از بانک رو پيدا کنم اينجا هم خلوته سريع برمي گردم و دوباره ميام زير بارون و ميخونم بارون بارونه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن:امروز اگر دختري رو اون حوالي ديديد که يه پالتو سرمه اي تنشه و دست هاش رو باز کرده و داره سعي ميکنه قطره هاي بارون رو بگيره و مدام هم داره تو هوا ها ميکنه شک نکنيد که اين خل و چل خود من بودم ;)&lt;/div&gt;</description><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" height="72" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEgitCVaV5lBLIQasCC2luul5qXrgHiFD8zOyrSIj_uleYDuuUT5CvAhAYbVK-ctJ6JCII-alH0NYwOdQzCOxM3vL925-5px4i6Q28B4U5KRMymuJOtyU0clg57RQokSq-xX6501Fg/s72-c/first-taste-of-rain.jpg" width="72"/></item><item><title>فکرهايي با صداي بلند براي يه مهمان ناخواسته خيالي</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/12/blog-post.html</link><category>روزانه</category><category>زندگي</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Mon, 1 Dec 2008 02:59:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-6596760834859317846</guid><description>نمي دونم تا حالا به اين موضوع فکر کردي اگه يه روز با همه احتياط هايي که کردي بهت خبر بدن که يه موجود ديگه داره درونت شکل ميگيري چه حالي ميشي؟ خوشحال ميشي؟ از اين ناخواسته بودنش به هم ميريزي؟ با خودت ميجنگي که راضي بشي که اين ناخواسته بودن حل ميشه و بالاخره کاريه که شده. يا نه فعلا با اين مهمون ناخواسته خداحافظي ميکني تا هر وقت که خودت خواستي دوباره دعوتش کني.&lt;div&gt;اينروزا خيلي ذهنم مشغول اين مسئله شده مي دونم که به هيچ وجه آمادگي پذيرش هيچ جور مهمون نا خواسته اي رو ندارم مي دونم که مدام دارم بلند اعلام ميکنم که هيچ راهي بجز راه آخر رو هم متصور نيستم اما مگه ميتونم منکر روحي از بين بردن يه موجود ديگه بشم؟ بعد هم تازه،بدبخت اون طفلکي که بخواد الان و وسط همه اين دست و پا زدن هاي من که هنوز تکليفم تو خيلي چيزا با خودم معلوم نيست بياد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خودتم ميدوني که دنيا هنوز جاي قشنگي براي حضورت نيست&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description></item><item><title>شهر شلوغ</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/11/blog-post_28.html</link><category>جامعه</category><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Fri, 28 Nov 2008 23:50:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-3443675880754797121</guid><description>مهم نيست چه اتفاقي افتاده، فرض کن يکي از هزاران اتفاقي که روزانه دور و برمون ميفته فکر کن يکي که بي منطقه چون نتوسته منطقش رو ثابت کنه خواسته با زور بازوش منطقش رو به کرسي بشونه، فکر کني ميري کلانتري شکايت کني که حداقل يکم چشمش رو بترسوني که ديگه نخواد اينکار رو بکنه اما جواب ميشنوي که تو که چيزيت نيست اين سر و وضعي که من ميبينم ديه اش فوقش بشه 40- 50 تومان. مي پرسي يعني فقط ديه است هيچ ضمانت قانوني براي عدم تکرار وجود نداره و جواب ميشنوي اينجا قانون جمهوري اسلاميه، همينه که هست. (نقل به مضمون) ميگي يعني اگه توانايي پرداخت ديه رو داشته باشي ميتوني هر بلايي ميخواي سر کسي بياري و يه لبخند جواب ميگيري. ميگي تهديد جاني شدي، جواب ميشنوي که تا جرمي صورت نگيره کاري نميشه کرد.&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن: من سالمم ها اما به غير از اون تيکه زور بازو! تو بقيه ماجراحضور فعال داشتم.&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description></item><item><title>جامعه اسلامي 2</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/11/2.html</link><category>اسلام</category><category>جامعه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Sun, 23 Nov 2008 12:39:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-2122705749134363892</guid><description>نزديک خونه قبلي ما يه پاساژي بود که ظاهرا جزو موقوفات مسجدي بود که کنارش قرار  داشت و سود و اجاره هاي مغازه هاي اون جزو درآمد مسجد حساب ميشه. الان يه چند ماهي بود که يه مغازه لباس فروشي توش باز شده بود که لباس شب ميفروخت و ظاهرا کارش هم خوب گرفته بود و خب مثل هر لباس فروشي ديگه، لباس هاي شبي که مي فروخت رو تن مانکن کرده بود و گذاشته بود پشت ويترين.&lt;div&gt;حالا چند روز پيش از طرف مسجد رفتن توي اين مغازه و کل اجناسش رو به اين بهانه که اين لباس ها مستهجنه !!! و در شان مسجد نيست، به هم ريختند. وقتي هم که صاحب مغازه شکايت کرده بهش گفتن تو به همين دليل تو اماکن هم پرونده داري و حقت بوده.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مرتبط: جامعه اسلامي (&lt;a href="http://graypani.blogspot.com/2008/10/blog-post.html"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;/div&gt;</description></item><item><title>قضاوت</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/11/blog-post_18.html</link><category>روابط</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Tue, 18 Nov 2008 01:15:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-2030698892139539680</guid><description>خيلي عادت به درد و دل و از مشکلاتم گفتن براي کسي ندارم اگر دنياي مجازي اين وبلاگ رو مستثني کنيم توي دنياي واقعي شايد فقط يک يا دو نفر از دوستام باشن که در جريان مشکلات زندگيم بودن. اما حالا همين امروز فقط يه جمله از يکي از اين دوستام باعث شد که به شدت به هم برزيم و نتونم تلخيش رو هضم کنم. من نمي تونم منکر مشکلاتم بشم اما حالا، الان که دارم از زندگيم با همه بالا و پايين رفتن هاش لذت مي برم نمي تونم اين حرف رو که "من اگه مي تونستم شوهرت رو با دستاي خودم مي کشتم" تحمل کنم. نه به اين خاطر که ادعاي عاشقي دارم فقط به اين خاطر که همين يه جمله کافي بود تا گذشته رو يادم بياره و بهم بفهمونه که تو نظر کسي که بهترين دوستم مي دونمش يه شکست خورده ام.&lt;div&gt;کاش ياد مي گرفتيم گاهي همين که شنونده باشيم کافيه، کاش ياد مي گرفتيم قضاوت نکنيم، مخصوصا درباره روابط ديگران که معمولا صداي لحظات تلخش خيلي بلندتر از صداي لحظات خوش و شادشه.&lt;/div&gt;</description></item><item><title>پيشي</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/11/blog-post_11.html</link><category>روزانه</category><category>گربه وارانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Tue, 11 Nov 2008 01:30:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-1306026768302404607</guid><description>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjPEkHNP9IrtmweHiLV_2hbo_aHJalBFnBGj6uab0srZBvvWzN8I8KoBAtrK7wRxJOPfFs1xXnuTRdpm-UCpQq229_HSTSOTby8Wc_ZF6Aoi4S-A5kmVYhjLj_jucV3wWFVK1hG2A/s1600-h/IMG_2476.jpg"&gt;&lt;/a&gt;الان حدود دو ماهي ميشه که گربه اي که تو ساختمون ما زندگي ميکنه بچه دار شده و سه بچه گربه ملوس هر روز توي ساختمون واسه خودشون جلون ميدادن و تو راه پله ها براي خودشون بالا پايين مي رفتن و ياد گرفته بودن بيان پشت در خونه ما سر و صدا کنن و غذا بخوان. تا اينکه هفته پيش يکي از بچه گربه ها يهويي فلج شد و بعد از چند روز مرد. دو سه روز بعد هم يکي ديگشون دوباره فلج شد و مدام هم از درد ناله ميکرد و صداش تو ساختمون مي پيچيد. بعد از کلي اين در اون در زدن يه مرکز دامپزشکي پيدا کرديم و به صورت خيريه حيوانات رو درمان ميکنه و زير نظز سازمان حمايت از حقوق حيواناته. وقتي بچه گربمون رو برديم پيشش دکترش گفت سيستم عصبيش مادرزادي مشکل داره و احتمال خوب شدنش کمه اما قبول کردن که نگش دارن و اگه ديدن خوب نميشه با داروي بيهوشي راحتش کنن که حداقل اينقدر درد نکشه. حالا اين گربه ما مونده و يکي ديگه از بچه هاش که هر شب مامانه دستش رو ميندازه رو گردن بچش و ميخوابوندش!&lt;div&gt;اينم يه چند تا عکس از اين گربه ما&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;عکس مادر بچه ها&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(0, 0, 238); "&gt;&lt;img src="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEiguIaFKndHXVVI9-Ds4Km9-f7RzT5YWQDF-1piMB7lz5CzGrZxf_FeO2R2IW4lDqmz0z04jEAZ-EtoDbSrzVg4LjyqKlQS7Whk08DRz9HXOqWjSYOCxsRpkDid54Zm3f18sd1YKQ/s320/IMG_1750.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5267157992358323154" style="display: block; margin-top: 0px; margin-right: auto; margin-bottom: 10px; margin-left: auto; text-align: center; cursor: pointer; width: 240px; height: 320px; " /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;اين اولين بچه اي بود که مرد و از همه هم بيشتر با من رفيق بود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(0, 0, 238); "&gt;&lt;img src="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhZbc250ibWEusfE_bP37Ln2IFCZj7d550GCvw0SO5Bjbcw3QIC-2YUPDlnrf7uOS_Up-rxQ31Oa8VPEngr665flj397CqYCkeL6-GNksb41lmxHl0AekszKNBI2tDPSVZmZIfNZQ/s320/IMG_2718.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5267158692767522098" style="display: block; margin-top: 0px; margin-right: auto; margin-bottom: 10px; margin-left: auto; text-align: center; cursor: pointer; width: 240px; height: 320px; " /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;عکس اون دوتاي ديگه که ظاهرا به باباي بچه ها رفتن! اون بچه گربه پاييني هم همين ديروز مرد و حالا فقط يکي ديگشون مونده :(&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(0, 0, 238); "&gt;&lt;img src="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjPEkHNP9IrtmweHiLV_2hbo_aHJalBFnBGj6uab0srZBvvWzN8I8KoBAtrK7wRxJOPfFs1xXnuTRdpm-UCpQq229_HSTSOTby8Wc_ZF6Aoi4S-A5kmVYhjLj_jucV3wWFVK1hG2A/s320/IMG_2476.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5267159604126555346" style="display: block; margin-top: 0px; margin-right: auto; margin-bottom: 10px; margin-left: auto; text-align: center; cursor: pointer; width: 240px; height: 320px; " /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt; پ.ن: اينم آدرس اون کلنيک دامپزشکي: سعادت آباد - ميدان فرهنگ - ابتداي بلوار 24 متري- پلاک 2&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" height="72" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEiguIaFKndHXVVI9-Ds4Km9-f7RzT5YWQDF-1piMB7lz5CzGrZxf_FeO2R2IW4lDqmz0z04jEAZ-EtoDbSrzVg4LjyqKlQS7Whk08DRz9HXOqWjSYOCxsRpkDid54Zm3f18sd1YKQ/s72-c/IMG_1750.jpg" width="72"/></item><item><title>اوباما</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/11/blog-post_09.html</link><category>تلويزيون</category><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Sun, 9 Nov 2008 23:54:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-5603866654126159097</guid><description>چند روز پيش تو اخبار يه مصاحبه اي رو نشون داد با مردم ايران که انتظاراتشون رو از اوباما بگن. يه پسره گفت:&lt;br /&gt;آمريکا به خيلي از کشورها از جمله عراق تجاوز کرده ما انتظار داريم اوباما يه کاري بکنه که آمريکا از عراق ب....(اینجا پسر یه مکثی کرد و فهمید داره سوتی میده و کلمه نیروهاش رو اضافه کرد و ادامه داد)  نيروهاش رو بکشه بيرون.&lt;br /&gt;حيف شد پسره فهميد داره سوتي ميده وگرنه جملش کاملا مفهوم رو ميرسوند:))</description></item><item><title>روزهاي تهديد</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/11/blog-post_05.html</link><category>هذيان، روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Wed, 5 Nov 2008 01:11:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-5943113257950787182</guid><description>اين روزها، روزهاي خوبي نيست. روزهاي تهديد و دعوا است. روزهاي دلداري دادنه روزهايي که مجبوري قوي باشي اما کم آوردي، روزهايي که فقط داريم تهديدها رو مي شنويم به اميد اينکه تموم ميشه. روزهاي ترسيدن و به روي خودم نياوردنه، روزهاي رل يه آدم قوي رو بازي کردنه. روزهايي که خودمم ديگه کم آوردم تو پيدا کردن کلماتي براي دلداري دادن و آروم کردن تو.&lt;br /&gt;روزهاي خوبي نيست، خيلي ابري تره از حال و هواي اين روزهاي آسمونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: مي دونم نبايد با اين حال خراب بنويسم اما خوبه که اينجا هست براي داد کشيدن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن بي ربط: کردان هم استيضاح شد  و معني دفاع تمام قد رييس جمهور رو هم فهميديم</description></item><item><title>شنل نامرئي</title><link>http://graypani.blogspot.com/2008/11/blog-post.html</link><category>روزانه</category><author>noreply@blogger.com (pani)</author><pubDate>Sun, 2 Nov 2008 00:00:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-30612195.post-7143512087786201104</guid><description>از طرف &lt;a href="http://2khtarekhorshid.com"&gt;بهاره&lt;/a&gt; دعوت شدم به بازي شنل نامريي:&lt;div&gt;والا توي اين اوضاع قمر در عقرب زندگي ما اولين کاري که با اين شنل ميکردم مي رفتم باهاش يه سري اسناد و مدارک رو نابود مي کردم تا يکم از فشار اين روزها کم بشه و از اين برزخ بيرون بيايم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt; اجالتا توي اين اوضاع فکر من بيشتر از نميکشه شرمنده بهاره جان!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description><enclosure length="-1" type="application/atom+xml; charset=UTF-8" url="http://2khtarekhorshid.com"/><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle>از طرف بهاره دعوت شدم به بازي شنل نامريي:والا توي اين اوضاع قمر در عقرب زندگي ما اولين کاري که با اين شنل ميکردم مي رفتم باهاش يه سري اسناد و مدارک رو نابود مي کردم تا يکم از فشار اين روزها کم بشه و از اين برزخ بيرون بيايم. اجالتا توي اين اوضاع فکر من بيشتر از نميکشه شرمنده بهاره جان!</itunes:subtitle><itunes:author>noreply@blogger.com (pani)</itunes:author><itunes:summary>از طرف بهاره دعوت شدم به بازي شنل نامريي:والا توي اين اوضاع قمر در عقرب زندگي ما اولين کاري که با اين شنل ميکردم مي رفتم باهاش يه سري اسناد و مدارک رو نابود مي کردم تا يکم از فشار اين روزها کم بشه و از اين برزخ بيرون بيايم. اجالتا توي اين اوضاع فکر من بيشتر از نميکشه شرمنده بهاره جان!</itunes:summary><itunes:keywords>روزانه</itunes:keywords></item></channel></rss>