<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
<channel>
<title>زن‌نوشت</title>
<link>http://notes.parastood.ir/</link>
<description />
<copyright>Copyright 2012</copyright>
<lastBuildDate>Thu, 19 Apr 2012 12:32:47 +0330</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=3.2</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/parastoo" /><feedburner:info uri="parastoo" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:emailServiceId>parastoo</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><item>
<title>پیشنهاد</title>
<description><![CDATA[<p>«زن عقب رفت. مدت‌ها بود نمی‌دانست در بعضی مواقع چه کند. در حضور بعضی مردها روسری به سر داشت، در حضور بعضی‌ها نه، با بعضی‌ها دست می‌داد، با بعضی‌ها نه، گاهی که پستچی نامه می‌آورد مانتو به تن داشت، گاهی نه، وقتی زباله‌ها را می‌برد گاه چادر نازک می‌انداخت، گاهی نه... حالا مانده بود دست‌ها را کجا پنهان کند. دست میهمان محکم و طلبکار دراز شده بود.»</p>

<p>پاراگرافی از داستانِ ماهی‌ها از مجموعه داستان <em>تمساح بودایی نیوزیلندی محبوب من</em>، نوشتهٔ آسیه نظام‌شهیدی، انتشارات هیلا، ۱۳۹۰.</p>]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/bopixJJOpFc/005163.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005163.php</guid>
<category>literature</category>
<pubDate>Thu, 19 Apr 2012 12:32:47 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005163.php</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>بابا</title>
<description><![CDATA[<p>یک بار هم نشسته بودی جلوی تلویزیون توی هال. بی‌حال بودی و درد داشتی و فوتبال می‌دیدی. من؟ پشت میزم توی اتاق نشسته بودم و از لای درِ نیمه‌باز حواسم به احوال‌ات بود. متوجه شدم که داری نگاهم می‌کنی. سرم را که بلند کردم لبخند زدی. راضی بودی. دوستم داشتی. دوستت داشتم. برایت بوسه فرستادم و خندیدی. و این حال دیگر تکرار نشد. و این حال در ذهنم تکرار شد و تکرار شد و تکرار شد. تمامِ این یک سال که دیگر نبودی.</p>]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/MBylWoJE2FY/005162.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005162.php</guid>
<category>daily life</category>
<pubDate>Thu, 19 Apr 2012 02:01:50 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005162.php</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>وقتی شورِ تعصب درمی‌آید</title>
<description><![CDATA[<p>در اولین خبرِ ستونِ راستِ صفحهٔ دومِ <em>شرقِ</em> دیروز، دوشنبه، <a href="http://sharghnewspaper.ir/Page/Paper/91/01/28/2">آمده است</a>: «روزنامه الخليج[فارس] امارات اعلام كرد كه...»</p>

<p>خیلی برای من عجیب بود. دوستان روزنامه‌نگار ما توجه نکرده‌اند که <em>الخلیج</em> نام روزنامه است؟</p>

<p>پی‌نوشت - اول فکر کردم که ممکن است <a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910127000208">اصلِ خبر</a> در خبرگزاری فارس هم همین جوری باشد. ولی دیدم که کارِ خودِ <em>شرق</em> است.</p>]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/O4YR9flw3Q0/005161.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005161.php</guid>
<category>journalism</category>
<pubDate>Tue, 17 Apr 2012 10:26:55 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005161.php</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>بیست‌وهفتم فروردین ۹۱</title>
<description><![CDATA[<p>بعدها از امروزِ تهران به عنوان یک روزِ خرتوخر یاد خواهد شد. باران شلنگی و <a href="http://youtu.be/UMLPQ3Ilzuc">تگرگ</a> و نیمچه سیل در خیابان‌ها به اضافه‌ی صف‌های خیلی طولانی جلوی دستگاه‌های خودپرداز بانک‌ها برای <a href="http://ircard.blogspot.com">تغییر رمز</a> کارت‌های نقدی.</p>

<p>ولی حالِ هوا خیلی خوب است.</p>]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/soj9zUFpdFA/005160.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005160.php</guid>
<category>daily life</category>
<pubDate>Sun, 15 Apr 2012 14:25:20 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005160.php</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>The Tree of Life</title>
<description><![CDATA[<p>با احترام به نظر منتقدان سینمایی که خیلی‌هاشان <a href="http://www.imdb.com/title/tt0478304/"><em>درخت زندگی</em></a> را یکی از بهترین فیلم‌های عمرشان انتخاب کرده‌اند، به نظرم اصلاً فیلم خوبی نبود. دیدنِ تصاویر زیبا از طبیعت با کادربندی‌های فوق‌العاده در سینما خیلی حال داد و موسیقی lacrimosa روی صحنه‌ها نشسته بود. اما قصه و محتوا… به نظرم در حدّ برداشت‌های یک دبستانی از پیدایش جهان و خدا و مرگ و زندگی بود. بسیار سطحی. راستی حرفِ آن دایناسورها چی بود آن وسط؟ </p>

<p>پی‌نوشت - فیلمِ <em>درخت زندگی</em> در سینماهای تهران اکران شده است. گویا دوبله هم شده است. ما شانس آوردیم که به زبان اصلی و با زیرنویس فارسی دیدیم‌اش. کلاً با دوبله میانه‌ی خوبی ندارم.</p>]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/6HwHvm2bPGs/005159.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005159.php</guid>
<category>art</category>
<pubDate>Thu, 12 Apr 2012 01:18:00 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005159.php</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>پسرکی با دوچرخه</title>
<description><![CDATA[<p>جدیدترین فیلم برادران داردن، <em><a href="http://www.imdb.com/title/tt1827512">پسرکی با دوچرخه</a></em>، در تهران روی اکران است و دیدنش را پیشنهاد می‌کنم. به زبان فرانسه و زیرنویس فارسی.</p>

<center><img src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/8/8f/Le-gamin-au-velo.png"></center>
]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/GsI8zKgm8wg/005158.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005158.php</guid>
<category>art</category>
<pubDate>Mon, 12 Mar 2012 13:41:51 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005158.php</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>تنهایی</title>
<description><![CDATA[<p>قبل‌ترها، پیش از آن‌که انفرادی را تجربه کنم، فکر می‌کردم عجیب‌ترین و شدیدترین نوع تنهایی محبوس بودن در آن چهاردیواری کوچک است. جایی که از همه‌ی ابزارها، روابط و عادت‌های زندگیِ روزمره کَنده شده‌ای و خودت مانده‌ای با تن و ذهنت؛ خودت مانده‌ای با کارنامه‌ی اعمالت که از جلوی چشمانت رژه می‌روند. هنوز هم فکر می‌کنم این نوع تنهاییِ تحمیل‌شده به آدم شدیدترین نوع تنهایی است اما شاید سخت‌ترین نوع برای تحمل نباشد. شخصاً تنهاییِ در انفرادی بودن )تجربه‌ی انفرادیِ خیلی طولانی را ندارم البته( را به تنهاییِ حاصل از مهاجرت ترجیح می‌دهم. در انفرادی احساس امنیت می‌کردم از این‌که خانواده و دوستانم به فکرم هستند و  پشتگرم بودم به حمایت‌های آدم‌هایی که می‌دانستم بلدند چگونه برای آزادی‌ام تلاش کنند. اما در لندن که بودم بارها از احساس عدم امنیت مستأصل شده بودم. کاملاً تنها و بی‌پشتوانه بودم به این معنا که اگر بر فرض توی خیابان تصادف می‌کردم، نزدیک‌ترین آدم به من هم‌خانه‌ام بود که تازه به احتمال زیاد سازوکار حمایت از من را هم نمی‌دانست. این تنهایی برای من وحشتناک و غیرقابل تحمل بود.</p>]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/YLGdT5Ga5T8/005157.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005157.php</guid>
<category>daily life</category>
<pubDate>Sun, 11 Mar 2012 00:00:43 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005157.php</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>به یاد «مرگ و دوشیزه»</title>
<description><![CDATA[<p><br />
«آشنا بود صدا» اما نه «مثل هوا با تن برگ».</p>]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/C6BitHtjIuE/005156.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005156.php</guid>
<category>daily life</category>
<pubDate>Tue, 06 Mar 2012 19:46:22 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005156.php</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>بچه‌ی خسته مونده..</title>
<description><![CDATA[<p>دیشب خواب سروین، خواهرزاده‌ی ۴ ساله‌ام را دیدم. دوصدایی و خیلی شاد <a href="http://www.shamlou.org/index.php?q=node/44">بارون شاملو</a> را می‌خواندیم: غصه نخور دیوونه، کی دیده که شب بمونه؟</p>

<p>در خارج از رؤیا دو سالی می‌شود که چند هفته یک بار بارون را برای سروین می‌خوانم و تقریباً کل شعر را حفظ است.</p>]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/tsSxB6yvgEE/005155.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005155.php</guid>
<category>daily life</category>
<pubDate>Mon, 05 Mar 2012 12:14:26 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005155.php</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>در شهر</title>
<description><![CDATA[<p>اورژانس بیمارستان شهید باهنر، ۱۰ صبح ۹ اسفندماه ۱۳۹۰:</p>

<p>- سلام خانوم دکتر. ضعف شدید دارم و هر بار می‌شینم و پا می‌شم چشمام سیاهی می‌ره.<br />
دکتر همان طور که سرش پایین است می‌پرسد که آیا گلویم هم درد می‌کند یا نه. جواب منفی می‌دهم و تصمیم می‌گیرم سریع موضوع اصلی را بگویم.<br />
- راستش ۴۳ روز بازداشت بودم و از وقتی که آزاد شده‌م نمی‌تونم بخوابم. از خوردن افتاده‌م و مدام فشارم پایینه و..</p>

<p>هیجان‌زده نگاهم می‌کند و اسمم را می‌گوید و تأکید می‌کند که من را از چهره‌ام شناخته و در حالی که فشار خون‌ام را اندازه‌گیری می‌کند، تندتند می‌پرسد که سخت گذشته یا نه و دادگاهم کی برگزار می‌شود و اینها. می‌گوید که خیلی با من حرف دارد. می‌خواهد در دستورات پزشکی‌اش بنویسد که سرعت سِرُم را خیلی کند تنظیم کنند که فرصت کند بالای سرم بیاید.. <br />
حال من؟ این حرف‌ها دست‌کم به اندازه‌ی یک آمپول ویتامین ب شارژم کرد.</p>]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/IQ_9niYC5xc/005153.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005153.php</guid>
<category>daily life</category>
<pubDate>Tue, 28 Feb 2012 19:34:07 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005153.php</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>ما یک پاپ داریم</title>
<description><![CDATA[<p>فیلمِ اخیرِ نانی مورِتی، <a href="http://www.habemuspapam.it/">ما یک پاپ داریم</a>، در تهران اکران شده است (به زبان ایتالیایی و با زیرنویس فارسی) که دیدنش را پیشنهاد می‌کنم. (در <a href="http://www.imdb.com/title/tt1456472/">IMDb</a>)</p>

<center><img src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/f/f3/Poster-Habemus-Papam.png"></center>

<p>کاردینال‌ها جمع شده‌اند در واتیکان تا پاپ را انتخاب کنند. بعد از این‌که روند انتخاب طی می‌شود، پاپِ منتخبْ اول مسئولیت را قبول می‌کند ولی خیلی زود جا می‌زند. فیلمْ مواجههٔ این کاردینال را با سمت جدیدش نشان می‌دهد و با طنز خوبی که دارد واتیکان و سیستم‌اش را نقد می‌کند. </p>]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/H3UHtgauDec/005152.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005152.php</guid>
<category>art</category>
<pubDate>Wed, 04 Jan 2012 14:20:37 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005152.php</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>از حالم می‌نویسم</title>
<description><![CDATA[<p>بیماری طولانی و مرگ پدر. دیدن نابودی انسان. درکِ زوال جسمْ پیش از مرگ. جانی که روز به روز کم می‌شد.. مواجهه‌ام با این پروسهٔ دردناک آسیب‌پذیرم کرده. آن‌قدر که دارم ذره‌ذره می‌میرم. مرگ‌اندیش‌ام و مرگ‌پذیر. حتی هوس مرگ می‌کنم که از ملال زندگی خلاص شوم. گذر زمان کمکی نکرده؛ کم‌اش نکرده. می‌دانم. بیمارم. عمیقاً افسرده‌ام. درگیرم با پوچی مطلق. برای ساختن هدف‌های کوچک هم انگیزه‌ای ندارم. ولی برای تغییر وضعیت باید کاری کنم. شاید قدم اول همین نوشتن باشد؟</p>]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/0keotEiLPRU/005151.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005151.php</guid>
<category>daily life</category>
<pubDate>Sat, 31 Dec 2011 14:33:07 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005151.php</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>...</title>
<description><![CDATA[<p>الان می‌فهمم که سال‌ها بخش مهمی از ذوق‌زدگی‌هام از دیدار با آدمِ جالب یا خواندن متن جذاب این بوده که برای پدرم تعریفش کنم. </p>

<p>امروز آدم جالبی دیدم و جای تو خیلی خالی است، بابا.</p>]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/oiLQWyXQWSo/005150.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005150.php</guid>
<category>personal</category>
<pubDate>Sun, 27 Nov 2011 23:22:16 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005150.php</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>اعتراف به سکوت‌های شاید نابجا</title>
<description><![CDATA[<p>امروز، ۲۵ نوامبر، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/International_Day_for_the_Elimination_of_Violence_against_Women">روز بین‌المللی محو کردنِ خشونت علیه زنان</a> است. فکر کردم خوب باشد چند موقعیتی را که مورد خشونت واقع شدم و سکوت کردم توصیف کنم و بگویم که پشیمانم از سکوت کردن‌ام.</p>

<p>۱.<br />
میدان هفت‌تیر تهران، جلوی مسجد الجواد. حدود ۴:۳۰ بعدازظهر یکی از آخرین روزهای مهر ۹۰. از سر کار برمی‌گشتم خانه. تازه از ایستگاه مترو بیرون آمده بودم و باید صد متری پیاده می‌رفتم تا به تاکسی‌های خطیِ میدان نوبنیاد برسم. - خانوم.. خانوم.. خانوم..<br />
طبعاً جوابی ندادم. ناگهان دیدم یک خانم چادری سمت راست‌ام است و دیگری سمت چپ. و من توی دامِ گشتِ ارشاد. سمت چپی گفت: - مگه نمی‌شنوی صدات می‌کنم؟<br />
گفتم که این همه خانم در خیابان؛ از کجا باید می‌فهمیدم که با من کار دارد. بازوم را گرفت و گفت بیا توی وَن. مقاومت کردم. و دلیلش را پرسیدم و توضیح او که: - درسته. تیپت ساده است؛ ولی مانتوت کوتاهه. باید بیای.<br />
حالا نفر سوم هم اضافه شده بود و از من کارت شناسایی خواست که طبعاً نشان ندادم. یکی‌شان بازوم را می‌کشید و دو نفر دیگر ایستاده بودند. این‌جا شاید موقعی بود که باید جیغ و داد می‌کردم و بر سوار نشدن‌ام پافشاری می‌کردم و این‌ها. ولی سوار شدم. بدون حرف بیشتری. شاید زیر لب غر می‌زدم اما همین. (واقعاً چرا واکنشِ لحظه‌ای‌ام این بود؟) بقیهٔ داستان هم که روتین است: بازداشتگاه وزرا، تعهدنامه‌های تایپ‌شده، عکس قدی گرفتن، تماس با خانواده که مانتوی بلند/ شلوار گشاد بیاورند، تحقیر، التماس کردنِ زنانی که از واکنشِ همسر/ برادر/ پدر خود می‌ترسند، و...</p>

<p>۲.<br />
متروی لندن، خط پیکادلی. عصر یک روز زمستانی، اواخر سال ۲۰۰۷. با دو تا هم‌خانه‌هایم می‌رفتیم کافه‌ای، جایی حال و هوا عوض کنیم. هر سه موهای‌مان را از ته تراشیده بودیم. درس‌مان زیاد بود و کلافه بودیم و تغییر این مدلی می‌خواستیم. زن میانسالی روبه‌رویمان نشسته بود و با تنفر نگاه‌مان می‌کرد. بعد که خواست پیاده شود، داد زد: <br />
You fucking lesbians<br />
دهان‌مان باز مانده بود. درست یادم نیست واکنش‌مان چه بود اما اعتراضی به آن خانم نکردیم. (چرا واقعاً؟)</p>

<p>۳.<br />
بهار ۸۹، در کوچه پس‌کوچه‌های شمال تهران پشت فرمان بودم. کوچهٔ باریکِ یک‌طرفه‌ای را می‌راندم که ماشین شاسی‌بلندی از روبرو نزدیک شد. شاخ به شاخ شدیم؛ شاسی‌بلند خلافْ آمده بود. منتظر بودم که دنده‌عقب برود و راه باز شود که مرد راننده سرش را از شیشهٔ ماشین بیرون آورد و داد زد: جنده، برو عقب! طبعاً تکان نخوردم و مجبور شد عقب برود و راه من باز شد. ولی به طرز حرف زدنش هیچ اعتراضی نکردم. (چرا؟ توی دلم به‌ش خندیدم که بر فرض که اصلاً رانندگی‌ام بد باشد، چه ربطی به جنده بودن یا نبودن دارد؟)</p>]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/2xO2DX-39Us/005149.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005149.php</guid>
<category>women's issues</category>
<pubDate>Fri, 25 Nov 2011 11:18:48 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005149.php</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>صنفی – با اندوه</title>
<description><![CDATA[<p><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/11/111121_l23_javanfekr_iran_newspaper_jail.shtml">اتفاقی</a> که دیروز در ساختمان روزنامهٔ دولتی<em> ایران</em> افتاد، یعنی از یک طرف تهدید به افشاگری و از طرف دیگر یورشِ تهدیدشدگان، فارغ از همهٔ معناهای سیاسی‌اش، به عریان‌ترین شکلْ رسانه را به شکل میدان جنگ به نمایش گذاشت. تاریخ‌نگاران برای ارجاع دادن به وضعیت سیاهِ مطبوعات مثالی خواهند داشت وحشیانه. و بعضی از روزنامه‌نگارانِ بازداشتی (که از شرکت‌کنندگان در کنفرانس خبری آقای جوانفکر بودند) با مرغ عروسی و عزا قرابتی غمگین دارند. و روزنامهٔ <em>اعتماد</em> که قربانی شد. و قربانیانی که انجمن صنفی ندارند. و صنفی که برای تشکیل انجمنی تازه یا احیای انجمن سابق دیگر نایی ندارد.</p>

<p>مرتبط:<br />
<a href="http://www.ahmadtavakoli.com/?p=619">وجدان دردی در حد یک مکث!</a> - احمد توکلی</p>]]></description>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/parastoo/~3/IBocdjJXIog/005148.php</link>
<guid isPermaLink="false">http://notes.parastood.ir/archives/005148.php</guid>
<category>journalism</category>
<pubDate>Tue, 22 Nov 2011 11:24:12 +0330</pubDate>
<feedburner:origLink>http://notes.parastood.ir/archives/005148.php</feedburner:origLink></item>


</channel>
</rss>

