<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>پردیس</title>
	
	<link>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com</link>
	<description>یک حوا از روزهایش می‌نویسید؛حوایی که بهشتش را خود خواهد ساخت...!</description>
	<lastBuildDate>Sun, 20 May 2012 08:07:46 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain="pardisderakhshandeh.wordpress.com" port="80" path="/?rsscloud=notify" registerProcedure="" protocol="http-post" />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>پردیس</title>
		<link>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/osd.xml" title="پردیس" />
	
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/pardisblog" /><feedburner:info uri="pardisblog" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?pushpress=hub" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle>یک حوا از روزهایش می‌نویسید؛حوایی که بهشتش را خود خواهد ساخت...!</itunes:subtitle><item>
		<title>اردیبهشت طلایی و ادم های مزخرف همین دور و بر</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/pardisblog/~3/c23PLucPbdQ/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2012/05/20/%d8%a7%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d8%b7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%88-%d8%a7%d8%af%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%b2%d8%ae%d8%b1%d9%81-%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 May 2012 07:55:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=898</guid>
		<description><![CDATA[دلم میخواست از اردیبهشت بنویسم که رنگ طلایی اش بازگشته بعد از سال ها که بی رنگ مانده بود، از طبیعت حیرت انگیز کردستان، از دیوانه بازی های اردیبهشتی، ازصدای خندیدنم که فراموشش کرده بودم، از شادی آدمهایی که شادی و سرزندگی بی حدشان، خاطره های اردیبهشت امسال را رنگ کرده؛ از اینکه  به خاطرم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=898&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;" align="right">دلم میخواست از اردیبهشت بنویسم که رنگ طلایی اش بازگشته بعد از سال ها که بی رنگ مانده بود، از طبیعت حیرت انگیز کردستان، از دیوانه بازی های اردیبهشتی، ازصدای خندیدنم که فراموشش کرده بودم، از شادی آدمهایی که شادی و سرزندگی بی حدشان، خاطره های اردیبهشت امسال را رنگ کرده؛ از اینکه  به خاطرم بود که  به جای بهاره هم سفر بروم، بخندم، برقصم و حتی &#8230;.</p>
<p style="text-align:right;" align="right">اما حالم خوش نیست و فکر میکنم مطالب مهمتری هست که باید درباره شان بنویسم، تا همین چند روز پیش هم نمیدانستم حالم خوش نیست، نوشته بودمش به پای خستگی و بی حالی بهارانه و نزدیکی امتحانها.</p>
<p style="text-align:right;" align="right">ساختمان خوابگاه ما را وسط یک باغ ساخته اند، مثل داستان توی کتابها ما صبح ها با صدای پرنده ها بیدار میشویم و این یعنی ما آدمهای خوشبختی هستیم که روزمان به دیدن شکوفه ها و با صدای پرنده ها آغاز میشود. امروز فهمیدم  چند روز است صدای هیچ پرنده ای را نشنیده ام، آن درخت ته حیاط با آن شکوفه های صورتی پرنگش دیگر شکوفه ندارد و من تازه متوجه شده ام، تمام هفته را خواب بوده ام -به جز ساعتهایی که کلاس رفته ام- اما باز هم خسته ام! و این یعنی خوب نیستم  کلافه ام، عصبی ام، تلخم، بداخلاقم، و بی حوصله آنقدر که حتی گل های بنفشه با آن رنگ بنفش شگفت انگیزشان هم ذره ای حالم را خوب نمیکنند.</p>
<p style="text-align:right;" align="right">این مزخرف حالی این روزهایم دامن رفقا را هم گرفته، با تندی جوابشان را میدهم و به خشم؛ دلخور میشوند، حق هم دارند؛ من هم حق دارم چون این وسط کس دیگری که حالش مزخرف است ، حال مرا گرفته! بماند که مزخرف حالی اش ربطی به من ندارد همان طور که مزخرف حالی من ربطی به دیگران ندارد!</p>
<p style="text-align:right;" align="right">خلاصه همه افتاده ایم به یک زنجیره ی مزخرفِ حالگیریِ عصبی! و من درست وسط این زنجیره ام. چند شب اول به قدم زدن در باغ و شنیدن موسیقی گذشت، بعدترش به سکوت، حالا به داد و بیداد کردن. خرید رفتن و پیاده روی و فیلم دیدن و کتاب خواندن هم نتیجه ای نداشت. به جایی رسیده ام که با زن داستان&raquo; زن ریزنقش&raquo; کافکا همزاد پنداری میکنم!* و همه ی اینها در کمتر از ده روز!</p>
<p style="text-align:right;" align="right">لعنت به مرد داستان و کافکا و  آن کس دیگر که تا این اندازه خودخواه و تمامیت خواهند. آن کس دیگر، مردِ معلمی ست شبیه به صمد بهرنگی! اما چون مرد است هر بار باید استقلال مرا زیر سوال ببرد و من هربار باید به خودم یادآوری کنم اشکال از من نیست از تفکر مردسالارنه ی آن کس دیگرست و ادمهای شبیه به او! بماند گفتن از آن شخصیت غیرقابل پیشبینی اش که در لحظه تصمیم میگیرد و همین غیر قابل اعتمادش میکند که از همه چیز گذشتن هم همیشه ارزشمند و محترم نیست بلکه از چه گذشتن و به چه چیز رسیدن است که اهمیت دارد و یا آن زیر سوال بردن های هرباره ی توانایی ها و دارایی های آدم بی هیچ شناختی و پایه و اساسی.</p>
<p style="text-align:right;" align="right">باید یادداشتی مینوشتم درباره ی &laquo;ادم های مزخرف همین دور و بر&raquo;   که ننوشتم و حالا خاطره ی حضور همان آدمهای عجیب ِ مزخرف، اردیبهشت طلایی مرا آشفته کرده. من زندگی آرامی دارم **با برنامه ریزی مشخص از پیش تعیین شده، پوششم، آرایشم، برنامه غذایی و زندگی روزمره ام مشخص است؛ حتی تغییر در زندگی ام هم برنامه ریزی شده است چندان علاقه ای به سورپرایز شدن های عجیب و بزرگ ندارم، تمام تلاشم را میکنم که منطقی به زندگی و به اطرافیانم نگاه کنم و تصمیم بگیرم همه ی اینها یعنی  من دامنه ی امن تعریف شده ی خودم را دارم.</p>
<p style="text-align:right;" align="right">حضور آدمها در زندگی من دلیل دارد، آدمهای زیادی را میشناسم اما دوستان نزدیک زیادی ندارم با همه ی این توصیفها گاهی آدمهای اشتباهی، سر و کله شان در زندگی آدم پیدا میشود؛ آن نیمه ی تاریک زندگی، من با این آدمها نه به توافق میرسم نه هرگز تفاهمی بین ما بوجود خواهد امد پس حذفشان میکنم.  گاهی وقت ها هم آدم های اشتباهی ای نیستند اما از یک جایی دیگر شبیه به خودشان رفتار نمیکنند، سقوط میکنند چون فکر میکنند این راه، راه رسیدن به خواسته هایشان است. این رفتارها و واکنشها و این شیوه ی زندگی آدم را ناامید میکند.</p>
<p style="text-align:right;" align="right">حالا دو دسته آدم اضافی در زندگی من معلقند، آدمهای عجیبِ مزخرف، آدمهای عجیبِ سقوط کرده! دسته اول با قاطعیت حذف میشوند دسته ی دوم هم حضورشان هم حذفشان آزار دهنده است.</p>
<p style="text-align:right;" align="right">این اردی بهشت، شگفت انگیز گذشت هر روزش هیجان انگیز و شاد بود. روزهایی هم به سختی و اشک گذشت که جای خالی آدمهای دوست داشتنی این خاک را پرنگ تر کرده بود. روزهایی که عزیزند و پر از خاطره های شیرین اما مهم تر از همه، این اردیبهشت درسی داشت که فراموشش کرده بودم:</p>
<p style="text-align:right;" align="right"> به آدمها آنقدری باید ارزش داد که ارزشمندند، نه بیشتر. حتی اگر روزی تصور کرده باشی که این آدم میتواند بخشی از گنجینه ی گرانبهای دوستانت باشد.</p>
<p style="text-align:right;" align="right">پی نوشت:</p>
<p style="text-align:right;" align="right">*با این تفاوت که زن ریز نقش از دست یک نفر حرص میخورد من از دست همه!</p>
<p style="text-align:right;" align="right">**اینها را ریز به ریز مینویسم که ببینم کجای کار از دستم در رفته و کجا بیراه رفته ام!</p>
<p style="text-align:right;" align="right">- گفتن از اینکه چرا آشفته ام به جرئیات و چرا به این آدم ها میگویم آدمهای عجیبِ مزخرف، مربوط است به شیوه زندگی و روابطشان اما چون مدت زیادی نگذشته از اتفاقاتی که حادث شد و هنوز هم تا حدی تب و تابش باقی ست؛ گفتن از آن اخلاقی نیست.</p>
<p style="text-align:right;">- خب کمی بهتر شدم و کمتر شد این تلخی و مزخرف حالی ام.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/898/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/898/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/898/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/898/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/898/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/898/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/898/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/898/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/898/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/898/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/898/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/898/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/898/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/898/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=898&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" /><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pardisblog/~4/c23PLucPbdQ" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2012/05/20/%d8%a7%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d8%b7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%88-%d8%a7%d8%af%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%b2%d8%ae%d8%b1%d9%81-%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	<feedburner:origLink>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2012/05/20/%d8%a7%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d8%b7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%88-%d8%a7%d8%af%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%b2%d8%ae%d8%b1%d9%81-%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%88/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نه چنان شکست پشتم، که دوباره سر برآرام</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/pardisblog/~3/HkpF8Srrp24/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2012/05/08/%d9%86%d9%87-%da%86%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d9%be%d8%b4%d8%aa%d9%85%d8%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 May 2012 11:54:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[کردستان]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه]]></category>
		<category><![CDATA[از انسانی که تویی، قصه ها توانم کرد]]></category>
		<category><![CDATA[تو که افسانه‌ات، افتخار تاریخ است]]></category>
		<category><![CDATA[روز معلم]]></category>
		<category><![CDATA[سوگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=889</guid>
		<description><![CDATA[برای معلم چشم روشنی که رفت و بازنگشت چه خیالی بود بازگشت تو که نرفته بودی که بیایی، این رفتنها و بازنگشتن ها چیزی نیست که آدم بتواند تصور کند، باور کند یا بپذرید اما یک جایی از یک روزی آدم میفهمد داستان از اول چه بوده، که میدانستی که بازگشتی در کار نیست، میفهمد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=889&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برای معلم چشم روشنی که رفت و بازنگشت<br />
چه خیالی بود بازگشت تو که نرفته بودی که بیایی، این رفتنها و بازنگشتن ها چیزی نیست که آدم بتواند تصور کند، باور کند یا بپذرید اما یک جایی از یک روزی آدم میفهمد داستان از اول چه بوده، که میدانستی که بازگشتی در کار نیست، میفهمد چرا یکی مثل تو نباید بازگردد اصلا چرا باید برود، الان جایی ست که فهمیده ام که دیگر بازنمیگردی که بازنگشتنت یعنی چه؛<br />
قبلا که نمیدانستم که بازنمیگردی دلتنگی معنای دیگری داشت، یک حدی داشت؛ ادم حساب میکرد فلان روز فلان ساعت دیگر تمام میشود&#8230; مثلا ادم یک روز دلتنگ است یا یک ماه یک بهار یک تابستان یک سال&#8230; بعد میگوید آخیش تمام شد، ولی روزی مثل امروز آدم میفهمد که این دلتنگی دیگر تمام شدنی نیست، همیشه هست هر شب هر روز هر ساعت هر دقیقه، و این دلتنگی روزها و هفته ها بزرگ و بزرگتر می شود.<br />
یکجایی آدم نگاه می‌کند می‌بیند همه‌ی وجودش شده دلتنگی، یعنی جای آن بازنگشتن را دلتنگی گرفته است، می‌د‌انی واقعا اینطور نیست که آدم خودش بداند. یعنی همین طور که دلتنگ است، عادت می کند آنقدر که دلتنگی بخشی از زندگی عادی‌اش می شود، یعنی راه که می‌رود دلتنگ است، غذا که می‌خورد، کتاب که می‌خواند، مهمانی که می‌رود، سفر که می‌رود&#8230; اینقدر دلتنگ که از یک روزی دیگر رویش نمی‌شود بگوید دلتنگ است؛ چرا که خب چقدر دلتنگی؟ بعد روزها عادی می‌شود، در بین همین روزهای عادی شب‌هایی هست که خواب تو را می‌بیند،خواب می‌بیند که تو را کشته‌اند، اما باور نکرده است؛ در خواب دوره میفتد از همه میپرسد که تو کی بازمیگردی؟  چرا انها اینهمه اشک میریزند؟ که چهارپایه ودمپایی و آن چوبه ی دار لعنتی کابوس است و واقعیت ندارد، هر چه هم که همه چیز واقعی به نظر برسد باز شک ندارد که خواب می‌بیند. بیدار که می‌شود دستش را میگذارد روی پیشانی‌اش می‌بیند داغ است، یادش میآید خواب دیده تو را کشته‌اند، بعد خیالش راحت می‌شود که همه‌ی اینها خواب بوده؛ اما این دلتنگی لعنتی می‌نشیند روبه رویش، حرفی نمیزند اما همین که میاید می‌نشیند رو به روی آدم دیگر همه چیز تمام میشود، استیصال میآید غم میآید و جای خالی معلم چشم روشنی که بازنگشته است و دلتنگی.<br />
می‌دانی همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم اگر این رفتن‌ها اینقدر بی بازگشت نبود اگر تو باز می‌گشتی، اگر بهاره نمی‌رفت اینقدر ادم‌ها دلتنگ نبودند، اینقدر دلتنگی در این دنیا وجود نداشت. میدانی این زندگی‌ایی که درباره ش برایت گفتم و این دلتنگی‌ که همه‌ی وجود آدم‌ها را می‌پوشاند؛ خیلی شبیه زندگی این روزهای من است، میدانی آقا معلم گاهی آنقدر دلتنگ میشوم که یادم نمي‌آید این دلتنگی برای رفتن توست یا برای بازنگشتنت&#8230;.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/889/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/889/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/889/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/889/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/889/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/889/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/889/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/889/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/889/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/889/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/889/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/889/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/889/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/889/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=889&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" /><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pardisblog/~4/HkpF8Srrp24" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2012/05/08/%d9%86%d9%87-%da%86%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d9%be%d8%b4%d8%aa%d9%85%d8%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	<feedburner:origLink>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2012/05/08/%d9%86%d9%87-%da%86%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d9%be%d8%b4%d8%aa%d9%85%d8%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>بار دیگر شهری که دوستش می‌دارم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/pardisblog/~3/_VpXhStoOAw/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2012/04/10/%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Apr 2012 12:38:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=890</guid>
		<description><![CDATA[کردستانم، مدتی ست همه‌ی زندگی‌ام را گذاشته‌ام توی دوتا چمدان و آمده‌ام کردستان. اینکه چقدر شهرت گروه زبان دانشگاه کردستان در این انتخاب تاثیر گذار بود، اینکه خواهرم هم هست، اینکه نزدیک‌ترم به دوستانم، اینکه این شهر شهری ست که روزی قرار بود پر باشد از خاطره‌های من و بهاره‌ که رفت، اینکه ….. همه‌ي‌ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=890&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کردستانم، مدتی ست همه‌ی زندگی‌ام را گذاشته‌ام توی دوتا چمدان و آمده‌ام کردستان. اینکه چقدر شهرت گروه زبان دانشگاه کردستان در این انتخاب تاثیر گذار بود، اینکه خواهرم هم هست، اینکه نزدیک‌ترم به دوستانم، اینکه این شهر شهری ست که روزی قرار بود پر باشد از خاطره‌های من و بهاره‌ که رفت، اینکه ….. همه‌ي‌ اینها مهم است همه‌ی اینها را در نظر داشتم وقتی تصمیم گرفتم بیاییم ودر این شهر زندگی کنم، اما مهم‌تر از همه، اینجا «کردستان» است و کردستان با همه‌ی دلتنگی‌اش با همه‌ی غم‌ش با همه‌ی زیبایی‌اش میزبان من است و من بیشتر از همیشه شادم بیشتر از همیشه آرامم و بیشتر از همیشه دلتنگ.</p>
<p> اینجا، کردستان پر است از زندگی، پر است از تصویر لبخند معلمی که خندیدن را به من یاد داد که فراموشش کرده بودم. اینجا سرزمینی ست که به آدم‌ها یاد می‌دهد که قدرتمند باشند، آدم‌هایی که قدرتشان  را از سختی‌ها و غم‌ها و دلتنگی‌ها و فقدان‌های زندگی‌شان می‌گیرند. کردستان سرزمینی ست که دوستش دارم که آرامم میکند و شاد؛ هرچقدر هم که تاریخش سیاه باشد از ظلم و سختی و آوارگی و اعدام و جنگ و مرگ، هرچقدر هم که سرگذشتش تلخ باشد و زندان کفن سرنوشت مردمش، اما این بار نه از دار و آن چشم‌های روشن؛ نه از زندان و اعتصاب غذا، نه از جنگ و مردم بی‌گناهی که قربانی جنگ‌اند که قرار است از زندگی بنویسم. از زندگی در جغرافیایی که زندگیم در آن معنای دیگری دارد، از زندگی در سرزمینی که در خاطرم بود که باید با احترام بر خاکش قدم بگذارم، از سرزمینی که می‌دانستم هر چه هم که غمانه های من از ان باشد، هر چه هم که اردیبهشتش تلخ باشد و پر از اندوه آرامم نیز هست.</p>
<p>انقدر حرف های نگفته دارم از این روزهای که با آمدنشان شگفت زده ام کرده اند و پر انرژی گذشته اند که همه وحشتم از این است که از خاطر ببرم همه ی شادی این روزها را، برای همین آمده ام اینجا بنویسم که مفصل حرف دارم از کردستان و زیبایی بی حدش و زندگی در جغرافیای دیگری، ادمهای جدیدی که شناختم و دوست شده‌ایم و وقت خوشی داریم همان طوری که روزهایی هم به سختی می‌گذرد. مثلا آن خوشبختی های کوچکی که پرنگترند در این سرزمین مثل آن روزهایی که باران شهر را رنگ میکند و چه بی حد زیبا می شود یا ان روزهایی که ابیدر همچون مروارید میدرخشد یا همین روزهای بهار، که کردستان شکوفه باران شده است. از ان ایده ی تور کافه گردی و رستوران گردی و کشف شهر که با خواهرم به راه انداخته ایم وشهر را وجب به وجب می گردیم  و تمام دیوانه بازی های خواهرانه مان که خودمان را هم به ستوه آورده است!کتاب شهر و فروشنده ی فوق العاده ش که مثل کتاب فروش کتاب » زندگی مطابق خواسته ی تو پیش میرود » [1]با دقت و وسواس کتابهای ویترینش را انتخاب میکند و چه صبورانه منتظر میماند که کتاب را انتخاب کنیم و چه بی حد ان فضای کتاب فروشی کوچک اما پر انرژی اش را دوست دارم!</p>
<p>حضور ادمهایی که بخشی از داستان زندگی این روزهای منند مثل ان کسی که با آن همه تلاشش برای زندگی کردن و لذت بردن از تمام لحظه هایش آدم را میگذارد در رودربایستی با خودش، ان دخترکی که هم نام بهاره ست و هر بار به شنیدن نامش غصه ام میشود از رفتن بهاره،آن یکی با ان هاله ‌و کاریزمای عجیب وغریب و آن لبخند دلنشینش و خودخواهی و تمامیت خواهی و مالکیت طلبی بی پایان آزاردهنده‌اش که چه قدر دلم می‌خواهد بنویسم با همه‌ی این حرف‌ها چه اندازه موجود دوست‌داشتنی‌ ایی ست اما چنین اعترافی نمی‌کنم! آن دیگری که چقدر تندمزاج است اما مهربان؛ یا مادر بی حد نازنین آن همکلاسی  خوب و صادق و مهربانم که هر وقت دلتنگ میشوم با بهانه بی بهانه به دیدنش میروم، بغلش میکنم و پر میشوم از تمام انرژی های خوب دنیا. آنهایی که وجودشان، شادی و امیدواری‌شان به من امید و انرژی مثبت می‌دهد.انهایی که جغرافیامان نزدیک‌تر شده‌است، آن‌هایی که عزیزترینم بوده اند و این روزها دیگر نیستند یا دورند یا رفته اند؛ رفتنی که بازگشتی ندارداینها را مینویسم که یادم بماند این روزها  چقدر آرامترم، چه قدر شادم؛ چقدر بعضی رابطه ها کثیفند و ادم چه ادمهای عجیب و غریبِ مزخرفی![2] در زندگی ممکن است بشناسد و آرزو کند کاش نشناخته بودشان؛ یادم باشد مفصل درباره شان حرف دارم و باید درباره‌شان بنویسم وقتی که کمی آزادترم، آرام‌ترم و دسترسی‌ام هم به اینترنت بی‌فی‌.ل‌تر ساده‌تر.</p>
<p>کاش این واژه میتوانستند بگویند چه اندازه عاشقم بر این سرزمین…<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>1.کتابی است از امیر حسین خورشیدفر<br />
2. یادم باشد یک مطلب مفصل با عنوان » ادم های مزخرف همین دور و بر» بنویسم که کم شود از فشار عصبی تمام این روزهایی که این آدم ها مسببش بوده اند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/890/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=890&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" /><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pardisblog/~4/_VpXhStoOAw" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2012/04/10/%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	<feedburner:origLink>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2012/04/10/%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک…</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/pardisblog/~3/BT53ksCki8s/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2012/02/09/%d8%b2-%d9%85%d9%86-%d9%87%d8%b1-%d8%a2%d9%86%da%a9%d9%87-%d8%a7%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%8c-%da%86%d9%88-%d8%af%d9%84-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%86%d8%b2%d8%af%db%8c%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Feb 2012 22:14:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=887</guid>
		<description><![CDATA[این روزها پُرند از اتفاق‌های عجیب و غریبی که هیچ از آن‌ها سر در‌ نمی‌آورم، بعد میان همه‌ی این اتفاق‌‌های عجیب و غریب در حالی‌که ما، كه مثل هم بوديم، دوست بوديم و قول و قرارگذاشته بودیم برای روزهای خیلی دور که قرار بود بیایند که ما خاطره‌های 20 سالگی‌مان را قاب کنیم و بگذاریم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=887&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این روزها پُرند از اتفاق‌های عجیب و غریبی که هیچ از آن‌ها سر در‌ نمی‌آورم، بعد میان همه‌ی این اتفاق‌‌های عجیب و غریب در حالی‌که ما، كه مثل هم بوديم، دوست بوديم و قول و قرارگذاشته بودیم برای روزهای خیلی دور که قرار بود بیایند که ما خاطره‌های 20 سالگی‌مان را قاب کنیم و بگذاریم روی میزی که نشسته دنج‌ترین گوشه‌ی سالن پذیرایی آن خانه‌ی گرم و روشن؛ تو رفتی و حالا به جای تمام اینها همه‌ی دل من پر است از تنهایی و دوری و دلتنگی؛ بعدترش بعد از این همه روزهایی که انگار هستی، اما نیستی؛ آمده‌ای به خواب من که چه دختر خورشید؟<br />
که ببینی وقتی تو نبودی چه کرده‌ام همین؟ که برویم دیدن خاله فرنگیس، که املت درست کنی و پشت سرهم بگویی &laquo;اینقدر متعجب نباش خب اومدم ببینم من نیستم شماها چیکار می‌کنید&raquo; یا حجاب نکنی و بگویی &laquo;شما هنوز روسری سر می‌کنید؟ اونجا ما خیلی راحتیم&raquo; با آن لباس قرمز که اینقدر گفتم &laquo;چقدر قشنگه بهاره &raquo; که گفتی &raquo; شاید واسه تو هم یکیشو خریدم پری&raquo; که &raquo; پس این دیاکو کجاست؟&raquo;  بعد دیاکو بیایید و همین‌جوری بی هیچ حرفی بایستد نگاهت کند که انگارعادت دارد به این کارهای تو و همیشه داستان همین بوده اما اینبار پی من هم آمده‌ای&#8230;<br />
آخرش هم بگویی &laquo;خب خیالم راحت شد کاری نداری؟ من برم  توهم اینقدر گریه نکن دیگه پری، میام دوباره&raquo; و بروی به همین راحتی و من گریه کنم صدایت بزنم و التماس کنم که نرو اما بروی انگار نه انگار که من صدایت می‌زنم و التماس می‌کنم که بمانی&#8230;.<br />
می‌دانی صبح که بیدار شدم و دیدم نیستی، که خواب بوده همه‌ی آن حرفها و دیدن تو؛ گریه‌ام گرفت که بغلت نکردم، که نگفتم بیشتر بیا، که نگفتم چقدر دلتنگم، که همیشه هر لحظه با منی، که از کتاب‌ها و فیلم‌ها و آدم‌های که تازه خواندم و دیدم و شناختم هیچ نگفتم واز جای خالی تو که همیشه هست، هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و همه جا.<br />
بازهم به خوابم بیا بهاره، بیشتر از هر زمانی دلتنگ خنده‌های توام و همه‌ی آن شور و انرژی بی پایان تو برای زندگی؛ به خوابم بیا دختر خورشید.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/887/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/887/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/887/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/887/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/887/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/887/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/887/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/887/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/887/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/887/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/887/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/887/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/887/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/887/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=887&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" /><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pardisblog/~4/BT53ksCki8s" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2012/02/09/%d8%b2-%d9%85%d9%86-%d9%87%d8%b1-%d8%a2%d9%86%da%a9%d9%87-%d8%a7%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%8c-%da%86%d9%88-%d8%af%d9%84-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%86%d8%b2%d8%af%db%8c%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	<feedburner:origLink>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2012/02/09/%d8%b2-%d9%85%d9%86-%d9%87%d8%b1-%d8%a2%d9%86%da%a9%d9%87-%d8%a7%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%8c-%da%86%d9%88-%d8%af%d9%84-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%86%d8%b2%d8%af%db%8c%da%a9/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>چمر…</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/pardisblog/~3/r-z_qTFjob0/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/09/19/%da%86%d9%85%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Sep 2011 09:02:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[سوگ]]></category>
		<category><![CDATA[دایی‌حاجی]]></category>
		<category><![CDATA[سوگ‌واره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=880</guid>
		<description><![CDATA[برای او که خاطره شد&#8230;. نوشتن از مرگ ساده نیست، نوشتن از مرگ تلخ است، هیچ چیز غیرقابل تحمل‌تر از مرگ نیست. خبر مرگ که بیایید امید و آرزو می‌میرند و دیگر دست آدم به هیچ جا بند نیست، مثل بعد ظهر روزی که با خواهر و دخترعموهایم گل و ستاره می‌کشیدیم روی کارتی که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=880&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><em>برای او که خاطره شد</em>&#8230;.</p>
<p dir="RTL">نوشتن از مرگ ساده نیست، نوشتن از مرگ تلخ است، هیچ چیز غیرقابل تحمل‌تر از مرگ نیست. خبر مرگ که بیایید امید و آرزو می‌میرند و دیگر دست آدم به هیچ جا بند نیست، مثل بعد ظهر روزی که با خواهر و دخترعموهایم گل و ستاره می‌کشیدیم روی کارتی که با خط ناشیانه و کودکانه‌مان نوشته بودیم &laquo;لطفا با بیمار زیاد صحبت نکنید&raquo; که در باز شد و صدای شیون و زاری عمه‌ به ما فهماند بیمارمان دیگر بیمار نیست، یا آن نیمه شبی که دایی و پدرم با چشمان اشکی‌شان آمدند و ما نمی‌خواستیم باور کنیم که تمام شده ویا مثل همین روزها که دستانم به هیچ‌جا بند نیستند سردرگمند که چه‌کنند با این درد.</p>
<p dir="RTL">بعضی آدم‌ها مهمند در زندگی آدم، در شکل‌گیری شخصیتش در مهرش به آدم‌ها در دیدش به زندگی&#8230;این آدم‌ها نباید غمگین شوند، بیمار شوند، نباید بمیرند. باید همیشه باشند، باشند که آدم خوب زندگی کردن و مهرورزیدن را فراموش نکند.این روزها من آدم مهم زندگی‌ام را از دست داده‌ام. آدم مهم زندگی‌ام برادر بزرگ‌ترِ مادر‌بزرگ، زیباترین و مهربان‌ترین برادر و جان مادربزرگ بود و آدم مهم زندگی مادرم وخاطره‌های کودکی و نوجوانی دایی‌ جهان، آدم مهم همه‌ی کودکی‌هایم که برای من قدرتمند ترین آدم دنیا بود، تفنگ و شاه‌نامه‌ و چاه‌ نفت *داشت  قدیم‌ترها اسب هم داشت و داستان‌های زندگی‌ش کم از شاه‌نامه نبود برای من.</p>
<p dir="RTL">آدم مهم زندگی‌ام از امروز مالک همه ی فعل‌های ماضی داستان های گذشته ست و این غم انگیز است، غم‌انگیز است که دیگر از این نوروز پیش رو تا تمام نوروزهای دیگر روزنو خالی‌ست از صدای دایی. غم‌انگیز است که از امروز تا تمام روزهای نیامده‌ی دیگر ما میهمانی نداریم که چشمان مادربزرگم را وا دارد به خندیدن. غم‌انگیز است که مادربزرگم هیچ سهمی از برادری برایش نمانده تا همیشه و غم‌انگیز است یاآوری تمام تصویر‌های روزهای سال‌های گذشته در قرینه‌ی همان روزها وقتی دایی‌حاجی دیگر خاطره شده، کاش می‌توانستم بگویم چقدر سخت است نوشتن از خاطره شدن کسی که هیچ گاه تصور نمی‌کردم روزی سوگ‌وار نبودنش باشیم.</p>
<p dir="RTL">تمام این سه روز بعد از رفتنش خاطرم به آخرین دیدار‌ها بوده؛ مادربزگم با آن لوله‌هایی که قرار بود کمکش کنند که نفس بکشد؛ پدربزرگم که با آن لباس سفیدِ همیشگی روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و من نمیدانستم آخرین دیدار ماست و دلم نمیخواست گریه کنم اما اشکم بند نمی آمد و &laquo;آقا&raquo; که  نمی‌تواست حرف بزند یا چیزی بخورد و من یک شب تا صبح به جای مادرم بالای سرش بیدار ماندم و منتظر معجزه نشستم اما هیچ معجزه‌ای رخ نداد. از این میان اما؛ آخرین تصویر دایی‌حاجی مثل همیشه است با آن کت و شلوار یک‌رنگش و آن پیراهن رنگ روشن، آن لبخند همیشگی و نظارتش بر همه‌چیز در آن روزهای شاد که روزهامان به جشن و شادی  می‌گذشت، روزهایی دور از این سال‌ اخیر&#8230;. این تصویر آرامم می‌کند&#8230;.</p>
<p dir="RTL">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p dir="RTL">روزهایی بود که دلم با کردستان بود اما در جغرافیای دیگری، روزی امد که کردستان جغرافیایم شد اما دلم با کردستان نبود هرچه هم که کردستان چاره ی هر دردی باشد برای من. کردستان بودم به وقت تشییع و به وقت تقسیم اندوه‌، همه ی غمش مانده روی شانه‌هایم&#8230;.</p>
<p dir="RTL">*هفت‌ هشت ساله بودم، شنیده بودم در زمین های دایی حاجی چاه نفت پیدا شده؛ تا مدت های خیال‌ می‌کردم دایی‌ام مالک همه‌ی چاه‌های نفتی ست که میبینم.</p>
<p dir="RTL">** چمر در کردستان نام رقصی ست  به وقت سوگ</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=880&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" /><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pardisblog/~4/r-z_qTFjob0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/09/19/%da%86%d9%85%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	<feedburner:origLink>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/09/19/%da%86%d9%85%d8%b1/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>کردستان تنها ست، با همه‌ی صبوری‌اش…</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/pardisblog/~3/kLQT65tbT0E/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/07/29/%da%a9%d8%b1%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b5%d8%a8%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 Jul 2011 12:50:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[قندیل]]></category>
		<category><![CDATA[کردستان]]></category>
		<category><![CDATA[ارتش ترکیه]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=875</guid>
		<description><![CDATA[حالم بد ست خیلی بد ان‌قدر که گاهی تصمیم میگیرم نباشم؛ این روزها حال هیچ کاری و هیچ کسی و هیچ حرفی را ندارم، گاهی خبرهایی زندگی آدم‌ را فلج می‌کنند گاهی روزهایی می‌آیند که سنگینی همه‌ي لحظه‌های آن‌ها فراتر از آستانه‌ی تحمل آدم ها ست. اما باید می‌امدم و همه‌ی این حرفها را نمی‌نوشتم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=875&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">حالم بد ست خیلی بد ان‌قدر که گاهی تصمیم میگیرم نباشم؛ این روزها حال هیچ کاری و هیچ کسی و هیچ حرفی را ندارم، گاهی خبرهایی زندگی آدم‌ را فلج می‌کنند گاهی روزهایی می‌آیند که سنگینی همه‌ي لحظه‌های آن‌ها فراتر از آستانه‌ی تحمل آدم ها ست. اما باید می‌امدم و همه‌ی این حرفها را نمی‌نوشتم که مبادا سکوت من حمل بر بی موضعی من شود؛ باید می نوشتم که تا روزهای زیادی نمی‌دانستم چرا میگویند بهار غمگین کردستان، تا روزهای زیادی نمیدانستم چرا کودکان کرد باید سربازی ون را بشنوند و ماموستای قوتابخانه را از بر کنند به جای تمام آواز‌های کودکانه‌ای که من در کودکی شنیده بودم و از برکرده بودم.</p>
<p dir="RTL">تا روزهای زیادی نمی‌دانستم رنج خواندن و نوشتن به زبانی غیر از زبان مادری یعنی چه -وقتی کسی برای اولین بار قلم در دست می‌گیرد که بنویسید-  نمیدانستم جنگ خاموش یعنی چه و چرا طناب دار و چهارپایه و چشم‌های پر از انتظار مادران کرد، جز جدایی ناپذیر تاریخ کردستان شده است، که چرا &laquo;ای ره‌قیب&raquo; شده موسیقی متن ِ رقص جگرگوشه‌های همان مادران چشم به راه بر چوبه‌ی دار&#8230;..</p>
<p dir="RTL">که نسل‌کشی فقط گزارشی در روزنامه‌ نیست و در تاریخ و جغرافیایی که خیلی هم دور نیست از من، اتفاق افتاده است، همان طور که نمیدانستم شهر خاموش کجاست و چرا کردستان هر بار به شنیدن اسم این شهر گریه میکند و هزار سال پیرتر میشود. که چرا میهن مرثیه هاست، که مرز چه اندازه مهم است در زندگی آدمها؛ همان طور که جغرافیا و سرود ملی و پرچم، که چرا عدد چهار عدد مقدسی ست در این سرزمین که چرا  کردستان از چهار سوی جغرافیایی‌اش محدود میشود به سیم‌های خارداری که شناسنامه‌اش شده‌اند که چرا هر بار شیرکو به وقت گفتن از کردستان خورشیدی تکه تکه را به تصویر میکشد.</p>
<p dir="RTL">که مزرعه‌های مین کجاست که باران در این سرزمین شبیه باران در هیچ سرزمین دیگری نیست که یا باران گلوله ست یا باران اشک و هیچ عجیب نیست در آسمان سرزمینی که بارانش باران توپ است و گلوله، صدای نغمه‌ی هیچ پرنده‌ای به گوش نرسد همانطور که هیچ پرنده‌ی در سلیمانیه نیست  که روزی دامنه‌ی کوهستانش آشیانه‌شان بود و درختان صبور بلوط که سه بار ایستاده سوختند* اما قدم خم نکردند در حالی که تنها بودند در حالی که کردستان تنها بود &#8230;.</p>
<p dir="RTL">امروز اما همه‌ی اینها را میدانم بهار غمگین کردستان را می‌شناسم، ماموستای قوتابخانه، ای ره‌قیب و سربازی ون را از برم هزار بار تکه‌های خورشید را کنار هم چیده‌ام تا کردستان را ببینم اما ندیدم، کردستان را ندیدم اما صدای سمفونی مرگ را می‌شنوم صدای بمباران و رگبار گلوله را می‌شنوم اما نمیدانم معنی این همه سکوت چیست، نمیدانم چرا این روزها کردستان از نقشه‌ی جغرافیای عراق حذف شده و بغداد جشن سکوت برپاکرده، در حالیکه  ترکیه مرز کردستان را بمباران می‌کند تا مبادا از همسایه اش عقب بماند.</p>
<p dir="RTL">بحثم درباره‌ی رسانه‌ها نیست حتی درباره‌ی دولت های درگیر هم نیست  و حتی نمی‌پرسم سپاه پاسداران ایران و ارتش ترکیه که  به گفته‌ی خودشان  به عنوان مبارزه با گریلاهای پ.ژاک وارد خاک کردستان عراق شدند چرا روستا‌ها و مردم غیر نظامی کردستان را از دوسو زیر آتش توپ‌خانه ‌های خود گرفتند. مخاطبم اما تمام‌ کسانی هستند  که کشته شدن کودکی در آفریقا یا جوانان بی گناه در نروژو کشته شدن کودکان افغان درافغانستان را میبینند و برای دفاع از حقوق آنها تلاش می‌کنند، همدردی می‌کنند تا شاید کم شود از حجم تمام تلخی بی پایان آن، نمیدانم امااز این بین چرا فقط کودکان کردستان را نمی‌بینند و مادران پریشانش را، &#8211; همانطور که مادران و پدران و کودکان حلبچه را ندیدند-  کاش کسی می‌گفت چرا هربار کردستان را تنها رها می‌کنند ؟ که این همه سکوت چه توجیهی دارد؟</p>
<p dir="RTL">از همه‌ی کسانی که این روزها سکوت کرده اند متنفرم از همه ی کسانی که نشسته اند به بهانه‌ تراشی برای توجیه** این انفعال احمقانه بدم می‌اید، آدمهایی که این روزها را نمی‌فهمند همانطور که اعدام را نمیفهمند و دوری و دلتنگی‌ای که از دیوار‌ها و میله‌ها می اید از مرز می‌آید. آدم‌هایی که تعدادشان هم کم نیست. چطور اگر کسی از فدرالیسم بنویسد نه حتی از استقلال ، ما همه مردم یک سرزمین هستیم و این موضوع خط قرمز به حساب می‌آید – در حالی که حق بدیهی گروه‌های ملی ست که در ایران زندگی میکنند- اما امروزهمین هموطن‌های عزیز با همه‌ی ادعای احترام به حقوق بشر و ژست های صلح‌طلبانه و انسان‌دوستانه شان ناپدید شده اند. فکر میکنم حق دارم و حق داریم گله کنیم و بپرسیم، چرا؟</p>
<p dir="RTL">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p dir="RTL">*در طول مبارزه‌ی کردستان با رژیم بعث، سلیمانیه سه بار به دستور صدام سراسر به آتش کشیده شد.</p>
<p dir="RTL">**با من از پ.ژاک حرف نزنید، پ.ژاک محکوم است هر کسی که اسلحه به دست گرفت به هر عنوانی و با هر هدفی محکوم است – جز به دفاع-  همانطور که بمباران کردستان محکوم است ، همانطور که جنایت‌هایی که ترکیه در کردستان ترکیه کرده و در حق مردم کرد در آن کشور، محکوم است. هماطور که کشتن کاسبکاران مرزی محکوم ست،همانطور که اعدام محکوم است اما امروز این کردستان است که از دو سوی مرز بر سرش بمب می‌ریزند  و در این میان این مردم عادی &#8211; تاکید میکنم عادی وغیرنظامی، مردمی که زندگی‌شان از دام‌داری و کشاورزی می‌گذرد- هستند که هر روز شاهد از بین رفتن زندگی‌شان هستند. همه‌ی اینها نه نشانه‌ی آغاز جنگ که راوی قصه ی جنگ است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=875&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" /><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pardisblog/~4/kLQT65tbT0E" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/07/29/%da%a9%d8%b1%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b5%d8%a8%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	<feedburner:origLink>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/07/29/%da%a9%d8%b1%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b5%d8%a8%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b4/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>تولدت مبارک آقا معلم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/pardisblog/~3/RFV19YdL1ko/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/05/23/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af%d8%aa-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 May 2011 20:30:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=871</guid>
		<description><![CDATA[کابوس است نبودنت برای من، برای روز، برای خرداد و برای دو&#8230;.. برای شمعی که تا ابد خاموش می‌ماند &#8230; برای دایه که خاطرش پی دردی ست که برای بودنت کشیده و امروز دردِ نبودنت توان بودنش را ربوده کابوس است که کابوس نبودنت هیچ روز و لحظه‌ای تمام نمی‌شود&#8230; کابوس ست ندیدن رویای بودنت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=871&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">کابوس است نبودنت برای من، برای روز، برای خرداد و برای دو&#8230;.. برای شمعی که تا ابد خاموش می‌ماند &#8230; برای دایه که خاطرش پی دردی ست که برای بودنت کشیده و امروز دردِ نبودنت توان بودنش را ربوده</p>
<p dir="RTL">کابوس است که کابوس نبودنت هیچ روز و لحظه‌ای تمام نمی‌شود&#8230; کابوس ست ندیدن رویای بودنت که رهایم کند از کابوس نبودنت</p>
<p dir="RTL">کابوس ست همه‌ی این روزهای زندگی من بی قهرمان داستان‌های شبانه‌ی روزگار کودکی</p>
<p dir="RTL">تولدت مبارک آقا معلمی که همه‌ی افسانه‌های آسمان را برایمان مشق کردی؛ تولدت مبارک آقا معلم چشم روشن کردستان</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=871&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" /><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pardisblog/~4/RFV19YdL1ko" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/05/23/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af%d8%aa-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	<feedburner:origLink>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/05/23/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af%d8%aa-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>برای کسی که به وقت تموز باران شبه قاره‌ی هند از دو دیده‌ی او می‌بارد- برای دایه سلطنه</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/pardisblog/~3/ij-Y2Iqndcg/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/05/07/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%b3%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%aa%d9%85%d9%88%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a8%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 May 2011 04:30:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=714</guid>
		<description><![CDATA[چرا صدای لالایی‌های هر شبت نمی‌آید دایه؟ چند روزِ چندماهِ چند سال است که کسی نشنیده صدای لالایی شبانه‌ات را؟ چرا چشمانت این همه اشکی ست دایه گیان؟چرا اینقدر چشمان همه اشکی ست؟ چرا این ابرها باز از چهار سوی‌ آسمان باریدن گرفته‌اند؟ چرا هر روز یکشنبه‌ است دایه؟ چرا این تقویم‌ها یک روز دارند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=714&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir="RTL">
<p dir="LTR" align="right">چرا صدای لالایی‌های هر شبت نمی‌آید <em><a title="دایه سلطنه" href="http://jsabzmi3.files.wordpress.com/2010/11/daa9d985d8a7d986daafd8b1.jpg" target="_blank">دایه</a></em>؟ چند روزِ چندماهِ چند سال است که کسی نشنیده صدای لالایی شبانه‌ات را؟ چرا چشمانت این همه اشکی ست دایه گیان؟چرا اینقدر چشمان همه اشکی ست؟ چرا این ابرها باز از چهار سوی‌ آسمان باریدن گرفته‌اند؟ چرا هر روز یکشنبه‌ است دایه؟ چرا این تقویم‌ها یک روز دارند و یک ماه و یک سال و یک ساعت؟ چرا این خورشید هی طلوع نکرده غروب می‌کند؟ پس این روشنایی روز چه شده، کجا ست که همه‌جا اینقدر تاریک است؟ چرا این فعل‌ها اینقدر، ماضی بعیدند؟ چرا مادربزرگ یاسین سیاه پوشیده؟ این صدای ماموستا شریف نیست که  &raquo;ماموستای قوتابخانه&raquo; را بلند بلند می‌خواند؟ چرا این رود یک دم دست از شیون بی پایانش برنمی‌دارد دایه؟ مگر کسی جان ِجنگل را آتش زده که بلوط ها ایستاده در آتش می‌سوزند؟</p>
<p dir="LTR" align="right">صدایم را می‌شنوی دایه؟ از صبح همه شاگردان ماموستا منتظرند، همه‌ی آن شاگردانی که شبیه هم‌اند از کلاس صمد و خانعلی و بهمن عزتی تا معلم قوتابخانه‌ی ماموستا شریف ، چرا ماموستا نمی‌اید؟ شاید خواب مانده، بیدارش کن دایه گیان؛ شاگردانش چشم به راهند&#8230; صدایش بزن دایه ، شاید فراموشمان کرده باشد. نکند یادش رفته باشد همه‌ی آن لحظه های چشم‌ به راهیمان را، نکند نیایید نکند خندیدن یادمان برود نکند تاریکی و ترس رخنه کند در جانمان ، پس آن پنجاه جفت کفش بچه‌گانه چه می‌شود؟ آن نمایشنامه‌های ناتمام چه‌کو؟ آن حرف‌های نا تمام همه‌ی ما؟ آن همه گل‌های شکفته به مژده‌ی بازگشت؟  آن رقص دور آتش ؟ آن دیوار‌های ریخته‌ی نشان رهایی؟ آن گل‌های میخک؟ آن همه شعرهای کودکانه؟ آن واژه‌های در انتظار تولد؟ نکند فراموشمان کند، نکند فراموشش کنیم دایه&#8230;&#8230;.</p>
<p dir="LTR" align="right">چرا دایه ؟ چرا خواب‌هایم این همه تلخ‌ شده‌اند و تاریک، آن رنگ‌ها، آن پروانه‌ها چه شدند دایه؟  چرا این خواب‌‌ها همه می‌رسند به چهار پایه و طناب دار ؟ چرا  باید از میان همه‌ی رقص‌های بی پایان کردستان، چمر سهم ما باشد وسهم همه‌ی چشم‌انتظاری‌هایت دایه؟ چون روشنی دلش از روشنی چشمانش پیدا بود؟ چون چشمانش را به آسمان دوخته بود؟ چون  همه‌ی رازها را می‌دانست؟ چون زبان قاصدک‌ها را می‌دانست؟ چون با قدم‌هایش با زمین حرف می‌زد؟ چون به زبان مادریش آواز می‌خواند؟ چون همیشه لبخند به لب داشت و انگشتانش رنگی بود و بوی زندگی می‌داد؟ چرا دایه؟ چون به شعر، رنگ، موسیقی، خوبی، شادی، مهربانی، روشنایی، عشق، آزادی و به گل، درخت، پرنده، كوهستان، دشت، رودخانه و آسمان علاقه داشت؟ چون مقاومت را از شاهو و ایستادگی را از بلوط آموخته بود؟ چرا دایه؟ چون عاشق بود؟  چه گل‌هایی که شکفتند در زمستان از خبر عاشقی ماموستا در این باغ ،همان گل‌هایی که قرار بود زینب بخش گیسوانمان باشد؛ این گیسوانی که هر لحظه رویایشان هم‌آغوشی نسیم بود و رقص در باد و حالاهمراه با این سرنوشت پر غصه پیچیده‌اند به سر تا پای دستانمان به نشانه‌ی سوگ. چرا دایه؟ چون نامش فرزاد بود، کمانگر بود، معلم بود، کورد بود؟ این همه مردن حق ما نبودن دایه&#8230; این سرنوشت سیاه و سرخ حق ما نبود</p>
<p dir="LTR" align="right">دیدی دایه، دیدی افسانه‌ها حقیقتند، آرش بود که جانش را در تیری گذاشت که مرز سرزمینش را تعیین کند یا آن معلم کُرد؟ صمد بود که  دوست داشتن و آزادی را به زبان مادری برای شاگردانش هجی می‌کرد یا فرزاد تو؟ پهلوان داستان‌های شبانه‌ی پدر بود که پی گشودن گره‌های زندگی مردمش تمام شب بیدار می‌مانند یا آن معلم چشم روشنی که بی خبر پول لای کتاب‌های شاگردانش می‌گذاشت و همه‌ی واژه‌هایش برای شاد کردن آنان بود؟ رستم شاه‌نامه بود که مرگ را برگزید تا رسوایی و ننگ بماند برای سیاهی و فریب یا ماموستای تو بود که نوشت تقاضای عفو نمی‌کنند و به مرگ لبخند زد؟ سیاووش بود که از خونش گلی رویید بر خاک این سرزمین که نشانه‌ی تمام مظلومیت‌های عالم باشد یا گور بی نشان فرزند تو ست که خاک کفنش شده؟ همین خاک دایه، آخ که چه کسانی که روی همین خاک راه رفته‌اند و چه خون‌هایی که روی همین خاک ریخته شده  و چه عشق‌ها و چه حسرت‌هایی که این خاک در سینه‌اش پنهان کرده؛ چه داستان‌هایی که گره خورده‌اند و گره می‌خورند با داستان فرزاد تو، بگو دایه با من بگو  &raquo;که به وقت مصیبت چه دیدی&raquo;،  <a title="Mother of Farzad Kamangar صحبتهای دایه سلطنه مادر فرزاد کمانگر " href="http://www.youtube.com/watch?v=Qk_oYTVX51I" target="_blank">جز زیبایی</a>؟</p>
<p dir="LTR" align="right">خسته‌ام دایه.. خسته‌ام از این همه سختی از این همه حسرت، از این همه درد و دربه دری از این همه باران ماتم در این سرزمین پر از مرثیه وقتی هیچ &laquo;مرهم ِمعجزه‌ای&raquo; نیست؛ همه به ما سخت گرفتند زندگی ، آسمان ، روزگار&#8230;همه. همه‌ی روزهایمان سراسر سوختن بودن و همه‌ی شب‌هایمان سراسر گریستن. همه‌ی لحظه‌هایمان سرشار از ترس از دست دادن بود و نرسیدن. بعد از این همه قصه‌ی بی‌قراری و رنج ، تنها از دست دادن را به دست آوردیم و هیچ گاه نرسیدیم به آنجایی که از اول قرار بود برسیم.همه‌ی آرزوهایمان، همه‌ی آن فعل‌های حال ِساده‌مان؛ در انبوه اشک‌هایمان غرق شد. آنقدر همیشه در حال دویدن و گریختن بودیم که دور شویم از این همه سرنوشت شوم، که هیچ گاه فرصتی نبود برای ایستادن و خندیدن و دیدن خورشید و بوییدن گل های بنفشه و میخک. خسته‌ام دایه گیان آغوشت را دریغ نکن از من،  به جای همه‌ی آغوش‌هایی که دریغ کردند از من ، به جای همه‌ی آغوش هایی که دریغ کردند از تو دایه، به جای تمام لحظه‌هایی که دریغ کردند از همه‌ی ما &#8230;. بخوان دایه به خاطر تمام تنهایی هایی که پر نمی‌شود تا ابد، به خاطر جای خالی‌ای که پر نمي شود تا همیشه‌ی روزگار &#8230; بخوان دایه گیان&#8230; بخوان، مثل تمام شب‌هایی که باد صدای لالایی‌های هر شبت را می‌برد و می‌برد و می‌برد تا می‌رسید به ماموستا، چه ساده لوح بودند که خیال می‌کردند صدای تو گم میشود بین  این جاده‌ها و همه‌ی دیوار‌ها و میله‌هایشان &#8230; بخوان دایه، تا بادام و بلوط، خورشید و چشمه و گل‌های صحرایی، کوهستان و کودکان کردستان زینت بخش خواب‌های آقا معلم باشند&#8230; بخوان دایه گیان بخوان چیزی به صبح نمانده &#8230;.</p>
<p dir="LTR" align="center">هه‌ی لایه لایه لایه ، کورپه‌ی زورجوانم لایه</p>
<p dir="LTR" align="center">بنوه ئاسو رووناکه ، دیاره وه‌ک خور رووناکه</p>
<p dir="LTR" align="center">هه‌ی لایه لایه لایه کورپه‌ی شیرینم لایه</p>
<p dir="LTR" align="center">هه‌ی لایه لایه لایه هیوای ژیانم لایه&#8230;</p>
<p dir="RTL">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p dir="RTL">*عنوان بخشی از شعری ست از شیرکو بیکس، با کمی تغییر.</p>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=714&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" /><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pardisblog/~4/ij-Y2Iqndcg" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/05/07/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%b3%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%aa%d9%85%d9%88%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a8%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	<feedburner:origLink>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/05/07/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%b3%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%aa%d9%85%d9%88%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a8%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>تو با بهار رفتی، پرستوی ِ بی‌قرار ِ من …</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/pardisblog/~3/rDwxEKij_EY/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/28/%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b1%d9%81%d8%aa%db%8c%d8%8c-%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%88%db%8c-%d9%90-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d9%90-%d9%85%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Apr 2011 13:49:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[♀ = ♂]]></category>
		<category><![CDATA[کمپین یک میلیون امضا برای برابری]]></category>
		<category><![CDATA[کردستان]]></category>
		<category><![CDATA[از انسانی که تویی، قصه ها توانم کرد]]></category>
		<category><![CDATA[سوگ]]></category>
		<category><![CDATA[سال سیاه]]></category>
		<category><![CDATA[فرزاد کمانگر]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره علوی]]></category>
		<category><![CDATA[دختر خورشید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=849</guid>
		<description><![CDATA[مهمانت رسید آقا معلم؟ مسافر سرزمین خورشید را می‌گویم، از سرزمین تو می‌آید. دختر خورشید&#8230;. که نشان خورشید دارد در پیشانی‌اش، نقش لبخند پاک نمی‌شود از لبش، دستانش سرانگشتانش، تمام وجودش بوی برابری می‌دهد؛ آخر می‌دانی راوی داستان برابری بود در سرزمین ما؛ شک ندارم که یک‌راست آمده سراغت برای گرفتن امضا، آخر هر چه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=849&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a title="بهاره علوی؛ ماموستا فرزاد کمانگر" href="http://a2.sphotos.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc6/229393_1731610446894_1137486834_31532626_1306086_n.jpg">مهمانت</a> رسید آقا معلم؟ مسافر سرزمین خورشید را می‌گویم، از سرزمین تو می‌آید.<a title="دختر خورشید" href="http://www.2khtarekhorshid.com/?"> دختر خورشید</a>&#8230;. که نشان خورشید دارد در پیشانی‌اش، نقش لبخند پاک نمی‌شود از لبش، دستانش سرانگشتانش، تمام وجودش بوی برابری می‌دهد؛ آخر می‌دانی راوی داستان برابری بود در سرزمین ما؛ شک ندارم که یک‌راست آمده سراغت برای گرفتن امضا، آخر هر چه منتظرت ماند نیامدی&#8230; نباید می‌گفتم چقدر جای امضای تو خالی ست در بین همه ی لیست‌های امضایش&#8230;.</p>
<div id="id_4db96b350f4138915410745">نگفته بود مسافر است، آنقدر عجله داشت برای رفتن که چمدان نبسته راه افتاد؛ نه اینکه بار اولش باشد&#8230; عادت دارد به جا گذاشتن چیز‌هایی که باید همراهش ببرد &#8230; خودش می‌گوید سبک سفر می‌کند! باور نکن وگر نه چرا باید کتاب‌های تو یادش برود که این همه درباره‌ش گفته بودم یا آن همه دلتنگی های من و معلم ِقاسم و آن همه دلتنگی‌ دیاکو برای مامه هادی؛ آن انگشتر برابری، آن همه حرف‌های نا تمام ، آن همه آرزو &#8230;. آن هم بی خداحافظی&#8230; بی هیچ پیغامی، حرفی، خطی &#8230;.نه اینکه فکر کنی این‌ حرف ها رو به تو می‌گویم چون قهر کرده‌ام نه؛ نیمه‌ها که قهر نمی‌کنند آقا معلم&#8230;. اما لجم گرفته که اینها را به خودش نگویم نه اینکه تفاوتی داشته باشد پایان ماجرا، نه &#8230;. همه‌ی این‌ها را که به خودش بگویی، می‌خندد و می‌گوید: &raquo; پری جون پری جون پیش اومد دیگه؛ باید می‌رفتم سخت نگیر&raquo; انگار که این جایی که رفته بغل گوش من باشد انگار صدایش که بزنم بگوید &raquo; اومدم پری اومدم&raquo;</p>
<p>آقا معلم، بگو دلم برایش تنگ شده، برای همه‌ی حرف‌هایش، همه‌ی آرزوهایمان؛ برای همه‌ی رازهای‌ عمومی‌مان! برای همه‌ی آن روزهایی که سخت گذشت، تلخ بود و پر اندوه اما او بود با همه‌ی مهر بی پایانش، برای همه‌ی دوستانه‌هایمان، برای همه‌ی لحظه‌هایی که دیگر تمام شده‌اند&#8230;..</p>
<p>بگو مبادا چشمانش اشکی شود از سر ِدلتنگی ندیدن روی ماه مادرش؛ بگو مبادا دلش بلرزد به دیدن دیاکو که همه‌ی وجودش پر شده از تمام غمانه های دنیا اما همچنان ایستاده است؛ بگو مبادا فراموشم کند، همه‌ی آن قول و قرارهایمان را ، همه‌ی آن کارهایی که باید با هم تمامشان کنیم، آن صندوق‌‌های رنگی برای کتاب‌های با طعم ترشی ؛ همه‌ی آن لحظه های چشم انتظاری برای آن روز خوبی که قرار است بیایید&#8230;. مبادا فراموششان کند&#8230;.</p>
<p>بگو برایم بنویسید که خوب است؛ که نگرانش نباشم؛ بگو رسمش نبود، بگو قرارمان نبود به این همه دوری این همه تنهایی بگو همه‌ی طاقتم را برد با رفتنش همه‌ی دلم<br />
را برد با رفتنش، همه‌ی ِ همه‌ی ِ دلم &#8230;..</p>
<p>خوش به حالت آقا معلم، خوش به حال قاسم، خوش به حال بهاره</p>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=849&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" /><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pardisblog/~4/rDwxEKij_EY" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/28/%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b1%d9%81%d8%aa%db%8c%d8%8c-%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%88%db%8c-%d9%90-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d9%90-%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	<feedburner:origLink>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/28/%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b1%d9%81%d8%aa%db%8c%d8%8c-%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%88%db%8c-%d9%90-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d9%90-%d9%85%d9%86/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>اشک‌ریزان و اشک‌ریزان ما به خورشید خواهیم رسید…</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/pardisblog/~3/WATjxsJgrqI/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/22/%d8%a7%d8%b4%da%a9%e2%80%8c%d8%b1%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a7%d8%b4%da%a9%e2%80%8c%d8%b1%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%ae%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 21 Apr 2011 21:05:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[احمد کایا]]></category>
		<category><![CDATA[رفیق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=842</guid>
		<description><![CDATA[برای او* که رفت، که تلخ رفت و برای خودمان پدرم انسان ساده‌ای ست‌، مادرم هم، دوستانشان هم. من هم انسان ساده‌ای هستم دوستانم هم، آدم‌های ساده‌ای که در حاشیه‌اند و زندگی ساده‌ای دارند. به دنیا می‌ایند بزرگ می‌شوند تحصیل می‌کنند ازدواج می‌کنند بچه‌دار می‌شوند و بعد آنقدر پیر می‌شوند تا بمیرند یا شاید تصادف [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=842&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><em>برای<strong><span style="text-decoration:underline;"> او*</span></strong> که رفت، که تلخ رفت و برای خودمان</em></p>
<p dir="RTL">پدرم انسان ساده‌ای ست‌، مادرم هم، دوستانشان هم. من هم انسان ساده‌ای هستم دوستانم هم، آدم‌های ساده‌ای که در حاشیه‌اند و زندگی ساده‌ای دارند. به دنیا می‌ایند بزرگ می‌شوند تحصیل می‌کنند ازدواج می‌کنند بچه‌دار می‌شوند و بعد آنقدر پیر می‌شوند تا بمیرند یا شاید تصادف کنند باید کمی فکر کنم ببینم بیماری در خانواده‌ی ما نیست که زودتر از پیر شدن پرونده‌ی زندگی‌مان را ببندد؟ چیزی یادم نمی‌اید&#8230; به هر حال به هر دلیلی بمیرند&#8230;</p>
<p dir="RTL">اما یک چیز این جمله‌ها درست نیست&#8230;. یک واژه‌ غریبه است&#8230; هان زندگی، زندگی ساده، پدرم زندگی نکرده است مادرم هم دوستانشان هم من هم زندگی نکرده‌ام دوستانم هم&#8230;. زندگی شادی دارد غم دارد بدبختی دارد خوشبختی دارد حسرت دارد عشق دارد تلخی دارد فقدان دارد&#8230;. ما آدم‌های ساده‌ای که فقط باید زندگی می‌کردیم چرا نباید به خاطر بیاوریم آخرین باری راکه چشم‌هایمان خندیده‌اند؟ چشم‌ها مهمند شادی و غم آدم‌ها از چشم‌هایشان پیدا ست&#8230;</p>
<p dir="RTL">همه‌ی ما زندگی ساده را دوست داریم؛ قصه‌ها را افسانه ها ؛ آدم‌های زندگی‌های ساده دغدغه‌شان باید اجاره‌ی خانه و ساعت کاری و کتاب‌های نیمه تمام و قرار گذاشتن برای رفتن به سینما و اضافه وزن و تعیین روز عروسی باشد؛ اتفاق هایی که همه گواه جریان زندگی‌اند. زندگی ساده هزینه ندارد.</p>
<p dir="RTL">پدرم انسان خوشبختی است مادرم هم دوستانشان هم که همگی به شعر  به رنگ به موسیقی به خوبی به شادی به مهربانی به روشنایی به عشق  وبه آزادی اعتقاد داشتند، شاید برای همین ها بود که یک روز پدرم و مادرم و دوستانشان تصمیم گرفتند دیگر زندگی ساده‌ای نداشته باشند تصمیم گرفتند این زندگی ساده‌ای که گاهی شادی دارد گاهی غم، بماند برای ما و تلخی‌ها و فقدان و چوبه‌ي‌دار و دمپایی و دیوار‌ها و میله‌ها و سیاهی بماند برای آنها، برای همین روزهایی آمد که دیگر کار نداشتند برای همین روزهایی آمد که لباس سیاه به تن کردند روزهایی که حواسشان به روز ملاقات بود، روزهایی که یکی یکی دوستانشان را بغل کردند و در گوششان گفتند که بروند دور شوند خیلی دور از مرزها‌ی این سرزمینی که زندگی ساده داشتن در آن شبیه معجزه ست.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">بی شک من هم آدم خوشبختی هستم دوستانم هم ، اما قرار بود این روزهایی که تلخ گذشته‌اند بر پدر و مادرهایمان و دوستانشان، داستان باشد برای کتاب‌های نیمه تمام زندگی ساده‌ی ما، نباید همه‌ی این روزها برای ما  تکرار می‌شدند نباید ما هم روزهایی سیاه میپوشیدیم برای آن یکی از میان ما که دیگر چشمانش را بسته است، نباید ما هم  روزهایی حواسمان به ساعت ملاقات می‌بود نباید ما هم روزی کسی را بغل می‌کردیم و فریاد می‌زدیم برود تا سرزمین دوری که زندگی ساده در آن شبیه معجزه نباشد. ولی روز‌هایی آمد، سیاه پوش ِآن بسیاری که چشمانشان را بسته اند و  بی فرصتی برای درآغوش گرفتن دوستی که باید برود&#8230;.</p>
<p dir="RTL">کاش می‌دانستم چند زندگی دیگر چند آغوش و چند سلول و چند چوبه‌ی دار دیگر و چند شب بی قراری مادر‌های این سرزمین مانده تا ما به آن زندگی ساده برسیم&#8230;.</p>
<p dir="RTL">* کاوه کرمانشاهی</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&#038;blog=8346018&#038;post=842&#038;subd=pardisderakhshandeh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" /><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pardisblog/~4/WATjxsJgrqI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/22/%d8%a7%d8%b4%da%a9%e2%80%8c%d8%b1%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a7%d8%b4%da%a9%e2%80%8c%d8%b1%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%ae%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	<feedburner:origLink>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/22/%d8%a7%d8%b4%da%a9%e2%80%8c%d8%b1%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a7%d8%b4%da%a9%e2%80%8c%d8%b1%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%ae%d9%88/</feedburner:origLink></item>
	<media:rating>nonadult</media:rating></channel>
</rss>

