<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="no"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" version="2.0">

<channel>
	<title>پاشویه</title>
	<atom:link href="https://maysam.allahdad.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
	<link>https://maysam.allahdad.com/</link>
	<description>وبلاگ میثم الله‌داد</description>
	<lastBuildDate>Tue, 19 Sep 2023 13:41:36 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://maysam.allahdad.com/wp-content/uploads/2023/09/cropped-pictogram-03-1-1-32x32.png</url>
	<title>پاشویه</title>
	<link>https://maysam.allahdad.com/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>مصاحبه با پک باز</title>
		<link>https://maysam.allahdad.com/packbuzz-interview/</link>
					<comments>https://maysam.allahdad.com/packbuzz-interview/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[میثم الله داد]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 19 Sep 2023 09:32:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پادکست]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://maysam.allahdad.com/?p=2374</guid>

					<description><![CDATA[<p>مصاحبه‌ای داشتم با کیانوش غریب‌پور و پیمان پاکزاد در رسانه‌ی پک باز که مرجعی برای طراحی و تولید بسته بندی است. از مدیر عاملی آژانس تبلیغاتی ساروس و تجربه‌ی مدیریت در شرکت بسته بندی پویا فراز خلاق صحبت کردیم. شما را به دیدن این مصاحبه دعوت می‌کنم.</p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/packbuzz-interview/">مصاحبه با پک باز</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<div id="54223804115"><script type="text/JavaScript" src="https://www.aparat.com/embed/IXRvs?data[rnddiv]=54223804115&#038;data[responsive]=yes"></script></div>



<p>مصاحبه‌ای داشتم با کیانوش غریب‌پور و پیمان پاکزاد در رسانه‌ی <a rel="noreferrer noopener nofollow" href="https://packbuzz.ir/" target="_blank">پک باز</a> که مرجعی برای طراحی و تولید بسته بندی است. از مدیر عاملی <a href="https://fa.saurus.agency/">آژانس تبلیغاتی ساروس</a> و تجربه‌ی مدیریت در <a href="https://pfkpack.com/">شرکت بسته بندی پویا فراز خلاق</a> صحبت کردیم.</p>



<p>شما را به دیدن این مصاحبه دعوت می‌کنم.</p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/packbuzz-interview/">مصاحبه با پک باز</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maysam.allahdad.com/packbuzz-interview/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>5</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چگونه مشکلات را حل کنیم؟</title>
		<link>https://maysam.allahdad.com/how-to-solve-problems/</link>
					<comments>https://maysam.allahdad.com/how-to-solve-problems/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[میثم الله داد]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 04 Mar 2017 21:56:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[یاداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maysam.allahdad.com/?p=2051</guid>

					<description><![CDATA[<p>امروز با یک وانت داغون داشتم وسایل جابجا می‌کردم. کنار راننده‌ی وانت نشسته بودم و ازش درباره‌ی معاینه‌ی فنی‌ای که گرفته بود پرسیدم. گفتم با این اگزوز داغون چطوری معاینه فنی سال ۹۶ رو گرفتی؟ گفت اگزوزم تازه سوراخ شده. گفتم پس ماشینت سالم بوده. گفت نه راستش. ۶۰ تومن دادم یکی برام ردیف کرد. &#8230; <a href="https://maysam.allahdad.com/how-to-solve-problems/" class="more-link">ادامه خواندن <span class="screen-reader-text">چگونه مشکلات را حل کنیم؟</span></a></p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/how-to-solve-problems/">چگونه مشکلات را حل کنیم؟</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<ul>
<li style="text-align: justify;">امروز با یک وانت داغون داشتم وسایل جابجا می‌کردم. کنار راننده‌ی وانت نشسته بودم و ازش درباره‌ی معاینه‌ی فنی‌ای که گرفته بود پرسیدم. گفتم با این اگزوز داغون چطوری معاینه فنی سال ۹۶ رو گرفتی؟ گفت اگزوزم تازه سوراخ شده. گفتم پس ماشینت سالم بوده. گفت نه راستش. ۶۰ تومن دادم یکی برام ردیف کرد.</li>
<li style="text-align: justify;">هفته‌ی پیش با دوستم توی کافه نشسته بودیم. صحبت رفت سر این‌که برادر ناتنی رهبر کره‌ی شمالی رو چطوری توی مالزی کشتن. می‌گفت اونی رو که سم داده رو گرفتن و ازش بازجویی کردن و اون هم اعتراف کرده که در برابر دریافت پول این‌کار رو کرده. ازم پرسید فکر می‌کنی چقدر پول گرفته برای این‌کار؟ گفتم یک میلیون دلار. گفت نه. ۹۰ دلار!</li>
<li style="text-align: justify;">سه سال پیش توی جاده، پلیس الکی جلومون رو گرفت. من شاکی شدم و پیاده شدم و گفتم چی می‌‌گی؟ من که هم کمربند بستم و هم سرعت نداشتم و خلاف نکردم. گفت نگران نباش، بالاخره ازت یه چیزی گیر می‌آرم. گفتم عمراً. گفت مدارکت رو بیار. چشمش به بیمه‌نامه افتاد و گفت این‌که دو روزه تموم شده. حالا چی کارت بکنم؟ ماشین رو بخوابونم؟ من هم که از بدشانسی کارد می‌زدی خونم در نمی‌اومد مجبور شدم یه جوری راضی‌اش کنم.</li>
<li style="text-align: justify;">چهار سال پیش خیلی به پایان کار یه خونه نیاز داشتم. شهرداری یه گیری داده بود که نمی‌شد رفعش کرد. چندین نفر از داخل شهرداری علامت فرستادن که پول بدی، حل می‌شه. بعد از کلی کلنجار با خودم، راضی شدم که بدم. ولی کار بیخ پیدا کرد و گفتن بازرس اومده و نمی‌شه کاریش کرد و خلاصه به کل کنسل شد. ولی من راضی شده بودم که پول بدم.</li>
<li style="text-align: justify;">یک استادی داشتیم زمان لیسانس &#8211; حدود ۱۴ سال پیش &#8211; آبجو می‌گرفت، نمره می‌داد! بچه‌ها براش مشروب می‌بردن، درس رو پاس می‌کردن.</li>
</ul>
<p style="text-align: justify;">شما چند جا تا حالا چند نفر رو راضی کردید؟ چند خریدید؟ چند فروختید؟ به قیمت فروختید؟ برای ما از تجربیات موفق‌تون بگین و خاطرات زیباتون رو با ما در میون بذارین. می‌تونید از کودکانتون درخواست کنید از منظره‌های زیبای خرید و فروش‌هاتون نقاشی بکشن و برای ما ارسال کنن. همچنین می‌تونید توی شبکه‌های اجتماعی با هش تگ #میخرمت ما رو مطلع کنید.</p>
<p style="text-align: justify;">شما چند تا چیز توی دنیا دارید که قابل خریدن نیست؟ مطمئنید؟ برای ما قیمت نهایی چیزهایی را که حاضر به فروششون نیستید بفرستید.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;"><a href="https://t.me/pashooyeh">تلگرام پاشویه</a> &#8211; <a href="http://maysam.allahdad.com/subscription">اشتراک ایمیلی پاشویه</a></p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/how-to-solve-problems/">چگونه مشکلات را حل کنیم؟</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maysam.allahdad.com/how-to-solve-problems/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>32</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>جنگل دیگر سبز نخواهد شد</title>
		<link>https://maysam.allahdad.com/jungle-will-not-get-green-again/</link>
					<comments>https://maysam.allahdad.com/jungle-will-not-get-green-again/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[میثم الله داد]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 03 Mar 2017 13:58:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[یاداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maysam.allahdad.com/?p=2041</guid>

					<description><![CDATA[<p>روباه با یک نگاه تمام آنچه راهزنان جنگل در سر داشته باشند را بر ملا می‌کند و ما باید از داشتن چنین امیری به خود افتخار کنیم و قدرش را بدانیم. فرازی از سرمقاله‌ی کفتار در روزنامه‌ی صبح جنگل مورچه‌ها همه مشغول کار بودند. برای آن‌ها شیر و روباه تفاوتی نداشت. زنبورها هم یاد گرفته بودند &#8230; <a href="https://maysam.allahdad.com/jungle-will-not-get-green-again/" class="more-link">ادامه خواندن <span class="screen-reader-text">جنگل دیگر سبز نخواهد شد</span></a></p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/jungle-will-not-get-green-again/">جنگل دیگر سبز نخواهد شد</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">روباه با یک نگاه تمام آنچه راهزنان جنگل در سر داشته باشند را بر ملا می‌کند و ما باید از داشتن چنین امیری به خود افتخار کنیم و قدرش را بدانیم.</p>
</blockquote>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">فرازی از سرمقاله‌ی کفتار در روزنامه‌ی صبح جنگل</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">مورچه‌ها همه مشغول کار بودند. برای آن‌ها شیر و روباه تفاوتی نداشت. زنبورها هم یاد گرفته بودند که دیگر فکر شیر و روباه و&#8230; نباشند. باید تا پاییز نرسیده، عسل جمع کنند. لاشخورها و کلاغ‌ها و دارکوب‌ها الکی شلوغش می‌کنند. سنگ شیر را به سینه می‌زنند که برگردد و دوباره تاج را بر سر بگذارد و قدرت در سر پنجه‌هایش معنا شود. تقصیری هم ندارند. اگر به اندازه‌ی عقاب می‌توانستند بپرند، می‌دیدند که شیر هم &#8211; حتی اگر در اوج قدرت باشد &#8211; به کار آن‌ها نخواهد آمد. نمی‌دیدند که شیر آن سلطان خوش‌سخن و آزاداندیش که نشان می‌دهد نیست و سیاه‌چاله‌های مخوفی را از مخالفانش پر کرده. نمی‌دیدند که آبادی و امنیت جنگل، حاصل معامله‌ای بزرگ بر سر پدرش است و آدم‌ها از دور جنگل را در دست دارند.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">کناری دیگر از جنگل، انگار بی‌سلطانی گناه کبیره‌ای باشد، ببر را بر تخت سلطنت نشانده بودند و از او اطاعت می‌کردند. اوضاع در دره از این‌ها بهتر بود. طی یک فرآیند دموکراتیک و با رأی اکثریت ساکنین دره، خرگوش زمام امور را در دست گرفته بود. خرگوش سخت کار می‌کرد و سعی می‌کرد رضایت اهالی دره را تأمین کند. البته باید آخر سر نظر روباه را هم تأمین می‌کرد و همین، همه چیز را خراب می‌کرد.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">عده‌ای هم در این گیر و دار گوشه‌ی عزلت گزیده بودند و مشغول خواندن کتاب‌هایی بودند که راجع‌به سعادت حیوانات بعد از سلاخی نوشته شده بود. ولی هزینه‌ی نشستن روی چمن‌ها و درختان را باید به سلاطینشان می‌پرداختند و خیلی خودشان را درگیر نمی‌کردند. داستان‌هایی راجع‌به آشوب و فتنه‌ی گرگ‌ها شنیده بودند که چطور سرکوب و اخته شده بودند! از ترس بلایی که بر سر گرگ‌ها آمده بود، به کتاب پناه برده بودند و خیلی خودشان را درگیر مسائل نمی‌کردند. عده‌ای با خواندن این کتاب‌ها پاک مغزشان ضایع شده بود و آن‌قدر متوهم شده بودند که خیال می‌کردند شأن‌شان بالاتر از این‌هاست که در مسائل جنگل دخالت کنند و همیشه یک سلطانی هست که زورشان به آن‌ها می‌رسد! شاید هم حق داشتند. چون هیچ‌وقت آشیانه‌ی عقاب را ندیده بودند.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">در معامله‌ی شیر با آدم‌ها ولی گاوها و گوسفندها که اهلی شده بودند، مراتع را می‌چریدند و در عوض شیر را گالن گالن تحویل آدم‌ها می‌دادند.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">این روال، داستان هر روز آن سرزمین بود. تا اینکه یک روز چوپان بالای تخته سنگی رفت و به گاوها و گوسفند گفت:</p>
<blockquote>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">با هم باشید و متحد باشید تا آسیبی به شما نرسد.</p>
</blockquote>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">صدای گاوها و گوسفندها به هوا برخواست و بدین‌وسیله موافقت خود را با حرف‌های چوپان‌شان اعلام کردند. گاوها گردن‌ها را بالا می‌گرفتند و بلند می‌گفتند: ماااااآ. گوسفندها هم مرتب بع بع می‌کردند.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">چوپان از تخته سنگ پایین پرید و گله‌ها را به سمت کشتارگاه هدایت کرد.</p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/jungle-will-not-get-green-again/">جنگل دیگر سبز نخواهد شد</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maysam.allahdad.com/jungle-will-not-get-green-again/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>40</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تاریکی</title>
		<link>https://maysam.allahdad.com/darkness/</link>
					<comments>https://maysam.allahdad.com/darkness/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[میثم الله داد]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 12 Dec 2016 19:33:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[یاداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maysam.allahdad.com/?p=2026</guid>

					<description><![CDATA[<p>گاهی مثل همین الآن یکدفعه همه‌ی دنیا برایت بی‌معنی می‌شود. توانایی رفتن را داری. دیگر از هیچکس هیچ انتظاری نداری. یک طرف خودت می‌مانی و طرف دیگر این دنیای لعنتی و هر چه که هست. علتش مهم نیست. هیچ‌وقت نبوده! حتی خودت هم هیچ‌گاه مهم نبوده‌ای. برای هیچ‌کس. حتی خودت. از تمام دنیا یک اتاق تاریک سهمت &#8230; <a href="https://maysam.allahdad.com/darkness/" class="more-link">ادامه خواندن <span class="screen-reader-text">تاریکی</span></a></p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/darkness/">تاریکی</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;">گاهی مثل همین الآن یکدفعه همه‌ی دنیا برایت بی‌معنی می‌شود. توانایی رفتن را داری. دیگر از هیچکس هیچ انتظاری نداری. یک طرف خودت می‌مانی و طرف دیگر این دنیای لعنتی و هر چه که هست. علتش مهم نیست. هیچ‌وقت نبوده! حتی خودت هم هیچ‌گاه مهم نبوده‌ای. برای هیچ‌کس. حتی خودت.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">از تمام دنیا یک اتاق تاریک سهمت می‌شود و یک مغز که انگار منتظر است که خاموشش کنی. این‌که از بقیه بخواهی درکت کنند و برایت دلسوزی کنند، بچه‌گانه‌ترین چیزی است که انتظارش را داری. خودت هم از اول این را می‌دانستی. سعی کرده‌ای برای خیلی‌ها تکیه‌گاه باشی، ولی خودت حتی یک‌بار روی شانه‌ی کسی آرام نگرفته‌ای. دست کمک به سمت احدی دراز نکرده‌ای. ولی انگار تمام بی‌پناهی‌ها روی هم جمع می‌شوند و پشت هم قطار می‌شوند و یک دفعه &#8211; گاهی بدون هیچ دلیلی &#8211; مثل یک گربه‌ی له شده‌ی کف خیابان که انگار هیچ‌وقت زنده نبوده، پهن زمینت می‌کنند.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">آن‌وقت است که می‌فهمی نه هیچ‌وقت به معنای واقعی کلمه، برای کسی مهم بوده‌ای و نه هیچ‌وقت حرف راستی از کسی شنیده‌ای. از نزدیک‌ترین آدم‌های اطرافت ضربه‌های سهمگین می‌خوری. مشت‌های کاری و زجرآور که گیج و زمین‌گیرت می‌کنند. روحت را چنان می‌خراشند که هیچ‌وقت خوب نمی‌شود. همه‌ی ما می‌دانیم که این زخم‌ها هیچ‌وقت خوب نخواهند شد. همیشه و در شادترین ساعات زندگی هم جایشان درد می‌کند و تیر می‌کشد. زخم‌هایی مثل حرف‌هایی که توقع نداری از اطرافیانت بشنوی، مثل اعتمادی که از دست رفته است و&#8230;</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">گاهی باید خیلی زود منتظر خط پایان باشی. حتی اگر این انتظار قرار باشد سال‌ها طول بکشد.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">تصویر: <a href="https://tomhonz.wordpress.com/">Tomas Honz</a></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">تلگرام پاشویه: <a href="https://telegram.me/pashooyeh">https://telegram.me/pashooyeh</a></p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/darkness/">تاریکی</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maysam.allahdad.com/darkness/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تحول</title>
		<link>https://maysam.allahdad.com/upheaval/</link>
					<comments>https://maysam.allahdad.com/upheaval/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[میثم الله داد]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Dec 2015 13:41:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[یاداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maysam.allahdad.com/?p=1772</guid>

					<description><![CDATA[<p>یادت هست آخرین بار کی به آسمان خیره شدی و ستاره‌ها را با لذت تماشا کردی؟ یادت هست چقدر از زمانی که روی زمین دراز می‌کشیدی و راه رفتن مورچه‌ها را دنبال می‌کردی گذشته؟ انگار سال‌هاست سرمان را روی پای مادرمان نگذاشته‌ایم و نگاهش نکرده‌ایم. حواست هست؟ حوصله‌ی خواندن یک کتاب را هم نداریم. حوصله‌ی &#8230; <a href="https://maysam.allahdad.com/upheaval/" class="more-link">ادامه خواندن <span class="screen-reader-text">تحول</span></a></p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/upheaval/">تحول</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;">یادت هست آخرین بار کی به آسمان خیره شدی و ستاره‌ها را با لذت تماشا کردی؟ یادت هست چقدر از زمانی که روی زمین دراز می‌کشیدی و راه رفتن مورچه‌ها را دنبال می‌کردی گذشته؟ انگار سال‌هاست سرمان را روی پای مادرمان نگذاشته‌ایم و نگاهش نکرده‌ایم. حواست هست؟ حوصله‌ی خواندن یک کتاب را هم نداریم. حوصله‌ی خواندن یک متن خوب بلند را هم نداریم. حال دیدن یک فیلم کلاسیک لذت‌بخش را نداریم. لذت‌هایمان هم مینیمال شده‌اند. چند سال است که دور هم ننشسته‌ایم و یک گپ طولانی مدت نزده‌ایم؟ این همه عجله قرار است ما را به کجا ببرد؟ می‌خواهد چه معجزه‌ای اتفاق بیافتد؟</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">پارسال همین موقع‌ها بود که دیدم کوه‌های شمال تهران سفید شده‌اند و برف دارند. حالم از این شهر به هم می‌خورد. هیچ‌چیزش را نمی‌فهمیدم. نه برفش برف بود و نه بارانش باران. در نظرم همه‌ی مردمان شهر عبوس و گرفته بودند. از آن نوع زندگی غمگین می‌شدم. قرار نبود یک قرن دغدغه و تلاش بی‌حاصل برای بهبودی داشته باشیم که هیچ‌وقت از راه نخواهد رسید. اخبار تهوع‌آور، انتظارهای بیهوده، بحث‌های بدون نتیجه. قرار نبود این‌طور زندگی کنیم. یادم نمی‌آید وقتی تمام تلاشم را می‌کردم تا سریع‌ترین اسپرم باشم٬ نگاهم به زندگی آن باشد که پارسال بود. تا همین یک سال پیش به مشکلاتم به چشم غولی بزرگ نگاه می‌کردم که کوچه به کوچه و خانه به خانه‌ی این شهر را می‌گشت تا من را پیدا کند و اغلب موفق می‌شد. هراسان پشت دیوارهای شهر پنهان می‌شدم تا هیولای مشکلات من را نبیند. مبادا صدای پایم را بشنود. غذاها بی‌مزه بودند. نان‌ها هر روز خمیرتر و نانواها هر روز وقیح‌تر می‌شدند. راننده‌های تاکسی با ندادن بقیه‌ی کرایه تاکسی برج می‌ساختند. حکومتی‌ها  همه رشوه‌بگیر بودند. آن دنیا جای زندگی نبود.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">یک روز صبح که مثل تمام روزهای دیگر بود، همه چیز دنیا عوض شد! بدون هیچ علتی. انگار که معجزه‌ای اتفاق افتاده باشد. دیگر آن آدم سابق نبودم. انرژی‌ای که برای سال‌ها لازم داشتم ظرف چند ساعت به دست آوردم. موتوری که سال‌ها خاک خورده بود، استارت خورده بود و می‌رفت تا صدایش اتوبان‌های شهر را بلرزاند. ترس را دفن کرده بودم. طوری دنبال رخوت می‌گشتم تا کینه‌ی سال‌های زیادی را سرش خالی کنم. تنبلی مرده بود. چرا از افعال ماضی استفاده می‌کنم؟ تنبلی برای همیشه مرده است. غول مشکلات مانند موشی شده است که تا چراغی را روشن می‌کنم فراری می‌شود. کسی مشکلی دارد؟ داوطلب اول برای کمک شده‌ام. کار سختی در پیش است؟ دست من اولین نفر باید بالا باشد. مرزها زیر پایم رنگ باخته‌اند. در دنیا چیزی وجود ندارد که نتوانم استادش بشوم. در هر کاری می‌توانم بهترین باشم. الماس کمیابی شده‌ام که می‌درخشم و چشم همه را خیره می‌کنم ولی کسی دستش به من نمی‌رسد. چراغی شده‌ام که راه را به همه نشان می‌دهد. این راه تازه شروع شده. قدر ساعت به ساعت زندگی را می‌دانم. خواب آخرین اولویت زندگی‌ام شده. آن مثالی خواهم شد که بقیه برای هم بزنند. نقیض تمام نشدنی‌ها خواهم بود. آدمی که قرار بود معمولی باشد، دیگر جایی نمونه‌اش پیدا نمی‌شود. سرعت بالاست. دقت بی‌نظیر. هدف‌ها مشخص و بزرگ. جایی که از نظر بقیه می‌تواند مقصد مناسبی باشد برای من تازه آغاز راه است. هیچ‌کس کاری را به خوبی خودم انجام نمی‌دهد، پس منتظر کسی نمی‌مانم.</p>
<p><audio class="wp-audio-shortcode" id="audio-1772-1" preload="none" style="width: 100%;" controls="controls"><source type="audio/mpeg" src="http://maysam.allahdad.com/wp-content/uploads/2015/12/02-Farda.mp3?_=1" /><a href="http://maysam.allahdad.com/wp-content/uploads/2015/12/02-Farda.mp3">http://maysam.allahdad.com/wp-content/uploads/2015/12/02-Farda.mp3</a></audio></p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/upheaval/">تحول</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maysam.allahdad.com/upheaval/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>12</slash:comments>
		
		<enclosure length="3586635" type="audio/mpeg" url="http://maysam.allahdad.com/wp-content/uploads/2015/12/02-Farda.mp3"/>

			</item>
		<item>
		<title>Find what you love and let it kill you</title>
		<link>https://maysam.allahdad.com/find-what-you-love-and-let-it-kill-you/</link>
					<comments>https://maysam.allahdad.com/find-what-you-love-and-let-it-kill-you/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[میثم الله داد]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 23 Jan 2014 16:10:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[یاداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maysam.allahdad.com/?p=1647</guid>

					<description><![CDATA[<p>نمی‌دونم تقصیر معلم انشاء چارلز بوکوفسکی بوده یا معلم جمله‌سازی. ولی بالاخره تقصیر یه معلمی بوده. معلم‌ها خیلی راحت تز می‌دن. راحت قانون تعریف می‌کنن برای زندگی. برای علوم انسانی. برای این‌که چی کار کنیم تا چی بشه. معلم‌ها خودشون مثل خر توی گل زندگی گیر می‌کنن &#8211; مثل همه‌ی ما &#8211; ولی مثل آب &#8230; <a href="https://maysam.allahdad.com/find-what-you-love-and-let-it-kill-you/" class="more-link">ادامه خواندن <span class="screen-reader-text">Find what you love and let it kill you</span></a></p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/find-what-you-love-and-let-it-kill-you/">Find what you love and let it kill you</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;">نمی‌دونم تقصیر معلم انشاء چارلز بوکوفسکی بوده یا معلم جمله‌سازی. ولی بالاخره تقصیر یه معلمی بوده. معلم‌ها خیلی راحت تز می‌دن. راحت قانون تعریف می‌کنن برای زندگی. برای علوم انسانی. برای این‌که چی کار کنیم تا چی بشه. معلم‌ها خودشون مثل خر توی گل زندگی گیر می‌کنن &#8211; مثل همه‌ی ما &#8211; ولی مثل آب خوردن بیانیه صادر می‌کنن. چون مجبورن خیلی حرف بزنن. همه‌ی اون‌هایی که خیلی حرف می‌زنن &#8211; مثل من &#8211; همین مشکل رو دارن. توی حرف زدن‌شون یا نوشتن‌شون مجبورن خودشون و حرف‌هاشون رو توجیه کنن. از بوکوفسکی دور نشیم. می‌خوای خواننده بشی؟ می‌خوای راننده‌ی مسابقه بشی؟ می‌خوای فوتبالیست بشی؟ می‌خوای هنرمند بشی؟ فرقی نداره. این جمله‌ی &#8220;چیزی که عاشقشی رو پیدا کن و بذار بکشدت&#8221; فقط در مورد وسیله درسته نه هدف پشتش. ما همه‌ی این‌ها رو می‌خوایم که خوشبخت بشیم. شاد باشیم. و این خوشبختی ترسناکه. خوشبختی آدم‌ها رو نابود می‌کنه. خوشبختی مثل یه غول بی شاخ و دم خودش رو می‌اندازه وسط جاده‌ی تنگ و پیچ در پیچ زندگی. وقتی می‌فهمی که چقدر چیزهای مهم برای از دست دادن داری به خودت می‌آی و می‌بینی توی برفی که این همه دوست داشتی بیآد گیر افتادی. هر پات رو که به زور در می‌آری دوباره تا کمر می‌ری توی برف. آره. آرزوی برف می‌کنی. تمام عمر آرزوی یه برف سنگین می‌کنی. ولی توش گیر می‌افتی. تا چشم کار می‌کنه سفیدی برفه. تا چشم کار می‌کنه آرزوهایی که ریخته شدن سرت. و لحظه‌هایی که نمی‌خوای از دستشون بدی. آدم‌هایی که می‌ترسی یه وقت نباشن. این حس نوستالژی روانیت می‌کنه. خاطرات خوب گذشته. موزیک‌های خوبی که گوش دادی. ممکنه این‌قدر احمق بشی که سعی کنی دیگه زیاد خاطره خوب نسازی، که بعداً بخوای دلتنگ‌شون بشی. شاید سعی کنی با دوستی اون‌قدر صمیمی نشی که یه وقت از دستش بدی و به گا بری. شاید بترسی از این‌که با کسی شب رو تا صبح بیدار بمونی. شادی خود به خود آدم‌ها رو نابود می‌کنه.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">فکر نکن حالا که شاد هستی یعنی از چنگ این قانون فرار کردی. سعی نکن برای من بیانیه صادر کنی مثل همون معلم‌های احمق. نه. خودت هم خوب می‌دونی روزهایی توی زندگی هست که ترس افتادن مادرت از یه راه پله، ترس سرطان گرفتن عشقت، ترس دزدیده شدن بچه‌ات، ترس تنهایی و سکته قلبی پدرت و یا هر کسی که دوستش داری و باهاش شادی تمام خوشی‌ها رو زیر پاهاش له می‌کنه انگار که هیچ‌وقت شاد نبودی. انگار هیچ‌وقت خوشبختی وجود نداشته.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">وقتی چیزی برای از دست دادن داری، در واقع همون موقع مردی. وقتی می‌خندی داری روی آتیش فردات هیزم می‌ریزی. این یه سیکل احمقانه است. وقتی عزیزترین آدم‌هات رو از دست می‌دی شوکه می‌شی. بعد کم کم خودت رو جمع و جور می‌کنی. سعی می‌کنی بخندی. سعی می‌کنی خوشحال باشی. یه روز به خودت می‌آی و می‌گی ببین پسر. دیدی ردش کردم؟ دیدی بالاخره شاد شدم دوباره. ولی خودت می‌دونی، داری خودت رو گول می‌زنی. و همه‌مون دوست داریم خودمون رو گول بزنیم. که بتونیم ادامه بدیم. که فقط بتونیم ادامه بدیم. تا این‌که بالاخره یه روزی وارد اون دالون سیاه بشیم.</p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/find-what-you-love-and-let-it-kill-you/">Find what you love and let it kill you</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maysam.allahdad.com/find-what-you-love-and-let-it-kill-you/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>51</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هیچ</title>
		<link>https://maysam.allahdad.com/nothing/</link>
					<comments>https://maysam.allahdad.com/nothing/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[میثم الله داد]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 27 Jul 2013 12:06:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[یاداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maysam.allahdad.com/?p=1615</guid>

					<description><![CDATA[<p>دبستان که می‌رفتم معلم‌هایم دائم به مادرم می‌گفتند این بچه باهوش است و گیرایی‌اش بالاست. با بقیه فرق می‌کند. مادرم هم دائم این را به من می‌گفت. همین احساس باهوش بودن باعث می‌شد آن‌طوری که باید درس نمی‌خواندم و هیچ‌وقت شاگرد اول نبودم. بعدها اوضاع پیچیده‌تر شد! در راهنمایی فرض بر این بود که درس‌ها &#8230; <a href="https://maysam.allahdad.com/nothing/" class="more-link">ادامه خواندن <span class="screen-reader-text">هیچ</span></a></p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/nothing/">هیچ</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;">دبستان که می‌رفتم معلم‌هایم دائم به مادرم می‌گفتند این بچه باهوش است و گیرایی‌اش بالاست. با بقیه فرق می‌کند. مادرم هم دائم این را به من می‌گفت. همین احساس باهوش بودن باعث می‌شد آن‌طوری که باید درس نمی‌خواندم و هیچ‌وقت شاگرد اول نبودم. بعدها اوضاع پیچیده‌تر شد! در راهنمایی فرض بر این بود که درس‌ها همه ساده هستند و من احتیاجی ندارم خیلی بخوانمشان. اولین شوک سوم راهنمایی وارد شد و سه تا درس حفظ کردنی را تجدید شدم. پیش‌بینی‌هایم در مورد درس‌های ریاضی و تحلیلی درست از آب درآمده بود ولی فکر درس‌های حفظی را نمی‌کردم. در دبیرستان اوضاع باز هم خراب‌تر شد و کم کم کار به درس‌های ریاضی هم کشید و جبر و مثلثات هم به صف تجدیدها پیوستند. سوم دبیرستان دو جین تجدید آوردم و دقیقاً در نقطه‌ی مقابل دبستان که همه به من می‌گفتند باهوش قرار گرفتم. خودم باورم شده بود که خنگم. چهارم دبیرستان را با فرض این‌که من خنگم و باید تلاش کنم تا دیپلم بگیرم و اگر بشود با تلاش به دانشگاه بروم شروع کردم. موفق هم شدم. ولی یک مطلب را برای همیشه فهمیدم. که خنگی و باهوشی تمام نقش تقدیر آدم‌ها را بازی نمی‌کند. آدم‌ها را باورهایشان به بیراهه می‌برد. بعضی‌ها اشتباه بودن باورشان را قبول می‌کنند و تا ساحل واقعیت از دید مفقود نشده با هر جست و خیزی به سمت ساحل شنا می‌کنند و تازه از ساحل مثل همه شروع به دویدن می‌کنند. ولی بعضی‌ها در همان دریا آن‌قدر شنا می‌کنند تا دیگر روی کاغذ هم ساحلی برایشان متصور نیست.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">اولین و مهم‌ترین قدم راه طولانی موفقیت در هر زمینه‌ای پذیرفتن این نکته است که آدم واقعاً کجای کار است و با خودش چند چند؟ در این مدت که نمی‌نوشتم، کمی دور شدم از تعریف و تمجیدهای مرسوم. &#8220;خیلی خوب نوشتی&#8221;، &#8220;قلمت خوبه خیلی&#8221; و&#8230; دقیقاً مثل عکاسی به این نتیجه رسیدم که در حقیقت حرفی برای گفتن ندارم. انکار نمی‌کنم که از تعریف‌های دیگران ذوق زده می‌شدم، ولی دیگر مثل سابق هیجان‌زده نمی‌شدم. با چهار تا لایک بیشتر و دو تا کامنت مرغوب‌تر قند در دلم آب نمی‌شد. نمی‌شود. این همه حرف زدن و نوشتن و عکس گرفتن اگر واقعاً نخواهد تأثیری ایجاد کند به چه دردی می‌خورد؟ هیچ‌چیزی که بخواهد ارزشش را داشته باشد به نظرم نمی‌رسید که بخواهم بنویسمش. این اتفاق در مورد عکاسی قدمت بیشتری دارد و نزدیک دو سال می‌شود که سکون کامل حکم‌فرما شده. جواب تمام سؤالات و حرف‌ها و دغدغه‌های ذهنی‌ام یک کلمه شد: &#8220;هیچ&#8221;. بعد تمام این مدت به خودم گفتم این &#8220;هیچ&#8221; چه معنی‌ای می‌تواند بدهد؟ چه مشکلی را حل خواهد کرد؟ این هیچ کم کم بزرگ و بزرگ‌تر شد تا تمام وجودم را در همه‌ی زمینه‌ها گرفت. در ارتباط با اطرافیان، در ورزش، در کار. مثل پیچک از دست و چشمم و زبانم شروع شد و کشیده شد و کشیده شد و کشید شد&#8230; حتی به زبان آمدم و گفتم می‌خواهم <a href="http://maysam.allahdad.com/ordinary-man/" target="_blank">آدم معمولی‌</a>ای باشم. متن‌های معمولی بنویسم و عکس‌های معمولی بگیرم. فکر می‌کردم این دید دیگران نسبت به من است که باعث می‌شود سنگین‌تر قدم بردارم. گفتم می‌خواهم معمولی باشم تا بار نگاه دیگران را کم کنم. ولی مشکل این نبود و نیست. یک نوع دوران گذار است. شاید البته. دورانی برای بلوغ بیشتر و پختگی بیشتر. یا شاید سکوت همیشه‌گی. فعلاً خودم هم نمی‌دانم. لزومی هم نداشت شاید نوشتن راجع‌به این ندانستن. ولی هر کسی که اینجا را خوانده، از من حق بیشتری دارد در دانستن این ندانستن.</p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/nothing/">هیچ</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maysam.allahdad.com/nothing/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>52</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>We Talk</title>
		<link>https://maysam.allahdad.com/we-talk/</link>
					<comments>https://maysam.allahdad.com/we-talk/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[میثم الله داد]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 27 May 2012 07:47:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[یاداشت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maysam.allahdad.com/?p=1553</guid>

					<description><![CDATA[<p>یادم می‌آید که کر و لال شده بودیم. چندین روز کر و لال بودیم. یا شاید چند ماه. هیچ داستانی نبود که به خاطرش یقه‌ی همدیگر را بگیریم. من پای موبایل و کامپیوتر، او هم یا پای سینک ظرفشویی یا آیپدش...</p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/we-talk/">We Talk</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یادم می‌آید که کر و لال شده بودیم. چندین روز کر و لال بودیم. یا شاید چند ماه. هیچ داستانی نبود که به خاطرش یقه‌ی همدیگر را بگیریم. من پای موبایل و کامپیوتر، او هم یا پای سینک ظرفشویی یا آیپدش. داستان برمی‌گردد به زمانی که من برای خودم شایعه درست کرده بودم که خانم آدله خواننده، خواهر عادل فردوسی‌پور است، بس که تنها بودم و فکر می‌کردم. فکر را وقتی آزاد می‌گذاری زنگ همه‌ی خانه‌ها را می‌زند و فرار می‌کند. زیاد که فکر می‌کنی کم کم می‌بینی زبانت، دستت، پاهایت انگار خشک شده‌اند. روغن‌کاری می‌خواهند. با تمام احترامی که برای بزرگان قائلم، باید بگویم این‌که می‌گویند آدم‌های بزرگ کمتر صحبت می‌کنند چرند است. آدم‌ها باید با هم صحبت کنند. نباید مثل ما کر و لال بشوند. نباید مراقب کلمه به کلمه‌شان باشند.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">مثل خیلی وقت‌های دیگر، ساعت یک شب بود که تازه راه افتادیم. راننده‌ی نیمه‌شب که باشی می‌فهمی هیچ‌چیز لذت‌بخش‌تر از جاده نیست. از کل جاده فقط به اندازه‌ی دو نور مستقیم چراغ ماشین ما معلوم است. جاده‌ای که انگار فقط من و او را کم داشته تا از تنهایی در بیآید. تا بعد از هر پیچش منتظر پیچ بعدی باشیم. انتظاری که هیچ هدف خاصی ندارد ولی لذت‌بخش است. تونل‌هایی که دوست نداریم تمام شوند. این جاده پرتمان می‌کند به گذشته‌های دور. به وقت‌هایی که پشت شیشه‌ی عقب پیکان می‌خوابیدیم و ماشین‌ها را تماشا می‌کردیم و هیچ وقت خوابمان نمی‌برد. نسلی که لذت تماشای ستاره‌ها از شیشه‌ی عقب پیکان را تجربه کرده. پیکانی که روی باربندش همه چیز سفر بود و احتمالاً بچه‌ی من هیچ‌وقت نمی‌فهمد که باربند چیست. می‌گویم برایش از مادری که رانندگی می‌کند و ما فکر می‌کردیم خفن‌ترین زن دنیاست، چون در جاده رانندگی می‌کند. او هم برایم می‌گوید از همسایه‌ی عمه‌اش که چقدر قبلاً با هم صمیمی بوده‌اند. از مادربزرگش که چقدر دلش برایش تنگ شده.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">و جاده‌ای که دوباره ما را دارد. برایش می‌گویم که یک بار پدرم من را با دوستانش به شمال برده و من در راه برگشت یک شیشه سیر را عقب ماشین باز کرده‌ام و یواشکی خورده‌ام. اصولاً خاطره‌هایی که پدرم در آن هست را خودم یادم نمی‌آید و فقط شنیده‌ام، ولی اصرار دارم بر گفتنشان. می‌دانم که حوصله‌ی شنونده را سر می‌برد، ولی باید پدرم در خاطرات باشد. این‌جا تنها جایی است که می‌تواند باشد. برایش از شعار معروف &#8220;اسفندیار، بدو بیا، ماهی بیار&#8221; می‌گویم که در تونل فریاد می‌زدیم. برایش خیلی چیزها می‌گویم و او هم برایم حرف می‌زند و من گوش می‌دهم. گذشته به درد هیچ‌چیز هم اگر نخورد، می‌تواند یخ رابطه‌هایی که غبار زمان رویشان نشسته را بشکند. پخش ماشین هم صدایش روی صفر خفه‌خون گرفته و فقط برای خودش آهنگ عوض می‌کند. و ما تمام راه حرف می‌زنیم. ما زیاد حرف می‌زنیم. و می‌فهمیم حرف‌هایمان تمامی ندارد. و حرف زدن معجزه می‌کند. مثل نوشتن.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;">حالا ساعت چهار شده و پنج دقیقه من ساکت شدم و خوابش برد. تا حالا هم حرف‌هایمان بیدار نگهش داشته بود. <a href="http://www.stafaband.info/download/140683/Adele/Set_Fire_To_The_Rain.html">Adele &#8211; Set Fire To The Rain</a> روی پخش ماشین خودنمایی می‌کند. صدایش را زیاد می‌کنم و مطمئنم که بیدار نمی‌شود. شیشه را پایین می‌دهم تا شرجی خنک اول بهار شمال، ماشین را پر کند. به خانم آدله هم اطمینان می‌دهم که شایعه‌ی خواهر بودنش با عادل فردوسی‌پور را جایی پخش نخواهم کرد. فقط به شرطی که دوباره این آهنگ را برایم اجرا کند.</p>
<p>نوشته <a href="https://maysam.allahdad.com/we-talk/">We Talk</a> اولین بار در <a href="https://maysam.allahdad.com">پاشویه</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maysam.allahdad.com/we-talk/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>22</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>