<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" gd:etag="W/&quot;CkEHSH09fip7ImA9WhRUFU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324</id><updated>2012-01-25T23:13:59.366+03:30</updated><category term="مرگ" /><category term="طنز" /><category term="گوگوش" /><category term="موسیقی" /><category term="بهرام بیضایی" /><category term="داستانک" /><category term="مهاجرت" /><category term="نرم افزار" /><category term="سینمای جهان" /><category term="هری پاتر" /><category term="بازیگری" /><category term="دل نوشته" /><category term="تلویزیون" /><category term="فن‌آوری" /><category term="فردوسی" /><category term="نمایش" /><category term="درخت گلابی" /><category term="کتاب" /><category term="داریوش مهرجویی" /><category term="پراكنده" /><category term="نقد فیلم" /><category term="کامپیوتر" /><category term="سنتوری" /><category term="فیلمنامه" /><category term="سینما" /><title>درخت گلابی</title><subtitle type="html">دست نوشته‌های پاس‌پارس</subtitle><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.paspars.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>359</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/paspars/blogposts" /><feedburner:info uri="paspars/blogposts" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><entry gd:etag="W/&quot;CkUBQHs-eyp7ImA9WhRUFU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-1335746873989899079</id><published>2012-01-25T23:07:00.000+03:30</published><updated>2012-01-25T23:07:31.553+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-01-25T23:07:31.553+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سینما" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="طنز" /><title>فیلم‌های خوب هم تاریخ مصرف دارند</title><content type="html">&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;می‌گویند فیلم‌های خوب تاریخ مصرف ندارند. در این نوشته به شما ثابت خواهم کرد که اینطور نیست. برای اثبات این مساله، از برهان خلفی استفاده می‌کنم که این روزها حی و حاضر پیش چشم همه ماست. همین فیلم جدایی نادر از سیمین را می‌گویم که به احتمال فراوان آن را دیده‌اید، اگر ندیده‌اید لابد یا خواجه حافظ شیرازی می‌باشید یا نمی‌باشید. به هرحال این یک فیلم کاملا تاریخ مصرف‌دار است. در عین حال که فیلم خوبی هم هست. این نظر شخص بنده نیست البته که بسیاری از منتقدان و تماشاگران چه در این ور آب و چه آن ور آب متفق القول بر این باوراند که جدایی نادر از سیمین فیلم خوبی است. وگرنه مشنگ نیستند که چپ و راست جایزه نثارش کنند. آخرینش همین گوی بلورین زیبا که بسیار باعث افتخار و سرفرازی ملت گردید و مشعوف‌مان نمود. کاندید اسکار هم که شد، آن هم در دو رشته. پس ناچاریم بپذیریم که جدایی نادر از سیمین فیلم خوبی است. اما همین فیلم خوب، چنان این روزها در سراشیبی سقوط آزاد افتاده و تاریخ مصرف ترکانده که در تاریخ بی‌سابقه بوده است. می‌پرسید چطور؟ عرض می‌کنم. اصلا اول شما به یک سوال بنده پاسخ دهید. به نظر شما این آقای نادرخان چند تا سکه مهر سیمین خانم کرده باشد خوب است؟ خب اگر این زوج از این مدل‌ها بوده باشند که تاریخ تولد عروس و چیزهای از این دست را مهریه قرار دهند که دست کم هزار تا روی شاخش است. حالا ما می‌گوییم سیمین خانم خیلی در بند مادیات نبوده و واسه جوانی‌های آقا نادر غش و ضعف می‌رفته و به چارصد پانصد تا رضایت داده باشد. خب با این اوضاع آشفته‌ی بازار و سکه‌ای که قیمتش روز به روز که نه، دقیقه به دقیقه بالا می‌رود، آخر کدام مرد ابلهی فکر جدایی به مخیله‌اش خطور می‌کند. حتی اگر فرض کنیم که آقا نادر و سیمین خانم از این زوج‌های تریپ روشنفکری و رمانتیک بوده باشند و مثلا گل و بوته مهر هم کرده باشند، الان که نرخ همه چیز غیر از جون آدمیزاد به دلار محاسبه می‌شود، هزینه همین هم خودش خداد تومان می‌شود. پس واضح و مبرهن است که جدایی نادر از سیمین اگر با شرایط سه چهار ماه پیش منطقی بوده، الان دیگر هیچ چیزش با واقعیت منطبق نیست و به قول معروف تاریخ مصرفش گذشته. حتی می‌گویند خود آقای فرهادی هم متوجه این قضیه شده و مدتی است که شبانه‌روز و بی‌وقفه دارد روی فیلمش کار می‌کند تا آن را با شرایط روز منطبق کند. و گرنه اعضای آکادمی اسکار هشدار داده‌اند که به دلیل تخیلی بودن، این فیلم را از بخش مسابقه خارج می‌کنند و خیلی اگر لطف کنند فقط در بخش جشنواره جشنواره‌ها و همراه با فیلم‌های تخیلی دیگر از جمله گودزیلا علیه گیدورا و جک و ساقه لوبیا به نمایش خواهند گذاشت. به همین دلیل آقای فرهادی این روزها حسابی درگیر کار است. حتی ایشان قرار است نام فیلم را هم از جدایی نادر از سیمین به "بازگشت نادر و سیمین سر خانه و زندگی خودشان" تغییر دهد. بنابر گزارشاتی که از منابع محرمانه به دست‌مان رسیده خلاصه داستان "بازگشت نادر و سیمین" چنین چیزی خواهد بود:
نادر و سیمین در دادگاه نشسته‌اند و سیمین به قاضی می‌گوید آقای قاضی این نادر با من خارج نمی‌آید و نادر در جواب می‌گوید آقای قاضی من غلط بکنم روی حرف سیمین خانم حرف بزنم. من تعهد کتبی و محضری می‌دهم که هرکجا سیمین خانم بفرماید بنده در رکاب ایشان حاضر و آماده باشم. خارج که سهل است. شما فقط برق یکی از آن سکه‌های پشت قباله را نشان من بدهید تا ببینید چطور تا قله قاف تخته گاز می‌روم. اصلا خانم پاشو همین الان برویم خانه بار و بندیل را ببندیم و تا شب نشده راه بیافتیم. و بدین ترتیب سیمین و نادر با هم آشتی می‌کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود و می‌رود پی‌کارش.

&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-1335746873989899079?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/PmNcD8P3qsE" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/1335746873989899079/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=1335746873989899079&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/1335746873989899079?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/1335746873989899079?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/PmNcD8P3qsE/blog-post_25.html" title="فیلم‌های خوب هم تاریخ مصرف دارند" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2012/01/blog-post_25.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkMMSHY-cSp7ImA9WhRVGEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-1995718258479413254</id><published>2012-01-17T19:04:00.002+03:30</published><updated>2012-01-17T19:04:49.859+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-01-17T19:04:49.859+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پراكنده" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="داستانک" /><title>برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه</title><content type="html">&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;امروز در مترو پسر ده یازده ساله‌ای را دیدم که توی یک دست یک ساک کهنه و توی دست دیگرش مشتی خط کش کوچک رنگی با طرح حیوانات بود و همینطور که داشت طول واگن را طی می‌کرد و از میان مسافرها می‌گذشت با صدای بلند می‌گفت "شابلن بدهم، برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه، بسته‌ای هزار، برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه".
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-1995718258479413254?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/aZWjSB-yJ1g" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/1995718258479413254/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=1995718258479413254&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/1995718258479413254?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/1995718258479413254?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/aZWjSB-yJ1g/blog-post_17.html" title="برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2012/01/blog-post_17.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkUMR3Y6fSp7ImA9WhRVGEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-7270014749461372778</id><published>2012-01-17T19:01:00.002+03:30</published><updated>2012-01-17T19:01:26.815+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-01-17T19:01:26.815+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سینما" /><title>آقای فرهادی، مواظب خودتان باشید</title><content type="html">&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;آقای اصغر فرهادی عزیز، دم شما گرم. بینهایت سپاسگزارم از اینکه باعث شدید نام ایران جایی و جوری برده شود که مایه سرافرازی است. گلدن گلوب حلال‌تان. به امید اسکار که دیگر حسابی به دستان‌تان نزدیک شده و چشمک می‌زند. الحق که نماینده‌ای شایسته برای کشورمان هستید. ممنون که خوش لباس می‌پوشید و جلوی این خارجی‌های ندید بدید، تر و تمیز می‌گردید. بگذارید برای یک بار هم که شده ببینند ما واقعا چه شکلی هستیم. به امید موفقیت بعدی شما در مراسم اسکار. راستی یک خواهش دارم. قبل از آمدن به ایران، البته اگر گذرتان این طرفها افتاد، حتما کمی اسپند دود کنید و دور سر بگردانید. در کوچه پس کوچه‌های هالیوود هم بگردید ببینید آیا مغازه‌ای، دکه‌ای یا زیرپله‌ای پیدا می‌شود که چشم زخم بفروشد. اگر نیست، بفرمائید خودم از بازار تجریش چند عدد درشتش را می‌خرم و به آدرس شما پست می‌کنم. مبادا فراموش کنید. حتما قبل از آمدن به ایران خود را با انواع و اقسام ادوات ضد چشم، مجهز نمایید. بخصوص آن گوی زرین را خوب با ریسه‌های باباقوری بپوشانید. مبادا هنگامی که می‌خواهید از هواپیما پیاده شوید، هدف چشم‌های دوربُرد و میان بُرد قرار گیرید و خدای نکرده پایتان بلغزد و گوی زرین از دستتان ول شده، صد تکه گردد. خودتان که بهتر می‌دانید. اینجا همه با هم دشمن‌اند و کسی چشم ندارد موفقیت کسی راببیند. ممکن است خیلی‌ها لج‌شان گرفته باشد از اینکه شما کنار آنجلینا جولی ایستاده‌اید و با برد پیت گپ زده‌اید. برای کسانی که نهایت افتخارشان این است که از فلان هنرپیشه طنزهای شبانه روی یک تکه دستمال کاغذی امضایی گرفته‌اند، شاید سنگین باشد که شما در جمعی نشسته‌اید که اسپیلبرگ و اسکورسیزی در آن حاضر بوده‌اند. درضمن مواظب آنها هم باشید که هر کس را که کمی برای مملکت وجهه می‌خرد، به دشمن وصل می‌کنند و همه اعتبار طرف را به حساب توطئه استکبار جهانی می‌نویسند. خلاصه اینکه نه گول چهره های خندان و "مبارک باد" گو را بخورید و نه بی‌خیال ابروهای درهم و چشمهای غضبناک بعضی‌ها شوید. قبل از اینکه دیر شود چشم رخم را جدی بگیرید آقای فرهادی. چشم رخم را جدی بگیرید.
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-7270014749461372778?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/xPqZThtT0m8" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/7270014749461372778/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=7270014749461372778&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/7270014749461372778?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/7270014749461372778?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/xPqZThtT0m8/blog-post.html" title="آقای فرهادی، مواظب خودتان باشید" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2012/01/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkUNRX89eCp7ImA9WhRWEEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-8530265842442010632</id><published>2011-12-28T22:21:00.000+03:30</published><updated>2011-12-28T22:21:34.160+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-28T22:21:34.160+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سینما" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="کتاب" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نمایش" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="موسیقی" /><title>درهم و برهم</title><content type="html">&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;این یک پست درهم و برهم است. راستش حوصله نداشتم برای هر موضوع یک پست جدا بنویسم. این است که همه را با هم قاطی کرده‌ام. نتیجه‌اش شده است این. کار را که به وقتش انجام ندهی همین می‌شود دیگر. عوضش وقت خواننده کمتر گرفته می‌شود. وقت خودم هم ایضاً.
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
ازکجا شروع کنم؟ فیلم ، کتاب، موسیقی... کم و بیش از همه‌شان دور افتاده‌ام و فقط برای خالی نبودن عریضه به هریک نوکی می‌زنم. شبانه روز را دو سه روز پیش دی‌وی‌دی‌اش را گرفتم و توی خانه دیدم. حالم بد شد. نمی‌دانم کِی این کارگردان‌های محترم ایرانی می‌خواهند دست بردارند از پیچاندن موضوع و ریختن یک دوجین شخصیت نصفه و نیمه و بی‌ربط توی فیلم. چرا نمی‌شود راحت و سرراست فقط داستان‌تان را بگویید؟ این همه می‌پیچانید که چه بشود؟ فیلم خارجی درست و حسابی هم خیلی وقت است ندیده‌ام. از وقتی برادرها ریختند و فیلمی محل را بستند، مانده‌ام بی‌فیلم و یک جورایی خمار. دیگر رسیده‌ام به فیلمهای ته کاسه. کاسه آجیل دیده‌اید ته‌اش چه جوری است. پر از آشغال و پوست تخمه و خاک آجیل. 
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
تئاتر هم که یک جورایی عرصه طبع آزمایی سینمایی‌ها شده. آخرین بار گمانم دو سه ماه پیش بود که نمایش خرده خانم را دیدم که کارگردانش کیومرث پوراحمد و بازیگرش گلاب آدینه بود. به جرأت می‌گویم که یکی از بدترین تئاترهایی بود که درعمرم دیده بودم. باورش شاید سخت باشد. ترکیب پور احمد و آدینه تا این حد غیرقابل دیدن باشد. ولی این طور بود. خلاصه چندان انگیزه‌ای برای تئاتر هم ندارم.
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
اما موسیقی، توی این کسادی بازار موسیقی داخل و خارج که اغلب آدمهای اسم و رسم دار افتاده‌اند در سراشیبی سقوط، فعلا خوراکم فقط رضا یزدانی است. آلبوم جدیدش، ساعت فراموشی، را مثل آلبوم قبلی‌اش دوست دارم و زیاد گوش می‌کنم. خدا عمرش دهد. خدا زیادش کند. فقط همین است که حالم را جا می‌آورد. وقت اندکی که برای شنیدن دارم این روزها دربست در اختیار رضا یزدانی است.
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
چند تایی هم در یکی دو ماه اخیر کتاب خوانده‌ام. برادران کارامازف و شبهای روشن و قمارباز داستایفسکی، دوبلینی‌های جویس، پاریس جشن بیکران همینگوی، توپ مرواری هدایت. ماهی یک عدد هم مجله داستان می‌خوانم که بدک نیست. مجله فیلم و دنیای تصویر را هم تعطیل کرده‌ام. بیشتر به دلیل اینکه دیگر جایی برای نگه داشتن‌شان نداشتم.
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
خلاصه این هم روزگار ما است. دل مان خوش است که مشغولیم. غافل از اینکه اندرخم یک کوچه‌ایم. البته چندان غافل غافل هم نیستیم. خودمان خوب می‌دانیم. به هرحال چه می‌شود کرد؟ همین است که هست، آش کشک خاله!

&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-8530265842442010632?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/pYk9tqf_lFo" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/8530265842442010632/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=8530265842442010632&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/8530265842442010632?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/8530265842442010632?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/pYk9tqf_lFo/blog-post_28.html" title="درهم و برهم" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/12/blog-post_28.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEMDRX46cSp7ImA9WhRQFUk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-5444351484871590984</id><published>2011-12-10T22:08:00.001+03:30</published><updated>2011-12-10T22:11:14.019+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-10T22:11:14.019+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="داریوش مهرجویی" /><title>هفده آذر، زادروز داریوش مهرجویی</title><content type="html">&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://www.paspars.com/shd/image/mehrjui.jpg"/&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;استاد عزیز، مهرجویی بزرگ! نه که فکر کنی یادم رفته بود که هفده آذر تولد تو بوده. نه! محال است این روز یادم برود. هفده آذر، تولد تویی که نگین سینمای ایرانی، همانقدر در خاطرم نشسته که تولد خودم که کمترین از این هفت میلیارد آدم روی زمین‌ام. تازه اگر هم برفرض محال یادم می‌رفت آنقدر این روزها از تو و گنجینه آثارت و نارنجی پوشیدن‌هایت گفته و می‌گویند که آدم نمی‌شود فراموش کند. اما اینکه چرا این بار استثنائا همان روز هفدهم چیزی ننوشتم را بگذار به حساب تنبلی و اینکه این روزها کلا همه کارها برایم سخت‌تر شده است. حتی کارهایی که برای یک آدم زنده جزو بدیهیات است. مثل نفس کشیدن، خوردن، خوابیدن، حرف زدن، خندیدن. عقربه‌ها تخته گاز در کار جلو زدن از هم هستند و من ایستاده روی آنها، از این چرخش باطل سرم به دوران افتاده و گیج و ویج می‌زنم. دیگر نمی‌دانم کی هستم و چه کاره‌ام. فقط نگاه می‌کنم. با حفره‌هایی خالی به جای چشم و دست و پایی که فرمان نمی‌برند و سَری که فرمانی برای دادن ندارد. مثل آدم‌های تا خرخره خورده و مست. مَنگ و بلاتکلیف. ببخش استاد، می‌دانم که این حرفها را دوست نداری. خواستم دلیل بیاورم برای تنبلی‌هایم. هرچند که تو همیشه در حرفها و کارهایت و اصلا با منش و رفتارت، با هرچه سستی و تنبلی است جنگیده‌ای. تو مرد عملی، مرد از پا ننشستن و همیشه دست به کار بودن. این چیزی است که از تو آموخته‌ام، باید بیاموزم. دست در کار و دل با یار، این را خودت گفتی و بیش از همه هم خودت به آن پابند بوده‌ای و همین است که تو را بر صدر نشانده. مهرجویی عزیز، بدجوری منتظرم، شاید نارنجی پوش‌ات کمی حال مرا بهتر کند. راستی از آسمان محبوب چه خبر؟ خیلی وقت است که درست و حسابی ما را به آن بالابالاها نبرده‌ای. این روزها که گرفتگی غروب توی چشمهای همه افتاده، مگر خودت باز به دادمان برسی و از سکوت درخت گلابی لبریزمان کنی. وقتش است که دوباره بسازی‌مان. نشئه‌مان کنی. که بتوانیم بمانیم و سرپا بایستیم. استاد مهرجویی، منتظریم.
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-5444351484871590984?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/h_DpfDS_FAw" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/5444351484871590984/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=5444351484871590984&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/5444351484871590984?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/5444351484871590984?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/h_DpfDS_FAw/blog-post.html" title="هفده آذر، زادروز داریوش مهرجویی" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/12/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkIBQ30_cSp7ImA9WhRSEEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-3687796955208666864</id><published>2011-11-11T14:48:00.001+03:30</published><updated>2011-11-11T14:52:32.349+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-11T14:52:32.349+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="داستانک" /><title>قصه‌ی پت و مت</title><content type="html">&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://www.paspars.com/shd/image/patomat.jpg"/&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;یک روز پت و مت با همدیگر دعوا کردند. پت داد زد "هرچی می‌کشم از دست تو است، ای بی‌عرضه‌ی دست و پا چلفتی. تو با این خرابکاری‌هات زندگی من را سیاه کردی. دیگر خسته شدم، می‌فهمی؟ برو و راحتم بگذار". مت هیچی نگفت، فقط یک قطره اشک از گوشه چشمش لغزید روی گونه‌اش. دستش را کرد توی جیب‌اش و یک دستمال گل‌دار درآورد تا باهاش چشمهای خیسش را پاک کند. بعد دستمال را تا کرد و آن را از دو طرف، روی دماغ گنده‌اش پهن کرد. خواست اینطوری یک شیرین کاری کرده باشد و دل پت را بدست آورد. همین وقت زیر چشمی نگاهی به پت انداخت. اما پت اخم کرد و رویش را برگرداند. مت دستمال را از روی دماغش برداشت و گذاشت توی جیبش. رفت توی اتاق، از زیر تخت خواب چمدان کهنه‌اش را برداشت و سلانه سلانه به راه افتاد و از خانه خارج شد و در را هم یواش و بی‌صدا پشت سرش بست. پت از پنجره دید که مت از پله‌ها پایین رفت، از مزرعه خارج شد و آنقدر رفت تا یک نقطه شد و ناپدید شد.
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
مت که تجربه زیادی در کار با وسایل خانه داشت، خیلی زود توانست توی یک شهر دیگر مردم را متوجه توانایی‌هاش بکند. واسه همین به پیشنهاد شهردار، کنار میدان اصلی شهر یک مغازه تاسیساتی کوچولو باز کرد. زود کارش رونق گرفت. مردم شهر هرکاری داشتند می‌آمدند سراغ مت. هنوز یکی دو ماه نگذشته بود که سرش آنقدر شلوغ شد که مجبور شد چند تا شاگرد استخدام کند. یواش یواش با پولی که در می‌آورد توانست یک خانه بزرگ بخرد با یک ماشین آخرین مدل. بعد رفت به خواستگاری دختر شهردار و یک هفته بعد عروسی مجللی گرفت و همه مردم شهر را دعوت کرد.
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
پت هم بعد از رفتن مت، خانه را تبدیل کرد به دفتر کار و بعنوان نقاش ساختمان مشغول به کار شد. از طرح‌های عجیب و غریبی که روی دیوارها می‌کشید مردم اول تعجب کردند، اما کم کم از سبک خاص و درهم برهم نقاشی‌های پت خوش‌شان آمد و بعد از مدتی همه برای اینکه پت دیوار خانه‌های‌شان را نقاشی کند سر و دست می‌شکستند. به همین دلیل پت مجبور شد یک منشی استخدام کند تا جواب مشتری‌ها را بدهد و برای‌شان وقت تعیین کند. هرکس برای اینکه خانه‌اش نقاشی شود باید چند سال توی نوبت می‌ماند. کم کم موجودی حساب بانکی پت بیشتر و بیشتر شد. یک خانه هزار متری خرید با یک باغ و استخر و یک آتلیه که توی اوقات فراغتش آنجا تابلوهای نقاشی می‌کشید. کمی بعد با منشی‌اش ازدواج کرد و بعد از نه ماه صاحب یک پسر و دختر دوقلو شد.
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
تا اینکه پادشاه شهری دور که آوازه پت و مت را شنیده بود، برای کارهای نقاشی و تاسیسات قصر تازه‌اش پی آنها فرستاد و کلی خدم و حشم و پیشکش هم روانه کرد. پت و مت حسابی خوشحال شدند و هر کاری دستشان بود گذاشتند زمین و راهی قصر پادشاه شدند. اینطور بود که جلوی در قصر پس از سالها چشم‌شان به چشم هم افتاد. اول کمی جا خوردند و خواستند از پادشاه بخواهند که کس دیگری را به جای آنها استخدام کند. اما توی رودربایستی پادشاه نتوانستند از زیر کار شانه خالی کنند و ناچار مشغول به کار شدند. پت با قلم مو و رنگ به سراغ دیوارها رفت و مت آچار به دست به جان پیچ‌ها و مهره‌ها افتاد. 
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
پت و مت موقع کار توی قصر لام تا کام با هم حرف نمی‌زدند. صبح‌ها که می‌آمدند سر کار حتی به هم سلام هم نمی‌کردند. پشت‌شان را می‌کردند به هم تا چشم تو چشم نشوند. هرکس سعی می‌کرد سرش به کار خودش باشد. اما اوضاع خوب پیش نمی‌رفت. انگار یک اتفاقی افتاده بود. دیگر مت نمی‌توانست پیچ‌ها را مثل سابق ببندد. وقتی پیچی را می‌بست، ده تا پیچ دیگر شل می‌شدند یا لوله‌ها از جا در می‌رفتند. پت هم دیگر نمی‌توانست مثل قبل نقاشی کند. رنگها همه‌اش شره می‌کردند و پخش می‌شدند. یک بار هم که پادشاه و همسرش آمده بودند تا پیشرفت کار را ببینند، تعادل پت به هم خورد و سطل رنگ از بالای نردبان افتاد روی سر ملکه و سر و صورت و لباسش را رنگی کرد. مت هم همان موقع چکش از دستش ول شد و خورد توی سر پادشاه. خلاصه پت و مت همینجوری کم کم زدند قصر پادشاه را درب و داغان کردند. پادشاه که حسابی از دستشان کلافه شده بود بالاخره یک روز طاقتش طاق شد و دستور داد پت و مت را از قصر بیرون انداختند. 
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
پت و مت، بیرون قصر، برای اولین بار توی این مدت رو کردند به هم و لبخند زدند. بعد دست‌ها را دور گردن یکدیگر حلقه کردند و شانه به شانه هم راه افتادند به طرف خانه قدیمی خودشان. چندی بعد زن و بچه‌هایشان که دیدند خبری از پت و مت نشده نگران آنها شدند. با قصر پادشاه تماس گرفتند و ماجرا را از آنها شنیدند. بعد پرس و جو کردند و فهمیدند که پت و مت به خانه خودشان برگشته‌اند. پس پیکی نزد پت و مت فرستادند و به آنها پیغام دادند که سر خانه و زندگی و پیش زن و بچه‌شان برگردند. اما پت و مت دیگر حاضر نبودند از هم جدا شوند. زنها کمی دیگر منتظر شدند. وقتی دیدند خبری از پت و مت نمی‌شود، غیابی طلاق گرفتند و با خانه و پول و پله‌ای که برایشان مانده بود زندگی راحت و آسوده‌ای را در پیش گرفتند و دیگر هیچوقت یادی از پت و مت نکردند.
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
مدت‌ها است که دیگر کسی کاری با پت و مت ندارد و سراغی ازشان نمی‌گیرد. اما رهگذران می‌گویند که هربار که از نزدیک خانه آنها می‌گذرند، یک صدای بوم، مثل صدای انفجار، می‌شنوند و بعدش هم یک صدای قهقهه و خنده کش‌دار. خنده‌ای که حتی تا آن طرف تپه و بعد از پیچ آخر جاده هم می‌شود صدایش را شنید.
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;

پ.ن. مثل بقیه نوشته‌های این وبلاگ،این داستان را هم بدون دادن لینک کامل، کپی یا نقل نکنید.ممنون.

&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-3687796955208666864?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/v1yNIhYYMxo" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/3687796955208666864/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=3687796955208666864&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/3687796955208666864?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/3687796955208666864?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/v1yNIhYYMxo/blog-post.html" title="قصه‌ی پت و مت" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/11/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkQNQHs5eip7ImA9WhdaFEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-7882570335065617453</id><published>2011-10-24T22:54:00.001+03:30</published><updated>2011-10-24T22:56:31.522+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-10-24T22:56:31.522+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پراكنده" /><title>هیولای درون</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سرهنگ فلان و سلطان بهمان هیچ کاره‌اند. داستان، داستان بالا و پایین آدمها است. مرگ قزافی، خوب این حقیقت تلخ را نشان‌مان داد که ما همگی فقط آب ندیده‌ایم، وگرنه از صد دیکتاتور، درنده‌تریم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-7882570335065617453?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/TM7v0yZSLbc" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/7882570335065617453/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=7882570335065617453&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/7882570335065617453?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/7882570335065617453?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/TM7v0yZSLbc/blog-post_24.html" title="هیولای درون" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/10/blog-post_24.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0MCSXczfCp7ImA9WhdaEk8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-815603628005554333</id><published>2011-10-21T23:00:00.000+03:30</published><updated>2011-10-21T23:01:08.984+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-10-21T23:01:08.984+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دل نوشته" /><title>پیرمرد آلوچه فروش</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;کلاس اول دبستان که بودم با سرویس می‌رفتم مدرسه. آن زمان خانه‌مان در محله یوسف آباد بود. ظهرها موقع برگشت به خانه، سرویس جایی توقف می‌کرد تا یکی از بچه‌ها را پیاده کند. درست همان جا کوچه‌ای بود که سرش پیرمردی بساط داشت. پیرمرده لب پله‌ی خانه‌ای می‌نشست و هله هوله می‌فروخت. تا سرویس آنجا توقف می‌کرد یک دفعه همه بچه‌ها از ماشین می‌پریدند پایین و به طرف بساط پیرمرد هجوم می‌بردند. پیرمرد ذوق می‌کرد. با توپ و تشر آقانوری، راننده سرویس‌مان، بچه‌ها زود خرید می‌کردند و در حالی که هرکدام چند تا آلوچه و لواشک توی مشت گرفته بودند بر می‌گشتند به ماشین. من جز یکی دو بار از پیرمرد خرید نکردم. اغلب فقط از پشت شیشه تماشا می‌کردم. بچه مثبت بودم دیگر. چه می‌شد کرد؟ &lt;br /&gt;چند وقت پیش (منظورم پنج شش سال است البته، پنج شش سال نسبت به بیست و خرده‌ای سال که از آن زمان گذشته چند وقت حساب می شود. نیست؟!) که از آنجا رد شدم دیدم پیرمرده هنوز همانجا بساط دارد. با همان سر و وضع و قیافه. هیچ فرقی نکرده بود. تو بگو یک تار مویش سپیدتر از آنچه بود نشده بود. هنوز لب همان پله می‌نشست و همان چیزها را می‌فروخت که بیست سال پیش. انگار این پیرمرد و بساطش مشمول گذر زمان نشده بودند. این بار برعکس دفعات پیش پیاده بودم. همانطور که می‌گذشتم زل زدم به او و او هم نگاهم کرد. نگاهش حالتی نداشت. معلوم بود به چیزی فکر نمی‌کند و فقط به نگاه من پاسخ می‌دهد و چه بسا از اینکه اینطور به او زل زده بودم تعجب کرده است. &lt;br /&gt;الان مدتها است (این بار پنج شش سال را مدتها حساب کرده‌ام) که گذرم نه تنها به آن کوچه که به آن محله که بچگی‌هایم در آن گذشت، نیافتاده است. راستش همین الان که دارم می‌نویسم دلم برای آنجا تنگ شده و به سرم زده یک روز، خیلی زود بروم آنجا و گشتی بزنم. هنوز چهره‌های آشنا، آنجا زیاد است. مغازه‌دارها و فروشنده‌هایی که سالها است همانجا مشغول به کار اند و اگر آنها مرا نشناسند، من می‌شناسم‌شان. شاید بساط پیرمرد هم هنوز آنجا پهن باشد. هیچ بعید نیست. گذر زمان به آن یک وجب جا دست نمی‌زند، تا هروقت یکی از ما بچه‌های سرویس آقانوری، دلش تنگ شد بتواند سری به آنجا بزند و دوباره حال و هوای بچگی‌ها بیاید سراغش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-815603628005554333?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/FB3NpDC3_DM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/815603628005554333/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=815603628005554333&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/815603628005554333?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/815603628005554333?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/FB3NpDC3_DM/blog-post_21.html" title="پیرمرد آلوچه فروش" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/10/blog-post_21.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0EFQHw9fSp7ImA9WhdaEk8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-4787741229177611510</id><published>2011-10-11T10:03:00.001+03:30</published><updated>2011-10-21T23:03:31.265+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-10-21T23:03:31.265+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پراكنده" /><title>محصول با کیفیت</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خوش به حال تولید کنندگان نان و بیسکویت سبوس دار که هرچه بیشتر آت و آشغال بریزند توی محصول&amp;zwnj;شان، ملت می&amp;zwnj;گذارند به حساب کیفیت بالاتر!&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-4787741229177611510?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/zk5G45KoAqE" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/4787741229177611510/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=4787741229177611510&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/4787741229177611510?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/4787741229177611510?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/zk5G45KoAqE/blog-post.html" title="محصول با کیفیت" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/10/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0EARnw5eSp7ImA9WhdaEk8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-2556087612556140624</id><published>2011-09-26T09:55:00.001+03:30</published><updated>2011-10-21T23:04:07.221+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-10-21T23:04:07.221+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="داستانک" /><title>تحویل</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;کجا بودیم؟ آهان، داشتم می&amp;zwnj;گفتم که دیروز قسط آخر خانه را دادم. دیگر لازم نیست نگرانش باشی. فقط کارهای انتقالش کمی دوندگی دارد. زحمت این یکی با خودت. مدارکش همه توی آن صندوقچه گوشه اتاق است. راستی چیزهای دیگری هم در آن صندوقچه هست. همه آنچه که در این سالها نوشته&amp;zwnj;ام. نگاهی بهشان بینداز. به ترتیب برایت مرتب&amp;zwnj;شان کرده&amp;zwnj;ام. دیگر خجالت نمی&amp;zwnj;کشم که بخوانی&amp;zwnj;شان. یک کاغذ هم آنجا هست که همه پسوردهایم را تویش نوشته&amp;zwnj;ام. گوگل و یاهو و فیس&amp;zwnj;بوک و بقیه. همه&amp;zwnj;اش هست. گفتم شاید یک وقت لازمت بشود. دی&amp;zwnj;وی&amp;zwnj;دی ها را بریزشان دور. دیگر به درد نمی&amp;zwnj;خورند. خیلی وقت است که به درد نمی&amp;zwnj;خورند. اما من دلم نمی&amp;zwnj;آمد بگذارمشان دم در. و اما کتابها، می&amp;zwnj;دانم که هوای کتابها را خواهی داشت. آن قفسه بالایی، مال کتابهای نخوانده است. هرکتاب خوبی که چاپ شد را بخر و بگذارش همان جا. جای دیگر نگذار. فقط آنجا، توی همان قفسه بالایی. هیچوقت نباید بگذاری آنجا خالی از کتاب شود. گوش می&amp;zwnj;دهی؟ همیشه باید توی آن قفسه کتاب باشد. اما نگذار زیاد پُر بشود. آنقدر که مجبور باشی نخوانده&amp;zwnj;ها را جای دیگر بگذاری. وقتی دیدی دارند پر می&amp;zwnj;شوند یک مدت از خرید کتاب دست نگه دار و چندتایی شان را زود بخوان تا جا باز بشود. اما هیچوقت جای دیگر نگذارشان. کتابهای نخوانده، فقط توی همان یک قفسه. می&amp;zwnj;دانی که منظورم چی است؟ دیگر اینکه مواظب خودت باش. اگر کاری داشتی... (مَرد دیگر چیزی نگفت، لحظه&amp;zwnj;ای بی&amp;zwnj;حرکت ایستاد، بعد لبخندی زد و در را پشت سر بست و رفت).&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-2556087612556140624?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/g_jrXyBY9ns" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/2556087612556140624/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=2556087612556140624&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/2556087612556140624?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/2556087612556140624?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/g_jrXyBY9ns/blog-post_26.html" title="تحویل" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/09/blog-post_26.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0UNQX89eSp7ImA9WhdXGUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-5997912193481072013</id><published>2011-09-02T21:03:00.001+04:30</published><updated>2011-09-02T21:04:50.161+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-02T21:04:50.161+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دل نوشته" /><title>نکته آشپزی</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دل گرفته را باید گذاشت سر اجاق تا خوب بپزد، بعد بُرد سر سفره. اگر بخواهی خام خام با کارد، یک تکه‌اش را جدا کنی و همونطور با چاقو به یکی تعارف کنی، طرف عق می‌زند. حتی اگر گلش باشد. هرچند، دل پخته هم که دیگر خاصیت ندارد. هرچه زهر داشته بخار شده و رفته هوا.
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-5997912193481072013?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/pHJn5Nq2R3o" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/5997912193481072013/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=5997912193481072013&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/5997912193481072013?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/5997912193481072013?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/pHJn5Nq2R3o/blog-post.html" title="نکته آشپزی" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/09/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0MMRH0zeCp7ImA9WhdXGUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-175090586112647615</id><published>2011-08-14T11:21:00.000+04:30</published><updated>2011-09-02T21:08:05.380+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-02T21:08:05.380+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دل نوشته" /><title>من</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من وقتی تنها هستم، آرام&amp;zwnj;ام. می&amp;zwnj;روم از یخچال چند دانه میوه برمی&amp;zwnj;دارم و می&amp;zwnj;شویم. بعد می&amp;zwnj;گذارم توی پیش دستی و می&amp;zwnj;آم توی هال می&amp;zwnj;نشینم. کتابی دست می&amp;zwnj;گیرم و شروع می&amp;zwnj;کنم کلمات را یکی یکی با چشم گرفتن و به درون فرستادن و در ذهنم داستان را ساختن. هر ازگاهی دانه گیلاسی می&amp;zwnj;گذارم به دهان یا گازی به سیبی می&amp;zwnj;زنم. ناگهان صدای قدمهایی شنیده می&amp;zwnj;شود. کلیدی در قفل جا می&amp;zwnj;گیرد و تق، در خانه به هم می&amp;zwnj;خورد. یک دفعه من دود می&amp;zwnj;شوم و به هوا می&amp;zwnj;روم. هرچند هنوز جسمم روی مبل لمیده و کتاب مرا در دستش گرفته است و تکه سیبی هم در دهان دارد. این آدم دیگری که جای من نشسته، محتویات دهانش را یکجا قورت می&amp;zwnj;دهد. نشانه را لای کتاب می&amp;zwnj;گذارد (حواسش هست تا کجای کتاب خوانده&amp;zwnj;ام و می&amp;zwnj;داند از دستش عصبانی خواهم شد اگر نشانه را سر جای خودش نگذارد). بعد کتاب را روی میز می&amp;zwnj;گذارد و صاف می&amp;zwnj;نشیند. سعی می&amp;zwnj;کند به حرفهای تازه وارد با دقت گوش کند و واکنش مناسب را نشان دهد. هرجا لازم است بخندد، یا تعجب کند، یا نگران شود. من از بالا نگاهش می&amp;zwnj;کنم. بیچاره دارد تلاش می&amp;zwnj;کند، اما نمی&amp;zwnj;تواند خوب بخندد یا تعجب کند یا نگران شود. کاملا پیداست که همه کارهایش زوری است. خودش هم فهمیده که دارد گند می&amp;zwnj;زند. عضلات صورتش دارند سفت می&amp;zwnj;شوند. چشمهایش می&amp;zwnj;سوزند و اشک در آنها جمع می&amp;zwnj;شود. آنقدر که مجبور می&amp;zwnj;شود با دو انگشت شست و اشاره روی دو پلکش را بمالد. ترجیح می&amp;zwnj;دهد مستقیم به تازه وارد نگاه نکند و چشمهایش را به گوشه دیوار یا میوه&amp;zwnj;های روی میز بدوزد. گاهی سعی می&amp;zwnj;کند برای همراهی چیزی بگوید ، اما صدا از حنجره&amp;zwnj;اش بیرون نمی&amp;zwnj;آید. خوب می&amp;zwnj;شناسمش. لال نیست، اما از صدای خودش می&amp;zwnj;ترسد. از اینکه ارتعاشات زمخت و لرزان صدایش را ناگهان در فضای اطراف پرتاب کند. شک ندارد که صدایش از جنس فضا نیست و همینطور معلق بین زمین و هوا می&amp;zwnj;ماند، مثل توده&amp;zwnj;ای متراکم و بدریخت. نه مثل صدای تازه وارد که بلافاصله در فضا حل می&amp;zwnj;شود و جزئی از آن می&amp;zwnj;گردد. از این سکوت سرد و چهره درهم کم&amp;zwnj;کم به تازه وارد برمی&amp;zwnj;خورَد و حوصله&amp;zwnj;اش سر می&amp;zwnj;رود. پس برمی&amp;zwnj;خیزد و به سرعت از در بیرون می&amp;zwnj;رود و در را هم محکم پشت سر می&amp;zwnj;بندد. من برمی&amp;zwnj;گردم و دوباره پاهایم به زمین می&amp;zwnj;رسند. صدای بلند بسته شدن در هنوز توی گوشم است. این چیزی نبود که دلم می&amp;zwnj;خواست. کاش می&amp;zwnj;توانستم بمانم و خوب بخندم، خوب تعجب کنم، خوب نگران شوم. تازه وارد هربار که می&amp;zwnj;رود، دفعه بعد دیرتر می&amp;zwnj;آید. نمی&amp;zwnj;داند که من، زیر پوست آدمی که روبرویش می&amp;zwnj;نشیند، نیستم. از پشت پنجره، دور شدن تازه رفته را تا لحظه&amp;zwnj;ای که از دیدرس خارج می&amp;zwnj;شود تماشا می&amp;zwnj;کنم. دوباره تنها ام. اما دیگر آرام نیستم. کمی بی هدف در خانه راه می&amp;zwnj;روم. بعد روی مبل می&amp;zwnj;نشینم، کتاب را باز می&amp;zwnj;کنم و یک دانه گیلاس به دهان می&amp;zwnj;گذارم.&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-175090586112647615?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/sPIteVwjWPk" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/175090586112647615/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=175090586112647615&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/175090586112647615?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/175090586112647615?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/sPIteVwjWPk/blog-post_14.html" title="من" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/08/blog-post_14.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0IAR3c_eCp7ImA9WhdXGUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-4266407519426896280</id><published>2011-08-02T12:07:00.000+04:30</published><updated>2011-09-02T21:09:06.940+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-02T21:09:06.940+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="کتاب" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="هری پاتر" /><title>درباره جی کی رولینگ و هری پاتر</title><content type="html">&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://www.paspars.com/shd/image/jkrowling.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt; &lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اگر یک نفر روی زمین باشد که آرزو داشتم به جایش بودم، آن یک نفر خانم جی کی رولینگ است و بس. نه آی&amp;zwnj;کیو انیشتن، نه شهرت و پول بیل گیتس و نه چهره دخترکش جرج کلونی، هیچ کدام برایم به اندازه نبوغ خانم رولینگ جذاب نیست. دنیای هری پاتر با آن همه عظمت و ظرافت مینیاتور وار، نمی&amp;zwnj;تواند جز زاییده ذهن یک نابغه باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; این شانس را داشتم که با هری پاتر، در شرایط ویژه ای آشنا بشوم. راستش آن وقتی که کتاب هری پاتر و سنگ جادو برای اولین بار منتشر شد و مثل توپ صدا کرد، من دانشجو بودم. احتمالا آن موقع، توی سن آدم&amp;zwnj;های نیم عقل، پیش خودم خیال می&amp;zwnj;کردم که خیلی کارهای مهم&amp;zwnj;تر از این است که انجام بدهم. به جای اینکه بنشینم هری پاتر بخوانم. کتاب بچه&amp;zwnj;ها را چه به من خرس گنده. با خودم می&amp;zwnj;گفتم اصلا مگر چی توی هری پاتر هست که این همه سر و صدا به پا کرده؟ هیچ. غیر از یک پسربچه که چوب دستش می&amp;zwnj;گیرد و سوار جارو می&amp;zwnj;شود. این چه جذابیتی می&amp;zwnj;تواند داشته باشد؟ فیلمش را هم که بعدها دیدم چیزی بیش از این نبود. هری پاترها، هر یکی دو سال یک بار می&amp;zwnj;آمدند و من همچنان بی اعتنا بهشان. اما این سوال همیشه پس ذهنم بود که نکند واقعا چیزی در هری پاتر باشد که من نمی&amp;zwnj;دانم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; سال گذشته، در حالی که دیگر همه کتابهای هری پاتر مدت&amp;zwnj;ها بود منتشر شده بودند، اولین کتاب هری پاتر، هری پاتر و سنگ جادو را دست گرفتم. بدک نبود، اما هنوز پاسخ قانع کننده&amp;zwnj;ای به سوال من نمی&amp;zwnj;شد. پس تالار اسرار را شروع کردم. تازه داشت از دنیای هری پاتر خوشم می&amp;zwnj;آمد . پس بلافاصله رفتم سراغ بعدی، زندانی آزکابان. از پایان&amp;zwnj;بندی نفس گیر زندانی آزکابان کیف کردم. اما با جام آتش بود که درگیر هری پاتر و نگرانش شدم. جام آتش یک جهش در داستان هری پاتر است و یک چرخش صد و هشتاد درجه در فضای داستان. اتفاقات از این پس تلخ&amp;zwnj;تر و فضاها تیره و تار است. سه کتاب آخر مجموعه هری پاتر در واقع یک کتاب&amp;zwnj;اند. ادامه راه ناگزیری که هری از جام آتش شروع کرد. اینگونه بود که یک نفس، محفل ققنوس و شاهزاده دورگه را بلعیدم و تا ته یادگاران مرگ رفتم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; هری پاتر یک پدیده است. این هم شانس دیگری است که آدم، هم عصر این پدیده باشد. و خانم جی کی رولینگ، خالق این پدیده، خودش پدیده دیگری است. با ذهنی شگفت انگیز که تکه&amp;zwnj;های پازل هری پاتر را استادانه کنار هم چیده و این کنار هم چیدن و این همه جزئیات بیشمار را نگه داشتن و به وقتش استفاده کردن بیشتر به معجزه می&amp;zwnj;ماند. واقعا نمی&amp;zwnj;دانم چند گیگ هارد و چه پروسسوری در سر خانم رولینگ هست که توانسته این حجم اطلاعات را پردازش کند. به این اضافه کنید تخیل بی&amp;zwnj;حد خانم رولینگ و از آن بالاتر، روح انسانی جاری در هری پاتر را. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اما فیلم&amp;zwnj;های هری پاتر در مقابل کتاب هیچ اند. در بهترین حالت چیزی بیش از یک فیلم خوب نیستند. اما کتاب&amp;zwnj;های هری پاتر، چیزی فراتر از یک رمان یا یک داستان کودکانه هستند. دنیای هری پاتر را جز با خواندن هر هفت کتاب، تاکید می&amp;zwnj;کنم هر هفت کتاب این مجموعه نمی&amp;zwnj;توان دریافت. با خط به خط خواندن همه جزئیات کتاب (که بسیاری&amp;zwnj;اش در فیلم ناگزیر از حذف&amp;zwnj;اند) و مزمزه کردن آرام کلمات است که می&amp;zwnj;توان عمق فاجعه و رخدادهای تکان دهنده هری پاتر را حس کرد. به هیچ کس توصیه نمی&amp;zwnj;کنم قبل از خواندن هری پاترها فیلمش را ببیند. اگر کتاب هری پاتر را یک تجربه بزرگ و به یادماندنی بدانیم، فیلم تنها یک عکس یادگاری از آن تجربه است و بس. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; حالا پس از مدت&amp;zwnj;ها و همزمان با اکران آخرین فیلم هری پاتر، خانم رولینگ دوباره سر و کله&amp;zwnj;اش پیدا شده است. این بار با دنیای مجازی و &lt;a href="http://www.pottermore.com/"&gt;وب سایتی به نام پاترمور&lt;/a&gt; (که قبلا هم &lt;a href="http://blog.paspars.com/2011/06/pottermore.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; درباره اش گفته بودم) . وب سایتی که قرار است تجربه جدیدی از خوانش هری پاترها به دست دهد. &lt;a href="http://www.pottermore.com/"&gt;پاترمور&lt;/a&gt; قرار است مدرسه جادوگری هاگوارتز باشد در دنیای مجازی. مدرسه&amp;zwnj;ای که مثل یک کلاس اولی در آن ثبت نام می&amp;zwnj;کنید. بعد با آن کلاه معروف، گروه&amp;zwnj;بندی می&amp;zwnj;شوید. چوبدستی خودتان را می&amp;zwnj;گیرید. با هری همکلاس می&amp;zwnj;شوید. کوییدیچ بازی می&amp;zwnj;کنید و خلاصه یک دانش آموز مدرسه خواهید بود. این وب سایت یا بهتر است بگویم مدرسه، هنوز بازگشایی نشده است. خب معلوم است دیگر، مدرسه&amp;zwnj;ها اول مهر باز می&amp;zwnj;شوند. این سایت هم قرار است اکتبر به روی عموم گشوده شود. اما با اینکه هنوز ثبت نام شروع نشده، مدیران مدرسه شروع کرده&amp;zwnj;اند به شناسایی دانش آموزان نخبه. اولین جایزه این دانش آموزان نخبه مصاحبه خانم رولینگ بود که نشانی&amp;zwnj;اش بصورت مخفی در &lt;a href="http://insider.pottermore.com/2011/07/you-ask-we-answer.html"&gt;یکی از اعلامیه&amp;zwnj;های سایت&lt;/a&gt; قرار داده شده بود. ابتدای این هفته هم ثبت نام پیش از موعد مدرسه شروع شده است. هر روز در وب سایت پاترمور، در ساعاتی نامنظم و از پیش تعیین نشده سوالاتی مطرح می&amp;zwnj;شود. رمز گشایی از آنها داوطلبان را به لینکی هدایت می&amp;zwnj;کند که می&amp;zwnj;توانند در آنجا قبل از دیگران ثبت نام کنند. این ثبت نام تا هفت روز ادامه خواهد داشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; کاری که خانم رولینگ انجام داده یک پروژه بزرگ و جاه طلبانه است که حدس می&amp;zwnj;زنم هفت سال بطول انجامد، به عدد سالهای تحصیل هری پاتر در هاگوارتز. سال تحصیلی پیش رو، سال هری پاتر و سنگ جادو است. این تجربه، برای متخصصان وب و اینترنت هم تجربه جالب و قابل مطالعه&amp;zwnj;ای است که به گمانم کاربردهای وب را وارد یک مرحله تازه می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; به این یک هفته ثبت نام نورچشمی&amp;zwnj;ها امید ندارم. باید صبر کنم تا مثل بقیه بچه تنبل&amp;zwnj;ها همان اول مهر بروم ثبت نام. هرچند نمی&amp;zwnj;دانم با همه کار و مشغله&amp;zwnj;ام آیا اصلا می&amp;zwnj;توانم بروم مدرسه یا نه. آن هم بعنوان یک کلاس اولی، با سی و خرده&amp;zwnj;ای سال سن، یک کاره. نمی&amp;zwnj;دانم اصلا می&amp;zwnj;توانم از پس درس&amp;zwnj;های آنجا بر بیایم؟ می&amp;zwnj;توانم سپر مدافع درست کنم؟ یا دمنتورها را بتارانم؟ گروه بندی را بگو. یعنی توی کدام گروه می&amp;zwnj;افتم؟ نکند اسلایترین باشم؟&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-4266407519426896280?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/o12XFRhfzlw" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/4266407519426896280/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=4266407519426896280&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/4266407519426896280?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/4266407519426896280?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/o12XFRhfzlw/blog-post.html" title="درباره جی کی رولینگ و هری پاتر" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/08/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0MMRH0zeSp7ImA9WhdXGUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-8577367705048911461</id><published>2011-07-25T14:44:00.000+04:30</published><updated>2011-09-02T21:08:05.381+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-02T21:08:05.381+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دل نوشته" /><title>سانسور</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در پستوی خانه، نور انبار کنید که نایاب خواهد شد&lt;br /&gt; وقتی با رداهای تیره و دستان از دو سو کشیده، جلوی خورشید ایستاده&amp;zwnj;اند&lt;br /&gt; دلم اما روشن است&lt;br /&gt; چون نور با درزها آشنا است&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-8577367705048911461?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/Qpu2rsJgrek" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/8577367705048911461/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=8577367705048911461&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/8577367705048911461?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/8577367705048911461?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/Qpu2rsJgrek/blog-post_25.html" title="سانسور" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/07/blog-post_25.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0MMRH0zeip7ImA9WhdXGUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-6831183935944620525</id><published>2011-07-16T15:54:00.000+04:30</published><updated>2011-09-02T21:08:05.382+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-02T21:08:05.382+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دل نوشته" /><title>می...</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می&amp;zwnj;نویسم، پاک می&amp;zwnj;کنم،&lt;br /&gt; می&amp;zwnj;نویسم، پاک می&amp;zwnj;کنم،&lt;br /&gt; فرق می&amp;zwnj;کند اینکه مرا موقع نوشتن ببینی یا وقت پاک کردن.&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-6831183935944620525?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/EjofOXTPizU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/6831183935944620525/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=6831183935944620525&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/6831183935944620525?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/6831183935944620525?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/EjofOXTPizU/blog-post_16.html" title="می..." /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/07/blog-post_16.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkQMRnk-fip7ImA9WhdTE0Q.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-4321453907218947132</id><published>2011-07-11T18:00:00.000+04:30</published><updated>2011-07-11T17:49:47.756+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-07-11T17:49:47.756+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="طنز" /><title>فرار از زندان</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://hamshahrionline.ir/news-139350.aspx"&gt;در خبرها آمده&lt;/a&gt; 6 نفر در زندانی در اصفهان یک تونل 30 متری کنده&amp;zwnj;اند و از زندان گریخته&amp;zwnj;اند. جرم یکی از آنها قتل و بقیه سرقت مسلحانه بوده است. یکی دیگر از زندانیان هم حین فرار در تونل گیر کرده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; و اما چند خبر تکمیلی درحاشیه این فرار بزرگ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; طبق بررسی های انجام شده، زندانی ها چون بیل و کلنگ دم دست شان نبوده برای کندن زمین از گز آردی استفاده کرده&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; زندانی&amp;zwnj;ها حساب همه چیز را کرده بودند، غیر از دور کمر اصغر آقا. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; مجری آزادراه تهران شمال اعلام کرده که این شش نفر را با حقوق مکفی و مزایای عالی استخدام می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اولین زندانی که از تونل آمد بیرون در جواب نگهبان زندان که پرسید "ببخشید شما؟" جواب داد "مک کویین هستم، اما تو می&amp;zwnj;تونی استیو صدام کنی" &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; قرار بوده که زندانیان پس از فرار، به بیابانهای آریزونا رفته و دوباره گروه هفت دلاور را با مدیریت جدید تاسیس کنند. اما با درایت مسئولان زندان و گیرکردن یکی از دلاورها در تونل، تعداد اعضای گروه به حد نصاب نمی&amp;zwnj;رسد و نقشه آقایان نقش بر آب می&amp;zwnj;شود. باشد که بدانند خلاف، آخر و عاقبت ندارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; لوک خوش شانس هم بعد از اینکه شنید کلانتر اصفهان واسه زنده یا مرده این شش تا فراری هزار چوق جایزه تعیین کرده، اسبش را زین کرده و چهارنعل دارد می&amp;zwnj;تازد سمت اصفهان و همین الان&amp;zwnj;ها است که سر و کله&amp;zwnj;اش دم پل خواجو پیدا بشود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; و آخر اینکه زندانی&amp;zwnj;ها وقتی که از زندان زدند بیرون، سر اولین میدان، یک ون گشت ارشاد را می&amp;zwnj;بینند که دارد دخترهای مردم را به زور دگنک ارشاد می&amp;zwnj;کند. گشت ارشادی&amp;zwnj;های محترم توی همان هاگیر واگیر ارشاد، زیرچشمی یک نگاهی به سرتاپای این شش تا موجود مفلوک می&amp;zwnj;اندازند و پیش خودشان می&amp;zwnj;گویند که این حیوونی&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;آزار با این لباسهای متحدالشکل راه راه حتما از سیرک آمده&amp;zwnj;اند یا فوقش از زندان فرار کرده&amp;zwnj;اند. این است که بی&amp;zwnj;خیال می&amp;zwnj;شوند و به وظیفه خطیر خود، همان ارشاد جوان&amp;zwnj;های پدرسوخته&amp;zwnj;ی موقشنگ، ادامه می&amp;zwnj;دهند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; خلاصه&amp;zwnj;اش اینکه اصلا جای نگرانی نیست و همه چی آرومه و از این حرفها...&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-4321453907218947132?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/I1UflOiJyPY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/4321453907218947132/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=4321453907218947132&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/4321453907218947132?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/4321453907218947132?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/I1UflOiJyPY/blog-post_11.html" title="فرار از زندان" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/07/blog-post_11.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CU4DQ346eyp7ImA9WhZaF0g.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-8392869839841661579</id><published>2011-07-04T09:01:00.000+04:30</published><updated>2011-07-04T09:02:52.013+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-07-04T09:02:52.013+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="موسیقی" /><title>داداش معین</title><content type="html">&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;قدیم‌ترها که مثل الان خواننده از در و دیوار نریخته بود، معین اسطوره‌ای بود واسه خودش و توی سبک خودش تقریبا رقیب نداشت. کلی هم هوادار سینه چاک داشت. توی آن اوضاع یادم است وقتی بیژن مرتضوی اولین آلبومش را بیرون داد، چون هنوز نه کسی اسمش را می‌دانست و نه می‌دانست که چه شکل و قیافه‌ای دارد، می‌گفتند که داداش معین است. آن زمان هم که حتما یادتان هست، نه ماهواره‌ای بود و نه اینترنتی که بشود در جریان اخبار هنری قرار گرفت. مرکز اصلی نشر موسیقی‌های آن‌ور آبی، نوارفروش‌های خیابان ولیعصر بودند و بس. از فاطمی که به سمت میدان ولیعصر می‌رفتی، گُله به گُله آدمهایی را می‌دیدی که به دیوار تکیه داده‌اند و وقتی از جلوشان می‌گذشتی برات ترجیع بند "نوار جدید، نوار جدید" را اجرا می‌کردند. خلاصه تا مدتی بیژن مرتضوی توی ایران، داداش معین بود. گرچه سبک موسیقی‌شان هم آنقدرها شبیه نبود. اما به هر حال اینجوری معروف شده بود. شاید این یک جور تبلیغ بود تا فروش آلبومش بیشتر شود. یا شاید نوارفروش‌های بیچاره هم واقعا نمی‌دانستند که این داداش معین هم واسه خودش اسم و رسمی دارد. خلاصه چند سالی گذشت تا داداش معین واسه خودش کسی شد و از زیر سایه معین بیرون آمد. البته آن موقع خود معین هم دیگر مثل قدیم چندان سایه‌ای نداشت.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-8392869839841661579?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/1frRl9dE62I" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/8392869839841661579/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=8392869839841661579&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/8392869839841661579?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/8392869839841661579?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/1frRl9dE62I/blog-post_04.html" title="داداش معین" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/07/blog-post_04.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkMMRXg7eSp7ImA9WhZaFUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-6528569734831506272</id><published>2011-07-02T09:53:00.001+04:30</published><updated>2011-07-02T09:58:04.601+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-07-02T09:58:04.601+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پراكنده" /><title>بیایید سر را بالا بگیریم</title><content type="html">&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://www.cinemaema.com/index.php?module=pagesetter&amp;func=viewpub&amp;tid=26&amp;pid=5420"&gt;عباس کیارستمی در اعتراض به روند پیچیده اخذ ویزا و انگشت نگاری، گفته که دیگر به انگلستان سفر نخواهد کرد.&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این برخوردهای زننده چیزی است که همه آنها که رفته‌اند و بسیاری از آنها که نرفتند اما برای رفتن تلاش کرده‌اند، طعم تلخش را چشیده‌اند. از نگاه‌های تحقیر آمیز مامور سفارتخانه که از قضا خودش هم ایرانی است، اما انگار یادش رفته و دربست شده است عمله بیگانه. یا انتظار و انتظار و انتظار برای ویزای کشوری که حتی از نقشه بیرون است و واسه پیدا کردن‌اش باید گوشه موشه‌های نقشه را گشت. تا خریدن ناز و ادای آفیسر اداره مهاجرت و تحمل برخوردهای مشکوک و نفرت انگیز و تهیه و ترجمه هزار جور مدرک برای قانع کردن آقا یا خانم به اینکه سوء پیشینه ندارید و جانی و آدمکش نیستید و مثل خودشان انسانید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم آیا جا ندارد که ما هم یک بار جلوی اینهمه ادا و اطوار بایستیم؟ سر خودمان را بالا بگیریم و  بگوییم آقا جان نمی‌آییم به آن مملکت شما، ویزا نمی‌دهید؟ به درک! آن مملکت گل و بلبل ارزانی خودتان. نخواستیم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه می‌خواهید بگویید؟ که او عباس کیارستمی است و حرفش خریدار دارد، اما حرف من و شما نه؟ که اینجا جای زندگی نیست و باید آدم هرچه زودتر دمش را بگذارد روی کول و برود پی کار خودش؟ به هر قیمت و با تحمل همه جور تحقیر و سختی؟ قبول که اینجا جای زندگی نیست (که البته ما داریم تویش زندگی می‌کنیم). اما به نظرم اگر همه آنها که از اولش یا بعدتر رفتند، می‌ماندند، اینجا اکنون جای دیگری بود. اصلا این روحیه خودخواهی و پاک کردن صورت مساله به جای حل مساله است که ما را به این روز نشانده. در ضمن باید بپذیریم که ایرانی جماعت همیشه فرنگی پرست بوده. هنوز که هنوز است واسه خیلی‌ها خارج رفتن پز دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته من هم تافته جدابافته نیستم. یک جورایی دستم از آن ور آب کوتاه است وگرنه هیچ بعید نبود که من هم الان یک جایی همان گوشه‌های نقشه بودم. هرچند خوشحالم که اینطور نیست و با همه سختی‌هایش، هنوز جایی هستم که تویش به دنیا آمدم و بزرگ شدم. اما به هر حال دلم می‌سوزد. اگر نمی‌رفتید و همه پشت هم می‌ماندید، اوضاع جور دیگری بود. باید پذیرفت اگر آن‌ور آبی‌ها به جایی رسیده‌اند و ما نه، دلیلش چیزهایی است که آنها دارند و ما نداریم. نمی‌دانم شاید اسمش وطن دوستی (نمی‌گویم وطن پرستی) باشد، یا هرچه. به هرحال اگر کشور ما با مال آنها فرق دارد، لابد دلیلش این است که خود ما با آنها فرق داریم. عجالتا بیایید سر خودمان را بالا بگیریم. شاید همین، خیلی چیزها را عوض کرد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-6528569734831506272?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/M1T3KlZufqA" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/6528569734831506272/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=6528569734831506272&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/6528569734831506272?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/6528569734831506272?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/M1T3KlZufqA/blog-post.html" title="بیایید سر را بالا بگیریم" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/07/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0IAR3c_eSp7ImA9WhdXGUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-1767063606014107765</id><published>2011-06-18T09:36:00.000+04:30</published><updated>2011-09-02T21:09:06.941+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-02T21:09:06.941+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="کتاب" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="هری پاتر" /><title>Pottermore</title><content type="html">&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.paspars.com/shd/image/pottermore.jpg"/&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;وقتش که برسد از همه طرف جغدهای نامه رسان می ریزند سرت. همین دیروز بود که رفته بودم شهر کتاب آرین و اتفاقا گذرم به طبقه بالا و بخش کودکان افتاد، چیزی که معمولا پیش نمی‌آید. همسرم که مشغول زیر و رو کردن سطل کتابهای حمام بچه‌ها شد، من هم رفتم سراغ کتابها و صد البته هری پاترها. همینطور که اسم روی جلد کتابهای هری پاتر را می‌خواندم و توی ذهنم دوباره یادآوری‌شان می‌کردم، چشمم به یک کتاب جدید از خانم رولینگ افتاد، قصه‌های بیدل نقال. هری‌پاتریست ها می‌دانند که این چی است. برش داشتم و خریدم. خلاصه با قصه‌های بیدل نقال و یک کتاب حمام از شهر کتاب آمدم بیرون.&lt;br /&gt;امروز هم که خبر روز &lt;a href="http://www.pottermore.com/"&gt;Pottermore&lt;/a&gt; را شنیدم. شاید مسخره باشد، اما راستش همچین یک ذره بگی نگی هیجان دارم. قرار است روز پنجشنبه 23 ماه جون (دوم تیر خودمون) خانم جی کی رولینگ توضیحاتی درباره پروژه اسرارآمیز تازه‌اش منتشر کند. فعلا او &lt;a href="http://www.pottermore.com/"&gt;وب سایتی&lt;/a&gt; به نام Pottermore را راه انداخته. اما هنوز نمی‌شود از قضیه سر در آورد. حدس و گمان های زیادی زده می‌شود. بعضی می‌گویند شاید قضیه یک فیلم است. یا یک پارک تفریحی، یا یک بازی ویدئویی. خود خانم رولینگ نوید چیزی هیجان انگیز و نفس گیر را داده. تا ببینیم. امیدوارم هرچه که باشد یک نفعی هم ازش به ما ایرانی‌های بیچاره‌ی محترم (منظورم در تحریم است البته) هم برسد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-1767063606014107765?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/u1opfQo6zLw" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/1767063606014107765/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=1767063606014107765&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/1767063606014107765?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/1767063606014107765?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/u1opfQo6zLw/pottermore.html" title="Pottermore" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/06/pottermore.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkUFQXs9fip7ImA9WhZbEU4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-1820770037113254440</id><published>2011-06-15T15:05:00.000+04:30</published><updated>2011-06-15T15:06:50.566+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-06-15T15:06:50.566+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پراكنده" /><title>باز هم آلودگی هوا</title><content type="html">&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;هنر نزد ایرانیان است و بس ، به شرطی که بالا بیاید نفس!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-1820770037113254440?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/5n4V8SolNEU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/1820770037113254440/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=1820770037113254440&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/1820770037113254440?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/1820770037113254440?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/5n4V8SolNEU/blog-post_15.html" title="باز هم آلودگی هوا" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/06/blog-post_15.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0MNRn0zcSp7ImA9WhZbEU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-2374250683578323694</id><published>2011-06-15T12:40:00.000+04:30</published><updated>2011-06-15T12:41:37.389+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-06-15T12:41:37.389+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پراكنده" /><title>کامنت گذاشتن، قدغن!</title><content type="html">&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;چندی پیش دوست عزیزی email زد که چرا برای بخش نظرات وبلاگ که فیلتر شده کاری نمی‌کنم. با خودم فکر کردم چه کار می‌توانم بکنم؟ تنها کاری که می‌شود کرد این است که کلا قید بلاگر را بزنم و بار و بندیل وبلاگ را بزنم زیر بغل و همه چیزش را بردارم و توی یک Host اختصاصی بریزم. در اینصورت اما باید از همه امکانات بلاگر چشم بپوشم و بدتر از آن دردسر نگهداری وبلاگ هم می‌افتد گردنم. کاری که اگر حوصله‌اش را هم داشته باشم، وقتش را ندارم. پس چاره‌ای نمی‌ماند جز اینکه فعلا فقط صبر کنم، صبر. شاید دری به تخته‌ای خورد. شاید فیلترچی محترم بالاخره خسته شد. یا خواست جایی، مثلا دست به آبی، برود و واسه یک لحظه هم که شده دست پت و پهنش را از روی دکمه برداشت و بعد یادش رفت دوباره بگذارد یا شاید یک ذره شُل تَرش کرد. چه می‌دانم... به هر حال باید امید داشت. ما بیچاره‌ها مگر دیگر چه داریم غیر از امید؟ پس ضمن عذرخواهی از آن دوست عزیز و همه دوستانی که خواستند کامنت بگذارند و نتوانستند، عرض می‌کنم که حالا فعلا صبر می‌کنم. خدا را چه دیده‌اید؟ شاید همینجوری الکی الکی رکورد ایوب را هم شکستم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-2374250683578323694?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/gPGMnDp98Pk" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/2374250683578323694/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=2374250683578323694&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/2374250683578323694?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/2374250683578323694?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/gPGMnDp98Pk/blog-post.html" title="کامنت گذاشتن، قدغن!" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/06/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEcMQ3s5eCp7ImA9WhZUFE8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-1692382743055698973</id><published>2011-06-07T09:17:00.001+04:30</published><updated>2011-06-07T09:18:02.520+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-06-07T09:18:02.520+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سینما" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نقد فیلم" /><title>جُرم  1، 2، 3</title><content type="html">&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;1- معمولا وقتی دارم یک فیلم هالیوودی را به زبان اصلی می‌بینم، با انگلیسی دست و پا شکسته‌ام از هر ده تا کلمه دو سه تایش را بیشتر نمی‌فهمم. واسه اینکه یک چیزی از ماجراها دستگیرم بشود مجبورم به همین دو سه تا کلمه تکیه کنم و آنها را کنار هم بگذارم تا بفهمم که قضیه چیست. موقع دیدن جرم مسعود کیمیایی چنین حسی داشتم. انگار که دارم یک فیلم زبان اصلی نگاه می‌کنم. با اینکه کلمه‌ها همه فارسی هستند و چندان قلمبه سلمبه هم نیستند، با این حال خیلی وقت‌ها نمی‌فهمیدم دارند چه می‌گویند و منظورشان چیست. نمی‌دانم چه اصراری است که آدمهای کیمیایی اینطور حرف بزنند. دیالوگهایی که نه می‌شود فهمید و نه اصلا در دهان بازیگر می‌چرخد. از همه بیشتر پولاد کیمیایی که اصلا بازیگر این جور دیالوگ نیست. البته من نسخه دوبله نشده فیلم را دیدم. شاید کارگردان به همین دلیل خواسته فیلم را دوبله هم بکند تا ضعف‌های صدای بازیگران را بپوشاند. با این حال بهتر بود تکلیف تماشاگر را روشن می‌کرد که بالاحره نسخه دوبله را ببیند یا نسخه صدای صحنه را. هرچند در نسخه دوبله هم دیالوگ که همان دیالوگ است. این را که دیگر کاریش نمی‌شود کرد. شخصا ترجیح می‌دادم فیلم را کلا بدون باند دیالوگ و صدا و مثلا با یک زیرنویس روان و ساده می‌دیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- جرم اما تصاویر خوبی دارد. کیمیایی این بار از خود حوصله نشان داده و قدرت کارگردانی خود را به رخ کشیده است. ریتم فیلم عالی است و شخصیت‌ها فوق‌العاده. هرچند بعضی جاها منطق داستانی لنگ می‌زند و غیرواقعی به نظر می‌رسد. پایان بندی فیلم و آن سکانس اتوبوس و هتل هم نچسب است. با این حال مسیر داستان و انگیزه شخصیت پولاد، بسیار تاثیرگذار از کار درآمده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- جرم از چند فیلم اخیر کیمیایی به وضوح بهتر است. اما نه آنقدر که بهترین فیلم جشنواره باشد. با این حجم دیالوگهای عجیب و غریب دیدنش برای تماشاگر گاهی حوصله سربر و حتی اعصاب خردکن است. با این حال شخصا از تصاویر و خط داستانی آن لذت بردم. هرچند دیدنش را به کسی توصیه نمی‌کنم. مگر اینکه طرف، عاشق کیمیایی و فضا و دیالوگ‌های کیمیایی‌وار باشد. به هرحال اگر بعنوان یک تماشاگر عادی به دیدن جرم می‌روید، برای اینکه بتوانید لذت ببرید و برای اینکه دیالوگها روی اعصابتان نروند بهتر است یک جاهایی گوش خود را بگیرید یا خودتان را به نشنیدن بزنید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-1692382743055698973?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/k0oT6cDdKfE" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/1692382743055698973/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=1692382743055698973&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/1692382743055698973?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/1692382743055698973?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/k0oT6cDdKfE/1-2-3.html" title="جُرم  1، 2، 3" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/06/1-2-3.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEAGSXw9cCp7ImA9WhZVFko.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-694776643269175974</id><published>2011-05-29T17:07:00.000+04:30</published><updated>2011-05-29T17:08:48.268+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-29T17:08:48.268+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دل نوشته" /><title>در تاکسی</title><content type="html">&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;در جواب مسافر بغل دستی، راننده تاکسی بادی به غبغب انداخت و نیشخندی زد که "ای آقا، این مملکت دیگه درست بشو نیست، اون بالایی‌ها که دلشان واسه من و شما نسوخته، فکر جیب خودشان هستند و بس. ". این را گفت و پا گذاشت روی گاز، تابی به فرمان داد و انداخت توی لاین مخالف. هفت هشت تا ماشین را رد کرد و چند متر جلوتر دوباره خودش را میان ماشین‌ها جا کرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-694776643269175974?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/GZNgs_zc1cU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/694776643269175974/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=694776643269175974&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/694776643269175974?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/694776643269175974?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/GZNgs_zc1cU/blog-post_29.html" title="در تاکسی" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/05/blog-post_29.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0ICRHg4eyp7ImA9WhZWFkQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-6037632735626183066</id><published>2011-05-18T08:35:00.001+04:30</published><updated>2011-05-18T08:36:05.633+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-18T08:36:05.633+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="طنز" /><title>چنین کنند بزرگان</title><content type="html">&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;شبی در خواب ناز بودم که پشه‌ای انتحاری خود را به داخل گوشم پرتاب کرد و از آن یکی گوش خود را به بیرون افکند، چنانکه هردو پرده گوش به اشارتی بردرید. فغان کشیدم و از تخت بجستم و سه بار سر به دیوار کوفتم. در همان حالات خواب و بیدار و هشیاری و جنون، ناگه جرقه‌ای در ذهنم پدیدار شد. یادم آمد که در فیلمی دیده بودم آدم اگر به درجات عالی رشد معنوی و عرفان رسیده باشد می‌تواند همه کائنات را به اطاعت آورد و بر همه جانداران حکم براند. بالاخص می‌تواند پشه جماعت را بگوید که برو کمی آن طرف تر ویزویز نمای جان مادرت. پس صبح فردا کوله بار بستم و تکه‌ای نان جو و چند دانه خرما برداشتم و زدم به کوه و بیابان و به سیر آفاق و انفس پرداختم. سالها در وادی اشراق طی طریق کردم تا برای خودم یک پا یوگی شدم و  اسم و رسمی به هم زدم و عارفی شدم بس نامی. خود بودا شدم اصلا.&lt;br /&gt;پس روزی در دامنه‌های تبت پای درخت تنومندی چهارزانو نشسته بودم و مدیتیشن می‌نمودم و ماری هم بالای سرم سایه افکنده بود. ناگاه پشه‌ای بی‌چشم و رو که نه از موی سپیدم خجالت می‌کشید و نه از ریش بلندم، تخته گاز از راه رسید و به خیالش گوش من با پرده صماخ و حلزون و غیره‌اش، تونل کندوان و چه بسا قطار شهربازی است، به سرعت از این گوش وارد و از آن گوش خارج گردید. با چرتی پاره شده و مدیتیشنی نیمه کاره چشم در چشم پشه وقیح انداختم که "تو زبان نفهم چرا دست از سر کچل من بر نمی‌داری". پشه نیشخندی زد و گفت "من، شیطان مجسم‌ام، فرمان خدا نبردم. تو که باشی که به من فرمان دهی ای انسان پیزوری؟". سرآسیمه برخاستم و فریاد زنان و دوان دوان از کوه پایین آمدم. پای کوه از نفس افتادم و از هوش رفتم. ساعتی بعد که دوباره هوشم سرجا آمد، دیدم آن‌سوتر پیرمردی خنزرپنزری بساط پهن کرده و آت و آشغال می‌فروشد. از ناخن گیر و چاقوی ضامن دار گرفته تا لنت ترمز و کتاب آشپزی. نزد او رفتم و سرگذشت خود حکایت کردم. حرفهای مرا شنید و بی صدا سر تکان داد، همچون ساعت شماطه دار، و چهل و پنج دقیقه تمام چنین نمود. سپس دست داخل خورجین خود کرد و یک عدد پشه‌کش برقی بیرون آورد. از آنها که میله‌های رنگی قرمز و آبی دارد و پشه که به آن می‌خورد جزجز صدا می‌دهد. پشه کش را گرفتم و به بالای کوه بازگشتم. پشت هر درخت و زیر هر سنگ را جستم. مگر یک پریز برق بیابم. عاقبت یک سه راهی پیدا کردم. پشه کش را به آن وصل کردم. سپس چهارزانو نشستم همان کنار و مدیتیشن از سر گرفتم. ساعتی نگذشته بود که جزجزها شروع شد. پشه‌ای نبود که آن حوالی بپلکد و به این پشه کش جادویی نخورد و پرپر نشود. در همان حال مدیتیشن با هر صدای جز در دل خنده‌ای سر می‌دادم و به روان ادیسون درود می‌فرستادم و یک خدابیامرزی هم نثار پدر و مادرش می‌کردم. و چنین شد که سالیان سال به خوشی سپری شد و دیگر هیچ پشه‌ای از یک فرسخی من رد نشد که نشد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-6037632735626183066?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/CC_NWklHplQ" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/6037632735626183066/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=6037632735626183066&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/6037632735626183066?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/6037632735626183066?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/CC_NWklHplQ/blog-post_18.html" title="چنین کنند بزرگان" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/05/blog-post_18.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkMERn08eSp7ImA9WhZWFEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-35639324.post-4497652992422980266</id><published>2011-05-15T13:00:00.000+04:30</published><updated>2011-05-15T13:03:27.371+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-15T13:03:27.371+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سینما" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پراكنده" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نقد فیلم" /><title>فیلم، کِیف و دیگر هیچ</title><content type="html">&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;مدتی است که کمتر نقد فیلم می‌خوانم و بیشتر به حس خودم اتکا می‌کنم. آدم یا از فیلم لذت می‌برد، یا نمی‌برد. اینکه بعد از خواندن نقد مثبت آدم بنشیند و برای خودش دلیل بتراشد که حتما باید از فیلم خوشش می‌آمده کار خبطی است. اولین اصل فیلم دیدن این است که باید از فیلم لذت برد. نه اینکه چهارچشمی حواس آدم به شخصیت پردازی و فیلمنامه باشد. بدتر از آن وقتی است که آدم در فیلم دنبال حرف بگردد و یک فیلم خسته کننده و غیرقابل تحمل را بخاطر بیانیه‌های جورواجور که تویش صادر شده الکی ببرد بالا و همه جا در وصف آن داد سخن دهد. &lt;br /&gt;البته می‌شود از فیلم خوب، و حتی فیلم بد، درباره شخصیت پردازی و فیلمنامه و غیره چیزهایی آموخت و فوت و فن فیلم خوب ساختن را فراگرفت. اما نمی‌شود از فیلمی تعریف کرد به صرف اینکه مثلا شخصیت پردازی‌اش خوب بوده. معیار اول و آخر فیلم خوب، لذت است. لذت! از فیلم باید حظ برد. باید کیف کرد.&lt;br /&gt;خب البته این هم هست که هرکسی ممکن است با یک چیز سر کیف بیاید. یکی با اخراجی‌ها حال کند و یکی با درخت گلابی. یعنی پس خوب و بد فیلم هم نسبی است؟ معلوم است که نیست. مگر می‌شود هم اخراجی‌ها فیلم خوبی باشد و هم درخت گلابی؟ پس تکلیف چیست؟ تکلیف؟ تکلیفی نیست. اینجا جایی است که راه ما از هم جدا می‌شود. بهتر است هرکدام برویم فیلم خودمان را ببینیم و از حرف و حدیث و شخصیت و فردیت و محتوا و فرم و این چیزها بگذریم. اما واسه اینکه بالاخره یک جایی همه به هم برسیم بهتر است همه‌مان تا اطلاع ثانوی کمتر حرف بزنیم و بیشتر فیلم ببینیم و کتاب بخوانیم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35639324-4497652992422980266?l=blog.paspars.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/paspars/blogposts/~4/Ym0bSjMP1n8" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://blog.paspars.com/feeds/4497652992422980266/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35639324&amp;postID=4497652992422980266&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/4497652992422980266?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/35639324/posts/default/4497652992422980266?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/paspars/blogposts/~3/Ym0bSjMP1n8/blog-post.html" title="فیلم، کِیف و دیگر هیچ" /><author><name>paspars</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://blog.paspars.com/2011/05/blog-post.html</feedburner:origLink></entry></feed>

