<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/" xmlns:blogger="http://schemas.google.com/blogger/2008" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120</atom:id><lastBuildDate>Thu, 19 Dec 2024 03:29:00 +0000</lastBuildDate><title>پایان منتظره</title><description>هم آهنگ با ذرات جهان هستی، همه ی پایان ها منتظره اند.</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Unknown)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>41</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-150957085036187475</guid><pubDate>Sun, 13 Oct 2013 21:19:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-10-14T00:49:59.170+03:30</atom:updated><title>می‌اندیشم... ای‌کاش حواسم پرت شود٬ نیاندیشم.</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
خیلی قدیم‌ها فکر می‌کردم این‌که مجبوریم چند ساعت یک‌بار دستشویی برویم خیلی ناجور و آزار دهنده است. بعد که بیشتر به مسئله فکر کردم به این نتیجه رسیدم این‌که مجبوریم هر روز غذا بخوریم آزاردهنده‌تر است. بعد‌تر‌ها که بیش‌تر فکر کردم حتی به این نتیجه رسیدم این که مجبوریم نفس بکشیم٬ از همه آزار دهنده تر است و گویی اسیر نفسیم. آن قدر فکر کردم وفکر کردم تا حتی فکر کردم گرفتار فکر کردنیم.&lt;br /&gt;
عمری گذشت به فکر کردن در این باره... حالا به این نتیجه رسیدم که اسیر خودمانیم؛ اسیر و گرفتار بودگاری خومانیم و از این اسارت و گرفتاری ناخوش آیند راه فراری نیست. از زندان و گرفتاری خودمان راه فراری نیست و دل‌خوشی‌ها فقط حواسمان را از خودمان پرت می‌کنند.&lt;br /&gt;
با این حال... ازت خواهش می‌کنم حواسم را از خودم پرت کنی. چون راستش را که بخواهی... نه فقط با خودِ خودم خوش نیستم؛ که همه دل‌خوشی ام تویی.&lt;/div&gt;
</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2013/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-5321580932538624808</guid><pubDate>Sun, 02 Sep 2012 14:48:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-09-02T19:18:14.944+04:30</atom:updated><title>آنچه که می‌خواهی، آنچه که هستی، آنچه که میخواهم</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
متاسفانه آدم‌هایی هستند که شما به خاطر عاری بودن از چیزهایی که خوشان در حسرت آن‌ها هستند، می‌خواهیدشان.&lt;/div&gt;
</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2012/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-778292015490542621</guid><pubDate>Sat, 28 Jul 2012 23:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-07-29T04:13:54.853+04:30</atom:updated><title>هر وقت یاد پاییز می‎افتم همینه</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
تو&amp;nbsp;&lt;span style=&quot;background-color: white;&quot;&gt;که&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;background-color: white;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;background-color: white;&quot;&gt;میگی، بدتر هم هست...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
هرکس دیگه هم که میگه همین می‌شه.&lt;br /&gt;
زرد، نارنجی... بعدش آبی، سیاه...&lt;br /&gt;
سیاه و سرد و آبی.&lt;br /&gt;
چایی تو استکان کمرباریک... بلوز کاموا و سماور و دیوار آجر بهمنی.&lt;br /&gt;
کبریت و... خیسی زمین و همه جا... و روسری آبی نفتی.&lt;br /&gt;
یهو بیرون خونه...&lt;br /&gt;
منم اون وسط لخت وایسادم تو سرمای آبی وسیاه کنار نرده های حیاط خونمون... اون ور خیابون هم با نورای نارنجی و زرد...&lt;br /&gt;
نگاه میکنم اینور و اونور...&lt;br /&gt;
شب؟ نه شب نیست. غروب طوری... گرگ و میش.&lt;br /&gt;
یهو ترسم میگیره انگار داره یادم میاد یه چیزی...&lt;br /&gt;
اما تو که یادته! خونمون هیچ‌وقت حیاط نداشته که بخواد نرده داشته باشه رو به خیابون به اون شلوغی که جلو مغازه هاش چراغ زنبوریه.&lt;br /&gt;
خونمون تو خیابون نبود... توکوچه بود.&lt;br /&gt;
کوچه رو نمی‌بینم؛ اما هست، با خونه های دیوار آجر بهمنی چرکش.&lt;br /&gt;
بعدش دیگه یادم نیست.&lt;br /&gt;
هر وقت یاد پاییز می‎افتم همینه.
&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2012/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-6701080504773427314</guid><pubDate>Fri, 01 Jun 2012 21:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-06-02T01:41:46.953+04:30</atom:updated><title>پسر نوح با بدان بنشست؟</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
قصه نوح و پسرش مثال عینی جمله معروف &quot;تاریخ را فاتحان می‌نویسند&quot; است.&lt;br /&gt;
باشد که بی‌اندیشیم.&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2012/06/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-814323406398625675</guid><pubDate>Tue, 24 Apr 2012 00:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-05-11T18:23:38.695+04:30</atom:updated><title>چیز‌هایی که دیگر یادم نیست.</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مثل صدای مبهم فریادی در دوردست، که نیمه‌های شب، قاطی صداهای گذرا و بم ماشین‌های گه گاهی...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یا مثل سوسوی چراغ قرمز کم نور رادیوی دو‌موج آویزان از میخ کنار پنجره‌ی نیمه باز آشپزخانه‌ی تاریک منزل پیرزن چاق و تنها... وقتی که نسیم مورمور کننده‌ آبان ماه، پرده‌ی توری چرک و سیاه از دود کتلت‌ها و خاگینه‌های سوخته از حواسپرتی را در یک بعد از ظهر&amp;nbsp;کشدار جمعه جلو و عقب می‌برد...&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یا مثل تقویم جیبی زخم دار از خط خطی و یادداشت و علامت و ضربدری که پر است از بیست و ششم ها و سی و یکم ها و اول ها و شنبه - یکشنبه‌ها و سربرج‌های قسط فرش فراموش نشود... شهریه دانشگاه سمیرا... قرص تئوفلین یا شربت تئوفلین جی برای مامان...&amp;nbsp;شلوار راحتی - شورت - زیرپوش - جوراب برای مرتضی ببرم... سی و هفت تومن... عادت... ملاقات... نه و نیم صبح دادسرا... کمک به مدرسه‌ی امیرحسین پنج تومن... سری دوز خانم... آقای بهرامی...&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یا مثل ضربه های پی در پی کفش کالج دختر جوان مانتو - مقنعه سورمه ای با کوله‌ی کتان مشکیِ رنگ و رو رفته ای که بین دستان خشکی شده‌ی زیر نگاه بی حالتش، فشرده می‌شود... و کلمات گنگ و تکه پاره‌ی پرتاب شونده، ریزنده و خزنده از لب ‌های سفید ترک ترک&amp;nbsp;خورده اش که شاید اگر گوش بسپاری... و کف گلی شده‌ از کفش خیس و گلی مسافران سرگرم و مشغول به خود آن ساعت واگن شماره یک قطار شهری...&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یا مثل ورق‌های زرد‌رنگ کتاب دست دوم یادداشت‌های یک دوست اثر آنتونی رابینز، در حال سُرخوردن از دست جوان خوابیده‌ی توی اتوبوس خط آذری... که ریش‌های چند روزه‌ی بورش‌ زیر نور آفتاب داغ و تیز غروب تابستان که از پنجره‌های سمت راننده می‌تابد، برق می‌زند و موهای مجعد بلند و بهم ریخته و چرب‌اش براثر تکان‌های ریز و درشت اتوبوس، می‌لرزد‌ و سرش روی شیشه لک دار پنجره، تکان می‌خورد... و قاشق و ظرف غذای ناشسته‌ی خالی از لوبیا پلوی ناهار، تلق تلق می‌کنند...&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یا مثل خودنویس فلزی سُربی‌رنگ ساییده شده در سال‌ها که در کنار سررسید جلد چرمی چند سال پیش، روی میز آقای رعوفی که توی صندلی چرمی زیتونی‌رنگ قدیمی‌اش، پشت به پرده‎ی کرکره‌ی فلزی پوشاننده پنجره مشرف به خیابان، فرو رفته و دارد از پشت عینک فریم کائوچویی‌اش به رگ های سبز‌رنگ برجسته پشت دست‌هایش نگاه می‌کند و منتظر است منشی نه‌چندان جوان دفتر، که همیشه لاک و رژ لب قرمز پر رنگ میزند و موهای بلوندش از زیر روسری قهوه ای طرح‌دارش پیدا است، متن قرار داد را تایپ کند بدهد دستش برای غلط گیری...&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یا حتی مثل حلقه نامزدی مات شده و جرم گرفته‌ و نگین افتاده‌ی دست چپ مادر دختر بچه‌ی کلاس اولی مقنعه بالا زده ای که از سرسره های کوتاه پارک خلوت سر ظهر نظام آباد، پایین می‌آید... و در دست راستش، دست بدون حلقه‌اش‌، کیف باربی صورتی‌رنگ دخترک را که از شلختگی و خواب آلودگی سر صبح، همه کتاب‌ها و دفتر‌های توی کشوی کمدش را داخلش سرازیر کرده...&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
چیز‌هایی بود که می‌خواستم برایت بگویم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&amp;nbsp;چیز‌هایی بود که می‌خواستم بدانی.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&amp;nbsp;چیز‌هایی که دیگر یادم نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&amp;nbsp;چیز‌هایی که...مهم نیست.&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
...&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من فقط گریه می‌کنم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2012/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-1336437881637194611</guid><pubDate>Sun, 16 Jan 2011 11:35:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-16T15:07:51.732+03:30</atom:updated><title>برف، شادی و غصه را باهم دارد</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;وقتی نیمه شب از پنجره اتاق‌ات، برف نو، خیابان روشن و سفید، کاج‌های نقره‌ای و ماشین های خفته و پرهای فرشتگان  که در هوا معلق‌اند را تماشا می‌کنی... و وقتی آن پایین‌ها توی پیاده روی خیابان جا پاهای کشیده-کشیده و نا منظم را می‌بینی...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2011/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-5905533547647157554</guid><pubDate>Fri, 17 Dec 2010 17:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-17T21:54:58.450+03:30</atom:updated><title>خاطره‌ها، آرزو‌ها و عبرت‌ها</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;تا بوده، خاطرات دیگران، آرزو بوده برای ما و خاطرات ما عبرت بوده برای دیگران.&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-2559200164029535678</guid><pubDate>Mon, 12 Jul 2010 11:48:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-07-12T16:18:42.346+04:30</atom:updated><title>راست بگو با کی کجا رفته بودی</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;«اومدم سر کوچتون، دم خونتون، خونه نبودی * بگو بگو راست بگو بگو باکی کجا رفته بودی»&lt;br /&gt;
یعنی بی اعتمادی و دیکتاتوری و نا برابری بین حقوق زن و مرد و عدم آزادی های فردی تو این یک بیت&amp;nbsp;موج میزنه!&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/07/blog-post_12.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-441370896936346249</guid><pubDate>Sat, 03 Jul 2010 21:38:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-04-24T02:23:32.727+04:30</atom:updated><title>این چنین فجیع. آن چنان عظیم.</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
ساده است.&lt;br /&gt;
هر کدام فقط و فقط ریگکی خرد را تصور کرده بودند.&lt;br /&gt;
این چنین فجیع، زیر آن چنان عظیم - تخته سنگی مردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-4545209767651406686</guid><pubDate>Tue, 04 May 2010 15:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-05-04T19:36:19.554+04:30</atom:updated><title>بر بغض نشکسته مان</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;تاریخ مان، نگاشته شده بر استخوان های شکسته مان.&lt;br /&gt;
اگر این نه، بر بغض نشکسته مان.&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/05/blog-post_04.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-2821132455549649455</guid><pubDate>Sun, 02 May 2010 06:40:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-05-02T11:14:07.844+04:30</atom:updated><title>تخت، هرزه بود</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;تخت، هرزه بود.&lt;br /&gt;
بعد از تو، فرصت طلبانه، هم آغوشی مرا می طلبید به خواب.&lt;br /&gt;
او باکره ماند؛ من هم.&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-7393942540318285815</guid><pubDate>Wed, 28 Apr 2010 14:47:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-28T19:17:59.933+04:30</atom:updated><title>جناب آجر</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;در طول تاریخ تمدن بشر، آیا می توانید شی ای با شرافت تر و مورد احترام تر از «جناب آجر» بیابید؟&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/04/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-3245264047208837315</guid><pubDate>Sat, 24 Apr 2010 21:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-25T02:28:37.199+04:30</atom:updated><title>باد شب بارانی اردیبهشت</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;کاسه ی ماست و پرک های گل بنفشه ی خشک شده بر روی اش، موسیقی، پنجره ای باز.&lt;br /&gt;و باد شب بارانی اردیبشهت.&lt;br /&gt;من و اتاقی تاریک.&lt;br /&gt;زندگی شاید به همین سادگی چراغانی شود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/04/blog-post_3411.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-61074462867283159</guid><pubDate>Fri, 23 Apr 2010 21:38:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-24T02:11:23.579+04:30</atom:updated><title>جوان مرد</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;جوان مرد، لای شیرازه کتاب تاریخ له می شود.&lt;br /&gt;آن جایی که نه دیده می شود و نه خوانده.&lt;br /&gt;آن جایی که صفحات مصور الوان کتاب تاریخ را صاف نگه می دارد.&lt;br /&gt;آن جا.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/04/blog-post_9517.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-7936956100862044186</guid><pubDate>Fri, 23 Apr 2010 21:37:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-05-07T14:59:13.432+04:30</atom:updated><title>عمو سبزی فروش</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;مرد ساده ی تره بار فروش، همه هدف اش فروش اجناس و بردن یک لقمه نان حلال برای زن و بچه اش بود.&lt;br /&gt;
تا گیر این سلیطه افتاد که خدا می داند از کدام جهنم دره ای آمده بود و به چه هدفی؛ چون کاملا مشخص بود که مشتری نیست و اصلا برای خرید تره بار نیامده و قصد و نیت دیگری دارد. گیس بریده ول کن هم نبود و مدام با زدن تهمت و افترا هایی مثل: «سبزی کم فروش» و... از مرد ساده در خواست های بی شرمانه می کرد.&lt;br /&gt;
مرد ساده، خجالتی بود و مثل آن سلیطه ی گیس بریده، دریده نبود تا بتواند قضیه را جمع کند. از این روی سرخ شده بود، عرق می ریخت و مدام می گفت بله... بله... .&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/04/blog-post_24.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-2655849348628600988</guid><pubDate>Wed, 21 Apr 2010 21:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-22T02:13:47.581+04:30</atom:updated><title>زیر آسمان بی فصلی</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;آسمانی که مردمِ زیر اش شب و روز را نمی شناسند. خوب؛ نمی شود ازش توقع داشت که زمستان - تابستان، یاد اش بماند.&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/04/blog-post_1440.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-7463441079406758553</guid><pubDate>Wed, 21 Apr 2010 21:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-22T02:13:17.171+04:30</atom:updated><title>بد ضلعی</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;بد ضلعی، تعبیر درستی است از قیافه ی زندگی ای که خند هایش را پول و دود و شراب می سازد. و اشک هایش را عمیق ترین روابط انسانی.&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/04/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-8939750345815103515</guid><pubDate>Sun, 18 Apr 2010 07:06:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-04-24T02:25:55.295+04:30</atom:updated><title>سیبیل های چرب و ریدن های بسیار</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
آن ها، اول سیبیل همه مردم را با روغن معطر اثیری شان چرب کردند. سیبیل ها که خوب چرب شد و مشام ها که پر شد از نشئه لذت بخش. و نشئه که از تنوره بینی ها بالا رفت و مغز ها را قل قلک داد؛ ریدمان را شروع کردند. همه جا. هر کجا چشم کار می کرد آن ها ریده بودند. یعنی اول یکی-دو جا امتحانی ریدند، وقتی دیدند روغن خوب کار می کند، بقیه جا ها را هم بی نصیب نگذاشتند. همه جا. به قول معروف: «تپه نریده نگذاشته بودند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپه ها که هیچ، خیابان ها و کوچه ها و خانه ها، حتی توی کله مردم هم نریده نمانده بود. مردم که سیبیل شان چرب شده بود و نشئه ی عطر اثیری روغن، اول مشامشان و بعد کله شان را پر کرده بود، فقط لذت می بردند. رشک و شپش و کرم و انگل از کثافتی که تا زانوان شان را گرفته بود بالا می آمد. ولی مردم فقط لذت می بردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره بعضی هاشان، آنها که یا مناعت طبعشان زیاد بود یا نشئه کمتر تو کله شان پیچیده بود یا سیبیل شان کمتر چرب شده بود؛ از این وضع دور از شان انسانی به صدا آمدند. و کم کم صدا در صدا افتاد و صدا ها مغز ها را تکان داد و مغر ها بیدار شدند و اعلامیه ها بر پا شد که چه نشستید مملکت مان را کثافت برداشت. و آرام آرام همه به این نتیجه واحد رسیدند که جلوی ریدمان بیشتر را بگیرند و کثافات قبلی را پاک سازی کنند. عملیات جهادی خودجوش مردم بر ضد ریدمان و کثافت به پا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقتاً باید گفت تماشای آن صحنه که همه مردم برای نجات جان شان و از آن هم مهم تر، نجات شرف و انسانیت شان با کثافات می جنگیدند؛ اشک را از چشم هر بیننده ای سرازیر می کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو هفته بعد در اثر تلاش متحد و خستگی ناپذیر مردم که در اثر غیرت ذاتی شان بود؛ همه جا تمیز و پاک و پاکیزه شد. سیبیل ها را هم چیدند و به باد دادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن ها، اما دیگر نریدند تلاشی هم به ریدن نکردند. نه این که مردم از این کار منع شان کرده باشند، نه. آن ها ماه ها قبل تر از بیداری وجدان مردم، کار شان تمام شده بود و رفته بودند. دست احدی از مردم هم به آن ها نرسید. گویی آن ها خوب می دانستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... شش ماه بعد بی آنکه آن ها بازگشته باشند و یا کاری کرده باشند. سر هر کوچه و توی هر میدان، مراکز مجهز سیبیل چرب کنی با روغن های معطر نشئه آور باز شده بود. و البته همه جا، حتی توی کله مردم پر بود از کثافت.&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/04/blog-post_1395.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-5186032729091391438</guid><pubDate>Sun, 18 Apr 2010 07:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-18T11:38:04.723+04:30</atom:updated><title>برگ سبز</title><description>&lt;div style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; dir=&quot;rtl&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;بچه ها خیلی زود یاد گرفته بودند که با دست های به دعا بر افراشته، از خدا، و با لنگه کفش های به آسمان پرتاب شده، از درخت طلب مهر کنند.&lt;br /&gt;گیرم آن یکی بعضی وقت ها هواس اش نبود و یا خودش را به حواس پرتی می زد. ولی این یکی همیشه هواس اش بود و به اندازه وسعش، گاهی سیب ی، گاهی اناری، گاهی بارانی از توت و گاهی در کمال بی ریایی برگ سبزی به ایشان تقدیم می کرد. &lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/04/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-1232462769203308685</guid><pubDate>Fri, 16 Apr 2010 22:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-17T02:54:37.961+04:30</atom:updated><title>خسته تر از این صحبت ها</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;سه دقیقه، سه ساعت، سه روز، یا حتی سه هفته برنامه ریزی می کنی برای انجام کاری؛ توی سی ثانیه اول انجام اون کار به این نتیجه می رسی که «خسته تر از این صحبت هایی».&lt;br /&gt;تنبل ها می دانند چه می گویم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/04/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-2779655918734889136</guid><pubDate>Fri, 16 Apr 2010 22:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-17T02:50:50.371+04:30</atom:updated><title>بدی</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;همیشه، «بدی» آسان ترین کاری است که می شود در حق دیگران کرد.&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/04/blog-post_915.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-7000668976626764752</guid><pubDate>Wed, 14 Apr 2010 22:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-15T02:56:38.430+04:30</atom:updated><title>خانواده ی ورزش دوستان و پی گیران جریانات دنیای ورزش</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;از ورزش دوستی و پی گیری جریانات دنیای ورزش، در خانواده ام اگر بخواهم برای تان بگویم، به همین بسنده می کنم که مادرم هنوز از ما می پرسد: «اسم کوچیک این (علی دایی) چیه؟». والبته ما همه می دانیم که «علی دایی» خودش اسم کوچک طرف است.&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/04/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-4959353763743932319</guid><pubDate>Sun, 11 Apr 2010 20:50:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-12T01:20:26.171+04:30</atom:updated><title>آفتاب لب بوم</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از تفریحات سالم اش این بود که هر وقت بچه ها ونوه هایش جمع بودند، در یک فرصت مناسب (مثلاً موقع پخش فوتبال) لبخند ملیحی می زد و شروع می کرد به وصیت کردن.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/04/blog-post_12.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-6705160097065978342</guid><pubDate>Fri, 09 Apr 2010 21:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-10T01:36:48.078+04:30</atom:updated><title>پله های آپارتمان های قارچ مانند بی صاحاب</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; trbidi=&quot;on&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امشب میهمانان سن و سال داری داشتیم. و من فهمیدم دنیا یک جایی است، پر از پله های آپارتمان های قارچ مانند بی صاحاب، توی شهر های بی صاحاب تر. و کسانی هستند که همه محله های بچگی آدم را خراب می کنند. و در کل آدم دیگر خیابان ها را نمی شناسد. و نوه فلانی که جوون جوون مرد!&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/04/blog-post_10.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2190338145736977120.post-6338329607525921310</guid><pubDate>Fri, 09 Apr 2010 18:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-09T23:35:33.200+04:30</atom:updated><title>من هم ساعت مچی هستم</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حتماً برای شما هم پیش آمده ساعت مچی بخرید.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هفته اولی که به مچ ات می بندی اش، مدام دلت قنج می رود موقیتی پیش بیاید که نیاز مبرم به ساعت داشته باشی و آن وقت مچ ات را بالا بیاوری و با افتخار به آن نگاه کنی.گیرم تا این اتفاق مهم نیفتد دلت آرام نمی گیرد و از آن لحظه به بعد است که پولی که صرف اش کرده ای را جزو آن پول هایی می دانی که در راه درست خرج شان کرده ای!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سه شنبه، ساعت نه و نیم صبح، وقتی توی آینه نگاه کردم احساس کردم برای تنهایی زندگی کردن ساخته نشده ام. احساس کردم ساعتی هستم که به رسم طبیعت به مچ زمانه بسته شده ام و لابد هنوز این زمانه از آن موقعیت هایی که صحبت اش را کرده ایم نصیب اش نشده تا مچ اش را بالا بیاورد و با افتخار به ام نگاه کند و خیال اش قرص شود از بابت خرجی که برایش داشته ام. و الا او هم مثل من دلش قنج می رود برای این دیدار.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://payanemontazereh.blogspot.com/2010/04/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item></channel></rss>