<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atomfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="0.3" xml:lang="en">
<title>میرزا پیکوفسکی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.peakovsky.com/" />
<modified>2009-07-14T06:19:55Z</modified>
<tagline />
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="4.23-en">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2009, peakovsky</copyright>

<link rel="start" href="http://feeds.feedburner.com/peakovsky" type="application/atom+xml" /><entry>
<title>آنان</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/VNmxKtY6wTg/002707.php" />
<modified>2009-07-14T06:19:55Z</modified>
<issued>2009-07-14T06:19:12Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2707</id>
<created>2009-07-14T06:19:12Z</created>
<summary type="text/plain">آنان که سکوت را به هنر خروشاندند......</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;p&gt;آنان که سکوت را به هنر خروشاندند...&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/VNmxKtY6wTg" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/07/002707.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>سالار</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/HNJE4Tr2jlw/002705.php" />
<modified>2009-07-08T20:41:00Z</modified>
<issued>2009-07-08T20:39:01Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2705</id>
<created>2009-07-08T20:39:01Z</created>
<summary type="text/plain">با پدرم به خنده روزی گفتم: «اگر سالار بودی چه می‌کردی؟» ¤ خواست چیزی با من بگوید، اما زبان کشید ¤ و در خود فرو شد، خاموش ¤ ساعتی، روزی، و هفته‌ای ¤ اندیشناک و اندوهگین ¤ سرانجام نیمه شبی...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;p&gt;با پدرم به خنده روزی گفتم: «اگر سالار بودی چه می‌کردی؟» ¤ خواست چیزی با من بگوید، اما زبان کشید ¤ و در خود فرو شد، خاموش ¤ ساعتی، روزی، و هفته‌ای ¤ اندیشناک و اندوهگین ¤ سرانجام نیمه شبی مرا از خواب بیدار کرد ¤ نمی‌دانم... وحشتناک نیست؟... نمی‌دانم ¤ و غضب‌آلود در میان تیرگی‌ها محو شد ¤ «مهم نیست پیرمرد، مهم نیست، اما... اما اگر سالار می‌شدی الحق که سالار سالاری می‌شدی»...&lt;br /&gt;
رمادی، آرش جواهری، نشر چشمه&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/HNJE4Tr2jlw" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/07/002705.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>انسان</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/9G3j6K12yfY/002704.php" />
<modified>2009-07-05T06:58:45Z</modified>
<issued>2009-07-05T06:55:32Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2704</id>
<created>2009-07-05T06:55:32Z</created>
<summary type="text/plain">پیر نبود، اصلاً پیر نبود. تنومند و محکم چون کهنه چناری بود، مو و ریش و سبیلش سفید‌تر از برف. به خنده می‌گفت سیاهی‌شان را باد برد، مانند هر سیاهی دیگر. در دکانش روی قفسه‌های چوبی پر بود از شیشه‌های...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;p&gt;پیر نبود، اصلاً پیر نبود. تنومند و محکم چون کهنه چناری بود، مو و ریش و سبیلش سفید‌تر از برف. به خنده می‌گفت سیاهی‌شان را باد برد، مانند هر سیاهی دیگر. در دکانش روی قفسه‌های چوبی پر بود از شیشه‌های بزرگ، شیشه‌هایی با ته‌مایه‌ی نیلی. به هیچ داخل شیشه‌ها نگاه که می‌کردی انگار نسیمی نوازشت می‌داد. می‌گفتی از کجا بدانم کدام من است و من کدامم؟ چیزی نمی‌گفت. باد بود. در شیشه‌های بزرگ و سربسته باد بود. هر کدام بادها را در قله‌ای دیده بود. بر بلندای کوه در برابر باد می‌ایستاد و صبر می‌کرد. روزها می‌ایستاد، چشم‌بسته و آرام. باد از شیشه و جانش می‌گذشت. قانون و قاعده‌ای نداشت، ‌روزی در شیشه را می‌بست و برمی‌گشت. می‌پرسیدم بادهای آرام چه؟ نسیم‌های لب اقیانوس چه؟ بادهایی که نگهبان خلوت آدم‌هاست چه؟ به سراغ آن‌ها نمی‌روی؟ جواب نمی‌داد، هرگز جواب نمی‌داد. دکانش اگر گه‌گاه مسافری داشت بی‌شک آن نگاه آشنا را می‌دیدی. نگاه مصمم او را در چشمان‌ آنان نیز می‌دیدی. به گمانت در پی پرسشی آمده بودند، در پی گم‌شده‌ای بودند. او هرگز با این مردان و زنان جوان سخن نمی‌گفت. فقط آنگاه که در شیشه‌شان را باز می‌کردند زمزمه می‌کرد بدان که به خاک باز نمی‌گردی. عاقبت باز بر قله‌های بلند خواهی وزید.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/9G3j6K12yfY" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/07/002704.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>زکی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/sWODhobgSFQ/002703.php" />
<modified>2009-07-03T17:39:16Z</modified>
<issued>2009-07-03T17:37:47Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2703</id>
<created>2009-07-03T17:37:47Z</created>
<summary type="text/plain">با سلام آدرس دامنه اينترنتي شما از جانب مخابرات مسدود نگشته و دستور انسداد از: " کمیته تعیین مصادیق پايگاه هاي غیر مجاز اینترنتی" ( وابسته به شوراي عالي انقلاب فرهنگي) دارد. در صورت تمایل به اعتراض، درخواست اعتراض خود...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;p&gt;با سلام&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آدرس دامنه اينترنتي شما از جانب مخابرات مسدود نگشته و دستور انسداد از:&lt;br /&gt;
 " کمیته تعیین مصادیق پايگاه هاي غیر مجاز اینترنتی" ( وابسته به شوراي عالي انقلاب فرهنگي)&lt;br /&gt;
 دارد.&lt;br /&gt;
در صورت تمایل به اعتراض، درخواست اعتراض خود را همراه با مشخصات کامل صاحب دامنه شامل: نام و نام خانوادگی، شماره شناسنامه و محل صدور،تاریخ  تولد ، نام پدر،کد ملی، آدرس دقيق پستي و شماره تلفن ثابت و همراه براي ما ايميل نماييد تا اعتراض شما به کميته ارسال گردد.&lt;br /&gt;
1- موضوع ايميل: نام دامنه فيلترشده&lt;br /&gt;
2-امکان تماس مستقيم شما با کميته مقدورنمي باشد و ما رابط شما مي باشيم.&lt;br /&gt;
3-فقط ايميل"   filter@dci.ir "مسئول پاسخگويي به موارد فيلترينگ اينترنتي ميباشد.&lt;br /&gt;
3-به ايميلهاي حاوي اطلاعات ناقص، يا ارسال مشخصات اشتباه، ترتيب اثر داده نخواهد شد.&lt;br /&gt;
4-هرگونه تغيير در آدرس فيلتر شده يا راه اندازي دامنه جديد با محتواي قبلي، يا راه اندازي سرويس https، تخلف محسوب ميگردد.&lt;br /&gt;
5-پاسخ شما از طريق ايميل يا تلفنتان به شما اعلام ميگردد و به علت حجم بالاي کاري، بررسي مجدد و جواب اعتراض شما وقت گير بوده، لذا از ارسال ايميلهاي تکراري خودداري فرماييد.&lt;br /&gt;
6- متن ايميل شما بايد بصورت فارسي و يا در يك فايل word نگاشته و ارسال گردد.&lt;br /&gt;
7- جهت بررسي حتما بايد سايت شما قابل مشاهده و در دسترس باشد و در صورت down بودن وب سايتتان نوبت شما باطل گشته و اعتراض شما رسيدگي نميگردد.&lt;br /&gt;
با احترام&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
واحد فیلترینگ مخابرات &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جوابیه: برو کنار بذار باد بیاد.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/sWODhobgSFQ" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/07/002703.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>ما و شما</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/ODr6xqzAtes/002702.php" />
<modified>2009-06-24T06:13:48Z</modified>
<issued>2009-06-24T06:08:24Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2702</id>
<created>2009-06-24T06:08:24Z</created>
<summary type="text/plain">این را چند روز پیش برای هفته نوشته بودم. گمانم بلاهت این سو و آن سوی اطلس ندارد. نیازی به مقدمه نیست. از آنچه بر وطن می‌گذرد همگان آگاهیم. بنا بر غلیان حس وطن‌پرستی‌مان همه می‌خواهیم اعتراض کنیم و فریاد...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;p&gt;این را چند روز پیش برای &lt;a href="http://hafteh.ca/"&gt;هفته &lt;/a&gt;نوشته بودم. گمانم بلاهت این سو و آن سوی اطلس ندارد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نیازی به مقدمه نیست. از آنچه بر وطن می‌گذرد همگان آگاهیم. بنا بر غلیان حس وطن‌پرستی‌مان همه می‌خواهیم اعتراض کنیم و فریاد بزنیم. وجه اشتراک همگی اعتراض است، اعتراض به چه و چرایش وجه افتراق. همین‌جاست که «ما» و «شما» تعریف می‌شویم. تأکید بر این تعاریف تفرقه‌افکنی نمی‌تواند باشد چرا که یک‌دستی جوامع چیزی جز خیالی باطل نیست. اتحاد بین طیف‌های مختلف بدون آگاهی از تفاوت‌های آنان نیز محکوم به شکست است، مگر آنکه تک‌تک اجزا هویت خود را از دست بدهند.&lt;br /&gt;
در ایران انتخاباتی صورت گرفته است. «ما» طرف‌دار شرکت در آن انتخابات بودیم و هستیم. دلایل به حد کافی بین ما و شما رد و بدل شده است و به قولی به کفایت مذاکرات رسیده‌ایم. هر چند در همین مذاکرات هم تفاوت ما و شما آشکار بود که ما عقاید خود را می‌گفتیم و شما یک سطر درمیان ما را بی‌شعور خطاب می‌کردید. القصه در انتخابات تقلب وسیعی رخ داد و امروز ما و دوستان‌مان در ایران به این تقلب اعتراض داریم و خواستار برگزاری مجدد انتخابات در محیطی سالم هستیم. این خواست یک خواست بنیادین نیست، خواستی است که در چهارچوب قانون اساسی کنونی، فارغ از قرائت‌های نادرست از آن قابل تحقق است. بنابراین نیازی به مخالف با کل رژیم و آرزوی برافتادن جمهوری اسلامی نداشته و نداریم. این درخواست ما و صدها هزار نفری از دوستانمان در ایران است که این روزها با تظاهرات آرام خود جهانیان را مبهوت کرده‌اند. افتخار ما همین تظاهرات مسالمت‌آمیز، به دور از خشونت و مبتنی بر منطق و استدلال است. &lt;br /&gt;
افتخار ما این است که در همین شهر برای اولین بار می‌توانیم چند صد نفر را دور هم جمع کنیم و در آرامش بحث کنیم. افتخار ما رأیی است که در دوم خرداد به سید خندان دادیم و رأیی که هفته‌ی گذشته به نخست‌وزیر سال‌های سخت جنگ که البته شما خبر ندارید چه سخت بودند، دادیم. ما نیازی نداریم وطن‌پرستی خود را بر بقایای دو هزار و پانصد سال قبل بنا کنیم و جز کورش و زرتشت باقی تاریخ این خاک را به فراموشی بسپاریم. نسل ما پخته‌تر از آن است که در آرزوها و خاطراتش غرق شود. ما واقع‌بین هستیم و ما به جای براندازی و کودتا و انقلاب، اصلاح می‌خواهیم.به دلایل فوق و بسیار دلایل دیگر راه ما و شما یگانه نیست. ما می‌خواهیم زیر بیرق جمهوری اسلامی مطالبات‌مان را پیگیری کنید، شما زیر بیرقی که متعلق به سی سال قبل است. باکی نیست. هر که به راه خود. فقط بگذارید به کار خود برسیم. ما را اگر خواستید مزدور بخوانید، هر چه دلتان می‌خواهد بخوانید، ولی سر راهمان قرار نگیرید. همان‌طور که ما معترض تجمعات شما همراه با آهنگ‌های لس‌آنجلسی نیستیم، بگذارید ما هم بدون نگرانی از حضور شما، بدون دلگیری از انگ‌هایی که نامردانه به ما نسبت می‌دهید، فریادمان را به گوش جهان برسانیم. عیسی به دین خود، موسی به دین خود. &lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/ODr6xqzAtes" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/06/002702.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>رقت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/9pi9Hs79NWk/002701.php" />
<modified>2009-06-16T00:53:41Z</modified>
<issued>2009-06-16T00:52:09Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2701</id>
<created>2009-06-16T00:52:09Z</created>
<summary type="text/plain">استیصال ناظرین امروز، همان غایبان بیرون گود نشسته بر خود ایشان پوشیده‌تر از حاضرین است. سؤال اصلی ناظرین که همان چیستی وظیفه شهروندی است - شهروندی‌ای که به میل خود به تعلیق درآمده - در قبال رخدادهای خانمان‌برانداز وطن بی‌پاسخ...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;p&gt;استیصال ناظرین امروز، همان غایبان بیرون گود نشسته بر خود ایشان پوشیده‌تر از حاضرین است. سؤال اصلی ناظرین که همان چیستی وظیفه شهروندی است - شهروندی‌ای که به میل خود به تعلیق درآمده - در قبال رخدادهای خانمان‌برانداز وطن بی‌پاسخ می‌ماند. نتیجه آنکه واکنش‌های ناظرین غایب در قیاس با وقایع و کنش و واکنش‌های حاضرین به کاریکاتورهایی بیش نمی‌مانند. تظاهرات ساده و مجوز گرفته‌ی این ناظرین در محیطی امن و آرام برای تأثیرگذاری بر جامعه‌ی میزبان ستودنی و عبث است. عبث از آن سو که در کوتاه‌مدت منافع ملی میزبانان بر خلاف تقاضای ناظرین بوده و این بر هیچ‌کس پوشیده نیست. سویه دیگر این اعتراضات همان عذاب وجدان ریشه گرفته از تعلیق شهروندی است. غایبین شرمسار از فرار خود از بطن ماجرا سعی در جبران غیبت خود هستند، با شعار و انتشار اخبار و حتی نقد و تحلیل وقایع، با گذر از خطوط ممنوعه به نیابت از حاضرین بدون آنکه آخر معلوم شود این گذر خواست آنان بوده یا خود غایبین. به شوق امیدبخشی به حاضرین و فریاد اینکه هستند کسانی دور از خانه که پیگیرند و قلب‌شان برای آن مرز و بوم می‌تپد. انگار که نسل ما را به اجبار از وطن رانده‌اند و این انتخابی شخصی نبوده. وطن فقط یکی از عوامل تأثیرگذار بر زندگی این غایبین است، بزرگنمایی این اثر دیگر کلیشه است. تب و تاب ناظرین مستأصل رقت‌بارتر از آن است که خود می‌گویند.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/9pi9Hs79NWk" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/06/002701.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>سیاهی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/IKp9UfGMWo4/002700.php" />
<modified>2009-06-13T16:20:48Z</modified>
<issued>2009-06-13T16:20:18Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2700</id>
<created>2009-06-13T16:20:18Z</created>
<summary type="text/plain">آسمان سنگینی می‌کند....</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;p&gt;آسمان سنگینی می‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/IKp9UfGMWo4" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/06/002700.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>عملیات</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/a4tSi2wmm8Q/002699.php" />
<modified>2009-06-11T07:24:19Z</modified>
<issued>2009-06-11T07:23:53Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2699</id>
<created>2009-06-11T07:23:53Z</created>
<summary type="text/plain">یک: خانم میانسالی است، یک‌بار به‌خاطر اینکه وسط جلسه‌ی پنج‌شنبه‌مان تراکت برای سالگرد شصت و هفت پخش می‌کرد، بحث‌مان شده بود. از آن‌هایی که سی سال است فحش می‌دهند. آن روز برای جلسه‌ی انتخاباتی‌مان آمده بود. فکر کردم باز داستان...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;p&gt;یک: خانم میانسالی است، یک‌بار به‌خاطر اینکه وسط جلسه‌ی پنج‌شنبه‌مان تراکت برای سالگرد شصت و هفت پخش می‌کرد، بحث‌مان شده بود. از آن‌هایی که سی سال است فحش می‌دهند. آن روز برای جلسه‌ی انتخاباتی‌مان آمده بود. فکر کردم باز داستان داریم. وقتی گفت برای رای دادن بر سر دو راهی است و شاید برود رای بدهد فکر کردم اشتباه شنیدم.&lt;br /&gt;
دو: بعد از مناظره کروبی و احمدی‌نژاد زیاد حوصله نداشتم. رفتیم دو خیابان آن طرف‌تر، سنت دنیس زیر نور آفتاب ناهار خوردیم. شنبه بود و مردم خوش‌خوشان قدم می‌زدند. خوشحال شدم این همه از خانه دورم. حتی یک لحظه دلم نخواست ایران می‌بودم و می‌رفتم قاطی سبزها. حوصله داری برادر.&lt;br /&gt;
سه: روایت‌ها متفاوت است. به روایت هشت اتوبوسی قرار است از مونترال بروند اوتاوا که رای بدهند. به روایتی هم همین حدود اتوبوس تورنتو. این همه آدم برای آن سفارت ریزه‌میزه. هر طور حساب کتاب کردم کی برویم که به صف نخوریم و پشت فرمان خوابم هم نبرد موفق نشدم. اوتاوا یک نفر. نبود؟&lt;br /&gt;
چهار: دنیا را از پشت مونیتور دیدن مسخره است، به خصوص قسمت ایرانش. آخرش هم معلوم نمی‌شود واقعاً چه خبر است. بالاخره می‌شود؟ نمی‌شود؟ مردم در خیابان‌ها هستند؟ نیستند؟ لای نونه؟ نای لونه؟&lt;br /&gt;
پنج: یکی دو بار متن حماسی نوشتم، مثلاً حماسه بیست و دوی خرداد؛ بعد پاک کردم. دیدم بی‌ربط است. دقیقاً به چی‌اش را متوجه نشدم. چیز دیگری هم نمی‌شد نوشت. جو سنگین است آقا، سنگین.&lt;br /&gt;
شش: «...لحظاتی داشتیم که توانستیم آن جامعه آرمانی را، حداقل امکان‌پذیری‌اش را لمس کنیم...» این جمله‌اش را دوست دارم. از مستند اول میرحسین است. تو بگو مگر جامعه‌ی آرمانی او مطلوب توست؟ نه گمانم. پس چه؟ عجیب فروتنانه است. نیست؟&lt;br /&gt;
هفت: دنبال آمار نتایج دوم خرداد بودم، تعداد رای‌ها استان به استان. باورت می‌شود آن موقع وبلاگی نبوده، حتی اینترنتی؟ سکوت بوده و سلام. حالا کسی آن ارقام را دارد؟&lt;br /&gt;
هشت: رمز عملیات چه بود؟&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/a4tSi2wmm8Q" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/06/002699.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>باز</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/ZkO466bEiM4/002698.php" />
<modified>2009-06-08T06:44:59Z</modified>
<issued>2009-06-08T06:41:53Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2698</id>
<created>2009-06-08T06:41:53Z</created>
<summary type="text/plain">[+]...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;p&gt;[&lt;a href="http://www.peakovsky.com/archive/2005/06/000932.php"&gt;+&lt;/a&gt;]&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/ZkO466bEiM4" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/06/002698.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>حد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/-jkGuAylJ4E/002697.php" />
<modified>2009-06-04T06:31:45Z</modified>
<issued>2009-06-04T06:31:18Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2697</id>
<created>2009-06-04T06:31:18Z</created>
<summary type="text/plain">گذشته از بلاهت، دو خصیصه‌ی دیگر هم حد ندارند: وقاحت و شرافت....</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;p&gt;گذشته از بلاهت، دو خصیصه‌ی دیگر هم حد ندارند: وقاحت و شرافت.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/-jkGuAylJ4E" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/06/002697.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>یک</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/IK8_b9ZQWnY/002696.php" />
<modified>2009-05-25T07:08:20Z</modified>
<issued>2009-05-25T07:07:30Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2696</id>
<created>2009-05-25T07:07:30Z</created>
<summary type="text/plain">روی دوچرخه نرم نرم برای خودش می‌رود. از فردا نمی‌خواهد کت بردارد، هوا گرم شده. سایه‌ی برگ‌ها را روی زمین نگاه می‌کند و سعی می‌کند آرام پا بزند و زیاد سر و صدا نکند. لای تاریکی دختری می‌بیند که سگش...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;p&gt;روی دوچرخه نرم نرم برای خودش می‌رود. از فردا نمی‌خواهد کت بردارد، هوا گرم شده. سایه‌ی برگ‌ها را روی زمین نگاه می‌کند و سعی می‌کند آرام پا بزند و زیاد سر و صدا نکند. لای تاریکی دختری می‌بیند که سگش را برای پیاده‌روی بیرون آورده، در سایه ایستاده و منتظر سگش است که عقب‌تر دارد شیر آتش‌نشانی را بو می‌کند. صورت دختر را درست نمی‌بیند. دوست دارد بفهمد حوصله‌اش سر رفته یا دارد فکر می‌کند، ولی هنوز فاصله‌شان زیاد است. نگاهی به عقب می‌اندازد. هنوز سگ دارد بو می‌کند. از بالای شانه‌اش یک برگ خیالی را می‌اندازد کنار. دلش می‌خواهد زودتر برسد خانه و کتاب بخواند، آن‌وقت این سگ هوس مطالعات میدانی‌اش گرفته. حوصله‌اش سر رفته. لحظه‌ای که دوچرخه از کنارش می‌گذرد متوجه حضورش می‌شود. چرا صدایش را نشنیده بود؟ به جلو نگاهی می‌اندازد که مرد را بهتر ببیند. اوه، یک سنگریزه‌ی نه چندان ریز. کم مانده بود چرخ برود روی سنگ و شاید بعدش هم کله‌معلق. فکر می‌کند برای دوچرخه سواری زیادی تاریک است. همان‌طور نرم نرم پا می‌زند و دور می‌شود.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/IK8_b9ZQWnY" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/05/002696.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>قصه‏ی من</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/39ySxgnqR6s/002695.php" />
<modified>2009-05-19T05:48:59Z</modified>
<issued>2009-05-19T05:46:47Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2695</id>
<created>2009-05-19T05:46:47Z</created>
<summary type="text/plain">گوش تیز می‌کنم بفهمم چه می‌خواند، به چه زبانی می‌خواند. فکر می‌کنم صدایش چه زلال است، چه ساده با ریتم تند می‌خواند بدون اینکه من احساس کنم از آرامش صدایش چیزی کم شده. چه تر و تازه. خوشحالم. بعد از...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;p&gt;گوش تیز می‌کنم بفهمم چه می‌خواند، به چه زبانی می‌خواند. فکر می‌کنم صدایش چه زلال است، چه ساده با ریتم تند می‌خواند بدون اینکه من احساس کنم از آرامش صدایش چیزی کم شده. چه تر و تازه. خوشحالم. بعد از مدت‌ها صدا می‌شنوم. حتی شاید چشم‌هایم را ببندم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ما هر سال همه منتظریم بهار شود. نه برای خود بهار، بیشتر منتظریم خیابان مک‌گیل کالج شکوفه بزند. هر سال منتظریم. مک‌گیل کالج را ردیف، درخت ارغوان کاشته‌اند. درخت‌ها چندان بزرگ نیستند، از من قدبلندترند البته. هفته‌ی پیش دیدم پایشان هم لاله کاشتند. من تا حالا نایستاده بودم لاله ببینم. این بار هم نایستادم. فقط حین گذشتن سرعت دوچرخه را کم کردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به خودم که می‌آیم می‌بینم محو نور و سایه‌ها شدم. یادم رفته خط داستانی را دنبال کنم. زیاد برایم فرق نمی‌کند پسر چه گفت و دختر چه جواب داد. حواسم رفته پی چیز دیگری، تصویر شاید، رنگ‌ها شاید. پس این طور می‌شود آدم نمی‌فهمد عوض شده. چه مزه‌ای می‌دهد الان دو سه خط در مورد زمان و این حرف‌ها بنویسم، حیف بوی نا می‌دهند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن روز نشسته بودیم بالای یک بار. بالای سرم سقف نبود. هر از گاهی که فکر می‌کردم زشت نیست چند لحظه‌ای به حرف‌ها گوش نکنم، سرم را پشت می‌بردم آن چند ستاره‌ی بالا سرم را نگاه می‌کردم. به هم وصل‌شان می‌کردم تا بلکه شبیه چیز یونانی‌ای بشوند. نمی‌شدند ولی من دست بردار نبودم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دلم برای نوشتن تنگ شده. نمی‌دانم چرا کم می‌نویسم. خب می‌دانم. ولی دلیل نمی‌شود دلم تنگ نشود. انگار دلخوشی است. عادت شده. هر چیزی که عادت شد بد نیست، حداقل من دلم می‌خواهد این طور فکر کنم. فکر کنم همه‌ی این حرف‌ها یک دور بسته نیست. گفته بودم سعی می‌کنم دیگر کلمات را پس و پیش نکنم؟ به نظرم روان از آب در نمی‌آیند.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/39ySxgnqR6s" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/05/002695.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>عاقبت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/b079L31j_4E/002694.php" />
<modified>2009-05-10T07:00:54Z</modified>
<issued>2009-05-10T06:59:29Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2694</id>
<created>2009-05-10T06:59:29Z</created>
<summary type="text/plain">که این همه شور و اشتیاق و تب و تاب و راز و نیاز، همه سنگی بر گوری....</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;p&gt;که این همه شور و اشتیاق و تب و تاب و راز و نیاز، همه سنگی بر گوری.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/b079L31j_4E" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/05/002694.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>آرداواز</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/mRSSkkpK5O0/002693.php" />
<modified>2009-05-04T06:53:41Z</modified>
<issued>2009-05-04T06:53:18Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2693</id>
<created>2009-05-04T06:53:18Z</created>
<summary type="text/plain">آقای آرداواز همین چند روز پیش یک بامبو خریده، اسمش را هم گذاشته آرداواز. حالا هر روز همه حال آرداواز را ازش می‌پرسند و او هم می‌گوید دارد در سایه‌ی قفسه‌ی کتاب‌ها چرت می‌زند. حتی امروز که آرداواز داشت از...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;p&gt;آقای آرداواز همین چند روز پیش یک بامبو خریده، اسمش را هم گذاشته آرداواز. حالا هر روز همه حال آرداواز را ازش می‌پرسند و او هم می‌گوید دارد در سایه‌ی قفسه‌ی کتاب‌ها چرت می‌زند. حتی امروز که آرداواز داشت از زیر سقف مشبک یک تونل می‌گذشت و می‌دید چطور نور خورشید از لای شبکه‌ها می‌افتد روی زمین تونل و حواسش را پرت نقش و نگارش می‌کند، به ذهنش رسید باید بفهمد چطور می‌شود آرداواز را راضی کرد همین‌طور یک‌راست نرود بالا، اول یکی دو بار دور خودش بپیچد و بعد. نه که آرداواز کله‌شق باشد، ولی بالاخره آرداوازها هم غرور خاص خودشان را دارند. البته آرداواز هم زبان آرداواز را خوب بلد است. فقط اگر یادش بماند کدام آرداواز خودش است هیچ مشکلی پیش نمی‌آید. شما که غریبه نیستید، این مسایل کمی پیچیده هستند.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/mRSSkkpK5O0" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/05/002693.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>Two Lovers</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/a9Go60oFm48/002692.php" />
<modified>2009-05-03T06:28:58Z</modified>
<issued>2009-05-03T06:18:03Z</issued>
<id>tag:www.peakovsky.com,2009://1.2692</id>
<created>2009-05-03T06:18:03Z</created>
<summary type="text/plain"> Two Lovers...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>
<url>www.peakovsky.com</url>
<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>پرده</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.peakovsky.com/">
&lt;div style="text-align:center; direction: ltr;"&gt;&lt;span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"&gt;&lt;img alt="twolovers.jpg" src="http://www.peakovsky.com/photo/twolovers.jpg" width="530" height="351" class="mt-image-none" style="margin: 0 0px 10px 0;"/&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align:left; direction: ltr;"&gt;&lt;font style="font-size: 0.8em;"&gt;
&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1103275/"&gt;Two Lovers&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/a9Go60oFm48" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.peakovsky.com/archive/2009/05/002692.php</feedburner:origLink></entry>

</feed>
