<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/" xmlns:blogger="http://schemas.google.com/blogger/2008" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193</atom:id><lastBuildDate>Tue, 17 Sep 2024 01:09:10 +0000</lastBuildDate><category>نوشته های شخصی</category><category>کتاب</category><category>فیلم</category><category>مرگ</category><category>موسیقی</category><category>خیالپردازی</category><category>مینیمال</category><category>نوشته‌هایی به میم</category><category>Blog Action Day</category><category>UP</category><category>آب</category><category>آبی</category><category>آتاراکسیا</category><category>آرامش</category><category>آشغال</category><category>آفتاب</category><category>آواز گنجشک‌ها</category><category>ابدیت</category><category>ابر</category><category>اسکپتیزیسم</category><category>اصفهان</category><category>افسردگی مینور</category><category>برادران کارامازوف</category><category>بچه‌های آسمان</category><category>خواندن</category><category>داستان</category><category>روز هشتم</category><category>روزمرگی</category><category>زمانه</category><category>شب</category><category>شجاع دل</category><category>صالح حسینی</category><category>عشق</category><category>فئودور داستایفسکی</category><category>فارست گامپ</category><category>مرثیه‌ای برای یک رویا</category><category>مزخرفیجات</category><category>نفرت</category><category>نقاشی</category><category>نقل قول</category><category>نوشتن</category><category>وحشت</category><category>پوست پسته</category><category>گوگول</category><title>88 دقیقه بعد از نیمه شب</title><description></description><link>http://88past12.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Anonymous)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>86</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-436513408178510653</guid><pubDate>Wed, 28 Dec 2011 18:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-12-28T22:27:04.427+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">برادران کارامازوف</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">صالح حسینی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">عشق</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">فئودور داستایفسکی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">وحشت</category><title>عشق و وحشت</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;blockquote class=&quot;tr_bq&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
...عشق در عمل در قیاس با عشق در رؤیا چیزی خشن و سهمگین است. عشق در رؤیا آزمند عمل فوری است، بدون معطلی و در پیش دیدگان همه. آدم‌ها حاضرند جانشان را هم بدهند، منتها به شرطی که آزمون، دشوار و طولانی نباشد و زود تمام شود، همگان هم آنچنان که گویی در تئاتر، تماشا کنند و دست بزنند. اما عشق فعال کار شاق و پایمردی می‌خواهد و شاید برای بعضی‌ها دانش کامل باشد. اما پیش‌بینی می‌کنم که درست وقتی با وحشت ببینی که به رغم تمامی تلاش‌هایت، به جای نزدیک‌تر شدن به هدف از آن دور می‌شوی -درست در همان لحظه- پیش‌بینی می‌کنم که به آن می‌رسی...&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
پدر زوسیما - برادران کارامازوف - فئودور داستایفسکی - صالح حسینی &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-815442737732846024</guid><pubDate>Fri, 23 Sep 2011 15:34:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-23T19:04:55.599+03:30</atom:updated><title>Vacuum Cleaner Imaginations</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
داشتم زمین را جارو میکشیدم، هندزفری هم داخل گوشم بود و آهنگ گوش میدادم که همچین چیزهایی به ذهنم رسید:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
1. چقدر بعضی آهنگها خوب هستند. مثلاً از این دسته هستند Warning Sign و Strawberry Swing از کلدپلی، Heaven knows I&#39;m Miserable Now و There Is A Light That Never Goes Out از اسمیتز، یا حتی این وطنی ها مثل رویای ایکاروس از ماینوس وان. ولی گاهاً آهنگهایی پیدا می شوند که دقیقاً همان چیزی هستند که روحت یا جسمت منتظر شنیدنشان است و جوری تأثیر میگذارند که احساس میکنی لیوانی شیشه ای هستی که دارد در مقابل پدیده رزونانس مقاومت می کند. مثلاً Yellow، Viva la Vida، Shiver، The Scientist، Lost، Don&#39;t Panic و Violet Hill از کلدپلی یا حتی این وطنی ها مثل &quot;یه روز خوب میاد&quot; از هیچکس. تصمیم گرفتم بعد از تمام شدن جارو کریس مارتین را به عنوان مرشد خودم انتخاب کنم!&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
2. چقدر عصبانی هستم. این موضوع را وقتی فهمیدم که کشوی میزم را باز کردم و با تمام زورم نتوانستم ببندمش. معمولاً وقتی عصبانی میشوم یک همچین اتفاقاتی می افتد. اصطکاک بین اجسام زیادتر می شود و وزنشان به طرز محسوسی بالا می رود، سیم جاروبرقی به جایی که احتمالش حدود صفر است گیر می کند (جوری که باید بروی و با دخالت مستقیم دست آزادش کنی)، تاکسی ها پر می شوند، متروها جلوی پایت درب را میبندند، برادرهای کوچکتر احمق می شوند و چیزهایی که احتیاج دارم به طور حتم جایی کیلومترها دورتر جا گذاشته می شوند. بهرحال عصبانی بودم و دلیل منطقی و محکمی هم داشتم که دوست ندارم اینجا در موردش صحبت کنم.&lt;br /&gt;
3. این وسط به نانوک هم فکر کردم! یادتان هست؟&lt;br /&gt;
4. چقدر دلم یک کتاب خوب می خواهد که بخوانم. خیلی وقت است که هیچ کتابی نخوانده ام. حدود یک ماه پیش بود که جوگیرانه تصمیم گرفتم برای ارشد روانشناسی بخوانم و برای همین به کتابخانه پدر دستبرد زدم و کتاب &quot;جامعه سالم&quot; از اریک فروم را برداشتم. البته کتاب خوبی بود و صد و خورده ای صفحه اش را خواندم اما دلم یک &quot;کتاب خوب&quot; می خواهد. دیروز پریروز با دوستی چت میکردم و حرف از ناتور دشت شد و باعث شد دوباره حس و حالش به سراغم بیاید. آخ که چه کتاب خوبی است این ناتور دشت. آخ که چه شخصیت پردازی محکمی دارد و آخ که &quot;هولدن کالفید&quot; چقدر شبیه پسر بچه دبیرستانی سربه هوا و بیخیالی است که همه مان دوست داشتیم باشیم. دلم &quot;کتاب خوب&quot; می خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارو کشیدنم تمام شد. دور و برم را نگاه کردم. کسی نبود و سکوتی که در خانه ما سابقه ندارد در جریان بود. احتمال دادم یا همه سالم و سرحال سرجاهایشان هستند و این لحظه یکی از آن لحظه های نایاب است که همه به طور همزمان سرشان در کار خودشان است یا وقتی داشتم آهنگ گوش می دادم و خیالبافی می کردم، یک اتفاق وحشتناک جان همه شان را گرفته و جیغ و دادشان به گوش من نرسیده.&lt;br /&gt;
بهرحال از اینکه اسمهای بالا را لینک نمی کنم عذرخواهی می کنم چون مهمان داریم و من باید بروم رسم ادب را به جای بیاورم. یک سرچ ساده بکنید همه شان برای دانلود در دسترسند.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/09/vacuum-cleaner-imaginations.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-227495001012722225</guid><pubDate>Sun, 18 Sep 2011 19:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-19T00:29:42.316+04:30</atom:updated><title>بله. میخواستم بگویم...</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بله. همین حالا که اینجا دراز کشیده ام و اینها را می نویسم دوست دارم مثل هامون درحالیکه فریاد میزنم &quot;چی میخوای... چی میخوای...&quot; در سواحل شمالی یا جنوبی کشور بدوم و همینطور بدون اینکه نگران باشم شن و ماسه به داخل جورابها و کفشهایم نفوذ میکند یا لباسم تا زوایای خفیه اش خیس و کثیف میشود بدوم و به دریا بزنم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بله. واقعاً چیزی که میخواهم همین است. آدم بعضی وقتها لازم دارد به سرش و سپس فریادکنان به آب بزند و گاهی اینگونه احساسات نه از روی تغییر زاویه ستارگان یا جزرومد و یا حتی مشکلات عدیده زندگی، بلکه از دلخواه انسان نشأت میگیرد. گاهی آدم دلش میخواهد به سرش و سپس فریادکنان به آب بزند. مثل من که با وجوداینکه پیدا کردن &quot;أ&quot; در صفحه کلیدم بسیار سخت است، دلم میخواهد از کلمه &quot;نشأت&quot; استفاده بکنم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بله. خوابم می آید و باید بخوابم چون فردا باید 5 صبح به طرز وحشتناکی از خواب بیدار شده و به سرکار بروم. بله. دو چیز را باید اینجا بگویم:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
1. امروز میخواستم مثل هامون درحالیکه سر رئیسم فریاد میزنم که &quot;چی میخوای... چی میخوای...&quot; به سمت نزدیکترین رودخانه به میرداماد بدوم و بدون اینکه نگران موشها، آشغالها و سپس گل و لای آنجا باشم، چند زیرآبی و سپس کرال سینه بروم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
2. باید فکر کنم ببینم بی میلی ام نسبت به کار از روی تنفر است یا تنبلی. تنفر باشد بهتر است به نظرم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-9176350692789800248</guid><pubDate>Thu, 28 Jul 2011 22:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-07-29T03:01:46.824+04:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">نفرت</category><title>وقتی از نفرت حرف می‌زنم از چی حرف می‌زنم؟</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
گاهي مي‌شود که از همه چيز متنفر مي‌شوم. معمولاً وقتي گرمم است يا با دوست دخترم بهم زده باشم، اين اتفاق مي‌افتد. خب امروز هم گرمم بود، هم ديشب با دوست دخترم بهم زدم. حالا بحث اينکه سر چي بهم زدم يا چطوري شد و اينها چيزي است که تا ابد هم نبايد ازم بپرسيد چون جوابتان را نمي‌دهم. بهرحال، امروز از همه چيز متنفر بودم و مي‌خواهم اينجا توضيح دهم که از چه چيزهايي متنفر بودم.&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;1&lt;/b&gt;. از طرز غذاخوردن انسان‌ها. کسي که خودش روي غذا خوردن خودش دقت داشته باشد که مثلاً صداي ملچ و مولوچش در نيايد يا نوشابه را هورت نکشد و از اينجور حساسيت‌ها، امکان ندارد حداقل يک بار به غذاخوردن ديگران دقت نکرده باشد. در جمع‌هايي که صداي دهان بقيه مثل صداي کشيده شدن ناخن روي تخته سياه روي اعصاب راه مي‌رود را نمي‌گويم، منظورم آنجاهايي است که همه مثل آدم در حال خوردن و آشاميدن هستند. اينطور جاها، وقتي گرمم است يا با دوست دخترم بهم زده‌ام، نفرت‌انگيزترين مکاني است که مي‌توانم تصور کنم. پيشنهاد مي‌کنم يکبار به غذاخوردن ديگران دقت کنيد. 90 درصد انسان‌ها موقع گذاشتن قاشق در دهانشان، انگار از چيزي متعجب باشند، ابروهايشان را بالا مي‌اندازند. وقتي دارند غذا را مي‌جوند هرازگاهي زبانشان در دهان و زير دندان‌هايشان دنبال خرده غذا مي‌گردد که باعث مي‌شود لپ‌هايشان يکوري کش بيايد. نفرت انگيز است. من امروز موقع نهار سرم همه‌ش پايين بود و سعي مي‌کردم جايي را نگاه نکنم که باعث شد مادرم احساس کنم دپ شده‌ام که تا حدودي درست بود.&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;2&lt;/b&gt;. از نفس کشيدن. سوال: نفس کشيدن ارادي است يا غير ارادي؟ مطمئنم الان که اسم &quot;نفس کشيدن&quot; را شنيده‌ايد داريد خيلي ارادي نفس مي‌کشيد و نفس‌هايتان را مي‌شماريد. مي‌دانيد کي هوا را تو و چه موقع بيرون بدهيد. حتي شرط مي‌بندم چند تا نفس عميق هم کشيده‌ايد. اما تا الان که داشتيد اين متن را مي‌خوانديد يا بعداً که قضيه نفس کشيدن يادتان رفت چطور؟ ارادي يا غير ارادي؟ باور نمي‌کنم کسي وجود داشته باشد که تمام نفس‌هايش را ارادي بکشد. پس قضيه چيست؟ از فکر کردن به اين سوال هميشه متنفر بوده‌ام. اما مي‌دانيد کي متنفرتر مي‌شوم؟ بله مي‌دانيد انگار.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;3&lt;/b&gt;. از عادات غیرارادی. همه ما عادت‌هایی داریم و رفتارهای کوچکی ازمان سر می‌زند که غیرارادی است و شاید بعداً توسط خودمان یا کسی دیگر کشف شوند. عادت‌هایی که خوب و بد دارند و از شخصیت‌مان و احتمالاً دوران کودکی‌مان شکل می‌گیرند و با خودمان بزرگ می‌شوند. البته چیزهای مهمی نیستند اما وقتی قرار است نفرتم را نثار این جهان بکنم، این عادات در امان نخواهند بود. مثلاً چی؟ مثلاً باز کردن در یخچال و بیخودی داخلش را نگاه کردن (من دارم). مثلاً ضرب گرفتن روی میز یا به طور کل تمام اشیاء مرئی (من کمی دارم). مثلاً با خود زیرلب حرف زدن (من ندارم) و مثال‌های دیگر. عادت‌های غیرارادی خودتان را اگر کشف کرده‌اید، به من هم بگویید، باید جالب باشند.&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;4&lt;/b&gt;. از مهره‌دار بودن مرغ. بله، مرغ جزو مهره‌داران است. بنابراين استخوان دارد. بنابراين غضروف هم دارد چون بايد استخوان‌ها بتوانند روي هم بلغزند. به نظرم مي‌رسد مرغ‌ها وقتي داشتند سرشان را، براي بقاي ما انسان‌ها، از دست مي‌دادند نفريني فوت کرده‌اند در هوا و تمام آن نفرين‌ها با باد، گرده‌افشاني گل‌ها يا عوامل ديگر، به من رسيده است. بنابراين غضروف‌هايشان، هرچقدر با دقت توسط آشپز زدوده شده باشند، زير دندان‌هاي من گرفتار مي‌شوند و دادم را هوا مي‌برند. از اين کارشان منتفرم. چرا بايد مرغ مهره‌دار باشد؟ چرا مثل ماکاروني از گندم تهيه نشده است؟ چرا مثل بادمجان از زمين در نمي‌آيد؟ نمي‌دانم! &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;چيزهاي زيادي هست که در اينجور مواقع ازشان متنفر مي‌شوم. صداي يخچال، صندلي‌هاي چرمي، کامنت‌ها و ايميل‌هاي نامربوط، زنگ تلفن و هزار و يک چيز ديگر.&lt;br /&gt;شما هم ليست داريد؟ بنويسيد و نفرت‌هايتان را با ديگران به اشتراک بگذاريد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;پ.ن: هنوز دارید ارادی نفس می‌کشید؟&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/07/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-872737526510790178</guid><pubDate>Sun, 17 Jul 2011 22:12:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-07-18T02:50:59.785+04:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">UP</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">آبی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">آواز گنجشک‌ها</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بچه‌های آسمان</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">روز هشتم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">شجاع دل</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">فارست گامپ</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">فیلم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">مرثیه‌ای برای یک رویا</category><title>گریه در تاریکی - فهرست من*</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
* &lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;نمی‌دانم رسم وبلاگستان زبان فارسی چیست. یعنی منظورم این است که می‌شود آدم کامنتش برای یک پست در وبلاگ دیگری را به عنوان یک پست جدید در وبلاگش بنویسد یا نه. اما بهرحال این پست یک کامنت است برای &lt;a href=&quot;http://bigsleep.wordpress.com/2011/07/17/cry/&quot;&gt;گریه در تاریکی&lt;/a&gt; در وبلاگ &lt;a href=&quot;http://bigsleep.wordpress.com/&quot;&gt;خواب بزرگ&lt;/a&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
1 شجاع دل&lt;/div&gt;
&lt;blockquote class=&quot;&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
ویلیام والاس را اسیر کرده‌اند. شکنجه‌اش می‌دهند و درنهایت در ملاءعام گردنش را می‌زنند. جلاد در گوش ویلیام می‌خواند که کافی است بگوید مطیع پادشاه انگلستان است تا درد و شکنجه‌اش تمام شود. همه ساکت می‌شوند تا بشنوند والاس چه می‌گوید. والاس فریاد می‌زند &quot;آزادیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!&quot;&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
2 مرثیه‌ای برای یک رؤیا&lt;/div&gt;
&lt;blockquote class=&quot;&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
کدامتان این فیلم را دیده است و در سکانس آخر که سه قهرمان فیلم، یکی در تیمارستان، یکی در بیمارستان و دیگری در زندان، روی تخت‌شان روی پهلوی راست می‌خوابند و پاهایشان را توی سینه جمع می‌کنند، اشک نریخته است؟&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;blockquote class=&quot;&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
کدامتان جمله &quot;I&#39;m gonna be on television!&quot; را که سارا گلدفارب با لبخندی فلاکتبار به اهالی خیابان می‌گوید را شنیده است و بغضش نترکیده است؟&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
3 فارست گامپ&lt;/div&gt;
&lt;blockquote class=&quot;&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
فارست، این پسر خنگ و دوست داشتنی با آی‌کیوی 85، می‌فهمد پسر کوچکی که نشسته جلوی تلویزیون و دارد کارتون نگاه می‌کند پسر خودش است. اولین چیزی که می‌پرسد چیست؟ &quot;Is he smart?&quot; و قیافه فارست را به یاد بیاورید! پدر آدم در می‌آید خب!&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
4 روز هشتم&lt;/div&gt;
&lt;blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
هری از ژرژ عصبانی است. سر آن چهارراه، زیر باران، ژرژ را پیاده می‌کند، بلیت اتوبوس را دستش می‌دهد، سوار ماشینش می‌شود و می‌رود. ژرژ همانجا سر چهارراه، زیر باران، بلیت به دست می‌ایستد و تکان نمی‌خورد. وقتی اتوبوس می‌آید و در را باز می‌کند و ژرژ هنوز بی‌حرکت ایستاده است، همانجایی است که آدم فایده چراغ‌های خاموش را می‌فهمد.&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
من هم مثل خواب بزرگ، با این جمله تمام می‌کنم که فیلم‌های دیگری هم هستند. مثلاً UP (آنجا که دخترک می‌میرد)، آواز گنجشک‌ها، بچه‌های آسمان، آبی (کلا تمام صحنه‌هایی که آن موزیک متن فوق سنگین پخش می‌شود)، مری و مکس و ...&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
لیست گریه در تاریکی شما چیست؟&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/07/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-2241965851102722963</guid><pubDate>Tue, 05 Jul 2011 01:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-07-05T05:51:15.375+04:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">مزخرفیجات</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">نوشته های شخصی</category><title>یک صفحه و خورده‌ای مزخرف</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
مي‌خواهم همينطوري الکي هر چيزي که به ذهنم رسيد را در قالب اين کلمات کتابي و غيرمحاوره اينجا روي اين کاغذ سفيد پيکسلي (احتمالاً) 800 در 600 بنويسم. اين کار را مي‌کنم تا يک شرط بندي فرضي با خانم ميم کرده باشم. شرط بر سر اينکه مي‌شود نوشته‌اي را همينطوري محض دلخوشي نوشت يا نه. اگر اين نوشته به يک صفحه (از ديد نرم‌افزار مايکروسافت آفيس ورد و فونت آريال 11 و لاين اسپيسينگ 1) برسد، من شرط را باخته‌ام. چون نظر من اين است که اگر نوشته‌اي را همينطوري شروع کني، يعني بهش فکر نکرده باشي یا موضوعي، اتفاقي چيزي برايش سرهم نکرده باشي بيشتر از دو سه پاراگراف نمي‌تواني بنويسي ولي خانم ميم عقيده دارد که اين کار امکان پذير است و مي‌شود چيزي نوشت که بسيار مزخرف و غيرقابل خواندن باشد اما احساساتي که از داخل، مغز آدم را سوراخ مي‌کنند تا روي کاغذ بيايند را راضي کند. به هرحال قرار است اين نوشته يک شرط بندي باشد و بنابراين شمايي که داريد اين نوشته را مي‌خوانيد بدانيد و آگاه باشيد که قرار نيست با اتفاقي، مشکلي، يا هر نوع کشش دراماتيک ديگري که معمولاً علت نوشته شدن نوشته‌ها مي‌شود ملاقات کنيد. اين يک شرط بندي است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
خب الان که دارم اينها را مي‌نويسم مغز خالي و شکمي خالي‌تر دارم بنابراين مي‌توانم مطمئن باشم که هيچ چيز در اين نوشته از روي فکر يا شکم نيست و يک مشت جفنگيات مزخرف براي خالي شدن حس نوشتن است صرفاً. حتي بر نمي‌گردم از اول بخوانم ببينم چي نوشته‌ام. حتي غلطهاي املايي، که به طرز اسفناکي روي آنها حساسيت دارم، هم در اين نوشته تصحيح نخواهند شد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;مي‌دانيد چيزهايي هست که آدم نمي‌تواند بنويسد مگر روي دفترچه‌اي که مطمئن است بعداً در صندوق امانات يک بانک بسيار مطمئن جايش امن است. البته کاملاً قبول دارم که اهميت آن گفته‌ها (يا نوشته‌ها) فقط و فقط به ديد گوينده (يا نويسنده) آنها بستگي دارد و ممکن است براي مخاطب آن حرف (يا نوشته) بسيار بي‌اهميت و حتي مضحک باشد. اما خب موضوع اين است که...&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;ديديد؟ همين الان احساسم نسبت به پانزده خط بالا به طور کاملاً غيرمنتظره‌اي عوض شد و در حال حاضر به تمام آن پانزده خط به چشم موجوداتي منفور در حد کريستيانو رونالدو دارم نگاه مي‌کنم. پتانسيلش را دارم که همين الان، با استفاده از امکاناتي که نرم‌افزار ويرايش متنم (که مايکروسافت آفيس ورد 2007 است) در اختيارم قرار داده کنترل+آ و ديليت را فشار دهم و به صفحه سفيد که خطي عمودي و کوچک روي آن در حال چشمک زدن است خيره شوم. اما اين کار را نمي‌کنم. چون مي‌خواهم ببينم چطور مي‌توانم با سرهم کردن مهمل، يک صفحه را تمام کنم. بدون اينکه فکر کنم مي‌خواهم راجع به چه چيزي بنويسم و قرار است بعداً چه اتفاقي بيفتد؟!&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;البته دومي، يعني اينکه نمي‌دانم قرار است بعداً چه اتفاقي بيفتد، را هميشه امتحان مي‌کنم. يعني با يک جمله، که مثل ناقوس کليساي شهر سرگييف پوساد در مغزم کوبيده مي‌شود، شروع مي‌کنم و سعي مي‌کنم بقيه نوشته را با توجه به حال و هواي آن جمله ادامه دهم اما هيچوقت اين را امتحان نکرده‌ام که همينطوري بدون فکر شروع کنم ببينم نوشته خودش کجا مي‌رود. در زندگي هم اصولاً آدمي نيستم که بي‌گدار به آب بزنم و ريسک کنم. گرچه همينطور که الان نشسته‌ام و دارم تمرين مي‌کنم بي‌فکر به نوشته بزنم، تمرين بي‌گدار به آب زدن را هم دارم شروع مي‌کنم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;همين ديروز بود اصلاً که داشتم با خانم ميم راجع به اين موضوع حرف مي‌زديم. همين ريسک کردن و اينکه آدم بتواند ريسک کند و مهم‌تر اينکه قبول کند که ريسک کردنش حتماً عواقب و هزينه‌هايي دارد که آدم بايد قبولشان کند و بهايشان را بپردازد. به نظر من هرچقدر بها سنگين‌تر، نتيجه بهتر! البته با توجه به علامت تعجبي که در انتهاي جمله قبل مشاهده مي‌کنيد، عقيده عملي نسبت به اين موضوع ندارم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;اينهمه نوشته‌ام و تازه همين الان نصف صفحه را رد کرده‌ام. اين هم شد نوشته؟ آدم حوصله‌اش سر مي‌رود. نه موضوعي، نه هيجاني، نه بار دراماتيکي...&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;از اين کلمه بار دراماتيک خيلي خوشم آمده. بار دراماتيک يعني اتفاقي که منجر به توليد سوال در ذهن خواننده (يا بيننده) بشود. مثلاً در محله چيني‌ها، آنجايي که خانم مالروي واقعي مي‌آيد و داد و بيداد راه مي‌اندازد که جواز کسب جيک گيتيس (با بازي آقامون جک نيکلسون) را باطل مي‌کند، بار دراماتيک داستان به اوج خودش مي‌رسد. سوال‌هايي که پيش مي‌آيد اينها هستند: اگر اين خانم مالروي واقعي است پس آن يکي خانم مالروي که گيتيس را استخدام کرده تا سر از کار شوهرش در بياورد کيست؟ چه کسي او را استخدام کرده؟ و سوال مهم‌تر: اصلاً چرا؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;بگذريم. موضوع احمقانه‌اي است. بار دراماتيک ندارد. بهتر است بروم و به خانم ميم بگويم که شرط را باخته است. اين نوشته به يک صفحه نمي‌رسد هيچوقت. مگر اينکه معجزه‌اي چيزي اتفاق بيفتد. مي‌دانيد، پنج صفحه داستان، يا نوشته به طور کل، براي من يک رويا بوده است هميشه. هيچوقت بيشتر از سه صفحه چيزي ننوشته‌ام. چرا البته. يکبار يک نمايش‌نامه به غايت کليشه‌اي و مزخرف نوشتم که فکر کنم پنج صفحه شد ولي به درد نخور بود. يک بي‌خاصيت واقعي! چه مي‌شود کرد؟ بايد ساخت با اين شرايط. مگر مي‌شود با ليسانس کامپيوتر گرايش نرم‌افزار اغتشاشات هيجانات و احساسات مغزي را سرکوب کرد؟ يا ارضا کرد؟ ما کامپيوتري‌ها بايد برويم مثلاً بفهميم چه موقع اينتراپت فعال مي‌شود و سي‌پي‌يو، اين يگانه مغز حسابگر عالم بشريت، که تا به امروز هيچ موجودي از لحاظ سرعت پيشرفت، به گرد پايش هم نرسيده، کي تصميم مي‌گيرد به يک اينتراپت، که ممکن است خود من باشم که کاري ضروري دارم، جواب پس بدهد. يا مثلاً برويم بفهميم بايد چه الگوريتمي به خورد اين سي‌پي‌يو بدهيم تا جنون سرعتش را با آن ارضا کند؟ &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;نمي‌خواستم اينطوري بشود. يعني نمي‌دانم مي‌خواستم يا نه. سال‌هاي کنکور، سال‌هاي قبل از دانشگاه به طور کل، چيز زيادي نمي‌دانستم بنابراين چيز زيادي هم يادم نمي‌آيد. سال‌هاي سياهي بود. شانسي قبول شدم اينجا، اين رشته، اين شهر. يعني تمام سرنوشتم به انتخاب‌هاي آن 19535 نفر قبل از من بستگي داشت. يعني ممکن بود مثلاً يک نفر که الان فلان دانشگاه دارد درس مي‌خواند تصميم مي‌گرفت دانشگاه ديگري، يا رشته ديگري، درس بخواند. آنوقت اين کسي که اينجا نشسته و دارد اينها را تايپ مي‌کند الان آدم ديگري بود. جور ديگري فکر مي‌کرد. قيافه ديگري داشت حتي. شايد نمي‌نشست اينجا و حسرت کارهاي نکرده‌اش را بخورد. شايد مي‌توانست بدون اينکه صدايش بلرزد يا قلبش تالاپ تالاپ توي قفسه سينه‌اش درام بزند، بگويد که...&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;يک صفحه‌اي که مي‌خواستم، مدتي است تمام شده. شب گذشته هم همينطور. ساعت 5.5 صبح است. بايد اعتراف کنم آرامشي نسبي از نوشتن اين جملات نصيبم شده. شرط را باخته‌ام قطعاً. چون مي‌دانم نوشته‌ام آنقدر خسته کننده و طولاني است که کسي تا آخر نمي‌خواندش. اما برايم مهم نيست. به چيزي (آرامشي شايد) که مي‌خواستم، هرچند موقتي و خيلي-زودگذر، رسيده‌ام. مي‌خواهم بروم بخوابم و قبلش اين نوشته را مي‌گذارم توي وبلاگ خاک گرفته‌ام. شايد کسي حوصله کند و بخواندش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-831221441791405070</guid><pubDate>Sun, 01 May 2011 19:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-05-02T00:13:13.031+04:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">افسردگی مینور</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">روزمرگی</category><title>رساله‌ای در باب یک میهمانی خاموش</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;ساعت هنوز دوازده نشده و من سرم گیج خواب است. این برای منی که چند هفته است شب‌ها ساعت سه صبح تازه متوجه می‌شوم که کمی خسته‌ام باید قاعدتاً نکته مثبتی تلقی شود. اما تلقی نمی‌شود!&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;××× &lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;شب‌ها که می‌خواهم بخوابم عذاب وجدان دارم! عذاب وجدان کسی که در طول روز باید کاری را انجام می‌داده اما انجام نداده. پس قاعدتاً باید شب‌ها، درحالیکه روی تختم دراز کشیده‌ام، دست‌هایم را زیر سرم گذاشته‌ام و به سقف نگاه می‌کنم مرور کنم ببینم چه کاری بوده که انجام نداده‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;××× &lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جواب این است که هیچ کاری! کار عقب افتاده‌ای وجود ندارد. وعده‌های غذاییم را کامل خورده‌ام. حداقل سه یا چهار تا فیلم دیده‌ام. دور سوم فرندز را هم که پریروز تمام کردم. کمی هم کتاب خوانده‌ام که البته زیاد نیست اما آنقدر هست که باعث شود عذاب وجدان نداشته باشم. پس چه کار دیگری مانده که انجام نداده‌ام؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;××× &lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سوال اصلی همینجاست. چه کار دیگری؟ آیا من موجود افسرده‌ای هستم که فقط فیلم می‌بیند و کتاب می‌خواند؟ جواب قطعاً منفی است. اما برای اینکه بتوانم این را به خودم اثبات کنم باید بتوانم تفریح یا انگیزه دیگری در زندگیم پیدا کنم. اما چه کاری؟ چه انگیزه‌ای؟ اگر تا یک دقیقه دیگر نتوانم اینکار را انجام دهم متهم به افسردگی هستم. باید خودم را تبرئه کنم...&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;×××&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دوستان عزیز من. همین‌جا این نوشته را به اتمام می‌رسانم و می‌روم روی تختم دراز بکشم، دست‌هایم را زیر سرم بگذارم، به سقف خیره شوم و فکر کنم ببینم آیا امروز وعده غذایی خاصی را جا نینداخته‌ام؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-2468581969343227985</guid><pubDate>Wed, 20 Apr 2011 23:14:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-04-21T03:47:58.095+04:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">آتاراکسیا</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">آرامش</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">اسکپتیزیسم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">شب</category><title>شب چراغانی توالت‌های شهر</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;نور مهتاب از پنجره بزرگ اتاقم به داخل مي‌تابد. نورش کمي زردرنگ است، اما مهم نيست. حتي مهم نيست که امشب قرص ماه کامل نيست و احتمالاً نوري که از گوشه چشمم به مغزم مي‌تابد چراغ توالت همسايه روبرويي است. مهم نيست، چون آرامشي فرازميني در اطراف ميزتحريرم جريان دارد.&lt;br /&gt;
آتاراکسيا بهش مي‌گويند؟ ذهن در صلح يا موقعيتي که هيچ مشکل زميني‌اي نمي‌تواند فرد را نگران کند. فکر کنم همين آتاراکسيا باشد که از اسکپتيزيسم ناشي مي‌شود. اسکپتيزيسم هم چيز خوبي است. هيچ چيز را قبول نمي‌کني مگر اينکه دليلي محکم و منطقي پشتش باشد. سقراط بود که اينطور بود؟ اپيکور نظريه‌اش را داده؟ پيرهو ديگر کيست؟ يک مشت اسم در سرم مي‌پيچد که نمي‌دانم به کجا بايد وصلشان کنم. اما مهم نيست، حتي اين موضوع که حالا در اين دوره و زمانه که دلايل محکم با چند زلزله دو سه ريشتري فرو مي‌ريزند، از کجا بايد يکي جور کرد هم اصلاً مهم نيست. دليل محکم‌تر از ميزتحريرم که نبايد به اينجور چيزها فکر کنم؟&lt;br /&gt;
به نظرم هيچ چيز مهم نيست. نه اين واقعيت که نور مهتاب را با چراغ توالت اشتباه گرفتم. نه، اگر از بالا نگاه کنيد، اينکه اساساً اينجا چه کار مي‌کنم و چرا دارم با سرعت 120 حرف در دقيقه اينها را تايپ مي‌کنم يا حتي اينکه وجود يا عدم وجودم فرقي به حال کسي مي‌کند يا نه. و بايد بدانيد افسردگي، تنهايي و استرس اين بار هيچ تقصيري در اين بي‌اهميت جلوه کردن اشياء در ذهنم ندارند. برعکس احساس قدرت مي‌کنم. موجودات ديوصفت را بيرون ريخته‌ام و آرامشي قديس‌وار نصيبم شده است.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;×××&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;مهتاب را خاموش کردند. ميزتحريرم عروج کرد. من مانده‌ام و حجم مه‌آلود اندام تو و چشم‌هايت، لبخندت و موهاي گندم‌گونت که با وجود آرامشی مخوف که دور سرم پرواز می‌کند، دارند پدرم را در مي‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: xx-small;&quot;&gt;پ.ن: &lt;a href=&quot;http://88past12.blogspot.com/2011/04/blog-post_19.html&quot;&gt;تمرین خوبی بود!&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/04/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-3859209531116451079</guid><pubDate>Mon, 18 Apr 2011 21:34:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-04-19T02:09:44.483+04:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">خواندن</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">نوشتن</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">گوگول</category><title>آقامون گوگول</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اولش می‌‌خواستم نقل قولی که ویکی‌پدیای فارسی در مقاله &quot;سیزیف&quot; از زبان &quot;برایان گرین&quot; در کتاب &quot;ماده‌ای که سازنده کهکشان است&quot; که صفحه‌ی سی و هفتش از زبان کامو در مورد سیزیف جمله‌ای آورده است را در اینجا بیاورم. اما پشیمان شدم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دلیلش این بود که فهمیدم ایده ندارم. ایده‌ای خوب که بعد تبدیل شود به نوشته‌ای قابل قبول. معمولاً مطالبی که تا الان نوشته‌ام را جمله‌ی اولی که اتفاقی یا غیراتفاقی به ذهنم رسیده شکل داده‌اند. مثلاً شاید دارم در خیابان راه می‌روم و یک جمله‌هایی از یک جاهایی به مغزم خطور کند، همان می‌شود ایده نوشتن یک سری مطالب موجود در این وبلاگ (مثلاً &lt;a href=&quot;http://88past12.blogspot.com/2011/01/blog-post_9832.html&quot;&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href=&quot;http://88past12.blogspot.com/2011/01/blog-post_15.html&quot;&gt;این&lt;/a&gt;) یا در کامپیوتر شخصی‌ام. کاملاً واضح است که &quot;این که نشد ایده!&quot; یا مثلاً به جای &quot;ایده!&quot; بگذارید &quot;وبلاگ‌نویسی!&quot; یا &quot;نویسندگی!&quot; به طور مثال. ایده مهم است. با مغز خالی تنها یک صفحه خالی نصیبتان می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علاوه بر این نداشتن ایده، چیز دیگری هم هست که دست آدم را برای نوشتن سست می‌کند، خواندن وبلاگ‌ها، یا در مقیاس بزرگ، داستان‌های دیگر. اگر فرض کنیم هر دو نفر (یعنی من و یک آدم دیگر) ایده را داشته باشیم، اینکه آن یک آدم دیگر چطور توانسته اینقدر دقیق و قشنگ ایده را بپردازد و به نوشته تبدیل کند، یکجورهایی (برای من) حرص-در-بیار است! بعد از اینکه از خواندن نوشته آن آدم دیگر لذت کافی بردم معمولاً می‌گویم: &quot;شِت!&quot;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;شخصیت‌پردازیم ضعیف است. توصیفاتم از فضا و اشیاء هم ضعیف است (این را خودم باور نداشتم اما یک سری اتفاق باعث شد به این نتیجه برسم). ممکن است یک قصه و یک خط داستانی خوب داشته باشم اما نوشته‌هایم معمولاً از دو صفحه بیشتر نمی‌شود. زود به نتیجه‌گیری و پایان داستان می‌رسم. حالا یا حوصله ندارم یا دلایل دیگر ولی به هرحال این موضوع برای خواننده نباید خوشایند باشد قاعدتاً.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;نتیجه‌گیری این پست این است که دیگر نباید سعی کنم چیزی بنویسم. حداقل تا وقتی که به اندازه کافی کتاب نخوانده‌ام نباید به خودم فشار بیاورم که چیزی خلق کنم. یعنی در واقع منظورم این است که نباید تصور کنم که تا آن موقع (خواندن مقدار مناسبی کتاب یا داستان) چیزی خلق کرده‌ام. باید فکر کنم &quot;تمرین خوبی بود.&quot;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دارم فعلاً داستان‌های گوگول را می‌خوانم و باید بگویم: &quot;شِت!&quot;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/04/blog-post_19.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-716821527304285898</guid><pubDate>Thu, 07 Apr 2011 09:37:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-04-07T14:07:58.888+04:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">کتاب</category><title>تمام کتاب‌های من</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;تصمیم خاصی برای نوشتن ندارم. همینطوری نشسته‌ام پای کامپیوترم تا دی‌وی‌دی‌هایی که همخانه‌ای جدید داده را امتحان بکنم. انگار روی کامپیوتر خودش اجرا نمی‌شوند ولی به من چه ربطی دارد که این دی‌وی‌دی‌ها چه چیزهایی را حمل می‌کنند؟ شاید به خاطر تحصیلات کامپیوتریم است که داده تا من امتحان بکنم. نمی‌دانم چرا همه فکر می‌کنند کامپیوتری‌ها از کامپیوتر خوششان می‌آید! وسیله مزخرفی است به هرحال. دی‌وی‌دی اول خام بود. دی‌وی‌دی دوم را داخل دستگاه گذاشته‌ام و منتظرم تا کامپیوتر تلاشش برای باز کردن آن را تمام بکند. از این قرار دادن حرف &quot;ب&quot; قبل از فعل‌های مضارع خوشم آمده. مثلاً &quot;امتحان بکنم&quot; به جای &quot;امتحان کنم&quot;. این را در داستان‌های هدایت دیدم، مخصوصاً &quot;بوف کور&quot; و &quot;زنده به گور&quot;. حس خاصی بهم منتقل می‌کند. شاید تأثیر زیادی که این دو داستان بر من دارد از همین طرز فعل‌نگاری ناشی &quot;بشود&quot;. نمی‌توانم برایتان تعریف &quot;بکنم&quot; که چه حسی بهم دست می‌دهد وقتی به آن فعل‌ها می‌رسم. &lt;br /&gt;
آهان، موضوع جالبی پیدا کردم. دیشب که اثاثم را منتقل کردم در اتاق جدید، تمام کتاب‌هایم را مرتب کردم و بالای تختم، به ترتیب اندازه و قطر، روی زمین چیدم. (دی‌وی‌دی دوم هم خام بود! دی‌وی‌دی سوم.) طوری آن‌ها را چیدم که عنوانشان رو به بالا باشد تا بتوانم به راحتی از روی تخت آنها را شناسایی بکنم. کارم که تمام شد خیلی کیف کردم! از ترتیب قرار گرفتنشان که از راست به چپ لاغرتر می‌شدند، از رنگ جلدهایشان که درهم و برهم بود و ربط خاصی به هم نداشتند و از اینکه کتاب‌های تخصصی کامپیوتر یا هر رشته کوفتی دیگری داخل آنها نبود خوشم آمد. یکجور قداست و آرامش خاصی داشتند. (دی‌وی‌دی سوم هم خام بود. ناامید شد وقتی برشان گرداندم. شانه‌هایم را بالا انداختم و برای دلداری گفتم: &quot;بعضی وقتا پیش میاد!&quot;) داشتم کتاب‌ها را می‌گفتم. نشتم و شمردمشان. چهل و پنج جلد کتاب، با احتساب کتاب‌های شعر و چندجلدی‌ها. خیلی خوشم آمد. چهل و پنج عدد خوبی است برای منی که تازه به جان ادبیات افتاده‌ام و امیدوارم چیز خاصی در آنها پیدا بکنم (چه چیزی؟ شاید روش مبارزه با روزمرگی منحوسی که به جانم افتاده. &quot;هنوز نمی‌دانم&quot; جواب بهتری است). البته باید اعتراف بکنم که چند جلد از این کتاب‌ها مال خودم نیستند و آنها را از کسی قرض گرفته‌ام. چند جلدشان هم کتاب‌هایی است که از این و آن در خانه‌ام جا مانده. ولی با اینهمه آنها هم در آرامشی که بالای تختم برقرار است سهیم هستند.&lt;br /&gt;
خلاصه اینکه کتاب‌هایم را خیلی دوست دارم. شاید روزی برسد که مثل هانتا در &quot;تنهایی پرهیاهو&quot;، هزاران تُن کتاب، که تمام اتاقم را پر کرده‌اند، جمع کرده باشم و شب، موقع خواب با صدای جویده‌شدنشان زیر دندان‌های موش‌ها و موریانه‌ها و ترس اینکه یک روز همه‌شان روی سرم آوار می‌شوند، به خواب بروم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/04/blog-post_07.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-2976276186316726013</guid><pubDate>Mon, 04 Apr 2011 11:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-04-04T16:29:38.625+04:30</atom:updated><title>دگرگونی نوشتاری</title><description>دوست داشتم بتوانم ساده و بی تکلف بنویسم. یعنی مثلا بنویسم &quot;پرده را کنار زدم و سایه ام پخش شد روی فرش&quot; و بعد دیگر بیخیال هرچی پرده و فرش و سایه های مقتول شوم. اما نمیشود انگار. فورا میروم که بنویسم &quot;پرده را کنار زدم. نور آفتاب چشمهایم را زد. دستم را سایه بان چشمهایم کردم و به این فکر کردم که چرا اینقدر طول میکشد تا ماهیچه های کوچک چشمهام خودشان را جمع و جور کنند تا از ورود گلوله های آتشین امپراتوری آفتاب به مغزم جلوگیری شود. در همین فکرها بودم که صدایی از پشت سرم شنیدم. وقتی برگشتم دیدم سایه ام روی فرش پهن شده و دارد جان می دهد. رفتم که کمکش کنم اما نه قلبش را پیدا کردم نه دهانش را. تا آمبولانس برسد همانجا, روی فرش جان داد. آمدند و جنازه اش را بردند. کمی تاریکی هنوز روی فرش مانده.&quot;&lt;br /&gt;
اینجور نوشتن را دوست ندارم انگار. به نوشتن جدیدی نیاز دارم.&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
پ.ن: باید بابت نیم فاصله ها و غلط های تایپی احتمالی پوزش نویسنده را بپذیرید چون با یک دستگاه تلفن همراه سطور بالا را نوشته و نیز باید خاطرنشان کند که پدرش هم درآمده است!</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-7152599546530146091</guid><pubDate>Fri, 21 Jan 2011 11:09:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-21T14:39:43.286+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">نقل قول</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">کتاب</category><title>یک زن بدبخت</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;مثل این است که یک جراح که در یک دست چاقوی جراحی و در دست دیگر یک کتاب علمی دارد، آدم را بدون بیهوشی جراحی کند و در همان حال مدام با خودش بگوید: «کاش تحصیل را جدی‌تر گرفته بودم!» بعد ناگهان سروکله مادرش با لباس باغبانی توی اتاق عمل پیدا بشود، به طرف من بیاید، به سوراخ شکمم نگاهی بیندازد و سر جراح داد بزند: «حیف پولی که خرج تحصیل تو کردم!» بعد مرا نشان بدهد و بگوید: «نگاه کن به سوراخ شکمش! حالا میخوای چی کار کنی؟ خیلی دلم میخواد ببینم چطور از عهده این کار برمیای!» بعد چارپایه‌ای را می‌آورد، می‌گذارد جایی که بتواند از آنجا بر سوراخ شکم من مسلط باشد، روی چارپایه می‌نشیند و به پسرش می‌گوید: «خیلی خب شاه‌پسر! حالا میخوای چیکار کنی؟»&lt;/div&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;div style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;یک زن بدبخت - ریچارد براتیگان - حسین نوش‌آذر&lt;/div&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/01/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-6215201492514870532</guid><pubDate>Tue, 18 Jan 2011 20:01:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-18T23:31:39.794+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">داستان</category><title>فضای تیره بی انتها</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دو مرد که ما آنها را آقای الف و آقای ب صدا می زنیم، روی دو صندلی راحتی که همین دو هفته پیش کنار هم چیده شده بودند، نشسته بودند و کتاب می خواندند. در مورد آقای الف که روی صندلی راحتی سمت چپ نشسته بود می توانم به طور قطع بگویم داشت «یک زن بدبخت» براتیگان را می خواند. اما عنوان کتابی که در دست آقای ب جا خوش کرده بود، تا الان هم برایم مجهول مانده است. آقایان الف و ب لیوانهای پر از چای داغشان را بر روی دسته صندلی های راحتیشان گذاشته بودند و فنجان آبی کوچکی نیز بر روی دسته مشترک صندلی شان به چشم می خورد که حتی اگر خودشان هم انکار کنند، نقش جاسیگاری را برایشان بازی می کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پشت سرشان دیواری نبود و فضای تیره تا ابد ادامه داشت. اما یک جایی در این فضای تاریک پشت سرشان تابلوی «پسر انسان» رنه ماگریت را آویزان کرده بودند. البته با اینکه این موضوع ربط زیادی به داستان ندارد اما باید بگویم که فضای بالای سرشان را هم یک سقف گچی و ترک خورده با چند لامپ حبابی احاطه نکرده بود و فضای تاریک مذکور آنجا را هم فرا گرفته بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;آقای الف، که روی صندلی راحتی سمت چپ نشسته بود، هرازگاهی بدون اینکه سرش را از روی کتاب بلند کند لیوان چایش را برمی داشت و اندکی از آن می نوشید اما آقای ب، که ما نمی دانیم چه چیزی می خواند، بدون توجه به فرایند سرد شدن و بالطبع غیرقابل مصرف شدن چای، پای راستش را روی پای چپش گذاشته بود و با دست چپ به طور متناوب روی قوزک پای راستش می کوبید.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;در همین اوضاع و احوال بود که صدای ماشینی که ضبطش را تا آخرین حد ممکن بلند کرده بود، از دور به گوش رسید. ماشین نزدیک و نزدیکتر شد و به خاطر قوانین فیزیک حاکم بر دنیای اطراف آقایان الف و ب، صدای آهنگ نیز بلند و بلندتر شد. وقتی ماشین کاملاً به خانه آن دو نزدیک شد، صدای «گرومپ، گرومپ» آهنگش پنجره ها را لرزاند. پنجره ها با ریتم آهنگ، به طور مضحکی در قاب فلزیشان بالا و پایین می پریدند و صدای خنده داری از خودشان تولید می کردند. آقایان الف و ب همزمان سرشان را بلند کردند و به نقطه ای در انتهای فضای تاریک خیره شدند. احتمالا در آنموقع داشتند به قوانین زندگی شهری و مدنی فکر می کردند اما ما هم مثل آنها به سرعت این واقعه را فراموش می کنیم و به وضعیت اولیه مان برمی گردیم.&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;*** &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;به نظر می رسد بیشتر از این نباید شما را برای شنیدن ادامه داستان منتظر بگذارم اما بگذارید قبل از آن چیزی را اعتراف کنم چون اگر آن را اینجا نگویم دیگر هیچوقت فرصت گفتنش را نخواهم داشت. اتفاقی که افتاده این است که نمی دانم چطوری باید بقیه داستان را برایتان تعریف کنم. می خواهم یکی از این دو مرد را بکشم. داشتم گذشته هرکدام را مرور می کردم تا ببینم کدامشان بیشتر سزاوار مرگ است. البته کمی که بهشان فکر کردم دیدم مردن آنقدرها هم مساله مهمی نیست. اصلاً شاید هیچ چیز آنقدرها مهم نباشد. اما بالاخره باید یکی از این دو مرد کشته شود و اینکه الان هیچکدامشان نمی دانند که یک نفرشان قرار است انتخاب شود قضیه را کمی تراژیک می کند. بگذارید بیشتر روی این موضوع فکر کنم...&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;***&lt;/div&gt;خب. بگذارید داستان را اینطوری ادامه بدهم. آقای الف، که روی صندلی راحتی سمت چپ نشسته بود، از جایش بلند شد تا لیوان چایش را پر کند. برای این کار باید به گوشه ای از فضای تیره، که دستگاه چای سازشان آنجا بود برود و طبیعتاً اینکار زمان نسبتاً زیادی از او می گیرد بنابراین بگذارید تا او برمی گردد به آقای ب بپردازم.&lt;br /&gt;
آقای ب همچنان با دست چپش روی قوزک پای راستش می کوبید و کم کم احساس می کرد که قوزک پای راست و کف دست چپش را نمی تواند احساس کند. پای راستش را پایین آورد و پای چپش را روی آن گذاشت و شروع کرد با کف دست راستش روی قوزک پای چپش نواختن. بعد یادش آمد که دکتر روانشناسش به او هشدار داده بود که اگر اینکار را تکرار کند، دچار حملات عصبی شدیدی می شود و نباید برای مدتی طولانی در این وضعیت باقی بماند. به این فکر کرد که آخرین باری که دچار این حملات شده بود چند ماه پیش بود و کمی بیشتر که فکر کرد متوجه شد که دلش به شدت برای آنها تنگ شده است. حتی کمی وسوسه شد تا کار کوبیدن روی قوزک پایش را ادامه دهد تا دوباره آن مزه تلخ اما دوست داشتنی را زیر زبانش حس کند اما از این کار منصرف شد. هر دو پایش را روی زمین گذاشت و سیگاری روشن کرد و پک محکمی به آن زد. بعد انگشت اشاره دست چپش را روی شقیقه سمت چپش گذاشت تا تغییر ضربان قلبش را بر اثر ورود نیکوتین به بدنش احساس کند. از این کار خوشش می آمد.&lt;br /&gt;
حالا دیگر آقای الف با لیوان پر برگشته بود و روی صندلی راحتی سمت چپ جا خوش کرده بود و بدون اینکه به آقای ب نگاهی انداخته باشد، لیوانش را درست سرجای قبلیش روی دسته صندلی گذاشته بود و داشت ادامه داستان یک زن بدبخت را دنبال می کرد. آقای ب نگاهی به آقای الف انداخت. درواقع اینطور به نظر می آمد که حوصله آقای ب سر رفته باشد. کمی به آقای الف نگاه کرد، رویش را برگرداند و کمی به فضای تیره روبرویش نگاه کرد. دوباره برگشت و نگاهش را به آقای الف دوخت. انگشت اشاره اش را بالا آورد و به سمت شقیقه آقای الف نشانه رفت و شلیک کرد. صدای بلندی در فضای تیره پیچید.&lt;br /&gt;
آقای الف مُرد و آقای ب را هم به جرم قتل عمد اعدام کردند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/01/blog-post_9832.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-9193334254669711470</guid><pubDate>Mon, 17 Jan 2011 21:34:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-18T01:04:26.929+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">آشغال</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">پوست پسته</category><title>پوست‌های پسته</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;من از همین‌جا احساس نفرت و انزجارم را نثار روح تمام کسانی می‌کنم که دانسته یا ندانسته، بزرگ یا کوچک، زن یا مرد، آشغالهایشان را، روی زمین می‌ریزند و در بین اینها کسانی که این آشغال‌ها را از پنجره ماشینی درحال حرکت به بیرون پرتاب می‌کنند، بیشتر مخاطب فحاشی‌های مجازی‌ام قرار خواهند گرفت.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اما از همین‌جا دست تمام کسانی که پوست پسته نصفه روی زمین می‌اندازند تا لذت خُرد کردن آنها، مانند لذت مثله کردن گوسفند توسط قصاب یا لگد کردن یک شاخه گل توسط کودکی گستاخ، به کفش‌هایم رخنه کند را می‌بوسم و از شهردارهای محترم تمامی شهرها صمیمانه خواهشمندم بودجه بیشتری در اختیار این عزیزان قرار دهند تا توانایی خرید پسته بیشتری داشته باشند. حتی چه بسا بشود به طرح «پیاده‌روهای پوست پسته‌ای» هم فکر کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;با تشکر&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/01/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-1809606305372316604</guid><pubDate>Fri, 14 Jan 2011 21:09:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-15T01:34:13.720+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">آب</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">آفتاب</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ابر</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">اصفهان</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">زمانه</category><title>زشت است زیبا، زیباست زشتی</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;ناف اصفهان را با آفتاب بریده‌اند! هوا صاف است آفتاب می‌تابد؛ ابری می‌شود آفتاب می‌تابد؛ باران می‌بارد آفتاب هنوز می‌تابد؛ برف می‌بارد و حدس بزنید چه کسی آن بالاست! بله، آفتاب! حتی خودم یک شب که خسته و کوفته داشتم به رختخواب می‌رفتم با چشم‌های خودم جناب خورشید را دیدم که با چشم‌های پف کرده بالای سر شهر ایستاده بود و می‌گفت: «مجبورم... می‌فهمید؟ مجبورم!»&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;×××&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;مجبور است بتابد؟ مجبورش کرده‌اند شاید. تقصیر این ابرهاست اصلاً. اگر کمی زور می‌زدند و بیشتر می‌ماندند و می‌باریدند، آفتاب مجبور نبود اینقدر بتابد. شاید می‌ترسند سرمه چشم‌هایشان خراب شود، رژگونه‌هایشان قروقاطی شود و نازشان را دیگر کسی نخرد. حق هم دارند البته. آدم‌ها، حتی بچه‌های اصفهان هم دیگر آنقدرها ارزشش را ندارند. ناخن‌خشکی از وجود همه می‌بارد اینجا.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;×××&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;تقصیر ابرها هم نیست اگر بخواهیم انصاف داشته باشیم. تربیتشان اینطوری است. تقصیر مادرشان آب است که کوتاهی کرده در تربیت دخترانش. آن وقت‌ها که باید به بچه‌هایش می‌رسید و تربیتشان می‌کرد، می‌نشست جلوی آینه و از آینه می‌پرسید: «آینه خوب! آینه دوست‌داشتنی! بگو ببینم! توی این دنیای بی‌کرون، خوشگلا رو دیدی؟ از اون میون، هرکی میاد هرکی میره، کی از همه خوشگل‌تره؟» و آینه هم جواب می‌داد: «شما بانوی من! شما از همه خوشگل‌ترید!» و آب هم خنده بلندی از سر رضایت سر می‌داد. ولی یکهو خنده‌اش قطع می‌شد، نگران اطراف را نگاه می‌کرد و دوباره از آینه می‌پرسید: «آینه خوب! آینه دوست‌داشتنی!...»&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;×××&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;وسواس زیبایی گرفته بود؟ بله، چون زشت شده بود. یک زمانی از بالای کوه خرامان و دوست‌داشتنی می‌آمد پایین و داخل جای گرم‌ونرمی که برایش آماده کرده بودند دراز می‌کشید و می‌رفت در مزارع چرخی می‌زد، سربه‌سر مترسک و کلاغ‌ها می‌گذاشت و بعدش هم می‌دانست که می‌رود پای هویجی، کلمی، سیبی، هلویی، اناری...&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;××× &lt;/div&gt;تقصیر آب هم نیست. تقصیر زمانه است دوستان من. همه زشت شده‌اند، آب که جای خود دارد. پس اگر یک روزی، یک شبی به آسمان نگاه کردید و دیدید برفی نمی‌بارد، بارانی نمی‌بارد و آفتاب، بی‌رحم و عبوس آن بالا ایستاده و هی غر می‌زند، شما را به خدا به آفتاب بدوبیراه نگویید. مشکل جای دیگری است. جایی دیگر...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/01/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-2423213351686916004</guid><pubDate>Sat, 08 Jan 2011 00:26:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-08T03:56:36.930+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ابدیت</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">خیالپردازی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">مرگ</category><title>ابدیت بر روی یک صندلی راحتی</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;تصمیم گرفته‌ام تا ابد همینطوری اینجا روی صندلی راحتی روبروی تلویزیونِ از برق کشیده شده بنشینم. از همین الان هم از کسی که مجبور است سال‌ها بعد استخوان‌های کپک‌زده و بو گرفته‌ام را از روی صندلی جمع کند، معذرت می‌خواهم. حتماً کار سختی خواهد داشت. پیشنهاد می‌کنم به خودش زحمت ندهد و مجموعه من و صندلی را با هم بسوزاند و خیال خودش را راحت کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;×××&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;روی صندلی راحتی نشسته‌ام و پاهایم را روی میز کوتاه روبرویش دراز کرده‌ام و یکی از پاهایم را روی دیگری انداخته‌ام. از پرسونای خودم که اینطور نشسته‌ام خوشم می‌آید. دوست داشتم الان مثلاً یک بسته از این کاغذهای خط دار زردرنگ که خط کشی هم شده‌اند داشتم و شروع می‌کردم هرچیز از مغزم بیرون می‌زد را آن تو می‌نوشتم. اما چه می‌شود کرد؟ اینجا که نشسته‌ام نه قلمی هست و نه کاغذی و من هم که تصمیم گرفته‌ام دیگر از اینجا تکان نخورم! خب الان دیگر پاهایم از این وضعیت خسته شده‌اند. تصمیم می‌گیرم که پاهایم را جابجا کنم و حالا بیایید من را نگاه کنید! یادم نمی‌آید کدام پایم را روی آن یکی گذاشته بودم، پاهایم را روی هوا نگه داشته‌ام و دارم فکر می‌کنم الان نوبت کدام پایم است که روی آن یکی بگذارم و چون از فکر کردن و به خاطر آوردن چیزی دستگیرم نمی‌شود نگاه می‌کنم ببینم کدام پایم خسته‌تر است و لابد این همان پایی است که زیر پای دیگرم بوده و حالا باید رو باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;××× &lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;فکر کنم دارم شروع می‌کنم به پوسیدن، چون همین الان یک مشت مگس ریز و درشت دارند با دهانی آب افتاده نگاهم می‌کنند. ببینم، نکند تابستان شده است؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/01/blog-post_08.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-208853512854732399</guid><pubDate>Wed, 05 Jan 2011 10:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-05T14:06:20.213+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">خیالپردازی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">مرگ</category><title>پیاده‌روی در جاده زمان</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;امروز مُردم. همینطوری محض تفریح. داشتم آهنگ &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Time_Is_Running_Out_%28Muse_song%29&quot;&gt;Time is Running Out&lt;/a&gt; را زمزمه می‌کردم. دیدم خیلی مناسبت دارد، خیلی هم الکی خوشحال بودم بنابراین تصمیمم را همان موقع گرفتم. برای شیوه انجام دادن این کار هم خیلی فکر نکردم. کافی بود پنج قدم به سمت راست بروم تا ماشین مردی که داشت کف ماشینش دنبال فندک یا تلفن همراهش می‌گشت لهم کند. در مورد اینکه آن مرد داشت دنبال چه چیزی می‌گشت بیشتر از این خیالپردازی نکردم. کافی بود آن پایین دنبال هرچیز کوچکی بگردد. حتی می‌توانست با کسی آنطرف خط دعوا کند یا مثلاً سی‌دی هایده‌اش را عوض کند. به هرحال کار من را راه می‌انداخت.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بعد از اینکه ریق رحمت را سر کشیدم، و بگذارید برایتان بگویم که به غایت تلخ بود، رفتم کمی در خیابان قدم زدم. کمی به خورشید که نورش دیگر نمی‌توانست اذیتم کند نگاه کردم. کمی ابرها را از اینطرف و آنطرف جمع کردم و مجبورشان کردم بالای شهر ببارند. بالاخره مُرده بودم، کسی باید گریه می‌کرد. گرچه بیشتر از دو دقیقه نتوانستم نگهشان دارم، حوصله‌شان سر رفت و رفتند سفارش‌های دیگر را بررسی کنند. بعد کمی دیگر قدم زدم و آدم‌ها را نگاه کردم. کمی دنبال تونل نور گشتم و البته پیدایش نکردم. کمی دیگر آهنگ بالا را زمزمه کردم و بعدش هم رسیده بودم خانه و آمدم اینجا و برایتان داستانش را نوشتم. الان هم دیگر باید بروم فکری به حال ناهارم بکنم که دوباره از گرسنگی نمیرم. راستش سر کشیدن ریق رحمت آنقدرها هم که فکر می‌کردم آسان نبود!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2011/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-1803473066108292697</guid><pubDate>Sat, 25 Dec 2010 22:19:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-26T01:49:04.229+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">مرگ</category><title>آخرین روز زندگی من</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;امروز با کمک دو تا مرد دیگر یک پیرزن سوار بر ویلچیر که حتی نمی‌توانست حرف هم بزند را از پله‌ها (چون آپارتمان چهار طبقه‌اش آسانسور نداشت!) به طبقه سوم یک آپارتمان بردم. پیرزن از شدت راه نرفتن ورم کرده بود. جایی وسط راه یکی از مردها، که انگار پسرش بود، ازش پرسید که جایش گرم و نرم هست؟ و پیرزن خندید. فکر می‌کنم تنها کاری که می‌تواند انجام دهد همین باشد. به حالای پیرزن که فکر می‌کنم دلم می‌گیرد. اینکه چطور الان خوابیده؟ اصلاً خوابیده آیا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;××× &lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;فکر که می‌کردم یک جمله‌ای یادم آمد که آن اول‌ها که توئیتری شده بودم یکی نوشته بود: «صد سال دیگه اینموقع هممون مُردیم!» یادم نیست چه کسی این را نوشته بود. حتی شک دارم که داخل توئیتر هم خوانده باشمش. بگذریم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;خیلی فکر کردم به این جمله. به صد سال دیگرم فکر کردم. ترس برم داشت. خودم را دیدم که روی تختی افتاده‌ام و دستگاه تنفس در دهانم و پنجاه تا سرم در هر دستم و لگن کثیفی هم پایین تختم است. یک نفر را می‌بینم که می‌آید بالای سرم و با نفرت داد می‌زند: «بمیر پیرمرد خرفت! بمیر!» احتمالاً عروسم است. در دلم می‌گویم: «بیست و دو سالم بود که آرزوی مرگ کردم!»&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;×××&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;یادم است همان روز که آن جمله کذایی را خواندم ماتم برد. دلیلش این بود که واقعاً جمله درستی است. یعنی می‌توانم به جرأت بگویم جمله‌ای اینقدر راست تا آن موقع نشنیده بودم و هنوز هم نشنیده‌ام. صد سال دیگر همه آدم‌هایی که می‌توانند این جمله را بخوانند مُرده‌اند! نه. احمقانه است که فکر کنید به حال آن همه آدم تأسف خوردم...&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;××× &lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;باور کنید می‌خواهم ادامه این افکار دنباله‌دار را برایتان بنویسم و خدا می‌داند که می‌توانم اما طولانی می‌شود. خسته‌تان می‌کنم. همینقدر برایتان می‌گویم که صد سال دیگر که هیچ، روزی که بدانم فقط 20 سال دیگر زنده‌ام، آخرین روز زندگی من است!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2010/12/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-2958448138696444968</guid><pubDate>Thu, 23 Dec 2010 20:29:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-23T23:59:37.406+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">نوشته های شخصی</category><title>خداحافظ آقای دلقک</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;باید از فردا دیگر دور کتاب و فیلم و سریال و هر چیز دیگری که خودم اسمش را شیطنت گذاشته‌ام خط بزنم و بچسبم به کارهای پروژه پایانی. همین دیروز یا پریروز بود که فهمیدم باید تا آخر این ماه داکیومنتش را کامل تحویل بدهیم و من از شهریور قبلی که دیدید تا همین امروز قشنگ، 15 صفحه بیشتر داکیومنت ننوشته‌ام. برای توضیح دادن اینکه چه چیزهایی داخل داکیومنتم هست دو چیز را باید بهتان بگویم:&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;1- موضوع پروژه من طراحی یک شبکه اجتماعی است.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;2- دو صفحه از این 15 صفحه به معرفی گروه دورز پرداخته است.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;×××&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دارم عقاید یک دلقک را می‌خوانم. دوست داشتم مثل این آقای شنیر همین الان بروم و به خانواده بگویم می‌خواهم بروم دلقک شوم. بعد هم یک ماری‌ای از یک جایی جور کنم و یک زوفنری هم پیدا شود و ماری را ببرد و من بمانم و یک زانوی ضرب دیده و بی‌پولی و بدبختی و بیکاری. بعد هم مثل سگ پشیمان بشوم که چرا دانشگاه را تمام نکرده‌ام و این لیسانس لعنتی را نگرفته‌ام تا الان بتوانم یک کاری برای خودم جور کنم و آخر داستان هم که یا آنقدر بدبخت می‌شوم که میفتم گوشه خیابان و لاشخورها همانطور که بالای سرم&amp;nbsp; پرواز می‌کنند دستمال سفیدی دور گردنشان می‌بندند و کارد و چنگالشان را برایم تیز می‌کنند یا اینکه یک جایی کارگری، نظافتچی‌ای، چیزی می‌شوم و با حقوق بخور و نمیرم سیگار و کتاب می‌خرم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;در واقع برای اینکه خیلی واضح برایتان بگویم که خودم را در آینده چگونه تصور می‌کنم توجه شما را به دیدن عکس زیر جلب می‌کنم:&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/5/5d/The_Clown.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; height=&quot;400&quot; src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/5/5d/The_Clown.jpg&quot; width=&quot;260&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;×××&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;نه. درواقع اوضاعم اینقدرها هم خراب نیست. فقط امروز داشتم به این فکر می‌کردم که اگر نرسم تا آخر این ماه گزارشم را تحویل دهم چه اتفاقی می‌افتد؟ و خب مطالبی که در بالا خواندید یکی از اتفاقاتی است که احتمال دارد بیفتد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2010/12/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-1678184722091251933</guid><pubDate>Tue, 21 Dec 2010 14:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-21T18:17:20.443+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">موسیقی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">نوشته های شخصی</category><title>اولین روز زمستان</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;embed allowfullscreen=&quot;false&quot; allowscriptaccess=&quot;always&quot; height=&quot;250&quot; src=&quot;http://www.4shared.com/embed/458539721/d81d5167&quot; width=&quot;420&quot;&gt;&lt;/embed&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.4shared.com/audio/WmXUSDwu/rec1221-120651.html&quot;&gt;http://www.4shared.com/audio/WmXUSDwu/rec1221-120651.html&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;- آنتونیو ویوالدی / کنسرتو ویولن شماره 4 در F مینور موسوم به زمستان (L&#39;inverno) / اپوس 8 / موومان 2 - لارگو &lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;- نوازنده ویولن: خودم&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;- نواخته شده توسط ویولن TF148&lt;br /&gt;
- به مناسبت استقبال از ننه سرما و به این امید که چهار متر و نیم برف بر سرمان بباراند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;- حجم فایل: 2,570KB&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;- زمان: 2:32&lt;br /&gt;
---&lt;br /&gt;
پ.ن: باید پوزش نوازنده را از اینکه صدایی که می‌شنوید هیچ شباهتی به صدای ویولن ندارد بپذیرید. البته در هنر و تکنیک نوازنده شکی نیست؛ تقصیر ویولن است که کوک نبود!&lt;br /&gt;
پ.ن 2: آنهایی که از گودر این مطلب را می‌خوانند می‌توانند با مراجعه به این پست در صفحه وبلاگ بدون نیاز به دانلود این آهنگ را گوش دهند. البته فکر کنم!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2010/12/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-4760353398030985731</guid><pubDate>Mon, 13 Dec 2010 21:18:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-14T00:48:15.591+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">نوشته های شخصی</category><title>یازده ساعت و چهل و دو دقیقه بعد</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;فکر کردید برای امتحان فردا یک کلمه درس خوانده‌ام؟ بله، درست حدس زدید. حتی یک کلمه هم نخوانده‌ام. و بگذارید همینجا بهتان قول بدهم که تا فردا ساعت 12:30 که امتحان شروع می‌شود هم یک کلمه نخواهم خواند. یکجورهایی لج کرده‌ام اصلاً. می‌خواهم فردا بعد از امتحان بروم پیش استاد و بهش بگویم استاد عزیز، استاد خوب من، آخر این چه جفایی است که در حق من می‌کنید؟ ترم پیش برایم 5 رد کردید، اگر 6 هم رد کرده بودید حالا با معدل 11.7 مشروط نشده بودم. به خدا حقم نبود ترم پیش، عین چی درس خواندم اما حالا نمی‌خواهم بحث گذشته را پیش بکشم. ببینید، حقیقت این است که من نمی‌توانم در درستان بالاتر از 5 بگیرم! منظورم از نتوانستن این نیست که نمی‌خواهم. منظورم این است که نمی‌توانم. عین سگ روی درس شما وقت می‌گذارم. اینقدر که من وقت گذاشتم روی این درس اگر روی انرژی اتمی کار می‌کردم الان کامپیوترهایمان هم با سوخت هسته‌ای کار می‌کرد. می‌گویید به شما مربوط نیست؟ خب حق دارید بگویید. شما که مثل ما در برهوت درس نخوانده‌اید؟ نخیر، شما در دانشگاه بزرگ اصفهان درس خوانده‌اید. آنجا گل بود و بلبل بود و سبزه بود و دانشگاهتان بلوار داشت و برای خودش خط اتوبوس داشت و شهر بود اصلاً. آنجا تا توانسته‌اید خورده‌اید و خوابیده‌اید و بدون اینکه نگران باشید که شهریه دانشگاه و قبض تلفن و کرایه خانه و شکم صاحب‌مرده و کوفت و زهرمار را باید با کدام دست بر سرتان بکوبید، درس خوانده‌اید و پله‌های ترقی را یکی یکی و با آرامش خاطر هرچه تمامتر طی کرده‌اید و حتی در بوفه سر راه هم ایستاده‌اید و با دوستانتان نسکافه میل فرموده‌اید.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اصلاً می‌دانید چیست؟ من همین الان که اینجا ایستادم ده ترمه شده‌ام. اگر من را پاس نکنید یازده ترمه می‌شوم. خب بشوم به درک... به شما چه ربطی دارد اصلاً؟ اصلاً مگر شما مسئول پاس شدن یا نشدن من هستید؟ چشمم کور، دندم نرم، نشسته‌ام شب امتحان ونه‌گات خواندم، پس حقم است که بیفتم. &lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;××× &lt;/div&gt;در اینجا من با حالتی عصبانی و طلبکارانه از اتاق استاد خارج می‌شوم. استاد بعد از رفتن من کمی سرش را می‌خاراند، متفکرانه بلند می‌شود، کمی به اطراف نگاه می‌کند و از آقای ب. می‌پرسد: «لیوان چای من رو ندیدی؟!»&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;پ.ن: البته این را اضافه کنم که در این هزار سالی که دانشگاه بوده‌ام حتی یکبار هم برای نمره پیش هیچ استادی نرفته‌ام و بگذارید همین‌جا بهتان قول بدهم که هیچوقت دیگر هم نخواهم رفت. اما باور کنید این ترم وضعم خیلی خراب است! خیلی زیاد...!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2010/12/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-8647830838838813475</guid><pubDate>Fri, 10 Dec 2010 23:22:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-11T02:53:54.196+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">نوشته های شخصی</category><title>همزمان برف هم ببارد بد نیست</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;خیلی دوست دارم این موضوع را به سرما ربط ندهم اما ظاهراً فقط به خاطر سرما بود که آخرهای راه، از ایستگاه اتوبوس تا خانه را داشتم می‌دویدم. اول‌های راه را پیاده رفتم. یعنی منظورم این است که تمام راه را پیاده رفتم اما مسیر رفت را با سرعتی که خودم هم بعدها باورم نشد راه رفتم. مسیر دروازه شیراز تا هتل پل را 12 دقیقه‌ای پیاده رفتم. آنهایی که رفته‌اند می‌دانند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;به سی‌وسه پل که رسیدم پاهایم کرخت شده بودند اما هنوز آرام نشده بودم. هنوز مغزم فرمان راه رفتن می‌داد. هنوز تازیانه می‌زد. باید تصمیم می‌گرفتم کجا بروم. بروم سری به کتابفروشی‌هایم بزنم یا فیلم شب‌های روشن را ببینم؟ تصمیم سختی بود چون نه حوصله فضای ساکت کتابفروشی را داشتم نه فضای پرهیاهو و پر از دیالوگ فیلم را، نه حتی اجازه ایستادن داشتم. تا وسط‌های سی‌وسه پل رفتم که بروم کتابفروشی‌ها را بگردم اما ناگهان خودم را ردیف اول سینماتک و درحال تماشای فیلم دیدم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بالاخره از صدای بم و بی‌کیفیت فیلم و خاموش شدن‌های پشت سر هم پروژکتور حالم بد شد و به مقصد کتابفروشی زدم بیرون. ذهنم مشغول بود. حسابی هم مشغول بود. همینطور پشت سر هم فکرهای جورواجور می‌آمدند و می‌رفتند. یادم است که آهنگ Qui Sera, Sera در مغزم می‌پیچید. هرازگاهی که به خودم می‌آمدم و می‌دیدم دارم این آهنگ را زمزمه می‌کنم، «لعنت به این آهنگ، لعنت به این آهنگ» جایش را می‌گرفت.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;رسیدم به کتابفروشی و چقدر تعجب کردم وقتی دیدم آرام شده‌ام. صداها محو شده بودند. تمام مغزم پیدا کردن مرشد و مارگریتای بولگاکف بود. از فروشنده سوال کردم، گفت چاپش تمام شده. یعنی من تنها کسی هستم که هنوز این کتاب را نخوانده. چه خوب! می‌توانم توی خیابان دوره بیفتم و داد بزنم من مرشد و مارگریتا را نخوانده‌ام! و از خوشحالی دور خودم بچرخم و بلند بلند بخندم. همزمان برف هم ببارد بد نیست.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;داشتم از فروشنده می‌پرسیدم کالیگولای کامو را دارد یا نه که چشمم به سلاخ‌خانه شماره پنج افتاد. ونه‌گات! نویسنده محبوبم! چه عالی. خریدمش دوستان عزیز من. باور کنید این کار را کردم!&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;کتاب را که خریدم هاج و واج در خیابان‌ها قدم زدم. پاهایم که هیچ، مغزم هم دیگر کرخت شده بود. واقعا نمی‌دانستم هدفم چیست یا برای چی دارم راه می‌روم یا اصلا چرا اینجا هستم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;کتاب دستم بود و حتی نمی‌توانستم آن را داخل کوله‌پشتی‌ام بیندازم. تمام مسیر برگشت را آنقدر آهسته راه رفتم که حتی ماشین‌های ایستاده هم ازم جلو می‌زدند. بی‌جهت و مثل دیوانه‌ها اطراف را نگاه می‌کردم و راه می‌رفتم. چند پسر و یک دختر دیدم که دنبال هم کرده بودند و به شوخی می‌خواستند همدیگر را از پل بیندازند پایین. دوستان عزیز من! اگر هر روز دیگری بود، مثل همین الان که دارم اینها را برایتان می‌نویسم، به حماقت بشر که می‌تواند اینقدر پایین باشد که جان دوستانش را به شوخی و لودگی بگیرد لعنت می‌فرستادم. اما آن روز حتی بهشان فکر هم نکردم و چند ثانیه بعد حتی یادم نبود که اینها را دیده‌ام و اگر بهشان فکر هم می‌کردم شاید خیال می‌کردم روزها قبل آنها را در خواب دیده‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سوار اتوبوس شدم، یک صندلی تکی پیدا کردم و خودم را رویش گم و گور کردم. مثل یک انسان ترسو و شکاک شده بودم که به همه به چشم دشمن نگاه می‌کند. انگار کسی دنبالش کرده. محض اینکه کمی آرام شوم کتاب را باز کردم و شروع کردم به خواندن که صدای فریاد راننده که ایستگاه آخر را گوشزد می‌کرد خوابم را پراند. پیاده شدم و بقیه داستان را هم که خودتان می‌دانید، تا خانه دویدم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دوستان من! دوستان خوب من! دلیل اینکه اینها را دارید می‌خوانید این است که الان که اینجا در تاریکی نشسته‌ام همان حسی را دارم که در مسیر برگشت روی سی‌وسه پل داشتم. شکاک، ترسو، غمگین، تنها، پر از خیالبافی‌های احمقانه، پر از افکار افسار گسیخته، هاج و واج...&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دوست دارم کسی اینجا بود تا اینها را با جزئیات کامل برایش تعریف کنم. تا آت و آشغال‌های مغزم را روی دامنش بالا بیاورم و بعد سرم را روی پاهایش بگذارم و با بلندترین صدایی که می‌توانم قهقهه بزنم تا از حال بروم و دو قطره اشکی که ته دلم مانده بی‌اختیار از چشم‌هایم سرازیر شود و تمام کثافت روی دامنش را بشورد و ببرد. همزمان اگر ممکن باشد برف هم ببارد بد نیست.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2010/12/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-1124480300090184564</guid><pubDate>Wed, 08 Dec 2010 15:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-08T19:12:07.428+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">نوشته های شخصی</category><title>پادشاه دیوانه</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دو تا جمله هست که دوست دارم با صدای بلند فریاد بزنم. آنقدر بلند داد بزنم که همه آدم‌های روی زمین بشنوند و آنقدر تکرارشان کنم که همه کارهایشان را زمین بگذارند و به دو جمله من فکر کنند و به نتیجه‌ای چیزی برسند تا همه از این فلاکت انسانی خودساخته خلاص شویم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اولین جمله را &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Phoebe_Buffay&quot;&gt;فیبی بوفِی&lt;/a&gt; وسط دعوای احمقانه مونیکا و ریچل سرشان داد زد: استاپ دِ مَدنِس.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دومین جمله را حدود صد و پنجاه سال قبل، هانس کریستین اندرسون از زبان یک پسر بچه قرون وسطایی فریاد زد. پسر درحالیکه خنده‌اش گرفته بود داد زد: پادشاه که لباس ندارد!&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;آخرش که ابناء بشر بعد از شنیدن این دو جمله به نتیجه‌ای چیزی رسیدند و کاری انجام دادند هم، از نظر من اشکالی ندارد که مجسمه‌ام را بسازند بزنند وسط میدان اصلی آرمان‌شهر.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پیشاپیش از حسن توجه شما سپاسگذارم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2010/12/blog-post_08.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-1869996020468471509</guid><pubDate>Thu, 02 Dec 2010 11:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-03T00:44:09.866+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">نوشته های شخصی</category><title>عبور از سه راهی مُردن</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;1. به نظر شما چه نوع افرادی دست به خودکشی می‌زنند؟ به نظر من سه نوع آدم این کار را می‌کنند. یک نوعش را می‌شناختم و همه‌مان می‌شناسیم. اما در این چند روزه با دو دسته دیگر آشنا شدم که دیدم بد نیست راجع بهشان بنویسم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;2. دسته سوم، همان دسته‌ای که همه‌مان می‌شناسیمشان آنهایی هستند که به دلیل مشکلات زیاد، ناراحتی‌های زیاد، پوچی، پریشانی و مشکلاتی از این قبیل جانشان به لبشان می‌رسد و در یک لحظه‌ی خیلی خاص که به نظر می‌رسد همه‌چیز آماده است، دست به خودکشی می‌زنند. مثالی که می‌توانم بزنم زنی است که دوست مادرم بود و با قرص خودکشی کرد. به موقع پیدایش کردند و به بیمارستان رساندندش و چند ساعتی هم زنده بود اما فوت کرد. مادرم می‌گفت در آن چند ساعت مثل سگ پشیمان بود! (این دقیقاً جمله‌ای است که مادرم گفت). به نظر من تمام افرادی که اینطوری خودکشی می‌کنند، درست بعد از اینکه فهمیدند چه بلایی دارد سرشان می‌آید، مثل سگ (و مؤدبانه‌اش، خیلی زیاد) پشیمان می‌شوند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;3. اما دو دسته دیگر که توانسته‌اند کنجکاوی من را برانگیزانند را می‌توانم فقط با مثال توضیح بدهم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;4. «یک روز خوش برای موزماهی» سلینجر را خوانده‌اید؟ فرنی و زویی را چطور؟ پری مهرجویی را دیده‌اید؟ اولی را که خواندم، حس خاصی نداشتم. به نظرم یک داستان معمولی بود. فردایش که داشتم به داستان فکر می‌کردم یادم آمد که راستی یک نفر آخر داستان خودکشی کرد! به همین راحتی. یک نفر با دوست‌دخترش به مسافرت می‌رود، خودش رانندگی می‌کند، هشتاد تا بیشتر نمی‌رود، اتاقی در هتل کنار ساحل می‌گیرد، درحالیکه دوست‌دخترش دارد با تلفن صحبت می‌کند کنار ساحل حمام آفتاب می‌گیرد، می‌رود شنا می‌کند، با دختری مو بور راجع به موزماهی حرف می‌زند، در آسانسور هتل سر به سر خانم دیگری می‌گذارد، به اتاقش می‌رود، روی تخت دراز می‌کشد، به دوست‌دخترش که روی تخت کناری دراز کشیده است نگاه می‌کند و ماشه را روی شقیقه سمت راستش می‌چکاند. به همین راحتی! انگار چیزی است که همیشه اتفاق می‌افتاده، مثل سیگار کشیدن، مثل نگاه کردن قسمت 23 قهوه تلخ.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;5. فرنی و زویی را نخوانده‌ام. پری را، که از روی همین داستان ساخته شده است را هم ندیده‌ام. اما شنیده‌ام یکی از شخصیت‌هایش همینطوری خودکشی می‌کند. اگر خوانده‌اید یا دیده‌اید برایم تعریف کنید راجع به خودکشی آن شخصیت چه فکری می‌کنید؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;6. رهبر دسته اول، که بیشتر از دو دسته بالا برایم ارزشمندتر و قابل احترام‌تر هستند، یوکیو میشیما، نویسنده ژاپنی است. با میشیما در رساله «تأملی بر مرگ میشیما» نوشته هنری میلر آشنا شدم. میشیما سه بار نامزد دریافت جایزه نوبل ادبیات شده بود، تأثیرگذارترین نویسنده قرن بیستم ژاپن بود. چهل و پنج سالش بود. منظورم این است که هنوز جوان بود. شرایط بدنی بسیار خوبی داشت. شرایط روحی و عقلی‌اش هم ظاهراً خوب بود اما از 18 سالگی در فکر خودکشی بود. به زمان، مکان و روشش هم فکر کرده بوده. چرا؟ میلر می‌گوید برای کشورش این کار را کرد. کشوری که می‌دید دارد فرهنگش را به پیشرفت، به تکنولوژی، به صنعت می‌فروشد. فرهنگ کشورش سامورایی داشت، آیین داشت، شجاعت داشت، غنی بود و میشیما می‌دید که پیشرفت و تکنولوژی پوچ است، تهی است، افرادی به بار می‌آورد که به جز پول و رفاه و پیشرفتی که همه چیز را زیر پا می‌گذارد چیز دیگری نمی‌بینند. میشیما به روش سِپوکو خودکشی کرد. روش آیینی سامورایی‌ها که خنجر را در شکمشان فرو می‌کنند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;7. نمی‌دانم. قبلاً فقط یک گروه می‌شناختم که خودکشی می‌کنند: دسته سوم. آنهایی که از زندگی کردن می‌ترسند، آنهایی که چگونگی زندگی را از چراییش مهمتر می‌دانند و چون چگونگی‌اش بر وفق مرادشان نیست، تمامش را پوچ می‌بینند. اما الان دیگر هیچ‌وقت راجع به آنهایی که خودکشی می‌کنند قضاوت نمی‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
---&lt;br /&gt;
افزوده شده:&lt;br /&gt;
یک ساعت بعد از منتشر کردن این پست عصیانگر کامو را شروع کردم و چقدر تعجب کردم از اینکه موضوعش همین خودکشی است. شاید با کلی دسته دیگر آشنا بشوم. حتماً در موردشان خواهم نوشت.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2010/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7603960651526043193.post-8302796146771799966</guid><pubDate>Sat, 20 Nov 2010 13:09:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-11-20T16:55:06.740+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">کتاب</category><title>موریکان فریاد زد «عجب» و سخن از سر گرفت</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;«من از هیچ چیز بد نمی‌گویم. من رصد می‌کنم. تجزیه و تحلیل می‌کنم. محاسبه می‌کنم. عصاره می‌کشم.... برای جراح چاقوی جراحیش، برای گورکن بیل و کلنگش، برای روانکاو خوابنامه‌اش، برای دلقک کلاه دلقکی‌اش و برای من دل‌دردی که دارم لازم است. هوا بسیار رقیق است. سنگ‌ها ثقیل‌تر از آنند که قابل هضم باشند. کالی‌یوگا! فقط یک راه نه میلیون و هفتصد و پنجاه و شش هزار و هشتصد و پنجاه و چهار ساله باید رفت تا از این دیوانه‌آباد رها شد. جرأت داشته باش جانم!»&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
از کتاب شیطانی در بهشت از هنری میلر&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;---&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: red;&quot;&gt;*&lt;/span&gt; لطفاً این کتاب را بخوانید!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://88past12.blogspot.com/2010/11/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (Anonymous)</author><thr:total>0</thr:total></item></channel></rss>