<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>pd</title>
	<atom:link href="http://pedy.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://pedy.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sun, 06 Oct 2013 23:28:23 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='pedy.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>pd</title>
		<link>http://pedy.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://pedy.wordpress.com/osd.xml" title="pd" />
	<atom:link rel='hub' href='http://pedy.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>گلابدره &#8211; 5 خرداد 91 (+عکس)</title>
		<link>http://pedy.wordpress.com/2012/05/26/golabdareh-5khrd91-ax/</link>
		<comments>http://pedy.wordpress.com/2012/05/26/golabdareh-5khrd91-ax/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 May 2012 11:16:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پدرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوه]]></category>
		<category><![CDATA[خودم]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">https://pedy.wordpress.com/2012/05/26/%da%af%d9%84%d8%a7%d8%a8%d8%af%d8%b1%d9%87-5-%d8%ae%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af-91-%d8%b9%da%a9%d8%b3/</guid>
		<description><![CDATA[   آخرش جور نشد هیچ کس باهام بیاد. پریود، بعد مسافت، ماموریت، حال بد، کار، کون‌گشادی و امثالهم از عللش بود. تو مسیر برگشت فهمیدم همون خوب شد که تنها اومدم. بدجور به هن هن افتاده بودم؛ خیلی وقت بود تا اونجا نرفته بودم و برگشتنی زانوهام و ماهیچه‌های پام حسابی کم آورده بودن. اینجور [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=991&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://pedramsh.persiangig.com/image/glbdr5khrd91/1.jpg"><img src="http://pedramsh.persiangig.com/image/glbdr5khrd91/1.jpg/thumb" alt="" /></a> <a href="http://pedramsh.persiangig.com/image/glbdr5khrd91/2.jpg"><img src="http://pedramsh.persiangig.com/image/glbdr5khrd91/2.jpg/thumb" alt="" /></a> <a href="http://pedramsh.persiangig.com/image/glbdr5khrd91/3.jpg"><img src="http://pedramsh.persiangig.com/image/glbdr5khrd91/3.jpg/thumb" alt="" /></a></p>
<p>آخرش جور نشد هیچ کس باهام بیاد. پریود، بعد مسافت، ماموریت، حال بد، کار، کون‌گشادی و امثالهم از عللش بود. تو مسیر برگشت فهمیدم همون خوب شد که تنها اومدم. بدجور به هن هن افتاده بودم؛ خیلی وقت بود تا اونجا نرفته بودم و برگشتنی زانوهام و ماهیچه‌های پام حسابی کم آورده بودن. اینجور مواقع نمی‌تونی درست به پات اتکا کنی و توی شیب‌ها بزدلانه پاتو پایین میذاری. خلاصه چون خودمم به زور می‌بردم پایین، خوشحال بودم که کس دیگه‌ای رو هم با خودم نیاوردم.</p>
<p>واسه اولین بار در عمر پربرکتم ریواس چیدم. ظاهرا الان که دیگه خرداد شروع شده، یکم دیره. ولی بعضیاشون هنوز قابل خوردن هستن. راضیم!</p>
<p>بالا رفتنی، داشتم می‌رسیدم به یه تپه مانندی که پشتشو نمی‌دیدم. صدای پرهیجان دو تا خر می‌اومد. از صدا معلوم بود دوتائن. هم صداشون با هم فرق داشت، هم اونقد مکرر و در هم بود که معلوم بود از یه خر در نمیاد. بالا رو نگاه کردم و منتظر شدم تا بالاخره ظاهر شدن. یکی دنبال اون یکی می‌کرد و همه‌ش سعی می‌کرد از پشت بچسبونه بهش. من پایین بودم و اونا هم به سرعت داشتن می‌اومدن پایین. فقط یه راه پاکوب نبود؛ به خاطر همین با یه معادله مواجه شده بودم که آخرش کدوم راه رو برای پایین اومدن انتخاب می‌کنن. اگه توی مسیرشون می‌موندم، یا زیر سم‌هاشون داغون می‌شدم، یا خر هیجان‌زده‌ی متجاوز وقتی می‌دید از اون یکی عقب مونده، ممکن بود منو به عنوان آلترناتیو در نظر بگیره! نگید نمیشه. «خر»ه دیگه. خودم فیلم خر ِ شق‌کرده‌ای رو که دنبال یه مرد چاق کچل می‌کنه و نهایتا روش می‌خوابه دیدم. خلاصه سریع چند تا راه پاکوب موجود رو برانداز کردم و خودمو کشیدم یکم بالاتر جوری که یکم از اون راه‌ها دور باشم. بهرحال از کنارم رد شدن. اون یارو که با دوستش بالاتر وایساده بود می‌گفت با سنگ بزن. به من چه آخه؟! دنبال دردسر می‌گردم؟ نهایتا پایین که رفتن صاحب خر جلویی به کمک چوب و سنگ و سگ، دو خر رو از هم جدا کرد. حالا کلید کرده بود که خر من (یعنی خر قربانی بالقوه) بار داشت؛ بارش کو؟!</p>
<p>رسیدم بالا و دیدم پر بز و گوسفنده. آقا اینا فکر کرده بودن سـ‏کس پارتیه! همینجوری در هم کون هم میذاشتن. یه دونه بزغاله بود، آقا «بــــززززغاله»ها؛ فسقل بچه بود! اونم فکر کرده بود مده! می‌پرید بالا می‌چسبوند در جلوییش! رفتم جلوتر به همون یارو که از بالا دستور سنگ‌پرانی می‌داد میگم: آقا امروز روز خاصیه؟ اونا اونجوری&#8230; اینا اینجوری&#8230; . میگه: بهاره دیگه؛ «بهار مستون» نشنیدی؟</p>
<p>برگشتنی دوست داشتم آش رشته بخورم! مثل یه ویار آنی بود. می‌دونستم اطراف تجریش میشه گیر آورد. ولی در عین حال می‌دونستم احتمالا اون طرف‌ها جای پارک پیدا کردن کار خسته‌کننده‌ای میشه. بی‌خیالش شدم.</p>
<p>تو ماشین که داشتم برمی‌گشتم خونه، احساس آرامش و بی‌نیازی عجیبی داشتم. انگار تمام دنیا و مافیها قدر نوک یه تار پشم روی تخمم ارزش نداشت! من حتی اگر هم کم کوه برم، توی این واقعیت که روحیه‌م از کوه رفتن تغذیه می‌کنه تغییری ایجاد نمی‌کنه. بعدش یه رضایت و لذت خاصی دارم؛ حتی اگه تمام بدنم کوفته باشه و مثل چی ناله کنم.</p>
<p>از اونجایی که بی‌خیال آش شده بودم، سطح توقعم اومده بود پایین و وقتی ساعت 6 عصر تو خونه فهمیدم می‌تونم آبگوشت بخورم مثل چی خوشحال شدم! ساده‌زیستی و مثل بچه‌ها حال کردن بیشتر از این آخه؟!</p>
<p>نهایتا یه نکته درباره عطر بگم. مخاطب شخص من در این مورد، جنس اناثه. بوی عطر شما، در محل کار، خیابان، مغازه، سر قرار، مهمونی، موقع سـ‏کس یا هیچ وقت دیگه‌ای، مثل وقتی که توی کوه هستید نمی‌تونه روی اطرافیان تاثیر بذاره. حداقل وقتی این «اطرافیان»، من باشم! به دلایلش کم فکر نکردم. یه چیزهایی به نظرم می‌رسه: تو کوه وقتی خسته‌ای و یه دفعه یه بوی خیلی مطبوع به مشامت می‌خوره، از این رو به اون رو میشی؛ یه تسکینی توش هست. ضمن اینکه توی کوه، نفس عمیق هست و باد. با هر کدوم از این دم‌ها میشه حجم زیادی از بو رو به مشام رسوند. باد هم بدجوری توی پخش کردنش تاثیر داره. بعضی وقتا دیوونه‌م می‌کنه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pedy.wordpress.com/991/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pedy.wordpress.com/991/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=991&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pedy.wordpress.com/2012/05/26/golabdareh-5khrd91-ax/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/3bb035db69439d65ca80069e46bf56b2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پدرام</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pedramsh.persiangig.com/image/glbdr5khrd91/1.jpg/thumb" medium="image" />

		<media:content url="http://pedramsh.persiangig.com/image/glbdr5khrd91/2.jpg/thumb" medium="image" />

		<media:content url="http://pedramsh.persiangig.com/image/glbdr5khrd91/3.jpg/thumb" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>صورتک hp (عکس)</title>
		<link>http://pedy.wordpress.com/2012/05/09/hp-face/</link>
		<comments>http://pedy.wordpress.com/2012/05/09/hp-face/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 May 2012 10:49:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پدرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">https://pedy.wordpress.com/2012/05/09/%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%da%a9-hp/</guid>
		<description><![CDATA[<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=990&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://pedramsh.persiangig.com/image/hp%20face.jpg"></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pedy.wordpress.com/990/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pedy.wordpress.com/990/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=990&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pedy.wordpress.com/2012/05/09/hp-face/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/3bb035db69439d65ca80069e46bf56b2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پدرام</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pedramsh.persiangig.com/image/hp%20face.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>گاو دم عید (عکس)‏</title>
		<link>http://pedy.wordpress.com/2012/03/02/%da%af%d8%a7%d9%88-%d8%af%d9%85-%d8%b9%db%8c%d8%af-%d8%b9%da%a9%d8%b3%e2%80%8f/</link>
		<comments>http://pedy.wordpress.com/2012/03/02/%da%af%d8%a7%d9%88-%d8%af%d9%85-%d8%b9%db%8c%d8%af-%d8%b9%da%a9%d8%b3%e2%80%8f/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Mar 2012 09:19:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پدرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pedy.wordpress.com/2012/03/02/%da%af%d8%a7%d9%88-%d8%af%d9%85-%d8%b9%db%8c%d8%af-%d8%b9%da%a9%d8%b3%e2%80%8f/</guid>
		<description><![CDATA[<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=989&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://pedramsh.persiangig.com/image/gaav2sink.jpg"></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pedy.wordpress.com/989/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pedy.wordpress.com/989/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=989&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pedy.wordpress.com/2012/03/02/%da%af%d8%a7%d9%88-%d8%af%d9%85-%d8%b9%db%8c%d8%af-%d8%b9%da%a9%d8%b3%e2%80%8f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/3bb035db69439d65ca80069e46bf56b2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پدرام</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pedramsh.persiangig.com/image/gaav2sink.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>عنوان؟! مثلا هسته پرتقال‌هایی که نیستن</title>
		<link>http://pedy.wordpress.com/2012/02/04/haste-porteqal-namaree/</link>
		<comments>http://pedy.wordpress.com/2012/02/04/haste-porteqal-namaree/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Feb 2012 21:18:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پدرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[خودم]]></category>
		<category><![CDATA[دوقطبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pedy.wordpress.com/2012/02/04/%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%9f-%d9%85%d8%ab%d9%84%d8%a7-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%82%d8%a7%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/</guid>
		<description><![CDATA[تهوع دارم. وقتی یه خشم گنده رو سرکوب کنی به تهوع بدی منجر میشه. اگه میگی خب آزادش کن، باید بگم خشمه اونقدر نامتناسب و نامتعارف هست که نتیجه‌شو واقعا نشه جمع کرد. نه که تخمم باشه برچسب عصبی و کسخل و روانی بخورم. نتیجه‌ش واسه بقیه‌ست که خیلی ناخوشایند میشه. دوست داشتم داداشمو بدرم! [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=988&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>تهوع دارم. وقتی یه خشم گنده رو سرکوب کنی به تهوع بدی منجر میشه. اگه میگی خب آزادش کن، باید بگم خشمه اونقدر نامتناسب و نامتعارف هست که نتیجه‌شو واقعا نشه جمع کرد. نه که تخمم باشه برچسب عصبی و کسخل و روانی بخورم. نتیجه‌ش واسه بقیه‌ست که خیلی ناخوشایند میشه. دوست داشتم داداشمو بدرم! یا هر کی می‌خواد دخالت کنه رو با یه فحش و عربده بزنم کنار.<br />
وقتی در قوطی قرص‌و بعد از باز کردنش، پرت می‌کنم رو میز، یعنی اوضاع خوب نیست. یعنی فهمیدم قرص لازم دارم؛ بعضی وقتا هم یعنی از قرص خوردن اجباری ناراضیم.<br />
اوضاع هیچ وقت قرار نیست بهتر بشه. فاز ناامیدی نیست. بهتری قرار نیست بیاد. فقط گاه گداری آرامش نسبی حاکم میشه. وقتی به این فکر می‌کنی، سخت می‌تونی تشخیص بدی که روتو به کدوم سمت بگردونی و کدوم وری حرف بزنی یا واسه تسکینت چیکار کنی. الان وقتی هیچ وری رو پیدا نکردم، به اینجا پناه آوردم.<br />
اینجای نوشتن هنگ کردم. جمله‌های ذهنم داشتن تایپ می‌شدن که خودم نقضشون کردم. تشخیص اینکه کدوم فکری که از سرت می‌گذره رو باید جدی بگیری، مهارتیه که نمی‌دونم اصلا میشه کسبش کرد یا نه. فکرهای اصلی و شاید تنها اهداف برجسته‌ی این چند ماهه رو واسه دکتر گفتم و مهر «علائم بیماری» رو کوبید تو پیشونی همه‌شون. شاید چون از سرم افتاده بودن. می‌پرسید که چجوری شروع شدن. بعضیاشون از جایی بود که احساس می‌کردم درکم تو اون زمینه تا حد خیلی زیادی بالا رفته. مثلا همون طراحی لباس که قبل‌تر نوشتم. واقعا تا قبل از اون نظر خاصی درباره لباس نداشتم. و بعد یه دفعه همه چی عوض شد. انگار یه در جدیدی به روم باز می‌شد و زیبایی‌ها رو حس می‌کردم. در مورد موسیقی هم گاهی همین اتفاق می‌افتاد. یه آهنگ رو شاید بارها گوش می‌دادم و تو یک بار خاص، جوری جزء به جزئش رو حس می‌کردم که سابقه نداشت. شروع می‌کرد می‌گفت علائم بیماری اینجوریه و اونجوری و شخص احساس می‌کنه درکش زیاد شده و تواناییش رفته بالا و &#8230;؛ و من می‌اومدم وسط حرفش که «و واقعا هم اینطوره»؛ جمله‌م هم خبری بود و هم می‌خواستم بدونم اونم تاییدش می‌کنه یا نه. می‌گفت ما نمی‌گیم دروغ میگه؛ مثل کسی که میگه من یه صدایی رو می‌شنوم؛ اون «احساس می‌کنه» که می‌شنوه و دروغ نمیگه. باز حرفشو قبول کردم. باز تو ذهن خودم گفتم اگه دقت کنی با شواهد می‌تونی بفهمی کدوم فکر و هدف مبنای درستی داره و کدوم یکی حاصل نوسان دوقطبیه. اما وقتی در عمل میای می‌رسی این وسط، واقعا تشخیصش سخته. وقتی شنا بلد نبودی، وسط آب عمیق ولت کردن؟ انگار تئوری گفته باشن چجوری شنا کن و تو حالا وسط آب باشی و هیچ کاری نتونی بکنی. نمی‌خوام تصور کنم اوضاع واسه کسی که تو گام‌های فراتر از این، و تو موارد متعدد نمی‌تونه مرز واقعیت و توهم رو بشناسه، چجوریه. مثل برادر کوررنگ کسرا که بهش می‌گفتن هسته‌های پرتقالش‌و از رو فرش جمع کنه در حالیکه هسته‌ای روی فرش نبود. مثل یه کلمه برره‌ای که چند بار یه جور تلفظ می‌شد و چند تا معنی داشت. مثل &#8230; مثل کیر خر!</p>
<p>این وبلاگ دوقطبی، بازی خنده‌داریه. کنارش نوشتم: «هدف اولیه، پر کردن خلأ محتوای مناسب فارسی درباره دوقطبی از طریق ترجمه مطالب انگلیسی و رساندن این پیام به سایر مبتلایان است که در این بیماری تنها نیستند و می‌توانند از طریق درمان، زندگی عادی و شادی داشته باشند.»<br />
یعنی این «می‌توانند زندگی عادی و شادی داشته باشند» کسشعرترین جمله‌اییه که تو عمرم صادر کردم. می‌خواستم تو این مورد حتی بدون اینکه به آبنوس چیزی بگم این اشتباه تاریخیم رو پاک کنم. عبارت درستش «نسبتا قابل تحمل‌تر»ه. ولی بار منفیش زیاده و فعلا به وضعی نیفتادم که بخوام از همچین عبارتی استفاده کنم. آها؛ داشتم می‌گفتم بازی خنده‌داریه. اینکه خودت تا خرتناق توش باشی و به بقیه تا خرتناق فرو رفته‌ها بگی چیکار کنن، پارادوکس بامزه‌اییه. حداقل مزیت دوقطبی اینه که میذاره بعضی وقتا از گه بیای بیرون. اینجور مواقع می‌تونی مثل یه آدم نرمال رفتار کنی. امیدبخش باشی و بری بالای منبر. وگرنه وقتی حالم کیریه که شخصا آمادگیشو دارم بکشم پایین و بشاشم به سردر وبلاگ. واقعا هم اگه ما نمی‌گفتیم خودمون دوقطبی داریم، احتمالا خیلی‌ها می‌شاشیدن بهمون.<br />
درسته که قصد داشتیم به امثال خودمون کمک کنیم. اما من که بعضی وقتا احساس می‌کنم مطلب پست کردن توش، یکم به تسکین خودم کمک می‌کنه! مثل یه مخدر خیلی کوچیک.</p>
<p>اونجا که گفتم هنگ کردم و بعد حرف تشخیص اومد وسط، اولش «هدف» تو ذهنم بود. یعنی خواستم بگم می‌خوام بشینم واسه وبلاگ مطلب ترجمه کنم فقط، چون کاری ندارم. و در توجیه این «کاری ندارم» خواستم بگم که بابا آخه از یه چیزی هم که خوشمون میاد می‌خوایم هدف بذاریم، اصلا نمی‌دونیم اساسی داره، یا باد هواست. من واقعا فقط و فقط با غریزه ناخودآگاه دارم زندگی می‌کنم. بعضی وقتا یه تاملی می‌کنم و در عجب می‌مونم که چطوریه من این همه وقته به خودکشی فکر نکردم. اینکه من خیلی وقته به خودکشی فکر نکردم برام موضوع عجیبیه. دکتره اون موقع چیز خاصی بهم نگفته. نمی‌دونم چی شده. انگار تو این قرص‌ها غریزه هم می‌ریزن. نه که از مرگ بترسم. اصلا به مرگ فکر هم نمی‌کنم. هیچ فلسفه و طرز تفکر خاصی پشت این هیکل نیست. درست و غلط و تعصب خاصی وسط نیست.</p>
<p>هر چی بیشتر ازش حرف می‌زنم، بیشتر داره مثل این خواب‌های خر تو خر، چرند و پرند و بی‌ربط میشه. رو هواست. رو هوام.</p>
<p>الویه، سوهان، پپسی. کسخل.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pedy.wordpress.com/988/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pedy.wordpress.com/988/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=988&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pedy.wordpress.com/2012/02/04/haste-porteqal-namaree/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/3bb035db69439d65ca80069e46bf56b2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پدرام</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>6 دی 1390</title>
		<link>http://pedy.wordpress.com/2011/12/27/6-%d8%af%db%8c-1390/</link>
		<comments>http://pedy.wordpress.com/2011/12/27/6-%d8%af%db%8c-1390/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Dec 2011 18:46:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پدرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[خودم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pedy.wordpress.com/2011/12/27/6-%d8%af%db%8c-1390/</guid>
		<description><![CDATA[فککنم بیشتر غرور دارم تا اعتماد به نفس. از موقعیت‌هایی که توش احتمال ریجکت شدن بوده حذر کردم؛ از وا دادن و گفتن و نوشتن یه چیزایی که اون ته‌تهاست و حس میکنم تصویری که اطرافیانم ازم دارن خراب می‌کنه و یه جور خودزنیه. باکی ندارم از اینکه «بد» و «منحرف» و «چیپ» و «بی‌سواد» [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=987&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>فککنم بیشتر غرور دارم تا اعتماد به نفس. از موقعیت‌هایی که توش احتمال ریجکت شدن بوده حذر کردم؛ از وا دادن و گفتن و نوشتن یه چیزایی که اون ته‌تهاست و حس میکنم تصویری که اطرافیانم ازم دارن خراب می‌کنه و یه جور خودزنیه. باکی ندارم از اینکه «بد» و «منحرف» و «چیپ» و «بی‌سواد» و «بی‌اندیشه» و «سطحی» بدوننم. ولی انگار همیشه فرار کردم از «حقیر بودن». این «همیشه» که میگم، تا اعماق بچگیم هم میره.<br />
این مسئله رو حل نکردم. فقط به مرور بعضی «شرم»ها رو کشتم و شاید اسم همینو گذاشتم اعتماد به نفس.این شرم که میگم، مثال بارزش که تو ذهنمه، وا دادن و هول بودن جلوی آدمایی بود که وضع مالی خیلی خوبی داشتن. یه حالت عجیب غریبی. «خیلی دور خیلی نزدیک» رو دیدین؟ پسره رو جای عروسی، فرستادن بره واسه تازه گذشته قبر بکنه. «دکتر عالم»ِ مثلا خوشتیپ که نزدیک میشه، پسره نگاش میکنه و انگار خجالت میکشه. شاید اونجوری. این برطرف شدن بعضی از این شرم‌ها هم شاید صرفا نتیجه بزرگ شدنم بوده و تلاشی واسه‌ش نکردم.</p>
<p>اممم&#8230; چی بنویسم دیگه؟ راستش حرفی که منو نشوند تا بنویسم اصلا اینا نبود. ولی فعلا ادامه‌ش بدم. در این مرحله میشه در اقدامی فرهیخته‌وار، شما رو ارجاع بدم به کتاب «از حال بد به حال خوب» از «دیوید برنز» و اون لیست خطاهای شناختی که شناختنشون شاید باعث شه از این دست شرم‌ها و ترس‌ها کم شه.</p>
<p>بگذریم. شاید این دو سه پاراگراف لازم بود تا زبونم باز شه.<br />
این روزها دارم به طراحی کفش و لباس فکر می‌کنم و موسیقی. چیزهایی که هیچ وقت طرفشون نرفتم و الان احساس می‌کنم می‌خوام برم. تو ذهنمه پنج‌شنبه که سر کلاس می‌شینم پیش دوستم، بهش بگم این پنج سال درس خوندن، کنجکاویم نسبت به برق و مخابرات و این بی‌سیم‌بازی‌ها رو برطرف کرد و اگه بتونم باهاش نون دربیارم، دوست دارم برم سمت طراحی کفش و لباس، یا موسیقی و اگر هم بشه هر دو. از این مدل حرف‌ها قبلا هم بهش زدم البته؛ ولی نه به این غلظت.<br />
نکته اینجاست که اگه یکی هم‌سن و سال خودم و تو موقعیت فعلی من، همچین حرفی بزنه، خودم ایشون رو کسخل و احمق و چت خطاب می‌کنم؛ بچه‌ای که ارتباطش با واقعیت قطع شده و نمی‌دونه چی میگه. یه سری بچه‌هایی که مهندسی خوندن رو ردیف کردم توی ذهنم و همچین حرفی گذاشتم تو دهنشون و واقعا به نظرم احمقانه اومد.<br />
می‌گذره؟ درد بعدی همینه. اینکه چون دوقطبی داری، وقتی همچین فکرهایی به سرت می‌زنه، نباید دور از ذهن بداری که افکار پریشان و گذرای یه نوسانه. و این آزاردهنده‌ست. اینکه چیزی رو که با تمام وجودت حسش می‌کنی و می‌خوایش رو بگیری دستت و یه کتاب باز کنی، بگیریش کنار کتابه، ببینی از علائم یه فاز دوقطبیه یا نه. که اگه بود، بگی میگذره. مثل بچه‌ی کم‌سن‌وسالی که یه چیزو می‌خواد و پدر مادرش «منطق» به خرج میدن و میگن به صلاح نیست و نمیذارن به سمتش بره. فقط اینجا اون کسی که باید لگدت کنه، خودتی. و اینم درد داره. و من از گفتن «آزاردهنده» و «درد» خسته نمیشم؛ چون واقعا آزاردهنده‌ن و درد دارن و باید گفت.<br />
و ناراحتم از اینکه هر بار باید برم و این علائم رو بخونم. از فراموشیم. این روزها احساس می‌کنم خیلی احساساتی و لطیف شدم. چند ساعت پیش مچ خودمو گرفتم؛ من اوایل دانشگاه هم اینجوری شده بودم؛ احساس می‌کردم عمق احساسمو هیچ کس درک نمی‌کنه. اون سال‌ها سالهاییه که یادم رفته بود چه‌جوری گذشت. انگار اصلا نبودن. تنها سندشون یه سری نوشته تو کارنامه‌ی دانشگاهمن. و این از یاد رفتنه هم آزار دهنده‌ست. حتی با این وجود که یه جایی این وسطا، خودم بودم خواستم که چیزی رو به خاطرم نسپارم؛ بلکه ذهنم سبک باشه.</p>
<p>الان اینو دوباره خوندم. انقدر مفصل ننوشتم، از طرز نوشتنم خجالت می‌کشم! احساس می‌کنم یه بچه می‌نویسه. شاید انقدر از حقیر بودن ترسیدم که احساس می‌کنم سراپا حقارتم و هر جا فلکه رو شل کنم، حقارتمه که نشت می‌کنه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pedy.wordpress.com/987/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pedy.wordpress.com/987/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=987&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pedy.wordpress.com/2011/12/27/6-%d8%af%db%8c-1390/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/3bb035db69439d65ca80069e46bf56b2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پدرام</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>24</title>
		<link>http://pedy.wordpress.com/2011/12/22/24/</link>
		<comments>http://pedy.wordpress.com/2011/12/22/24/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Dec 2011 19:40:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پدرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[خودم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pedy.wordpress.com/2011/12/22/24/</guid>
		<description><![CDATA[هیچ وقت به یلدا به طور مستقل نگاه نکردم تا ببینم خودش و تبریک‌هاش و این تیریپ «ایران باستانی»ش برام اهمیتی داره یا نه. از وقتی چشم باز کردم، تبریک یلدا، کنار تبریک تولدم بود. اون قدیما تولد من و پسرخاله‌م که 3 سال ازم بزرگتره و داییم، شب یلدا گرفته می‌شد. بعضی وقتا هم [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=979&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>هیچ وقت به یلدا به طور مستقل نگاه نکردم تا ببینم خودش و تبریک‌هاش و این تیریپ «ایران باستانی»ش برام اهمیتی داره یا نه. از وقتی چشم باز کردم، تبریک یلدا، کنار تبریک تولدم بود.<br />
اون قدیما تولد من و پسرخاله‌م که 3 سال ازم بزرگتره و داییم، شب یلدا گرفته می‌شد. بعضی وقتا هم تولد داداشمو که آبان بود نگه می‌داشتن با تولد من دو تا یکی می‌کردن! این تولد چندین نفره رو زیاد یادم نمیاد. حتی تصاویری یادمه از داییم که با لباس خونه جلوی تلویزیون دراز کشیده بود و حرف اینکه پاشو بیا تولدته عصبانیش می‌کرد. و البته یه عکس که فسقل‌بچه‌ام و یه بلوز سفید تنمه و با داییم داریم یه کیک مستطیلی رو می‌بُریم.<br />
پسرخاله‌م نمی‌دونم چی شد؛ به قول خاله‌م تو خونه اونا کسی حق متولد شدن نداشت. وقتی دبیرستانی بودم، شاید بهترین دوستم بود. عملا دوستی نداشتم خب. و محرم اسرار همدیگه بودیم. تازه که رفته بودم دانشگاه، عروسی کرد و دیگه تقریبا حتی رفت و آمد خانوادگیمون هم قطع شد. انگار یه جوری می‌خواست از خونه‌شون فرار کنه. زن گرفت که همه چی زندگیش عوض شه. عوض هم شد. گم هم شد؛ واسه من حداقل.<br />
بعدها فهمیدم تولد داییم 1 دی بوده. نگران شده بودم که نکنه تولد منم 30 آذر نیست و سال‌ها سرکار بودم. چون تو شناسنامه که خورده 31 شهریور. مامانم اطمینان داد که سه-چهار عصر همون سی‌ام دنیا اومدم و من خیالم راحت شد که کماکان ارزش باستانی دارم!<br />
معمولا آخر هفته‌ها با خاله‌ها و دایی‌ها خونه مامان‌بزرگم جمع میشیم. شب یلدا هم هر کی می‌تونست می‌اومد و گاها اونجا تولد می‌گرفتیم. ولی اون تولدهای مفصل و شلوغ و پرجمعیت فقط واسه همون سال‌های بچگیمون بود. دیگه حتی واسه بچه‌کوچیک‌های جدید فامیل هم اونجوری تولد نمی‌گیرن. از یه جایی به بعد هم خودمون میزبانی تولدهامون رو به عهده گرفتیم. تو خونه جدیدمون فقط یه موردشو یادمه که شلوغ بود. به جز اون، اکثرا با تعداد کمی خانواده خاله و دایی برگزار می‌شد. حتی بعضی‌هاش فقط شامل مامانبزرگم و خاله‌م و ما بود. و شاید گاهی تولدهایی که فقط ما چهار نفر بودیم و به تایمر دوربین روی صندلی ختم می‌شد. نه اینکه یه سیر نزولی باشه و نهایتا دیگه همه‌ش چهار نفره باشه. یه خط در میونه شاید.<br />
درسته واسه‌م کم تولد گرفته نشده؛ اما تولد هیچ وقت برام مفهوم خاصی نداشته. اینکه تولد طرف‌و به عنوان یه روز مهم تو ذهنت (یا جای دیگه) سیو کنی. پشت تبریک تولد، هیچ معنی خاصی نمی‌بینم. با این کسشعرا که دم عیدم می‌گفتن که یک سال گذشت و ببین چیکار کردی و واسه سال جدیدت برنامه بریز و اینا هم معمولا ارتباط خاصی برقرار نمی‌کنم. نه که اصلا اون مدلی به سالم فکر نکرده باشم. ولی تولد همیشه واسه من روزی بود که جواب سوال «چند سالته؟» عوض می‌شد.<br />
قبلا شاید تک و توک پیش اومده باشه که بگم تولد نگیرید و گرفته باشن. ولی اگر هم بوده، جوری نبوده که درست و حسابی توی ذهنم بمونه. ولی شبی رو یادم میاد که از دانشگاه خسته داشتم می‌اومدم خونه و دوست نداشتم تو خونه منتظرم باشن و مراسمی به اسم تولد برای من در نظر داشته باشن. بدنم خسته نبود. روحم بود که خسته‌ی خسته‌ی خسته بود. و از اینکه این شرایطم توی شبی که می‌خوان تولدم تو یکی از سال‌های جوونیم رو جشن بگیرن، ناامیدشون می‌کرد، بیشتر و بیشتر عصبی می‌شدم. چراغ اتاق‌و خاموش کردم و دراز کشیدم رو تخت. یادم نیست گریه هم کردم یا نه. معمولا گریه‌های من تا توی چشمه! اغلب بیرون نمیان. یکم بعد حالم جوری شد که بتونم رو پام وایسم و رفتم تو نور هال و برگزار شد. کدوم سال بود؟ از اوصافش برمیاد همین سال قبل باشه. یعنی اولین تولدم بعد از اینکه رفتم دکتر. بعد از اینکه دکتر بهم گفت دوقطبی دارم. بعد از اینکه فهمیدم این گاییده شدنا تا آخر عمر باهامه و هر روز تا همون آخر عمر، باید چند بار قرص بخورم. بعد دیدم جور درنمیاد. من پارسال این موقع، به خاطر همین گاییده شدنا از دانشگاه مرخصی گرفته بودم و طبعا شب نمی‌تونم از دانشگاه برگشته باشم. یادم افتاد عکساش رو هارده. رفتم نگاه کردم. پارسال مامان‌بزرگم و خاله‌م، به اضافه داییم و خانومش، و البته عمه‌م اینجا بودن و تولد مشترک گرفتیم. عکس‌های سال قبلشو نگاه کردم. داداشم پادگان بوده و گواهینامه‌شو چسبوندم گوشه قاب عکسش و گذاشتم روی میز. خانواده یکی از خاله‌هام هم هستن. محاله اونا بوده باشن و من تنها تو تاریکی اتاق دراز کشیده باشم. شاید هم هنوز نرسیده بودن. شاید هم اون سال نبوده؟ اصلا همچین شبی واقعا وجود داشته؟ یه سری سی‌دی عکس رو میز گذاشتم تا بک‌آپ بگیرم؛ ولی واسه قبل‌ترهاست. این وسط یه دی‌وی‌دی دیگه هست که باید پیداش کنم.<br />
تا اینجا رو قبل از ظهر نوشتم و الان اومدم که ادامه بدم. دی‌وی‌دی رو نگاه کردم. نتونستم به نتیجه برسم که اون شب کذایی، مال کدوم سال بوده.<br />
امسال نمی‌خواستم تولدم برسه. انگار دیگه روز تولد مهم شده بود. ولی به یه شکل تخمی. 24، عددی بود که باور نداشتم سنم باشه. این دو سال آخر نمی‌دونم کی گذشت. شاید یه بخشش واسه این باشه که هنوز درسه تموم نشده (که امیدوارم تا دو ماه دیگه شرش کنده شه). درست نمی‌دونم مسئله «حس عقب بودنه» یا نه. تنها چیزی که عمیقا حسش می‌کنم اینه که احساس می‌کنم 2 سال این وسط دزدیده شده! نمی‌فهمم کی 24 سالم شده. 10 تا پاراگراف دیگه هم بنویسم، بسط همین جمله‌ست.<br />
از اوایل ترم که برنامه‌م معلوم شد، دیدم 30 آذر روزیه که آخر وقت از دانشگاه میام و کلی تو ترافیک می‌مونم و واقعا پنچرم. از هفته پیش خط و نشون کشیدم که کیک نگیرن و سعی نکنن مثلا منو مقابل عمل انجام شده قرار بدن. یکم هم دندون نشون دادم که بدونن اگه گوش ندن، پارس می‌کنم و پاچه می‌گیرم! با رزومه مقبولی هم که اخیرا ارائه دادم، شاید براشون دور از ذهن نباشه. شاید لوس‌بازی‌های یه نازپرورده به نظر بیاد. بهرحال هم اون بهونه درست بود، هم با 24ه مشکل داشتم، هم &#8230; نمی‌خواستم اصلا! حالا دیگه واسه اون مقاومت‌های داییم واسه تولدبازی، حداقل یه حدس دارم!<br />
امروز تو دانشگاه بیشترشو تو خودم بودم. میزون نبودم. بعد از پنج سال و خرده‌ای، رسیدم به ترم آخر و حالا این روزها انگار تنها کاری که نمی‌تونم/نمی‌خوام بکنم، درس خوندنه. کلا تو برنامه‌م هم بود به این 24ه فکر کنم و اگه شد برگشتنی تو ترافیک هم یکم گریه کنم. نشد.<br />
تبریک‌های توی فیسبوک رو که جواب می‌دادم، نیشم باز بود.<br />
تو خونه هم شام شد کباب. شیرینی بود و &#8230; . چند تا تبریک، با یه تراول پنجاه تومنی و چند تا بوس. انگار فقط کیک و عکس تحریم بود! اولین فکری که تراول پنجاه تومنی به ذهنم میاره، پول ویزیت روانپزشکه! این یکی دو ماهه، تگرتول هم تونسته تو جدول هزینه‌ها مقام خوبی کسب کنه. نه که دستمون به دهنمون نرسه؛ ولی بعضی وقتا خرج این چیزا انقد زیاد میشه که میگم فقط کار کنم و حداقل خرج اینارو دیگه خودم بدم.<br />
الان دیگه ترسم از 24ه هم ریخت. رفت تومون دیگه. چیزی هم که اتفاق افتاده رو فقط میشه قبول کرد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pedy.wordpress.com/979/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pedy.wordpress.com/979/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=979&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pedy.wordpress.com/2011/12/22/24/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/3bb035db69439d65ca80069e46bf56b2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پدرام</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گلابدره &#8211; 25 شهریور 90 (عکس)</title>
		<link>http://pedy.wordpress.com/2011/09/16/golabdare-25shrv90-ax/</link>
		<comments>http://pedy.wordpress.com/2011/09/16/golabdare-25shrv90-ax/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Sep 2011 18:32:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پدرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pedy.wordpress.com/2011/09/16/%da%af%d9%84%d8%a7%d8%a8%d8%af%d8%b1%d9%87-25-%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c%d9%88%d8%b1-90/</guid>
		<description><![CDATA[<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=977&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://pedramsh.persiangig.com/image/golabdareh_25_6_90.jpg"></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pedy.wordpress.com/977/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pedy.wordpress.com/977/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=977&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pedy.wordpress.com/2011/09/16/golabdare-25shrv90-ax/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/3bb035db69439d65ca80069e46bf56b2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پدرام</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pedramsh.persiangig.com/image/golabdareh_25_6_90.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>C:&gt; :O</title>
		<link>http://pedy.wordpress.com/2011/07/11/c-o/</link>
		<comments>http://pedy.wordpress.com/2011/07/11/c-o/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 Jul 2011 11:25:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پدرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pedy.wordpress.com/2011/07/11/c-o/</guid>
		<description><![CDATA[<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=976&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p align="center"><img src="http://pedramsh.persiangig.com/image/istak.jpg"></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pedy.wordpress.com/976/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pedy.wordpress.com/976/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=976&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pedy.wordpress.com/2011/07/11/c-o/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/3bb035db69439d65ca80069e46bf56b2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پدرام</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pedramsh.persiangig.com/image/istak.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>&#8212;4</title>
		<link>http://pedy.wordpress.com/2011/07/01/4/</link>
		<comments>http://pedy.wordpress.com/2011/07/01/4/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Jul 2011 11:31:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پدرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوه]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pedy.wordpress.com/2011/07/01/4/</guid>
		<description><![CDATA[<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=975&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p align="center"><img src="http://pedramsh.persiangig.com/image/rz4.jpg"></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pedy.wordpress.com/975/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pedy.wordpress.com/975/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=975&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pedy.wordpress.com/2011/07/01/4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/3bb035db69439d65ca80069e46bf56b2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پدرام</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pedramsh.persiangig.com/image/rz4.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>گلابدره &#8211; 26 فروردین 90 (عکس)</title>
		<link>http://pedy.wordpress.com/2011/04/15/golabdare-26fvd90-ax/</link>
		<comments>http://pedy.wordpress.com/2011/04/15/golabdare-26fvd90-ax/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 Apr 2011 19:27:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پدرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوه]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pedy.wordpress.com/2011/04/15/%da%af%d9%84%d8%a7%d8%a8%d8%af%d8%b1%d9%87-26-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%86-90/</guid>
		<description><![CDATA[<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=974&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://pedramsh.persiangig.com/image/glbdr_26fvd90.jpg"></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pedy.wordpress.com/974/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pedy.wordpress.com/974/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pedy.wordpress.com&#038;blog=568510&#038;post=974&#038;subd=pedy&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pedy.wordpress.com/2011/04/15/golabdare-26fvd90-ax/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/3bb035db69439d65ca80069e46bf56b2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پدرام</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pedramsh.persiangig.com/image/glbdr_26fvd90.jpg" medium="image" />
	</item>
	</channel>
</rss>
