<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss version="2.0"><channel><title>"1-persian" via Robo روبو in Google Reader</title><link>http://www.google.com/reader/public/atom/user/16578321073113140583/label/1-persian</link><language>en</language><managingEditor>noemail@noemail.org (Robo روبو)</managingEditor><lastBuildDate>Sat, 18 Jul 2009 19:39:13 PDT</lastBuildDate><generator>Google Reader http://www.google.com/reader</generator><gr:continuation xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">CKq3mLn735sC</gr:continuation><description></description><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/persiandoxdo" type="application/rss+xml" /><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;حماس وود!&lt;/div&gt;</title><link>http://kalaghsiah.wordpress.com/2009/07/19/%d8%ad%d9%85%d8%a7%d8%b3-%d9%88%d9%88%d8%af/</link><category>از رسانه ها</category><category>سکانس</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">kalaghsiah</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 19:17:37 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/9f8d701a5158ff24</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;آهای ملت&lt;br&gt;
نمایش اولین &lt;a href="http://www.foreignpolicy.com/articles/2009/07/16/welcome_to_hamaswood"&gt;فیلم مستند&lt;/a&gt; سینمائی گروه حماس تولید شده در شهرک سینمائی نزدیک خان یونس (که در غرب به حماس وود در برابر هالیوود معروف شده) میمنتی در تغییر روش مبارزاتی حماس است هر چند که نتیجه اون یک فیلم تبلیغی شدیدا حال به هم زن باشه !.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پول هزینه شده برای ساخت فیلم میتوانست طبق معمول برای خرید سلاح و بمب توسط حماس مصرف شود هر چند که داستان فیلم (زندگی و شهادت عماد عقل) در ستایش سلاح و بمب است ! .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید سرنوشت مسعود د ه نمکی در چرخش از چماق ! به دوربین مثال خوبی برای تصور آینده حماس باشد هر چند که موضوع اولین تولید سینمائی حماس ترغیب عملیات استشهادی باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تماشای گزارش تولید اولین فیلم حماس در تلویزیون اسرائیل! خالی از لطف نیست .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="display:block;width:425px;margin:0 auto"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style="font-size:10px"&gt;&lt;a href="http://vodpod.com/?r=wp"&gt;&lt;br&gt;
&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
Posted in از رسانه ها, سکانس  &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kalaghsiah.wordpress.com/579/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kalaghsiah.wordpress.com/579/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kalaghsiah.wordpress.com/579/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kalaghsiah.wordpress.com/579/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kalaghsiah.wordpress.com/579/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kalaghsiah.wordpress.com/579/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kalaghsiah.wordpress.com/579/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kalaghsiah.wordpress.com/579/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kalaghsiah.wordpress.com/579/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kalaghsiah.wordpress.com/579/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kalaghsiah.wordpress.com&amp;amp;blog=7728020&amp;amp;post=579&amp;amp;subd=kalaghsiah&amp;amp;ref=&amp;amp;feed=1"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><media:group xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"><media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7e9a086d951ac6aa7a0f5993a2e8cb4b?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G" /></media:group></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;« نه برادر ! ما را يك جور ديگر بار آورده اند . » &lt;br&gt;&lt;br&gt;آهاي آقاي&lt;/div&gt;</title><link>http://tighmahi.blogspot.com/2009/07/blog-post_19.html</link><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">تیغ ماهی</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 16:02:54 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/148e4315ebcf69a3</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;span style="font-weight:bold"&gt;« نه برادر ! ما را يك جور ديگر بار آورده اند . » &lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;آهاي آقاي گاردي  ! &lt;br&gt;آن مردي كه ديروز با باتوم زدي توي سرش ، آن مردي كه توي سكوت بعد از اشك آور ، سكوت قبل از « مرگ بر روسيه » ، دستش به سرش آرام مي رفت و خون چكه چكه سرخ مي كرد پيراهن سفيدش را و سنگفرش پياده روهاي انقلاب را ، آن مرده حالش خوب است . ما هم . خوبيم . كبود است جاي زخم هامان . حواسمان بايد باشد وقت خوابيدن ، وقت نشستن كه داد مان نرود هوا از درد . اما خوبيم . گاهي دستمان مي رود به سرمان ؛ « آخ » ... اما خوبيم . ديروز بيشتر ترسيديم . عصباني تريم . دل مان پر از كينه ، روح مان جريحه دار است . &lt;br&gt;داشتم فكر مي كردم فهميدي سرش شكست و خو ن آمد بعد از ضربه ات ؟ فهميدي يا زدي و رفتي ، بي آن كه برگردي نگاه كني پشت سرت را ، بي آن كه بشنوي فريادش را ؟ &lt;br&gt;داشتم فكر مي كردم مي داني داري چه بلايي مي آوري سرما ؟ &lt;br&gt;داشتم فكر مي كردم زخم مان خوب مي شود و دل مان نه . &lt;br&gt;داشتم فكر مي كردم نمي ترسي از خشم ما ؟ &lt;br&gt;&lt;br&gt;من ترسيدم . ما ايستاده بوديم دم در دانشگاه تهران . صورت مان را نپوشانده بوديم . يعني فكر مي كرديم ديگر چه فرقي مي كند وقتي ما اين همه زياديم . خيلي ها نپوشانده بودند . داشتيم فرياد مي زديم ؛ « زنداني سياسي ، آزاد بايد گردد » بعد صدايي آمد شبيه اين كه كسي طبل بزند ؛ بامب ، بامب . پشت سر هم ؛ « دولت كودتا ، استعفا ، استعفا » ... عده اي ايستاده بودند وسط خيابان و مي كوبيدند روي ماشين هاي نيروي انتظامي كه رد مي شدند ؛ بامب ، بامب .... من ترسيدم . من ترسيدم از اين كه ما اين همه نمي ترسيم . ما ايستاده ايم وسط خيابان ، ما مي كوبيم روي ماشين هايي كه تو را سوار كرده اند . ما توي صورت تو نگاه مي كنيم و مي كوبيم روي ماشنيت و داد مي زنيم ؛ « دولت كودتا ، استعفا ، استعفا » &lt;br&gt;&lt;br&gt;من ترسيدم . بعد از اشك آور و باتوم كه فرار كرديم . يك پسره سياه پوش بيست و چند ساله آمد وسط خيابان . يك پسر بيست و چند ساله كه يك عالمه آرزو دارد . كه مادرش توي خانه منتظر است . كه حتما يك جاي اين شهر دختري نگرانش ، هي تلفنش را مي گيرد و بي فايده . آمد و داد زد ؛ « نترسيد ! بياييد جلو » و ما رفتيم پشت پسره كه تشويق مان مي كرد به نترسيدن و دست هامان رفت بالا ؛ « نترسيد ! نترسيد ! ما همه با هم هستيم » آن پسره سياه پوش ِ ندا بود ، سياه پوش ِ سهراب . ما نيز . سياه پوش ِ تمام آن ها كه رفتند . نمي ترسي از مردمي كه شهيد دادند و باز توي خيابان ها فرياد مي زنند ؟ مردمي كه كتك مي خورند ، مي روند و بر مي گردند ؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;من ترسيدم . دخترها فرياد مي زنند . مادرشان بيشتر . تو با چكمه ات لگد مي زني . يادش بخير كه لات هاي بي سر و پاي اين شهر يك روز ناموس مي فهميدند با تمام بدي شان . خواهر فاطمي كه افتاد روي برادرش دستش لرزيد شعبان بي مخ . ياد لئون پرفشنال مي افتم « no women ,  no kids  » حالا چه وقت اين فكر هاست ؟ ناباورانه مي بينم كه مي زنند ، زن ها را . يكي داد مي زند « نزنيد بي شرفا » پسره سنش از تو كمتر است . توي فرهنگ تو پسره بي دين است . بي خداست . كافر است . نه برادر ! ما را يك جور ديگر بار آورده اند . پسره خودش را سپر زن ها مي كند . تو دست بند مي زني به دستش و مي بريش با خودت . خيالت راحت مي شود . رسالتت را انجام دادي . يكي اضافه مي شود به آدم هاي در بند اين شهر . چه باك وقتي زندان هاي ما پر است از اسم هاي بزرگ ؟ نمي ترسي از نسلي كه نمي ترسد از زندان ، از باتوم ، از گلوله ؟ &lt;br&gt;&lt;br&gt;من ترسيدم كه ما اين همه زياديم و اين همه خشمگينيم . دم تو گرم كه اين همه نمي ترسي !&lt;div&gt;&lt;img width="1" height="1" src="https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6597332-8931575943100874566?l=tighmahi.blogspot.com"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;کشور ِ آخرین‌ها&lt;/div&gt;</title><link>http://norouzi3.blogfa.com/post-474.aspx</link><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">norouzi3</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 17:14:18 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/d15006e1e3832d0a</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;p align="justify"&gt;هم‌آن‌قدر که فانتزی آدمی که به دنبال «... با مادرزنم روی زین اسب» می‌گردد و می‌رسد به این‌جا (!!)، خنده‌دار و – برای من – بدیع است، سرگذشت ِ تلخ کسی که در پی یافتن «یک راه خودکشی که آرام‌تر جان بدهم» و دیگری که می‌خواهد بداند «چگونه با یک شوهر معتاد باید رفتار کرد» و دیگری و دیگری و دیگری، اندوه‌بار و گزنده است.&lt;br&gt;در این خاک دنبال چه می‌گردند مردم؟ &lt;br&gt;با هر نتیجهء جست‌وجویی که وارد این‌جا می‌شوند، درلحظه، فکر می‌کنم شاید بشود کاری برای این جماعت ِ درمانده کرد. بعد، خودم را در هیبت جوان‌مردی می‌بینم که دارد اسب و زین مهیا می‌کند برای جوانی‌ که اصلا نمی‌دانم ازدواج کرده که مادرزنی داشته باشد یا نه. بعد هم از خیال خام خودم بیرون می‌آیم؛ خوب است که قرار نی‌است یار ِ هر جست‌وجوگری باشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;نجیب کاشانی گفته است: بی وصل یار، عید به ماتم برابر است / نوروز این چمن به محرم برابر است &lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="1"&gt;پی:&lt;br&gt;کشور ِ آخرین‌ها؛ عنوان رمانی از پل اُستر.&lt;br&gt;بله؛ می‌بینیم که مدتی است داریم از مردم تیتر می‌زنیم از بی‌هنری. چه می‌شود کرد؛ گاهی این‌شکلی است روزگار.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt; &lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description><gr:likingUser xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">00690798490193012505</gr:likingUser><gr:likingUser xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">06598978619317162384</gr:likingUser></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;stato d'assedio&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;- حکومت نظامی - میکیس تئودوراکیس&lt;br&gt;&lt;/div&gt;</title><link>http://cafferistretto.blogspot.com/2009/07/lo-stato-di-assedio.html</link><category>لا مموریا</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">Anna Maria</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 15:39:07 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/27cd24ccbf615470</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;color:#ffcc66"&gt;stato d'assedio&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%"&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/file/51037583/3201dc95/State_Of_Siege.html?dirPwdVerified=79f0dfca"&gt;- حکومت نظامی&lt;/a&gt; - میکیس تئودوراکیس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img width="1" height="1" src="https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2082207181203343820-271351314207853102?l=cafferistretto.blogspot.com"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;یک خطبه و دو رویکرد&lt;/div&gt;</title><link>http://kadivar.maktuob.net/archives/2009/07/19/1243.php</link><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">kadivar</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 16:21:16 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/30a774cf119033e5</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;p&gt;تا پیش از خطبه های ایراد شده در نماز جمعه تهران توسط آقای هاشمی رفسنجانی، رییس مجلس خبرگان و رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، هر گروه ، نهاد و فردی پیش داوری یا نگرانی خود را در داخل و خارج مطرح می کرد.&lt;br&gt;
پس از ایراد خطبه ها هم واکنش ها همچنان ادامه دارد.&lt;br&gt;
از بعد نظری، مهمترین نقد توسط آقای یزدی، رییس جامعه مدرسین حوزه علمیه قم صورت گرفت. ایشان خبرنگاران را دعوت کرده، طی یک مصاحبه مطبوعاتی، به نقد سخنان آقای هاشمی از انتشار بیانیه پیش از انتخابات تا خطبه های نماز جمعه پرداختند.&lt;br&gt;
سخن اصلی ایشان این است که مشروعیت حکومت و ولایت از مردم نیست، بلکه از خداوند است و ولی فقیه توسط خداوند انتخاب می شود.&lt;br&gt;
آقای هاشمی در خطبه نخست نماز جمعه بر اساس مبانی دینی، مشروعیت حکومت را مبتنی بر حمایت ورضایت مردم دانستند.&lt;br&gt;
از سید بن طاووس نقل کردند که پیامبر اسلام(ص) به امام علی(ع) فرمودند:" اگر دیدی مردم راضی بودند و تو را قبول کردند و به تو این سمت را دادند، با اجماع اکثریت، شما بپذیر. اگر احتراز کردند، بگذار هر کاری می خواهند بکنند."&lt;br&gt;
بحث مبنای مشروعیت حکومت از سوی مردم یکی از مهمترین مباحث فلسفه سیاسی و حکومتی اسلام است.  فقها و اسلام شناسان بسیاری  از این نظریه حمایت کرده اند.&lt;br&gt;
 در نقطه مقابل، بحث اجتهادی دیگری وجود دارد که مبنای مشروعیت را ازجانب خداوند می داند و بر این باوراست که همان گونه که خداوند پیامبر را مبعوث می کند، امام را منصوب می کند، ولی فقیه هم از سوی خداوند منصوب می شود. &lt;br&gt;
این نظریه در بین فقهای شورای نگهبان طرفداران جدی دارد. آقایان مومن و سید احمد خاتمی و نیز آقای یزدی از جمله طرفداران این نظریه هستند. از سوی دیگر اکثریت قابل توجه مراجع تقلید از مبنای مشروعیت مردمی حمایت می کنند.&lt;br&gt;
آقای مومن با صراحت در این باره نوشته اند:" مشروعیت مجلس تشریع و قانون گذاری مانند سایر دوایر مختلف در نظام ولایت موقوف به رای ولی مسلمین است. او کسی است که خداوند وی را ولی بر مردم قرار داده است. پس اگر مصلحت امت را در تاسیس مجلس قانونگذاری دید که نمایندگان مردم در آن گرد آیند، رای و عزمش لازم الاتباع است و موافقت ولی فقیه موجب می گردد که آرای نمایندگان مردم دارای ارزش و لازم التبعیه  گردد و الا ملاک و اصل، رای ولی امر مسلمین است." ( کلمات السدیده فی مسائل الجدیده، ص:20)&lt;br&gt;
بر اساس این رویکرد، انتخابات هم- هر گونه انتخاباتی که باشد- اصالت ندارد و فرد منتخب وقتی مقام و موقعیتش رسمی و قانونی خواهد بود که از سوی ولی فقیه تنفیذ شود.&lt;br&gt;
این رویکرد در یک کلام رای مردم و اساس جمهوریت را در نظام جمهوری اسلامی به امری نمایشی و تزیینی تبدیل می کند و مردم را به افرادی محجور که از تشخیص حسن و قبح مسایل و خیر و شر امور ناتوان و درمانده هستند، مبدل می سازد.&lt;br&gt;
این دیدگاه، روی دیگری از همان دیدگاه معروف است که امام خمینی(ره) در نقد آن با صراحت بسیار گفت:" یک وقتی می گفتند روحانیت در سیاست دخالت نکند، حالا می گویند مردم دخالت نکنند."&lt;br&gt;
امام با تذکر صریح خود از جامعه مدرسین خواست که در انتخابات مجلس دیگر شهر و شهرستان ها دخالت نکند و اجازه دهند مردم خود نمایندگانشان را انتخاب کنند.&lt;br&gt;
آقای هاشمی با دقت و تدبیر تمام کوشید شکاف عمیق و گسترده ای را که در کشور ما پس از انتخابات پیش آمد و عملا دولت- ملت را به دو اردو گاه متخاصم تقسیم کرد، به شکل منطقی پر کند و بهبود بخشد. از این رو ازخدشه ای که به اعتماد مردم وارد شده، از آزادی زندانیان و همدردی با آسیب دیدگان سخن گفت، در حالیکه آقای یزدی که یک دهه رییس دستگاه قضایی بوده اند، از موضع "اشد المعاقبین" خواستار مجازات زندانیان شده اند؛ یعنی عمیق تر کردن زخم ها ، گسترش رنج های مردم و تشدید شکافهای ملت - دولت.&lt;br&gt;
اگر به افقی دور دست نگاه کنیم، آقای هاشمی نکاتی را مطرح کردند که برای آقای یزدی و آینده ایشان و هم فکرانشان حیاتی، مهم و مغتنم است.&lt;br&gt;
در یک کلام ، تا به حال اعمال قساوت، رعب و تحقیر هیچ فرد و هیچ ملتی را قانع یا ساکت نکرده است.&lt;br&gt;
&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description><gr:likingUser xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">16595959476131113748</gr:likingUser><gr:likingUser xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">04192008481612164990</gr:likingUser></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;دست‌ هایم بوی دود می‌ دهد.&lt;br&gt;لبخند بزن.&lt;br&gt;لبخند بزن سیلویای من.&lt;/div&gt;</title><link>http://blog.maryammomeni.com/2009/07/post_723.html</link><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">(author unknown)</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 16:11:12 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/c883eebdd738a20d</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;p&gt;&lt;br&gt;
دست‌ هایم بوی دود می‌ دهد.&lt;br&gt;
لبخند بزن.&lt;br&gt;
 لبخند بزن سیلویای من.&lt;br&gt;
صبح نخواهد دمید.&lt;br&gt;
&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description><gr:likingUser xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">18413096614221511854</gr:likingUser></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;تیرباران دسته جمعی اویغورها به بهانه تظاهرات خیابانی آغاز شد&lt;/div&gt;</title><link>http://feedproxy.google.com/~r/uzakyol/~3/Ke0sHzlM3hM/blog-post_19.html</link><category>سایت های خبری</category><category>اطلاع رسانی</category><category>کپی رایت</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">noreply@blogger.com (ترجمه اخبار ترکیه)</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 14:54:06 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/b61eecf6f4016c6c</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;span style="font-size:85%"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_d3yVG9k0ttw/SmJDBilVHwI/AAAAAAAADXQ/XHiujdN3Ph8/s1600-h/cin.jpg"&gt;&lt;img style="margin:0px auto 10px;display:block;text-align:center;width:320px;height:213px" src="http://4.bp.blogspot.com/_d3yVG9k0ttw/SmJDBilVHwI/AAAAAAAADXQ/XHiujdN3Ph8/s320/cin.jpg" alt="" border="0"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align:right"&gt;  &lt;p dir="rtl" style="text-align:right;direction:rtl"&gt;&lt;span style="font-size:85%"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;color:red" lang="FA"&gt;تظاهرات خیابانی اویغورهای مسلمان چین در دو هفته قبل چین را کانون توجهات بین المللی ساخت و یک بار دیگر چهره واقعی چین را نشان داد.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="text-align:right;direction:rtl"&gt;&lt;span style="font-size:85%"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;color:red" lang="FA"&gt;چین با تمام وجود سعی کرد خود را آرام نشان دهد و اعلام کرد مسببین این وقایع به مجازات خواهند رسید. اما بالأخره تصمیم چین بعد از فروکش کردن تب اویغورها آشکار شد: &lt;span&gt; &lt;/span&gt;دولت کمونیست چین 196 مسلمان اویغور را به رگبار بست!&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="text-align:right;direction:rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%" lang="FA"&gt;بنا به خبر ویژه کانال &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-family:Tahoma;font-size:85%"&gt;D&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size:85%"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; ترکیه هنوز از سرنوشت 600 اویغور چینی خبری در دست نمی باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="text-align:right;direction:rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%" lang="FA"&gt;گفتنی ست دولت چین با بردن خبرنگاران خارجی به بیمارستانها مجروحان هان را به آنان نشان داده بود تا عکس و تصاویر آنها در مطبوعات جهان نشان داده شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="text-align:right;direction:rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%" lang="FA"&gt;هنگامی که موضوع اویغورها در مطبوعات و رسانه های جهان به فراموشی سپرده شد چین اعدامهای دسته جمعی را آغاز کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="text-align:right;direction:rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%" lang="FA"&gt;بنا به نوشته &lt;a href="http://www.hurriyet.com.tr/dunya/12100818.asp?gid=229"&gt;روزنامه حریت&lt;/a&gt;، هنوز معلوم نیست اجساد قربانیان به خانواده های آنان تحویل داده شده است یا نه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="text-align:right;direction:rtl"&gt;  &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="text-align:right;direction:rtl"&gt;&lt;span style="font-size:85%"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma" lang="FA"&gt;هنوز درباره اینکه این اویغورها در کدام دادگاه و به چه جرمی مستحق تیرباران شناخته شده اند گزارشی در دست نمی باشد.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;  &lt;p dir="rtl" style="text-align:right;direction:rtl"&gt;&lt;span style="color:rgb(51, 51, 153);font-family:Tahoma;font-size:85%" lang="FA"&gt;چین توانست با تطمیع اویغورها مبنی بر رسیدگی به خواستهای آنان، ابتدا آنان را ساکت نماید و اکنون کشتار دسته جمعی اویغورها به بهانه اعتراضات آنان آغاز شده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;hr&gt;
&lt;p style="padding:5px 10px;margin:0;font:normal 12px Tahoma;direction:rtl;text-align:right"&gt;
» چرا مشترک &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/uzakyol"&gt;فید/خوراک وبلاگ ترجمه‌ی اخبار ترکیه&lt;/a&gt; نمی‌شوید؟&lt;br&gt;
» ای‌میل: uzakyolblog@gmail.com&lt;/p&gt;&lt;img width="1" height="1" src="https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4781899560594649206-1647203334868390494?l=uzakyol.blogspot.com"&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/uzakyol/~4/Ke0sHzlM3hM" height="1" width="1"&gt;&lt;/div&gt;</description></item><item><title>Steven Weinberg Discussion with Richard Dawkins</title><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/OQrzcLPPGgE/steven-weinberg-discussion-with-richard.html</link><category>بدیهیات مبهم</category><category>فیزیک</category><category>ذهن</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">noreply@blogger.com (Mostafa)</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 12:06:00 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/f48dc472ffd079e6</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align:center"&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/edsDrqfDVKY&amp;amp;hl=en&amp;amp;fs=1&amp;amp;color1=0x2b405b&amp;amp;color2=0x6b8ab6" allowScriptAccess="never" allowFullScreen="true" height="340" width="560" wmode="transparent" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align:right"&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;span style="font-family:times new roman"&gt;کلّ گفتگو هشت قسمت است که لینکش کنار &lt;/span&gt;&lt;a style="font-family:times new roman" href="http://www.youtube.com/watch?v=edsDrqfDVKY"&gt;صفحه&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman"&gt; همین ویدئو در یوتیوب هست.&lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img width="1" height="1" src="https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-8946043511148427627?l=crypticuniverse.blogspot.com"&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/OQrzcLPPGgE" height="1" width="1"&gt;&lt;/div&gt;</description></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;باشد که از خزانه‌ی غیبم دوا کنند&lt;/div&gt;</title><link>http://lahhzeh.blogfa.com/post-690.aspx</link><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">lahhzeh</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 15:30:18 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/7e1c989a6abf42cb</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;p dir="rtl" style="margin:0in 0in 0pt;direction:rtl;text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:9.5pt"&gt;مرهم، درمان، مفاهیم کهن‌ای هستند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" style="margin:0in 0in 0pt;direction:rtl;text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:9.5pt"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="font-size:9.5pt;line-height:115%"&gt;وقتی این روزها طبیبان فقط مُسکن تجویز می‌کنند و باز، تسکین‌ای نیست. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" style="margin:0in 0in 0pt;direction:rtl;text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="font-size:9.5pt;line-height:115%"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description><gr:likingUser xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">02949058245426816186</gr:likingUser></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;شاهد&lt;/div&gt;</title><link>http://akdi.blogsky.com/1388/04/28/post-499/</link><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">(author unknown)</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 18:29:27 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/e374924eda4a47d0</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;p style="text-align:justify"&gt;&lt;font size="3"&gt;وقتی در صحنه حق و باطل نیستی وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و
باطل جامعه ات نیستی هرکجا که خواهی باش چه در نماز ایستاده باشی چه به
شراب نشسته باشی هر دو یکی است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align:justify"&gt;&lt;br&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align:justify"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;«دکتر علی شریعتی»&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;ویران می‌آیی&lt;/div&gt;</title><link>http://norouzi3.blogfa.com/post-473.aspx</link><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">norouzi3</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 14:29:10 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/cf08353b1a02ae09</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;p align="justify"&gt;وسط‌های دههء هفتاد، که سریال «خانهء سبز» پخش می‌شد، ما هنوز هم‌آن تلویزیون سیاه‌سفید ناسیونال گنده را داشتیم که با ضربه‌های مُشت و گاهی لگد، سیگنال‌هاش را تنظیم می‌کردیم. &lt;br&gt;من آن‌روزها، آدم دیگری بودم؛ موجودی غریب و تب‌دار و هذیان‌گو و بی‌حوصله‌، خیلی بدتر از حالا. تنها دل‌خوشی‌ام دیدن «خانهء سبز» بود و باقی، صدای بنان و شهره مثلا.&lt;br&gt;یک‌شب، سه‌شنبه یا چهارشنبه، که میهمان داشتیم، دخترعموم بی‌هوا دوید وسط فکرها و چیزی پراند که ناخوش‌آیند بود: «خانه‌ء سبزی‌ها دیوارهای خانه‌شون هم سبز اه؛ همه‌چیزشون سبز اه... می‌دونستی هیچ؟»&lt;br&gt;مثل پُتکی بود روی هرچه که ساخته بودم و روی خیالات و خاطرات. فکر ِ این‌که چه‌طور می‌شود یک خانه واقعا سبزرنگ باشد، دیوارهاش سبزرنگ، درهاش سبزرنگ، و همه‌چیزش سبزرنگ باشد... فکر ِ این‌که یعنی می‌شود واقعا؟ که آدم‌ها وسط ِ سبزها؟&lt;br&gt;از آن‌شب تا شبی که خانهء سبز را انداختند وسط مسیر بزرگ‌راه که خراب شود، هر لحظه داشتم مجسّم می‌کردم «این دیواره الآن سبزرنگ اه ها ... ای وای؛ یعنی این در هم سبزرنگ اه الآن؟ ... یعنی چه‌جور می‌شه آخه؟» و خانه‌ای که می‌گفتند دیوارهاش، درهاش و همه‌جاش سبز است، در مسیر بزرگ‌راه افتاد و خراب شد. چه سوال‌ها که بی‌جواب ماند در من.&lt;br&gt;ناسیونال ِ گنده، آن‌قدر مُشت و لگد خورد که جاش را داد به یک سونی ِ رنگی. سال‌ها گذشت تا بازپخش «خانهء سبز» فکر کنم. این‌بار یک‌جور دیگری درگیری ذهنی ایجاد ‌شد. شدم هوایی ِ رنگ‌ها، و هی فکر می‌کردم «یعنی اون‌وقتا که این دیواره سبز بوده و من نمی‌دیده‌ام، حس‌ام چه‌جوری بود واقعا؟ ... یعنی این دره هم سبز بود و من هم سبز تصورش می‌کردم‌؟ پس چه‌جوری بود یعنی؟» &lt;br&gt;تجسّم ِ بی‌حاصل ِ روزگار ِ بی‌رنگ، شکنجهء مدام من شده بود. مدام در رفت و برگشت ِ این‌زمان و آن‌زمان بودم؛ پیر شدم که یک تصویر، یک تصویر واقعی و ناب برای ذهن‌ام بسازم، و نشد. نشد که بفهمم آن‌روزها که چیزی بوده و من نمی‌دیده‌ام، چی مجسّم می‌کردم از رنگی که باید می‌بود. &lt;br&gt;تصاویر بس‌یاری را گم کردم در آن‌سال‌ها؛ مثل وضعیتی که وقتی اسم کسی را می‌شنیدم، یک رنگ توی ذهن‌ام می‌آمد در کودکی، و بعدها گم کردم‌اش؛ مثل صدای هلی‌کوپتر که با دهان درمی‌آوردم در تنهایی و حالا نمی‌دانم چه‌جور؛ مثل سه‌تاری که با سیم و قوطی شیرخشک درست می‌کردم و واقعا صدای سه‌تار یا گیتار یا حتی پیانو درمی‌آمد ازش.&lt;br&gt;این‌طرف که بودم، آن‌طرف همه‌چیز سبز بوده. حالا که رفته بودم آن‌سو، همه‌چیز در این‌سو فقط بازپخش ِ اتفاقی بود که پیش از ما همه دیده بودند؛ تازگی نداشت این کشف.&lt;br&gt;گاهی، نرسیدن، به‌تر از دیر رسیدن است.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;br&gt;دیگر:&lt;br&gt;- &lt;a href="http://hoseinnorouzi.com/post-379.aspx"&gt;سال قبل، در هم‌این‌روزها&lt;/a&gt;&lt;br&gt;- &lt;a href="http://hoseinnorouzi.com/post-304.aspx"&gt;دایرة‌المعارف نوستالژی؛ صدای اول&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="1"&gt;* عنوان نوشته که نام رمان «حسین سناپور» است. این نوشته، بلند بود و قبل و بعدی داشت؛ بریده شد و نمی‌دانم چرا. شاید بار دیگر.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt; &lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description><gr:likingUser xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">02390435326477429647</gr:likingUser><gr:likingUser xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">02949058245426816186</gr:likingUser><gr:likingUser xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">16789748686012747284</gr:likingUser></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;حسین آقا&lt;/div&gt;</title><link>http://tramdaily.wordpress.com/2009/07/18/hossein/</link><category>بی‌مزگی‌های فرهنگی- اجتماعی</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">تراموا</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 13:20:37 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/69a41de89a9caf92</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;p style="text-align:justify"&gt;به دلیل تشابه اسمی، هیات دولت مراسم عاشورا و تاسوعای امسال را …&lt;/p&gt;
Posted in بی‌مزگی‌های فرهنگی- اجتماعی  &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tramdaily.wordpress.com/1499/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tramdaily.wordpress.com/1499/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tramdaily.wordpress.com/1499/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tramdaily.wordpress.com/1499/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tramdaily.wordpress.com/1499/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tramdaily.wordpress.com/1499/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tramdaily.wordpress.com/1499/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tramdaily.wordpress.com/1499/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tramdaily.wordpress.com/1499/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tramdaily.wordpress.com/1499/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tramdaily.wordpress.com&amp;amp;blog=1891434&amp;amp;post=1499&amp;amp;subd=tramdaily&amp;amp;ref=&amp;amp;feed=1"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><media:group xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"><media:content url="" /></media:group><gr:likingUser xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">06992078877046050156</gr:likingUser><gr:likingUser xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">13392664262383528727</gr:likingUser></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;کار فرهنگی&lt;/div&gt;</title><link>http://hamed9537.blogfa.com/post-1612.aspx</link><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">hamed9537</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 13:28:18 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/1ec7e0c98b4384fc</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;div align="center"&gt;
&lt;table style="border-collapse:collapse" border="0" cellspacing="0" cellpadding="0" width="500"&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;
&lt;p style="line-height:120%;margin-left:3px;margin-right:3px" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font color="#ff9933"&gt;ابهام نامه:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="line-height:120%;margin-left:3px;margin-right:5px" dir="rtl" align="justify"&gt;نمک دست که زیاد بشه، دست شور میشه..&lt;/p&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td height="15"&gt;
&lt;hr color="#ff6600" size="1"&gt;
&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;
&lt;p style="line-height:120%;margin-left:3px;margin-right:5px" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font color="#ff9933"&gt;روزنوشت:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="line-height:120%;margin-left:3px;margin-right:5px" dir="rtl" align="justify"&gt;ترجیح میدهم به کار فرهنگی بپردازم تا…&lt;br&gt;با اینکه سررشته ای از فرهنگ ندارم&lt;br&gt;و نمیدانم چه هست!&lt;br&gt;و در کدام دکان به حراج گذاشته اند&lt;br&gt;مگر از فرهنگ هم باید سررشته داشت؟&lt;br&gt;اینکه ندانی فرهنگ چیست، زشت نیست؟&lt;br&gt;نه که نیست!&lt;br&gt;من همینم. همین هم فرهنگم هست&lt;br&gt;کار هم لازم ندارد که بخواهیم اسمش را کار فرهنگی بگذاریم و خودمان را سرگرم کنیم و بگوییم ما هم کار داریم.&lt;br&gt;فرهنگ که کار نیست، که کارمند بخواهد...&lt;br&gt;هست؟!&lt;br&gt;&lt;br&gt;باز نصف شب شد و من کلافه و دیوانه&lt;br&gt;دیوانه ی چه؟&lt;br&gt;باز خود نمیدانم.&lt;br&gt;تو میدانی؟&lt;br&gt;براستی که چنین است… و واقعا هم «است!»&lt;/p&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td height="15"&gt;
&lt;hr color="#ff6600" size="1"&gt;
&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;
&lt;p style="line-height:120%;margin-left:3px;margin-right:3px" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font color="#ff9933"&gt;پي نوشت:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="line-height:120%;margin-left:3px;margin-right:3px" dir="rtl" align="right"&gt;امروز پارسال (&lt;a href="http://hamed9537.blogfa.com/post-1247.aspx"&gt;ارشد&lt;/a&gt;)&lt;/p&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td height="5"&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;بدرود&lt;/div&gt;</title><link>http://greatmemorial.blogspot.com/2009/07/blog-post.html</link><category>مرگ</category><category>خاطرات</category><category>عمومی</category><category>ادبیات</category><category>کتاب</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">greatmemorial</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 12:35:11 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/ff21fb0d23bb87d9</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;خبرهای کوتاه بیشتر وقتها تکان‌دهنده‌‌س! این یکی هم کوتاه بود: &lt;a href="http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=55920"&gt;اسماعیل فصیح درگذشت.&lt;/a&gt;&lt;br&gt;عجب ماهیه این ماه! ظاهراً همه کسانی که کتاب دادن دست ما دارن میرن! اون از مهدی آذر یزدی این هم از اسماعیل فصیح! هر چند روزگار طوری شده که رفتن و نموندن و ندیدن بهتر از موندن و دیدنه و شاید بشه گفت خوش به حالشون!&lt;br&gt;&lt;br&gt;نمی‌دونم از خوش‌شانسی من بود یا چیز دیگه که کتابهای فصیح جزء اولین کتابهایی بود که خوندم. کتابخونه ما همیشه به خاطر علاقه شدید پدرم به ادبیات قدیم و جدید، پر بود از کتابهای مختلف و البته نه هر نوع کتابی! خیلی بزرگ نبودم. شاید از همون حدود سنی دوران راهنمایی، که شروع کردم به خوندن کتابهای بزرگترها و در رأس همه‌شون کتابهای همین مرحوم فصیح. از اون به بعد بود که دیگه تن به خوندن هر نوع کتابی ندادم و روز به روز هم سختگیرتر شدم در انتخاب کردن برای خوندن و بعدها بود که دیگه حتی کتابهای مرحوم رو هم نمی‌پسندیدم! ولی همیشه علاقه و احترام زیادی قائل بودم و هستم برای نویسنده بزرگی مثل این نویسنده. اسماعیل فصیح اگرچه خودش خوزستانی نبود ولی به خاطر علاقه زیادش به شهر آبادان و نوشتن از اونجا و اوضاعش، حق بزرگی به گردن آبادانیها داره. در حقیقت یه تاریخچه غیر رسمی از شهر آبادان رو میشه توی نوشته‌هاش پیدا کرد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;به هر حال هر کسی یه روزی باید بره. ولی چقدر خوش به حال مردمیه که دست کم یه اثر جاودانه‌ای از خودشون به جا میذارن. روحش شاد و خدایش بیامرزاد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;پ.ن: من سالها پیش، یعنی اون وقتی که دوم دبیرستان بودم، برای درس "نقد" آیین نگارش، یه نقد نوشتم بر آثار مرحوم فصیح. اون صفحات دفتر انشام رو اسکن کردم و گذاشتم اینجا. خیلی ارزش خوندن نداره ولی شاید یه چیزای جالبی بشه توش پیدا کرد!&lt;br&gt;&lt;a href="http://i31.tinypic.com/dc8n5w.jpg"&gt;1&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://i27.tinypic.com/2j4esmw.jpg"&gt;2&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://i28.tinypic.com/23kae1g.jpg"&gt;3&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://i26.tinypic.com/30idweg.jpg"&gt;4&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://i26.tinypic.com/23vfhhg.jpg"&gt;5&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://i28.tinypic.com/mnep2.jpg"&gt;6&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://i32.tinypic.com/2570v10.jpg"&gt;7&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://i26.tinypic.com/2we9daq.jpg"&gt;8&lt;/a&gt;&lt;div&gt;&lt;img width="1" height="1" src="https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17947132-1241636395240143622?l=greatmemorial.blogspot.com"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;آدم است دیگر...&lt;/div&gt;</title><link>http://www.3tareh.net/2009/07/post_305.html</link><category>دل گویه ها</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">(author unknown)</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 13:19:10 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/957fc35cf3dc29b7</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;p dir="rtl" style="text-justify:kashida;margin:0cm 0cm 0pt;line-height:14pt;text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:9pt;color:black;font-family:Tahoma"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" style="text-justify:kashida;margin:0cm 0cm 0pt;line-height:14pt;text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:9pt;color:black;font-family:Tahoma"&gt;آدم است دیگر. حتی ممکن است در چنین روزی دلش برای خبیث ترین آدمها هم تنگ شود!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" style="text-justify:kashida;margin:0cm 0cm 0pt;line-height:14pt;text-align:justify"&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size:9pt;color:black;font-family:Tahoma"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;این دوست‌های انقلابی&lt;/div&gt;</title><link>http://www.yekpanjare.com/2009/07/1545.php</link><category>daily</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">(author unknown)</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 13:13:33 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/74be434826123640</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;p&gt;1- ظهر است، تلفنی با میم صحبت می‌کنم. دیروز بعد از مدت‌ها از کانادا برگشته. می‌پرسم: «کی رسیدی؟» جواب می‌دهد: «هشت صبح» به شوخی می‌گویم: «پس رسیدی به نمازجمعه!» که جدی جواب می‌دهد: «آره ولی یه کم دیر رسیدم!» و من رسمن از تعجب دهانم باز می‌ماند. فکر کن طرف بعد از بیش‌تر از دو سال برگشته ایران و تقریبن مستقیم از فرودگاه رفته نمازجمعه!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;2- عصر است، تلفنم زنگ می‌خورد. سین است. با تعجب می‌گویم: «ئه! مگه تو قرار نبود برگردی اروپا؟ نرفتی؟» خندان می‌گوید: «نه! چند ساعت مونده به پرواز، رفتم بلیتم رو عقب انداختم.» می‌پرسم: «ولی مگه قرار نبود بری؟» که باز با خنده پاسخ می‌دهد: «چرا، اما فکر کردم به‌تره وایسم برم نمازجمعه!» &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و من دو تا شاخ کوچک از دست این دوستان انقلابی‌ام روی کله‌ام سبز می‌شود!&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description><gr:likingUser xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">16652844912191607203</gr:likingUser></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;رتوش یک عکس، تصحیح یک اشتباه&lt;/div&gt;</title><link>http://balouch.blogspot.com/2009/07/blog-post_4619.html</link><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">Abdol-Qader Balouch</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 12:36:38 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/c5c304beb8a51819</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;دوباره به سخنرانی روز جمعه هاشمی رفسنجانی گوش دادم و به نظراتی که در مطلب قبلی‏ام نوشته شده بود توجه کردم و نظرات عدیده و تفاسیر متعدده‏ای را که از حرفهای ایشان شده از نظر گذراندم. متوجه شدم مردم سیاستشان بسیار از من بهتر است. آنها با رتوش آن عکسی که من زشت دیده‏ام، چهره‏ای زیبا به نفع جنبش سبز مردم یافته‏اند. این امکان را خود هاشمی رفسنجانی که این بار فقط اندکی از خودِ همیشگی‏اش فاصله گرفته بود برای همه فراهم آورد. در عوض متوجه شدم در جبهه آدمخواران، چهره‏هایی  امثال آیت‏الله یزدی و حسین شریعتمداری  و طرفداران کودتا و افرادی که به هر حال معتقدند مرغ یک پا دارد به جمع مخالفان او پیوسته‏اند لذا من بدون فوت وقت به حمع کسانی می‏پیوندم که معتقدند جنبه انتقادی سخنان هاشمی رفسنجانی قوی‏تر بود و ایشان را «آقایی» می‏دانم که تلاش دارد تو زردی خود را تا جایی که بشود سبز کند. به امید سبزی و سر سبزی ایران.&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;img width="1" height="1" src="https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5974394-3304365333416854476?l=balouch.blogspot.com"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><gr:likingUser xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">04930255403535183024</gr:likingUser><gr:likingUser xmlns:gr="http://www.google.com/schemas/reader/atom/">07129598769095016870</gr:likingUser></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;نمازجمعه دیروز هاشمی را از سایه خارج نمود&lt;/div&gt;</title><link>http://rasmrozegar.blogfa.com/post-107.aspx</link><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">rasmrozegar</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 02:54:18 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/8542e5a16d14bee3</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;درباره نمازجمعه دیروز باید گفت یکی از مهم‌ترین و پراتفاق‌ترین نماز جمعه ‌های سی ساله انقلاب اسلامی بوده است.در این نماز جمعه با اون اتفاقاتی که همه از آن باخبر هستیم بخصوص درگیرهای های خیابانی آن و حمله نیرهای نظامی و امنیتی به مردم بی دفاع می توان از مهمترین وقایع این نمازجمعه نام برد. &lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اما مهمترین واقعه دیگر این نماز جمعه این بود که آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی دیگر آن رفسنجانی سابق نبود. همه ما هاشمی را مرد کم حرف میانه روی می‌شناسیم. برای همین هاشمی را مرد سایه‌ها نام می برند، و همه جناح‌های داخل حاکمیت خواهان این هستند که با بلیط و پرچم هاشمی در میدان‌گاه سیاست حضور پیدا کنند. (&lt;font size="1"&gt;البته به غیر از محمود احمدی که ایشان هم یه جورایی ریاست جمهوری خود را مدیون بازی غیر اخلاقی جناح خویش با نام رفسنجانی است&lt;/font&gt;). &lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" style="text-align:center"&gt;&lt;img style="width:290px;height:200px" hspace="0" src="http://www.gigaimage.com/images/arb9zw1cqq72ttqk34t.jpg" border="0"&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اما روز جمعه 26 تیر ماه همزمان با سالگرد اولین نماز جمعه تهران به امامت مرحوم آیت الله سید محمود طالقانی، ورقی از اتفاقات پر رمز و راز جمهوری اسلامی ایران ورق خورد. در این روز همه منتظر کلام هاشمی رفسنجانی بودن که چه می‌گوید؟؟ از چه موضعی حرف می‌زند آیا دربرابر این وقایع انتخابات و پس آن سکوت می‌کند یا مثل همیشه جانب احتیاط را می‌گیرید و یا اینکه حرف‌های دیگر می زند؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اما هاشمی روز جمعه خود را از سایه خارج نمود، و با زبان اعتدالی خویش تا حدودی حرف دل مردم را زد. که البته نباید از هاشمی انتظار زیادی داشته باشیم. همین‌قدر هم از مردم و وقایع بعد از انتخابات سخن به میان آورد باید خوش‌حال بود. هاشمی رفنسجانی با خواندن خطیه‌های دوم نماز دیگر از سایه خارج شد. و عملا موضع خود را در این بازار مکاره سیاست تعریف نمود که کجای میدان ایستاده است. &lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هاشمی رفسنجانی دیروز نشان داد که دیگر بی رنگ و خاکستری نیست، &lt;font color="#006600"&gt;بلکه می دانست در این بازار اگر سکوت کند متهم به خیانت می شود.برای همین با موضعی نسبتا شفاف حرفش را زد. و رنگ خویش را انتخاب نمود. تا در تاریخ اسم خویش را به خوش نامی ثبت نموده باشد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font color="#006600"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;در هر صورت کتاب خاطرات سال ۸۸ رفسنجانی باید خواندنی باشد&lt;/font&gt;&lt;font color="#000000"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font size="1"&gt;درآینده درباره هاشمی رفسنجانی بیشتر خواهم گفت&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;تصادف – یک&lt;/div&gt;</title><link>http://feedproxy.google.com/~r/t-eng/~3/nWpiRrsnz8w/</link><category>خاطرات</category><category>دسته‌بندی نشده</category><category>تصادف</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">teng</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 11:13:50 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/3ba6c88d83593eeb</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;p align="justify"&gt;همین ماه پیش که ایران بودم، وسط همه آن جشن های خیابانی و شور و شوق قبل از انتخابات، یک شب که نشسته بودم در کنار خانواده ماهواره می دیدیم و استراحت فکری می کردم و مناظره نگاه می کردیم و رویای له شدن ا.ن. را در سر می پروراندیم، خبردار شدیم که دایی مادرم تصادف بدفرمی کرده و الآن نیمه جان توی بیمارستان هست. البته شکر خدا فامیل ما انقدر تلفات تصادفات جاده ای داده که دیگر خیلی شوکه نشدیم. یعنی همین که طرف زنده بود ما خوشحال بودیم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;صبح زود بوده، ماشین شان رونیز بوده، و این فامیل ما با همکارش از شمال بر می گشته و سگی گازونده بودند و خلاصه نزدیک های امامزاده هاشم به همکارش می گوید که فلانی من خیلی خوابم می آید و سر پیچ بعدی می زنم بغل یک چرتی بزنم و تو هم برو توی یکی از این کافه ها و صبحانه بزن. انگار هنوز جمله اش تمام نشده که پلک هایش می افتند روی هم و با سرعت خرکی می رود توی شکم خاوری که از روبرو می آمده. یعنی انقدر سرعت زیاد بوده که علاوه بر اینکه ماشین خودشان آکاردئون می شود و ماشین را می بُرند که بیرون بکشندشان، راننده خاور هم له و لورده و بیمارستانی می شود. بعداً ها شنیدیم که از نور تا امامزاده هاشم را یک ساعته آمده بودند و شما خودت سرعت اینها را حساب کن. این فامیل ما هم اصولاً راننده قَدَری هست ها، یعنی اقلاً سی سال هست که هر هفته همین مسیر تهران شمال را می رود، ولی خب، اتفاق هست دیگر. یعنی شاید خیلی هم اتفاق نباشد، خواب آلود با اون سرعت رانندگی کردن در حکم خودکشی هست دیگر.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;سعادت آباد، بیمارستان تازه تاسیس پارسیان. یک خیابان را پانزده بار گز می کنیم تا آخر سر جای پارک پیدا کنم. من و مادرم پرسان پرسان اتاقش را پیدا می کنیم. در اتاق باز است. چراغ خاموش است، تختخواب خالی و ملافه مرتب هست. چند تا جعبه شیرینی روی میز هستند. خیلی سریع ان و گهم با هم قاطی می شوند. می گویند عمل داشته و الآن آی-سی-یو خوابیده و ما نفس راحتی می کشیم. ده-دوازده نفری پشت در آی-سی-یو هستند. معلوم هست وضع شان خراب هست. فکر کنم تلفات هم داده اند. انگاری منتظرند ببینند تکلیف بعدی چه می شود. زن جوانی له است از زور گریه. آرامش می کنند. من نگاهش می کنم. نمی دانم چرا زن ها فکر می کنند بعد از گریه قیافه شان داغون می شود. یعنی پف کردن صورت و اینها را می فهمم، ولی چشمان گریان فوق العاه اند. می خواهم به زن بگویم که چشم هایت افسانه ای شده اند. می ترسم قوم و قبیله اش بریزند سرم. توی همین حین و بین مادرم قاچاقی وارد آی-سی-یو می شود. پنج دقیقه بعد دارد زیر گوشم می گوید که “آروم برو تو، سرتو بنداز پایین، تخت چهارم سمت راسته”. روی در آی-سی-یو علامت ورود ممنوع زده اند اندازه کله دامبو، مضاف بر اینکه تا من قصد دخول کردم یکهویی ده-دوازده تا کشاورز هم انگار از آسمان افتادند زمین و هجمه آوردند به سمت در آی-سی-یو. بیل هایشان را تکیه دادند دم در آی-سی-یو و کلاه نمدی هایشان را گذاشتند روی سینه شان و دسته جمعی رفتیم لای در آی-سی-یو را باز کردیم. تخت ها را بر انداز کردم. نصفی شان که انگار مرده بودند. یعنی ملافه روی صورتشان بود. چشم انداختم به تخت چهارم سمت راست: یک اسکلی بود که در همان حالت خوابیده دست گچ گرفته اش را بالا پایین می برد، انگار دارد دمبل می زند. با خودم می گویم طفلی مغزش هم معیوب شده. مردد هستیم که وارد شویم یا نه که یکهو یک پرستار می بیندمان و عربده می کشد و فحش می دهد. فرار می کنیم. حق داشت بنده خدا. به مادرم می گویم که ندیدمش. داستان اسکل دمبلی را برایش می گویم. می خندد و می گوید همان بود. می گوید از همان حرکت فهمیدم که خودش هست: از زور زرنگی توی آی سی یو هم در حال ورزش هست، مبادا که از زندگی جا بماند!&lt;/p&gt;
  &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/teng2.wordpress.com/709/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/teng2.wordpress.com/709/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/teng2.wordpress.com/709/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/teng2.wordpress.com/709/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/teng2.wordpress.com/709/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/teng2.wordpress.com/709/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/teng2.wordpress.com/709/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/teng2.wordpress.com/709/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/teng2.wordpress.com/709/"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/teng2.wordpress.com/709/"&gt;&lt;/a&gt; &lt;img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&amp;amp;blog=4224830&amp;amp;post=709&amp;amp;subd=teng2&amp;amp;ref=&amp;amp;feed=1"&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/t-eng/~4/nWpiRrsnz8w" height="1" width="1"&gt;&lt;/div&gt;</description><media:group xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"><media:content url="" /></media:group></item><item><title>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;حفره های زمان&lt;/div&gt;</title><link>http://hadikhojinian.blogspot.com/2009/07/blog-post_18.html</link><category>مارسیا</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">Hadi</dc:creator><pubDate>Sat, 18 Jul 2009 12:29:14 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:google.com,2005:reader/item/e9fc6376959e9d88</guid><description>&lt;div style="direction:rtl;text-align:right"&gt;&lt;div style="text-align:justify"&gt;چرخ خوابم به دور زنجیرهای به هم بافته شده می چرخید و شکوفه های نارنج عطرشان را در مسیر هوا  می پراکندند تا  برای تصویرهای روزانه ام آذوقه ی کافی داشته باشم . ته مانده روز با نور چراغ های خیابان در هم آمیخته بود و از درزهای سوراخ قطار ،  آسمان آب شورش را به روی سرم می ریخت .چتری به بالای سرم بردم و دستمالی به آسمان دادم تا بینی اش را بگیرد تا  هق هق گریه اش ،  کف قطار را خیس نکند . آلاله ها و چراغ ها ، سر هر ایستگاه به قطارها نور کرایه می دادند تا هیچ کس از بی نوری کور رنگی نگیرد . در راهروی قطار برای لحظه ای ایستادم تا قفل پنجره ی کشویی را باز کنم .طرح اندام مارسیا بر پهنه ی آسمان افتاده بود . سبدی به دست داشت و ابرهای آلوده به باران از انحنای بازویش پیدا بود .بلوز خاکستری رنگش کهنه ، کفشهایش بی رنگ و مندرس و دست های کوچکش نرم و سرخ و گردنش آفتاب سوخته بود .ابروانش صاف و مشکی ، مژه هایش بلند و بینی اش کشیده شده بود ، اما چشم هایش خاکستری شده بود - چنان معصومانه نگاه می کرد که گویی همین چند لحظه پیش تازه باز شده بود . پنجره کشویی را که باز کردم از وسط ابرهای خاکستری به داخل راهروی قطار کشیدمش تا این همه از انگشتهای مشتاق لمسش دور نباشد . بی آنکه حرفی بزند مرا بوسید تا به یادم بیاورد بیش از آنکه فکر می کنم دوستم می دارد . گونه های کشیده  و بی لک اش را به دست گرفتم تا به او بباورانم که با اینکه شب از نیمه نیز نگذشته است آفتاب زندگی ام  تنها او هست و بس !  بسته ی سیگارم را از جیب کتم درآورد و با کبریت جنگلی آتشش زد و با پک محکمی که زد ابر خاطره را در اطراف صورتم زنده کرد تا همچنان در بستر رویا غلت بزنم . به کوپه خودم برگشتم و مارسیا را به روی تخت طبقه ی دوم خواباندم تا با خیال راحت و آسودگی سیگارش را بکشد . با اینکه می دانستم چشم هایش سیاه بوده ولی به خودم باوراندم که خاکستری بهترین رنگ برای چشم هایش است .با شانه ی درختی شروع به آرایش موهایش کردم تا از موج های ناراستش کمی کاسته شود .با انگشت اشاره ی دست چپم گونه اش را نوازش کردم و با هر پکی که به سیگارش می زد برای ثانیه ای دست از هر دو کارم بر می داشتم . هیچ وقت در این چند سال مارسیا  را این همه اسرار آمیز ندیده بودم . با من حرف نمی زد ولی با چشم هایش از من می خواست تا منتظر پایان پک زدن های تندش باشم .دلم برای عشق بازی کردن با تن اش تنگ شده بود .فکر نکنم هیچ تنی در دنیایم بوده باشد که این همه مرا تشنه کرده باشد .مارسیا و جسم و روحش مرا از خود بیخود می کرد بی آنکه فرجامی برای این ماجرا اندیشیده باشم .از روزی که مارسیا را دیده بودم به پایان کارمان فکر نکرده بودم و نخواهم کرد .چرا باید این دنیای قشنگ و لطیف ام را از بین ببرم .هر دو با هم خرسند و راضی از این عشق بی پایان هستیم پس چرا باید از بین اش ببریم .آویشن های داخل پیراهن اش مشام تن و روحمم را پر از شادی بی پایان کرده بود و نمی توانستم بفهم چرا این زن این همه پر از بوی خوش زندگی است .چرا از بوییدنش سیر نمی شوم .دست به پنجره ی بیرونی کردم تا گل های سرگردان را از زمان سپری شده بیرون بیاورم و عطری تازه به کمک همدیگر بسازیم .یادم نمی رود اولین باری که  با مارسیا عشق بازی کردم ، شب تکه های روز را بلعیده بود و کولاژهای تکه پاره شده -  عطر تازه ای از زمان گذشته به کف و دیوارهای خانه پاشیده بود.وقتی از در وارد شد صورتش را به بینی ام نزدیک کرد تا با عطری که خودش ساخته بود هم سازی بکنم .انگار که جادو شده باشم ، مست از بوی درون مارسیا به روی صندلی نشستم تا مارسیا هر کاری که مصلحت بداند انجام بدهد .مارسیا مرا با عشق بازی تازه ای آشنا کرد که تا به قبلش هیچ وقت لمسش نکرده بودم .انگار آدم تازه ای شده باشم همه چیز برایم خوش عطر و با طروات بود .مارسیا از آن شب عشق بازی به بعد بیش از آنکه با من حرف بزند بیشتر به بازسازی ساختمان بدنم پرداخت و از من پاره کومه ای ساخت تا بازشناختنش خیلی هم آسان نباشد .مارسیا به پک زدن به سیگارش ادامه داد تا من خودم را در صورت خودش بازبیابم و با گیراندن سیگاری به رویای دیگری رفتم تا دچار کور رنگی نشوم !!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img width="1" height="1" src="https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3025461482604337270-2839148873554292288?l=hadikhojinian.blogspot.com"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description></item></channel></rss>
