<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سورئالیست</title>
<link>https://surrealist.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 20 Dec 2010 19:37:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>وقتی زمین نازِ تو را در آسمان‌ها می‌کشید...</title>
<link>https://surrealist.blogfa.com/post/136</link>
<description>داستان نُه سال بعد از شانزده سالگی و اوج آرزوهای دورانِ نوجوانی شروع می‌شود. جایی که درست در اواسط بیست‌وپنج‌سالگی یک روز صبح با این احساس که دیگر به تمام آرزوهایت رسیده‌ای بیدار می‌شوی و هر چه به ذهنت فشار می‌آوری می‌بینی انگار هیچ‌ آرزویی برای برآورده شدن باقی نمانده است. انگار که چراغ جادو کنارت باشد و تو حتی رغبت نکنی دست بکشی تا غولِ چراغ ظاهر شود و تو را به هر چه می‌خواهی برساند. این حسِ گندِ بی‌آرزویی دلایل مختلفی می‌تواند داشته باشد.</description>
<pubDate>Mon, 20 Dec 2010 19:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>surrealist</dc:creator>
<guid>surrealist.blogfa.com/post/136</guid>
</item>
<item>
<title>قصه‌ی مردی که ترکش‌های خُمپاره ترکش نکرد</title>
<link>https://surrealist.blogfa.com/post/135</link>
<description>بايد زمين گذاشت قلم‌ها را ديگر سلاحِ سردِ سخن كارساز نيست بايد سلاحِ تيزترى برداشت بايد براى جنگ از لوله تفنگ بخوانم -با واژه فشنگ- قیصر امین‌پور نوحه‌خوان شور می‌گیرد: «ذوق و شوق نینوا كرده دلم...». و من ناخودآگاه یاد روزی می‌افتم که توی صفِ نفت بودیم و کیف مادر را زدند، که تمام کوپن‌ها توی کیف بود. من گریه می‌کردم. مادر مضطرب مرا به دنبال خود می‌کشید و زیر دست و پای آدم‌های توی صف به دنبال کیف می‌گشت.</description>
<pubDate>Wed, 29 Sep 2010 16:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>surrealist</dc:creator>
<guid>surrealist.blogfa.com/post/135</guid>
</item>
<item>
<title>به چمدانِ خیسی که عازم سفر است....</title>
<link>https://surrealist.blogfa.com/post/134</link>
<description>همه‌ی ما آدم‌ها یک یا چند باری در طولِ زندگی‌مان «گیم‌ اوور» شده‌ایم. درست در لحظه‌ای که اصلا انتظارش را نداریم و ساده‌تر از آن‌چه در تصورمان بگنجد. همین چند روز پیش و با یک تلفن برای من هم اتفاق افتاد. مسئول آموزش دانشگاه تماس گرفته بود که برنامه ترم آینده را بدهد. داشت آن طرفِ خطِ تلفن توضیح می‌داد که می‌توانم علاوه بر«ترجمه‌ی انفرادی»،«ترجمه‌ی شفاهی» را هم بردارم،‌ من اما این سمت در حال مرور تمام اتفاقات و ماجراهای پیچیده‌ی زندگی‌ام بودم؛ این‌که</description>
<pubDate>Wed, 15 Sep 2010 18:43:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>surrealist</dc:creator>
<guid>surrealist.blogfa.com/post/134</guid>
</item>
<item>
<title>برای دلم؛ یک جام‌جهانیِ بدون آفساید </title>
<link>https://surrealist.blogfa.com/post/133</link>
<description>جام‌جهانی 1994 آمریکا، شاید هم 1990 ایتالیا. من گریه کرده بودم که چرا زمینِ فوتبالِ تلویزیون ما مثل مال همسایه بالایی سبز نیست! خانم همسایه هم شنیده بود و گفته بود بروم شب‌ها با او و شوهرش جام‌جهانی را خانه‌ی آن‌ها تماشا کنم. خوب واقعیتش وضع مالی ما خوب نبود ولی من آن موقع‌ها این را نمی‌فهمیدم، اصولا قرار نبود یک پسربچه دبستانی سر از حساب و کتاب دربیاورد. شب‌های جام‌جهانی خانم همسایه من را وسط خودش و شوهرش می‌نشاند و هی قربان صدقه‌ام می‌رفت و برایم خوراکی</description>
<pubDate>Mon, 21 Jun 2010 18:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>surrealist</dc:creator>
<guid>surrealist.blogfa.com/post/133</guid>
</item>
<item>
<title>تو که شاعری بگو عشق چیه؟</title>
<link>https://surrealist.blogfa.com/post/132</link>
<description>اگر سی سال پیش پرسیده بودی از هر آستینم برایت چند تعریف آماده و کامل که مو لای درزش نرود بیرون می‌کشیدم در این سن و سال اما فقط می‌توانم دستت را که هنوز بوی سیب می‌دهد بگیرم و بازگردانمت به صبح آفرینش از پروردگار بخواهم به جای خاک و گِل و دنده ی گمشده‌ی من این‌بار قلم‌مو به دست بگیرد و تو را به شکل آب بکشد رها از زندان پوست و داربست استخوان‌هایت و مرا به شکل یک ماهی خونگرم که بی‌تو بودنش مصادف با هلاکت بی برو برگرد.</description>
<pubDate>Thu, 13 May 2010 14:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>surrealist</dc:creator>
<guid>surrealist.blogfa.com/post/132</guid>
</item>
<item>
<title>و از عوارض دوست داشتن…</title>
<link>https://surrealist.blogfa.com/post/131</link>
<description>اولین‌بار«دوربُری» به معنی بریدن نقطه‌چین‌های توی کاردستی بود که با چسباندن تکه‌کاغذهای «دوربُری» شده، قایق و خرگوش می‌ساختیم. مدرسه که رفتیم، همان سال‌ اول یا دوم دبستان، خانمِ معلم از ما خواست هر حرفی از الفبای فارسی را که درس می‌دهد برویم توی روزنامه‌ها پیدا کنیم و «دوربُری»اش کنیم و بعد با کنارِ هم گذاشتنِ این حروفِ «دوربُری» شده کلمات جدید بسازیم. مدت‌ها گذشت تا معنی جدید از «دوربُری» را یاد بگیریم؛ همان ماه‌های اولِ عالم نوجوانی که معلم پرورشی در مغز</description>
<pubDate>Thu, 29 Apr 2010 20:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>surrealist</dc:creator>
<guid>surrealist.blogfa.com/post/131</guid>
</item>
<item>
<title>عنوان خودش باید به تنهایی جورِ داستان را بکشد...</title>
<link>https://surrealist.blogfa.com/post/130</link>
<description>مرد تا صبح فکر می‌کرد نکند با این کار چهره‌ی خشنی از پدر در ذهنِ بچه ساخته باشد. زن تا صبح نگران و مشوش که نباید جلوی بچه...که حرمتِ مادر بودن...که شاید دیگر بچه‌اش هم از او حساب نبرد . دختربچه تمامِ طول شب آرزو می‌کرد رضا - هم‌بازی مهدکودکش– هیچ‌وقت او را نزند .</description>
<pubDate>Sun, 11 Apr 2010 22:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>surrealist</dc:creator>
<guid>surrealist.blogfa.com/post/130</guid>
</item>
<item>
<title>سکوتت هفتمین سینِ</title>
<link>https://surrealist.blogfa.com/post/129</link>
<description>اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتنش نابود شوی تمام زندگی‌ات را باخته‌ای این را منی می‌گویم که روزهایم را زنی برده است جایی دور پیچیده دور گیسوانش آویخته بر گردن سنجاق کرده روی سینه یا ریخته پای گلدان‌هاش باقی را هم گذاشته توی کمد برای روز مبادا. رضا ولی زاده درست نمی‌دانم کجای فیلم و کدام شخصیت ولی یک جایی هست توی فیلم «مادر» که می‌گوید: &quot;شب را باید بی‌چراغ روشن کرد.&quot;. شده است حکایت ما. خورشیدِ روزهای کش‌دار و پر از حسرت یکی پس از دیگری سر بر می‌آورد و باز</description>
<pubDate>Mon, 05 Apr 2010 16:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>surrealist</dc:creator>
<guid>surrealist.blogfa.com/post/129</guid>
</item>
<item>
<title>یک قفس درد</title>
<link>https://surrealist.blogfa.com/post/128</link>
<description>درون سینه‌ام، تصویرِ خندانت را بی‌رحمانه به آتش کشیدند. آن طرف‌تر سمتِ چپِ سینه‌ام کمی‌ بالاتر، انقلابی برپاست. وای آتشِ دلت؛ ‌سوزاند تمام خاطراتم را. اشک‌ها حتی نمی‌بارند؛ نکند چشم‌هایم نیز پیشِ دلت جا مانده باشد؟! 88/10/10</description>
<pubDate>Fri, 01 Jan 2010 18:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>surrealist</dc:creator>
<guid>surrealist.blogfa.com/post/128</guid>
</item>
<item>
<title>من یک دردم: آخ....</title>
<link>https://surrealist.blogfa.com/post/126</link>
<description>با هر زحمتی بود از زمین بلندش کردم. نشاندمش روی ردیفِ بلوکه‌ها و شروع کردم به تکاندن شلوارش؛ همان‌ موقع یک پیرزن در حالی که جعبه‌ی خرما را جلوی ما می‌گرفت، گفت: «خودتان را اذیت نکنید، خاک قبرستان گیراست؛ به این آسانی‌ها نمی‌رود.» و سایه‌اش به آرامی از روی ما رد شد...</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 18:14:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>surrealist</dc:creator>
<guid>surrealist.blogfa.com/post/126</guid>
</item>
</channel>
</rss>
