<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" version="2.0">

<channel>
	<title>پیاده رو</title>
	
	<link>http://piaderou.com</link>
	<description>من, تمرین نوشتن می کنم.</description>
	<lastBuildDate>Sat, 12 May 2012 19:55:51 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1.3</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/piaderou" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="piaderou" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
		<title>قطعا خیلی بهتر از برگ درخت</title>
		<link>http://piaderou.com/?p=734</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=734#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 May 2012 19:52:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=734</guid>
		<description><![CDATA[&#160; لازم نبود مادر بشوم تا بفهمم چقدر مادر خوبی دارم. ولی لازم بود که بچه دار بشوم تا بفهمم چیزی که از نظر مادر انقدر ساده و خوب راحت بود انقدرها هم ساده نیست.تمام این سالها مادرم یکبار من را دعوا نکرد. از دعوا منظورم سرزنشی است که یک طرف با قدرت بیشتر به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://piaderou.com/wp-content/uploads/2012/05/179320_10150139506276654_535091653_8031022_4394608_n.jpg"><img class="size-medium wp-image-735 aligncenter" title="مادرم - ایلیا - پاییز هشتادونه - تورنتو" src="http://piaderou.com/wp-content/uploads/2012/05/179320_10150139506276654_535091653_8031022_4394608_n-300x168.jpg" alt="" width="300" height="168" /></a></p>
<p style="text-align: right;">&nbsp;</p>
<p>لازم نبود مادر بشوم تا بفهمم چقدر مادر خوبی دارم. ولی لازم بود که بچه دار بشوم تا بفهمم چیزی که از نظر مادر انقدر ساده و خوب راحت بود انقدرها هم ساده نیست.تمام این سالها مادرم یکبار من را دعوا نکرد. از دعوا منظورم سرزنشی است که یک طرف با قدرت بیشتر به شخص ضعیف تر می کند. دعوامان شد ولی انگار همیشه زورمان برابر بود. فقط یکبار زود من بیشتر بود. من بیست و چهار ساله بودم و در ماشین دعوامان شد و او با دلخوری  گفت من پیاده می شوم. نگفتم نشو.  زدم کنار اتوبان پیاده شد و رفت. از آینه دیدم که برعکس رفت. همین. هنوز از آن صحنه دلم می گیرد.</p>
<p>با تمام حافظه خیلی خوبم یادم نمی آید من را از موضع قدرت دعوا کرده باشد. یادم نمی آید از او ترسیده باشم. حس کرده باشم ندارمش. یا حتی رنجانمدش. حس نکردم می رود. حس نکردم مرا نمی خواهد. من بچه آسانی نبودم. زمانه هم زمان آسانی نبود. من بچه انقلاب و جنگ و هزار بدبختی ام. ولی خانه همیشه گرم و خوب بود. کار هم می کرد.همه کدوهای سرخ کرده برای شام را هم ماست می زد می داد من بخورم. و به مهمانها بادمجان خالی می داد. من در اولویت کدو بودم</p>
<p>پیاده روی های طولانی من اثر همزیستی با مادرم است. عصرها دستم را می گرفت راه می افتادیم. به مقصد های عجیب.</p>
<p>می ریم مهدی موشی پیاده می ریم تا امیراکرم</p>
<p>می ریم حسن آباد پیاده بریم تا بهارستان</p>
<p>می ریم  تجریش پیاده می ریم تا سید خندان</p>
<p>می رویم بازار بعد مولوی بعد میدان اعدام</p>
<p>می رویم شهرری</p>
<p>بریم از سر ویلا بریم تا پل چوبی</p>
<p>مسیرهایش حرف نداشت و ندارد. ما راه می رفتیم. همه شهر را با مادرم راه رفته ام.  همه حرفهای کودکی و نوجوانی ام را دوشادوشش گفته ام. این کنار هم بودن حرف زدن را راحت می کند. چشمها جلویت نیستند. گاهی فقط دستم را می گرفت. می فهمیدم که فهمیده است.  مادرم عمیقا باور دارد من زیبا هستم. هرچقدر هم دلیل بیاورید که نظرش را عوض کنید باور نخواهد کرد. در پانزده ساله گی وقتی از دست ابرو و سبیلم عاجز بودم  با عصبانیت گفتم چطور شما من را در بچه گی با این همه سبیل و ابرو دکتر نبرده اید .  فکر نکردید من مریضم. گفت. جدی ندیدمشان. انقدر به نظرم زیبا بودی که متوجه نشدم. و راست می گفت. مادرم اعتماد به نفسی را در من به جا گذاشته است که توپ هم داغانش نمی کند. اعتماد به نفس کاذب نیست. می دانم قد بلند نیستم. می دانم خرمن گیسو ندارم. هزار چیز را می دانم ولی باور دارم همین که هستم عالیست و جز این نباید می بودم. این کار من نیست. کاریست که پدر و مادرم با من در همه این سالها کرده اند. اینکه انقدر محاسنت را به رخت می کشند که باورشان می کنی.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>مادرم را خیلی دوست دارم. همه مادرشان را دوست دارند می دانم. کاش می شد بچه های بیشتری داشته باشد. حضورش حتی در سه قاره آنورتر حضور بهترین دوست است. نگاه بی قضاوتش بهترین نگاه است. هیچوقت حس نکردم دارم جایی از چهارچوبش خارج می شوم.</p>
<p>بعد از کلی چرخش قمری و میلادی و زایمان من. امسال روز مادر خارج و داخل همزمان شده است.  امسال من هم مادرم هم فرزند. امسال زنگ که زد ایلیا گوشی را برداشت و گفت “ مامان شهین روزت مهارک “ ( غلط دیکته من نیست . ب را ه می گوید &#8211; جز این هرچه غلط دیگر در متن دیدید کار خودم است ) گوشی را که گرفتم حس کردم صدایش بغض دارد. گفت آخه چرا انقدر دور. گفتم می دانم.  دروغ گفتم. نمی دانم.</p>
<p>خیلی بد است آدم مادری به این خوبی داشته باشد و اینقدر از او دور باشد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>روز مادر مبارک</p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #999999;">عکس از نگار خلوتی</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=734</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرا کانادا امامزاده ندارد</title>
		<link>http://piaderou.com/?p=725</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=725#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 18:52:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=725</guid>
		<description><![CDATA[بغض دارم. نمی‌دونم چرا. نمی‌خوام بندازم تقصیر بارون و هوای ابری. نمی‌خواهم بندازم تقصیر آستانه عادت ماهیانه. بغض اجازه داره که خودش بیاد لابد. گیر کنه جایی ته گلو. جوری که می‌خوای حرف بزنی قبل‌ش بغض‌ت را صاف کنی. جوری که روزها ریمل نزنی از ترس ترکیدن ناگهانی‌ش. بغض مستقل است. وابسته به عامل بیرونی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بغض دارم. نمی‌دونم چرا. نمی‌خوام بندازم تقصیر بارون و هوای ابری. نمی‌خواهم بندازم تقصیر آستانه عادت ماهیانه. بغض اجازه داره که خودش بیاد لابد. گیر کنه جایی ته گلو. جوری که می‌خوای حرف بزنی قبل‌ش بغض‌ت را صاف کنی. جوری که روزها ریمل نزنی از ترس ترکیدن ناگهانی‌ش. بغض مستقل است. وابسته به عامل بیرونی نیست گاهی. غم‌باد است. غم باد کرده. بعض فدای سرم مشکل این که جا پیدا نمی‌کنم خالی‌ش کنم. در خانه با حضور پسرک نمی‌شه. نمی‌خوام با ماشین برم یک‌جا گریه کنم. فکر می‌کنم چقدر ترجم برانگیز است زنی که در ماشین گریه می‌کند. و من بی‌شک هرچه باشم ترحم برانگیز نیستم. صبح به رییس گفتم مریض‌م . نشستم گریه کنم. در آستانه گریه بودم که مادرم زنگ زد.  دوبار. نشد جواب ندهم.بغض‌م را صاف کردم. گفتم بله. اون بغض داشت. چون پیش‌دستی کرد من مجبور شدم دلداری‌ش بدم. حتی جوک بگم بخنده. گفت دخترم برو به کارت برس. گوشی را گذاشتم برم گریه کنم. نشد. حس رفته بود. حس رفته بود بدین معنی نیست که بغض هم رفته بود. از خونه زدم بیرون. پیاده. پیاده‌روی <strong>برهردرد‌بی‌درما</strong>ن دوا نیست. بغض موند. انقدر گنده شده که هیچی پایین نمی‌ره. از صبح هیچی نخوردم. از دیشب شاید. شاید بجای رژیم آدمها باید بغض کنند.</p>
<p>الان که گریه با بدبختی خودش را رسونده به کناره چشمهام و داره فشار می آره نشسته‌ام رو صندلی مانیکوریست. عمرا درست نباشه جلوش اشک بریزم. طفلی فکر خواهد کرد دستم را بریده. جفتمون هم انگلیسی‌مون اونقدر خوب نیست که برای هم مفهوم بغض را توضیح بدهیم. دارم بجای دستام  سقف را نگاه می‌کنم. بغض باید برگرده.</p>
<p>اگر کانادا امامزاده داشت الان می‌زفتم امامزاده. با همین ناخن‌های درست کرده.  کفش‌هام را در می‌آوردم می‌خزیدم یک گوشه. چادری که بوی تن هزار زن را می‌‌داد می‌پیچیدم دورم و گریه می‌کردم. برای مظلومیت یکی که نمی‌دونم کیست. برای صدای قرآن شاید که معمولا برای من  گریه می‌آره. صبر می‌کردم تا اذان. اون گریه‌آورتره . شاید بهانه می کردم که گریه می کنم برای اون همه آدم که معلومه یا حاجت دارند یا جا ندارند یا مثل من بغض‌شکن دارند. امامزاده چیز خوبی‌ست. هیچ جا در کانادا جایی برای گریه تعبیه نشده است. کلیسا و مسجد محل عبادتند. برای گریه آدم ضریح لازم داره. یا اگر هم جایی وجود دارد نمی‌دانم چرا به مهاجرها در بدو ورود یک فرم نمی‌دهند که درش درج شده باشه برای کارت بیمه به فلان جا مراجعه کنید. برای آموزش رزومه نویسی به فلان جا. برای گریه به فلان جا.</p>
<p>بخاطر گریه هم که شده باید برگردم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=725</wfw:commentRss>
		<slash:comments>44</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title />
		<link>http://piaderou.com/?p=722</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=722#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Apr 2012 17:40:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=722</guid>
		<description><![CDATA[دوسال نیم بود که با نوشته‌هایم قهر کرده بودم. دوست‌ نداشتم‌شان. از نوشته منظورم داستان است. بعد از پسر همه احساسات در نوشته‌هایم غلو شده است. از تاثیرات مادری روی من شاید این بود. در هرحال لک و لک کنان دارم خودم می شوم. همان داستان کوتاه نویس که جز بد برای شخصیتهایش نمی خواهد. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوسال نیم بود که با نوشته‌هایم قهر کرده بودم. دوست‌ نداشتم‌شان. از نوشته منظورم داستان است. بعد از پسر همه احساسات در نوشته‌هایم غلو شده است. از تاثیرات مادری روی من شاید این بود. در هرحال لک و لک کنان دارم خودم می شوم. همان داستان کوتاه نویس که جز بد برای شخصیتهایش نمی خواهد. جز مرگ و طلاق و ناامیدی و میلگرد به چیز دیگری علاقه نشان می دهد.</p>
<p>سال نود و یک اولین داستانی را که در دوسال و نیم گذشته دوست داشتم نوشتم. باقی همه جایی خاک می خورند. ولی این را گذاشتم در <a href="http://piaderou.com/stories/">سنگفرش نوشته ها</a>. اگر فیلتر است و نمی توانید نظر بگذارید یا قصد چاپ‌ش را جایی دارید لطفا برایم ایمیل بزنید</p>
<p><a href="http://piaderou.com/stories/">سنگ فرش نوشته‌ها</a> از پیاده‌رو جداست چون جدا نمی‌خواهم در کتاب بعدی (‌شهر کلفت شاید) کسی بگوید &#8220;شما جز وبلاگ نویسانی هستید که مثل نوشی و جوجه‌هاش! وبلاگتان را کتاب کردید.&#8221; تمام داستان‌های سنگ‌فرش نوشته‌ها داستانند. صرفا به قصد داستان نوشنه شده اند. و هیچ کاربری دیگری ندارند. اگر هم اینجا چاپ می‌شوند صرفا از درد بی‌جایی است لابد</p>
<p>حس می کنم بالاخر<a href="http://piaderou.com/stories/?p=7"> زاییدم</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>آیدا احدیانی</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=722</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ثبت سه بعدی آدم‌ها</title>
		<link>http://piaderou.com/?p=712</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=712#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Mar 2012 13:07:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=712</guid>
		<description><![CDATA[اگر مثل من در تناسخ قبلی سگ بوده‌اید. اگر مثل من در دنیای بوها زندگی می‌کنید. بدانید که آدمها همان‌قدر که بوی خودشان را دارند مزه خودشان را هم دارند. همدیگر را بچشید. مزه‌ها را بخاطر بسپارید . گام اول برای مزه کردن یک فرد برای چشیدن آدمها از دست‌هایشان شروع کنید. دو دندان بالای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگر مثل من در تناسخ قبلی سگ بوده‌اید. اگر مثل من در دنیای بوها زندگی می‌کنید. بدانید که آدمها همان‌قدر که بوی خودشان را دارند مزه خودشان را هم دارند. همدیگر را بچشید. مزه‌ها را بخاطر بسپارید .</p>
<p><strong>گام اول برای مزه کردن یک فرد</strong><br />
برای چشیدن آدمها از دست‌هایشان شروع کنید. دو دندان بالای خود را روی ناخن دست قرار بدهید . آرام دندانها را روی ناخن فشار بدهید و آرام‌تربا لب پایین زیر قسمت تحتانی بند اول انگشت بکشید. حالا بروید به انگشت بعدی. در فاصله دو انگشت مزه را قورت بدهید و با زبان‌تان داخل لب پایین‌تان را مرطوب کنید. این کار را با تمام انگشتان هردودست انجام دهید.بدانید که هر انگشت حامل یک مزه خاص است. چون انگشتان ما به یک اندازه در تماس بدن ما دخیل نیستند هرکدام مزه یک جای خاص از بدن را حمل می‌کنند. وقتی دست لای موهایتان می‌کنید سه انگشت میانی مزه موها را می‌گیرند. . وقتی اشکتان را پاک می‌کنید بسته به حجم اشک از انگشت اشاره شروع می کنید و بعد تک به تک از باقی انگشتان کمک می گیرد.برای همین تمام انگشتها را مزه کنید تا مزه کاملی از فرد در دهانتان و در یادتان بماند</p>
<p><strong>گام دوم</strong><br />
مطمئن باشید که دهانتان خشک نیست. اگر خشک است کمی صبر کنید تا بزاق ترشح شود. حالا زبان‌تان را رو استخوان میان سینه فرد بگذارید و به بالا بروید.از پایان قفسه سینه تا حفره پایین خرخره. تا آن سوراخ که زیر گلو. این که چشیدید مزه عرق آدمهاست. مزه بدن. عصاره فرد. در سوراخ خرخره تعلل کنید. بو بکشید. و باز زبان<br />
گام دوم را در مورد تیره پشت هم می توانید امتحان کنید. تیره پشت از کمر تا زیر گردن. رستنگاه موها. موقع چشیدن تیره پشت دستهایتان را روی کتف فرد قرار بدهید که اگر مور مور شد از دستتان در نرود. روی دیوار یا سطح زمین فشارش بدهید. با وزن‌تان و بچشید</p>
<p>در دنیایی که با کوری یک توپ تنیس ناغافل و با جدایی یک سکوت طولانی فاصله دارید. سعی کنید از باقی حواستان برای بخاطر سپردن آدمها استفاده کنید.مزه. بو. صدا.جنس.</p>
<p><span style="color: #ff6600;"><em>بعدا نوشت : در کنسرت کیوسک در تورنتو بزور چپیدم لای جمعیت. جلوی من یک زن و مرد جوان بودند که به طور واضحی پارتنر بودند. تمام کنسرت دست های هم را گرفته بودند و گاهی همدیگر را می‌بوسیدند. مرد کناری من هم با این زوج دوست بود. گاهی از عقب سر می‌برد بین آن دوتا و چیزی می گفت. زن یک بلوز سفید لَخت و پشت باز تنش بود. از اینها که پشت گردن رد می شوند و بعد نیمی از کمر را نشان می دهند. در یکی از آهنگها مرد کنار من قبل از اینکه سر ببرد بین این زوج و چیزی بگوید شانه برهنه زن را بوسید. آرام و سریع. من دیدم. هم بوسه را هم موهای سیخ شده سرشانه های زن را .</em> زن ولی موهای سیخ شده تن من را ندید. گاهی فکر می کنم اگر همه ما به کتف نفر جلوییمان بوسه می‌زدیم صف چه مفهموم خوبی بود!</span></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=712</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیدا در خشت خام</title>
		<link>http://piaderou.com/?p=704</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=704#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Mar 2012 02:58:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=704</guid>
		<description><![CDATA[این یک بازی وبلاگی است به دعوت بهمن‌دارالشفایی که نام و فامیل خود را تفسیر یا تحلیل یا این کاری که من در زیر خواهم کرد بکنیم. من از نام فامیل گذشتم و صرفا به اسم کوچکم پرداختم. بدانید که این یک بازی است و جز بازی هیچ سندیت دیگری ندارد. نام کوچک من آیداست. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #333399;">این یک بازی وبلاگی است به دعوت بهمن‌دارالشفایی که نام و فامیل خود را تفسیر یا تحلیل یا این کاری که من در زیر <strong>خواهم کرد </strong>بکنیم. من از نام فامیل گذشتم و صرفا به اسم کوچکم پرداختم. بدانید که این یک بازی است و جز بازی هیچ سندیت دیگری ندارد.</span></p>
<p><em>نام کوچک من آیداست. اسم خوبی‌ست دوستش دارم.هربارکسی صدایم می‌زند از آوای اسمم لذت می‌برم. اگر اسمم آیدا نبود دوست  داشتم لیلی بود. جز لیلی هیچ نام دیگری نیست که برای من بر آیدا بچربد.</em></p>
<p>اگر بخاطر داشته باشید من طباطبایی ترکم. یعنی دورگه. هم از سمت مادر و هم از سمت پدر.  اسم من را مادرم وقتی پابه ماه بوده و رفته بوده دم آمادگی  دنبال دایی کوچکم ( مادر و دایی فاصله سنی شایان ذکری دارند که از این نظر باید به مادربزرگ من تبریک گفت ) می شنود. بنابرگفته خودش دایی من داد می زند &#8220;‌آیدا خداحافظ&#8221;‌و مادرم می‌بیند که آیدا دختری بور و گیسو کمند و زیباست. در خانواده ما یک چیز خوبی رسم است که فکر می‌کنند اگر اسم زیبارویان/دانشمندان/دکترها را روی بچه بگذاری بچه ممکن است همانطور بشود. یعنی به نام بیشتراز ژن باور دارند. برای همین من اگر می توانستم به نام <strong>بردپیت</strong> مولایی برای  پسرم شناسنامه بگیرم دریغ نمی‌کردم.</p>
<p>مادرم نام آیدا را با پدرم مطرح می کند و نام من تصویب می‌شود.تنها مشکل مادرم این بوده که من روزی اگر زن بزرگی برای خودم شدم چگونه با این اسم می توانم سرم را بالا بگیرم. سال پنجاه و هقت مادرم معتقد بود آیداخانم خیلی خوب صدا نمی‌دهد. مثلا  محبوبه‌خانم یا فرح‌خانم خیلی سنگین و رنگین صدا می‌دهند ولی آیداخانم خیلی واقعی نیست. می‌گوید چندبار با صدای بلند با خودش گفته آیداخانم شما هم نمی‌زنید؟ آیداخانم بفرمایید بالا توروخدا؟ وهربار دیده است که جمله درست صدا نمی‌دهد. جالب این است در اواخر سال نود من کماکان معتقدم آیداخانم خوب صدا نمی‌دهد و خوب خوشحالم که هنوز کسی انقدر احترام برای من قائل نیست که آیدا خانم صدایم کند. بی‌شک یکی از دلایل موافقت بی‌قید و شرط با اسم آیدا جز احتمال شبیه شدن من در آینده به آیدا زاغ و بور و خرمن گیس معنی دادن آیدا در زبان ترکی هم بوده است.<br />
تا مدتها به من می‌گفتند اسم‌ت یعنی &#8220;در ماه&#8221;. آی‌دا در زبان ترکی  یعنی درماه. معمولا هم برای جملاتی که برای اطلاع رسانی در مورد حقوق و اجاره ساخته شده‌اند به کار می رود. خیلی کم پیش آمده که یک ترک آی‌دا به معنی در ماه‌ی که دور کره زمین می‌گردد بکار ببرد. مگر اینکه آن ترک در حال صحبت کردن از آرمسترانگ یا عکس خمینی باشد. در تمام کودکی من بارها می‌شنیدم که کسی گفت &#8220;آیدا&#8221; و من ساده‌لوحانه می‌گفتم بله. و جواب می‌آمد که باتو نبودم. خیلی طول کشید که فهمیدم در خانه کارمندی ما از دویست بار که می‌گویند آی‌دا سه بارش من مخاطب بحثم.باقی بحث قسط و وام و حقوق و خرجی خانه است.</p>
<p>بعدها پدرومادرم با افتخار زیاد به من گفتند که نامت اسم یکی ملکه مصری بوده است و یک اپرا. گویا یکی از همکاران پدرم قبل از گوگل خیلی شانسی نام من را کد‌گشایی کرده است. والدین من خیلی شانس آوردند که اسم‌م یک برند معروف کاندوم یا یک روش اخته‌سازی گاوهای هلندی نبود. چون وقتی جریان اپرا را کشف کردند کار از کار گذشته بود و من حدودا ده ساله بودم.  سوادم که بیشتر شد فهمیدم آیدادرآینه وجود دارد. و یک آیدا هم در سمفونی مردگان خودش را آتش می‌زند.دیگر شروع کردم به اسمم حس افتخار کردن. اسم‌م جز آوای خوش در ادبیات هم کسی بود برای خودش. حالا فرضا رماتیسم داشت و خودسوزی کرد. ولی خوب همان که رفته بود در سمفونی مردگان و خلوت شاملو برای من بس بود.</p>
<p>بعد از مهاجرت تا مدتی خوشحال بودم. چون اسم من خ. ندارد و انگلیسی زبانها و حتی چینی‌ها هم از تلفظ‌‌ش سربلند بیرون می‌آیند. بقول ادبیات  زرد <strong>این شادمانی دیری نپایید</strong> و خیلی زود فهمیدم که آیدا در فرهنگ کانادا  یک اسم منسوخ شده است. معادل بی‌بی سکینه یا زلیخا یا حتی فروزان! اگر سریال مَدمِن را دیده باشید با شخصیت منشی پیر آقای دریپر به نام <a href="http://madmen.wikia.com/wiki/Ida_Blankenship">آیدا</a> آشنایی دارید. همان کارمند پیری که سرمیز کار خود می‌میرد. خود سریال دارد پنجاه سال پیش را تصویر می کند و این خانم آیدا در پنجاه سال پیش هفتاد-هشتاد ساله است. خودتان حدیث مفصل را بخوانید. که هرکه به من می‌رسد می‌گوید اسم خاله مادربزرگم آیدا بود.چشم‌ی هم تر می‌کند. اسم زن اول پدربزرگم آیدا بود. همه آیدا‌ها اینور مرده‌اند! یا دیگر اسم‌شان را بخاطر نمی‌آورند و من و چند آیدا ایرانی و یک آیدا فیلیپینی دیگر اسم آیدا را برای خطاب کردن یک آدم زنده در این مرز و بود احیا کرده ایم گویا.</p>
<p>بعد از مهاجرت خیلی زود یاد گرفتم  در جواب چرا اسمت آیداست بگویم پدرومادرم طرفدار  <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Aida">وردی</a> بوده‌اند. جدی حوصله توضیح دادن مفهوم انتزاعی &#8221; در ماه&#8221;‌و نقش آیدا بر ادبیات دهه چهل را ندارم. اگر مهاجرت یک حسن داشته باشد بی‌شک آن این است که شما می توانید در مورد خودتان و کشورتان و اسم‌تان و فامیل‌تان هرکذبی که بخواهید تحویل جامعه بدهید. و هرکس فکر می‌کند پدرمن دیوانه اپرا نبوده‌است  برود خودش تحقیق کند.</p>
<p><a href="http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100805676120">پ.ن. (‌با تشکر از م.ناصری) گویا همانقدر که آیدا در خارج از ایران منسوخ است  داخل ایران اسم پرطرفداری است. خوشحالم که حداقل در یک جای دنیا من خیلی شیک و جلوتر از زمان خود هستم.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=704</wfw:commentRss>
		<slash:comments>38</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>و اینک خرطوم</title>
		<link>http://piaderou.com/?p=694</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=694#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 13:57:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=694</guid>
		<description><![CDATA[همیشه لازم نیست شما را به اتاقی تاریک بفرستند و شما دست به سر و سینه و کپل فیل بزنید و هرکدامتان بیایید بیرون و فیل را مقطعی توصیف کنید. گاه فیل خودش به انتخاب یا به اجبار در اتاق است و شما پشت پنجره‌اید و داد می‌زنید: &#8221; فیل فیل خودتو به ما نشون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همیشه لازم نیست شما را به اتاقی تاریک بفرستند و شما دست به سر و سینه و کپل فیل بزنید و هرکدامتان بیایید بیرون و فیل را مقطعی توصیف کنید. گاه فیل خودش به انتخاب یا به اجبار در اتاق است و شما پشت پنجره‌اید و داد می‌زنید: &#8221; فیل فیل خودتو به ما نشون بده &#8221; یا اصلا داد نمی‌زنید فیل خودنمایی کردنش می‌آید. بعد دم‌ش یا خرطوم‌ش یا حتی چس فیلش را از پنجره ( یا وب کم) به شما نشان می دهد. بعد شما فردا در جمع دوستان‌تان می گویید فیل یک جور حیوان خیلی کوچک سفید رنگ پفکی است!</p>
<p>من فیل خودنما هستم. که به اقتضای مکان دور از این پنجره یا چند پنجره دنیای مجازی ( گودرمرحوم یا فیس‌بوک یا کالسکه‌رو یا شهرباریک&#8230; ) خدمت شما رسیده‌ام. به دلخواه و یا شرایط زمان هر عضوی را که دم دست بوده است از پنجره بیرون انداخته ام. جوری که لوای بلوطک دفعه اول که من را دید گفت من از نوشته‌هایت فکر می کردم که تو یک زن بلندقد سیگاری باشی. من نه بلند قدم نه سیگاری. نه غمگین. نه صرفا مادر فداکارم. نه عاشق دل‌خسته. نه لوده. نه بی‌تربیت. نه مهندس مطلق. نه نویسنده شاعرمآب. من فیل‌ام. همه اینها را دارم.</p>
<p>به عقب که نگاه می کنم می‌بینم مدتهاست که دمم از پنجره بیرون است. دلم خواسته است یک مدت در خدمت شما با دم باشم. یا دلم نخواسته ولی فکر کرده از این پنجره باریک جز دم من چه رد می‌شود.  مثلا دم چیست. قسمت مادری من. یا قسمت اراجیف‌گوی من . فکر کنم باید حالا خرطومم را بدهم بیرون! به نظرم دم دیدن بس است! دلم نمی‌خواهد فکر کنید آیدا یک کرم خاکی باریک طوسی رنگ است که چند موی زبر هم برآن روییده‌اند. و اینک این شما و این هم خرطوم!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>من معمولا این‌طور نمی‌نویسم. واضح می‌نویسم. ولی الان حوصله واضح نوشتن ندارم. اصلا این واضح‌ترین حالتی است که می‌تواند در این لحظه من را توصیف کند. گویا خرطومم از دمم خشن‌تر و کلفت تراست . باعث و بانی این نوشته هرکس که باشد. اگر روزی نوبلی چیزی بگیرم از او تشکر خواهم کرد.</p>
<p>امضا : خرطوم یک فیل از دوردست</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=694</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سه‌گانه یک سرماخورده که خودش مادر یک‌سرماخورده دیگر است</title>
		<link>http://piaderou.com/?p=686</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=686#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Jan 2012 20:23:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=686</guid>
		<description><![CDATA[&#160; یک : در داستان “ چرا رومیزی خواهرم تمام نمی‌شود “ کتاب شهر باریک از زنی نوشته بودم که یک روز بچه‌اش را می‌گذارد پیش شوهرش و می‌رود. قسمت رفتن را از یک زوج واقعی و یک نوزاد واقعی دزدیده بودم ( در داستان کوتاه برای دو خط  معمولا کارم به الهام نمی‌کشد) . [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p>یک : در داستان “ چرا رومیزی خواهرم تمام نمی‌شود “ کتاب <a href="http://www.rezaghassemi.com/ketabedavat_11.htm">شهر</a><a href="http://www.rezaghassemi.com/ketabedavat_11.htm"> </a><a href="http://www.rezaghassemi.com/ketabedavat_11.htm">باریک</a> از زنی نوشته بودم که یک روز بچه‌اش را می‌گذارد پیش شوهرش و می‌رود. قسمت رفتن را از یک زوج واقعی و یک نوزاد واقعی دزدیده بودم ( در داستان کوتاه برای دو خط  معمولا کارم به الهام نمی‌کشد) . زن  یک روز بچه نوزادش را گذاشت و رفت. مرد به کمک خانواده اش بچه را بزرگ کرد. این چیزی نیست که حالا من یا شما بابت‌ش سرتکان بدهیمٰ ,ابراز تاسف کنیم یا حق داشته باشیم قضاوتش کنیم. روزی در چند مورد مشابه یکی از والدین می‌رود. و آن یکی و در مواردی هم دولت و گاهی سازمان‌های خیریه می ماند و بچه‌///ها. گاهی رفتن هم مثل مرگ در دست انسانی که می رود نیست.</p>
<p>در هرحال. مادر برگشته است. من را در فیس بوک به دوستان‌ش اضافه کرده است. آلبوم آلبوم عکس دارد با بچه. بچه ده ساله است الان. بچه در عکسها مادرش را بغل کرده و می خندد. بسیار شبیه عکسهای کودکی من. ( نه محکم‌تر نه شل‌تر) ولی من به پدر فکر می کنم. بعد از نه سال و  خرده ای مادر یرگردد  که یکروز صبح زود رفته است. چه زن سابق ات را درک‌ش کرده باشی چه نکرده باشی چقدر شب که بخاطر بچه نخوابیده‌ای. چه تلاشی که برای پرکردن جای هردو نقش بازی کرده‌ای. و امروز او آمده است. منطق می گوید باید خوشحال باشی که بچه جای خالی مادر را حس نمی کند. ولی فکر می کنم گاهی چقدر منطق نقش اره در کون را بازی می کند</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>دو: آدمها را می شود به کلی روش دسته بندی کرد. چشم آبی ها و غیر چشم آبی ها. مهندس ها و غیر مهندس ها. زن ها و مرد ها. مجرد ها و بی بچه ها. ولی یک دسته بندی است که تازگیها بر اثر کهولت برایم جالب شده است. آدمهای دارای فردیت و بی فردیت. دورم آدمهایی را دارم که بدون اجتماع هم تعریف می شوند. یعنی برای خودشان وجود دارند. بعد یا قبل یا کنار کار چیزی دارند که برایش دل‌خوشند. یکی آشپزی دوست دارد. یکی یوگا. یکی  موزیک. یکی عکاسی. یکی گربه. یکی کتاب و فیلم . یکی ساز زدن. یکی بافتنی. یکی سریال دیدن. یکی ورزش. این آدمها از تنهایی نمی ترسند. می توانند با خودشان با نزدیکانشان تنها باشند. برای تعریف شدن نیاز به حضور در جمع ندارند. در خلوت همین کارها را می کنند. به تک نفره یا دو نفره بودن نمی گویند تنهایی. حتی گاهی دیگران را دودر می کنند که به این خلوت برسند. جواب تلفن نمی دهند. می پیچانند. نمی روند. خانه می مانند برای خواندن کتابشان با چای. برای پختن کیک. برای گوش کردن به موزیک و شراب نوشیدن. چیزی دارند که به آن وصلند و آن چیز مال خودشان است. در آشپزخانه خودشان. در کتابخانه شان. در خلوتشان. برای خودشان.  چیزی تعریفشان می کند</p>
<p>آدمهای تنها دور من  برعکس آدمهایی هستند که خیلی دوست دارند. خیلی معاشرتی اند. خیلی همه جا هستند. مدام جایی می روند. هیچ وقت تنها نیستند. همیشه درحال معاشرتند. مثل من عاشق حرف زدن‌اند. شخصیتشان در تعامل  و در حلقه آدمهای دیگر تعریف می شوند. بی آدمها نیستند. برای همین  زود آسیب می بینند. رابطه با آدمهای بزرگ کار سختی است. خیلی فرق دارد با علاقه به ورزش یا کتاب. دو طرفه است. می تواند دهنت را صاف کند. می تواند بی انرژی‌ت بکند. من خودم گاهی بین این دوسته قرار می گیرم. کلا آدم تنهایی ام. اگر دو روزپشت سرهم  با دوستانم معاشرت کنم روز سوم حالم از هرچه آدم است به هم می خورد.با <a href="http://sirhermes.blogspot.com/2012/01/blog-post_11.html" target="_blank">تلفن </a>حرف نمی زنم. معروفم به بی تربیتی در جواب ندادن به تلفن.  دوست دارم با طبال یا حتی بدون او تنها باشم. فیلم ببینم. کسی نباشد.  . دوست دارم در سفر جاده ای تنها باشم.  کافه را تنها دوست دارم. کتاب خواندن در کافه و نوشتن در کافه را به تنهایی دوست دارم. پیاده روی و خرید را تنها دوست دارم. ولی گاهی به دام آدم دوستی مفرط می افتم. محورم را ول می کنم و انگار که پا دوچرخه بزنم می افتم وسط معاشرت جمعی. وسط مدیریت روابط انسانی .اگر زود برنگردم به ساحل دهنم صاف می شود. خسته می شوم. از آدمها از خودم. برای همین سریع برمی گردم به خودم. خودی که آشپزی دوست دارد. کتاب دوست دارد. پیاده روی بی پایان با موزیک دوست دارد. قهوه تک نفره دوست دارد. سکوت دوست دارد. برای همین می دانم که  این آدمهای بدون محور خیلی آسیب پذیرند. خیلی زود خشمگین می شوند. این یک دسته بندی بود. مشاهده صرف. بیانگر چیزی یا ارزشی یا کوفتی نبود</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>سه :مریض که می شوند زندگی را برهم می زنند. شب نمی خوابند. به غذا بی میل می شوند. بهانه گیر می شوند. ولی بلدند چطور دوباره تو خوابزده را شارژ کنند. با تن تبدارش می نشیند در بغلت. می گذارد که سفت بغلش کنی. کاری که خیلی وقت است به این سادگیها نمی گدارد که بکنی. سرش را بالا می گرید. زیر چانه نرمش را می گیرد زیر دهانت و با آن نفس تبدار می گوید مامان فوت لطفا. فوت و بوس درهم. دو دست داغ هم دور گردنت حلقه شده است.  تماس بدنی خوب است. بدن آدم نیازمند تماس با بدن گرم است. همین است که گاهی سگ یا گربه داشتن خیلی لازم است.بدن گرمی به بدن آدم مالیده شود. این خیلی کیف دارد.  برای همین است که وقتی اینکار را با من می کند می گویم. خواب به چه درد می خورد وقتی چیزی به این گرمی را این همه سفت در آغوش گرفته ام و نفس کشیدنش را این همه نزدیک حس می کنم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=686</wfw:commentRss>
		<slash:comments>28</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خداوند رییس و مرئوس را جور می کند</title>
		<link>http://piaderou.com/?p=660</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=660#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 15:54:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=660</guid>
		<description><![CDATA[&#160; من و رییسم هردو مریضیم. من فکر می کنم من مریض ترم. ولی چون او رییس است او چهار روز خوابیده است خانه و من اینجا سرکار پشت مونیتور خوابیده ام. هنوز آثار عطسه روز جمعه که بخاطر دیر رسیدن به دستمال کاغذی و بند بودن دستهایم برای به جلو کشیدن قوطی دستمال در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p>من و رییسم هردو مریضیم. من فکر می کنم من مریض ترم. ولی چون او رییس است او چهار روز خوابیده است خانه و من اینجا سرکار پشت مونیتور خوابیده ام. هنوز آثار عطسه روز جمعه که بخاطر دیر رسیدن به دستمال کاغذی و بند بودن دستهایم برای به جلو کشیدن قوطی دستمال در هوا منتشر شد روی مونیتور است. نقطه نقطه. خال خال.( خرده نگیرید که چرا با دهان بسته عطسه نکردم.  عطسه سرما خوردگی را متاسفانه نمی شود با دهان بسته انجام داد. از جای دیگر آدم می زند بیرون)</p>
<p>من حالم خیلی بد است. شبها لرز می کنم. بعد تب می کنم. موقع لرز ده لا ژاکت می پوشم. در این حد که از بیرون تخت و از نگاه ناظر بیرونی شکل <a href="http://basak.typepad.com/.a/6a00d83455b25469e201156e499e03970c-320wi">ماربوا شازده کوچولو</a> می شوم. بعد تب می کنم. دانه دانه لباسهایم را می کنم و از زیر لحاف می اندازم زمین. بعد کم کم لحاف را هوا می دهم. اول کف پاهایم را می دهم بیرون. بعد ساقم را. بعد دستهایم را. بعد رانم را. بعد همه تنم را و لحاف را صرفا می کشم روی آنجایی که باید از چشم بنده گان خدا و خود خدا دور نگاه داشته شود.</p>
<p>روز بعد که مریض ترم مدام خودم را سرزنش می کنم که ریختی بیرون چاییدی. ولی اینطور نیست. حقیقت این است که دمای بدنم به هم خورده است. توازنم هم. همه جایم هم درد می کند. دوش را که باز می کنم می گویم آخ. آب که می خورد روی پوستم دردم می گیرد. پوست درد دارم. سردرد دارم. گلو درد دارم. کلیه درد دارم. گوش درد مختصری هم دارم. دیروز به همه جایم دست زدم ببینم کجایم درد نمی کند. همه جایم درد می کرد. همه جا را با دقت معاینه کردم. وجب به وجب این تن خاکی درد می کرد. من آدم هوچی و آستانه درد پایینی نیستم . من اضافه ام را با موم گرم توسط یک خانم ویتنامی خشن موکن کرده ام آخ بلند هم نگفته ام. فوقش دوتا نفس عمیق کشیده ام و زیر لب دوتا فحش فارسی داده ام. من زاییده ام و کمی اولش داد زده ام. چند روزی هم از درد گشاد گشاد راه رفته ام. من دور چشمم کش انداخته ام و میان عمل از دکتر به انگلیسی تشکر کرده ام. پس لابد می دانم درد چیست . برای همین می دانم از رییسم بیشتر درد دارم. چون او گفت که می رود می نشیند توی حمام که بخار حمام مغرش را باز کند. من نمی توانم این کار را بکنم. حمام درد دارد.</p>
<p>رییسم امروز آمده سرکار. من هم آمده ام.( آگاه باشید که همین که وبلاگ می نویسم نشانه این است که آمده ام سرکار. در خانه به کار فکر می کنم. در مستراح کتاب می خوانم. در قطار به ایلیا فکر می کنم. در اتاق ایلیا صدای قطار در می آورم و کلا چند وقتی است که دارم آن کار دیگر می کنم. ) رییس می گوید بهتری. می خواهم بگویم نه. ولی سرفه امان نمی دهد. سه دقیقه سرفه خشک و یک دقیقه سرفه تر می کنم. خودش می گوید. آره به نظر بهتری. شوخی هم نمی کند. به نظرش من بهترم!</p>
<p>آینده شغلی و رویای آمریکایی اینجاب می کند که تاییدش کنم &#8220;ممنون از اینکه پرسیدید. بله بهترم&#8221;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=660</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ایمیل‌گرا‌ها در تقابل با پاگراها</title>
		<link>http://piaderou.com/?p=637</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=637#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Dec 2011 15:27:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=637</guid>
		<description><![CDATA[از داروخانه زنجیره‌ای کانادا برایم ایمیل آمده است که : “ تعطیلات مبارک. امسال  هدیه عزیزان‌تان را از مغازه ما تهیه کنید” دورتادور نامه هم پاپیون قرمز زده‌اند. نه دورازجونی. نه تن عزیزان‌تان سلامت‌ی.  نه زبون‌م لالی. هیچ. می‌دانم که این داروخانه همه‌چیز می‌فروشد. از کاهو گرفته تا سی‌دی آخر بانو گاگا . ولی خوب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">از داروخانه زنجیره‌ای کانادا برایم ایمیل آمده است که : “ تعطیلات مبارک. امسال  هدیه عزیزان‌تان را از مغازه ما تهیه کنید” دورتادور نامه هم پاپیون قرمز زده‌اند. نه دورازجونی. نه تن عزیزان‌تان سلامت‌ی.  نه زبون‌م لالی. هیچ. می‌دانم که این داروخانه همه‌چیز می‌فروشد. از کاهو گرفته تا سی‌دی آخر بانو گاگا . ولی خوب بالاخره محصول اصلی آنها داروست و ما شرقی‌ها به دلمان می‌آید. یعنی اگر فردا بهشت زهرا محصولات کیرستین دیور هم بفروشد و بردارد از زیردر یک نامه بدهد تو که سال نو را با محصولات ما آغاز کنید خوب ما به دل می‌گیریم. در هرحال این صدمین ایمیلی بود که من از اول ماه دسامبر گرفته‌ام. حتی جایی که یکبار یک تنکه به من فروخته نامه داده‌است که لباس زیر مخصوص ایام تعطیلات رسید. در عکس‌های زمینه نامه هم زنان جوانی و بعضا نوجوانی را می بینید که البسه زیر قرمز و سفید به سنت حسنه کوکاکولا /بابا نوئل و سبز و سفید به سنت آقایان الف دستیاران ایشان پوشیده‌اند. یک دست لباس زیر برتن  دارند و یک کلاه پشمی . خیلی عکس قشنگی است ولی خوب کاربری در عالم واقع ندارد. چطور می شود پایین تنه آدم انقدر گرم باشد کله اش این همه سرد.</p>
<p style="text-align: right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: right;">در هرحال من مرتب از این ایمیلها می‌گیریم. تقصیر خودم است. ایمیلم را هرجایی کرده‌ام. هرجا می‌روم دم دخل تا فروشنده می‌گوید : “ می‌توانم ایمیل شما را داشته باشم” * می گویم بله حتما. مرد همیشه از آنطرف چشم و ابرو می آید که نده اون صاحاب مرده را به هرکس و ناکسی. ولی من صاحاب مرده را به هرکس و ناکسی می‌دهم. بی دلیل فکر ‌می‌کنم اگر ندهم شب فروشنده را اخراج می کنند. فکر می کنم شب می‌شمرند هرکس کمتر از سی تا ایمیل جمع کرده بود باید جمع کند برود. فکر می کنم بده بره. نون مردم را نبر.ایمیل غلط هم نمی‌دهم. دوباره ( دفعه اول دو جمله قبل فکر کرده بودم) فکر می‌کنم شب موقع شمردن به تک تک ایمیلها یک نامه می‌دهند و اگر برگشت بخورد فروشنده را هم اخراج می‌کنند هم برایش سوپیشینه جعل ایمیل و عدم صداقت کاری ایجاد می‌کنند.  نخندید. من فروشنده بوده‌ام. چیزهایی از این قبیل ممکن است. بقول دانستیها <strong>آیا می دانستید در بسیاری از فروشگاه ها فروشنده ها نباید بشینند</strong>. من در بدو مهاجرت نه ماه در <strong>رادیو شک</strong> ( سورس امروز) کار می کردم. سر یانگ و سنت کلر. آدرس دادم که فکر نکنید دارم چرت می‌گویم. بله ما نباید می‌نشستیم. نشستن فدای سرتان تکیه هم اگر می‌دادیم فردای روز تکیه دادن تذکر شفاهی می‌گرفتیم که تکیه دادی و حالت آماده باش نداشتی و مشتری مدارانه نبود. اینجا مشتری اجازه دارد تا‌حدودی بریند به سر فروشنده. درست است خود فروشنده در سایر مغازه‌ها مشتری است و اجازه دارد بریند برسر باقی ولی خوب فرق می‌کند معمولا اگر خودت فروشنده باشی کمی تا قسمتی ملاحظه می‌کنی یا نمی‌کنی و تمام و کمال آنچه برتو رفته‌است را بردیگری روا می داری. اینها که می‌نویسم برای آنهاست که همیشه مشتری به‌دنیا آمده‌اند. نمی‌دانند که سرپا ایستادن فروشنده یک جنس دردی در پاها ایجاد می کند که شب اول , شب دوم و گاهی شبهای دگر نمی‌توانی بخوابی. من تجربه‌اش کرده‌ام .جنسی از درد بود که مشابه‌اش را ندیده بودم. البته خوب هردردی برای خودش منحصر به‌فرد است. دلم می خواست پاهایم را ببرم.هر دو را با اره برقی.  به نظر من خیلی تخمی است که به فروشنده ای که بخاطر رضایت ما گوبا قرار است شب پادرد بگیرد یک ایمیل ناقابل ندهیم! من ایمیلم را می‌دهم حتی اگر مثل الان مرتب  نامه دریافت کنم که“ آیا برای تعطیلات به اندازه کافی جذاب هستید؟ “ بعد هم به ایمیل جواب بدهم.<strong>کجای کاری؟ من همیشه جذابم</strong>. و جوابب  بگیرم که این ایمیل “این آدرس <strong>نو-ریپلای </strong>بود” یا به‌عبارت دیگر مشتری عزیز  بازهم کنف شدی</p>
<p style="text-align: right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: right;"><span style="text-decoration: underline;"><strong>بعدا نوشت یا یکی از سخت‌ترین اعترافات ممکن </strong></span>: من بی‌شک گاهی ناخودآگاه جمله نژادپرستانه از دهنم در می رود. در دلم گاهی فحش می دهم که چرا فلان نژاد دهنش را هنگام جویدن نمی‌بندد. گاهی بلند هم می‌گویم خیلی تلاش می کنم که نگویم. که حواسم  باشد. موفق هم بوده‌ام. سعی می‌کنم جلوی گفتن را نگیرم. جلوی فکر کردن را بگیرم. صددرصد خوب نشده‌ام ولی بهتر از هشت سال قبل‌م. اعتراف می کنم بدترین چیزی که در زندگی گفته‌ام در همان رادیوشک بود. رییس مغازه ( رییس مغازه ضرورتا صاحب مغازه نیست . معمولا یک فروشنده ای است که از من و باقی  زودتر استخدام شده‌است ) از من خواست تلویزیون ها را دستمال بکشم. من کمی شل یا بقول خودش غیرپَشِنت دستمال می‌کشیدم. چون روح مهندس‌م غرولند می کرد که خاک برسرت. تو ایران خودرو بهت باقالی پلو می دادند و خانم مهندس خانم مهندس به خیک‌ت می‌بستند لیاقت نداشتی. اومدی تلویزیون دستمال می‌کشی. خاک برسربی لیاقت‌ت. در خلال دعوای مهندس درون با دستمال‌کش بیرون رییس آمد و با صدای بلندتر از صدای معمول‌ش گفت : “ چرا شل دستمال می کشی. نترس چیزیش نمی‌شه. نکنه بسکه تو جهان سوم تلویزیون ندارید می پرستیدش. تلویزیون دیده بودی قبلا؟ هار هار “ من هم خونسرد گفتم “ نه ما یک سری خدمتکار رنگیین پوست داریم می‌دیدم اونا دستمال می کشند برای همین من بلد نیستم” رییس از اهالی ترینیداد و توباگو بود. پوستی رنگیین داشت. فکر کنم رفت که گزارش کتبی به کارگزینی بدهد و اخراج‌م کند. یا شاید هم نداد چون فکر کرد من هم خواهم گفت او به من چه گفته‌است و تف سربالا می شود. چه قصد اخراجم را کرد چه نکرد من همیشه شرمنده این جمله ام. فرصت نشد از رییس عذرخواهی کنم. حتی فرصت نشد اخراج بشوم. روز بعد  رییس را به جرم دزدی از مغازه و همدستی در دزدی گرفتند. ولی در یاد من ماند آدم کماکان نژادپرست و احمق است حتی اگر خودش شروع نکرده باشد. ( البته موقعیت مشابه دیگر برایم پیش نیامد که بدانم چقدر این درس اخلاقی که در انتهای نوشته به‌زور به شما دادم را خودم عملی می‌کنم! )</p>
<p style="text-align: right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: right;">× ترجمه تحت الفظی عبارت</p>
<p style="text-align: right;">May I have your email</p>
<p style="text-align: right;">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=637</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من، عاشورا، شبنم و حسین</title>
		<link>http://piaderou.com/?p=621</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=621#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Dec 2011 13:52:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=621</guid>
		<description><![CDATA[من مذهبی نیستم. ولی داستان عاشورا چه حقیقت، چه داستان یک تراژدی تمام عیار است. حضور جمعیتی شامل مرد و زن و بچه میان صحرا. تشنگی. نوزادی که روی دست پدرش تیر می خورد. هزار بار بیشتر از هملت یا رومئو و ژولیت من را آزار می‌دهد. به نظر من واقعه نینوا داستان زاده-ذهن انسان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<p>من مذهبی نیستم. ولی داستان عاشورا چه حقیقت، چه داستان یک تراژدی تمام عیار است. حضور جمعیتی شامل مرد و زن و بچه میان صحرا. تشنگی. نوزادی که روی دست پدرش تیر می خورد. هزار بار بیشتر از هملت یا رومئو و ژولیت من را آزار می‌دهد. به نظر من واقعه نینوا داستان زاده-ذهن انسان یا روایت مستند تاریخی روایت دردناکی است نابرابری. کشتار. مرگ کودکان. نرسیدن صدا. تنهایی. و در یک کلام <strong>ظلم</strong></p>
<p>آنچه چند سال پیش در ایران گذشت و هنوز راویانش با ترس از آن حرف می زنند برای من بازبه تصویر کشیدن روایت عاشوراست. من هنوز به <a href="http://blog.khabgard.com/?id=1498746652">مادری </a>فکر می کنم که روده هایش له شد. مادری که دخترش برنگشت و دختری که مادرش برنگشت. به مردمی که به روایت آنها که قدرت داشتند اقلیت بودند و به روایت من یک جمعیت. جمعیتی که بی‌سلاح و بی قدرت بین آنها که سلاح داشتند گیرافتاد. حلقه تنگ و تنگ‌تر شد. خیلی ها رفتند و آنها که ماندند از حرف زدن منع شدند. اگر به کسی برنمی خورد‌ٰ همان داستان است انگار! نه؟</p>
<p>پرونده های مرگ کلی جوان که حتی باز نشدند. برادرانی و پسرانی که به خانه برنگشتند. به مردی که به جرم صدای متفاوت از صحنه روزگار حذف شده است. به زنانی که سیاه‌پوش ماندند.</p>
<p>این‌ها را که شما بهتر از من می‌دانید ولی می دانید چی عجیب بود؟ دیشب تا صبح خواب دیدم که در کوچه های دمشق می دوم. با چند زن اهل دمشق که فارسی حرف می‌زدند. در خواب به جستجوی میرحسین به دمشق رفته بودم. زنان با لباس‌های بلند سیاه جلوی من می دوند و پشت سرشان.  زنان در یک کوچه تنگ دیواری به من نشان دادند و گفتندمیرحسین اینجاست. گفتم پشت دیوار؟ گفتند نه لای دیوار!</p>
<p>ساعت پنج و سی دقیقه از خواب بیدار شدم. به ساعت عاشورا فکر کنم. دست چپ‌ام درد می کند. من هیچوقت خوابی به این شکل ندیده بودم. من مذهبی نیستم. سیاسی هم نیستم. من صرفا یک دیوار آجری ته یک کوچه دیدم که گفتند میرحسین آنجاست. من میرحسین را هم ندیده ام.</p>
<p>امروز برای دومین سال است که سرم عاشوراست و دلم آشوب!</p>
</div>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=621</wfw:commentRss>
		<slash:comments>40</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

