<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>پیاده رو</title>
	
	<link>http://piaderou.com</link>
	<description>من, تمرین نوشتن می کنم.</description>
	<lastBuildDate>Wed, 01 Sep 2010 17:56:40 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/piaderou" /><feedburner:info uri="piaderou" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
		<title>این دانش گرانقیت</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/HX3_k8CPe08/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=326#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 17:52:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=326</guid>
		<description><![CDATA[اعتراف می کنم که شراب نمی شناسم. از کجا باید بشناسم وقتی اولین بار در بیست و سه سالگی شراب نوشیدم. چه شرابی؟ شراب دست ساز مادر یکی از دوستانم . در روایات بود که در وام حمام -همان حمامی که شوهرش درآن واجبی می گذاشته به بدنش – انگورش را کوبیده اند . همان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اعتراف می کنم که شراب نمی شناسم. از کجا باید بشناسم وقتی اولین بار در بیست و سه سالگی شراب نوشیدم. چه شرابی؟ شراب دست ساز مادر یکی از دوستانم . در روایات بود که در وام حمام -همان حمامی که شوهرش درآن واجبی می گذاشته به بدنش – انگورش را کوبیده اند . همان دست سازش را هم یک ته استکان می دادند. آنقدر نبود که پرزهای زبانم تحلیلش کنند. خوب و بدش را بفهمند. فقط مخابره می کردن که “  یا مغزا  این زهرماری که الان روی ما است ساندیس نیست. غلیط تر است. کم شیرین تر است. آخ سوزاند. گس است. نه مثل خرمالو. جور بهتری.  آخ خمارمان کرد. خفه شو گناه کجا بود. من چه سرخم امروز . های های. می دهم توی سبز را بر باد. برو بابا. های های “</p>
<p>شش-هفت سال قبل آمدم کانادا. در این استان که ما هستیم دولت رییس مشروبات الکلی است. یعنی یک اداره مثل آموزش پروش تاسیس کرده است و مشروبات الکلی می فروشد. ساعت و محل فروشش را هم خودش تعیین می کند. هراندازه هم دلش بکشد مالیات می بندد. بهانه اش هم این است که مشروب و سیگار برای سلامتی بد است و ما گرانش می کنیم که شما سالمتر بمانید. خوب در مورد مشروبهای زیر دویست دلار این مالیات <strong>کمرالکلی شکن</strong> آنقدر به چشم نمی آید. مثلا اینکه شراب سه دلاری را می دهند ده دلار ما را آنقدر نمی چزاند. ولی وقتی ودکای بیست دلاری را می دند چهل و خرده ای دلار خیلی می سوزیم. طبیعی است که حتی متمولین هم گاهی زورشان می آید شراب چهارصد دلاری را بخرند هشتصد دلار ( ایراد ریاضی نگیرید من از تعرفه مالیات مشروب خبر ندارم دارم عدد می پرانم ) فلذا برخی از مردم قاچاقچی دارند تا بتوانند بوسیله آن ساعات محدود و مالیات زیاد را دور بزنند. می توانید خوشحال باشید که دنیا خیلی جاها همان رنگ است. ماسیس و آقا نجاتی همه جای دنیا هستند حالا شاید تخصصشان از عرق کشمش تا شراب تاسکانی توفیر کند. آقای قاچاقچی می رود از اروپا شراب کهن وارد می کند و می فروشد به اغنیا. آنها هم در شب عیدی یا فارغ التحصیلی درش را باز می کنند و بی ترس از موی زیر بغل مستتر در شراب خانه ساز ما می نوشند.</p>
<p>القصه دو سال پیش در مهمانی شرکت مدیر عامل دستور داد برای ما که خیلی زحمت کشیده بودیم و هر کداممان بار کاری چهار نفر را به مدت سه ماه به دوش کشیده بودیم٬ شراب گرانقیمت باز کنند. همه نوشیدند و به به و چه چه کردند. من هم تظاهر کردم به فهمیدن. گیلاس را می چرخاندم تا گرداب ایجاد شود و مزه مزه می کردم. هر چه می کردم تقلید بود. هیچ فرقی حس نمی کردم. بین شراب دویست دلاری و شراب هشت دلاری هیچ فرقی نبود. مجلس تمام شد و من هیچ نفهمیدم. برای دوستی دردل کردم. که دیدی من شراب صد دلاری را دادم پایین و انگارم نه انگار. گفتم که می خواهم در کلاس شراب شناسی شرکت کنم. شهریه کلاس برای یک ترم که صرفا آموزش هر از بر شراب است <a href="http://coned.georgebrown.ca/owa_prod/cewskcrss.P_CrseGet?subj_code=HOST&amp;crse_numb=1064" target="_blank">سیصد </a>دلار است. بعد از گذارندن دوره اول می روی به دوره های بالاتر. دوستم معتقد بود که من خرم. می گفت چه فایده دارد که سیصد دلار بدهی و دیگر از شراب هشت دلاری خودم لذت نبری. سیصد دلار بدهی که مرتب غم بخوری که این شاش اسب چیست که داری می نوشی. دوستم معتقد است که هرکس پول بالای خر نبودن خرج کند خود خر است. شاید حق بااوست. همه هرینه ای که برای کتاب خواندن پرداخت می کنیم . همه هزینه ای که برای شنیدن موزیک خوب صرف می شود. پولی که بالای فیلم خوب دیدن می دهیم.  شاید باید همه اینها را جمع کرد. شاید باید به حواس و شعور یاد داد که <strong>همینه که هس. </strong></p>
<p><strong>شاید اشتباه می کنیم که برای هم بیان می کنیم که در دنیا جای هست که جنسیت ها برابرند. که حضانت بچه ضرورتا به پدر یا مادر تعلق نمی گیرد و قاضی برحسب شرایط تعیین می کند که چه کسی باید حضانت دایم را برعهده بگیرد. شاید باید بگذاریم هرکسی همان شراب هشت دلاریش را بخورد و شاد باشد. نمی دانم چرا خواندن یک وبلاگ مرا اینقدر ناراحت کرد. وبلاگی که در آن یک خانم تحصیلکرده و کارمند دایما از طرف شوهرش بخاطر بدحجابی (کمی بالا رفتم آستینش) مورد فحاشی قرار می گیرد. مرد بارها تهدیدش کرده است که زن دوم می گیرد. جلوی همه به خانمش می گوید </strong><strong>“</strong><strong>زر زر نکن. </strong><strong> </strong><strong>“ </strong><strong>خانم مهندس چون پسر بچه سه ساله دارد نمی تواند طلاق بگیرد. بچه بدون شک به پدر می رسد. پدر بچه را می زند. زن نمی خواهد بچه به پدر برسد. صد  بار دیروز خواستم برای زن بنویسم. دستم نرفت . فکر می کنم باید بگذارم شراب هشت دلاریش را بنوشد. ولی نباید!</strong></p>
<p>از گذاشتن لینک آن وبلاگ در اینجا فعلا معذورم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=326</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=326</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>اصلاحیه ماحدیانوپولو</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/GVnvUbrYVow/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=321#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Aug 2010 02:21:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=321</guid>
		<description><![CDATA[خوب این نوشته ماحدیانوپولو باعث شد که پدر و عمو و عموزادگان هم وبلاگ ما را بخوانند که بنده از پشت همین تریبون خدمتشان سلام عرض می کنم. پدرم درمورد نوشته یک اصلاحیه داشتند که زیر به عرضتان می رسانم. آن خانم که نوشته بودیم دزد بودند دزد نبودند. که کاش دزد بودند. جریان از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خوب این نوشته ماحدیانوپولو باعث شد که پدر و عمو و عموزادگان هم وبلاگ ما را بخوانند که بنده از پشت همین تریبون خدمتشان سلام عرض می کنم. پدرم درمورد نوشته یک اصلاحیه داشتند که زیر به عرضتان می رسانم.</p>
<p>آن خانم که نوشته بودیم دزد بودند دزد نبودند. که کاش دزد بودند. جریان از این قرار است که سالها پیش پدرم شبی خانه آن مرحومه خوابیده بودند در اتاق پسرهای مرحومه. نیمه های شب ایشان وارد اتاق فرزندانشان شده و با کمربند به جان دو پسرشان می افتند. بعد هم می روند. پدر من تا صبح با شلوار آماده برای فرار می خوابند. قصه ترسناکی بود و احتمالا حافظه من ترجیح داده بود که فکر کند ایشان دزد بوده اند تا &#8230;</p>
<p>در هر حال بنده بسیار خوشحال و مضطرب هستم  که در خدمت پدر و عموی بزرگم می نویسم. عجالتا قول هم می دهم هیچگونه خود سانسوری نکنم. احتمالا به زودی کلا درش را می بندم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=321</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=321</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>چرا سیگار بد است؟</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/N-Zehlp_xDU/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=305#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Aug 2010 21:23:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=305</guid>
		<description><![CDATA[من سیگاری نیستم. نشد که بشوم. وقت نشد. شاید پول نداشتم. شاید نگران دندانهایم بودم. شاید بین مواردی که قرار بود برای مادرم توضیح بدهم بوسیدن را انتخاب کرده بودم . در هر حال مشکلم بوی سیگار نبود. به نظر من سیگاری ها بوی خوبی می دهند. شاید برمی گردد به خاطراتم از پدرم. بوی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من سیگاری نیستم. نشد که بشوم. وقت نشد. شاید پول نداشتم. شاید نگران دندانهایم بودم. شاید بین مواردی که قرار بود برای مادرم توضیح بدهم بوسیدن را انتخاب کرده بودم . در هر حال مشکلم بوی سیگار نبود. به نظر من سیگاری ها بوی خوبی می دهند. شاید برمی گردد به خاطراتم از پدرم. بوی سیگار و اودکلنش ترکیبی برای من ساخته اند بنام بوی پدر. خاله ام هم بوی خوبی می داد. روزی یک پاکت سیگار می کشید . عطرش هم <strong><a href="http://www.perfumezilla.com/images_product/opium-perfume-yves-saint-laurent-eau-toilette-spray-women536156.jpg" target="_blank">اوپیوم</a></strong><a href="http://www.perfumezilla.com/images_product/opium-perfume-yves-saint-laurent-eau-toilette-spray-women536156.jpg" target="_blank"> </a>بود. من نه ساله بودم. گوش میانی ام عفونت  کرده بود. آیدین تازه بدنیا آمده بود و مادرم مشغول آیدین بود. از درد نمی توانستم بخوابم. خاله من را بغل کرد. گفت گوشت را بچسبان به سینه من. گرمای سینه گوش درد را خوب می کند. یادم است که لاغر بود و بجای سینه سرم را گذاشتم روی دنده هایش. با موهایم بازی کرد تا خوابیدم. بوی سیگار و <strong>اوپیوم</strong> می داد. خیلی سیگار می کشید. غذا نمی خورد. من <strong>عطر</strong> بازدم هایش را دوست داشتم.  پسرش را تازه شوهر اسبقش دزدیده بود و برده بود آلمان. البته در ایران به اینکار دزدی نمی گفتند. می گفتند پدری پسرش را برده آلمان. خاله ام بعد از چند هفته از سفر آمده بود. یادم می آید که وقتی سوغاتی های پسر خابه ام را از چمدان در می آورد من حسادت می کردم. من دو سال از پسر خاله ام بزرگترم . خاله تا رسید دوش گرفت که سوغاتیها را ببرد و رفت. آن موقع موبایل نبود که زنگ بزند از راه و بگوید چه شده است. خانه مادربزرگم اختیاریه بود و خانه مادرشوهر اسبق خاله ام خیابان پیروزی ( کوکاکولا). یادم می آید در که زد مادرم آیفون را جواب داد و دوید. شاید همه توانش را جمع کرده بود تا خودش را به خانه برساند و دیگر نا نداشت. همه رفتیم در راه پله. مادرم خاله ام را بدوش می کشید و او بلند بلند گریه ی کرد و می گفت : &#8221; من دیگر پسر ندارم. از ایران رفته اند&#8221; او حتی نمی دانست کجا. خاله ام همسال الان من بود . شاید هم جوانتر. سی ساله. چند ماه بعد یک سکته خفیف کرد. اورژانس آمده بود و خودکار بیک می کشیدند کف پایش و او چون یک نیمه بدنش لمس شده بود چیزی حس نمی کرد.  آقای دکتر گفت که مال سیگار است. سیگار زیاد. نگفت که مال این است که شوهرش در بیست و هشت سالگی سه طلاقه اش کرده است. نگفت که بعد از یکسال که حضانت بچه اش را داشته شوهر اسبقش نظرش عوض شده و بچه را از او گرفته اند. نگفت که شبها نمی توانست بخوابد. نگفت که یکروز بچه اش را بردند جایی که او حتی نمی دانست کجا. نگفت که کارش را از دست داده چون بعد از بیوه شدن رییسش از او درخواست نا مربوط داشته است و او گفته است &#8221; نه &#8221; . گفت سکته اش مال سیگار است. و لابد راست می گفت. سیگار خیلی بد است.</p>
<p>گاهی فکر می کنم بد نیست بجای <a href="http://2.bp.blogspot.com/_Fw4BZ6O1Rrw/S5EFEiQAqcI/AAAAAAAAFso/a220JOQrd8I/s800/cigarette+packs.JPG">عکس دل و روده سرطانی که می انداز</a>ند روی قوطی سیگار تا سیگاری ها را بترسانند شاید بهتر باشد داستان سیگاریها را چاپ کنند. بنویسند که &#8221; زن سی ساله ای  بود زیبا و جوان . که بر اثر سیگار زیاد سکته کرد و چون دهانش بو می داد و بسکه غذا نخورده بود پستانهایش دو پوست آویزان شده بودند .نتوانست شوهر خوبی پیدا کند &#8221;  شاید درس عبرتی بشود برای هه شما سیگاری ها.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=305</wfw:commentRss>
		<slash:comments>94</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=305</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>سایه رییس بر سر من مستدام</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/Gaqtd4nzLUc/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=302#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Jul 2010 23:28:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=302</guid>
		<description><![CDATA[رییسم &#8221; ان &#8221; است. نه چون موهایش قرمز و سبیلش زرد و پوستش صورتی است. نه چون &#8221; مرئوس &#8221; ها همیشه رییس را &#8221; ان &#8221; می پندارند. من خودم همیشه مرئوس بوده ام و خیلی وقتها رییسم را دوست هم داشته ام. همین آخری را آنقدر دوست داشتم که وقتی اخراج شد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>رییسم &#8221; ان &#8221; است. نه چون موهایش قرمز و سبیلش زرد و پوستش صورتی است. نه چون &#8221; مرئوس &#8221; ها همیشه رییس را &#8221; ان &#8221; می پندارند. من خودم همیشه مرئوس بوده ام و خیلی وقتها رییسم را دوست هم داشته ام. همین آخری را آنقدر دوست داشتم که وقتی اخراج شد اشک در چشمانم جمع شد. می دانم پیش خودتان چه فکرها که نمی کنید. ولی خوب من از یک رابطه ساده بین رییس و مرئوس حرف می زنم و ایمان دام رییس خوب هنوز نمرده است وانسان می تواند دلش برای رییسش تنگ شود. نه برای این &#8221; ان&#8221; ! چرا اَن است؟ چون وقتی ساعت ده صبح برایش ایمیل می دهی که می شود من ساعت سه بروم خانه تا ساعت یک ربع به سه جواب نمی دهد. می خواهد شما را در حالت تعلیق نگاه دارد. بلاتکلیف. می خواهد باور کنید که بدون او هیچی نیستید. فکر نکنید که می گذارد فکر کنید سرش شلوغ است یا ایمیلتان را ندیده است. چون از ساعت ده  تا سه صدها ایمیل بی ارزش برایتان می فرستد تا نشان بدهد هیچ سرش شلوغ نیست.</p>
<p style="text-align: left;">Aida ,</p>
<p style="text-align: left;">Why closet door is open? Why donkey penis is long?</p>
<p style="text-align: left;">Regards,</p>
<p style="text-align: left;">Your Boss*</p>
<p>و وقتی شما جواب می دهید. دراز است تا برود در حلق هرچه مرئوس بدبخت است  در کمتر از کسری از ثانیه پاسخ می دهد. &#8221; تَنک یو &#8221; تا به شما ثابت کند که هیچ کاری ندارد و هیچ مشکل ارتباطی هم بین ایمیل های شما نیست. همه چی درست است ولی او که جبّار است و قهّار است می خواهد شما را بین زمین آسمان نگاه دارد.</p>
<p>رییس واقعاً ان است. این برداشت شخصی من نیست. پیش آمده است که یکبار بیش از معمول کارم در مستراح طول کشیده است. آدم است دیگر. شاید فندق زیاد خورده بودم و آب کم. شاید عشقم کشیده بود که بنشینم در مستراح و خیره شوم به گرداب شاش و فکر کنم. باور کنید هیچ آدمی از سر انتخاب و سیری آنقدر نمی نشیند روی کاسه مستراح که بواسیرش یک سانتیمتر بزند بیرون و پاهایش خواب برود و جای آرنجهایش روی رانهایش سرخ سرخ بماند. حتما دردی داری که انتخاب کرده ای خودت را تبعید کنی به آن انفرادی بد بو و بد صدا. وقتی برگشتم سر میز رییس گفت که : &#8221; نگرانت شدم . نبودی! &#8221; این یعنی رییس حساب شاشیدن روزانه شما را دارد و دقایقش را داده است به  <a href="http://www.wired.com/images_blogs/gadgetlab/images/2008/05/11/blackberry.jpg" target="_blank"><strong>بلک بری</strong></a> و هربار که می روی مستراح کرنومترش را راه می اندازد و امروز نگران شده است و لابد می خواسته قیچی بیاورد. قد رییس بلند است. سر بلند می کنی که جوابش را بدهی. ناگهان حس می کنی که صورتش چه آشناست. چشمانت را ریز می کنی و دقیق نگاهش می کنی. درست است او دقیقا شکل همان &#8221; ان &#8221; ای است که یک هفته است در آروزی دیدنش می سوزی و می سازی و خون گریه می کنی!</p>
<p>*با تشکر از مترجم گوگلی برای این ترجمه صادقانه</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=302</wfw:commentRss>
		<slash:comments>51</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=302</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>ماحدیانوپولو</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/2yCNQWR3vwg/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=298#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Jul 2010 03:28:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=298</guid>
		<description><![CDATA[احدیانی فامیل بزرگی نیست. کل احدیانی های زنده فامیل ما پانزده نفر می باشند. در سطح جهان هم خیلی پراکنده نیستیم. جز چهار تا که خارج از ایران هستند باقی همه ساکن تهرانند. در روایات هست که نام خانوادگی ما &#8221; احدیان &#8221; بوده و پدر بزرگم بعد از دعوایی که با برادرانش کرده فامیلش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>احدیانی فامیل بزرگی نیست. کل احدیانی های زنده فامیل ما پانزده نفر می باشند. در سطح جهان هم خیلی پراکنده نیستیم. جز چهار تا که خارج از ایران هستند باقی همه ساکن تهرانند. در روایات هست که نام خانوادگی ما &#8221; احدیان &#8221; بوده و پدر بزرگم بعد از دعوایی که با برادرانش کرده فامیلش را به &#8221; احدیانی&#8221; تغییر داده است . پدرم روایت دیگری دارند . می گویند که نام خانوادگی &#8221; احدیان &#8221; خلق را دچار شبهه می کرده که ما ارمنی هستیم. برای همین پدربزرگ یک &#8221; ی &#8221; به انتهایش اضافه کرده است. در هر حال  به دلیل این &#8221; ی&#8221; ما شدیم یک فامیل جمع جور که صفرش پدربزرگم است . احدیانی‌های جهان دو وجه مشترک دارند.</p>
<p>یک : تا آنجا که من دست به گوششان مالیده ام ، پشت لاله گوش همه شان غضروف تیزی قرار دارد. فقط خودشان می دانند و بس. به هیچ دردی هم نمی خورد. زیبایی و زشتی هم ندارد. صرفh یک غضروف است که اگر روزی قسمت شد سوپ &#8221; احدیانی &#8221; درست کنید زیر دندانتان قرچ خواهد کرد.</p>
<p>دو : از اینرسی خیلی بالایی برخوردارند. حضور &#8221; خیلی &#8221; در این جمله ضروری بود . اجازه بدهید توضیح می دهم.</p>
<p>احدیانی در برابر هر تغییر بشدت مقاومت می کند. هر تغییری. از جابه‌جا کردن مبل بگیر تا ازدواج. اولین ماشین احدیانی‌ها پیکان بود. عموهایم آنقدر پیکان خریدند که حتی وقتی وسعشان از پیکان هم فراتر رفت دو سه تا پیکان هم‌زمان می خریدند. آنقدر که همه باغچه ها را صاف کردند تا برای پیکان‌ها جا باشد. فقط به پیکان باور داشتند و بس. تا ایران خودرو خط پیکان را بست.   پدرم از روزی که با مادرم دوست شد شش سال طول کشید که راضی بشود ازدواج کند. به گفته خودش از تغییر می ترسید. می ترسید از پس‌اش بر نیاید. بعد هم که آمدند خواستگاری یک سال طول کشید که بیایند بله برون  و الی آخر. دختر عموهایم ازدواج نکرده اند. اگر هم به‌زور دگنک یک احدیانی ازدواج کند دیگر جدا نمی شود .  یکی همسرش یکبار زد و دندانش را شکست. مال او هم پایدار است. اینرسی داریم. کار عوض نمی کنند. همه شان هر اداره دولتی که استخدام شده اند همانجا هستند. سی سال. چهل سال. هرقدر که پا بدهد. سفر فقط به اردبیل می روند. همین. همواره هم اول می روند آستارا بعد اردبیل. هیچوقت از راه دیگری نمی روند. مثلا از تبریز. خانه عوض نمی کنند. شهر ابدا. محله هرگز. انقدر از خانه نمی روند که صاحبخانه می رود دادگاه. حکم تخلیه می گیرد. من اینجور که هستند ( هستم ) را دوست دارم. خانه هایشان بوی همیشه را می دهد. بی نیاز به فیس بوک و اورکات ، هیچوقت رد دوستی را گم نمی کنند چون همیشه در یک آدرس با یک شماره تلفن هستند. هرازچند گاهی مخابرات یک چیزی سر و ته شماره‌شان اضافه می کند. مجردهایشان همیشه مجردند و متاهلهایشان همیشه متاهل. لازم نیست دایم با خودت کلنجار بروی که آقای &#8221; ایکس&#8221; شوهر الان دخترعمویت است یا شوهر قبلی. می دانی که عموی بزرگت فقط رقص عربی دوست دارد و از زمان &#8221; آپارات &#8221; و بعد &#8221; نوار بتا&#8221; تا الان که &#8221; بلو- ری&#8221; نگاه می کند همه‌اش &#8220;  نادیا عبدالنصر&#8221; بوده است. فقط همین یک نوار را دارد و دایما تبدیلش می کند به تکنولوژی جدیدتر. می دانی که دختر عموهایت دقیقا چه کار می کنند. حتی اسم همکارهایشان را هم می دانی. می دانی که هروقت برگردی موهایشان همان شکل قبل است پس می توانی همیشه چشمانت را ببندی و به همان شکل تجسمشان کنی.</p>
<p>حالا این وسط من‌ام. کسی که در یک شهر و قاره بند نمی شود. کسی که شوهر می کند و جدا می شود و عاشق می شود. کسی که بچه دارد. کسی که در یک کار بند نمی شود. من حکم مارکوپولوی خاندان را دارم. هروقت که به ایران می روم دختر عموهایم و عموهایم قهوه دم می کنند . می ریزند در همان فنجانهای سی ساله. می نشینیم دور هم  روی زمین و می گویند : &#8221; تعریف کن&#8221; و من حس می کنم من ، آیدا احدیانی ملقب به دخترعمو کوچیکه ، پیرترین احدیانی هستم که این همه خاطره برای گفتن دارم و به مثابه یک سرخپوست پیر با سخاوت تعریف می کنم .</p>
<p>&#8221; نیویورک خیلی بزرگ است&#8230; &#8220;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=298</wfw:commentRss>
		<slash:comments>75</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=298</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>مشاهدات من از فراز تپه ” ناب”</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/L_CScI-DQXM/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=290#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Jul 2010 05:05:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=290</guid>
		<description><![CDATA[۱٫ خانه آقای &#8221; ه &#8221; را به ما داده بودند. خانه بر فراز تپه &#8221; ناب&#8221; قرار داشت. محله بسیار زیبا. شیب تپه ناب تند است. گاهی آنقدر تند که دسته کالسکه می سایید به دماغم. هن و هن کنان می رفتم بالای تپه . گاهی هم ماشین کابلی سوار می شدم. سانفرانسیسکو شهر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۱٫ خانه آقای &#8221; ه &#8221; را به ما داده بودند. خانه بر فراز تپه &#8221; <a href="http://images.travelpod.com/users/jaskate/1.1241146320.view-from-nob-hill.jpg" target="_blank">ناب</a>&#8221; قرار داشت. محله بسیار زیبا. شیب تپه ناب تند است. گاهی آنقدر تند که دسته کالسکه می سایید به دماغم. هن و هن کنان می رفتم بالای تپه . گاهی هم ماشین کابلی سوار می شدم. سانفرانسیسکو شهر زیباییست. بی خانمان هم زیاد دارد. بی خانمانهایش هم مانند اکثربی خانمانها یک <a href="http://www.soccer24-7.com/forum/attachment.php?attachmentid=40133&amp;d=1252620086" target="_blank">سبد خرید</a> بزرگ دارند لبالب  از زندگی که در یک سبد جا می شود. من نمی دانم  چطور می توانند هر روز آن سبد سنگین را تا بالای تپه های شهر ببرند. خانه پولدارها بر فراز ثپه ها قرار دارد. شاید هیچوقت بی خانمها دستشان به پولدارها نرسد.</p>
<p>۲٫اگر دست داد که عاشق کسی بشوید که روی صحنه می رود بشوید. عاشق نوازنده یا خواننده یا هنرپیشه تثاتر یا رقصنده یا شعبده باز و یا حتی مارگیر.حتی اگر قسمت شد روی صحنه روندگان را ببوسید ببوسید. لذت عجیبی دارد نشستن و نگاه کردن معشوق از پایین صحنه. آنطور که تو در تاریکی باشی و او زیر نور.</p>
<p>۳٫ فرشتگان مقرب ، اگر زنی را دیدید که در برابر آینه لباسی را  به قیمت یک جزیره برای اولین با برتن می کند و بجای بررسی لباس بر تنش سعی می کند ببینید چقدر دسترسی به پستان لباس خوب است. اگر دیدید زن مرتب سعی می کند پستان را بیرون آورده و تو ببرد. بیرون آورده و سر جایش بگذارد. اگر دیدید زن سعی می کند ببینید جنس لباس برای پوست لطیف ضرر ندارد و لباس را روی صورتش می مالد. قضاوت عجولانه نکنید که زن رقاص کاباره های بقول خودتان &#8221; آنچنانی &#8221; است. شاید زن بچه شیر می دهد و از روزی که بچه شیر می دهد صرفا &#8221; دسترسی بی خطر به پستان &#8221; لباس برایش مهمتر از مدل یا رنگ یا حتی قیمت لباس است .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=290</wfw:commentRss>
		<slash:comments>36</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=290</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>و اینک “کیوسک” از برق کشیده شده</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/OPMs3Fa_ItQ/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=282#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Jun 2010 01:05:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=282</guid>
		<description><![CDATA[کیوسک در &#8221; یوشیز &#8221; سانفرانسیکو کنسرت دارد. این اولین بار است که پسر من پدرش را روی صحنه خواهد دید. می دانم که از صدای درامز خواهد ترسید. می دانم که یادش نخواهد ماند. ولی من و طبال همیشه یادمان خواهد بود که اولین سفر خانوادگی ما به نیت یک کنسرت از برق کشیده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://www.yoshis.com/sanfrancisco/jazzclub/artist/show/1313"><img class="aligncenter size-full wp-image-283" title="kiosk" src="http://piaderou.com/wp-content/uploads/2010/06/kiosk2.jpg" alt="کنسرت کیوسک از برق کشیده شده" width="299" height="250" /></a></p>
<p>کیوسک در &#8221; یوشیز &#8221; سانفرانسیکو کنسرت دارد. این اولین بار است که پسر من پدرش را روی صحنه خواهد دید. می دانم که از صدای درامز خواهد ترسید. می دانم که یادش نخواهد ماند. ولی من و طبال همیشه یادمان خواهد بود که اولین سفر خانوادگی ما به نیت یک <a href="http://www.yoshis.com/sanfrancisco/jazzclub/artist/show/1313" target="_blank">کنسرت از برق کشیده شده </a> ( unplugged) خواهد بود. در زمان اجرای اول اولاد ارشد را خاله <a href="http://persian.anarkhanoom.com/" target="_blank">انارش </a> نگاه خواهد داشت تا من بعد از بیش  از یکسال مرد را در حال نواختن ببینم. در اجرای دوم من و اولاد ارشد شب سانفرانسیسکو را گز خواهیم کرد. اگر حوالی سانفرانسیکو هستید بیاید تا معاشرت کنیم و کیوسک از برق کشیده شده را ببینیم .  به من ایمیل بزنید.  ضمنا آنونس می دهم که از منبع موثقی که نامش آرش سبحانی است شنیده ام که به احتمال زیاد این اجرا آلبوم بعدی کیوسک خواهد بود. بیاد تا سوت و کف هایمان  را در یک آلبوم  بی برق ضبط کنیم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=282</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=282</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>از نشانه های یک کارمند درجه یک</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/kfdd7jhhCxA/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=278#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Jun 2010 16:28:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=278</guid>
		<description><![CDATA[من خیلی دیر فهمیدم که باردارم. هشت هفته بودم. وقتی عادت ماهانه مرتب نداشته باشی و قرص ضد بارداری هم بخوری مطمئن هستی که هرچه هستی هستی ولی باردار نیستی. فکر می کردم مردم بو می دهند. چند بار واگن مترو را عوض می کردم. باز بو می آمد. بوی الکل دهن مردم حالم را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من خیلی دیر فهمیدم که باردارم. هشت هفته بودم. وقتی عادت ماهانه مرتب نداشته باشی و قرص ضد بارداری هم بخوری مطمئن هستی که هرچه هستی هستی ولی باردار نیستی. فکر می کردم مردم بو می دهند. چند بار واگن مترو را عوض می کردم. باز بو می آمد. بوی الکل دهن مردم حالم را بد می کرد. فکر می کردم دچار تحول مذهبی آستانه سی سالگی شده ام. دلم می خواست سر بعضی از آدمها را بکنم. فکر می کردم عصبی شده ام. از گوشت بدم می آمد. فکر می کردم دارم گیاهخوار می شوم. خمیر دندان مزه گه می داد. فکر می کردم &#8221; کرست &#8221; چینی مشکل دارد .نشانه دیگری نبود. و من داشتم زندگی می کردم. فردای عید بود که برای افرا توضیح می دادم که دلم می خواهد سر به تن این و این و آن و این یکی و &#8230; نباشد که  افرا گفت :‌&#8221; نکند حامله ای؟ &#8220;  این شوخی بود که ما چهار دوست همیشه با هم می کردیم. مثلا اگر کتی می گفت که دلش پیتزا با روغن کرمانشاهی می خواهد می گفتیم :‌&#8221; حتما حامله ای ؟‌&#8221; من هم خندیدم. افرا هم خندید. از سفر که برگشتم بی سر وصدا دستگاه را خریدم. به نظرم سیزده دلار گران بود. کلی در مغازه گشتم و ارزانترینش را خریدم. چون می دانستم با آن همه قرص که من خوردم بی شک باردار که نیستم و حیف پول‌ام بود. سه روز صبح یادم رفت و به  اشتباه شاش اول را هدر دادم.  آن‌روز صبح چهارشنبه بود و من جلسه داشتم. خواب آلود نشستم سر توالت فرنگی و یاد دستگاه افتادم. باید سر پایین بگیرد‌اش. باید روی آنجایش که شکل ال.سی.دی هست نشاشید. و هزار باید دیگر. مسواک می زدم که نوشت :‌&#8221;‌پرگننت&#8221;. هیچ حالی نشدم. مطمئن بودم که اشتباه می کند. ارزان خریده بودم‌اش از قسمت حراج پس اشتباه می کرد. خمیر دندان حالم را بهم زد. فکر کردم که خمیر دندان کرست همیشه بوی گه می داده است. &#8221; پرگننت &#8221; آنجا بود و من می دانستم که تقصیر &#8221; کرِست &#8221; است. نشستم. روی زمین نشسته ام. نه چون فشارم افتاده بود. فکر می کردم اگر روی زمین بنشینم یعنی خیلی به اهمیت موضوع پی برده ام و خدای بالاسر می فهمد که من خیلی هم بی تفاوت نیستم.  اعتراف می کنم اولین سوالی که به فکرم رسید این بود :‌&#8221; به رییس‌ام چه بگویم &#8221; نه به طبال فکر کردم نه به خانواده ام . نه به خودم. نه به خانه یک خوابه.  به رییس‌ام. نمی دانم چرا شرمم می آید که فقط به ریسسم فکر کردم. حس می کنم کارمند خیلی خوبی هستم و این آزارم می دهد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=278</wfw:commentRss>
		<slash:comments>79</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=278</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>آریا قوامیان و دموکراسی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/ccHeTElcsv4/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=273#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Jun 2010 03:08:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=273</guid>
		<description><![CDATA[نامه زیر &#8211; با کمی دستکاری بوسیله من  -  از آریا قوامیان است. سازنده فیلم دموکراسی اول کار است. نامه را بخوانید، فیلم را ببینید  و اگر دوست داشتید رای مثبت بدهید. سلام من آریا قوامیان هستم، به همراه دوست فرانسوی ام فرانکلین فم فیلم &#8220;دموکراسی تازه اول کار است&#8230;&#8221; را ساخته ام که وارد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><em>نامه زیر &#8211; با کمی دستکاری بوسیله من  -  از آریا قوامیان است. سازنده فیلم دموکراسی اول کار است. نامه را بخوانید، فیلم را ببینید  و اگر دوست داشتید رای مثبت بدهید.</em></p>
<p>سلام<br />
من آریا قوامیان هستم، به همراه دوست فرانسوی ام فرانکلین فم فیلم &#8220;دموکراسی تازه اول کار است&#8230;&#8221; را ساخته ام که وارد مرحله ی نهایی مسابقه ی فیلم کوتاه سازمان ملل شده است. این مسابقه از مهمترین مسابقات فیلم کوتاه در زمینه دموکراسیستگ لطفا رای بدهید و دوستان خود را نیز تشویق به رای دادن کنید تا نام  ایران بار دیگر بر سر زبان ها بیافتد. ما فقط و فقط به رای و حمایت شما احتیاج داریم</p>
<p>لطفا به صفحه اصلی مسابقه رفته<br />
<a href="http://www.youtube.com/democracychallenge" target="_blank">http://www.youtube.com/democracychallenge</a><br />
روی قسمت &#8220;رای &#8221; بروید<br />
و نام فیلم<br />
&#8220;democracy is only the beginning&#8230;&#8221;<br />
را پیدا کنید و روی دکمه ی سبز کلیک کنید تا رای شما ثبت شود</p>
<p>دوستدار و ارادتمند<br />
آریا قوامیان،</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=273</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=273</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>ملکه میدان فرح‌بخش</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/9KptwV8VECY/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=264#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jun 2010 03:04:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=264</guid>
		<description><![CDATA[پیش دبستان می رفتم. خانه ما نزدیک میدان فرح‌بخش آن موقع و سلماس امروز بود. همینطور که الان هم معرف حضور شما هستم از ابتدا دوست داشتم لای دست و پای آدمهای بزرگتر از خودم بپلکم. آنروزها دختری رییس جمع دختران میدان بود که نامش &#8221; آتوسا&#8221; بود. آتوسا کلاس سوم یا چهارم بود. برای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پیش دبستان می رفتم. خانه ما نزدیک میدان فرح‌بخش آن موقع و سلماس امروز بود. همینطور که الان هم معرف حضور شما هستم از ابتدا دوست داشتم لای دست و پای آدمهای بزرگتر از خودم بپلکم. آنروزها دختری رییس جمع دختران میدان بود که نامش &#8221; آتوسا&#8221; بود. آتوسا کلاس سوم یا چهارم بود. برای آتوسا من یک بی سواد دم موشی/اسبی خرفت بودم. که نه از &#8220;ثلث&#8221; چیزی بارم بود و نه از &#8221; تکلیف&#8221; . همه تکالیف من چند سرلوحه بود در دفتر شطرنجی. من به پادویی آتوسا هم راضی بودم. همیشه چمن بکن آشپریهایشان من بودم. کسی که از باغبان فحش میخورد من بودم . ولی عضو آن جمع بودن و به‌عبارتی &#8221; سری در سرها&#8221; شدن می ارزید به این همه خفت و زحمت. چاپلوسی هم می کردم. موهای آتوسا کوتاه بود و موهای من بلند . ولی من برای چاپلوسی هم که شده به دروغ می گفتم &#8221; کاش موهای من هم مثل مال تو کوتاه بود&#8221; .</p>
<p>گذشت و گذشت تا در آن عصر کذایی آتوسا در جمع مریدانش گفت که می خواهد بزرگ که شد &#8221; فرح &#8221; بشود. من که جرات سوال کردن نداشتم ولی دختری پرسید که &#8221; فرح &#8221; چه شغلی است. آتوسا گفت : &#8221; یعنی زن شاه. من می خواهم فرح‌شاه بشوم. یعنی زن یک شاهی. بعد دیگر خوشبختم. همه پولها مال من است و &#8230; &#8221; . شغلی که وصف کرد از نظر من هم شغل خوبی به نظر آمد و در دلم به آتوسا حسادت کردم که شغل به این هلو‌به پر تو گلویی را انتخاب کرده است. همان شب من به پدرم گفتم :‌&#8221;‌من نمی خواهم دکتر  مغز و قلب بشوم . می خواهم <strong>فرح </strong>بشوم. مثل آتوسا. زن شاه &#8220;‌ پدرم گفت که من هرچه می خواهم بشوم به خودم مربوط است ولی همسر شاه هم اسمش <strong>فرح </strong>نیست <strong>ملکه </strong>است  و شزوع کرد به تعریف داستان که ثریا بوده و فوزیه و القصه . اولین بار بود که من دانش‌ام در زمینه ای فراتر از آتوسا رفته بود. خوشحال بودم که روز بعد من آتوسا را <strong>اصلاح </strong>خواهم کرد. روز بعد دوچرخه قرمز چرخ کمکی دار را پارک کرده نکرده دویدم و در حضور مریدان با همان صدای زیر دختربچه‌های شش ساله  گفتم &#8221; آتوسا. آتوسا. بابام گفت که تو <strong>ملکه </strong>میشی نه <strong>فرح </strong>&#8221; آتوسا فریاد زد :‌&#8221; دختربد. خودت ملکه میشی. ملکه اسم زن سرایدارمونه. خیلی لوسی. &#8221; بعد هم فتوا داد :‌&#8221; هیچکس دیگه با آیدا بازی نکنه &#8220;‌ و دیگر هیچکدام  از اعضا آن حلقه دختران باحال  با من بازی نکردند.</p>
<p>آن روز فهمیدم اصلاحات  معمولا بهای سنگینی دارد. انزوا. تنهایی. تبعید. بهتر دیدم هرشب قبل از خواب دعا کنم که &#8221; خدایا آتوسا را بکش&#8221; نمی دانم تا کی این دعای قبل از خواب من بود. احتمالا تا روزی که ما از آن محله رفتیم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=264</wfw:commentRss>
		<slash:comments>50</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=264</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>
