<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>پیاده رو</title>
	
	<link>http://piaderou.com</link>
	<description>من, تمرین نوشتن می کنم.</description>
	<lastBuildDate>Wed, 03 Feb 2010 05:01:06 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/piaderou" /><feedburner:info uri="piaderou" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
		<title>My Lies, Mi Lyphe</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/kgwYKp70Xu4/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=137#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Feb 2010 05:00:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=137</guid>
		<description><![CDATA[قباد گفت که تو نمی توانی مثل کارور بنویسی. تو دروغ هات قسمتی از نوشته هات هستند.
من به دروغ هام وابسته ام. حق با قباد است. می خواهم خیال خواننده را راحت کنم که هرجا که خواست واقعیت را انکار کند دست به دامن دروغهای من بشود. با خودش بگوید : &#8221; تخیلی است. ندیدی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">قباد گفت که تو نمی توانی مثل کارور بنویسی. تو دروغ هات قسمتی از نوشته هات هستند.</p>
<p dir="rtl">من به دروغ هام وابسته ام. حق با قباد است. می خواهم خیال خواننده را راحت کنم که هرجا که خواست واقعیت را انکار کند دست به دامن دروغهای من بشود. با خودش بگوید : &#8221; تخیلی است. ندیدی مرد داستان  قبل از با مغز به زمین خوردن در طبقه بیست و چهارم  تا ششم یکبار آدامسش را باد کرد و ترکوند؟ &#8221; شاید ترکیدن آدامس کمک بکند که باور نکنیم هستند مردانی که با مغز به زمین می خورند.</p>
<p dir="rtl">من به دروغ وابسته ام. داستانهای کودکی یادتان است. همه آن دروغها که به خوردمان می دادند و می دهند . همه خانه های شکلاتی. جوجه های زشتی که روزی قو می شوند. بنده که نشدم. قو که سهل است، شنا هم بلد نیستم.  کچل کفتر بازی که به وصال دختر پادشاه می رسد. امروز همه محتاجیم به دروغ. هر چه بزرگتر بشوی دروغهای بزرگتری نیاز داری.</p>
<p dir="rtl">دیده اید تبلیغات این سازمانهای مسیحی را که کودکان کشورهای فقیر کمک می کنند؟ این سازمانهای خیریه آنقدر خوشنام <strong>نیستند</strong> که به محض شروع تبلیغ کسی خواهد گفت : &#8221; دروغ می گند پدرسگها. یک صدم پول را هم نمی فرستند. همش را خرج کلیساهای اینور آبشون می کنند&#8221;. چه آرامشی می دهد این جمله. ناگهان حس می کنی اگر این بنگاه های دروغ هستند. پس آن کودک لاغر ولی شکم آماس کرده که سطلی به بزرگی خودش را حمل می کند هم دروغ است. آن کودک تراخمی هم ساخته فتوشاپ است.  این معجزه دروغ است. باری از دوش تو بر می دارد. یک دروغ می تواند همه حقیقت را کم رنگ کند. باقی تبلیغ با آن کودکان لاغرش می شود چیزی در مایه های <a href="http://www.filmbuffonline.com/Features/FeaturesImages/RogerRabbit5.jpg" target="_blank">&#8221; چه کسی برای راجر ربیت پاپوش دوخت &#8220;</a></p>
<p dir="rtl">دروغ تسلی دل ماست. بگذارید بگوییم. من که ادامه خواهم داد. هرکس را هم به من دروغ بگوید دوست خواهم داشت. به آن دوستی که روزی بعد از دیدن شیون زنی عراقی از مرگ عزیزش گفت : &#8221; کمی از عراق این بساطه . باقیش آروم و عالی شده &#8221; در روز ولنتاین کارتی خواهم داد و مراتب عشقم را به او ابراز خواهم کرد. لطفا نفس بگیر جمله قبل خیلی بلند بود.</p>
<p dir="rtl">دلم می خواست دست بکشم از دروغهایم. چند داستان کوتاه نوشته بودم که واقعیت بود. فکر کنم همین روزها به دروغ مزینشان کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=137</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=137</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نگارنده جوینده عاطفه است</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/nRKiigvFlck/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=134#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 Jan 2010 04:04:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=134</guid>
		<description><![CDATA[پیش درآمد : این نوشته یک نک و نال نیست. تجربه است. توصیف است. توصیف موقعیتی که خیلی از ما شاید درگیرش باشیم. کوچ در این موقعیت نقش کاتالیزور را بازی می کند.  
جویندگان عاطفه یادتان می آید. زنان و مردانی که برای پیدا کردن والدین خونی خود به روزنامه ایران (؟) آگهی می دادند. همیشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><em>پیش درآمد : این نوشته یک نک و نال نیست. تجربه است. توصیف است. توصیف موقعیتی که خیلی از ما شاید درگیرش باشیم. کوچ در این موقعیت نقش کاتالیزور را بازی می کند.</em>  </p>
<p dir="rtl">جویندگان عاطفه یادتان می آید. زنان و مردانی که برای پیدا کردن والدین خونی خود به روزنامه ایران (؟) آگهی می دادند. همیشه برای من سوال بود که خون تا چه حد می تواند این همه فاصله زمانی و شاید مکانی را پر کند. چیزی که مرا به پدر و مادرم نزدیک می کند مگر چیزی جدا از کلی خاطره ، آشنای مشترک و ایجاد شدن سلیقه های یکسان  ( به زور/ تاثیر محیط /انتخاب ) است ؟ رابطه با والدین که بیست سال از هم دور بوده اید لابد می شود چیزی مثل اولین مکالمه با پسری/دختری که سه روز قبل در خیابان شماره تماسش را به آدم داده است.</p>
<p dir="rtl">-          خونه تان کجاست؟</p>
<p dir="rtl">-          بلوار مین یاب</p>
<p dir="rtl">-          اا. نداعلی روزنگار را می شناسی. خیابون سوم می شینند</p>
<p dir="rtl">-          پژو داره</p>
<p dir="rtl">-          نه . پاترول</p>
<p dir="rtl">-          نه نمی شناسم.</p>
<p dir="rtl">-          چی گوش می دی؟</p>
<p dir="rtl">-          پینک رابینز. تو چی؟</p>
<p dir="rtl">والی آخر                              </p>
<p dir="rtl">در روابط شماره تلفنی به حمد ختم مکالمه به &#8221; الان چی تنته؟ &#8221; معمولن این یخ فاصله ترک بر می دارد. ولی در روابط با پدر مادر خونی که کشش جنسی وجود ندارد . ممکن است ماهها مجبور بشوید برای همدیگر توضیح بدهید که چی گوش می دهید.</p>
<p dir="rtl">چسناله از اینجا آغاز می شود. فکر کنید شش سال است که مهاجرت کرده اید. خانواده شما در این شش سال سه بار شما را دیده اند که مجموع این سه دیدار  هشت هفته هم نمی شود. خانواده شما تابحال کانادا نیامده اند. نمی دانند دوستان شما چه شکلی هستند. شما چه می پوشید.خانه شما کجا و چه شکلی است. آشپزی بلد هستید یا نه. تفریحتان چیست. با چه کسی زندگی می کنید.  از خانه پدری که بیرون آمدید زنی بیست و پنج ساله مهندس ماب بودید. امروز زنی سی و یک ساله هیچ چیز ماب هستید. به اندازه دو هزار و صد و نود و دو روز خاطره غیر مشترک دارید. هزاران مکان رفته اید که آنها نمی شناسنند. شش سال فرصت داشته اید که آدم دیگری بشود. دغدغه هایتان شاید عوض شده باشد. شاید رویکردتان به الکل تغییر کرده باشد. و همه این تحولات برای آنها هم رخ داده است. این می شود که گاهی در مکالمات تلفنی با مادرتان حس می کنید که مادر شما را از روزنامه ایران پیدا کرده است. گاهی مجبور می شوید که برایش توضیح بدهید که &#8221; نظرتان &#8221; با نظر ایشان متفاوت است. این قسمت دردناک جریان نیست. قسمت دردناک آنجا است که از سکوت مادرتان می خوانید که او هم حس می کند که شما را نمی شناسد ولی سکوت کرده است چون فکر می کند به این ریسمان نازک  باقی مانده نباید ور رفت. شاید پاره شود.</p>
<p dir="rtl"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=134</wfw:commentRss>
		<slash:comments>51</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=134</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>Wii خانواده ما</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/-cxfA8VGA1c/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=123#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Jan 2010 16:00:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=123</guid>
		<description><![CDATA[ هر روز نامه می فرستند که &#8221; Wii &#8221; بخرید تا بچه هایتان چاق نشوند. عمیق که فکر می کنم من و آیدین هم اگر چاق نشدیم مال همین &#8221; وی &#8221; بود. ما هم مشابهه اش را در خانه داشتیم. من دوازده ساله بودم و آیدین چهار ساله. در خانواده اصالت گرا ما حتی تکنولوژی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> هر روز نامه می فرستند که &#8221; <a href="http://cache.g4tv.com/ImageDb3/149859_S/EA-Sports-Active-Impressions.jpg">Wii </a>&#8221; بخرید تا بچه هایتان چاق نشوند. عمیق که فکر می کنم من و آیدین هم اگر چاق نشدیم مال همین &#8221; وی &#8221; بود. ما هم مشابهه اش را در خانه داشتیم. من دوازده ساله بودم و آیدین چهار ساله. در خانواده اصالت گرا ما حتی تکنولوژی هم &#8221; عتیقه اش&#8221; ارزشمند بود. من تا اول دبیرستان نمی دانستم لباس پرسپولیس قرمز است و استقلال آبی. از نظر من لباسی پرسپولیس شورتش سیاه بود مال استقلال سفید. ا سالها یک تلویزیون سیاه سفید <a href="http://www.treehugger.com/television-set.jpg">فینگر تاچ </a>داشتیم که روی چهار پایه لاغر چوبی سوار بود.</p>
<p>من و آیدین از ساعت چهار می نشستیم جلوی این تلویزیون برفکی به امید یکساعت برنامه کودک. گاهی هم یکی از ما می نشست آن دیگری آنتن سیار را نگه می داشت. نوعی ایثار خانوادگی بود.  آیدین آن روزها به ازای هر وعده غذایی یا میان وعده ، &#8221; چای شیرین ، کره مربا &#8221; می خورد. همیشه یک سینی بزرگ استیل جلویش بود و مشغول &#8221; لقمه&#8221; گرفتن بود. ما از برنامه &#8221; گم شده ها&#8221; شروع می کردیم. به نظرم برای کودکی ما خیلی برنامه سنگینی بود. بعد هم اخبار استان و شهرستان را نگاه می کردیم. آیدین آنقدر دقیق نگاه می کرد که پیش از اینکه یاد بگیرد &#8221; پاریس &#8221; پایتخت فرانسه است یاد گرفت &#8221; روستای زازران&#8221; از توابع فلاور جان است. خلاصه اینکه تا ساعت پنج آیدین دو تا لیوان چای شیرین می خورد و من ده الی دوازده تا نارنگی .</p>
<p>یادم می آید وفتی <a href="http://www.googlea4.com/Download/MP3/OLD/Barname-Koodak/BAG-BAG/GoogleA4.com-Titraj-barname-koodak-bagh-bagh-1360.jpg">تیتراژ </a>برنامه کودک پخش می شد و آن بچه کوچک انیمیشن جلوی پرده راه می رفت آیدین هیجانزده می شد . وقتی دو تا کفتر می آمدند و آن پرده ( که من تا سالها نمی دانستم چه رنگیست چون در تلویزیون ما خاکستری بود ) را بالا می بردند و نوشته مقدس &#8221; برنامه کودک و نوجوان &#8221; دیده می شد ، آیدین شروع می کرد به بالا پایین و پریدن و هر روز تذکر می گرفت که &#8220;چای را روی فرش نریزی&#8221; گاهی هم می ریخت. از اینجا به بعد تلویزیون ما  تبدیل به &#8221; Wii&#8221; می شد. چون فینگر تاچ و حساس بود و داغ هم کرده بود هر چند دقبقه یکبار کانالش می پرید. یعنی خودش ناگهان می زد کانال هشت که آنروزها برفک خالص بود. هر چند دقیقه یکبار من یا آیدین بلند می شدیم و می رفتیم جلوی تلویزیون و کانال یک را فشار می دادیم. این&#8221; برو و بیا&#8221; و &#8220;بشین و پاشو&#8221; تا پایان برنامه کودک ادامه داشت. شاید دو سه سال بعد بود که آیدین کشف کرد اگر با تف روی کانال یک بزنی تا زمانی که تفت خشک نشده باشد کانال &#8221; نمی پرد&#8221; از آن روز به بعد آیدین تفی که کفاف یک ساعت را بدهد روی کانال یک می انداخت و ما یک ساعت برنامه کودک می دیدیم. از آن روز بود که چای شیرین ها و نارنگی ها گوشت شد به تنمان و دیگر نی قلیونی نیستیم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=123</wfw:commentRss>
		<slash:comments>64</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=123</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>خودت را توصیف کن</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/jsSDHBxfOrY/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=111#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 07 Jan 2010 21:38:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=111</guid>
		<description><![CDATA[رفتم کرم صورت بخرم . خانم قرمز پوش، خوش قد بالا با صدایی بدون زیر و بم و خرده ای احساس پرسید : &#8221; خودت را توصیف کن؟ &#8221; . شک ندارم منظورش پوستم بود. اینکه کجاش چرب و  کجاش خشک است. یا به چی حساس ولی نمی دانم چرا با سرعت برق از ذهنم گذشت که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>رفتم کرم صورت بخرم . خانم قرمز پوش، خوش قد بالا با صدایی بدون زیر و بم و خرده ای احساس پرسید : &#8221; خودت را توصیف کن؟ &#8221; . شک ندارم منظورش پوستم بود. اینکه کجاش چرب و  کجاش خشک است. یا به چی حساس ولی نمی دانم چرا با سرعت برق از ذهنم گذشت که بگویم.</strong></p>
<p>من . من سی و یک سالم است. یک بچه دو ماهه هم دارم که تازگیا آنقدر به هویت ام چسبیده که بعد از اسمم بلا فاصله می گویم : &#8221; یک بچه دو ماهه &#8211; یا ایکس ماهه &#8211; دارم&#8221; .  همین جا زیر پتو تو کالسکه خوابیده است. مهاجرم. لهجه ام مال ایران است. خودم هم لابد مال ایرانم. چند وقتی است که مجاب شدم که تنها هستم. چند سالی می شود. یعنی اصلن معتقدم آدمها همه تنها هستند و بی خودی فکر می کنند که نیستند. مرض دارم که به آدمها یادآوری کنم که هستند.  دوست دارم آدمها را بخندانم. دوست دارم. دیدن خنده آدمها را دوست دارم.  بحث نمی کنم. به نظرم کلن بی فایده است. در سنی که من هستم که خیلی بی فایده است. داد نمی زنم هیچوقت. تا به حال نزدم جز موقع شعار دادن یا از جلو نظام. ولی زبانم می تواند تلخ بشود. خیلی تلخ.  آنقدر تلخ که گاهی وسط دعوا خودم به خودم نهیب می زنم : &#8221; ای بابا چرا  اینهمه عذابش می دهی . جاش بردار این گلدون را بزن تو سرش. جاش زودتر خوب می شه. &#8221; گریه کردن در تنهایی را دوست دارم.  از وقتی همان بچه دو ماهه آمده دیگر تنها نیستم. دایم کسی هست. همین بچه دایم هست. نباید جلوش گریه بکنم. تازه وارد است. زیر دوش گریه می کنم. یا سر چاه مستراح.  الان یک مدت است که حس می کنم خالی شدم. تهی. شاید از تابستون به این طرف. دقیقن نمی دانم از کی به این طرف. انگار صرفن همین پوست است  و زیرش روحم است. نه چربی و نه استخوانی و نه ماهیچه ای.  روحم زیر پوستم همه چیز را حس می کند. ضربه. حرارت. صدای بلند. زخم.  روحم مصون نیست. پوستم نازک است و تنم تهی. اصلن کرم را می خواهم برای همین. برای اینکه پوستم را کلفت بکند. گفتم که من یک بچه دو ماهه دارم که هنوز تا چند وقت من را لازم دارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=111</wfw:commentRss>
		<slash:comments>40</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=111</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نی برای فصل کردن آمدیم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/VEfNA9UwFJk/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=106#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 19:26:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=106</guid>
		<description><![CDATA[در مورد نوشته قبل فکر کنم سوء تفاهم ایجاد شده است. من در نکوهش سنگر و سنگ مردم بی دفاع ننوشتم. من نوشته ام که می دانم چه گذشته است بر ما* و می فهمم که این سنگها امروز چرا در دستان کسانی است که در خرداد ماه در سکوت راه می رفتند. با دو انگشت رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در مورد نوشته قبل فکر کنم سوء تفاهم ایجاد شده است. من در نکوهش سنگر و سنگ مردم بی دفاع ننوشتم. من نوشته ام که می دانم چه گذشته است بر <strong>ما</strong>* و می فهمم که این سنگها امروز چرا در دستان کسانی است که در خرداد ماه در سکوت راه می رفتند. با دو انگشت رو به آسمان. من می دانم که آنقدر بردند و بی توضیح جنازه &#8221; منژیتی &#8221; تحویل دادند که امروز مردم به جلوی ماشین می پرند و شیشه هایش را خرد می کنند و خود را سپر می کنند که دستگیر شدگان را نبرند. چون می دانند این ماشین شاید به یک بازداشگاه استاندارد نرود . شاید به مسلخ برود. من هم فکر می کنم  اگر من هم آنجا بودم نجابت اعتراض را کناری می گذاشتم. من هم نمی گذاشتم که ببرندشان به ناکجاآباد بی بازگشت یا بد بازگشت.</p>
<p>من غمگینم چون دیدم که نگذاشتند ما &#8221; اعتراض مدنی &#8221; کنیم. چون آنطور با ما رفتار کردند که انگار حقی در این سرزمین نداریم. چون توزیع قدرت عادلانه نبود. چون ما بی رسانه بودیم. چون آنها را که ما دوستشان داشتیم همه را حبس کردند. هرچه اعتراض مدنی کردیم توسری خوردیم و مردیم. امروز فاصله ما آنقدر زیاد شده است که من گریه ام می گیرد . ما و آنها شده ایم. خیلی هم ما و آنها شده ایم. من نگفته ام که بد کردید . ولی به من حق بدهید که درد بکشم از آنهمه انسانیت و سکوتی که تظاهرات عظیم ما داشت و صرفن دادخواهی بود و امروز مجبورمان کرده اند که لباس جنگ بپوشیم. می دانم دیگر شرط عقل نیست سکوت کردن و برهنه به کارزار رفتن. من صرفن غصه آنها را می خورم که بقول خودشان &#8221; بحران &#8221; را به بدترین وضع مدیریت کردند. ولی کاش یاد من نرود که زنی که چادر کرپ به سر دارد و مثل من فکر نمی کند &#8221; دشمن&#8221; من نیست. هم وطن من است.</p>
<p> </p>
<p> آقای Nima  نوشتم <strong>ما</strong> چون من همیشه <a href="http://www.piaderou.blogfa.com/post-233.aspx">ایرانی </a>هستم و خودم را جدا از ساکنین ایران نمی دانم. ایرانی بودن به محل سکونت نیست.  من هم رای داده ام. رای هم خواهم داد.  به خودم، به آقای بهنود و به همه آنهای که به هر دلیلی امروز در ایران نیستند حق می دهم که ناراحت باشند. گریه کنند. تو نمی توانی من را از حق ایرانی بودنم محروم کنی. من همانقدر ایرانیم که تو. برای زخم خوردن همیشه لازم نیست در خط مقدم باشی گاهی پشت جبهه آسیب بیشتری هم می بیند. من مدعی آسیب بیشتر نیستم و می دانم شرایط من فابل قیاس با کسانی که امروز در ایران هستند نیست . ولی به تو هم اجازه نمی دهم حق &#8221; غم خوردن&#8221; برای هموطنانم را از من بگیری. بعد از این هم دیگر در این وبلاگ برای کسی توضیح نخواهم داد که من <strong>ایرانی</strong> هستم، هرجا که باشم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=106</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=106</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>ما برای وصل کردن آمدیم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/fk4SfbLGKAQ/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=101#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 21:56:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=101</guid>
		<description><![CDATA[روزی که رفتم خوابگاه  هیجده ساله بودم. چهار نفر بودیم در یک اتاق کوچک.
اول. من با پیشینه­ای از خانواده بی حجاب. مردان شلوارک پوش. مهمانی­های مختلط. الکل. مسافرت دختر جوانی چون من بدون پدر و مادر به شمال. ابروهای برداشته شده . موسیقی. خانه شهرک غرب. دوست پسر. کانال V. خیابان ایران زمین گردی. پینک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">روزی که رفتم خوابگاه  هیجده ساله بودم. چهار نفر بودیم در یک اتاق کوچک.</p>
<p dir="rtl">اول. من با پیشینه­ای از خانواده بی حجاب. مردان شلوارک پوش. مهمانی­های مختلط. الکل. مسافرت دختر جوانی چون من بدون پدر و مادر به شمال. ابروهای برداشته شده . موسیقی. خانه شهرک غرب. دوست پسر. کانال <strong>V</strong>. خیابان ایران زمین گردی. پینک فلوید و متالیکا. مایو. زنان سیگاری.</p>
<p dir="rtl"> دوم . دختر دیگر تهرانی ساکن شرق تهران بود. او هم پیشینه اش بی حجابی داشت. نماز داشت. عروسی مختلط داشت. زیر ابروی تمییز با حفظ میان ابرو داشت. با مزاحم تلفنی حرف زدن داشت. روزه داشت. نذر داشت. خواستگار داشت. احترام به بکارت داشت. ترانه های مختاباد داشت.</p>
<p dir="rtl">سوم .ساکن دیگر اتاق دختری بلند قد و یزدی بود. او دو چادر گرانقیمت کرپ داشت. نماز داشت. افطاری بعد از نماز داشت. کتاب مفاتیح داشت. ابروهای پر مشکی داشت. مهمانی زنانه و روضه و سفره داشت. نگاه زیرزیرکی به دوست برادر داشت. چادر نماز داشت. همیشه وضو داشت. جهزیه آماده داشت. صدای خوشی داشت که وقتی ظرف شستن افتخاری را زمزمه می کرد.</p>
<p dir="rtl">چهارم . دختری از قم بود که یک برادر شهید داشت. یک شوهرخواهر معمم داشت. عکس آیت الله خمینی داشت. چادر و مقعنه بلند مشکی داشت. نمازهای مستحبی داشت. به نجاست و آب کشیدن معتقد بود. حج عمره داشت. صدای خوش تلاوت داشت.</p>
<p dir="rtl">من و دختر چهارم کابوس یکدیگر بودیم . در ذهن هیجده ساله او، من همان نجاستی بودم که روابط نامشروع داشت. که دنیا را به گند می کشید. که حیوان بود. در ذهن هیجده ساله من او دیو بود. دیوی که قدرتی داشت که حکومت به دستش داده بود. من باید از او می ترسیدم. او قلب نداشت. او می خواست مچ من را بگیرد و مرا از تحصیل محروم کند. او سنگدلی بود که به پشتیبانی برادر شهیدش دانشگاه قبول شده بود. دختر دو و سه هم بین ما بودند.</p>
<p dir="rtl">شاید دو ماه هر کدام غذای خودمان را خوردیم. به هم سلام سرد کردیم. من به اجبار و تظاهر روزی دوبار جلوی شماره سه و چهار خم و راست شدم. یواشکی در دستشویی آرایش می کردم و به خودم که شهرستان قبول شده بودم فحش و لعنت می دادم. دختر شماره چهار هم بخاطر حضور من در اتاق فقط در نمازخانه نماز می خواند. حضور من نماز نداشت. به دلش نمی چسبید.</p>
<p dir="rtl"> یک روز عصر من آمدم خوابگاه و سردم بود. باد غریب کش آذرماه می آمد. دختر شماره چهار تازه چای دم کرده بود. برای من هم یک لیوان ریخت. مثل دو دختر هجده ساله با هم حرف زدیم. از کتابها. از پسرهای هم کلاسی. از کنکور. از کفشهای من که آیا راحتند. از خواهر و برادرهایمان. از آرزوها. هر دو محتاط حرف می زدیم. من قسمتهای را که می دانستم برای او زننده است سانسور می کردم . او هم همانطور. ما در آن چهار سال دوستان خوبی شدیم. فهمیدیم خیلی بیشتر وجه مشترک داریم تا وجه تفاوت. با هم خندیدم. درس خواندیم . از خواستگارهای دختران سه و چهار شنیدیم و از دوست پسران من و شماره دو گفتیم. ماه هر چهار تا چهار دختر دانشجوی مهندسی ایرانی بودیم و این بود که مهم بود. من دیگر دروغ نگفتم. دیگر نماز دروغ نخواندم.</p>
<p dir="rtl">کاش همه کشور را چهار سال می فرستادند خوابگاه. کاش این فاصله که امروز دره­ای شده است از بین می رفت. که منطقه های زندگی ما خط نمی کشید بین ما. که دسته بندی نمی­شدیم به &#8220;بچه سوسول&#8221;  و &#8221; بچه بسیجی&#8221; . همه این­ها کاش است. دیروز که سنگها را به دست سبزها دیدیم ترسیدم. ما و آنها شده ایم. من &#8221; سبز&#8221; نمی خواستم خونی از دماغ کسی بریزد. آرزو می کردم در راهپیمایی سکوت بودم. من نمی گویم لنگش کنید. می دانم که شش ماه است خورده اید و سکوت کرده اید. می دانم زندان رفته اید. می دانم آنها که باورشان داشته اید را پشت میله ها دیده­اید یا پشت میزهای اعتراف. می دانم دادتان بجای نرسیده است. کشته هایتان به قاتلهای فرضی نسبت داده شده است. زخم تجاوز بر تن دارید و مهر اجباری سکوت بر لب. عکس فرزندان شهیدتان را از دیوار کنده اند بی انکه کسی مجازات شود. یا حتی حکم پیگیری صادر شود. می دانم خسته اید. جای باتوم درد می کند. چشمهایتان می سوزد. سنگ برداشته اید چون می خواهید عاجزانه ندوید. همه را می دانم و دیده ام. گریسته ام. ولی حق بدهید که گریه کنم از غصه. دل است دیگر می گیرد. می گیرد برای سکوت ما که به سنگ تبدیل شد. برای سنگرهایی که ساخته شد. برای جملاتی که در فرند فید می خوانم. از برادران شماره چهار که ما را اغتشاش گران می خوانند. که انتحاری شده اند. من باور دارم که زیبایی در تفاوت است. در همزیستی ما چهار تا در یک اتاق. من این جمله یا شکل من باش با  هررری را دوست ندارم. من خیلی دلم گرفته است.</p>
<p dir="rtl"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=101</wfw:commentRss>
		<slash:comments>61</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=101</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>آدمی به اندازه من</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/blv2PqUkd5k/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=91#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 23:19:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=91</guid>
		<description><![CDATA[دستان ام مدام درگیر بغل کردن &#8221; آدم کوچولو &#8221; هستند. آدم کوچولو نیست که  به اصطلاح &#8221; بغلی &#8221; شده است ، من ام که معتاد شده ام به &#8221; بغل کردن&#8221; . مگر چند بار برایم پیش می آید که آدمی دقیقا ، بی کم و کاست ، اندازه دستان من باشد . [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دستان ام مدام درگیر بغل کردن &#8221; آدم کوچولو &#8221; هستند. آدم کوچولو نیست که  به اصطلاح &#8221; بغلی &#8221; شده است ، من ام که معتاد شده ام به &#8221; بغل کردن&#8221; . مگر چند بار برایم پیش می آید که آدمی دقیقا ، بی کم و کاست ، اندازه دستان من باشد . در دستانم احساس آرامش و امنیت کند. من بتوانم مرتب ببویم اش و اعتراض نکند. تازه اگر پیش هم بیاید مگر چقدر طول می کشد. چند ماه شاید. عجالتا دستانم را به آدم کوچولو اختصاص داده ام و گذاشته ام که زندگی با همه سرعتش از کنارم بگذرد. دستانم این روزها کاربرد بهتری دارند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=91</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=91</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>به یاد “نکنید مادر جان نکنید ” ها ۱ ( شماره یک )</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/evJT_YpxbKA/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=64#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 19:11:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=64</guid>
		<description><![CDATA[رفتید نصف دنیا را گرفتید و همراه ارتش هایتان کلی هم مروج مذهبی فرستادید به مستمعره ها تا دین شما را ترویج کنند. بزنم به چوب الان از مک دونالد بیشتر محل برگزاری نماز برای شما داریم. آنقدر زیاد که دیگر اجاره اش می دهید به کنسرت راک و عروسی . دستتان درد نکند. مقدار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>رفتید نصف دنیا را گرفتید و همراه ارتش هایتان کلی هم مروج مذهبی فرستادید به مستمعره ها تا دین شما را ترویج کنند. بزنم به چوب الان از مک دونالد بیشتر محل برگزاری نماز برای شما داریم. آنقدر زیاد که دیگر اجاره اش می دهید به کنسرت راک و عروسی . دستتان درد نکند. مقدار زیادی را رستگار کردید. ولی چرا کوتاه نمی آیید؟ امروز &#8211; حداقل در این آمریکای شمالی که من هستم &#8211; آنقدر رسانه و ساختمان هست که آدم اگر دلش رستگاری بخواهد کافی است در گوگل تایپ کند : &#8221; چگونه رستگار شوم؟ &#8221; بعد چهار تا آدرس را که به خانه اش نزدیکتر است یادداشت کند و برود در مراسم شان شرکت کند.</p>
<p>لازم نیست شما مرتب در خانه آدم را بزنید و وعده بدهید و هر چه هم آدم به دروغ و راست برایتان بگوید : &#8221; برادر من مسلمانم&#8221; باز حرف خودتان را بزنید و به تخمتان هم نباشد که من آس &#8221; خاتم پیامبران &#8221; را رو کرده ام.</p>
<p>برای خود من آن موقع که در خانه ( نه آپارتمان) زندگی می کردم پیش می آمد که یک شنبه صبح ها در را با رایحه الکلی که می دادم به روی شما مبلغین باز کنم و به این سوال پاسخ بدهم که : &#8221; آیا فکر می کنید زلزله و سایر بلایای طبیعی کار خداوند است؟  &#8221;</p>
<p>و من بار ها تحریک شده بودم که همانطور نیمه مست و شلوارک به پا بگویم : &#8221; معلومه که کار خداست . دهه اینو.. تازه تارزانشم مال خداست ۲&#8243;</p>
<p>دوست دیگرم با همسرش صبح یکشنبه مشغول کردن بوده اند که ناگهان شما در می زنید. بهتر بگویم به در می کوبید. دوستم ظاهرن پیش می آمده که به سنت خارجیها در خانه اش را قفل نکند و ناگهان لرز می کند که الان آنکس که در می کوبد می آید داخل. زود ستر عورت می کند و دهنش را پاک می کند و می دود دم در. و لابد می شتود : &#8221; امروز ملکوت به شما رو کرده است&#8221; دوستم هیچوقت از عوارض این ترس روی خودش و شوهرش و اینکه آیا کارشان به زیر چرخ الماس دکتر ناصر الحکما رسیده است یا نه چیزی نگفت۳ .  آدم آبرو داری است !</p>
<p>یا همین هفته پیش که رفته اید در خانه دوست آفریقایی من را زده اید و برادش که امام یکی از مساجد سنی &#8211; آفریقایی است در را باز کرده است برای تان. و هرچه برایتان گفته است که &#8221; بابا جان من خودم پیش نمازم. و دین دارم. و خدا پرستم و خدایم همان خداییست که شما می پرستید &#8221; قبول نکرده اید. و وقتی شیخ حوصله اش سر رفته و آمده در را ببنده شنیده که یکی از شما به آن یکی می گوید : &#8221; کاش می فهمید که ما از دین عشق حرف می زنیم نه دین سر بریدن &#8221; و همین شده است که شیخ زنگ زده به آجان و قیامت شده است.</p>
<p>من باز هم می گویم نکنید. در نزنید. خوب نامه بیاندازید. بازاریابی معنوی کار عجیبیست. حداقل می کنید بکنید ولی یکبار که گفتیم مرسی ضربدی چیزی بکشید روی درخانه مان تا خدا بداند که شما تلاش کردید و این خانواده به راه راست هدایت نشد تا اگر بلایی چیزی خواست فرو بفرستد سر ما بفرستد. در عوض شما هر یکشنبه در نزنید. </p>
<p> </p>
<p>۱٫ یک بازی وبلاگی قدیمی که هر چه گشتم لینکش پیدا نشد.  </p>
<p>۲٫ سوته دلان &#8211; علی حاتمی</p>
<p>۳٫ دایی جان ناپلئون &#8211; ناصر تقوایی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=64</wfw:commentRss>
		<slash:comments>33</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=64</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>پیاده و پیادک</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/RrT54hhOPNM/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=51#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 00:38:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=51</guid>
		<description><![CDATA[من نیامده ام بعد این همه وقت آنونس پست بعدی ام را بدهم. صرفن آمده ام که بگویم چرا  این همه وقت است که ننوشته ام.
دلیل اول :این بود که من دو هفته قبل ،فردای روز تولد خودم صاحب یک پسر شدم. بی هیچ برنامه ریزی.بچه دار شدن را نمی گویم . انتخاب روز را می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">من نیامده ام بعد این همه وقت آنونس پست بعدی ام را بدهم. صرفن آمده ام که بگویم چرا  این همه وقت است که ننوشته ام.</p>
<p dir="rtl">دلیل اول :این بود که من دو هفته قبل ،فردای روز تولد خودم صاحب یک پسر شدم. بی هیچ برنامه ریزی.بچه دار شدن را نمی گویم . انتخاب روز را می گویم.  صرفن تقدیر بود و قسمت . خودتان قضاوت بفرمایید که سر بنده چقدر شلوغ است. البته شاید نتوانید قضاوت کنید من هم تا دو هفته قبل قادر به قضاوت نبودم. ولی شمایی که هنوز بچه نوزاد ندارید، باور بفرمایید یک آدمک پنجاه سانتیمتری می تواند وقت دو نفر را کاملن بگیرد. باکیش هم نباشد.</p>
<p dir="rtl">دلیل دوم : باید صادق باشم. اعتراف می کنم در این پیاده رو همیشه سعی کرده ام از احساساتی نوشتم پرهیز کنم. سعی کرده ام قلم به دست عشق ندهم. به دست دلتنگی برای مادر و پدرم ندهم. از مرد پشت جاز و موهای مجعدش ننویسم.  <span style="text-decoration: line-through;">همیشه</span> ( اعتراف می کنم که چند بار از دستم در رفته است ) وقتی در اوج احساسات بوده ام ننوشته ام. یا نوشته ام و منتشر نکرده ام . دلیلش را هم نمی دانم چرا گریزانم از نوشتن حس ! از روز تولد این پسر هر چه می نویسم خیلی احساساتیست. از لحظه ای که دیدم یک انسان که نه ماه با من بود از دورن من بیرون آمد و آدمی بود برای خودش، همه نوشته هایم به شدت احساساتی شده است. سه بار نوشته ام و ذخیره کرده ام ولی منتشر نکرده ام. باید صبر کنم که عادی بشود. عادی که نمی شود شاید  من یاد بگیرم که مثل عشق جایی بین خط ها نگاهش دارم. شما به بزرگی خودتان ببخشید.</p>
<p dir="rtl">قول می دهم در نوشته بعدی خودم بشوم. خودی که مادر هم هست و چقدر این نقش جدیدش را دوست دارد.</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl">پانوشت : من از همه کسانی که برای &#8221; شهر باریک&#8221; را خوانده اند و نقد و نظری در وبلاگشان نوشته ام بسیار تشکر می کنم. اگر می شود لطف کنید لینک اش را برای من هم بفرستید تا در اینجا بگذارم. نظر شما هر چه که هست برای من بی تعارف مهم است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=51</wfw:commentRss>
		<slash:comments>103</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=51</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>با کدام عضومان می نویسیم و فکر می کنیم؟</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/kaWCWVwB19M/</link>
		<comments>http://piaderou.com/?p=43#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 03:51:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدا-پیاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://piaderou.com/?p=43</guid>
		<description><![CDATA[چند وبلاگ نویس خواسته اند که برویم و در نظر سنجی &#8220; وبلاگهای برتر بانوان و کودکان&#8221; شرکت کنیم. چرا؟
چرا چنین مسابقه وجود دارد و چرا از بودنش حمایت می کنید؟ مگر وبلاگ نوشتن قوای جسمی یا فیزیک خاصی را می طلبد که مرزبندی های جنسیتی شاملش شده است؟ پرتاب دیسک که نیست؟   مگر ما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند وبلاگ نویس خواسته اند که برویم و در نظر سنجی &#8220; <a href="http://www.persianweblog.ir/articles/show.aspx?id=738">وبلاگهای برتر بانوان و کودکان</a>&#8221; شرکت کنیم. چرا؟</p>
<p>چرا چنین مسابقه وجود دارد و چرا از بودنش حمایت می کنید؟ مگر وبلاگ نوشتن قوای جسمی یا فیزیک خاصی را می طلبد که مرزبندی های جنسیتی شاملش شده است؟ پرتاب دیسک که نیست؟   مگر ما نوبل ادبیات زنانه و مردانه داریم؟ فکر جنسیت ندارد. جنسیت زده اش نکنید. گاهی خودمان تن به این مرز بندی ها می دهیم چون از رقابت با دنیای بقول برخی &#8221; مردانه &#8221; می ترسیم. وبلاگ نویسی که عمری ندارد که بتوانیم مدعی شویم &#8221; مردان ما را محروم کرده اند&#8221; و ما حالا مجبوریم بین خودمان مسابقه بدهیم. اصلن چرا از طرح چنین نظر سنجی دفاع می کنید؟ چرا مرزها را بالا تر می برید. پارک ، پله کان ، مدرسه ، وسایل نقلیه عمومی  و هزار چیز دیگرمان را جدا کرده اند که &#8221; آسیب &#8221; نبینیم. که به باور برسانندمان که ضعیف هستید. که درک این دو جنس را از هم به حداقل کاهش دهند. شما بیش از این دامن نزنید. وبلاگ که زنانه مردانه ندارد!</p>
<p>من از طرف خودم عرض می کنم. وبلاگ من زنانه نیست. جنسیت ندارد. وبلاگ من دغدغه های یک انسان است. که تحت تاثیر محیط اطرافش می نویسد. اگر دو ماه دیگر نوشته ای هم راجع به فرزند ارشدم نوشتم لطفن نگویید پیاده رو یک وبلاگ زنان و کودکان است. انسانی قرار است بیاید و با من زندگی کند. شک ندارم که برخی از نوشته های این وبلاگ تحت تاثیر او خواهد بود. ولی من حل نمی شوم. من پیاده رو را می نویسم و در کنار نقش مادری هزار نقش دیگر را بازی می کنم. خیلی از این نقشها فاقد جنسیت من هستند. من مهندس هستم. شهروند هستم. مهاجر هستم. راننده هستم. نویسنده داستان کوتاه هستم. آشپز هستم. هم خانه هستم. نیمه نان آور هستم. ایرانی هستم . اینها هیچکدام جنسیت من را لازم نذارند. می دانم که در ایران روزی هزار بار جنسیتت را به رخت می کشند ولی کاش خودمان آنجا که ضروری نیست در جنسیتمان محصور نشویم  و صرفن انسان باشیم.</p>
<p>* وبلاگ کودکان نمی دانستم چیست. وبلاگ کودک : وبلاگهای مادرانی که برای فرزندانشان می نویسند . لابد اگر پدر بنویسد روا نیست .</p>
<p>** بنده برای پرتاب دیسک هم شک دارم که لارم است زنانه مردانه باشد!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://piaderou.com/?feed=rss2&amp;p=43</wfw:commentRss>
		<slash:comments>90</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://piaderou.com/?p=43</feedburner:origLink></item>
	<item><title>Links for 2009-09-27 [del.icio.us]</title><link>http://feedproxy.google.com/~r/piaderou/~3/AtGncBH_HL8/piaderou</link><pubDate>Mon, 28 Sep 2009 00:00:00 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">http://del.icio.us/piaderou#2009-09-27</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://sainttouka.blogfa.com/post-256.aspx"&gt;&amp;#1578;&amp;#1608;&amp;#1705;&amp;#1575;&amp;#1740; &amp;#1605;&amp;#1602;&amp;#1583;&amp;#1587; - &amp;#1588;&amp;#1607;&amp;#1585; &amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1585;&amp;#1740;&amp;#1705;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
صبح امروز کتاب آیدا را تمام کردم، یعنی آخرین طرح آن را طی مراسمی در کافه‌ کشیدم؛ قبل از شروع به کار از کافه‌چی خواستم تا برخلاف همیشه رفتار کند یعنی قهوه‌ام را بعداً بیاورد، وسایلم را روی میز پهن کردم و طرحی را که از شب قبل شروع کرده بودم ادامه دادم و با اضافه کردن هر خط به این فکر ‌کردم که جمعه‌ی آینده دیگر بهانه‌ای برای طراحی کردن در خلوت این‌جا نخواهم داشت... آخرین خط‌ها را کشیدم، پای صفحه را امضا کردم و در قلم را بستم، عینکم را برداشتم و با اشاره‌ای به کافه‌چی فهماندم که حالا نوبت آوردن قهوه است، آن‌ را جرعه جرعه و با لذت نوشیدم در حالی‌که هم‌زمان به طرحی که کشیده‌بودم نگاه می‌کردم...&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description><feedburner:origLink>http://del.icio.us/piaderou#2009-09-27</feedburner:origLink></item></channel>
</rss>
