<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دو دانشجوی حرف دار</title>
<link>https://prop.blogfa.com</link>
<description>حرف های دو دانشجوی شریفی و امیرکبیری (آدرس جدید: harfdar.ir )</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 14 Dec 2010 20:56:05 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>یه چیزی شبیه اطلاعیه...</title>
<link>https://prop.blogfa.com/post/257</link>
<description>سلام. بعد از حدود سه ماه که ما در این وبلاگ رو تخته کردیم و اسبابامونو ورداشتیم بردیم میهن بلاگ ، هنوز یک عده دارن از طریق فید این وبلاگ ما رو دنبال می کنن. لذا از اون دسته از دوستانی که این نوشته رو از تو فید می خونن ، تقاضا داریم که یه توک پا بیان به این آدرس و فید جدید رو دریافت کنن: http://www.harfdar.ir</description>
<pubDate>Tue, 14 Dec 2010 20:56:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>prop.blogfa.com/post/257</guid>
</item>
<item>
<title>شاید آخرین پست...</title>
<link>https://prop.blogfa.com/post/256</link>
<description>به علت یک سری مسائل و مشکلات ، به نظرمون رسید از این جا بار و بندیل مونو ورداریم بریم میهن بلاگ. اونجا یه پست فرستادم مربوط به همین چیزا که خوبه بخونیدش. آدرس وبلاگ جدید (لینک رو کپی نکنید، فقط روش کلیک کنید...) : http://www.حرف دار.mihanblog.com</description>
<pubDate>Fri, 24 Sep 2010 09:04:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>prop.blogfa.com/post/256</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره عمره 10 (تعهدات بی سابقه)</title>
<link>https://prop.blogfa.com/post/255</link>
<description>تازه طواف و نمازش را انجام داده ام و روی فرشهای روبروی رکن عراقی نشسته ام. چراغ های زرد طبقه ی دوم را روشن کرده اند و انگار یک کمربند طلایی مسجد را در بر گرفته است. کعبه ی مقدس در برابر برج ساعتی که قرار است ماه رمضان افتتاح شود ، خیلی کوچک به نظر می آید. دو تا جوان که هم از حرف زدنشان و هم از جاکفشی های آبی شان که بیمه ی ایران به حاجی ها داده ، کشور شان معلوم است از کنارم رد می شود و از خلال حرف زدنشان یادم می افتد که اذان مغرب نزدیک است.</description>
<pubDate>Tue, 21 Sep 2010 16:39:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>prop.blogfa.com/post/255</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره عمره 9 (سرقت)</title>
<link>https://prop.blogfa.com/post/254</link>
<description>نمی دانم برای چه ولی خیلی عجله دارم. به سرعت از پله برقی ها می روم پایین و از جلوی مامورین سعودی رد می شوم. کفشهایم را در می آورم و می گذارم توی یکی از جا کفشی های کنار مسیر. نو هستند؛ قبل از سفر و خاص همین جا خریده امشان. حالا برگشته ام و دنبالشان می گردم. ولی ظاهرا آنجا نیستند. به ذهنم می رسد که شاید شماره ی جاکفشی را یادم رفته است. چند تا دیگر را هم می گردم. نه! مطمئنم. هر بار که می آیم حرم ، کفشهایم را همین جا می گذارم.</description>
<pubDate>Thu, 16 Sep 2010 12:43:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>prop.blogfa.com/post/254</guid>
</item>
<item>
<title>شتاب</title>
<link>https://prop.blogfa.com/post/253</link>
<description>ما طـمع در «واصنطعتُ» كـرده ايــم مــا گـدايـي خـيـلـه از تـو كرده ايم «رب خـلـصـنـا لـنـفـسـك» خــوانـده ايـم با چني قلب كثيفه ، خيله اشتو كرده ايم! پ.ن. مصراع هاي زوج ، بيرجندي خوانده شود! اشتو : شتاب ، عجله ؛ چني:چنين؛ خيله : خيلي پ.ن. خاطرات عمره هنوز تموم نشده؛ منتظرش باشيد. برچسب ها : شعر ، تلميح ، واصنعتك لنفسي ، موسي(ع) ، لهجه ي بيرجندي ، شعر گويشي ، راز و نياز با خدا ، قرآن سوزي ، آزادي عقيده ، آزادي بيان ، دموكراسي ، مبارزه با تروريسم ، تساهل ،</description>
<pubDate>Wed, 15 Sep 2010 13:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>prop.blogfa.com/post/253</guid>
</item>
<item>
<title>دلداري...</title>
<link>https://prop.blogfa.com/post/250</link>
<description>از زمختي هـاي ايــن روح تـرك خـورده مـتـرس مرد زيبايي كه مي بيني ، دلش ابريشم است تـو دو شـانـه داري و انـدوه انـبـوه مـرا فرش پانصد شانه ي تبريز هم باشد كم است برچسب : ندارد</description>
<pubDate>Mon, 13 Sep 2010 13:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>prop.blogfa.com/post/250</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره عمره8 (وضوخانه)</title>
<link>https://prop.blogfa.com/post/249</link>
<description>نمی دانم برای چه ولی خیلی عجله دارم. به سرعت از پله برقی ها می روم پایین و از جلوی مامورین سعودی رد می شوم. کفشهایم را در می آورم و می گذارم توی یکی از جا کفشی های کنار مسیر. نو هستند؛ قبل از سفر و خاص همین جا خریده امشان. حالا برگشته ام و دنبالشان می گردم. ولی ظاهرا آنجا نیستند. به ذهنم می رسد که شاید شماره ی جاکفشی را یادم رفته است. چند تا دیگر را هم می گردم. نه! مطمئنم. هر بار که می آیم حرم ، کفشهایم را همین جا می گذارم.</description>
<pubDate>Sat, 11 Sep 2010 11:27:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>prop.blogfa.com/post/249</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره عمره 7(نماز صف آخر)</title>
<link>https://prop.blogfa.com/post/248</link>
<description>خودم نمی خواهم از این جا چیزی بخرم. فقط چند نفر چند چیز ساده مثل انگشتر و تسبیح و ... سفارش داده اند . زیاد به خودم زحمت نمی دهم . می خواهم چیزهایی را برایشان ببرم که جای دیگری نباشد و زودتر از اینکه برگردم هم به دستشان برسد. عمره ی دوم را هم انجام داده ایم. جلسه ی تصحیح اعمال حاج آقا که تمام می شود ،تا اذان مغرب یک ساعتی هست. از همین مغازه های کف هتل سر می کشم. چند مغازه را که رد می کنم صدای اذان را می شنوم.</description>
<pubDate>Wed, 08 Sep 2010 19:15:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>prop.blogfa.com/post/248</guid>
</item>
<item>
<title>خامنه اي حكم جهاد داده ...</title>
<link>https://prop.blogfa.com/post/247</link>
<description>« امروز كشور نيازمند يك جهاد علمى است. ... آنچه كه به نظر من جمع‌بندى همه‌ى مسائل است - كه بنده خود را متعهد ميدانم كه آن را، هم بگويم، هم دنبال كنم، هم با دقت و وسواس و دلواپسى نگاه كنم ببينم به كجا رسيد - اين است كه كشور نياز دارد به جهاد علمى . ببينيد، جهاد يك معناى خاصى دارد. معناى جهاد فقط تلاش نيست. در مفهوم اسلامى، جهاد عبارت است از آن تلاشى كه در مقابل يك دشمن است، در مقابل يك خصم است. هر تلاشى جهاد نيست.</description>
<pubDate>Mon, 06 Sep 2010 14:21:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>prop.blogfa.com/post/247</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره ی عمره 6 (من ، معمر قذافی ، میرحسین موسوی)</title>
<link>https://prop.blogfa.com/post/246</link>
<description>نماز عصر تمام شده و کمی هم گذشته . بسته ی شکلات نذری را که یکی از بچه ها به من داده برای نیمه ی شعبان از کیسه ی وسایلم بیرون می آورم . به ذهنم می رسد برش دارم و بین مردم پخش کنم. از همین ردیفی که نشسته ام شروع می کنم . چند نفر هندی اول صف هستند و بعدش هم چند تا از شیعه های عربستان نشسته اند. به هر کدام یک «بفرمائید» می گویم . بعضی سرشان را بالا می آورند و می خندند و بعد با یک لبخند سرشان را بر می گردانند سمت شکلات ها و یکی دو تا برمی دارند.</description>
<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 13:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>prop.blogfa.com/post/246</guid>
</item>
</channel>
</rss>
