<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" version="2.0">
<channel>
<title>دو دانشجوی حرف دار</title>
<link>http://prop.blogfa.com</link>
<description>حرف های دو دانشجوی شریفی و امیرکبیری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 15 Dec 2010 00:26:05 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/prop" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="prop" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
<title>یه چیزی شبیه اطلاعیه...</title>
<link>http://prop.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify; "&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;سلام.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;بعد از حدود سه ماه که ما در این وبلاگ رو تخته کردیم و اسبابامونو ورداشتیم بردیم میهن بلاگ ، هنوز یک عده دارن از طریق فید این وبلاگ ما رو دنبال می کنن. &lt;/span&gt;&lt;font class="Apple-style-span" color="#CC0000"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;لذا از اون دسته از دوستانی که این نوشته رو از تو فید می خونن ، تقاضا داریم که یه توک پا بیان به این آدرس و فید جدید رو دریافت کنن:&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center; "&gt;&lt;a href="http://www.harfdar.ir/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;http://www.harfdar.ir&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 15 Dec 2010 00:26:05 GMT</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>http://prop.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاید آخرین پست...</title>
<link>http://prop.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;به علت یک سری مسائل و مشکلات ، به نظرمون رسید از این جا بار و بندیل مونو ورداریم بریم میهن بلاگ. اونجا یه پست فرستادم مربوط به همین چیزا که خوبه بخونیدش.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="direction: rtl; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;آدرس وبلاگ جدید (لینک رو کپی نکنید، فقط روش کلیک کنید...) :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="direction: ltr; "&gt;&lt;a href="http://www.harfdar.mihanblog.com"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;http://www.حرف دار.mihanblog.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 24 Sep 2010 12:34:32 GMT</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>http://prop.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره عمره 10 (تعهدات بی سابقه)</title>
<link>http://prop.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>&lt;p class=" " dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;a name="OLE_LINK3"&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;تازه طواف
و نمازش را انجام داده ام و روی فرشهای روبروی رکن عراقی نشسته ام. چراغ های زرد
طبقه ی دوم را روشن کرده اند و انگار یک کمربند طلایی مسجد را در بر گرفته است.
کعبه ی مقدس در برابر برج ساعتی که قرار است ماه رمضان افتتاح شود ، خیلی کوچک به
نظر می آید. دو تا جوان که هم از حرف زدنشان و هم از جاکفشی های آبی شان که بیمه ی
ایران به حاجی ها داده ، کشور شان معلوم است از کنارم رد می شود و از خلال حرف
زدنشان یادم می افتد که اذان مغرب نزدیک است. می خواهند بروند صف های جلو بایستند.
من هم به صرافت می افتم. بلند می شوم و کتاب دعا را در جیب چپ شلوارم می گذارم و
از بین جمعیتی که کم کم دارد اضافه می شود جلو می روم . مامورین سعودی کم کم صف ها
را تشکیل می دهد. وسط جمعیت یک راه قطری باز کرده اند که بعدا می فهمم برای پیش
نماز است که بتواند خودش را برساند جلو.من حواسم نیست و می خواهم همان جا بایستم
که یک نفر با «حجی طریق ، طریق حجی» گفتن ، آگاهم می کند . جلوتر می روم. و قسمت
می شود کنار همان دو جوان ، جایی نصیبم می شود؛ چسبیده به مقام ابراهیم. البته
حالا دیگر فقط صف نماز است: نه طوافی و نه مامور ارشادی که نگذارد فیلم بگیریم. تا
اذان هنوز آنقدر وقت دارم که از این جا فیلم و عکس بگیرم. صدای بحث دو جوان پیشرو
را می شنوم که دارند شکسته و بسته با مامور انتظامات صحبت می کنند. یکی از بند های
جاکفشی ام پاره شده است؛ زیر فشار جمعیت برای لمس حجر. البته من خیلی جلو نرفتم ،
آخر هم نتوانستم لمس کنم ، منصرف شدم. یک ایرانی دیگر هم کنارم ایستاده. توجهش به
بند جاکفشی جلب می شود و به ارائه ی راهکار می پردازد! باید اهل زنجان باشد. هر دو
بند را می گیرد و کوله را مثل کیف های دوشی بچه دبستانی ها دور بازو هایم گره می
پیچاند و روی سینه ام گره می زند. فشارش زیاد است ! به هر صورت می پذیرم . تا شروع
نماز، می خواهم دو رکعت کنار مقام برای دوستم بخوانم. به سجده که می رود ، جا کفشی
بر می گردد روی سرم و همان نفر کناری ، به یاری ام می آید؛ راهکار از او بوده و
باید پشتیبانی فنی اش را هم بر عهده بگیرد! رکعتین که تمام می شود ، کوله را باز
می کنم ، می گذارم کنار&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=" " dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;صدای اذان بلند می شود. چه
قدر صدای زیبایی است؛ سبز و رویایی. کم کم طواف متوقف می شود و دور بیت الله ،
ساکن می شود. پیش نماز هم آمده . فکر کنم شش سال پیش که آمده بودیم ، امام بین رکن
حجر و رکن یمانی ، می ایستاد؛ ولی الان رفته است و بین مقام و بیت ایستاده&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;

&lt;/span&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;نماز تمام می
شود . جمعیت هنوز پراکنده نشده است . یک نفر می دود و خودش را از کنار حجر اسماعیل
می رساند به حجرالاسود. من ، نا امید از لمس حجر ، می روم سمت حجر اسماعیل و
ناودان. از آقای راشد شنیده ام اینجا 70 پیامبر دفن هستند. ما هنوز توی صف –اگر
بشود گفت- هستیم . پیش نماز را با حفاظت از داخل محوطه ی حجر رد می کنند که برود
آن طرف نماز میت را بخواند. خیلی مغرور است . سنش هم نباید زیاد بالا باشد. بین
انبوه جمعیت نماز میت را می خوانیم؛ فقط 5 تا الله اکبرش را ما می گوییم. مانع
برزنتی را بر می دارند و می توانیم برویم وارد شویم . من اول صف هستم . می روم زیر
ناودان طلا و رها می شوم روی پرده ی سیاه خانه ی کعبه . دلم آرامشی می یابد بی
همتا. دیگر سروصداهای اطرافم را نمی شنوم . یک پل مستقیم وصل کرده ام از قلبم به
خدا. دعاهایم را کد شده می فرستم که فقط خودش بتواند بخواند. صدایم در نمی آید اما
جوری دعا می کنم که هیچ وقت نکرده ام. چیز هایی می خواهم از او که هیچ وقت نخواسته
ام. آقای راشد به ما گفته که باید در ازای دعا به خدا تعهد هم بدهیم. &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 112, 192); "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;تعهد هایی می دهم که هیچ وقت نداده ام. هیچ وقت ... .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;
آرزوی هیچ وقتی ، تعهد هیچ وقتی هم می خواهد دیگر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=" " dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(0, 176, 80); "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;رَبِّ
إنَّکَ قُلتَ فِی کِتابِکَ أنَّ العِزَّۀَ لَکَ وَ لِرَسُولِکَ وَ لِلمُـؤمِنینَ؛
اَلّلهُمَّ فَاجعَلنی مِنَ المُؤمِنینَ. اَلّلهُمَّ إجعَلنی لَا أَخضَعَ لِأَحَدٍ
غَیرَک.اَلّلهُمَّ قَوِّنی لِخِدمَۀِ عِبادِکَ. اَلّلهُمَّ إصطَنِعنی لِنَفسِکَ.
اَلّلهُمَّ خَلِّصنی لِنَفسِکَ. اَلّلهُمَّ إجعَلنی عَلی تَقوَی مِنکَ حَتّی
اُرزَقَ مِن حَیثُ لَا أَحتَسِبُ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(0, 176, 80); "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=" " dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma, sans-serif; color: red; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;خدای
من تو خودت در قرآنت گفتی که عزت از تو و پیامبرت و مومنان است؛ خدای من! من را هم
بین مومنان به خودت قرار ده. خدای من! کاری کن که برای کسی جز تو کرنش نکنم. خدای
من! به من نیرویی ده که به بندگانت خدمت کنم. خدای من! مرا برای خودت برگزین و مرا
برای خودت پالایش کن. خدای من مرتبه ای از تقوا به من ده که از جایی که گمانش را
نبرم ، روزی خورم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: Tahoma, sans-serif; color: red; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=" " dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;یک دست از عقب
به من می گوید که دیگر بس است! بلند می شوم و می روم عقب . حالا دیگر گوش هایم می
شنود. یک جوان با شلوار لی و پیراهن آستین کوتاه آبی تکیه داده به حجر و با
موبایلش دارد با ایران صحبت می کند. گوشی را می گیرد سمت کعبه از خانواده اش می
خواهد دعا کنند! یک پیرمرد کاشانی هم از این فکر خوشش می آید و می خواهد به ایران
زنگ بزند. گوشی اش را می گیرم و شماره و کد شهر را از او می پرسم. آشکارا هول کرده
و هراسان جواب می دهد. می گویم:«خود شماره رو هم می گید ، حاج آقا؟». می فهمم
موبایل است. کد شهر را پاک می کنم. تماس می گیرم و گوشی را می دهم به دستش. خودم
نماز می خوانم و از محوطه ی حجر می روم بیرون&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=" " dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;برچسب ها:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt; &lt;/span&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: rgb(84, 141, 212); "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;خاطرات عمره ، عمره دانشجویی ،نماز مغرب ، صف جلو ، حجر الاسود
، حجر اسماعیل ، حاج آقای راشد یزدی ، ترم سوم ، انتخاب واحد ، ترمیم ، رزروی ،
دعا با خدا ، اذان مسجد الحرام&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;، ...&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=" "&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma, sans-serif; "&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 21 Sep 2010 20:09:39 GMT</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>http://prop.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره عمره 9 (سرقت)</title>
<link>http://prop.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>
 &lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;نمی دانم برای
چه ولی خیلی عجله دارم. به سرعت از پله برقی ها می روم پایین و از جلوی مامورین
سعودی رد می شوم. کفشهایم را در می آورم و می گذارم توی یکی از جا کفشی های کنار
مسیر. نو هستند؛ قبل از سفر و خاص همین جا خریده امشان. حالا برگشته ام و دنبالشان
می گردم. ولی ظاهرا آنجا نیستند. به ذهنم می رسد که شاید شماره ی جاکفشی را یادم
رفته است. چند تا دیگر را هم می گردم. نه! مطمئنم. هر بار که می آیم حرم ، کفشهایم
را همین جا می گذارم. واضح است: کفش ها را برده اند. اطراف را می گردم؛ چاره
جویان. جوانکی سعودی آن طرف است و دارد صحبت می کند با یک نفر چاق تر که نشسته است
روی یک صندلی پایه بلند. می روم طرف اش و قضیه را برایش توضیح می دهم. دستانش را
به حالت تسلیم بالا می برد که یعنی به او مربوط نمی شود :«کفشا بردن؟ عندالله ...
عندالله...» و انگشتانش را به سمت آسمان نشانه می رود. می گویم : «عندالله؟!
عندالله؟! لعنه الله ... لعنه الله&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif";" dir="LTR"&gt;...!»&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;همین اطراف را
می گردم. خوشبختانه ، جعبه ی عینکم که چند روز پیش گم کرده ام را پیدا می کنم.
البته کاغذ نسخه اش را برده اند. قبل از سفر هشدار داده&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;بودند که دزدی های اطلاعاتی در عربستان زیاد می
شود. ما هم که جزو نخبگان هستیم. &lt;span style="color: rgb(0, 112, 192);"&gt;فکر می کنم ردم را
از ایران داشته اند که شماره ی عینکم را بدانند و از بخت بد به مقصودشان رسیده اند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: rgb(0, 112, 192);" dir="LTR"&gt;!&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif";" dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;از این به بعد
خیلی ها را می بینم که کفش ندارند و پابرهنه دارند می روند به سمت اتوبوس ها یا
تکیه داده اند به یک گوشه ، تا فرستاده شان برایشان از هتل کفش بیاورد&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif";" dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;پ.ن.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt; دوست دارم یکی نصیحتم کند! مثلا به من بگوید مواظب باش ،
اگر مکه رفتی وسایلت را کسی نبرد یا نمی دانم ، بگوید اگر خواستی انتخاب واحد کنی
حواست باشد که درسی را اشتباهی ورنداری و از اینجور چیزها...!&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;پ.ن.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt; امروز رفته بودم آزمایشگاه مرکزی. بچه های مسابقات کارگاهی
آمده بودند برای برنامه نویسی و ... . بچه هایی که از استان برای رشته ی کامپیوتر
انتخاب شده اند هر دوتا قائنی اند. انگار بچه های مدرسه ی ما اصلا همه چیز را رها
کرده اند و&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;چسبیده اند به کنکور. خدا به خیر
بگذراند...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;برچسب ها :&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt; &lt;em&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 112, 192);"&gt;خاطرات عمره ، سرقت وسایل
در مکه ، دزد ، عربی ، جعبه ی عینک ، نمره ی عینک ، کنکور ، نصیحت ، انتخاب واحد ،
ترم اول ، دانشگاه صنعتی شریف ، مهندسی برق ، الکترومغناطیس ، ریاضیات مهندسی ،
آزمایشگاه جابربن حیان بیرجند ، مسابقات کارگاهی و آزمایشگاهی ، ویژوال بیسیک ، &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: rgb(0, 112, 192);" dir="LTR"&gt;VB&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: rgb(0, 112, 192);"&gt;، &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: rgb(0, 112, 192);" dir="LTR"&gt;Visual Basic&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: rgb(0, 112, 192);"&gt;، سیل پاکستان ، قرآن سوزی ، اشاعه ی فحشا! ، دلسوزی&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 16 Sep 2010 16:13:32 GMT</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>http://prop.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شتاب</title>
<link>http://prop.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P style="TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl"&gt;&lt;FONT size=2&gt;ما    طـمع   در   «واصنطعتُ»   كـرده ايــم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;FONT size=2&gt;مــا    گـدايـي     خـيـلـه   از  تـو  كرده ايم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;FONT size=2&gt;«رب  خـلـصـنـا لـنـفـسـك»   خــوانـده ايـم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;FONT size=2&gt;با چني قلب كثيفه ، خيله اشتو كرده ايم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن. &lt;/STRONG&gt;مصراع هاي زوج  ، بيرجندي خوانده شود! اشتو : شتاب ، عجله ؛ چني:چنين؛ خيله : خيلي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن.&lt;/STRONG&gt; خاطرات عمره هنوز تموم نشده؛ منتظرش باشيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;برچسب ها :&lt;FONT color=#0066ff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;شعر ، تلميح ، واصنعتك لنفسي ، موسي(ع) ، لهجه ي بيرجندي ، شعر گويشي ، راز و نياز با خدا ، قرآن سوزي ، آزادي عقيده ، آزادي بيان ، دموكراسي ، مبارزه با تروريسم ، تساهل ، تسامح مذهبي ، سكولاريسم ، &lt;STRONG&gt;مــرگ بـــر آمـــريـــــكـــا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Sep 2010 16:41:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>http://prop.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلداري...</title>
<link>http://prop.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>
&lt;font size="2"&gt;از زمختي هـاي ايــن&lt;span style="color: rgb(0, 153, 51);"&gt; &lt;em&gt;روح تـرك خـورده&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;  مـتـرس&lt;/font&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;مرد زيبايي كه مي بيني ، دلش ابريشم است&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;تـو  دو  شـانـه   داري   و   انـدوه   انـبـوه   مـرا&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 255);"&gt;فرش پانصد شانه ي تبريز&lt;/span&gt; &lt;/em&gt;هم باشد كم است&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;&lt;strong&gt;برچسب : &lt;/strong&gt;&lt;em style="color: rgb(0, 102, 255);"&gt;ندارد&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Sep 2010 16:46:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>http://prop.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره عمره8 (وضوخانه)</title>
<link>http://prop.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>
 &lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;نمی دانم برای
چه ولی خیلی عجله دارم. به سرعت از پله برقی ها می روم پایین و از جلوی مامورین
سعودی رد می شوم. کفشهایم را در می آورم و می گذارم توی یکی از جا کفشی های کنار
مسیر. نو هستند؛ قبل از سفر و خاص همین جا خریده امشان. حالا برگشته ام و دنبالشان
می گردم. ولی ظاهرا آنجا نیستند. به ذهنم می رسد که شاید شماره ی جاکفشی را یادم
رفته است. چند تا دیگر را هم می گردم. نه! مطمئنم. هر بار که می آیم حرم ، کفشهایم
را همین جا می گذارم. واضح است: کفش ها را برده اند. اطراف را می گردم؛ چاره
جویان. جوانکی سعودی آن طرف است و دارد صحبت می کند با یک نفر چاق تر که نشسته است
روی یک صندلی پایه بلند؛ مثلا دربان است. می روم طرف اش و قضیه را برایش توضیح می
دهم. دستانش را به حالت تسلیم بالا می برد که یعنی به او مربوط نمی شود :«کفشا
بردن؟ عندالله ... عندالله...» و انگشتانش را به سمت آسمان نشانه می رود. می گویم
: «عندالله؟! عندالله؟! لعنه الله ... لعنه الله...!»&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif";" dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;همین اطراف را
می گردم. خوشبختانه ، جعبه ی عینکم که چند روز پیش گم کرده ام را پیدا می کنم.
البته کاغذ نسخه اش را برده اند. قبل از سفر هشدار داده&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;بودند که دزدی های اطلاعاتی در عربستان زیاد می
شود. ما هم که جزو نخبگان هستیم. فکر می کنم ردم را از ایران داشته اند که شماره ی
عینکم را بدانند و از بخت بد به مقصودشان رسیده اند!&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif";" dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;از این به بعد
خیلی ها را می بینم که کفش ندارند و پابرهنه دارند می روند به سمت اتوبوس ها یا
تکیه داده اند به یک گوشه ، تا فرستاده شان برایشان از هتل کفش بیاورد&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif";" dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align="center" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif";" dir="LTR"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt; * &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif";" dir="LTR"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;تکیه داده ام
به دیوار وضوخانه و منتظرم نوبتم بشود. یک نفر می آید و در همین حین که رد می شود
به من برخورد می کند . معذرت خواهی می کند و کنار من می ایستد. قدر آهسته و کشدار
می گویم : «لا بأس...» چون اکثرا تنها هستم و حرف نمی زنم ، صدایم گرفته و گفته ام
واضح نیست. به نظر برایش عجیب جلوه می کند؛ همین طور که چانه اش را چروک انداخته و
منجمد کرده ، سرش را تکان می دهد و مزمزه می کند :«لاباس ... لاباس...» می پرسد
:«من ای بلد انت؟ مصر؟» ظاهرا در دائره المعارف لهجه های مختلف عربی&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;در ذهنش، مصری ها اینطور تعارف می کرده اند. می
گویم : «لا اخی... من ایران.» و سعی می کنم قسمت آخر را درست تر ادا کنم. وضویم را
می گیرم و می روم&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif";" dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;برچسب ها:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt; &lt;span style="color: rgb(0, 112, 192);"&gt;خاطرات
عمره ، عمره دانشجویی ، دزدی ، سرقت ، ... ، کفش ، مسجد الحرام ، لهجه ، عامیه ،
فصحی ، دارجه ، وضوخانه ، شماره ی عینک ، اتوبوس ، دارالضیافه ملک فهد ، کوه
ابوقبیس ، ابراج البیت ، بی اخلاقی ، هوای نفس.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: rgb(0, 112, 192);"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 11 Sep 2010 14:57:24 GMT</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>http://prop.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره عمره 7(نماز صف آخر)</title>
<link>http://prop.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>
 &lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;خودم نمی
خواهم از این جا چیزی بخرم. فقط چند نفر چند چیز ساده مثل انگشتر و تسبیح و ...
سفارش داده اند . زیاد به خودم زحمت نمی دهم . می خواهم چیزهایی را برایشان ببرم
که جای دیگری نباشد و زودتر از اینکه برگردم هم به دستشان برسد. &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;عمره ی
دوم را هم انجام داده ایم. &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;جلسه
ی تصحیح اعمال حاج آقا که تمام می شود ،تا اذان مغرب یک ساعتی هست. از همین مغازه
های کف هتل سر می کشم. چند مغازه را که رد می کنم صدای اذان را می شنوم. حال بدی
توی سرم می پیچد. اصلا نمی خواهم باور کنم اذان ، واقعا اذان مکه است. می خواهم
فرض کنم اشتباه شده. نمی خواهم این جوری باشم: &lt;span style="color: rgb(0, 112, 192);"&gt;واذا
رأوا تجارۀ او لهوا انفضوا الیها و ترکوک قائما&lt;/span&gt; (&lt;span style="color: yellow;"&gt;سوره
ی جمعه:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: yellow;" dir="LTR"&gt;]&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: yellow;"&gt;این
مردم&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: yellow;" dir="LTR"&gt;[&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: yellow;"&gt; هنگامی که تجارتی یا سرگرمی بیهوده ای ببینند ، به سمت آن پراکنده
می شوند و تو را &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: yellow;" dir="LTR"&gt;]&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: yellow;"&gt;ای پیامبر ،
تنها و به نماز&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: yellow;" dir="LTR"&gt;[&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: yellow;"&gt; ایستاده رها می کنند&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;)! وسایل را می برم بگذارم اتاق و دوان دوان می آیم جلوی
پله های دم در به انتظار اتوبوس . اتوبوس ها رفته اند و تا بعد از نماز بر نمی
گردند&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif";" dir="LTR"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;چند نفر از
هتل پهلویی هم جامانده اند ، یک نفر که ظاهرا از «حاج آقا» های کاروان است ، به
روحانی کاروان اصرار می کند که همین جا شما بایستید و همه اقتدا کنند و ... !
زبانش را خیلی چرب توی دهنش می پیچاند؛ مثل سرمست! حاج آقا اما مصر است که بروند
حرم. آخر هم متوجه نمی شوم چه کار می کنند. ته دلم وسوسه می شوم همین جا نمازم را
بخوانم . اما راضی نمی شوم. کلا 6 روز اینجا هستم ... . عده ای دیگر را هم می بینم
که دارند می روند به سمت دیگر اتوبان . با عجله دنبالشان می روم که با تاکسی بریم
به مسجد الحرام؛ &lt;span style="color: rgb(0, 112, 192);"&gt;هنوز 10 ریال ته جیبم مانده که خرج
مغازه ها نکرده امش&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: rgb(0, 112, 192);" dir="LTR"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif";" dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;به لبه ی
خیابان که می رسم چشمانم را خوب وا می کنم که کار دست خودم ندهم؛ قبل از سفر
یادمان داده اند که رانندگان عرب بی احتیاطند. تا آن سر خیابان رد می شوم و می رسم
زیر پل. آن ها هنوز دارند می روند . من قدم هایم را تندتر می کنم و به آن ها می
رسم. جلوی هتلی که حاجی های ترکیه را در خود دارد یک اتوبوس ایستاده خودمان را به
آن می رسانیم . در اتوبوس را باز می کند؛ &lt;span style="color: rgb(0, 112, 192);"&gt;می نشینیم و
همه باهم : اللهم صل علی محمد و آل محمد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: rgb(0, 112, 192);" dir="LTR"&gt;
... ! &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;از اتوبوس ها
پیاده می شویم. وقت نماز پارکینگ کاملا پر است. از همان وسط راه پیاده می شوم و
دیگر از همراهانم چیزی یادم نمی ماند؛ دوان دوان می روم سمت ورودی های مسجد. توی
همان صف های آخر که روی سنگ ها تشکیل شده ، خودم را جا می کنم. گرمایی که سنگفرش
های مسجد از طول روز برای خود نگه داشته اند ، از پاهایم می رود بالا و در تمام
تنم پخش می شود؛ به رکعت آخر رسیده ام: &lt;span style="color: rgb(0, 112, 192);"&gt;السلام علیکم
و رحمۀ الله و برکاته...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;پ.ن.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt; باور کنید من سریالا رو
نگا نمی کنم .&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;فقط به صورت رادیویی... فقط
صوتی!&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;پ.ن.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;عید فطر مبارک.
ان شا الله تعطیلات افزوده ، به همه خوش بگذرد.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;برچسب ها :&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: rgb(0, 112, 192);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif"; color: rgb(84, 141, 212);"&gt;خاطرات عمره ، عمره دانشجویی ، اتوبوس ،نماز ، خرید در عربستان
، زائر ، حاجی ، ترکیه ، استانبول پلازا ، فروشنده ی هندی ، صلوات ، سرمست ، سریال
های مناسبتی ، ملکوت ، محمدرضا شریفی نیا ، اخراجی های 3 ، مسعود ده نمکی ، صرافی
، عیدفطر ، رمضان&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 08 Sep 2010 22:45:27 GMT</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>http://prop.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خامنه اي حكم جهاد داده ...</title>
<link>http://prop.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>
 &lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;«&lt;span style="color: rgb(0, 112, 192);"&gt;امروز كشور نيازمند يك جهاد علمى است.&lt;/span&gt; ... آنچه كه
به نظر من جمع‌بندى همه‌ى مسائل است - كه بنده خود را متعهد ميدانم كه آن را، هم
بگويم، هم دنبال كنم، هم با دقت و وسواس و دلواپسى نگاه كنم ببينم به كجا رسيد -
اين است كه كشور نياز دارد به جهاد علمى&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif";" dir="LTR"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;ببينيد، جهاد يك معناى خاصى دارد.
معناى جهاد فقط تلاش نيست. در مفهوم اسلامى، &lt;span style="color: rgb(84, 141, 212);"&gt;جهاد عبارت است از آن تلاشى كه در مقابل
يك دشمن است، &lt;/span&gt;در مقابل يك خصم است. هر تلاشى جهاد نيست. مجاهدت با نفس،
مجاهدت در مقابل شيطان، جهاد در ميدان نظامى، مواجهه‌ى با يك دشمن است؛ مواجهه‌ى
با يك معارض است&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif";" dir="LTR"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;امروز ما در زمينه‌ى علم نياز داريم كه
اينجور تلاشى در كشور بكنيم؛»&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;پ.ن.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt; حالا اونايي كه فرياد مي زدن :&lt;span style="color: rgb(0, 176, 80);"&gt;«واي اگر خامنه اي حكم جهادم دهد ...» &lt;/span&gt;، بدونن كه
خامنه اي حكم جهاد داده ...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;پ.ن.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt; برگرفته از سخنان در ديدار با اساتيد
دانشگاه ها ، 14 شهريور 1389&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" class=" "&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt;برچسب :&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: "Tahoma","sans-serif";"&gt; &lt;em&gt;&lt;span style="color: rgb(84, 141, 212);"&gt;آقاي خامنه اي سلام&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: "Tahoma","sans-serif";" dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 06 Sep 2010 17:51:54 GMT</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>http://prop.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره ی عمره 6 (من ، معمر قذافی ، میرحسین موسوی)</title>
<link>http://prop.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>
&lt;p style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;
 &lt;/p&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;نماز عصر تمام شده و کمی هم گذشته . بسته ی شکلات نذری را که یکی از بچه ها به
من داده برای نیمه ی شعبان از کیسه ی وسایلم بیرون می آورم . به ذهنم می رسد برش
دارم و بین مردم پخش کنم. از همین ردیفی که نشسته ام شروع می کنم . چند نفر هندی
اول صف هستند و بعدش هم چند تا از شیعه های عربستان نشسته اند. به هر کدام یک
«بفرمائید» می گویم . بعضی سرشان را بالا می آورند و می خندند و بعد با یک لبخند
سرشان را بر می گردانند سمت شکلات ها و یکی دو تا برمی دارند.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;آن طرف تر پنج نفر از سعودی ها کنار یک ستون نشسته اند و هر کدامشان یک تکه
نان جو و خرما جلویشان است که بخورند. برای افطارهای مسجد النبی هم از همین ها سر
سفره می گذاشتند. همینطور که بهشان نزدیک می شوم حرف هایی را که یکیشان به کناری
خود می زند می شنوم. &lt;span style="color: rgb(0, 32, 96);"&gt;ظاهرا از اطرافیانش می خواهد چون
من ایرانی و احتمالا شیعه هستم چیزی از من نگیرند. تعارفش که می کنم ، بر نمی دارد
ولی بقیه دعوتم را می پذیرند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;از آن ها می گذرم؛ یک حاجی دارد رد می شود. ظاهرا باید از شرق آسیا باشد. پاکت
را جلوی او می برم و با لبخندی اخوت اسلامی را جلوه گر می سازم! دو تا بر می دارد
و با حالتی بسیار جدی ، از بالای عینکش نگاهم می کند و می پرسد: «&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;Two?&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;»&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="LTR"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;.
درست بلد نیستم جوابش را بدهم دستم را تکان می دهم :«&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt; Two,three,… &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;»
بدون اینکه ذره ای در قیافه اش تغییری بدهد راهش را می گیرد و می رود.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;یک نفر را می بینم که تنها کنار ستون نشسته و کلاهی گذاشته روی سرش مثل کلاه
هایی که بین مردم عمان و الجزایر رایج است. نگاهش را از کعبه می گیرد و می دهد به
من. انگار با لبخندش مرا به سمت خود می خواند. نزدیک می روم . دستش را می برد داخل
پاکت و بیرون آوردنش را قدری طول می دهد. در همین بین از من می پرسد : «انت من
ایران؟» پاسخ مثبت می دهم و کشورش را سوال می کنم : «و انت من ای بلد؟» . متوجه می
شوم از لیبی آمده؛ از کنار سرهنگ معمر قذافی. اسمم را که می پرسد ، ظاهرا خوب جواب
نمی دهم و یا او خوب نمی شنود . چشمانش از تعجب گرد شده و می گوید : &lt;span style="color: rgb(0, 32, 96);"&gt;«میر؟ میر حسینْ موسوی؟!»&lt;/span&gt; . فکر می کنم صحبت مان
اندکی به درازا بیانجامد . زانوهایم را روی زمین می گذارم&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;و تصحیح می کنم : «میر لا ، أمیر!» .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;طرف انگار خیلی سرش توی سیاست است . می پرسد که کدام را می خواهی؛ موسوی یا
نجاد؟ و خودش جلو به جلو جواب می دهد. به علامت روی پیراهنم که به رنگ سبز یک
نوشته ی فارسی نوشته است دست می کشد و می گوید :«اخضر ، اخضر ، میر حسین موسوی!» و
همین طور شادمانه می خندد. کم نمی آورد و خندان دستش را دور مچ دستش می چرخاند و
همینطور می گوید :«اخضر ، اخضر ، ... » می خواهد بگوید دستبند. ولی ظاهرا کلمه ی
عربی اش را از یاد برده. با خنده ها تصورش را تصحیح می کنم و می گویم که «لا،
احمدی نجاد». دستانش را آنجور که وقتی شعار می دهند ، گره می کند. و شروع می کند
به تحلیل سیاسی :« اذن انت محافظ. هناک اصلاحی و هناک محافظ!» . به نام ایران و
برای سربلندی ایران ، می گویم : «لا ، لا . کلنا ید واحده. کلنا اخوان فی ظل
الاسلام» . می گوید : «نعم نجاد، نجاد!» و یک چیزهای دیگر می گوید ظاهرا به معنی
این که او شجاع است و در برابر غرب می ایستد و از این چیز ها و تکمیل می کند : &lt;span style="color: rgb(0, 32, 96);"&gt;«انتم الایرانیون املنا . نحن نحبکم.» یعنی که شما ایرانی
ها امید مایید و ما شما را دوست داریم. از او خداحافظی می کنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پاکت نیمه پر را بر می دارم که بین بقیه تقسیم کنم و آن هم آیین لیبیایی هنوز
مشت هایش را گره کرده مثل وقتی که شعار می دهیم.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پ.ن.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt; این پست تنها جنبه ی خاطره دارد و اصلا سیاسی نیست!&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt;برچسب ها :&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt; &lt;em style="color: rgb(0, 153, 255);"&gt;خاطره ی عمره ، عمره ی دانشجویان ، بنیاد نخبگان ، جشن نیمه ی
شعبان ، لیبی ، معمر قذافی ، محمود احمدی نژاد ،دعوت ، مسجد الحرام ، شعار دادن ،
سلطان قابوس ، ظفار ، &lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;em style="color: rgb(0, 153, 255);"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;OldPilot.ir&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em style="color: rgb(0, 153, 255);"&gt;&lt;span lang="FA"&gt; ، حاجی ،
مالزی ، اندونزی&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: justify;"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 16:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>prop</dc:creator>
<guid>http://prop.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

