<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" version="2.0">
<channel>
<title>رادیوسیتی</title>
<link>http://radiocity.blogfa.com/</link>
<description />
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 19:15:18 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/raadiocity" type="application/rss+xml" /><feedburner:emailServiceId xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">raadiocity</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
<title>زنده باد وبلاگ و بلاگستان فارسی!</title>
<link>http://radiocity.blogfa.com/post-503.aspx</link>
<description>يعنی اگه تنها کارکرد مفيد اين وبلاگ، نجات يافتن دو تا نوزاد سگ - و البته «پرفسور» و «خانوم ب» - از یک مخمصه باشه، بايد بگم از اين که هفت ساله بلاگرم به خودم می‌بالم:&lt;br /&gt;
&lt;p&gt;«...&lt;a href="http://tpipe.persianblog.ir/post/20" target="_blank"&gt;خلاصه این که بعد از ظهر با پروفسور تماس گرفتم تا ببینم چی کار کرده. لحن صداش خوشحال تر از صبح بود. گفت واسه توله هاش یه مادر پیدا کرده. گفتم: یعنی چی؟ گفت: یه خانومی زنگ زده و گفته که یه سگ تریر ماده داره که امروز و فردا قراره زایمان کنه و از همین الان هم سینه هاش شیر داره و حاضره این دو تا توله رو هم بذاره پیش همون مامانه. نکته جالب این بود که خانومه از اصفهان زنگ زده بوده و به خاطر حس ترحم و حیوان دوستیش حاضر شده رفیقش رو از کرج بفرسته تهران تا توله ها رو بگیره و برای اون خانومه ببره اصفهان!!!!شما حساب کن درجه مهربونیه این دو تا خانوم رو!!!!پروفسور گفت که اون خانومه گفته از وبلاگ سرمه این آگهی رو دیده ...&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://sormehh.blogfa.com/post-10.aspx" target="_blank"&gt;سرمه&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; هم حتما خیلی خوشحاله D:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن&lt;br /&gt;هربار که اتفاق این مدلی می‌افته و مهربانی و حس مسئولیت دیگران رو می‌بینم، به شدت تحت تاثیر قرار می‌گیرم و از این که دور و برمون این‌همه انسان مهربان و دلسوز وجود داره، خوشحال و ذوق‌زده می‌شم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://radiocity.blogfa.com/post-317.aspx" target="_blank"&gt;ماجرای بچه گربه و برادر آتش‌نشان&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; رو یادتونه؟&lt;br /&gt;چند وقت پیش، به پیشنهاد اسپینو، می‌خواستیم بریم پیداش کنیم و با یه دسته گل ازش قدردانی کنیم اما متاسفانه من اسم‌اش رو نپرسیده بودم.&lt;/p&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?a=oNu9BzGJG1Q:mkPcYiLwziY:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/raadiocity/~4/oNu9BzGJG1Q" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 19:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiocity&amp;postid=503</comments>
<dc:creator>radiocity</dc:creator>
<guid>http://radiocity.blogfa.com/post-503.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم! </title>
<link>http://radiocity.blogfa.com/post-502.aspx</link>
<description>&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; -webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; "&gt;یه نفر در کامنت‌دونی پست پایین این کامنت رو گذاشته:&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; -webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; "&gt;«&lt;font class="Apple-style-span" color="#990000"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" color="#660033"&gt;دو عدد توله ژرمن 5 روزه نیاز به نگهداری دارند.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;در&lt;/font&gt;&lt;font class="Apple-style-span"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" color="#660033"&gt; صورتی که تمایل به نگهداری آنها دارید و شرایط آن را نیز دارید با ما تماس بگیرید تا آنها را با لوازم نگهداریشان به شما هدیه دهیم.&lt;br /&gt;هر 3 ساعت باید به آنها شیر بدهید و شکمشان را ماساژبدهید.&lt;br /&gt;در صورتی که کسی برای نگهداری پیدا نشود آنها خواهند مرد چون من شاغلم و توان نگهداری از آنها را ندارم.&lt;br /&gt;در ضمن باید در دمای بالای 24 درجه نگهداری شوند&lt;br /&gt;تلفن:  09192121195 &lt;br /&gt;برای تهرانی‌ها&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه من نمی‌تونم توله‌ی ژرمن در آپارتمان‌ام نگه‌داری کنم. اگه خونه‌ی بزرگ دارید و علاقه‌مند به حیوانات هستید به گمون‌ام فرصت خوبیه :)&lt;br /&gt;در صورت امکان، اگه لطف کنید و این کامنت رو در وبلاگ‌تون منتشر کنید ممنون می‌شم، شاید این‌جوری هرچه سریع‌تر بشه این توله‌ها رو نجات داد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?a=JtSdBIXiSbM:zmFw5UeQ0yA:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/raadiocity/~4/JtSdBIXiSbM" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 08:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiocity&amp;postid=502</comments>
<dc:creator>radiocity</dc:creator>
<guid>http://radiocity.blogfa.com/post-502.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرمه</title>
<link>http://radiocity.blogfa.com/post-501.aspx</link>
<description>هر خانومی در برهه‌ای از زندگی تصمیم می‌گیره که یه زن کامل بشه. در مورد من این تصمیم از طرف اسپینو گرفته شد چون من فکر می‌کردم خیلی کامل‌ام و احتیاج به هیچ فعالیت جنبی برای تکامل ندارم. روزی از روزهای گرم شهریور ماه بود، دقیقا در پنجم شهریور، که زندگی ما با نور یه دخملی روشن و پر فروغ شد.&lt;BR&gt;خب فکر می‌کنید من چرا فرصت نمی‌کنم این‌جا رو مرتب به‌روز کنم؟ تمام وقت‌ام صرف تر و خشک کردن این وروجک می‌شه!&lt;BR&gt;برای پیدا کردن یه اسم خوشگل مکش مرگ ما چند روزی وقت گذاشتیم. از اون‌جایی که دختری ما چشم و ابرو مشکیه و خدا می‌دونه به کی رفته، اسمش رو گذاشتیم سرمه خانومی، گرچه به گفته‌ی شاعر:&lt;BR&gt;سرمه بر چشم سیاه تو عبث می‌ریزد ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;(وقتی اول دبیرستان بودم در شهرکی نظامی زندگی می‌کردیم و یه سرویس هر روز ما رو به شهر و دبیرستان محل تحصیل‌مون می‌برد و برمی‌گردوند، یه سربازی به عنوان شاگرد راننده در اون اتوبوس خدمت وظیفه‌اش رو می‌گذروند و چشم و ابروی خوشگلی داشت و دل بیشتر دخترها رو برده بود -دخترهای امروزی توجه داشته باشن در اون زمان جنگ و قحطی مرد و سوژه، ما چقده ندید بدید و محرومیت کشیده و چشیده بودیم- یه بار که دفتر من جا مونده بود یا جاش گذاشته بودم، الله اعلم، با یه مداد این شعر رو روی جلد دفترم نوشته بود و حسابی از چشم من افتاده بود. آدمی که با اون چشم‌های درشت خمار نمی‌تونست ببینه که چشم‌های من سیاه نیست قطعا به کوردلی هم مبتلا بود!، خلاصه این شعر رو از اون جا یادم مونده.) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باری، وقتی رفتیم برای سرمه خانوم‌مون شناسنامه بگیریم تصمیم به این شد که کوچولومون اسم فامیل من رو داشته باشه. چی فکر کردین؟ کشور گل و بلبل ما در بعضی زمینه‌ها یه عالمه پیشرفته‌ست و خودمون توجه نداریم و هی می‌زنیم توی سر مال.&lt;BR&gt;تربیت بچه خیلی سخته، اما شیرینی‌اش به یه دنیا می‌ارزه اگه بدونین چه کیفی داره پی‌پی بچه رو تمیز کنی، برررررررررررررررررررررر (واژه‌ی ذوق مرگی)، مخصوصا این‌که سرمه خانومی ما شاشو هم تشریف دارن و راه به راه جویبار زلال شاشوانه‌شون به زندگی ما طراوت می‌بخشه. خانوم‌های کامل می‌دونن من چی می‌گم.&lt;BR&gt;ما تصمیم گرفتیم مثل هر مادر و پدر روشنفکر متمدن امروزی، برای ثبت خاطرات دخترمون یه وبلاگ بزنیم و شیرین‌کاری‌هاش رو بنویسیم البته چون هنوز دو ماهشه شیرین زبونی‌هاش شروع نشده، اما شیرین کاری‌هاش تمومی نداره این وروجک خوردنی، برررررررررررررررررررر!&lt;BR&gt;این شما و این هم &lt;A href="http://sormehh.blogfa.com/" target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;سرمه دخملی&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;!&lt;BR&gt;  &lt;/P&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?a=2dQaBQvO-is:GAGgWNgZLqA:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/raadiocity/~4/2dQaBQvO-is" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 06:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiocity&amp;postid=501</comments>
<dc:creator>radiocity</dc:creator>
<guid>http://radiocity.blogfa.com/post-501.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سبیل‌های تکنولوژیک زندگی یا بدون سبیل هرگز!</title>
<link>http://radiocity.blogfa.com/post-499.aspx</link>
<description>&lt;A href="http://dc166.4shared.com/img/144437528/c85bb69e/Me2.jpg?sizeM=7"&gt;&lt;IMG style="WIDTH: 203px; HEIGHT: 151px" border=0 hspace=0 alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align=baseline src="http://dc166.4shared.com/img/144437528/c85bb69e/Me2.jpg?sizeM=7" width=400 height=600&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حتما برای شما هم پیش اومده که با خودتون بگید: لعنت به این تکنولوژی! لعنت به هرچی موبایل و تلفن باسیم و بی‌سیم!&lt;BR&gt;خب من هم گاهی برام پیش میاد. &lt;BR&gt;یه شلوار شونصد جیب دارم و خرت و پرت‌هام رو به‌جای کیف توی این جیب‌ها می‌ذارم. یه روزی از روزهای سفر اخیر، تحمل تکنولوژی مخابراتی‌ام طاق شد. موبایل رو گذاشتم روی میز و گفتم نمیارمش. اسپینو گفت بیارش. &lt;BR&gt;- «نه، نمیارم‌اش، سنگینه»&lt;BR&gt;- «پس بده من بذارم تو کیف‌ام» &lt;BR&gt;رفتیم کنار ساحل.&lt;BR&gt;آب دریا عقب رفته بود و یه عالمه صدف‌های مارپیچی و دوکفه‌ای بازشده و بازنشده کنار ساحل بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href="http://dc172.4shared.com/img/144440772/798a9b02/Sadaf.JPG?sizeM=7"&gt;&lt;IMG style="WIDTH: 202px; HEIGHT: 149px" border=0 hspace=0 alt="برای دیدن تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align=baseline src="http://dc172.4shared.com/img/144440772/798a9b02/Sadaf.JPG?sizeM=7" width=800 height=300&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; با ماشین رفتیم جلو و یه جایی پیدا کردیم که یه عالمه از این صدف‌ها اون‌جا بود. یه مشتی صدف زنده و مرده جمع کردیم و من پاچه‌های شلوارم رو زدم بالا و رفتم تو آب. یه ماهی سیاه کوچولو، شاید از نبیرگان و ندیدگان ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی، کنار پام ورجه وورجه می کرد و گاهی هم به انگشت‌هام تُک می‌زد. من با این ماهیه مشغول بازی بودم و اسپینو هم داشت تلفن جواب می‌داد. یه ده دقیقه‌ای به گمون‌ام گذشت که یهو اسپینو داد زد: «رها! آب!». من‌هم با نیشی باز دراومدم که: «آره، باحاله، همه جا آبه». با اشاره‌ی  اسپینو یه نگاهی به دور و بر کردم:  واقعا همه جا آب بود! &lt;BR&gt;نه!!!!!&lt;BR&gt;بله. در همون ده دقیقه غفلت، آب همه جا رو برداشته بود و ما نفهمیده بودیم. سراسیمه به طرف ماشین دویدیم. فقط یه نموره خشکی مونده بود که می‌تونستیم ازش رد بشیم که طبق قوانین مورفی، ماشین درست در همون نقطه به گل نشست. یه موتوریه که استیصال ما رو دیده بود اومد طرف ما. من از ماشین پیاده شدم و اسپینو و اون موتوریه ماشین رو از گل و لای نجات دادن.&lt;BR&gt;حالا مونده بود که راهی برای فرار پیدا کنیم. یه جایی دورتر از اون محل چراغ‌هایی سوسو می‌زدن. اگه اسپینو ماشین رو نگه می‌داشت ممکن بود بازم گیر کنیم به‌خاطر همین بهش گفتم برو اون‌جا ببین راهی هست یا نه و من هم پیاده میام. دیدین روی آینه بغل بعضی ماشین‌ها می‌نویسن اشیا نزدیک‌تر از اونیه که می‌بینین؟ اون چراغ‌ها هم گویا دورتر از چیزی بود که من با چشم تخمین زده بودم چون هرچی می‌رفتم بهش نمی‌رسیدم. &lt;BR&gt;هوا به‌سرعت داشت تاریک می‌شد. به پشت سرم نگاه کردم دیدم همه رفتن و من تنهام اما خیالم راحت بود که چند قدم دیگه به اون محل می‌رسم. با خودم گفتم یه زنگ به اسپینو بزنم و بگم همون‌جا وایسه تا من بهش برسم. دستم رو کردم تو جیبم تا موبایل رو بیرون بیارم که آه از نهادم بلند شد. موبایل رو به اسپینو داده بودم!&lt;BR&gt;من که تا اون جا داشتم لالالا کنان و سوت زنان و خوش دلانه به سمت اسپینو می‌رفتم یهو رعب و وحشتی به دلم افتاد که نگو. دستم رو گذاشتم دور دهنم و با قدرت داد زدم: اسپینوووووووووووووو!&lt;BR&gt;اما صدای من بهش نمی‌رسید. برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم. همون یه نموره ساحل هم رفته بود زیر آب و ما عملا توی یه جزیره‌ای گیر افتاده بودیم که تا چند دقیقه‌ی دیگه اون هم می‌رفت زیر آب. &lt;BR&gt;نمی‌دونم چه‌جوری یهو همه چی به سرعت  برق و باد رفت تو ظلمات. قدم‌هام رو تند کردم و حس کردم یه چیزهای تیزی داره تو پام میره. نگاه کردم دیدم ای دل غافل! دمپایی‌هام پیش ماهی سیاه کوچولو جامونده و پابرهنه هستم. توی همون تاریکی متوجه تکون خوردن یه چیزی نزدیک پاهام شدم. سرم رو بردم نزدیک که با دقت نگاه کنم و باور کردنی نبود! یه عالمه خرچنگ از تو ماسه‌ها بیرون اومده بودن و چنگال هاشون رو تکون می دادن. خدا می‌دونه با چه سرعتی پا به فرار گذاشتم و بی‌نیاز از نور موبایل و چراغ قوه و هر چیز دیگه‌ای چراغ‌های ماشین اسپینو رو  نشونه گرفتم و فریادزنان به سمت‌اش دویدم. اسپینو که تا اون موقع ایستاده بود و من‌هم فکر می‌کردم منتظر منه یهو پاش رو گذاشت رو گاز و دِ برو! نگو اصلا منو ندیده بود که بخواد منتظرم بشه.&lt;BR&gt;حالا قیافه‌ی من حسابی تماشایی بود: پای برهنه،دهن باز، مانتوی قرمز و موهای خیس و عرق کرده و  چسبیده به فرق سر، گیج و آشفته میون گل و لای و خرچنگ و تاریکی. شاعر در وصف حال من فرموده:&lt;BR&gt;شب تاریک و بیم موج و خرچنگ و گل و لای&lt;BR&gt;کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها؟ ‌&lt;BR&gt;زمین زیر پام کاملا نرم شده بود و تا بالای قوزک پام می‌رفتم تو گل و لای. ده‌ها سوراخ در اطرافم بود که از هرکدوم یه شاخک خرچنگ بیرون اومده بود و تکون می‌خورد. اسپینو هم داشت می‌رفت!&lt;BR&gt;من هم معتقدم در حالت طبیعی، انسان از بیشتر توانایی‌هاش استفاده نمی‌کنه، در چنین وضعیت قمر در عقربی بود که استعدادهای نهان من به غلیان دراومد و با سرعت یک کره‌ اسبِ ترسانِ مادر گم‌کرده، میان‌بر زدم و به طرف ماشین دویدم و البته در همون حال با تمام دسی‌بل‌های مغفول و بانو دلکشی ِ حنجره‌ام فریاد می‌زدم: اسپینووووووووووووو و دست‌هام رو بالای سرم تکون می دادم.&lt;BR&gt;در همون لحظه‌ای که احساس می‌کردم دیگه به بخش تراژیک ماجرا دارم نزدیک می‌شم و تارهای صوتی‌ام زخم شدن و خودم هم باید دمرو بیفتم روی ساحل و کله‌ام رو بکنم توی ماسه‌ها و ضجه بزنم، درست مثل فیلم‌های خوش عاقبت ایرانی، اسپینو صدای من رو شنید(قدرت حنجره!) و زد روی ترمز.&lt;BR&gt;خیلی آرتیستی خودم رو پرت کردم توی ماشین و اول از همه گفتم: موبایل من کو؟!! (بر وزن رای من کو؟)&lt;BR&gt;اون شب کذایی، دو نفر موتورسوار جوانمرد غیور، ما رو دیدن و بلد راه شدن و جلو جلو رفتن تا جاهای سفت رو شناسایی کنن و یه مسیر رو هم مجبور شدیم از توی آب رد بشیم و خلاصه که به خیر گذشت، اما درسی که از این ماجرا گرفتم این بود که موبایل برای من مثل سبیل برای گربه‌ست. اگه این شیء به ظاهر ناچیز رو از من بگیرن مثل اینه که یه گربه‌ی بی سبیل رو روی لبه‌ی پشت‌بوم یه ساختمون هزار طبقه رها کنن. از من به شما نصیحت قدر تکنولوژی رو بدونید و هی غر به جون‌اش نزنید، کم‌ترین استفاده‌اش ایجاد شهامت (هرچند کاذب) و بالا بردن درجه‌ی اعتماد به نفسه. &lt;/P&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?a=cFIoFm0zw9A:wwiYKF-SN7w:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/raadiocity/~4/cFIoFm0zw9A" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 20:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiocity&amp;postid=499</comments>
<dc:creator>radiocity</dc:creator>
<guid>http://radiocity.blogfa.com/post-499.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من چه سبزم امروز</title>
<link>http://radiocity.blogfa.com/post-497.aspx</link>
<description>سفر همه چی‌اش خوبه به‌جز سه تا «ز»‌اش: زنگ تلفن و زنگ در و زلزله.&lt;BR&gt;دو روز پیش دم‌دمای صبح تلفن زنگ زده: ززززززیننننننگگگ ...&lt;BR&gt;با سیستم کالر آی‌دی تازه از شر مزاحم تلفنی خلاص شده بودیم ها که سر و کله‌ی ایرانسل و تلفن‌های اعتباری‌اش پیدا و نوستالژی فوت فوت باز زنده شده.&lt;BR&gt;تا اومد چشم‌ام گرم بشه: ززززززررررررر ...&lt;BR&gt;یکی زنگ زده و می‌گه من گدا هستم در رو باز کنید! &lt;BR&gt;بعدش که از این جوک صبح‌گاهی خلاص شدیم «ز» سوم یعنی زلزله چهارستون خونه و بدن‌مون رو لرزوند اما من دیگه حال از جا تکون خوردن رو نداشتم و در خواب و بیداری داشتم فکر می‌کردم اگه زلزله ادامه پیدا کنه چه چیزهایی بالای سرمه و ممکنه آوار شه روی کله‌ام: بادی اسپری، قوطی آب‌نبات فاکس، رول کلینکس، فلفل‌دون و نمک‌دون و ... همون‌طور که واسه خودم می‌شمردم خواب‌ام برد.&lt;BR&gt;صبح به &lt;STRONG&gt;&lt;A href="http://irsc.ut.ac.ir/currentearthq.php?lang=fa" target=_blank&gt;سایت ژئوفیزیک&lt;/A&gt; &lt;/STRONG&gt;سر زدم و دیدم زلزله سه و خورده‌ای ریشتر بوده.&lt;BR&gt;دیشب هم من توی هال نشسته بودم و مشغول گودربازی بودم و اسپینو هم پشت کانتر آشپزخونه به انجام همین رسالت بزرگ مشغول بود که یهو همه‌چی شروع کرد به لرزیدن. از جامون تکون نخوردیم و با لبخند دراومدیم که وا! بازم زلزله! اما لرزش بعدی با تکان‌های نسبتا شدید خونه و لرزش ادوات و وسایل همراه بود و لبخند رو بر لب‌های ما ماسّوند و باعث شد در کسری از ثانیه من به سمت زیر میز شیرجه برم و اسپینو به سمت چهارچوب در (&lt;STRONG&gt;&lt;A href="http://irsc.ut.ac.ir/index.php?lang=fa" target=_blank&gt;۴.۱ ریشتر گزارش شد&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;).&lt;BR&gt;بعدش من شروع کردم به وصیت و این‌که من اگه در غربت مردم چنین کن و چنان کن. اسپینو هم از این زنجموره‌ی سوزناک غربتی، رعب در دل‌اش افتاد که مبادا یک عدد جسد رها در دست‌اش بمونه و گفت بریم دریا؟ من هم با شور و شوق قبول کردم، هرچی باشه زلزله در کنار دریا و جایی که هیچی نیست روی سرت آوار بشه، بیشتر مزه داره.&lt;BR&gt;ساندویچ فلافل برداشتیم و یک قوطی نوشیدنی و در حالی که شب از نیمه گذشته بود به سمت دریا رفتیم. &lt;BR&gt;دریا بود. ماه بود. سیاره‌ی زهره‌ی گنده و درخشان بود. مه بود. قایق بود. پرنده‌های ساکت بود. صدای موج بود. موج کف‌آلود بود. خزه بود. صدف بود. ماهی ژله‌ای بود. خرچنگ بود. آب ولرم و لذت‌بخش بود ... لالایی دریا بود ... ااااه‌ه‌ه‌ه‌ ... ایش‌ش‌ش‌... این دیگه چیه به پام چسبیده ول هم نمی‌کنه لامَسَگ؟&lt;BR&gt;بعد از اون‌همه رمانس و عشقولانه به طبیعت، چسبیدن یه تیکه آشغال به انگشت‌پا، آدم رو همچین ترن‌آف می‌کنه که نگووو.&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما امروز سبز می‌شیم. چند تا کیسه زباله‌ی گنده با خودمون می‌بریم ساحل که کمی به دریا جان کمک کنیم تا از شر این زباله‌های انسان‌ساز و انسان‌سوز خلاص بشه.&lt;/P&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?a=IlPdc49cjwA:s_xL4FftBu8:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/raadiocity/~4/IlPdc49cjwA" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 10:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiocity&amp;postid=497</comments>
<dc:creator>radiocity</dc:creator>
<guid>http://radiocity.blogfa.com/post-497.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جوانه</title>
<link>http://radiocity.blogfa.com/post-495.aspx</link>
<description>۱.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc162.4shared.com/img/135722739/855bcaa6/Raha.JPG?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 200px; height: 151px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc162.4shared.com/img/135722739/855bcaa6/Raha.JPG?sizeM=7" width="200" height="151" /&gt;&lt;/a&gt; 
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۲.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc150.4shared.com/img/135723243/94b810f1/Javaneh.JPG?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 199px; height: 152px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc150.4shared.com/img/135723243/94b810f1/Javaneh.JPG?sizeM=7" width="199" height="152" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?a=daHeDQo_-a8:1L7ZhglOw3A:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/raadiocity/~4/daHeDQo_-a8" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 10:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiocity&amp;postid=495</comments>
<dc:creator>radiocity</dc:creator>
<guid>http://radiocity.blogfa.com/post-495.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دره‌ی ستاره افتاده</title>
<link>http://radiocity.blogfa.com/post-494.aspx</link>
<description>یکی از خوبی‌های جزیره‌ی قشم علایم راهنماییه که جا‌به‌جا و در کنار جاده‌ها و خیابون‌ها هست.&lt;br /&gt;با توجه به این نشانه‌ها، هیچ راهی رو گم نمی‌کنید و هیچ جای دیدنی رو از دست نمی‌دید. تابلوهای لاتین هم به تلفظ درست نام‌ها کمک می‌کنه. 
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://dc99.4shared.com/img/129315225/d9d11fb2/DSC01063-1.JPG?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 116px; height: 153px; " border="0" hspace="0" alt="برای دیدن تصویر بزرگ‌نر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc99.4shared.com/img/129315225/d9d11fb2/DSC01063-1.JPG?sizeM=7" width="116" height="153" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با ماشین به طرف ساحل می‌رفتیم که تابلویی رو دیدیم که روش نوشته بود «دره‌ی ستاره افتاده». &lt;br /&gt;سرعت‌مون زیاد بود و سریع ازش گذشتیم اما این عنوان اون‌قدر جذاب بود که سر و ته کنیم و برگردیم ببینیم جریان دره‌ی ستاره افتاده چیه.&lt;br /&gt;چشم‌اندازه دره یک سری تپه‌ها (یا کوه‌های) عجیب و غریبه. قبل از هرچیز بگم که عکس‌ها رو کم حجم کردم تا اگه با دایل‌آپ به اینترنت وصل می‌شین تصاویر رو راحت و بدون دردسر ببینین، واسه همین کیفیت‌شون کمه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://dc144.4shared.com/img/129316847/7ea7f320/DSC01081-1.JPG?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 193px; height: 141px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc144.4shared.com/img/129316847/7ea7f320/DSC01081-1.JPG?sizeM=7" width="193" height="141" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه جاده‌ی خاکی که بر خلاف سایر جاده‌ها که معمولا به انسان ختم می‌شن، آدم رو به تنهایی و خلوت می کشونه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://dc144.4shared.com/img/129318598/b3b1749c/DSC01080-1.JPG?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 193px; height: 144px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc144.4shared.com/img/129318598/b3b1749c/DSC01080-1.JPG?sizeM=7" width="193" height="144" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زمین‌شناس‌ها می‌گن این صخره‌ها از فرسایش خاک و ماسه و سنگ به‌وجود اومده و مربوط به دوره‌ی سنوزوئیک و دو میلیون سال پیش می‌شه اما افراد بومی معتقدن که یه ستاره به زمین برخورد کرده و خاکِ بلند شده، به همون شکل، خشک شده و این کوه‌ها رو به‌وجود آورده. (&lt;a href="http://www.qeshmonline.com/pedia/25/%D8%AF%D8%B1%D9%87_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D9%87%D8%A7" target="_blank"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;تجربه نشون می‌ده که معمولا اعتقادات مردم بی‌حکمت نیست و من هم روایت دوم رو می‌پسندم D:&lt;br /&gt;محیط دره به قدری ساکت و آرومه که آدم فکر می‌کنه توی خواب داره این منظره‌ها رو می‌بینه. &lt;br /&gt;ما چون مقصد اول‌مون ساحل دریا بود من از اون دم‌پایی‌های ساحل که کف‌اش سوراخ‌ سوراخه و آب توش جمع نمی‌شه پوشیده بودم، توی این دره‌ها پر از سنگ‌های تیز و خار و صدف‌های شکسته‌ای بود که از توی سوراخ‌های دم‌پایی سرک می‌کشیدن و پام رو اذیت می‌کردن اما من به شوق دیدن قطعه‌ای هرچند ناقابل از یک شهاب‌سنگ احتمالی، توجهی به سرزنش‌های خار مغیلان نداشتم و با پررویی به هر سوراخی سرک می‌کشیدم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc110.4shared.com/img/129322829/7879426/DSC01096.JPG?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 190px; height: 148px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc110.4shared.com/img/129322829/7879426/DSC01096.JPG?sizeM=7" width="190" height="148" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی یکی از این سوراخ‌ها همون منظره‌ی مشمئز کننده و عذاب‌آور و البته رایج رو دیدم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc110.4shared.com/img/129323637/4b06c20f/DSC01087.JPG?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 192px; height: 142px; " border="0" hspace="0" alt="این‌بار برای تصویر بزرگ‌تر کلیک نکنید!" align="baseline" src="http://dc110.4shared.com/img/129323637/4b06c20f/DSC01087.JPG?sizeM=7" width="192" height="142" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسپینو یه نایلکس پیدا کرد و هرجا آت و آشغال دیدیم چپوندیم توش اما متاسفانه آشغال‌ها بیشتر از اونی بود که به تنهایی بتونیم جمع کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سکوت این دره به قدری عالیه که برای خلاصی از آلودگی‌های مختلف صوتی و استراحت دادن به گوش و مغز(!) خیلی جای مناسبیه.&lt;br /&gt;بومی ها معتقدن که دره‌ی ستاره افتاده، شب‌ها محل رفت و آمد اجنه و ارواحه. سکوت و خلوت دره با اون کوه‌های عجیب و غریب، فضا رو اون‌قدر رعب‌آور می‌کنه که اجازه‌ی همچین خیالات و تفکراتی رو بده. ما تصمیم داشتیم یک شب به اون‌جا بریم و از نزدیک با اجنه و ارواح ملاقاتی داشته باشیم اما سرمون به غواصی و اینا گرم شد و موند برای یک بار دیگه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc110.4shared.com/img/129328939/70e32f34/DSC01085.JPG?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 193px; height: 141px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc110.4shared.com/img/129328939/70e32f34/DSC01085.JPG?sizeM=7" width="193" height="141" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;a href="http://dc110.4shared.com/img/129329950/e7d95773/DSC01100.JPG?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 188px; height: 138px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc110.4shared.com/img/129329950/e7d95773/DSC01100.JPG?sizeM=7" width="188" height="138" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; با این‌که هوا خیلی گرم بود اما توی دره هر از گاهی نسیم خنکی می‌اومد (خنک به مقیاس قشم البته!). این کوه‌ها خیلی سست و شکننده هستند. به هر سنگی که دست بزنید خرد می‌شه. لابلای سنگ‌ها پره از صدف و بقایای جانوران دریایی. تنها جونورای زنده‌ای که دیدیم یه مدل مورچه اسبی غول‌آسا بود و یک نوع زنبور که به مفهوم واقعی کلمه طلایی رنگ بود، درشت و درخشان! خوشبختانه قسمت نشد بفهم‌ام نیش می‌زنن یا نه. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;br /&gt;بعد از کلی گشت و گذار و گرما خوردن و عرق ریختن:&lt;br /&gt;یه تنهایی، یه خلوت&lt;br /&gt;نه سایه‌بون(!)، یه نیمکت&lt;br /&gt;می‌خوام تنهای تنها، &lt;br /&gt;باشم دور از جماعت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://dc110.4shared.com/img/129333695/62876219/DSC01098-2.JPG?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 196px; height: 143px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc110.4shared.com/img/129333695/62876219/DSC01098-2.JPG?sizeM=7" width="196" height="143" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; «دره‌ی ستاره افتاده» از اون جاهائیه که باید در اون‌جا باشید تا انرژی عجیب و غریب محیط رو حس کنید. متاسفانه با نوشته و عکس نمی‌شه فضای حسی محیط رو منتقل کرد، دست‌کم این‌که من بلد نیستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?a=alsFewCcGI0:H7_1C9UtJLU:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/raadiocity/~4/alsFewCcGI0" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 09:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiocity&amp;postid=494</comments>
<dc:creator>radiocity</dc:creator>
<guid>http://radiocity.blogfa.com/post-494.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جزیره‌ی بهشتی «هنگام»</title>
<link>http://radiocity.blogfa.com/post-493.aspx</link>
<description>ذوق‌زده هستم. نمی‌دونم از کجای قشم و چه‌جوری بنویسم. می‌ترسم منظم و پشت سر هم بنویسم و مثل سفرنامه‌ی بم و کرمان و یزد نیمه‌تموم بمونه. پس بذارین اول از جزیره‌ی هنگام و غواصی بنویسم.&lt;br /&gt;یاسر، مرد جوانی که مربی غواصی و مدیر یک کلوپ تفریحات دریایی بود، حوالی ساعت ۶ به ما زنگ زد که هوا خوبه و بیایید برای غواصی. از هتل تا کلوپ تقریبا پونزده دقیقه راه بود. بشمار سه خودمون رو رسوندیم و من هم آن‌چنان عجله‌ای داشتم که انگار یک غواص ماهر دورمانده از آب هستم! لباس غواصی پوشیدم، همراه با یک کاور که برای در خطر نیفتادن اسلام از روی لباس تنم کردم و بهتون اطمینان می‌دم که لباس غواصی از تمام پوشش‌های اسلامی موجود در کشور، اسلامی‌تر و محفوظ‌تره و دروغ چرا؟ در این زمینه فقط چادر عربی و روبنده و لباس زورو باهاش رقابت می‌کنه. &lt;br /&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://dc150.4shared.com/img/128704821/6b11590a/_2__IMG_0002.jpg?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 163px; height: 120px; " border="0" hspace="0" alt="برای نصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc150.4shared.com/img/128704821/6b11590a/_2__IMG_0002.jpg?sizeM=7" width="163" height="120" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font color="#333333"&gt;جزیره‌ی «قشم»&lt;br /&gt;اسپینو و من و اولین تلاش‌ام برای غوص!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باری، کسانی که جریان ترس دیرین من رو از آب می‌دونن، شدت علاقه‌ی من رو به غواصی هم می‌تونن کاملا درک کنن. یاسر به من اطمینان داد که افراد ناآشنا با فن شنا بهتر می‌تونن غواصی رو یاد بگیرن و من هم با اعتماد به نفس یک نهنگ پا به دریا گذاشتم و خوش خوشک و خرامان جلو رفتم، البته کپسول هوا و کمربند سربی‌ام اون‌قدر سنگین بود که یه نفر از پشت می‌اومد و کپسول رو بالا می‌گرفت که بتونم راه برم. آب که به کمرم رسید وزن کپسول کم شد. یاسر داشت طرز تنفس و علایم زیر آب رو یاد می‌داد. دریا ناآرام بود و موج‌ها من‌رو، علیرغم وزن سنگینی که پیدا کرده بودم، بلند می‌کردن و من هم دست اسپینو رو محکم گرفته بودم. آب که به گردن‌ام رسید تمام اعتماد به نفس‌ام از بین رفت و به اسپینو گفتم می‌خوام برگردم. هوا هم داشت تاریک می‌شد. اسپینو من رو به ساحل برگردوند. ناامیدانه فهمیدم که من، همون‌طور که شناگر نشدم، غواص هم نخواهم شد و کل ماجرای داستان زیر آب، در حد تماشای فیلم‌های مستند برام می‌مونه.&lt;br /&gt;صبح روز بعد یاسر زنگ زد که بیایید بریم «هنگام». به اسپینو گفتم میام اما زیر آب نمیام. یاسر گفت «لباس غواصی بپوش و بیا، شاید پشیمون بشی، من وسایلت رو آماده کردم». می‌دونستم که دیگه زیر آب نمی‌رم، اما با اصرار و پافشاری اسپینو لباس پوشیدم. به جنوب جزیره‌ی قشم رفتیم و از اون‌جا سوار یک قایق شدیم و به طرف «هنگام» راه افتادیم. جالبه که با لباس غواصی، علیرغم رنگ سیاه و تیره‌اش، کم‌تر گرم‌ام می‌شد.&lt;br /&gt;هنوز به ساحل نرسیده‌بودیم که کف مرجانی دریا نمایان شد. آب به‌قدری زلال و صاف و شفاف بود که حرکت ماهی‌ها و لاک‌پشت‌ها رو به راحتی می‌شد دید. به ساحل رسیدیم. &lt;br /&gt;همیشه وقتی عکس سواحل گرم‌سیری کشورهای مختلف دنیا رو می‌دیدم فکر می‌کردم چرا ساحل دریای اون‌ها با سواحل ما این قدر متفاوته. سواحل دریای خزر به نظرم کثیف‌ترین مناطق ساحلی بود (و هست) و سواحل بوشهر و گناوه و دیلم و بندرعباس هم مزید بر علت شد که فکر کنم در کشور ما همه‌ی سواحل همینه. اما منظره‌ای که جلوی چشم‌هام بود، واقعا شگفت‌آور و باورنکردنی بود؛ ساحل تمیز و نقره‌ای، آب زلال و شفاف، دریای آبی آبی آبی که کف آب رو با ماهی‌های زیبایی که نمونه‌اش رو فقط در آکواریوم‌ها دیده‌بودم، با سخاوت جلوی چشم‌های ما گذاشته بود.&lt;br /&gt;اسپینو کپسول هوا رو برام بست، فین‌ها رو به پامون کردیم و رفتیم تو آب. اسپینو به یاسر و سینا گفت با من کاری نداشته باشن و خودش می‌خواد بهم آموزش بده. یاسر و سینا هم که تا دیروز با اسپینو سر آموزش دادن من رقابت داشتن و می‌خواستن افتخار آموزش غواصی به یک آدم سوپر ترسو رو نصیب خودشون کنن، بعد از اطمینان از جدانشدنی بودن دست من از دست اسپینو، قبول کردن که اسپینو به من آموزش بده.&lt;br /&gt;من جزئیات کار رو نمی‌نویسم، فقط همین‌رو می‌گم که شانس دیدن یکی از شگفت‌انگیزترین، هیجان‌انگیزترین و زیباترین منظره‌های دنیا رو تا آخر عمرم مدیون اسپینو و صبر و تحمل و مهربونی ناب‌ و بی‌همتاش هستم. &lt;br /&gt;نوشتن و صحبت کردن از منظره‌ی زیر آب کار من نیست، نمی‌تونم حس حرکت ماهی‌های رنگارنگ از بغل گوش‌ام و نوازش موجودات شگفت‌انگیز زیر آب رو با واژه‌ها بیان کنم، فقط آرزو می‌کنم تک‌تک ایرانی‌هایی که به قشم میان، به جای خفه کردن خودشون در بازارهایی که به‌وسیله‌ی چینی‌ها قرق شده (و توی قشم به اجناس‌شون هم اکتفا نکرده و فروشنده‌هاشون رو هم با اجناس‌شون روانه‌ی بازارها کرده‌اند) از مناظر بکر و طبیعی جزیره استفاده کنن. &lt;br /&gt;با حسی عجیب و غریب، سوار قایق شدیم و برگشتیم. دم غروب دوباره به ساحل کلوپ رفتیم و سوار جت‌اسکی شدیم. البته اون‌جا دریا آرام نبود و موج‌های وحشتناکی به طرف‌مون می اومد که واقعا رعب‌آور بود. من بعد از چند دور پیاده شدم و کنار ساحل به تماشای زورآزمایی اسپینو با موج‌های دریا نشستم و بعد هم ماه به وسط آسمون اومد و در ساحل آرام و مهتابی به تماشای خرچنگ‌هایی نشستم که از روی سنگ‌ها تند تند حرکت می‌کردن. سگ‌های شی‌ینلوی یاسر هم ساکت و آروم نشسته بودن که ناگهان سر و کله‌ی یک روباه پیدا شد که در حالی‌که یه وری به من نگاه می‌کرد، با خونسردی و آرامی از جلوی من رد شد. چشم‌هام رو چند بار به هم زدم تا ببینم خوابم یا بیدار. یاسر با خنده گفت این روباهه اندازه‌ی زنجیر سگ‌ها رو می‌دونه و هر شب میاد و با بدجنسی از منتهی‌الیه زنجیر کنار سگ‌ها رد می‌شه، سگ‌ها هم که دشمن خونی‌اش هستن، چون می‌دونن دست‌شون بهش نمی‌رسه سکوت می‌کنن و خودشون رو به ندیدن می‌زنن، لابد زیر لب می‌گن انشالله که گربه بوده :))) &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://dc149.4shared.com/img/128691918/c9b099bc/IMG_0006.jpg?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 163px; height: 124px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc149.4shared.com/img/128691918/c9b099bc/IMG_0006.jpg?sizeM=7" width="163" height="124" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جزیره‌ی «قشم»&lt;br /&gt;هزیمت مفتضحانه‌ی من در معیت اسپینو به سمت ساحل&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://dc149.4shared.com/img/128692199/6ac8dd74/IMG_0043.jpg?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 166px; height: 121px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc149.4shared.com/img/128692199/6ac8dd74/IMG_0043.jpg?sizeM=7" width="166" height="121" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جزیره‌ی «هنگام» &lt;br /&gt;دست پیروزمند من و دست اسپینو که در زیر فشار دست من بیچاره شده، اما خوبی زیر آب اینه که صدا از کسی درنمیاد D:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://dc148.4shared.com/img/128692439/96ecf715/IMG_0046.jpg?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 163px; height: 120px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc148.4shared.com/img/128692439/96ecf715/IMG_0046.jpg?sizeM=7" width="163" height="120" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه که فکر کنید من از خوف جان دست اسپینو رو چسبیدم ها! خوف‌ام از پری‌ها و عروس‌های دریاییه D:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;a href="http://dc148.4shared.com/img/128692880/5de6f1e/IMG_0041.jpg?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 163px; height: 125px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc148.4shared.com/img/128692880/5de6f1e/IMG_0041.jpg?sizeM=7" width="163" height="125" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آدم دلش می‌خواست دهن‌اش رو باز کنه و هولوپی این ماهی‌ها رو قورت بده D:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://dc148.4shared.com/img/128693258/b807bd2/IMG_0049.jpg?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 164px; height: 122px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc148.4shared.com/img/128693258/b807bd2/IMG_0049.jpg?sizeM=7" width="164" height="122" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این صدف در جیب جلیقه‌ی اسپینو جا موند و توسط یکی از اراذل و اوباش کف رفت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://dc148.4shared.com/img/128693595/dccb5ee6/IMG_0037.jpg?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 164px; height: 122px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc148.4shared.com/img/128693595/dccb5ee6/IMG_0037.jpg?sizeM=7" width="164" height="122" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این‌هم جناب ماهی مرکب در حال مزمزه کردن دسر بعد از ناهار&lt;/p&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?a=H1nWfdckzdk:rMpe05k2I3w:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/raadiocity/~4/H1nWfdckzdk" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 15:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiocity&amp;postid=493</comments>
<dc:creator>radiocity</dc:creator>
<guid>http://radiocity.blogfa.com/post-493.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در جستجوی «گچین»</title>
<link>http://radiocity.blogfa.com/post-492.aspx</link>
<description>بندر عباس از نظر دمای هوا، شهر گرمی نیست، دست‌بالا ۳۷ درجه. اما وقتی این ۳۷ درجه رو با بخار حمام سونا جمع کنید می‌تونید به تصور نسبتا درستی از آب و هوای بندرعباس نزدیک بشید.&lt;br /&gt;من گرمای نزدیک به ۵۰ درجه‌ی آبادان رو هم تونسته‌ام تحمل کنم اما تحمل هوای گرم و خیس یه چیز دیگه‌ست.&lt;br /&gt;دیروز با اسپینو رفتیم بازار ماهی‌فروش‌ها، به قصد خرید ماهی حلوا. تخم حلوا رو ملخ خورده بود و ما هم سه تا ماهی سرخو خریدیم و سرخ کردیم و خوردیم. &lt;br /&gt;دیشب هم تصمیم گرفتیم بریم «&lt;strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%DA%86%DB%8C%D9%86" target="_blank"&gt;گچین&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;» و بازارهای قاچاق‌فروشی‌اش رو ببینیم. &lt;br /&gt;خروجی بندرعباس، یه مشت بزرگ‌راه درست کردن و انداختن تو بیابون خدا! یه جا مثل خیابون‌های انگلیس می‌شد: ما سمت چپ و ماشین‌های روبرو سمت راست! یه جا هرکی هرکی می‌شد، یعنی توی جاده‌ی یک‌طرفه از روبرو موتور و ماشین می‌اومد. از یه منطقه‌ای همه جا تابلوی «به گچین خوش آمدید» می‌دیدیم اما هیچ‌کدوم گچین واقعی نبودن یعنی گچین سفلا و &lt;strong&gt;&lt;a href="http://2caan.com/list/16417" target="_blank"&gt;گچین علیا&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; و اینا بودن. برای همین هم ما گیج شدیم و توی یه جاده‌ی برهوت تاریکی افتادیم عینهو فیلم‌های وحشتناک. &lt;br /&gt;جاده هیچ علامت ترافیکی نداشت سهله، یه چراغ هم دیده نمی‌شد. همه‌جا مثل قیر تاریک بود و توی هوا، خاک و مه و باد قاطی پاطی بود.  برای کامل شدن تصویر، یه اتوبوس خالی درب و داغون رو هم اضافه کنید که جلوی ما با سرعت چی داشت می‌گازید و پرده‌های آبی پر رنگ‌اش از پنجره‌ها زده بود بیرون. ما از اتوبوس سبقت گرفتیم و بعد از طی یک مسافت طولانی و وقتی متوجه شدیم این ره که می‌رویم یحتمل به ترکستان است، تصمیم گرفتیم دور بزنیم و برگردیم. اتوبوسه غیب شده بود!&lt;br /&gt;از اون‌جایی که جوینده یابنده است، بالاخره گچین رو پیدا کردیم و چرخی در بازارش زدیم. همون اول کاری یه مرد سیاه چرده‌ی نازک و بلند بالا جلوی ما رو گرفت و اصرار که ازش دو دست ورق بخریم و قسم که این ورق‌ها قیمتش پنجاه تومنه و من می‌دم پنج تومن. ما هم که نخریدیم، درسته که مسافریم و روزه‌ندار، اما دلیل نمی‌شه که در ماه مبارک و در دل مسافرت بشینیم و ورق بازی کنیم که!&lt;br /&gt;ورود به گچین یک ماجرا بود، خروج ازش یک ماجرای دیگه.&lt;br /&gt;از اون‌جایی که جاده‌ها برعکس بود (همون انگلیس و اینا)، ما در عین مشاهده با چهار تا چشم‌مون، این مساله رو باور نکردیم و گفتیم حتما یه جا دوربرگردونی چیزی گذاشتن. به دنبال دوربرگردون رفتن همان و سر از یه شهر دیگه درآوردن همان. گاز ماشین تموم شد، بنزین کمی داشتیم و پمپ بنزینی هم وجود نداشت ومجبور شدیم کولر رو خاموش کنیم. کیلو کیلو عرق ریختیم و با لباس‌هایی خیس و موهایی چسبناک به هر مکافاتی بود خودمون رو به بندرعباس رسوندیم و بنزین زدیم و سریع کولر رو روشن کردیم. تصورش رو بکنید از اون گرمای له‌له زنون یهویی باد یخ به آدم بخوره چه حس فلج کننده‌ای به آدم دست می‌ده.&lt;br /&gt;حالا قراره بریم قشم برای غواصی و من نمی‌دونم آیا تحمل این هوای وحشتناک رو تا قشم خواهم داشت یا نه. ناگفته نماند که من هم‌چنان شنا بلد نیستم و از آب هم می‌ترسم اما از وسوسه‌ی غواصی و دیدن جک و جونورهای زیر آب، خلاصی ندارم. این‌جا یه سری کلاس غواصی هم هست، باید با یکی از اساتید صحبت کنم ببینم به یه آدم ترسوی آب‌فوبیا می‌تونه غواصی فشرده درس بده یا نه.&lt;br /&gt;اینم چند تا عکس از بازار ماهی‌فروش‌های بندر عباس.&lt;br /&gt;  
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://dc110.4shared.com/img/127045013/650bba9/DSC00037.JPG?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 204px; height: 151px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌نر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc110.4shared.com/img/127045013/650bba9/DSC00037.JPG?sizeM=7" width="204" height="151" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازار ماهی‌فروشان. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc161.4shared.com/img/127058851/4d2bbf54/DSC01043.JPG?sizeM=3"&gt;&lt;img style="width: 149px; height: 203px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc161.4shared.com/img/127058851/4d2bbf54/DSC01043.JPG?sizeM=3" width="149" height="203" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها دستگاه خنک کننده‌ی(!) این بازار، دو تا پنکه‌ی بزرگه که در دو طرف سوله قرار گرفته و باد گرم و بخارات رو جابجا می‌کنه. من موندم چه‌جوری این ماهی‌ها همین‌جا بخارپز نمی‌شن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://dc110.4shared.com/img/127043655/aab9f8f6/DSC00034.JPG?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 207px; height: 152px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc110.4shared.com/img/127043655/aab9f8f6/DSC00034.JPG?sizeM=7" width="207" height="152" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; آقای دومی از سمت چپ، ماهی‌های ما رو پاک می‌کنه و ازمون قول می‌گیره که اگه میگو خریدیم بدیم به خودش که برامون تمیز کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc110.4shared.com/img/127044883/613d363d/DSC00036.JPG?sizeM=7"&gt;&lt;img style="width: 205px; height: 151px; " border="0" hspace="0" alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align="baseline" src="http://dc110.4shared.com/img/127044883/613d363d/DSC00036.JPG?sizeM=7" width="205" height="151" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; خانم میگو فروش.&lt;br /&gt;خانوم‌ها برای کار کردن منتظر وزارت و صدارت شهین خانوم و مهین خانوم نمی‌شن که! آستین بالا می‌زنن و خودشون دست‌به کار می‌شن و دل به یار.&lt;/p&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?a=q5uuRGH8FFM:6NL4tzZVDHs:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/raadiocity/~4/q5uuRGH8FFM" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 10:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiocity&amp;postid=492</comments>
<dc:creator>radiocity</dc:creator>
<guid>http://radiocity.blogfa.com/post-492.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ستاره! ما سلام‌مان بهانه است</title>
<link>http://radiocity.blogfa.com/post-491.aspx</link>
<description>امشب اوج &lt;STRONG&gt;&lt;A href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B4_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%88%D8%B4%DB%8C" target=_blank&gt;بارش شهابی برساوشه&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;.&lt;BR&gt;می‌دونستم که آلودگی نوری تهران اجازه نمی‌ده این بارش رو ببینم اما دوربین برداشتم و رفتم بالای پشت‌بوم. یه کارتون پر از یونولیت پیدا کردم و روش نشستم و تکیه به دیوار دادم و با دوربین خیره شدم به آسمون. دریغ از یک دونه شهاب! اما در عوض ماه رو، با زیبایی فوق‌العاده‌اش، تا جون داشت نگاه کردم.&lt;BR&gt;اگه در شهرستان‌ها و روستاهای کویری زندگی می‌کنید خوش به حال‌تون! شب‌ها که به آسمون نگاه می‌کنید جای من رو هم خالی کنید لطفن. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;Andromeda Constellation&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href="http://endtimepilgrim.org/androm.jpg"&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style="WIDTH: 177px; HEIGHT: 236px" border=0 hspace=0 alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align=baseline src="http://endtimepilgrim.org/androm.jpg" width=399 height=281&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بارش شهابی برساوش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href="http://antwrp.gsfc.nasa.gov/apod/image/0808/P305-9591_P306-1976_FF800r.jpg"&gt;&lt;IMG style="WIDTH: 239px; HEIGHT: 192px" border=0 hspace=0 alt="برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید" align=baseline src="http://antwrp.gsfc.nasa.gov/apod/image/0808/P305-9591_P306-1976_FF800r.jpg" width=800 height=262&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?a=6Hr-dtW2uno:XFEKpa3pbik:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/raadiocity?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/raadiocity/~4/6Hr-dtW2uno" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 21:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiocity&amp;postid=491</comments>
<dc:creator>radiocity</dc:creator>
<guid>http://radiocity.blogfa.com/post-491.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
