<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0"><channel><title>دنیای رنگارنگ</title><link>http://rang-va-rang.blogspot.com/</link><description></description><language>en</language><managingEditor>noreply@blogger.com (Ng.A.)</managingEditor><lastBuildDate>Sat, 14 Nov 2009 07:53:08 PST</lastBuildDate><generator>Blogger http://www.blogger.com</generator><openSearch:totalResults xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">5000</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">25</openSearch:itemsPerPage><itunes:owner><itunes:email>noreply@blogger.com</itunes:email></itunes:owner><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle></itunes:subtitle><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/rangvarang" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/e6j_jxTKnG4/blog-post_10.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Tue, 10 Nov 2009 03:50:27 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-8905680381550228922</guid><description>هر بار تصمیم می گیرم یه چیزی بنویسم اینجا که یعنی تا مدتی نمی نویسم یه اتفاقی می افته که زودی می خوام بنویسم. این بار امیدوارم یه خبر خوب بهم برسه که بخوام بیام از خوشحالیم بهتون بگم. هزار تا میل می خوام بزنم. به صبا، به پرگل، به ساناز که نوشتی شروع کردی به یادگیری داستان نویسی. چیزی هم نوشتی؟ :) برام بفرست وقتی نوشتی لطفا... خیلی خوشحال می شم :) حالم همش بده. یعنی اینقدر باید انرژی بذارم که وقتی نوک مداد بیداره خوب باشم که دیگه هیچی نمی مونه برای خودم. امروز یک کم گرم بود و صداش هم گرفته. حرف که نمیزنه، همون ونصثذرشمنسعذغرشعپسذغر که می گه دیدم صداش گرفته. نرفت مهدکودک. من از چهارشنبه باز مهمون دارم تا یکشنبه دیگه. دلم مرخصی می خواد. مدام منتظرم بهتر بشه و هیچی بهتر نمی شه. عذاب وجدان دارم که من زندگی معمولی دارم و خیلی از آدمها حتی دیگه نیستن که بخوان ناراحت باشن یا خوشحال. وقتی این چیزها رو هم می خوام بنویسم که مثلا سبک بشم باز بیشتر عذاب وجدان می گیرم که حال بقیه رو هم الان بد می کنم. افتادم تو یه گرداب و هی می چرخم و می چرخم و فرو می رم. چه مثال ننری. اصلا چه دلیلی داشت مثال بزنم؟ یکی از دوستانم تو ایران مشکل داره با بارداری. رسیده به امتحان روش اینکه تو آزمایشگاه نطفه رو درست می کنن و درون رحم می ذارن. نمی دونم اسم روشش چیه. دلم میخواد بدونم چطوره، دلم می خواد یه حرف های آرامبخش خوبی بهش بزنم ولی هیچی نمیتونم بگم. لال شدم. فقط میل می زنم که فلانی، چطوری؟ خودش از حال خودش می گه. ببخشید نیوشا از میل. منظورم فضولی نبود. فکر کردم میخوای یه چیزی در مورد خودم بگی. نفهمیدم در مورد خودته. ببخشید. دلم می خواد دراز بکشم و قبلش هم در کله ام رو باز کنم و مغزم رو دربیارم بذارم تو یه ظرف یخ کنار دستم و بخوام. بخوابم تا وقتی همه چیز خوب بشه و بعد یکی بیاد مغزم رو دربیاره از یخ ها، بذاره یخش آب بشه و دوباره مغز رو بذاره سر جاش. این روزها حتی نمی شه عاشق شد. چه انتظاری! حتی نمی شه گریه کرد. تا کی قراره همینطوری بمونه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-8905680381550228922?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=e6j_jxTKnG4:mjIJ03DEtMA:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/11/blog-post_10.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/RbIHYmgoHI0/blog-post_05.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Thu, 05 Nov 2009 03:40:09 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-3090003977372893863</guid><description>نوک مداد رو می برم مهدکودک و گریه می کنم. با بهرام، سه تایی می ریم رستوران و تو راه گریه می کنم. گریه من رو کسی نمی بینه. می خوابم و گریه می کنم. درس می خونم و گریه می کنم. اشک من از چشمهام جاری نیست که کسی اونها رو ببینه. میگه اینجا آزادیم، بیچاره اونهایی که ایران زندگی می کنن. گریه می کنم. می گم این آزادی مال ما نیست. می گه آزادی مال همه است. می گم یعنی برای من نیست، وقتی قلبم تو ایرانه و با درد فشرده می شه، این آزادی برای من هیچ لذتی نداره. گریه می کنم و گریه می کنم. آزادم و گریه می کنم. نمی دونم وضع من بهتره یا تو که آزاد هم حتی نیستی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-3090003977372893863?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=RbIHYmgoHI0:Ku8xw4h5AFs:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/11/blog-post_05.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/YAweQIrRHDo/blog-post_03.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Tue, 03 Nov 2009 06:55:43 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-5441906443256117144</guid><description>روزی صد و بیست و چهار هزار کلمه حرف می زنم، نوک مداد هیچکدوم رو سعی نمی کنه تکرار کنه. بعد در حال رانندگی وقتی راه مهدکودک رو اشتباه می رم و زیر لبی آروم می گم «شت» باید تا پنج دقیقه بشنوم که نوک مداد با خودش وز وز می کنه و می گه شت! :))) &lt;br /&gt;مهدکودک خوب بود. امروز من هم موندم. ترجیح می دم اگه بشه بمونم این هشته جلسه ای که اینجا قراره باشه چون برنامه خاصی ندارن بچه ها و همینجوری بازی می کنن و امروز برای هشت تا بچه یه مربی بود که اون هم سرگرم یه دختر در حال گریه ای بود که مامانش رو می خواست: مامان سر کار! «کایا» سر کار! اسمش کایا بود، می خواست بره سر کار پیش مامانش. خیلی جگرخراش بود. &lt;br /&gt;داستان جدیدم رو تا حالا هر کسی نظر داده دوست داشته. علی بهم پیشنهاد داده از این به بعد عملی-تخیلی-اجتماعی بنویسم اصلا. پیام اخلاقی داستان هم این بود که آدم ها ذاتشون بده. من به این اعتقاد دارم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-5441906443256117144?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=YAweQIrRHDo:Ilr1LbIu0nU:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/11/blog-post_03.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/DdFiAt76iJ4/blog-post_02.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Mon, 02 Nov 2009 11:54:40 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-6884297928323916309</guid><description>&lt;a href="http://ngaaz.blogspot.com/2009/11/blog-post."&gt;گناهکار &lt;/a&gt;رو بازنویسی کردم و گذاشتم در &lt;a href="http://www.ngaaz.blogspot."&gt;آن وبلاگ&lt;/a&gt;. استاد گفت این کار رو نکن ولی کسی رو ندارم که بخونه و نظر بده. استاد گفت با ساناز و یکی دیگه یه گروه تشکیل بدید و داستان هاتون رو میل بزنید به هم و به هم کمک کنید و بعد از بازنویسی می تونی داستانت رو برای من هم بفرستی. من خجالت کشیدم بهت بگم ساناز چون بالاخره وقت می بره... اگر هستی خوشحال می شم :) و ممنون....&lt;br /&gt;نوک مداد شنبه شب که تو ماشین داشتیم آهنگ «پاپاراتزی» لیدی گاگا رو گوش می کردیم شروع کرد به تلاش برای گفتن پاپاراتزی. الان می تونه بگه پاپاقاتسی. الان بچه ام می تونه بگه مامان، بابا، آب، آلو، عدس ، سی دی، عکس و پاپاراتزی! :))) از فردا هم می ره مهدکودک. فردا فکر کنم هر دو با هم باید بریم، من هم باید بشینم اونجا که گریه زاری نکنه. خبر رو صد مرتبه از منابع مختلف می خونم و فحش می دم. دلم می خواست یه جا بنویسم عزیزم. دلم می خواست عزیزم-م بهش برسه. تقریبا هر شب خوابش رو می بینم. بعد از خوندن خبر سرگیجه گرفتم. دستم رو گرفتم به میز و بلند شدم. کی فکرش رو می کرد، سال پیش این موقع ها ایران بودم و... این داستانم برخلاف تمام بقیه داستان هام یه پیام اخلاقی داشت. اگه گفتید چی بود :|&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. این لینک دادن من هم مسخره است ها! چون آدرس درست نیست! می ترسم اگر لینک درست بدم و کسی مستقیم از اینجا بره اونجا، از رو شمارشگر اونجا، اینجا رو بشه پیدا کرد. به بزرگی خودتون ببخشید :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-6884297928323916309?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=DdFiAt76iJ4:z0qOiG_ZUhU:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/11/blog-post_02.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/JO-hUWZVpc0/blog-post_01.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Sun, 01 Nov 2009 02:59:33 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-6938715333758529499</guid><description>نوشتن این &lt;a href="http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/11/blog-post.html"&gt;داستان جدید&lt;/a&gt; که همین زیره حدود یک ساعت طول کشید. حتی برای بار دوم نخوندمش. چند تا نکته آخرش یادم اومد که اگه دوباره خوندمش اضافه می کنم. طرحش ایران که بودم به ذهنم رسید. طرح یه داستان دیگه هم به ذهنم رسید که شاید بنویسم. فکر می کردم چیزی بنویسم حالم بهتر بشه، لااقل برای چند روز. ولی نوشتن داستان حتی برای چند ساعت هم حالم رو بهتر نکرد. همش به نظرم «بیهوده» می آد همه چیز. قبلا خیلی راحت می نوشتم و کلمات پشت سر هم ردیف می شدن و هیچوقت دنبال چیزی نمی گشتم. این بار ولی چندین بار مکث کردم و گم می کردم خودم و داستانم و دست ها و زبون و کلمات و افکار و زندگیم رو. نمی دونستم کجا ایستادم. من چرا اینجام؟ دارم چه کار می کنم؟ این چیه می نویسم؟ که چی؟ سر درد گرفتم. چند روز پیش یه مطلب تو گودر بود با تیتر تقریبی ما ملت چس ناله ایم. من نخوندمش. الان اینها رو می نویسم یاد اون افتادم. چس ناله. حالا سوال اساسی این است که سکوت بهتر است یا چس ناله؟! :) :) :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-6938715333758529499?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=JO-hUWZVpc0:2XNEWqd0Hos:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/11/blog-post_01.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/EXjFYcVW-vo/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Sat, 31 Oct 2009 16:04:13 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-5955937359162114245</guid><description>&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;گناهکار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین بار در مترو دیدمش. تازه چهار روز بود که کلاه نمی‌گذاشتم. در حقیقت حق نداشتم کلاه بگذارم. هنوز می‌ترسیدم و راحت نبودم. ترجیح می‌دادم در خانه بمانم ولی باید کار می‌کردم. یکی از قوانین مربوط به برداشتن کلاه همین بود: گناهکار حق مرخصی گرفتن و در خانه ماندن را ندارد؛ در صورت مریضی باید به بیمارستان مراجعه و آنجا بستری شود. داشتم کم‌کم به نگاه‌های نگران مردم و فرارشان از نگاه خودم عادت می‌کردم: به من زل می‌زدند، نگاه‌شان را حس می‌کردم ولی به محض اینکه نگاه‌شان می‌کردم سرشان را برمی‌گرداندند. او زیبا بود. اول ندیدمش، او من را دیده بود و زل زده بود به من. نگاهش را حس کردم و به طرفش برگشتم. از دیدن زیبائیش جا خوردم و فراموش کردم کلاه ندارم. لبخند زد. لبخندش بی‌کلاهیم را به یادم آورد. در مترو من تنها بی‌کلاه بودم. از وقتی کلاهم را برداشته بودند و گفته بودند تا چهل روز باید بدون کلاه زندگی کنم، عادت کرده بودم در میان جمعیت به دنبال کسانی که مثل خودم بودند بگردم. فقط یکبار در مسیر ایستگاه مترو تا خانه یک نفر را بدون کلاه دیدم: یک زن. زن ولی با دیدن من از دور سر برگرداند و وارد اولین مغازه شد. دومین روزی بود که کلاه نداشتم. فکر می‌کردم با دیدن من خوشحال شود و سعی کند سر حرف را باز کند. از اینکه سعی کرد اصلا با من روبرو نشود خیلی ناراحت شدم. شاید حتی بیشتر از اینکه به دختری پیشنهاد دوستی بدهم و جواب رد بدهد. سرکرده بود در کیفش و به دنبال چیزی بود. کیف بزرگ قرمز رنگی داشت. موهایش، آن‌‌هایی که از زیر کلاه بیرون آمده بودند،  دور و بر صورتش ریخته بود و چون کج ایستاده بود، درست نمی‌دیدمش. زل زده بودم و منتظر بودم. چند متر دورتر از من ایستاده بود و یک زن و دو مرد هم در این فاصله ایستاده بودند که پشتشان را به من کرده بودند. مثل اینکه بیماری مسری داشتم. گاهی فکر می‌کردم خودم قبلا با بی‌کلاه‌ها چه برخوردی داشتم؟ هیچ خاطره‌ای در این مورد نداشتم. فقط می‌دانستم بی‌کلاه‌ها آدم‌های بدی هستند. هر بچه مدرسه‌ای این را می‌داند. به من هم وقتی بچه بودم گفته بودند. مادرم و پدرم و مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هایم و خاله‌ها و دایی‌ها و تمام فامیل. هر کسی که می‌شناختم وقتی بچه بودم این «حقیقت» را لااقل یک بار به من گفته بود تا مطمئن شود که من می‌دانم بی‌کلاه‌ها خوب نیستند و کسی در فامیل ما بی‌کلاه نبوده. من اولی بودم. اولی بودم؟ می‌توانستم در این چهل روز کسی را نبینم، نه مادر و نه پدر، و بعد هم لازم نیست به کسی بگویم. دیگر کسی نخواهد دید که چه فکر می‌کنم و لازم نیست در مورد صحبت کنم. من کلاه ندارم! زل زدم به او که هنوز در کیفش به دنبال چیزی بود و سعی کردم دیگر بیشتر از این فکر نکنم و خوشحال شدم کسی به من نگاه نمی‌کند تا ببیند چه فکر می‌کنم. هنوز سی و شش روز دیگر باقی‌ست و باید یاد بگیرم هر فکری، مکانی دارد! چیزی که می‌خواست را از کیفش در آورد و با دست راستش موهایش را عقب زد و با یک کش پشت کلاهش جمع کرد و با لبخند نگاهم کرد. موبایلش بود. اگر چند ماه پیش بود، یا حتی چند هفته پیش من هم خوشحال می‌شدم ولی الان...  سعی کردم بدون هیچ فکر خاصی موبایلم را از کیفم بیرون بیاورم. به محض روشن کردن بلوتوث، اولین پیغام رسید: چرا ناراحت شدی؟ چرا؟ من کلاه ندارم! همین الان که کلاه ندارم باید تو را ببینم و تو موبایل به دست به من لبخند بزنی؟ در حال نوشتن بودم که پیغام دوم رسید: -))) تازه بی‌کلاه شدی، نه؟ یادت رفته لازم نیست پیغامت را بنویسی؟ من بدون نوشتن هم می‌بینم چه می‌خواهی بنویسی! تنها من نه، همه می‌بینند! : -))) سر بالا بردم و سر چرخاندم ببینم کسی حواسش به من هست یا نه. نبود. تنها او با لبخند نگاهم می‌کرد. با لبخندی عجیب. لبخندی مادرانه بود بیشتر، از سر دلسوزی، نه دلبرانه یا... سرش را پائین انداخت و شروع کرد به نوشتن. فهمید چه فکری کردم. پسر! دقت کن! او فکر تو را می‌بیند، تو کلاه محافظ نداری! پیغام بعدی هم رسید: لبخندم دلسوزانه نبود! دلیلی ندارد که دام برایت بسوزد! اگر قرار باشد دلم برای کسی بسوزد، برای خودم می‌سوزد و تمام دیگرانی که با کلاه در حال زندگی هستند، نه تو که دیگر کلاه نداری و آزادی. آزاد؟ از چه؟ تا سرم را بالا آوردم سرش را پائین انداخت و شروع کرد به نوشتن. آزاد از دورویی. از دروغ. از نقش بازی کردن. خوشحال نیستی که کلاه نداری؟ زل زدم به چیزی که نوشته بود. نمی‌دانستم. سرم را بالا آوردم و زل زدم به چشمانش: تو دوست داشتی کلاه نداشتی؟ لبخند زد و سرش را پائین انداخت و شروع کرد به نوشتن. آره. آروزی من این است. لحظه ای سر بالا کرد و دید که سر تکاه می‌دهم که چرا؟ حتما روی سرم نوشته‌ها را می‌دید، نوشته‌هایی که کلاهم باید آنها را می‌پوشاند، کلاهی که تا سه و شش روز دیگر حق استفاده از آن را نداشتم، آن هم به دلیل یک حماقت، یک دروغ مسخره و یک سوتفاهم، حماقت: شرط بندی که می‌توانم با پرتاب سنگ شیشه حمام خانم‌ها را در سال ورزش بشکنم یا نه، دروغ گفتن که من نبودم و بعد سوتفاهم که قصدم آزار رساندن و اذیت دختر مشاور اعظم بوده که از شانس من همان موقع آنجا بوده، ترکیب بدی از بی‌عقلی و بدشانسی، و حالا این دختر زیبا، خیلی زیبا روبروی من بدون کلاه ایستاده و از خوبی‌های بی‌کلاهی حرف می‌زند. نه، می‌نویسد. پیغام بعدی باعث می‌شود که بترسم: من  دختر مشاور اعظم هستم. من را ببخش. من فقط ترسیده بودم و نمی‌دانستم چه می‌شود. بعدا از منشی پدر شنیدم که چه بر سر تو آمده و به دنبالت آمدم. تنها دلیلم این نیست. دلیل دیگری هم دارد. چه دلیلی؟ با ترس به چشمانش زل زدم. از من چه می‌خواهی؟ زل زد به چشمانم. صدایی از بلندگو اعلام کرد که تا چند دقیقه دیگر به ایستگاه آخر می‌رسیم. برای لحظه‌ای با شک و تردید به چشمانم زل زد. بعد سرش را پائین انداخت و چند دگمه را فشار داد و متنی را برام فرستاد که از بس طولانی بود که حدس زدم آماده در موبایلش داشته و همان لحظه آن را نفرستاده: دوست عزیز، ما گروهی هستیم که برای آزادی انسان‌ها تلاش می‌کنیم، ما یک گروه غیرقانونی هستیم و به شما اعتماد کرده‌ایم و امیدواریم اشتباه نکرده باشیم. می‌گوئیم غیرقانونی ولی معنای این حرف چیست؟ کدام قانون؟ آیا تلاش برای آزادی، برای یکی شدن انسان‌ها، برای دروغ نگفتن و تلاش برای بهتر شدن، اشتباه است؟ کاری ناپسند است که غیرقانونی شمرده می‌شود؟ تلاش برای پوشاندن افکار انسا‌ن‌ها، غیرقانونی است، مخالف قانون طبیعت، قانون زندگی بهتر و نه کاری که ما انجام می‌دهیم. بیائید با هم تلاش کنیم تا دنیا را جای بهتری برای زیستن کنیم با نشان دادن افکارمان به یکدیگر. بیائید از یکدیگر نترسیم، بیائید به هم اعتماد کنیم، بیائید این کلاه‌های زشت فلزی را دور بریزیم. ما همه انسانیم. بقیه پیغام را نخواندم. به آخر خط نزدیک شده بودیم وچند دقیقه بیشتر وقت نداشتم. چرا از خودت شروع نمی‌کنی؟ چرا هنوز کلاه داری؟ شروع کرد به نوشتن: پدرم نمی‌گذارد. او با قدرتش نمی‌گذارد کلاهم را بردارم. من کارهایی بدتر از کاری که تو کرده‌ای هم کرده‌ام، ولی پدرم با اعمال نفوذ جلو اجرا حکم را می‌گیرد. برای پیشبرد اهداف گروه هم به من نیاز دارند. تعداد ما هنوز زیاد نیست ولی در حال زیاد شدن هستیم و روزی خواهد رسید که کسی مجبور نیست کلاه به سر بگذارد و همه آزاد می‌شویم. همین که سر بالا بردم و نگاهش کردم، قطار ایستاد و هر کدام کمی به جلو هل داده شدیم. در نگاهش چیز عجیبی بود. چیزی که نمی‌فهمیدم. خودم را هم نمی‌فهمیدم. آزادی؟ من الان آزاد بودم؟ پیغام بعدی شماره تلفنش بود و بعد پیاده شد. من صبر کردم تا دو مرد و یک زنی که جلویم ایستاده بودند پیاده شوند و بعد پیاده شدم. سرم را پائین انداخته بودم تا قسمت‌های کمتری از سرم و افکارم دیده شوند. راست گفته بود؟ گروهی دارند یا دوست دارد گروهی داشته باشد؟ واقعا تا به امروز چیزی نخواسته که فکر کند چه خوب شد دیگران آنچه فکر می‌کند را نمی‌بینند؟ در نگاهش چه داشت؟ من دوست دارم هر چه فکر می‌کنم را اطرافیانم ببینند و بدانند؟ من آزاد شده‌ام؟ نگاهش..... شماره‌ تلفنش را پاک کردم و با عجله وارد ساختمان محل کارم شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پ.ن.&lt;/span&gt; این رو الان نوشتم. ساعت یازده شب. یک دور هم نخوندمش، اگر اشتباه تایپ داره ببخشید. باید درست بشه، می دونم. باید روش کار کنم ولی دوست داشتم بخونیدش، ببینید کل کار، ایده اش چطوره. مرسی :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-5955937359162114245?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=EXjFYcVW-vo:zg1wGXAHePY:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/11/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/fYVqhP6OfSQ/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Wed, 28 Oct 2009 03:44:12 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-7117549845430715980</guid><description>نوک مداد خوابیده. من از خواب دیشبم هنوز سرگیجه دارم. یه خشم گنده درونمه که با جمع کردن تمام سی دی ها و ریختنشون تو کارتون و جمع کردن میز و صندلی روی ایوان کمی تونستم بروزش بدم. دیشب خواب دیدم زنگ زده بهم و آروم حرف می زنه و می دونم یه جوری در رفته و باید برم دنبالش. من ولی برنامه داشتم که برم کرمان. (چرا کرمان؟) و یه ساک سفر هم بیشتر نداشتیم و بهرام هم باید جایی می رفت و من می خواستم برم دنبالش ولی نمی دونستم چطوری از دست مامان و بابا و بهرام فرار کنم. تو راه سفر یادم آمد شارژ موبایلم داره تموم می شه و شارژر همراهم نیست. شارژ موبایلم واقعا در حال تموم شدنه. زندگیم وارد خوابم می شه و همه چیز رو به گه می کشه. عصبانیم که نمی تونم کاری کنم. قبلا که می نوشتم، از تمام غم و غصه و دوری و ناله می کردم، فکر نمی کردم حال کسی رو بد کنم چون غمم مال عشق بود. عشق همه چیزش زیباست. این روزها غم من عشق نیست. مدتهاست که اینطوره. هجده آذر یک سال می شه. یک سال که پر از سختی و بدی بوده برای من. می خوام دکوراسیون اتاق کار رو عوض کنم. باید ببینم عدد کوا من چیه، بعد ببینم جهت مناسب من کدومه و بعد یه جوری میز کار رو بذارم در اون جهت. میز کار نه، جوری بذارم که وقتی روی صندلی می شینم برای درس، روم به طرفی باشه که جهت مناسب منه. فقط سی دی های ابی و سیاوش قمیشی رو گذاشتم بمونه. می گفت سیاوش قمیشی مثل آخوندها می مونه، یه جوری آرومه، آخوند بدون عمامه. یه بار قرار بود بریم بیرون، دو تایی، همون لحظه از شبکه پی ام سی یه آهنگ ابی رو نشون داد، بهرام گفت چرا نمی رید؟ گفتم این رو ببینم، بعد. دم در منتظرم ایستاد و بهرام هم صبر کرد تا من آهنگم رو ببینم و بعد برم. بعدا مسخره ام کرد  البته. مثل اون بار که بعد از غذا گفتم من غذا درست کردم، شما دو تا جمع کنید. بهرام نذاشت کار کنه و همه چیز رو خودش جمع کرد و من هم نشستم و جواب تک تک حرف هایی که برای مسخره کردنم می زد رو دادم. بهش گفتم کتاب ها رو برام سفارش بده، بعد برام پست کن. گفتم یه نامه هم برام بنویس. گفت چقدر باشه. گفتم تصمیمش با خودت. گفت هر چقدر شعورم می رسه؟ خندیدیم. نه اینکه اصلا نخندیده باشم در این یک سال، خوبی هم داشته ولی خوب نبوده. دلم می خواد یه داستان خوب بنویسم. شاید حالم خوب بشه. ولی تمرکز ندارم. یه گریه درونم می پیچه و میچرخه و من دستم بهش نمی رسه. یا نمی خواد که برسه. پریروز تولد اولین دوست پسرم بود. چند سال قبل میل زده بودم برای تبریک، عصبانی شده بود. تو فیس بوک ولی ادم کرد و من گفتم چرا اون بار تبریک تولد دعوا داشت ولی تو فیس بوک اد کردن دعوا نداره؟ معذرتخواهی کرد. من البته ادش نکردم و گفتم دوست ندارم تو لیست هم باشیم. این بار تولدش رو تبریک گفتم. خب یه موقع قسمتی از زندگی هم بودیم و دوست دارم بدونم چه می کنه و سالی یه بار ازش بشنوم چطوره. برام جالبه. جواب داده مرسی خ.و.ش.گ.ل.م. حالم بد شد. دیگه جواب ندادم. ده سال دیگه فکر کنم تولدش رو دوباره تبریک بگم، شاید اونقدر بزرگ شده باشه که بفهمه چنین جوابی نباید بده! بزرگ. دلم تنگ شده. دلم «چلونده» شده. دلم دیگه نمی تونه تحمل کنه. دلم داره می میره&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-7117549845430715980?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=fYVqhP6OfSQ:5DLHP4Jf3_8:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post_28.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/0jJkZ4mO9dE/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Tue, 27 Oct 2009 04:32:38 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-4767140262782152099</guid><description>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_2HU0ZrBt_yY/SubaPOC7T2I/AAAAAAAAAdA/LBM82WEy6vg/s1600-h/otaagh.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 240px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_2HU0ZrBt_yY/SubaPOC7T2I/AAAAAAAAAdA/LBM82WEy6vg/s320/otaagh.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5397241158453383010" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرسی از تشویق ها در مورد نوشته پائین! ;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ضمن تو فیس بوک عکس جدید از نوک مداد گذاشتم :)&lt;br /&gt;شما هم عکس بذارید دیگه خسیس ها!!! &lt;br /&gt;:)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. این هم اتاق نوک مداد که روز به روز داره «هیجان انگیز»تر می شه :) :) :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-4767140262782152099?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=0jJkZ4mO9dE:zx10Ixy2P6s:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><media:thumbnail url="http://4.bp.blogspot.com/_2HU0ZrBt_yY/SubaPOC7T2I/AAAAAAAAAdA/LBM82WEy6vg/s72-c/otaagh.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post_27.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/OgYje31zk4w/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Mon, 26 Oct 2009 06:52:44 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-4011720586651897257</guid><description>در مورد &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;چهار حیوان محافظ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول از همه مهم اینه که ببینید «جلو» خونه کدوم طرفه. جلو خونه لزوما طرف در دار نیست و سمتیه که بیشتر «فعال»ه. و طرفی که بیشتر پنجره داره. روش های زیادی وجود داره برای تقسیم بندی خونه و این چیزها، مثلا باگوا که تقسیم خونه به نه تا مربع یک اندازه است یک روش خیلی خیلی جدیده که می شه گفت با فنگ شویی حقیقی هیچ ارتباطی نداره! در فنگ شویی نقشه خونه با توجه به آدم هایی که توش زندگی می کنن طراحی می شه. نقشه بیرونی هم با توجه به این چهار حیوان محافظه. این روش مال زمانیه که هنوز قطب نما اختراع نشده بوده و از جهت های جغرافیایی استفاده نمی شده. خونه ها همیشه طوری ساخته می شدن که پشتشون به طرف بادهای سردی که از طرف مغولستان می وزیده باشن و به همین دلیل در پشت خونه، &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;لاک پشت سیاه&lt;/span&gt; قرار داره. لاک پشت زن-ه با انرژی یین. (یین انرژی آرومه و یانگ انرژی پر جنب و جوش) عنصر این قسمت هم آب-ه. با اینکه عنصرش آب-ه ولی به این معنا نیست که باید پشت خونه دریاچه یا رودخونه باشه بلکه باید کوه، تپه یا دیوار بلند باشه.&lt;br /&gt;در طرف چپ &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;اژدها سبز&lt;/span&gt; قرار می گیره، با انرژی یانگ و عنصر چوب. اژدها در فرهنگ چینی حیوانیست با نیروی افسانه ای و حامل خوشبختی؛ و نماد شروع و بهار. نکته مهم اینه که اژدها باید بزرگتر از &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;ببر سفید&lt;/span&gt;ی باشه که در طرف راست خونه قرار می گیره. ببر سفید برخلاف حیوانی که در طبیعت وجود داره اصلا وحشی نیست و حیوانیست آروم، نگهبان و خوددار، با انرژی یین و عنصر فلز. یکی دیگه از مشکلات وقتیه که اژدها و ببر قدرتشون به یک اندازه باشه. مثل مچ انداختن دو نفر می مونه که زورشون یک اندازه است: هر دو تلاش می کنند ولی کسی برنده نمی شه. ببر و اژدها هم اگه برابر باشن انرژی مصرف می شه ولی کاری انجام نمی شه. در آخر جلو خونه پرنده قرمز یا &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;ققنوس&lt;/span&gt; قرار می گیره، با انرژی یانگ و عنصر آتش که باید به شکل بوته های کوتاه یا باغچه در جلو خونه باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه مشکلی که خود من دارم با این شکل تفسیر اینه که اگر همیشه اژدها باید قوی تر باشه، یعنی در هر کوچه باید خونه ها به ترتیب قدشون بلند و بلندتر بشه! کوچه هایی که خونه هاشون همه یک اندازه هستن خوب نیست! خب این ایراده... باید راهی پیدا بشه برای رفع کردنش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خونه هایی که این چهار حیوون به طور درست و دقیق ازش مواظبت میکنن، محل بهتریه برای زندگی. یعنی اول بهتره آدم حواسش به بیرون و انرژی کلی خارجی باشه و بعد به مبلمان داخل خونه فکر کنه. در مورد داخل خونه هم لاک پشت از همه مهتره! مثل نشستن روی مبل که پشتی داره و معمولا پشت مبل رو به دیواره، یا تخت که پشت سر یه چوب بلند هست (اسم داره این چوبه؟) و بهتره جوری تخت قرار بگیره که آدم وقتی خوابه در رو ببینه. منطقش همینه که آدم احساس امنیت داشته باشه هر جا نشسته یا خوابیده. هر کس برای خودش چهار تا جهت مناسب و چهار تا جهت غیرمناسب هم داره که با توجه به تاریخ تولد تعیین می شه. ولی چیزی که روش تاکید می شه اینه که نمی شه پیش بینی کرد با توجه به عدد و عنصر هر کسی که شخصیت هر کس چطوره و از اینها فقط می شه استفاده کرد در راستای اینکه انرژی هر کس تقویت بشه برای رسیدن به چیزهایی که دوست داره. مثلا خانواده ای که بچه کوچک دارن طرز مبلمان خونه شون یا زن یا مرد مجردی که می خواد تو کارش موفق بشه فرق می کنه، در یک خونه مشابه و با عدد «کوا» (عدد «کوا» اون عدد شخصیه هر انسانه) مشابه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه که درس جالبیه... امیدوارم تموم شد بتونم تو یه شرکت معماری کار پیدا کنم! :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-4011720586651897257?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=OgYje31zk4w:sQua2OYRp0g:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post_26.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/HeNwVBj7AWA/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Sun, 25 Oct 2009 03:42:58 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-2839263648405443233</guid><description>نوک مداد از یک سالگی وزنش زیاد نشده. شاید یک کیلو. حدود پانزده کیلو بود وقتی یک سالش بود و از نمودار کمی زده بود بالا و دکتر گفت باید مواظب باشیم و اینا، من به مواظبت اعتقاد ندارم چون می دونستم نوک مداد آشغال نمی خوره و چیزهای سالم می خوره. از اون موقع وزنش دیگه زیاد نشد. الان شانزده کیلو شده. سایز لباسش هم عوض نشده چون اون زمان همون سایز رو می خریدیم، قدش بلند بود و دور شکمش اندازه، الان کم کم هم داره قدش اندازه می شه هم دور شکمش. گیریم سایز بچه های دو-سه ساله و گاهی هم چهار-پنج ساله رو باید بخریم! :)) دیروز رفتم خرید لباس زمستانی. سال پیش این موقع هنوز راه نمیرفت و سرهمی می پوشید. جوراب هم روی سرهمی که پاش لیز نخوره تو لباس. دیگه براش شلوار جین خریدم با کمربند دخترونه و بلوز کمی بلند بافتنی. خوشگل :) و به یک کم دیگه فکر کردم، شاید سایز بعدی که براش باید بخرم، وقتی خودش می خواد لباسش رو انتخاب کنه و قراره دعوامون بشه و قول دادم به خودم که باش دعوا نکنم! بذارم هرچیزی دوست داره بپوشه. چه اشکالی داره لباس های زشت بپوشه یا اجق وجق! بذارم خوش باشه... لباس پوشیدن رو یاد میگیره بالاخره! مردم می بینن و میگن ببین چه چیزهایی پوشیده؟! بگن! بچه من مهمه خوشحال باشه و احساس خوبی داشته باشه.... از الان باید به این قولم فکر کنم و یادآوریش کنم به خودم که وقتی خواست سرتاپا صورتی و نقره ای بپوشه، یا بدتر از اون صورتی و طلایی فقط بهش لبخند بزنم و بگم خیلی خوشگلی دخترکم :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-2839263648405443233?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=HeNwVBj7AWA:nQGZ4n_yYgU:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post_25.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/Wz6k1XeBssA/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Fri, 23 Oct 2009 12:39:04 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-7583182829614648762</guid><description>باورم نمی شه باید زنگ بزنم به زودی و تولدت رو تبریک بگم. که اینقدر بزرگ شدی. هنوز به نظرم بیست ساله هستی و هر کسی در اون سن و سال رو ببینم که کمی، حتی کمی شبیهته زل می زنم بهش و بعد هم ضربان قلبم رو می شنوم. امروز رفتم ورزش. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Pilates"&gt;پیلت&lt;/a&gt;. برای بار اول. به یاد تو رفتم شکوفه. من تا حالا یوگا نرفتم. اصلا اینقدر همه رفتن که من یه جوری بی خود خوشم نمی آد ازش. امروز بغض کردم و قورتش دادم. اشک تو چشمام جمع شد و گریه نکردم. دوباره شروع کردم درس رو. چهار تا حیوون هستن که از چهار جهت مواظبت می کنن از خونه. باید آدم حواسش باشه کی زورش از کی بیشتر باشه وگرنه می شه مثل مسابقه مچ انداختن بین دو نفر که زورشون یه اندازه است: انرژی مصرف می شه ولی اتفاقی نمیفته. باید مواظب بود. اصلا بیا به تنها نکته مثبتش توجه کنیم. اگر این کودتا پیش نیامده بود، آیا کروبی اینقدر محبوب می شد، آخر عمری؟ امروز عکس هاش رو دیدم در نمایشگاه مطبوعات. لادن به کروبی رای نداد چون می گفت احساس می کنم چند روز دیگه میمیره. بده دل یه پیرمرد شاد شده؟! :)) امروز تو مغازه همینطور که دنبال نوک مداد بودم، وارد قسمت لباس های حاملگی شد. آی دلم تنگ شد. آی که خوب بود اون زمان. اینقدر دوستش داشتم. از تعریف کردنش هم آنچنان شاد می شم که حد نداره. حتی از تعریف اتاق عمل که سرد بود و من همش داشتم گریه می کردم :)) بعدش اس ام اس زدم که نوک مداد به دنیا آمد. آخه نمی دونستیم دختره یا پسر. راستی شرط بسته بودیم؟ سر چی؟ کی برد و کی باخت؟ :) عصر زنگ زد تبریک. گفت دختر همدم پدره. یا شاید هم گفت مونس. یه چنین چیزی. بهرام یاد گرفت و از اون به بعد هر کس زنگ می زد می گفت بچه دختره، دختر همدم پدره، یا مونس! چرا داره بدتر و بدتر می شه؟ مسابقه است ببینیم تحمل کی بیشتره؟ من باختم. تموم بشه لطفا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-7583182829614648762?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=Wz6k1XeBssA:y5bXRe3fGZM:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post_23.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/frGTEUfafbo/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Thu, 22 Oct 2009 02:42:10 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-12042174934471765</guid><description>&lt;a href="http://khojaste.persianblog.ir/post/1076/"&gt;تولدت مبارک دوستم &lt;/a&gt;:)&lt;br /&gt;یکی از بهترین اتفاقات زندگی من دوست شدن و پیدا کردن تو در این دنیای مجازی بود. اینقدر ساله وبلاگت رو می خونم که یادم نیست بار اول که خوندم چی فکر کردم ولی یادمه وقتی اولین بار دیدمت فکر کردم این که خیلی جوونه! انتظار داشتم خیلی قیافه ات هم بزرگتر باشه از بس نوشته هات بزرگن.... منتظر چاپ داستان هات هستم، که یکی بخرم برام روش خودت بنویسی و چندین تا هم بخرم و کادو بدم به دوستانم و پز بدم نویسنده این داستان ها دوست منه :) :) :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-12042174934471765?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=frGTEUfafbo:vEdxGEn_mR4:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post_22.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/whuyFEEudrE/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Wed, 21 Oct 2009 02:27:54 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-6228042041640775855</guid><description>از دیشب دوباره درس رو شروع کردم. این بار آمدم ایران خیلی امیدوار شدم که اتفاقات خوبی در راهه ولی هیچی در راه نبود. الان حدود یک ساله که برای من فقط اتفاقات بدی افتاده که نخواستم بنویسم، که البته نمی دونم کارم خوب بوده یا بد و باعث شده از اینجا دور بشم. امروز یه مطلب خوندم یه جا در مورد تربیت بچه های ترک و ایرانی و آلمانی. اگر چند سال پیش بود خیلی خیلی عصبانی می شدم. امروز فقط کمی عصبانی شدم و به نویسنده ناشناس مطلب گفتم صبر کن! همه همدیگر رو می بینم، چند سال دیگه ازدواج میکنی و بچه دار می شی و خودت می بینی چی می شه! یه چیزهایی رو بلد نیستیم. بلد نیستیم مواظب بچه نباشیم. می تونیم کمی سعی کنیم ولی نمی تونیم مثل اینها بشیم، مثل آلمانی ها منظورمه. من خیلی هم ناراحت نیستم چون نتیجه تربیت بچه اینها اینه که بچه بزرگ شد می ره دنبال زندگیش و فقط وقتی پول بخواد می آد سراغ مامان و باباش یا خیلی مهربون باشه کریسمس هم می آد پیششون. من نمی خوام نوک مداد وابسته وحشتناک بشه به من (حالا که حرفش شد بگم چهل تکه جون که شما بیا خواستگاری، ما بله مون رو حاضر کردیم و منتظریم:) من نگفتم به راه دور نمی دمش! گفتم دلم تنگ می شه براش! ولی مادرشوهر خوب به این راحتی پیدا نمی شه و مادرشوهر خوب یعنی تربیت خوب و شوهر خوب و خلاصه ما اینجا شیرینی به دست منتظریم بیائید که بگیم بـــــــعله!;)) ) ولی دلم می خواد یه رابطه خوب و منطقی مادر و دختری داشته باشیم. آخیش... نوشتم راحت شدم :) :) مدتها بود طعم نوشتن و حس خوب رها شدن بعدش رو فراموش کرده بودم. این مدت گاهی زوری می نوشتم ولی فکر می کردم که چی؟ و پاک می کردم نوشته رو. دوباره حسه خودش آمد که نوشتم. راستی تا حالا به این فکر کردید که شاید این «او»هایی که من در موردش می نویسم فقط یک نفر نباشه و چند نفر باشن؟! &gt;:)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-6228042041640775855?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=whuyFEEudrE:-qI9n9FtAWE:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post_21.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/GMe_BpoPgjQ/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Tue, 20 Oct 2009 04:45:08 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-297097302863234712</guid><description>کم کم داره جدی میشه و وقتشه این بچه رو پر بدم! امروز رفتم یه مهدکودک دیدم و گفت از اول نوامبر که می شه ده روز دیگه به نوک مداد جا می ده، دو روز در هفته البته و فقط سه ساعت روزی ولی باز... سه شنبه ها هم گروه بازی دارن و امروز ما با چهار تا مامان و بچه دیگه تو یه اتاق بازی کردیم و شعر خوندیم و من احساس مسخرگی نکردم. فکر می کردم احساس مسخرگی کنم! خونه کثیفه و همینطور خرده نون و کنجد ریخته رو زمین. خوبه هوا سرده و جونور جمع نمی شه! ترجیح می دم مامان بازیگوش و شیطون و پر جنب و جوشی که مدام در حال بازیه باشم تا یه مامان جارو به دست! :))) دیشب خواب دیدم تموم شده همه چیز. آمد خونه ما، خونه مامان اینها و همدیگر رو بغل کردیم. دو تا زنجیر طلا هم انداخته بود گردنش که می دونستم دو تا دختر به مناسبت تولدش بهش دادن. خیلی لاغر بود و بلوز جین آبی هم تنش بود. یه ناشر که کارهام رو خونده تو ایران بهم پیشنهاد داده نمایشنامه ترجمه کنم و برام چاپ کنه. نمایشنامه خاص سراغ ندارید؟ خودم دو تا کار از میچ آلبوم دیدم (انگلیسی) ولی سفارش کتابش از آمازون سه هفته طول می کشه و من می خوام در این دو ماه ترجمه کرده باشمشون. پیشنهاد؟ مرسی :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-297097302863234712?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=GMe_BpoPgjQ:AXjzg1bm0nA:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post_20.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/uppszSyD_9Q/blog-post_19.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Mon, 19 Oct 2009 12:48:47 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-3386161540142170341</guid><description>کلاس ورزش اسم نوشتیم. از صبح خوشحالم عصر می رم کلاس ورزش. همه چی رو آماده کردم، بهرام که آمد غذاشون رو دادم، نوک مداد نیمرو داشت و ماکارونی و زدم بیرون. الان مثل گه حالم بده. از کلاس استپ خر که خیلی دوستش دارم ولی آشغالی بود چون خیلی پیشرفته بود زود آمدم بیرون، هول هولی حموم کردم، اس ام اس زدم به بهرام که نوک مداد رو نخوابونه که ببینمش و حالا که آمدم خونه می بینم خوابه! دلم می خواست گریه کنم! آخه زنیکه! اینهمه سال ورزش نکردی! می مردی امروز هم نمی رفتی و یه روز دیگه می رفتی که زودتر بری که شب موقع خواب قلنبه ات خونه باشی تا ببینیش و بغلت کنه و بوست کنه و بعد بره بخوابه؟! الان هم دارم شکلات می خورم و قبلش هم پنیر کلی خوردم با نون و کمی هم پنیر با انگشت! شش برابر چهار تا بالا پائینی که پریدم کالری خوردم. حالم بده. این روزها همه چیز حالم رو بد می کنه. بدتر. چقدر خرم من&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-3386161540142170341?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=uppszSyD_9Q:cMwTnLvqidI:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post_19.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/wDsFOs6UtHI/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Sun, 18 Oct 2009 13:30:20 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-8068502743953818577</guid><description>قول می دم تا حالا به این مسئله توجه نکردید!&lt;br /&gt;رنگ هایی رو که به یه «جسم» واقعی ربط داره، در نظر بگیرید:&lt;br /&gt;خاکستری: به رنگ خاکستر&lt;br /&gt;آبی: به رنگ آب&lt;br /&gt;قهوه ای: به رنگ قهوه&lt;br /&gt;نارنجی: به رنگ نارنج&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و حالا یک استثنا/مثال نقض در این مورد رنگ سبزه و سبزی! طبق این قانون باید اسم این دو عوض می شد. اینجوری یعنی&lt;br /&gt;سبزی: به رنگ سبز&lt;br /&gt;یعنی خوردنیه اسمش سبز بود و رنگ مورد نظر هم سبزی! دارم از دیشب به این مثال نقض فکر می کنم و اینکه چرا؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارم خل می شم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-8068502743953818577?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=wDsFOs6UtHI:hIeiJXcBaJM:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post_18.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/zQX5gb2qgRA/blog-post_3782.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Sat, 17 Oct 2009 13:58:49 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-6004094638516819100</guid><description>بگذریم....&lt;br /&gt;من می خوام&lt;a href="http://www.amazon.com/Narrow-City-Shahr-e-Barik-Farsi/dp/1894256328"&gt; شهر باریک&lt;/a&gt; خانم آیدا خانم رو برای خودم سفارش بدم! کسی از ایران نمی خواد براش سفارش بدم دی ماه که می آم براش بیارم؟ فقط لطفا زود جواب بدید که من تا فردا ظهر/عصر/شب می خوام سفارش بدم و تاخیر موجب پشیمانی است؟ چی موجب پشیمانی است راستی؟! :)&lt;br /&gt;سعی کن لبخند بزنی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-6004094638516819100?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=zQX5gb2qgRA:4naUJD2y2zM:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post_3782.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/xMmSHvjgVaU/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Sat, 17 Oct 2009 13:17:32 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-5548937940829911057</guid><description>امروز چهار ساعت تو نمایشگاه کتاب قدم زدم. و دلم سوخت. چرا حتی تلاش های ما برای بهتر شدن با سرکوب روبرو می شه؟ برگشتم خونه و دیدم مامان پیغام گذاشته که تهران لرزیده و نگران نباشم. آن لاین شدم و می بینم سعید حج.اریان به پنج سال زندان محکوم شده. اینکه سعید حج.اریانه، خدا رحم کنه به بقیه. کاش اونقدر اعتقاد داشتم که می گفتم یه صلاحی تو این چیزهاست. از زلزله می ترسید. می ترسه. من هم می ترسم. بار قبل که گفتن تهران قراره زلزله بیاد، پنج سال قبل بود فکر کنم، شبش من تنها بودم و تا صبح بیدار موندیم با هم و چت کردیم. هر دو می ترسیدیم. راستی تو زندان وقتی زلزله می شه... زلزله نمی شه. من گاهی به حس.ین درخ.شان هم فکر می کنم. اون هم تو زندانه الان. می ترسم. می گم نکنه پیش زلزله باشه؟ می گه شاید. می گم این هم شد جواب؟ می گه از نظر فیزیکی گفتم. دیشب می گم پیر داریم می شیم؟ می گه آره. می گه دیشب هم از نظر پزشکی گفتم داریم پیر می شیم. دلداری شدن می خوام. یکی نازم کنه و بگه چیزی نیست. می خوام مثل گربه برم تو یه بغل گرم و آروم بگیرم. چقدر تلخه که حتی نمی دونه با وجود اینهمه دلتنگی صبوری می کنم و هیچی نمی گم. حتی نمی فهمه دلتنگش شدم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-5548937940829911057?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=xMmSHvjgVaU:GV3smrbYNEo:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post_17.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/WlcR0Rd72VE/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Fri, 16 Oct 2009 08:30:25 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-7805932738611042216</guid><description>دوم دبیرستان که بودیم یادم نیست چرا اسم مستعار برای خودمون گذاشتیم. من شدم ایزاک آسیموف. دوستم شد هرمان هسه. یکی دیگه دمیان. یکی کارل ماکس. یکی جیمز دین. و همینطور... قرار بود هم رو با این اسم ها صدا کنیم و نه اسم های واقعی. امروز یکی از بچه ها تو میلش این رو گفت. با بچه های دبیرستان هنوز خیلی دوستیم و حس خیلی خوبیه دیدنشون. بهرام و نوک مداد رفتن استخر. کلاس استخر نوک مداد دیگه شنبه نیست و جمعه است. آخه بچه ام بزرگ شده و رفته یک کلاس بالاتر :) خوب نیستم. نمی تونم بنویسم. نمی خوام کسی رو ناراحت کنم. نمی خوام از ناراحتی بنویسم. سعی می کنم خوب بنویسم ولی خیلی چیزی نیست برای نوشتن. مرسی که می نویسید. خوندن وبلاگ هاتون خیلی خوبه. من هستم. امروز برای اولین بار نوک مداد فهمید با گریه کارش پیش نمی ره. همیشه فکر می کردم چه موقع آدم می فهمه الان وقتشه و هنوز هم نمی دونم چطور! امروز ولی یه حسی بهم گفت الان وقتشه بفهمه با گریه نمی شه به خواسته اش برسه. می خواست خودش کنجد بخوره! من با قاشق بهش کنجد می دم. گریه کرد و من گفتم نه. باز گریه کرد و جیغ زد و من آروم گفتم نه. تو تلویزیون سگ نشون داد، من رو نگاه کرد و من گفتم آره، داگ! صدای سگ در آورد و باز آمد قاشق رو بگیره و من گفتم نه! باز گریه کرد و جیغ زد و من گفتم نه. بعد از حدود سه دقیقه خودش آمد جلو و دهنش رو باز کرد و بهش کنجد دادم. حس خوبی بود. اینکه می فهمه و من هم می فهمم. مدتها بود موقع برگشتن از ایران گریه نمی کردم. این بار گریه کردم. زیاد. هنوز هم گریه دارم. برم حموم و موهام رو صاف کنم، شاید بهتر بشم. خواهرهام می گفتن ما نمی فهمیم تو چطور ساسی مانکن دوست داری. ازم پرسید ساسی مانکن کیه؟ براش یکی از شعرهاش رو خوندم. کدوم بود؟ دلم تنگ شده. کاش می فهمیدن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-7805932738611042216?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=WlcR0Rd72VE:Vxcqkv7D8rk:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post_16.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/oB9hnmfn2Z0/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Wed, 14 Oct 2009 12:00:52 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-4979674876579254129</guid><description>برگشتیم. دیروز صبح. من مریضم و خسته. و تنها. رفتیم و برگشتیم. خوب بود ولی من الان خوب نیستم. فقط خواستم خبر بدم که نگران نباشید. من برگشتم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-4979674876579254129?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=oB9hnmfn2Z0:r45mPhlaqXQ:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post_14.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/YzdB3NIKo7M/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Thu, 01 Oct 2009 02:19:03 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-1456818519672007141</guid><description>دلم می خواد یه چیزی بنویسم که توش حضور داشته باشه. دو تا چمدون کنارمه که پر شدن و چیزهای ریزه ریزه موندن که باید کم کم اضافه کنم. نوک مداد خوابید بالاخره. گوشت برای غذاش یه بار سوخت و الان داره می پزه. موبایل کنار دستمه. دیروز منتظر بودم. خبری نشد. فکر کردم زنگ می زنه. فکر کردم می رم دنبالش. فکر کردم حتی نوک مداد خواب باشه بیدارش می کنم و بغلش می کنم و می برمش با خودم. بهش می گم هر جا هستی بمون تا من بیام. چشمام دوباره دچار مشکل شده. شب ها با درد بیدار می شم، مثل اینکه چاقو فرو کردن تو چشمهام. چشم های من خشکه و دیگه قطره معمولی هم جواب نمی ده و ژل می ریزم توش. اون بار، اون ظهر، تو اون پارک، تو اون شهر دور و بزرگ، وسط گریه هام بهم گفت تو که اینهمه اشک داری، چرا قطره می ریزی تو چشم هات؟ من خندیدم. این بار گریه هم نمی کنم. چشمام بدتر شده. مداد رنگی هام رو باید بتراشم. مداد رنگی هایی که باشون روی قسمت های مهم درس خط می کشم. آتش: قرمز. خاک: قهوه ای. آب: آبی. فلز: خاکستری و چوب هم سبز.  نوک مداد تا  ببینه من جایی مشغولم می دوه می آد توی این اتاق که اتاق کار منه و شروع می کنه به ریخت و پاش. دستش برسه مدادها رو بر می داره و کاغذ و شروع می کنه به خط خطی کردن. هنوز خبردار نشده که می شه روی دیوار هم خط کشید. تا صداش هم می زنم می دونه کارش بده، بدو می آد پیشم و لبخند می زنه که یعنی کار بدی نمی کرده. هنوز هدیه تولد نوک مداد رو نداده. پرسید چی بدم؟ فکر کنم می خواست سکه بده. گفتم یه حافظ بده. گفت بزرگ بشه می گه این دوست خل مامانم کادو تولد بهم حافظ داده! می گفت نوک مداد دختر می شه. دختر دوست داشت. دوست داره! یعنی دوره معجزه به سر آمده؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-1456818519672007141?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=YzdB3NIKo7M:ofbvagB1JVw:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/10/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/yqTlGSnu5G0/blog-post_9664.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Tue, 29 Sep 2009 11:30:22 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-6505332598265823900</guid><description>نوشتنش یه جور درد داره&lt;br /&gt;ننوشتنش یه جور&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-6505332598265823900?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=yqTlGSnu5G0:9-OduzEezKE:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/09/blog-post_9664.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/Yswko2c_oSc/blog-post_5359.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Tue, 29 Sep 2009 08:06:50 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-566707821791829987</guid><description>حتما باید بمیرم تا بفهمی چقدر برات عزیزم ؟  .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-566707821791829987?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=Yswko2c_oSc:6ini-uAqZ3g:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/09/blog-post_5359.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/tIzv7fScAfQ/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Tue, 29 Sep 2009 01:23:00 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-554150799256515356</guid><description>نوشته های آدم تو وبلاگش مثل پرتاب یه گوله آتیشه در تاریکی، آدم نمی دونه کجا می ره و چی می شه. شاید بخوره تو سقف یه کلبه چوبی و اون رو به آتیش بکشه (حالا این اغراق بود، منظورم این بود که حال یکی رو بد کنه!) یا بخوره به چوب های خشکی که یه نفر گذاشته جلوش و تو سرما داره جون میکنه که با سنگ آتش زنه برای خودش آتیش درست کنه و بعد اون آتیشه یه دفعه می خوره به اون چوب ها و آتیش درست می شه و هورا.... &lt;a href="http://fiddler85.blogspot.com/2009/09/blog-post_28.html"&gt;آتش&lt;/a&gt;! یعنی من الان حالم خیلی خوبه. یعنی خوب شد. مرسی فیدلر :)&lt;br /&gt;نوک مداد ولی چند شبه بد می خوابه. فکر می کردیم سردش می شه ولی راستش خیلی هم مطمئن نیستم دیگه. نمی دونم دل درد داره، گشنه اش می شه، یا مثلا خواب بد می بینه. راستی دیشب خواب دیدم یکی به جای مادر عروس میگفت مادر اسیر و همه تو خواب کلی از این کلمه جایگزین لذت بردیم و خندیدیم و مرحبا گفتیم به خالق این استعاره. احتمالا به خاطر این بود که فیلم عروسیمون رو نوک مداد گذاشت ببینه و من یاد عروسی و این چیزها افتادم. نوک مداد هم همچین کیف میکرد اول فیلم که عکس ما دو تا رو نشون می داد و یکی در میون هم می گفت مامان و بابا و همش یکی رو نمی گفت که ما ناراحت نشیم. راستی گفته بودم من اصلا تلویزیونی نیستم؟ لاست رو هم ندیدم؟ چون منتظرم تموم بشه و بعد همه رو ببینم، حوصله حس تعلیق رو ندارم! در عوض مامان اینها به شدت تلویزیونی هستن، مخصوصا خواهر کوچیکم و این مدت که اینجا بودن من رو هم معتاد کردن: &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0362359/"&gt;اُ.سی.&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0238784/"&gt;گیلمور گرز&lt;/a&gt; که من از گیلمور گرز خوشم نیامد و نمی بینم دیگه ولی اُ.سی. رو می بینم و دیروز هم مریسا مرد بالاخره! :)) چون خواهرم برام تعریف کرده بود و من منتظر بودم چیزهایی که تعریف کرده رو ببینم. گفتم که از حس تعلیق خوشم نمی آد. همیشه می خوام بدونم آخرش چی می شه! همه فیلم می بینن برای اینکه ببینن آخرش چی می شه من دوست دارم بدونم آخرش چی می شه و بعد در آرامش فیلمم رو ببینم :) :) :)&lt;br /&gt;گفتم که حالم خوبه... فقط اگر الان نوک مداد بخوابه بهتر هم می شم! گذاشتمش تو تخت، خوابش هم میآد ولی الکی نق می زنه! بخواب دیگه بچه. دلم تنگ شده. کاش بیشتر از ده روز ایران می موندیم. تازه دو روزش هم می خواهیم نوک مداد رو بذاریم پیش مامان اینها و بریم مسافرت. کاش همه چیز یه جور دیگه بود کاش تو&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-554150799256515356?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=tIzv7fScAfQ:Dpau2VSBE5w:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/09/blog-post_29.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/nARTZGaNKxk/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Mon, 28 Sep 2009 10:44:54 PDT</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-6014343157308186100</guid><description>اختلاف ساعت زیادی داشتیم و نصف شب که آن لاین شدم بهم تبریک ولنتاین گفت. شاید هم زنگ زد اول و بعد که دعوامون شد من از شدت عذاب وجدان بیدار شدم که چت کنم باش، بلکه یک کم گند کاریم رو درست کنم. امسال هم با وجود اون اتفاق بد بزرگ ولی ولنتاین رو تبریک گفت. مامان که اینجا بود یه مخلوطی از هویج و نخودفرنگی و کرفس و ذرت خرد کرده برامون درست کرد که من بعدا بریزم لای پلو و کارم کم بشه برای غذا درست کردن. از اونها ریختم لای پلو مونده از دیروز و امروز هم سیر شدیم. فردا چی درست کنم؟ یه بار سر م. دعوا کردیم. م. دوستش بود و یک کار بدی کرده بود و من داشتم باش دعوا می کردم و می گفتم اعتماد من از بین رفت و این چیزها. گفت من رو بگو که فکر می کردم کسی حرفی پشت سرم بزنه تو باور نمی کنی و با من می مونی، حالا یکی دیگه کار بد کرده من باید دعوا بشنوم؟! همون بار گفت که  . یه زمانی می خواستم برم افغانستان. به سازمان ملل هم میل زدم، فکر کردم سه زبان بلدم می شه به عنوان دواطلب برم کمک. فکر می کردم می تونم مترجم یه پزشک بشم لااقل. فارسی و افغانی خیلی فرق نداره. یه زمان می خواستم برم معلم بشم تو روستاها. ندا زحمت کشید و برام اطلاعات جمع کرد که اردیبهشت امتحانشه و هنوز هم گاهی حساب می کنم چند ماه به اردیبهشت مونده. بهش گفتم بیا قول بدیم به هم که اگر ناگهان غیب شدیم، هر کدوممون، دنبال اون یکی نگردیم و بریم دنبال زندگیمون. اول زد به شوخی. یکی از باهوش ترین آدم هایی بود که در زندگیم دیده بودم و همیشه شوخی های بامزه ای می کرد. این بار جدی بودم ولی. فهمید جدیم. گفت نمی خوام بهت بگم که لوس کنی خودت رو ولی از فکرش هم دارم می لرزم. می لرزید. من هم گاهی لرزیدم. از ترس. لرز واقعی. کاملا جسمانی. یه بار مسافرت بود و از دستشویی بهم زنگ زد. صداش اکو داشت. صدای برخورد صداش با کاشی های دستشویی رو می شنیدم. فقط اونجا تنها بود و می تونست زنگ بزنه. همیشه موبایل همراهم بود. قبل از موبایل هم همیشه چک می کردم که «انسرینگ» تلفن روشن باشه. مدت هاست که موبایلم نمی دونم کجاست و وقتی از خونه بیرون می رم نمیدونم کجا جاش می ذارم. نیست&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-6014343157308186100?l=rang-va-rang.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=nARTZGaNKxk:24-023UTO1Q:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2009/09/blog-post_28.html</feedburner:origLink></item><media:rating>nonadult</media:rating></channel></rss>
