<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0"><channel><title>دنیای رنگارنگ</title><link>http://rang-va-rang.blogspot.com/</link><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/rangvarang" /><description></description><language>en</language><managingEditor>noreply@blogger.com (Ng.A.)</managingEditor><lastBuildDate>Fri, 10 Feb 2012 12:40:46 PST</lastBuildDate><generator>Blogger http://www.blogger.com</generator><openSearch:totalResults xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">6226</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">25</openSearch:itemsPerPage><feedburner:info uri="rangvarang" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><itunes:owner><itunes:email>noreply@blogger.com</itunes:email></itunes:owner><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle></itunes:subtitle><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/cBRc9NkCeus/blog-post_10.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Fri, 10 Feb 2012 04:19:46 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-3801132318185918991</guid><description>گفتم نوک‌مداد برنامه‌ریزی می‌کنه برای عروسی من؟ یه پیراهن آبی کنار گذاشته که روز عروسی من بپوشه، می‌خواد برام کیک بپزه، گل درست کنه و بادم بزنه :) :) شما هم بفرمایید عروسی! :))&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-3801132318185918991?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=cBRc9NkCeus:9AGNceax0R0:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/02/blog-post_10.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/Lr0L0GvVvX4/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Thu, 09 Feb 2012 02:05:48 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-4930053442246875099</guid><description>فکر کنم دارم می‌فهمم چطور حالم بد می‌شه و جریان چیه: روزهایی که بچه داره بزرگ می‌شه، من حالم بدتره، درد دارم، پوستم افتضاح می‌شه و بیماری پوستیم خیلی بدتر می‌شه، بی‌حوصله‌تر می‌شم، خوابم بیشتر می‌شه و.... الان داره بزرگ می‌شه :)&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.amazon.com/Jamie-Olivers-Meals-Minutes-Revolutionary/dp/1401324428"&gt;کتاب&lt;/a&gt; آشپزی جیمی الیور رو خریدم، &lt;a href="http://royaa.net/weblog/2011/10/"&gt;همونی &lt;/a&gt;که رویا معرفی کرده بود. حالا همینطور ورق می‌زنم و دستورهایی که به نظرم جالب و راحت و خوبه انتخاب می‌کنم که کم‌کم بخرم موادش رو و بپزم. امروز گوجه‌فرنگی حراج کرده بود (من خیلی دوست دارم از حراجی خرید کنم و برعکس مامانم اصلا احساس لاشخور بودن بهم دست نمی‌ده :))) مامان که آمده بود برای به دنیا آمدن نوک‌مداد، چند روز یک بار می‌رفتیم یه مغازه نزدیک خونه و هر چی حراج کرده بود می‌خریدیم، شامپو و کرم و... مامان می‌گفت دم صندوق می‌گن باز این لاشخورها آمدن! :)) ) کمرم درد می‌کنه، نمی‌دونم دیروز یوگا کردم یه حرکتم اشتباه بوده یا شب بد خوابیدم. خوبی ورزش تو خونه اینه که هروقت آدم بخواد می‌تونه ورزش کنه ولی بدی هم داره و اون اینکه آدم نمی‌دونه کارهاش درسته یا نه. این روزها، جدا از درد و مشکلات هورمونی، خیلی خوشبختم. خوشبختیم. باور نمی‌کنم یه روزی تصمیم داشتم جدا بشم. یه ماسک مو پیدا کردم و به موهام زدم و خیلی موهام خوب شده. راستی گفته بودم من قربانی تبلیغاتم؟ اعتراف می‌کنم دیدن تبلیغ این ماسک مو باعث شد بخرمش :) به بهرام هم گفتم فکر می‌کنم پیر شدم و دیگه تحمل دعوا و جنگ ندارم. من خیلی خوش‌شانس بودم و راه زندگیم طوری بوده که تونستم به چیزهایی که می‌خوام برسم. همین که محل تولدم ایران نیست و من همیشه می‌تونم راحت باشم و بگم من به خاطر خارج شدن از ایران ازدواج نکردم و هیچکس نمی‌تونه چنین تهمتی به من بزنه! تهمت خیلی بزرگه البته! من خیلی حساسم. همین که زندگیم طوریه که مجبور نیستم کار کنم، درس بخونم، می‌تونم بمونم تو خونه و کتاب بخونم و بنویسم برای خودم. دلم می‌خواد برم دکتر ببینم بچه‌ام الان چقدریه :) دلم براش تنگ شده :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-4930053442246875099?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=Lr0L0GvVvX4:lIe2CpZJZX4:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/02/blog-post_09.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/6HlwONbbXjM/blog-post_06.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Mon, 06 Feb 2012 12:21:19 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-8468432420114848666</guid><description>امروز حوصله نداشت، تعطیل شد. من هم حوصله نداشتم، نشستم جلوی تلویزیون. صبح سرگیجه داشتم، دلم هم درد می‌کرد. شاید به خاطر مهمونی دیروز بوده و پذیرایی کردن که خسته شدم، شاید هم نه، فقط داره بزرگ می‌شه. نمی‌دونم چه زوریه اینجا بنویسم، ننویسم احساس می‌کنم همه نگرانم می‌شن. من اگر کسی ننویسه مدتی، نگران می‌شم  و دلتنگ. همه چیز لوس و مضحک و مسخره است به نظرم. اگر ایران واقعا قحطی بشه و جنگ چی؟ حوصله ندارم. اگر ننوشتم نگران نشید، بدونید فقط حوصله ندارم و نشستم دم شومینه، روبروی تلویزیون و کمی کتاب می‌خونم و بیشتر می‌بافم و حتی فکر هم نمی‌کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-8468432420114848666?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=6HlwONbbXjM:x_3KGKu1Lzs:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/02/blog-post_06.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/Pmfn4zazKD4/blog-post_2194.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Fri, 03 Feb 2012 10:23:07 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-18363409824888803</guid><description>یه «مقاله» خوندم در مورد شهری در ایتالیا، پمپی که زیر خاکستر آتشفشان ناپدید شده. و عکس‌هایی از آدم‌ها که اون زیر بودن با توضیحات و.....&lt;br /&gt;دو ساعت پیش خوندمش. تا اخر هم نتونستم بخوم. نمی‌دونم چطور بعضی‌ها می ‌تونن بخونن و تحمل کنن. انگار نزدیکان من بودن یا دوستانم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بعد نوشتم. و الان استادم گفت خوب نوشتم و حالا در کلاس صحبت می‌کنیم. فقط نمی‌دونم می‌تونم ادامه بدم و همونطور بنویسم یا نه. و نمی تونم دوباره برم عکس‌ها رو نگاه کنم تا برم تو همون حس و حال که بنویسم!!!!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک سوال هم داشتم راستی، از کسانی که ایران نیستن، می‌دونم از ایران نمی‌شه معمولی وصل شد و نظر نوشت و هزار جور بند و بساط می‌خواد، می‌خواستم ببینم کسانی هم که ایران نیستن با نظر نوشتن مشکل دارن؟ یکی از دوستانم میل زد و گفت نمی‌دونه چرا کامنت گذاشتن تو وبلاگ من براش ممکن نیست و سخته، می‌شه اگه اینطوره بهم خبر بدید و بعد هم بگردیم راه‌حل براش پیدا کنیم؟ ممنون :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-18363409824888803?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=Pmfn4zazKD4:7FRCrp_ElHI:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">12</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/02/blog-post_2194.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/DfPxdgulTZI/blog-post_03.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Fri, 03 Feb 2012 01:37:08 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-6140143716832500021</guid><description>دیروز توی راه ماشین مدرسه سگ‌ها رو دیدیم، بهرام ماشین رو به نوک‌مداد نشون داده و می‌گه این سرویس سگ‌هاست! نوک‌مداد بعد از کمی فکر می‌گه سگ من هم وقتی بزرگ شد می‌ذارمش اینجا. می‌گیم کدوم سگ؟ می‌گه سگی که وقتی بزرگ شدم، رفتم دانشگاه از دلم درآمد! :)) (ما همینطور شگفت‌زده، نمی‌دونستیم چی بگیم! فقط برای چندمین بار تکرار کردیم سگ از توی دل مامان سگ درمی‌آد و گربه از توی دل مامان گربه!) فقط من خیلی خوشحال شدم که بچه‌دار/سگ‌دار شدنش رو به مامان شدن ربط نداد و احساس می‌کنم رو‌ش‌های تربیتیم خیلی خوبه و داره جواب می‌ده :)) آخه مثلا می‌گه من هم «لب» می‌خوام! منظورش ماتیکه البته :)) من نمی‌دونم چرا یه حسی درونم هست که این کلمات رو یادش ندم، ماتیک و لاک و این چیزها. شاید هم درست نباشه، نمی‌دونم. به هر حال وقتی می‌گه من هم می‌خوام، می‌گم بزرگ که شدی، دانشگاه که رفتی، رفتی سر کار، خودت برای خودت می‌تونی بخری! و احساس می‌کنم کار خوبی می‌کنم، امیدوارم پشیمون نشم هیچوقت :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-6140143716832500021?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=DfPxdgulTZI:RTGGz_UzgJk:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/02/blog-post_03.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/Wjfu-b6tTxc/blog-post_6038.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Thu, 02 Feb 2012 03:43:23 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-535353141244817954</guid><description>یوگا کار کردم. میلم رسید و بعدش اشک ریختم. با اینکه اصلا گریه‌دار نبود. می‌گه میل‌هام «زنانه» است. نه به بدی ولی... نمی‌دونم! قبلا هم خیلی‌ها می‌گفتن وبلاگم زنانه است و من نمی‌فهمم. من واقعا تنها چیزی که نیستم، زنه! یعنی می‌خوام باشم، یعنی دلم می‌ره برای «مونث»هایی که زن هستن واقعا، با ناز، یه جور خوبی ولی هر کسی من رو دیده باشه، می‌دونه من یکی از اونها نیستم. می‌گه داستان‌هات اینطوری نیست و من نه می‌دونم چرا اون اینطوری نیست و نه می‌دونم چرا این اینطوریه! هاه&lt;br /&gt;لباس‌های روشن شسته شد، پهن شد روی بند و لباس‌های تیره دارن شسته می‌شن. آتیش روشن شد. دلم می‌خواد سالاد میوه درست کنم و بخورم. ولی میوه‌های هیجان‌انگیز نداریم. سیب و پرتقال و نارنگی فقط!! نه انبه‌ای، نه چیز دیگه‌ای!! هاه&lt;br /&gt;از آمازون، کردیت کارت سفارش دادم. خوشگل هم هست :) :) امیدوار بودم امروز برسه که فردا بتونم برم بیرون ولی نرسید. هاه&lt;br /&gt;حالا نمی‌دونم چطور جواب بدم، می‌تونم «بیشتر» جواب بدم، می‌تونم بنویسم از ترس‌هام و فکرهام، می‌تونم هم تموم کنم. آخرین جمله میل نوشته «زندگی آن‌قدرها سخت، پیچیده یا عجیب نیست، ما آدم‌ها خودمان شلوغش می‌کنیم.» راست می‌گه. بلند شم پرتقال آب بگیرم با کیک بخورم :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-535353141244817954?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=Wjfu-b6tTxc:MCqvA-AdU_A:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/02/blog-post_6038.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/-S1bo4b5jyY/blog-post_02.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Thu, 02 Feb 2012 01:53:35 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-1087277382142953137</guid><description>هوا منفی نه و نیم درجه است. باید خاکستر توی شومینه رو خالی کنم و شومینه روشن کنم. لباس انداختم شسته بشه، لباس‌های روشن. بعد هم نوبت لباس‌های تیره است. امروز روز شاهنامه است. می‌خوام بلند بشم آب بخورم ولی حوصله ندارم. نشستم جلوی تلویزیون و دارم چرت و پرت می‌بینم. یه آب‌میوه‌گیری جدید خریدیم و می‌تونم بلند شم برای خودم آب پرتقال تازه بگیرم. امروز یوگا هم کار می‌کنم. منتظر ای‌میلش هستم که روزم شروع بشه. حوصله تلفن کردن ندارم ولی. دلم می‌خواد یه کیف قرمز بخرم ولی بعد باید یه کفش قرمز هم بخرم، چکمه قرمز خوبه ولی چکمه رو نمی‌شه همیشه پوشید. چند شب پیش خواب می‌دیدم می‌خوام زایمان طبیعی کنم. تو خواب بچه پریسا مرده بود چون دکتر دیر رسیده بود برای تولد بچه. می‌ترسیدم همین بلا سرم بیاد، می‌خواستم سزارین کنم. چرا من اینقدر ترسو هستم؟ این مرز از کجا می‌آد؟ داستان هم که می‌نویسم، می‌ترسم. می‌نویسم و جلو می‌رم و بعد به یه جایی که می‌رسم، می‌ترسم. می‌ترسم بعدش چی می‌شه؟ می‌تونم؟ توی خواب‌هام هم همین ترس رو دارم، ترس از بلندی. بالا می‌رم و بعد می‌ترسم. همین الان که اینها رو نوشتم، فهمیدم. امروز صبح با خواهرم حرف زدم و پرسید چیز جدیدی ننوشتی؟ (به خاطر این پرسید چون بابا رفته بودی توی اتاق و می‌خواست بحث رو عوض کنه :)) ) و من گفتم می‌نویسم، زیاد، ولی تموم نمی‌شن و ناگهان فهمیدم ننوشتنم از ترسه. می‌نویسم، داستان رو پر و بال می‌دم و بعد می‌ترسم. چرا می‌ترسم؟&lt;br /&gt;و چه کار کنم این ترس رو به بچه/ها منتقل نکنم؟؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-1087277382142953137?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=-S1bo4b5jyY:2511qXpaw8M:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/02/blog-post_02.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/pqSrKE78v6k/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Wed, 01 Feb 2012 02:24:01 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-3329689619858156041</guid><description>چرا موها می‌رن زیر پوست و مثل موهای بچه آدم (!) از اون زیر در نمی‌آن بیرون و بیرون رشد کنند؟!!! واقعا نمی‌فهمم! بعد خب آدم مجبوره، متوجهید که، مجبوره، با یه سوزن از اون زیر درشون بیاره! بعد نمی دونم چرا انگاری در عرض یک روز اون زیر درمیآن و اینقدر دراز می‌شن! دیروز نبوده‌ها! امروز یه دفعه یه مار دو متری سیاه شده واسه خودش اون زیر&lt;br /&gt;امروز حالم الکیه! یعنی نه هنوز خوبم و نه بد. یه چیزی اون وسط، الکی. یه تلنگر می‌تونه حالم رو خوب کنه و یه تلنگر هم بد. به همین مسخرگی. حالا می‌خوام شروع کنم به ترجمه و کار مفید، که حالم خوب بشه بعد که تو فیس‌بوک نوشتم :)&lt;br /&gt;نمی‌دونم چرا احساس خوبیه این «نشون دادن» کارهام. به کس خاصی نشونش نمی‌دم ولی همین که توی فیس‌بوک می‌نویسم، باعث می‌شه جلو برم و جدی باشم. راستی امروز هوا منفی هفت درجه بود وقتی نوک‌مداد رو بردم مهد. وقتی می‌رم دنبالش خیلی هم شاده و می‌گه فردا هم بریم مهد ولی صبح‌ها می‌گه نمی‌خوام برم! چرا؟ یه سیب می‌خوام بخورم الان. قول دادم شیرینی مصنوعی رو حذف کنم و به جاش شیرینی طبیعی بخورم ولی دلم داره می‌ره شیرینی که ساقی دستورش رو برام فرستاد درست کنم امروز عصر و بخورم! هام هام :) :) یه بار بهش گفتم بهم حس خوبی می‌ده باشی، ببینی من رو و من بدونم می‌بینی و هستی. به نظرش عجیب بود، گفت... چند وقت پیش ولی یک نفر دیگه بهم گفت این حس خوبه، اینکه یکی از دور مواظب آدمه و آدم رو می‌بینه. رابطه‌ام با این آدم شده روز یکی، دو تا میل. حتی خبر داریم هر کدوم ناهار چی می‌خوریم و حالمون هر روز چطوره. برای اولین بار چنین حسی دارم جدا از عشق یا هیجان‌های این شکلی&lt;br /&gt;برم برسم به ترجمه! این چیزها واسه آدم نون و آب نمی‌شه ؛))&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-3329689619858156041?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=pqSrKE78v6k:Zo3bg_7HZ2E:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">5</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/02/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/JWerbD4KFi4/blog-post_8048.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Tue, 31 Jan 2012 05:11:42 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-1635441244009955603</guid><description>رفتم بیرون، سالاد خوردم، به خودم قول دادم خوب که بنویسم، یه تکه پیتزا بخرم و بخورم. ده دقیقه از نوشتنم گذشت، حالت تهوع گرفتم. من هم ترسو، رفتم ماهی خریدم و برگشتم خونه. می‌ترسم حالم بد بشه وسط خیابون. گفتم تکون‌های توپک رو حس می‌کنم؟ نمی‌دونم من سنم بالا رفته و همه چیز سخت‌تر شده برام یا واقعا این یکی یه جور دیگه است! الان هم توت‌فرنگی، خامه و عسل درست کردم برای خودم بخورم و بعد هم بخوابم. سیصد و چهل و چهار کلمه هم بیشتر ننوشتم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-1635441244009955603?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=JWerbD4KFi4:o78UMJMvMIw:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_8048.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/O5FEyyayigI/blog-post_31.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Tue, 31 Jan 2012 00:44:00 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-5593345480458049639</guid><description>باید خودم رو بلند کنم از روی این صندلی و مبل، از جلوی تلویزیون و سریال‌های دوزاریش و برم مرکز خرید اصلی شهر، بشینم توی یک رستورانی، جایی، تمرینم رو انجام بدم! بعد خب جایزه به خودم ناهار می‌دم! :) برای شب هم ماهی تازه بخرم و بیام خونه.&lt;br /&gt;امروز نوک‌مداد نمی‌خواست بره مهدکودک. دیروز هم نمی‌خواست البته. فکر کردم چون جمعه نرفته و عادت کرده بمونه خونه. ولی امروز که نمی‌خواست بره عجیب بود. گفتم بیا بریم مهدکودک، به معلم‌هات بگو نمی‌خوای بری. گفت زنگ بزن! نمی‌دونم بزمجه از کجا می‌دونه می‌شه زنگ زد!!! گفتم شماره‌شون رو ندارم. فکر کنم چند سال دیگه از توی موبایلم شماره‌شون رو پیدا کنه و بده دستم!! قبول کرد و رفتیم مهد. عذاب‌وجدان گرفتم نکنه زیاد می‌ذارم مهد بمونه و تا چهار زیاده و بهتره دو و نیم برم دنبالش. تو مهد معلمش هم تعجب کرد و اول گفت نیایی ما نوک‌مداد نداریم و ناراحت می‌شیم، واکنشی نشون نداد! بعد گفت بیا مبل رو باز کنم، تو و جولی روش دراز بکشید، جولی هم امروز حالش خوب نیست. باز بغل من موند. بعد گفت بیا این «چادر» رو باز کنیم و توش یک کم همدیگر رو بغل کنیم و نوک‌مداد با خوشحالی گفت خداحافظ مامان! و رفت! واقعا معلم خوب، خیلی خوبه :) :)&lt;br /&gt;جرات نمی‌کنم خبرها رو بخونم، البته اگر خبر خیلی بدی بود، توی فیس‌بوک پر شده بود&lt;br /&gt;انگار ناهار انگیزه کافی نیست که از خونه برم بیرون، دیگه چه قولی به خودم بدم؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-5593345480458049639?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=O5FEyyayigI:K0Y0efS2duU:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_31.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/fLowDOKiGhw/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Mon, 30 Jan 2012 00:48:22 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-8315281299603067561</guid><description>شب می‌خوام سوپی درست کنم که توش گوشت کوفته قلقلی باشه! ولی اصلا نمی‌دونم گوشتش رو باید چطور درست کنم! گوشت چرخ‌کرده رو با پیاز ورز بدم، با نمک و فلفل یا چیز دیگه هم می‌خواد؟ کمک لطفا :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-8315281299603067561?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=fLowDOKiGhw:K-c-N5ZgKgg:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_30.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/nK0jo4suV3A/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Fri, 27 Jan 2012 04:01:35 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-5938850845884352471</guid><description>امروز می‌خواستم برم خرید، یه دونه از &lt;a href="http://www.amazon.de/gp/product/B002YUO6WM/ref=s9_simh_gw_p193_d3_g193_i2?pf_rd_m=A3JWKAKR8XB7XF&amp;pf_rd_s=center-5&amp;pf_rd_r=0Z2YE5ETD3YJASPFDV5X&amp;pf_rd_t=101&amp;pf_rd_p=463375093&amp;pf_rd_i=301128"&gt;اینها&lt;/a&gt; بخرم، بعد هم برم یه جایی بشینم و بنویسم. نوک‌مداد ولی دیشب مریض شد و امروز نبردمش مهد. موندیم خونه&lt;br /&gt;برادرم گفت طبق برنامه جمعه‌شون رفتن هایپراستار، اینقدر شلوغ بوده که برگشتن. گفت رفته خرید، تقریبا هیچی نبوده. مامان اینها هم رفتن مواد شوینده خریدن که به قول مامانم اگر از گرسنگی مردن، لااقل تمیز باشن. دوست مامان هم بهش گفته کسی نیست از روی زمین جمعت کنه و باز بوگند می‌گیری!! اینقدر با خنده تعریف کرد که اصلا توی ذهنم نموند. حالا تازه می‌ترسم اگر همه چیز جدی باشه، اگر بدتر و بدتر باشه. اگر.... سعی می‌کنم تمام ذرات خوش‌بینی‌ام رو جمع کنم و ازشون استفاده کنم. الان بهشون نیاز دارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-5938850845884352471?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=nK0jo4suV3A:pr2Qbbyl2Vk:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">3</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_27.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/KG9iMXj1YM8/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Thu, 26 Jan 2012 09:23:50 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-3987373686794223200</guid><description>دیروز عصر خونه دوستم بودیم، قیمه درست کرده بود، داد با خودمون آوردیم خونه برای امروز هم. غذا درست نکردم و چقدر خوب بود و خوش گذشت :)) یوگا کار کردم، چهل دقیقه و البته تمرکز نداشتم چون باید حرکات رو یاد بگیرم و گاهی گیج ویج می‌زدم ولی خوب بود همین شروع. شاهنامه هم خوندم، برای خودم و توپک و عصر هم برای خودم و توپک و نوک‌مداد&lt;br /&gt;فکر کنم دارم خوب می‌شم :) امروز شاد بودم. عصر با نوک مداد در راه کلاس موسیقی خندیدیم و شاد بودیم. عصبی و بداخلاق و بی‌حوصله نبودم. خیار و سیب و فلفل دلمه‌ای تکه کردم و بردم و بعد از کلاس خوردیم. گفته بودم اینجا فلفل دلمه‌ای رو مثل میوه می‌خورن؟ و هویج رو هم؟ خیلی خوبه :)) هرچقدر سر نوک‌مداد دلم شیرینی و چربی می‌خواست، الان دلم میوه می‌خواد! این پسرها از همون اول بلدن مواظب خودشون باشن :)) تو خونه ما برادرم همیشه میوه‌های بزرگ رو از یخچال درمی‌آورد و می‌خورد و مامان همیشه باهاش دعوا داشت که حالا اگر ریز بخوری چی می‌شه و برادرم می‌گفت جدا نکرده و دست کرده از توی کیسه، این درآمده و مامان می‌گفت بزرگ‌ها همیشه می‌چسبن به دست برادرم! یادم باشه این بار از برادرم بپرسم واقعا جدا نمی‌کرده یا چی؟ :))))&lt;br /&gt;خوشحالم دارم «خودم» می‌شم دوباره و گاهی هم می‌تونم بخندم و شاد باشم :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-3987373686794223200?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=KG9iMXj1YM8:SiMJPMg4CP4:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_26.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/2iPZ0ZGpSTM/blog-post_1365.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Wed, 25 Jan 2012 05:14:04 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-5075180915518649725</guid><description>برنامه به صورت خلاصه&lt;br /&gt;دوشنبه، هزار و یک شب. سه‌شنبه، نوشتن. پنجشنبه، شاهنامه. جمعه، نوشتن&lt;br /&gt;امروز یوگا هم کمی کار کردم. کمی که می‌گم واقعا یعنی کم. یعنی چهار دقیقه. تلفن زنگ زد، پستچی آمد و من در همان سه دقیقه اول که گفت آرامش و سکوت و تمرکز، گریه‌ام  و گرفت!!! فکر کردم بهتره بذارم یه روز دیگه که تنها باشم و وقت بیشتری داشته باشم و لباس راحت بتونم بپوشم&lt;br /&gt;هزار و یک شب هم خوندم. &lt;br /&gt;بعد هم رفتم از توی کیف کامواها، کامواهای رنگی‌ام رو درآوردم با میل مربوطه و می‌خوام برای خودم از این پاهای رنگی ببافم که روی جوراب‌شلواری سیاهم بپوشم، با پیراهن‌های خاکستری و سیاهم! یک کم رنگی بشم! ممنون رویا از پیشنهادت :) :)&lt;br /&gt;فکر کنم تکون‌های توپک رو حس می‌کنم :) :) :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-5075180915518649725?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=2iPZ0ZGpSTM:U4dOIHJxZm8:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">3</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_1365.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/x5J2v2dXafc/blog-post_1242.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Wed, 25 Jan 2012 01:32:22 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-925484323716060608</guid><description>چهارشنبه باید خونه بمونم. دوشنبه هم کلاس دارم. سه‌شنبه و پنجشنبه و جمعه می‌تونم برم بیرون. پنجشنبه عصر نوک‌مداد کلاس داره و بهتره صبحش خودم رو خسته نکنم و بیرون نرم :) :) بله، خیلی خودم رو تحویل می‌گیرم :)) پس سه‌شنبه و جمعه برای خرید باشه و بیرون رفتن و نوشتن. من فهمیدم قانون جای ثابت داشتن برام کار نمی‌کنه. این آخر هفته رفتیم مسافرت، من هزار و هفتصد کلمه نوشتم در یک نشست حدودا یک ساعته :) پس جاهای جدید و نیمه شلوغ رو امتحان می‌کنم. که اینترنت هم نداشته باشه. چون من اراده ندارم :)) دوشنبه و چهارشنبه و پنجشنبه می‌مونه. دو روز در هفته برای متون کهن. هزار و یک شب می‌خونم و اون یکی چی؟ تاریخ بلعمی خوبه یا شاهنامه بخونم؟ تا دنیا آمدن توپک، شاهنامه می‌خونم، بلند هم می‌خونم که توپک هم بشنوه، با این قد و وزنی که داره، شاید رستم دوم شد :)) دوشنبه هزار و یک شب می‌خونم و پنجشنبه، شاهنامه. چهارشنبه می‌مونه.... فارسی رو باید هر روز بخونم. منظورم متن فارسیه، داستان‌های فارسی و نه ترجمه شده. می‌مونه چهارشنبه (به به از این برنامه‌ریزی که روز شروعش با بیکاری و بی‌برنامه بودنه! :)) ) و اینکه بگم چقدر می‌خونم، چند صفحه یا ساعت، شاهنامه و هزار و یک شب. &lt;br /&gt;الان هم اصلا می‌رم هزار و یک شب بخونم :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-925484323716060608?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=x5J2v2dXafc:FGM7x-GKTss:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_1242.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/P7zlVuWoj7s/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Wed, 25 Jan 2012 01:09:06 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-4812862467072856029</guid><description>من از اون روز -به جز هزار و یک فکر دیگه- دارم فکر می‌کنم برای رویان (فارسی جنین می‌شه رویان) هفده هفته‌ای، هجده سانتیمتر قد، یک کم زیاد نیست؟! هی فکر کردم و به نظرم زیاد رسید و باز فکر کردم تا یادم آمد می‌شه در اینترنت هر چیزی رو پیدا کرد :) :) حالا می‌بینم رویان در هفته هفده باید حدود سیزده سانتیمتر قدش باشه و حدود ۱۴۰ گرم وزنش. خب می‌شه فکر کنم اشتباهی سیزده رو هجده شنیدم، می‌شه دیگه، نه؟ اشتباهه، پیش می‌آد! ولی صد و هشتاد و شش گرم رو مطمئنم درست شنیدم! نکنه توپک تصمیم گرفته بچه غول بشه؟!!! :)))))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم کتاب یوگا خریدم؟ من همیشه یه حس بدی به یوگا داشتم، حس بد الکی. اینکه همه از یه چیزی تعریف کنن فکر نمی‌کنم حتما یه چیز خوبی هست که همه تعریف می‌کنن و من هم بذار امتحان کنم! بلکه سریع پس می‌زنمش! یوگا هم همین بود تا اینکه به نظرم رسید نه! بهتره امتحان کنم... کتاب یوگا مخصوص بارداری خریدم و شاید از همین امروز شروع کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روزیست که «هیجاناتی» در دلم حس می‌کنم که نمی‌تونم بفهمم توپکه یا ماهیچه‌ها :))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم می‌خواد قلاب بافی کنم. یه پتو ببافم. یه چیز خوشگل رنگی. ولی جرات نمی‌کنم. استادم برام نوشته&lt;br /&gt;تو فقط کمی تنبلی، همین!&lt;br /&gt;پایت رو بگذار روی زمین و کمی به خودت سختی بده! بدون زحمت و جان‌کندن رمان نوشته نمی‌شود!&lt;br /&gt;بله... هر کار دیگه‌ای می‌خوام انجام بدم که به کلمه ربط نداشته باشه، کاری به جز خوندن متون فارسی، یا فارسی کهن، یا نوشتن، عذاب‌وجدان می‌گیرم. باید یه برنامه بذارم. مثلا یه روزهایی مخصوص نوشتن. یه روزهایی مخصوص خوندن، اون هم مثلا ده صفحه، یا یک ساعت. بعد بقیه روز رو دارم به کارهام برسم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز باز هم می‌نویسم.... روزی که خبر بد عجیبی توش نباشه، می‌تونه روز خوبی باشه و تا حالا خبر بد عجیبی نخوندم توی سایت‌های خبری!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-4812862467072856029?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=P7zlVuWoj7s:-FGITLGfBWw:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_25.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/BXutFjcUztM/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Mon, 23 Jan 2012 06:20:03 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-8657724382420422375</guid><description>پسره. الان هجده سانتیمتر قدشه و صد و هشتاد و شش گرم وزنش. هفته هفدهمیم :)&lt;br /&gt;می‌خوام به بهرام هم بگم اگر دوست داره، به بقیه بگیم. &lt;br /&gt;امروز رفتم جوراب‌شلواری بارداری رنگارنگ بخرم، هیچ جا نداشت. فقط سیاه و سفید. بهم پیشنهاد کرد جینگولی رنگی بخرم. &lt;br /&gt;فکر کنم همه چیز داره بهتر می‌شه....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-8657724382420422375?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=BXutFjcUztM:B3KuDnqejA4:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">10</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_23.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/9-CqXqE8s1g/blog-post_7459.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Wed, 18 Jan 2012 12:02:52 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-6481063724553908681</guid><description>خودم رو کشتم که بهم بگه تولدش کیه. بهم گفت. &lt;br /&gt;من هیچ تاریخی یادم نمی‌مونه، هیچی.&lt;br /&gt;همیشه قرارها رو می‌زنم توی موبایلم. قرارهای دکتر رو هم. الان نگاه کردم ببینم قرار فردام، ساعت ده و ربعه یا ده و نیم. ده و ربع دیروز بوده. همراه با تولد او. و دیروز گذشته&lt;br /&gt;اعصابم کم خرد بود، به خاطر گیجی خودم بدتر هم شد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-6481063724553908681?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=9-CqXqE8s1g:QoQVJntwY0k:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">3</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_7459.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/5c-HKM3qSAM/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Tue, 17 Jan 2012 23:01:58 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-3219981373783856153</guid><description>تازه دیروز جدایی نادر از سیمین رو دیدم و می‌خواستم شاد باشم که خبر دستگیری‌ها رسید. حوصله ندارم. من می‌دونم حال کسی رو که یکی از عزیزانش، یکی از دوستانش، یکی از نزدیکانش زندانی شده. وحشتناکه. کاش می‌شد کاری کرد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-3219981373783856153?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=5c-HKM3qSAM:Y-35tTg2oEM:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_18.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/ejIHdtEmIC4/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Mon, 16 Jan 2012 09:05:16 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-5713382535610100387</guid><description>امروز توپک اذیت نکرد اصلا. روزهای این شکلی می‌ترسم نکنه چیزیش شده باشه! :)) مثل وقتی که بچه مریضه و می‌خوابه! آدم(منظورم خودم هستم!) می‌شینه بالای سرش و غصه می‌خوره که چی شده و... به جای اینکه بره از لحظات خوبش لذت ببره! بالاخره هیچ بچه‌ای از بیماری‌های معمولی و خستگی و خواب زیاد، بلایی سرش نیامده! و امیدوارم هیچوقت نیاد!!&lt;br /&gt;کلاس صبح خوب بود و من مشکل جدی زبانی دارم! تازه کتاب‌های فارسی‌ام رو گذاشته بودم سرجاشون توی کتابخونه! دوباره باید دربیارم و شروع کنم خوندن! ولی واقعا خوندنشون سخته و من هیچ لذتی نمی‌برم از بس بدبختی حقیقی در داستان‌هاست! بدون هیچ تخیلی!&lt;br /&gt;و ساعت دو تا چهار هم خوابیدم :) بعد از سه بشقاب آب‌گوشت :) :) بله! ناهار آب‌گوشت درست کردم برای خودم و شب هم آب‌گوشت داریم که نوک‌مداد هم دوست داره. دیرتر می‌رم دنبال نوک‌مداد و عادت هم کرده و می‌بینم تو حیاط با بقیه بازی می‌کنه و شاده. در کل نوک‌مداد بچه خیلی خوبی بود و هست و امیدوارم توپک هم همینطوری بشه و مخصوصا بدغذا نشه!! :)&lt;br /&gt;من شدم هفتاد کیلو!! شصت و سه، چهار بودم! تازه می‌خواستم مواظب باشم و فقط نه کیلو زیاد بشم!!!!! و هنوز ماه چهار تموم نشده! و تازه من شیرینی و روغن هم نمی‌خورم! نمک می‌خورم ولی! نمی‌خوام دوباره هشتاد و فلان کیلو بشم و بعدش پوستم کنده بشه!&lt;br /&gt;دارم به زایمان طبیعی فکر می‌کنم ولی بیشتر از درد خود اون لحظه، از اتفاقات بعدیش می‌ترسم!! از چیزهای وحشتناکی که شنیدم: پارگی و.... من از درد خیلی می‌ترسم. از صمیم قلب امیدوارم این یکی هم نچرخه و من رو نجات بده از تصمیم گرفتن و من بتونم با افتخار سرم رو بالا بگیرم و بگم بچه نچرخید که سزارین کردم! :)) و بعد هر کسی که در مدح و ثنای زایمان طبیعی حرف زد، من بتونم فقط سر تکون بدم و هیچی نگم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-5713382535610100387?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=ejIHdtEmIC4:cZEuNZMW7hc:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">3</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_16.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/-Y1r0hpyWao/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Sun, 15 Jan 2012 01:56:08 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-2859157715544869324</guid><description>شلوارم رسید و جامدادی‌ام رسید و شاد شدم. تازه ساعتم هم رسید :) و خوشگله :) :)&lt;br /&gt;دیشب مهمونی بودیم. نمی‌دونم طولانی مدت نشستم یا چی که وقتی برگشتم خونه، می‌خواستم تمام بدنم رو اتو بزنم! من وقتی خیلی درد دارم احساس می‌کنم اگر با یه اتو داغ بدنم رو اتو بزنم، دردم ساکت می‌شه! البته که تا حالا امتحان نکردم :))) خیلی حالم بد بود. نمی‌دونم چرا اینقدر زود اذیت‌هاش رو شروع کرده! سر نوک‌مداد ماه هشت و نه این مشکلات رو داشتم!! تازه خروپفم هم شروع شده!!!! الان هنوز ماه چهار هستم! هنوز نصف هم نشده!!! بگذریم... :)&lt;br /&gt;فردا قراره کلاس داشته باشم، بعد از هزار سال. امیدوارم اینترنت یاری کنه! حس بافتنی دارم دوباره. یه خرگوش آبی آسمانی ببافم :) &lt;br /&gt;قراره اقدام کنیم برای مامان ویزا یک ساله بگیریم. یه زمان‌هایی واقعا نمی‌تونم. شاید هم چون سنم بیشتر شده نسبت به دفعه قبل اینقدر سخت شده. هم مشکلات هورمونی و هم سن. &lt;br /&gt;نوک‌مداد هم اینقدر این بچه رو دوست داره که حد نداره! تو نقاشی‌هاش همیشه نی‌نی هست :) من و بهرام رو بوس می‌کنه، بعد هم نوبت نی‌نی می‌شه. از الان برای تربیتش هم برنامه داره :))&lt;br /&gt;کاش زودتر خوب بشم، یا لااقل معمولی.....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-2859157715544869324?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=-Y1r0hpyWao:v1TxuxBP4-w:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_15.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/dlr07WrRbwA/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Fri, 13 Jan 2012 00:52:15 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-4729164088197125280</guid><description>این سریال‌های چرت و پرتی آمریکایی هیچ خاصیتی نداشته باشه، این خوبی رو داره که آدم رو وسوسه می‌کنه به خوب لباس پوشیدن و آرایش کردن و این چیزها :) دارم از الان نقشه می‌کشم برای وقتی که بچه به دنیا آمد و دوباره لاغر شدم، چه لباس‌هایی بخرم. پالتو رنگی دلم می‌خواد. آبی مثلا. چیه همش رنگ‌های خنثی که بعد به همه چیز بیاد؟ نون‌جیم نوشته بود تصمیم داره یک سال لباس نخره. چه فکر خوبی! ولی من فعلا اصلا نمی‌تونم. حاملگی حس خوبیه ولی یه جوری همه چیز رو عوض می‌کنه. انگار هیچ کار دیگه‌ای نیست. یه جوری همه زندگی آدم می‌ره زیر سایه و سیاهی حتی. باید «رنگ» زندگی‌ام رو زیاد کنم. این مبل‌های سیاه، زمین سیاه، آشپزخونه سفید، دیوارهای سفید، خیلی بی‌احساسن. حتی دو تا گلدون قرمز هم چیزی رو عوض نکرد. باید یه چیز بزرگ‌تری پیدا کنم. باید بیشتر خودم رو مجبور کنم به یه چیزهایی. مثلا پول قلک رو خالی کنم، مرتب کنم و برم توی یک عتیقه فروشی*، یه چیز خوشگل رنگی بخرم. گفتن جمله‌اش هم قشنگه حتی ولی تک‌تک کارها رو نمی‌تونم انجام بدم. ده‌ها برابر انرژی که لازمه، نیاز دارم. مثلا باید برم حموم! سه روزه که دارم به حموم رفتن فکر می‌کنم و حوصله ندارم. خون‌ریزی هم باعث شد بیشتر بترسم. تا خسته می‌شم فکر می‌کنم دراز بکشم. تا دلم درد می‌گیره، نگران می‌شم. می‌ترسم زیاد رانندگی کنم و جای دور برم، می‌ترسم چیزی بشه و من مثلا وسط شهر بمونم و هیچکس هم نباشه به دادم برسه. باید یه راهی پیدا کنم و کم‌کم دوباره برگردم به زندگی معمولی، تا جایی که می‌شه. نمی‌شه پنج ماه آینده زندگی نکنم! :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*راستی نمی‌دونم چرا از عتیقه‌فروشی‌ها می‌ترسم. می‌ترسم اصلا برم توشون. انگار یه پیرمرد اون تو نشسته، من برم توش باهام دعوا کنه! :)) خیلی دوست دارم ولی برم توی عتیقه‌فروشی بچرخم برای خودم و چیزها رو نگاه کنم :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-4729164088197125280?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=dlr07WrRbwA:9LMSIRJMQwQ:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_13.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/qbLhvCZPWuM/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Wed, 11 Jan 2012 06:07:22 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-2703948431386749055</guid><description>برای خودم یه شلوار حاملگی سفارش دادم و یک جامدادی. و بعد هم یک ساعت سرمه‌ای. دیروز زیر دلم درد می‌کرد. تو ایران بهم گفتن احتمالا پسره که اینجوری اذیت می‌کنه. قبلا هم به این نتیجه رسیده بودیم که حالت‌هام خیلی فرق داره و بچه پسره. اسم پسر خوب چیزی در چنته ندارید؟! لطفا شما هم یه لیست اسم‌های مسخره تحویلم ندید :))&lt;br /&gt;اون‌هایی که بچه اولشون پسره واقعا شانس دارن! نمی‌دونن حاملگی چه حس خوبی می‌تونه باشه و فکر می‌کنن حاملگی همینه که آدم حالش بد باشه و.... &lt;br /&gt;باورم نمی‌شه اتفاق خیلی بدی بتونه بیفته ولی ناراحتم از این وضعیت&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-2703948431386749055?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=qbLhvCZPWuM:SmklcH4MKT8:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_11.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/iTrWmusz-0c/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Mon, 09 Jan 2012 01:40:22 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-3507954248419415085</guid><description>نمی‌دونم اسمش چیه... بزرگ شدن؟ عاقل شدن؟ باتجربه شدن؟ نمی‌دونم&lt;br /&gt;نمی‌گم بهش فکر نمی‌کنم، می‌کنم. ایران بودم بهم میل زد. گفت داره کیمیاگر رو می‌خونه و به یاد من افتاده. نپرسیدم چرا یاد من افتاده. بهش فکر هم نمی‌کنم. جواب دادم. گفتم دارم مامان می‌شم. با خواهرش بود. هر دو تعجب کردن. من و خواهرش همدیگر رو خیلی خوب درک می‌کنیم. یک بار با هم رفتیم بیرون. نمی‌دونم تا چه حد از دوستی ما خبر داره. &lt;br /&gt;یه زندگی خیلی کمه. خیلی کم. خیلی کارها هست که می‌خوام انجام بدم. خیلی جاها برم. دوست دارم مامان دو تا بچه باشم، این بزرگ‌ترین خواسته منه ولی دوست دارم کار کنم، دوست دارم خونه نمونم، دوست دارم مستقل باشم، دوست دارم مجرد بمونم، دوست دارم تنها زندگی کنم و.... یه زندگی خیلی کمه&lt;br /&gt;دیروز تولد نوک‌مداد خیلی خوب بود. چهار سال پیش، دیشب اولین شبی بود که تنهایی خوابید در دنیا. چقدر سخت بود :)) سال دیگه این موقع یه نی‌نی دیگه داریم. تولدش بهش خوش گذشت. آش‌رشته‌اش خوب شد، فقط خیلی زیادی رشته داشت :)) &lt;br /&gt;من از دست دادن آدم‌ها می‌ترسم. از دست دادن کسانی که دوستشون دارم.&lt;br /&gt;یه دوستی تازه ایجاد شده. یه چیز عجیبه. مردی که از اول گفت نمی‌خواد «خونه‌خراب‌کن» باشه و اینکه چنین نقشی رو در زندگی من نداره؟ من هم گفتم اگر هم بخوام روزی خونه‌ام رو خراب کنم، اینقدر شجاع هستم که مسئولیتش رو خودم به عهده بگیرم و نندازم گردن یکی دیگه و این خیلی برخورنده است که یکی فکر کنه خونه‌خراب‌کن زندکی منه! یه دوستی عمیق و خیلی خوبه. چیزی فراتر از عشق. خواهرم تو فالم گفت عشق نیست و دوستی عمیقه. احساس خوبی دارم.&lt;br /&gt;فکر کنم استرس‌ها که تموم شده، مهمون‌ها، ایران رفتن و برگشتن، حالمون بهتر شده. من و نی‌نی. مثل همیشه که از ایران برمی‌گردم پر از انرژی هستم و فکر می‌کنم انرژی‌ام تا همیشه می‌مونه. &lt;br /&gt;راستی هم‌وطنان دور از وطن! ما به ازا آلوچه ترش چیزی سراغ ندارید؟ من همیشه شورخوار(!) بودم و از ترشی خوشم نمی‌آمده ولی در ادامه بلاهایی که این نی‌نی به سرمون آورده، به ترشی‌خواری هم افتادم و دندون‌های ردیف بالای سمت چپم هم درد می‌کنه :)) ذخیره آلوچه ترشی که آوردم از ایران داره تموم می‌شه! نمونه مشابه نمی‌شناسید؟!&lt;br /&gt;احساس خوبی دارم. امیدوارم شما هم خوب باشید دوستانم و ممنون که همیشه هستید، با وجود فیلترها و تمام سختی‌ها :) :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-3507954248419415085?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=iTrWmusz-0c:cxPA_b04GNc:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">6</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post_09.html</feedburner:origLink></item><item><title></title><link>http://feedproxy.google.com/~r/rangvarang/~3/Zj06_JIU4sI/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ng.A.)</author><pubDate>Fri, 06 Jan 2012 03:38:24 PST</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3385872.post-7151636989491754920</guid><description>رفتم ایران و برگشتم. ایران که بودم خون‌ریزی کردم. همینطور که نشسته بودم، یه دفعه دیدم ازم خون داره می‌ره. خیلی عجیب و ترسناک بود. همیشه آدم حرف‌های منطقی می‌زنه که اگر نشه، حتما دلیلی داره و بدن زن هر روز بچه رو اسکن می‌کنه و اگر بچه سالم نباشه، بچه رو دفع می‌کنه و... ولی وقتی پیش می‌اد برای خود آدم، وقتی آدم می‌ره بیمارستان و توی اون محیط ترسناک، همه این حرف‌های منطقی هیچ می‌شه. استراحت مطلق بهم دادن و روحیه‌ام هم خیلی بد بود. خوشحالم ایران بودم که می‌شد همش بخوابم و کسی کاری به کارم نداشته باشه.&lt;br /&gt;یگانه و ندا عزیزم، ببخشید تلفن زدید و نشد جواب بدم. شرایط خیلی بدی داشتم.&lt;br /&gt;برگشتیم سه‌شنبه و دیروز رفتم دکتر و گفت همه چیز خوبه و دلیلش احتمالا استرس بوده و گفت استراحت کنم چون شاید دوباره پیش بیاد.&lt;br /&gt;یکشنبه تولد نوک‌مداده و دارم سعی می‌کنم خوب باشم و می‌خوام براش آش‌رشته درست کنم. &lt;br /&gt;گفتم خبر بدم نگرانم نشید :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3385872-7151636989491754920?l=rang-va-rang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?a=Zj06_JIU4sI:6RG53aaeXBQ:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/rangvarang?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">7</thr:total><feedburner:origLink>http://rang-va-rang.blogspot.com/2012/01/blog-post.html</feedburner:origLink></item><media:rating>nonadult</media:rating></channel></rss>

