<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>ورق‌پاره‌</title>
	
	<link>http://varaqpareha.ir</link>
	<description>ورق‌پاره‌هایی از شلوغ‌ترین سلولِ انفرادیِ مخوف‌ترین بندِ بی‌هویت‌ترین زندان</description>
	<lastBuildDate>Fri, 25 May 2012 07:04:52 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/rdkblog" /><feedburner:info uri="rdkblog" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:emailServiceId>rdkblog</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><item>
		<title>حوای‌م کجایی؟</title>
		<link>http://varaqpareha.ir/?p=2265</link>
		<comments>http://varaqpareha.ir/?p=2265#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 May 2012 06:41:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ر د ک</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز مرگي]]></category>
		<category><![CDATA[زجرنامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://varaqpareha.ir/?p=2265</guid>
		<description><![CDATA[یه ثانیه وقت زیادی میتونه باشه وقتی ازم دوری ولی این همه مدت که نیستی&#8230; - الان میترسم، دارم تابو شکنی میکنم. دلم میخواد فقط سه نقطه بذارم و خودم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt;">یه ثانیه وقت زیادی میتونه باشه وقتی ازم دوری ولی این همه مدت که نیستی&#8230;<br />
<em>- الان میترسم، دارم تابو شکنی میکنم. دلم میخواد فقط سه نقطه بذارم و خودم رو راحت کنم</em><br />
کی و کجا شروع شد؟ مطمئنم خودتم نمیدونی! از خونه فرمانیه- بلوار اندرزگو یا &#8230;؟<br />
<em>- اشتباه که نبود ولی خریت محض بود. چرا دارم اینا رو میگم؟ تا بعدا یادم بمونه، نمیدونی که خیلی چیزها داره از یادم میره، مثلا اون خال سیاه روی گردنت یا بوی موهات</em><br />
انسان پنج تا حس اصلی داره ولی وقتی کنار تو بودم هیچ حسی کار نمیکرد فقط ضربان قلبم تندتر میشد<br />
<em>- آخ آخ چقدر فراموش کار شدم، یادم رفته چه قول هایی بهت دادم! مگه کسی هست که قول هاش یادش مونده باشه؟</em><br />
من کوچک بودم با تو بزگ شدم ولی نباید اونقدر بزرگ میشدم که تور رو کوچک میدیدم، شاید سلسله اشتباهات من از اینجا شروع شد&#8230;<br />
<em>- چقدر حوس سیگار کردم، یه چیزی مثه کرم داره درونم وول میخوره، باورت میشه هنوز جرات ندارم این چرت و پرت هایی که نوشتم رو عمومی کنم</em><br />
دلم میخواد این پست هم پیشنویس بشه مثه هزاران پست دیگه ولی سکوت کافیه. خیلی چیزها عوض شده مگه نه؟</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/rdkblog/~4/JC7PQbAzomE" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://varaqpareha.ir/?feed=rss2&amp;p=2265</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روزه سکوت</title>
		<link>http://varaqpareha.ir/?p=2489</link>
		<comments>http://varaqpareha.ir/?p=2489#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 12:00:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ر د ک</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز مرگي]]></category>
		<category><![CDATA[عكس ها حرف ميزنند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://varaqpareha.ir/?p=2489</guid>
		<description><![CDATA[چند ماه سکوت حکم فرما خواهد بود&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-size: 12px;"><a href="http://r99hi.persiangig.com/Pic/1/silence8.jpg"><img class="aligncenter" title="سکوت" src="http://r99hi.persiangig.com/Pic/1/silence8.jpg" alt="" width="540" height="540" /><br />
</a><br />
</span></span></p>
<h2 style="text-align: center;"><em><strong><span style="font-family: Tahoma; font-size: 12pt; color: #0000ff;">چند ماه سکوت حکم فرما خواهد بود&#8230;</span></strong></em></h2>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/rdkblog/~4/jZ7-Xqytj1k" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://varaqpareha.ir/?feed=rss2&amp;p=2489</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بی‌حوصله‌گی‌ها</title>
		<link>http://varaqpareha.ir/?p=1749</link>
		<comments>http://varaqpareha.ir/?p=1749#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Apr 2012 13:31:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ر د ک</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستنوشته]]></category>
		<category><![CDATA[زجرنامه]]></category>
		<category><![CDATA[عكس ها حرف ميزنند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://varaqpareha.ir/?p=1749</guid>
		<description><![CDATA[برای همه پیش میاد، برای منم پیش میاد. مگه من تافته ی جدا بافته هستم؟ منم آدمم. حق دارم! باید یه جایی یکی به من خبر میداد ولی کسی نبود، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;"><img class=" aligncenter" title="بی‌حوصله‌گی‌ها" src="http://r99hi.persiangig.com/Pic/2/13274482282.jpg" alt="" width="519" height="519" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt;">برای همه پیش میاد، برای منم پیش میاد. مگه من تافته ی جدا بافته هستم؟ منم آدمم. حق دارم!<br />
باید یه جایی یکی به من خبر میداد ولی کسی نبود، چیزی نبود ، نشانه ای نبود.<br />
خستگی‌سفر از یک راه بلند بی بازگشت&#8230;<br />
کاشکی ققنوس بودم اونوقت خودم رو آتیش میزدم تا از خاکستر از نو متولد بشم ولی حیف &#8230;<br />
</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt;"><br />
&#8220;هر وقت دیدی حـــــــریف داره برنـــده میشه یه لبخنـــــــد بـــزن تا به بـــردش شـــــک کنــــــه !!&#8221;</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/rdkblog/~4/fm4pc-NK8mk" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://varaqpareha.ir/?feed=rss2&amp;p=1749</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بوی شالی</title>
		<link>http://varaqpareha.ir/?p=2321</link>
		<comments>http://varaqpareha.ir/?p=2321#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Mar 2012 01:35:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ر د ک</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستنوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://varaqpareha.ir/?p=2321</guid>
		<description><![CDATA[صدای فن های سقف قطع نمیشد، بوی برنج تازه هم قطع نمیشد، کسیه های ۶۵، ۳۰، ۲۰ کیلویی برنج گوشه چیده شده بود، اونطرف کلی کیسه شالی آماده برای برای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt;">صدای فن های سقف قطع نمیشد، بوی برنج تازه هم قطع نمیشد، کسیه های ۶۵، ۳۰، ۲۰ کیلویی برنج گوشه چیده شده بود، اونطرف کلی کیسه شالی آماده برای برای ریخته شدن به دستگاه های خاموش نشدنی کارخانه &#8230;<br />
-<br />
فقط یکم پشت بازوهام درد گرفته، اونم چن تا کیسه بردارم دردش خوب میشه، امروز زیاد کیسه بلند نکردم. عضله هام بالا تنم خیلی داره بزرگ میشه، دیگه لباسام اندازم نمیشه، نمیشه برم لباس بخرم که، اصلا وقت نمیکنم &#8230;.<br />
-<br />
کارخانه شالیکوبی بزرگ نبود ولی کوچیک هم نبود، چن تا کارگر افغانی داشت که کل کیسه ها را جابجا میکردن، به قول صاحب کارخونه: &#8220;اگه این افغانی ها نبودن کار کل کارخونه لنگ بود، مگه میشه از ایرانی جماعت کار کشید!&#8221; ولی فقط یه کارگر کارخونه ایرانی بود به اسم رشید!<br />
-<br />
امشب رفتم خونه، برم یخچال رو تمیز کنم، اون آش نذری که همسایه آورده بود کفک زده، یه سری ظرف هم گوشه کنار یخچال هست که کلا بوی گندش خونه رو ور داشته، اگه وقت کردم کف حموم و دستشویی رو هم تمیز کنم، کلا سیاه شده، آخرین بار ۶-۷ ماه پیش بود که خونه رو تمیز کرده بودم&#8230;<br />
-<br />
رشید تنها کسی بود که پا به پای کارگر های افغانی کیسه های سنگین شالی یا برنج رو بلند میکرد، حتی بعضی وقت ها دو تا کیسه ۶۵ کیلویی برنج رو با هم روی کولش می انداخت. هر روز صبح ساعت ۷ نشده بود میومد کارخونه استراحت نداشت تا ساعت ۹ شب یه ریز کیسه بلند میکرد. آدم کم حرفی بود، شده بود کسی تا چن روز صدایی از رشید نمیشنید. فقط برای ناهار میرفت یه ساعتی روی کیسه ها برنج دراز میکشید و یه چرتی میزد.<br />
-<br />
امروز دیگه روی کیسه های شالی دم در نمیخوابم، باد سرد از بالای در میاد میخوره به کمرم. دیگه کمر برام نمیمونه! بعدش ناهار امروز همین سه تا نون بسته دیگه شب رفتم خونه شام چیزی نمیخورم شاید هم اشتها نداشتم برا ناهار یکی از نون ها موند برا شام بردم خونه. فقط باید حواسم جمع باشه خرج و دخلم با هم بخونه.<br />
-<br />
رشید عجیب بود ولی غریب نبود. همه رشید رو میشناختن جوونی که عاشق شده بود. برای خودش کلی آدم بود. مغازه داشت، خونه داشت، ماشین داشت. عاشق یه دختر شده بود. آخر سر همین عشق و عاشقی بدبختش کرده بود. بعد چن ماه از ازدواجش گذشت دختره طلب مهریه ش رو کرد و کلی زندگی رشید رو بالا کشید. رشید کل زندگیش رو فروخت مهریه داد حتی رشید رو به خونش که الان به اسم دختره بود راه نمیداد &#8230;<br />
-<br />
.امروز چن شنبه میشه، چهارشنبه؟  یعنی فردا میاد؟ خودش قول داد که بیاد؛ حرفش که حرف نیست ولی شاید دلش بسوزه بیاد. اون هفته که نیومد ولی دو هفته قبل که اومده بود او انگشتر طلا رو دید واسش خریدم خیلی خوشحال شد. اون لبخندی که روی لباش نشست یه دنیا می ارزید. هیچکس حرفای من رو نمیفهمه.<br />
-<br />
رشید اجاره نشین بود توی یه زیرزمین قدیمی و تاریک. صبح میرفت کارخونه شالیکوبی کار میکرد. آدم بی توقعی بود بزرگترین آرزوش این بود که زنش هر هفته سر وقت بیاد ببیندش که هر دفعه بهش یه هدیه بده. کل مزدش رو برای زنی که ازش طلاق گرفته بود هدیه میخرید&#8230;<br />
-</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt;">پینوشت: همیشه نباید پایانی وجود داشته باشه. همیشه نباید معنایی وجود داشته باشه&#8230; </span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/rdkblog/~4/REU-_te39so" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://varaqpareha.ir/?feed=rss2&amp;p=2321</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پارک دانشجو</title>
		<link>http://varaqpareha.ir/?p=1834</link>
		<comments>http://varaqpareha.ir/?p=1834#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Mar 2012 16:50:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ر د ک</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستنوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://varaqpareha.ir/?p=1834</guid>
		<description><![CDATA[ساعت از هشت شب گذشته بود، روی صندلی پارک دانشجو نشسته بودم، همون صندلی که دقیقا بقل آبسرد کن سمت جنوبی حوض گنده پارک قرار گرفته، هوا سرد نبود ولی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt;">ساعت از هشت شب گذشته بود، روی صندلی پارک دانشجو نشسته بودم، همون صندلی که دقیقا بقل آبسرد کن سمت جنوبی حوض گنده پارک قرار گرفته، هوا سرد نبود ولی میلرزیدم، با تمام وجودم دلم میخواست سیگار بکشم ولی خب نمیخواستم، آخرین بار که سیگار کشیدم چن هفته پیش بود،  دیگه نمیخواستم سیگار بکشم. دکمه های کاپشنم رو محکم بستم، پام رو بالا آوردم، زانو هام رو توی بقلم جمع کردم، سرم رو روی زانوهام قرار دارم، خسته بودم. چن ساعت پیش توی خوابگاه دخترا بودم، داشتم شبکه وایرلس رو کار میذاشتم، سوئیچ، نود، سرور، کابل، .. . شش طبقه خوابگاه دخترا بود، هر طبقه دو تا نود کار گذاشتم. از کابل کشی، سوکت زدن، بالا پایین رفتن، خسته نشدم ولی داخل تک تک اتاقا رفتن و یا الله یا الله گفتن خستم کرده بود، بعد از کلی یا الله گفتن وقتی داخل اتاق میرفتم دختره انگار تازه از حموم اومده بود جلوم ایستاده بود! سرم رو پایین می انداختم کارام رو انجام میدادم و میرفتم جای بعدی نود رو کار بذارم. هی این پروسه تکرارا میشد&#8230;<br />
الان خسته و کوفته روی صندلی پارک دانشجو نشسته بودم، ادما از جلوم رد میشدن، به من در حال چرت زدن نگاه میکردن، بعضی ها پوزخند میزدن، بعضی ها دل میسوزوندن، بعضی ها هم بی تفاوت. دلم میخواست تا صبح میگرفتم همین جا روی صندلی میخوابیدم، از چرت زدنم لذت میبردم، اصلا باید تا صیح روی همین صندلی چرت میزدم، ساعت از نه گذشته بود، باید میرفتم دیگه دیر شده بود.<br />
پارک دانشجو هم دنیای خاصی برا خودش داره، شاید هر وقت به پوچی میرسم به این پارک میرسم، امشب هم خاطره ای ثبت شد تا دفعه ی بعد یادم باشه که پارک دانشجو همیشه آغوشش رو برام باز نگه داشته&#8230;<br />
</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/rdkblog/~4/NHRbzPkJwyc" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://varaqpareha.ir/?feed=rss2&amp;p=1834</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نگاه کلی</title>
		<link>http://varaqpareha.ir/?p=2439</link>
		<comments>http://varaqpareha.ir/?p=2439#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Feb 2012 18:15:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ر د ک</dc:creator>
				<category><![CDATA[عكس ها حرف ميزنند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://varaqpareha.ir/?p=2439</guid>
		<description><![CDATA[زندگی نوعی کثافتکاریه که مجبوری بهش تن بدی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="..." src="http://r99hi.persiangig.com/Pic/2/mylord.jpg" alt="" width="401" height="301" /></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: Tahoma; font-size: 13pt;">زندگی نوعی کثافتکاریه که مجبوری بهش تن بدی</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/rdkblog/~4/8_PZMJuFEeA" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://varaqpareha.ir/?feed=rss2&amp;p=2439</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یگانهٔ من</title>
		<link>http://varaqpareha.ir/?p=1958</link>
		<comments>http://varaqpareha.ir/?p=1958#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Feb 2012 05:39:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ر د ک</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستنوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://varaqpareha.ir/?p=1958</guid>
		<description><![CDATA[نمی‌لرزیدم ولی سرد بود، بدجور بارون میومد. ماشین با سرعت روی جاده بارونی حرکت میکرد، کنار پنجره صندلی عقب نشسته بودم، از لبه پنجره  هر از چن گاهی قطره های [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt;">نمی‌لرزیدم ولی سرد بود، بدجور بارون میومد. ماشین با سرعت روی جاده بارونی حرکت میکرد، کنار پنجره صندلی عقب نشسته بودم، از لبه پنجره  هر از چن گاهی قطره های بارون به داخل ماشین می‌پاشید. از هوای شرجی متنفر بودم، هوا طوری بود که انگار داشتم داخل آب نفس می‌کشیدم.<br />
لبم خشکی زده بود پوست پوست شده بود، بر اثر سرما یا هرچیزی، بدجور اذیتم میکرد. با دندونام سعی کردم پوست های اضافی روی لبم رو بکنم ولی نشد، مجبور شدم از دستم استفاده کنم. سر انگشتم که لبم رو لمس کرد تعجب کردم. انگار یه جسم زبر لبم رو لمس کرده بود. سر انگشتام رو نگاه کردم. تا حالا بهشون دقت نکرده بودم، زبر شده بودن، شاید بیرونم مثه دورنم داشت خشن میشد. شاید درون و بیرونم داشت یکی میشد.<br />
ناراحت شدم&#8230;<br />
برای اون وقتی ناراحت شدم که توی تاکسی بقلم باشی، دست انداخته باشم روی شونت بخوام صورتت رو لمس کنم، انگشتام به صورتت بخوره، زبری انگشتام رو حس کنی. با تعجب نگاهم کنی بگی: واقعا این خودتی؟<br />
بی اختیار زیر لب تا تو حرف می‌زدم، تخیلاتم تا نا کجا ها پرواز می کرد&#8230;<br />
الان همه چیز عوض شده، دیگه نمی‌پرسی واقعا خودتی! شاید اگه از اون طرف خیابان به طرفم بیای راهت رو عوض کنی یا شاید اگه از طرف دیگه خیابان برات دست تکان بدم بی تفاوت به راهت ادامه بدی!<br />
دنیای ما خیلی فرق کرده، فرصتی برای جبران وجود نداره، چون تمام فرصت های ممکن رو هدر دادم ولی فرصتی برای ترمیم تمام زخم هایی که بهت وارد کردم رو میخوام&#8230;<br />
می‌لرزیدم نه از سرما، نه از باران، از تمام حماقت هایی که خودم رو باهاش احاطه کردم&#8230;.<br />
ماشین با سرعت حرکت میکرد، ولی خیالاتم همچنان تا نا کجا آباد پرواز میکرد&#8230;<br />
</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/rdkblog/~4/b4945zPIV9w" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://varaqpareha.ir/?feed=rss2&amp;p=1958</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شبِ بی‌پایان</title>
		<link>http://varaqpareha.ir/?p=1938</link>
		<comments>http://varaqpareha.ir/?p=1938#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 Feb 2012 14:36:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ر د ک</dc:creator>
				<category><![CDATA[زجرنامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://varaqpareha.ir/?p=1938</guid>
		<description><![CDATA[هرکی خیال کرده شب تمامی داره اشتباه کرده. شب تموم بشو نیست. اگه موقتا با طلوع خورشید خودش رو پنهان میکنه ولی با غروب خورشید شدیدتر خودش رو تحمیل میکنه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt;">هرکی خیال کرده شب تمامی داره اشتباه کرده. شب تموم بشو نیست. اگه موقتا با طلوع خورشید خودش رو پنهان میکنه ولی با غروب خورشید شدیدتر خودش رو تحمیل میکنه و سیاهی رو به مردم بر میگردونه. همه ی مردم اشتباه فکر میکنن که میتونن با طلوع خورشید شب رو فراموش کنن، با طلوع خورشید باید برای شبی سخت تر آماده شد.<br />
&#8230;&#8230;<br />
دیشب ساعت یازده رفتم حموم، مستقیم دوش آب سرد رو باز کردم.<br />
آب سرد مغزم رو اول منجمد کرد، بعد بقیه بدنم یخ زد.<br />
چن دقیقه طاقت آوردم بعدش رفتم یه گوشه حموم خودم رو مچاله کردم نشستم. صدای شرشر دوش آب، چکیدن آب سرد به سر و صورتم، لرزیدن تنم شده بود دنیای چن دقیقه ای ام.<br />
نمیتونستم زیاد فکر کنم چون مغزم منجمد شده بود ولی گرمای یاد تو هنوز توی ذهنم منجمد نشده بود. کل خاطراتمون رو مرور کردم<br />
رد اشک رو گونه هام هم سرد بود &#8230;<br />
</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/rdkblog/~4/U_EFXPeAp-g" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://varaqpareha.ir/?feed=rss2&amp;p=1938</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از مترو صادقیه تا زیر پل سیدخندان</title>
		<link>http://varaqpareha.ir/?p=2434</link>
		<comments>http://varaqpareha.ir/?p=2434#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 01:35:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ر د ک</dc:creator>
				<category><![CDATA[زجرنامه]]></category>
		<category><![CDATA[عكس ها حرف ميزنند]]></category>
		<category><![CDATA[نوستالوژي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://varaqpareha.ir/?p=2434</guid>
		<description><![CDATA[از مترو صادقیه تا زیر پل سیدخندان حدود دو سال و سه ماه طول کشید! آدم باید اعتراف کنه، باید سرش رو بندازه پایین چشماش رو ببنده، دستاش رو مشت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt;">از مترو صادقیه تا زیر پل سیدخندان حدود دو سال و سه ماه طول کشید!<br />
آدم باید اعتراف کنه، باید سرش رو بندازه پایین چشماش رو ببنده، دستاش رو مشت کنه، قرو رفتن ناخن انگشتاش رو توی گوشت کف دستش احساس کنه، فریاد بزنه بگه حماقت کردم.<br />
من آدم چنین رابطه ای نبودم، من اصلا آدم نبودم. جرات نداشتم خودم باشم روی حرفم بایستم&#8230;<br />
اصلا این حرفا مهم نیست، این حرفا مثه سر باز کردن یک زخم کهنه میمونه. اصلا نمیخوام به دو سال و سه ماه گذشته فکر کنم، خاطرات شیرینی و همچنین تلخ رو از سر گذروندم. به کل تلخی یا شیرینی مهم نیست الان دیگه اون خاطرات مزه ای نمیده!<br />
داشتم چی میگفتم، آهان من حماقت کردم، کلا خودم رو آدم حساب کردم که میتونم یه رابطه رو شروع کنم؛ همش تقصیر من بود! فکر میکردم دانای کل هستم. هرکاری میکنم درسته ولی کلا راه اشتباه رفتم. خیلی طرفم رو اذیت کردم الان دیگه نمیشه کاری کرد، سبو شکسته و روغن ریخته شده&#8230;<br />
ولی باید بگم که یک سال پیش سبو شکسته بود و روغن ریخت. توی یک سال گذشته هی سعی کردم که روغن ها رو از روی خاک جمع کنم ولی نشد&#8230;<br />
باید داد بزنم بگم اشتباه کردم، حماقت کردم، نفهمیدم. احساس خود بزرگ بینی داشتم. فکر کردم زندگی مثه یه برنامه ست که بشه راحت پیش بینی کرد ولی زندگی بالا پایین زیاد داره.<br />
حماقت شاخ و دم نداره که، یکی نبود به من بگه آخه بدبخت چرا اینقد دروغ میگی و خالی میبند؟ مگه با دروغ میشه زندگی رو ساخت، هیچکس نبود یکی بخوابونه زیر گوشش بگه آدم باش<br />
از ساعت ۵:۵ متنفر شدم، از عدد پنج متنفر شدم. از اسمس بازی های آخر شب متنفر شدم، از بوسه های اسمسی متنفر شدم، از حماقت های ذهنی متنفر شدم، از پارک طالقانی متنفر شدم، از ترمینال کلانتری کرج متنفر شدم، از مترو خط پنج! از گلشهر تا صادقیه متنفر شدم، از سربندان متنفر شدم، از پارک ملت متنفر شدم، از ون های ونک تا آزادی متنفر شدم، از ون های ونک تا پاسداران متنفرشدم، از کوچه پس کوچه های پاسداران متنفرم. متنفرم متنفرم متنفرم<br />
مترو صادقیه تا پل سید خندان کاش یک روبا بود که میشد از خواب بیدار شد از ترس این خواب تا چن ساعت لرزید بعد فراموشش کرد ولی تا آخر عمر یادم میمونه، باید سعی کنم باهاش کنار بیام و کنار بقیه حماقت های زندگیم بایگانیش کنم!<br />
این چن روز هی به خودم میگم: بسته دیگه، اینقدر فکر نکن، تموم شده. ولی باز میبینم در فکر و خیال غرق شدم، بدون اینکه بفهمم کی در فکر و خیال غرق شدم.<br />
هرچقدر اعتراف کنم حماقت هام تموم نمیشه&#8230;<br />
از مترو صادقیه تا زیر پل سیدخندان حدود دو سال و سه ماه طول کشید!</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/rdkblog/~4/fUdmip_Yqg4" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://varaqpareha.ir/?feed=rss2&amp;p=2434</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آتش عشق</title>
		<link>http://varaqpareha.ir/?p=2119</link>
		<comments>http://varaqpareha.ir/?p=2119#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Jan 2012 10:29:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ر د ک</dc:creator>
				<category><![CDATA[زجرنامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://varaqpareha.ir/?p=2119</guid>
		<description><![CDATA[لباس‌هایت را بکن! قرن‌هاست که هیچ معجزه‌ای زمین را لمس نکرده است. برهنه شو! برهنه! زبانم بند آمده و این تن توست که تمام واژگان را می‌داند. «نزار قبانی» شاعر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="aligncenter" title="آتش عشق" src="http://r99hi.persiangig.com/Pic/2/Fire.jpg" alt="" width="483" height="412" /><br />
<span style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt;">لباس‌هایت را بکن!<br />
قرن‌هاست که هیچ معجزه‌ای زمین را لمس نکرده است.<br />
برهنه شو! برهنه!<br />
زبانم بند آمده و این تن توست که تمام واژگان را می‌داند.<br />
«نزار قبانی» شاعر معاصر سوری<br />
تعری<br />
فمنذ زمان طویل على الأرض لم تسقط المعجزات<br />
تعری .. تعری<br />
أنا أخرس وجسمک یعرف کل اللغات<br />
</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/rdkblog/~4/5-t0A8eEMvU" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://varaqpareha.ir/?feed=rss2&amp;p=2119</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

