<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" gd:etag="W/&quot;CUIGR3s_eip7ImA9WxBTEUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512</id><updated>2009-12-07T11:42:06.542+03:30</updated><title>رضا بهرامی نژاد</title><subtitle type="html" /><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/" /><link rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>56</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><link rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/rezabahrami" type="application/atom+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><entry gd:etag="W/&quot;DUAMQn05fyp7ImA9WxNUGUk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-6331784816616607297</id><published>2009-11-11T15:00:00.004+03:30</published><updated>2009-11-11T17:26:23.327+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-11-11T17:26:23.327+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="یادداشتهای سینمایی" /><title>آیا عباس کیارستمی شارلاتان است؟</title><content type="html">&lt;div align="justify"&gt;در یک وضعیت دشوار و افراطی طبیعی است که آدمها واکنش هایی نشان دهند که مرام و عادت همیشگی شان نباشد. در چند ماه گذشته رسانه های ایران مدام عرصه نبرد و کشاکش میان آدمهای مختلف و طیف های متنوع بوده است و باز طبیعی است که جماعت هنرمند نیز به میدان آمدند. یادداشت ها و جوابیه ها بود که از هر طرف شلیک می شد و سخنان تند و آتشینی رد و بدل گشت که حتی بزرگانی را وا داشت برای اولین بار لب به سخن و اعتراض بگشایند. در این میان بعضی ها که در تردستی های رسانه ای حرفه ای تر بودند آن چنان کردند که حق خودشان می دانستند و یا که نیازشان بود. عده ای نیز که این شکل از بازی را نمی دانستند پایشان به ماجراهایی ناخواسته باز شد و خوب یا بد چیزهایی گفتند که در تاریخ می ماند و آیندگانی بیرون از ما و این وضعیت پر آشوب مان آنها را داوری خواهند کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از این جوابیه ها که به تازگی درآمده است، &lt;a href="http://www.khabaronline.ir/news-23735.aspx"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;نامه سرگشاده بهمن قبادی است&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; به عباس کیارستمی. قبادی به گفته خودش بالاخره کارد به استخوانش رسید و لب به اعترافاتی گشود که بانی اش عباس آقایی بوده که حق استادی بر گردنش داشته است. او در جواب به &lt;a href="http://www.pendar.net/story/abbas_kiarostami_stay_in_iran/"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;اظهارات چند وقت پیش کیارستمی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;، حرفهایی را بیان کرده که راستش به گونه ای دیگر ما مخاطبان او نیز بخصوص در این ماه ها زیر لب زمزمه اش کرده ایم. کل این ماجرا می گوید که کیارستمی چه اینجا و چه آنجا، نان زرنگ بازی اش را می خورد و یا به قول قبادی نان سکوتش را. البته قبادی این جوابیه را بهانه می کند تا در ادامه، داد سخن از مظلومیت فیلمسازهای مستقل و مسئولی همچون خودش و جعفر پناهی را سردهد و نیز از عشق بی نظیرشان به ایران و مردم اش گفته باشد. راستش قضاوت حرفهای قبادی و یا کیارستمی بماند برای آنهایی که مایلند و می توانند چنین فرافکنی هایی را با چاقوی جراحی بشکافند و سوالها و جوابیه های دیگری از تویش بیرون بکشند. اما اجازه دهید در میانه این دعوا توجه تان را به چیز دیگری جلب کنم. هر چند ناچارم قبل از طرح آن نکته، باز اندکی زمینه چینی کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از دوستداران سینمای عباس کیارستمی ام و به خودم حق می دهم که به عنوان یک مخاطب جدی و پی گیر که تمام کارهای او را دنبال کرده، از او چیزهایی را بخواهم. او هم حق دارد به عنوان یک آرتیست، راهی را برود که شاید خوشایند همه ی طرفدارانش نباشد. من مخاطب، مدتهاست که از سینمای او چندان راضی نیستم و گاهی به جای آن همه ویدئوی موزه ای و جشنواره، مسائل زنده و پرخونی را طلب می کنم که در ذهنم و زندگی امروزم با آنها درگیرم و دلم می خواهد کیارستمی به عنوان یکی از بزرگترین هنرمندهای زمانه، به قصه های من ایرانی نیز بپردازد. گرچه من می توانم حق پرسش از او و آثارش را برای خودم محفوظ بدارم، اما آیا حق دارم هنرمندی را بر این اساس بکوبانم که چرا آثارش بلافاصله جواب درگیری های مرا نمی دهد؟ چرا دیگر دنیایش منطبق بر دنیای من نیست؟ حتی قدمی فراتر و افراطی تر : چرا هنرمند محبوب مان در عرصه سیاست موضع گیری می کند یا نمی کند؟ کل دوران کاری عباس کیارستمی در این چند سال اخیر، مدام زیر ضرب چنین داوری هایی بوده است. قضاوت هایی که بیش از آنکه مبتنی بر آثار باشند، مبتنی بر نیازهای ما مخاطبان اند. نمونه اش کتاب تهران – پاریس است که نویسندگانش بی هیچ توضیحی، تعدادی از مهمترین آثار او را حذف می کنند و بعد فرهیخته وار به قضاوتهای دلبخواهی و ذهنی شان می پردازند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما آن نکته : یکی از فیلمهایی که از آن کتاب حذف شده و لایق قضاوت به حساب نیامده، مستندی است با نام «&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%B6%D9%8A%D9%87_%D8%B4%DA%A9%D9%84_%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%8C_%D8%B4%DA%A9%D9%84_%D8%AF%D9%88%D9%85"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;قضیه، شکل اول ... شکل دوم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;». این مستند تکان دهنده، فیلمی است درباره قضاوت و یا بهتر بگویم فیلمی است درباره قضاوت در شرایطی غیرعادی (فیلم در سال پنجاه و هشت ساخته شده). گرچه کیارستمی در این فیلم نیز همچون مستند «همشهری»، تنها می نگرد و داوری نمی کند اما گزارش او به رفتارشناسی بی نظیری از جامعه ایرانی بدل می گردد که ما را با پرسش های بی شماری درباره خودمان روبرو می سازد. این مستند درست در همین چند ماه اخیر که ما مخاطبان و دوستداران کیارستمی او را بابت سکوتش و یا به اصطلاح زرنگی اش محکوم می کردیم، دوباره در اینترنت احیا شد و در میان ایرانیان این وری و آن وری دست به دست چرخید و آدمهای بسیاری را وادار کرد تا درباره اش حرف بزنند. به راستی آیا این نیز از زرنگی کیارستمی بود که فیلمی این چنینی، درست در روزهای هول و ولا و میان دل آشوبه ها و پرسش های ناتمام و قضاوتهای افراطی مان، دوباره و دوباره دیده شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرخ غفاری در مصاحبه به یاد ماندنی اش با حمیدرضا صدر گفته بود « وقتی فیلمی را دوباره می بینی و باز هم خوشت می آید، خصوصا در گذر زمان، حتما چیزی داشته. این بهترین ستایشی است که می توان از یک فیلم کرد. این که پس از سالها دیدمش و باز هم خوشم آمد». راستش وقتی حرف های بهمن قبادی را خواندم، از خودم پرسیدم آیا سالها بعد، آثار او و جعفر پناهی را باز خواهیم دید؟ و آیا آن آثار همچنان بحث برانگیز خواهند بود؟ آیا این توانایی را خواهند داشت که بعد از سالها بازهم درباره اوضاع و احوال ما باشند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیستم آبان هشتاد و هشت&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-6331784816616607297?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/6331784816616607297/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=6331784816616607297&amp;isPopup=true" title="32 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/6331784816616607297?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/6331784816616607297?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/11/blog-post.html" title="آیا عباس کیارستمی شارلاتان است؟" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">32</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A08HR3k7cCp7ImA9WxNVGUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-1446062872131489981</id><published>2009-10-30T19:44:00.005+03:30</published><updated>2009-10-30T19:53:56.708+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-10-30T19:53:56.708+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="رسانه" /><title>تاملاتی در باب گودر</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;اخطار : این یادداشت کمی افراط می کند، مراقب باشید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;گودر (&lt;a href="http://1fathi.com/1386/11/18/feed-2/"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;همان گوگل ریدر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;) حالا جزئی ثابت از زندگی روزانه من است ... آن چنان به گودر عادت کرده ام که نمی دانم قبل از آن چگونه اینترنت گردی می کرده ام. در آنجا دوستان بسیاری دارم که می روم ببینم امروز چه دنیایی از سرشان گذشته. در آنجا کوهی از اخبار خوب و بد در انتظار من است. انگار که گودر رویای مشترک تمام خبرخوانان حرفه ای دنیا .... اما کمی صبر کنید .... آیا ما خبرخوان های حرفه ای بوده ایم که گودر آرزویمان را برآورده ساخت یا گودر است که ما را واداشته تا آن همه اخبار ریز و درشت را بخوانیم؟ .... شاید هم ما در دورانی به سر می بریم که نیاز دوباره و تازه مان به «خبر» و «سند» و البته نیاز به مدیریت آنها،جزئی ضروری از آن است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر می خواهید شگفتی هنوز تر و تازه ی ما کارمندان گودر را از این اختراع سرزمین گوگلی ها بدانید به میزان یادداشتهایی توجه کنید که درباره خود گودر در گوگل ریدر به اشتراک گذاشته می شود. بسیاری از این یادداشت ها حاکی از رضایت و لذت والای کاربران است از این خبرخوان، اما خیلی از آن ها نیز حاوی تذکراتی اند در باب این که سرانجام گودر همه مان را خواهد بلعید و این که باید مراقب این اتلاف وقت عظیم مان باشیم. حتی بعضی می نویسند که می دانند گودر چیز بیهوده ای است اما نمی توانند از آن دل بکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نیز اعتراف می کنم که به راستی این خبرخوان لعنتی بعضی روزها جز اتلاف وقت چیزی برایم نداشته است. گاهی بعد از ساعتها ولگردی در آن، حتی قادر نیستم یک خبر از خبرهایی که خوانده ام را به یاد بیاورم. دوست ظریفی میزان چیزهایی که در مدت یک هفته در گودر خوانده بود را جمع کرده و بعد با یک محاسبه کوچک دریافته بود که به جای آن همه، می توانسته کتاب قطوری مانند جامعه شناسی آنتونی گیدنز را بخواند. خب آیا ارزشش را دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معتقدم اتلاف وقت کردن بیشتر به حال و احوال ما بستگی دارد تا ذات یک رسانه. باید قبول کنیم که می شد و می شود همین وقت کشی را پای تلوزیون یا بازی های مجازی نیز انجام داد. خیلی از غرغرهای ما درباره اینترنت و گودر، هشدارهای کسانی را به یاد می آورد که در شروع شیوع تب استفاده از مبایل،تذکارهایی می دادند مبنی بر این که استفاده معتادوار از این وسیله به خصوص نزد نسل جوان، نگران کننده است. نتیجه چه شد؟ مبایل ها، به خصوص در ایران، به قوی ترین ابزار خودبیانگری و به قسمتی از هویت آدمها تبدیل شدند و نیز با پیشرفت های تکنولوژیک، از یک وسیله ارتباطی صرف خارج شدند و به ابزار چند منظوره شخصی بدل گشتند و محتویات چندرسانه ای آنها نسل خاصی را پرورش داد که حالا با احترام تمام از جانب اهل فن، به شهروندان خبرنگار شهره اند. هر ابزار جدیدی، اگر واقعا از جنس نیازهای روزگار باشد جای خودش را باز می کند و فرهنگ خاص خودش را بنا می گذارد. بهتر است به جای آن که فقط روی ضعف ابزارهای ارتباطی نوین پافشاری کنیم، مزیتهای منحصر بفردشان را نیز دریابیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درست است که گودر مثلا روی عادات پراکنده خوانی و اسکن کردن و سرسری خواندن مطالب تاثیر می گذارد اما آیا قواعد و شکل گفتمان خاص خودش را بنا نمی گذارد؟ گودر برای من جایی است که مخاطبان و نگاه خاص آنان و چینش و گزینش های شان مهمتر از خود مطالب و نگاه نویسندگان آن مطالب است. گودر جایی است که شما با انتخاب یک خبر،یک یادداشت و یا عکس و البته نوشتن کامنتی کوچک برآن،سلیقه خاص و منحصر به فردتان را بروز می دهید. اصلا گاهی ما فقط یک خبر را می خوانیم چون فلان دوستمان آن را گزینش کرده که آدم حسابی است و معمولا پرت نمی رود و سلیقه اش مورد قبول ماست. اجازه دهید کمی اغراق کنم و بگویم کانسپت گودر برای من آن نوع آفرینشی را در بر دارد که مارسل دوشان باب اش کرد : نامیدن آفریدن است! وقتی شما یک یادداشت کوچک بر روی خبری خاص می گذارید مرا وا می دارید که آن را از زاویه نگاهی که برای شما مهم بوده بخوانم و آن خبر دیگر همان خبر قبلی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در گودر مخاطبان برای مخاطبان می نویسند. دنیای گودر کولاژی است توامان از جهان رسمی و غیر رسمی. در آنجا جهان غیررسمی حتی گاهی مهمتر از اخبار جریان مسلط است. گاهی یک خط یاداشت شخصی، ارزشی همپای خبری فوری و داغ می یابد. در گودر این ماییم که «سرخط خبرها» را شکل می دهیم. مای مخاطب مهم ایم چرا که مختاریم تیتر ها را پس بزنیم. بد و بیراه بنویسیم به صاحب خبر، یا لایک و بوسه باران کنیم نویسنده ی گمنامی را. آیا قدرت مخاطب، ذات خرده رسانه های نوظهور نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جهان گودر دنیاهای موازی بسیاری در خود دارد. شما می توانید وارد گوشه ای از ذهن یک دانش آموز، یک فیلسوف و یا یک مکانیک بشوید و از انتخاب های روزمره و یا سیاسی شان آگاه شوید. شما می توانید ببینید که مخالفان تان چه طور چیزهایی را دنبال می کنند و گاهی از شباهت های تان یکه بخورید. حتی شاید بشود رد خرده فرهنگ های مختلف را نیز در فید خوانها دنبال و مطالعه کرد. مورد مشخص و بارزش برای خود من در همین چند ماه اخیر، میزان مشارکت فعال ایرانیان مهاجر بوده است. بسیاری از مهاجرانی که وبلاگ نمی نوشتند اکنون از این طریق ارتباط برقرار می کنند و شما می توانید با دنبال کردن اخباری که به اشتراک می گذارند و نیز یادداشت های کوتاه و بلندشان به درکی نسبی از احساسات و نگاه شان برسید. دنیای کوچک زیبایی شده. این طور نیست؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یادداشتهای احتمالا مرتبط&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.shabakeh-mag.com/Articles/Show.aspx?n=1003665"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;آیا گوگل ما را احمق می کند؟&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-1446062872131489981?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/1446062872131489981/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=1446062872131489981&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/1446062872131489981?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/1446062872131489981?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/10/blog-post_30.html" title="تاملاتی در باب گودر" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkAAQXg4fip7ImA9WxNVFEg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-4933454030590869832</id><published>2009-10-25T10:32:00.003+03:30</published><updated>2009-10-25T10:42:20.636+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-10-25T10:42:20.636+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="شخصی نویسی" /><title>راهنمای مهاجرت در دهه هشتاد</title><content type="html">&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SuP5rjZQ3RI/AAAAAAAAAMU/jU4isu7uJSw/s1600-h/1246285212.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5396431305150881042" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 251px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SuP5rjZQ3RI/AAAAAAAAAMU/jU4isu7uJSw/s320/1246285212.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این روزها همه می خواهند بروند. به هرکس که می رسی می بینی برنامه جدی ای ریخته برای این که برود،برای آن که در برود. اه ... فلانی هم رفت ... او دیگر چرا؟ حالا من و همسرم هم بدون آنکه به روی همدیگر بیاوریم به کلاس زبان می رویم. خانم معلم کپل و مهربان کلاس زبان می گوید:اوری وان وانتز تو گو .... و ما به نشانه تاسف سری تکان می دهیم ... آیا این منم که پای تلفن برای مشاوره وقت می گیرم؟ خانم منشی بداخلاق طوری با تفاخر می پرسد می خواهید اقامت کجا را بگیرید؟ که انگار خودش یک تنه نیمی از خارج است. می گویم هر کجا ... مالزی،نروژ،کانادا ... چه می دانم ... جایی که دربان ها مهم تر از بقیه نباشند. شوخی ام را نمی گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می ترسم پای پرواز و رفتن باشم و باز با همین ناباوری از خودم بپرسم چه غلطی داری می کنی؟ ... خب همان کاری که همه می کنند ... مگر نمی بینی ... نه نمی خواهم که ببینم .هیچ دلم نمی خواهد این طوری بروم. اما کمی بعد برای هزارمین بار می زند به سرم ... به سین می گویم بیا همه چیز را بفروشیم ..... با دوتا کوله پشتی راه بیافتیم دور دنیا و همه جا را بکنیم خانه مان ... هر جا که پولمان تمام شد،همان جا ... همان جا می مانیم. تئاتر خیابانی اجرا می کنیم و من باز به بچه ها نقاشی درس می دهم. یک کافه راه می اندازیم و همه عاشق دستپخت تو خواهند شد. او می خندد .... می داند که دارم خالی می بندم .... مرا می برد پیاده روی،بلکه این شکم لعنتی کمی آب شود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالم بد است .... می دانم که افسردگی ناجوری دارم .... شاید بد نباشد به دکتر بروم؟ بی خیالش می شوم .... لپ تاپم را بغل می کنم و چندتایی گودر می اندازم بالا ..... حالا حسابی گیج و نشئه ام .... بزرگ ترین تیتر خوان دنیا .... امپراطور خبرهای نصفه نیمه منم ..... خب چه کسی ممنوع الخروج شده؟ کی زده به چاک پناهندگی؟ آهان منشور کورش؟ پدرسگا ... تف ... آره واقعا واسه عظمتمون لازمش داریم ..... حالم بد .... از یک جور ملال هستی شناختی و دپرسیون دو نبش (به قول دال.میم عزیز) می زنم به در یک بی خیالی بزرگ.... یک فرار عظیم ..... حالا هیچ الاغی به گرد پایم نمی رسد .... آهان .... شیش و هشتی هاش بیاند ... رقصی چنینم آرزوست ... حتی همین حالا هم می توانم بزنم زیر گریه ... زیر آواز ... زیر تمام آن قول و قرارها ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا بهترم ... آی فیل بتر نو ... معلم انگلیسی مان می گوید خارج آنقدر ها هم که می گویند خوب نیست .... دوست خواهرم که به تازگی از مالزی برگشته می گوید از سگ دروغگوتر است هرکه گفته آنجا ارزان است ... سوئد آقا ... می دانید چقدر سرد است آیا ... گیلبرت روی دیوار فیس بوک را خراشیده که وقت ندارد و سه جا دارد کار می کند ... سه جا در جورجیانا ... کجاست این جورجیانا؟ دلت می آید بگذاری فری کثیف را و بروی مک دونالد؟ ... می مانم اینجا با رفقا و انقلاب را دوباره زیر گام می گیریم و کتابها را دوره می کنیم ... چقدر کتاب خوب چاپ شده باز ... چقدر امید ... چقدر آینده ... می مانم اینجا ... حیف که سینما فقط مزخرف دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترانه های راک از گوش راست ام می ریزند بیرون ... از صبح سر کار نرفته ام ... موبایل را هم پرت کرده ام زیر مبل ... دلم شمال می خواهد ... دلم مرداب انزلی را ... سیمیشکا و بلوار می خواهد ... مرگ بر هر کسی که با این پایتخت سازگار کرد خودش را ... موزیک درمانی هم دیگر اثری ندارد ... یاد علافی های دوران دبیرستان بخیر ... یاد پت شاپ بویز و جورج مایکل و باقی رفقا ... یاد آن وقتها که تازه شلوار لی آمده بود و مامان را باید یکی راضی می کرد ... حالا چطور زانویش را پاره کنیم که توی خانه دعوا نشود ... اصلا از اولش هم خارج و اداهای خارجی بد بود آقا ... نکبتی بود که خدا می داند ... راستی تو هم داری می روی؟ از طرف من به کنسرت متالیکا برو و بهشان بگو رضا و هوتن و محمد آهنگهای شما را با فالش ترین وضع ممکن کاور می کردند ... بهشان بگو که ما همه سعی مان را کردیم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگار که خواب می بینم .... یک جور رویای شهودی مزخرف بی پایان ... همه هستند ... کل طبیعت مهربان است با من ... جیمز می آید و شاخه سبزی می گذارد لای موهایم ... باد می آید و ویزای شینگن را می گذارد توی دستانم ... آه چقدر همه چیز زیباست ... محشری کبری ست ... همه می خندند و تشویقم می کنند ... چقدر محبوبم ... همین جا می مانم ... سین را باید یک جور خبر کنم ... او هم باید ببیند که اینجا حتی از آنجا هم بهتر است ... جا خوش می کنم در این بهشت بی نظیر ... لم می دهم و اجازه می دهم تاج را بگذارند بر سرم ... من ابله ترین امپراطور بی در و پیکر ترین رویای مریض خودم خواهم بود ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اواخر مهر هشتاد و هشت ... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-4933454030590869832?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/4933454030590869832/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=4933454030590869832&amp;isPopup=true" title="18 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/4933454030590869832?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/4933454030590869832?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/10/blog-post_25.html" title="راهنمای مهاجرت در دهه هشتاد" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SuP5rjZQ3RI/AAAAAAAAAMU/jU4isu7uJSw/s72-c/1246285212.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">18</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEEARHw4fSp7ImA9WxNVEE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-7290194036975123959</id><published>2009-10-18T21:34:00.008+03:30</published><updated>2009-10-20T14:34:05.235+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-10-20T14:34:05.235+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پراکنده ها" /><title>مسیر را منحرف نکنید</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یادداشت پیش رو از آن پیروز کلانتری است.من آن را برایش در وبلاگ شخصی ام منتشر می کنم زیرا معتقدم دیگر نباید منتظر رسانه هایی باشیم که به قیمت ماندن، به هر مصالحه ای تن می دهند. این موقعیت به ما مستندسازان نیز گوشزد می کند که چرا بیش از پیش نیازمندیم تریبون مستقل خودمان را بنا کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آن نوشته ...... و امروز ما&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;پیروز کلانتری&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;مطلبي را كه در ادامۀ اين يادداشت مي&amp;shy;خوانيد، حدود يك ماه بعد از &lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1388103&amp;amp;Lang=P"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;بيانيۀ مستندسازان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; و در وضعيتي كه عكس &amp;shy;العمل&amp;shy;هاي مركز گسترش و جهت دادن خودساخته و غير واقعي آن به بيانيه، حرف و پيام اصلي مستندسازان معترض را مخدوش مي&amp;shy;كرد، براي تأكيد بر آن&amp;shy;چه حرف و نظر اصلي بيانيه بود، نوشتم. آن را به روزنامۀ "اعتماد" دادم و دو سه روز بعد پيگيرش شدم و شنيدم كه از صفحه بيرون آورده شده است. چند روز پيش&amp;shy;تر از آن هم در موقعيتي شبيه اين وضعيت، از سايت "ايسنا" خبر آمده بود كه به آن&amp;shy;ها گفته شده چيزي در بارۀ بيانيه چاپ نكنند. اين عكس&amp;shy;العمل&amp;shy;ها خود دقيقا" بيانگر وجود همان فضاي بسته &amp;shy;اي بود كه گريبان كار و حرفۀ مستندسازان را هم گرفته بود و از طريق بيانيه اعتراض خود را به آن اعلام كردند : آفتاب آمد دليل آفتاب.&lt;br /&gt;از روزهاي قلمي شدن اين نوشته تا روزهاي اخير كه دوباره بعضي از امضا كننده&amp;shy; هاي بيانيه، اين&amp;shy;جا و آن&amp;shy;جا و باز هم به دور از تريبون&amp;shy;هاي رسمي حرف&amp;shy;هايشان را مطرح مي&amp;shy;كنند، عملي از مستندسازان معترض ديده نشد، اما چه بسيار عكس &amp;shy;العمل از مركز گسترش و مخالفان بيانيه در برابر آن 10 – 15 خط، نوشته و منتشر شد و منعي هم بر انتشار آن&amp;shy; همه وجود نداشت. در اين ميان روزنامۀ "اعتماد" هم كه متن مرا چاپ نكرده بود، متني دو برابر آن را در يك صفحۀ تمام و در مذمت كار مستندسازان معترض چاپ كرد كه نويسندۀ مقاله پيرو رسم منفور جاري، به شكار دو سه نامي پرداخت ( دو سه نام از 136 نام ) كه از كردۀ خود پشيمان بودند و اين حد جرأت و جسارت نداشتند كه تغيير نظر خود را مستقل و آشكار و دور از بازي &amp;shy;خوردن در اين فضاي نادم&amp;shy; ساز بيان كنند.&lt;br /&gt;مخالفان بيانيه كمي انصاف داشته باشند، كلاهشان را قاضي كنند و به تفاوت موقعيت مستندسازان معترض و تريبون&amp;shy; هاي آنان در اين روزها و تريبون&amp;shy; هايي كه همين روزها خود آن&amp;shy;ها براي طرح نظراتشان به آن دسترسي دارند، توجه كنند؛ و در همين حال به موضوع اصلي مورد اعتراض مستندسازان معترض هم نظر دوباره&amp;shy;اي بيندازند.روشن شد كه دعواي ما بر سر چيست ؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مسير را منحرف نكنيد !&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;چندي پيش جمعي از مستند سازان سينماي ايران در واكنش به محدوديت&amp;shy;هاي فراوان فيلمسازي از وضعيت كنوني جامعه، بيانيه &amp;shy;اي دادند. نمي&amp;shy;دانم چرا مركز گسترش سينماي مستند و تجربي اين چنين حساس شد، به&amp;shy;نادرست خود را مخاطب اصلي بيانيه فرض كرد و به واكنش&amp;shy;هايي شبهه &amp;shy;زا روي آورد. يك سايت و چند مستند ساز ديگر هم همين روال را پيش گرفتند و نظر و هدف بيانيه را به سمت و سويي ديگر منحرف كردند. آن&amp;shy; چه مي&amp;shy;خوانيد صرفا" حرف&amp;shy;هاي يك مستند ساز امضا كنندۀ آن بيانيه است و نه بيش از اين.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;جمعي از مستند سازان سينماي ايران، در شرايطي كه هر روز بيش از ديروز امكان ثبت تصويري اين دوران پر فشار و پيچيدۀ تاريخ سرزمين ما از آن&amp;shy;ها گرفته مي&amp;shy;شود، برگزاري جشنوارۀ فيلم مستند "سينما حقيقت" امسال را كه هيچ فريم تصويري از اين دوران را به نمايش نخواهد گذاشت و از هم الآن قرار بر حذف نام و نشان و تصوير شرايط كنوني جامعه در آن است، نابه&amp;shy;جا و ناخوشايند مي&amp;shy;دانند و تصميم به شركت نكردن در اين جشنواره و اعلان عمومي آن مي&amp;shy;گيرند. بيانيۀ چندي پيش اين جمع، برآمد اين وضعيت و اين احساس است.&lt;br /&gt;در اين شرايط مركز گسترش، به&amp;shy;عنوان برگزار كنندۀ اين جشنواره، يا با نظر و احساس اين جمع همراه است يا نيست. اگر هست و دست خود را هم در سياستگذاري و اعمال حذف و سانسور وضعيت كنوني جامعه از جشنوارۀ اين دوره بسته مي&amp;shy;بيند، انتظار اين است كه اگر قادر به اعلام نظر در بارۀ عدم مسئوليت حود در برابر اين وضعيت پر فشار نيست، لااقل در برابر حركت جمع مستند سازان امضا كنندۀ بيانيه سكوت كند؛ و اگر با نظر و عمل آن&amp;shy;ها موافق و همراه نيست، به اصل مطلب بيانيه كه واكنش در برابر محدوديت&amp;shy; هاي خاص اين دوران است بپردازد، اختلاف نظر خود را با آن پيش رو بگذارد و به فرضيات و موضع&amp;shy;گيري &amp;shy;هاي دور از هدف و مسير بيانيه دل مشغول نكند. اعلام نظر شتابزده و دو نوبتي آقاي فرخنده&amp;shy;كيش در برابر بيانيه با بي توجهي كامل به مسئلۀ اصلي بيانيه (وضعيت سخت و ممنوعيت &amp;shy;بار كنوني) همراه بود و در عوض، مركز گسترش و جشنواره را اصل و هدف اين بيانيه فرض مي&amp;shy;كرد (آن&amp;shy;چه بيانيه به&amp;shy;روشني از آن اجتناب مي&amp;shy;كند). اين رويكرد جز منحرف كردن هدف و نظر جمع مستند ساز امضا كنندۀ بيانيه چه حاصلي در بر دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پس از انتشار بيانيه، آقاي فرخنده&amp;shy;كيش در صحبت اول خود گفته است فيلمسازان مسئلۀ ديگري داشته&amp;shy;اند و مجبور شده&amp;shy;اند براي بيان آن، جشنواره را هدف قرار دهند، و اضافه كرده&amp;shy;اند كه كار آنان كوچكترين خدشه&amp;shy;اي به مسير برگزاري جشنوارۀ امسال وارد نخواهد كرد. در صحبت دوم&amp;shy;شان هم از مستند سازان خواسته&amp;shy; است مسائلشان را در خانوادۀ سينماي مستند مطرح كنند و نه بيرون از آن. تحريم جشنوارۀ "سينما حقيقت" صرفا" بهانۀ مستند سازان براي بيان اعتراض&amp;shy;شان به شرايط كنوني نبوده و شركت در جشنواره&amp;shy;اي كه اين شرايط را از لحظه لحظۀ خود حذف مي&amp;shy;كند، براي جمع امضا كنندۀ بيانيه تلخ و ناخوشايند بوده است. ضمنا" در وضعيتي كه برنامه&amp;shy; هاي سياستگذاران و عاملان فشارهاي سياسي و اجتماعي اين دوران، گسترده و آشكار در جامعه به عمل در مي&amp;shy;آيد و در تريبون&amp;shy;هاي انحصاري و پر مخاطب تلويزيون و راديو تبليغ مي&amp;shy;شود، درخواست طرح مسائل مستند سازان در جمع كوچك خانوادۀ سينماي مستند چه معنايي دارد ؟ به راستي، واقعيت شرايط كنوني تحميل شده بر مستند سازان بر مديران مركز گسترش پوشيده است ؟ اگر چنين است كه واي به حال مركز، و اگر چنين نيست، چرا مركز خطي و كلامي در اين باره اعلام نظر نمي&amp;shy;كند و حتي پس از اعلام نظر مستند سازان، دستپاچه و سياست&amp;shy;بازانه در پي محدود كردن دايرۀ طرح مشكلات و مسائل آنان است ؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;در شرايطي كه قوۀ قضاييه و وزارت اطلاعات كشور در حاشيۀ سياست&amp;shy;ها و برنامه &amp;shy;هاي تحميل شده بر جامعه قرار داده مي&amp;shy;شوند، ‌عدم مسئوليت مركز گسترش در محدوديت&amp;shy; هاي گريبانگير امروز مستند سازان روشن و آشكار است، اما اين انتظار هم هست كه مديران مركز در برابر واكنش مستند سازان به اين محدوديت&amp;shy; ها و فشارها خويشتندار باشند و با اعلام نظرهاي شبهه زا، مسير عمل و تأثير بيانيه &amp;shy;اي حرفه &amp;shy;اي، ساده و شفاف را به انحراف نكشانند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مرتبط&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یادداشت دوم پیروز کلانتری در سایت پیک مستند : &lt;a href="http://www.peykemostanad.com/1388/PK-Bayanieh-Agar%20Sokoot.htm"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;اگر سكوت می كردید، چه می شد؟&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یادداشت رخساره قائم مقامی در پیک مستند : &lt;a href="http://www.peykemostanad.com/1388/Bayanieh-Ghayemaghami.htm"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;عجیب و بامزه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-7290194036975123959?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/7290194036975123959/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=7290194036975123959&amp;isPopup=true" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/7290194036975123959?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/7290194036975123959?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/10/blog-post_18.html" title="مسیر را منحرف نکنید" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkcERXk8eSp7ImA9WxNVGU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-1682806689203311659</id><published>2009-10-16T13:25:00.003+03:30</published><updated>2009-10-30T19:56:44.771+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-10-30T19:56:44.771+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پراکنده ها" /><title>چرا مستندسازان باید به همه حق بدهند؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سال گذشته درست چنین روزهایی بود که با دار و دسته مان می رفتیم جشن سینما حقیقت ... یادش بخیر ... روزهای پاییزی قشنگی بود ... کلی رفیق بازی و فیلم های جدید و &lt;a href="http://www.peykemostanad.com/1387/CH2-Main.htm"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;گزارش های روزانه جشنواره&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; که با روبرت صافاریان و پیروز کلانتری می نوشتیم ... یک سال گذشته ... ما در این یک سال نه به اندازه ای که یک شهروند رومی و یا نیویورکی یا تورنتویی بزرگ می شود،بزرگ شدیم ... ما سال ها بزرگ تر شده ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما مستندسازان سینمای ایران،مدتها پیش در &lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1388103&amp;amp;Lang=P"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;بیانیه ای&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; اعلام کردیم که در جشنی که نداریم شرکت نمی کنیم. ما برای اولین بار در تاریخ سینمای مستندمان در حرکتی جمعی زدیم و داغان کردیم بساطی را که دولت،خیرخواهانه برایمان چیده بود. ما در حرکتی متناقض نما،خستگی و بی طاقتی مان را نشان دادیم. خستگی از اجرای این همه امر خیر یک طرفه را ... اعلام کردیم که وقتی به قول&lt;a href="http://www.akhdoodi.blogfa.com/post-45.aspx"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt; دوست فیلمبردارم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; امر خیر را با گذاشتن چاقویی زیرگلویت در حد فاصل خیابان آزادی و انقلاب به تو مستندساز می فهمانند،سخت می توانی از سینماحقیقت دم بزنی ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز افتتاحیه سومین دوره جشنواره سینما حقیقت بود و شماری از آدم هایی که برای هر قدم سینمای مستند این مملکت دلشان می تپد نیز در این جشن حضور یافتند. آنها با ما نبودند ... آنها کنار ما نایستادند و من این را قشنگ می دانم. قشنگ است که آدمها هر کاری را که فکر می کنند درست است انجام دهند ... حتی زیباتر بود همه ی اینها اگر بعضی ها که تا به حال خطی برای این سینما سیاه نکرده اند،از &lt;a href="http://makan-mehr.blogspot.com/2009/09/blog-post_7146.html"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;تریبون خبرگزاری فارس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-07-07/184.htm"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;روزنامه فخیمه اعتماد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; برایمان خط و نشان نمی کشیدند و تلویحا برانداز و نادان مان نمی خواندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من با&lt;span style="color:#000099;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.khabaronline.ir/news-19657.aspx"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;احمد میراحسان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; عزیز موافق ترم که همه ما حق داریم. همه حق داریم ... حتی به &lt;a href="http://www.peykemostanad.com/1388/RS-Tahrim.htm"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;روبرت صافاریان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; هم حق می دهم وقتی که خسته از همه ی بازیها کناری می کشد و در کسوت پدربزرگی با تدبیر،تمام کارهای ما را نقد می کند. گرچه من آن روبرتی را دوست داشتم که خودش را بازنشسته نکرده بود و مدام برای این سینمای کوچک می نوشت و همیشه حرف های جدید داشت ... اما سعی می کنم این یکی را هم دوست داشته باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به آقای اصلانی هم حق می دهم که در افتتاحیه چنین جشنواره ای بالا برود و از میرفندروسکی و بیهقی حرف بزند:«او بیهقی را آغاز کننده نگاه واقع بینانه و روایت بدون دستکاری وقایع دانست. او از این‌که سینماگران ما در این سال‌ها نتوانستند بیهقی وار به دنیای اطرافشان نگاه کنند ابراز تاسف کرد » (کامل ترش را &lt;a href="http://fa.shortfilmnews.com/shownews.asp?id=-1718302565"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;این جا&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;بخوانید) او هم حق دارد بابت چیزهایی که در ذهن خودش برای ما متصور است،تاسف خوار حال و احوال ما باشد ... من باید یاد بگیرم که به تمام این خیرخواهان حق بدهم .... تا شاید آنها هم سر سوزنی به حرکت بیش از صدو پنجاه هنرمند این مملکت حق بدهند ... تا شاید باب گفتگویی هرچند اندک هم که شده باز شود و صدای واقعی ما به گوش ها برسد:که آقایان محترم ... پدربزرگهای عزیز ... دولت بزرگ ... خبرنگار کم سواد ... دوستان من .... بس است این همه به جای دیگران فکر کردن. اجازه دهید هرکسی کار خودش را بکند. محترم بشمارید صدای اعتراض این همه آدم را ... تمام حرف ما این بود به گمانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهر هشتاد و هشت &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مطالب مرتبط&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://makan-mehr.blogspot.com/2009/10/blog-post_14.html"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;درباب پوستر جشنواره امسال&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-1682806689203311659?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/1682806689203311659/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=1682806689203311659&amp;isPopup=true" title="7 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/1682806689203311659?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/1682806689203311659?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/10/blog-post_16.html" title="چرا مستندسازان باید به همه حق بدهند؟" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">7</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEIEQHszeSp7ImA9WxNWFEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-7817730887497553653</id><published>2009-10-14T08:30:00.000+03:30</published><updated>2009-10-14T08:31:41.581+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-10-14T08:31:41.581+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="موسیقی" /><title>پرسش هایی از خودم و نامجو</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آلبوم «آخ» محسن نامجو چیزی بود که خیلی ها انتظارش را می کشیدند و سرانجام فضای مجازی این انتظار را کوتاه کرد. راستش بعد از شنیدن این کار جدید نامجو به چیزهایی می اندیشم که برای خودم بیشتر در حکم سوالاتی اند که نه جوابی قانع کننده و قطعی برایشان دارم و نه زورش را دارم که به تنهایی حل شان کنم. بی آنکه قصد انشانویسی کرده باشم،تنها می خواهم این چند گیر ذهنی ام را با شما نیز در میان بگذارم و پیشاپیش باید بگویم که در این یادداشت کوتاه قصد ارزشگذاری اخلاقی برای این آلبوم و هنرمندانش را ندارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نامجو از وطن اش رفت و یا ناچار به مهاجرت شد. خیلی ها موسیقی او را دوست دارند و خیلی ها فحش اش می دهند. در این دولت از طرفی آلبوم اش منتشر می شود و از طرف دیگر برایش حکم زندان صادر می شود.این تناقض ها را رها کنید و به این بیاندیشید که مهاجرت برای نامجو زمینه ساز این آزادی شد که او در آلبوم آخرش به سیم آخر بزند و یکباره و یک تنه تمام خطوط قرمز (از این ترکیب متنفرم و از بابت استفاده از آن شرمسارم) موجود در عرف ترانه و موسیقی ایرانی را بشکند. یکی از سوالات ام این است که هنرمند تجربه گرایی مانند نامجو که بنیان اصلی موسیقی اش بر ساخت شکنی بناشده (و نه همچون مثلا فرانک زاپا که همزمان حرفه ای گری و تجربه گرایی را درهم می آمیخت) و به خصوص بیش از موسیقی،با ترانه و آواز ایرانی چالش دارد،بعد از این تا ته خط رفتن به کجا می خواهد برود؟او که مسیری را پیش گرفت که مخاطبان موسیقی اش با هر آلبوم،انتظار اتفاقی جدید و نو را دارند،آیا در ادامه می تواند چیزی نوتر/شوک آورتر از این ساخته اخیرش برایمان رو کند؟ هنرمندی که از سرزمینش و از تمام آن ارتباط هایی که آفرینندگی را به ارمغان می آورند کنده و رفته،و با این آلبوم اش تا ته تجربه گری به شیوه نامجو را نیز طی کرده،بعد از این برای زنده نگاه داشتن خلاقیتش با چه چیزی خواهد جنگید؟ سوال بعدی این است که آیا اصلا در زمانه ای زندگی می کنیم که به عنوان مخاطبان نامجو طلب پرسشی از او را داشته باشیم؟ آیا در شرایط جدیدی هستیم که بیش از هنرمند بودن به سیم آخر زدن را می طلبد؟ آیا وارد دوران دیگری شده ایم که دیگر قضاوت های زیباشناختی مان را باید به کناری بیافکنیم و به محتوی و کلام بیش از هرچیزی بها دهیم؟ این ها را نمی دانم اما به خوبی می دانم که این سوال ها بیش از آنکه به ذات هنر مربوط باشند به پرسش هایی درباره "هویت" و رابطه اش با خلاقیت و هنر و زندگی نزدیک اند. این روزها خیلی ها در اندیشه مهاجرت اند. نمی دانم که رفتن راه چاره است یا نه،اما به گمانم قبل از سفر باید خیلی چیزها از خودمان بپرسیم،حتی اگر که جوابی برایشان نداشته باشیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-7817730887497553653?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/7817730887497553653/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=7817730887497553653&amp;isPopup=true" title="17 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/7817730887497553653?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/7817730887497553653?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/10/blog-post_14.html" title="پرسش هایی از خودم و نامجو" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">17</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0YAQX8_eyp7ImA9WxNWEUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-4996172549636382281</id><published>2009-10-10T12:59:00.006+03:30</published><updated>2009-10-10T14:09:00.143+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-10-10T14:09:00.143+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="مطالعات فرهنگی" /><title>مطالعه ی ذهن یک پراکنده خوان</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دو سه هفته ای می شود که نه اینجا و نه هیچ جای دیگری چیزی ننوشته ام.این روزها فقط می خواندم. بیشتر از قبل روی «مطالعات فرهنگی» فوکوس کرده ام و حالا با تمام سلول هایم درک می کنم که رشته آکادمیک نازنینی در جهان هستی وجود دارد که می تواند جوابگوی افسردگی های ذهن آشفته من پراکنده خوان باشد. همیشه خودم را سرزنش می کردم که چرا نمی توانم روی چند موضوع مشخص تمرکز کنم و تنها همان ها را عمیق و گسترده مطالعه کنم. مدتی پیش داشتم فیش برداری های سال گذشته ام را مرتب می کردم و موضوعاتی که درباره شان مطالعه کرده بودم را برای خودم ردیف می کردم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تبلیغات (در معنای عام اش)&lt;br /&gt;برندها (و فلسفه وجودی شان)&lt;br /&gt;عکاسی (به خصوص عکاسی پست مدرن)&lt;br /&gt;کارآفرینی (و مرور زندگی کارآفرین ها)&lt;br /&gt;سبک زندگی (و تاریخ پیدایش و تحول آن)&lt;br /&gt;فیلم مستند (و تاریخ جنبش های آن)&lt;br /&gt;موسیقی عامه پسند&lt;br /&gt;مطالعات رسانه&lt;br /&gt;روابط عمومی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این ها موضوعاتی اند که نه فقط در حد یک مقاله و یا یک کتاب رویشان مطالعه داشته ام و تقریبا خواندن همه شان را با همدیگر پیش برده ام. اولین چیزی که بعد از خواندن این لیست حداقل به ذهن خودم می رسد این است که: چه مغز پراکنده ای! اما حالا یک رشته ی تازه نفس و نوپا و به تمام معنا "میان رشته ای" یافته ام که به من می گوید می توانی بین تمام این ها که دوستشان داری یک پل بزنی و تا ابد به پراکنده خوانی ها و البته پژوهشهایت ادامه بدهی.زیبا نیست؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطالعات فرهنگی با سخاوت و بلند نظری خاص خودش به تو می گوید که هر چیزی ارزش مطالعه دارد و از آن بالاتر این که هر چیز زندگی روزمره ارزش مطالعه ای جدی را دارد.یکی از بنیان های مهم این رشته میزان اهمیتی است که برای فرهنگ عامه قائل است.همینطور این رشته،از مطالعه تمام هنرها و رسانه های توده ای برای مطالعه مردم و فرهنگشان بهره می برد و این درست همان جایی است که من می توانم ضعف خودم را به نقطه قوت تبدیل کنم! خلاصه از من گفتن! اگر مغزتان ایرادهای ذهن معیوب مرا دارد و البته به مطالعه فرهنگ عامه هم علاقه مندید،برای رفع عذاب وجدان هم که شده سری به کتابهای این رشته بزنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.pouyan.ws/archives/001458.php"&gt;یک مطلب تخصصی خوب برای معرفی رشته مطالعات فرهنگی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C"&gt;مدخل این رشته در ویکی پدیا&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;و یک انتخاب مناسب برای سینمایی ها : فصل درخشان «فیلم به مثابه کنش فرهنگی» از کتاب  «فیلم،فرم،فرهنگ»  نوشته رابرت کالکر و ترجمه بابک تبرایی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-4996172549636382281?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/4996172549636382281/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=4996172549636382281&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/4996172549636382281?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/4996172549636382281?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/10/blog-post.html" title="مطالعه ی ذهن یک پراکنده خوان" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DU4MRXo4eCp7ImA9WxNXEkg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-4503904910227949726</id><published>2009-09-04T16:04:00.004+04:30</published><updated>2009-09-30T00:29:44.430+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-30T00:29:44.430+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پراکنده ها" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="موسیقی" /><title>ساسی مانکن و باقی ماجراها</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اول . &lt;a href="http://www.musicema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-1-pid-989.html"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جوابیه من&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; در دفاع از بابک ریاحی پور و طرفداری از شیخ ساسی مانکن را در سایت موسیقی ما بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم . سایت &lt;a href="http://www.caspino.org/"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;کاسپینو&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; را دیده اید؟ این سایت به همت دوستم آروین ایلبیگی راه افتاده و می کوشد که از طریق فعال کردن بعضی از نهاد های کوچک و البته مردم و بخصوص جوانان،کمبود فضاهای عمومی در شهر بندرانزلی را جبران کند.حسرت من مستند ساز و نویسنده برای زندگی فعال شهری در تک تک فیلم هایی که در این شبه جزیره ساخته ام مشخص است.در آن شهر و جشن های بیکران شبانه اش بود که دریافتم ما هر یک جزیره های سرگردانی هستیم که بدون فضاهای زنده و جمع های پرشور خواهیم مرد و خوب می دانم که عدم رابطه ما با زندگی شهری است که هنرمان را این چنین محفلی ساخته است.هر کجای ایران که هستید به این سایت سرکی بکشید و به این فکر کنید که شما چطور می توانید آدمهای شهرتان را به هم وصل کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوم. دوستان مستند ساز و مستند دوستی که مایل اند در یک فضای پاتوق مانند ، درباره سینمای مستند بنویسند و بخوانند به من ای میل بزنند و اعلام آمادگی کنند.بخصوص روی صحبتم با علاقه مندانی است که در شهرستان ها هستند. بزودی درباره این پاتوق بیشتر خواهم نوشت.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-4503904910227949726?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/4503904910227949726/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=4503904910227949726&amp;isPopup=true" title="10 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/4503904910227949726?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/4503904910227949726?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/09/blog-post_04.html" title="ساسی مانکن و باقی ماجراها" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">10</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEEMSX07eSp7ImA9WxNSGUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-8951388559486187310</id><published>2009-09-02T21:09:00.005+04:30</published><updated>2009-09-02T23:08:08.301+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-02T23:08:08.301+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="موسیقی" /><title>تابستان یوتو</title><content type="html">&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376911637409759218" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/Sp6gpWh4__I/AAAAAAAAAL0/sM7dHnjQNMw/s320/U2_No_Line_On_The_Horizon_00.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مدتها بود که هیچ آلبوم راک ای نتوانسته بود تا این حد ذهنم را درگیر کند و قول می دهم تا سرحد مرگ احساساتی بنویسم در معرفی موسیقی ای که یکی از معدود انرژی های من بود در این تابستان. آلبوم No Line On The Horizon آخرین آلبوم گروه «یوتو» است که در اوایل سال میلادی جدید به بازار آمد و از همان ابتدا تمام قله ها را فتح کرد. یوتو و رهبرش «بونو» به راستی این بار از دل آزمونی خودخواسته سربلند بیرون آمده اند. این آلبوم حاصل پنج سال سکوت این گروه و اصرار برای تکرار نکردن خودشان بعد از آخرین آلبوم موفق استودیویی شان در سال دوهزار و چهار با نام How To Dismantle An Atomic Bomb بود که بهترین آلبوم سال نیز شناخته شد.&lt;br /&gt;از نقاط برجسته این کار جدید یوتو،ردپای پررنگ «برایان انو» در آن است که از غول های موسیقی محیطی و موزیک راک الکترونیک محسوب می شود.صداهای انعکاسی و فضاسازی و ترکیب های غریب این آلبوم مدیون حضور برایان انو به عنوان یکی از تهیه کنندگان اش است. او سبک سیال خودش را به تمامی آهنگها سرایت داده و شگفت آنکه بعضی از هیجانی ترین لحظات آهنگهای پویا و انرژیک این آلبوم نه با حضور سنگین گیتار برقی بلکه با افکت های «انویی» ساخته شده اند. مثلا در آهنگ Fez - Being Born دقیق شوید تا طعم و حضور منحصر به فرد او را دریابید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;باید گفت که این آلبوم برای تمام طرفداران موسیقی راک چیزی در خودش دارد. برای آنهایی که راک سنگین دوست دارند قطعهStand Up Comedy با آن ریف های هارد راکی اش کنار گذاشته شده و برای طرفداران آلترناتیو راک قطعهGet On Your Boots و آن هیجان فزاینده اش را داریم.و اما یک آهنگ امتحان پس داده که در همان نوبت اول شنیدن اش دل و هوش شما را می رباید،قطعه محزون Moment of Surrender است که با پس زمینه ای نرم و مخملی شروع و در ادامه با خوانندگی رها و آزاد بونو و همراهی کیبردی آسمانی مخلوط می شود و با یک سولوی بلوز وار به اوج می رسد و این گونه غم و شادی و نوستالژی را درهم می کند.این آلبوم یک جور تمرکز بی نظیر است بر ای این روزها.این موسیقی جادویی را باید وصل کنید توی کله تان و راه بیفتید توی خیابان ها و در دل داغ این تابستان و بگذارید انرژی بی حد و حصرش به تمام وجودتان رسوخ کند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;هفته نامه ایران دخت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-8951388559486187310?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/8951388559486187310/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=8951388559486187310&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/8951388559486187310?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/8951388559486187310?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/09/blog-post.html" title="تابستان یوتو" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/Sp6gpWh4__I/AAAAAAAAAL0/sM7dHnjQNMw/s72-c/U2_No_Line_On_The_Horizon_00.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">3</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkEER30yfSp7ImA9WxNSEEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-8766190495144043762</id><published>2009-08-23T14:15:00.008+04:30</published><updated>2009-08-24T11:53:26.395+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-08-24T11:53:26.395+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پراکنده ها" /><title>خانواده ماییم</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بعد از بیانیه عدم شرکت مستند سازان در جشنواره سینما حقیقت،این روزها &lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=933328"&gt;دوباره حرف از خانواده سینمای مستند شده &lt;/a&gt;و این که چرا ما با بیانیه مان،حرف های داخل خانه را به بیرون از آن برده ایم.راستش حالا باید پرسید کدام خانواده؟ آیا این صد و چهل معترض (که راهی جز اعتراضی این چنینی برایشان نمانده) همان خانواده مورد نظرند یا همکارانی که از بالا (حتی با قصد خیر) برای ما خانه و خانواده را معنی می کنند؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سال گذشته مجله فیلم از من خواست مطلبی درباره دومین دوره جشنواره سینما حقیقت بنویسم.اما من به جایش درباره اهمیتی که جشنواره ها برای ما داشته اند نوشتم و تیترش را گذاشتم «خانواده سینمای مستند».امروز به این می اندیشم که گرچه مخاطب یادداشتم همکاران خودم بوده اند اما اگر اندکی از حس و حسرت موجود در آن،توسط سیاست گذاران فرهنگی مان و دلسوزان خانواده شنیده می شد،شخصا آن بیانیه را امضا نمی کردم.آیا روزی می رسد که ما به جای ارشاد دیگری،خیلی ساده به او گوش دهیم؟و اما آن مطلب :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;خانواده ی سینمای مستند&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;(به بهانه دومین جشنواره سینما حقیقت)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;می گفتند نسل ما پنجاه و هفتی ها به بعد،بسیار عجول است و همه چیز را همین حالا می خواهد و بسیار ناپخته اما مدعی است. در دلم می گفتم شما درست می گویید اما ما که ادامه شما نیستیم که این همه می رنجانیم تان. اگر هم می خواستیم نمی توانستیم ادامه ای حتی غیر منطقی باشیم. ما بچه های نسل دیجیتالیم که وقتی فیلم هایمان را ساختیم تازه فهمیدیم شما هم وجود داشتید و می شد از شما و فیلم هایتان هم یاد بگیریم. ما مکتب نرفتیم و خاک صحنه نخوردیم و از همان اول روی سیاه مشق هایمان می نوشتیم : فیلمی از ... ! ما متعلق به دوران وی.اچ.اس بودیم و قبل از این که گلستان و شیردل و اصلانی و خیلی های دیگر را بیابیم از هر فیلم درب و داغان و صدبار کپی شده فرنگی که به دستمان می رسید تقلید می کردیم. ما دهه شصتی ها حتی قبل از این ها با جیره روزانه کارتون های تلوزیون و کتاب های دست دوم تن تن و ژول ورن بزرگ شدیم و نه می دانستیم موج نویی ها که بودند و نه می دانستیم فریدون رهنما از پاریس چه آورده بود. ما همه چیز را از تهش یاد گرفتیم و در جزیره های مان چرخ ها را از نو اختراع می کردیم. البته گمان نمی کنم این ها برای هیچ نسلی افتخارآمیز باشند اما به هر حال ما این طوری بالا آمدیم و این گونه در سینمای مستند و کوتاه،رویای مان را شروع کردیم. اما از اوایل دهه هشتاد به این طرف و به خصوص از جشنواره مستند کیش بود که ما بچه های لجباز مدعی آرام آرام با فضایی از عقبه مان و آدم های آن آشنا شدیم و فیلم هایمان را کنار هم دیدیم و گپ زدن هایمان شروع شد. من باکامران شیردل،پیروزکلانتری،روبرت صافاریان، مهوش شیخ الاسلام،رضا مقدسیان،ارد عطار پور و فرهاد مهرانفر و خیلی از آدم حسابی های سینمای مستند در همین جا آشنا شدم.گرچه آن سال ها بدرستی درک نمی کردیم،اما جشنواره ها تبدیل به معابدی می شدند که حلقه های گم شده را به هم وصل می کردند و هرچند سیاست های شان همواره خیلی ها را می رنجاند اما ما را به هم دیگر نشان می دادند.اگر در نوشته های سالهای اخیر جستجو کنید،شگفتی دو طرف جبهه را از آشنایی با هم،به خوبی درک خواهید کرد.حتی با بسیاری از فیلم سازان نسل خودم نیز اولین بار در همین جشنواره ها آشنا شدم.با بهمن کیارستمی،مهرداد اسکویی،محمد شیروانی،بهفر کریمی،الهام حسین زاده،مهناز افضلی و مرجان ریاحی و خیلی های دیگر به واسطه همین جشنواره ها آشنا شدم و گفتگویی هرچند اندک میان مان درگرفت.ذره ذره فضایی شکل یافت که همه معترف شدند ما یک خانواده ایم.ما پدران و مادران فرهنگی مان را یافتیم و آنان فرزندخوانده های عجیب و غریب شان را پذیرا شدند و خب هر خانه ای جهنم خودش را دارد! جشنواره سینما حقیقت امسال و سالن های شلوغش دوباره نشان دادند که اگر سقفی باشد،بسیاری مایلند در سایه اش با هم زندگی کنند.چنان که در آن شش روز میهمانی،تمام نسل های این سینما گرد هم آمدیم و با هم زندگی کردیم و فیلم دیدیم و بحث کردیم و نوشتیم و خواندیم و بزرگ تر شدیم و چه زندگی های غریب و متنوعی را که در پرده های جلوی چشمانمان مزه مزه نکردیم.گرچه جشنواره های دولتی،فضای کنونی سینمای مستند ما را رنگی از واقعیت بخشیدند اما ای کاش زورش را داشتیم تا خانه ای همیشگی بنا کنیم.ما به استمرار این فضا برای پیشرفت مان احتیاج داریم.برای این که بیشتر دیده شویم و به خصوص توسط مخاطبان واقعی مان دیده شویم.ما و کیلومتر ها فیلم های گرفته شده مان به نقد شدن نیازمندیم،به فضای مطالعاتی و مجله ای تخصصی،به دیالوگ هایی با همرزمان مان در علوم انسانی.و گمان نمی کنم کسی بهتر و بیشتر از خودمان ضرورت ایجاد این فضا را به درستی درک کند.حتی حالا که همدیگر را یافته ایم باز منتظریم تا تمام این ها را نیز نهاد های دولتی برایمان آماده کنند؟وقت آن نرسیده که این حیاط خلوت را آب و جارویی کنیم و آماده میزبانی شویم؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آبان هشتاد و هفت.مجله فیلم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مطالب مرتبط&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=60476"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اصراری برای حضور این مستندسازان نداریم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;(فرید فرخنده کیش)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=933874"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نامه مستندسازان سیاسی نیست&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;(رضا درستکار)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1389649&amp;amp;Lang=P"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;بیانیه ما اعتراض به مديران مركز گسترش نيست&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;(محمود رحمانی)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a id="ctl00_FirstPosition_NewsLink" href="http://khabaronline.ir/news-15000.aspx"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;یک اعتراض محترمانه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; (ناصر صفاریان)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://inarrate.info/?id=-1105782247"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;همه ما خانواده مستندیم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="color:#000000;"&gt;(جواب مرضیه ریاحی به همین یادداشت)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://cinedoc.blogspot.com/2009/08/blog-post_23.html"&gt;&lt;span style="color:#993300;"&gt;خانواده ماییم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;(تشریح و توضیح محسن قادری بر همین یادداشت)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-8766190495144043762?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/8766190495144043762/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=8766190495144043762&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/8766190495144043762?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/8766190495144043762?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/08/blog-post_23.html" title="خانواده ماییم" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0EFSX07fip7ImA9WxNTFUQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-3717039187824954468</id><published>2009-08-18T14:45:00.008+04:30</published><updated>2009-08-18T15:03:38.306+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-08-18T15:03:38.306+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پراکنده ها" /><title>بیانیه اهالی سینمای مستند:چرا در جشنواره "سینماحقیقتِ" امسال شرکت نمی­کنیم؟</title><content type="html">&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سینمای مستند ایران سندهای ارزشمندی از واقعیت&amp;shy;های جامعه&amp;shy;ی ایرانی در تاریخ یك&amp;shy;صد ساله&amp;shy;ی خود ثبت كرده است. این سینما برای تصویر كردن شرایط این سرزمین توانسته با وجود همه&amp;shy;ی قید و بندها، از سال&amp;shy;های دور، دوران انقلاب، دوران جنگ و نیز دو دهه&amp;shy;ی اخیر اسناد بسیاری به یادگار بگذارد. متاسفانه سخت&amp;shy;گیری و ممانعتی كه امروز بر مستندسازان در ارائه&amp;shy;ی تصویر واقعی و منصفانه از جامعه&amp;shy;ی ملتهب ما اعمال می&amp;shy;شود، بی&amp;shy;سابقه است.&lt;br /&gt;این شرایط ما را به كنشی ناگزیر وامی&amp;shy;دارد كه به&amp;shy;رغم اذعان به اهمیت برگزاری جشنواره&amp;shy;ی "سینماحقیقت" که توانسته طی دو دوره&amp;shy;ی قبلی فضای موثری در عرصه&amp;shy;ی نمایش و گفتمان پیرامون سینمای مستند به&amp;shy;وجود آورد؛ از شركت در جشنواره&amp;shy;ی امسال خودداری كنیم.ما نمی&amp;shy;توانیم جای خالی مستندهای ساخته&amp;shy;نشده از وقایع اجتماعی اخیر را نادیده بگیریم و به دلیل ارزش و احترامی كه برای بیان حقیقت قائل&amp;shy;ایم از هرگونه حضور و شركت در این جشنواره به عنوان دست&amp;shy;اندركار، منتقد و تماشاگر خودداری می&amp;shy;كنیم.&lt;br /&gt;26/5/1388 &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امضاكنندگان (به ترتیب حروف الفبا):&lt;br /&gt;1-فرهنگ آدميت،2-هوشنگ آزادي‌ور،3-سپيده ابطحي،4-منصوره اربابي،5-محسن استادعلي مخملباف،6- مهدي اسدي ،7-مهرناز اسدي،8-مهرداد اسكويي،9-اشکان اشکاني،10-احسان اصغرزاده،11- مهناز افضلي،12- اسماعيل امامي ،13- همايون امامي،14-محسن اميريوسفي،15- هيوا امين‌نژاد،16-عباس اميني،17-ژيلا ايپکچي،18-مهدي باقري،19-رخشان بني‌اعتماد،20-ميثاق بني‌مهد،21-ميلاد بهار،22-امير بهاري،23-حسن بهرامزاده ،24-رضا بهرامي‌نژاد،25-وحيد پارسا،26- ماني پتگر،27-مهدي پريزاد،28-مرتضي پورصمدي،29-سعيد تارازي،30-جواد توانا،31-فرزاد توحيدي،32- ياسمن تورنگ،33-شهروز توکل 34-رضا تيموري،35-اميرحسين ثنايي،36-حميد جعفري،37-محمد جعفري،38-مهدي جعفري،39-فرناز جمشيدي مقدم،40-رضا حائري،41-اميرحسين حجت،42-الهام حسين‌زاده،43-سيروس حصاري،44-مريم حق‌پناه،45-خاطره حناچي،46- لقمان خالدي،47-مجيد خالقي سروش،48- بنفشه خشنودي،49-مصطفي خرقه‌پوش،50-علي دادرس،51-رضا درستكار،52-محمد رازدشت،53- شادمهر راستين،54-محمود رحماني،55-فريبا رستمي،56- محمد رسول‌اف،57-پناه‌برخدا رضايي،58- ناهيد رضايي،59-آرش رئيسيان،60-احمد زاهدي،61-مهرداد زاهديان،62-حميد زرگرنژاد،63-ارد زند،64-مونا زندي،65-مهران زينت‌بخش،66- بابک سالک،67-سامان سالور،68-ابراهيم سعيدي،69-پويان شاهرخي،70-مهوش شيخ‌الاسلامي، 71ـ وحيد شيخ‌لر،72-کامران شيردل،73-محمد شيرواني،74-کتايون شهابي،75-احمدرضا صدقي وزيري،76-ناصر صفاريان،77-احمد طالبي‌نژاد،78-عبدالخالق طاهري، 79-محسن ظريفي‌پور،80-مجيد عاشقي،81- محسن عبدالوهاب،82-مصطفي عزيزي،83-بهرام عظيم‌پور،84-فرشاد فدائيان،85-فرشيد فرجي،86-کورش فرزانگان،87-فرشاد فرشته‌حکمت،88-محمدرضا فرطوسي ،89-بايرام فضلي،90-محسن قادري،91-علي‌رضا قاسم‌خان،92-رخساره قائم‌مقامي،93-امين قدمي،94-مهدي قربان‌پور،95-ميترا کارآگاه،96- محمود کاظمي،97-مهدي کرم‌پور،98-بهفر کريمي،99-محمود کريمي،100- مينا كشاورز،101-پيروز كلانتري،102-علي کلانتري،103-مهدي کوهيان،104-بهمن كيارستمي،105- کيوان کياني،106-پرويز کيمياوي،107-مهدي گنجي،108-علي لقماني،109-رامتين لوافي‌پور،110-سودابه مجاوري،111-علاء محسني،112- مهناز محمدي،113-ابراهيم مختاري،114-ارسطو مداحي گيوي،115-سودابه مراديان،116-سودابه مرتضايي،117-انوشيروان مسعودي،118-ليدا معيني،119-محمود مقدس جعفري،120-محمدرضا مقدسيان،121-اسماعيل منصف،122- ميترا منصوري،123-مجيد موثقي،124-آذر مهرابي،125-فرهاد مهرانفر،126-ماکان مهرپويا 127-احمد ميراحسان،128- مجتبي ميرتهماسب،129-سعيد نادري،130-محمد نامي،131-نسيم نجفي،132-جواد نجم‌الدين،133- پريوش نظريه،134-ماجد نيسي،135-فرهاد ورهرام،136-محبوبه هنريان.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;این لیست در حال تکمیل شدن است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1388103&amp;amp;Lang=P"&gt;لینک خبر در ایسنا&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-3717039187824954468?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/3717039187824954468/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=3717039187824954468&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/3717039187824954468?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/3717039187824954468?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/08/blog-post_18.html" title="بیانیه اهالی سینمای مستند:چرا در جشنواره &quot;سینماحقیقتِ&quot; امسال شرکت نمی­کنیم؟" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0MFQ3k6fCp7ImA9WxNTEkU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-5040176036791427636</id><published>2009-08-15T00:41:00.002+04:30</published><updated>2009-08-15T00:53:32.714+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-08-15T00:53:32.714+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="یادداشتهای سینمایی" /><title>چگونه باید فیلساز شد؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;هر کسی که مدتی کارگردانی کرده و چندتایی فیلم ساخته باشد همواره از سوی کسانی که قصد دارند به تازگی وارد این حرفه شوند در معرض این پرسش قرار گرفته که: چگونه باید شروع کرد؟آیا باید برای آموختن فنون فیلمسازی به دانشگاه رفت؟آیا باید دستیاری کرد؟راستش هیچوقت جواب روشنی به این سوال نداده ام.رشته آکادمیک من گرافیک بوده است و بعد از دانشگاه به شکلی تجربی و در حین ساخت فیلمهای کوتاه خودم،کارگردانی را آموختم.بعدها با کارگردانی مستندهای تلوزیونی و نیز فیلم های صنعتی و تیزرهای مختلف و البته مونتاژ فیلم های دیگران چیزهای بیشتری آموختم.از طرف دیگر،همکاران و دوستانی نیز داشته ام که برخلاف مسیر من،فنون فیلمسازی را در دانشگاه ها آموخته اند.بعضی از آنها کارگردان های خوبی هستند که همه جوره بلدند گلیم خودشان را از آب درآورند و بعضی شان حتی از کارگردانی یک پلاتوی کوچک نیز عاجزند.باید این را دانست که باید و نبایدی وجود ندارد.هرکدام از این مسیرها آفتهای خودش را دارد و نمی توان هیچ کدام را به دیگری «توصیه» کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آفت دانشگاه های ما این است که از بازار کار کشور جدا هستند و در نتیجه ذهن یک دانشجوی سینما را با مسایل نظری ای پر می کنند که بر اساس سلیقه ای از پیش تعیین شده بیشتر با سینمای نخبه گرای اروپا و آمریکا درگیر است.اگر چنین دانشجویی خودش به دنبال کار عملی در سینما و تلوزیون نباشد،زمانی که فارغ التحصیل می شود با شکافی عمیق میان آموخته های انتزاعی اش و واقع گرایی زمخت فیلمسازی حرفه ای در ایران مواجه خوهد شد.گذشته از این،کارگردانی فیلم،تجربه ای فراتر از فراگیری فنون صرف سینمایی است که به سادگی و در مدتی کوتاه قابل آموزش و آموختن اند.کارگردانی سینما در اصل نیازمند دیدی عمیق به زندگی و درام های نهفته آن است که آموزش آن در هیچ واحد درسی دانشگاهی گنجانده نشده است.این ترکیب گمراه کننده «دید عمیق» همان چیزی است که جهان متفاوت هر سینماگر اصیلی را به نمایش می گذارد.سینماگرانی که بسیاری شان فیلمسازی را تنها در دانشگاه فیلمسازی خودشان فرا گرفتند.شاید به نظر برسد من طرفدار نوعی افتخار به بی سوادی و غریزی گری باشم.پس اجازه دهید با برشمردن چند ایراد عمده جبهه مقابل که در آن به طور خودآموخته سینما را می آموزند،این اتهام را رفع کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اولین مشکل عملگرایان دور بودن شان از مسایل نظری و بخصوص تاریخ هنر است.اگر افراط این مسئله در میان رهروان آکادمی به آن شکاف عمیق می انجامد در میان این جبهه به نوعی دیگر از توهم دامن می زند.چرا بعضی از آنها بیش از هرچیز به «الهام» معتقدند و می پندارند که «غریزه» نجاتشان خواهد داد؟تجربه می گوید که این دسته از کارگردان ها،آدم های پرمدعای کم سوادی هستند که این گونه خودشان را پشت نابلدی هایشان مخفی می کنند.اما اگر کسی بتواند از این سد عبور کند یکی دیگر از آفت های این جریان گریبانگیرش خواهد شد که من «پراکندگی دانش» می نامم اش.کسانی که خودآموخته بار آمده اند ناچارند به روش آزمون و خطا بیاموزند و پیش بروند و این باعث می شود که همزمان مقدار فراوانی اطلاعات بیهوده و یا حتی غلط نیز جمع آوری کنند.غربال این اطلاعات وقت بسیاری خواهد برد و آنچه یک دانشجو می تواند به صورت فشرده و در شش ماه از یک استاد با تجربه فرابگیرد ممکن است برای کسی خارج از آن سیستم چند سال وقت ببرد.این مشکل به مشکل های پایه ای دیگری نیز می تواند منجر شود،از جمله این که می تواند به جای ذهنیتی ساختارمند،ذهنیتی مغشوش و درهم برای فیلمساز به جای بگذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گمانم باید راهی میان این دو جبهه یافت و روشهای نوینی جایگزین آموزش فیلمسازی اکنون در ایران کرد.کارگاه های فیلمسازی فشرده ای که مدتی است در ایران نیز باب شده است یکی از این روش های بینابینی می تواند باشد.روشی برای آشتی علم و عمل.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;بیست و چهارم مرداد هشتاد وهشت . اعتماد ملی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-5040176036791427636?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/5040176036791427636/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=5040176036791427636&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/5040176036791427636?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/5040176036791427636?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/08/blog-post_15.html" title="چگونه باید فیلساز شد؟" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">3</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0cERXszeyp7ImA9WxJaE00.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-2515026212014127619</id><published>2009-08-03T17:20:00.004+04:30</published><updated>2009-08-03T17:40:04.583+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-08-03T17:40:04.583+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="معرفی مستندهای خارجی" /><title>مارادونای کاستاریکا</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SnbhD2InWfI/AAAAAAAAAK8/JCAqI9wVBv0/s1600-h/maradona.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5365723462246029810" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 217px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SnbhD2InWfI/AAAAAAAAAK8/JCAqI9wVBv0/s320/maradona.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;آقایان و خانم ها! اینک مارادونای سینما برایتان می نوازد.و فیلم دیوانه ای که این گونه شروع شده با نوازندگی خام دستانه امیر کاستاریکا و ملودی معروف وسترن "خوب،بد،زشت" ادامه می یابد و شما را به دنیای مجنونی پاس می دهد که در آن تب و تاب نمایشی و ادا و اطوارهای کاستاریکا با افسون و جادوی نمایشگرانه مارادونا پیوند می خورد.&lt;br /&gt;"مارادونای کاستاریکا" را در جشنواره سینما حقیقت سال گذشته در سالن سینما به همراه انبوه جمعیت تب زده ای دیدم که حداقل سه ساعت پیش از نمایش به صندلی هایشان چسبیده بودند و خاطره تماشای این مستند،به تجربه ای به یاد ماندنی تبدیل شد.چند ماه بعد تمام افسون فیلم در نمایش خانگی اش از بین رفته بود و خب چه باک!سینما را تنها شاهکارها نمی سازند(امیر کاستاریکا چند بار به قصد ساخت یک شاهکار فیلمی را شروع کرده است؟).بیش از آنکه بخواهم داوری کنم دلم می خواهد از لذت دریافت چیزی در این فیلم برایتان بگویم که در سینمای مستند ایران کم اش داریم.این که مستند هم حق دارد همچون هر فرم هنری،گاهی طناز و شاد باشد و تماشاچی اش را وادارد که از شوق فریاد بکشد و یا از خنده به خودش بپیچد.ذهنیت سینمای مستند عبوس و سرخورده ای که تنها به دور مشتی آمار و اسناد می پیچد و یا با حساب گری به دنبال سوژه های حاد اجتماعی می گردد را باید به فراموشی سپرد.فیلم مستند نیز می تواند از پرداختی هنرمندانه و ظریف بهره مند باشد و همچون بهترین درام ها قدرت و توان اش را از کنار هم نشاندن غم و شادی بدست آورد.&lt;br /&gt;مستند کاستاریکا،مارادونا را وا می دارد تا بار دیگر به زندگی اش نگاهی بیاندازد و فیلم مسیرش را هم زمان از میان اشک و لبخند و حسرت و افتخار می پیماید و برخلاف بسیاری از زندگی نامه های قهرمان پرور،گاهی لحن اش به شوخی های ابزوردی تنه می زند که نیمچه سیاسی اند و گاه نیز چهره قهرمان داغان اش را بی هیچ دلسوزی ای ،لخت و عریان پیش چشمان ما می گذارد.با این حال هنگامی که فیلم را می دیدم از خودم می پرسیدم کاستاریکا چگونه می خواهد به خاطرات تلخ و سیاه زمانی که کوکائین زندگی مارادونا را بلعید نگاهی بیندازد؟فیلم چگونه می خواهد بدنامی قهرمانش را رو کند؟و کاستاریکا با هوشمندی این ها را تا نیمه دوم فیلم اش و تا بهترین و پرشور ترین فصل آن پنهان می دارد.فصلی طولانی که در آن،مارادونا و خانواده اش در کلوپی شبانه،ترانه راک به یادماندنی ای که به افتخار مارادونا ساخته شده است را با یکدیگر می خوانند.کاستاریکا با استفاده موثر از مواد خام آرشیوی و در دل نقطه اوج جشنی پرشور و حال،تصاویر متضادی از یک پدر،یک قهرمان،یک شورشی و یک معتاد را ترسیم می کند.&lt;br /&gt;گرچه گاهی شخصی سازی های کارگردان در این مستند و رجوع مدام او به تصاویر و کاراکتر فیلمهای داستانی اش و مقایسه ای که این گونه میان خودش و مارادونا ترتیب می دهد،جا نمی افتد و در چنین لحظاتی فیلم بی هدف و سرگردان می ماند اما با این حال برای یک فیلم مستند و کارگردان اش چنین حقی را قائلم که فیلم اش را به پرتره ای شخصی از خودش نزدیک کند و زندگی و خاطرات و تجربیاتش را به درون فیلم بریزد و این گونه خودش را دوباره بازیابد.فرم رها و باز سینمای مستند چنین اجازه ای را به کارگردان داده تا فیلمش را به دوئل دوستانه ای میان خودش و مارادونا تبدیل کند.کاستاریکا در این فیلم دو نمود برجسته فرهنگ عامه،یعنی فوتبال و سینما را در هم می آمیزد و به ترکیب جذابی از این دو می رسد.چنین فیلم هایی که توانایی آن را دارند تا در یک اکران عمومی نیز استقبال گسترده ای بدست بیاورد در این سال ها به نوعی به حیثیت سینمای مستند تبدیل شده اند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-2515026212014127619?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/2515026212014127619/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=2515026212014127619&amp;isPopup=true" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/2515026212014127619?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/2515026212014127619?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/08/blog-post_03.html" title="مارادونای کاستاریکا" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SnbhD2InWfI/AAAAAAAAAK8/JCAqI9wVBv0/s72-c/maradona.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkQMQ345cSp7ImA9WxJaEEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-6019131979990028780</id><published>2009-08-01T07:01:00.002+04:30</published><updated>2009-08-01T07:09:42.029+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-08-01T07:09:42.029+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="یادداشتهای سینمایی" /><title>قصه های زمانه ای دیگر</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; وقتی به سینمای دهه شصت ایران می اندیشید،کدام شخصیت سینمایی برایتان جوهر روحیه آن زمان را در خود دارد؟ تبلور دهه شصت برای من در «حمید هامون» است.او یکی از نمونه ای ترین شخصیت های فیلم های «شبه عرفانی» آن دهه است.نوعی سینمای بومی که تحت تاثیر داروهای ضدعفونی وزارت ارشاد رشد کرد و جز جشنواره ها هیچگاه نتوانست در میان مردم جایی برای خود بیابد و با تغییر سیاست ها به ژانری فراموش شده تبدیل گشت.اما حمید هامون در همان ژانر هم موجود ناخواسته و بدقلقی بود.شخصیت سرگردانی که عرفان دیگر آرامشی برای اش نمی آورد و یاس تلخی که او را می خورد،نوید آینده ای امن را نمی داد و دریای پایان فیلم بیش از آنکه دعوت به پاکی باشد،زمزمه ای «هدایت» وار بود.همچون هر فیلم قدرتمندی،اکران هامون نیز صف کشی انبوه موافقان و مخافان خود را تجربه کرد اما در این میان آنچه برای بزرگترها قابل درک نبود استقبال بی سابقه نسل جوان از این فیلم بود.هامون اندک اندک به فیلم کالت سینمای بعد از انقلاب تبدیل شد و هامون بازهای جوان خوش بودند به اینکه دیالوگ های تلخ و شیرین اش را از بر می خواندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کمتر از دو دهه بعد داریوش مهرجویی باز یکی دیگر از محبوب ترین شخصیت های سینمایی را خلق کرد که این بار یک جور هیپی ایرانی بود که از آن سنت عرفانی چیزی جز سر و شکلی درویش وار برایش نمانده بود.انگار حمید هامون که جواب سوال هایش را در علی عابدینی نیافته بود در هیات یک علی دیگر  سر به خود ویرانگری برداشته بود.نسلی پر از سوال و پر از دغدغه،جای خود را به نسلی داد شکننده و عصیانگر که به درستی جای نمایش حکایت شان را در گوشه پیاده روهای شهرها یافتند و هنر رسمی،پس شان می زد.صدایی که از حنجره سنتوری بیرون می ریخت،نماینده یکی از معروفترین و شاخص ترین صداهای نسل جوان بود و البته نماینده «هنر زیر زمینی» ای که وزارت ارشاد همان دوره خیلی شفاف گفته بود کمر به نابودی اش بسته است.و این برای وزارتی که رویای سنفونی های بزرگ می پروراند و آرمانش سینمای ملی ای پرعظمت بود اصلا غریب نمی نمود.سنتوری همچون فرزند ناخلفی که والدینش مایل نبودند او را به دیگران نشان دهند،تنبیه و از اکران کنار گذاشته شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما به راستی زمانه دیگری شروع شده بود و در کوتاه مدتی سنتوری سوار بر موج رسانه های جدید،تمام ایران را درنوردید و ترانه های محبوب و غم زده محسن چاووشی سر از تمام خانه ها و موبایل ها در آورد.اما آن چه این بار عجیب می نمود همراهی همه نسل ها با علی سنتوری بود.اگر هامون پرشور و شر به این متهم می شد که نماینده قشر نخبه است،این بار کاراکتری نابودتر و منفعل شده تر جای او را گرفته بود تا همه در سوگش زار بزنند.علی سنتوری بسیار آشنا می نمود و گریستن بر او و مصائبش انگار گریستن برای قامت خمیده خودمان بود.داریوش مهرجویی با حساسیت اجتماعی بی نظیری،شخصیت اش را از میان جوانانی انتخاب کرده بود که پرشور تر و ناامیدتر از همیشه در زیرزمین ها و آپارتمان های شان به ساخت ترانه هایی پرخون مشغول بودند و جامعه رسمی به هیچ وجه مایل نبود نه آنها را ببیند و نه کلام شان را بشنود.اما مهرجویی نشان مان داد که باید آنها را ببینیم.لازم است که آنها را بشنویم.صدای این نسل می تواند صدای همگان باشد و غم آنان غم غریبگان نیست.ما نباید خودمان را پس بزنیم.سینما قرار نیست نمایشی از یک زندگی نمایشی باشد.سینما برای زنده ماندنش باید که با زندگی ها و شهرها و جامعه ای زنده و پرتپش گره بخورد و از این منظر به گمانم سنتوری سرانجام به درستی جایش را در پیاده رو ها یافت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3333ff;"&gt;دهم مرداد هشتاد و هشت . روزنامه اعتماد ملی&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-6019131979990028780?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/6019131979990028780/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=6019131979990028780&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/6019131979990028780?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/6019131979990028780?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/08/blog-post.html" title="قصه های زمانه ای دیگر" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkMMQngyeip7ImA9WxNSGUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-101183398841521080</id><published>2009-07-27T23:45:00.004+04:30</published><updated>2009-09-02T21:24:43.692+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-02T21:24:43.692+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="موسیقی" /><title>لطفا محسن نامجو را دار بزنید</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.musicema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-1-pid-854.html"&gt;گزارشی&lt;/a&gt; که امروز در سایت &lt;strong&gt;موسیقی ما&lt;/strong&gt; خواندم، آنقدر داغم کرد که برای نوشتن این چند خط کفایت کند.کل ماجرا این است که خبرنگار این سایت به سراغ آقای داریوش پیرنیاكان، عضو هیأت مدیره و هیأت مؤسس خانه موسیقی رفته و از او پرسیده که آیا قرار است خانه موسیقی،در رابطه با حکم محکومیت محسن نامجو که توسط قاضی دادگاه عمومی استان تهران که به علت سخیف خواندن آیات قرآن صادر شده،اقدامی انجام دهد؟ و اما جواب ایشان که سخت خواندنی و قابل تامل است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«واقعیت این است كه آقای نامجو را موزیسین نمی‌دانیم. اول این موضوع مشخص بشود كه ایشان در كدام نوع و سبک موسیقی كار می‌كند؟ بعد درباره دفاع خانه موسیقی از او صحبت كنیم.» و در ادامه گفته اند:‌ «ایشان اصلا موسیقی نوع ایرانی كار نمی‌كند كه خانه موسیقی بخواهد برای محكومیت قضایی او اقدامی انجام دهد و خانه موسیقی برای محكومیت ایشان هیچ اقدامی را لازم نمی‌داند.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نیز مانند تمام کسانی که کامنت هایی به حق خشمگین برای این گزارش نوشته بودند هیچ آشنایی شخصی با ایشان و یا محسن نامجو ندارم و قصدم نیز دفاع و یا ارزش گذاری تجربه ای که محسن نامجو برای آن تنبیه شده نیز نیست.من کاملا می توانم درک کنم که دنیای یک نوازنده سنتی تا چه حد می تواند از خوانش زمینه های جهان متنوع و تجربه گرای موسیقی محسن نامجو عاجز باشد و از این که کسی موسیقی اش را بدآهنگ بخواند دچار خارش نمی شوم،اما آن چیز ترسناکی که اعماق وجودم را کاوید و دچار تهوع ام کرد این است که ما در قضاوت ها و ارزش گذاری های مان، خودمان و نگاه مان را متر و معیار کنیم و جهان را به قواره مان بدوزیم و در این مورد خاص آن چنان برخورد کنیم که انگار اصلا بحث بر سر یک انسان نیست و معیارهای هنر ما آن چنان والا باشند که اصلا نتوانند لحظه ای برای دیدن یک حرکت انسانی از آن بالا فرود آیند و موجودی را مورد تفقد قرار دهند.موجود مورد بحث ناچار است ابتدا خودش را ثابت کند (در این مورد به عنوان یک نوازنده سنتی ماهر) و بعد شاید جایی در دستگاه مختصات فکری مان برای ارزش گذاری اش بیابیم.و البته که هیچ کس از ما نخواهد پرسید این مشروعیت را از کجا آورده ایم.&lt;br /&gt;واقعا عاجزم از تحلیل این که آیا این توهم است که به فاشیسم می انجامد و یا برعکس؟آیا یک سنت هنری نیمه جان و تاریخ گذشته و الکن به تعصب و جهل دامن می زند و یا برعکس تعصب است که هنر ما را از پویایی وا می دارد؟به هر حال باید اقرار کرد برخلاف تمام حراست های بزرگان، موسیقی سنتی عبوس ما منفجر شده است و این هم از بدبختی تاریخی من است که از این بابت لذتی ابلیسی می برم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;پنجم تیر داغ هشتاد و هشت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-101183398841521080?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/101183398841521080/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=101183398841521080&amp;isPopup=true" title="5 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/101183398841521080?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/101183398841521080?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/07/blog-post_27.html" title="لطفا محسن نامجو را دار بزنید" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">5</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CU8NQHo5eSp7ImA9WxJUGU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-2904154081226539298</id><published>2009-07-18T13:33:00.003+04:30</published><updated>2009-07-18T18:01:31.421+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-18T18:01:31.421+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="یادداشتهای سینمایی" /><title>هزاران واتو واتو</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من و دختربچه سه ساله یکی از دوستانم نشسته ایم به دیدن انیمیشن "کونگ فو پاندا" و از هیجان تکان نمی خوریم.بی آنکه نگاهم کند می پرسد:عمو الان غولش می آد؟جواب می دهم:آره عمو جان ... الان دیگه باید پیداش بشه و برای دهمین بار منتظر می مانیم که چگونه قهرمان مان با آن همه فوت و فنی که فرا گرفته می خواهد شاخ غول بدمنش را بشکند و دوباره خوبی ها را به ما باز گرداند.دوست کوچم انگشت هایم را می فشارد.او چقدر با من تفاوت دارد.من از نسل بچه های دهه شصت ام که به کلوپ کارتونهای رنگ و رورفته ای تعلق دارند که حالا دیگر اثری ازشان نیست.من یکی از همان بچه های قد و نیم قدی هستم که جلوی تلوزیون های قدیمی و هنوز رنگی نشده می نشستیم و با ساده دلی تمام،سهمیه روزانه ژاپنی مان را می بلعیدیم.در پس و پشت خاطرات همه مان که با مارش ها و سرودهای جنگی همراه اند،شبح قهرمانان رنجوری که همواره تحت ستم بوده اند به صف ایستاده اند.کوزت را یادتان هست؟نل را چطور؟هاچ زنبور عسل؟مصائب حنای مزرعه را یاد می آورید؟عذاب وجدان خردکننده بچه های کوه آلپ را؟و یا تنهایی های چوبین را که هر شب با گریه می خوابید؟&lt;br /&gt;در این قصه ها معمولا خانواده ای در کار نبود و یا مادرها گم و دور بودند.مهاجرت و غم غربت یار همیشگی قهرمان های کوچک بود و یک وعده غذای گرم،بهشتی که همیشه پا نمی داد.گرچه همواره در آن دورها امید یک پناه امن وجود داشت.سایه یک ابر انسان مهربان(برادر نل مثلا با آن هیبت غریبش).کسی که سرانجام در لحظه های بحرانی به داد قهرمان و ما می رسید و نفس های مان را سر جایش می آورد.کمتر کارتونی با جزییاتش در حافظه ام مانده و معمولا فضای کلی شان است که پیش چشم می آید.لحظات مبهمی که از همه برجسته ترند فرار است و خیابان های خیس و باران خورده و رعد و برقی که بی رحمانه بر همه چیز می تاخت.غم فزاینده این قصه ها بیش از هر چیز با حماقت و عجز قهرمان شان عجین بود.آخر چرا پینیکیو باید تا این اندازه احمق و فقیر و بدشانس می بود؟و از سادیسم افراطی تام و جری که اصلا نمی خواهم کلمه ای بگویم.یکی از دوستانم تعریف می کرد که هر گاه این جمله جادویی «و آنگاه یک واتو واتو به هزاران واتو واتو تبدیل می شود» را می شنیده،در چشمانش اشک جمع می شده و می دویده به کوچه تا با دوستانش به هزاران واتو واتو تبدیل شوند.خدای من!حتی قهرمان ترین قهرمانان ما نیز عادت داشتند که اشکمان را درآورند.می دانم که آن روزها دیگر برنمی گردند و من همواره می توانم بسیار برای سادگی بیش از اندازه مان دلتنگ شوم،اما اجازه دهید با احترام عمیق به همه این ها و البته تمام لحظات خوشایند مرور کارتون های محبوب مان(تمام بچه های دهه شصت این عادت را دارند)بگویم که بچه های امروز شادتر و البته باهوش تر از ما خواهند بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انیمیشن های خوب و موثر امروز،کمتر مرثیه هایی در فراق مادران گمشده و رنج هایی اند که از تاب تحمل یک کودک خارج است.داستان های حالا درباره فردیت اند.درباره این که چطور با رویاها و آرزوهای شخصی می توان از میان توده ای بی شکل خارج شد و به آگاهی و پیروزی رسید(در جستجوی نمو و شگفت انگیزها).این روزها قهرمان ها برای گذشتن از دل آزمون های سخت شان باید یاد بگیرند که چگونه همزمان از قلب و اندیشه شان استفاده کنند(کارخانه هیولاها).باید بدانند چگونه می توانند جراتش را پیدا کنند تا برای رسیدن به دنیایی بهتر،خلاقیت های فردی شان را ثابت کنند(کونگ فو پاندا).قصه های خوب،قهرمان های قوی و با انگیزه می خواهند.قهرمان هایی که در عین آسیب پذیری،نه با یک شیشه عسل بلکه با یک خصلت انسانی شان می توانند به اوج برسند.اگر دنیایی شاد و پرامید می خواهیم،همواره باید مراقب قصه هایی باشیم که در حال تغییر و ساختن جهان کودکان اند.در پایان می خواهم بابت این سطور خیانت آمیز،از یاران کودکی ام،شوید و جعفری و بالتازار نازنین و خپل و الفی اتکینز عزیزم از صمیم قلب عذر خواهی کنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;روزنامه اعتماد ملی.بیست و هفتم تیر هشتاد و هشت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-2904154081226539298?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/2904154081226539298/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=2904154081226539298&amp;isPopup=true" title="6 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/2904154081226539298?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/2904154081226539298?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/07/blog-post_18.html" title="هزاران واتو واتو" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">6</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUYFRXs_cSp7ImA9WxJUGEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-5874522135198355114</id><published>2009-07-11T23:15:00.003+04:30</published><updated>2009-07-17T20:41:54.549+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-17T20:41:54.549+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="یادداشتهای سینمایی" /><title>چرا ساکت نمی شوی؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;نزدیک به یک سال است که تقریبا هر هفته در ستونی ثابت و در روزنامه های چاپی مان مطالب سینمایی می نویسم.این کار را بسیار دوست می دارم و مدت ها بود که دلم می خواست دل انجام دادن اش را بدست بیاورم و راستش پیروز کلانتری یکی از کسانی بود که با سخاوتمندی در این راه تشویق ام کرد.در عمده مطالبم به غیر از معرفی فیلم های مستند داخلی و خارجی،به فضای سینمای مستند و تلوزیون خودمان پرداخته و در آنها کوشیده ام تا مسائلی را پی گیری کنم که به گمانم از دید من فیلمساز،کمکی به بهتر شدن سینمای مان می کنند.در این مسیر از ابتدا قول و قرارم با خودم این چنین بوده که ساده و روشن بنویسم و تا جایی که می توانم از بهانه گیری های بیهوده پرهیز کنم و همواره در نوشته هایم از احوالات و تجربه های نزدیک خودم یاری بگیرم و چالش های ذهنی ام را به سوژه ستون هایم تبدیل کنم.&lt;br /&gt;در طول این مدت،به واسطه فیلم های تلوزیونی ام و یا دیگر تجربه های رسانه ای دوستان و همکارانم به خوبی می دانستم که نباید انتظار هیچ نقد و نظر و یا پیشنهادی درباره نوشته هایم را داشته باشم.یکی از حلقه های اصلی مفقوده در رسانه های ما و آن چیزی که بسیاری از اهالی رسانه را سردرگم و دلسرد می کند،فقدان "بازخورد" درست و دقیق از جانب مخاطبان است و برای اهالی رسانه ،همواره طی مسیر این گونه بوده که گویی در میان صحرایی غبار آلود ذره ذره راه خود را می یابند و پیش می روند.یکی از دلایلی که وبلاگ ها در شروع سلطنت شان در ایران تا این اندازه میان اصحاب فرهنگ جا باز کردند تا حد زیادی به همین امر مربوط می شود.اما با این حال،معدود نظراتی که من با سماجت از دوستان فیلمسازم درباره نوشته هایم بدست آورده ام چیزی جز حیرت و شرمندگی برایم به همراه نداشته است!&lt;br /&gt;برای مثال،دوستی معتقد بود که من نان روزنامه نگارانی را آجر می کنم که امنیت شغلی پایینی دارند و یا همکار دیگری معتقد بود چرا هم از آخور می خورم و هم از توبره و به چه جراتی وقتی با تلوزیون کار می کنم آن را همزمان نقد نیز می کنم؟دوست دیگری می گفت که چرا با نوشتن درباره فلان فیلم آب به آسیاب بعضی ها ریخته ای که دشمنان فرهنگ این سرزمین اند؟و یا فیلمساز عزیزی به من پیشنهاد داد تا راه های شرافت مندانه تری برای تبلیغ خودم بیابم! دوست دلسوز دیگری معتقد بود که نوشتن خلاقیت های ما را نابود می کند و به همین دلیل من باید دست از این کار بیهوده بردارم. معمولا در این مواقع سعی می کنم مثال هایی عینی بیاورم که این سنتی جا افتاده است که اهالی فرهنگ و هنر درباره کارهای شان و دنیای حرفه شان می نویسند و این گونه حیطه تفکر در مورد آن حرفه و چالش های عملی ونظری شان را گسترش دهند و برایشان از مقاله های چخوف و گدار و ارول موریس و جیمز نچوی و خیلی های دیگر می گویم و خب به راحتی در نگاه همه شان می توان این را خواند که چطور خودت را با آن ها مقایسه می کنی؟&lt;br /&gt;این جا به هیچ وجه بحث اعتماد به نفس ضعیف ایرانی مطرح نیست و یا این که آن ها می توانند پس چرا ما نمی توانیم.به گمان من این جا بحث بر سر دو عادت ماست.اول این که "اندیشیدن" در قاموس هنر ایرانی کمتر جایی دارد و ما بیشتر به حوزه اشراق تعلق داریم و الهام.ما اهل عمل ایم و اصولا وقتی برای مسائل نظری نداریم.ما کمتر سوال می کنیم و بیشتر از آن که تشنه دانستن باشیم،پر هستیم از انواع و اقسام حکم های قطعی.دوم این که به هزار و یک دلیل منافع یک هنرمند در این سرزمین در آینده وجود ندارد و اگر همین حالا و همین امروز توانستی که خب مرحبا وگرنه چه کسی می تواند فردای تو را پیش بینی کند؟پس توسعه کسب وکار دغده ما که نمی تواند باشد.اگرچه دیگر قید نظرات سازنده را زده ام! اما تا همیشه بر سر این اعتقادم می مانم که نوشته های اهالی فرهنگ درباره کارهایشان می تواند اندکی مرزهای حرفه شان را باز تر کند و به طرح مسائلی دامن زند که به اعتلای کارشان بیانجامند.این حرفه من است و اگر که قرار است تمام عمرم را به آن بپردازم پس حق دارم که درباره اش بیاندیشم و بالا و پایین اش را مورد سوال قرار دهم و ذره ای به بهبودش امیدوار باشم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;بیستم تیر هشتاد و هشت . روزنامه اعتماد ملی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-5874522135198355114?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/5874522135198355114/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=5874522135198355114&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/5874522135198355114?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/5874522135198355114?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/07/blog-post_6473.html" title="چرا ساکت نمی شوی؟" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">3</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUIGSX0_cCp7ImA9WxJUGEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-1057035599885519332</id><published>2009-07-11T23:06:00.015+04:30</published><updated>2009-07-17T20:48:48.348+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-17T20:48:48.348+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="یادداشتهای سینمایی" /><title>پس شهر من کجاست؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;این مقاله هنوز خام است و بحث شهر و سینما و رابطه آن ها در ایران بسیار پر و پیمان تر از این حرف هاست.اما موضوعی است که دوست دارم اندک اندک آن را به مقاله ای جامع تبدیلش کنم و به هر حال این یادداشت را شروعی برای آن مقاله کامل نهایی می دانم.آیا کسی مایل است کمکی کند؟ فقط خواهش می کنم عنوان این یکی را با پست قبلی که تاریخ اش متعلق به یک ماه پیش است مقایسه نکنید!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سینما از آغاز تولدش در جهان ، همزاد و همسال شهرنشینی به شکل نوین امروزی بوده است و بیش از اشکال دیگر هنری به رابطه میان انسان ها و شهرها پرداخته است.از طلوع مورنائو گرفته تا سمفونی های ناب شهری و از هالیوود قدیم گرفته تا صنعت فیلمسازی جهانی امروز، همواره شهرها لابراتوار هنرمندان فیلمساز بوده و آنان را واداشته اند تا قدم به قدم تغییرات شان را مزه مزه کنند و روایت های شان را در پیوند مستقیمی با شهرها رشد دهند و قصه هایشان را زنده تر و محکم تر کنند.مثال وودی آلن و اسکورسیزی و رویکردشان به نیویورک حالا دیگر کلاسیک شده است و نمونه هایی همچون "بابل" و استنادشان به مرزهای دنیای چند فرهنگی امروز نیز به راحتی در کنار فانتزی هایی همچون بتمن و گاتهام سیتی به زندگی خودشان ادامه می دهند. هرچند که فیلم ها همیشه همدست شهرها نبوده اند و گاهی در مقابل بلعیده شدن آدم ها در تناقض های کلان شهرها نیز ایستاده اند.مستند اسکاری سال گذشته را دیده اید؟ "مردی روی سیم" بیش از هر چیز روایت رودررویی رویاهای یک مرد و یک شهر بود.این فیلم به بازسازی سودای "فیلیپ پتی" برای بندبازی بر فراز برج های تجارت جهانی می پردازد و یا در فیلم "بزن عقب" از میشل گوندری مبارزه تخیل اهالی یک محله را برای حفظ میراثی هرچند ناچیز و کهنه در برابر نظمی فراگیر و یکسان کننده شاهدیم.&lt;br /&gt;تمام این کشاکش های خلاق نتیجه بده بستان فعالانه هنرمندان و شهرهاست.نتیجه گفتگویی تمام ناشدنی در دل شهری که به شما یاد می دهد چگونه درآن خودتان را بیابید،محل زندگی تان را بسازید و یا تغییرش دهید و نتیجه مستقیم تجربه های اجتماعی زنده و پویا در نهاد های مدنی بزرگ و کوچکی است که توسط مردم و نیاز های واقعی شهرها و محله های شان شکل گرفته است.و اما چرا کم تر می توانیم از ایران و شهرهایش در خاطره های سینمایی یاد کنیم؟ گرچه باید اذعان داشت که در ایران امروز مدتی است از روایت ساده انگارانه موش شهری و موش روستایی رهایی یافته ایم اما همواره شهرها در فیلم های ما توده های بی شکلی هستند که محلیت شان خالی از هر نوع رنگ و بوی واقعی است.برای رسیدن به یک رابطه خلاق در پیوند با مسایل شهری و مطرح ساختن آن ها در سینمای مان ابتدا باید صاحب شهر هایی بود که اجازه زیستن را به شهروندان شان بدهند.بعضی سعی می کنند در تحلیل های شان نوع تولید ضعیف و فقیرانه مان را عاملی بدانند که هر چه بیشتر از پیش فیلمسازان را به داخل آپارتمان ها و یا حاشیه شهرها هل می دهد.اما به گمانم پیش از تولید مناسب،ما به ذهنیتی نیازمندیم که در آن،خیابان را تنها محل گذری برای کاراکتر فیلم مان ندانیم.و این چیزی نیست که با آموزش و یا تجربه به دست بیاید.این نکته ای حاصل و برآمده از زندگی ما در شهرهای مان است.برای یک شهروند فیلم نامه نویس ایرانی،خیابان در زندگی عادیش نیز تنها مکان گذر است و بس.برای آن که بتوان تهران را همچون نیویورک ثبت کرد، نیازی به ابزار هالیوودی نیست.ما به شهرهایمان اجازه زندگی کردن نمی دهیم و آن ها نیز به ما رحم نمی کنند.رابطه خلاقانه ای میان ما و شهرهایمان برقرار نیست و طبیعی است که با این ذهنیت بسته و کور حتی نمی توانیم به خلق سایه ی شهرهای امروزی مان نزدیک شویم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-1057035599885519332?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/1057035599885519332/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=1057035599885519332&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/1057035599885519332?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/1057035599885519332?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/07/blog-post_11.html" title="پس شهر من کجاست؟" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0MESXo4eSp7ImA9WxJUGEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-3639055033761905693</id><published>2009-07-11T22:58:00.007+04:30</published><updated>2009-07-17T21:20:08.431+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-17T21:20:08.431+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="یادداشتهای سینمایی" /><title>شهری که از آن ماست</title><content type="html">&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SmCrZ8ajE1I/AAAAAAAAAKU/aCn9hZ1ClFk/s1600-h/ayyari.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5359472018773447506" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 213px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SmCrZ8ajE1I/AAAAAAAAAKU/aCn9hZ1ClFk/s320/ayyari.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تهران این دو هفته ای که گذشت را دوست داشتم.شهر مال ما بود انگار.مردم خویشاوند بودند و ترافیک خوشایند.بیرون زدن و تا صبح بیدار بودن دلیلی داشت و خنده و فریاد عیب نبود.چه جشن بی کرانی بود برای فیلمسازان و عکاسان.چه ضیافتی برای دوربین ها و چشم های تیزبین .اما من بیش از این ها هیجان زده و طالب زندگی کردن و مردم بودن در دل جمعیت خروشان آن بیرون بودم که بخواهم به فیلم ساختن بپردازم و می خواستم تنها یک تماشاچی باشم.با این حال تصاویر یک فیلم مدام از آپاراتخانه ذهنم می گذشت.مستندی کوچک و کم تر دیده شده که به حال و هوای شش ماه پس از انقلاب در تهران آن روزگاران می پردازد و نامش "تازه نفس ها"ست.مستند مشاهده گری که به لطف نگاه کیانوش عیاری برایمان به ارث گذاشته شده و سند یگانه ای است از حال و هوای آن وقتهای تهران و مردمانش.این مستند در مسیری خلاف جهت روحیه بسیاری از آثار هنری دوران خودش حرکت می کند و بی آنکه بخواهد شعار بدهد و یا روحیه شعاری و سیاسی مردم را تحلیل کند به نظاره آنان و رفتارهای شان و نیز شهر زنده ای که این جماعت می سازندش می نشیند.یک مستند شهری سیاسی که هیچ اندیشه و ایده سیاسی خاصی را برجسته نمی سازد و قدرتش را نه از تحلیل و تفسیر که از نگاه کردن و برچیدن و کنار هم گذاشتن ها بدست می آورد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;"تازه نفس ها" پرسه هوشمندانه کیانوش عیاری است در تابستان داغ پنجاه و هشت تهران.سرکی به گوشه گوشه شهری که انگار هنوز گیج است و تب زده.فیلم با دستفروش ها و جزوه ها و نوارهای سیاسی شان و آوازها و ترانه های ابداعی آن روزها شروع می شود و در ادامه به سراغ سینماها و تئاترهای سیاسی و سخنرانی های خیابانی می رود و مدام از این پیاده رو به آن یکی قدم می گذارد و کافه ها و خوشی ها و تفریحات ارزان گوشه خیابان ها را از یاد نمی برد.به حاشیه تهران می رود و شهری را که کش می آید نگاه می کند و مردمی را که به خیابان ها پناه آورده اند.فیلم پیش تر از همه خودش یک تماشاچی تمام عیار است.یک تماشاچی تشنه و تازه نفس.روحیه عیاری در کارگردانی و لهجه اش در پرداخت و لحن این فیلم به همین دلایل یک نمونه خاص و گوهری ویژه در تاریخ سینمای ماست.او روحیه به اصطلاح چپ حاکم بر هنر آن روزگار را به کناری گذاشت و رسالت ثبت بی طرفانه و مشاهده ای دقیق را پیش گرفت که ظاهرا برای روحیه شعارزده آن روزها خیلی سبک بوده است.اما حالا پس از گذشت سه دهه از عمر انقلاب است که می توان فهمید کاری که او کرد تا چه حد پیشرو و هنرمندانه بوده است.سندی که او بی هیچ قضاوت ایدئولوژیکی برایمان به جا گذاشته ما را به پدران و مادران مان وصل می کند و اجازه می دهد تا خودمان هر آن چیزی را که می خواهیم از آن روزگار برچینیم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;برای همین است که در حال و هوای خاص این روزها و شب ها مدام این فیلم به یادم می آید.برای این که احساس می کنم باید شهر را این گونه ظبط کرد،چه در ذهن و چه بر روی فیلم.برای سال های آینده.برای بچه های مان و برای قضاوت های آنان.باید تنها این جمعیت تازه نفس را نگاه کرد و با ضرب و زور تحلیل که روحیه حاکم بر مستند های شهری اکنون است،آن را ندید.زنده باد تهرانی که زنده است و زنده باد تماشاچیان تشنه ای که شهر را با نگاه شان از آن خود می کنند. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3333ff;"&gt;بیست و دوم خرداد هشتاد و هشت.روزنامه اعتماد ملی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-3639055033761905693?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/3639055033761905693/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=3639055033761905693&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/3639055033761905693?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/3639055033761905693?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/07/blog-post.html" title="شهری که از آن ماست" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SmCrZ8ajE1I/AAAAAAAAAKU/aCn9hZ1ClFk/s72-c/ayyari.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0QMRH49cCp7ImA9WxJXFUg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-5456381630080396914</id><published>2009-06-09T17:07:00.001+04:30</published><updated>2009-06-09T17:13:05.068+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-09T17:13:05.068+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="یادداشتهای سینمایی" /><title>راه های فرعی</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آن بیرون شلوغ است.شهر حال و هوایی دارد که بیا و ببین.همه می دانند که تا چند روز دیگر تمام این شور انسانی معصومانه تمام خواهد شد و می خواهند که تا چکه های آخرش را بنوشند و دل ندارند این کارناوال غریب را ترک کنند.شهر چقدر مهربان است.ببین که مردم را چطور در خیابان های بلند و باریکش در بر گرفته و با فریادشان زنده می شود و رنگ عوض می کند و تا خود سپیده بیدار است.و این جا،در استودیویی در دل تهران بزرگ،در بین جمع کوچک ما نیز سرخوشی نایابی موج می زند.کاری می کنیم که هیچ وقت در این سال ها نظیرش را ندیده ام.همین یک ساعت پیش دوندگی های یک ماهه تیمی کوچک که رخشان بنی اعتماد با آن انرژی خستگی ناپذیرش دور هم گرد آورده بود به پایان رسیده و ما در حال نوشتن آخرین یادداشت بر تنه فیلمی هستیم که قرار است از فردا با رضایت کامل صاحب اثرش میان مردم دست به دست شود.همگی در حالی برای ترکیب این جمله ابتدایی فیلم «کپی و تکثیر و نمایش این فیلم در ایران جهت آگاهی بخشی عمومی بلامانع است» نظرات مان را می دهیم که می دانیم یک جور دیوانگی است.در کشوری که سینمای مستند جشنواره ای و بلاتکلیف اش تمام شور و انرژی مستند سازان را می گیرد و رقابت های حقیرانه برای نمایش های کوچک و جایزه های ابلهانه سرتاسر این سینما را مسموم کرده،رخشان بنی اعتماد با سخاوتی مادرانه یکسره مسیری مخالف را پیش گرفته و سرسختانه بر آن پای می ورزد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مستند «ما نیمی از جمعیت ایرانیم» شرح مطالبات زنانی است که حقوق پایمال شده شان را در فضای آزاد انتخاباتی این دوره می جویند و برای اولین بار بعد از انقلاب اختلاف های عقیدتی شان را کنار جاده انتخابات رها کرده اند و در ماراتنی تمام نشدنی شرکت کرده اند که تازه به راه افتاده است.در اولین جلسه های گفتگویی که با همدیگر برای مونتاژ فیلم داشتیم، بنی اعتماد بیش از هر چیز تاکید داشت که یک کار صرفا هنری نمی خواهد و می داند که گرچه برای همه مان کنار گذاشتن آن چه می توانیم و از عهده اش بر می آییم سخت است اما باید اولویت را به ضرورت و کارکرد موضوع بدهیم.حقوق زنان و مشکلات پیش رویشان برای مبارزه با تبعیض هایی که همواره علیه آنان در جامعه پدرسالار ما وجود دارد،آن چنان گسترده است که بعید می دانستم هیچ کارگردان کاربلدی بخواهد خودش را به دریای آشفته موضوعی این چنین ای بیندازد.موضوعی چنین کلی و مبهم که با در نظر داشتن فرصت محدود و زمان اندک انتخابات،کار دشوارتری نیز به نظر می رسید.پذیرفتن این کار به معنای این بود که باید مونتاژ فیلمی را شروع می کردم که هیچکس نمی دانست کجا و چگونه تمام خواهد شد.اما من با اعتبار آن چه او در سینمای مستندمان به ارث گذاشته است کار را شروع کردم.مگر نه این که او کسی است که یکی از مهمترین فیلم های مستند سیاسی مان را ساخته،بی آنکه سیاست موضوع اصلی اش باشد؟مگر نه این که او بهتر از هر مستند سازی توانسته تنهایی شهروند زنی را در دل شهری بی رحم و مردمی نامهربان به تصویر بکشد؟مگر او راوی «روزگار ما» نیست که من با لحظاتی از آن گریسته ام و از خودم به عنوان یک شهروند کور و فلج و احمق بیزار شده ام؟مگر او کارگردان آن مستند تیره و تار «این فیلم ها رو به کی نشون می دید» نیست که انگار از همان سی سال پیش به این طرف تعهد اجتماعی اش را مهمتر از سنت مستند سازی هنری مان می دانست؟و این ها را گفتم تا برسم به این که در عین حال او یکی از معدود کسانی در ایران است که فیلم های مستندش از «کارگردانی» برخوردارند و حتی در مستند رها و مشاهده گری همچون «این فیلم ها رو ... » نیز شما می توانید کارگردانی ظریف و میزانسن های پنهان او را بیابید و البته بیش از همه نگاهی را که وحدت فیلم های مستندش را باعث می شود.او کارگردان صاحب نگاهی است که با حساسیت های اجتماعی اش به جاده فرعی ناهمواری زد که به گمان من به گنجی نایاب می رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از هر گونه داوری درباره ی این جدیدترین مستند او عاجزم چرا که بسیار بیش تر از این درگیر کار فشرده ی فیلم و حجم عظیمی از مواد خامی که باید در کمتر از یک ماه شکل می یافتند و البته آدم های جلوی دوربین آن شده ام که بخواهم داوری درستی داشته باشم.به جای هر حرفی درباره این گزارش تیز و برنده، مایل ام در این یادداشت کوتاه و این فرصت مختصر بیش از هر چیز از هنر کاربردی او و جایگاه مستند های اش در جامعه بگویم.از این که چقدر خشنودم که وارد کار در فضای فیلمی شدم که قرار است همین روز ها کپی هایش میان فوج مردمی که آن بیرون اند و صدایشان همه شهر را تسخیر کرده است،دست به دست شود.باورم نمی شود که می توان فاصله هنر و کارکردش در میان جامعه را تا این اندازه کوتاه کرد.احساس مفید بودن می کنم.حالا شغل من نیز درست مانند آن پلیس ای که شور و شادی مردم را با لبخندی خاموش نظاره می کرد ، فایده دارد.همه ی آن کات ها و فید ها و دیزالو ها را رها می کنم و سرخوش به میان جمعیتی می زنم که اصلا انتخابات برایشان بهانه است و بیش از هر چیز می خواهند شهروند بودنشان را تمرین کنند و این روزها مهربان تر از همیشه اند.خوشحالم که قدمی برای احقاق حقوق شهروندی برداشته ام.خوشم به این که کارمان به غیر از همکارانم،تماشاگران دیگری نیز دارد.به راستی خاطرات این روزها و شب ها را تا مدت ها در ذهنم مزه مزه خواهم کرد.و در پایان اجازه دهید برای کسی کلاه از سر بردارم که منبع این شور و زندگی است.جسارت او در جستجوی راه های فرعی را به یاد خواهم داشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;روزنامه اعتماد ملی . نوزدهم خرداد هشتاد و هشت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-5456381630080396914?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/5456381630080396914/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=5456381630080396914&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/5456381630080396914?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/5456381630080396914?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/06/blog-post.html" title="راه های فرعی" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">3</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEcCQH08eip7ImA9WxJRFU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-4485846261456399611</id><published>2009-05-17T00:52:00.005+04:30</published><updated>2009-05-17T01:04:21.372+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-05-17T01:04:21.372+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="یادداشتهای سینمایی" /><title>فیلمهای ما ، فیلمهای آنها</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یک فیلمساز جدی آسیایی چه طور کاراکتری دارد؟آیا مدام با چمدانی در دست از این کشور به آن کشور در حال سفر برای جوایز متعددی است که به فیلم های اش تعلق گرفته اند؟و یا با محافظه کاری در حال پس دادن مصاحبه ای است که در آن برای هزارمین بار از او پرسیده می شود نظر شما درباره محدودیت زنان تان چیست؟آیا او تنها فیلمسازی غریزی است که از خوب یا بد ماجرا به این لوکیشن پر تب و تاب و توریستی پرتاب شده است؟و یا هنرمندی است که بیش از هر چیز با این تناقض روبروست که پیش از آنکه فیلمساز باشد باید با فیلم هایش فریادرس مردم اش باشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک بار دیگر یک کتاب به کمک سینما می آید تا پرسش هایی از این دست را جواب گوید.کتاب «فیلمهای ما،فیلمهای آنها» موفق می شود بسیار پیش تر از این ها برود و پرتره پیچیده و عمیقی از یکی از بزرگترین فیلمسازان آسیایی قرن بیستم ارائه دهد.این کتاب که مجموعه ای از مقالات ساتیا جیت رای است،شرح پرشور و روشنگرانه اوست از هر آنچه در صنعت سینمای بنگال با آن پنجه در افکنده و نیز شناخت متفاوت و عمیقش از سینمای جهان و مکتب های متنوع اش را در بر می گیرد .گرچه جیت رای در مقدمه ابتدایی کتابش می نویسد که فیلمسازان همواره با موقعیتی متناقض در نوشتن درباره آثارشان روبرو بوده اند و کم سخنی آنان را مربوط به رمز و رازی می داند که فیلمسازان تمایل دارند به وسیله آن عزت نفس شان را حفظ نمایند،اما خودش در این کتاب با سادگی ای مثال زدنی و نگاهی ژرف و چند جانبه،صنعت سینمای کشورش و بن بست ها و راه های نجاتش را در یادداشت هایی موجز و بیانگر ترسیم می کند.در پس این یادداشت های واقع گرایانه می توان فیلمسازی را یافت که با حرف زدن درباره دیگران به شکلی ظریف پرتره خودش را کامل می سازد.فیلمسازی که دل در گروی یافتن سینمای خاص و بومی کشورش دارد و می کوشد با شناخت محدودیت ها و دوری از کلیشه های آمریکایی به سینمایی ساده و مردمی برسد که می داند معمولا دور از دسترس است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد شهبا مدرس و مترجم دانا و خوش ذوق این کتاب،در مقدمه کوتاهی که بر آن نوشته به درستی توضیح می دهد که شرح ساتیا جیت رای از صنعت سینمای بنگال در دهه 1950 با وضعیت کنونی فیلمسازی در ایران همانندی دارد.در قسمت اول کتاب با عنوان «سینمای ما» آن گونه از مشکلاتی را می یابید که طیف عمده ای از فیلمسازان مان با آن درگیرند.از مشکلات فنی گرفته تا وحدتی در تعریف ترکیبی سرگیجه آور تحت عنوان "سینمای ملی".از زاویه ای دیگر،آن چیزی که به گمانم برای سینمای اکنون ما اهمیت ویژه ای دارد در مقاله «مشکلات فیلمساز بنگالی» رخ می نماید.جایی که او با تشریح اوضاع عمومی سینمای بنگال به این می پردازد که در سینمای مبتذل زمانه اش «فیلمساز جدی تجاری» بودن تا چه اندازه سخت بوده است و این کار را از فیلمسازی هنری و جشنواره ای برتر می شمارد و گرچه معترف است که جشنواره های اروپایی بهنگام به کمکش رسیده اند اما به گفته خودش:«این نباید به معنی پااندازی ما برای عشق کاذب آنها به مناظر ناآشنا باشد».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دیدگاه جیت رای در رسیدن به سینمایی مردم پسند و آن نوع از واقع نگری اش که با توجه به محدودیت های مالی و فنی در پی رسیدن به نوعی سینمای اجتماعی عمیق است که رنگ و بوی خاص کشورش را داشته باشد،می تواند برای نسل جدید سینماگران ایرانی بسیار خواندنی باشد و تعریف های واقعی تر و ملموس تری را از "سینمای ملی" باعث شود.بعد از خواندن این کتاب،جای خالی چنین نوشته هایی از بهترین فیلمسازان مان باز خودش را نشان می دهد و طرح این سوال که چرا ما کمتر به مسیر آمده مان نگاهی می اندازیم؟ این یادداشت را با یکی از پاراگراف های منتخب ام از این کتاب به پایان می برم که به نوعی چکیده تفکر سینمایی رای است:«فیلم متوسط آمریکایی الگوی بدی است،دست کم به این دلیل که شیوه ای از زندگی را نشان می دهد که هیچ قرابتی با زندگی ما ندارد.از این گذشته آن خبرگی فنی که در فیلم های آمریکایی دیده می شود در شرایط موجود کشور هند دست نیافتنی است.آنچه سینمای هند امروزه نیاز دارد،نه زرق و برق بلکه تخیل بیشتر و استحکام افزونتر و درک درست از محدودیتهای رسانه است».&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;یادداشت های روزنامه اعتماد ملی . چهار &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-4485846261456399611?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/4485846261456399611/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=4485846261456399611&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/4485846261456399611?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/4485846261456399611?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/05/blog-post_17.html" title="فیلمهای ما ، فیلمهای آنها" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0YNQn05eCp7ImA9WxJSGEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-331702867171254344</id><published>2009-05-09T22:42:00.002+04:30</published><updated>2009-05-09T23:23:13.320+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-05-09T23:23:13.320+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="یادداشتهای سینمایی" /><title>سایه آقای خیال</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;می خواهم برای گفتگویی با حمیدرضا صدر آماده شوم.یک گپ و گفت تلوزیونی ساده و خودمانی است،اما من احساس ام این است که واقعا باید آماده شوم.نمی توانم با او که یکی از محبوب ترین نویسندگان ام است،ساده روبرو شوم.اول برای این که بیش از ده سال است که با هیجانی خاموش،یادداشت هایش را در کسوت یک ژورنالیست جامع الاطراف دنبال کرده ام و به راستی یکی از کسانی است که نوشته های پرشور و شیفتگی صادقانه اش،انگیزه قدرتمندی بوده اند در من برای نوشتن از آن چه دوستش می دارم. نوشته های او به من حسی از اعتماد را بخشیده اند که آدمها (هرکه می خواهند باشند) می توانند با سلیقه های شان و شریک کردن دیگران در آن چه با شیفتگی کودکانه شان دنبال می کنند نیز هویت خاص شان را بیابند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم این که او آدمی است که عاشق کارش است.آدم هایی مانند او روز به روز کم و کمتر می شوند و معمولی ها هر روز و هر لحظه به کسانی مانند او که جان سالم به در برده اند شلیک می کنند.می خواهید وسواس عاشقانه اش را ببینید؟رجوعتان می دهم به مقدمه مفصلی که بر یکی از به یادماندنی ترین مصاحبه های تاریخ سینمای ایران نوشته است.مصاحبه اش با فرخ غفاری را می گویم.در آنجا مردی را می یابید که با دقت و وسواس تمام،اسناد و مدارک لازم را پیش از دیدار جمع آوری می کند تا خودش را برای گفتگو با تکه ای از تاریخ مان آماده سازد.و حالا من نیز به همان شیوه او سعی دارم خودم را آماده کنم،انگار که قرار است کار مهمی انجام دهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به مقاله ها و کتاب هایش سرک می کشم و سعی می کنم کدهایی بردارم تا بتوانم ساختاری برای گفتگوی مان پیدا کنم.باز هم همان مقدمه اش بر مصاحبه با غفاری را پیش روی ام می گذارم.دوباره به نثر قدرتمند صدر نگاهی می اندازم و به جزییاتی که با مهارت ترسیم می کند.آن جا که سعی می کند تا پرتره فیلم باز عاشقی مانند خودش را با جزییات کامل ترسیم کند.و به راستی که برای این کار مایه می گذارد و تا آنجا پیش می رود که چهره غفاری را در یک فلاش بک رویاگونه نیز به یاد می آورد و توصیف می کند.اما از همه این ها می گذرم و دوباره و دوباره می خوانم که چگونه با مهارت تمام در پس افشای تکنیک های مصاحبه اش،خودش را نیز بیان می کند و این که چگونه این کار نه تنها نوشته اش را کم ارزش نمی سازد،بلکه اصالت نگاهش را اعتبار هم می بخشد.اصالتی که کم مورد تقلید منتقدان جوان سینمایی نویس ما نبوده است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;هنوز خوب به یاد دارم ارزش نوشته های گرم و زنده اش را که من و رفقا،هر ماه در شهری کوچک و خاکستری با ولع دنبال می کردیم و هنوز قدر می دانم آن چه او در سایه خیالش به ما از تاریخ سینما آموخت.من قسمتی از نگاهم را از دنیایی برداشته ام که او در مقاله هایش بازتاب می داد.دنیایی که سینما را در پیوند با نگاهی جامعه شناختی و تاریخی می دید و فرهنگ عامه را خوار نمی شمرد.به صداقت او ایمان دارم هنگامی که در اولین جمله از مقدمه ی کتاب سینمایی اش "درآمدی بر تاریخ سیاسی سینمای ایران" می نویسد:« سپاس از خوانندگان مطالب ام که در طول سال ها هرگز اجازه ندادند سینما را عاری از حضور مردم نگاه کنم».&lt;br /&gt;چه کسی گفته نوشته های نویسندگان و روشنفکران ما را تنها خودشان می خوانند؟چه کسی گفته روزنامه نگاران همچون جزیره هایی تنها هستند که صدایشان به گوش مردم نمی رسد؟آقای صدر عزیز ما پیغام عاشقانه شما را در یک بطری،در ساحلی نه چندان امن یافتیم.ما از آن یادداشت های به ظاهر ساده انرژی گرفتیم و با همدیگر تقسیم اش کردیم و هرکداممان به یاد شما بطری ای به آب انداختیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;یادداشت های روزنامه اعتماد ملی . سه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-331702867171254344?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/331702867171254344/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=331702867171254344&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/331702867171254344?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/331702867171254344?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/05/blog-post.html" title="سایه آقای خیال" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0MCQH44fCp7ImA9WxJTFkU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-582223521783141827</id><published>2009-04-26T00:18:00.003+04:30</published><updated>2009-04-26T00:27:41.034+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-04-26T00:27:41.034+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="یادداشتهای سینمایی" /><title>قارچ های تلوزیونی</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چند وقتی است که مدیریت هنری یک برنامه تلوزیونی را به عهده دارم که قرار است مدتی دیگر از تلوزیون پخش شود و این فرصتی شده تا با تمام دست اندر کاران یک برنامه مستند ترکیبی،از مدیر نورپردازی گرفته تا نویسنده متن همکاری کنم و از نزدیک شاهد آن باشم برنامه هایی که همیشه آنها را نقد می کرده ام به راستی چگونه ساخته می شوند.من همواره با شبکه های تلوزیونی در مقام یک مستند ساز همکاری داشته ام،اما تجربه ساخت برنامه تلوزیونی چیز دیگری است که زیبایی شناسی متفاوت و خاص خودش را می طلبد و تجربه هایی را به همراه دارد که الزاما ربطی به تجارب سینمایی شما ندارد.&lt;br /&gt;تا قبل از درگیر شدن در این پروژه ها بیش از هر چیز می خواستم بدانم که سلیقه مشترک برنامه سازان ما از کجا آب می خورد و چرا در مدت زمانی کوتاه همه شان به سبک هایی یکسان روی می آورند و ناگهان استفاده از آن سبک و قالب در تمام شبکه ها به شکلی فزاینده رشد می کنند.این قارچ های عمدتا سمی از کجا می آیند و چگونه همه سلیقه ها به طور یکسان به آن ها پاسخ می دهند؟&lt;br /&gt;ساده ترین و عینی ترین مثال قابل بررسی،میزان علاقه برنامه سازان ایرانی به استفاده از دکور و پلاتو است،در حالی که برنامه های مشابه در شبکه های مختلف دنیا عموما از مصاحبه در مکان های واقعی بهره می برند که باعث زنده تر شدن مصاحبه و درک بهتر حرف های مصاحبه شونده می شود.جواب این معادله بسیار ساده است،هزینه ضبط و مدت زمان تولید یک مصاحبه زنده و بداهه پردازانه نسبت به مصاحبه ای که در یک فضای کنترل شده استودیویی به دست می آید،بیشتر است و گرچه چنین مصاحبه ای گرم و پویا از آب در می آید اما بیشتر برنامه های تلوزیون ما برآورد مناسبی برای چنین کاری در بودجه خود ندارند و یا سفارش دهندگان این پروژه ها (عمدتا نهادهای دولتی) چنین برنامه ریزی زمانی ای را در شکل دقیقه نودی سفارش شان لحاظ نکرده اند.&lt;br /&gt;و یا گمان می کنید علاقه بیش از حد به استفاده از جلوه های بصری ای که به "ویدئو گرافیک" مشهورند از کجا می آید؟(این جلوه های بصری همان خط و خطوط درهم و برهمی هستند که مدام روی تصاویر بازی می کنند و باعث مبهم شدن شان می شوند و در بیشتر برنامه های تلوزیونی به جنگ چشمان تان می آیند) در حالی که برنامه های ترکیبی و یا مستند های مشابه در شبکه هایی همچون بی بی سی و یا آرته عمدتا از نماهایی شکیل اما ساده بهره می برند که بوسیله برش هایی کلاسیک تدوین شده اند.در این جا اولین چیزی که بر اثر بودجه و زمان نامناسب فدا می شود،تصویر است.هرچند جای نگرای نیست چرا که کلید حل تمام شلختگی های بصری به دست انیماتورهای خوش استعداد اما سرخورده ای است که گاهی سفارشی جز این جور وصله پینه کردن ها ندارند و استخدام می شوند تا چنان سر و شکلی به تصاویر خام و بدرنگ ویدیویی و گاهی آرشیوی بدهند که عمدتا کاری جز فریب چشمان بیننده ندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با همه این ها تا حدودی از پیش آشنا بودم،اما در سطحی پیچیده تر درگیر نحوه خاص متن نویس برای تلوزیون شده ام که به کل تجربه ای متفاوت از هر نوع نگارش برای سینماست.برای نزدیک تر شدن به ادبیات تلوزیونی مان متن نریشن و پلاتوی مجری چندین برنامه مختلف را روی کاغذ بررسی کردم و از نتیجه آزمایشم شگفت زده شدم.شاید امتحان این کار برای شما هم همین اندازه غریب بنماید.کافی است یکی از برنامه های تلوزیون را ضبط کنید و بعد متن نریشن گویندگان آن را کلمه به کلمه روی کاغذ پیاده کنید و حالا نتیجه بدست آمده را بخوانید.درست است!بسیار لفاظ و پیچیده و درعین حال خالی از هر معنی منطقی است.این متن ها که از همان فرمول بودجه اندک و زمان بندی کوتاه بدست می آیند،برای پوشاندن ضعف های شان از نوعی نظام شاعرانه عموما بی معنی پیروی می کنند که در مرحله نهایی،توسط چند صدای مختلف زیبا خوانده می شوند تا با ایجاد ریتمی سریع و متنوع،این بار گوش های شما را بفریبند.&lt;br /&gt;با احترام به همه تهیه کنندگان و برنامه سازان خوبی که در شبکه های مختلف ما زحمت می کشند باید بگویم به هیچ وجه نمی توانم میزان احساس بیهودگی و بی انگیزگی همکارانی که مدت هاست به این شکل از برنامه سازی تن داده اند را بیان کنم.فکرش را بکنید تمام عمرتان را صرف چیزی می کنید که با صرف اندکی وقت و بودجه ای بیشتر می توانست کاری مفید و با ارزش باشد،اما نیست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3333ff;"&gt;یادداشت های روزنامه اعتماد ملی . دو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-582223521783141827?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/582223521783141827/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=582223521783141827&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/582223521783141827?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/582223521783141827?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/04/blog-post_26.html" title="قارچ های تلوزیونی" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CU8HQXczfCp7ImA9WxJTEEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-8644668998837008710</id><published>2009-04-19T02:54:00.003+04:30</published><updated>2009-04-19T03:00:30.984+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-04-19T03:00:30.984+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="یادداشتهای سینمایی" /><title>صنعتگر شورشی</title><content type="html">&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SepThkbtehI/AAAAAAAAAKM/dSdb6A4xVck/s1600-h/roger+corman+-+master.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5326161345499724306" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 392px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SepThkbtehI/AAAAAAAAAKM/dSdb6A4xVck/s400/roger+corman+-+master.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;در عصر یکی از روزهای سال گذشته که سرخوش و بی هدف در طبقه دوم نشر چشمه مشغول ولگردی بین کتاب های سینمایی بودم،به کتابی با روی جلد و عنوانی بسیار شلخته و بی سلیقه برخوردم که متعلق به ناشر و مترجمی بود که نمی شناختمشان.این کتاب با عنوان طولانی "چگونه صد فیلم در هالیوود ساختم و هرگز پشیزی از دست ندادم" با آن کولاژ خام دستانه روی جلدش انگار از میان کتاب های دهه چهل به سی و چند سال جلوتر پرتاب شده بود.تنها چیزی که باعث شد تا آن را به انبوه کتاب های نخوانده کتابخانه ام اضافه اش کنم نام "راجر کورمن" بود.من زندگی نامه ها را هیچ وقت معطلشان نمی کنم اما تا یک سال بعد من و این کتاب از همدیگر خبری نگرفتیم و خیلی اتفاقی نوروز امسال دوباره به هم رسیدیم و باید بگویم که این زندگی نامه جذاب به راستی تعطیلات بی رمق مرا گرم کرد.در یک جستجوی کوتاه اینترنتی دریافتم که ترجمه این کتاب پیشنهاد آقای معززی نیا به خانم مریم امینی برای انتشاراتی نو پا به نام "میعاد شکوفه ها" بوده است.من که ممنون هر دوی این دوستان نادیده گرامی هستم و اما این ها را می نویسم برای آشنایی مختصر کسانی که کورمن را نمی شناسند و تبلیغی برای آنهایی که خدمت جناب کورمن و فیلم های شان ارادت دارند ولی این کتاب که احتمالا پخش خوبی نداشته را تا به حال ندیده اند.&lt;br /&gt;این خودزندگی نامه صریح و بی پرده به فراز و نشیب های زندگی یکی از بزرگترین و فعال ترین تهیه کنندگان مستقل هالیوود می پردازد.کتاب درست مانند فیلم های راجر کورمن تند و سریع است و او بی هیچ اضافه گویی،حضورش به عنوان یک شورشی ضد جریان در سیستم پرقدرت هالیوود را واشکافی می کند.راجر کورمن به عنوان فیلمساز بیش از پنجاه فیلم و به عنوان تهیه کننده بیش از دویست و پنجاه فیلم در کمپانی شخصی اش تولید و توزیع کرده،اما با این حال همواره در حاشیه صنعت عظیم فیلمسازی هالیوودی باقی مانده است.او که ملقب به سلطان فیلمسازان "بی" است ، در طول دوران کاری اش آموخت چگونه با بودجه هایی بسیار اندک و زمانبندی های سریع و تیمی کوچک و داستانی که متشکل از جذابیت های روز و اندکی خشونت و سرگرمی بود،فیلم هایی ساده و پرطرفدار بسازد.او به هالیوود بزرگ پشت کرد تا فیلم های کوچک اما پرمنفعت خودش را فارغ از دخالت ها و بوروکراسی دست و پاگیر استودیوهایشان بسازد و همین یکدندگی و جسارتش برای او اعتبار فراوانی ابتدا در اروپا و سرانجام در آمریکا به همراه آورد و استودیوی فیلمسازی اش را به نوعی معبد سینمایی برای دانشجویان و عشاق با استعداد سینما مبدل ساخت.به گفته خودش :«کسب اعتبار کورمنی در میان استودیوهای کوچک،کوتاه ترین مسیر به سمت استودیوهای بزرگ بود».&lt;br /&gt;بسیاری از سینماگران مستقلی که در دهه هفتاد به شهرت رسیدند برای اولین بار از استودیو – مدرسه ی او فارغ التحصیل شدند.مارتین اسکورسیزی،فورد کاپولا،جاناتان دمی،جک نیکلسون و دنیس هاپر،از جمله کسانی بودند که راجر کورمن به آنها پر و بال تجربه کردن داد و روش فیلمسازی چریکی منحصر به فردش را بهشان آموخت.او با طنز خاص خودش توضیح می دهد که یکی از معروفترین فیلم هایش را با نام "مغازه کوچک وحشت" که بعد ها بار ها از روی آن به شکل های مختلفی اقتباس شد،تنها در نتیجه یک شرط بندی و در مدت دو روز و یک شب و با بودجه سی و پنج هزار دلار ساخته است.&lt;br /&gt;این کتاب همچون طرح های بسیاری از فیلم های کورمنی یکی دیگر از آن ماجراهای جذاب بیرون زدن یک فرد از میان سیستم است.حکایت مبارزه و شیوه شخصی آدم های حاشیه ای.خواندن این کتاب برای دست اندرکاران صنعت سینمای کوچک و پرتوهم ما بسیار مفید است.این یادداشت را با نقل قولی از کورمن به پایان می برم که حالا هر شب قبل از خواب در سرم زمزمه اش می کنم:« در مورد خودم،هرگز فکر نمی کردم که در کار پدید آوردن هنر بزرگی هستم.احساسم این بود که به عنوان یک صنعتگر کار می کنم،و اگر از خلال نوعی صنعتگری تمام و کمال،چیزی متعالی پدید می آمد و بارقه ای از هنر ظاهر می شد،جای خوشحالی بود.اما هنوز در گیر مشکلات فیلم های ارزان قیمت و زمانبندی های پرشتاب بودم. هنر چیزی نبود که من آگاهانه خواهان آن باشم.کار من این بود که صنعتگر خوبی باشم »&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3333ff;"&gt;یادداشت های روزنامه اعتماد ملی . یک&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-8644668998837008710?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/8644668998837008710/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=8644668998837008710&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/8644668998837008710?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/8644668998837008710?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/04/blog-post_19.html" title="صنعتگر شورشی" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SepThkbtehI/AAAAAAAAAKM/dSdb6A4xVck/s72-c/roger+corman+-+master.JPG" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEEFRnc8eSp7ImA9WxVaFUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2251020512881364512.post-706057295233234597</id><published>2009-04-12T08:56:00.001+04:30</published><updated>2009-04-12T09:33:37.971+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-04-12T09:33:37.971+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پراکنده ها" /><title /><content type="html">&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SeF10sR-0AI/AAAAAAAAAKE/eo4h2x7l2T0/s1600-h/anzali.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5323665782628864002" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 278px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SeF10sR-0AI/AAAAAAAAAKE/eo4h2x7l2T0/s400/anzali.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بالاخره ساخت فیلمی را که مدت ها بود به تعویق می افتاد شروع کردم .... اولین بار تقریبا پنج سال پیش بود که مقدمات اش را فراهم کردم،اما نتوانستم خودم را راضی کنم که بسازمش.سال گذشته بعد از یک ماه پیش تولید و کار شبانه روزی نگارش فیلمنامه،درست یک هفته مانده به فیلمبرداری همه چیز به هم ریخت.و سر انجام امسال شروع کردمش و حالا خیلی تفاوت کرده .... فهمیده ام که باید در طول چند سال بسازمش و خوشحالم که این گونه سال جدیدم را شروع کرده ام.این فیلم نیز درباره شهر مادریم است که همواره به طرز عجیبی دوری از آن برایم دوره های خلاقیت و افسردگی داشته.فیلمی درباره حال و گذشته من و دوستانم در این شهر.&lt;br /&gt;سال گذشته برایم پر بود از چیزهای خوب و بدی که سی ساله شدنم همه شان را غریب تر جلوه می داد.ولی بدها را جا می گذارم و با یادآوری اتفاق های خوبش ،امید بیشتری برای سال پیش روی ام گرد می آورم : اول از همه سیگار را ترک کردم که برای من فتح بزرگی بود ! گرچه هنوز با سیگاری خاموش بر لب می نویسم و کار می کنم .نوشتن این بلاگ را شروع کردم و مقاله نویسی را خیلی جدی تر گرفتم که تجربه شیرینی بود و باعث شد ذهن مرتب تری پیدا کنم.با عکاسی عمیق تر از گذشته درگیر شدم و شش ماه دوم سال کلا به عکاسی گذشت که در هم آمیختن اش با علایق دیگرم،قرار است اردیبهشت امسال به یک تجربه شهری جدید بیانجامد که حتما درباره اش خواهم نوشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیوست:سال جدید است و ستونی تازه در شنبه های روزنامه اعتماد ملی خواهم نوشت.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2251020512881364512-706057295233234597?l=rezabahrami.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://rezabahrami.blogspot.com/feeds/706057295233234597/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2251020512881364512&amp;postID=706057295233234597&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/706057295233234597?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2251020512881364512/posts/default/706057295233234597?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/04/blog-post.html" title="" /><author><name>reza bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05914766732395292050</uri><email>bahraminezhad@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="11341514404230057121" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_ukA4CGaFvu8/SeF10sR-0AI/AAAAAAAAAKE/eo4h2x7l2T0/s72-c/anzali.JPG" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total></entry></feed>
