<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>جایی برای گفتن دلتنگیها</title>
    <link>http://www.rezasr2.blogsky.com</link>
    <description>ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی</description>
    <generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
    <language>fa</language>
    <item>
      <title>من هم بلدم (۴)</title>
      <link>http://rezasr2.blogsky.com/1398/04/31/post-499/من-هم-بلدم-۴-</link>
      <pubDate>Mon, 22 Jul 2019 16:31:00 GMT</pubDate>
      <author>ربولی حسن کور</author>
      <guid>http://rezasr2.blogsky.com/1398/04/31/post-499/من-هم-بلدم-۴-</guid>
      <description>&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;دوستانی که از قدیم در این وبلاگ درخدمتشون بودیم (و متاسفانه بیشترشون دیگه اینجا نیستند) حتما یادشون هست که گه گاه کلمات موزونی اینجا مینوشتم که خودم هم میدونستم در حدی نیستن که بهشون بگم شعر و خودم بهشون میگفتم معر!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;چند سال پیش و در روز به دنیا اومدن عسل بود که ناخودآگاه یه بیت معر به ذهنم اومد و دوباره چشمه اش خشک شد که خشک شد!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;چند روز پیش و هنگامی که داشتیم مقدمات تولد عسلو فراهم میکردیم، توی مرتب کردن وسیله ها یکدفعه به کاغذی برخوردم که اون یه بیتو روش نوشته بودم و در کمال تعجب خودم و در کمتر از یک ساعت بقیه این معر هم بیت به بیت توی ذهنم اومد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;میدونم که از نظر ادبی خیلی مشکل داره و اگه بخواین جدی جدی نقدش کنین مایه آبروریزیه (بخصوص توسط دوستانی مثل اون دانشجوی دکترای ادبیات که نمیدونم چرا مدتیه خبری ازشون نیست) اما به هرحال این شما و این هم معر آخر من!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;ای که محبوب جهانی و جهانی به تو مایل&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;ای ببرده دل عالم تو بدین شکل و شمایل&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;تا تو هستی همه عالم بشود خوب ولیکن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;بی تو گردد همه کس دشمن و دنیا همه هایل&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;گر که ابلیس ببیند رخ زیبای تو بی شک&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;بکند سجده و پرهیز نماید ز رذائل&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;ای ز توصیف صفات تو زبانم شده قاصر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;ای که مجموع کمالاتی و مجموع فضائل&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;بی گمان یوسف اگر روی تو بیند شود عاشق&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;ببرد دست و نشیند سر کوی تو چو سائل&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;خالق عشق گرفته چو کمان آن خم ابروت&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;تیر مژگانت چو ترکش به میان کرده حمایل&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;تا ابد شاد بمانی عسل ای حاصل عمرم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;ای که محبوب جهانی و جهانی به تو مایل&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن:حالا ما میگیم خوبه شما هم بگین خوبه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <comments>http://rezasr2.blogsky.com/comments/post-499</comments>
    </item>
    <item>
      <title>خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۰۶)</title>
      <link>http://rezasr2.blogsky.com/1398/04/16/post-497/خاطرات-از-نظر-خودم-جالب-۲۰۶-</link>
      <pubDate>Sun, 07 Jul 2019 17:05:00 GMT</pubDate>
      <author>ربولی حسن کور</author>
      <guid>http://rezasr2.blogsky.com/1398/04/16/post-497/خاطرات-از-نظر-خودم-جالب-۲۰۶-</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱. پسر یکی از خانم دکترها با دوچرخه تصادف کرد و دماغش شکست. خانم دکتر مرخصی گرفت و من به جاش رفتم توی درمونگاهشون. پیرمرده اومد و گفت: خانم دکتر نیست؟ گفتم: نه امروزو مرخصی گرفتن. گفت: حتما یه سر رفته آمریکا و بیاد، دکتره دیگه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۲. (۱۲+) خانمه گفت: دو سه بار اومدم اینجا و خوب نشدم. حالا خواهر شوهرم اسم چندتا دارو برام فرستاده میگه اینها خوبن، برام مینویسین؟ گفتم: چه داروهایی هستن؟ گوشی شو گذاشت جلوم و از روی نوشته های توی گوشی داروها رو براش نوشتم. (خواهشا وقتی با چادر و مقنعه و هدبند و ساق دست میرین بیرون که نامحرم نگاهتون نکنه عکستونو با تاپ و شلوارک روی صفحه نمایش گوشی تون نگذارید!)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۳. پیرزنه گفت: دلم یه طوری میشه! گفتم: درد میکنه؟ گفت: نه یه طوری میشه. گفتم: حالت تهوع دارین؟ گفت: نه یه طوری میشه. گفتم: ضعف میره؟ گفت: نه یه طوری میشه. .... نهایتا چندتا قرص معده و دل پیچه براش نوشتم و رفت. چند دقیقه بعد دخترش اومد و گفت: مادرم که دلش درد نمیکنه چرا این قرصهارو براش نوشتین؟ گفتم: حقیقتش نفهمیدم مشکلشون چیه؟ گفت: مادرم آلزایمر داره، گاهی الکی میاد درمونگاه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۴. خانمه گفت: سرما خوردم. گفتم: گلودرد دارین؟ گفت: نه. گفتم: سرفه میکنین؟ گفت: نه. گفتم: پس چطور سرما خوردین؟ گفت: سرگیجه دارم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۵. خانمه گفت: کمرم درد میکنه ازش MRI هم گرفتم. گفتم: جوابشو نیاوردین؟ گفت: جوابش خونه است، گفتم این که انگلیسی نوشته کسی حالیش نمیشه برای چی بیارمش؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۶. به خانمه گفتم: چربی تون بالاست. گفت: چربی برای چی بالا میره؟ گفتم: معمولا مال مواد غذائیه. گفت: پس من دیگه مواد غذائی نمیخورم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۷. (۱۳+) خانمه گفت: هروقت هوا سرد باشه و برم بیرون فورا لرز می‌کنم. فکر کنم یه جای بدنم یه سوراخ داره سرما میاد تو!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۸. به پیرزنه گفتم: سرفه تون خلط داره؟ گفت: آخه ما که این چیزا حالیمون نمیشه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۹. پیرزنه گفت: قرصهای قندمو هم نوشتی؟ گفتم: بله نوشتم. گفت: کاش بیشتر می نوشتی. گفتم: اتفاقا بیشتر نوشتم. گفت: دستت درد نکنه و رفت!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۰. پیرزنه گفت: دو هفته بود قرص قند نداشتم به جای اونها هم قرص فشار خوردم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۱. به پیرزنه گفتم: به اندازه دو ماه براتون قرص نوشتم که زود تموم نشه. گفت: اون وقت قرصهاشون تازه اند؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۲. به مرده گفتم: اشتهاتون خوبه؟ گفت: آرههههه، صبح چهارتا نون خوردم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۱: مامان مشغول شیمی درمانیه و حالش بهتره. اما دکترش به پدر بزرگوار گفته: باتوجه به سن و بیماریهای دیگه و محدودیت هایی که برای تجویز داروهای شیمی درمانی هست عملا نباید انتظار ریشه کنی بیماریو داشته باشید. نهایتا میشه تا مدتی خاموشش کرد. تا ببینیم دفعه بعد کی و از کجا دوباره شروع میشه&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/114.png" style="font-size: 10pt;" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 10pt;"&gt;پ.ن۲: آخرین سقف خونه جدید هم زده شد. انشاالله به زودی چیدن دیوارها شروع میشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن۳: عسل و دوستانش توی کلاس زبان کل کل عجیبی با هم دارن سر این که آخرین کسی که میان دنبالش کیه؟! هربار میرم دنبالش میپرسم: آخر که نشدی؟ میگه: نه (مثلا) سوم شدم. (یعنی الان دو نفر دیگه توی مرکز موندن) اگه هم آخر بشه تا یکی دو ساعت اوقاتش تلخه. یه روز توی خیابون بودم که یه کار غیرمنتظره پیش اومد. وقتی کارم انجام شد دیدم داره دیر میشه، پس تا دم ماشین دویدم و بعد هم با آخرین سرعت رفتم دم کلاسشون. عسل منو دید و اومد بیرون و پشت سرش یه پسر با مادرش از مرکز بیرون اومدن. گفتم: خب آخر که نشدی. گفت: داشتم آخر میشدم، الان که مامان آدرین اومد دنبالش دیدم داره آب میخوره. گفتم چکار کنم که آخر نشم؟ یکدفعه گفتم ای وای آدرین آب خوردی الان توی راه دستشوییت میگیره بیا همین جا برو دستشویی. خوب شد تا از دستشویی نیومده بود بیرون تو رسیدی وگرنه دیگه نمیدونستم چکار کنم!&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://rezasr2.blogsky.com/comments/post-497</comments>
    </item>
    <item>
      <title>لنگه کفش دوم</title>
      <link>http://rezasr2.blogsky.com/1398/04/04/post-496/لنگه-کفش-دوم</link>
      <pubDate>Tue, 25 Jun 2019 11:17:48 GMT</pubDate>
      <author>ربولی حسن کور</author>
      <guid>http://rezasr2.blogsky.com/1398/04/04/post-496/لنگه-کفش-دوم</guid>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آزمایش آخر مامان یه مقدار مشکل داشت. رفته بود پیش دکترش که براش سونوگرافی نوشته بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیشب داشتم پست جدید خاطراتو مینوشتم که خبر رسید به خاطر مشکلاتی که توی سونوگرافی بوده دکتر دوباره شیمی درمانیو شروع کرده و کلا حالم گرفته شد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;انشاالله پست جدید تا چند روز دیگه و وقتی خیالمون یه کم راحت تر شد.&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://rezasr2.blogsky.com/comments/post-496</comments>
    </item>
    <item>
      <title>خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۰۵)</title>
      <link>http://rezasr2.blogsky.com/1398/03/16/post-495/خاطرات-از-نظر-خودم-جالب-۲۰۵-</link>
      <pubDate>Thu, 06 Jun 2019 11:36:06 GMT</pubDate>
      <author>ربولی حسن کور</author>
      <guid>http://rezasr2.blogsky.com/1398/03/16/post-495/خاطرات-از-نظر-خودم-جالب-۲۰۵-</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱. بچه رو معاینه کردم، به حرفهای مادرش گوش دادم، بعد براش نسخه نوشتم و طرز مصرفشونو برای مادرش گفتم. و در همه این مدت بچه تقریبا هر هفده ثانیه یک بار فریاد می زد: تو هیچی نگو توله سگگگ!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۲. پیرزنه دفترچه بیمه روستایی شو داد و گفت: مهرش کن برم پیش چشم پزشک بعد به همراهش گفت: برای چشمم میخوام برم همون چشم پزشک میشه دیگه؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۳. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: هرچقدر دارو بهش دادم خوب نشده. بعد در حال اشاره با انگشت به باسنش گفت: بی زحمت از اون شربتها که میزنن براش بنویسین!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۴. به خانمه گفتم: شما باید برین سونوگرافی. گفت: نمیتونم برم دارو بنویس. ده دقیقه بعد برگشت و گفت: سونوگرافی بنویس به دخترم گفتم گفت برو!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۵. خانمه با سرماخوردگی اومده بود. بعد از معاینه و نوشتن نسخه گفت: حالا فشارم چند بود؟ (مسئله اینه که من اصلا فشارشو نگرفته بودم!)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۶. خانمه دوتا بچه هاشو آورده بود. موقع نوشتن نسخه گفتم: بچه تون چند کیلو بود؟ گفت: این یا اون؟ گفتم: این. گفت: اینو یادم نیست. گفتم: خب اون چند کیلو بود؟ گفت: اونو هم یادم نیست!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۷. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: سرفه میکنه. گفتم: گلودرد هم داره؟ گفت: بله سرفه میکنه! گفتم: آبریزش بینی هم داره؟ گفت: بله سرفه میکنه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۸. به خانمه گفتم: چربی تون اون قدر بالا نیست که قرص بخواد. گفت: من دیگه ویزیت گرفتم قرصشو بنویس!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۹. به مرده گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: آمپول مال مرده!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۰. بچه رو معاینه کردم. موقع رفتن گفت: یکی از چوبهاتون میدی؟ گفتم: بفرمائید. گفت: چراغ قوه تو هم میدی؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۱. خانمه رفت روی وزنه. گفت ۹۲ کیلو شدم، البته دو کیلو هم برای لباسهام. شوهرش گفت: نه بابا حداقل پنج کیلو لباس پوشیدی!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۲. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: چندتا گاز هم بنویس. گفتم: گاز آزاده. گفت: پس چرا براش پول میگیرن؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۱: هفته پیش در یه اتفاق نادر چند ساعت پشت سر هم بیکار بودم و دوتا فیلم دیدم. اول یه فیلم آمریکایی به نام miracles from heaven که به نظر من یکی از زیباترین فیلمهای مذهبی بود که تا به حال دیدم. با یه داستان خیلی ساده و بدون اینکه مسائل مذهبی رو خیلی واضح توی چشم بیننده فرو کنه! بعد هم مغزهای کوچک زنگ زده را دیدم که به نظر من ارزش یک بار دیدنو داره. فقط امیدوارم جناب محمدزاده توی این نوع نقش ها تبدیل به کلیشه نشه. چند روز پیش هم به دلایلی ناچار شدیم بریم سینما! و قسمت دوم فیلم تگزاس رو دیدیم بدون اینکه قسمت اولو دیده باشیم. به نظر من تنها نکته مثبت این فیلم این بود که هیچ ادعایی نداشت و فقط میخواست بیننده شو بخندونه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۲. بالاخره سقف پارکینگ خونه جدید&amp;nbsp; زده شد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۳. عسل توی کلاس اول خوندن و نوشتن یک تا ۹۹ را یاد گرفته. اون روز از یک تا ۹۹ میشمره و بعد به من میگه: بعد از ۹۹ چند میشه؟ میگم: صد. چند ثانیه بعد صداش میاد که میگه: صد و هشت، صد و نه، بابا ... بعد از صد و نه چنده؟ میگم: صد و ده. میگه: صد و ده، صد و ده و یک، صد و ده و دو، .....!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۴: عید فطر بر همه معتقدان مبارک.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://rezasr2.blogsky.com/comments/post-495</comments>
    </item>
    <item>
      <title>خونه (۲)</title>
      <link>http://rezasr2.blogsky.com/1398/03/01/post-494/خونه-۲-</link>
      <pubDate>Wed, 22 May 2019 14:54:00 GMT</pubDate>
      <author>ربولی حسن کور</author>
      <guid>http://rezasr2.blogsky.com/1398/03/01/post-494/خونه-۲-</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;بیشتر از یک سال پیش بود که این&lt;a href="http://rezasr2.blogsky.com/1397/02/02/post-465/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-" target="_blank"&gt;http://rezasr2.blogsky.com/1397/02/02/post-465/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;پستو گذاشتم. (شرمنده با موبایل نشد درست لینک بگذارم)&amp;nbsp; از همون روز مشغول رویاپردازی بودیم و فکر کردن به انواع نقشه و انواع نما و ..... اما تا اومدیم به خودمون بجنبیم و یه کار عملی انجام بدیم کلی طول کشید. بعد&amp;nbsp; شروع کردیم به گشتن به دنبال یه زمین یا خونه کلنگی مناسب. اول یه خونه توی کوچه خودمون پیدا کردیم که قیمتشو خیلی بالا میگفت. بعد یه خونه خیلی خوب پیدا کردیم که متاسفانه پولمون نرسید وگرنه با این که گرون بود ارزششو داشت. و بالاخره بعد از چند هفته یه خونه کلنگی توی یه محله کمی پایین تر از محله فعلی پیدا کردیم و خریدیم و از چند روز بعد شاهد یه افزایش وحشتناک توی قیمت خونه و زمین بودیم. از طرف دیگه کلی معطل شدیم چون سند خونه هنوز آماده نبود، و تا سند آماده شد و صاحب اولیه اش اونو گرفت و بعد زد به اسم ما هم چند هفته طول کشید. روز محضر فروشنده حاضر شد دویست میلیون تومن بیشتر بده و دوباره خونه رو ازمون بخره! اما ما زیر بار نرفتیم. جالب این که باجناق گرامی که شغل آزاد داره و وضع مالیش از ما دوتای دیگه که حقوق دولتی میگیریم بهتره همون جا با فروشنده تصمیم گرفتن با اون پول یه مغازه بزرگو شریکی با هم بخرن! (خدا بیشتر بهشون بده).&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;شبی که برای اولین بار تصمیم گرفتیم شریکی خونه بسازیم باجناق گرامی گفت با حدود صد و پنجاه میلیون برای هرکدوممون خونه ساخته میشه و ما هم با خیال راحت رفتیم پای معامله. اما در همون زمانی که صرف انجام کارهای شهرداری و ادارات مختلف شد همه چیز یکدفعه توی همون ماجرای گرونی دلار و طلا چند برابر شد! به طوری که بعد از خریدن میلگرد و سیمان و آجر و..... یکدفعه دیدیم صد و پنجاه میلیون پس اندازمون تموم شده! و دیگه برای ساخت خونه فلوس لاموجود! بگذریم از این که همین کارهای اداری هم خیلی خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردیم طول کشید یعنی تا همین چند هفته پیش!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;یه راه خیلی ساده این بود که خونه فعلی رو بفروشیم و چند ماه مهلت بگیریم اما میدونستم بعدا وقتی میدیدیم خونه گرون تر شده افسوس میخوردیم. پس نهایتا با هر فلاکتی که بود یه وام کت و کلفت گرفتم که باید هر ماه بیشتر از چهار میلیون قسطشو بدم در حالی که وامی که با اون خونه فعلی رو خریدیم هم هنوز تموم نشده. بنابراین ما در ماههای آینده با یه صرفه جویی سفت و سخت و اجباری روبرو خواهیم بود با این حال من از این وضعیت راضی ترم. فقط باید یه فکری برای وقتی وام هم تموم شد بکنم! امیدوارم مبالغ قابل توجهی که از سال نود و شش تا به حال از اداره طلبکاریم بهمون بدن. وگرنه به عنوان آخرین تیر ترکش باید بریم سراغ طلاهای آنی و بعد از اون گرفتن قرض. طبیعتا تا اتمام بنایی از خرجهایی مثل مسافرت هم خبری نیست مگه این که اتفاق خاصی بیفته. عوضش بعد از اتمام خونه با پول خونه فعلی تلافیشو درمیاریم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;خلاصه که از چند روز پیش با قربانی کردن یه گوسفند ساخت خونه جدیدو رسما شروع کردیم. فعلا ارتفاع میلگردهای نصب شده تقریبا به اندازه قد منه! تا ببینیم چی پیش میاد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۱: باجناق گرامی فرمودند: اگه ماهی ده میلیون تومن برای خونه کنار بگذاری خیلی خوبه! خبر نداره کل دریافتی خالص ماهیانه من این قدر نیست!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۲: یه پیام خصوصی داشتم از یه متخصص محترم ارولوژی که نوشته بودند: من هم کلی از این خاطرات توی مطبم دارم اما امکان نوشتنشون توی یه وبلاگو ندارم چون همه شون به مسائل ارولوژی مربوط میشه!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۳: آنی دیروز رفت به جشن فارغ التحصیلی عسل از کلاس اول. برای همه مون جالب بود که نوشتن اسم هر چهار عضو خانواده را در همین چند هفته آخر یاد گرفته!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://rezasr2.blogsky.com/comments/post-494</comments>
    </item>
    <item>
      <title>خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۰۴)</title>
      <link>http://rezasr2.blogsky.com/1398/02/15/post-493/خاطرات-از-نظر-خودم-جالب-۲۰۴-</link>
      <pubDate>Sun, 05 May 2019 09:44:00 GMT</pubDate>
      <author>ربولی حسن کور</author>
      <guid>http://rezasr2.blogsky.com/1398/02/15/post-493/خاطرات-از-نظر-خودم-جالب-۲۰۴-</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱. پیرزنه گفت: برام سه تا آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: چه میدونم؟ از همونها که از بدن میگیرن!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۲. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: دیشب تشنج کرد ماشین نداشتیم بیاریمش. پشتشو فشار دادم تا خوب شد حالا آوردمش!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۳. مرده با درد شکم اومده بود. گفتم: قبلا هم سابقه داشتین؟ خانمش گفت: آره دو ماه پیش عفونت ریه داشت! گفتم: خب الان که عفونت ریه نداره. گفت: میدونم اما شغلش هنوز همونه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۴. به مرده گفتم: چربی تون درحد نرماله. گفت: نمیشه قرصشو بنویسین؟ گفتم: خب برای چی؟ گفت: میخوام یکهو تموم بشه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۵. (۱۲+) به خانمه گفتم: برای عفونتتون پماد استفاده میکنین براتون بنویسم؟ گفت: بذار برم از ماما بپرسم و بلند شد و رفت!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۶. به پیرمرده گفتم: بفرمائید. آستینشو بالا زد و گفت: اول فشارمو بگیر. بعد که گرفتم گفت: تازه از راه رسیده بودم طوری نیست؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۷. به خانمه گفتم: بفرمائید. گفت: چند روزه وقتی آب میخورم احساس میکنم مستقیم میره توی معده ام!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۸. به پیرزنه گفتم: بفرمائید. گفت: چند روزه انگار سر یه مارو بریدن و گذاشتن روی سینه ام. فقط داره نیش میزنه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۹. به مرده گفتم: توی خونه هیچ دارویی خوردین؟ گفت: بله. گفتم: چه داروئی؟ گفت: چه عرض کنم؟ گفتم: خب چه دارویی خوردین؟ گفت: نمیدونم چطور بگم؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۰. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: دلش درد میکنه. به بچه گفتم: کجای دلت درد میکنه؟ گفت: درد نمی کنه فقط گرسنه ام بود!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۱. به پیرمرده گفتم: اشتهاتون خوبه؟ گفت: از دیشب تا حالا اگه تو غذا خوردی من هم خوردم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۲. (۱۲+) اون خانم شماره ۵ از پیش ماما اومد و براش پماد نوشتم. بعد گفتم: این عفونت ممکنه بین زن و شوهر منتقل بشه. قرص بیشتر نوشتم تا به شوهرتون هم بدین. گفت: شوهرم چطور باید از این پماد استفاده کنه؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۱: چند ماه پیش وقتی درباره بیماری مامان نوشتم یه کامنت خصوصی از یکی از دوستان و همکاران بسیار محترم وبلاگ نویس دریافت کردم که از بیماری مشابه (البته در یه عضو دیگه) خبر داده بودند. همون موقع توی وبلاگ هم نوشتم و گرچه ایشون به ایمیلهای من جواب ندادند گه گاه از طریق یکی از دوستان مشترک جویای احوالشون بودم.&amp;nbsp; تا این که چند روز پیش با یه کامنت خصوصی دیگه از جراحی موفقیت آمیز و شروع شیمی درمانی شون مطلع شدم. امیدوارم هرچه زودتر خبر درمان کاملشونو براتون بنویسم گرچه اجازه گفتن اسمشونو ندارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۲. موهای مامان شدن اندازه زمانی که من میرفتم دبستان! البته حالشون اون قدر بهتر شده که چند روزی رفتند تهران منزل اخوی گرامی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۳. عسل از مدرسه میاد. داره لباسشو عوض میکنه که میبینم زیر لب ترانه بانو دلکش رو زمزمه میکنه (ترسون ترسون لرزون لرزون.....) میگم: اینو از کجا یاد گرفتی؟ میگه: الان راننده سرویسمون گذاشته بود یه آقایی میخوند! ترانه شو از توی گوشیم گذاشتم و گفتم: همین آقا بود؟ گفت: آره همین آقا بود! خداییش با کمال میل ترجیح میدم عسل به این نوع موسیقی علاقمند بشه تا این آهنگهای رپ که فعلا مورد علاقه عماده! (البته ظاهرا خوانندگان دیگه ای هم اخیرا این ترانه رو خوندن و ممکنه عسل واقعا صدای یه آقا رو شنیده باشه!)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۴.&amp;nbsp;نوزاد اولین نگاه معصومانه اش را به تو هدیه میکند و تو اولین کسی هستی که گریه اش را صبوری می کنی، صبوری و معصومیت بدرقه راهت …&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;&amp;nbsp;روز ماما بر همه همکاران محترم ماما مبارک باد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://rezasr2.blogsky.com/comments/post-493</comments>
    </item>
    <item>
      <title>خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۰۳)</title>
      <link>http://rezasr2.blogsky.com/1398/01/28/post-492/خاطرات-از-نظر-خودم-جالب-۲۰۳-</link>
      <pubDate>Wed, 17 Apr 2019 09:45:00 GMT</pubDate>
      <author>ربولی حسن کور</author>
      <guid>http://rezasr2.blogsky.com/1398/01/28/post-492/خاطرات-از-نظر-خودم-جالب-۲۰۳-</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱. مرده اومد توی مطب، دفترچه شو گذاشت جلوم و گفت: این دفترچه رو بگیر یه مقدار شربت و آت و آشغال توش بنویس!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۲. یه روز رفتم توی یه مرکز دوپزشکه که یکی از پزشکهاش مرخصی بود. مرده اومد توی مطب و گفت: ببخشید شما با اون دکتره که توی اون یکی اتاقه فرق دارین؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۳. دفترچه بیمه روستایی مریضو مهر کردم تا بره پیش متخصص و علت ارجاعو نوشتم ادامه درمان. چند دقیقه بعد مریضه برگشت و گفت: چرا نوشتین برای ادرار درمانی؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۴. پسره از روی اسب افتاده بود. براش نسخه نوشتم و گفتم ببرین یه واکسن کزاز هم بهش بزنن. همراهش گفت: کزاز که مال سگه، این از اسب افتاده!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۵. خانمه بچه شو به خاطر ترشح چشم آورده بود و گفت: یه قطره توی چشمش ریختم ولی خوب نشد. گفتم: چه قطره ای بود؟ گفت: نمیدونم کاغذش کنده بود!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۶. مرده گفت: از صبح سرم درد میکنه گفتم: قبلا هم سابقه داشتین؟ گفت: سابقه چی؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۷. به دختره گفتم: سرم میزنین براتون بنویسم؟ گفت: نه گفتم: آمپول هم نمیزنین؟ گفت: اگه میشه بریزینش توی سرم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۸. خانمه عروسشو با درد معده آورده بود و گفت: از برنج خارجی هم میشه؟ آخه این شمالیه اونجا همه اش برنج ایرانی میخورن!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۹. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: اینو الان واکسن زدم طوری نیست ببرمش دندون پزشکی؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۰. خانمه دختر سه روزه شو آورده بود و گفت: فقط میخواستم بپرسم میشه گوششو سوراخ کرد؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۱. خانمه گفت: رفته بودیم تهران خونه اقواممون، شپش داشتن بی شعورا!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۲. مرده گفت: دستم زخم شده بود عفونت کرده براش 《عنبر سادات》هم دود کردم فایده نکرد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۱: مورد آخر همین حالا موقع نوشتن این پست اومد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۲: هرسال برای نوروز از اول لیست شماره های توی تلفنم شروع میکردم به فرستادن تبریک عید برای دوستان و اقوام. امسال گفتم بگذار ببینم اگه من تبریک نگم کسی به یاد من هست یا نه؟ نشون به اون نشون که فقط دو نفر پیامک دادن و سه نفر توی تلگرام تبریک گفتند اون هم افرادی که کمتر احتمالشو میدادم! البته صرفنظر از خوانندگان محترم این وبلاگ که همیشه به من لطف دارند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۳: مامانو بردیم دکتر که بعد از آزمایش و سونوگرافی گفتند دیگه نیازی به شیمی درمانی و هیچ دارو و درمان دیگه ای نیست حتی جراحی! امیدوارم خبر خوبی باشه و نه نشونه ناامیدی از درمان.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۴: بالاخره چند روز پیش شیرینی مخصوص خوندن حروف اسم عسل رو براش بردیم مدرسه. همه همکلاسی ها و معلمشون هم با دیدن کلمه عسل روی تک تک شیرینی ها کلی سورپرایز شدند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://rezasr2.blogsky.com/comments/post-492</comments>
    </item>
    <item>
      <title>خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۰۲)</title>
      <link>http://rezasr2.blogsky.com/1398/01/10/post-490/خاطرات-از-نظر-خودم-جالب-۲۰۲-</link>
      <pubDate>Sat, 30 Mar 2019 12:17:00 GMT</pubDate>
      <author>ربولی حسن کور</author>
      <guid>http://rezasr2.blogsky.com/1398/01/10/post-490/خاطرات-از-نظر-خودم-جالب-۲۰۲-</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;سال نو مبارک&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱. مرده گفت: از صبح اسهال خونی گرفتم و توی ادرارم هم کلی خون هست. گفتم: دیشب چی خوردین؟ گفت: کلی چغندر!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۲. به خانمه گفتم: توی آزمایشتون تیروئیدتون کم کار بوده. گفت: قبلا سابقه هیچ مشکل تیروئیدی نداشتم. گفتم: قبلا هم آزمایش تیروئید داده بودین؟ گفت: نه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۳. به مرده گفتم: گلوتون درد میکنه؟ گفت: نمیدونم والا خودت بیا ببین!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۴. مرده با گلودرد اومده بود. گلوشو که دیدم گفت: طوری که نیست مشروب بخورم؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۵. به مرده گفتم: تا حالا آمپول زدین؟ گفت: نه ولی هروقت که میزنم بهتر میشم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۶. مرده گفت: بنویس برم پیش ارتوپد. دفترچه بیمه شو مهر کردم و رفت. چند دقیقه بعد اومد و گفت: من گفتم برام عکس بنویسی پس کجا نوشتی؟ گفتم: شما گفتین ارتوپد، حالا عکس براتون بنویسم؟ گفت: از کجا؟ گفتم: من چه میدونم؟ در حالی که سرشو تکون میداد و از مطب بیرون میرفت گفت: مسخره است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۷. به مرده گفتم: سرفه هم میکنین؟ گفت: فقط هروقت که سرفه ام میگیره!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۸. پیرزنه گفت: پماد چشمی هم برام بنویس. گفتم: از کدوم نوعش؟ گفت: از نوع سفیدش!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۹. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: بی زحمت یه بسته قرص چربی هم بنویس. گفتم: فقط یه بسته؟ گفت: آره میخوام برم ببینم توی قرصهایی که توی خونه دارم کدومشون مال چربیه؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۰. مرده با یه سری آزمایش و .... اومد. دیدمشون که نوشته بود یه توده رو بررسی کردن و متوجه شدن خوش خیمه. گفتم: خب الان مشکلتون چیه؟ گفت: دوباره درد میکنه میخوام برم پیش متخصص ببینه یه وقت خیمش بدخیم نشده باشه؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۱. مرده گفت: بی زحمت برای بچه ام کپسول ۵۰۰ هم بنویس اما کوچیکشونو!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;۱۲. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: حالا بریم داروهامونو بگیریم؟ گفتم: بله. گفت: همین حالا؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۱: شاید باورتون نشه اما امسال هنوز یه مورد هم نبوده که به عنوان خاطرات بنویسم! شاید این وبلاگ واقعا اثر کرده و تعداد این نوع سوتیها کم شده و باید به فکر یه سبک نوشته دیگه باشم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۲: به درخواست بچه‌ها پنجشنبه رو مرخصی گرفتم تا امکان یه سفر چند روزه پیدا بشه اما مسئله اینه که هنوز مقصد مشخص نشده!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 13.3333px;"&gt;پ.ن۳: مدتی بود که اینجا یه سری دستمال گردن معروف به اسکارف مد شده بود (تا حالا فکر میکردم اسکارف یعنی روسری!) و عماد اصرار داشت براش بخریم. یه شب عماد رفت توی مغازه یه پیرمرد (که معروفه همه چیز توی مغازه اش پیدا میشه) برای خرید و بعد ازش پرسید: اسکارف هم دارین؟ پیرمرده گفت: اسکارف دیگه چیه؟ عماد گفت: همون پارچه ها که میبندن دور دهن و میپیچن دور گردن. پیرمرده گفت: آره یه بیست تا چند ماه پیش آوردم و هیچکس هم نخرید؛ اگه میخوای یکی هزار تومن برای تو. عماد هم شروع کرد به اصرار که یکی براش بخرم. گفتم: خب باشه دیگه هزار تومن چیه؟ پیرمرده هم رفت اون پشت مغازه و بعد از چند دقیقه گشتن با یه ماسک صورت برگشت! بگذریم که بالاخره با کلی اصرار یه اسکارف هم خرید و بعد از حدود یک هفته پرتش کرد ته کمدش و دیگه ازش استفاده نکرد یعنی درست همون اتفاقی که برای اسپینر و چند چیز دیگه افتاد! (این هم برای دوستانی که سراغ عمادو می گرفتند!)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعدنوشت: شاید باورتون نشه اما بعد از کلی برنامه ریزی برای سفر با شروع موج جدید بارندگی ها آنی ترجیح داد نریم سفر؛ من هم از ترس این که بریم و هر اتفاق احتمالی که بیفته از چشم من ببینن قبول کردم!&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://rezasr2.blogsky.com/comments/post-490</comments>
    </item>
    <item>
      <title>سال نو مبارک</title>
      <link>http://rezasr2.blogsky.com/1397/12/29/post-489/سال-نو-مبارک</link>
      <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 12:01:00 GMT</pubDate>
      <author>ربولی حسن کور</author>
      <guid>http://rezasr2.blogsky.com/1397/12/29/post-489/سال-نو-مبارک</guid>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الان رفتم یه نگاه به وبلاگ کردم و خودم تعجب کردم که دیدم از آخرین پستم این همه روز گذشته.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شرمنده اما توی این ساعت های آخر سال ۹۷ هم امکان این که&amp;nbsp; یه پست مفصل بگذارم نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امسال هم مثل&amp;nbsp; هر سال کلی اتفاقات خوب و بد افتاد و امیدوارم در سال جدید اتفاقات خوب بیشتر باشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سال نو بر همه شما مبارک باشه و امیدوارم&amp;nbsp; که خیلی زود بتونم با خاطرات ۲۰۲ در خدمت باشم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;روز پدر هم مبارک&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مامان هم بهتره و دیشب خونه ما بودند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا ببینیم دوباره دارو براش شروع کنن یا نه؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فعلا&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://rezasr2.blogsky.com/comments/post-489</comments>
    </item>
    <item>
      <title>خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۰۱)</title>
      <link>http://rezasr2.blogsky.com/1397/12/11/post-488/خاطرات-از-نظر-خودم-جالب-۲۰۱-</link>
      <pubDate>Sat, 02 Mar 2019 17:29:00 GMT</pubDate>
      <author>ربولی حسن کور</author>
      <guid>http://rezasr2.blogsky.com/1397/12/11/post-488/خاطرات-از-نظر-خودم-جالب-۲۰۱-</guid>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شرمنده برای تاخیر در نوشتن پست جدید. یه چند روزی بود که میخواستم آپ کنم اما وقت نشد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۱. به خانمه گفتم: بچه تون الان تب نداره توی خونه هم تب نداشت؟ گفت: نمیدونم من هیچ وقت از تب سردرنیاوردم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۲. خانمه دفترچه بیمه بچه شو آورده بود و گفت: براش آزمایش انگل و عفونت ادرار بنویس. وقتی که نوشتم گفت: تموم شد؟ گفتم: بله. گفت: آخه من دوتا آزمایش چند کلمه ای گفتم شما فقط چندتا حرف نوشتین!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۳. نسخه مرده رو که نوشتم گفت: حالا برم داروهامو بگیرم؟ گفتم: بله گفت: همه شو؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۴. خانمه گفت: متخصص بهم گفته هر دارویی رو نباید بخوری حالا به نظر شما این داروها را که خودش برام نوشته طوری نیست بخورم؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۵. پیرمرده گفت: من هیچ وقت نمیرم دکتر، اگه دفترچه مو نگاه کنین همون اولین دفترچه ای هست که بهم دادن. دفترچه بیمه شو که باز کردم دیدم سال پیش گرفته و آخرین برگه هاشه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۶. به مرده گفتم: برای قند چه دارویی میخورین؟ گفت: من فقط تریاک میکشم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۷. خانمه گفت: میخواستم برام آزمایش بنویسین اون وقت آزاد حساب میشه؟ گفتم: مگه دفترچه ندارین؟ گفت: نه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۸. خانمه جواب مثبت آزمایش بارداری شو آورده بود. گفتم: حالا چند ماهتونه؟ گفت: نمیدونم باید برم سونوگرافی تا&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: 10pt;"&gt;مشخص بشه. گفتم: خب حالا براتون سونوگرافی بنویسم؟ گفت: نه ماما گفت باید حتما هفته یازدهم برم سونوگرافی!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۹. خانمه گفت: دفترچه بیمه مو مهر کن برم پیش چشم پزشک. وقتی که مهر کردم گفت: میشه یه برگه دیگه شو هم مهر کنی داداشمو هم ببرم؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۱۰. یکی از خانمهای پرسنل با شیرینی اومد سر کار، گفتم: شیرینی به چه مناسبتی آوردین؟ گفت: مادرشوهرم یتیم شده! گفتم: اون وقت شیرینی آوردین؟ گفت: هروقت اون ناراحت باشه من خوشحال میشم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۱۱. به خانمه گفتم: آمپول میزنین براتون بنویسم؟ گفت: من اون قدر آمپول زدم که وقتی آب میخورم از همه جای بدنم آب میزنه بیرون!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۱۲. به دختره گفتم: آمپول میزنین؟ مادرش گفت: آره. خود دختره گفت: نه! مادرش گفت: اصلا هرطور خود دکتر میدونه. دختره گفت: خودتون بدونینا!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن۱: از چند روز پیش میخواستم این پستو بنویسم که به دلایلی فرصت نشد. یکی دو مورد به شدت جالب پیش اومده بود که&amp;nbsp; توی کاغذ ننوشتم و گفتم یکدفعه توی همین پست مینویسم اما حالا هرچقدر فکر میکنم یادم نمیاد چی بودن! شما نمیدونین؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن۲: دکتر به مامان یک ماه از شیمی درمانی مرخصی داده. دیدن نوک موهایی که تک تک دارن از پوست سرشون بیرون میزنن واقعا لذتبخشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن۳: خواننده محترمی که با نام شیرین کامنت خصوصی گذاشته بودین. همون روز براتون ایمیل فرستادم اما ظاهرا آدرس ایمیلی که گذاشته بودین مشکل داره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن۴: گفته بودم داستانچه پست پیش با داستانچه های قبلی دو تفاوت عمده داره که یکی از دوستان به تفاوتی اشاره کرد که خودم بهش توجه نکرده بودم! اما تفاوتی که کسی یهش اشاره نکرد این بود که این دومین داستانچه ای بود که اسامی افراد توش مشخص بود. (میخواستم بگم اولین اما همین حالا یادم اومد قبلا هم یک بار این کارو کردم!)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن۵: یه کتاب کمک درسی ریاضی با نام کانگورو بردن سر کلاس عسل اینها و بهشون گفتن: کی این کتابو میخواد و میاد کلاس کانگورو؟ عسل هم روی کنجکاوی دستشو بالا برده. پول کتابو دادیم؛ اما تا مدتها پیغام میفرستادن که پول کلاسو هم بیارین. آخرین بار وقتی عسل گفت خانممون گفته پولو بیار آنی گفت: خودم به خانمتون زنگ میزنم و باهاش صحبت میکنم. بعد به من گفت: بشینه تا پول کلاسو بهش بدم. روز بعد عسل از مدرسه که اومد اوقاتش تلخ بود، گفتیم: چیه؟ گفت: به خانممون گفتم مامانم گفت بشین تا پول کلاسو برات بیارم گفت میدونی این حرف خیلی زشتیه؟ چرا حرف زشت جلو من میزنین؟!&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://rezasr2.blogsky.com/comments/post-488</comments>
    </item>
  </channel>
</rss>