<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دار</title>
<link>https://tyburn.blogfa.com</link>
<description>دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 21 Mar 2012 07:12:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>اومد بهار و ....</title>
<link>https://tyburn.blogfa.com/post/53</link>
<description>1) از هشت صبح اورژانس رسول از هر آنچه مریض و پرسنل و رفت و آمد است جارو شده بود. یک سکوت مطلق، انگار قرار است فاجعه ای اتفاق بیافتد. هشت و ربع شمارمو دادم اورژانس و با هزار دلبری قانعشون کردم اجازه دادن سال تحویل برم پاویون. جنگی خودم رو رسوندم بخش به خیل ِ خلاصه پرونده هایی که نیلوفر باید می نوشت کمک کنم. با سرعت یک پارگراف در ثانیه نوشتیم و دویدیم سمت پاویون. یک سری انسان ِ غریب ه سینما وار جلوی تلویزیون بودن.</description>
<pubDate>Wed, 21 Mar 2012 07:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tyburn</dc:creator>
<guid>tyburn.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>Bitter Sweet Symphony</title>
<link>https://tyburn.blogfa.com/post/52</link>
<description>رهبر من آن طفل ِ17 ساله ایست که شانزده سالگی شوهرش داده اند و فی الفور حامله اش کردند و بعلت استرس زایمان ِ وارده بر بدنش کولیت اولسراتیو اش عود و فلیرآپ کرده است و دو ماه قبل مجبور به توتال کولکتومی (همان برداشتن کل روده بزرگ) شده است و الان بعلت بی اختیاری کامل در بخش بستری است. :|</description>
<pubDate>Tue, 28 Feb 2012 17:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tyburn</dc:creator>
<guid>tyburn.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
<item>
<title>جان من است او، هی مزنیدش، هی مزنیدش</title>
<link>https://tyburn.blogfa.com/post/51</link>
<description>کیشیک های جراحی دو دسته اند. یکی کیشیک اورژانس است که بیست و چهار ساعتش را با همبندت تقسیم می کنی و هر ساعتی قرعه ات افتاد فیکس میشینی در اورژانس تا مریضی چاقو بخورد بیاید، تیر بخورد بیاید، آپاندیسش بترکد، معده اش سوراخ شده باشد و یا نه خوش شانس باشی و فقط ویزیت اوکی ِ عمل ِ دادن های سرویس ارتوپدی برسد دستت. اما دسته ی دوم کیشیک های بخش است که جور دیگری دهنت را صاف می کند. یک لیست مریض های عمل فردا را به اسم پِره آپ می دهند دستت تو موظفی مثل قاصدک از این</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 19:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tyburn</dc:creator>
<guid>tyburn.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>One day at a time--this is enough</title>
<link>https://tyburn.blogfa.com/post/50</link>
<description>پانگاشت) از در میانی ِ ساختمان پاویونهای بیمارستان رسول که بیرون بیایی یک مسافت راهرو مانند کوچکی داری تا برسی به یک دو راهی. حالا دو هفته است به جای مسیر همیشگی ِ راست برای رسیدن به بخشها باید بپیچم به چپ، طبقه ی نروسرجری و الجناح الخاص! و چشم پزشکی را رد کنم تا وارد یک دنیای ِ دیوانه ی دیوانه بشوم. بیش از پنجاه اتاق با بیش از صد مریض، یک نریسینگ ِ ناز که کارشان هنوز برای من جا نیافتاده، رزیدنتهایی که با بالا رفتن ِ رَنکینگشان آستانه ی اعصابشان هم &quot;نَرو&quot;</description>
<pubDate>Sat, 18 Feb 2012 18:49:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>tyburn</dc:creator>
<guid>tyburn.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>آره داشتیم چی می گفتیم؟ بنویس ..</title>
<link>https://tyburn.blogfa.com/post/49</link>
<description>حالا کی حوصله دارد اینجا بنویسد! طبق مشاهدات بیست و پنج ساله ی خود به این نتیجه رسیدم که من هر چه بیکار تر و آزاد تر باشم گشادتر، خسته تر و تنبل تر می شوم. در اوج خستگی کشیک های زنان کابینت آشپزخانه تمیز می کردم و حالا یک جوراب شسته هم ندارم که صبح را به شب برسونم! بگذریم... بهداشتِ هفتم! این یعنی در هفت سال ِ پزشکی هفت بار بهمون بهداشت خوراندند و این دم آخری هم یقه ی ما را ول نمی کنند. هر چقدر مسئولین این درس فخیم بلک لیست و تهدید و چه و چه ارائه می دهند</description>
<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 13:24:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>tyburn</dc:creator>
<guid>tyburn.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>آخ لیلی </title>
<link>https://tyburn.blogfa.com/post/48</link>
<description>یک) میرزا کوچک خان برای هر کسی یادآور سردار ملی و بلندی های بادگیر ِ شمال کشور باشد برای من یکی یادآور تالاپ تولوپهای قلب جنین های نیامده و دادهای مادرها و دیلاتاسیون و افاسمان ِ کانال زایمانی و دی تی آر چک کردنهای ساعت سه صبح و اسپکلوم پشت اسپکلومهای درمانگاه ژنیکو و آژیر و ویراژهای آمبولانسهای اعزام ِ این یک ماه زنانی بود که بالاخره ، هرچند باورنکردنی گذشت و خاطره شد. خاطره ی سپیده که جای قلب دو قلوهایش را حفظ بود یا روناک پی آر او ام (تو بخوان پارگی</description>
<pubDate>Sun, 08 Jan 2012 19:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tyburn</dc:creator>
<guid>tyburn.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
<item>
<title>بخواب هلیا ، دیر است</title>
<link>https://tyburn.blogfa.com/post/47</link>
<description>یکم) بچه برای همه عزیز است، در این شکی نیست و مادر شدن در &quot; to do list &quot; بسیاری از زنان دنیا صدر نشین است.اما گاهی این موضوع یک urge می شود و این باید ِ از پیش تعیین شده آدم را تا ناکجا می برد. امروز یک زن ِ پنجاه و دو ساله بعد از سی و نه سال نازایی با یک تخمک اهدایی سی هفته باردار است و به نظر من این تلخترین واقعیت یک زندگیست. اینجا بچه فقط یک لقب می شود، یک اسم برای خط خطی کردن ِ ستون پایین آن شناسنامه، که جز صرف وجودش هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد.</description>
<pubDate>Sun, 11 Dec 2011 18:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tyburn</dc:creator>
<guid>tyburn.blogfa.com/post/47</guid>
</item>
<item>
<title>So play the game &quot;Existence&quot; to the end Of the beginning</title>
<link>https://tyburn.blogfa.com/post/46</link>
<description>انقدر فکرم درگیره که اصلا نمی تونم دو کلام از عفونی ای که یک یا حسین دیگه تا تمام شدنش بیشتر نمانده بنویسم. بینهایت دوست داشتم من هم مثل بقیه بزرگترین دغدغه ی حالم رنگ ریشه ی در آمده یا بلوند استرابری یا کلاس رقص ِ ترکی یا بوت پاشنه بلند یا وای چرا این عکس رو آپلود کرد من توش لبام قلوه نیست بود، اما نیست، خیالی هم نیست! هنوز انقدر ته تهای وجودیم امید و خوش بینی دارم که نخوام مثل ناصر ِ سی وسه ساله ی بخش چشم کلت زیر گلویم بذارم و یک سوم ِ میانی ِ صورتم را</description>
<pubDate>Fri, 02 Dec 2011 09:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tyburn</dc:creator>
<guid>tyburn.blogfa.com/post/46</guid>
</item>
<item>
<title>در دلم آرام تصور مکن	   	وز مژه‌ام خواب توقع مدار </title>
<link>https://tyburn.blogfa.com/post/45</link>
<description>من یک مریض ِ سی ساله ی نادر نامی دارم که بسیار شیک و تر و تمیز است. همیشه ریشش شیش تیغه شده و صورتش برق می زند، پانسمان ِ پای سراسر نکروز شده اش هم به بلور می ماند. خیلی متشخص میشیند و هر چه سوال کنی جواب می دهد فقط کمی (15 سال!) معتاد ِ تزریقی ِ شش سیلندر بوده. ساق پای راستش یکدست سیاه شده و بین قطع کردنش از ساق یا از زانو بین علما اختلاف افتاده. امروز مانده بودیم بیخیالیه بی حدی که دارد حاصل ِ متادون ها و پتدین های بخش است یا بی خبری از اوضاع و احوال</description>
<pubDate>Sun, 20 Nov 2011 12:04:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>tyburn</dc:creator>
<guid>tyburn.blogfa.com/post/45</guid>
</item>
<item>
<title>I&apos;d rather be a comma, than a full stop </title>
<link>https://tyburn.blogfa.com/post/44</link>
<description>یک) سوانح هم با تمام ِ خدشه هایی که به روح و جان من انداخت تمام شد. از فردا کوچ می کنم به بیمارستان ِ آشنای ِ استاژری، همان رسول اکرم خودمان. تا چه قبول افتد. دو) من با یک نیمچه دانسته ی تورنتم تا به حال هزاران رزیدنت و فِلو و استاد را انگشت به دهان گذاشته و یک سری نمره های بخش را سِکیور کردم! و لابد با یک ویندوز عوض کردن پروردگار ِ دو عالم بشوم ! حالا تا صب از این مریض به آن مریض کوچ کنم، از اِی بی جی فمورال بگیر تا تی کشیدن ِ خون ِ زیر تخت انجام بدهم،</description>
<pubDate>Sun, 06 Nov 2011 17:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tyburn</dc:creator>
<guid>tyburn.blogfa.com/post/44</guid>
</item>
</channel>
</rss>
