<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="no"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
<channel>
<title>‏</title>
<link>https://rooznevesht67.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 05 Aug 2022 15:47:00 +0330</lastBuildDate>
<itunes:explicit>yes</itunes:explicit><copyright>?????</copyright><itunes:image href="http://img02.picoodle.com/img/img02/5/12/13/f_Untitled5m_af7eea4.jpg"/><itunes:keywords>???????</itunes:keywords><itunes:summary>?? ?????</itunes:summary><itunes:subtitle>???????</itunes:subtitle><itunes:author>??? ????</itunes:author><itunes:owner><itunes:email>mim_nevesht@yahoo.com</itunes:email><itunes:name>??? ????</itunes:name></itunes:owner><item>
<title/>
<link>https://rooznevesht67.blogfa.com/post/391</link>
<description>«پنجم آگوست دوهزار و بیست‌ویک، چهاردهم مرداد چهارصد» روزی که لیونل مسی از بارسلونا رفت و حسن یزدانی فینال المپیک توکیو را باخت. روزی که تو رفتی... تلویزیون داشت کلوزآپ لیونل مسی را نشان می‌داد. خبری از ضربه‌ی کاشته و خوشحالی بعد گل نبود. مسی با پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کرد تا بالاخره یکی دستمال سفید رساند. بی‌فایده بود. بعد از کنفرانس خبری‌اش نوشته بودند بزرگ‌ترین بدرقه‌ی قرن. حسن یزدانی جلوی مصاحبه‌گر طاقت نیاورد و زد زیر گریه.</description>
<pubDate>Fri, 05 Aug 2022 15:47:00 +0330</pubDate>

<guid>rooznevesht67.blogfa.com/post/391</guid>
<dc:creator>mim_nevesht@yahoo.com (??? ????)</dc:creator></item>
<item>
<title>ای شاخه‌ها آبست تو، وی باغ بی‌پایان من</title>
<link>https://rooznevesht67.blogfa.com/post/390</link>
<description>لب‌هایت طعم رطب تازه می‌داد و تابستان موعد چیدن رطب است، اما اکنون تو نیستی. تابستان که می‌آید بهانه‌گیر می‌شوم. تنت در دسترس من نیست، و بخش بزرگی از وجودت. اما بخش دیگری هم از وجود تو هست که صاحبش تو نیستی، صاحبش «من»‌هایی هستیم که آرام و خاموش، شب‌های تنهایی ِ زیادی را با آن صبح می‌کنیم. و با خیالِ این وجودِ ناب سرخوش و سرمست می‌شویم، که داشتنش یاری‌مان می‌دهد تا « ای آن من، ای آن من »‌ها را چنان بخوانیم که دل و دهان‌مان گـُر بگیرد.</description>
<pubDate>Tue, 20 Sep 2016 09:04:00 +0330</pubDate>

<guid>rooznevesht67.blogfa.com/post/390</guid>
<dc:creator>mim_nevesht@yahoo.com (??? ????)</dc:creator></item>
<item>
<title/>
<link>https://rooznevesht67.blogfa.com/post/389</link>
<description>و گفت: «به صحرا شدم. عشق باریده بود و زمین تر شده بود. چنان‌که پای به برف فرو شود، به عشق فرو می‌شد...» - مقام بایزید بسطامی، تذکرة‌الاولیاء</description>
<pubDate>Fri, 22 Apr 2016 06:08:00 +0330</pubDate>

<guid>rooznevesht67.blogfa.com/post/389</guid>
<dc:creator>mim_nevesht@yahoo.com (??? ????)</dc:creator></item>
<item>
<title/>
<link>https://rooznevesht67.blogfa.com/post/388</link>
<description>دو چیز رنج دوست‌داشتن را زیاد می‌کند. سکوت، و انتظار و حاصل هم‌زمانی این دو رنجی‌ست مدام...</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2015 15:38:00 +0330</pubDate>

<guid>rooznevesht67.blogfa.com/post/388</guid>
<dc:creator>mim_nevesht@yahoo.com (??? ????)</dc:creator></item>
<item>
<title/>
<link>https://rooznevesht67.blogfa.com/post/386</link>
<description>یک شماره‌هایی هست که هیچ‌وقت از ذهن آدمی پاک نمی‌شود... شماره‌هایی که آغشته به خاطرات آدم‌های خوب زندگی‌ است و فرقی نمی‌کند چقدر از رفتن و نبودن آن‌ها گذشته، چقدر از دنیای‌شان فاصله گرفته‌ای و از دیدرس تو محو شده‌اند.. فقط همیشه دنبال بهانه‌ای می‌گردی که بروی پای یک کیوسک تلفن و بی‌هوا کلیدهایی که همیشه از حفظ بودی تندتند بفشاری و منتظر بمانی تا دو سه بوق اول بخورد و قطع کنی! آدمت بماند با یک شماره‌ی ناشناس و شاید یک کنجکاوی گذرا، تو بمانی و خرواری از</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2015 08:48:00 +0330</pubDate>

<guid>rooznevesht67.blogfa.com/post/386</guid>
<dc:creator>mim_nevesht@yahoo.com (??? ????)</dc:creator></item>
<item>
<title/>
<link>https://rooznevesht67.blogfa.com/post/385</link>
<description>و از جمله‌ی آن بعضی زن‌هایند که به افیون مانند و چون بوی تن ایشان به مشام‌تان رسد دیگر فاتحه‌ی خود را بخوانید، که مردان را هرگز از بوی خوش این زنان راه گریزی نیست.</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2015 09:05:00 +0330</pubDate>

<guid>rooznevesht67.blogfa.com/post/385</guid>
<dc:creator>mim_nevesht@yahoo.com (??? ????)</dc:creator></item>
<item>
<title/>
<link>https://rooznevesht67.blogfa.com/post/380</link>
<description>New Moon, The Meadow *</description>
<pubDate>Mon, 19 Mar 2012 19:07:00 +0330</pubDate>

<guid>rooznevesht67.blogfa.com/post/380</guid>
<dc:creator>mim_nevesht@yahoo.com (??? ????)</dc:creator></item>
<item>
<title/>
<link>https://rooznevesht67.blogfa.com/post/376</link>
<description>اگر از من بپرسی، می‌گویم شهری را می‌شود گفت «شهر» که شب‌ها «زنده» باشد، خیابان‌هایش سرتاسر شب را نفس بکشند و به‌راه باشند و سبز و آبیِ چراغ مغازه‌ها خوش رنگ‌اش کنند. شهری که بعدِ هفت شب خیابان‌هاش بمیرد شهر نیست. به جایی که هنوز هوا تاریک نشده کرکره‌ها پایین برود نمی‎شود گفت شهر. شهر باید شب‌هایش پر جنب و جوش و تماشایی باشد. چه فایده که فقط روزهایش این شکلی بشوند. اصلن شهرها با شب‌ها خودِ واقعی‌شان می‌شوند و معنی می‌گیرند.</description>
<pubDate>Mon, 21 Nov 2011 08:21:00 +0330</pubDate>

<guid>rooznevesht67.blogfa.com/post/376</guid>
<dc:creator>mim_nevesht@yahoo.com (??? ????)</dc:creator></item>
<item>
<title/>
<link>https://rooznevesht67.blogfa.com/post/374</link>
<description>این روزها، روزهای گوش سپردن به «ای ماه با که دست در آغوش می‌کنی»های یک صدای نحیف و دلنشین است که پسرکی را، گمشده لابه‌لای درخت‌چه‌های چنار و غرق در رویا و آرزو، آرامِ آرام می‌کند. این روزها نور آفتاب دوخته می‌شود به سینه‌ی خیابانی کوچک منتهی به میدانی با نخل‌ها و اطلسی‌های‌اش که سر صبح عطرشان آدم را بی‌هوش می‌کند. این روزها روزهای ازدحام و رخنه‌ی تردید در تمام جانِ خسته‌ای‌ست که می‌خواهد یقین پیدا کند راه را درست رفته یا نه...</description>
<pubDate>Thu, 22 Sep 2011 19:18:00 +0330</pubDate>

<guid>rooznevesht67.blogfa.com/post/374</guid>
<dc:creator>mim_nevesht@yahoo.com (??? ????)</dc:creator></item>
<item>
<title/>
<link>https://rooznevesht67.blogfa.com/post/372</link>
<description>تصـویـر اکنـون مـن، کـوچـه‌ای‌ست بـاران خـورده، با بـرگ‌ها و گلبـرگ‌های پـاشیـده بر سینـه‌ی سنگ‌فرش‌هـای نمـور، دیوارهـای نمنـاکِ تیـره‌شده و باغچـه‌هـای خیس، که آرامش را با احترام می‌گذارد جلوی آدم، دستش را می‌گیرد و مـی‌بـرد پشت نرده‌های سبز پنجره‌ی تک‌اتاقی که پنج‌سالگی را آن‌جا تمام کرده. و هیچ‌وقت بدون کمک مادرش نتوانسته کنار پنجره بنشیند و پاییز و زمستانِ دلنشین بیرون را تماشا کند. من مطمئنم که اگر فیلمساز بودم، فیلمی می‌ساختم که تمـام سکانس‌های‌اش</description>
<pubDate>Mon, 22 Aug 2011 16:21:00 +0330</pubDate>

<guid>rooznevesht67.blogfa.com/post/372</guid>
<dc:creator>mim_nevesht@yahoo.com (??? ????)</dc:creator></item>
</channel>
</rss>