<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/" xmlns:blogger="http://schemas.google.com/blogger/2008" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010</atom:id><lastBuildDate>Sat, 08 Jul 2017 03:09:41 +0000</lastBuildDate><title>روزنوشت ها</title><description>روزنوشت های محمود دستنوشته ها!</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>131</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-3770620071355307845</guid><pubDate>Mon, 15 Oct 2012 07:33:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-10-15T02:35:54.118-05:00</atom:updated><title>دوشنبه، ۲۴ مهر ۱۳۹۱</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کلاغ‌های رمان‌های عباس معرفی قار ...قار نمی‌کنند، برف...برف می‌گویند. هم کلاغ‌های روی درخت کاج خانه &quot;آیدین&quot; ِ &quot;سمفونی مردگان&quot; و هم کلاغ‌های روی درخت‌های محل مرگ &quot;یانوشکا&quot;ی &quot;تماماّ مخصوص&quot; می‎گویند: &quot;برف. برف&quot;... آخر &quot;آدم بچه عشقش را که نمی‌اندازد! می‌اندازد؟&quot;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و تورنتو شهری است که کلاغ ندارد. این را همان هفت-هشت سال پیش که تازه به تورنتو آمده بودم فهمیدم. وینی‌‌پگ اما پر از کلاغ بود. برف هم بود...&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;blockquote class=&quot;tr_bq &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آن سال سال کلاغ‌ها بود. کلاغ‌های سیاه خدا ریخته بودند در شهر. مادر روزی سه چهار قالب صابون پیدا می‌کرد. می‌گفت: &quot; حرام است. آخر معلوم نیست مال کدام بدبختی باشد.&quot;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پدر می‌گفت: &quot;به این می‌گویند مائده آسمانی. هی بشور. هی بشور.&quot;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;می‌دیدم کلاغ‌ها بال می‌زدند و روی شاخه‌های کاج جابجا می‌شدند‌، دود بخاری اتاقمان می‌رفت سروقتشان. آن وقت می‌گفتند: برف. برف&quot;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;سمفونی مردگان&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2012/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-3571466298446371610</guid><pubDate>Sat, 08 Sep 2012 16:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-09-08T11:42:21.482-05:00</atom:updated><title>شنبه، ۱۸ شهریور ۱۳۹۱</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همیشه آنطوری اتفاق می‌افتد که انتظارش را نداری. برای شرکت در کنفرانسی به اتاوا می‌روم. برای اولین بار است که با ایرلاینی پرواز می‌کنم که که هواپیماهای کوچک ملخی دارد و تا فرودگاهش از خانه ده-پانزده دقیقه پیاده‌روی بیشتر راه نیست. بلیت‌هایش ارزان است و حتی در پروازهای کوتاه یک ساعته‌ به مسافرانش شراب مجانی می‌دهد. فرودگاهش روی یک جزیره است و برای همین مسافرانش را در یک مسافت خیلی کوتاه با کشتی به فرودگاه می‌برد. آنقدر این مسافت کوتاه است که به نظرم اگر یک پل بسازند هزینه‌‌اش کمتر از نگهداری این حمل و نقل دریایی برایشان تمام شود. باند فرودگاهش به خاطر کوچکی جزیره آنقدر کوتاه است که اکر خلبان به موقع از زمین نپرد یا موقع نشستن هواپیما را&amp;nbsp;&amp;nbsp;به موقع&amp;nbsp;متوقف نکند، حتما توی آب می‌افتد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و این سفری است که با استانداردهای من یک سفر واقعی است. چراکه با هواپیما می‌روی، در یک هتل خوب و آبرومند اقامت داری (که البته هزینه‌اش را محل کارت و دانشگاه می‌دهند و این خوب است!). اما چرا آنطور که انتظارش را داری نمی‌شود؟ چون همان روز آنقدر باران می‌آید و هوا خراب می‌شود که ناچار می‌شوی مسافت ده-پانزده دقیقه‌ای را تاکسی بگیری و با یک صندلی خالی تا اتاوا پرواز کنی.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هواپیما همین الان نشست. آنقدر با شتاب که کمربند ایمنی صندلی خالی به جلو پرتاب شد. مگر باند فرودگاه اتاوا هم کوتاه است؟ &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2012/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-4858076445397757336</guid><pubDate>Sat, 09 Jun 2012 00:07:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-06-08T19:07:01.023-05:00</atom:updated><title>جمعه، ۱۹ خرداد ۱۳۹۱</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;رئیس جدیدم خانمی است حدودا پنجاه ساله. صبح‌ها زودتر از همه می‌آید و شب‌ها دیرتر از بقیه می‌رود. یک روز نیامد و ایمیل زد که برایم موقعیت اضطراری پیش آمده و باید خانه بمانم اما با ایمیل در تماس خواهم بود. روز بعد در جلسه‌ای یکی از معاون‌ها به خاطر فوت سگش بهش تسلیت گفت. من هم که بی خبربودم شرمنده شدم که چرا در جواب ایمیل نپرسیدم چه مشکلی پبش آمده و زود از مصیبت وارده ابراز تأسف کردم. ساعتی بعد که برای کاری به اتاقش رفتم دیدم چشم‌هایش پر از اشک است. عکس سگش را که قاب گرفته و روی میز کارش گذاشته بود را نشانم داد. از اینکه دوازده سال با آنها زندگی کرده و مثل عضوی از خانواده‌شان شده حرف زدیم و من باز ابراز تأسف کردم و ازهیچ چیز تعجب نکردم! به گمانم&lt;a href=&quot;http://blog.dastneveshteha.com/2008/08/blog-post_4134.html&quot;&gt; استحاله سگی&lt;/a&gt; که چهارسال پیش حرفش را زدم به شدت قوی‌تر شده! &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2012/06/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-7884915317300012040</guid><pubDate>Tue, 21 Feb 2012 19:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-02-21T13:42:06.600-06:00</atom:updated><title>سه‌شنبه، ۲ اسفند۱۳۹۰</title><description>&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;حس غریب دلشوره برای کسی که هرگز ندیده‌ای و نمی‌شناسی‌اش اما به خاطر آشنایی و دوستی با نزدیکانش انگار دیگر برایت غریبه نیست و هر خبری که از او می‌بینی دلت را می‌لرزاند. وفتی می‌شنوی که احتمال قوی وجود دارد که فردا صبح در اوین اعدام شود دیگر دست و دلت به کار نمی‌روند ...</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2012/02/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-7814977512537357930</guid><pubDate>Sat, 04 Feb 2012 18:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-02-04T13:13:51.572-06:00</atom:updated><title>شنبه، ۱۵ بهمن ۱۳۹۰</title><description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;صبحانه باید نان و پنیر باشد با چای شیرین. چای شیرین هم باید به اندازه کافی شکر داشته باشد. قاشق اوریجینال توی شکردان‌اش مینیاتوری است. به اندازه نصف یک قاشق چایخوری هم تویش شکر جا نمی‌شود و من هر روز صبح باید هی شکر بریزم: قاشق دویست و بیست و دو ... قاشق دویست و بیست و سه ...&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;محل کار جدیدم هر روز صبح سرخط اخبار مربوط به نحقیقات پزشکی را برایمان ایمیل می‌زند که بخوانیم. یکی دو روز پیش &lt;a href=&quot;http://www.canada.com/health/Sugar+should+controlled+like+alcohol+Report/6085305/story.html&quot;&gt;این خبر(+)&lt;/a&gt; رافرستاده بود که یک گروه تحقیقاتی که روی مضرات مصرف زیاد شکر کار کرده‌اند پیشنهاد داده‌اند که فروش نوشابه‌های گازدار به خاطر داشتن مقدار زیادی شکر مثل نوشابه‌های الکلی به افراد زیر 18 سال ممنوع شود!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اگر این خبر را بخواند دیگر نمی‌توان به عوض کردن قاشق شکردان امیدی داشت... قاشق دویست و بیست و چهار ...&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2012/02/blog-post_04.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-6652038985717638079</guid><pubDate>Thu, 02 Feb 2012 13:40:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-02-02T09:19:37.532-06:00</atom:updated><title>پنجشنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۹۰</title><description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;direction: rtl; &quot;&gt;در سی و سومین سالگرد انقلاب، آقای فارس نیوز وبلاگ دستنوشته‌ها را به خاطر یکی از نوشته‌های سه سال پیشش مورد عنایت قرار داده است. آقای سردبیر ویژه‌ نامه سی سالگی انقلاب کامنتی (&lt;a href=&quot;http://blog.dastneveshteha.com/2012/01/blog-post_09.html#c5389592351872940507&quot;&gt;+&lt;/a&gt;) برای دستنوشته‌ها گذارده‌اند که توجه شما را به آن جلب می‌کنم! راستی آقای سردبیر احیاناً افتخار ایده ماکت امام هم متعلق به شما نبود؟!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;direction: rtl; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;direction: rtl; &quot;&gt;پ.ن: پستی که ایشان از آن عصبانی‌اند هم&lt;a href=&quot;http://blog.dastneveshteha.com/2009/03/blog-post_5571.html&quot;&gt; این&lt;/a&gt; و &lt;a href=&quot;http://blog.dastneveshteha.com/2009/02/blog-post_3804.html?showComment=1328182728505#c4467804242692985777&quot;&gt;این&lt;/a&gt; است!&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2012/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-6471824351448051232</guid><pubDate>Mon, 02 Jan 2012 08:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-02T02:24:45.447-06:00</atom:updated><title>شنبه، ۱۰ دی ۱۳۹۰، هاوانا</title><description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کنار استخر هتل نشسته‌ام و تایپ می‌کنم. گارسون‌های هتل یکی یکی می‌آیند و با انگلیسی دست و پا شکسته‌ای می‌پرسند قیمت این لپ‌تاپ چقدر است؟ یکی‌شان که مرد جوانی است خیلی علاقه‌مند به نظر می‌آید. می‌گوید اگر برگردی کانادا و یکی برای بچه‌های من بخری چند می‌شود؟ قیمتش را که می‌فهمد می‌گوید این برای من خیلی گران است. با من دست می‌دهد و می‌رود. خجالت می‌کشم. احساس می‌کنم در چشم اینها من هم پولدار بی‌دردی هستم که نمی‌دانم پول‌های اضافی‌ام را چگونه خرج کنم و برای همین می‌آیم به کشورشان تا از فقرشان بهره‌برداری کنم. اسم و آدرسش را می‌گیرم تا اگر سال بعد آمدم لپ‌تاپ قدیمی‌ام را برایش بیاورم.&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2012/01/blog-post_6309.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-8115659319846769780</guid><pubDate>Mon, 02 Jan 2012 07:56:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-02T02:24:39.488-06:00</atom:updated><title>شنبه، ۱۰ دی ۱۳۹۰ ، هاوانا</title><description>&lt;a href=&quot;http://4.bp.blogspot.com/-ywwPNf3GAC8/TwFoivtuCGI/AAAAAAAACzQ/Fsv0DO_mAW0/s1600/31122011213.jpg&quot;&gt;&lt;img style=&quot;display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 109px;&quot; src=&quot;http://4.bp.blogspot.com/-ywwPNf3GAC8/TwFoivtuCGI/AAAAAAAACzQ/Fsv0DO_mAW0/s200/31122011213.jpg&quot; border=&quot;0&quot; alt=&quot;&quot; id=&quot;BLOGGER_PHOTO_ID_5692946350106085474&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آبی آرام اقیانوس، گرمی مطبوع خورشیدی که از پشت سرت می‌تابد، گیرایی مطبوع رام کوبایی، وقتی &lt;a href=&quot;http://youtu.be/d8yOmNRIQcw&quot;&gt;&quot;دنگ شو&quot;&lt;/a&gt; در گوشت می‌خواند:&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;حالی خیال وصلت خوش می‌دهد فریبم&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2012/01/blog-post_02.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/-ywwPNf3GAC8/TwFoivtuCGI/AAAAAAAACzQ/Fsv0DO_mAW0/s72-c/31122011213.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-364706599962401500</guid><pubDate>Mon, 02 Jan 2012 07:54:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-02T02:24:31.444-06:00</atom:updated><title>جمعه، ۹ دی ۱۳۹۰، هاوانا</title><description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در لابی هتل نشسته‌ام و آدم‌های دور و برم را نگاه می‌کنم و در اندیشه زندگی‌ام...&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اگر زندگی جنب و جوش آن دخترک چهار-پنج ساله اسپانیایی زبان و لبخند پر از لذت پدر و مادرش است، من زندگی را باخته‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اگر زندگی گرمای آن جمع خانوادگی پدر و مادر مسن کانادایی و دختر جوانشان است که با هم سفر کرده‌اند، من زندگی را باخته‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اگر زندگی گرمای بین دستان آن زوج فرانسوی است که از تعطیلاتشان در کنار هم لذت می‌برند، من زندگی را باخته‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اگر حتی زندگی شور جوانی آن مرد کانادایی است که در شصت و اند سالگی تعطیلاتش را دست در دست دخترک رنگین‌پوست کوبایی می‌گذراند، من زندگی را خواهم باخت!&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2012/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-6275041096219811723</guid><pubDate>Tue, 22 Nov 2011 17:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-22T21:41:20.618-06:00</atom:updated><title>سه‌شنبه، ۱ آذر ۱۳۹۰</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سه&amp;nbsp;سال پیش در تقویم گوگل‌ام روی روز ۲۳نوامبر نوشته بودم که «هرگز فراموش نکن!» و تنظیمش کرده بودم که هر سال این را به من یادآوری کند. امسال به سختی توانستم به یاد آورم که چه چیزی را نباید فراموش کنم! گاهی اوقات هیچ چیز بهتر از فراموشی نیست...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2011/11/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-3033085304987817614</guid><pubDate>Wed, 16 Nov 2011 22:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-16T16:12:49.749-06:00</atom:updated><title>چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زندگی در این ولایت فرنگ به تو یاد می‌دهد که برای هرکاری که می‌خواهی بکنی باید آدابش را یاد بگیری. اگر می‌خواهی پذیرش دانشگاه بگیری باید یک جور نامه بنویسی و اگر دنبال کار می‌گردی زبان دیگری باید جستجو کنی. اینها را در این چند ساله یاد گرفته بودم اما نامه استعفا از کار رسمی و دائمی مقوله جدیدی بود که هیچ وقت به آن فکر هم نکرده بودم. امروز آنرا هم یاد گرفتم! &lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;(قلمی شد برای ثبت در تاریخ!)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2011/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-4332508068389387619</guid><pubDate>Mon, 26 Sep 2011 07:10:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-28T16:51:52.027-05:00</atom:updated><title>یکشنبه، ۳مهر۱۳۹۰</title><description>&lt;div style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;جدایی تلخ است. جدایی درد دارد. &lt;a href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86&quot;&gt;&quot;جدایی نادر از سیمین&quot;&lt;/a&gt; حکایت تلخی بود ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img style=&quot;TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 150px; DISPLAY: block; HEIGHT: 200px; CURSOR: hand&quot; id=&quot;BLOGGER_PHOTO_ID_5656565853804286210&quot; border=&quot;0&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://2.bp.blogspot.com/-Re5WCNK9D7A/ToAorJyb0QI/AAAAAAAACwo/nwov8hLQEKM/s200/Nader_Simin.jpg&quot; /&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2011/09/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/-Re5WCNK9D7A/ToAorJyb0QI/AAAAAAAACwo/nwov8hLQEKM/s72-c/Nader_Simin.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-6938288639297637825</guid><pubDate>Fri, 23 Sep 2011 18:17:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-23T13:23:29.704-05:00</atom:updated><title>جمعه، ۱ مهر ۱۳۹۰</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;سفر آمریکا بودم که با چت گفت که خواهرش تصادف کرده. گفت که چون فکر کرده خوشحال می‌شوم خواسته باخبرم کند. اما واقیعت این بود که خوشحال نشده بودم حتی دلم هم برایش سوخته بود. اگرچه اعتراف کردم که زمانی آه کشیده بودم و آرزو کرده بودم هیچ وقت نتواند درسش را تمام کند. فقط همین! آن هم زمانی که در اوج عصبانیت بودم از اینکه سه سال از زندگی من و خواهرش را فدای خودخواهی خود کرده بود. اینکه به جای ما تصمیم گرفته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که درسش را تمام کرد به خودم گفتم دیدی با دعای گربه سیاه باران نمی‌آید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین کریسمس گذشته بود، شب قبل از پروازم به ایران، زنگ زد. احتمالاْ مثل خیلی‌های دیگر فکر کرده بود که از این سفر برنمی‌گردم. عذرخواهی کرد و گفت که حاضر است به هرشکلی تاوان بدهد. گفتم خیلی وقت است که دیگر کینه‌ای به دلم نمانده. اصلاْ هیچ چیزی نمانده اما کار قشنگی کرده که تماس گرفته. کمی صحبتهای معمولی کردیم و دیگر تا همین چند روز پیش نه دیگر دیدمش و نه حرفی زدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک سال و نیم از آن تصادف گذشته و خیلی چیزها عوض شده. اما او هنوز نمی‌تواند درست راه برود و مدت زیادی روی پا بایستد. کار هم نمی‌تواند بکند. مدتی است که چند ایستگاه بعد از من سوار همان اتوبوسی می‌شود که من با آن به سر کار می‌‌روم و به بیمارستانی می‌رود که من هر روز از وسطش رد می‌شوم تا به دانشکده پزشکی برسم. نگاهش به رویم سنگینی می‌کند. اگرچه حرفی با هم نمی‌زنیم. گناهکارانه نگاهم را از او می‌دزدم. خودم را مشغول کتاب خواندن وانمود می‌کنم. هر دو در یک ایستگاه پیاده می‌شویم و او آرام و کمی لنگان به داخل بیمارستان می‌رود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;اما من فقط آه کشیده بودم! دیگر آه هم نمی‌کشم... &lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2011/09/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-6099073632156527019</guid><pubDate>Wed, 21 Sep 2011 16:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-21T12:07:10.351-05:00</atom:updated><title>چهارشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۹۰</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;همکاری دارم که آقایی است حدوداْ ۶۰ ساله. شیلیایی است. زمان حکومت پینوشه از شیلی فرار می کند و همراه دوست دخترش به کانادا می آید. اینجا بچه دار می شوند. بچه هایشان بزرگ می شوند و ازدواج می کنند و صاحب نوه هم می شوند. دیروز مراسم ازدواجش بود. کارتی تهیه کرده بودند و همه امضا کردیم و یکی ازهمکارها که از بقیه شیطان تر است دفترش را با بادکنک و شرشره تزئین کرد. روی کارتش به شوخی هر کسی چیزی گفته بود. یکی گفته بود تبریک مجدد و دیگری اینکه سال دیگه باید تبریک اولین سالگرد بهت بگیم یا سی و چهارمین سالگرد! این همکار خوب که ارادت خاصی هم به من و وقایع ایران دارد برگشته سر کار و من برای تبریک گفتن رفتم به دفترش. می پرسم داستان چیست؟ می گوید دو روز پیش عروسی کوچکترین پسرش بوده و تازه یادشان افتاده که هنوز ازدواج نکرده اند و چون همه خانواده دور هم جمع بوده اند گفته ایم عروسی بگیریم و رسماْ و شرعاْ و قانوناْ ازدواج کنیم! &lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2011/09/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-8146939483610933437</guid><pubDate>Wed, 07 Sep 2011 04:37:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-06T23:44:31.987-05:00</atom:updated><title>سه‌شنبه، ۱۵ شهریور۱۳۹۰</title><description>سلام!&lt;br /&gt;حال همه‌ی ما خوب است&lt;br /&gt;ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،&lt;br /&gt;که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند&lt;br /&gt;با اين همه عمری اگر باقی بود&lt;br /&gt;طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم&lt;br /&gt;که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و&lt;br /&gt;نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;http://www.seyedalisalehi.com/cgi-bin/content.pl?f=6&amp;amp;t=54&quot;&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2011/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-8290822089978813213</guid><pubDate>Mon, 09 May 2011 15:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-05-09T10:12:43.687-05:00</atom:updated><title>دوشنیه، ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۰</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;امروز صبح بوی بهار همه وینیپگ رو پر کرده بود. از اون روزایی که حتی کرم های خاکی از بوی بهار مست میشن و بعد از یه بارون رقص کنان میان روی سطح پیاده روها و تو که خودت مستی از این همه هوای خوب بعد از یک زمستون خیلی طولانی باید همه حواست باشه که این کرم های شاد و شنگول رو زیر پات له نکنی... &lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2011/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-4640958717606617168</guid><pubDate>Fri, 08 Apr 2011 16:45:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-04-08T11:52:57.413-05:00</atom:updated><title>جمعه، ۱۹ فروردین ۱۳۹۰</title><description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دیشب خواب می دیدم در مشهدم و در حرم امام رضا. ناگهان چشمم به یک گروه چهار - پنج نفری از سرخ پوستان کانادایی افتاد که با همان لباس های رنگارنگ که با پرهای رنگی تزئینشان می کنند از یکی از صحن ها به صحن دیگری وارد می شدند. دهانم باز مانده بود که اینها در حرم چه می کنند و دنبالشان راه افتادم. ناگهان برگشتند و شروع کردند به من و چند آدم کنجکاو دیگر که دنبالشان راه افتاده بودند با تیر و کمان تیر انداختن که از خواب پریدم! این سرخپوست ها گویا نمی خواهند دست از سر من بردارند! &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;شروع ماجرا: &lt;a href=&quot;http://blog.dastneveshteha.com/2011/03/blog-post_10.html&quot;&gt;+&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2011/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-6104309537364228307</guid><pubDate>Tue, 15 Mar 2011 05:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-03-15T00:37:20.558-05:00</atom:updated><title>دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۹</title><description>حس خوب امنیت وقتی مامور سکیوریتی فرودگاه یک ایرانی است و به جای اینکه تو را به چشم یک تروریست بالقوه ببیند، بعد از دیدن پاسپورت ایرانی‌ات به فارسی با تو احوال‌پرسی کند...</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2011/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-3758174012442134816</guid><pubDate>Thu, 09 Dec 2010 23:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-09T17:29:35.652-06:00</atom:updated><title>پنجشنبه، ۱۸ آذر ۱۳۸۹</title><description>&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;http://www.seyedalisalehi.com/cgi-bin/content.pl?f=6&amp;amp;t=12&quot;&gt;دیر آمدی ری را ... &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;img style=&quot;TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 198px; DISPLAY: block; HEIGHT: 253px; CURSOR: hand&quot; id=&quot;BLOGGER_PHOTO_ID_5548828306004070130&quot; border=&quot;0&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://3.bp.blogspot.com/_QvqVnTcAST4/TQFl8gMBTvI/AAAAAAAAClE/x-cv_f6AEq0/s320/Rira.jpg&quot; /&gt;برگرديم سر اصل مطلب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باد آمد و همه‌ی روياها را با خود برد،&lt;br /&gt;با اين همه اما من بايد آوازی بخوانم&lt;br /&gt;چند و چونِ کجا و چگونه‌اش با من است&lt;br /&gt;حرف مرا با شيئی خفته در ميان بگذار&lt;br /&gt;حتما صدای حضرت داود را خواهی شنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌خواهم حالا تا ابد برای خودم در انعکاس آب&lt;br /&gt;آوازی محرمانه بخوانم&lt;br /&gt;شما چه بشنويد و چه بازارِ مسگران،&lt;br /&gt;باز همه‌ی کلمات راه خانه‌ی مرا می‌دانند.&lt;br /&gt;من اصلا از فعل ماضی مطلق می‌ترسم&lt;br /&gt;من در قيد صفتی ساده از طوايف عاطفه‌ام،&lt;br /&gt;و حروف ربط را در کوچه‌ای نيافته‌ام&lt;br /&gt;که از هر مگر مرا در اگری ديگر نظاره کنند!</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2010/12/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/_QvqVnTcAST4/TQFl8gMBTvI/AAAAAAAAClE/x-cv_f6AEq0/s72-c/Rira.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-411207208429090164</guid><pubDate>Thu, 02 Dec 2010 22:17:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-02T16:18:49.128-06:00</atom:updated><title>پنچشنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۹</title><description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;امروز به همراه مارک (آقای رییس) از جلسه ای در یک اداره دولتی به سمت دانشگاه بر می گشتیم و هر دو به شدت شنگول از اینکه پروپوزالمون مورد تایید و حمایت قرار گرفته. از جلوی بیمارستان زنان وینیپگ که رد شدیم از مارک پرسیدم این آدمهایی که بعضی وقت ها جلوی این بیمارستان علیه سقط جنین اعتراض می کنن دیده؟ خندید و گفت آره! اعتراضشون خیلی صلح آمیزه! (جلوی بیمارستان قدم می زنند و فقط دعا می خونند! &lt;a href=&quot;http://blog.dastneveshteha.com/2009/03/blog-post_05.html&quot;&gt;اینجا&lt;/a&gt; قبلن در موردشون نوشته بودم) بعد اضافه کرد : به نظر من اگر خدا می خواست اون بچه ای که سقط جنین میشه زنده بمونه می تونست اونو به مادر دیگه ای بده! &lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2010/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-8196089083785686261</guid><pubDate>Mon, 05 Jul 2010 01:56:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-07-04T20:57:16.711-05:00</atom:updated><title>یکشنبه، ۱۳ تیر ۱۳۸۹</title><description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هوای خانه چه دلگیر می‌شود گاهی...&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2010/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-1075105293788557391</guid><pubDate>Fri, 23 Apr 2010 21:01:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-23T16:10:01.780-05:00</atom:updated><title>جمعه، ۳ اردبیهشت ۱۳۸۹</title><description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;چند روزی است از سفر دور ینگه دنیا برگشته ام. اگر اول و آخرش را بزنیم بقیه اش خیلی خوب و پربار بود. آمریکا در مقایسه با کانادا واقعا خارجه است! انشالله خدا قسمت همه آرزومندان کند و همه مشتاقان را بطلبد! هرچند رفتنش &lt;a href=&quot;http://blog.dastneveshteha.com/2010/04/blog-post_10.html&quot;&gt;آنطور که گفته آمد&lt;/a&gt; و برگشتنش که دیگر حال توصیفش نیست حال گیری اساسی بود اما خوب بود. در مورد برگشت همین را بگویم که در موقع ورود به منطقه امن فرودگاه به محض دیدن نام مقدس جمهوری اسلامی ایران بروی پاسپورتتان پنج اس روی بلیتتان می نویسند و آن را های لایت می کنند و با یک اسکورت از صف مردم عادی جدایتان می کنند و در مقابل چشمان صدهانفر شما را بازرسی بدنی می کنند و کاغدهای مخصوصی را به تمام وسایل همراهتان مثل کفش و کمربند و کیف و محتویاتش می مالند و کاغذها را درون دستگاهی می گذارند که اگر مواد منفجره داشته باشید نشان دهد. بعد هم می گویند به سلامت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از روزی که آمده ام دارم کارهای عقب افتاده و انبار شده را انجام می دهم. اینجا یک هفته که به مرخصی بروی باید سه هفته بلانسبت مثل خر کار کنی تا بتوانی جبرانش کنی. البته خستگی سفر و همه اینها با خبر انتخاب شدن مقاله ام به عنوان یکی از مقالات برتر کنفرانس، پرید. خودم هم بی خبر بودم چون مراسم اختتامیه را نماندم تا اینکه بعدا از &lt;a href=&quot;http://support.sas.com/events/sasglobalforum/2010/winners.html#riv&quot;&gt;وبسایت کنفرانس&lt;/a&gt; باخبر شدم. البته احتمالا اشتباهی در کار بوده است! ما را چه به این کارهای خفن!&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2010/04/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-1668104746008556454</guid><pubDate>Thu, 08 Apr 2010 20:30:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-08T20:00:40.786-05:00</atom:updated><title>پنجشنبه،  ١٩فروردین ١٣٨٩</title><description>&lt;div style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;در روزهای قبل از این انتخابات کذایی، نقشه ایران در گوگل مپ  که در آن هر استان با توجه به کاندیدایی که رای اکثریت مردم را بدست آورده بود به رنگ خاصی نمایش داده می شد را روی وبلاگ گذاشته بودم (از&lt;a href=&quot;http://blog.dastneveshteha.com/2009/05/sas.html&quot;&gt; اینجا&lt;/a&gt; ببینیدش). گفته بودم که این یک تمرین برای یک کار بزرگتر است. آن کار بزرگتر که البته برای خودم بیشتر یک علاقه شخصی بود را دیگران جدی گرفتند و به عنوان یک &lt;a href=&quot;http://support.sas.com/resources/papers/proceedings10/TOC.html#ReptIV&quot;&gt;مقاله&lt;/a&gt; برای &lt;a href=&quot;http://support.sas.com/events/sasglobalforum/2010/&quot;&gt;کنفرانس جهانی SAS &lt;/a&gt;پذیرفتند و خواستند که بروم به ینگه دنیا و در مقابل کلی آدم این کاره ارائه اش کنم! خلاصه اینکه همین شنبه مسافرم. در چند شهر توقف خواهم داشت و اگر از دوستان دنیای مجازی و اهالی وبلاگستان کسی در سیاتل (واشنگتن) و یا لایما (اوهایو) پیدا می شود بسی مایه مباهات خواهد بود که گپی بزنیم و دیداری بکنیم. در این سفر دور یگنه دنیا کلی توقف (بخوانید علافی) در فرودگاه های مینیاپولیس، دالاس و دنور هم خواهم داشت. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;در اولین فرصت متن کامل کد این ماکرو به همراه داده ها و مثال ها و همینطور ترجمه فارسی مقاله را برای برنامه نویس های SAS در ایران همینجا خواهم گذاشت. دارم تلاش می کنم داده های جغرافیایی نقشه ایران را دقیق تر از آن چیزی که در این مثال آمده پیدا کنم تا بیشتر در داخل ایران به درد بخورد.&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2010/04/blog-post_08.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-453044939228357528</guid><pubDate>Sat, 03 Apr 2010 01:07:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-04-02T20:08:51.140-05:00</atom:updated><title>جمعه، ١٣ فروردین ١٣٨٩</title><description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;طنز روزگار باید اینگونه نیشش را به تو بزند که جواب مثبت تقاضای اقامتت با آن هم سابقه که یک سال انتظار بکشی و بعد رد شوی و بعد از شش ماه که تو به آن تصمیم اعتراض کرده‌ای تازه بفهمی کلهم پرونده‌ات گم شده و تو دوباره تقاضای تجدیدنظر بدهی و باز بعد از شش ماه بگویند که نظر ما همانی بود که گفتیم، حالا درست در اول آوریل بیاید! دروغ آوریل از این بزرگتر؟ دوستی با بدجنسی تمام سر این همزمانی مشکوک حسابی سربه سرم گذاشته است! &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این البته خوان اول بود که البته پر زور ترین خوانش هم هست! و این داستان همچنان ادامه دارد…&lt;/div&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2010/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-7945570911778789010.post-5657415078047965331</guid><pubDate>Sat, 20 Mar 2010 06:13:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-20T01:19:23.224-05:00</atom:updated><title>شنبه، ٢٩اسفند ١٣٨٨</title><description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نوروز و سال نوی همه شمایی که از پنچره این وبلاگ مرا می‌بینید و من شما را مبارک باشد. آرزوی سالی بدون خون‌ریزی، بدون اوین و کهریزک، بدون غصه و درد، و پر از صلح و صفا برای مردم خوب کشورم دارم. این سال‌های سیاه نیز بگذرد...&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;object type=&quot;application/x-shockwave-flash&quot; data=&quot;http://dastneveshteha.com/files/player.swf&quot; id=&quot;audioplayer1&quot; width=&quot;290&quot; height=&quot;24&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name=&quot;movie&quot; value=&quot;http://azimaee.googlepages.com/player.swf&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name=&quot;FlashVars&quot; value=&quot;playerID=1&amp;amp;soundFile=http://azimaee@www.dastneveshteha.com/music/Bahar-e_Delkash.mp3&amp;amp;h=cfc655dea534d1dc5c7aaf75f4637f62&amp;amp;ref=nf&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name=&quot;quality&quot; value=&quot;high&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name=&quot;menu&quot; value=&quot;false&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name=&quot;wmode&quot; value=&quot;transparent&quot;&gt;&lt;/object&gt;</description><link>http://diary.dastneveshteha.com/2010/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mahmoud Azimaee)</author><thr:total>0</thr:total></item></channel></rss>