<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" gd:etag="W/&quot;DkAFQnw9eCp7ImA9WhVUEk4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260</id><updated>2012-05-17T10:35:13.260+04:30</updated><title>روزنگاشت</title><subtitle type="html">گاه نگاری</subtitle><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>37</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/ruz-negasht" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="ruz-negasht" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><entry gd:etag="W/&quot;CUYDRHc4fCp7ImA9WhVQE0s.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-1514306912851979642</id><published>2012-04-02T15:08:00.000+04:30</published><updated>2012-04-02T15:09:35.934+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-04-02T15:09:35.934+04:30</app:edited><title>روحیه‌ی مستقل، کسخلی، کیشلوفسکی و اصغر فرهادی</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;
&lt;a href="http://r-e-n-d.persiangig.com/23-Ramsarnameh.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="300" src="http://r-e-n-d.persiangig.com/23-Ramsarnameh.JPG" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
یکی از خوبی‌های داشتن &lt;b&gt;روحیه‌ی مستقل&lt;/b&gt; این است که شما فارغ از جوّی که در آن گرفتارید می‌توانید برای خودتان حال کنید یا برای خودتان به گا بروید. روحیه‌ی مستقل تعاریف مختلفی دارد، برخی آن را روحیه‌ی "همه چی به کیرم" یا "همه چی به تخمم" می‌دانند و بعضی هم توانایی جدا شدن از جمع و تن ندادن به "فاز" را روحیه‌ی مستقل می دانند. روحیه‌ی مستقل در کوله جا نمی‌شود. وقتی شما با جمعی به جایی می‌روید، صرف داشتن کوله‌ی مستقل برای شما داشتن روحیه‌ی مستقل به همراه نمی‌آورد. ولی در کون جا می‌شود. چطور؟ خوب وقتی شما با فاز پیش نروید و روحیه‌ی مستقل نشان بدهید، حتمن یکی از میان&amp;nbsp;ِ جمع می‌گوید "اون روحیه‌ی مستقلت بیاد بره تو کونم". روحیه‌ی مستقل همانطور که از اسمش برمی‌آید چیزی است که باید در شما باشد یا اینکه آن را در خودتان به وجود بیاورید و نه اینکه آن را از کشو بردارید و همراهتان ببرید.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;b&gt;کسخلی &lt;/b&gt;معیار مشخصی ندارد و شما به راحتی می‌توانید در گوشه و کنار این خطه افراد گوناگون و کاملن متضادی پیدا کنید که همه خود را "کسخل‌ترین آدم‌های ممکن" می‌دانند. خوب ما هم به نوبه‌ی خود کسخلی کردیم، اواخر شب قرار شد که فردایش برای دو روز برویم رامسر. کسخلی اول در زمان ِ تصمیم گیری برای سفر نهفته بود، شب تصمیم بگیری که صبح بری؟ کسخلی دوم اینکه چه کسی در اوج شلوغی‌های ترافیکی که ماشین‌ها در غرب مازندران مثل اسپرم در واژن وول می‌خورند تصمیم می‌گیرد به واژن برود. کسخلی سوم اینکه حالا که قرار است در رفت و برگشت کیر ترافیک را بخوری چرا فقط دو روز می‌خواهی بمانی؟&amp;nbsp;کسخلی چهارم هم اینکه وقتی شما یکی از پنج نفری هستید که باید به خاطر دید و بازدید عید، ظهر روز دوم برگردید شما عملن یک روز و نصف آنجا خواهید بود نه دو روز.&amp;nbsp;کسخلی سوم اینکه چرا صبح زود راه نیفتادید و نصف روز را به گا داده و در ساعات پایانی روز اول به رامسررسیدید و آن یک روز و نصف هم شد یک روز؟ کسخلی حد ندارد. و دقیقن به همین دلیل است که همه‌ی کسخل‌های دنیا فکر می‌کنند کسخل‌ترینند. تنها دلیل ما برای انجام این فرآیند سرشار از کسخلی داشتن یک ویلای مفت در رامسر بود که تا دو روز آینده باید به صاحبش برگردانده می‌شد. همین.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
خوب برنامه ریزی که نداشتیم، هوا هم که سرد شده بود، زمان هم که نداشتیم، احیانن اگر کار به خرج‌ کردن هم می‌کشید عده‌ایی سوت می‌زدند. اولش فکر می‌کردم تنها ما، لپ‌تاپ، غذا و سیگار برای حال کردن هست ولی بعد خبر آمد که نوشیدنی هم هست. بعد از شام دیدم چندتایی رفتند برای خواب، کیر. چندتایی هم با وجود باد و باران قصد کردند به کنار ساحل بروند و اصرار داشتند که من و نوشیدنی هم با آنها برویم. من نه تنها آنقدر عاشق نبودم که با آنها بروم بلکه اصلن دوست دخترم هم با ما نبود که بخواهم با او به ساحل بروم و عشق بازی کنم. در ضمن از سرما بیذارم، یک بار به خانم زا گفتم "من وقتی سردمه به گرما فکر می‌کنم، و وقتی گرم شدم به تو".&amp;nbsp;آنها می‌خواستند تخمی تخمی این سفر کسشررا به کام من زهر کنند. یا باید می‌گرفتم می‌خوابیدم و فردا برمی‌گشتیم. یا باید تا خود صبح به ساحل می‌رفتم و میان ملچ ملوچ دیگران برای فرار از سرما سیگار می‌کشیدم و عرق می‌خوردم، بعد هم سگ مست می‌خوابیدم و فردا برمی‌گشتیم.&amp;nbsp;این شد که کونم را هم کشیدم و گفتم عرق و سیگار من را تامین کنید و بروید دنبال حالتان. اینجا جایی است که دو پاراگراف قبل به هم می‌رسند و با هم ارتباط پیدا می‌کنند، انتهای پاراگراف سوم، مثل انتهای فیلم قرمز، که &lt;b&gt;کیشلوفسکی &lt;/b&gt;آبی و سفیدش را هم به آن مرتبط می‌کند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
اصحاب کهف خوابیدند و اصحاب کف به ساحل رفتند، من ماندم و روحیه‌ی مستقلم. البته چیزی که باعث شد اعتماد به نفس&amp;nbsp;ِ روحیه‌ی مستقلم بالاتر برود وجود لپ‌تاپ بود. مسلمن اگر لپ‌تاپ نبود مجبور بودم روحیه‌ی مستقلم را در کونم فرو کنم، پلیر را روشن کنم، هدفون‌ها را در گوشم فرو کنم و با یکی از دو دسته همراه شوم. ولی لپ‌تاپ که برای خودش نوعی دوست‌دختر محسوب می‌شود ناجی شد. کم کم بساط جور شد، میز عسلی شکسته‌ را به کاناپه‌ی قدیمی نزدیک کردم، لپ تاپ را از کوله در آوردم و روشن کردم، عرق و دلستر را از یخچال آوردم. از آشپزخانه دو تا لیوان ِ شفاف و تمیز آوردم. قوطی کنسرو خالی را برای زیرسیگاری آوردم. سیگار و کبریت آوردم. &amp;nbsp;چند دانه پسته را به عنوان مزه مغز کردم و با یک شکلات روی میز گذاشتم. ملافه و بالشت را هم برداشتم و روی کاناپه لم دادم، هدفون را به لپ‌تاپ زدم و مشغول تماشای اینجا بدون من شدم. فیلم خوبی بود، آنهم در این دریای فیلم‌های کسشر و مصنوعی. ولی خوب آنقدرها هم که دوست داشتم من را نگایید، خواستم جدایی نادر از سیمین ببینم دیدم قبلتر هم من گاییده‌ام، هم او من را، &amp;nbsp;دیگر گندش در آمده. بیگ لبوسکی و اوه برادر ور آر یو هم بود ولی رگه‌های شوخ&amp;nbsp;ِ برادرهای کوئن مانع شد. شب بود و سرد و فیلم باید آهسته می‌گایید، یک انتخاب خوب مانده بود، چهارشنبه سوری&lt;b&gt; اصغر فرهادی&lt;/b&gt;، که فقط یک بار دیده بودم، آن هم همان زمان&amp;nbsp;ِ پخش فیلم. گزینه‌ی خوبی بود. چهارشنبه سوری حسابی چسبید. هم اینکه دیگر عرق از موی فرق سر تا ناخون انگشت کوچک پا اثر کرده بود. هم دود سیگار که ما را از کاناپه به عرش برده بود. فرهادی هم که مثل همیشه بی‌رحم می‌گایید. سفری که می‌رفت تخمی ترین باشد، چسبید.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-1514306912851979642?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/1514306912851979642/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=1514306912851979642&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/1514306912851979642?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/1514306912851979642?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2012/04/blog-post.html" title="روحیه‌ی مستقل، کسخلی، کیشلوفسکی و اصغر فرهادی" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0cFR3YzfCp7ImA9WhVRE0g.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-609015271696000341</id><published>2012-03-21T22:00:00.000+04:30</published><updated>2012-03-21T22:00:16.884+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-03-21T22:00:16.884+04:30</app:edited><title>ما دیگر کونی شده‌‌ایم</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ما خیلی هم بد نریده‌ایم، بلکه اوضاع برما مسلط شده و تا توانسته ریده. همه‌جا پر شده از بی‌احترامی. بی‌احترامی اپیدمی شده است و دیگر همه عادت کرده‌ایم به دیدن و کردنش. برای ورود به کنسرت رضا یزدانی که عن خیلی خاصی هم نیست بازرسی بدنی شدم و خانم زا هیچ از این قضیه که من را بازرسی بدنی کردند ناراحت نشد. ورودی مردها و زن‌ها را از هم جدا کردند. حرکت زننده‌ایی بود، ولی خوبیش این بود که خانم زا که لباس‌های کمتری داشت زودتر از من وارد شد و از سرما گریخت. ولی من ماندم در صف. اولش نفهمیدم که چرا زن‌ها و مردها را جدا کردند ولی بعد که کار به بازرسی بدنی و عبور از گیت رسید فهمیدم قضیه چیست. با وقاحت تمام بازرسی بدنیمان کردند، البته فقط مردها را و اگر آن میزان پول برای هر بلیط پرداخت نکرده بودیم و به "مورد بی‌احترامی قرار گرفتن" عادت نکرده بودم حتمن داد و بیداد می‌کردم و قید کنسرت را می‌زدم و بر‌می‌گشتم. منتها آنقدر به بی‌احترامی عادت کرده‌ام که دیگر یک بازرسی بدنی ساده که چیزی نیست کما اینکه خانم زا هم نه بهش برخورد و نه تعجبی کرد و نه اصلن چیزی گفت. من هم فقط به تفتیش کننده گفتم "کنسرت موسیقی و بازرسی بدنی؟!" که جوابی بسیار قانع کننده‌ داشت "ایرانه دیگه" و من چیزی نگفتم، کاملن قانع شدم، منطقی بود.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
جدا کردن زن‌ها و مردها و تشکیل صف و بازرسی بدنی مقدمه‌ای بود صرفن برای گرم شدن. بعد هم دو تا کیک شکلاتی هر کدام سه تومان و دو بطری آب معدنی هر کدام پانصد تومان. من نمی‌دانم و درک نمی‌کنم که چرا مردم فکر می‌کنند حالا که ما از کیری بودن اوضاع کنسرت در این مملکت خراب شده‌ی به گا رفته برای یک کنسرت شبه کسشر در یک سالن کسشر و در یک جایگاه کسشر نفری چهل هزارتومان سلفیده‌ایم حالا باید برای هر چیزی که به آن پیوست شود هم چند برابر پول بدهیم؟ اصلن ملت چرا فکر می‌کنند آدم با یک بار دادن کونی می‌شود و می‌توان تا جا دارد کونش گذاشت؟ با چه عقل و منطقی باید این قیمت‌ها را پرداخت کرد؟ اصلن اگر قرار بود همینجور کس کسی پول زور بدهیم که نادر آن چند میلیون را به خانواده‌ی حجت داده بود و ما حالا اسکار نداشتیم که بهش بمالیم. پول زور دادن درد دارد، حالا چه برای سقط شدن بچه‌ی حجت، چه برای کنسرت، چه برای یک بطری آب معدنی.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
بعد هم گفتیم کون لقشان نه آن بازرسی بدنی به اختیار رضا یزدانی بود و نه آن قیمت‌های کسشر&amp;nbsp;ِ فروشگاه، در مورد قیمت بلیط هم خوب حتمن سالن برای اسفندماه گران بوده و اجرای کنسرت هزینه و دردسر زیادی دارد و موسیقی و هنر خرج دارد و ایرادی نمی‌کند. خلاصه گذشت و ما وارد شدیم ولی نه بروشوری بود و نه کاغذ پاره‌ایی که قطعات را معرفی کند و اشعار و شعرا و برنامه و زمان بندی را بگوید. ما هم گفتیم لابد می‌خواهد به انتخاب حضار بخواند و سفارشی کار کند و عیبی ندارد، تا اینجا که کونمان گذاشته‌اند این یکی هم ایرادی نمی‌کند، بهمان برنخورد. هرچند برای سفارشی کار کردن هم وجود بروشوری که خیر مقدمی بگوید و حرفی بزند و آدم بگیرد دستش و تا شروع شدن مراسم بخواندش و مشغول آن باشد چندان خالی از لطف و سلیقه نیست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گروه وارد شد و دست و تشویق و بوس‌ها فرستاده شد و همه ساز به دست و کار شروع شد، با قطعه‌ی "شهر دل" از آلبوم اول رضا یزدانی، خیلی خوب اجرا شد و به دل نشست. تا انتهای کنسرت کارهای مختلفی از آلبوم‌های مختلف اجرا شد. کارها خوب بود، انتخاب‌ها خوب بود، اجراها خوب بود ولی متاسفانه رضا یزدانی هم ما را گوسفند فرض کرد و این گوسفند فرض شدن عصبانیت گوسفند فرض شدن&amp;nbsp;ِ تمام مراحل قبلی را که تلنبار شده بود چند برابر کرد. رضا یزدانی چند بار در فاصله‌ی بین قطعات پرسید "چی می‌خواین براتون بزنیم؟" و یا از این دست صحبت‌ها و بعد مردم از گوشه و کنار هوار می‌زدند و آهنگ می‌گفتند و خوب هر کسی یک چیزی می‌گفت و بعد گروه هم شروع به زدن می‌کرد، کاملن واضح بود که گروه کارها را طبق برنامه و تمرین قبلی و با ترتیبی که از قبل مشخص بود اجرا می‌کرد، نه بنا به سفارش ِ حضار. پس دیگر دلیل آن حرف‌ها چه بود؟ اینکه "چی می‌خواین براتون بزنیم؟" و از این دست کسشرهای پرادعا و تحویل‌گیرنده. وقتی قطعات از قبل آماده شده و قرار است طبق برنامه اجرا شود دلیل این حرف‌ها چیست؟ جز گوسفند فرض کردن&amp;nbsp;ِ ما. کسی که مجبورتان نکرده با سفارش ِ حضار اجرا کنید، چرا بی‌خود ادعا می‌کنید که "هر چی بخواین میزنیم" و بعد که مردم بگویند "مش رمضون" شما گوزپیچ شوید و بگویید "مش رمضون دم ِ عیده، رفته ولایت". لابد رضا یزدانی هم مثل مسولین&amp;nbsp;ِ سالن و فروشنده‌های لابی فکر کرده حالا که اینها این قیمت‌ها را بابت بلیط‌ها پرداخت کرده‌اند بد نیست ما هم از پوزیشنی دیگر کونشان بگذاریم. احتمالن یزدانی هم فکر می‌کند که آدم با یک بار دادن کونی می‌شود. هان؟ شاید هم من اشتباه می‌کنم، همین است. بله، من اشتباه می‌کنم. ما که یک بار نداده‌ایم، ما هر روز و هر لحظه در حال دادنیم. ما دیگر کونی شده‌ایم. دیگر فرقی نمی‌کند هر کسی با هر پوزیشینی که مورد پسندش هست می‌تواند کونمان بگذارد.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-609015271696000341?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/609015271696000341/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=609015271696000341&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/609015271696000341?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/609015271696000341?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2012/03/blog-post.html" title="ما دیگر کونی شده‌‌ایم" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;Ck8ER30_cCp7ImA9WhRbEU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-2580375722000431159</id><published>2012-02-01T21:55:00.000+03:30</published><updated>2012-02-01T21:56:46.348+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-02-01T21:56:46.348+03:30</app:edited><title>IRI-Burger</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;
&lt;a href="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/22-IRI-Burger.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="299" src="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/22-IRI-Burger.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
قضیه اینه که یه شو تو پارک ملت برپا شد، برای ساختن بزرگترین ساندویچ شترمرغ دنیا و ثبت تو رکورد گینس، سه تا ناظر از گینس هم اومده بودن، ولی تا اومدن مترش کنن و ثبت کنن، بر اثر تجمع مردم نرده ها شکسته شد و مردم به طرف میز اومدن و سهمی که قرار بود بعد از ثبت ِ رکورد از ساندویچ ببرن رو خودشون از ساندویچ کندن و بردن. به نظر من که این نه نشانه‌ی وحشیگریه، نه نشانه‌ی گرسنگی، نه نشانه‌ی بی‌شخصیتی. اینا نشونه نیست، عکس‌العمله.عکس‌العمل ِ مردمی که دیگه دلیلی برای احترام و پایبندی به قانون نمی‌بینن، حتی قانون برپایی یه شوی مضحک ِ ساندویچی. این مردمی که امروز به قوانین برگزاری یک مراسم پایبند نیستن، به زودی به سایر قوانین هم پشت پا می‌زنن و همونجور که امروز به شترمرغ &amp;nbsp;نشسته بر میز غذا رحم نکردن، فردا هم به گاو‌ها و خرها و الاغ‌هایی که بر وزارت و صدارت و ولایت نشسته‌ان رحم نخواهند کرد.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-2580375722000431159?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/2580375722000431159/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=2580375722000431159&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2580375722000431159?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2580375722000431159?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2012/02/iri-burger.html" title="IRI-Burger" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEQBQ345fSp7ImA9WhRVF0k.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-8872000753151905602</id><published>2012-01-17T00:09:00.000+03:30</published><updated>2012-01-17T00:09:12.025+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-01-17T00:09:12.025+03:30</app:edited><title>ویسی، یک یاغی محترم</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;b&gt;ماسیمو موراتی (رییس باشگاه اینترمیلان)&lt;/b&gt;: در فوتبال هیچ رازی نهفته نیست.&amp;nbsp;&lt;a href="http://www.goal.com/iran/news/1825/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/2012/01/16/2849884/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-25-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%DB%8C%D9%88%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%B3" target="_blank"&gt;+&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;عبدالله ویسی (سرمربی صبای قم):&lt;/b&gt; تمام شایعات فوتبال حقیقت دارند.&amp;nbsp;&lt;a href="http://www.goal.com/iran/news/1825/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/2011/10/22/2723186/%D8%A7%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-%D9%85%DB%8C" target="_blank"&gt;+&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ویسی معرکه‌ است. هم به دلیل رجزخوانی‌های نامتعارفش، هم به دلیل رک گویی‌هایش. ارزان‌ترین تیم لیگ را بسته است. چهار امتیاز با صدر فاصله دارد. معروف‌ترین و اولین تصویری که از ویسی به یاد داریم، به یازده سال قبل برمی‌گردد که قرار بود تیم ملی به آمریکا برود با منصور پورحیدری. یک بازیکن اضافه بود. ویسی خط خورد. نود جوانی را نشان می‌داد که روی نیمکت نشسته است و دارد گریه می‌کند و با دوربین حرف می‌زند. دست به سرش می‌کشد و ناچار عقب و جلو می‌رود. سال‌های اول&amp;nbsp;ِ "نود" بود و یکی از تاثیرگزارترین صحنه‌های آن سال‌ها "گریه‌های ویسی" بود. اما ویسی برگشت، سال‌ها بعد و در قامت یک مربی شجاع. پانزده بازیکن را از صبا مرخص می‌کند، با بازیکن‌های جوان لیگ یک مستقیم مذاکره می‌کند و بدون مراجعه به حتی یک دلال تیمش را می‌بندد، حتی ارزان‌تر از بعضی تیم‌های لیگ یک. قبل از مربی شدن دوره‌های مخصوصی می‌بیند. در کرواسی، بنفیکا و مونیخ آموزش می‌بیند و برای یادگیری بیشتر عازم جام جهانی می‌شود. حتی هنوز هم برای دیدن نحوه‌ی تمرین دهی کیروش به کمپ تیم ملی می‌رود. حاشیه ندارد ولی مصاحبه‌ها و کنفرانس‌های مطبوعاتی جذابی دارد. توهین نمی‌کند و اگر بی‌حرمتی کند، عذر می‌خواهد. بازی‌های تیم گواردیولا را تجزیه و تحلیل می‌کند و نکاتی برای تمرین یادداشت می‌کند. غرور و شجاعت را از مورینیو می‌آموزد و می‌تازد. رویاهای بزرگ در سر دارد و برای آسیایی شدن می‌جنگد. ویسی قطعن ویژه‌ترین پدیده‌ی دو فصل اخیر فوتبال ایران است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;b&gt;تنها مردی که رویاهایش را می‌گوید.&lt;/b&gt;&amp;nbsp;&lt;a href="http://www.goal.com/iran/news/1825/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/2011/08/18/2625606/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF" target="_blank"&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;b&gt;نگاهی به تمام رجزخوانی‌های پدیده‌ی فوتبال ایران.&lt;/b&gt;&amp;nbsp;&lt;a href="http://www.goal.com/iran/news/1825/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/2011/09/29/2687568/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%AC%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A8-%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7" target="_blank"&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;b&gt;تمام شایعات فوتبال حقیقت دارند.&lt;/b&gt;&amp;nbsp;&lt;a href="http://www.goal.com/iran/news/1825/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/2011/10/22/2723186/%D8%A7%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-%D9%85%DB%8C" target="_blank"&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;b&gt;از هر بازی بارسا شش جلسه تمرین در می‌آورم / از مورینیو هم شجاعت، غرور و رفاقت را یاد می‌گیرم.&lt;/b&gt;&amp;nbsp;&lt;a href="http://www.goal.com/iran/news/1825/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/2012/01/16/2849725/%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%B2%D9%84%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1" target="_blank"&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-8872000753151905602?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/8872000753151905602/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=8872000753151905602&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/8872000753151905602?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/8872000753151905602?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2012/01/blog-post_17.html" title="ویسی، یک یاغی محترم" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkAESX89eCp7ImA9WhRVFUk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-3393824509379718765</id><published>2012-01-14T16:08:00.001+03:30</published><updated>2012-01-14T16:08:28.160+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-01-14T16:08:28.160+03:30</app:edited><title>یک خدای الکی</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
وظیفه‌ی نگهداری از برادرزاده‌ی شیش ساله‌ام برای ساعاتی به من محول شد. منم آوردمش پای لپ‌تاپ تا از یوتیوب یه سری کلیپ‌های فوتبالی بهش نشون بدم و تنی چند از بزرگان فوتبال رو بهش معرفی کنم. حین لود شدن کلیپ‌ها، الکی ِ محسن نامجو رو گذاشتم پخش شه. یکم که آهنگ جلو رفت برگشت پرسید "اِ؟ همه‌چی که الکی شد. مگه همه‌چی الکیه؟". خنده‌ام گرفت گفتم "آره، همه‌چی الکیه". پرسید "یعنی منم الکیم، تو هم الکی هستی؟" گفتم "آره همه‌چی الکیه". پرسید "یعنی بابا و مامانم هم الکین. از ترس اینکه دیگه بچه رو با من تنها نذارن گفتم "نه، اونا الکی نیستن". بعد پرسید "خدا چی، اونم الکیه؟" اومدم بگم "آره" که صبر کردم و گفتم "نمی‌دونم، اون رو دیگه باید بزرگ شی تا بفهمی."&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-3393824509379718765?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/3393824509379718765/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=3393824509379718765&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/3393824509379718765?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/3393824509379718765?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2012/01/blog-post.html" title="یک خدای الکی" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CU8FQn48eyp7ImA9WhRSGU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-7473774670637352044</id><published>2011-11-21T22:52:00.001+03:30</published><updated>2011-11-21T23:00:13.073+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-21T23:00:13.073+03:30</app:edited><title>وضعیت سفید</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;
&lt;a href="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/021-Vazeiat-Sefid.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265" src="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/021-Vazeiat-Sefid.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
"من باید که تنها نباشم.&amp;nbsp;حالا که خانم شیرین رفته، یه خری باید باشه که من باهاش حرف بزنم.&amp;nbsp;تو اون خری. تو اون خری که باید پیش من باشه، تو اون خری هستی که من باید باهاش حرف بزنم. می‌فهمی؟ تو اون خری"&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
امیر - وضعیت سفید - حمید نعمت‌الله&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-7473774670637352044?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/7473774670637352044/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=7473774670637352044&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/7473774670637352044?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/7473774670637352044?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/11/blog-post_21.html" title="وضعیت سفید" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkYARXo_fip7ImA9WhRSFk0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-2033851579465178880</id><published>2011-11-18T12:11:00.001+03:30</published><updated>2011-11-18T12:52:24.446+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-18T12:52:24.446+03:30</app:edited><title>خوب، امروز برای ما چی داری؟ شهر فرنگه؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
اگر در همین دم یکی از آن معلم‌های بدون خلافیت و گشاد&amp;nbsp;ِ دوران مدرسه از راه برسد و بگوید که "پاییز خود را چگونه گذراندید؟" قطعن برایش از دوازده ساعتی که صرف ِ کار و رفت و آمدش می‌شود نخواهم نوشت، بلکه تنها و تنها گزارش مفصلی از "وضعیت سفید"&amp;nbsp;ِ حمید نعمت الله را رو خواهم کرد. این روزها تلویزیون برای من دو کاربرد بیشتر ندارد، قبلن فقط یک کاربرد داشت و آن فوتبال بود، ولی بعد از شروع سریال ِ حمید نعمت الله، وضعیت سفید هم به کاربردهای تلویزیون ما اضافه شد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
راستش را بخواهید مدت‌هاست که از تلویزیون فاصله گرفته‌ام، منظور آن فاصله‌ایی نیست که برای چشم ضرر دارد، یا آن فاصله‌ایی که به دلیل گه‌بازی‌ها و گندکاری‌های ضرغامی و ضرغامی صاحاب‌ها ایجاد شده است. چرا که من حتی کوسوشرهای ماهواره‌ایی هم نمی‌بینم و در حالی که دوستان واقعی و مجازی از "آکادمی گوگوش" و رقابت خواننده‌ها و مستند‌های منو تو فلان و طنزهای عقده خالی کن "پارازیت" و یا از محافظه‌کاری و منفعت‌طلبی "بی‌بی‌سی فارسی" می‌گویند، تمام سهم من از ماهواره یک دیش زنگ زده‌ی داغان، چهل متر سیم ِ دسته شده و یک ال ام بی ِ شکسته است. بعضی می‌گویند با ندیدن فلان مستند، فلان فیلم، فلان رقابت یا بهمان تحلیل تخمی سیاسی ضرر کرده‌ایی. بی‌شک این یکی از ده تخمی‌ترین کوسوشری است که در طول تاریخ از زبان بشریت خارج شده. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
تصور اینکه خسته از کار برگردی و روبروی یک تلویزیون یا ال سی دی فلان اینچی بنشینی و ردیفی از کنترل‌ها روی میز گسترده باشد و یکیشان در دستت و هی بالا و پایین کنی تا ببینی که فلان مدیر کونده‌ی فلان شبکه آیا چیزی در لیست برنامه‌هایش قرار داده که اندکی به سلیقه‌ی تو نزدیک باشد آدمی را جر می‌دهد، و بعد از مدتی می‌بینی که سلیقه‌ات به کوسوشرهای آنها، تحلیل‌های آنها، نزدیک شده و دیگر مثل قبل نیست که این شبکه و آن شبکه دنبال چیزی که دوست داری بگردی، بلکه جوری شده که انگار مدیران تورا تا آخرین پشم کنار سوراخ کونت می‌شناسند که اینقدر برنامه‌هایشان به سلیقه‌ات نزدیک شده، غافل از اینکه چون کون گشادی داشتی و فقط وقتت را صرف گردش در شبکه‌های فست فودی و آماده کردی کم کم سلیقه‌ات را تراشیده اند و یک سلیقه‌ی لاغر و شل برایت باقی گذاشته‌اند که از هر چیزی پخش شود خوشت می‌اید لاجرم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
حالا همین ماهایی که خودمون را علیه این نظام جر داده‌ایم که این نظام دارد از ما انسان‌هایی با ذهنی ضمخت و قالب فکری بسته و محدود می‌سازد خیلی راحت به شبکه‌های ماهواره‌ایی اجازه می‌دهیم که همین کار را با ذهن ما بکند، فقط جای اینکه ایدئولوژیک ببند ذهنمان را، بیاید مدرن‌تر و لوکس‌تر انجامش دهد. کلن تکاپو، چالش، جستجو، کندکاو از زندگی ما دارد می‌رود و همه‌چیز دارد روتین می‌شود. هیچ حرکت رو به جلویی نیست، هیچ پیشرفتی نیست. گه ببارد این زندگی را.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-2033851579465178880?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/2033851579465178880/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=2033851579465178880&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2033851579465178880?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2033851579465178880?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/11/blog-post_18.html" title="خوب، امروز برای ما چی داری؟ شهر فرنگه؟" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEIGSHk6cSp7ImA9WhRTEUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-2027203896199445530</id><published>2011-11-01T23:03:00.000+03:30</published><updated>2011-11-01T23:12:09.719+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-01T23:12:09.719+03:30</app:edited><title>امشب همه کـــــیرهای عالم را خبر کن</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
آدمی وبلاگ نمی‌نویسد که کُس ِ محض بگوید، بلکه گاهی نیز باید بعضی وقایع را ثبت کند. وقتی از بعضی چیزها، بعضی افراد، بعضی جاها که می‌گذری، باید جایی اثری از آن نگه داری. امشب ریدر، گوگل ریدر، یا همان گودر برای همیشه از شکل و قالبی که داشت توسط عده‌ایی کس‌کش خارج شد. دیگر نه فالویی خواهد بود، نه شِر آیتمی، نه شِر ویت نوتی، نه نوتی، نه ارتباطی، نه کامنتی و نه دوستی‌هایی که بود. کیرم در دهان مسبب این امر. الان گودر شده مرده‌ خانه‌ایی سرشار از آیتم‌های نخوانده و فیدهای بسیار که می‌خوانی و توان واکنشی و کامنتی و نوتی در تو نیست، چونان بختکی کیری که به خوابت می‌آید و رویت تلمبه می‌زند. خیره می‌شوی و کاری از دستت برنمی‌آید.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&amp;nbsp;امشب وقتی گودر را باز کردم پیغامی آمد سرشار از کوسوشرهای گوناگون، در مورد جدید شدن گودر و دستورالعمل‌های جدید، ولی تنها یک کلمه‌ی سه حرفی از آن برداشت می‌شد: کیر. آری، کیر.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
هر نسلی معمولن چیزهایی فراوانی برای فرو کردن در کون نسل بعد از خود دارد و هر جا که فرصتی دست دهد از فرو کردن آن چیزها دریغ نمی‌کند که "زمان ما فلان و نسل ما بیسار"، اما نسل ما با نسل‌های قبل و بعد تفاوت عمده‌ایی دارد. تفاوت بارز ما این است که علاوه بر داشتن امکاناتی جهت فرو کردن در کون نسل بعد، چیزی داریم برای فرو کردن در کون نسل خود، گودر. تا آن را به ما تحت همنسلانی که گودر را از نزدیک لمس نکرده‌اند فرو کنیم که "واقعن شما نمی‌دونین گودر چی بود؟ هه".&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
من نمی‌دانم این جنبش تسخیر وال استریت چقدر پشتوانه دارد یا آن جنبش نود و نه درصد انگلستان و منطقه‌ی یورو، ولی امیدوارم هرچه زودتر دهان این ثروتمداری و به تخم گرفتن دیگران را بگاید و کمپانی‌های عظیم مثل گوگل کس‌کش و مایکروسافت کون‌کش را علیرغم خدمات شایانی که به بشریت داشته‌اند، به خاک سیه نشاند. تا حساب دستشان بیاید و از کبر کیری خود بیرون بیایند و بی‌خود فکر نکنند حالا که طرفدار دارند و بشریت محصولاتشان را تحویل گرفته‌است اجازه دارند هر تغییری و گه‌بازیی روی محصولاتش در بیاورند و ما را مجبور کنند به "همینی که هست". و من چقدر بیزارم از این "همینی که هست" چرا که در مملکت من همه چیز "همینی که هست" است. حالا این کمپانی‌ها هم برای ما مصرف کننده‌ها دور برداشته‌اند، آن مایکروسافت دیوث که یکهو کل سیستم ویندوز را عوض می‌کند بدون اینکه با سایر کمپانی‌ هماهنگی کند که نرم‌افزارها منطبق شوند و حالا این گوگل عوضی که این بلا را بر سر پاتوق ما، گودر، آورد و ما ناراحتیم چونان مادری که فلان.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-2027203896199445530?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/2027203896199445530/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=2027203896199445530&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2027203896199445530?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2027203896199445530?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/11/blog-post.html" title="امشب همه کـــــیرهای عالم را خبر کن" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0EEQ3k4fCp7ImA9WhdaGE8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-1956580375985602703</id><published>2011-10-28T20:36:00.000+03:30</published><updated>2011-10-28T20:36:42.734+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-10-28T20:36:42.734+03:30</app:edited><title>در ستایش مستی</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;به میهمانی بروید، مست کنید، برقصید، بخندید، بالا بیاورید و بخوابید. دکتر علی شریعتی. مستی بر هر درد بی‌درمان دواست. سابقن می‌گفتند خنده، ولیکن خنده‌ی مستانه باید منظور بوده باشد نه خنده‌های کُس کُسی که از سَر درد است و بعد از تمام شدنش غم‌ها دوباره سرازیر ماتحتت می‌شوند ومی‌گایندت. بعله، خنده‌ی مستانه که نه قبل از آن غمی هست و نه بعد از آن غمی.&amp;nbsp;هر گاه در زندگی و از زندگی خسته شدید، میهمانی بگیرید،&amp;nbsp;مست کنید، برقصید و بخندید و دست از مستی برندارید، ساعت‌ها مست بمانید. آنقدر اصرار بورزید که بالا بیاورید، بالا بیاورید و آنقدر در دستشویی بمانید که این و آن به سراغتان بیایند و جویای احوالتان شوند، آب لیمو بیاورند و دست آخر زیر بقلتان را بگیرند و شما را در حالی که با خنده می‌گویید "من حالم خوبه، خیلی خوب" به اتاق خواب انتهای راهرو ببرند و ول دهند روی تخت، آنگاه تخت بخوابید، کون لق زندگی را هم کرده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
البته مستی دلیل نمی‌شود که آدم هر کاری دلش می‌خواهد بکند و هر گندی بزند، مست کنید لاکن جنتلمنانه و البته هویت ایرانی اسلامی خود را فراموش نکنید، حتمن بگایش دهید. در توالت بالا بیاورید تا شب دیگران را خراب نکرده باشید، جنتلمنانه مست کنید، هر قدر هم که مست باشید نگذارید کسی مواد بالا آورده‌ی شما را بشوید یا حتی ببیند، در عین مستی و تلو تلو خوردن هم که باشید دستشویی و توالت را یک آبکی بکشید تا وقتی بیرون می‌آیید اثری از گندکاری باقی نمانده باشد. مستی هم راه و رسم و مرام خود را دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
سه ماه است که شش صبح چونان مرغ از خواب بیدار می‌شوم و دوازده ساعت کون خود را چونان خر پاره می‌کنم و شش عصر &amp;nbsp;دگرباره چونان مرغ به خانه برمی‌گردم و ساعاتی بعد دوباره چونان خر به خواب می‌روم و اینگونه روزم را به چهار بخش حیوانی تقسیم کرده‌ام : مرغ، خر، مرغ، خر. این است حاصل این گفته‌ی آن پیر که هم سفر را کرده و هم ما را که "ما علاوه بر اینکه زندگی مادی شما را می‌خواهیم مرفه بشود، زندگی معنوی شما را هم می‌خواهیم مرفه باشد" و کیرم در این جمله‌سازی. در میان این زندگی مرغ و خری یک "وضعیت سفید"ی هم می‌بینیم و البته یک وبگردی کوتاهی هم می‌کنیم. همه‌اش همین.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
خوب ما پنج شنبه‌ی خود را آنگونه که ذکرش رفت گذراندیم، آنقدر مست کردیم که تا چند نسل بعد هم مست خواهند بود. مستی لازم است چونان خواب که لازم است و واجب‌تر از این دو خواب مستانه است.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #313131;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-1956580375985602703?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/1956580375985602703/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=1956580375985602703&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/1956580375985602703?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/1956580375985602703?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/10/blog-post_28.html" title="در ستایش مستی" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUcARnk7fCp7ImA9WhdaFE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-4454989900148560204</id><published>2011-10-24T00:18:00.000+03:30</published><updated>2011-10-24T00:20:47.704+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-10-24T00:20:47.704+03:30</app:edited><title>روزی روزگاری، فوتبال</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
آدم باید حتمن طرفدار یک تیم باشد، یک تیم فوتبال. هیچ چیز در زندگی واجب‌تر از طرفدار یک تیم بودن نیست. فقط کونی‌ها هستند که تیم محبوب ندارند. البته داشتن یک تیم محبوب گواهی پاک بودن و کونی نبودن کسی نیست، نمونه‌اش منچستری‌ها، در عین حال که تیم محبوب دارند، کونی هم هستند، چون منچستریند. منچستری‌ها بدبخت‌ترین موجودات جهانند. آدم پلانکتن باشد، منچستری نباشد. اصل فوق مرد و زن هم نمی‌شناسد. در این دنیایی که هیچ کوسوشری مطلق نیست، کوسوشر فوق مطلق است. زن‌ها هم باید حتمن طرفدار یک تیم باشند، خنثی نباشند، حداقل بگویند "هر تیمی که آقامون بگه."&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
حالا فصل شروع نشده، بازیکن‌های ما همه فروخته و تیم دست به خایه، منچستر آمده در زمین&amp;nbsp;ِ خودش هشت تا به ما زده و این کونی‌ها همه‌جا پرکردند که "گاییدیمشان"،عنترها، عنترهایی که بکنشان مرده بود. ما هم چون کیری فرزانه روز‌ها و شب‌ها به انتظار نشستیم تا چرخ روزگار بگردد و آن خار که کون ما را خارید، برگردد و کون دگران را گاید و اینگونه بود که اندکی بعد همان منچستر در همان زمین نکبت‌بار الدترافورد که به آرسنال&amp;nbsp;ِ عزیز تر از آژاکس ما هشت تا زد، شش تا از همشهری ولخرج&amp;nbsp;ِ لاشی &amp;nbsp;خود خورد و فرگوسن &amp;nbsp;جر خورد و شد فرگ &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; وسن، حتی بیشتر از این.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
البته این وضع برای سیتی ِ لاشی نیز چندان دوامی نخواهد داشت و دیر یا زود جنبش تسخیر وال استریت و لندن جهانی می‌شود و دهان این اپریالیسم و ثروتمداری گاییده می‌شود و قانون "خرج فقط به اندازه‌ی دخل" تصویب خواهد شد و امثال این سیتی‌های از جیب خرج کن، کونشان پاره خواهد شد تا از پس مخارج و دستمزد‌ها بربی‌آیند. آینده از آن آرسنال است، آی، الحاکم التکاثر.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-4454989900148560204?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/4454989900148560204/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=4454989900148560204&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/4454989900148560204?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/4454989900148560204?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/10/blog-post.html" title="روزی روزگاری، فوتبال" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkIBSX89fyp7ImA9WhZaF0U.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-7571559831189753027</id><published>2011-07-04T18:28:00.003+04:30</published><updated>2011-07-04T18:39:18.167+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-07-04T18:39:18.167+04:30</app:edited><title>مشروطی می‌گاید</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بنده در خانواده‌ایی مذهبی گسترش یافتم فلذا تا قبل از ورود به دانشگاه که به قول امام خمینی، مبدا همه‌ی تحولات و کونی‌بازی‌هاست، فکر می‌کردم که اگر خدا فقط و فقط گناهان مربوط به خودارضایی من را زیر سیبیلی رد کند قطعا بنده در بهشت برین جای خواهم داشت و آنجا حالا بکن کی نکن و کیف و عشق و حال اون دنیا برقرار است و قل می‌خورن بیستا رو میز و الخ. ولی ترم چهارم دوره‌ی کارشناسی یک دست تخم راست و یک دست تخم چپ پس کی جزوه را ورق بزند و تمرینات را حل کند. بوی متعفن نمرات یکی بعد از دیگری به مشام می‌رسید. خوب تا آن روز هم همچنان خبری از نیچه‌ی درون نبود که بگوید "کسمغز، خدا مرده است" و ما همچنان در طلب نمره دست به خایه‌های خدا بودیم. ولی گویا خدا هم یک دست تخم راست و یک دست تخم چپ دیگر یداللهی باقی نمانده بود که نمره‌های آخر را ماستمالی کند و ما با کله افتادیم و با کون مشروط شدیم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اینجا بود که به بحر تفکر فرو و بعد از دو سه متر زیرآبی رفتن بالا آمدم و با خود گفتم "کونی، این خدایی که تو می پرستی خیلی حقیر است که بخواهی برای مشروط نشدن و آفساید اعلام شدن گل و باز بودن دستشویی پارک و این چیزا خدا خدا کنی". تو همین فکرها بودم که احساس کردم نوری از آسمان به زمین آمد و اتاق را که نیم ساعتی بود غرق در تاریکی و سکوت شده بود، روشن کرد. فکر کردم مراحل عرفان را دارم طی می‌کنم که ناگهان مرتضی، از بالای تختش وحید را با لفظ "کونی" مورد خطاب قرار داد و در ادامه افزود "لامپو خاموش کن". من هم که دیدم در طی این طریق کیر خوردم غلطی زدم و رو به دیوار شدم تا کونی لامپ را خاموش کند. خلاصه چشمتان را درد نیاورم، البته اگه افزونه‌ی فارسی‌ساز گوگل ریدر را نصب کرده باشید این نوشته را با فونت بهتری خواهید خواند و چشمتان کمتر درد خواهد گرفت. بعله، ما خودمان از چند ماه پیش از مشروطی یک سری کتاب‌های کوسوشر خوانده بودیم که اسلاممان را تضعیف کرده بود و بعد از مشروطی هم آنقدر وقت زیاد بود هی کتاب خواندیم، هی کتاب خواندیم و ارابه‌ی خدایان را هم در همین حین خواندیم. کلن اسلام نحیف شده بود و من تا به حال اسلام را آنقدر نحیف ندیده بودم. بعد از آن تولدی دیگر را خواندیم و به گایی دیگر رفتیم و بعد هم بسیاری کوسوشرهای دیگر.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شک دارم که در این ام‌القرای جهان اسلام هیچ چیزی به اندازه‌ی مشروطی به اسلام و دین لطمه زده باشد. وقتی ۱۹ واحدت بشون ۱۴ واحد، و سرت خلوت باشد تاب نمی‌آوری و به هر کوسوشری دست دراز می‌کنی که وقتت را پر کنی، مسلما یک دانشجوی مشروط شده‌ی بدبخت خوابگاهی برای پر کردن اوقات فراغت خود به کلاس قرآن و تواشیح نمی‌رود. کتاب می‌خواند، موسیقی فرا می‌گیرد، فیلم می‌بیند، اخبار می‌خواند، تاریخ می‌خواند، سیگار و سیگاری می‌کشد، با دختران دراز نشست می‌کند و در نتیجه یک قدم از سخن خمینی فراتر می‌رود. دانشگاه مبدا همه‌ی تخولات است و مشروطی خوار تحولات را می‌گاید.&amp;nbsp;ما هم در آن ترم و ترم‌های بعد و سالیان بعد همچنان به گاییدن خوار تحولات مشغول بودیم و هنوز که هنوز هست آبمان نیامده. باقی بماند برای پست بعدی.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-7571559831189753027?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/7571559831189753027/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=7571559831189753027&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/7571559831189753027?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/7571559831189753027?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/07/failed.html" title="مشروطی می‌گاید" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0YNRH48eCp7ImA9WhZXGUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-1620679637381527760</id><published>2011-05-09T22:12:00.003+04:30</published><updated>2011-05-10T02:43:15.070+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-10T02:43:15.070+04:30</app:edited><title>روزی برای نسل کشی کونی‌ها، با قوطی‌های آبجوی خاردار</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آدم وقتی کسشرش به لبش می‌رسد نباید هی موس موس کند و هی لفت و رایتش بدهد. کسشرش که به لبش رسید دیگر گودر، فیس‌بوک، شر، لایک، نت، کامنت و کسشرهای دیگر نه مذهب، نه غرور نمی‌توانند کمکش کنند و وقتی این را فهمید دیگر به هیچ کمکی نیاز ندارد، می‌نشیند و کسشرش را می‌نویسد. در اینجا کسشر من به پایان می‌رسد. نه به پایان نمی‌رسد، الان که متن کامل شده و دارم دوباره می‌خوانمش می‌بینم که معلوم است که در این بند به پایان نمی‌رسد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز جلوی بوفه نشسته بودم و به قوطی رانی خورده شده‌ایی که تو دستم بود نگاه می‌کردم. به این نتیجه رسیدم که رانی از الکل زودتر می‌پرد. حال رانی از ماضی آبجو هم زودتر می‌پرد. شاید گل شبدر کم از لاله‌ی خوشبو نداشته باشد ولی رانی خیلی چه‌ها کم از آبجو دارد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با قوطی ور می‌رفتم، یک عدد کون&amp;nbsp;ِ غمگین هم جلوی من نشسته بود. غمگین و دپرس، معلوم نبود چه کیری خورده، کیر نمره‌ایی؟ کیر مرامی؟ کیر خانواده؟ یا کیر عشقی؟ دو تا از دوستانش هم دورش کرده بودند و همین سوال‌ها را به شکلی مودبانه‌تر از این کون، که در این هوای گرم دستکش به دست کرده بود و این مزیدی بود بر کون بودنش، می‌پرسیدند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دلم می‌خواست حالا که آبجو ندارم، قوطی رانی را کمی فشار بدم تا زائده‌های تیزی روی بدنه‌اش ایجاد بشود و بعد در اون کون فرو کنم. &amp;nbsp;اما با یک تحقیق میدانی می‌شد ثابت کرد که این کار عملی نیست. قوطی را با یک ریباند موفق به سطل آشغال انداختم و آن صحنه‌ی کونی را ترک کردم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو روز بود که برای گرفتن سه امضا ول بودم و اعصابم شقیقا کیری. کون از برابر چشمانم رد شد. ژست گرفته، دوستانس دست دور کمر و دور بازو و روی شانه‌هایش انداخته بودند که "چی شده؟ به من بگو" هر دوست جدیدی هم که می‌آمد دست این لش را می‌گرفت و به یه طرف راهرو می‌برد و سعی می‌کرد نشان بدهد که بعله، من با این کون بسیار نزدیکم به اندازه‌ی پیکه به کون شکیرا و الان خواهید دید که ماجرای بگا رفتنش را به من خواهد گفت. کون، تک تکشان را کیر می‌کرد و زر نمی‌زد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک روز یکی از دوستانم به من گفت "وقتی نمی‌خوای در مورد موضوعی حرف بزنی، گه می‌خوری بهش اشاره می‌کنی" شاید بعد از آن شعر سعدی، این جمله هم گزینه‌ی بدی نباشد برای سردر سازمان ملل. حالا این کون با آن ژست‌ها و دستکش‌ها و کون‌کش‌هایی که اطرافش بودند مصداق کامل این سخن گهربار شده بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آخرش درد این کون بین دوستان پیچید و حدس و گمان‌ها زده شد و یکی آمد که "اگه از من ناراحتی بگو" و "چرا از من ناراحتی؟" و به سایر کونکش‌ها می‌گفت "من خودم ناراحتش کردم" و "خودم باهاش حرف می‌زنم" و کسشرهایی در این زمینه. آنقدر از این صحنه‌های &amp;nbsp;حاوی کونی‌بازی‌ها و کون‌کشی‌های زیر چهارده سال حالم داغان شد که بی‌خیال امضای سوم شدم و زدم بیرون. امیدوارم یک بار این کون را پشت شمشاد‌ها خفتش کنم و اعتراض رسمی خودم را که حاوی یک عدد قوطی آبجوی خاردار است به ایشان ابلاغ بدارم. تا آن روز.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-1620679637381527760?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/1620679637381527760/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=1620679637381527760&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/1620679637381527760?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/1620679637381527760?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/05/beer-cans-barbed-for-genocide.html" title="روزی برای نسل کشی کونی‌ها، با قوطی‌های آبجوی خاردار" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0cBSXg-fSp7ImA9WhZVEEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-4208624879103059770</id><published>2011-05-05T19:35:00.045+04:30</published><updated>2011-05-23T01:47:38.655+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-23T01:47:38.655+04:30</app:edited><title>saint petersburg</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;+ البته همه می‌دونن که خوب ایرانیا باهوش‌ترین آدمای دنیا هستن.&amp;nbsp;الان دانشمند شماره یک اسپانیا یه آقایی هستن به اسم پروفسور باقرزاده.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;- تو رو خدا؟!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;+ ایشون به کشفیات خیلی بزرگی در زمینه‌ی ریاضیات نائل آمدن.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;- مثلا چی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;+ مثلا اینکه ایشون کشف کردن که بین هشت و نه، یه عدد وجود داره.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;- وای چه جالب.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;+ بله، اونوقت تو دنیا این عدد رو به افتخار ایشون اسمش رو گذاشتن باقرزاده.&amp;nbsp;الان عدد‌ها به این صورت شمرده می‌شه: شیش، هفت، هشت، باقرزاده، نه، ده.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;- اصلا آدم تو اینجور مواقع به خودش افتخار می‌کنه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;+ بله، این جور لحظاته که آدم به ایرانی بودنش می‌باله.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;سن‌پطرزبورگ / &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 21px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;بهروز افخمی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 21px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;فیلمنامه:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;پیمان و&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a class="new" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%A8_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%E2%80%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1" style="background-attachment: initial; background-clip: initial; background-color: initial; background-image: none; background-origin: initial; text-decoration: none;" title="محراب قاسم‌خانی (صفحه وجود ندارد)"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;محراب قاسم‌خانی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-4208624879103059770?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/4208624879103059770/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=4208624879103059770&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/4208624879103059770?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/4208624879103059770?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/05/saint-petersburg.html" title="saint petersburg" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkcBRX48eCp7ImA9WhZXFUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-2024244887591214085</id><published>2011-05-04T16:11:00.003+04:30</published><updated>2011-05-04T16:24:14.070+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-04T16:24:14.070+04:30</app:edited><title>بیا این ور ِ بازار زندگی، کسشرای نو داریم</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زندگی همیشه کسشری جدید برای رو کردن داره. این جمله اصلن ربطی به ادامه ی حرفام نداره، اما دلم خواست اینجا بگم. رفتم گودر بخونم، گزارشی در مورد آلزایمر و علائمش منتشر شده. همه‌ی علائم رو چک کردم. علائمش رو ندارم. اما چرا شک کردم؟ چون فراموش کردم تولدش رو بهش تبریک بگم، در واقع اصلن شک کردم که تولدش کی بود؟ با یه روز تاخیر بهش تبریک گفتم. نکته‌ی کسشرش این بود که بعد از چهار پنج سال به هم روی خوش نشون دادیم و حالا تو اولین سال با هم بودن تولدش رو فراموش کردم. خوب کاریش هم نمی‌تونم بکنم، تو تمام عمرم یادم نمی‌آد که به کسی تبریک گفته باشم. اگرم گفتم یا خیلی قبلش بوده یا خیلی بعدش. کلن عادت کردم به شنیدن اینجور جمله‌ها که "الان که تولدم نیست"، "دیروز تولدم بود"، "نمی‌خوای تولدم رو تبریک بگی؟". خواهرم خودش زنگ می‌زنه یا اس‌ام‌اس می‌ده که تولدمه و من بهش تبریک می‌گم. یا برادرم زنگ می‌زنه و می‌گه تولد برادرزادته یابو و من تبریک می‌گم، البته یابو رو نمی‌گه، ولی وقتی تولد برادرزاده‌ات یادت بره احساس یابو بودن هم بهت دست می‌ده. این برام یه عادت شده، تاریخا به تخمم نیست. اینکه اولین بار کی بود آخرین بار کی‌ بود، تاریخ تولد کی‌ بود، تاریخ عروسی کی بود. کی اینجا بودی، کی اونجا، اون سال چی کار کردی. این سال چی. در واقع گذشته خیلی زود فراموش می‌شه برام و خاطرات می‌رن اون ته مهای ذهنم و به زورعکس‌ها و به زور یادآوری این و اون می‌آن بیرون. خاطره‌ایی ندارم از گذشته و البته امیدی هم ندارم به آینده. هیچ چیز خاص و برجسته‌ایی نه تو گذشته هست که بخوام یادش کنم و نه تو آینده که بخوام بهش برسم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این روزا از کارام که خسته می‌شم خودم رو هل می‌دم تو کتاب شما که غریبه نیستید&amp;nbsp;ِ هوشنگ مرادی کرمانی که خاطراتش رو نوشته و خیلی خوب نوشته. خاطرات بچگیش رو نوشته و من هی به خودم فشار می‌آرم تا بتونم یه خاطره از پنج سال دوران دبستان رو به یاد بیارم، نمی‌تونم. قبلن هم که تو کارشناسی می‌نشستیم با بچه‌ها خاطره‌ی بچگی تعریف کردن، من شنونده‌ی مطلق بودم و در بهترین شرایط از خاطرات دبیرستان می‌گفتم. شاید بگین این متن کسشر بود، خوب منم که همون اولش گفتم زندگی همیشه یه کسشر جدیدی برا رو کردن داره.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-2024244887591214085?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/2024244887591214085/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=2024244887591214085&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2024244887591214085?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2024244887591214085?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/05/happy-birthday-to-you.html" title="بیا این ور ِ بازار زندگی، کسشرای نو داریم" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkECSHk5fyp7ImA9WhZXEUk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-3043767879006202690</id><published>2011-04-30T09:31:00.002+04:30</published><updated>2011-04-30T09:47:49.727+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-04-30T09:47:49.727+04:30</app:edited><title>before bite</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز نمی‌خواستم چس ناله بنویسم، در واقع اصلن نمی‌خواستم بنویسم.، چون این روزا چیزی جز چس‌ناله از آدم در نمی‌آد. یه نگاه به نوشته‌ی قبلیم انداختم و دیدم که چیز جدیدی برای نوشتن نیست. همه‌اش همونه. چهار و نیم رفتم بخوابم، تا هفت خرغلت زدم. بعد پاشدم اومدم فیس‌بوک جواب اونایی رو بدم که می‌گن بارسلونا زیبا بازی می‌کنه. قبل از خواب هم اتاقیم ازم پرسید "پشه‌ها اذیتت نمی‌کنن؟" گفتم "نه". بعد به این فکر کردم که خونم چه طعم تخمیی داره که حتی پشه‌ها حاضر نیستن بمکنش، برای شروع یک خواب واقعن ناامیدکننده بود. به رفیقم پیشنهاد کردم "بیفور بایت" استفاده کنه، یه پمادیه که اگه بزنی رو پوستت حشره‌ها بهت نزدیک نمی‌شن. اما اسمش به نظر شما مسخره نیست؟ بیفور بایت. یعنی "قبل از گزش"،"قبل از گزیدگی"، یا "قبل از گزیده شدن" مسخره‌اس. خوب وقتی این پماد از گزیدگی جلوگیری می‌کنه، چجوری اسمش می‌شه قبل از گزیدگی؟ وقتی این پماد رو بمالی گزیدگی اتفاق نمی‌افته، وقتی گزیدگی نباشه، چجوری "قبلش" هست؟ اگه قرار گزیدگی باشه، و این قبلش باشه، خوب این پماد پس برا چیه؟ اسم مسخره‌اییه. پیش خودشون چی فکر می‌کردن وقتی همچین اسمی براش انتخاب می‌کردن.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-3043767879006202690?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/3043767879006202690/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=3043767879006202690&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/3043767879006202690?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/3043767879006202690?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/04/before-bite.html" title="before bite" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CE4ESXc6fyp7ImA9WhZQGUg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-5024571899624100074</id><published>2011-04-28T05:38:00.000+04:30</published><updated>2011-04-28T05:38:28.917+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-04-28T05:38:28.917+04:30</app:edited><title>گه قدم مانده به صب</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تقریبا گاییده شدم، زندگی دیگه برام مفهومی نداره، در واقع چیزی تو زندگیم نیست که چند قدم اونورتر باشه و من بخوام بهش برسم. معمولا ساعت یک و نیم بیدار می‌شم، دستشویی می‌رم، بعد می‌رم سلف، ناهار رو با فحش دادن به همه‌چی می‌خورم. بعد می‌آم می‌شینم پای گودر و فیس‌بوک، دیگه خیلی کم شجریان گوش می‌دم. دیگه آرامش آهنگ های شجریان انگار برام تصنع داره، حتی حرارت علیزاده هم کمکی نمی‌کنه، ولی زدبازی خوبه، میوز خوبه، یه آهنگ بی‌کلامی هم مثل اینکه از متالیکا باشه هست که اونم خوبم، اسمش نمی‌دونم آنفورگیون یا آپوکالیپتو یا یه چیزی تو این مایه‌هاست اون خوبه. قرص روزانه است یه جوری برام. یه کم که اینترنت گردی کردم، می‌شینم پای ترجمه ی مقاله‌ی آقای کوسل، که هر بار می‌خوام اسمش رو پیش استاد رهنما بیارم مجبورم کوزل، کازل یا کاسل بگم، خلاصه سعی می‌کنم یجوری بگم که اصلن به کوسل نزدیک نشه، بعد هی بین اینترنت و سمینار رفت و آمد می‌کنم، میزم به شکلیه که اگه سرم رو به راست بگردونم پنجره و بالکن و بعدش منظره‌ی خونه‌هایی تو دور دست به چشم می‌آد و این آپشنی است برای رفع خستگی. اما تقریبن تا خود دوازده یک شب هیچ پیشرفتی صورت نمی‌گیره، اما شب خوبه، شب برا کار کردن خوبه، شب حتی به کارهای کسشر و بی‌مفهوم هم رونق می‌ده و خیلی از ماها حاصل جنبشی شهوانی در شبیم. صدای اذان و فحش من با هم بلند می شه، یکم کتاب شما که غریبه نیستید&amp;nbsp;ِ هوشنگ مرادی کرمانی رو می‌خونم، جالبه، می‌خوابم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-5024571899624100074?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/5024571899624100074/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=5024571899624100074&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/5024571899624100074?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/5024571899624100074?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/04/blog-post.html" title="گه قدم مانده به صب" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0ENRXY8fCp7ImA9WhZRGEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-3118240981734851754</id><published>2011-04-15T20:04:00.000+04:30</published><updated>2011-04-15T20:04:54.874+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-04-15T20:04:54.874+04:30</app:edited><title>bullshit</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه راه حلی هست که یه پنج شیش سالی می‌شه دارم ازش استفاده می‌کنم تا اعصابم تو شرایط &amp;nbsp;ِ بی سر و ته بهم نریزه. خیلی‌ از ماها دونسته یا نادونسته این کار رو انجام می‌دیم. برا وقت‌هایی که به روابط &amp;nbsp;پوچ فکر می‌کنیم.&amp;nbsp;اتفاقی بی‌معنی رو تجربه می‌کنیم و یا&amp;nbsp;هر چیز مزخرف دیگه‌ایی برامون اتفاق می‌افته و یا اطرافمون شکل می‌گیره.&amp;nbsp;وقتی با همچین شرایطی مواجه می‌شم فقط یه کلمه رو برا خودم تکرار می‌کنم "کس &amp;nbsp;ِشر". واقعن هم کار دیگه‌ایی نمی‌شه کرد. کس &amp;nbsp;ِشر، کس &amp;nbsp;ِشره دیگه. حالا شما می‌خوای هر رنگ و لعابی بهش می‌ده، هر قدر دلت می‌خواد پر و بالش بده. باز هم کس &amp;nbsp;ِشره. وقتی هم که دور و برت پر شده باشه از این کسشرا، هیچی جز تفکیک کردن این کسشرا از معدود چیزای باقی مونده جوابگو نیست. باید کسشر بودنشون رو هی به یادشون بیاری و ازشون رد شی.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-3118240981734851754?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/3118240981734851754/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=3118240981734851754&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/3118240981734851754?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/3118240981734851754?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/04/bullshit.html" title="bullshit" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkMMQHkzfyp7ImA9Wx9VE04.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-8382654187684902951</id><published>2011-01-30T01:31:00.000+03:30</published><updated>2011-01-30T01:31:21.787+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-01-30T01:31:21.787+03:30</app:edited><title>just clear shot</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/020-Suicide.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="640" src="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/020-Suicide.jpg" width="481" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هر کدوم از ما اگه یه هفت‌ تیر تو کشوی میزمون داشتیم شاید امروز یا فردا خودمون رو می‌کشتیم. هر کی به یه دلیلی و تو یه لحظه. مدل‌های دیگه‌‌ی خودکشی زمان می‌بره و گذشت زمان کارها رو رقت انگیز می‌کنه حتی خودکشی رو.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-8382654187684902951?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/8382654187684902951/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=8382654187684902951&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/8382654187684902951?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/8382654187684902951?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/01/just-clear-shot.html" title="just clear shot" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0UFSHs5fCp7ImA9Wx9WGU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-507193189233559457</id><published>2011-01-24T23:59:00.004+03:30</published><updated>2011-01-25T00:03:39.524+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-01-25T00:03:39.524+03:30</app:edited><title>مخمصه‌ایی برای تماشاگر</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/019-Heat.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="262" src="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/019-Heat.JPG" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;تو سکانس آخر فیلم مخمصه (Heat)، آل‌پاچینوی پلیس، رابرت دنیروی سارق رو با تیر می‌زنه. بعد می‌آد بالای جسد دنیرو که رو یه سکو نشسته، دستش رو می‌گیره، به دوردست‌ها خیره می‌شه و گریه می‌کنه. این پایانیه که قبلا تو کافه در موردش به توافق رسیدن. یا من تو رو می‌کشم، یا تو منو می‌کشی، شاید هم اصلا دیگه همدیگه رو نبینیم. این صحنه رو دوست دارم. این فیلم رو دوست دارم. فیلمی که قواعد بازی دزد و پلیس رو کنار می‌زنه. دزد و پلیس می‌شینن تو کافه و با هم حرف می‌زنن و می‌بینن چقدر شبیه‌ان به همدیگه. برای هم احترام قائلن، برای مهارتی که هر کدوم تو این بازی دارن اما راهی ندارن جز اینکه هر کدومشون کار خودش رو انجام بده. تراژدیش با بقیه‌ی تراژدی‌ها فرق می‌کنه، اینجا دیگه اتفاق ناخواسته و یا نادانسته‌ایی رخ نمی‌ده. این دیگه مثل نمایشنامه‌های شکسپیر نیست. اینجا هر دو طرف می‌دونن چی قراره بشه. فیلم جوری پیش می‌ره که شما هم از شخصیت پلیس خوشت می‌آد، هم از دزد، تا آخر فیلم خودت رو گول می زنی که "شاید هر دوشون سالم بمونن" اما یهو اون دوتا همدیگه رو تو خیابون می بینن و تعقیب و گریز شروع می‌شه. وقت کمه، باید تصمیم بگیری. دزد بمیره؟ یا پلیس؟ آیا اصلا فرقی می‌کنه؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-507193189233559457?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/507193189233559457/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=507193189233559457&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/507193189233559457?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/507193189233559457?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/01/heat.html" title="مخمصه‌ایی برای تماشاگر" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUADQ3wzfCp7ImA9Wx9XEUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-3725914498665956380</id><published>2011-01-04T22:30:00.001+03:30</published><updated>2011-01-04T22:32:52.284+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-01-04T22:32:52.284+03:30</app:edited><title>وبلاگ خوانی یا روبات خوانی؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/018-Let-Bloggers-Blog.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265" src="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/018-Let-Bloggers-Blog.JPG" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;جدیدا پای مطالبی که روبات‌های لایک‌خور هم‌خوان می‌کنن نظرهایی نوشته می‌شه که نویسنده‌ی نظر نتونسته با مطلب نوشته شده ارتباط برقرار کنه و تو نظرش لایک‌های داده شده به مطلب رو زیر سوال می‌بره و می‌خواد دلیل لایک‌ها رو بدونه. نویسنده‌‌های این گونه نظرات دلیلی برای لایک دادن به اون نوشته نمی‌بینن و می‌آن تو قسمت نظرات (comment) لایک‌هایی که دیگران دادن رو بازخواست می‌کنن که "آخه این نوشته چی داشت که شما لایک دادین؟" یا "لایکتون برای چیه؟" یا "باید وجدان گودری داشته باشیم و الکی لایک ندیم" و نظیر این.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نکته‌ایی که دنبال کننده‌‌های روبات‌های لایک‌خور نسبت بهش بی‌توجه هستن اینه که نمی‌شه نوشته‌های یک وبلاگ رو جدا از هم دونست. حالا شاید بعضی وبلاگ‌ها و بیشتر وبلاگ‌های مینی‌مال‌نویس، مطالبشون مستقل از هم باشه اما خیلی از وبلاگ‌ها مطالب سریالی دارن که به هم وابسته هستن و وقتی خواننده‌ی دائمی اون وبلاگ به یکی از نوشته‌هاش لایک می‌ده تو پس زمینه‌ی ذهنش مطالب قبلی اون وبلاگ رو داره و با توجه به گذشته و سابقه‌ی وبلاگ به نوشته‌ی حاضر لایک می‌ده. خواننده‌ایی که به جای وبلاگ خونی روبات خونی می‌کنه نمی‌تونه ارتباط و انسجام بین نوشته‌های یک وبلاگ رو درک کنه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از طرفی دیگه، معمولا فضای خاصی به نوشته‌های یه وبلاگ حاکمه طوری که خواننده‌های دائمی اون وبلاگ با اون فضا انس می‌گیرن و وقتی نوشته‌ایی از اون وبلاگ می‌خونن، اون نوشته رو بر اساس فضای حاکم بر اون وبلاگ می‌سنجن و درک می‌کنن، اما خواننده‌ایی که داره از بیرون و بدون آشنایی قبلی با اون وبلاگ، مطلبش رو می‌خونه قادر به درک کامل از موضوع مطرح شده نیست.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همچنین ممکنه وبلاگی که مطلبش توسط روبات‌های لایک‌خور هم‌خوان شده و الان مطلبش پیش روی &amp;nbsp;ماست، در مورد یه موضوع خاص بنویسه که به نظر ما مسخره بیاد ولی برای سایرین اینجوری نباشه و ما دلیل لایک‌ها رو نفهمیم، در حالی که خواننده‌های دائمی اون وبلاگ چون وبلاگ رو همیشه دنبال می‌کنن و با عکس‌ها، نوشته‌ها و موضوعات مورد بحث آشنا هستن، نوشته رو به راحتی درک می‌کنن و لایک می‌دن. خواننده‌ی روباتی از درک این قضیه هم عاجزه، مخصوصا اگه نظری کاملا متفاوت داشته باشه و یا نگاهش کاملا فرق کنه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هر امکانی آفتی هم داره. وقتی ما به جای اینکه سعی کنیم وبلاگ‌هایی که از نظر ما نوشته‌های با ارزشی دارن رو پیدا کنیم و بخونیم و خواننده و مشتری دائمش باشیم، بیایم کار خودمون رو راحت کنیم و بشینیم فقط روبات‌های لایک‌خور رو دنبال کنیم و با خودمون بگیم "خوب با خوندن این‌ها می‌تونم بهترین مطالب وبلاگستان رو بخونم دیگه چرا وقتم رو صرف چندتا وبلاگ معدود کنم" اونوقته که مشکلاتی نظیر این برامون پیش می‌آد که مطالبی رو می‌خونیم که به نظرمون مسخره است ولی یه صد نفری بهش لایک دادن و ما نمی‌دونیم چرا؟ باید بدونیم که الزاما همه ی مطالبی که روبات‌های لایک‌خور هم‌خوان می‌کنن قرار نیست مطابق با سلیقه و عقیده و نظر ما باشه و اساسا قرار نیست این ربات‌ها ما رو تغذیه کنن. قراره که ما مطالبی که دیگران پسندیدن رو ببینیم و بخونیم و از کنار این، با وبلاگ‌های که می پسندیم ولی نمی‌شناسیم آشنا شیم و اون‌ها را به گوکل‌ریدرمون اضافه کنیم و بخونیم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-3725914498665956380?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/3725914498665956380/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=3725914498665956380&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/3725914498665956380?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/3725914498665956380?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/01/to-who-follows-robots.html" title="وبلاگ خوانی یا روبات خوانی؟" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEEFRHw4eip7ImA9Wx5VEk8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-5571151219912686446</id><published>2010-10-04T21:06:00.002+03:30</published><updated>2010-10-04T23:33:35.232+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-10-04T23:33:35.232+03:30</app:edited><title>خسته‌ از فریاد‌های ایدولوژیک</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/017-Ideologic-Fight.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="270" src="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/017-Ideologic-Fight.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 13px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 13px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;شماره‌ی مهرماه ماهنامه‌ی سیاسی "نسیم بیداری" به "بررسی کارنامه‌ی دولت‌های جمهوری اسلامی ایران پس از انقلاب" پرداخته. با بعضی از چهره‌های سیاسی دوره های مختلف مصاحبه کرده. بعضی وقایع تاریخی رو شرح داده. حرف‌های این و اون رو نوشته. گاهی وارد هیئت دولت شده، گاهی وارد فضای جنگ، گاهی از مجلس نوشته و گاهی از سخنرانی‌ها، از بگو مگوها و جار و جنجال‌ها، از روزنامه‌ها و بیانیه‌های این حزب و اون حزب.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 13px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 13px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;بخش ابتدایی این بررسی، به اوایل انقلاب پرداخته، به دولت موقت، به اولین انخابات مجلس، به مجلس اول، به اولین رییس‌جمهور، به روزنامه های اون دوره و به زد و خوردها و حذف‌ها و درگیری‌های اون دوره. تو یه قسمت‌هایی، از جلسات مجلس اول می‌گه، از نطق‌های پیش از دستور، از جملات انقلابی، از داد و بیدادها، از گفته‌های مجلسیان که همدیگه رو به کندرو بدون، انقلابی نبودن، لیبرال بودن و خائن بودن متهم می‌کنن.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 13px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 13px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;خودم رو تو فضای مجلس اول می‌بینم که دارم از بالا مثل یه روحی که کسی نمی‌بیندش به پایین نگاه می‌کنم و صحبت‌های آروم و بلند رو می‌شنوم و حرکات نماینده‌ها رو می‌بینم. مثل "جبرئیل فرشته" شخصیت رمان "آیات شیطانی" که تو قسمت‌های مختلف داستان، از بالا و به عنوان یه ناظر به مجموعه‌ی اتفاقاتی که می‌افته نگاه می‌کنه. مجلس پر از داد و بیداد و سر و صداست. فریاد‌هایی ایدولوژیک.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 13px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 13px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;حین وبگردی‌ها با نامه‌ی شمقدری، معاون سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد، به محمدمهدی عسگرپور، مدیرعامل خانه‌ی سینما می‌رسم و می‌بینم که شمقدری که سمتی انتصابی داره، نحوه‌ی نامه‌نگاری عسگرپور رو، که سمتی صنفی و انتخابی داره با منافقین اولیل انقلاب مقایسه می‌کنه.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 13px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 13px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;با خودم فکر می‌کنم. می‌بینم خسته‌ام. خسته از زندگی تو محیط ایدئولوژیک. خسته از شنیدن کلماتی مثل دشمن، منافق، استکبار، توطئه، ترور، خودی، غیرخودی، مومن، مسلمان. خسته‌ام از داد و بیدادها و جار و جنجال‌ها. از بلند کردن صدا برای دفاع از ایدئولوژی. خسته‌ام و می‌خوام فرار کنم. فرار کنم به جایی که کسی به این چیزا فکر نکنه. جایی که داد و فریاد و اتهام‌زنی نباشه. جایی که آدم‌ها مثل آدم رفتار کنن. نه کسی برای ایدولوژی بمیره و نه کسی از روی ایدئولوژی کس دیگه‌ایی رو بزنه یا بکشه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-5571151219912686446?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/5571151219912686446/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=5571151219912686446&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/5571151219912686446?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/5571151219912686446?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2010/10/blog-post.html" title="خسته‌ از فریاد‌های ایدولوژیک" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkUASX04eip7ImA9Wx5VEk8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-399378631229097747</id><published>2010-09-18T23:49:00.007+04:30</published><updated>2010-10-05T00:00:48.332+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-10-05T00:00:48.332+03:30</app:edited><title>مینی‌مال‌، گونه‌ایی از گفتگو</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/016-Dialog.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="367" src="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/016-Dialog.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;از &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85#.DA.A9.D9.85.DB.8C.D9.86.D9.87.E2.80.8C.DA.AF.D8.B1.D8.A7.DB.8C.DB.8C_.D8.AF.D8.B1_.D8.A7.D8.AF.D8.A8.DB.8C.D8.A7.D8.AA"&gt;ویکی‌پدیا&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;می‌خوانیم "&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 21px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;کمینه‌گرایی (مینی‌مالیسم) در ادبیات، سبک یا اصلی ادبی است که بر پایه فشردگی و ایجاز بیش از حد محتوای اثر بنا شده‌است. مینیمالیست‌ها در فشردگی و ایجاز تا آنجا پیش می‌روند که فقط عناصر ضروری اثر، آن هم در کمترین و کوتاه‌ترین شکل، باقی بماند. به همین دلیل &lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;کم حرفی از مشخص‌ترین ویژگی‌های این آثار است&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;."&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 21px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;مینی‌مال‌نویسی در وبلاگستان فارسی برپایه‌ی بخش انتهایی و برجسته شده‌ی تعریف بالا استوار است.&amp;nbsp;در وبلاگستان فارسی طبق آمار &lt;a href="http://likekhor.com/listall/"&gt;سایت لایک‌خور&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;از 1728 وبلاگ فارسی که تا این لحظه در این سایت ثبت شده‌اند، 519 وبلاگ، مینی‌مال هستند. یعنی &amp;nbsp;30 درصد. در این سایت مینی‌مال به متنی گفته می‌شود که کمتر از 90 کلمه داشته باشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;اخیرا همزمان با روز جهانی وبلاگ‌نویسی و روز وبلاگ‌نویسی فارسی، نقدها و نوشته‌هایی در مورد اوضاع وبلاگستان فارسی نوشته شد. بعضی‌ها اوضاع وبلاگستان را با گذشته مقایسه کردند و گفتند دچار رکود شدیم. بعضی هم رکود را کم دانستند و گفتند وبلاگستان بهتر شده. بعضی گفتند حرف بهتر و بدتر نیست، بلکه وبلاگستان عوض شده. بعضی‌ گفتند وبلاگ‌نویس‌های مولف کم شده و وبلاگ‌ها به مجله‌‌ی سرگرمی و دانستنی نزدیک شده‌اند. بعضی از تنوع و تکثر وبلاگ‌نویس‌ها گفتند. کمی هم در مورد مینی‌مال نویسی گفته شد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;نکته‌ایی که در نقد مینی‌مال، توییت و کوتاه‌نویسی همواره فراموش می شود این است که مینی‌مال‌نویسی را با بلندنویسی نباید مقایسه کرد، همانطور که فتوبلاگ‌ها را با کوتاه‌نویس‌ها یا بلندنویس‌ها نمی توان مقایسه کرد. این‌ها از اساس با هم فرق می‌کنند. از طرفی مینی‌مال و توییت تبدیل به نوعی گفتگو و بیان شده است، نه تحلیل و بررسی و همه جانبه نگری. فضای کوتاه‌نویسی به فضای گفتگوی روزمره و عادی جامعه نزدیک شده است. خیلی از ما کوتاه‌نویس‌ها حرف‌هایی که در روز و شب می زنیم را با تغییر و ویرایش در وبلاگ‌هایمان بازنشر می‌کنیم.&amp;nbsp;از اوضاع اجتماعی، از سیاست، از فرهنگ، از کتاب، از عادات خوب جامعه، از عادات بد، از جهان پیرامون، از ادبیات، از سینما، از تلویزیون، از موسیقی، از دغدغه‌های جوانی، وطن‌دوستانه، انسان‌دوستانه، از خستگی‌های اجتماعی و شخصی، از عشق‌ها و معشوق‌ها، از داغ‌ها و حسرت‌ها، از نکات و سوالاتی که ذهن‌ها را مدت‌ها مشغول می‌کند و از خیلی چیزهای دیگر در مینی‌مال‌هایمان می‌گوییم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;هم &amp;nbsp;تمایل به مینی‌مال‌نویسی زیاد شده و هم تمایل به مینی‌مال‌خوانی. دلیل این تمایل هم همین نزدیک شدن مینی‌مال به گفتگو است. این تمایل به خاطر تنبلی و راحتی نیست. گفتگو کاری است که همه ی ما در طول روز به شکل های مختلف و با آدم‌های مختلف انجام می‌دهیم، هم شنیدنش آسان است، هم گفتنش. به گفتگو عادت داریم و با آن ارتباط برقرار می‌کنیم. در وبلاگستان فارسی، مینی‌مال تبدیل به گونه‌ایی از گفتگو شده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-399378631229097747?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/399378631229097747/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=399378631229097747&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/399378631229097747?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/399378631229097747?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2010/09/blog-post_18.html" title="مینی‌مال‌، گونه‌ایی از گفتگو" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CE8GQ386fip7ImA9Wx5VEk8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-5846090237800429382</id><published>2010-09-08T13:12:00.007+04:30</published><updated>2010-10-04T23:37:02.116+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-10-04T23:37:02.116+03:30</app:edited><title>گمشده‌ی من</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/015-Dastan.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="306" src="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/015-Dastan.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;من حافظه‌ی ضعیفی دارم. هیچ خاطره‌ی روشن و واضحی از دوران بچگیم تو ذهنم نیست. ذهنم خالیه. خالی خالی. اما می‌تونم خاطراتی زیبا و جذاب هرچند غیرواقعی، از اون دوران برای خودم خلق کنم و اون‌ها رو بنویسم یا برای شما تعریف کنم. می‌تونم برای خودم گذشته‌ایی واضح و جذاب بسازم. می‌تونم لذت‌هایی رو که یا ازشون محروم موندم و یا فراموششون کردم رو با داستان‌هایی ساختگی کسب کنم. چرا نباید این کار رو بکنم؟ چرا نباید شخصیت‌هایی که هیچ وقت وارد زندگیم نشدن رو برای خودم خلق کنم؟ چرا نباید به جای رجوع به ذهنم و یادآوری گذشته، داستان‌هایی بنویسم و به اون‌ها مراجعه کنم؟ داستان‌نویسی و خلق شخصیت و موقعیت تنها کاریه که واقعا دوست دارم انجام بدم. داستان‌نویسی گمشده‌ی همه‌ی عمر من بود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-5846090237800429382?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/5846090237800429382/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=5846090237800429382&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/5846090237800429382?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/5846090237800429382?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2010/09/blog-post_08.html" title="گمشده‌ی من" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkMBSHs_cSp7ImA9Wx5VEk8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-6047486808011530681</id><published>2010-09-05T14:35:00.008+04:30</published><updated>2010-10-05T00:04:19.549+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-10-05T00:04:19.549+03:30</app:edited><title>پرونده‌ایی برای چهار فیلمساز</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/014-Nurizad-Ayyari-Salahshur-Makhmalbaf.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="326" src="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/014-Nurizad-Ayyari-Salahshur-Makhmalbaf.JPG" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;برداشت اول، محمد نوری‌زاد:&lt;/b&gt; چند سال قبل گزارشی از اخبار شبانگاهی شبکه‌ی سه پخش شد. گزارشی از پشت صحنه‌ی یک مجموعه‌ی تلویزیونی در حال ساخت به اسم "&lt;a href="http://www.aviny.com/institute/pictures/index.aspx"&gt;چهل سرباز&lt;/a&gt;" به کارگردانی "محمد نوری‌زاد". داستان مجموعه، به شکلی انتزاعی پهلوانان کهن و اساطیری ایران (مثل رستم) و جنگجویان و یاران پیامبر اسلام (مثل علی) رو وارد کارزار مشترکی می‌کرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نمی‌دونم که این مجموعه کی به پایان رسید و چه زمانی و از چه شبکه‌ایی پخش شد. اما همون چند صحنه‌ایی که توی گزارش نشون داده شد طراحی‌های ضعیف لباس، صحنه و چهره‌پردازی و بازی نسبتا تصنعی‌ بازیگران رو نمایش می‌داد. (نوار سمت چپ لینک بالا، عکس‌هایی از طراحی صحنه، لباس و چهره‌پردازی این فیلم رو نمایش می‌ده). وقتی چهره و لباس کارگردان اثر نشون داده شد، دلیل ضعف‌های فیلم به وضوح مشخص شد. درحالی که صحنه‌‌های در حال ضبط پرتحرک و مربوط به نبرد و سوارکاری و خاک و غبار بود، کارگردان با کت و شلوار اتو کشیده، بسیار منظم و تر و تمیز سعی در هدایت بازیگران و عوامل صحنه داشت. این &lt;a href="http://www.aviny.com/institute/pictures/images/10.jpg"&gt;عکس&lt;/a&gt;&amp;nbsp;رو ببینید. از طرفی لابد طبق عادت مرسوم برای این مجموعه بودجه‌ی مناسب و شاید کلانی هم در نظر گرفته شده بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;برداشت دوم، کیانوش عیاری:&lt;/b&gt; شبکه‌ی چهار صدا و سیما پنج‌شنبه‌ها برنامه‌ایی به نام "یک فیلم، یک تجربه" پخش می‌کنه که در هر قسمت به یکی از فیلم‌های سینمایی محبوب یا سریال‌های تحسین شده‌ی بعد از انقلاب می‌پردازه. بخش‌هایی از خود فیلم و پشت صحنه رو نشون می‌ده و با عوامل فیلم صحبت می‌کنه. موضوع یکی از قسمت‌های اخیر این برنامه، مجموعه‌ی تلویزیونی "روزگار قریب" به کارگردانی "کیانوش عیاری" بود. سریالی که در ۳۶ قسمت ۶۰ دقیقه‌ایی به مرور بخش‌هایی از زندگی دکتر قریب پرداخت. سریالی که ساختش پنج سال طول کشید و لاید این سریال هم نیاز به هزینه‌ی بالایی داشت.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کسانی که این سریال رو دیده‌اند حتی کسانی که یک یا دو قسمت این سریال رو دیده‌اند حتما حرفه‌ایی بودن طراحی‌های صحنه، لباس و چهره‌پردازی و بازی‌های بسیار روان این فیلم&amp;nbsp; را تحسین می‌کنند. با دیدن پشت صحنه‌ی این مجموعه می‌شد یکی از دلایل توفیق این مجموعه رو دید. کارگردانی که حین فیلمبرداری از لباس راحت استفاده می‌کنه، خودش رو تو هر صحنه درگیر می‌کنه. تی‌شرت گشاد می‌پوشه و کتونی به پا می‌کنه و همه‌ی حواس و تمرکزش رو برای اثرش خرج می‌کنه تا اثری قابل توجه و درخور ارائه بده.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;برداشت سوم، فرج‌الله سلحشور: &lt;/b&gt;سینما و تلویزیون ایران هم قبل و هم بعد از انقلاب از موضوعات تاریخی بهره برده اما ساخت فیلم‌های تاریخی - مذهبی با دو گام استوار تو سال ۱۳۷۳ آغاز شد. تو این سال، ساخت فیلم "روز واقعه" با فیلمنامه‌ایی از "بهرام بیضایی" و به کارگردانی&amp;nbsp; "شهرام اسدی" آغاز شد. همچنین ساخت مجموعه‌ي عظیم تلویزیونی امام علی تو این سال کلید خورد. این مجموعه موجی از ستایش‌ها رو نثار کارگردان و نویسنده‌‌ی اون، "داود میرباقری" کرد. "روز واقعه" سال بعد، ۱۳۷۴ اکران شد. کاندید هفت سیمرغ از جشنواره‌ی سیزدهم فجر و برنده‌ی پنج سیمرغ این جشنواره شد. سال ۱۳۷۶ مجموعه‌ی امام‌ علی که ساخت اون سه سال طول کشید از تلویزیون پخش شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;"&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;فیلمنامه‌ای پرکشش، کم ایراد و داستانی که به اصول درام وفادار بوده و در عین حال که تاریخ را روایت می‌کند و اشاره‌هایی به حوادثی تعیین کننده در فرهنگ شیعی دارد جذاب و داستانی است و قطب خیر و شر را به خوبی مقابل یکدیگر قرار می‌دهد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;پس از این مجموعه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;کارگردانی به سراغ این موضوع&amp;nbsp; نرفت، گویی همه آنچه باید درباره علی (ع) گفته می‌شد با این مجموعه به پایان رسیده بود"(&lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1144017"&gt;برداشتی از خبرگزاری مهر&lt;/a&gt;).&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;بعد از ساخت و نمایش این دو اثر بود که میل و رغبت فیلمسازان متوجه موضوعات مذهبی - تاریخی شد، به خصوص ساخت مجموعه‌های تلویزیونی، بسیار مورد توجه قرار گرفت. مجموعه‌های " تنهاترین سردار"، "مردان آنجلس"، "مریم مقدس"، "معصومیت از دست رفته"، "ولایت عشق" و "یوسف پیامبر" ادامه‌ی مسیری هستن که با "روز واقعه" و "امام علی" شروع شد. اگر بخواهیم این مجموعه‌ها رو رده‌بندی کنیم، بدون شک&amp;nbsp; یکی از ضعیف‌ترین مجموعه‌ها‌ی تاریخی - مذهبی تاریخ سینما و تلویزیون ما، با در نظر گرفتن حجم تبلیغات و هزینه و مانور، مجموعه‌ی یوسف پیامبر بود. این مجموعه موجی از ایرادها و انتقادات را برای کارگردان آن به همراه داشت. ضعف در انتخاب بازیگر، تصنعی بودن باز‌ی‌ها و دکور، شخصیت پردازی ضعیف، ایرادات تاریخی و داستانی به مجموعه از جمله اصلی‌ترین انتقادها بود. کارگردان این اثر فرج‌الله سلحشور، به تازگی &lt;a href="http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=117665"&gt;ایراداتی رو به مجموعه‌ی امام علی وارد دونسته&lt;/a&gt; که بدون اینکه بخواهیم این ایرادات رو درست یا غلط بدون باید اشاره کنیم که نه تنها ایراداتی مشابه ولی با عمق بیشتر به مجموعه‌ی یوسف پیامبر وارده بلکه این مجموعه از جنبه‌های دیگه‌ایی هم مورد انتقاد قرار گرفته که مجموعه ی امام علی دست کم در&amp;nbsp; این جنبه‌ها بسیار موفق بوده. کارنامه‌ی این کارگردان با طرح شکایتی که ایشون رو &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%AC_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B3%D9%84%D8%AD%D8%B4%D9%88%D8%B1#.D8.A7.D8.AA.D9.87.D8.A7.D9.85_.D8.B3.D8.B1.D9.82.D8.AA_.D8.A7.D8.AF.D8.A8.DB.8C"&gt;متهم به سرقت ادبی در ساخت مجموعه‌ی یوسف پیامبر کرد&lt;/a&gt; کامل شد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;b&gt;برداشت چهارم، محسن مخملباف: &lt;/b&gt;هر نسلی از نسل‌های اخیر تو خاطرات جوانی خودش فیلمی از محسن مخملباف داره که از لحاظ فرم و محتوا با فیلم‌هایی که نسل قبل و بعد خودش از مخملباف به یاد داره متفاوته. یکی مخملباف رو با "بایسیکل‌ران" می‌شناسه. یکی با "ناصرالدین شاه، آکتور سینما". یکی با "کلوزآپ" و "سلام سینما". یکی با "نون و گلدون" و "گبه". یکی هم با "سکس و فلسفه" و "فریاد مورچه‌ها". مخملباف رو می‌شه فیلمسازی مولف بدون شخصیت سینمایی ثابت دونست.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;b&gt;برداشت آخر: &lt;/b&gt;محمد نوری‌زاد از همکاران آوینی در روایت فتح بوده. فیلم‌هایی هم که ساخته با تهیه‌کنندگی "موسسه‌ی فرهنگی-هنری شهید آوینی" بوده. تا قبل از انتخابات سال ۸۸ از نزدیکان و حامیان حاکمیت بود. اما بعد از انتخابات به دلیل مواضع و نامه‌هایی که برای رهبر ایران نوشت مورد غضب قرار گرفت و بازداشت شد. برخلاف نوری‌زاد، فرج‌الله سلحشور مواضعی سفت و سخت در حمایت از حاکمیت و شخص احمدی‌نژاد داشته و اخیرا در جواب نامه‌های نوری‌زاد به رهبر ایران، &lt;a href="http://www.jahannews.com/vdcfe0dyxw6dmta.igiw.html"&gt;نامه‌ایی خطاب به نوری‌زاد&lt;/a&gt; منتشر کرده. کارنامه‌ی سینمایی فرج‌الله سلحشور با بازی در اولین فیلم محسن مخملباف، توبه‌ی نصوح، آغاز شد. محسن مخملباف سابقه‌ی فعالیت‌های چریکی و زندان قبل از انقلاب رو داره و بعد از انقلاب در حوزه ی هنری مشغول به فعالیت شد و به نوعی در جبهه‌ی حاکمیت جمهوری اسلامی و در حمایت نظام فعالیت می‌کرد اما به مرور زمان تغییرات زیادی در نحوه‌ی نگرش و فیلم‌سازی مخملباف ایجاد شد و از لحاظ سیاسی هم به یکی از منتقدان حاکمیت بدل شد و اوج فعالیت سیاسی مخملباف رو می‌شه اندکی قبل از انتخابات و بعد از انتخابات دونست. به مناسبت حوادث عاشورای ۸۸ با نامه‌ایی سرگشاده رهبر ایران رو با یزید مقایسه کرد و مطلبی با عنوان "رازهای زندگی خامنه‌ایی" انتشار داد که مدعی بود گزارشی از کارمندان بیت رهبری و کارکنان وزارت اطلاعات بود که به خارج گریخته بودند. کیانوش عیاری اما برخلاف این سه فیلمساز درگیر سیاست نشد اما قبل از انتخابات، مثل خیلی از اهالی فرهنگ و هنر حمایت خودش رو از میرحسین موسوی اعلام کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;هزینه‌های فیلم‌های محمد نوری‌زاد و فرج‌الله سلحشور به دلیل مواضعی که در حمایت از حاکمیت ایران داشته‌اند همواره تامین بوده و در حالی که سابقه‌ی سینمایی این دو هیچ نشانی از فیلم و یا سریالی برجسته و تحسین شده نداره اما هیچ وقت این دو فیلمساز نگرانی‌ بابت تامین منابع برای اثر بعدی نداشته‌اند. چهره‌ی و نام این دو بیشتر از اینکه بیانگر یک اهل فرهنگ و سینما باشه، چهره‌ایی و نامی سیاسی شده، با کارهای سینمایی و تلویزیونی نازل. اما حکایت مخملباف متفاوته. مخملباف در فیلمسازی و نویسندگی پرکار و موفق بود اما تندروی‌های ذاتی مخملباف گهگاه گریبانگیرش شده و اون رو به اعماق سیاست کشونده. فیلمسازی که می‌تونست فارغ از دغدغه‌های سیاسی به اوج‌هایی بالاتر از این دست پیدا کنه و آثار ماندگار بیشتری خلق کنه. شاید بهتر بود روشی چون عیاری و یا کیارستمی رو در پیش می‌گرفت. شاید بهتر بود چیزهای مختلف رو با هم قاطی نمی‌کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-6047486808011530681?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/6047486808011530681/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=6047486808011530681&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/6047486808011530681?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/6047486808011530681?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2010/09/blog-post.html" title="پرونده‌ایی برای چهار فیلمساز" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CE4NRXg7fyp7ImA9Wx5VEk8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-4512775228040361715</id><published>2010-08-31T06:15:00.005+04:30</published><updated>2010-10-04T23:39:54.607+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-10-04T23:39:54.607+03:30</app:edited><title>اوجی آرمانی، حضیضی واقعی</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/013-Oj-Haziz.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="350" src="http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/013-Oj-Haziz.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;جایی خوندم که نسل امروز ما نسبت به نسل قبلی واقعگراتر شده و دیگه آرمانگرایی‌های نسل قبل رو دنبال نمی کنه. آرمان‌های دست نایافتنی نداره و امور زندگی و جهان رو تو چارچوبی واقعی‌ و منطقی‌ دنبال می‌کنه. ارزش‌ها رو بر اساس واقعیات و حقایق برای خودش تعریف می‌کنه. از اعمال انقلابی بیزاره. نسبت به جهان دیدی خاکستری داره نه دیدی سیاه-سفید. از مطلق‌بینی و مطلق‌گرایی دوری می‌کنه و امور رو نسبی می بینه.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همه‌ی این‌ها رو گفتم تا به یک بخش کوچک و بی‌نظیر از یک آهنگ اشاره کنم. این آهنگ، آهنگی از یک خواننده یا موسیقیدان مشهور و مولف نیست. این آهنگ، آهنگ خواننده‌ایی صاحب سبک و شناخته شده بین اهل هنر و فرهنگ نیست. این آهنگ، آهنگی از ساسی‌ مانکنه.&amp;nbsp; من نمی‌خوام در مورد کل آهنگ صحبت کنم و یا تحلیلی روی اون انجام بدم. فقط می‌خوام بخش خیلی کوچیکی رو براتون توضیح بدم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;"عطر تنش کشته منو، ادکلنش توپه". خواننده با گفتن "عطر تن" ابتدا بیانی عارفانه و عاشقانه و فرازمینی از معشوق ارائه می‌ده. همونطوری که شعرا و غزلسراهای گذشته و معاصر هنگام تمجید از معشوق، تصویری فرازمینی و ماورایی از معشوق ارائه می‌دادند و می‌دهند. خواننده توجه ما رو به عطر تن جلب می‌کنه. خواننده، شنونده رو با این بیان به اوجی عاشقانه می‌بره. تغزل به کار می‌بره&amp;nbsp; و بعد، بلافاصله با گفتن "ادکلنش توپه" ما را از اوجی عارفانه تا سطح واقعیت فرود می‌آره. به ما می فهمونه که اون عطری که ما برای بدن معشوق قائل بودیم چیزی جز بوی یک ادکلن توپ نیست.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نمی‌دونم وقتی این بخش توی آهنگ گونجونده می‌شد چه هدفی دنبال می‌شد. شاید فکر پیچیده‌ایی پشتش نبود و صرفا برای بامزه بودن به کار برده شده. اما چرا سراینده فکر کرده که این ترکیب بامزه است؟ خواننده، نمونه‌ایی از همین نسل امروزه و در خودآگاه یا ناخودآگاه خودش این موضوع رو درک کرده. بله، عطر تن هست، صرفا به این دلیل که ادکلنش توپه. فقط همین.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/910768229579054260-4512775228040361715?l=ruz-negasht.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/4512775228040361715/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=910768229579054260&amp;postID=4512775228040361715&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/4512775228040361715?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/4512775228040361715?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruz-negasht.blogspot.com/2010/08/blog-post_31.html" title="اوجی آرمانی، حضیضی واقعی" /><author><name>دارکوب رند</name><uri>https://profiles.google.com/104737257237643149906</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-md3XEH6n2MA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAKc/ASw4euCO-Bs/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>

