<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:blogger='http://schemas.google.com/blogger/2008' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260</id><updated>2026-06-09T10:10:34.889+03:30</updated><title type='text'>روزنگاشت</title><subtitle type='html'>گاه نگاری</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default?redirect=false'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>51</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-5869429664117462893</id><published>2014-07-13T00:31:00.002+04:30</published><updated>2014-07-13T00:33:52.604+04:30</updated><title type='text'>سی نو تو رده‌بندی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
هلند و برزیل بهتره بیان تو زمین، برن به کناری، یه سیگاری دود کنن. بعد پاشن مردمی که اومدن به ورزشگاه رو تشویق کنن و مردمم اونا رو تشویق کنن و برن به رختکن. خیلی غیرانسانیه دو تا تیمی که باختن و به فینال نرسیدن رو بندازی به جون هم. توحش محضه. این کار هیچ معنایی نداره. وقتی شکست می‌خوری، باید قبولش کنی و برگردی خونه. رده‌بندی مسخره ترین بخش ِ فوتباله. جام جهانی المپیک نیست که سوم شدن و برنز گرفتن هم امتیازی محسوب شه. جام جهانی یه جامه که باید بهش برسی و وقتی دستت بهش نرسه، هیچی جای اونو نمی‌گیره. حتی نایب قهرمانی. باید جمعش کرد. باید جلو این توحش رو گرفت. رده‌بندی مردونگی نیست. فیرپلی نیست. رده‌بندی هیچی نیست. باید باهاش مبارزه کرد. باید حذفش کرد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/5869429664117462893/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/5869429664117462893?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/5869429664117462893'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/5869429664117462893'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2014/07/blog-post_13.html' title='سی نو تو رده‌بندی'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-2346118544768224097</id><published>2014-01-15T23:16:00.003+03:30</published><updated>2014-01-15T23:16:59.503+03:30</updated><title type='text'>من و موراکامی گاهی گه اضافه می‌خوریم. هاروکی، گه نخور</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&quot;در دنیای واقعی، زن‌ها بسیار فعال، شوخ و مثبت هستند. آنها یکجور ذوق طنز دارند&quot;. تا حالا هیچ کتابی از &quot;هاروکی موراکامی&quot; &amp;nbsp;نخوندم. در شرایطش قرار نگرفتم. منتها تو یکی از مصاحبه‌هاش این جمله رو گفته. همین جمله‌ای که این متن باهاش شروع شده. هر کدوم از ما که با خواهری، دوستان&amp;nbsp;ِ دختری، اقوام ِ دختری، دوست‌دختری، همسری، مادربزرگی خلاصه زن‌ها ارتباط نزدیک و تنگاتنگ و صمیمی داشتیم و داریم این رو به راحتی تایید می‌کنیم و صحه می‌ذاریم که زن‌ها/دخترها/دختربچه‌ها و حتی زنان سالمند فامیل چه نقش&amp;nbsp;ِ فعال و شوخ و مثبتی در جمع‌ها بازی می‌کنند و چه انرژیی منتقل می‌کنن و چقدر فضا رو تلطیف می‌کنن. عکس‌العمل‌هاشون، نحوه‌ای که کلمات رو بیان می‌کنن، نحوه‌ای که اجزای صورتشون رو حرکت می‌دن.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
طنز &quot;قند پهلو&quot; برنامه‌ای از شبکه‌ی آموزشه که عده‌ای طنزپرداز رو دور هم جمع می‌کنه تا به حالت مسابقه‌ای و فی‌المجلس از خودشون شعر طنز بگن. دور اولش که تابستون پخش شد چند گروه بودن و همه مرد. دور&amp;nbsp;ِ جدیدش الان در حال پخش شدنه، منتها این بار یک گروه چهار نفره‌ی از خانم‌ها هم هستن و الباقی مرد. تقریبن اگه بخوایم نسبت ببندیم می‌شه چیزی در حدود یک به هفت.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا این دو تا موضوع چه ربطی به هم دارن؟ راستش خوندن اون مصاحبه و دیدن&amp;nbsp;ِ قند پهلو برام همزمان شد. این برام جالب بود که تو اون قسمت‌هایی از قند پهلو که زن‌ها هستن، دخترا هستن، هیچ نشونی از چیزی که موراکامی می‌گه نیست، من چیزی ندیدم، نه فعال بودنی، نه شوخ طبعی و مثبت بودنی. هیچی. اونم در شرایطی که موضوع برنامه طنزه و دست&amp;nbsp;ِ شرکت کننده‌ها رو برای شادی آفرینی، شوخ طبعی و فعالیت&amp;nbsp;ِ مثبت باز گذاشته، کما اینکه تو قسمت‌هایی که مردها هستن پر از شوخی‌ها و تیکه انداختن‌های جدا از موضوع برنامه است و شوخی‌های حاشیه‌ایه. جدای ِ از مسابقه. ولی زن‌ها، زن‌هایی که تو سابقه‌ی کاریشون واقعن طنزپردازی و طنز نویسی رو تجربه کردن، تو این شرایط فقط شعر طنز می‌گن و آیتم‌ها رو یکی پس از دیگری از سر می‌گذرونن، بدون هیچ طنز و شوخی و بامزگی. واقعیت ما، با واقعیتی که موراکامی می‌گه کمی فرق داره.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/2346118544768224097/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/2346118544768224097?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2346118544768224097'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2346118544768224097'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2014/01/blog-post.html' title='من و موراکامی گاهی گه اضافه می‌خوریم. هاروکی، گه نخور'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-7575115582221258872</id><published>2013-11-30T17:38:00.000+03:30</published><updated>2014-01-05T20:23:55.892+03:30</updated><title type='text'>من نفر دومم، غیر دوم هیچ مگو</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/025-The-Second-Man.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; height=&quot;266&quot; src=&quot;http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/025-The-Second-Man.jpg&quot; width=&quot;400&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من تارو هستم از پَس ِ سوباسا، دنیس برگ‌کمپم از پَس ِ&amp;nbsp;تیری آنری، تنبکم از پَس ِ سنتور، عراقچیم از پَس&amp;nbsp;ِ ظریف، &amp;nbsp;من از پَس هستم. من از پَسَم. من همیشه تو زندگیم، تو تمام&amp;nbsp;داستان‌ها، تو تمام کارتون‌ها، تو تمام حادثه‌ها، کاری با قهرمان نداشتم، من همیشه دنبال نفر دوم بودم. با همه‌ی وجودم به دنبال نفر دوم می‌گشتم. خودمم هم هیچ وقت قهرمان هیچ داستانی نبودم. همیشه نفر دوم بودم. می‌خواستم که دوم باشم. دومی جای من بود، شاید دوست‌داشتنی‌تر از اولی. مذاکرات ژنو که برگزار می‌شد، کم کم دیدم داره از عراقچی خوشم می‌آد. نگاهم، فکرم معطوف عراقچی می‌شد، حرکاتش، نگاهاش و ایستادنش کنار ظریف، به عنوان نفر دوم، بدون اینکه حرفی بزنه، همه از ظریف می‌پرسیدن و ظریف جواب می‌داد و من نگاهم به عراقچی بود، به نفر دوم. وقتی برمی‌گردم و به زندگیم نگاه می‌کنم، به بچگی‌هام، می‌بینم که هیچ وقت تو شبیه سازی شخصیت‌ها و قهرمان‌های داستان‌ها تو بازی‌های بچگی، من نفر اول نبودم، من قهرمانه نبودم، من نفر دوم بودم. من سوباسا نبودم، تارو بودم. تو تیم فوتبالم هانری همه رو مقهور می‌کرد، ولی من برگ کمپ رو که یه خط عقب‌تر بازی می‌کرد و پاس‌ها رو به مهاجم می‌رسوند دوست می‌داشتم. یه بار تو دوره‌ی دانشجویی بهم گفتن بیا دبیر انجمن شو، نفر اول انجمن شو، قبول نکردم، شدم نفر دوم انجمن. سازی که انتخاب کردم تنبک بود، سازی که از پس&amp;nbsp;ِ سازهای دیگه می‌آد، تار و سنتور قهرمان آهنگن و من تنبکم، ساز دوم آهنگ، خوب یا بد.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/7575115582221258872/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/7575115582221258872?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/7575115582221258872'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/7575115582221258872'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2013/11/blog-post_30.html' title='من نفر دومم، غیر دوم هیچ مگو'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-1850450477881478704</id><published>2013-11-24T17:58:00.004+03:30</published><updated>2013-11-24T17:58:50.442+03:30</updated><title type='text'>بی‌هدف</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
انگار همه‌ی حرف‌های درست و حسابی جهان قبلن زده شده و حتی وقایع جالب و مهم قبلن اتفاق افتاده و الان دست به کاری نمی‌شه زد، چیزی نمی‌شه خلق کرد. بهترین داستان‌ها رو گفتن، بهترین فیلم‌ها رو ساختن، بهترین آهنگ رو نواختن و هر چیز جدیدی که میاد یا پایین‌تر از گذشته‌اس یا نهایتن در اون حد و تکراریه. انگار دیگه نمی‌شه خلق کرد و خلاقیت داشت، مخصوصن با این اینترنت، دیگه روزی که نیم ساعت یه ساعت اینترنت گردی کنی، کلی خلاقیت می‌بینی و آدم‌های خلاق و نخبه، تو همه‌چی، مصرف میکنی و لایک و فیو می‌زنی و به به و چه چه می‌کنی و نهایتن با شر کردن، خودت رو تو اون خلاقیت و ابتکار و طرح و ایده‌ی نو شریک می کنی. فرصت نمی کنی تخیل کنی، چیزی که تخیل کنی رو خیلی قبل‌تر یکی یه گوشه‌ی دنیا بهترش رو اجرا کرده. حتی دیگه پست درخوری واسه وبلاگت نمی‌تونی بگی. معلوم نیست چی به چیه. قبلن که اینترنت نبود، یه موشک هم که با کاغذ درست می‌کردی لذت می‌بردی، بعد سعی می‌کردی یه تغییری توش بدی و به یه موشک ناب‌تر برسی، تلاش می‌کردی تو روزنامه دیواری مدرسه یه گهی بخوری که وقتی رو دیوار می زنن و تو از جلوش رد می‌شی به خودت ببالی، ولی حالا وبلاگ مفت جلوته که بنویسی ولی الکنی. ریده‌ای. ریده. حتی نمی‌تونی خواننده‌های کمتر از انگشت‌های دستت رو راضی کنی، حتی اونقدر بامزه هم نیستی که تو توییتر و فیس‌بوک کامنت‌ها و فیوها و لایک‌ها رو از آن&amp;nbsp;ِ خودت کنی. ساعت‌ها وقت رو می‌ذاری برا فیس بوک و توییتر و دست آخر دسته خر.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بعد یهو نشستی حساب می کنی می بینی بیست و هشت سالت داره تموم می‌شه، اصلن یادت نمیاد اون باری که حساب کردی و بیست و هفت سالت داشت تموم می‌شد کی بود، یا بیست و شیش و بیست و پنج. اصلن ده سال اخیر که بود و چگونه گذشت. نوزده سالگی از خونه زدی بیرون و حالا که بیست و هشت سالگیت داره تموم می‌شه، هنوز بیرونی، حالا که دیگه درونی هم برای برگشت نمونده. حالا ازدواج کردی و ارشد داری و سربازی و دو سال دیگه سربازیت تموم می شه، پول درست حسابی نداری و تمام دلخوشیت چند صفحه داستانیه که هر شب می‌خونی. جای خالی سلوچ، بادبادکباز یا هر چیز دیگه‌ای. دوست داری بری یه حافظ&amp;nbsp;ِ مناسب بخری که شعر هم بخونی. دوست داری هر لحظه‌ی زندگیت دلخوشی و شادی باشه، ولی نیست. داری سعی می‌کنی به دستش بیاری، از همون لحظه‌ای که از نوزده سالگی پات رو گذاشتی بیرون، سینوسی بالا و پایین شدی، گاهی رو به رشد، گاهی رو به افول، ولی سال‌هایی هم بوده که کسشر کسشر به گاشون دادی. از وقتی که بزرگ شدی و چارتا چیز رو فهمیدی، دیگه خوشی رفت. هی هم می‌خوای یه گهی بخوری و کاری بکنی ولی نمی‌کنی، یا نمی‌خوای. لذت ها و دلخوشی‌ها &amp;nbsp;محدود شده و سعی خاصی هم نکردی که درستش کنی.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/1850450477881478704/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/1850450477881478704?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/1850450477881478704'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/1850450477881478704'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2013/11/blog-post.html' title='بی‌هدف'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-8082730183930162267</id><published>2013-09-19T01:43:00.000+04:30</published><updated>2013-09-19T01:48:44.770+04:30</updated><title type='text'>خواب ِ سر ِ صبح ِ یک مهندس ِ عمران ِ در حال حاضر امریه</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ماشین رو تو طبقه‌ی سوم پارکینگ طبقاتی پارک کردم. رفتم پیش دوستام که تو همون طبقه داشتن به کارهای اداریشون می‌ریسدن، گویا ساختمونه فقط پارکینگ نبوده، مجتمع پارکینگی - اداری بوده. بلافاصله که برگشتم دیدم یکی از کارگرهای پارکینگ اومده با یه پیکور، یا شاید هم شما بهش بگین کمپرسور، و اگه هنوز نفهمیدن منظورم چیه، از این مته‌های گنده‌ی پر سر و صدای قدیمی که باهاش آسفالت می‌کندن. خلاصه با یکی از این پیکورها منتها از نوع برقیش آسفالت کف همون طبقه‌ای که من ماشین رو توش پارک کرده بودم رو دایره‌وار کنده، دایره‌ای به شعاع دو متر. این دایره‌ای که کنده بود مماس شده بود به چرخ عقب&amp;nbsp;ِ سمت&amp;nbsp;ِ شاگرد ِ ماشین. اگه یکم دیگه ادامه می‌داد ماشین می‌افتاد یه طبقه پایین‌تر. خود کارگره نبود، رفته بود استراحت کنه، معلوم بود هم کارگر ِ پیچیه، هم سربه‌هواست. جای اینکه پیکور به اون گرونی رو آروم بذاره پایین، همینجوری انداخته بودتش و پیکور هم خورده بود به قطعات کنده شده‌ی آسفالت‌ و قابش شکسته بود. این دیگه خیلی کفریم کرد. از فکر ماشین بیرون اومدم. همچین کارگری اگه زیر دست من بود...، طاقت نیاوردم، رفتم دنبالش. دیدم پیش یکی از مسولین پارکینگ نشسته، گفتم چرا پیکور رو زدی شکوندی؟ این چه وضع کار کردنه؟ مسوله گفت به تو چه؟ گفتم اون بار هم که ماشین رو تو این پارکینگ پارک کردم شما زدین داغونش کردین، الانم که زیرش رو کندین. خودمم نفهمیدم جوابم چه ربطی به سوالش داشت. یهو دیدم همه‌ی کارگرها و مسولین پارکینگ جمع شدن و دورم کردن. بعد با هم یه چیزی رو ساخت و پاخت کردن و زنگ زدن پلیس. دو تا سرهنگ اومدن گرفتنم. نفهمیدم چی شد که جای سرباز، سرهنگ فرستادن منو بگیرن. خواستم براشون توضیح بدم که دیدم ارتش چرا نداره. اون پارکینگی‌های دیوث هم استشهاد جمع کرده بودن علیه من، استشهادی در حد یک اتهام امنیتی، اصلن نفهمیدم که چی شد. یکی از سرهنگ‌ها منو گرفت، اون یکی هم رفت زارتی از صندوق ماشین لپ‌تاپم رو در آورد. دیگه له له شدم. گفتم حالا اون هم کیلیپ سیاسی و عکس‌ها و مقالات سیاسی و کتاب‌های ممنوع الچاپی که پی‌دی‌افشون رو لپ تاپ است بماند، با اون چهل پنجاه گیگ سوپری که رو هاردشه چه غلطی بکنم. اینجا بود که با خودم گفتم بگا رفتی مممد. آبرو مابروم مثل پشم داشت به باد می‌رفت. امریه‌‌ام هم که احتمالن کنسل شه، بفرستنم خاش. دیدم دارم بدبخت می‌شم. گفتم جای دفاع از خودم، که معمولن همه‌ وقت دستگیر شدن انجام می‌دن، بهتره آروم و صبور و متین و مودب باشم که شاید بشه از در شخصیت وارد شد، شایدم مشکلم حل شه. بهترین پولتیکی بود که به ذهنم رسید، جواب هم داد. دیگه توضیح ندادم عوضش مودب شدم. یکی از سرهنگ‌ها غیب شد، اون یکیه خواست منو ببره سمت ماشین، وقتی رفتار خوب و باشخصیتی من رو دید، بهم اعتماد کرد و گفت اینجا بمون. بعد خودش رفت. وقتی از دستشویی برگشت دیگه اون سرهنگ پرخاشگر سابق نبود، مهربون شد و بهم اجازه داد که لپ‌تاپ رو بدم به یکی از دوستام که ببره خونه و ضمیمه‌ی پرونده‌ام نشه. من هم به آینده‌‌ی پرونده‌ام امیدوار شدم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/8082730183930162267/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/8082730183930162267?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/8082730183930162267'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/8082730183930162267'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2013/09/blog-post.html' title='خواب ِ سر ِ صبح ِ یک مهندس ِ عمران ِ در حال حاضر امریه'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-120203158453187399</id><published>2013-03-06T02:21:00.000+03:30</published><updated>2013-03-06T02:21:22.488+03:30</updated><title type='text'>سردرگمی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
امروز تصمیم بر این شد که یه کاپشن ارزونتر بخرم، یا اصلن کاپشن نخرم. قصدم این بود حالا که آخر فصله و احتمالن قیمت کاپشن‌ها پایین اومده برم و یه کاپشن خوب با قیمت حراجی بخرم. کاپشن فعلیم یه کاپشن تاناکورای نه چندان گرمه که برادرم تو دوره‌ی دانشجوییش از زاهدان خرید. اوایل بدک نبود ولی الان گوشه‌ی جیبش پاره شده، یه مقدار هم رنگ پاشیده روش. نه خیلی گرم می‌کنه و نه جلوی بارون رو می‌گیره. فقط تو هوای خنک جواب می‌ده. تو هوای سرد مجبور می‌شم که زیرش لباس‌های گرم بپوشم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
زورم که به آی اس آی و کنفرانس‌های معتبر نمی‌رسید، یه مقاله برای کنفرانس زاهدان فرستاده بودم که جوابش اومد و دیروز مجبور شدم برای ثبت نام تو کنفرانس صد تومن پرداخت کنم. حالا پول کاپشن کم اومده. زنگ زدم به زهرا گفتم اگه گذرت به فلان فروشگاه افتاد، برو اون کاپشن هفتاد تومنی که با هم دیدیم بخر، که دیگه پولی برای کاپشن گرونتر نمونده. شایدم اصلن نخرم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
امروز عصر رفته بود پیش دوستش، شوهر دوستش دانشجوی دوره‌ی مشترک با یکی از دانشگاه‌های آلمان بوده. داره از آلمان برمی‌گرده. از طرفی تو این مدت دکترای آلمانش رو هم اوکی کرده. قراره تو بهار عروسی کنن. یه خونه هم تو تهران از خودش داره. دوستش هم که حالا ماشین‌دار شده، امروز زهرا رو رسونده خونه.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
وقتی تو زندگیت، تو هیچ زمینه‌ای موفق نشده باشی و سردرگم باشی کلاهت پس معرکه‌اس. نه تیپ و ظاهر و زیبایی، نه پول و ثروت و مال و منال، نه هنر و فرهیختگی و شاعرانگی، نه درس و مقاله‌ی آی اس آی و پذیرش و دکترا، نه کار و شرکت و درآمد. و نه هیچ چیز دیگه‌ای. از همه بدتر سردرگمی، نمی‌دونی اصلن چی می‌خوای؟ دنبال چی هستی؟ به چی می‌خوای برسی؟ اصلن می خوای چی کار کنی؟ سردرگمی، سردرگمی. هر روز یه ساز، هر روز یه فکر، هر روز یه ایده. اونم تو این سن. تو سنی که بقیه خیلی قبل از این تصمیم‌هاشون رو گرفتن و عزم‌هاشون رو جزم کردن و دارن تو مسیری که می‌خوان می‌رن. من هنوز نه تنها نمی‌دونم چه مسیری رو باید برم، بلکه حتی نمی‌دونم به چه مقصدی باید رو کنم. باید دنبال چی باشم. هدف چیه؟ مقصد چیه؟ برنامه چیه؟ کیر تو این زندگی.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/120203158453187399/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/120203158453187399?isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/120203158453187399'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/120203158453187399'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2013/03/blog-post_6.html' title='سردرگمی'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-1134598638748052307</id><published>2013-03-04T14:07:00.000+03:30</published><updated>2013-03-04T14:07:07.674+03:30</updated><title type='text'>باید بنویسم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تجربه به من نشان داده. این گزاره‌ای نیست که بخوام بسطش بدم. در واقع می‌خواستم اینجوری شروع کنم که تجربه به من نشان داده که فلان، که دیدم فارغ از این مساله، تجربه واقعن به من نشان داده. تجربه معمولن با نشان دادن شروع می‌کنه و اگه بهش توجه نکنی، پا رو فراتر می‌ذاره و کارهای دیگه‌ای هم می‌کنه. خوب، برگردم سر حرفم که در واقع مقدمه‌ی حرف اصلیمه. تجربه به من نشان داده که وقتی حس نوشتن میاد، موضوع هست، و همه‌ی شرایط برای نوشتن فراهمه، باید بنویسم. وقت بگذارم، تمرکز کنم، بنویسم، ویرایش کنم، تکمیل کنم و اگه اون نوشته برای وبلاگ بود، بذارمش تو وبلاگ.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
فعلن اینجوریه که هر وقت حسش بیاد می‌نویسم. ولی این یه مرضه برای کسانی که نوشتن رو دوست دارن. باید جوری باشه که تو هر شرایطی بتونم بنویسم. الان به شکل حسیه، نمی‌دونم اگه تبدیل بشه به نیاز بهتره، یا وقتی که تبدیل بشه به یه عادت. بهرحال چیزی که واضحه اینه که نوشتن به من حس خوبی می‌ده، پس باید تبدیلش کنم به یه امر همیشگی. یه چیزی که همیشه باشه. به هر شکل و نحوی.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/1134598638748052307/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/1134598638748052307?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/1134598638748052307'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/1134598638748052307'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2013/03/blog-post.html' title='باید بنویسم'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-644235827025064308</id><published>2013-02-11T22:03:00.001+03:30</published><updated>2013-02-11T22:06:24.348+03:30</updated><title type='text'>هر چیز که در جستن آنی، آنی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
جایی خوندم که همینگوی می‌گفت سعی کن جمله‌ی اول داستانت رو جوری شروع کنی که خواننده‌ات رو جذب کنی، ولی الان با این طیف متنوع وبلاگ‌ها و فیس‌بوک و توییتر باید گفت اگه نمی‌تونی جوری شروع کنی که خواننده‌ات رو جذب کنی، حداقل خیلی بلند هم ننویس که نپرونیش. ولی در مورد این پست شاید من بتونم بلند بنویسم، چون جمله‌ی اولم رو جوری انتخاب کردم که خواننده رو جذب کنه ولی همه‌ی اینا خیال باطله، چون در حالی که چشم مخاطب داره جمله‌ی اول رو می‌خونه، این توانایی هم داره که تصور مبهمی از بلندی متن به دست بیاره و بپره.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
فارغ از اینکه تا اینجای کار چجوری گذشته، باید راهی پیدا کنم که از این به بعد بهتر بگذره، منظورم این متن نیست، منظورم زندگیه. تنها چیزی که به ذهنم می‌رسه فرار از مصرفه، باید تا می‌شه مصرف نکنم. منظورم مصرف الکل یا مخدر نیست. منظورم خود&amp;nbsp;ِ مصرفه. باید از مصرف کردن دوری کنم. باید خلق کرد. خلق کردن مثل ساختن یه میز، مثل نوشتن&amp;nbsp;ِ همین پست، مثل رنگ کردن سنگ‌های بزرگ&amp;nbsp;ِ اطراف باغچه‌ی کوچیک حیاط. خلق کردنی که به گرفتن پول و مصرف کردن پول و خرید وسایلی برای مصرف کردن منتهی نشه. باید از مصرف دوری کنم و رو به خلق کردن بیارم. خلق کردنی که خوراک کسی نباشه و عوایدی برام نداشته باشه. خلق کردنی خودمونی و شخصی و درونی.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
باید از اینترنت و تلویزیون دوری کنم. باید کمتر بخورم. باید کمتر بخرم. کمتر حرص بخورم. باید بی‌خیال‌تر طی کنم. باید کاری کنم که هرچه زودتر فقط مشغول کارهایی بشم که دوست دارم. نمی‌تونم مهندس عمران بمونم. نمی‌تونم کارمند بمونم یا از خودم شرکتی داشته باشم. نمی‌تونم حرص بزنم. نباید حرص بزنم. باید مسیر رو اصلاح کنم. باید مسیر بهتری انتخاب کنم، که فارغ از رسیدن و نرسیدن و فارغ از اصالت ِ بود و نبود جایی برای رسیدن، حداقل مسیر با کیفیت‌تری رو رفته باشم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/644235827025064308/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/644235827025064308?isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/644235827025064308'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/644235827025064308'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2013/02/blog-post_11.html' title='هر چیز که در جستن آنی، آنی'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-7249437530490837652</id><published>2013-02-04T03:53:00.002+03:30</published><updated>2013-02-04T04:02:04.204+03:30</updated><title type='text'>رضاشاه نه، رضا قزاق هم نه، فقط رضا، رضای خالی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/024-KingReza.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; height=&quot;288&quot; src=&quot;http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/024-KingReza.jpg&quot; width=&quot;400&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بار دومی بود که به سعدآباد می‌رفتم. بار اول بهار ۹۰ بود. این بار زمستون ۹۱. بار اول با زهرا و گردش دوست دختر-دوست پسرانه و این بار با زهرا و خانواده‌اش، گردش خانوادگی. تمایز دیگه‌ی بار اول و دوم در سرسبزی و خرمی و خنکای مطبوع و بهارانه‌ی بار اول بود، که این بار جاشو به خشکی چمن و بی‌برگی درخت‌ها و سردی هوا داده بود. تا حالا دو چیز باعث شده که من علاقه‌ی شاه‌ها به کاخ رو به خوبی درک کنم و
 بهشون حق بدم. اولی وقتی بود که برای اولین بار زیر ِ یک طاق بلند غذا خوردم. هیچ وقت 
فکر نمی‌کردم بلند بودن سقف و صدای آب حوضچه بتونه تا این حد رو لذت ِ خوردن غذا&amp;nbsp;
اثر بذاره، این تجربه به وعده‌ایی که تو هتل صفاییه یزد خوردم برمی‌گرده. دومین بار هم زمانی بود که تو بهار و تو اوج سرسبزی و شادابی 
درخت‌ها به سعدآباد رفتم و هوای مطبوع و آرامش و سکوت اونجا غرقم کرد. &lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اتفاق جالب دیگه‌ای که تو گردش ِ اخیر ِ سعدآباد افتاد این بود که خیلی بی‌برنامه و ناخواسته، این گردش ِ دوم، مکمل بار اول شد و همه‌ی موزه‌هایی که تو گردش ۹۰ در اثر غفلت و یا خستگی نرفته بودیم، تو گردش ۹۱ رفتیم. از جمله &quot;موزه‌ی سبز&quot;. لازم به ذکره که سعدآباد دو تا موزه‌ی اصلی داره، موزه‌ی سبز و موزه‌ی سفید. موزه‌ی سبز محل استراحت و خواب و زندگی و راحتی رضاشاه و بعد از اون محمدرضاشاه بوده، موزه‌ی سفید محل تشریفات و میهمان و کارهای اداری و مملکتی. به همین میزان اطلاعات هم بسنده می‌کنم، چون هرچی بیشتر از این بخواین رو می‌تونین با چندتا سرچ کوچیک از تو گوگل و ویکی پدیا به دست بیارین، از طرفی مطمئنم نه شما چیز بیشتری می‌خواین، نه من به گفتن بیش از این نیاز دارم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
چیزهای زیادی بود که توجه رو جلب می‌کرد، ولی خوب هر کدوم خیلی زود جاشون رو به توجه حاصل از چیز دیگه‌ای می‌داد و این باعث شد که همه‌چی رو هم سوار شه و در نهایت چیز خاصی که بخواد توجه رو تا ساعت‌ها بعد به خودش جلب نگه داره کمتر پیش بیاد. منتها از این میون یه چیز جالب پیدا شد که تونست توجهم رو حسابی جلب نگه داره.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تو تصویر بالا که از اتاق خواب رضاشاه و بعد محمدرضاشاه گرفته شده، اون لباسا و عصا، البسه‌ی رضاشاهه و اون تخت، تختِ محمدرضاشاه. وقتی رضاشاه تبعید شد و محمدرضا اومد جاش، دستور داد اون تخت رو برای خواب و استراحت بیارن. تا قبل از اون رضاشاه صاحب این اتاق بود و برای خواب از اون تشک و لحاف و پتو استفاده می‌کرده و رو زمین می‌خوابیده. &lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تصور کنین رضاشاه رو، مردی که می‌خواست آتاتورک‌وار همه چیز رو تغییر بده و از منظر خودش اصلاح کنه، مظاهر ارتجاع رو از بین ببره. از مسائل پایه‌ای مثل آموزش و بهداشت تا مسائل ظاهری پوشش و تیپ و قیافه. می‌خواست همه‌چیز رو عوض کنه، تا مردمش شونه به شونه‌ی ممالک پیشرفته بمالن و پیش برن. تا همه‌جا پیش رفت، تمام روز تلاش می‌کرد که ایده‌ها و طرح‌هاش عملی شه، ظاهر و باطن مردم عوض شه و همه‌چی از پایه و اساس تا ظاهر و حالت، متمدنانه و اروپایی شه، تمام روز سخت تلاش می‌کرد و شب برای استراحت به اتاقش می‌رفت و فراری از تخت، روی زمین می‌خوابید.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
رو تابلوی اطلاعات اتاق خواب رضاشاه نوشته شده بود &quot;رضاشاه اصرار داشت که روی زمین بخوابد و از تخت استفاده نکند&quot;. مردی که همه‌چیز رو تغییر داد، همه‌ی ظواهر ارتجاع رو حذف کرد، اصرار داشت که روی زمین بخوابه و از تخت استفاده نکنه. برا خیلیا شده بود رضا شاه، برا یه عده هنوز رضاقزاق بود، ولی شب، وقتی که خسته و کوفته از همه‌جا می‌رفته بخوابه، فقط رضا بود، رضای خالی، رضای تنها، که دوست داشت مثل قدیم، مثل بچگی‌هاش، مثل همیشه رو زمین بخوابه، نه مثل اروپایی‌ها بالای تخت.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/7249437530490837652/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/7249437530490837652?isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/7249437530490837652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/7249437530490837652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2013/02/blog-post.html' title='رضاشاه نه، رضا قزاق هم نه، فقط رضا، رضای خالی'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-8331718943700188880</id><published>2013-01-14T00:21:00.000+03:30</published><updated>2013-01-14T00:24:32.353+03:30</updated><title type='text'>شتری که عزم خواب کرده</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
خوب، شهریور نامزد کردیم، قبل و بعدش هم ماجراهایی برای گفتن داره که شاید در حوصله‌ی بحث بگنجه ولی در حوصله‌ی من نمی‌گنجه، یعنی الان حوصله‌ی گفتنشو ندارم. مساله‌ی امروز ما، مساله‌ی سربازیه. مهر دفاع کردم و تو همین دی ماه یه سر رفتم و همه‌ی کارهای فارغ التحصیلی رو انجام دادم. مرحله‌ی بعد سربازیه. اگه قوانین سال 90، لغو نمی‌شد و تا سال 92 ادامه پیدا می‌کرد، من معاف می‌شدم، ولی نه تنها معافیت رو از دست دادم که باید به جای 16 ماه 21 ماه خدمت کنم. کونم می‌سوزه. &lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من آدمی نبودم که مساله‌ای مثل خدمت رو برای خودم بزرگ کنم، یا بخوام از زیرش در برم، خدمت یه فضای مشخصی تو برنامه‌هام داشت. ولی الان شرایط سخت شده، نامزد کردیم، ارشد گرفتم، سنم بالا رفته، چند وقتی کار کردم و مزه‌ی پول و کار کردن رو چشیدم، حالا چی؟ حالا همه‌چی سخت شده. شاید بهترین کار، سربازی&amp;nbsp;ِ بعد از کارشناسی باشه، البته اگه معافیت رو در نظر نگیریم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا کار به اینجا کشیده، بهم موقعیت‌های کاری مناسبی پیشنهاد می‌شه، اندوخته‌ی چندانی برای شروع زندگی بعد از سربازی ندارم، امیدی به کسب درآمد معقول حین سربازی هم ندارم. هر شب که می‌خوام بخوابم هزار جور برنامه و طرح مختلف برای سربازی به ذهنم می‌رسه، اینکه کجا بگذرونم، چجوری بگذرونم، از کی شروع بشه و حینش چی کار کنم و چی کار نکنم و هیچ کدوم قانعم نمی‌کنه، یه چیزی این وسط مشکل داره، درست مثل وقتی که تو فیفا یکی از بازیکنات اخراج می‌شه، بعد می‌ری ارینج تیم رو عوض کنی، هر کاری می‌کنی باز یکی کمه. باز یه پست خالیه، در آخر نامیدانه یه تعویض می‌کنی و به شرایط تن می‌دی.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
مثل مرد سربازی رفتن هم یه کسشریه تو مایه‌های اینکه مرد باید نون بازوش رو بخوره، عقل رو بکنه تو کونش؟ قبلن برام مهم بود که سربازی بگذره، یعنی وقتی کارشناسیم تموم شده بود. ولی الان چجوری گذروندنش هم مهم شده، اینکه وقتی برم سربازی و برگردم، احتمالن ابتدای سال 94 خواهد بود، خیلی دردناکه. دو سال می‌گذره بدون اینکه هیچ تغیری اتفاق افتاده باشه، بدون اینکه خیلی اوضاع فرق کرده باشه. احتمالن فقط و فقط این توان و انرژی ته مونده به پایان خواهد رسید و ذوق و شوق کمی که برای زندگی مونده مستهلک خواهد شد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تو این پستی که برای سربازیه، خیلی کمه که فقط یه پاراگراف رو به فحاشی &amp;nbsp;نسبت به باعث و بانی و آورنده و قانونگزار سربازی اختصاص داده بشه، ولی همینم اختصاص نمی‌دم چون لعنت به همه‌شون.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/8331718943700188880/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/8331718943700188880?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/8331718943700188880'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/8331718943700188880'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2013/01/blog-post.html' title='شتری که عزم خواب کرده'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-7921139874158894007</id><published>2012-12-16T15:16:00.001+03:30</published><updated>2012-12-16T17:13:12.093+03:30</updated><title type='text'>کوه کوه رو میشناسه، آدم خودشم نمیشناسه</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یکی تو توییتر گفته بود &quot;دارکوب ِ پلاس با دارکوب ِ توییتر زمین تا آسمون فرق می‌کنه&quot;. من تو پلاس، من تو وبلاگم، من تو توییتر، من تو فیس‌بوک، من تو زندگی دانشجوییم،  من تو محل کار، من تو محفل دوستانه، من تو زندگی خصوصیم، حتی من درون خودم هم چندجورم. این موضوع مختص به منم نیست، حتی مختص به زمونه و مملکت و فرهنگم نیست، حتی اقتضای سن و سالم نیست. بشر تو ذاتش اینجوریه. هیچ تصویر کاملی از هیچ کسی در دسترس نیست. هیچ کسی رو نمی‌شه کامل شناخت، هیچ کسی رو نمی‌شه به هیچ روشی کامل توضیح داد، حتی درک حسی و درونی که درون خودمون از کسی داریم هم قابل اتکا نیست. اگر کسی با ما خیلی روراست باشه تازه این امکان رو خواهیم داشت که تا حدی که به ما اجازه می‌ده بشناسیمش و هرقدر صمیمی‌تر و نزدیک‌تر باشیم به ما اجازه‌ی بیشتری برای شناخت بیشتر داده می‌شه و این فقط به بخش خودخواسته‌ی قضیه برمی‌گرده. یعنی حتی روراست‌ترین آدم و صمیمی‌ترین فرد هم ناخواسته قسمت‌هایی از چهره و شخصیتش رو از ما پنهون می‌کنه و هیچ وقت به ما نشون نمی‌ده، و گاهی اونقدر این پنهان‌کاری شدید و عمیق می‌شه که شاید خودش هم هیچ وقت در طول عمرش به درک صحیحی از ابعاد پنهانیش نرسه. در مورد آدم‌هایی هم که با ما روراست نیستن و یا دلیلی وجود نداره که همه‌ی ابعاد وجودیشون رو به ما نشون بدن هم هر تصویری که خودشون بخوان به ما نمایش داده می‌شه و ما فقط می‌تونیم به همون نسبت بشناسیم. در واقع اینجور آدم‌ها را به ناچار جوری خواهیم شناخت که اونا می‌خوان. منتها با گذر عمر و دیدن آدم‌های مختلف و داشتن برخوردهای متفاوت تجربه‌ی &quot;آدم شناسی&quot; ِ ما بالاتر می‌ره و کمک می‌کنه تا بتونیم بخش‌های ناپیدای افراد مختلف رو پرده برداریم  و درک کنیم ولی باز این هم همه‌ی ماجرا نیست. درست تو لحظه‌ای که فکر می‌کنیم به درک کامل و تمام قدی از یه نفر دست پیدا کردیم، درست تو لحظه‌ای که فکر می‌کنیم همه‌ی ابعاد وجودی و درونی فرد برای شما شناخته شده‌اس، درست تو همین لحظه نشونه‌ای، حرکتی، جمله‌ای از اون فرد سر می‌زنه و تمام اونچه که ما از اون فرد برای خودتون ساختیم رو خراب می‌کنه. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/7921139874158894007/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/7921139874158894007?isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/7921139874158894007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/7921139874158894007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2012/12/blog-post_16.html' title='کوه کوه رو میشناسه، آدم خودشم نمیشناسه'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-5103739715654155015</id><published>2012-12-10T17:00:00.000+03:30</published><updated>2012-12-16T15:20:09.894+03:30</updated><title type='text'>دور دست ِ مه گرفته</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;b&gt;مرددم&lt;/b&gt;، بین همه‌چیز مرددم. اصلن نمی‌دونم چی‌کار می‌خوام بکنم یا حتی چی کار باید بکنم. ارشد هم تمام شد. حالا من کارشناس ارشد عمران هستم تو 26 سالگی. تصویرهای متفاوتی از آینده پیش روم ظاهر می‌شه بدون اینکه بتونم هیچ کدوم رو به هم ترجیح بدم. اینکه سال‌ها قبل رشته‌ی ریاضی رو&amp;nbsp;انتخاب&amp;nbsp; کردم و بعدش&amp;nbsp;عمران رو و بعد عمران رو ادامه دادم اقتضای زمان و شرایط خانوادگی بود. نبود دانش کافی و همچنین نبود جرات و جسارت هم مزید شد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;انتخاب عمران از این لحاظ &lt;b&gt;اقتضای زمان&lt;/b&gt; بود که برای روزی خوردن از طریق تحصیل، انتخاب‌ها بسیار محدود بود، به پزشکی، به حقوق، به مهندسی و تک و توک رشته‌های دیگه. خیلی از رشته‌های تحصیلی یا به هیچ وجه نمی‌تونستن زمینه‌ی کسب درآمد باشن و یا به سختی می‌تونستن از عهده‌ی امورات زندگی بربیان. همه به دانشگاه رفتن و در رشته‌های خوب مشغول به تحصیل شدن و ما هم رفتیم. رفتیم که با زحمت کمتری پول به دست بیاریم، رفتیم که پدر و مادرمون از عاقبت به خیری مالی ما مطمئن بشن و خیالشون راحت شه که بچه‌ای که به دنیا آوردن قرار نیست مثل خودشون سختی بکشه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;از این لحاظ &lt;b&gt;اقتضای شرایط خانوادگی&lt;/b&gt; بود که عملن بودجه و سرمایه‌ی کافی برای حمایت شدن تو زمینه‌هایی غیر از تحصیلات عالی وجود نداشت، در واقع تحصیل در یک رشته‌ی خوب، در یک دانشگاه خوب کم ریسک‌ترین و کم هزینه‌ترین راه برای رسیدن به یه زندگی توام با رفاه نسبی بود. در صورت انتخاب هر مسیر دیگه، هیچ گونه حمایتی وجود نداشت. ضمن اینکه سابقه‌ی موفقیت در زمینه‌ای غیر از تحصیلی در خانواده وجود نداشت، نه کسی تاجر و بازاری موفقی شده بود، نه تکنسین خوبی و نه هنرمند برجسته‌ای. همه یا کارگر و زحمتکش بودن یا تحصیل کرده و در ظاهر به جایی رسیده.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;مساله‌ی دیگه، &lt;b&gt;نبود دانش کافی &lt;/b&gt;بود.&amp;nbsp;به عبارتی توانایی درک &quot;استعداد واقعی&quot; و یا &quot;علاقه‌ی واقعی&quot; در من وجود نداشت. &amp;nbsp;شاید چون هیچ‌وقت در هیچ زمینه‌ی خاصی استعداد ویژه و یا علاقه‌ی وافری از خودم نشون ندادم و در خودم هیچ نشونه‌ای ندیدم، هیچ وقت نتونستم تصمیم بگیرم که چه نوعی از زندگی می‌تونه مطلوب‌ترین باشه، به چه کاری بیشتر از همه علاقه دارم و در چه زمینه‌ای استعداد دارم. یادم نمی‌آد که هیچ وقت تو هیچ زمینه‌ای با علاقه یا با استعداد وارد شده باشم و ادامه داده باشم. همه‌ی کودکی و نوجوانی من بی‌اختیار گذشت. بدون اینکه کنترلی روش داشته باشم و یا هدایتش کرده باشم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;و جدای از همه‌ی این‌ها &lt;b&gt;نبود جرات و جسارت&lt;/b&gt; هم تاثیرگذار بود. من جرات و جسارت ِ قدم گذاشتن به راه‌های نامتعارف رو نداشتم که به نظرم دلیل اصلیش همون نبود دانش بود. در واقع من از خودم، توانایی‌ها و علاقه مندی‌هام آگاهی نداشتم و از طرفی از دنیا، از راه‌هایی که می‌شه رفت و از آینده‌های متفاوتی که می‌شه داشت هم بی‌خبر بودم. نه بالغ بودم، نه دنیا دیده، نه مطالعه کرده و نه هیچ چیز دیگه‌ای. من خیلی ساده بودم، ساده‌تر و خنثاتر از هر کسی و هر چیزی. در واقع نه تنها جسارت پرداختن به نوعی از زندگی که مطلوب‌ترین باشه، هیچ وقت در من وجود نداشته، بلکه حتی دانش تشخیص اینکه اون نوع از زندگی چی می‌تونه باشه هم در من وجود نداشته.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;حالا من موندم، 26 سالگی و یه مدرک کارشناسی ارشد عمران، حالا باید چی‌کار کرد؟ حالا می‌خوام به کجا برم؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/5103739715654155015/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/5103739715654155015?isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/5103739715654155015'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/5103739715654155015'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2012/12/blog-post.html' title='دور دست ِ مه گرفته'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-6486468038003131512</id><published>2012-09-10T16:52:00.003+04:30</published><updated>2012-09-10T16:57:32.102+04:30</updated><title type='text'>دنیای این روزای من</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
عذر می‌خوام ولی &amp;nbsp;&lt;span style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;از ریدن متنفرم، اغلب وقتی به توالت می‌رم و خودم رو سنگین تخلیه می‌کنم برای یک لحظه احساس خوبی بهم دست می‌ده ولی بلافاصله به این فکر می‌کنم که اون حجم از مدفوع حتمن به جی اسپاتی که می‌گن برا مردا تو کونشونه فشار آورده و لذتی که از تخلیه‌ی اون توده عظیم بهم دست داده به این دلیل بوده. لذت&amp;nbsp;ِ ناشی از تحریک جی اسپات. ولی چیزی که این روز‌ها ریدن رو برای من بی‌نهایت ناراحت‌کننده و کشنده &amp;nbsp;کرده فشار بسیار کم آبیه که از شیلنگ خارج می‌شه. من هنوز طعم واقعی دستشویی فرنگی رو نچشیدم و دقیقن نمی‌دونم تخلیه شدن به روش سنتی بهتره یا مدرن ریدن. منتها حدسم اینه که هر جور ریدن باید بهتر از ریدن تو توالت ایرونی و با فشار کم آب باشه.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
روزهایی که سر کار می‌رفتم خیلی بهتر بود، هر چی می‌خوردم خوب هضم می‌شد و در مرحله‌ی بعد تو روده حسابی جذب می‌شد &amp;nbsp;و در نهایت چند دونه پشکل سیاه و سفت ازم خارج می‌شد، ولی الان که شهریور رو تعطیل اعلام کردم و تو خونه نشسته‌ام و به کارهای عقب مونده‌ی پایان نامه می‌رسم عملن جذب حداقلی و دفع حداکثری صورت می‌گیره. هر بار هم که بین وعده‌های غذایی به توالت می‌رم و مدفوع زیادی ازم خارج می‌شه، حالم بدتر می‌شه، شما نمی‌تونین تصور کنین وقتی فشار آب کمه &amp;nbsp;چه اتفاق نامیدکننده و رقت انگیزی می‌افته، دلم برای اجدادمون می‌سوزه، زمانی که با آفتابه خودشون رو می‌شستن.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
شک دارم چیزی دردآورتر از این باشه که شما برای یک ماه تو خونه و پشت لپ تاپ بشینین، زیاد بخوابین، زیاد بخورین، زیاد برینین و به کاری خسته کننده مثل پایان نامه برسین. قسمت دردناکترش اونجاست که شما بدون اینکه کار مفیدی تو طول روز انجام داده باشین برای چند بار به توالت می‌رین، حسابی خودتون رو تخلیه می‌کنین، ولی گندی که زدین راحت از بین نمی‌ره، چون فشار آب کمه و شما درگیر گندی که زدین می‌شین. و به معنی واقعی گهتون رو هم می‌زنین.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/6486468038003131512/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/6486468038003131512?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/6486468038003131512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/6486468038003131512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2012/09/blog-post.html' title='دنیای این روزای من'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-2659146204032845759</id><published>2012-07-10T03:30:00.000+04:30</published><updated>2012-07-10T03:36:15.689+04:30</updated><title type='text'>یک خدای الکی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;background-color: white;&quot;&gt;دقیقن نمی‌دونم آلبوم &quot;الکی&quot; نامجو کی اومد بیرون ولی خوب یادمه که تو اون دوره هوا سرد بود، احتمالن اواخر پاییز یا زمستون بود. اون موقع کارم اجرایی بود و تو کارگاه کار می‌کردم. صبح زود خودم رو می‌رسوندم به سرویس و غروب خسته از کار و سرما برمی‌گشتم خونه. این پروسه تقریبن ۱۲ ساعت از وقت روزم رو می‌گرفت. زمستون بود و روزها کوتاه، وقتی که می‌رفتم هنوز شب بود و وقتی که برمی‌گشتم بازم شب بود. بعد از برگشتن دوش می‌گرفتم، اینترنت رو می‌گشتم، شام می‌خوردم، با خانم زا چت می‌کردم به فتح چ. و بعد می‌خوابیدم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;background-color: white;&quot;&gt;هر وقت پشت لپ‌تاپ می‌نشستم &quot;الکی&quot; رو پلی می‌کردم. پنج تا آهنگ اول کارهای جدید نامجو و با اشعار کهن و ریتم و اجرای جذاب و درگیرنکننده. خیلی خوب. بعدش هم خود قطعه‌ی الکی بود که هم سبک شعر، هم مفهوم شعر و هم آهنگ و ریتمش &amp;nbsp;متفاوت از بقیه‌ی آهنگ‌های آلبوم بود. بعدش هم قطعه &quot;زلف&quot; بود که خیلی سال‌ها قبل بیرون اومده بود و دوباره شنیدنش می‌چسبید، مخصوصن برای حاضرین تو کنسرت. کلن بهترین کاری که یه خواننده یا گروه می‌تونه بکنه اینه که تو کنسرتی که همه‌اش کارهای جدیده، یه قطعه‌ی قدیمی خودش / خودشون رو هم اجرا کنن. هیچی مثل دیدن اجرای زنده‌ی آهنگی که از قبل باهاش خاطره داری یه کنسرت رو جذاب &amp;nbsp;و خاطره انگیز نمی‌کنه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;background-color: white;&quot;&gt;برای منی که یه سری مسائل و مشکلات جدید و خارج از کنترل برام پیش اومده بود و فشار زیادی روم بود درحالی که دوازده ساعت از روز هم زیر فشار کارهای کارگاه بودم و تو سوز و سرما هم کار می‌کردم، الکی شدن همه‌چیز نوعی دهن کجی و لذت انتقام بهمراه داشت که با شنیدن چندین و چندباره‌ی آهنگ این احساسات تکرار می‌شد. تو اون دوره‌ی سخت واقعن آلبوم نامجو بهترین اتفاق بود. آلبومی با پنج آهنگ ملودیک، یه آهنگ تکراری از قبل و یک الکی با طعنه‌های واقعی. وقتی فشار روت زیاده خیلی خوبه که با یکی بشینین و به ریش دنیا /جامعه بخندین، همزمان که می‌دونین دنیا /جامعه داره به بدترین شکل ممکن دهنتون رو می‌گاد.الکی هم اینجوری بود، یه جور حس خالی شدن و انتقام داشت تو خودش.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;background-color: white;&quot;&gt;تو اون دوره برادرزاده‌ی پنج ساله‌ام زیاد به خونه‌ی ما می‌اومد و همیشه هم این آلبوم &quot;الکی&quot; در حال پخش شدن بود. لحن، کلمات وآهنگ بعضی جاها خیلی براش ملموس می‌شد و فکر کنم بیشتر از همه خود کلمه‌ی الکی باعث جذب شدن پارسا به آهنگ می‌شد. همون بار اولی که نشست کنارم و به آهنگ گوش داد، اولین واکنشش این بود که &quot;همه‌چی که الکی شد&quot;. بعد برگشت شروع کرد از من سوال کردن، هر چیزی به ذهنش می‌رسید، زمین، هوا، خورشید، عمو، من، در دیوار، هر چی، می‌پرسید &quot;اینم الکیه؟&quot; و جواب من تقریبن به همه‌شون آره بود. جز سوالی که پرسید &quot;بابا و مامان هم الکین؟&quot; منم از ترس اینکه دیگه بچه رو با من تنها نذارن گفتم نه، بعد برگشتم گفتم &quot;حالا خودت بزرگ می‌شی می‌فهمی، اینقدر سوال نکن، من چه می‌دونم&quot;. ولی مسلم بود که از شنیدن الکی بودن چیزا و آدم‌ها زندگیش و دنیاش بهم نمی‌ریخت. تو اون دوره دیگه فراز و نشیب آهنگ رو یاد گرفت و از تکرار کردن بخش‌هایی که سردر می‌آورد و گفتن کلمه‌ی &quot;الکی &quot; لذت می‌برد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من تقریبن از قبل عید دیگه این آلبوم رو گوش نکردم، امروز به طور اتفاقی &quot;الکی&quot; رو پلی کردم، پارسا از شنیدن آهنگ خوشحال شد و اومد پیشم واستاد و نامجو خوند &quot;یک خدای الکی&quot;، پارسا با خنده گفت &quot;خورشید و ماه اینهمه دورن باز دیده می‌شن، خدا چجوری دیده نمی‌شه؟ هه هه&quot;. اول فکر کردم حتمن یکی از ما دو تا عموی خدا نشناس این حرف رو گذاشتیم تو دهنش، ولی وقتی ازش پرسیدم که &quot;اینو از کی شنیدی؟&quot;، خیلی راحت گفت &quot;از هیچکی، خودم دارم می‌گم.&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;background-color: white;&quot;&gt;یه بارم اون یکی برادر زاده‌ام، تاکیید &quot;اون&quot; بر روی برادره، یعنی زاده‌ی اون یکی برادر، نه برادر زاده ی دیگه‌ام. برادر دیگه زاده‌ام. حسین، وقتی بچه بود من عروسک‌های خیلی ریز حیواناتش رو می‌گرفتم و تو گوشه و کنار اتاق می‌ذاشتم و اون باید می‌اومد و می‌گشت و پیداشون می‌کرد. یه بار قرار شد اون این کارو بکنه، حیونا رو پخش کرد، ولی وقتی من اومدم پیداشون کنم، یکیشون پیدا نمی‌شد. از حسین پرسیدم &quot;اینا دوازده تا بودن، من یازده تا رو پیدا کردم، یکی دیگه رو کجا گذاشتی؟&quot; برگشت گفت &quot; من چه می‌دونم، خدا می‌دونه&quot;. به فکر رفتم که جامعه چی کار کرده یه بچه ی شیش ساله باید بگه &quot;خدا می‌دونه&quot;، تو همین فکر بودم که حسین گفت &quot;عمو، این چه خدایی که می‌دونه حیوونه کجاست ولی به ما نمی‌گه؟&quot;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/2659146204032845759/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/2659146204032845759?isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2659146204032845759'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2659146204032845759'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2012/07/alaki-god.html' title='یک خدای الکی'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-1514306912851979642</id><published>2012-04-02T15:08:00.000+04:30</published><updated>2013-11-30T16:31:19.969+03:30</updated><title type='text'>روحیه‌ی مستقل، کسخلی، کیشلوفسکی و اصغر فرهادی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/023-Ramsarnameh.JPG&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; height=&quot;300&quot; src=&quot;http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/023-Ramsarnameh.JPG&quot; width=&quot;400&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
یکی از خوبی‌های داشتن &lt;b&gt;روحیه‌ی مستقل&lt;/b&gt; این است که شما فارغ از جوّی که در آن گرفتارید می‌توانید برای خودتان حال کنید یا برای خودتان به گا بروید. روحیه‌ی مستقل تعاریف مختلفی دارد، برخی آن را روحیه‌ی &quot;همه چی به کیرم&quot; یا &quot;همه چی به تخمم&quot; می‌دانند و بعضی هم توانایی جدا شدن از جمع و تن ندادن به &quot;فاز&quot; را روحیه‌ی مستقل می دانند. روحیه‌ی مستقل در کوله جا نمی‌شود. وقتی شما با جمعی به جایی می‌روید، صرف داشتن کوله‌ی مستقل برای شما داشتن روحیه‌ی مستقل به همراه نمی‌آورد. ولی در کون جا می‌شود. چطور؟ خوب وقتی شما با فاز پیش نروید و روحیه‌ی مستقل نشان بدهید، حتمن یکی از میان&amp;nbsp;ِ جمع می‌گوید &quot;اون روحیه‌ی مستقلت بیاد بره تو کونم&quot;. روحیه‌ی مستقل همانطور که از اسمش برمی‌آید چیزی است که باید در شما باشد یا اینکه آن را در خودتان به وجود بیاورید و نه اینکه آن را از کشو بردارید و همراهتان ببرید.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;b&gt;کسخلی &lt;/b&gt;معیار مشخصی ندارد و شما به راحتی می‌توانید در گوشه و کنار این خطه افراد گوناگون و کاملن متضادی پیدا کنید که همه خود را &quot;کسخل‌ترین آدم‌های ممکن&quot; می‌دانند. خوب ما هم به نوبه‌ی خود کسخلی کردیم، اواخر شب قرار شد که فردایش برای دو روز برویم رامسر. کسخلی اول در زمان ِ تصمیم گیری برای سفر نهفته بود، شب تصمیم بگیری که صبح بری؟ کسخلی دوم اینکه چه کسی در اوج شلوغی‌های ترافیکی که ماشین‌ها در غرب مازندران مثل اسپرم در واژن وول می‌خورند تصمیم می‌گیرد به واژن برود. کسخلی سوم اینکه حالا که قرار است در رفت و برگشت کیر ترافیک را بخوری چرا فقط دو روز می‌خواهی بمانی؟&amp;nbsp;کسخلی چهارم هم اینکه وقتی شما یکی از پنج نفری هستید که باید به خاطر دید و بازدید عید، ظهر روز دوم برگردید شما عملن یک روز و نصف آنجا خواهید بود نه دو روز.&amp;nbsp;کسخلی سوم اینکه چرا صبح زود راه نیفتادید و نصف روز را به گا داده و در ساعات پایانی روز اول به رامسررسیدید و آن یک روز و نصف هم شد یک روز؟ کسخلی حد ندارد. و دقیقن به همین دلیل است که همه‌ی کسخل‌های دنیا فکر می‌کنند کسخل‌ترینند. تنها دلیل ما برای انجام این فرآیند سرشار از کسخلی داشتن یک ویلای مفت در رامسر بود که تا دو روز آینده باید به صاحبش برگردانده می‌شد. همین.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
خوب برنامه ریزی که نداشتیم، هوا هم که سرد شده بود، زمان هم که نداشتیم، احیانن اگر کار به خرج‌ کردن هم می‌کشید عده‌ایی سوت می‌زدند. اولش فکر می‌کردم تنها ما، لپ‌تاپ، غذا و سیگار برای حال کردن هست ولی بعد خبر آمد که نوشیدنی هم هست. بعد از شام دیدم چندتایی رفتند برای خواب، کیر. چندتایی هم با وجود باد و باران قصد کردند به کنار ساحل بروند و اصرار داشتند که من و نوشیدنی هم با آنها برویم. من نه تنها آنقدر عاشق نبودم که با آنها بروم بلکه اصلن دوست دخترم هم با ما نبود که بخواهم با او به ساحل بروم و عشق بازی کنم. در ضمن از سرما بیذارم، یک بار به خانم زا گفتم &quot;من وقتی سردمه به گرما فکر می‌کنم، و وقتی گرم شدم به تو&quot;.&amp;nbsp;آنها می‌خواستند تخمی تخمی این سفر کسشررا به کام من زهر کنند. یا باید می‌گرفتم می‌خوابیدم و فردا برمی‌گشتیم. یا باید تا خود صبح به ساحل می‌رفتم و میان ملچ ملوچ دیگران برای فرار از سرما سیگار می‌کشیدم و عرق می‌خوردم، بعد هم سگ مست می‌خوابیدم و فردا برمی‌گشتیم.&amp;nbsp;این شد که کونم را هم کشیدم و گفتم عرق و سیگار من را تامین کنید و بروید دنبال حالتان. اینجا جایی است که دو پاراگراف قبل به هم می‌رسند و با هم ارتباط پیدا می‌کنند، انتهای پاراگراف سوم، مثل انتهای فیلم قرمز، که &lt;b&gt;کیشلوفسکی &lt;/b&gt;آبی و سفیدش را هم به آن مرتبط می‌کند.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اصحاب کهف خوابیدند و اصحاب کف به ساحل رفتند، من ماندم و روحیه‌ی مستقلم. البته چیزی که باعث شد اعتماد به نفس&amp;nbsp;ِ روحیه‌ی مستقلم بالاتر برود وجود لپ‌تاپ بود. مسلمن اگر لپ‌تاپ نبود مجبور بودم روحیه‌ی مستقلم را در کونم فرو کنم، پلیر را روشن کنم، هدفون‌ها را در گوشم فرو کنم و با یکی از دو دسته همراه شوم. ولی لپ‌تاپ که برای خودش نوعی دوست‌دختر محسوب می‌شود ناجی شد. کم کم بساط جور شد، میز عسلی شکسته‌ را به کاناپه‌ی قدیمی نزدیک کردم، لپ تاپ را از کوله در آوردم و روشن کردم، عرق و دلستر را از یخچال آوردم. از آشپزخانه دو تا لیوان ِ شفاف و تمیز آوردم. قوطی کنسرو خالی را برای زیرسیگاری آوردم. سیگار و کبریت آوردم. &amp;nbsp;چند دانه پسته را به عنوان مزه مغز کردم و با یک شکلات روی میز گذاشتم. ملافه و بالشت را هم برداشتم و روی کاناپه لم دادم، هدفون را به لپ‌تاپ زدم و مشغول تماشای اینجا بدون من شدم. فیلم خوبی بود، آنهم در این دریای فیلم‌های کسشر و مصنوعی. ولی خوب آنقدرها هم که دوست داشتم من را نگایید، خواستم جدایی نادر از سیمین ببینم دیدم قبلتر هم من گاییده‌ام، هم او من را، &amp;nbsp;دیگر گندش در آمده. بیگ لبوسکی و اوه برادر ور آر یو هم بود ولی رگه‌های شوخ&amp;nbsp;ِ برادرهای کوئن مانع شد. شب بود و سرد و فیلم باید آهسته می‌گایید، یک انتخاب خوب مانده بود، چهارشنبه سوری&lt;b&gt; اصغر فرهادی&lt;/b&gt;، که فقط یک بار دیده بودم، آن هم همان زمان&amp;nbsp;ِ پخش فیلم. گزینه‌ی خوبی بود. چهارشنبه سوری حسابی چسبید. هم اینکه دیگر عرق از موی فرق سر تا ناخون انگشت کوچک پا اثر کرده بود. هم دود سیگار که ما را از کاناپه به عرش برده بود. فرهادی هم که مثل همیشه بی‌رحم می‌گایید. سفری که می‌رفت تخمی ترین باشد، چسبید.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/1514306912851979642/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/1514306912851979642?isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/1514306912851979642'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/1514306912851979642'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2012/04/blog-post.html' title='روحیه‌ی مستقل، کسخلی، کیشلوفسکی و اصغر فرهادی'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-609015271696000341</id><published>2012-03-21T22:00:00.000+04:30</published><updated>2012-03-21T22:00:16.884+04:30</updated><title type='text'>ما دیگر کونی شده‌‌ایم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ما خیلی هم بد نریده‌ایم، بلکه اوضاع برما مسلط شده و تا توانسته ریده. همه‌جا پر شده از بی‌احترامی. بی‌احترامی اپیدمی شده است و دیگر همه عادت کرده‌ایم به دیدن و کردنش. برای ورود به کنسرت رضا یزدانی که عن خیلی خاصی هم نیست بازرسی بدنی شدم و خانم زا هیچ از این قضیه که من را بازرسی بدنی کردند ناراحت نشد. ورودی مردها و زن‌ها را از هم جدا کردند. حرکت زننده‌ایی بود، ولی خوبیش این بود که خانم زا که لباس‌های کمتری داشت زودتر از من وارد شد و از سرما گریخت. ولی من ماندم در صف. اولش نفهمیدم که چرا زن‌ها و مردها را جدا کردند ولی بعد که کار به بازرسی بدنی و عبور از گیت رسید فهمیدم قضیه چیست. با وقاحت تمام بازرسی بدنیمان کردند، البته فقط مردها را و اگر آن میزان پول برای هر بلیط پرداخت نکرده بودیم و به &quot;مورد بی‌احترامی قرار گرفتن&quot; عادت نکرده بودم حتمن داد و بیداد می‌کردم و قید کنسرت را می‌زدم و بر‌می‌گشتم. منتها آنقدر به بی‌احترامی عادت کرده‌ام که دیگر یک بازرسی بدنی ساده که چیزی نیست کما اینکه خانم زا هم نه بهش برخورد و نه تعجبی کرد و نه اصلن چیزی گفت. من هم فقط به تفتیش کننده گفتم &quot;کنسرت موسیقی و بازرسی بدنی؟!&quot; که جوابی بسیار قانع کننده‌ داشت &quot;ایرانه دیگه&quot; و من چیزی نگفتم، کاملن قانع شدم، منطقی بود.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
جدا کردن زن‌ها و مردها و تشکیل صف و بازرسی بدنی مقدمه‌ای بود صرفن برای گرم شدن. بعد هم دو تا کیک شکلاتی هر کدام سه تومان و دو بطری آب معدنی هر کدام پانصد تومان. من نمی‌دانم و درک نمی‌کنم که چرا مردم فکر می‌کنند حالا که ما از کیری بودن اوضاع کنسرت در این مملکت خراب شده‌ی به گا رفته برای یک کنسرت شبه کسشر در یک سالن کسشر و در یک جایگاه کسشر نفری چهل هزارتومان سلفیده‌ایم حالا باید برای هر چیزی که به آن پیوست شود هم چند برابر پول بدهیم؟ اصلن ملت چرا فکر می‌کنند آدم با یک بار دادن کونی می‌شود و می‌توان تا جا دارد کونش گذاشت؟ با چه عقل و منطقی باید این قیمت‌ها را پرداخت کرد؟ اصلن اگر قرار بود همینجور کس کسی پول زور بدهیم که نادر آن چند میلیون را به خانواده‌ی حجت داده بود و ما حالا اسکار نداشتیم که بهش بمالیم. پول زور دادن درد دارد، حالا چه برای سقط شدن بچه‌ی حجت، چه برای کنسرت، چه برای یک بطری آب معدنی.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بعد هم گفتیم کون لقشان نه آن بازرسی بدنی به اختیار رضا یزدانی بود و نه آن قیمت‌های کسشر&amp;nbsp;ِ فروشگاه، در مورد قیمت بلیط هم خوب حتمن سالن برای اسفندماه گران بوده و اجرای کنسرت هزینه و دردسر زیادی دارد و موسیقی و هنر خرج دارد و ایرادی نمی‌کند. خلاصه گذشت و ما وارد شدیم ولی نه بروشوری بود و نه کاغذ پاره‌ایی که قطعات را معرفی کند و اشعار و شعرا و برنامه و زمان بندی را بگوید. ما هم گفتیم لابد می‌خواهد به انتخاب حضار بخواند و سفارشی کار کند و عیبی ندارد، تا اینجا که کونمان گذاشته‌اند این یکی هم ایرادی نمی‌کند، بهمان برنخورد. هرچند برای سفارشی کار کردن هم وجود بروشوری که خیر مقدمی بگوید و حرفی بزند و آدم بگیرد دستش و تا شروع شدن مراسم بخواندش و مشغول آن باشد چندان خالی از لطف و سلیقه نیست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
گروه وارد شد و دست و تشویق و بوس‌ها فرستاده شد و همه ساز به دست و کار شروع شد، با قطعه‌ی &quot;شهر دل&quot; از آلبوم اول رضا یزدانی، خیلی خوب اجرا شد و به دل نشست. تا انتهای کنسرت کارهای مختلفی از آلبوم‌های مختلف اجرا شد. کارها خوب بود، انتخاب‌ها خوب بود، اجراها خوب بود ولی متاسفانه رضا یزدانی هم ما را گوسفند فرض کرد و این گوسفند فرض شدن عصبانیت گوسفند فرض شدن&amp;nbsp;ِ تمام مراحل قبلی را که تلنبار شده بود چند برابر کرد. رضا یزدانی چند بار در فاصله‌ی بین قطعات پرسید &quot;چی می‌خواین براتون بزنیم؟&quot; و یا از این دست صحبت‌ها و بعد مردم از گوشه و کنار هوار می‌زدند و آهنگ می‌گفتند و خوب هر کسی یک چیزی می‌گفت و بعد گروه هم شروع به زدن می‌کرد، کاملن واضح بود که گروه کارها را طبق برنامه و تمرین قبلی و با ترتیبی که از قبل مشخص بود اجرا می‌کرد، نه بنا به سفارش ِ حضار. پس دیگر دلیل آن حرف‌ها چه بود؟ اینکه &quot;چی می‌خواین براتون بزنیم؟&quot; و از این دست کسشرهای پرادعا و تحویل‌گیرنده. وقتی قطعات از قبل آماده شده و قرار است طبق برنامه اجرا شود دلیل این حرف‌ها چیست؟ جز گوسفند فرض کردن&amp;nbsp;ِ ما. کسی که مجبورتان نکرده با سفارش ِ حضار اجرا کنید، چرا بی‌خود ادعا می‌کنید که &quot;هر چی بخواین میزنیم&quot; و بعد که مردم بگویند &quot;مش رمضون&quot; شما گوزپیچ شوید و بگویید &quot;مش رمضون دم ِ عیده، رفته ولایت&quot;. لابد رضا یزدانی هم مثل مسولین&amp;nbsp;ِ سالن و فروشنده‌های لابی فکر کرده حالا که اینها این قیمت‌ها را بابت بلیط‌ها پرداخت کرده‌اند بد نیست ما هم از پوزیشنی دیگر کونشان بگذاریم. احتمالن یزدانی هم فکر می‌کند که آدم با یک بار دادن کونی می‌شود. هان؟ شاید هم من اشتباه می‌کنم، همین است. بله، من اشتباه می‌کنم. ما که یک بار نداده‌ایم، ما هر روز و هر لحظه در حال دادنیم. ما دیگر کونی شده‌ایم. دیگر فرقی نمی‌کند هر کسی با هر پوزیشینی که مورد پسندش هست می‌تواند کونمان بگذارد.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/609015271696000341/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/609015271696000341?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/609015271696000341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/609015271696000341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2012/03/blog-post.html' title='ما دیگر کونی شده‌‌ایم'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-2580375722000431159</id><published>2012-02-01T21:55:00.000+03:30</published><updated>2013-11-30T16:37:59.180+03:30</updated><title type='text'>IRI-Burger</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/022-IRI-Burger.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; height=&quot;297&quot; src=&quot;http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/022-IRI-Burger.jpg&quot; width=&quot;400&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
قضیه اینه که یه شو تو پارک ملت برپا شد، برای ساختن بزرگترین ساندویچ شترمرغ دنیا و ثبت تو رکورد گینس، سه تا ناظر از گینس هم اومده بودن، ولی تا اومدن مترش کنن و ثبت کنن، بر اثر تجمع مردم نرده ها شکسته شد و مردم به طرف میز اومدن و سهمی که قرار بود بعد از ثبت ِ رکورد از ساندویچ ببرن رو خودشون از ساندویچ کندن و بردن. به نظر من که این نه نشانه‌ی وحشیگریه، نه نشانه‌ی گرسنگی، نه نشانه‌ی بی‌شخصیتی. اینا نشونه نیست، عکس‌العمله.عکس‌العمل ِ مردمی که دیگه دلیلی برای احترام و پایبندی به قانون نمی‌بینن، حتی قانون برپایی یه شوی مضحک ِ ساندویچی. این مردمی که امروز به قوانین برگزاری یک مراسم پایبند نیستن، به زودی به سایر قوانین هم پشت پا می‌زنن و همونجور که امروز به شترمرغ &amp;nbsp;نشسته بر میز غذا رحم نکردن، فردا هم به گاو‌ها و خرها و الاغ‌هایی که بر وزارت و صدارت و ولایت نشسته‌ان رحم نخواهند کرد.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/2580375722000431159/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/2580375722000431159?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2580375722000431159'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2580375722000431159'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2012/02/iri-burger.html' title='IRI-Burger'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-8872000753151905602</id><published>2012-01-17T00:09:00.000+03:30</published><updated>2012-01-17T00:09:12.025+03:30</updated><title type='text'>ویسی، یک یاغی محترم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;b&gt;ماسیمو موراتی (رییس باشگاه اینترمیلان)&lt;/b&gt;: در فوتبال هیچ رازی نهفته نیست.&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.goal.com/iran/news/1825/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/2012/01/16/2849884/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-25-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%DB%8C%D9%88%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%B3&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;+&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;عبدالله ویسی (سرمربی صبای قم):&lt;/b&gt; تمام شایعات فوتبال حقیقت دارند.&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.goal.com/iran/news/1825/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/2011/10/22/2723186/%D8%A7%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-%D9%85%DB%8C&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;+&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ویسی معرکه‌ است. هم به دلیل رجزخوانی‌های نامتعارفش، هم به دلیل رک گویی‌هایش. ارزان‌ترین تیم لیگ را بسته است. چهار امتیاز با صدر فاصله دارد. معروف‌ترین و اولین تصویری که از ویسی به یاد داریم، به یازده سال قبل برمی‌گردد که قرار بود تیم ملی به آمریکا برود با منصور پورحیدری. یک بازیکن اضافه بود. ویسی خط خورد. نود جوانی را نشان می‌داد که روی نیمکت نشسته است و دارد گریه می‌کند و با دوربین حرف می‌زند. دست به سرش می‌کشد و ناچار عقب و جلو می‌رود. سال‌های اول&amp;nbsp;ِ &quot;نود&quot; بود و یکی از تاثیرگزارترین صحنه‌های آن سال‌ها &quot;گریه‌های ویسی&quot; بود. اما ویسی برگشت، سال‌ها بعد و در قامت یک مربی شجاع. پانزده بازیکن را از صبا مرخص می‌کند، با بازیکن‌های جوان لیگ یک مستقیم مذاکره می‌کند و بدون مراجعه به حتی یک دلال تیمش را می‌بندد، حتی ارزان‌تر از بعضی تیم‌های لیگ یک. قبل از مربی شدن دوره‌های مخصوصی می‌بیند. در کرواسی، بنفیکا و مونیخ آموزش می‌بیند و برای یادگیری بیشتر عازم جام جهانی می‌شود. حتی هنوز هم برای دیدن نحوه‌ی تمرین دهی کیروش به کمپ تیم ملی می‌رود. حاشیه ندارد ولی مصاحبه‌ها و کنفرانس‌های مطبوعاتی جذابی دارد. توهین نمی‌کند و اگر بی‌حرمتی کند، عذر می‌خواهد. بازی‌های تیم گواردیولا را تجزیه و تحلیل می‌کند و نکاتی برای تمرین یادداشت می‌کند. غرور و شجاعت را از مورینیو می‌آموزد و می‌تازد. رویاهای بزرگ در سر دارد و برای آسیایی شدن می‌جنگد. ویسی قطعن ویژه‌ترین پدیده‌ی دو فصل اخیر فوتبال ایران است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;b&gt;تنها مردی که رویاهایش را می‌گوید.&lt;/b&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.goal.com/iran/news/1825/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/2011/08/18/2625606/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;b&gt;نگاهی به تمام رجزخوانی‌های پدیده‌ی فوتبال ایران.&lt;/b&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.goal.com/iran/news/1825/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/2011/09/29/2687568/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%AC%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A8-%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;b&gt;تمام شایعات فوتبال حقیقت دارند.&lt;/b&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.goal.com/iran/news/1825/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/2011/10/22/2723186/%D8%A7%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-%D9%85%DB%8C&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;b&gt;از هر بازی بارسا شش جلسه تمرین در می‌آورم / از مورینیو هم شجاعت، غرور و رفاقت را یاد می‌گیرم.&lt;/b&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.goal.com/iran/news/1825/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/2012/01/16/2849725/%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%B2%D9%84%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/8872000753151905602/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/8872000753151905602?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/8872000753151905602'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/8872000753151905602'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2012/01/blog-post_17.html' title='ویسی، یک یاغی محترم'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-3393824509379718765</id><published>2012-01-14T16:08:00.001+03:30</published><updated>2012-01-14T16:08:28.160+03:30</updated><title type='text'>یک خدای الکی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
وظیفه‌ی نگهداری از برادرزاده‌ی شیش ساله‌ام برای ساعاتی به من محول شد. منم آوردمش پای لپ‌تاپ تا از یوتیوب یه سری کلیپ‌های فوتبالی بهش نشون بدم و تنی چند از بزرگان فوتبال رو بهش معرفی کنم. حین لود شدن کلیپ‌ها، الکی ِ محسن نامجو رو گذاشتم پخش شه. یکم که آهنگ جلو رفت برگشت پرسید &quot;اِ؟ همه‌چی که الکی شد. مگه همه‌چی الکیه؟&quot;. خنده‌ام گرفت گفتم &quot;آره، همه‌چی الکیه&quot;. پرسید &quot;یعنی منم الکیم، تو هم الکی هستی؟&quot; گفتم &quot;آره همه‌چی الکیه&quot;. پرسید &quot;یعنی بابا و مامانم هم الکین. از ترس اینکه دیگه بچه رو با من تنها نذارن گفتم &quot;نه، اونا الکی نیستن&quot;. بعد پرسید &quot;خدا چی، اونم الکیه؟&quot; اومدم بگم &quot;آره&quot; که صبر کردم و گفتم &quot;نمی‌دونم، اون رو دیگه باید بزرگ شی تا بفهمی.&quot;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/3393824509379718765/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/3393824509379718765?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/3393824509379718765'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/3393824509379718765'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='یک خدای الکی'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-7473774670637352044</id><published>2011-11-21T22:52:00.001+03:30</published><updated>2011-11-21T23:00:13.073+03:30</updated><title type='text'>وضعیت سفید</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/021-Vazeiat-Sefid.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; height=&quot;265&quot; src=&quot;http://r-e-n-d.persiangig.com/Ruz-Negasht/021-Vazeiat-Sefid.jpg&quot; width=&quot;400&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&quot;من باید که تنها نباشم.&amp;nbsp;حالا که خانم شیرین رفته، یه خری باید باشه که من باهاش حرف بزنم.&amp;nbsp;تو اون خری. تو اون خری که باید پیش من باشه، تو اون خری هستی که من باید باهاش حرف بزنم. می‌فهمی؟ تو اون خری&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
امیر - وضعیت سفید - حمید نعمت‌الله&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/7473774670637352044/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/7473774670637352044?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/7473774670637352044'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/7473774670637352044'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/11/blog-post_21.html' title='وضعیت سفید'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-2033851579465178880</id><published>2011-11-18T12:11:00.001+03:30</published><updated>2011-11-18T12:52:24.446+03:30</updated><title type='text'>خوب، امروز برای ما چی داری؟ شهر فرنگه؟</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اگر در همین دم یکی از آن معلم‌های بدون خلافیت و گشاد&amp;nbsp;ِ دوران مدرسه از راه برسد و بگوید که &quot;پاییز خود را چگونه گذراندید؟&quot; قطعن برایش از دوازده ساعتی که صرف ِ کار و رفت و آمدش می‌شود نخواهم نوشت، بلکه تنها و تنها گزارش مفصلی از &quot;وضعیت سفید&quot;&amp;nbsp;ِ حمید نعمت الله را رو خواهم کرد. این روزها تلویزیون برای من دو کاربرد بیشتر ندارد، قبلن فقط یک کاربرد داشت و آن فوتبال بود، ولی بعد از شروع سریال ِ حمید نعمت الله، وضعیت سفید هم به کاربردهای تلویزیون ما اضافه شد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
راستش را بخواهید مدت‌هاست که از تلویزیون فاصله گرفته‌ام، منظور آن فاصله‌ایی نیست که برای چشم ضرر دارد، یا آن فاصله‌ایی که به دلیل گه‌بازی‌ها و گندکاری‌های ضرغامی و ضرغامی صاحاب‌ها ایجاد شده است. چرا که من حتی کوسوشرهای ماهواره‌ایی هم نمی‌بینم و در حالی که دوستان واقعی و مجازی از &quot;آکادمی گوگوش&quot; و رقابت خواننده‌ها و مستند‌های منو تو فلان و طنزهای عقده خالی کن &quot;پارازیت&quot; و یا از محافظه‌کاری و منفعت‌طلبی &quot;بی‌بی‌سی فارسی&quot; می‌گویند، تمام سهم من از ماهواره یک دیش زنگ زده‌ی داغان، چهل متر سیم ِ دسته شده و یک ال ام بی ِ شکسته است. بعضی می‌گویند با ندیدن فلان مستند، فلان فیلم، فلان رقابت یا بهمان تحلیل تخمی سیاسی ضرر کرده‌ایی. بی‌شک این یکی از ده تخمی‌ترین کوسوشری است که در طول تاریخ از زبان بشریت خارج شده. &lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تصور اینکه خسته از کار برگردی و روبروی یک تلویزیون یا ال سی دی فلان اینچی بنشینی و ردیفی از کنترل‌ها روی میز گسترده باشد و یکیشان در دستت و هی بالا و پایین کنی تا ببینی که فلان مدیر کونده‌ی فلان شبکه آیا چیزی در لیست برنامه‌هایش قرار داده که اندکی به سلیقه‌ی تو نزدیک باشد آدمی را جر می‌دهد، و بعد از مدتی می‌بینی که سلیقه‌ات به کوسوشرهای آنها، تحلیل‌های آنها، نزدیک شده و دیگر مثل قبل نیست که این شبکه و آن شبکه دنبال چیزی که دوست داری بگردی، بلکه جوری شده که انگار مدیران تورا تا آخرین پشم کنار سوراخ کونت می‌شناسند که اینقدر برنامه‌هایشان به سلیقه‌ات نزدیک شده، غافل از اینکه چون کون گشادی داشتی و فقط وقتت را صرف گردش در شبکه‌های فست فودی و آماده کردی کم کم سلیقه‌ات را تراشیده اند و یک سلیقه‌ی لاغر و شل برایت باقی گذاشته‌اند که از هر چیزی پخش شود خوشت می‌اید لاجرم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا همین ماهایی که خودمون را علیه این نظام جر داده‌ایم که این نظام دارد از ما انسان‌هایی با ذهنی ضمخت و قالب فکری بسته و محدود می‌سازد خیلی راحت به شبکه‌های ماهواره‌ایی اجازه می‌دهیم که همین کار را با ذهن ما بکند، فقط جای اینکه ایدئولوژیک ببند ذهنمان را، بیاید مدرن‌تر و لوکس‌تر انجامش دهد. کلن تکاپو، چالش، جستجو، کندکاو از زندگی ما دارد می‌رود و همه‌چیز دارد روتین می‌شود. هیچ حرکت رو به جلویی نیست، هیچ پیشرفتی نیست. گه ببارد این زندگی را.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/2033851579465178880/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/2033851579465178880?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2033851579465178880'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2033851579465178880'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/11/blog-post_18.html' title='خوب، امروز برای ما چی داری؟ شهر فرنگه؟'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-2027203896199445530</id><published>2011-11-01T23:03:00.000+03:30</published><updated>2011-11-01T23:12:09.719+03:30</updated><title type='text'>امشب همه کـــــیرهای عالم را خبر کن</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
آدمی وبلاگ نمی‌نویسد که کُس ِ محض بگوید، بلکه گاهی نیز باید بعضی وقایع را ثبت کند. وقتی از بعضی چیزها، بعضی افراد، بعضی جاها که می‌گذری، باید جایی اثری از آن نگه داری. امشب ریدر، گوگل ریدر، یا همان گودر برای همیشه از شکل و قالبی که داشت توسط عده‌ایی کس‌کش خارج شد. دیگر نه فالویی خواهد بود، نه شِر آیتمی، نه شِر ویت نوتی، نه نوتی، نه ارتباطی، نه کامنتی و نه دوستی‌هایی که بود. کیرم در دهان مسبب این امر. الان گودر شده مرده‌ خانه‌ایی سرشار از آیتم‌های نخوانده و فیدهای بسیار که می‌خوانی و توان واکنشی و کامنتی و نوتی در تو نیست، چونان بختکی کیری که به خوابت می‌آید و رویت تلمبه می‌زند. خیره می‌شوی و کاری از دستت برنمی‌آید.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&amp;nbsp;امشب وقتی گودر را باز کردم پیغامی آمد سرشار از کوسوشرهای گوناگون، در مورد جدید شدن گودر و دستورالعمل‌های جدید، ولی تنها یک کلمه‌ی سه حرفی از آن برداشت می‌شد: کیر. آری، کیر.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
هر نسلی معمولن چیزهایی فراوانی برای فرو کردن در کون نسل بعد از خود دارد و هر جا که فرصتی دست دهد از فرو کردن آن چیزها دریغ نمی‌کند که &quot;زمان ما فلان و نسل ما بیسار&quot;، اما نسل ما با نسل‌های قبل و بعد تفاوت عمده‌ایی دارد. تفاوت بارز ما این است که علاوه بر داشتن امکاناتی جهت فرو کردن در کون نسل بعد، چیزی داریم برای فرو کردن در کون نسل خود، گودر. تا آن را به ما تحت همنسلانی که گودر را از نزدیک لمس نکرده‌اند فرو کنیم که &quot;واقعن شما نمی‌دونین گودر چی بود؟ هه&quot;.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من نمی‌دانم این جنبش تسخیر وال استریت چقدر پشتوانه دارد یا آن جنبش نود و نه درصد انگلستان و منطقه‌ی یورو، ولی امیدوارم هرچه زودتر دهان این ثروتمداری و به تخم گرفتن دیگران را بگاید و کمپانی‌های عظیم مثل گوگل کس‌کش و مایکروسافت کون‌کش را علیرغم خدمات شایانی که به بشریت داشته‌اند، به خاک سیه نشاند. تا حساب دستشان بیاید و از کبر کیری خود بیرون بیایند و بی‌خود فکر نکنند حالا که طرفدار دارند و بشریت محصولاتشان را تحویل گرفته‌است اجازه دارند هر تغییری و گه‌بازیی روی محصولاتش در بیاورند و ما را مجبور کنند به &quot;همینی که هست&quot;. و من چقدر بیزارم از این &quot;همینی که هست&quot; چرا که در مملکت من همه چیز &quot;همینی که هست&quot; است. حالا این کمپانی‌ها هم برای ما مصرف کننده‌ها دور برداشته‌اند، آن مایکروسافت دیوث که یکهو کل سیستم ویندوز را عوض می‌کند بدون اینکه با سایر کمپانی‌ هماهنگی کند که نرم‌افزارها منطبق شوند و حالا این گوگل عوضی که این بلا را بر سر پاتوق ما، گودر، آورد و ما ناراحتیم چونان مادری که فلان.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/2027203896199445530/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/2027203896199445530?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2027203896199445530'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/2027203896199445530'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='امشب همه کـــــیرهای عالم را خبر کن'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-1956580375985602703</id><published>2011-10-28T20:36:00.000+03:30</published><updated>2011-10-28T20:36:42.734+03:30</updated><title type='text'>در ستایش مستی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;به میهمانی بروید، مست کنید، برقصید، بخندید، بالا بیاورید و بخوابید. دکتر علی شریعتی. مستی بر هر درد بی‌درمان دواست. سابقن می‌گفتند خنده، ولیکن خنده‌ی مستانه باید منظور بوده باشد نه خنده‌های کُس کُسی که از سَر درد است و بعد از تمام شدنش غم‌ها دوباره سرازیر ماتحتت می‌شوند ومی‌گایندت. بعله، خنده‌ی مستانه که نه قبل از آن غمی هست و نه بعد از آن غمی.&amp;nbsp;هر گاه در زندگی و از زندگی خسته شدید، میهمانی بگیرید،&amp;nbsp;مست کنید، برقصید و بخندید و دست از مستی برندارید، ساعت‌ها مست بمانید. آنقدر اصرار بورزید که بالا بیاورید، بالا بیاورید و آنقدر در دستشویی بمانید که این و آن به سراغتان بیایند و جویای احوالتان شوند، آب لیمو بیاورند و دست آخر زیر بقلتان را بگیرند و شما را در حالی که با خنده می‌گویید &quot;من حالم خوبه، خیلی خوب&quot; به اتاق خواب انتهای راهرو ببرند و ول دهند روی تخت، آنگاه تخت بخوابید، کون لق زندگی را هم کرده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
البته مستی دلیل نمی‌شود که آدم هر کاری دلش می‌خواهد بکند و هر گندی بزند، مست کنید لاکن جنتلمنانه و البته هویت ایرانی اسلامی خود را فراموش نکنید، حتمن بگایش دهید. در توالت بالا بیاورید تا شب دیگران را خراب نکرده باشید، جنتلمنانه مست کنید، هر قدر هم که مست باشید نگذارید کسی مواد بالا آورده‌ی شما را بشوید یا حتی ببیند، در عین مستی و تلو تلو خوردن هم که باشید دستشویی و توالت را یک آبکی بکشید تا وقتی بیرون می‌آیید اثری از گندکاری باقی نمانده باشد. مستی هم راه و رسم و مرام خود را دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
سه ماه است که شش صبح چونان مرغ از خواب بیدار می‌شوم و دوازده ساعت کون خود را چونان خر پاره می‌کنم و شش عصر &amp;nbsp;دگرباره چونان مرغ به خانه برمی‌گردم و ساعاتی بعد دوباره چونان خر به خواب می‌روم و اینگونه روزم را به چهار بخش حیوانی تقسیم کرده‌ام : مرغ، خر، مرغ، خر. این است حاصل این گفته‌ی آن پیر که هم سفر را کرده و هم ما را که &quot;ما علاوه بر اینکه زندگی مادی شما را می‌خواهیم مرفه بشود، زندگی معنوی شما را هم می‌خواهیم مرفه باشد&quot; و کیرم در این جمله‌سازی. در میان این زندگی مرغ و خری یک &quot;وضعیت سفید&quot;ی هم می‌بینیم و البته یک وبگردی کوتاهی هم می‌کنیم. همه‌اش همین.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
خوب ما پنج شنبه‌ی خود را آنگونه که ذکرش رفت گذراندیم، آنقدر مست کردیم که تا چند نسل بعد هم مست خواهند بود. مستی لازم است چونان خواب که لازم است و واجب‌تر از این دو خواب مستانه است.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: #313131;&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;line-height: 16px;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/1956580375985602703/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/1956580375985602703?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/1956580375985602703'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/1956580375985602703'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/10/blog-post_28.html' title='در ستایش مستی'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-4454989900148560204</id><published>2011-10-24T00:18:00.000+03:30</published><updated>2011-10-24T00:20:47.704+03:30</updated><title type='text'>روزی روزگاری، فوتبال</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
آدم باید حتمن طرفدار یک تیم باشد، یک تیم فوتبال. هیچ چیز در زندگی واجب‌تر از طرفدار یک تیم بودن نیست. فقط کونی‌ها هستند که تیم محبوب ندارند. البته داشتن یک تیم محبوب گواهی پاک بودن و کونی نبودن کسی نیست، نمونه‌اش منچستری‌ها، در عین حال که تیم محبوب دارند، کونی هم هستند، چون منچستریند. منچستری‌ها بدبخت‌ترین موجودات جهانند. آدم پلانکتن باشد، منچستری نباشد. اصل فوق مرد و زن هم نمی‌شناسد. در این دنیایی که هیچ کوسوشری مطلق نیست، کوسوشر فوق مطلق است. زن‌ها هم باید حتمن طرفدار یک تیم باشند، خنثی نباشند، حداقل بگویند &quot;هر تیمی که آقامون بگه.&quot;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا فصل شروع نشده، بازیکن‌های ما همه فروخته و تیم دست به خایه، منچستر آمده در زمین&amp;nbsp;ِ خودش هشت تا به ما زده و این کونی‌ها همه‌جا پرکردند که &quot;گاییدیمشان&quot;،عنترها، عنترهایی که بکنشان مرده بود. ما هم چون کیری فرزانه روز‌ها و شب‌ها به انتظار نشستیم تا چرخ روزگار بگردد و آن خار که کون ما را خارید، برگردد و کون دگران را گاید و اینگونه بود که اندکی بعد همان منچستر در همان زمین نکبت‌بار الدترافورد که به آرسنال&amp;nbsp;ِ عزیز تر از آژاکس ما هشت تا زد، شش تا از همشهری ولخرج&amp;nbsp;ِ لاشی &amp;nbsp;خود خورد و فرگوسن &amp;nbsp;جر خورد و شد فرگ &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; وسن، حتی بیشتر از این.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
البته این وضع برای سیتی ِ لاشی نیز چندان دوامی نخواهد داشت و دیر یا زود جنبش تسخیر وال استریت و لندن جهانی می‌شود و دهان این اپریالیسم و ثروتمداری گاییده می‌شود و قانون &quot;خرج فقط به اندازه‌ی دخل&quot; تصویب خواهد شد و امثال این سیتی‌های از جیب خرج کن، کونشان پاره خواهد شد تا از پس مخارج و دستمزد‌ها بربی‌آیند. آینده از آن آرسنال است، آی، الحاکم التکاثر.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/4454989900148560204/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/4454989900148560204?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/4454989900148560204'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/4454989900148560204'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='روزی روزگاری، فوتبال'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-910768229579054260.post-7571559831189753027</id><published>2011-07-04T18:28:00.003+04:30</published><updated>2011-07-04T18:39:18.167+04:30</updated><title type='text'>مشروطی می‌گاید</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بنده در خانواده‌ایی مذهبی گسترش یافتم فلذا تا قبل از ورود به دانشگاه که به قول امام خمینی، مبدا همه‌ی تحولات و کونی‌بازی‌هاست، فکر می‌کردم که اگر خدا فقط و فقط گناهان مربوط به خودارضایی من را زیر سیبیلی رد کند قطعا بنده در بهشت برین جای خواهم داشت و آنجا حالا بکن کی نکن و کیف و عشق و حال اون دنیا برقرار است و قل می‌خورن بیستا رو میز و الخ. ولی ترم چهارم دوره‌ی کارشناسی یک دست تخم راست و یک دست تخم چپ پس کی جزوه را ورق بزند و تمرینات را حل کند. بوی متعفن نمرات یکی بعد از دیگری به مشام می‌رسید. خوب تا آن روز هم همچنان خبری از نیچه‌ی درون نبود که بگوید &quot;کسمغز، خدا مرده است&quot; و ما همچنان در طلب نمره دست به خایه‌های خدا بودیم. ولی گویا خدا هم یک دست تخم راست و یک دست تخم چپ دیگر یداللهی باقی نمانده بود که نمره‌های آخر را ماستمالی کند و ما با کله افتادیم و با کون مشروط شدیم.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اینجا بود که به بحر تفکر فرو و بعد از دو سه متر زیرآبی رفتن بالا آمدم و با خود گفتم &quot;کونی، این خدایی که تو می پرستی خیلی حقیر است که بخواهی برای مشروط نشدن و آفساید اعلام شدن گل و باز بودن دستشویی پارک و این چیزا خدا خدا کنی&quot;. تو همین فکرها بودم که احساس کردم نوری از آسمان به زمین آمد و اتاق را که نیم ساعتی بود غرق در تاریکی و سکوت شده بود، روشن کرد. فکر کردم مراحل عرفان را دارم طی می‌کنم که ناگهان مرتضی، از بالای تختش وحید را با لفظ &quot;کونی&quot; مورد خطاب قرار داد و در ادامه افزود &quot;لامپو خاموش کن&quot;. من هم که دیدم در طی این طریق کیر خوردم غلطی زدم و رو به دیوار شدم تا کونی لامپ را خاموش کند. خلاصه چشمتان را درد نیاورم، البته اگه افزونه‌ی فارسی‌ساز گوگل ریدر را نصب کرده باشید این نوشته را با فونت بهتری خواهید خواند و چشمتان کمتر درد خواهد گرفت. بعله، ما خودمان از چند ماه پیش از مشروطی یک سری کتاب‌های کوسوشر خوانده بودیم که اسلاممان را تضعیف کرده بود و بعد از مشروطی هم آنقدر وقت زیاد بود هی کتاب خواندیم، هی کتاب خواندیم و ارابه‌ی خدایان را هم در همین حین خواندیم. کلن اسلام نحیف شده بود و من تا به حال اسلام را آنقدر نحیف ندیده بودم. بعد از آن تولدی دیگر را خواندیم و به گایی دیگر رفتیم و بعد هم بسیاری کوسوشرهای دیگر.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شک دارم که در این ام‌القرای جهان اسلام هیچ چیزی به اندازه‌ی مشروطی به اسلام و دین لطمه زده باشد. وقتی ۱۹ واحدت بشون ۱۴ واحد، و سرت خلوت باشد تاب نمی‌آوری و به هر کوسوشری دست دراز می‌کنی که وقتت را پر کنی، مسلما یک دانشجوی مشروط شده‌ی بدبخت خوابگاهی برای پر کردن اوقات فراغت خود به کلاس قرآن و تواشیح نمی‌رود. کتاب می‌خواند، موسیقی فرا می‌گیرد، فیلم می‌بیند، اخبار می‌خواند، تاریخ می‌خواند، سیگار و سیگاری می‌کشد، با دختران دراز نشست می‌کند و در نتیجه یک قدم از سخن خمینی فراتر می‌رود. دانشگاه مبدا همه‌ی تخولات است و مشروطی خوار تحولات را می‌گاید.&amp;nbsp;ما هم در آن ترم و ترم‌های بعد و سالیان بعد همچنان به گاییدن خوار تحولات مشغول بودیم و هنوز که هنوز هست آبمان نیامده. باقی بماند برای پست بعدی.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/feeds/7571559831189753027/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/910768229579054260/7571559831189753027?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/7571559831189753027'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/910768229579054260/posts/default/7571559831189753027'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ruz-negasht.blogspot.com/2011/07/failed.html' title='مشروطی می‌گاید'/><author><name>Anonymous</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14465020011809571283</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>