﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>سفری به وسعت زندگی</title>
    <description>safarezendegie's description</description>
    <link>http://safarezendegie.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مسافر</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 12 Sep 2009 12:04:49 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>هفته ی آخر اقامت در آلمان</title>
      <description>&lt;p&gt;دیروز دوست لهستانی همسرم که مشتری آپارتمان و وسایل زندگی ما بود آمد و کار رو یکسره کردیم، اسمش ماچیک هست و حدود یکماه پیش صاحب یه پسر شده... با اتوموبیل شخصی اش آمده بود و مقداری از وسایلشون رو هم آورده بود، یه تخت نوزاد،یه کالسکه و مقداری خرت و پرت دیگه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به قول خودش یه تور براش گذاشتیم و همه وسایل خونه رو بهش نشون دادیم... همه رو پسندید و خواست غیر از تلویزیون، ماهواره و میز کامپیوتر و تخت پسر بزرگمون رو ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قرار شد که اونها رو هم به دوستان و آشنایان واگذار کنیم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیروز همسرم هم خونه رو به اسم ماچیک کرد، هم خط تلفن&amp;nbsp; رو و اینطوری شد که الان ما بجز یه حساب بانکی چیز دیگه ای اینجا نداریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها چیزی که هنوز فروش نرفته و یه مقداری موجبات نگرانی ما رو فراهم میکنه ماشینمون هست که همسرم هم به چند تا ماشین فروشی نشونش داده و هم توی اینترنت آگهی فروشش رو گذاشته...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگه اون هم فروش بره دیگه هیچ ملالی نمی مونه، جز دوری اقوام و آشنایان که اونهم اگه خدا بخواد تا ٧-٨ روز دیگه از بین میره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسر بزرگمون این روزها کوکش رو چپ کرده و از دلتنگی و ناراحتی دوری از دوستان و آشنایان آلمانیش می ناله!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسر کوچولومون هم که داره روز به روز بزرگتر و هوشیار تر میشه... ٣ ماهش تمام شده و با صدای حرف زدن و خندیدنش صبح ها از خواب بیدارمون میکنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اجازه بدین یه بار دیگه اینجا ننویسم که دلم برای اینجا و خوشیهای اینجا چقدر تنگ میشه!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا پست بعدی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدانگهدار&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://safarezendegie.persianblog.ir/post/74</link>
      <author>مسافر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=52492&amp;postID=3518996</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-52492.post-3518996</guid>
      <pubDate>Sat, 12 Sep 2009 12:04:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یه دل میگه برم برم... یه دلم میگه نرم نرم</title>
      <description>&lt;p&gt;الان داشتم پستهای اولیهء وبلاگم رو میخوندم تا &lt;span style="color: #000000;"&gt;رس&lt;/span&gt;یدم به&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;a href="http://safarezendegie.persianblog.ir/1387/3/" target="_blank"&gt; این پست&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;. و فهمیدم که چرا با اینکه در 5-6 ماه گذشته بی صبرانه منتظر برگشت به ایران بوده ام، ولی حالا که روز به روز داریم به روزهای بازگشت نزدیک میشیم،&amp;nbsp; غرق در شادی نیستم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از حدود 3 ماه پیش که ایران درگیر حوادثی شد که همه ی ایرانیها رو به نحوی ناراحت و دلشکسته کرد، ما هر روز در این مورد صحبت میکنیم که آیا کار درستی می کنیم که برمیگردیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میخواستیم با برگشتنمون درس وفاداری به وطن رو به هم طرازان و هم قطارانمون بدیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میخواستیم با برگشتن به وطن به نصایح اساتید دلسوزمون جواب مثبت داده باشیم... میخواستیم با برگشتنمون به پسرمون عشق به وطن رو یاد بدیم... ولی این شلوغی ها باعث شد که دلشوره بگیریم که نکنه داریم کاری میکنیم که در انتها پشیمونی برامون بیاره؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کم کم داریم هر چیزی رو که به آلمان وصلمون میکنه، فسخ میکنیم و کم کم کارهایی برای رفتن به ایران انجام میدیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسرمون رو در یک دبستان ثبت نام کردیم، همین دیروز بابای گلم که 10-20 روزه با زبون روزه هر روز دنبال آپارتمان مناسبی برامون میگشت، یک مورد خیلی خوب پیدا کرده و برامون اجاره کردن... همسرم به طور رسمی خودش رو به محل کارش معرفی کرد و اینطور شده که دیگه الان حال و هوای این روزهای ما ،حال و هوای مسافرانی هست که برای یک سفر کوتاه مدت به یک کشور خارجی میرن...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر و ذکرم اینه که چه چیزهایی ممکنه اینجا باشه که ایران گیر نمیاد تا برای بچه هام ببرم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هرکدوم از دوستان رو که میبینم ازش میپرسم که تو اگه جای من بودی با خودت چی میبردی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته الان دیگه توی ایران همه چیز گیر میاد ولی باید پول بیشتری براش بپردازی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه اینکه تا حالا 4 تا ساک بزرگ بسته ام و توی اتاق پسرم گذاشته ام و با یه تخمینی که زده ام حدود 3 تا ساک بزرگ دیگه هم باید ببندیم ...&amp;nbsp; و در همین حال به این فکر میکنم که فرودگاه امام وانت کرایه هم داره؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت: آهنگ زیبای &lt;a href="http://www.semital.com/song/4266.htm" target="_blank"&gt;اتاق من&lt;/a&gt; گوگوش&amp;nbsp; آهنگیه که این روزها با یاد سفرها و روزهای خوبی که در اروپا داشتیم اشک رو به چشمانم میاره... هنوز نرفته دلتنگشونم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://safarezendegie.persianblog.ir/post/73</link>
      <author>مسافر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=52492&amp;postID=3476718</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-52492.post-3476718</guid>
      <pubDate>Wed, 02 Sep 2009 21:13:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تولدم مبارک</title>
      <description>&lt;p&gt;میدونم وقتی این نوشته رو بخونین، تعجب میکنین از اینکه یه خانومی اومده و سن واقعی اش رو جار زده و به ملت گفته چند سالشه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی اینو بگم برای اینکه بدونین، من نه تنها با کمال رضایت سنم رو به همه میگم، بلکه وزنم رو هم میگم... درسته که باید شرمنده باشم ازش! ولی این دلیل نمیشه که از گفتنش طفره برم! میدونین چرا؟ برای اینکه همینیه که هست... وقتی شما دارین میبینین که مثلا من ١٠٠ کیلو وزن دارم، اگه بهتون بگم ٨٠ کیلو هستم، به نظرتون نمی آد دارم به شعورتون توهین میکنم؟ بگذریم ... اصلا در این مورد نمی خواستم بنویسم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز تولدمه... دیروز از خواب که بیدار شدم، کامپیوتر رو روشن کردم دیدم شوهر خواهر یکی یدونه ام برام یه ایمیل تبریک فرستاده و ١٩ بار همونو برام فوروارد کرده... فکر کنین...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از اونهم خواهرم بعد از ظهر زنگ زد و تبریک گفت... داداش کوچیکه هم شب زنگ زد و مامانم امروز صبح زود در حالی که داشتم پوشک نی نی رو عوض میکردم زنگ زد ( آخه امروز تولدم بود نه دیروز)... هنوز داداش بزرگه که البته ٣ سال ازم کوچیکتره بهم زنگ نزده... آخه اونهم مثل خودمون تاریخش میلادیه و مناسبتها رو یادش میره...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبح تلفن زدیم به خانواده ی همسرم که حال و احوالی بپرسیم... که بهمون خبر دادن یکی از عموهای همسرم که من علاقه زیادی بهش داشتم امروز قبل از سحر فوت شده... خیلی ناراحت شدیم و کلی یادش کردیم و براش خدابیامرزی فرستادیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی یه کم از شوک اولیه خارج شدیم، همینطوری که نینی رو شیر میدادم، یه فکری از ذهنم گذشت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من سال ۵۶ بدنیا اومدم و آقایان رجا یی و با هنر و ٧٢ تن از یاران وفادارشون! ۵-۶ سال بعد از تولد من در روز تولد م - ٨ شهریور- شهید شدند و این شهادت برای همیشه سایه اش روی سر تولد من افتاد و من هیچوقت در دوران کودکی نتونستم در روز تولدم جشن تولد بگیرم! چون روز تولدم روز عزای عمومی بود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به همسرم گفتم: " دیدی شانس منو؟ امسال که گذشت، ولی سال دیگه روز تولد من سالگرد عمو مرتضی است"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در همین راستا افزودم:&amp;zwnj;" رجا یی و با هنر کم بودند، عمو جان هم اضافه شدند"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;پی نوشت : از فوت عمو مرتضی خیلی ناراحتیم، خدا ایشون و همه رفتگان رو بیامرزه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://safarezendegie.persianblog.ir/post/72</link>
      <author>مسافر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=52492&amp;postID=3459202</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-52492.post-3459202</guid>
      <pubDate>Sun, 30 Aug 2009 10:46:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سالگرد ازدواج</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز شنبه 17 مرداد 1388، هشتمین سالگرد ازدواجم با مردیه که با تمام وجودم براش ارزش و احترام قائلم... مردی که شاید خودش هم با اینکه همیشه بهش میگم، ندونه که چقدر برام عزیزه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://it.tinypic.com" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://i25.tinypic.com/zthcuw.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدای بزرگ انقدر توی زندگی بهم لطف داره که لحظه ای جمله ی "خدایا شکرت" از زبونم نمی افته، وقتی به آرامش زندگی ام، به سلامت و رضایت روحی و روانی خودم و&amp;nbsp; همسرم ، به سلامت فرزندانم و موفقیتها و پیشرفتهای زندگی مون فکر میکنم، بی اختیار خدا رو شکر میکنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همسرم&amp;nbsp; در جوابم که ازش میپرسم:" آدم چطوری میتونه شکر گذار اینهمه نعمت باشه؟"، جواب میده:" به بنده هاش کمک کن!"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاری که همیشه خودش میکنه و برای هر کمکی به دیگران پیشقدم میشه! ( البته بجز مواقعی که یه عالمه ظرف نشسته توی ظرفشویی جمع شده باشه!&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" border="0" alt="ناراحت" /&gt;)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیروز نیمه شعبان بود و ما طبق معمول هر سال توی این روز نذری داشتیم، برنج و خورش قیمه، جاتون خالی بود با دوستان عزیزمون دور هم جمع شدیم و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از صمیم قلبم آرزو میکنم خدا به همه لذت داشتن یک همسر خوب و تجربه ی یک زندگی سالم و خوشایند رو عطا کنه... آمین&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://safarezendegie.persianblog.ir/post/71</link>
      <author>مسافر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=52492&amp;postID=3353180</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-52492.post-3353180</guid>
      <pubDate>Thu, 06 Aug 2009 10:33:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اندر احوالات ما</title>
      <description>&lt;p&gt;کم کم داریم برای بازگشت به ایران برنامه های نهایی رو تنظیم می کنیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خانواده مون سپردیم برامون یه آپارتمان مناسب پیدا کنند، و در همان محدوده ای که قراره زندگی کنیم بصورت غیابی ثبت نام پسرم رو هم انجام دادیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اینطرف هم در گیر و دار فسخ قراردادهای آپارتمان و تلفن و موبایل و ... هستیم، این آلمانیهای ناقلا هم که به شدت سرشون تو حساب و کتابه!&amp;nbsp; وقتی موقع پول گرفتنه اول پول رو میگیرن و بعد کار انجام میدن، ولی وقتی موقع پس دادن پول باشه کلی طرف رو میپیچونن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثلا وقتی میخواستیم برای مامان و بابام دعوتنامه بگیریم، ازمون خواستن به ازای هر نفر ١٣٠٠ یورو به حسابشون بریزیم، در واقع گرویی گرفتن که مطمئن باشن اونایی که میخوان بیان حتما برمیگردن! و قرار شد وقتی مهمانان رفتند اون پول رو ظرف چند هفته بهمون برگردونن... ما هم اون پول رو ریختیم به حسابشون... الان حدود یک ماه و نیمه که بابام رفته و یک ماهه که مامانم رفته ولی از برگشت اون پول خبری نیست و ممکنه تا ٢-٣ هفته ی دیگه هم بهمون ندنش!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا مورد بالا رو از اول بهمون گفته بودن ۴-۶ هفته ممکنه طول بکشه و ما هم دستمون زیر سنگ بود و قبول کرده بودیم، ولی اینکه شرکتی که ازش خونه اجاره کردیم بخواد پول پیش خونه رو ١٠ هفته بعد از تخلیه بهمون بده به نظرتون یه کم نامردی نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واقعا پیش خودشون فکر نمی کنند، ما الان دوباره میخوایم بریم یه جای دیگه خونه اجاره کنیم پس پولمون رو لازم داریم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا از اینا بگذریم، یه اتفاق جالب و خوبی که افتاده اینه که ما همش نگران این بودیم که قبل از اینکه بریم باید وسایل زندگی رو بفروشیم، یا حتی اگه فروش هم نرفت، که خیلی هم احتمالش زیاد بود باید یه پولی بدیم تا بیان بریزنشون بیرون و از همه سخت تر باید تمام خونه رو رنگ میزدیم و کلا به حالت اول درش می آوردیم و بعد تحویلش می دادیم، فکر کنید جقدر می تونست همه ی اینکارها هزینه و وقتمون رو بگیره و با داشتن یه بچه ی ١-٢ ماهه چقدر سخت باشه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی از اونجایی که خداوند رحمان بیشتر وقتا بدون اینکه زحکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری! اینبار هم روی ما رو زمین ننداخت و برای کل خونه با تمام وسایلش یه مشتری پیدا شده!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در واقع قضیه از این قراره که یکی از دوستان همسرم که یک جوان لهستانیه دو سال پیش که ما تازه اومده بودیم اینجا برای یک دوره فرصت مطالعاتی اینجا بود و اتفاقا کلی هم توی اسباب کشی به ما کمک کرد، حالا بعد از دو سال دوباره میخواد با خانومش بیاد اینجا و یه دوره پستداک رو بگذرونه، وقتی فهمیدیم بهش پیشنهاد دادیم حالا که ما داریم میریم، بیا و خونه ی ما رو حاضر و آماده تحویل بگیر، اون هم کلی خوشحال شد و استقبال کرد و ما رو از اونهمه دردسر نجات داد ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من همش میگم بابا زندگی قشنگتر از اونه که آدم بخواد سخت بگیره هااااااااااااا، ولی کو گوش شنوا؟&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://safarezendegie.persianblog.ir/post/70</link>
      <author>مسافر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=52492&amp;postID=3231331</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-52492.post-3231331</guid>
      <pubDate>Mon, 27 Jul 2009 08:34:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خدایا شکرت</title>
      <description>&lt;p&gt;خدا رو شکر، به خاطر تمام رحمت و نعمتی که توی این مدت به من و خانواده ام ارزانی کرد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خاطر فرزند سالم و زیبایی که هربار که در آغوشش میگیرم میگم خدایا شکرت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خاطر مهری که از این بچه توی دل فرزند بزرگترم انداخته، تا ذره ای اثر حسادت در وجودش دیده نشه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خاطر عشقی که تازگیها دوباره در نگاه همسرم موج میزنه ( البته وقتی که به نی نی نگاه میکنه)&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بخاطر اینکه کم کم مقدمات برگشتن به ایران عزیز رو فراهم میکنیم و همین خیلی دلچسبه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;......................................................................................................................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی دوسال و یکماه پیش داشتیم از ایران به آلمان می آمدیم، بیشتر حس پرنده ای رو داشتم که از قفس آزاد میشه، حس تازگی، آزادی، طراوت و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به غیر از غصه ی دوری از خانواده و دوستان که به فاصله ی یک روز مانده به سفر پیدا شد و تا لحظه ی پرواز ادامه داشت، همه احساسات اونموقع خوب و خوشایند بودند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من از سالی که وارد دانشگاه شدم به دوری از خانواده عادت کردم و بعد هم ازدواج باعث شد که خانواده ام را در شهرستان بگذارم و راهی تهران بشم، دیگه تنها تلفن بود که غصه ی دوری رو برای من برطرف میکرد، ولی اینبار فقط بعد مکانی باعث شد که کمی احساس دلتنگی کنم که اونهم با رسیدن به شهر سر سبز و زیبا و خوش آب و هوای برمن برطرف شد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا یکی دو ماه بعد از اقامت در آلمان، هر وقت توی بالکن خانه می ایستادم احساس میکردم در یکی از ویلاهای نمک آبرود هستم و دریا در همین نزدیکی است!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا رو شکر این دوسال مثل یک تعطیلات طولانی مدت خوشایند گذشت، راستش اصلا فکر نمیکنم این دو سال جزو زندگی عادی من&amp;nbsp; بوده، احساس زندگی روزمره هیچوقت بهم دست نداد، با اینکه خیلی از روزهاش واقعا شبیه هم و کسل کننده و بعضی موقع ها ناراحت کننده گذشت، ولی در کل وقتی به مجموع روزهای این دو سال نگاه میکنم، می بینم به اندازه تمام عمرم زندگی کردم، خوش گذروندم و درس گرفتم، پخته شدم و بزرگ شدم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تا یکی دو ماه دیگه وقت برگشتن میشه، از اونجایی که میدونم دارم به کجا میرم، هیجان زده نیستم، ولی خوشحالم در این شکی نیست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوشحالم که دارم به ایران برمیگردم تا پسرم بتونه به دبستان ایرانی بره، تمام فکر و ذکرش اینه که چقدر خوبه که همه توی مدرسه فارسی حرف میزنن، با بچه های ایرانی دوست میشه و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در هر صورت این سفر داره تمام میشه ولی زندگی همچنان ادامه داره...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://safarezendegie.persianblog.ir/post/69</link>
      <author>مسافر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=52492&amp;postID=3170278</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-52492.post-3170278</guid>
      <pubDate>Tue, 14 Jul 2009 20:17:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پسرم نیک یار</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://tinypic.com" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://i40.tinypic.com/rcn8et.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://tinypic.com" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://i42.tinypic.com/afbh8y.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://safarezendegie.persianblog.ir/post/68</link>
      <author>مسافر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=52492&amp;postID=3022053</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-52492.post-3022053</guid>
      <pubDate>Sat, 13 Jun 2009 06:31:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هنوز در انتظار</title>
      <description>&lt;p&gt;جمعه با خوشحالی بسیار از خواب بیدار شدم و با بیمارستان تماس گرفتم، گفتند: " امروز همه اتاقهای زایمان پره، فردا بیا!"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمی پکر شدم ولی به روی خودم نیاوردم و برای خرید به مرکز شهر رفتیم و کلی هم پیاده روی کردیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شنبه صبح یکراست رفتیم بیمارستان و برای پذیرش اقدام کردیم، یکی از ماماها از من سئوالی کرد که کلمه ای غیر آشنا توش بود و من معنی اش رو نمیدونستم، فقط متوجه شدم که منظورش اینه که برای انجام چه کاری مراجعه کردین؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من هم جواب دادم، دکتر هفته ی پیش به من گفته که باید امروز بچه به دنیا بیاد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون هم با ناجوانمردی جواب داد: " بایدی وجود نداره، برای این روش ما سعی خودمون رو میکنیم ولی ممکنه تا ۴ روز هم طول بکشه!"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در واقع این روش همون القای زایمان طبیعی است که زودتر از موعد انجام میشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر کنید، من خودم رو برای ٣-۴ روز توی بیمارستان خوابیدن بعد از تولد بچه آماده کرده بودم و الان تازه به من میگفتند بدنیا آمدنش ٣-۴ روز طول میکشه!"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه دردسرتون بدم، تا دیروز- چهارشنبه-&amp;nbsp; توی بیمارستان بودم و این آلمانیهای دل گنده که معلوم بود هیچ عجله ای برای کار ندارن هر روز با تزریق داروهایی با دوز پایین سعی!!! در بدنیا آوردن بچه داشتند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیروز صبح از ناراحتی علافی این چند روز و دلتنگی دوری از پسرم که تابحال اینقدر ازش دور نبودم از صبح که بیدار شدم گریه کردم، انقدر که هر دفعه که میرفتم توی دستشویی که صورتم رو بشورم و دیگه به خودم مسلط بشم، قیافه ی خودم رو که میدیدم دلم برای خودم میسوخت و بیشتر به گریه می افتادم!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از حرصم موبایلم رو هم روشن نکرده بودم و پشت به در ورودی اتاق و هم اتاقی نچسب آلمانی ام که بعدا براتون در موردش مینویسم، روی تختم نشسته بودم و دست به صبحانه ام هم نزدم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر کدام از پرسنل که میامدند و من رو میدیدند،کلی دلداری ام میدادن و میگفتن میدونیم چقدر حوصله ات سر رفته و پروسه طولانی شده، ولی باید تحمل کنی و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میدونستم که کم کم همسرم که هر روز صبح زود زنگ میزدم و بیدارش میکردم و گزارش کار بهش میدادم نگران زنگ نزدنم میشه و پیداش میشه، هر صدای پایی که میامد میگفتم خودشه، ولی وقتی صدای پا دور میشد با شدت بیشتری به گریه میافتادم (آیکون از خود راضی)، خلاصه همسرم آمد کلی دلداری ام داد و زنگ زد به مامانم اینا و خبر داد که حالم خوبه و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین موقع بود که یکی از پرستارها اومد و گفت: " رییس بخش زایمان (که یک پروفسور بدخلق آلمانی هست ) میخواد باهات صحبت کنه..."&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با همسرم رفتیم اتاق آقای پروفسور، قیافه ام رو که دید گفت میتونی برای دو روز بری خونه و یه کم تمدد اعصاب کنی و جمعه صبح دوباره بیای برای ادامه ی کار ...( حالا اگه ایران بود، یکی دو تا آمپول فشار میزدن و بچه تا حالا ٧-٨ روزه شده بود هاااااااا)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا من خونه هستم و فردا دوباره باید برگردم بیمارستان، ولی این دفعه میدونم که چند روز باید دندون روی جیگر بزارم و خیلی جوش دیر و زود شدن قضیه رو نخورم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باز هم محتاج دعا هستیم، هم خودم و هم پسر کوچولوم که برخلاف داداش بزرگش اصلا عجله ای برای بدنیا اومدن نداره.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://safarezendegie.persianblog.ir/post/66</link>
      <author>مسافر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=52492&amp;postID=2990019</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-52492.post-2990019</guid>
      <pubDate>Thu, 04 Jun 2009 08:44:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روز موعود</title>
      <description>&lt;p&gt;بابا و مامان تقریبا دو هفته پیش به آلمان آمدند، با اینکه بعید میدونستم ولی تونستم باهاشون تا پتسدام( شهری در نزدیکی برلین) که حدود 3 ساعت با ما فاصله داره برم و دو روزی رو در اونجا به گشتن در پارکهای زیبا و تاریخی بگذرونیم و البته یکروزش رو هم به باغ وحش برلین رفتیم و دیوار برلین رو هم گذرا دیدیم و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی این دو هفته بجز دیروز و امروز، هر روز با هم برای گشتن توی شهر از خونه در آمدیم و روزی 3-4 ساعتی پیاده روی کردیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هفته پیش که برای آشنایی با بیمارستان انتخابی ام رفته بودم، دکتر تشخیص داد که باید دو هفته زودتر از موعد برای بدنیا آوردن نی نی به بیمارستان برم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و فردا همون روزه، جمعه 29 می، 8 خرداد باید برم و بستری بشم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از طرفی هیجان زده هستم، از طرفی استرس دارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از طرفی نگران پسرم هستم که نکنه نبودنم توی خونه دل نازکش رو ناراحت کنه،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از طرفی خوشحالم که دو سه روزی رو بدون من سپری میکنه و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط آمدم اینجا بنویسم که ان شالله به امید خدا پست بعدی یه عکس قشنگ از پسر کوچولویی خواهد بود که باعث شده دنیام رنگ و بوی تازه ای به خودش بگیره و همه ی حسرتهایی رو که در بارداری و زایمان اولم به دلم موند، جاش رو به احساسهای خوب و ماندگار بده....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه مورد جالب که چند وقتیه ذهنم رو مشغول کرده بود رو امروز با کمک بابام فهمیدم، دقیقا یادم نبود ولی حدس میزدم که پسر بزرگم یا روز شهادت حضرت فاطمه و یا روز بعدش به دنیا آمده بود، امروز با بابا حساب کردیم و دیدیم آره، روز بعد از شهادت حضرت فاطمه بوده، امروز شهادت حضرت فاطمه است و این یکی هم دقیقا توی همون روز به دنیا میاد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا رو شکر میکنم که تا حالا کمکم کرده که روزهای خوبی رو سپری کنم و امیدوارم روزهای آینده هم به خوبی و شیرینی روزهایی باشه که توی این ٩ ماه گذروندم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ان شالله&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://safarezendegie.persianblog.ir/post/65</link>
      <author>مسافر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=52492&amp;postID=2964839</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-52492.post-2964839</guid>
      <pubDate>Thu, 28 May 2009 11:07:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>افکار یک ذهن مغشوش</title>
      <description>&lt;p&gt;* امروز هفته ی ٣۵ بارداری تمام شد و فقط ۵ هفته دیگه مونده، وای کی بره این همه راه رو...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* امروز توی نینی سایت خوندم که فقط ۵ درصد نوزادان دقیقا در وقت تعیین شده به دنیا میان، خدا کنه این نینی من هم یکی دوهفته زودتر بیاد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* هفته ی دیگه این موقع مامان و بابام پیشمون هستن و من یه مقدار خونه تکونی دارم که باید انجام بدم، به قول دوستم : " اگه مادر شوهرم میخواست بیاد انقدر استرس نداشتم، آخه مامانها وقتی میان خونه ی دختراشون، میخوان تربیتی رو که در مورد دخترشون بکار بستن ببینن، و وای به اون روزی که ببینن دخترشون خیلی هم باتربیت نیست!" &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* هنوز برای نینی پوشک نخریدم و وسایل خوابش هم کامل نیست، پس این کارها کی میخواد تموم شه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* مامان اینا یه ماه زودتر میان که تا بچه به دنیا نیومده یه کم گشت و گذار کنن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* امروز در کمال بدجنسی داشتم دعا میکردم پنج شنبه که مامان اینا میرسن، جمعه من برم بیمارستان ... یعنی 3 هفته زودتر، آخه توی سایت خونده بودم که از هفته 37 دیگه بچه کاملا رسیده است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* خواب شبهام یه ماهی هست که دیگه کاملا ضایع شده، سر شب روی تخت میخوابم، و بعد برای استراحت پا میشم و روی مبل میشینم و خوابم میبره... دو ساعتی روی مبل و بعد دوباره برای استراحت پا میشم و میرم روی تخت میخوابم... و در تمام مدت چشمم به ساعت بالای سرمه که ببینم کی صبح میشه تا از این وضع طاقت فرسا راحت شم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;*ساکی که باید با خودم ببرم بیمارستان رو آماده کردم ولی هنوز یکی دو قلم کم داره، باید زودتر جفت و جورشون کنم ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* خودم میدونم که خیلی هول هستم و دیگه زیادی زود به فکر اینکارها هستم، ولی از مادری که بچه ی اولش رو 6 ماهه بدنیا آورده نباید بیشتر از این انتظار داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* نحوه استفاده از ماشین لباسشویی و فرگاز رو نوشتم که بچسبونم به در یخچال، وقتی به همسرم گفتم گفت: " چرا فکر میکنی اگه نباشی همه کارهای ما لنگ میمونه و نمیتونیم از پس کارها بربیایم؟"&lt;img title="نگران" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif" border="0" alt="نگران" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از همه کسانی که اینجا رو میخونن خواهش میکنم، دعا کنن که همه چیز به خیر و خوشی بگذره و خدا خودش بهمون کمک کنه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a title="CubeUpload - Free &amp;amp; Fast Image Hosting!" href="http://www.cubeupload.com"&gt;&lt;img src="http://www.cubeupload.com/files/b74600nick.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://safarezendegie.persianblog.ir/post/64</link>
      <author>مسافر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=52492&amp;postID=2891853</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-52492.post-2891853</guid>
      <pubDate>Fri, 08 May 2009 14:53:50 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>