<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>سختکوش</title>
	<atom:link href="http://sakhtkoosh.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sakhtkoosh.wordpress.com</link>
	<description>افکار آزاد نوعي موجود دو پا</description>
	<lastBuildDate>Sun, 12 Sep 2010 09:44:18 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='sakhtkoosh.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>سختکوش</title>
		<link>http://sakhtkoosh.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://sakhtkoosh.wordpress.com/osd.xml" title="سختکوش" />
	<atom:link rel='hub' href='http://sakhtkoosh.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>دنیای این روزهای من، هم قدر تن پوشم شده</title>
		<link>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/09/12/%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%8c-%d9%87%d9%85-%d9%82%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d9%86-%d9%be%d9%88%d8%b4%d9%85-%d8%b4%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/09/12/%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%8c-%d9%87%d9%85-%d9%82%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d9%86-%d9%be%d9%88%d8%b4%d9%85-%d8%b4%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Sep 2010 07:24:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sakhtkoosh</dc:creator>
				<category><![CDATA[درسهای زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sakhtkoosh.wordpress.com/?p=132</guid>
		<description><![CDATA[خودم دیگه از نوشتن این مدل پستها خسته شده ام ولی نمیتونم واقعیت زندگی ام رو ندیده بگیرم، می تونم؟ این پستها به معنای واقعی کلمه، زندگی من هستند. برای جلسه ی امروز شرکت باید یه لباس رسمی می پوشیدم، سر کار معمولاً نیمه رسمی می پوشم. اتفاقاً وقتی که داشتم خونه ی پدری رو [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=132&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خودم دیگه از نوشتن این مدل پستها خسته شده ام ولی نمیتونم واقعیت زندگی ام رو ندیده بگیرم، می تونم؟ این پستها به معنای واقعی کلمه، زندگی من هستند.</p>
<p>برای جلسه ی امروز شرکت باید یه لباس رسمی می پوشیدم، سر کار معمولاً نیمه رسمی می پوشم. اتفاقاً وقتی که داشتم خونه ی پدری رو ترک می کردم تمام کفشهای مجلسی و کلی خرت و پرت دیگه رو اونجا جاگذاشتم. پس برای جلسه ی امروز یا باید بر می گشتم خونه و می آوردمشون یا باید می رفتم یه جفت کفش می خریدم.<br />
اول راه دوم رو انتخاب کردم، اما وقتی خانومم گفت که ممکنه الان رفته باشند شهرستان چون قرار بود نزدیکهای عید فطر عقد کنند، تصمیم گرفتم برم خونه و یه سر و گوشی آب بدهم.</p>
<p>با هم رفتیم و ماشین رو کمی جلوتر از خونه پارک کردم چند دقیقه نگذشته بود که از آینه ی  بقل ماشین دیدم مادر و برادرم با لباسهایی که کاملاً مشخص بود به قصد شرکت در مراسم پوشیده شده اند از خونه بیرون اومدند و به همراه پدرم سوار ماشین دوم شدند و رفتند، به خانومم گفتم &laquo;می بینی تو رو خدا؟ بابا حتی ماشینش رو هم داده بهشون که گل بزنند&raquo; عصبانی بودم،<br />
از مراسم عقد خودم یکسال بیشتر نمیگذره، ناراحت بودم، پارسال حتی بهم تعارف نکرد که &laquo;پسرم بیا برای مراسمت از ماشین من استفاده کن&raquo;.<br />
خودم هم هیچوقت ازش نخواستم.</p>
<p>مدتها بود که هیچکدومشون باهام تماس نگرفته بودند، هر تماسی بود با زنم بود<br />
آخریش هم مربوط میشد به یک هفته ی پیش که زنگ زدند و اتمام حجت کردند که این آخرین باره تماس میگیریم، میای بیا نمیای نیا.</p>
<p>ده دقیقه بعد از اینکه رفتند، رفتم که بقیه ی وسایلم رو از خونه جمع کنم، که دیدم نرده ی جلوی در رو کشیده اند، کلید قفلش رو نداشتم.</p>
<p>به زنم گفتم خب کجا بریم؟ گفت بریم خریدمون رو بکنیم دیگه، واجبه. حرکت کردم ولی ناخود آگاه رفتم به سمت تالاری که حدس می زدم مراسم اونجا باشه. خانومم سکوت کرده بود.</p>
<p>یک هفته بود که تماس نگرفته بودند، شاید می ترسیدند که من بفهمم مراسمشون کجاست و برم مجلس رو بهم بزنم، یا آبروریزی کنم یا چه میدونم&#8230;</p>
<p>من ولی می دونستم مجلسشون کجاست.</p>
<p>یکی دوبار از جلوی درش رد شدم تا اینکه برادرم رو توی باغش دیدم. مطمئن شدم.</p>
<p>مونده بودم چیکار کنم، نمیخواستم کار احمقانه ای بکنم، ولی از طرفی هم بد جور احساس حقارت می کردم. نمی تونستم به روی خودم نیارم و پام و بگذارم رو گاز و انگار که نه انگار. سخت بود.</p>
<p>احساس دل شکستگی می کردم.</p>
<p>نمی دونم یک فرزند، یک پسر ارشد مگه چقدر می تونه برای پدر و مادرش بی ارزش باشه؟<br />
برای خانواده ام هیچوقت پسر ناخلفی نبودم، که بخواهم از طرفشون طرد بشوم. هیچوقت.</p>
<p>فکر می کردم اونقدر براشون ارزش دارم که اگه از خونه بزنم بیرون، شده نمایشی، شده الکی، شده حتی به ظاهر، حرمتم رو به عنوان برادر عروس حفظ کنند و سر سوزن هم که شده جلوی این جوانک تازه وارد بزرگ نگه ام دارند.</p>
<p>اینکار رو نکردند.</p>
<p>از غریبه ها هیچ انتظاری ندارم، رفتار وقیحانه ی اون جوانک نادان، تو مجلس خواستگاری برام قابل تحمل بود، اما عکس العمل خانواده ام؟ نه! خردم کرد.<br />
آدم دیگه از خانواده اش که میتونه انتظار داشته باشه نمی تونه؟</p>
<p>ساعت تازه از شش گذشته بود. از ماشین پیاده شدم رفتم جلوی در باغ، درش کامل باز بود، ماشین پدرم رو دیدم که گل زده یه گوشه پارک شده بود، دست به سینه وسط چارچوب ایستادم. نمی دونستم چیکار میخواهم بکنم.<br />
اگه پسره میومد چی؟ احتمالاً تا جای ممکن صورتش رو له می کردم.<br />
اگه مادرم میومد چی؟ مریضه، استرس براش سمه، نباید بیشتر از این اعصابش رو خرد می کردم،<br />
اگه پدرم میومد چی؟ نمی دونستم.<br />
برادرم اومد. همین که از دور من رو دید سریع برگشت انگار که خواست بره خبر بده! مدتهاست با هم حرف نمی زنیم.</p>
<p>تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که به پدرم زنگ بزنم، فقط یه جمله گفتم: بیا دم در.</p>
<p>چند ثانیه بعد جای پدرم جوانک نادان اومد، من رو دید با پر رویی تمام گفت خوبی آقا (سختکوش)؟ خشکم زده بود. وقاحت تا چه اندازه.<br />
حتی نیومد جلو راهش رو کج کرد و رفت سراغ فک و فامیلش که تازه داشتند از ماشینشون پیاده می شدند.<br />
یک دفعه دیگه با پدرم تماس گرفتم: &laquo;پس کجایی اگه نیای من این یارو رو خط خطی می کنم ها؟&raquo;</p>
<p>اومد، یه کت و شلوار یک دست شیری رنگ پوشیده بود، از دور یکی دوبار نگاهم کرد، نمی تونستم سرم رو بندازم پایین. خون خونم رو می خورد.<br />
شلوار جین پوشیده بودم. بعد از سلام اولین جمله اش این بود: &laquo;چرا با این لباس؟&raquo;!<br />
باورت می شه؟ نه واقعاً دیگه به خودم شک کرده ام. یعنی تمام این اتفاقات، این برخوردها، تمام این حرفها همشون طبیعیه و منم که مشکل دارم.<br />
یعنی واقعاً من بیمارم که انتظار دارم توی چنین شرایطی وقتی پدری پسرش رو بعد از مدتها می بینه اولین جمله ای که میگه چیزی غیر از &laquo;چرا با این لباس؟&raquo; باشه؟</p>
<p>دیگه دقیقاً یادم نمیاد چیا بهش گفتم. تنها چیزی که یادمه اینه که گفتم: سفید می پوشی؟ ماشینت رو میدی براش گل بزنند؟ براش خرج می کنی؟ باشه فقط خیال نکن که اگه مخفی کاری بکنی و بخواهید قایم موشک بازی در بیارید من نمی تونم پیداتون کنم، اگر هم الان با چهار تا لات و لوت نمیریزم این مجلس رو به آتیش بکشم فقط به خاطر اینه که به اون دختر معصوم (زنم) قول داده ام.<br />
همیشه زنم رو به اسم صدا می کرد اینبار با عصبانیت برگشت گفت: مگه من به زنت نگفته بودم که بهت بگه که زنگ بزنی؟<br />
گفتم مگه من باید زنگ بزنم؟ انگار اصلاً نمی دونی چه خبره؟ الان هم اگر پام رو از این در تو نمیذارم فقط به خاطر حرمت موی سفیدته و اعصاب اون زن. فقط اومدم که یه چیز رو بدونی، از امروز به بعد من یتیم شدم.<br />
بعد هم برگشتم سمت ماشین. پرسید که الان خانومم کجاست؟ گفتم: که مرده. و بار دوم هم جوابی به سوالش ندادم.<br />
وقتی برگشتم تو ماشین دوبار به گوشی زنم زنگ زد، از خانومم خواستم که جواب نده.<br />
تا آخر شب چشمم به گوشی خودم بود ولی دریغ از یه اس ام اس.</p>
<p>دیشب کمتر عذاب وجدان داشتم. دیگه خودم رو مقصر نمی دونم. در حقیقت خیلی دارم سعی می کنم که خودم رو مقصر ندونم.<br />
من مقصر نیستم.</p>
<p>من مقصر سیلی که اومد و چهره ی واقعی اطرافیانم رو برام رو کرد و زندگی ام رو نابود کرد نیستم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sakhtkoosh.wordpress.com/132/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sakhtkoosh.wordpress.com/132/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sakhtkoosh.wordpress.com/132/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sakhtkoosh.wordpress.com/132/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sakhtkoosh.wordpress.com/132/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sakhtkoosh.wordpress.com/132/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sakhtkoosh.wordpress.com/132/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sakhtkoosh.wordpress.com/132/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sakhtkoosh.wordpress.com/132/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sakhtkoosh.wordpress.com/132/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sakhtkoosh.wordpress.com/132/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sakhtkoosh.wordpress.com/132/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sakhtkoosh.wordpress.com/132/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sakhtkoosh.wordpress.com/132/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=132&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/09/12/%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%8c-%d9%87%d9%85-%d9%82%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d9%86-%d9%be%d9%88%d8%b4%d9%85-%d8%b4%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/bccce0fbd9e25a716f9833583388e8b2?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F2.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">sakhtkoosh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری</title>
		<link>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/09/04/%d9%85%d8%b1%d8%a7-%d8%a2%d8%b4%d9%81%d8%aa%d9%87-%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%da%86%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%a2%d8%b4%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d8%b1%db%8c/</link>
		<comments>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/09/04/%d9%85%d8%b1%d8%a7-%d8%a2%d8%b4%d9%81%d8%aa%d9%87-%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%da%86%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%a2%d8%b4%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Sep 2010 05:40:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sakhtkoosh</dc:creator>
				<category><![CDATA[درگیریهای ذهنی]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sakhtkoosh.wordpress.com/?p=126</guid>
		<description><![CDATA[چقدر راحت &#8230; چقدر راحت خانواده ام فراموشم کردند. اصلاً نمی دونم خانواده تعریفش چیه، مگه نه اینکه خانواده ی آدم باید با بقیه ی جانداران اطراف آدم یه فرقهایی داشته باشه؟ شده حتی یه فرق کوچیک؟ مگه نه اینکه خانواده یعنی یه عده ای که همدیگر رو دوست دارند، به هم وابسته اند، برای هم تب [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=126&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چقدر راحت &#8230;<br />
چقدر راحت خانواده ام فراموشم کردند.</p>
<p>اصلاً نمی دونم خانواده تعریفش چیه، مگه نه اینکه خانواده ی آدم باید با بقیه ی جانداران اطراف آدم یه فرقهایی داشته باشه؟ شده حتی یه فرق کوچیک؟<br />
مگه نه اینکه خانواده یعنی یه عده ای که همدیگر رو دوست دارند، به هم وابسته اند، برای هم تب می کنند، برای هم می میرند؟</p>
<p>نمی دونم چون هیچ تعریفی از خانواده ندارم،<br />
چون اون مفهومی که از خانواده در ذهنم بود، دود شده رفته هوا.<br />
چون دیگه خانواده ای ندارم.</p>
<p>بالاخره آخر هفته رفتیم شمال، من و خانوم و خانواده ی خواهر خانومم.<br />
خیلی سال بود که تن به دریا نزده بودم، خیلی.<br />
با این حال هیچ احساسی بهم نداد.<br />
نه اون دریای آروم و گرم تابستونی، نه اون جنگل ساکت مرطوب، نه اونهمه مثلاً خوشگذرونی، هیچ کدوم رو حس نمی کردم. همه چیز خیلی معمولی بود،<br />
زیادی معمولی بود.</p>
<p>احساس می کنم روحم کرخت شده هیچ احساسی ندارم.<br />
دارم سنگ می شوم، سنگ و سرد، پوستم کلفت شده.</p>
<p>فرقی نمی کنه توی کدوم جبهه، دلم می خواهد اسلحه دست بگیرم و فقط بجنگم، درونم داره یه جنگجوی خون آشام رشد می کنه، یه جنگجوی غرنده ی غمگین.<br />
دلم می خواهد شلیک کنم، فریاد بزنم، درد بکشم، طاقت بیارم، زنده بمونم، به خودم افتخار کنم.</p>
<p>احساس یتیمی می کنم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sakhtkoosh.wordpress.com/126/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sakhtkoosh.wordpress.com/126/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sakhtkoosh.wordpress.com/126/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sakhtkoosh.wordpress.com/126/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sakhtkoosh.wordpress.com/126/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sakhtkoosh.wordpress.com/126/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sakhtkoosh.wordpress.com/126/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sakhtkoosh.wordpress.com/126/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sakhtkoosh.wordpress.com/126/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sakhtkoosh.wordpress.com/126/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sakhtkoosh.wordpress.com/126/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sakhtkoosh.wordpress.com/126/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sakhtkoosh.wordpress.com/126/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sakhtkoosh.wordpress.com/126/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=126&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/09/04/%d9%85%d8%b1%d8%a7-%d8%a2%d8%b4%d9%81%d8%aa%d9%87-%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%da%86%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%a2%d8%b4%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/bccce0fbd9e25a716f9833583388e8b2?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F2.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">sakhtkoosh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روز از نو</title>
		<link>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/08/25/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88/</link>
		<comments>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/08/25/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 10:08:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sakhtkoosh</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sakhtkoosh.wordpress.com/?p=119</guid>
		<description><![CDATA[امروز بیشتر از روزهای دیگه حوصله نوشتن دارم. باید ازش استفاده کنم. سه روزی هست که اومدم به واحد جدید، اوضاعش بد نیست خوبه یه کم جوّش ایرانی تر هست ولی قطعاً کارش و آدمهاش قابل تحمل تر هستند. پنج شنبه پیش بود که خواهرم با بچه هاش برگشتند سر خونه و زندگیشون ، طی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=119&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز بیشتر از روزهای دیگه حوصله نوشتن دارم. باید ازش استفاده کنم.<br />
سه روزی هست که اومدم به واحد جدید، اوضاعش بد نیست خوبه یه کم جوّش ایرانی تر هست ولی قطعاً کارش و آدمهاش  قابل تحمل تر هستند.</p>
<p>پنج شنبه پیش بود که خواهرم با بچه هاش برگشتند سر خونه و زندگیشون ، طی این یک ماهی که اینجا بودند واقعاً زندگی کردم. دایی خوبی هستم.<br />
فکر می کنم شوهر خوبی هم باشم. آره هستم. ولی دوست یا فرزند خوبی نیستم، نه.</p>
<p>بعد از رفتن خواهرم و بچه هاش، برگشتم خونه ی زنم، تقریباً یک هفته ای میشه که از خانواده ام خبری ندارم غیر از شب اول که دو تا اس ام اس از پدرم اومد که &laquo;کی میای خونه؟&raquo; و من جوابی بهشون ندادم، دیگه ارتباطی باهاشون نداشتم.<br />
شبها یه وقتهایی پیش میاد که ساکت میشینم یه گوشه ای و حتی فکر هم نمی کنم که اون هم خیلی طولی نمیکشه چون نباید زنم بیشتر از این از شرایط روحی و افسردگی ام آسیب ببینه.</p>
<p>شاید آخر هفته بعد یه سفری برم. احتمالاً خانواده ی خواهر زنم هم همراهمون باشند. دیروز خودم پیشنهاد دادم که یه سفر بریم، معمولاً خیلی اهل سفر نیستم، این دفعه احساس کردم که واقعاً بهش احتیاج دارم.<br />
دو سه هفته ای هم هست که خیلی جدی دارم به ادامه تحصیل خارج از کشور فکر می کنم به اندازه ی کافی انگیزه دارم فقط باید یه کم همت کنم.<br />
آره.</p>
<p>کاملاً به نقطه ی بی تفاوتی رسیده ام. خودم هم باورم نمیشه حتی دیگه سک.س هم برام جذابیتی نداره انگار که تمام احساساتم رو از دست داده باشم. قبل ها اگه یه دختری رو با سر و وضع مرتب و شیک می دیدم حتماً برام جذاب بود ولی الان فقط به خودم میگم &laquo;خب که چی؟&raquo;</p>
<p>خیلی بیشتر از اینها حرف داشتم واسه نوشتن ولی چون وسط پاراگراف چهارم ازم خواستند که تو یه جلسه ای شرکت کنم کلاً افکارم بهم ریخت، شاید هم همین جلسه ی زپرتیه کاری برای جبران احساس کشنده ی تنهاییم کافی بوده.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sakhtkoosh.wordpress.com/119/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sakhtkoosh.wordpress.com/119/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sakhtkoosh.wordpress.com/119/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sakhtkoosh.wordpress.com/119/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sakhtkoosh.wordpress.com/119/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sakhtkoosh.wordpress.com/119/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sakhtkoosh.wordpress.com/119/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sakhtkoosh.wordpress.com/119/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sakhtkoosh.wordpress.com/119/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sakhtkoosh.wordpress.com/119/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sakhtkoosh.wordpress.com/119/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sakhtkoosh.wordpress.com/119/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sakhtkoosh.wordpress.com/119/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sakhtkoosh.wordpress.com/119/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=119&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/08/25/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/bccce0fbd9e25a716f9833583388e8b2?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F2.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">sakhtkoosh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آنچه خوبان همه ندارند تو یکجا داری</title>
		<link>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/08/01/106/</link>
		<comments>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/08/01/106/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Aug 2010 13:15:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sakhtkoosh</dc:creator>
				<category><![CDATA[درسهای زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[اختلافات خانوادگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sakhtkoosh.wordpress.com/?p=106</guid>
		<description><![CDATA[جدیدا رفتم تو کار ادیت فیلم و ریپ DVD و از این جور کارها. از وقتی با ریس فعلی ام زدیم به تیپ و تاپ هم و کلاً با هم کاری نداریم، سرم خلوت شده حسابی. خدا این اینترنت پرسرعت نامحدود رو از ما و این شرکت نگیره همچنین تمام فیل. تر شکن ها رو، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=106&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جدیدا رفتم تو کار ادیت فیلم و ریپ DVD و از این جور کارها. از وقتی با ریس فعلی ام زدیم به تیپ و تاپ هم و کلاً با هم کاری نداریم، سرم خلوت شده حسابی. خدا این اینترنت پرسرعت نامحدود رو از ما و این شرکت نگیره همچنین تمام فیل. تر شکن ها رو، اینجا کارمندها محدودیت دانلود دارند ولی وقتی با یه فی. لتر شکن شماره I.P ات عوض بشه محدودیت دانلودت هم از 12 مگ در روز عوض میشه به هرچقدر که خواستی در روز. : &#8211; )</p>
<p>دیگه این روزها اینقدر برای خودم کار تراشیده ام (دانلود و وبگردی و &#8230;) که چند روز پیش که به هوای خوردن آب رفته بودم تو لابی طبقه، خدماتی مون برگشت بهم گفت: &laquo;الهی بمیرم، خسته شدی نه؟ از بس که نشستی روی اون صندلی و تکون نمیخوری، سرت هم که همش تو مانیتوره آخه چقدر کار می کنی واسه این شرکت؟&raquo;<br />
خلاصه اینکه با این اوضاع خیلی برای رفتن به واحد جدیدم عجله ای ندارم.<br />
دلم می خواست یه کم از نظر روحی وضعم بهتر بود و سر فرصت و با خیال آسوده از مطالب و نرم افزارهایی که توی این مدت یاد گرفته ام می نوشتم، ولی خب حوصله ندارم.<br />
اوضاع خانوادگی ام یه کم بهتر شده، در حقیقت از مرحله ی بحران گذشته و کمی ثبات پیدا کرده هرچند آبی که ریخته شده رو دیگه نمیشه جمع کرد.</p>
<p>ماجرا مربوط میشه به خواستگاری خواهرم و اینکه سر جلسه خواستگاری، جوانک خواستگار درحالی که یه پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود و یه پاش رو گذاشته بود زیر با.سنش و با دست تسبیحش رو می چرخوند ، هرچی از دهنش در اومد بار بنده کرد و رفت.<br />
اصلاً انتظارش رو نداشتم که باهام چنین برخوردی بشه مخصوصاً که خانواده ی خودم هم پشت اون وایستادند و خلاصه دسته جمعی  عملاً با خاک یکسانم کردند. اون هم جلوی روی خانومم.<br />
قبلاً خیلی برام پیش اومده بود که جلوی یه عده غریبه خانواده ام پشتم رو خالی کنند، ولی حقیقتاً دیگه انتظار این نوعش رو نداشتم.<br />
تعجب می کنی نه؟ تعجب هم داره. ولی قضیه خیلی ساده است، پسره با خواهرم دوسالی در ارتباط بوده، گذشته از این که آدم نفهمی هم هست، ظاهراً از طرف خواهرم هم شارژ شده بوده و خیال می کرده که دیگه کار تمومه و هرجور دلش بخواهد می تونه تو مجلس خواستگاری رفتار کنه و هر مزخرفی هم که می خواهد بار خانواده ام کنه.</p>
<p>همینکه من دو تا سوال حساب شده ازش پرسیدم جا زد، انتظارش رو نداشت که کسی بتونه دستش رو رو کنه و شروع کرد به تحقیر کردن.<br />
می دونی از چی دلم میسوزه؟ از اینکه اولین نفری که  بهم پرید خواهرم بود اون هم تو مجلس خواستگاری خودش، که با لحن بدی (با خواستگار محترم تاج سر من) صحبت می کنی و احدی بعدش نگفت بابا این بنده ی خدا فقط داره تو مجلس خواستگاری خواهرش سه تا سوال ساده و منطقی می پرسه چرا اینجوری برخورد می کنید؟ می ترسید دروغ هاتون رو بشه؟<br />
آخه یه دختر چقدر باید خودش و خانواده اش رو جلوی خانواده ی خواستگارش تحقیر کنه؟</p>
<p>دو سه تا از کلمات قصار جوانک خواستگار رو می گم که یک طرفه به قاضی نرفته باشم:<br />
- من صد تا مثل تو رو تربیت کرده ام.<br />
- من اصلاً تو رو تحویل نمی گیرم که بخواهم به سوالاتت جواب بدهم.<br />
- دوست ندارم بچه ام توی تهران بزرگ بشه، بچه های تهران درست تربیت نمی شوند که الان هم  یک نمونه اش جلوی روی من نشسته (اشاره به من  در مقابل روی خانواده ام)<br />
- &#8230;<br />
و اینها عین جملاتی بودند که اون روز گفت.</p>
<p>غمگینم، خیلی زیاد. تا مدتها بعدش فقط داشتم خانواده ی خودم رو قانع می کردم که بابا اونی که توهین کرد، اونی که لحنش بد بود، اونی که دروغ گفت من نبودم اون بود.<br />
درکش سخته که بعد تمام تلاشم وقتی حرفی برای گفتن ندارند به طرز نشستنت گیر بدهند که &laquo;تو اونروز اصلاً طرز نشستنت بد بود چرا اونقدر تهاجمی نشسته بودی؟&raquo; مسخره است نه؟</p>
<p>بهشون گفتم که با شرایطی که پیش اومده این خونه یا جای منه یا جای اون اگه همینجوری بخواهید پیش بروید  و اصلاً به روی خودتون نیارید که اتفاقی افتاده، دیگه نباید تا آخر عمر اسم من رو بیارید.<br />
نمی خواستم کار به اینجا برسه، واقعاً احساس ناتوانی و عجز و بدبختی و تنهایی و نکبت می کردم.</p>
<p>جمعه ی پیش بود که خانوادگی رفتند شهرستان جوانک خواستگار.<br />
صبح بیدار شدم و یادداشتشون رو دیدم که ما رفتیم.<br />
بگذریم از فشار عصبی ای که بهم وارد شد، دیگه تقریباً بهش معتاد شده ام اصلاً انگار به تمام هورمونهایی که بدن آدمیزاد  هنگام خورد شدن و حرص خوردن و له شدن و زجر کشیدن ترشح می کنه معتاد شده ام.</p>
<p>عصر اونروز وسایلم رو جمع کردم و زدم بیرون، اومدم خونه ی خانومم و چند شب اونجا بودم تا شنبه شب به هیچ تلفنی جواب ندادم دیگه وقتی آخرین اس ام اس پدرم اومد که &laquo;لطفاً تماس بگیر&raquo;. احساس کردم خیلی داغونش کرده ام. زنگ زدم و یک ساعت باهاش صحبت کردم ولی برنگشتم.<br />
تا چهارشنبه که نتونستم اصرار خواهرزاده های کوچیکم رو تحمل کنم. گناهی نداشتند از 12 ماه سال 3 هفته ایرانند به عشق خانوادشون و دایی هم که یه چیز دیگه است.<br />
چهارشنبه صبح برگشتم خونه.</p>
<p>طوفان آروم شد ولی خسارتهاش تقریباً جای سالمی باقی نگذاشته&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sakhtkoosh.wordpress.com/106/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sakhtkoosh.wordpress.com/106/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sakhtkoosh.wordpress.com/106/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sakhtkoosh.wordpress.com/106/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sakhtkoosh.wordpress.com/106/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sakhtkoosh.wordpress.com/106/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sakhtkoosh.wordpress.com/106/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sakhtkoosh.wordpress.com/106/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sakhtkoosh.wordpress.com/106/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sakhtkoosh.wordpress.com/106/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sakhtkoosh.wordpress.com/106/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sakhtkoosh.wordpress.com/106/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sakhtkoosh.wordpress.com/106/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sakhtkoosh.wordpress.com/106/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=106&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/08/01/106/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/bccce0fbd9e25a716f9833583388e8b2?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F2.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">sakhtkoosh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جفت بش</title>
		<link>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/07/25/chance/</link>
		<comments>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/07/25/chance/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Jul 2010 06:08:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sakhtkoosh</dc:creator>
				<category><![CDATA[درگیریهای ذهنی]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[بخت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[شانس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sakhtkoosh.wordpress.com/?p=99</guid>
		<description><![CDATA[توی آشپزخونه ی شرکت بودم که یکی از همکارها اومد و شروع کرد به حرف زدن، که از کارش ناراضیه، که داره اذیت می شه، که مدیرش بلد نیست باهاش چه جوری رفتار کنه. مدیرش یه دختر بیست و شش هفت ساله است که به نظر تمام عمر لای پر قو بزرگ شده و تا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=99&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>توی آشپزخونه ی شرکت بودم که یکی از همکارها اومد و شروع کرد به حرف زدن،<br /> که از کارش ناراضیه، که داره اذیت می شه، که مدیرش بلد نیست باهاش چه جوری رفتار کنه.<br /> مدیرش یه دختر بیست و شش هفت ساله است که به نظر تمام عمر لای پر قو بزرگ شده و تا بوده نازش رو کشیده اند و حالا هم احتمالاً فکر می کنه که همه اطرافیانش براش هلاکند.<br /> همکارم یه مرد متولد پنجاه و هفته که خیلی زود هم ازدواج کرده شاید 12 سالی بشه، از وقتی هم که میشناسمش به کار کسی کاری نداشته.<br /> اینها رو گفتم که یه مقدار شرایط روشن بشه.</p>
<p>دیروز برای دفعه سوم بود که میومد پیشم به حرف زدن، احساس کردم حتما خیلی تحت فشاره و گوش شنوایی نداره که اومده با من درد دل می کنه شاید هم فکر کرده که شبیه هم هستیم.<br /> برام گفت که ناراحته که دختره احترامش رو نگه نمی داره، گفت که دو تا جهاز داده و پدرش رو توی 14 سالگی از دست داده، یکی از جملاتش از یادم نمیره &laquo;حالا تو انداختی و جفت شیش اومده ، ما انداختیم و 2 و 1 اومده که تو اون بالا نشستی و من این پایین&raquo;.<br /> جمله اش من رو یاد فیلم امتیاز نهایی (Match Point) وودی آلن انداخت. پیش خودم فکر کردم این دور از عدالته.<br /> که یکی تو نوجوونی مجبور شه تن به کار بده و خواهرهاش رو سر و سامون بده و از درس و آینده اش بزنه، یکی دیگه توی پول غلت بزنه و از چپ و راست نازش رو بخرند و تا آخر عمر مست این احساس باشه که دنیا براش میمیره.<br /> در حالی که واقعاً هیچ کدومشون هیچ نقشی در ایجاد موقعیتشون نداشته اند.<br /> یا مثلاً خود من، می شد توی نیجریه به دنیا بیام، می شد هم توی سوئد به دنیا بیام، حالا زده و توی ایران به دنیا اومده ام. و شرایطم اینجوریه.</p>
<p>تا حالا تخته نرد بازی کردی؟ مهم نیست که چقدر حرفه ای باشی، یا چقدر استراتژیک و حساب شده بازی کنی، مهم اینه که چه عددی میاری.<br /> زندگی هم همینه.</p>
<p>به قول گوینده ی ابتدای فیلم :<br /> &laquo;مردم از روبرو شدن با اين مطلب که بخش عمده اي از زندگي به شانس بستگي داره، مي ترسند.<br /> در مسابقه لحظاتي هست که توپ به بالاي تور برخورد مي کنه<br /> و در کسري از ثانيه، يا به جلو ميره، و يا برمي گرده<br /> با کمي خوش شانسي، به جلو ميره<br /> و شما مي بريد<br /> و يا اينطور نمي شه و شما مي بازيد&raquo;</p>
<p>جمله ی آخر تاثیر خاصی بر نگاهم به زندگی داشت.<br />و جالب تر از اون جمله ای بود که توی یکی از نقدهای همون فیلم خوندم، اینکه: &raquo; و اصلاً عده ای از مردم هرگز توپشان با تور برخورد نمی کند که بخواهد به جلو بیافتد یا به عقب&raquo;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sakhtkoosh.wordpress.com/99/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sakhtkoosh.wordpress.com/99/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sakhtkoosh.wordpress.com/99/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sakhtkoosh.wordpress.com/99/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sakhtkoosh.wordpress.com/99/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sakhtkoosh.wordpress.com/99/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sakhtkoosh.wordpress.com/99/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sakhtkoosh.wordpress.com/99/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sakhtkoosh.wordpress.com/99/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sakhtkoosh.wordpress.com/99/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sakhtkoosh.wordpress.com/99/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sakhtkoosh.wordpress.com/99/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sakhtkoosh.wordpress.com/99/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sakhtkoosh.wordpress.com/99/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=99&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/07/25/chance/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/bccce0fbd9e25a716f9833583388e8b2?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F2.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">sakhtkoosh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بدترین روز زندگی ام</title>
		<link>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/07/19/the-worst-day-ever/</link>
		<comments>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/07/19/the-worst-day-ever/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Jul 2010 04:34:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sakhtkoosh</dc:creator>
				<category><![CDATA[درسهای زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[پدر و مادر]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sakhtkoosh.wordpress.com/?p=94</guid>
		<description><![CDATA[شنبه شب دست خانوم رو گرفتم رفتیم خونه پدری آشتی کنون. در واقع خانوم دست منو گرفت برد تا با مادر و پدرم آشتی کنم. جمعه عصر بود که برای اولین بار در زندگی ام از خودم ترسیدم. ترسیدم از اینکه گاهی چقدر می تونم موجود خطرناک، پست و نمک به حرومی بشم. جمعه بدترین [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=94&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">شنبه شب دست خانوم رو گرفتم رفتیم خونه پدری آشتی کنون. در واقع خانوم دست منو گرفت برد تا با مادر و پدرم آشتی کنم.<br />
جمعه عصر بود که برای اولین بار در زندگی ام از خودم ترسیدم. ترسیدم از اینکه گاهی چقدر می تونم موجود خطرناک، پست و نمک به حرومی بشم.<br />
جمعه بدترین روز زندگی ام بود.</p>
<p style="text-align:justify;">از وقتی یادم می آید با خانواده ام مشکل داشته ام، حتی در قدیمی ترین خاطرات دوران خردسالی ام هم لحظات تلخی با خانواده ام هست که به یاد میارم.<br />
هرچقدر هم که ازشون دلخور بوده باشم نباید جمعه چنین رفتاری از خودم نشون می دادم.<br />
نمی تونم جزئیاتش رو بیان کنم، توانایی دوباره به یاد آوردنش رو ندارم، فقط همین که مثل یک موجود نمک به حرام که حرمت و احترامی سرش نمیشه کلمات و الفاظ رکیکی رو با صدای نخراشیده ای که تمام همسایه ها شنونده اش بودند به سمت مادر و بعد پدرم پرتاب کردم.<br />
طوری که بعد از چند دقیقه صدای مادرم رو شنیدم که دستش رو روی سینه اش گذاشته بود و در حال اشک ریختن فقط تونست سه کلمه بگه: &laquo;حالم خوب نیست&raquo; و بعد شروع کرد به نفس نفس زدن های عمیق و خشک شد. خدا بهم رحم کرد که پدرم اونجا بود و می دونست تو اینجور مواقع باید چکار کنه.</p>
<p style="text-align:justify;">به خیر گذشت.<br />
هیچوقت خودم رو نبخشیدم.</p>
<p style="text-align:justify;">شنبه صبح داشتم از شدت ناراحتی و عذاب وجدان له می شدم، هنوز هم احساس می کنم که یه سنگ چند تنی روی شونه هامه.<br />
نتونستم طاقت بیارم خانومم رو واسطه کردم که با مادرم تماس بگیره و برای عصر یه قراری جور کنه که بتونم از دلش در بیارم. مادره می بخشه.<br />
اما همون جمعه بود که فهمیدم طی تمام این سالها بعد از تمام این موفقیتها در زندگی ام، پدرم هیچی حسابم نمی کنه انگار که تا اون لحظه (که دیگه از شدت عصبانیت نمی تونست احساسش رو مخفی کنه) از پشت ماسک من رو می دیده ، تازه جمعه بود که فهمیدم احساس واقعی اش نسبت بهم چیه.<br />
درهرحال اتفاق جمعه و مخصوصاً حرفهای که شنیدم، باعث شد بفهمم که دیگه توی اون خونه جایی ندارم. با توجه به اینکه هنوز هم از خودم خونه ای ندارم، پس علی الحساب  باید خودم رو در جرگه ی بی خانمان ها به حساب بیارم.</p>
<p style="text-align:justify;">بی خانمان شدم رفت پی کارش.</p>
<p style="text-align:justify;">هنوز وسایلم رو کامل جمع نکردم. باید وسایلم رو ببرم خونه ی خانوم تا بعد ببینم چی می شه.<br />
می دونم که با اینکار فقط پدر و مادرم رو بیشتر ناراحت می کنم و البته از دیدن خواهر زاده هام (که آخر این هفته می آیند ایران و نزدیک یکسال برای دیدنشون انتظار کشیده ام) محروم می شم و یک عالمه عواقب مزخرف دیگه.<br />
به اندازه ی کافی برای اینکار دلیل دارم فقط نگران پدر و مادرم هستم که هرچی باشند پدر و مادرم هستند.<br />
از صمیم قلبم متاسفم. متاسف که زندگی ام به چنین مرحله ای رسیده.<br />
نمی خواهم خودم رو پاک از تمام تقصیرها بدونم ولی هر چی هم که فکر می کنم دیگران رو از خودم بیشتر مقصر می دونم.</p>
<p style="text-align:justify;">احتمالاً در پست بعد بنویسم که چه چیزی باعث شد تا جمعه بر زندگی خانوادگی ام تیر خلاص بزنم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sakhtkoosh.wordpress.com/94/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sakhtkoosh.wordpress.com/94/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sakhtkoosh.wordpress.com/94/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sakhtkoosh.wordpress.com/94/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sakhtkoosh.wordpress.com/94/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sakhtkoosh.wordpress.com/94/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sakhtkoosh.wordpress.com/94/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sakhtkoosh.wordpress.com/94/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sakhtkoosh.wordpress.com/94/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sakhtkoosh.wordpress.com/94/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sakhtkoosh.wordpress.com/94/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sakhtkoosh.wordpress.com/94/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sakhtkoosh.wordpress.com/94/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sakhtkoosh.wordpress.com/94/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=94&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/07/19/the-worst-day-ever/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/bccce0fbd9e25a716f9833583388e8b2?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F2.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">sakhtkoosh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روابط</title>
		<link>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/07/12/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%a8%d8%b7/</link>
		<comments>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/07/12/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%a8%d8%b7/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Jul 2010 08:16:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sakhtkoosh</dc:creator>
				<category><![CDATA[درگیریهای ذهنی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[دوستی]]></category>
		<category><![CDATA[رابطه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sakhtkoosh.wordpress.com/?p=78</guid>
		<description><![CDATA[زندگی بعد از ازدواج خیلی متفاوت از قبلش نیست. اما ازدواج شرایط رو  به شدت تحت تاثیر قرار می ده. مثلاً من هیچ وقت نفهمیدم چرا در نظر دوستی که دختر هم هست تا قبل از ازدواجم &#171;تو&#187; بودم و یه دفعه بعد از ازدواجم تبدیل شدم به &#171;شما&#187;. واقعاً نمی فهمم. یعنی وقتی یک [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=78&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">زندگی بعد از ازدواج خیلی متفاوت از قبلش نیست. اما ازدواج شرایط رو  به شدت تحت تاثیر قرار می ده.<br />
مثلاً من هیچ وقت نفهمیدم چرا در نظر دوستی که دختر هم هست تا قبل از ازدواجم &laquo;تو&raquo; بودم و یه دفعه بعد از ازدواجم تبدیل شدم به &laquo;شما&raquo;.<br />
واقعاً نمی فهمم.<br />
یعنی وقتی یک مرد ازدواج می کنه دخترهای دیگه باید ازش فاصله بگیرند؟ که چی؟ چرا؟ مثلاً نگرانند که دردسری درست بشه یا این توهم ایجاد بشه که دارن زندگی یه مرد متاهل رو از هم میپاشونند؟ یعنی تا قبل از ازدواجش با قصد و نیت خاصی بهش نزدیک شده بودند؟ که اگه اینطوره یعنی با همه ی پسرهای اطرافشون به این نیت نزدیک بودند؟ این که مسخره است.<br />
باز برام رفتار دختری که ازدواج می کنه و کمی از پسرهای اطرافش فاصله می گیره، بیشتر قابل درکه.</p>
<p>اینجا یه مشکلی وجود داره.<br />
زندگی زناشویی چیزی متفاوت از زندگی اجتماعی آدمهاست. انسانها نیاز به ارتباط و تعامل با هم دارند. که این ارتباطاتات هم طبقه بندی خاص خودش رو داره. اصلاً همسر آدم در طبقه ای مجزای از دوست یا همکار یا همسایه ی آدمه. اینها نباید با هم مقایسه بشوند. بگذریم از این که مسلماً اگه هر موردی از اعتدال خارج بشه دردسر ساز می شه.<br />
آدم هر چقدر هم که در زندگی زناشویی اش موفق باشه، از برقراری روابط اجتماعی بی نیاز نمی شه. اینها نقاط مشترک خیلی کمی با هم دارند.<br />
من برای خودم در روابطم چارچوب مشخصی دارم: هر کس در طبقه ی خودش.<br />
ولی ظاهراً به تعداد آدمها راه هست برای تعریف کردن چارچوب روابط.<br />
فکر می کنم مشکل دقیقاً از همینجا شروع می شه و اگر جنسیت هم قاطیش بشه دیگه چه بدتر.<br />
دختری رو می شناسم که ازدواج کرده ولی وقتی می ره شعبه ی بانکی که قراره بهش وام بده و از قضا متصدی اش هم یه پسر جوونه، حلقه اش رو در میاره. کار اشتباهی می کنه؟<br />
پسری رو می شناختم که ترم اول تحصیلش دادار دودور کرد که آره دارم با دوست دخترم ازدواج می کنم، و تا آخر دوران تحصیل به همین بهونه با دخترهای مجرد و متاهل گرم می گرفت.</p>
<p>ازدواج شرایط رو تحت تاثیر قرار می ده، باید قرار بده، باید مرزها رو کمی محدودتر کنه، خط قرمزها رو پر رنگ تر، قراره دو نفر تا آخر عمرشون همدیگه رو دوست داشته باشن و از کنار هم بودن لذت ببرند. دقت کنید &laquo;تا آخر عمر&raquo; که اگه غیر از اینه اصلاً چرا ازدواج می کنند؟ و نگهداشتن این رابطه سخته و وقتی سختتر می شه که چارچوبی برای ارتباطات خارجی شون تعریف نشده باشه.<br />
اما حتی زمانی هم که این چارچوب کاملاً مورد توافق زن و شوهره، تازه می رسیم به راس سوم این مثلث که اطرافیان هستند و اینکه مرزهای اونها چقدر جلوتر یا عقب تر از مرزهای شماست.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sakhtkoosh.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sakhtkoosh.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sakhtkoosh.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sakhtkoosh.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sakhtkoosh.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sakhtkoosh.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sakhtkoosh.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sakhtkoosh.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sakhtkoosh.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sakhtkoosh.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sakhtkoosh.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sakhtkoosh.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sakhtkoosh.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sakhtkoosh.wordpress.com/78/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=78&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/07/12/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%a8%d8%b7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/bccce0fbd9e25a716f9833583388e8b2?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F2.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">sakhtkoosh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خام بُدم، پخته شدم، سوختم</title>
		<link>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/07/05/%d8%ae%d8%a7%d9%85/</link>
		<comments>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/07/05/%d8%ae%d8%a7%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Jul 2010 14:10:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sakhtkoosh</dc:creator>
				<category><![CDATA[درسهای زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کار]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه]]></category>
		<category><![CDATA[ثبات شغلی]]></category>
		<category><![CDATA[رضایت شغلی]]></category>
		<category><![CDATA[شغل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sakhtkoosh.wordpress.com/?p=48</guid>
		<description><![CDATA[من اصولاً آدم بسته ای هستم. یعنی خیلی اجتماعی نیستم، دوست ندارم کسی جیک و پیکم رو بدونه، دیر جوش می خورم، می تونم ساعتها در تنهایی خودم سر کنم و خم به ابرو نیارم، حتی شاید وقتهایی که تنها هستم از لحظاتم بیشتر هم لذت ببرم. ولی هر چیزی یه حدی داره و شرایط [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=48&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">من اصولاً آدم بسته ای هستم. یعنی خیلی اجتماعی نیستم، دوست ندارم کسی جیک و پیکم رو بدونه، دیر جوش می خورم، می تونم ساعتها در تنهایی خودم سر کنم و خم به ابرو نیارم، حتی شاید وقتهایی که تنها هستم از لحظاتم بیشتر هم لذت ببرم.</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">ولی هر چیزی یه حدی داره و شرایط فعلی ام مدتهاست که از حدش گذشته.</p>
<p style="text-align:justify;">هم اینکه این ناخوشایندی رو تقریباً هر روز دارم حس می کنم یعنی دارم خارج از ظرفیتم روزهام رو می گذرونم، یعنی لحظه به لحظه بیشتر رو به زوالم.</p>
<p style="text-align:justify;">قسمت عمده ای از شرایط فعلی ام به خاطر شرایط کارمه، این شرکت (و در حقیقت این بخش خاص از شرکت که درش کار می کنم) به راحتی می تونه بعد چند وقت یه آدم سالم رو از پا دربیاره. اینجا آدمها موجودات خاصی هستند و شاید اینجا تبدیل به موجودات خاصی می شوند. موجوداتی که کوچکترین تعاملی با اونها به راحتی می تونه تا ساعتها اعصابت رو بهم بریزه و گاهی تا روزها.</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">یکسال و 3 ماهه که اینجا کار می کنم. از ابتدای امسال موقعیتم رو عوض کردم در حقیقت نه فضای کاری ام که فقط مدیر مستقیمم رو عوض کردم .</p>
<p style="text-align:justify;">وقتی به سابقه ی کاری ام فکر می کنم می بینم تقریباً هیچ شرکتی نبوده که توش با کسی یا کسانی درگیر نشده باشم.</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">وقتی به استخدام اولین شرکت در اومدم، همکارم نامردی نکرد و از خامی و ناپختگی من نهایت سوء استفاده رو کرد و تا جایی که می تونست بر علیه مدیر مستقیممون شارژم کرد. نتیجه اش این شد که حتی دوره آزمایشی کارم رو هم تموم نکردم و قبل از سه ماه مدیر عذرم رو خواست. البته اون موقعها خیلی کله خر تر از حالا بودم قبل از اینکه بگه &laquo;یا رفتارت و درست کن و از سلسله مراتب پیروی کن یا خوش اومدی&raquo;، خودم پریدم وسط حرفش و گفتم که &laquo;دیگه نمیتونم تو شرکت تو کار کنم و تو اصلاً مدیر نیستی و فقط دنبال چند تا نوکر بله قربان گو می گردی و &#8230;&raquo; از شرکت اومدم بیرون.</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">شرکت دوم هم بیشتر از 9 ماه دوام نیاوردم. اونجا ولی با منشی مدیرعامل درگیر شدم. باز هم تقصیر خودم بود شرکت  یه شرکت خیلی کوچیک از یه گروه خیلی بزرگ بود، من بودم و یه منشی و مدیرعامل. بعد از چند ماه یه جورهایی شرکت  کوچیکه منحل شد و با وجود تمام مشکلاتی که با منشی اش داشتم ولی مدیرش بی معرفتی نکرد و خواست به زور تو یه موقعیت دیگه از شرکت مادر بچپوندم که خودم قبول نکردم. خدا خدا می کردم که به هر نحوی شده از اون شرکت بیام بیرون چه بهونه ای هم بهتر از این؟ نمی تونستم بگم که باز هم با یکی تو شرکت اختلاف پیدا کرده ام و دیگه محیطش غیرقابل تحمل شده.</p>
<p style="text-align:justify;">تا یکسال بیکار بودم، چون دانشجو هم بودم خیلی اذیت نشدم حداقل دلم خوش بود که به درسم می رسم.</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">توی شرکت سوم  هم بعد از 4 یا 5 ماه با همکارم که همکلاسی ام هم بود حرفم شد. اینبار موضوع کاملاً کاری بود. باز هم من مقصر بودم. رو حساب رفاقت اشتباهش رو گردن گرفته بودم و وقتی کار بالا گرفت و طرف کلاً منکر شد جوش آوردم و تا چند ماه بعدش با هم ارتباط نداشتیم خدا رو شکر اونجا تونسته بودم نظر مدیر عامل رو جلب کنم و واحدم رو تغییر داد ولی در کل اونجا هم 6 ماه بیشتر نموندم اینبار دیگه واقعاً به خواست خودم اومدم بیرون. علت اصلی اش هم یه موقعیت شغلی بهتر بود که از همه نظر از اینجایی که بودم سر بود.</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">تا اینکه اومدم اینجا و وقتی به خودم اومدم که دیدم 10 ماهی گذشته و مثل بچه آدم کارم و کردم و با کسی هم درگیر نشدم. اینجا مثل یک تراکتور از آدم کار می کشیدن، چندان فرصت نمیکردم که بخواهم به رفتار بقیه حتی فکر کنم.</p>
<p style="text-align:justify;">ولی خب اینجا هم دوامی نیاورد و اواخر سال اول احساس کردم که مدیرم که یه دختر کم سن تر از خودم بود باهام سرسنگین شده. خوب که فکر کردم دلیلی براش پیدا نکردم جز اینکه خودم هم خیلی تحویلش نمیگرفتم ولی خب طرف قضیه رو جدی کرد و بعد از یه مدتی دیگه حتی سلام و خداحافظیمون هم قطع شد. از فرصت استفاده کردم و عنوان شغلی ام رو عوض کردم اتاقم تغییری نکرد ولی مدیرم چرا.</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">هنوز سه ماه از این جابجایی نمی گذره که این یکی هم قاطی کرده. اینبار واقعاً دیگه نمی تونم بپذیرم که تقصیری گردنم باشه، نیست.</p>
<p style="text-align:justify;">فکر می کنم به اندازه ی کافی تجربه داشته ام که بدونم توی محیط کار چه جوری باید با آدمها رفتار کنم. ولی خب آدمها جانوران عجیبی هستند با انتظارات عجیب تر. برای من یکی که یکی از سخت ترین کارها همین سر و کله زدن با آدمهاست. شاید اگه یه مقنی می شدم رضایت شغلی بیشتری داشتم. شاید.</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">همه ی این حرفها رو زدم که بگم  خدا خواست و توی این اوج ناامیدی یه روزنه ی امیدی ایجاد شد و مدیر یکی از واحدهای دیگه که خیلی وقت بود برای یکی از موقعیتهای شغلی اش دنبال نیرو می گشت خواستتم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sakhtkoosh.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sakhtkoosh.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sakhtkoosh.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sakhtkoosh.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sakhtkoosh.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sakhtkoosh.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sakhtkoosh.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sakhtkoosh.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sakhtkoosh.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sakhtkoosh.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sakhtkoosh.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sakhtkoosh.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sakhtkoosh.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sakhtkoosh.wordpress.com/48/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=48&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/07/05/%d8%ae%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/bccce0fbd9e25a716f9833583388e8b2?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F2.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">sakhtkoosh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فکر مشغولی</title>
		<link>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/06/27/%d9%81%da%a9%d8%b1-%d9%85%d8%b4%d8%ba%d9%88%d9%84%d9%8a/</link>
		<comments>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/06/27/%d9%81%da%a9%d8%b1-%d9%85%d8%b4%d8%ba%d9%88%d9%84%d9%8a/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Jun 2010 13:34:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sakhtkoosh</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sakhtkoosh.wordpress.com/?p=5</guid>
		<description><![CDATA[دیشب مثل بچه ها تمام شب رو بازی کردم. دقیقاً تا پنج و نیم بیدار بودم، مثلاً باید هفت از خونه میزدم بیرون که بموقع به شرکت برسم،  نه و نیم اومدم بیرون. خیلی فکر کردم که آخه مرد حسابی تو مگه زندگی نداری که اینجوری روز اول هفته ات رو بهم می ریزی مگه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=5&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب مثل بچه ها تمام شب رو بازی کردم.<br />
دقیقاً تا پنج و نیم بیدار بودم، مثلاً باید هفت از خونه میزدم بیرون که بموقع به شرکت برسم،  نه و نیم اومدم بیرون.</p>
<p>خیلی فکر کردم که آخه مرد حسابی تو مگه زندگی نداری که اینجوری روز اول هفته ات رو بهم می ریزی مگه کار نداری؟<br />
دفعه ی اولم نبود قبلاً هم شده بود که یه شب تا صبح رو که فرداش باید صبح زود میرفتم شرکت نخوابم و فقط فیلم دیده باشم.<br />
به خودم گفتم اینها همه علائم مسئولیت ناپذیریه ها&#8230; حواست رو جمع کن.<br />
ولی دیشب دیگه خیلی خاص بود بدون توجه به هیچ چیز تا خود صبح بیدار موندم.<br />
دم صبحی قبل از اینکه یه چرت مختصر بزنم با خودم فکر کردم که حتماً مغزم خیلی داغون شده، حتماً اعصاب و افکارم خیلی به هم پیچ خورده اند که به زور فیلم و گیم سعی می کنم خودم رو توی یه دنیای دیگه قرار بدهم.<br />
اونموقع بود که فکر کردم انگار آدمها واقعاً به چیزی که حتی شده موقتی مغزشون رو خاموش کنه نیاز دارند، یعنی هرچقدر هم که سعی کنی قوی باشی &#8230; شرایط رو تغییر بدی&#8230; فرصت رو بسازی و منتظر فرصت نمونی&#8230; و از این جور عقاید مثبت، باز هم یه جا می رسه که کم میاری. یه جا میرسه که دلت میخواد یکی بیاد و کامل شات دانت کنه.</p>
<p>خیلی وقتها دلم می خواهد یه مدت طولانی کسی کاری به کارم نداشته باشه یه مدت خیـــــــــلی طولانی.<br />
نه به آینده فکر کنم نه به حالم و از همه بدتر نه به گذشته ام. یه وقتی باشه که به هیچ چیز فکر نکنم.</p>
<p>راستش رو بگم دیشب یه کم از خودم خجالت کشیدم که تو این سن و سال یه شب تا صبح پای گیم بودم و از خوابم زدم. احساس کردم یه جورهایی به دور از سطح بلوغ مورد نیاز این سن و سالم بود. ولی بعد دیدم که انتظار زیادیه که بخوام روحم رو روزها و هفته ها از هرنوع سرگرمی و نشاط دور نگه دارم و تمام وقت بچسبم به کار و تحمل اون محیط عذاب آور و دغدغه های خانواده و آینده ی نسبتاً نامعلوم و &#8230;<br />
ذره ذره پیر بشم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sakhtkoosh.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sakhtkoosh.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sakhtkoosh.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sakhtkoosh.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sakhtkoosh.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sakhtkoosh.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sakhtkoosh.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sakhtkoosh.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sakhtkoosh.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sakhtkoosh.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sakhtkoosh.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sakhtkoosh.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sakhtkoosh.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sakhtkoosh.wordpress.com/5/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=5&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/06/27/%d9%81%da%a9%d8%b1-%d9%85%d8%b4%d8%ba%d9%88%d9%84%d9%8a/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/bccce0fbd9e25a716f9833583388e8b2?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F2.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">sakhtkoosh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>این روزها</title>
		<link>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/06/26/%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/06/26/%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Jun 2010 10:01:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sakhtkoosh</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sakhtkoosh.wordpress.com/?p=30</guid>
		<description><![CDATA[این چندوقته به شدت تنها شده ام. تصور کن که هر روز، روزی 9 ساعت دستکم 15 نفر ثابت جلوی چشمت باشند، تو سر و کله ی هم بزنند با هم جر و بحث کنند، صحبت کنند، کار کنند، بازی کنند، تلفن بزنند و تو فقط نگاه شون کنی. این وضعیتیه که من تو محیط [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=30&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این چندوقته به شدت تنها شده ام. تصور کن که هر روز، روزی 9 ساعت دستکم 15 نفر ثابت جلوی چشمت باشند، تو سر و کله ی هم بزنند با هم جر و بحث کنند، صحبت کنند، کار کنند، بازی کنند، تلفن بزنند و تو فقط نگاه شون کنی.</p>
<p>این وضعیتیه که من تو محیط کار برای خودم ایجاد کرده ام.</p>
<p>سپر دفاعیمه، قدیمها اولش زیاد می جنگیدم ولی الان دیگه فقط خودم رو کنار می کشم.</p>
<p>این شرایط رو تو خانواده ام هم دارم روزهایی که پیششون هستم شاید به ندرت بیشتر از 5 دقیقه باهشون صحبت کنم. مشکلی نیست فقط به مرور توانایی ارتباط برقرارکردن رو از دست داده ام.</p>
<p>اون اوایل که عین خیالم نبود، اگه ارتباطی رو قطع می  کردم یکی دیگه جبرانش می کرد. نه اینکه اصلاً برایم اهمیتی نداشته باشه ولی همین که می دیدم یه رابطه بیشتر از اینکه بخواهد بهم آرامش و احساس خوشی بده، داره روز به روز بیشتر انرژی ام رو میگیره و بعد از هر تماس تلفنی امواج مغزم رو به هم میریزه، تمومش می کردم.</p>
<p>لزومی هم نداشت که ادامه پیدا کنه.</p>
<p>مشکل از جایی شروع شد که این تئوری ام رو در مورد همه بکار بردم اول فامیل، بعد خانواده، بعد دوستان و حالا هم محیط کار و مشکل بزرگتر از جایی شروع شد که میزان خروجی ها زیاد شد و عملاً دیگه ورودی ای نبود که جبرانش کنه تا جایی که این روزها از نظر روابط اجتماعی تو شرایط بدی به سر میبرم.</p>
<p>یه جوراهایی دیگه حرف زدن هم داره از یادم میره!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sakhtkoosh.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sakhtkoosh.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sakhtkoosh.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sakhtkoosh.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sakhtkoosh.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sakhtkoosh.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sakhtkoosh.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sakhtkoosh.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sakhtkoosh.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sakhtkoosh.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sakhtkoosh.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sakhtkoosh.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sakhtkoosh.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sakhtkoosh.wordpress.com/30/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sakhtkoosh.wordpress.com&#038;blog=14311475&#038;post=30&#038;subd=sakhtkoosh&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sakhtkoosh.wordpress.com/2010/06/26/%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/bccce0fbd9e25a716f9833583388e8b2?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F2.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">sakhtkoosh</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>