<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xml:lang="fa" xml:base="http://sedighsarvestani.ir/wp-atom.php">
	<title type="text">جامعه شناسی زمینی</title>
	<subtitle type="text">صفحه ی شخصي دکتر رحمت الله صديق سروستاني؛ استاد گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران</subtitle>

	<updated>2010-10-30T20:33:40Z</updated>
	<generator uri="http://wordpress.org/" version="2.9.2">WordPress</generator>

	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir" />
	<id>http://sedighsarvestani.ir/?feed=atom</id>
	

			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/sedighsarvestani" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="sedighsarvestani" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://add.my.yahoo.com/rss?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fsedighsarvestani" src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/us/my/addtomyyahoo4.gif">Subscribe with My Yahoo!</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://www.newsgator.com/ngs/subscriber/subext.aspx?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fsedighsarvestani" src="http://www.newsgator.com/images/ngsub1.gif">Subscribe with NewsGator</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://feeds.my.aol.com/add.jsp?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fsedighsarvestani" src="http://o.aolcdn.com/favorites.my.aol.com/webmaster/ffclient/webroot/locale/en-US/images/myAOLButtonSmall.gif">Subscribe with My AOL</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://www.bloglines.com/sub/http://feeds.feedburner.com/sedighsarvestani" src="http://www.bloglines.com/images/sub_modern11.gif">Subscribe with Bloglines</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://www.netvibes.com/subscribe.php?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fsedighsarvestani" src="http://www.netvibes.com/img/add2netvibes.gif">Subscribe with Netvibes</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fsedighsarvestani" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif">Subscribe with Google</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://www.pageflakes.com/subscribe.aspx?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fsedighsarvestani" src="http://www.pageflakes.com/ImageFile.ashx?instanceId=Static_4&amp;fileName=ATP_blu_91x17.gif">Subscribe with Pageflakes</feedburner:feedFlare><entry>
		<author>
			<name>admin</name>
					</author>
		<title type="html"><![CDATA[لیلی مرد !!]]></title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1442" />
		<id>http://sedighsarvestani.ir/?p=1442</id>
		<updated>2010-10-30T20:33:40Z</updated>
		<published>2010-10-30T20:33:05Z</published>
		<category scheme="http://sedighsarvestani.ir" term="اجتماعی" />		<summary type="html"><![CDATA[ 
بسمه تعالی
این را به یاد لیلی اما برای همه ی عقب ماندگان ذهنی و خانواده هایشان می نویسم 
آدمی زاد خیلی چیزها را نمی داند ، اما اندک اندک بخش هایی از این جهل و تاریکی به دانش و دانایی و روشنایی تبدیل می شود . بعضی چیز ها را اما می داند و [...]]]></summary>
		<content type="html" xml:base="http://sedighsarvestani.ir/?p=1442"><![CDATA[<p><strong> </strong></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #008000;"><strong>بسمه تعالی</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #800000;"><strong>این را به یاد لیلی اما برای همه ی عقب ماندگان ذهنی و خانواده هایشان می نویسم </strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آدمی زاد خیلی چیزها را نمی داند ، اما اندک اندک بخش هایی از این جهل و تاریکی به دانش و دانایی و روشنایی تبدیل می شود . بعضی چیز ها را اما می داند و می بیند ولی دلیل و علت و حکمت و مصلحت آن را هرگز نمی فهمد و هر چه هم بیشتر فکر می کند ، گیج تر و گنگ تر می شود . رابطه ی من با درک حکمت خلقت عقب ماندگان ذهنی از جنس دوم است . نمی فهمم . نمی دانم . نمی توانم بپذیرم . نمی پذیرم . نمی دانم خدا این دسته از مخلوقات را برای چه می خواهد ؟ برای عبرت دیگران ؟ برای سوزاندن این اقلیت ناتوان ؟ برای شکنجه ی خانواده هایشان ؟ برای فراهم کردن اسباب طعن و کنایه ی دیگران ؟ یا برای دلسوزی های کشکی این و آن ؟!</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>گاهی دیده ام و بسیار شنیده ام که خانواده هایی که عقب مانده ی ذهنی دارند چه می کشند . و عقب مانده ی ذهنی ، علی الاغلب : کالای پنهان کردنی است و به هر حال مایه ی شرمندگی ، محروم از دید و بازدید و مهمانی رفتن است ، محروم از دیدن مهمانان است . تا زنده است خانواده اش بلا تکلیف اند و یک جورایی منتظر مردنش اند . محروم از ازدواج است . خواهران و برادرانش هم افت خواستگار و شوهر و زن پیدا می کنند .  اجاره کردن خانه هم برای پدرش مصیبتی می شود ناگفتنی . همسایه ها معذب اند و کناره کشی می کنند. بچه های همسایه ها هم یا می ترسند و فرار می کنند و یا مسخره می کنند و می آزارند و فرار می کنند و اسم ها و انگ های کج و معوج درست می کنند . تاکسی ها هم تمایلی به سوار کردن کسی که یک عقب مانده ذهنی همراهش باشد ندارند . <span style="color: #0000ff;">چالش طرد نصیب مدام عقب مانده ی ذهنی و خانواده ی اوست ، گاه شدید وگاه ضعیف .</span> و در فرهنگ بسیار بسیار لطیف !!  ما ، معمولا پدران کنار می کشند و تمام بار سنگین تیمار عقب مانده ی ذهنی را بر دوش مادرهموار می کنند . </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>عقب مانده ی ذهنی ، روزها را به ضرب و زور قرص و کپسول و آمپول ، خواب است و شب ها را بیخواب و بیدار و شبگرد و مایه ی اضطراب . نگهبان دائمی لازم دارد که نکند از خانه بزند بیرون . پسر باشد یک مشکل دارد و دختر باشد هزار تا . دغدغه ی لحظه به لحظه ی خانواده ، بی صیرت شدن دختر عقب مانده ی ذهنی است که هف هشت سال و بیشترش باشد . سر دلی هم اگر بالا آمد که خر بیار و باقالی بار کن که فتنه در آفاق می افتد و روز و روزگار دخترک و خانواده اش سیاه تر از اقبالشان . دم و دستگاه بهزیستی هم که اندک پذیر است و آسان فرست . نباشد هم کجا کسی از عهده ی مخارجش بر می آید . عقب مانده ی ذهنی با این همه قرص و کپسول و خواب ، اغلب روز به روز سنگن تر می شود و حمام کردنش ، آرایش و پیرایش کردنش ، لباس پوشاندنش ، غذا دادنش و دستشویی بردنش ، صبر ایوب می خواهد و طاقت یعقوب . برخی خانواده ها که خوش شانس ترند ، چراغ جان این پرنده ی بال و پر شکسته شان زیر ده سال خاموش می شود و آن ها که بی اقبال ترند ، این اندوه پژمردگی بچه ی عقب مانده شان را بیست سال و سی سال و پنجاه سال در دلشان انبار می کنند . </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>وجود عقب مانده های ذهنی ، هم رقت انگیز است و هم سئوال برانگیز . هم شبهه ساز است و هم غصه پرداز . و هم گاه همراه با نوای ناله ی کسانی است به درگاه کسی که حکمت و مصلحت او ، این ترمز بزرگ را در زندگی بچه شان و خودشان گذاشته و جلوی آن جاده ی باریک زندگیشان را با چنین تنه ی درخت سهمگینی سد کرده . خیلی دلم می خواهد ، حالا که نمی دانم چرا ، حد اقل بدانم خدا این ها را چگونه در ترازو می گذارد و این ها طلبشان را چطور از خدا می ستانند ؟ خیلی دلم می خواهد بدانم آن بازارگان بزرگ بابت &#8221; ذهن &#8221; این ها چقدر پرداخته ؟ </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>همیشه نگاه این بچه ، مثل سوزنی از آتش  به عمق وجود شما می رود . خیلی حرف دارد که نمی تواند یا نمی خواهد بزند . به نظر من ، پیش خودش فکر می کند من نمی فهمم آن زبان ویژه را ، من نمی فهمم آن نگاه ویژه را . این ارتباط بر قرار نمی شود که من بفهمم او برای چه این طور به جان من زل می زند ، آن لبخند نیمه کاره اش چطور نصف شده و بقیه ی آن بر لبانش خشکیده ؟ من کجای قصه ی غصه ی خستگی او از این همه تکرار و تکرار بی حاصل ،  می نشینم. جمع را نمی خواهد . مخاطب تصنعی و کوتاه مدت یکی دو جمله ی کلیشه ای این و آن مهمان است و از پس آن ، لاک تنهایی را در جمع بر سر می کشد و به گوشه ای می خزد یا بی که کلامی بگوید ، راهش را می گیرد وبه قفس می رود . انگار که &#8221; هیچ  &#8221;  کس نرفت . اما اگر &#8221; هیچ &#8221; است ، چرا تابلو خانواده اش شده ؟  اگر &#8221; هیچ &#8221; است چرا این همه سکوت در چشم های غصه دارش فریاد می زند ؟ اگر &#8221; هیچ &#8221; است چرا خانواده اش این همه تلاش می کنند تا او را به سرعت از محفل گفت و شنود دور کنند و من و شما را به جایی ، به چیزی ، به حرفی غیر از او بکشانند ؟ <span style="color: #800000;">این &#8221; هیچ &#8221; موجود ، این &#8221; بود &#8221; مفقود ، چه پارادوکس تلخی است .</span> این &#8221; ناله ی &#8221; ساکت ، این &#8221; فریاد &#8221; صامت ، این نجیب ترین &#8221; درد &#8221; نگفتنی ، اما عجیب گویاست .</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>لیلی مرد . <span style="color: #0000ff;">خانم شهربانو سرور ( لیلی ) کمالی سروستانی </span>، یکی از همین شکسته بالان قفس نشین روز خفته ی شب آشفته بود که به لطف مهرورزی های خانواده و به ویژه خواهری که همدم شب و روز او بود ، روزگار بس بهتری داشت . اما او هم از پس این همه تکرار ، این همه سکوت ، این همه ملال ناتوانی ، قفس را شکست و رفت . یاد نگاه مهربا نش به خیر .</strong></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #008000;"><strong>یا حق</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content>
		<link rel="replies" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1442#comments" thr:count="11" />
		<link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://sedighsarvestani.ir/?feed=atom&amp;p=1442" thr:count="11" />
		<thr:total>11</thr:total>
	</entry>
		<entry>
		<author>
			<name>admin</name>
					</author>
		<title type="html"><![CDATA[هر کی نذری خورده ، خودشم سینه بزنه !!]]></title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1436" />
		<id>http://sedighsarvestani.ir/?p=1436</id>
		<updated>2010-10-27T20:45:32Z</updated>
		<published>2010-10-27T20:45:32Z</published>
		<category scheme="http://sedighsarvestani.ir" term="اجتماعی" />		<summary type="html"><![CDATA[ 
بسمه تعالی
آدم گاهی دلش می گیرد که مجبور است یک حرف هایی بزند و یک چیز هایی بنویسد که خواهی نخواهی خوشایند کسانی که مورد خطاب اند نیست . داستان استاد رفیع پور هم از همین دست است . جای تاسف و تالم بسیار است که من باید همکار ارشد خودم را این گونه [...]]]></summary>
		<content type="html" xml:base="http://sedighsarvestani.ir/?p=1436"><![CDATA[<p><strong> </strong></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #008000;"><strong>بسمه تعالی</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آدم گاهی دلش می گیرد که مجبور است یک حرف هایی بزند و یک چیز هایی بنویسد که خواهی نخواهی خوشایند کسانی که مورد خطاب اند نیست . داستان <span style="color: #0000ff;">استاد رفیع پور </span>هم از همین دست است . جای تاسف و تالم بسیار است که من باید همکار ارشد خودم را این گونه مورد خطاب قرار دهم و رفتارهای او را بی پروا نقد کنم . در حالی که <span style="color: #800000;">جامعه ی علمی و آکادمی ما متاسفانه تماشاچی منفعل است و موافق منافق اما ساکت و لال</span> و چه خوب می خواند <span style="color: #0000ff;">حبیب</span> که </strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست </strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>در مطالبی که به آشکارا و در عین صراحت در مورد جناب دکتر رفیع پور نوشتم ، تمام نکته ی حرفم این بود که هر کس ، در هر شرایطی ، از حقوق و جیره و مواجب و امتیازات خاصی بر خوردار است ، متناسب با همان امتیازات نیز مسئولیت دارد و اگر کوتاه بیاید ، کاری نکند ، برنامه ای نریزد ، مسلما باید مورد سرزنش قرار گیرد و نباید گذاشت بار مسئولیتی را که از زیر آن در رفته بر دوش  عده ای بی مواجب و بی بهره از امتیاز بیاندازد .</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آدمی مثل رفیع پور ، سی سال همه کاره ی علوم اجتماعی ایران بوده ، پست و مقام داشته ، تیول داشته  و صاحب نسق اصلی این حوزه بوده و حالا که موقع مواخذه ی علوم اجتماعی شده و <span style="color: #800000;">هر کس قربة الی الدولة والحکومة یک سیخ نذری به علوم اجتماعی می زند</span> ، رفیع پور و صاحب منصبانی مانند او نمی توانند قایم شوند و ساکت بمانند . <span style="color: #0000ff;">من در تعریض هایم، استاد دکتر رفیع پور را نماینده ی جمع کثیری از این گونه افراد گرفته ام .</span> او تنها نیست که مورد خطاب و عتاب است . کم نیستند کسانی که در این یا آن دانشگاه ، سال ها رئیس دانشکده  بوده اند ، سال ها معاون و مدیرگروه و غیره بوده اند ولی در این دو سه سالی که دوران نکبت علوم اجتماعی کلید خورده ، ساکت شده اند و نمی آیند مرد مردانه و زن زنانه بگویند که چه کرده اند ؟  و چرا پس از سی سال ، حرفی برای گفتن ندارند ؟  پاسخ صریح و دندان شکن رهبری به دکتر حسین میرزایی که همین حدود یک ماه پیش  در حسینیه ی امام خمینی به دریوزگی افتاده بود و التماس میکرد که به علوم اجتماعی هم اعتماد و اعتنا شود ، هم چنان که به موسسه ی رویان و مرحوم دکتر کاظمی رئیس آن موسسه شد ، عبرت انگیز است . برای نخستین بار بود که رهبری با این صراحت و تلخی و ناامیدی پاسخ می داد که : مرحوم دکتر کاظمی ، یک جوانه به ما نشان داد و ما هم به او اعتماد و اعتنا و از او حمایت کردیم و او هم رفت و سلول بنیادی و گوسفند شبیه سازی شده آورد ( مضمون گفتار ) . حالا، تو چه آورده ای که ما به آن دل ببندیم و حمایت کنیم ؟!</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>صرف نظر از امکان یا عدم امکان تحقق علوم اجتماعی بومی یا اسلامی در این مملکت ، مخاطب سرزنش ها و کوتاهی ها ، همان هایی هستند که در سی سال گذشته بر صندلی ریاست و صدارت و مدیریت تکیه زده بوده اند و زده اند . اگر بنیاد فکری دانشگاهیان در حوزه های علوم انسانی و علوم اجتماعی مادی شده یا مطابق انتظارات و آرزوهای انقلاب اسلامی نشده ، مسئولش کسانی هستند که ده سال و بیست سال و بیشتر ، رئیس دانشگاه و رئیس دانشکده و مدیر گروه و مدیر تحصیلات تکمیلی و رئیس گسترش و نماینده ی دانشکده و دانشگاه در فلان شورا و بهمان کمیسیون و رئیس انجمن جامعه شناسی بوده اند ، کیلویی دانشجو گرفته اند ، کیلویی بورسیه کرده اند ، کیلویی استخدام کرده اند ، چار سال و پنج سال و ده سال ، دلار و پاوند یا مفت و بی صاحب بورسیه ی وزارت علوم را خورده اند  . مسئولش روحانیتی است که سی سال است تیول درس های اخلاق و معارف اسلامی و غیره را داشته . مسئولش اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی اند که در تدارک دانشگاهی شایسته و بایسته ی انقلاب اسلامی و در انداختن طرحی نو برای بومی سازی علوم انسانی و فرهنگی غفلت کرده اند و ناتوان بوده اند و هستند . حالا همه ی این ها باید پاسخگو باشند . حالا رئیس دانشگاهی باید پاسخگو باشد که آیت الله بوده . رئیس دانشکده ای باید پاسخگو باشد که سی سال رئیس و مدیر بوده ، عضو ستاد نماز جمعه بوده ، عضو این انجمن و آن انجمن بوده . حالا نظام آموزشی یی باید پاسخگو باشد که سال ها بی حساب و کتاب دانشجو گرفته و پز و قمپز تعداد هزار در هزار و میلیون در میلیون دانشجویانی را داده که در سوراخ هایی به اسم کلاس چپانده و بعد هم یک مشت بیکار الدوله ی با سواد و با معرفت را توی خیابان ها رها کرده که حاضر اند با مدرک فوق لیسانس تلفن چی اداره ی بازیافت زباله شوند اما  حضرات طلبکاران توقع دارند که همین بیکار الدوله ها  ، ملا صدرا و فیض کاشانی و شیخ صدوق و شیخ اشراق و آیت اله بهجت و سیستانی باشند که زر در ترازو داشته اند و دارند و نور در بازو و فراغ خاطر و یار شاطر و لاجرم همای سعادت بر بامشان حاضر .</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماهایی که نه سر پیاز بوده ایم و نه ته آن و نه جیره و مواجب اضافی داشته و نه از امتیازی بهره مند بوده ایم و نه جایی رایی و نفوذی داشته ایم ، هیچ مسئولیتی نمی پذیریم. چون در مقابل آن از هیچ حقوقی که مسئولیت زا باشد ، بهره مند نبوده ایم . آن عده رئیس و معاون و مدیر و نماینده ی زرنگ ، کور خوانده اند ، اگر خیال می کنند : ماشین و راننده و ویلای شمال و مسافرت های مطالعاتی خارجی و شرکت های متواتر و مستمر سالی چند بار در هر سمینار نخود و لوبیا در پنج قاره ی عالم ، </strong><strong>معافیت تدریس </strong><strong>از شش تا و ده تا و چهارده تا واحد  در هر ترم و حق ریاست و معاونت و مدیریت و ده ها امتیاز آشکار و پنهان  دیگر مال آن ها و موش وگربه ی ملوس معنویت و مسئولیت گفتار و پندار و کردار نیک دانشجوی آواره مال ما .  ده نشد . ده نمیشود . ده نخواهد شد . ما هم این چارتا نخ باقی مانده را پشت همین میز قراضه و روی آن صندلی به یادگار مانده از عهد شاه وزوزک سفید کرده ایم و در کار رصد ایثارها و فداکاری های شبانه روزی شما ها بوده ایم و اتفاقا حواسمان جمع بوده  . هر ترمی بد تر از یک عمله ی آواره ی افغانی ، چارده ساعت و شانزده ساعت در هفته کلاس رفته ایم و برنامه های فرمایشی شما ها را پر کرده ایم و آخر برج هم مثل همان عمله ی افغانی جیره ی ماهیانه مان را گرفته ایم . فقط !!</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>خیلی صریح و ساده اما محکم می گویم که هیچ کس از ما طلبکار نیست و منتی ندارد . <span style="color: #800000;">جوانی و زندگانی مان را بدون این که رئیس و روسا حتی بدانند و یا احوالی پرسیده باشند ، گرفته اند و جیره ای داده اند </span>. بی حسابیم با درویشی و بزرگواری معلمی خودمان و بی خیالی و بی خبری حضرات مسئولین و مسئولات .  توپ ، بد جوری توی میدان حضرات برخوردارو فرادست و رئیس و معاون و مدیر و نماینده است . این مدل دولا دولا شتر سواری شما حضرات فایده ای ندارد . همه شما را دیده اند . همه مثل من فکر می کنند . من فقط فکر خودم و دیگران را فریاد می کنم . همین  . <span style="color: #0000ff;">برادران و خواهران ارجمند : در مقابل امتیازاتی که  گرفته اید باید به اعتراضات هم پاسخ بدهید  !!</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>و اما من همان دو سه سال پیش که آقای دکتر رفیع پور به عنوان نماینده ی جامعه شناسان و جامعه شناسی ، در جمع  اساتید ملاقات کننده با رهبری ، فرصت مغتنم طرح مسائل علوم اجتماعی را هدر داد ، تعریضی به رفتار و سخنان اایشان داشتم که در وبلاگم نوشتم و حالا عین آن را به عنوان بخش پایانی ورود  جامعه شناسی زمینی به مباحث مطرح شده در <span style="color: #0000ff;">وبلاگ های ارزشمند زیر سقف آسمان ، تورجان و باغچه</span> و سایر نوشته ها منعکس می کنم . این باب از نظر من بسته شد . اما در پست های بعدی ، میدان را برای نقد و انتقاد بی تعارف و بی تجمل و بی پروا از صاحب منصبان و ویژه خواران گذشته و حال علوم اجتماعی در ایران باز می کنم و اهالی جامعه شناسی زمینی ، همکاران و دانشجویان را به ورود به این میدان و پذیرفتن نقشی فعال دعوت می کنم.</strong><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>&#8230;&#8230;&#8230;..جناب آقای پروفسور رفیع پور ! احترام امام زاده را متولی نگه می</strong><strong><em> </em></strong><strong><em>دارد . من به عنوان یک دانشجوی جامعه شناسی که بر خلاف شما</em></strong><strong> ، افتخارم درس دادن توی همین دانشکده های داخلی و پژوهش در بلو چستان و</strong><strong> </strong><strong>کردستان است و مثل شما ، مدال همکاری با این یا آن دانشگاه اروپایی و آمریکایی را</strong><strong> </strong><strong>هم به طور هم زمان بر سینه و پیشانی ندارم ، توقع دیگری از شما داشتم</strong><strong> .</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>توقع داشتم ، به عنوان نمایندۀ علوم اجتماعی و به</strong><strong> </strong><strong>ویژه جامعه شناسی ، وقتی به شما ( طبق گفتۀ خودتان ) توصیه شده که در مورد مسائل</strong><strong> </strong><strong>اجتماعی ایران صحبت کنید ، انگشت تبحر و مهارت سال های تدریس و تحقیق تان را روی</strong><strong> </strong><strong>مسائل اجتماعی ایران بگذارید ، نه این که در فرصت طلایی چند دقیقه ای که به شما</strong><strong> </strong><strong>داده شده ، در آن جلسه از پگاه تاریخ شروع کنید تا شامگاه سوم مهرماه ۸۷ و بی خود و</strong><strong> </strong><strong>بی جهت ، یک جانبه و یک سویه به تجدد حمله کنید و تن کریم شیره ای را در</strong><strong> </strong><strong>قبربلرزانید و با ۶۰ تا کتاب و ۱۰۰ تا مقاله حرفی از خودتان نداشته باشید و اجباراً</strong><strong> </strong><strong>از ادوارد مولر برای اعتبار دادن به حرف هایتان نقل قول کنید</strong><strong>.</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>توقع نداشتم پروفسور رفیع پور ، نزاع بین سنت و</strong><strong> </strong><strong>تجدد را مثل بازی فوتبال بین قرمز و آبی معرفی کنند ! کی گفته که ما در سال ۸۷ می</strong><strong> </strong><strong>خواهیم در ایران به مدل سنتی کار ، زندگی ، مدیریت و حکومت کنیم که شما می گویید می</strong><strong> </strong><strong>خواهند به ما القاء کنند که مدل سنتی جواب نمی دهد ؟</strong><strong>!</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>طبق کدام سند و مدرک تحقیقی و علمی ادعا می کنید که</strong><strong> </strong><strong>دکتر احمدی نژاد ، آخرین تیر ترکش سنت است ؟ اصلاً این حرف یعنی چه؟ برای چه مصرفی</strong><strong> </strong><strong>این را می گویید ؟ و به چه امیدی؟</strong><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اصلاً کدام دسته از انقلابیون ما به طور مبتذل</strong><strong> !! </strong><strong>سنت و تجدد را با هم تلفیق و شما را ناراحت کرده اند ؟</strong><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آقای پروفسور! وقتی نمی توانید موجه ، مرتب و درست</strong><strong> </strong><strong>حرف بزنید ، چرا از روی نوشته نمی خوانید تا در ۲۰ تا ۳۰ جمله این همه اشتباه نکنید</strong><strong> :</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اشتباه اول ( غیر از تپق هایی که زدید) این که</strong><strong> </strong><strong>گفتید :” ما به یک مدل همه جامعه (!) برای ادارۀ کشور نیاز داریم</strong><strong> “</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اشتباه دوم اینکه شعر مولوی را غلط خواندید</strong><strong> :</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>این همه گفتیم لیک اندر هیچ بی عنایات خدا هیچیم</strong><strong> </strong><strong>هیچ</strong><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اندر هیچ غلط است و در ستش اندر بسیج است</strong><strong> !</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اشتباه سوم این بود که به رهبری گفتید</strong><strong> :</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>” </strong><strong>شما خودتان کانون همۀ مسائل و دغدغه ها هستید </strong><strong> “(!!)</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اشتباه چهارم اینکه تنظیم نکرده بودید که حر فتان</strong><strong> </strong><strong>در مهلت و فرصت مقرر تمام شود و مجبور شدید نیمه کاره رها کنید</strong><strong> .</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اشتباه پنجم اینکه ، در آغاز سخن بر خلاف بقیه</strong><strong> </strong><strong>تردید داشتید که صحبت کنید و گاف دادید و پرسیدید صحبت کنم یا نه ؟! ( و تعجب</strong><strong> </strong><strong>میزبان برانگیخته شد که این چه سؤال نسنجیده و نا بجائی است ؟</strong><strong>!!)</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اشتباه بزرگتر و اول و آخر اینکه ” حرف زدید ” اما</strong><strong> </strong><strong>بدون آمادگی و فرصت طلایی نمایندۀ جامعه شناسی کشور را سوزاندید! خیلی خیلی حیف</strong><strong> </strong><strong>شد</strong><strong>!</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>و رهبری هم سعی کرد به شما حالی کند که آقای</strong><strong> </strong><strong>پروفسور ، اینجا کلاس درس مبانی جامعه شناسی یک و جلسۀ مربوط به مقدمات سنت و تجدد</strong><strong> </strong><strong>نیست و انتخاب چنین بحث دنباله دار و حاشیه داری ، آوردن و ریختن ناقص و قره قاطی</strong><strong> </strong><strong>بحر ، در کوزۀ و قت این مجلس، از اول خطا بود ه. ( البته یادتان رفته بود که کارت</strong><strong> </strong><strong>ها و سنجاق های رنگارنگتان را هم بیاورید</strong><strong>!)</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;">یا حق</span><br />
</strong></p>
]]></content>
		<link rel="replies" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1436#comments" thr:count="16" />
		<link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://sedighsarvestani.ir/?feed=atom&amp;p=1436" thr:count="16" />
		<thr:total>16</thr:total>
	</entry>
		<entry>
		<author>
			<name>admin</name>
					</author>
		<title type="html"><![CDATA[به امام رضای غریب !!]]></title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1416" />
		<id>http://sedighsarvestani.ir/?p=1416</id>
		<updated>2010-10-18T22:58:54Z</updated>
		<published>2010-10-18T22:53:30Z</published>
		<category scheme="http://sedighsarvestani.ir" term="دسته‌بندی نشده" />		<summary type="html"><![CDATA[بسمه تعالی

 
امروز صبح زود یک جای خوش آب و هوای پر گل سنبل بودم. جای همه ی شما سبز بود. دوتا خانم از کنارم رد می شدند و یکی که قدبلندتر بود و قامت لاغرتری داشت به آن دیگری که کوتاه تر و درشت تر بود می گفت : به امام رضای غریب &#8230;.. [...]]]></summary>
		<content type="html" xml:base="http://sedighsarvestani.ir/?p=1416"><![CDATA[<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;">بسمه تعالی</span><br />
</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>امروز صبح زود یک جای خوش آب و هوای پر گل سنبل بودم. جای همه ی شما سبز بود. دوتا خانم از کنارم رد می شدند و یکی که قدبلندتر بود و قامت لاغرتری داشت به آن دیگری که کوتاه تر و درشت تر بود می گفت : <span style="color: #008000;">به امام رضای غریب</span> <span style="color: #008000;">&#8230;.</span>. این نغمه آن چنان به گوش من آشنا آمد که دیگر هیچ نشنیدم و حتی متوجه نشدم که همکارم که باید مرا به دانشکده ی خودمان می رساند، ده دقیقه مرا کاشته و دیر آمده.</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>همه ی ما از قسم خوردن خاطرات تلخ و شیرین داریم. وقتی بچه ای می گوید به خدا، به علی، <span style="color: #008000;">به امام رضای غریب </span>، به ابوالفضل، به جون مامانم،  چه کیفی دارد حتی وقتی می دانیم دروغ می گوید. من البته نمی دانم چرا ما شیعه ها به ندرت به پیغمبر قسم می خوریم. بعضی امام ها حتی در قسم خوردن هم مظلوم اند و از قلم افتاده اند، مثل امام حسن مجتبی، امام سجاد، امام محمد باقر، امام جعفر صادق، امام موسی کاظم، امام محمد تقی، امام علی النقی، امام حسن عسگری (ع). حق این حضرات واقعاً ضایع شده، همه جا حتی موقع قسم خوردن. اما وضع بعضی شان توپ توپ است، مثل امام علی، امام حسین، امام رضای غریب و امام زمان و فاطمه ی زهرا (ع). بازار قسم خوردن به این حضرات خیلی رایج است ، چه راست و چه دروغ و چه یک بار و چه صد بار و چه بقال و چه عطار ،  شل کن سفت کن تقریباً همه ی صنوف و اقشار از این پنج نفر خرج می کنند. </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اما خاطره ی بسیار تلخی دارم از قسم خوردن به قرآن. همین پارسال بود که دو تا خانم، مرا و کس دیگری را به شهادت خواسته بودند به دادگاهی که از آن ها که صاحب خانه بودند شکایت شده بود و قرار بود ما دو نفر (من و آن کس دیگر) شهادت بدهیم که مستأجرکه یک آقایی بود به این خانم ها توهین کرده و به یکی از آن ها سیلی زده و شیشه ی منزلشان را با لگد شکسته و در این هاگیر و واگیر دست خود آقای مربوطه هم زخمی شده. </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ساعتی چرب تر نشستیم روی نیمکت های چوبی -  فلزی راهروهایی که بی شباهت به راهروی زندان های شوروی یا نازی ها نبود، تا آقای قاضی بیاید . من داشتم به این همه دیوار و چندتا در و پنجره ی بی روح نگاه می کردم که از هجوم مراجعان به ته راهرو متوجه شدم که قاضی آمده و خوب بعد از چند دقیقه ای نوبت به ما رسید و رفتیم نشستیم روی صندلی ها روبروی آقای قاضی. </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اسم و رسم ما دو نفر را اصلاً نپرسید. از دوتا خانم صاحب خانه هم چیزی نپرسید. صاف رفت سر مستأجر که شاکی بود و دستش زخم شده بود . بدون هیچ حرف کم و زیادی گفت :<span style="color: #0000ff;"> قسم می خوری که این دوتا خانم دستت را زخم کرده اند.</span> آن مرد جوان نی قلیانی لاغر اندام هم گفت بله. قاضی هم قرآن بزرگی را از روی میز کناری برداشت و گذاشت روی تریبون محکمه و به آن نی قلیان گفت دستت را بگذار روی قرآن و سه بار قسم جلاله بخور که تو راست می گویی. نی قلیان هم همین کار را کرد و قاضی به دوتا خانم که ما دونفر (من و آن کس دیگر) شاهدشان بودیم گفت بفرمائید.  چون خانم هستید زندانتان نمی کنم ولی </strong><strong>باید دیه بدهید </strong><strong>. هر چه این دوتا خانم گفتند، آقا به خدا به علی به فاطمه  به قرآن ،  این آقا قسم دروغ خورد. قاضی گفت قسم دورغ خورده باشد. ما دیگر قسامه اجرا کردیم. یعنی کار را واگذار کردیم به خدا و کار تمام شد. والسلام !!  دیه را نقد می دهید یا قسط بندی کنیم ؟!</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آن کس دیگر که همراه من آمده بود که به نفع خانم ها شهادت بدهد از جایش بلند شد و گفت آقای قاضی آخه این انصاف نیست  که این آقا سه تا قسم بخورد و شما کار را تمام کنی و به نفع او رأی بدهی. می خواهی تا من الآن صدتا قسم بخورم. قاضی را می گویی ؟! مثل بمب منفجر شد و از جایش بلند شد و گفت آقا شما بی خود می کنی که در کار دادگاه دخالت می کنی و داد زد و یک سربازی آمد و گفت این آقا بازداشته !!</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> مرا می گوئید ؟! سه سه تا، نه تا شاخ روی سرم درآمده بود که یا للعجب ، این چه محکمه ای است. مقصر متخلف شاکی شده و قسامه اجرا می کند و برنده می شود و بقیه هم محکوم ؟!  من که مداد بودم. قاضی از من نپرسید خرت به چند و برای چه آمد ه ای؟! </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ولش کنین بریم سر اصل مطلب. فردا احتمالاً حدود هزار و دویستمین سالگرد تولد امام رضای غریب است. <span style="color: #008000;">چاکر اباالحسن و مخلص سلطان خراسانیم</span> <span style="color: #008000;"> به امام رضای غریب !!</span><br />
</strong></p>
<p><strong><a href="http://sedighsarvestani.ir/wp-content//2010/10/untitled22.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-1423" title="untitled2" src="http://sedighsarvestani.ir/wp-content//2010/10/untitled22-300x193.jpg" alt="" width="300" height="193" /></a><br />
</strong></p>
]]></content>
		<link rel="replies" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1416#comments" thr:count="16" />
		<link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://sedighsarvestani.ir/?feed=atom&amp;p=1416" thr:count="16" />
		<thr:total>16</thr:total>
	</entry>
		<entry>
		<author>
			<name>admin</name>
					</author>
		<title type="html"><![CDATA[آدم چن میارزه ؟!]]></title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1408" />
		<id>http://sedighsarvestani.ir/?p=1408</id>
		<updated>2010-10-16T18:42:29Z</updated>
		<published>2010-10-14T17:23:08Z</published>
		<category scheme="http://sedighsarvestani.ir" term="دسته‌بندی نشده" />		<summary type="html"><![CDATA[بسمه تعالی
 
شصت و نه روز التهاب و اضطراب و هیجان به خیر و خوشی تمام شد و بشریت در قطعه ای از زمین خدا نشان داد که واقعا ومن احیا ها ( احیا نفسا ) فکانما احیا الناس جمیعا . میلیاردها انسان در سراسر جهان در این مدت شصت و نه روز و به [...]]]></summary>
		<content type="html" xml:base="http://sedighsarvestani.ir/?p=1408"><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #008000;"><strong>بسمه تعالی</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><strong>شصت و نه روز التهاب و اضطراب و هیجان به خیر و خوشی تمام شد و بشریت در قطعه ای از زمین خدا نشان داد که واقعا ومن احیا ها ( احیا نفسا ) فکانما احیا الناس جمیعا . میلیاردها انسان در سراسر جهان در این مدت شصت و نه روز و به خصوص از روز هفدهم به بعد که معلوم شد این سی و سه نفر به تله افتاده در هفتصد متری زیر زمین ، زنده اند ، در دلشان رخت می شستند . عجیب دل شوره ای بود . عجیب دلهره ای بود . عجب تدارکی دید این دولت مفتخر شیلی . عجب همه ی مردم دنیا ، از هر صنف و دسته ای هم دلی و هم راهی و هم یاری کردند . عجب معرکه ای بود توی رسانه ها . عجب امیدی در دل ها بود . عجب شوری در سرها بود . عجب تعاونی بود بر نیکی نجات جان انسان به مخاطره افتاده . چه نمایش زیبایی شد این واقعه ی غریب . آدم خیلی موجود با ارزش و ارجمندی است . شوره زار ستم و استبداد ، این ارزشمندی و ارجمندی را از آدم می ستاند .  بشریت گاهی هم حق دارد به خود ببالد . بشریت گاهی هم حق دارد مزه ی شیرین تعاون بر نیکی را بچشد . بشریت گاهی هم حق دارد بفهمد که داستان از تو حرکت ، از خدا برکت ، دروغ نیست . واقعا راست است .  و آن انسانی که شصت و نه روز را در عمق هفتصد متری زمین در سوراخی به امید آزادی تلاش می کند ، نفس نفس می زند ، چنگ در چنگال خفقان و مرگ می اندازد ، و در پایان  هفتصد متر را در تاریکی و به امید آزادی در یک کپسول و به مدت چهل و پنج دقیقه می ایستد ، تکان نمی خورد و می داند که هر لحظه و با کوچک ترین اتفاق کارش ساخته است  ، چه خوب می فهمد این آزادی چه تحفه ای است . به نظرم فرق بهشت و جهنم هم در همین نکته ی ظریف است . آدم ها در جهنم آزاد نیستند و هیچ اختیاری ندارند و در تاریکی و ظلمت رفتارهای نفرت انگیز و کینه ورزی های تبختر انگیز خود و دیگران ، هر لحظه شان صد سال طول می کشد  . اما انسان در بهشت آزاد است . خوش است . تکلیفش روشن است . اصلا همه جا و همه چیز روشن است و انسان بهشتی در سر مستی آزادی ، عبور زمان را نه می بیند و نه به آن می اندیشد . هر جا آزادی باشد ، بهشت است و هر جا آزادی نباشد ،  خود خود خود جهنم است .</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #008000;">یا حق</span><br />
</span></strong></p>
]]></content>
		<link rel="replies" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1408#comments" thr:count="21" />
		<link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://sedighsarvestani.ir/?feed=atom&amp;p=1408" thr:count="21" />
		<thr:total>21</thr:total>
	</entry>
		<entry>
		<author>
			<name>admin</name>
					</author>
		<title type="html"><![CDATA[مگر مغازه ی بقالی و قصابیه ؟! ( ۲ )]]></title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1392" />
		<id>http://sedighsarvestani.ir/?p=1392</id>
		<updated>2010-10-08T20:47:03Z</updated>
		<published>2010-10-08T15:44:40Z</published>
		<category scheme="http://sedighsarvestani.ir" term="اجتماعی" />		<summary type="html"><![CDATA[بسمه تعالی 
مهدی سلیمانیه مدعی است که دکتر رفیع پور با نوشتن کتاب توسعه و تضاد، ریسک کرده، خود را به مخاطره انداخته، از خط قرمز و محدوده ی ممنوعه عبور کرده و شجاعت به خرج داده و شهامت به بازار آورده و چه و چه و چه. 
من می گویم اولاً که به دلایلی [...]]]></summary>
		<content type="html" xml:base="http://sedighsarvestani.ir/?p=1392"><![CDATA[<p style="text-align: center;"><strong><strong><span style="color: #008000;">بسمه تعالی</span> </strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong><span style="color: #008000;">مهدی سلیمانیه</span> مدعی است که <span style="color: #0000ff;">دکتر رفیع پور</span> با نوشتن کتاب توسعه و تضاد، ریسک کرده، خود را به مخاطره انداخته، از خط قرمز و محدوده ی ممنوعه عبور کرده و شجاعت به خرج داده و شهامت به بازار آورده و چه و چه و چه. </strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong><span style="color: #800000;">من می گویم</span> ا<span style="color: #0000ff;">ولاً</span> که به دلایلی که من نوشتم هیچ هم این طور نبوده و آسمان به ریسمان کرده و یکی به نعل و یکی به میخ زده و خرده ریز مباحث علن و آشکار دیگران را جمع کردن و دیگ مباحث مربوط به ولایت و سهم امام، وضع ناکارآمد آموزش و پژوهش حوزه علمیه و اوضاع خراب دروس معارف دانشگاه و وضعیت نابسامان و محرومیت های اکثر طلاب از حداقل امکانات زندگی را، هم زدن، از اولش هم هنری نبوده و به رفیع پور هم تخصیص نمی خورد و ایشان را خط شکن نمی کند. </strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong><span style="color: #0000ff;">ثانیاً </span>این همه خط شکنی و شجاعت و شهامت و ریسک کردن و غیره که مهدی می گوید، یک جایی باید تاوانی ، هزینه ای ، جریمه ای ، چیزی هم داشته بوده باشد یا نه . آقا مهدی ممکن است بفرمایید فقط یک مورد را که بر سر توسعه و تضاد،یا سایر به قول شما مواضع خط شکنانه ، رادیکال و از خط قرمز عبور کردن های استاد ، کلاس رفیع پور را کجا و کی حتی برای ده دقیقه تعطیل کرده باشند. حتی یک بار جلوی ورود او را به دانشکده و دانشگاهی گرفته باشند، کسی داخل یا خارج کلاس به او تعرضی کرده باشد، پست و سمتی از او گرفته باشند، راه معیشت او را بسته باشند و هزار و یک جور تهمت به او زده باشند.</strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong><span style="color: #800000;">آقا مهدی جان</span>، روزگار <span style="color: #008000;">سروش</span> را نگاه کن تا بفهمی به فرض محال که استاد رفیع پور از خط قرمزی هم عبور کرده باشد، خط قرمزش را بچه های مدرسه ی ابتدایی با مداد قرمز برای بازی کشیده بوده اند یا آب آلبالو بوده یا رب گوجه فرنگی یی چیزی روی زمین ریخته بوده و الا این همه خط قرمز بی خطر و محدوده ی ممنوعه ی بی ضرر که نصیب استاد رفیع پور شده که بیشتر به شکارگاه های سلاطین می ماند که آهو را می بستند که سیاخان از پشت سر شاه بزند و همه به حساب حضرت سلطان بگذارند و به به و چه چه کنند. </strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong><span style="color: #800000;">اما نکته آخرم </span>خطاب به دوستانی که در وبلاگ های خودشان یا در کامنت هایی که روی <span style="color: #008000;">جامعه شناسی زمینی </span>نوشته اند یا در ایمیل های خصوصی برای خودم پیغام فرستاده اند ، این که بنده اصلاً به تفکیک فکر و شخصیت آدم ها به ویژه در حوزه های علوم اجتماعی و انسانی معتقد نیستم و از همه ی این دوستان سؤال می کنم که ا<span style="color: #0000ff;">گر استادی، عالمی، معلمی، در حوزه ی جامعه شناسی</span> ، مثلاً کتابی در سال ۸۹ بنویسد و در آن مدعی شود که &#8220;دوازده سال است که تحقیق کرده و به این نتیجه رسیده که مردم ایران عموماً مردمی صالح، خداشناس، متقی، عامل به احکام شرعی و دارای انگیزه های الهی و آسمانی اند و طرفدار قرص و محکم ولایت مطلقه ی فقیه هم هستند&#8221;. و این ها را در چاپ های مکرر در بوق و کرنا کند و <span style="color: #800000;">شما بخواهید این ادعاها را نقد کنید، چه می کنید؟</span> آیا کافی است که با روش تحقیق این استاد عالم معلم چالش کنید؟ <span style="color: #800000;">آیا به هدف، غرض، مرض و منافع و شخصیت او کاری ندارید؟!</span> آیا فکر می کنید خود دستگاه ولایت فقیه و هیأت حاکمه و دولت به ریش این استاد نخواهند خندید؟ آیا این آدم با این طره هات برای جامعه شناسی و تحقیقات آبرویی باقی می گذارد؟ آیا فکر می کنید چیزی شبیه تحقیقات <span style="color: #0000ff;">سازمان ملی جوانان</span> نمی شود (وضعیت و نگرش جوانان ایران، ۱۳۸۰) که امثال رفیع پور آن جا <span style="color: #808000;">دانش آموزان و دانش جویان را از نظر سلامت روانی به چهار گروه: <span style="color: #800000;">کاملاً سالم</span>، <span style="color: #800000;">سالم</span>، <span style="color: #800000;">نسبتاً مشکل دار</span> و <span style="color: #800000;">مشکل دار</span> تقسیم کرده اند</span> و <span style="color: #0000ff;">نتایج</span> زیر را از خودشان ساطع کرده اند: <span style="color: #ff0000;">دانش آموزان و دانش جویانی که از نظر روانی کاملاً سالم بوده اند بهترین نگرش را نسبت به: نهادهای سیاسی، صدا و سیما، کارکردهای مذهبی صدا و سیما، روحانیت، کارکرد مساجد، بسیج، نماز جمعه، هیأت های مذهبی و اماکن مقدسه و زبان فارسی، مقابله با فرهنگ غربی داشته اند (صفحات ۵۶۱ – ۵۷۶).</span><span style="color: #0000ff;"> لابد بقیه جوانان ایرانی هم </span>که در آمارهای این کتاب مستطاب  نگرش مثبتی به مجلس، صدا و سیما، بسیج، سپاه، مسجد، هیأت های مذهبی، شورای نگهبان، روحانیت، نماز جمعه و &#8220;غیره&#8221; ندارند، با اجازه ی محققان عالی رتبه ی سازمان ملی جوانان، <span style="color: #0000ff;">یک مشت خل و چل مشنگ اند که سیم هایشان قاطی است .</span> حالا حضرات محترم طرفدار تفکیک تفکر آدم ها از شخصیت شان بفرمائید این نتایج &#8220;گران سنگ&#8221; را نقد کنید. آیا گروه محققانی که این نتایج را از خودشان ساطع کرده اند، تنها از نظر روشی و نظری اشتباه کرده اند؟ آیا منظور این نبوده که هیأت حاکمه را رنگ کنند و جیب و کیسه ی خودشان را پر کنند؟ حضرت عباسی فکر می کنید چند نفر از اعضاء حکومت و دولت این آمارها را قلباً قبول دارند و در سالم ترین وضعیت تمام دغدغه هاشان همین نیست که ای کاش اوضاع مثل همین آمارهای کشکی بود؟! از جمله و این که <span style="color: #ff0000;">تکلیف آن همه میلیون و میلیاردی که خرج تولید این آمارها شده چه می شود؟!</span> <span style="color: #0000ff;">و از همه مهمتر این که چه کسی یقه ی آقایان را می گیرد که به چه حقی شما برچسب عدم سلامت روانی به آن عده از جوانان مملکت که مثل شما فکر نمی کنند می زنید؟! </span>من این کار را در برنامه ی زنده ی رادیوی سراسری همان چند سال پیش با معاون سازمان ملی جوانان کردم و جواب ایشان این بود که این ها دست پخت بهترین محققان ایرانی و کانادایی است!! بقیه ی ماجرا را هم خودتان حدس بزنید بهتر است .<br />
</strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong><span style="color: #800000;">به کسانی هم که داستان &#8221; ببین چه می گوید ، نبین که می گوید &#8221; را علم می کنند</span> ، جسارتا عرض می کنم که خود حضرات حوزوی حداقل سی صد سال است که در کار علم رجال اند و راوی ثقه و غیر ثقه را از هم تفکیک می کنند  و علی الاغلب تشکیک در روایت راوی مسلمان غیر امامیه را اولی بر قبول آن می شمارند ، آن هم فقط به وقت جستجوی تایید برای ادعای خودشان و لا غیر  . این یعنی اول به  &#8221;من قال &#8221; نگاه می کنند و بعد به &#8221; ما قال &#8221; گوش می کنند . <span style="color: #0000ff;">این یعنی عدم تفکیک قول و رای و روایت از شخصیت </span>.</strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong><span style="color: #800000;">و نکته آخر آخرم</span> این که در کار نقد علمی، <span style="color: #0000ff;">سر و کله ی این گول بزرگ &#8221; انصاف &#8221; و &#8221; منصفانه &#8221; از کجا پیدا شده ؟! </span> نقد علمی یا نقد علمی است و یا هیچ چیز نیست. <span style="color: #800000;">&#8220;انصاف&#8221; یعنی چه ؟! یعنی جاهایی را هم زیرسبیلی در کنیم ؟! یعنی ضعف هایی را هم ندیده بگیریم ؟!</span> یعنی &#8220;نقد&#8221; و تمامیت آن را تنزل بدهیم یه یک تعارف و مجامله ی ریاکارانه و فریب کارانه؟! <span style="color: #ff0000;">آقا جان مگر نقد ، متاع دکان بقالی علی آقا و قصابی حسین آقاست </span>که توقع انصاف می برید و نقد را به غلط به &#8220;تند&#8221; و &#8220;کند&#8221; تقسیم می کنید؟! همین تعارفات و تجملات بی خود و بی فایده نگذاشته بفهمم، کجا باید حرف بزنم و کجا نزنم. اگر هم حرفی بزنم یک مشت آدم هفت رنگ بعد از جلسه می آیند سراغم ،  یکی می گوید &#8220;آی دستت درد نکنه، خوب خدمتش رسیدی&#8221;، یکی می گوید &#8220;خیلی مردی&#8221;، یکی می گوید &#8220;واقعاً کیف کردیم&#8221;، یکی می گوید &#8220;خیلی عالی بود ولی تند رفتی&#8221;، یکی می گوید &#8220;خوب بود ملایم تر می گفتی&#8221;، یکی می گوید &#8220;من دفعه دیگر می شینم پهلوی تو و هر وقت والومت رفت بالا، میارمش پایین&#8221;، یکی می گوید &#8220;چرا خودت را به نفع دیگران خراب می کنی&#8221;، یکی می گوید &#8220;درست می گویی ولی درشت می گویی&#8221;، یکی می گوید &#8220;آقا جان چقدر بهت بگم، جلوی این جماعت ناکس نامرد رعایت کن&#8221;، یکی می گوید &#8220;من اگر بخواهم هم نمی توانم مثل تو حرف بزنم، این حرف ها را از کجا میاری&#8221;، یکی می گوید &#8220;شیر مادرت حلالت&#8221;، یکی می گوید &#8220;والله دل شیر داری &#8221; ، یکی می گوید &#8220;خوب حواست به همه جا هست ها&#8221;، یکی می گوید &#8220;کاش این حرف ها فایده داشت&#8221; و آخری هم می گوید &#8220;بابا مواظب سلامتی خودت هستی یا نه؟!&#8221;. <span style="color: #800000;">شما را به خدا یکی  بگوید این آخر عمری توی این آشفته بازار تکلیف ما چیست؟!</span></strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong><span style="color: #800000;">همین تعارفات و تجملات </span>و با انصافی و بی انصافی و تند و کند بازی ها، روزگار علم در این مملکت را به این سیاه چاله ی اسفبار کشانده که سی سال است از نگرانی دل خور شدن این استاد و آن همکار و فلان مؤلف و آبروریزی و منصفانه ال کردن و بل کردن چشم ها را بسته ایم و هرکس هر لاطائلات یاوه ای را دلش خواست به اسم علوم اجتماعی و علوم انسانی بیرون داد و اگر هم جایی چاپ نکردند ، خودش در خانه ی خودش انتشاراتی باز کرد و همه خفه شدیم و صدایمان در نیامد و این شدیم که شدیم و </strong></strong><strong><strong><span style="color: #0000ff;">همه ی ما هم مقصریم</span> </strong></strong><strong><strong>و <span style="color: #ff0000;">حالا صغیر و کبیر بر خودشان واجب می دانند که یک لگدی هم به علوم انسانی و اجتماعی بزنند. </span>حتی آدمی مثل <span style="color: #0000ff;">دکتر فیاض</span> هم که فرصتی پیدا می کند که در ملاقات رهبری حرفی بزند، مثل بقیه که خود را مکلف می دانند در هر محفل و مجلسی از علوم انسانی و اجتماعی کشف عورت کنند، بدون معرفی کردن باعث و بانی آن، پس از شست و شوی این جنازه با آب جوی و باد مناسب خیابان های پایین شهر ، پیشنهادش می شود تأسیس <span style="color: #0000ff;">وزارت خانه علوم انسانی</span> که لابد خودش یا رفقاش هم وزیر شوند<span style="color: #800000;"> و فکر نمی کند که </span><span style="color: #800000;">اگر با وزارت خانه زدن کاری درست می شد</span> که ما نباید با این همه نفت و گاز و مس و آهن و معدن شیر مرغ تا معدن </strong>جان آدمی زاد و وزارت خانه های اقتصاد و دارایی و بازرگانی و صنایع و معادن و نفت و غیره، الان هشتمان گروی نهمان باشد و کاسه ی گدایی دستمان و کارگرمان ۲۶ ماه حقوق نگرفته باشد!! <span style="color: #008000;">لا اله الا الله&#8230;&#8230;</span></strong></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong>· </strong><strong>این رنج نامه قسمت دیگری هم دارد.</strong></span></li>
</ul>
]]></content>
		<link rel="replies" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1392#comments" thr:count="22" />
		<link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://sedighsarvestani.ir/?feed=atom&amp;p=1392" thr:count="22" />
		<thr:total>22</thr:total>
	</entry>
		<entry>
		<author>
			<name>admin</name>
					</author>
		<title type="html"><![CDATA[مگر مغازه ی بقالی و قصابیه ؟!]]></title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1376" />
		<id>http://sedighsarvestani.ir/?p=1376</id>
		<updated>2010-10-07T13:12:21Z</updated>
		<published>2010-10-07T10:12:31Z</published>
		<category scheme="http://sedighsarvestani.ir" term="دسته‌بندی نشده" />		<summary type="html"><![CDATA[بسمه تعالی
میدانید که دکتر حسن محدثی بحثی باز کرده بود در این مورد که دکتر فرامرز رفیع پور کلا و به ویژه بر اساس آن چه در کتاب &#8220;توسعه و تضاد&#8221; (چاپ اول، ۱۳۷۶) و در بخش &#8220;دین&#8221; کتاب آمده، محافظه کاری حکومتی است. 
پس از آن مهدی سلیمانیه پاسخی داده بود به دکتر محدثی [...]]]></summary>
		<content type="html" xml:base="http://sedighsarvestani.ir/?p=1376"><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #008000;"><strong><strong>بسمه تعالی</strong></strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong></strong><strong></strong><strong>میدانید که <span style="color: #008000;">دکتر حسن محدثی</span> بحثی باز کرده بود در این مورد که <span style="color: #0000ff;">دکتر فرامرز رفیع پور</span> کلا و به ویژه بر اساس آن چه در کتاب &#8220;توسعه و تضاد&#8221; (چاپ اول، ۱۳۷۶) و در بخش &#8220;دین&#8221; کتاب آمده، <span style="color: #800000;">محافظه کاری حکومتی</span> است. </strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong>پس از آن <span style="color: #008000;">مهدی سلیمانیه</span> پاسخی داده بود به دکتر محدثی که نه خیر به ششصد و هفصد دلیل رفیع پور نه تنها محافظه کار و حکومتی نیست که خیلی هم رادیکال است و منتقد ، و لی نقد و انتقاد خود را طوری در زرورق مداهنه و تمجید و تعریف پیچیده که آخوند جماعت را فتیله پیچ کرده و آن ها هم نفهمیده اند و :</strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong><span style="color: #0000ff;">- </span>اولین استادی است که فهمیده یا جرأت کرده بگوید اوضاع آموزش حوزه ی علمیه خراب است، </strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong><span style="color: #0000ff;">-</span> اولین جامعه شناسی است که فهمیده یا جرأت کرده بگوید که طلبه جماعت هم تحت فشارهای جنسی و سکسی است و </strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong><span style="color: #0000ff;">- </span>این هم که گفته طلبه و آخوند جماعت عموماً صادق و شجاع و صمیمی و زیرک و خداپرست و خدا ترس و پر از انگیزه های الهی و آسمانی است، چاخانی کرده تا بتواند بگوید که خوب مثلاً بالای چشمشان هم ابرویی هست. یعنی به حضرات گفته که خیلی ماهید ولی &#8230;؟! از دانشگاهیان بهترید اما &#8230;؟! حرف ندارید الا &#8230;؟! </strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong><span style="color: #800000;">ورود من از این جا بود. </span>خوب و بد آخوند جماعت را می شناسم. طلبه ها را هم خوب می شناسم. به نظام آخوندی و طلبگی و حوزوی هم کاملاً آشنایی دارم. از صدر تا ذیل شان هم دوست و رفیق دارم. با برخی هاشان هم شاخ به شاخ شده ام و درجه ی دریدگی و بی حیایی بعضی هاشان را هم خیلی خوب می دانم. هم چنانکه درجه ی خضوع و خشوع و تواضع برخی دیگر را مثل کف دست خودم می شناسم. از روز نخست هم با اینکه تمام اجزاء و اعضاء و اندام مملکت در سلطه و سیطره ی آخوندها باشد و در هر اداره و کارخانه ای، آخوندی مأمور و نماینده باشد، مخالف بوده و هستم.  و درگیر کردن جامعه و جماعت آخوند با تمام امور سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، فنی، دریایی، هوایی، زیرزمینی و زیردریایی و خارجی و داخلی را به صرفه و صلاح مملکت و قشر روحانی ندانسته ام و حفظ حرمت و احترام روحانیت را به پخش و پراکنده نبودن در تمام سوراخ سنبه های مملکت تلقی کرده ام و جز حکومتیان مأمور و معذور، بقیه روحانیت را در کار خطیر تعلیم و تعلم و تقویت ریشه ی فرهنگی و دینی مردم پسندیده ام</strong><span style="color: #0000ff;"><strong>. آخوند را آدم حساب کرده ام نه کمتر و نه بیشتر.</strong></span></strong><strong><strong> اما همیشه دلم می خواسته به حرمت پیامبر و آل او (ع)، حرمت و احترام لباس روحانیت حفظ شود و احترام امام زاده را البته دست خود متولی دانسته ام. و گفته ام و نوشته ام که <span style="color: #0000ff;">دیر زمانی نیست که خانه و عبای آخوند مثل حرم امام و امام زاده ، ملجأ و مأمن گریزندگان از جور جباران و دادار دودور داروغگان بوده </span>و اگر آخوند همه جایی شد و مدیریت هر بخشداری و شهرداری و هر شرکت پست و هر کارخانه ی پوستی دست او افتاد لابد به اقتضای خبط و خطای ذاتی مدیریت، آخوند خود منشأ جور و جفا به خلق خدا می شود و آن ملجأ و مأمن از دست مردم می رود و این <span style="color: #008000;">ثلمه ی بزرگی است فی الاسلام والمسلمین که لایسدها شیء </span>و متأسفانه بعد از انقلاب چنین شد و نباید می شد.</strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong> <span style="color: #800000;">و اما قصد من از ورود به مباحث حسن محدثی و مهدی سلیمانیه</span> در مورد رفیع پور، به هیچ وجه نقد کتاب توسعه و تضاد نبوده که برخی به درست یا به غلط متوقع باشند تا در کنار ذکر ضعف های آشکار سیاست نامه ای که رفیع پور به مدل اخلاق ناصری برای صاحب منصبان نوشته، برجستگی های آن را هم نشان دهم. کار من تایید و تأکیدی بوده است بر  بحث حسن محدثی که رفیع پور را &#8221; محافظه کار حکومتی &#8221; دانسته و بردن مهدی سلیمانیه و چرخاندن او در حداقل ۴۰ سال پیش و پس از انقلاب. </strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong>مهدی سلیمانیه مدعی شده که رفیع پور اولین جامعه شناسی است که در سال ۱۳۷۶ وارد محدوده ی ممنوعه شده و کاهش محبوبیت روحانیت را در کتاب خویش مطرح کرده است و در سی سال گذشته هیچ کس جرأت نکرده چنین ورودی داشته باشد. من می گویم چنین نیست و پیش و پس از رفیع پور بارها این خود روحانیت بوده ، به ویژه <span style="color: #008000;">امام که خطر دور شدن مردم از روحانیت را هشدار داده و نهیب زده که حضرات به  زی طلبگی بر گردند.</span> پژوهش ارزش ها و نگرش های ایرانیان که در دو موج انجام شده و سایر پژوهش های مشابه، همه حاکی از رویداد کاهش محبوبیت روحانیت در جامعه بوده اند. رای نیاوردن آدمی مثل آیت الله شیخ محمد یزدی در انتخابات مجلس شورای اسلامی در زمان حیات امام نشانه ی مهم دیگری بود از این وضعیت و ده ها مورد و مثال دیگر .</strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong>مهدی سلیمانیه مدعی شده که کسی حتی از اقربای حاکمیت جرأت نکرده بگوید که بر گرده ی طلبه ها هم فشار جنسی هست و این تنها رفیع پور بوده که تا به حال جسارت عبور از این خط قرمز را داشته. من می گویم، این هیچ خط قرمزی نیست و بارها و بارها در محافل و مجالس مختلف از آن بحث شده. <span style="color: #0000ff;">طلبه ها هم آدم اند و مثل بقیه جوانان و مردان به ویژه در فضای تک جنسیتی حوزه های علمیه باید متحمل فشارهای جنسی مضاعفی باشند</span> و این غریضه ی انسانی و طبیعی را کمتر کسی توانسته با ابزار مصنوعی سرکوب کند. اگر هم کرده سر از جای دیگر درآورده است. اوضاع آشفته ی حضرات روحانیت کلیساهای مسیحی را نمی بینید؟ </strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong>جالب تر از همه این که مهدی، امتیاز بر ملا کردن نقش غربی ها و به خصوص آمریکا در سقوط شاه را به حساب رفیع پور می گذارد، حال آن که حتی پیش از انقلاب و در اواخر حکومت شاه و پیش از دومین فرار با شکوه !! او از کشور ،  خواجه حافظ خودمان هم می دانست که سفرهای <span style="color: #800000;">ژنرال هایزر</span> و ملاقات های مکرر <span style="color: #800000;">سولیوان سفیر آمریکا در ایران</span> با شاه به چه منظور انجام می شود و این که سولیوان در آخرین ملاقاتش با شاه، صریحاً عدم حمایت آمریکا از او را اعلام کرده و او را تشویق به ترک مملکت کرده است. </strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong>مهدی، اوج خطر کردن رفیع پور را آن جا می داند که رفیع پور از ولایت فقیه گفته که &#8230; با توجه به گستردگی و پیچیدگی روابط اجتماعی در شرایط امروز، بعید به نظر می رسد که شخصی به تنهایی بتواند در همه زمینه های مورد نیاز از اقتصاد گرفته تا روانشناسی، سیاست، جامعه شناسی، صنعت، کشاورزی، &#8230; متخصص باشد. لذا یا به مشاورین متخصص و زبده نیاز دارد و باید به یک تقسیم کار مثلاً به صورت شورایی اندیشید &#8230; رفیع پور در پاراگراف بعدی بخش تقسیم کار شورایی را نامناسب می داند و همان قسمت اول یعنی ولی فقیه با مشاور را ترویج می کند. </strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><strong>من می گویم مهدی جان شما هنوز متولد نشده بودی وقتی که این بحث ها گوش فلک را کر کرده بود و حرف ماندگار <span style="color: #008000;">مرحوم مهندس بازرگان را لابد نشنیده ای که می گفت ولایت قبایی است فقط برازنده ی اندام آقای خمینی</span> و صدها بار در مجلس قانون اساسی و در مطبوعات و در جلسات خصوصی و عمومی این بحث ها به تندی و تیزی و به ملایمت و مدارا مطرح شده و هرکس حجت خود را علم کرده است. خود ولی فقیه هم نه قبلی و نه فعلی هیچ کدام ادعای بحرالعلومی نداشته اند و ندارند و انواع و اقسام مشاور دور و برشان بوده و هست. اصولاً مرجعیت که از صفویه به بعد راه افتاده، همیشه در صدور احکام  فقهی تکیه بر آراء مشاورین و مطلعین داشته است. معروف است که سال اول انقلاب معادل حدود ۳۰۰ میلیون دلار خاویار استحصالی را به تصور این که ماهی خاویار فلس ندارد و نجس است به دریا اندر ریختند، اما با تلاش متخصصان که نشان دادند، آقا ماهی خاویار فلس دارد ولی با چشم غیر مسلح دیده نمی شود، حکم عوض شد و طلای سیاه بی نظیر ایران مجدداً به سامانه ی صادرات ملی پیوست.<span style="color: #ff0000;">( ادامه دارد )</span></strong></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><strong><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #008000;">یا حق</span><br />
</span></strong></strong></p>
]]></content>
		<link rel="replies" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1376#comments" thr:count="5" />
		<link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://sedighsarvestani.ir/?feed=atom&amp;p=1376" thr:count="5" />
		<thr:total>5</thr:total>
	</entry>
		<entry>
		<author>
			<name>admin</name>
					</author>
		<title type="html"><![CDATA[انار خاطرات من !!]]></title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1348" />
		<id>http://sedighsarvestani.ir/?p=1348</id>
		<updated>2010-09-29T14:09:19Z</updated>
		<published>2010-09-29T13:19:17Z</published>
		<category scheme="http://sedighsarvestani.ir" term="دسته‌بندی نشده" />		<summary type="html"><![CDATA[ بسمه تعالی 
 
 
فصل انار که می شود دلم عجیب هوای مادربزر گم می کند. الان در گوشه ای از دار الرحمه ی شیراز آرمیده است آن بی بی  عالم  خاتون کمالی سروستانی. فکر می کنم چون نوه ی اول بودم جلال و جبروت بیشتری داشتم در خانه ی خان. علی اصغر خان [...]]]></summary>
		<content type="html" xml:base="http://sedighsarvestani.ir/?p=1348"><![CDATA[<p style="text-align: center;"><strong> </strong><span style="color: #008000;"><strong>بسمه تعالی </strong></span></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong><span style="color: #800000;">ف</span><span style="color: #800000;"><span style="color: #800000;">ص</span>ل انار که می شود دلم عجیب هوای مادربزر گم می کند</span>. الان در گوشه ای از دار الرحمه ی شیراز آرمیده است آن بی بی  عالم  خاتون کمالی سروستانی. فکر می کنم چون نوه ی اول بودم جلال و جبروت بیشتری داشتم در خانه ی خان. علی اصغر خان کمالی سروستانی. یا شاید دلم می خواست این طوری باشد. خانه ی خان تا خانه ی خودمان با قدم های یک بچه ی کلاس اول، دوم، سومی و با احتساب حملات سگ مش یدالله و سگ میرزا هاشم و سگ مش امان و به کار بستن استراتژی های دفاعی و تک و پاتک و غیره نیم ساعتی بیشتر راه بود. </strong></p>
<p><strong><span style="color: #800000;">زمستان ها کمتر فرصت می شد</span>، مدرسه ای بودیم و مشق و درس داشتیم و بدتر از همه ترس از آقای شفیعی و آقای آقا ملکی معلم و ناظم مدرسه که مأمور کنترل اجتماعی بیرون مدرسه هم بودند .  ترس از آن دو همه را سر به تو می کرد و رفت و آمد توی کوچه و خیابان (خیابان کجا بود) دل شیر می خواست. اما اگر همراه مادری، پدری، خاله ای، کسی بودیم، خوب کسی بودیم و در امان و خانه ی خان را عشق بود که بادام و گردو و آجیل و آش و دم پختک مانده از ظهر همیشه آماده بود و این ها برای دست گرمی و بعدش هم تازه چلو خورشت قورمه بادمجان عالم خانم می آمد و فسنجان که مزه ی بهشت می داد، با ته دیگ مخصوص سر آشپز و دو سه تا قلمبه های اضافی گوشت هم که مال همان نوه ی ارشد بودن بود. <span style="color: #0000ff;">خدائیش بعضی وقت ها هیچی خوش مزه تر از تبعیض نیست. </span>چای همیشه بربار پدربزرگ هم که در استکان های دور طلایی <span style="color: #008000;">مزه خدا می داد</span>. و حیف که ده، یازده ی شب می شد و باید به خانه ی خودمان بر می گشتیم و هر چی خودمان را هم به خواب می زدیم فایده نداشت و باید با اکراه تمام راه می افتادیم.</strong></p>
<p><strong> <span style="color: #0000ff;">تابستان ها البته وضع خیلی خیلی خوش تر بود</span>. مشق و درس تعطیل. آقای شفیعی و آقای آقا ملکی هم تعطیل. علی اصغر خان و عالم خانم هم با خدم و حشم از خانه باغ به باغ ، کوچ روزانه داشتند که یک ربع ساعتی راه بود. باغ هم قطعه ای از یک گلستان بود. بخش ورودی باغ زمین بزرگی بود که دور تا دور آن درخت های بادام و تک و توکی زردآلو بود و خان تابستان ها این زمین را می داد قطعه قطعه می کردند و تکه ای را ذرت، قطعه ای را بادمجان و گوجه فرنگی، تکه ای را خیار و طالبی و بخشی را هم پیاز می کاشت. دور تا دور زمین هم، کنار جوی آب و زیر درختان بادام ، کدو بود. زیباترین خاطرات من از بادمجان های سیاه رنگ کوچکی بود که زیر برگ ها قایم می شدند، گوجه فرنگی هایی که تازه لپ گلی شده بودند و خیارهای کوچکی که از سبزی و تازگی چیزی نمانده بود صورتشان ترک بردارد. </strong></p>
<p><strong>اما از همه ی این ها زیباتر وقتی بود که خان یا یکی از رعیت ها، کاسه ی ذرت خیس شده را به دست من می داد و خود پیشاپیش در زمین آماده و ردیف بندی شده، چوب مخصوصی را با فاصله های مساوی در کناره های ردیف بندی ها فرو می کرد و </strong><strong> </strong><strong>من باید دوتا دانه ی ذرت داخل سوراخ ایجاد شده می گذاشتم و روی آن را با گل می پوشاندم. خیلی حال می داد به خدا.</strong></p>
<p><strong><span style="color: #0000ff;">هنوز هم حاضر نیستم یک ساعت از آن کاشت ذرت را با کل دانشگاه های ایران عوض کنم</span>. خان مال طبیعت بود و با طبیعت . تنها خانی بود که بیل دست می گرفت ، آبیاری می کرد ، یک کشاورز و یک باغدار خبره بود . میزان ثمر و میوه و محصول باغ ها و زمین های دیگران را هم که می خواستند بفروشند یا اجاره دهند ، خبرویت خان معین می کرد . چنان با ظرافت ، شاخه ی جوان آلو را به زردآلو پیوند میزد بدون هیچ پرتی که گویی انگشتان خودش را پیوند می زند </strong></p>
<p><strong><span style="color: #008000;">لطف خان همیشه شامل و کامل بود</span> و پس از دقایقی ذرت کاری به من می گفت آقا جان می سوزی. برو تو سایه. سایه که می رفتم خان با دست های به پشت بسته می آمد و دو تا دانه ی زردآلو که کنج مشتش قایم کرده بود را طوری که من نبینم به طرفم دراز می کرد و این یعنی امتیاز ویژه ی ویژه ی ویژه. آخ که دلم می خواهد فریادی بزنم که از توی اینترنت صاف برود توی مزار پدربزرگم و بشنود که می گویم : <span style="color: #800000;">پدربزرگ این بازی شما، زردآلو را در چشم من عین طلا می کرد. </span></strong></p>
<p><strong><span style="color: #0000ff;">مادربزرگم چی شد ؟ </span>کو بی بی عالم  خاتون کمالی سروستانی؟ عالم خانم آن بالای بالای باغ کنار جوی آب روی فرش گل گلی قشقایی نشسته بود و مشغول پخت و پز یا نظارت بر پخت و پز بود. از یک طرف صدای پای آبی می آمد که از دو سطح ناهمسان باغ ، آبشار مانندی درست کرده بود و آن زیر جای ویژه ی آب تنی کردن ما پسرها بود. از یک طرف هم بوی دل چسب قابلمه و دیگ و دیزی می آمد که آدم از ساعت ده صبح همین طوری دل ضعفه می گرفت تا سر اذان. از یک طرف بلبل ها و تیهوها و گنجشک ها با آوازشان با آواز آب مسابقه می دادند و از سوی دیگر <span style="color: #008000;">گه گاه نرم نرمک صدای خوش آواز عالم خانم می آمد که همه ی سلول هایم را از خیلی خیلی بچه که بودم پر کرده بود.</span></strong></p>
<p><strong>این مراسم عشقولانه ی باغی که تمام می شد تازه ما جان می گرفتیم و با پاچه های ورمالیده از بالا تا پایین جوی بزرگ آب را بارها و بارها می دویدیم و آب می پاشیدیم و گل بازی و شل بازی و باغ بازی می کردیم و همیشه هم <span style="color: #800000;">من سردسته ی خرابکاران بودم</span> و آخرش هم با لباسی از سر تا پا خیس و لب هایی از سرما  سیاه شده، آن دورتر می ایستادیم و مادربزرگ بود و چپ چپ نگاه کردناش که این طرف و آن طرف می دوید و لباس می آورد و هی می گفت ای وای، ای داد، حالا من جواب پسر خان بابا (یعنی پدر من) را چی بدهم. سینه پهلو که کردی جواب مادرت را چی بدم ؟ یالله همین الآن باید بری خونه تون&#8230; </strong></p>
<p><strong>لباس هایم که عوض می شد ، اجازه داشتم روی فرش بنشینم و <span style="color: #0000ff;">عالم خانم با دست های خودش دست هایم را می مالید که داغ شود</span> و گاهی هم یکی می زد پشت دستم و می گفت خوب خوارزاده ی خوب به خالوش میره دیگه (این یعنی یک متلک ناب غیابی به دایی من که ما ها در آتیش باروندن به گردش هم نمی رسیدیم ) . پشت این توبیخ ها می آمد، آن چه باید می آمد و آن استکان کمر باریک دور طلایی چای قند پهلو بود که عین نوش داروی قبل از مرگ سهراب می ماند. </strong></p>
<p><strong>توی همین هین و وین، عالم خانم با یکی از خانم ها که آن جا کار می کرد می رفت و من و دیگ و قابلمه و همه را می سپرد دست مادربزرگ بزرگم یعنی مادر خودش خانم خدیجه سلطان بیگم خاتون که آن موقع ها مسن بود ولی قامتی راست، سیمایی خوش و چشم هایی سبز و چارقدی سفید که با سنجاقی طلائی زیرش را می بست و صدایی مخصوص و ظریف و قشنگ داشت، کمی بلند قدترو لاغرتراز خانم رقیه چهره آزاد در فیلم &#8220;مادر&#8221; و با همان خصوصیات. خانم بزرگ هم همیشه توی دست و بالش خوردنی بچه راضی کن داشت و ما هم از مصاحبتش واقعاً کیف می کردیم. <span style="color: #800000;">اما مادربزرگ می آمد با سینی پر از انار.</span> انارهایی که دانه هایشان داشتند از زیر پوست چشمک می زدند و خواهش می کردند کسی آن ها را بیاورد بیرون. به به، حالا وقت حال اصلی بود. اول یک انار گنده را قاچ می زدند و می گذاشتند جلوی خانم بزرگ که او هم با ظرافت تمام انگار که دانه ها را که مثل بلوری بودند که داخلش یک هسته ی ظریف کوچک رنگی گذاشته باشی، می شمرد و به نظرم پنج تا، پنج تا می گذاشت توی دهنش و دهنش را می بست و می جوید تا نوبت بعدی . اما مادربزرگ انار دیگری را که پاره کرده بود، دانه می کرد و مشت کوچکی که می شد در حالی که می خواند : <span style="color: #0000ff;">انار دونه دونه برای بچه ی یه دونه</span>، به من می داد و این دیگر آخر عزت از آن سو و آخر لوسی از این سو بود. <span style="color: #008000;">انار ، مرا به یاد صورت زیبای مادربزرگم، چارقد زیبای او، صدای لطیف و گرم او، دست های پر از محبت و پر از حرارتش و چشم های روشنش می اندازد. </span></strong></p>
<p><strong>چه حسن تصادفی که مزار بی بی عالم خاتون در دارالرحمه شیراز جای دونبشی واقع شده که آب از دو سوی آن جاری است و<span style="color: #800000;"> <span style="color: #008000;">درخت های بلندی بر مزار</span>&#8221; انار خاطرات من &#8221; <span style="color: #008000;">سایه انداخته اند</span></span>. یادشان به خیر و روحشان شاد.</strong></p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>من می گویم همه ی پدربزرگ ها و همه ی مادر بزرگ ها به همین مهربانی، به همین خوبی و به همین قشنگی هستند. تا هستند پیدایشان کنید. تا هستند کشف شان کنید. تا هستند بغل شان کنید. تا هستند ماچشان کنید. تا هستند وقت قرص هایشان را یادآوری کنید . تا هستند بند کفش هایشان را ببندید . تا هستند ماچشان کنید .<br />
</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><strong><a href="http://sedighsarvestani.ir/wp-content//2010/09/عکس-خودم3.jpg"></a><a href="http://sedighsarvestani.ir/wp-content//2010/09/hfhg.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-1352" title="hfhg" src="http://sedighsarvestani.ir/wp-content//2010/09/hfhg-190x300.jpg" alt="" width="190" height="300" /></a><span style="color: #800000;"> </span></strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><strong><a href="http://sedighsarvestani.ir/wp-content//2010/09/عکس-خودم3.jpg"><span style="color: #800000;">این هم شخص شخیص خودمان بعد از آب بازی و باغ بازی</span><br />
</a><br />
</strong></span></p>
]]></content>
		<link rel="replies" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1348#comments" thr:count="30" />
		<link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://sedighsarvestani.ir/?feed=atom&amp;p=1348" thr:count="30" />
		<thr:total>30</thr:total>
	</entry>
		<entry>
		<author>
			<name>admin</name>
					</author>
		<title type="html"><![CDATA[نوبت عاشقی است یک چندی !!]]></title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1271" />
		<id>http://sedighsarvestani.ir/?p=1271</id>
		<updated>2010-08-12T14:39:26Z</updated>
		<published>2010-08-12T08:51:09Z</published>
		<category scheme="http://sedighsarvestani.ir" term="بهارانه" />		<summary type="html"><![CDATA[گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در جمال تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بوده‌ست
با تو آمیزشی و پیوندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بنده‌ای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
سعدیا [...]]]></summary>
		<content type="html" xml:base="http://sedighsarvestani.ir/?p=1271"><![CDATA[<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">گفتم آهن دلی کنم چندی</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">ندهم دل به هیچ دلبندی</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">وان که را دیده در جمال تو رفت</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">هرگزش گوش نشنود پندی</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">خاصه ما را که در ازل بوده‌ست</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">با تو آمیزشی و پیوندی</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">یک دم آخر حجاب یک سو نه</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">تا برآساید آرزومندی</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">کاشکی خاک بودمی در راه</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">تا مگر سایه بر من افکندی</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">چه کند بنده‌ای که از دل و جان</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">نکند خدمت خداوندی</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">سعدیا دور نیک نامی رفت</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">نوبت عاشقی ست یک چندی</span></h2>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;">************************</span></strong></p>
<p><span style="color: #800000;"><strong><span style="color: #0000ff;">آنان که در این نوبت عاشقی در صیام ، صبوری می کنند و می دانند پشت دریاها شهری است و قایقی باید ساخت ، ما را به دعا نیز فراموش نسازند. <span style="color: #008000;">یاعلی</span><br />
</span></strong></span></p>
<p><span style="color: #800000;"><strong><span style="color: #0000ff;"><a href="http://sedighsarvestani.ir/wp-content//2010/08/2417262695_f31162bc57_o1.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1278" title="2417262695_f31162bc57_o" src="http://sedighsarvestani.ir/wp-content//2010/08/2417262695_f31162bc57_o1.jpg" alt="" width="300" height="223" /></a><br />
</span></strong></span></p>
]]></content>
		<link rel="replies" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1271#comments" thr:count="39" />
		<link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://sedighsarvestani.ir/?feed=atom&amp;p=1271" thr:count="39" />
		<thr:total>39</thr:total>
	</entry>
		<entry>
		<author>
			<name>admin</name>
					</author>
		<title type="html"><![CDATA[طناب از کلفتی پاره می شود  !!]]></title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1264" />
		<id>http://sedighsarvestani.ir/?p=1264</id>
		<updated>2010-08-06T13:33:00Z</updated>
		<published>2010-08-06T13:33:00Z</published>
		<category scheme="http://sedighsarvestani.ir" term="اجتماعی" />		<summary type="html"><![CDATA[بسمه تعالی
آزادی بیان ، آزادی قلم  ، آزادی عقیده ، آزادی سلیقه و آزادی اندیشه ، حق اولیه ی همه ی مردم است .
کاش این بازی تلخ هر چه زودتر پایان می گرفت .کاش مسئولین رده بالا و رده متوسط و رده پایین این مملکت کاری نمی کردند که گروه های مختلف مردم  مجبور باشند [...]]]></summary>
		<content type="html" xml:base="http://sedighsarvestani.ir/?p=1264"><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #008000;"><strong>بسمه تعالی</strong></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>آزادی بیان ، آزادی قلم  ، آزادی عقیده ، آزادی سلیقه و آزادی اندیشه ، حق اولیه ی همه ی مردم است .</strong></span></p>
<p>کاش این بازی تلخ هر چه زودتر پایان می گرفت .کاش مسئولین رده بالا و رده متوسط و رده پایین این مملکت کاری نمی کردند که گروه های مختلف مردم  مجبور باشند برای آزادی  داشتن و آزاد بودن در بیان اندیشه و اعتقاد خود ، دایم ثبت نام کنند و تقاضانامه بنویسند . والله آزادی ثبت نام کردنی و تقاضانامه ای نیست . آزادی ارث و میراث فرد یا گروه خاصی نیست . همین طوری می خواهید بر جهان حکومت کنید ؟!</p>
<p>آقا به خدا قرن چندم شمسی ، قرن سوم میلادی و قرن دوم هجری سال هاست شروع شده و عصر و عهد حجر سال هاست پایان گرفته . <strong><span style="color: #800000;">اگر دلتان قرص است که از گپ و گفت این و آن چه باک</span> </strong>و اگر هم دلتان لرزیده یا می لرزد که مطمئن باشید طناب از کلفتی پاره می شود !!</p>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #008000;">محمد رضا جلایی پور را آزاد کنید</span></h2>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #008000;"><strong>یا حق</strong></span></p>
]]></content>
		<link rel="replies" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1264#comments" thr:count="15" />
		<link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://sedighsarvestani.ir/?feed=atom&amp;p=1264" thr:count="15" />
		<thr:total>15</thr:total>
	</entry>
		<entry>
		<author>
			<name>admin</name>
					</author>
		<title type="html"><![CDATA[نقش الاغ در نجات جان سیاست مداران !!(اختصاصی)]]></title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1259" />
		<id>http://sedighsarvestani.ir/?p=1259</id>
		<updated>2010-07-30T15:47:46Z</updated>
		<published>2010-07-30T15:47:46Z</published>
		<category scheme="http://sedighsarvestani.ir" term="مزرعه ای" />		<summary type="html"><![CDATA[بسمه تعالی
این مطلبی است در مورد سکس اجتماعی در سخنان بعضی مقامات و اختصاصی اهالی جامعه شناسی زمینی بالای هیجده سال . دیگران بی خیال !!

ما همین طوری نشسته بودیم و ماست مان را می خوردیم که یک مرتبه چشممان افتاد به سخنان گهربار جناب آقای عمر گلول ، دبیر کل حزب الاغ های کردستان [...]]]></summary>
		<content type="html" xml:base="http://sedighsarvestani.ir/?p=1259"><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #800000;"><strong>بسمه تعالی</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #800000;">این مطلبی است در مورد سکس اجتماعی در سخنان بعضی مقامات و اختصاصی اهالی جامعه شناسی زمینی بالای هیجده سال . دیگران بی خیال !!</span><br />
</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ما همین طوری نشسته بودیم و ماست مان را می خوردیم که یک مرتبه چشممان افتاد به سخنان گهربار <span style="color: #0000ff;">جناب آقای عمر گلول</span> ، دبیر کل حزب الاغ های کردستان عراق که فرمایش کرده بودند که  : ا<span style="color: #800080;">لاغ در طول تاریخ موفق شده که جان بسیاری از سیاست مداران را نجات دهد</span> . این را که دیدیم ، آه از نهادمان بر آمد که عجب الاغ های خری بوده اند آن ها  ، اما در هر حال چون قبلا ها هم تصمیم داشتیم سر حرف بعضی مقامات در مورد حیوانات چیزی  بنویسیم ولی نمی خواستیم کسی خیال کند ما هم جزو <span style="color: #0000ff;">فرقه ضاله ی &#8221; جو گیر شدگان &#8221; </span>می باشیم ، امروزتصمیم گرفتیم از طرف برخی حیوانات مظلوم مخصوصا بزها و بزغاله ها و تا حدودی هم الاغ ها ، شکایتی بر علیه برخی مقامات جمهوری اسلامی تنظیم کنیم و کردیم . حالا از مقدمات حقوقی و غیره آن بگذرید ، چون می دانستیم اگر تحویل مقامات قضایی هم بدهیم ، فایده ندارد ، بنابر این فقط بخش هایی از آن عریضه را بخوانید که حوصله تان سر نرود :</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ما از بین سخنان توهین آمیز و البته گهر بار مقامات نسبت به حیوانات که  شرح آن ها مثنوی هفتاد من سی دی و دی وی دی شود فقط چند تا را که جرات کرده ایم ، این جا نقل می کنیم تا بدانید حضرات  ، دانسته یا ندانسته  ، چه فحش های ناموسی بدی به ما حیوانات داده اند و چه تهمت هایی به ما زبان بسته ها بسته اند .</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #0000ff;">امام جمعه مهریز ( استان یزد )</span> <span style="color: #800000;">: انسان ، آدم بی حجاب را مانند الاغ لخت و بی پالان ، یک بار که ببیند ، چشمانش سیر می شود و دیگر وسوسه نمی شود . اما زنان بد حجاب مثل الاغ های پالان دار هستند  &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>والله ما حیوانات که نفهمیدیم منظور این آقا دقیقا چیست . فکر می کنیم حتی خود الاغ ها ، چه با پالان و چه بی پالان هم نفهمیده باشند که نسبتشان با زنان بی حجاب و بد حجاب چیست ؟! جل الخالق ، ما حیوانات تا حالا اصلا نمی دانستیم بعضی آدم ها به الاغ لخت هم با منظور نگاه می کنند که به لحاظ سکسی و غیره بعله &#8230;.. واقعا که  !! شما آدم ها از آنی که ما حیوانات فکر می کردیم خیلی حشری تر و وحشتناک ترید و ما حیوانات از این پس باید مواظب همه جای خودمان باشیم والله !! از راهنمایی ایشون هم خیلی ممنونیم .</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #0000ff;">امام جمعه مشهد ( علم الهدی )</span> <span style="color: #800000;">: یک مشت بزغاله ی گوساله بیایند در مقابل چشم مردم  &#8230;&#8230;&#8230;..</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>خوب &#8230;. <span style="color: #0000ff;">اولا</span> که موجودی به اسم  &#8221; بزغاله گوساله &#8221; را فقط ایشان دیده و می شناسد و کس دیگری نه شنیده و نه دیده . <span style="color: #0000ff;">ثانیا </span>ایشان که در امور فیزیولوژی و بیولوژی و غیره هم سررشته دارند ( لابد یادشان نرفته که در کدام مسجد تهران در باره ی خرده های الماس که در جام زهری که به امام حسن مجتبی دادند بود و چگونگی هضم آن ها در چند ثانیه و عبور آن ها از معده و قلب و رگ های آن حضرت و به طشت بر گشتن خرده الماس های آرد شده ، چه افاضات محیرالعقولی می فرمودند ) نباید حد اقل به معنی حرف خودشان توجه می کردند ؟! <span style="color: #800000;"> معنی حرف این آقا </span>با توجه به حرف همتای مهریزی شان می تواند این هم باشد که ما که یک بز لخت مادرزاد بی پالان می باشیم ، با یک گاو لخت مادرزاد بی پالان ، ازدواج کرده باشیم که بچه مان بشود یک بزغاله ی گوساله . که در این صورت ، آن گاو باید خیلی خاک بر سر و ذلیل و بد بخت بوده باشد که به چنین کاری تن در داده باشد . یعنی واقعا باید خیلی گاو بوده باشد !!<span style="color: #800000;"> معنی دوم حرف ایشان </span>هم این است که یک گاو نره غول لخت مادرزاد با ما که یک بز لخت مادرزاد باشیم ازدواج کرده باشد و بچه مان شده باشد یک بزغاله ی گوساله که در آن صورت  ، ترتیبمان به کلی داده شده می باشد و اصلا همان فردای عروسی ، نسل بز از روی زمین جمع می شده و کار حتی به حاملگی و سر زا رفتن هم نمی کشیده و خلاص !! <span style="color: #800000;">معنی سومش </span>هم  این است که ما که یک بز لخت مادرزاد  باشیم بطور خلاف قانون و خلاف عرف و خلاف  وغیره ، یواشکی با یک گاو لخت مادرزاد بلا به نسبت همه ، ریخته باشیم  روی هم و حالی به حولی و بعله  و &#8230; که ایراد چنین اتهاماتی به ما حیوانات زبان بسته گناه دارد . مگر ما حیوانات مثل شما آدم ها هستیم که دائم فکر زنای ذهنی و فکر ارتباط زلزله با زنا و غیره باشیم و فیلم کثافت کاری های بعضی هایمان دائم روی بلوتوٍث باشد و مثل اون آقا با هف هشت تا زن لخت مادرزاد نمازجماعت بخوانیم و مثل این آقا که همین چند روز پیش توی سایت ته دیگی خبری خیلی تابناک نوشته بود که یک مرد گردن کلفت پنجاه ساله جلوی زن و بچه ش به یک دختر بچه تجاوز می کرده !! و اگر این آقایان کلاهی و معادل های ایشان در صنوف دیگردر خانه های عفاف کرج و دفاترهمدان و ملایر و کجا و کجا نباشند ، یوتیوب تعطیل می شود می رود پی کارش !! همین الآن هم سخن رانی یک حاج آقایی روی اینترنت هست که میگه با ازدواج دانشجویی و دبیرستانی مخالفه و پیشنهاد می کنه دختراتون را از دوره ی راهنمایی بفرستین خونه ی بخت !!  خدا وکیلی یک عده خیال می کنن : الانسان لا بغیر اسافل اعضاء  . ترجمه ی این جمله ی عربی من درآوردی می شود : انسان چیزی جز پایین تنه نیست !! انگار که حق با اون آقایی است که قدیم ها گفته بود : اعلی نا شیعی و اسفلنا مرجئی یعنی بعضی ازما مسلمان ها ، بالا تنه شیعه ایم و پایین تنه جزء مرجئه ( با ضم میم ) ، فرقه ای که می گفتند هر کاری کردیم به رجاء و امیدواری بخشش خداوند ، بی خیال .<br />
</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>راستش این قسمت سوم ربطی به این نوشتار سکسولانه ندارد ولی چون طرف خیلی نسبت به کل محیط زیست از جمله خس و خاشاک و کاغذ پاره و بزغاله و روشنفکر و ترکوندن قطعنامه دونی علاقه داره ، دلمان نیامد یک ذکرخیری هم از ایشان نکنیم که گفته :<br />
</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #0000ff;">م&#8212;مودااا غوی ااامدی ی نجاااد ( ایره با لللجی شیراازی بوخونین ) </span><span style="color: #800000;">: روشنفکران به اندازه ی بزغاله هم نمی فهمند &#8230;&#8230;</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>خوب . این حرف این آقای محمود آقای احمدی نژاد ، با همه ی طعنه و کنایه ای که نسبت به ما بزغاله ها توش هست ، خدائیش خیلی بد نیست و ما فعلا از پاره ای از حقوق حیواناتی خودمان می گذریم  . زیرا اولا که محمود آقا ست و همین تیپ حرف زدناش. ثانیا بنده ی خدا نگفته که انقدر قطعنامه صادر کنن تا قطعنامه دون حیواناتشون بتتترکه  و ثالثا هم اگر منظورش این مثلا جوجه روشنفکرهای دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران است که تا سر از تخم در میارن میرن عضو شاخه ی جوانان این حزب و آن دسته می شوند و روزنامه و شب نامه ای راه میندازن و یک مشت بچه شهرستانی را جمع می کنند و تیرشان می کنند و بعدش هم تا تقی به توقی خورد این بدبخت ها را میدن تحویل کهریزک و اوین و منفی چهار وزارت کشور و خودشون بار و بنه را جمع می کنن میرن فرانسه و انگلیس و سه روز بعدش هم میان توی بی بی سی و از خودشون ته دیگ ها ی صد تا یک قاز ساطع می کنن ، ما که برای ثبت در تاریخ هم که شده ، فقط  همین یک دفعه و فقط با همین حرف احمدی نژاد موافقیم !! رابعا فارغ از بحث های روشنفکری سر کاری  بعضی از اساتید همین دانشکده ، این آقا که نگفته ما بزغاله ها بن کل و از بیخ چیزی نمی فهمیم و فرض کرده که خوب ما حیوانات درست است که حرفی نمی زنیم و در وبلاگ مان هم چیزی نمی نویسیم ، اما کمی تا قسمتی می فهمیم و خوب وقتی مدیر کل حال و آینده ی جهان و بشریت چیزی می گوید حتما درست است دیگر !! خلاصه حرف حرف ایشان است ، نه یک مشت کاغذ پاره که از دانشگاه ها به اسم مدرک میدن یا یک مشت کاغذ پاره که تو سازمان ملل روش قطع نامه از خودشون در میکنن !!</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #0000ff;">ختم کلوم این که حضرات </span>: حالا که بنظر شما ایران ، آزاد ترین کشور جهان است و حقوق همه ی انسان ها، تمام و کمال و بلکه هم چرب تر، مراعات می شود ، نگاهی هم به حق و حقوق ما حیوانات ها بکنید .  الآن که شما بین نود و یک کشور در حال توسعه و توسعه نیافته در خروج تحصیل کردگان و فرار مغزها با رقم صد وپنجاه تا صدو هشتاد هزار نفر ، رتبه ی اول هستید ، کاری نکنید که حد اقل ما بزها و بزغاله ها هم  بزنیم زیر همه چیز و جلای وطن کنیم و شما را علاوه بر <span style="color: #0000ff;">فرار مغزها </span>، در<span style="color: #800000;"> فرار بزها</span> هم ، اول کنیم ها !!</strong></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #800080;"><strong>از ما گفتن بود !!</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #800080;"><strong>*****************************************</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #800000;">بز نویس</span> : ببخشید که به اندازه ی شاخ یک گوزن سالمند دراز شد</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #800080;"><strong><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #800000;">الاغ نویس</span> : این جامعه شناسی زمینی نویس هم کلا به نفع بزها و بزغاله ها تبعیض قائل شد ها</span><br />
</strong></span></p>
]]></content>
		<link rel="replies" type="text/html" href="http://sedighsarvestani.ir/?p=1259#comments" thr:count="20" />
		<link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://sedighsarvestani.ir/?feed=atom&amp;p=1259" thr:count="20" />
		<thr:total>20</thr:total>
	</entry>
	</feed>

