<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="no"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" version="2.0">

<channel>
	<title>اهالی استکهلم</title>
	<atom:link href="https://stockholmers.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
	<link>https://stockholmers.wordpress.com</link>
	<description>یاداشتهای یک دانشجوی ساکن استکهلم</description>
	<lastBuildDate>Thu, 21 May 2015 11:18:02 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17367627</site><cloud domain="stockholmers.wordpress.com" path="/?rsscloud=notify" port="80" protocol="http-post" registerProcedure=""/>
<image>
		<url>https://secure.gravatar.com/blavatar/edc7cd32c4b91fc4f4086a7ab320891033b66018ea1c68e13bfdd64d3841810b?s=96&amp;d=https%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>اهالی استکهلم</title>
		<link>https://stockholmers.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link href="https://stockholmers.wordpress.com/osd.xml" rel="search" title="اهالی استکهلم" type="application/opensearchdescription+xml"/>
	<atom:link href="https://stockholmers.wordpress.com/?pushpress=hub" rel="hub"/>
	<itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle>یاداشتهای یک دانشجوی ساکن استکهلم</itunes:subtitle><item>
		<title>نگاه يك طرفه</title>
		<link>https://stockholmers.wordpress.com/2015/05/19/yourpoint/</link>
					<comments>https://stockholmers.wordpress.com/2015/05/19/yourpoint/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[شب کلاه]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 19 May 2015 10:06:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[همینجوری ها]]></category>
		<category><![CDATA[فرهاد مهراد]]></category>
		<category><![CDATA[ماهی سیاه کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[نسل سوخته]]></category>
		<category><![CDATA[کافکا]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[سوته دلان]]></category>
		<category><![CDATA[صمد بهرنگی]]></category>
		<category><![CDATA[صادق هدایت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://stockholmers.wordpress.com/?p=280</guid>

					<description><![CDATA[نمی دانم کدامین نسل این گونه سوخت؟ دوستم خواهش می کند که به هر چه می اندیشم، به نسل سوخته فكر نكنم. ابتدا باید برای خودم موشکافی کنم که نسل سوخته یعنی چه؟ این نسلی که بنده رو هم شامل می شود تمام آدمهایی هستند که در دورانی متولد شدند که اکثر جامعه ایران را قشر &#8230; <a href="https://stockholmers.wordpress.com/2015/05/19/yourpoint/" class="more-link">ادامه خواندن <span class="screen-reader-text">نگاه يك طرفه</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">نمی دانم کدامین نسل این گونه سوخت؟</p>
<p dir="RTL">دوستم خواهش می کند که به هر چه می اندیشم، به نسل سوخته فكر نكنم. ابتدا باید برای خودم موشکافی کنم که نسل سوخته یعنی چه؟ این نسلی که بنده رو هم شامل می شود تمام آدمهایی هستند که در دورانی متولد شدند که اکثر جامعه ایران را قشر متوسط تشکیل می داد. پدران و مادرانمان تحصیلات بالا و کار سخت را ارزش قلمداد می کردند. نسلی که تمام آمال و آرزوهای آینده اش را بر مبنای ارزشهای پدر و مادرش بنا نهاد. نسلی که با این فکر بزرگ شد که موفقیت و آسودگی و مرتبه ی بالا در اجتماع را می توان با تحصیلات بالا و راستگویی و کار درست به راحتی به دست آورد. پدران و مادرانی که پس از جنگ جهانی دوم تحصیل برای همه ، حقوق زنان و صنعت نفت و بهداشت عمومی رو با خون دل بازسازی کردند و ارتقاع دادند. در حالی که شاه و دولت مرکزی درگیر سیاست های مختلف ه نادرست و تغییرات اجتماعی بودند، پدران و مادرانمان بر این عقیده بودند که همه مسایل با گذشت زمان و یک سیستم دموکراتیک حل خواهد شد. تا اینکه انقلاب شد و گروهای مختلف سیاسی متحد شدند و دولتی را بنا نهادند که همه عقاید و ارزشهای نسل من را تحت تاثیر قرار داد. نسل من ناخواسته قربانی عقاید و افکار دیگرانی شد که امروز و حتی همان دیروز هم جو زده بودند.  نسل من دچار بدبینی به حال و آینده ، پوچ گرایی، شک و تردید، بی تفاوتی سیاسی و بیگانگی با نسل قبل و بعد خود شده است. ارزشهایی سنتیی که دیگر برای نسل من قابل فهم نبود .</p>
<p dir="RTL">تا چشم باز کردیم جنگ بود و جنگ. اولین پرواز هواییم برابر شد با آخرین پرواز قبل از جنگ ، سال 59 ، هر چه بزرگتر می شدم ، فقط صدای آژیر قرمز ، خاموشی و یا صدای پیروزی رزمندگان اسلام یا همان پس گرفتن خاک خودمان در گوشم طنین می انداخت. هرچه بزرگتر می شدم همه چیز تیره تر می شد. وقتی صدای اژیراز رادیو پخش می شد، من که تازه زبان گشوده بودم برعکس همه بچه های دیگر ذوق می کردم که هورا آجیل آجیل. پدرم هم برای اینکه ترس به خود راه ندهم، می گفت اره بابا دست بزن آجیله آجیل. مدرسه که می رفتم وقتی آژیر قرمز به صدا در میامد باید به پناهگاه می رفتیم. هنوز صحنه له شدن کلاس اولی ها زیر دست و پا در حال پایین رفتن از پله های پناه گاه یادم هست. هر چه یادم هست که پدر و مادرمان به درس خواندن تشویق یا مجبورمان کردند چرا که خیال می کردند که این همان راه درست است. می گفتند دروغ نگو، دزدی نکن، خوب لباس بپوش، عطر بزن، با همسایه مهربان باش، سلام کن، لبخند بزن اما وقتی بزرگ شدیم در جامعه هیچ کدام از اینها ارزش نبود و همه کسانی که این ارزشها را زیر پا گذاشتند فرمانروای هر موسسه و اداره شدند. جنگ که تمام شد، برای نسل من، ابتدا روزگار بدون جنگ غیر قابل تصور بود. واقعا نمی دانستم جنگ نباشد یعنی چه؟ اصلا چه فرقی می کند. از وقتی چشم باز کردم و دست چپ و راستم را شناختم جنگ بوده. برای کسی که در این حالت متولد می شود، نبود جنگ غیر قابل تصور است. برای موجودی که تمام زندگیش را در زیر خاک می گذراند، آسمان غیر قابل تصور است. کم کم که فهمیدم نبود جنگ یعنی چه، در ذهن کودکانه ام خیابان های چراغانی و مردم شیرینی به دست را می دیدم. به هر حال جنگ تمام شد. 10 سال داشتم که 8 سال از زندگیم در جنگ گذشته بود . آنگاه نوبت به تغییر رسید ، رهبر کبیر مرد و من که  پایان جنگ را  تازه درک کرده بودم ، آغازی نو را تجربه کردم و آن هرج و مرج بود ، از آن روز تنها کلمه که جای جنگ را گرفت صلح نبود بلکه تحریم بود. اما روزگار جدیدی آغاز شد. روزگار امر به معروف و نهی از منکر رادیکال.  یادم هست که سال اول دبیرستان ، بازوان دوستانم را که به کدامین جرم مرتکب نشده (پیراهن آستین کوتاه ) رنگ کردند و کمیته از همه آنها تعهد گرفت که دیگر آستین کوتاه نپوشند. یادم هست که از پاساژ سینما مترو کاست پیانوی ریچارد کلایدرمن را خریده بودم و دو برادر بسیجی مرا به کناری کشاندند و گفتند : چرا توی خیابون نوار دستته ؟ هنوز یادم نرفته که پوشیدن شلوار جین در مدرسه قدغن بود. هنوز یادم نرفته که صبحگاه هر روزم برابر بود با صبحگاه دوشنبه در سرباز خانه ها. هنوز یادم نرفته که دوازده ساله بودم و برای دیدن دایی بزرگم به دانشگاه رفتم و نگهبان بخاطر رنگ پیراهنم که قرمز بود اجازه ورود نداد. در سوته دلان و قیصر و صمد آقا گیر کردیم و آدم برفی ساختیم با اعتراض به هرچه مارمولک بود.</p>
<p dir="RTL">نسل سوخته یک جنبه ندارد، این سوختگی را در تمامی مسایل زندگیمان می توان دید. نسل من، نسلی است که با شریک زندگی مشکل دارد. با دوست داشتن و دوست داشته شدن مشکل دارد. به قولی &laquo;نه جرأت دوست داشتن دارند و نه اراده دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن ،با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند&raquo; . به دور و ورم که نگاه می کنم تقریبا همه همقطار های من، دختر و پسر یا مطلقه هستند و یا اصلا جرات به انتخاب شریک زندگی ندارند و یا خیانت و داشتن شریک پنهانی را پیش گرفته اند و یا اینقدر منتظر مانده اند که شریکی بر گزیدنند که همه شراکا ورشکست شدند. قسم می خورم این سیاه نمایی نیست. باور کن که تقریبا تمام هم نسلهایم همین رویه را پیش گرفته اند.</p>
<p dir="RTL">جريان شبيه آدمهایی شده است که از هالوكاست نجات پيدا كردن و می گویند فراموش كن كه چه اتفاقي برایتان افتاده. اما بين قوم بني اسرائيل با ما يه فرقي هست.  نسل من هنوز که هنوز است دچار مشکل است و این قصه برایش از ازل تا ابد تمام نمی شود. از دوگانگی با جامعه خارج و داخل بگیر تا مشکل فرهنگی و مادی و هر چه که به ذهنت می رسد. یا خود را ایرانی نمی داند و یا در حال پشتیبانی از حمله مسلحانه به ایران است  و یا با امید به آینده ای نچندان روشن در هر انتخابات کاندیدایی را بین بد و بدتر بر می گزیند. و یا  به اینهایی که امروز فریاد خلیج فارس را سر می دهند می خندد ؟ به قول علی قاضی زاده به ساده لوحانی می خندد که گمان می کنند که گوگل با این همه سرمایه گذاری که اعراب در صنعت آی تی کرده اند و با این همه روابط گستردهء آنان با شرکتهای آمریکایی و داشتن قراردادهای میلیارد دلاری، می آید و طرف ایران سراپا تحریم را می گیرد. نسل دو گانه من شاید هم همان هایی هستند که در عصر انفجار اطلاعات، منابع قدرت را همچون گذشته در امکانات نظامی و نیروی انسانی و قدمت تاریخی می بینند. غافل از حصار کشیده شده بر افکار ما ایرانیهای همیشه مدعی، عدهء قلیلی بدون همه ی این تمدن و فرهنگ و با بهره گیری از امکاناتی مدرن که گویا ما را چشم دیدنش نیست، شرکتی با سابقهء کمتر از 10 سال را به بزرگترین معضل این تمدن چند هزار ساله تبدیل کرده اند.</p>
<p dir="RTL">چه بر سر ما آمد ؟ مگر گناه من و تو چه بود که در این تاریخ بدنیا آمدیم ، مگر من و تو چند سال داریم که احساسمان با بچه هایی که 5 سال با ما تفاوت سنی دارند ، متفاوت است ؟؟؟؟ چه شدیم ، چرا همه دوستانمان نیستند ؟ چرا هر وقت می خواهی با بهترین دوستانت صحبت کنی باید شماره ای را بگیری که ابتدای آن دو صفر نود و هشت نیست ؟ چرا همه فرار کردند ؟ چرا همه ما ماهی های سیاه کوچولو شدیم؟ کجاست پس این دریا؟ چرا مرغ ماهی خوار قلقلک نمی شود؟ تقصیر کی بود ؟ من و ما که باید در این دوره بدنیا می آمدیم ؟ حالم خوب نیست. در سوته دلان و کافکا و هدایت و منفرد زاده و بهرنگی و فرهاد و پناهی گیر کرده ام. داداشی هم نداریم که  شبونه برسونتمون امام زاده داوود. امام زاده داوودی هم نیست و اگر هم بود که اعتقادی نبود. همش شدیم حفظ ظاهر و می ترسیم از اینکه لو بریم جلوی یه ملتی که بفهمن دعایی هستیم. بلا روزگاریست دنیا.</p>
<p dir="RTL">تو ميگي قصه همين بود</p>
<p dir="RTL">تويه برگی توی اين باد</p>
<p dir="RTL">پی نوشت: این مطلب یک نگاه یک طرفه است که  پس از سه سال هنوز هم کامل نیست و روزی کامل می شود که کلاغه به خونش برسه. چندگانگی متن، سوا از چند گانگی شخصیتی نسل من، به این دلیل است که هر قسمتش را در یک برهه زمانی نوشته ام. تنها بهانه انتشارش بهترین دوستم بود که پست قبلی که مربوط به بیش از یک سال گذشته است را دوباره در فیس بوک به اشتراک گذاشت. مرسی محمد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://stockholmers.wordpress.com/2015/05/19/yourpoint/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">280</post-id>
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/637de52dd19bf42f4ca0b0042e31c0606a1c99d2cd0c5203c06b033e59a31c23?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G">
			<media:title type="html">stockholmers</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>زمستانی که هیچ وقت سر نیامد</title>
		<link>https://stockholmers.wordpress.com/2014/04/11/continuouswinter/</link>
					<comments>https://stockholmers.wordpress.com/2014/04/11/continuouswinter/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[شب کلاه]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 11 Apr 2014 14:18:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[همینجوری ها]]></category>
		<category><![CDATA[فرهاد مهراد]]></category>
		<category><![CDATA[ماهی سیاه کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[نیستی]]></category>
		<category><![CDATA[اسفندیار منفرد زاده]]></category>
		<category><![CDATA[سر اومد زمستون]]></category>
		<category><![CDATA[سعید سلطانپور]]></category>
		<category><![CDATA[صمد بهرنگی]]></category>
		<category><![CDATA[صادق هدایت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://stockholmers.wordpress.com/?p=287</guid>

					<description><![CDATA[صبح جمعه از خواب بیدار می شی. هوا ابری هست و بارون نم نم می باره. توی مغزت بدون هیچ دلیلی داره &#171;سر اومد زمستون&#187; پخش می شه. چشمات بازه و داری سقف رو نگاه می کنی . نمی دونی باید بلند شی یا همین جور سقف رو نگاه کنی و سراومد زمستون توی سرت بچرخه &#8230; <a href="https://stockholmers.wordpress.com/2014/04/11/continuouswinter/" class="more-link">ادامه خواندن <span class="screen-reader-text">زمستانی که هیچ وقت سر&#160;نیامد</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="direction:rtl;">صبح جمعه از خواب بیدار می شی. هوا ابری هست و بارون نم نم می باره. توی مغزت بدون هیچ دلیلی داره &laquo;سر اومد زمستون&raquo; پخش می شه. چشمات بازه و داری سقف رو نگاه می کنی . نمی دونی باید بلند شی یا همین جور سقف رو نگاه کنی و سراومد زمستون توی سرت بچرخه . یه لحظه با خودت به سرنوشت نسلی که هرگز سراومدن زمستون رو تجربه نکرده فکر می کنی و یادت به اون بلاگی می اوفته که الان دو ساله نوشتیش اما هنوز واسه خودت کامل نشده. بلاگی که در مورد سرنوشت یک نسل و حرفهای دلت نوشته شده. همین جوری روز رو شروع می کنی و یهو خودت رو توی دفترت و سر کار می بینی. اصلا یادت نمی یاد که چجوری اومدی دانشگاه. تنها چیزی که یادت هست دیدن تصویر خودت توی آینه دستشویی و دیدن چروک های روی پیشونیته. یوتوب رو باز می کنی و سر اومد زمستون  رو سرچ می کنی. سراومد زمستون داستان یک نسلی ایست که بعد از هر پستی و بلندی فکر می کرد که آزادی نزدیک است. سراینده شعر اعدام شده و حتی کسی اسمشو هم نمی دونه. کسی که فقط به جرم داشتن عقیده زندگیش رو از دست داده. تنها چیزی که ازش مونده فقط یک سری مهره سوخته هست که ندانسته آخر جشن  هاشون،  بعد از شادی هاشون، وقتی از رقصیدن و پایکوبی خسته شدن، ای ایران رو می خوندن و بعد یار دبستانی ، کم کم اونو فراموش کردن و سراومد زمستون براشون آهنگ روز شد.  سلطانپور یا بهرنگی و هر ماهی سیاه کوچولوی دیگه. چه فرقی می کنه. این تویی که هنوز توی افکار نویسنده های دهه چهل گیر کردی.</p>
<p style="direction:rtl;">قصه ماهی های سیاه کوچولویی که برای  دیدن دریا و یا همون پایان زمستون مهاجرت کردن و در بهترین جاهای دنیا شروع به کار و زندگی کردن، اما غافل از اینکه مغزشون توی اون برکه گیره و حتی بهار هم که باشه وقتی از خواب بیدار می شن هوای ذهنشون هنوز که  هنوزه ابریه و به انتظار سر اومدن زمستون نشستند. زمستون سر نیومد و واسه تویی که توی زمستون متولد شدی و تازه اون زمانی که قرار بود زمستون تموم شه، اومدی توی جایی که همیشه زمستونه. تا یه روز هوا آفتابی می شه همه ی ملت می ریزن توی خیابون و فیس بوک که وای چه آفتابی و چه خوشحالم. غافل از اینکه فرداش دوباره همه توی لاک زمستونیشون از ادامه راه خسته شدن.  راهی که هیچ کدوم امیدی به ختمش ندارن و هیچ ایده ای هم ندارن که به کجا ختم می شه و بقول خودت &laquo;مرگ شاید انتهای نیستی باشه&raquo; براشون.</p>
<p style="direction:rtl;">و در انتها خوندن این خضعبلاتی که تو می نویسی فقط به زخمهای زمستونیشون نمک می پاشه. پس همون بهتر که بلاگهایی که نوشتی رو واسه خودت نگه داری و این پست رو با یه  قسمت از اون شعر و آهنگی که یه عمره ساختیش و واسه هیچکس جز خودت نخوندیش تمام کنی</p>
<p style="direction:rtl;"> I will stay close to the window</p>
<p style="direction:rtl;">for the daylight</p>
<p style="direction:rtl;">but it might not fulfill</p>
<p style="direction:rtl;">my emptiness</p>
<p style="direction:rtl;">
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://stockholmers.wordpress.com/2014/04/11/continuouswinter/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">287</post-id>
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/637de52dd19bf42f4ca0b0042e31c0606a1c99d2cd0c5203c06b033e59a31c23?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G">
			<media:title type="html">stockholmers</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یک ذهن آشفته</title>
		<link>https://stockholmers.wordpress.com/2014/02/27/one-confused-mind/</link>
					<comments>https://stockholmers.wordpress.com/2014/02/27/one-confused-mind/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[شب کلاه]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 27 Feb 2014 14:01:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[همینجوری ها]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://stockholmers.wordpress.com/?p=265</guid>

					<description><![CDATA[ایران، فارسی وان، صدای ماشین های توی کوچه، کولر آبی،  بی بی سی پرشیا، ام بی سی پرشیا، تی وی پرشیا، پرشیا 88، اتوبان اصفهان کاشان، آقا کرایه چقدر می شه؟، پارسال که یک کورس بود، آخه دروغ چرا؟، مرگ شاید انتهای نیستی باشه، فکر می کنی رفتی اونجا درس خوندی کوه کندی؟، تو از &#8230; <a href="https://stockholmers.wordpress.com/2014/02/27/one-confused-mind/" class="more-link">ادامه خواندن <span class="screen-reader-text">یک ذهن آشفته</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="direction:rtl;">ایران، فارسی وان، صدای ماشین های توی کوچه، کولر آبی،  بی بی سی پرشیا، ام بی سی پرشیا، تی وی پرشیا، پرشیا 88، اتوبان اصفهان کاشان، آقا کرایه چقدر می شه؟، پارسال که یک کورس بود، آخه دروغ چرا؟، مرگ شاید انتهای نیستی باشه، فکر می کنی رفتی اونجا درس خوندی کوه کندی؟، تو از طلوع صبحی تو شعر التماسم، ما بهترین پکیج آلمانی رو سفارش دادیم،  به من ویزا نمی دن، بدبخت برو تلفنتو بهش بده، آخه پوست سیاه با موی بلوند؟، پلاستیک کهنه می خریم، ببخشید تله کابین خط یک بهتره یا دو، چرا رنگت پریده؟، تا حالا کارای پناهندگیت چطور پیش رفته، با من غریبگی نکن با من که درگیر توام، مرگ بر دیکتاتور، ویندوز 8  رو نصب کردی؟، به نظر من احمدی نژاد به 4 سال دیگه نیاز داشت تا خودشو نشون بده، می شه ویندوز کامپیوتر منو عوض کنید؟ مهندس مورانو بهتره یا سانتافه؟ شما که رفتید من موندم، سوخت این نسل سوخته، عجب گرد و خاکی، توی فرودگاه فیس بوکت رو باز می کنن؟؟؟؟، ایران وطن من، تو اینقدر می ری حموم زنگ نمی زنی، بیستم دیماه، تو باید یه زن قد بلند ،سفید، خوشکل بگیری، بابا من کچلم، عجب دافی،  الله اکبر، بالزامیک که خوراکه، چه برفی!، لاغر شدی، چیزی مصرف می کنی؟ کارت پایان خدمتتون هوشمنده؟ من تشنه لب تکیدم، آب این طرف گِل آبه، اونجا گوشت ماهی حلال هم هست، کلا فرهنگ نداریم، سلام مهندس، ببخشید دکتر، راستش ایران جای خوبیه واسه زندگی، بیشتر کیس های من طلاق و زمین خاری هست، افشانه زعفران دارین؟، زن نمی گیری؟، ما همه خریدامون از هایپرمارکته، اینجا خیلی وضع مردم خرابه مهندس، شاهگوش، یکی از موکلام بهم پیشنهاد ازدواج داد، سوسیالیستیه دیگه؟، فندک داری؟ صدای وایبر شماست؟ ظریف رو عشقه، بوی آبجو می یاد، من جک دنیل رو بیشتر می پسندم، آسمان آبی ، ابر آبی تر ، کثافت، واسه جی ار ای چیا رو باید بخونی؟، پول لازم داشتی بگو دایی جان، بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو می رم، من شارژ ندارم، تهران نمیایی؟، راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه، بریم خونه، آخه مگه می شه باهاشون رابطه جنسی نداشته باشی، چرا هممون کچل شدیم؟، سایه شو با تیر می زنه، وای مسقطی!، رو درو و دیوار این شهر، امریکا فقط یه اسمه ، بذار توی اینستاگرام، منم پسر خاله م توی گوتنبرگ پیتزا می زنه، رای منو پس بگیر، رست بیف ایساتیس، بچه دومش رو حامله است، عوارض خروج واسه غیر مقیم هاست، استخر مختلط هم رفتی؟، در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد، یکم ورزش کنید، حرکت کن، حرکت کن، می ترسی توی فرودگاه منو بگیرن، خسته نباشید، واتس آپ بفرستم برات؟، شیرازیا رو دوست دارم، من باد میشم میرم تو موهات، یک کیلو چوب دارچین رو می خوای چکار؟ شما که اونجایید غم ندارید، امشب سوشی بزنیم؟، وداع با اسلحه، من  روانشناسی خوندم ، به نظر شما وب لاگ بهتره یا فیس بوک؟، شیواز ریگال خوردی؟، لباسها رو می ندازیم توی خشک کن، مرگ بر ضد ولایت فقیه، اس ام اس نمی رسه، چرا همتون که از اونجا میایید افسرده اید؟ برو که دیگه بر نگردی، دکتر جونم، به نظر شما این رنگ مو به من می یاد، با حاجیها رو بوسی نکنید، من از اول عاشقت بودم، دندونی که درد نمی کنه رو بکش، راه رفتنی رو باید اومد، باید کت شلوار بپوشی، یه نیمکت تنها، سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، سر اومد زمستون، ویژه حمل گاز کربنیک، فسقلی</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://stockholmers.wordpress.com/2014/02/27/one-confused-mind/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">265</post-id>
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/637de52dd19bf42f4ca0b0042e31c0606a1c99d2cd0c5203c06b033e59a31c23?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G">
			<media:title type="html">stockholmers</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دیوار بلند</title>
		<link>https://stockholmers.wordpress.com/2014/02/23/tallwall/</link>
					<comments>https://stockholmers.wordpress.com/2014/02/23/tallwall/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[شب کلاه]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 23 Feb 2014 20:08:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[همینجوری ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://stockholmers.wordpress.com/?p=259</guid>

					<description><![CDATA[شیراز. زمستون سال نود دو . شمسی از پارامونت پیاده راه افتادم. به سینما سعدی که رسیدم به خودم گفتم بزار یه تاکسی بگیرم اما نگاه این عابرین نمی ذاره از این پیاده رو ها دل بکنم. بازم میام. سر باغشاه یه پاساژ جدید افتتاح شده. می رم تو. طبقه دوم و سوم پاساژ یک &#8230; <a href="https://stockholmers.wordpress.com/2014/02/23/tallwall/" class="more-link">ادامه خواندن <span class="screen-reader-text">دیوار بلند</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="direction:rtl;">شیراز. زمستون سال نود دو . شمسی</p>
<p style="direction:rtl;">از پارامونت پیاده راه افتادم. به سینما سعدی که رسیدم به خودم گفتم بزار یه تاکسی بگیرم اما نگاه این عابرین نمی ذاره از این پیاده رو ها دل بکنم. بازم میام. سر باغشاه یه پاساژ جدید افتتاح شده. می رم تو. طبقه دوم و سوم پاساژ یک کتاب فروشی هست. چه جالب! هر هجره از این پاساژ رو اومده به یک شاخه اختصاص داده. کنکور ارشد. ترجمه. موسیقی و تاریخ و کودکان و روانشناسی. چقدر کتابهای آشنا. میرم توی قسمت ترجمه. خودم هم نمی دونم اصلا واسه چی اینجام؟ یهو چشمم میفته به وداع با اسلحه، ترجمه نجف دریا بندری. برش می دارم. صفحه اولش رو می خونم. یادم میوفته به یک حس پاییزی و اولین باری که این کتاب رو خوندم. نمی دونم از کجا اوردمش و خوندمش. اما مساله اینه که الان دوسش دارم. که دوباره بخونمش. اصلا فکر نمی کردم که خوندن بیست، سی صفحه اولش باعث نوشتن این پست بشه. برش می دارم و میرم پای صندوق. الان دیگه یه کیسه دستمه و دو باره توی پیاده رو ام. بازم می رم. می رسم به چهارراه ملاصدرا. یه ذره می ایستم که چراغ عابر پیاده سبز بشه ولی می بینم که نه ماشین ها پشت چراغ قرمز می ایستن و نه آدما. هنوز برفهای کف خیابون آب نشده. از چهار راه رد می شم. سردمه. البته دلیل داره. من توی سوئد که هستم این جوری سردم نمی شه اما اینجا که اومدم لباسهای جالبی برای سرما با خودم ندارم و حتی کفشم، کفش تابستون سوئده. شاید من هم مثل خیلی از سوئدی ها فکر کرده بودم که ایران کویره. یادم رفته بود که شیراز هم هر از چند سالی برف سنگین میاد. به هر حال هوا سرده و شهر تازه از خواب برفی بیدار شده. ایستادم سر چهار راه . تاکسی های با لاستیک صاف دارن جلوی پاهام سر می خورن. و من یکی یکی به همشون می گم: چهار راه زرگری؟ یا زرگری؟ هنوز برام جا نیفتاده که توی ایران هم فقط یک نفر باید جلو بشینه. هی خودمو آماده می کنم به همه تاکسی هایی که چهار تا مسافر دارن هم بگم &laquo;زرگری&raquo;. بالاخره یه سمند می ایسته. سوار می شم. راننده یه آقای ریشوی لاغر هست که اگر توی خیابون می دیدمش فکر می کردم که کارمند یه جایی هست که خیلی هم مذهبیه. اما وقتی سوار می شم و پنجره رو می ده بالا صدای ابی که از استریوی ماشین پخش می شه باعث می شه که این فکر رو نکنم. ابی داره معلم بد رو می خونه. من توجهم به درختهای رحمت اباد جلب شده که لخت شدن و خیلی هاشون بخاطر بارش برف شکستن. جالبه که درختهای سوئد زیر این همه برف ماهیچه اوردن و وقتی برف می باره کم می شکنن. البته بعد به خودم می گم که عجب خلی هستیا، خوب نوع درختاش فرق می کنه. از خودم خندم می گیره و همین جوری که دارم بیرون رو نگاه می کنم، لبخند یواشی می زنم. اصلا حواسم نبود که این ماشینی که سوارم پشت یه اتوبوس خط واحد گیر کرده و راننده هم داره سعی می کنه که از یه جایی گریز بزنه و در ره. چون اتوبوسه یواش می ره و توی ایستگاهها که عملا می شه وسط خیابان می ایسته. الان رسیدم به دره مدرسه پرند. یه لحظه یاد اکبر میفتم. آخی. اون رفیق فسقلی که وقتی از دبیرستان می یومدیم یه ایستگاه قبل تر یا بعد تر پیاده می شد که بچه ها نفهمن که پسر فراش مدرسه ی پرند هست. دارم با خودم فکر می کنم توی اون ایرانی که من توش زندگی می کردم، من و اکبر و پسر فلان دکتر سر یک کلاس توی بهترین مدرسه شهر می نشستیم و همه اینا می رفت که به برابری آدمها برسه اما چه فکر می کردیم و چی شد. هنوز اون صحنه که اکبر رو دیدم که با اون قد کوتاهش سعی می کرد زنگ مدرسه رو بزنه و من توی اتوبوس بودم رو یادم نرفته. یه پلیور آبی پوشیده بود. یادم باشه پیاده شدیم اسمشو توی گوگل بزنم ببینم الان کجاست. همه این فکر تا رسیدن به رستوران درویش که تقریبا ده متر اونور تر هست از ذهنم رد می شه. تازه یادم اومده که من چرا دارم فقط سمت راست خیابون رو نگاه می کنم؟ اونور رو که می خوام نگاه کنم تازه متوجه می شم که یک نفر دیگه هم توی تاکسی هست. نگاهش نمی کنم اما به نظرم یه آقای چهل و چند ساله است که یه کت خاکستری پوشیده و ریشو هست و کیفشو گذاشته روی پاش. همین جا آقاهه به راننده می گه نمی تونی یه جوری ازش سبقت بگیری؟ راننده با یک لهجه غلیظ شیرازی جواب می ده که: &laquo;می بینی که کاکو، سعی یو مه دارم می کنم ولی راه نمی ده.&raquo; اینجا آقای مسافر یه جمله گفت که خیلی خیلی برام قابل تامل بود. آقاهه گفت: &laquo;دلمون پوسید. مثل یه دیوار همینطور جلو مونه. یه دقیقه هم که میاییم توی خیابون باید این دیوار رو تحمل کنیم. &raquo; ابی هنوز داره می خونه و رسیده به اون جایی که &laquo;چقدر جریمه باید، آهای معلم بد، چقدر جریمه باید&raquo;. به هر حال راننده موفق می شه که سبقت بگیره و من هنوز توی حرفای این مسافر و آواز ابی و پیاده روی خیابان قصردشت غوطه ورم</p>
<p style="direction:rtl;">&raquo; چند تا ستاره بسه برای جمع و منها</p>
<p style="direction:rtl;">برای ضرب و تقسیم تا کشف این معما&raquo;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://stockholmers.wordpress.com/2014/02/23/tallwall/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">259</post-id>
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/637de52dd19bf42f4ca0b0042e31c0606a1c99d2cd0c5203c06b033e59a31c23?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G">
			<media:title type="html">stockholmers</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>همشاگردي سلام</title>
		<link>https://stockholmers.wordpress.com/2013/09/23/classmate/</link>
					<comments>https://stockholmers.wordpress.com/2013/09/23/classmate/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[شب کلاه]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 23 Sep 2013 08:40:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[همینجوری ها]]></category>
		<category><![CDATA[مهر]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسه]]></category>
		<category><![CDATA[همشاگردی]]></category>
		<category><![CDATA[آژیر قرمز]]></category>
		<category><![CDATA[بمباران]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[دبستان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://stockholmers.wordpress.com/?p=256</guid>

					<description><![CDATA[ اول مهر شد. همشاگردي سلام آغاز سال نو با شادي و سروري كه هيچ وقت اول پاييز نيامد. همدوش و همزبانی که اگر در پله های پناهگاه زیر دست و پا له نمي شدند و اگر از بمباران مدرسه جان سالم بدر مي بردند به اميد فردايي روشن كه هيچ وقت نيامد مي دویدیدند كه &#8230; <a href="https://stockholmers.wordpress.com/2013/09/23/classmate/" class="more-link">ادامه خواندن <span class="screen-reader-text">همشاگردي سلام</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="direction:rtl;"> اول مهر شد. همشاگردي سلام</p>
<p style="direction:rtl;">آغاز سال نو با شادي و سروري كه هيچ وقت اول پاييز نيامد. همدوش و همزبانی که اگر در پله های پناهگاه زیر دست و پا له نمي شدند و اگر از بمباران مدرسه جان سالم بدر مي بردند به اميد فردايي روشن كه هيچ وقت نيامد مي دویدیدند كه از روشنايي تنها خاطره مان نور زدهوایی در خاموشی پس از صدای آژیر قرمز بود. و هم دبستانيي كه هم شاگردي شد و هم سنگر و هم خدمتی و نه همراه. آغاز مدرسه فصل نداشتن هر عقیده ای که باعث شکوفایی شد و نسلی که ذهنش پر شد از زنگواره هایی از جنس ملخ هایی که به مزرعه شرقیمان هجوم آورده بودند. لبخندي كه فقط با ديدن مدرسه اي كه دير مي شد بر لبانم جاري بود و هنوز اسم من اول دفتر و قبل از همه اسمهاست که درس جواب دهم که پایانی ندارد این امتحان سخت. و باز هم اسم من &#8211; حاضر</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://stockholmers.wordpress.com/2013/09/23/classmate/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">256</post-id>
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/637de52dd19bf42f4ca0b0042e31c0606a1c99d2cd0c5203c06b033e59a31c23?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G">
			<media:title type="html">stockholmers</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>حسینی برای زمان</title>
		<link>https://stockholmers.wordpress.com/2013/09/22/hosseinforgeneration/</link>
					<comments>https://stockholmers.wordpress.com/2013/09/22/hosseinforgeneration/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[شب کلاه]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 22 Sep 2013 12:09:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[Hossein Zaman]]></category>
		<category><![CDATA[حسین زمان]]></category>
		<category><![CDATA[شب دلتنگی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://stockholmers.wordpress.com/?p=237</guid>

					<description><![CDATA[و امروز پس از سالها صدای دلنشین مردی از تبار علم و دانش را می شنوم و معلمی که همچنان بخاطر کسانی که تحمل او و عقایدش را ندارند، آواره ی ساکن ایران است.  او روشنفکری است که هنوز اعتراض را حق مسلم خود می داند. با کارتنهای خالی آماده برای بستن کوله بارش از &#8230; <a href="https://stockholmers.wordpress.com/2013/09/22/hosseinforgeneration/" class="more-link">ادامه خواندن <span class="screen-reader-text">حسینی برای زمان</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="direction:rtl;">و امروز پس از سالها صدای دلنشین مردی از تبار علم و دانش را می شنوم و معلمی که همچنان بخاطر کسانی که تحمل او و عقایدش را ندارند، آواره ی ساکن ایران است.  او روشنفکری است که هنوز اعتراض را حق مسلم خود می داند. با کارتنهای خالی آماده برای بستن کوله بارش از این دانشگاه به دانشگاهی دیگر و یا هیچ کجا که مقصد همان جاست که بوده و هست. نه اینکه من با تمام افکار این مرد موافق و مخالف باشم  و برایم مهم نیست که برای که می خواند و هدف از این ترانه ها چیست اما کاش حقوق انسانی اش را نادیده نمی گرفتند.</p>
<p style="direction:rtl;"><iframe width="100%" height="166" scrolling="no" frameborder="no" src="https://w.soundcloud.com/player/?url=http%3A%2F%2Fapi.soundcloud.com%2Ftracks%2F51420477&auto_play=false&hide_related=false&visual=false&show_comments=false&color=false&show_user=false&show_reposts=false"></iframe></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://stockholmers.wordpress.com/2013/09/22/hosseinforgeneration/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">237</post-id>
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/637de52dd19bf42f4ca0b0042e31c0606a1c99d2cd0c5203c06b033e59a31c23?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G">
			<media:title type="html">stockholmers</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مغز ما</title>
		<link>https://stockholmers.wordpress.com/2013/09/13/ourmind/</link>
					<comments>https://stockholmers.wordpress.com/2013/09/13/ourmind/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[شب کلاه]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Sep 2013 07:52:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[همینجوری ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://stockholmers.wordpress.com/?p=234</guid>

					<description><![CDATA[جمله ای در وب لاگی خوندم که باید قابش کنم مغز ما دوست دارد که همیشه و همه جا، «ما» و «آنها» تعریف کند]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>جمله ای در وب لاگی خوندم که باید قابش کنم</p>
<p><b>مغز ما دوست دارد که</b><b> همیشه و همه جا، «ما» و «آنها» تعریف کند</b></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://stockholmers.wordpress.com/2013/09/13/ourmind/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">234</post-id>
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/637de52dd19bf42f4ca0b0042e31c0606a1c99d2cd0c5203c06b033e59a31c23?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G">
			<media:title type="html">stockholmers</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چی می شه گفت</title>
		<link>https://stockholmers.wordpress.com/2011/11/25/whattosay/</link>
					<comments>https://stockholmers.wordpress.com/2011/11/25/whattosay/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[شب کلاه]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 25 Nov 2011 13:57:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[همینجوری ها]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://stockholmers.wordpress.com/?p=210</guid>

					<description><![CDATA[توی کنسرت داریوش نشستم و دارم به حرفهای این مرد گوش می دم که می گه درد ما تو خودمونه و باید به عیبهایی که داریم اعتراف کنیم و قبول کنیم که اول باید خودمونو درست کنیم  و بعدش به فکر درست کردن مملکت باشیم که یه نفر از اون ته داد می زنه  که &#8230; <a href="https://stockholmers.wordpress.com/2011/11/25/whattosay/" class="more-link">ادامه خواندن <span class="screen-reader-text">چی می شه&#160;گفت</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">توی کنسرت داریوش نشستم و دارم به حرفهای این مرد گوش می دم که می گه درد ما تو خودمونه و باید به عیبهایی که داریم اعتراف کنیم و قبول کنیم که اول باید خودمونو درست کنیم  و بعدش به فکر درست کردن مملکت باشیم که یه نفر از اون ته داد می زنه  که &laquo;ما هیچ عیبی نداریم و مرگ بر ج م ه و ر ی  ا س ل ا م ی&raquo;<br />
اما چی می شه گفت<br />
به هرکی می رسی می گه &laquo;باید از شر اینا خلاص شد&raquo;. به نظر من با ریشه کنی هیچ چیزی درست نمی شه. به نظرم می رسه مثل هر کار دیگه ای باید کم کم با اصلاحات خودمونو درست کنیم. آخه مگه می شه یک شبه یه آدم از این رو به اون رو بشه ،اینو داشتم به یکی از دوستان تحصیل کرده ام می گفتن که گفت: &laquo;بعله که می شه. وقتی می شه یک شبه پولدار شد، یک شبه هم می شه از این رو به اون رو شد&raquo;. می خواستم بگم که یک شبه پولدار شدن اشتباهه و اینکه ما می خواهیم از شر هر چیزی که یک شبه خلاص شیم هم اشتباهه<br />
اما چی می شه گفت<br />
ما باید درسشو تو مدرسه به بچه ها و توی مدیا به گنده ها یاد بدیم . بعدشم من اصلا کی باشم که بشینم اینجا واسه یک ملتی اظهار نظر کنم. باید تعدادی جامعه شناس و روانشناس و سیاست دان بی طرف این کار رو بکنن. من اصلا کارم چیزه دیگه ای است. می تونم غر بزنم ، می تونم تفسیر کنم از نظر خودم، اما حق ندارم راهکار بدم و بقیه رو شماتت کنم که چرا راه منو انتخاب نمی کنید.<br />
یه روز داشتم تلویزیون می دیدم که فلان مسئول که در کار حوزوی خبره هستند رفتن نمایشگاه کتاب و دارن در مورد نوع کاغذ کتاب نظر می دن که چقدر سنگینه. آخه برادر من شما در کار خودت حرفه ای هستی و قابل احترام اما در مورد نوع کاغذ کتاب نظر می دی؟<br />
اما چی می شه گفت</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://stockholmers.wordpress.com/2011/11/25/whattosay/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>4</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">210</post-id>
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/637de52dd19bf42f4ca0b0042e31c0606a1c99d2cd0c5203c06b033e59a31c23?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G">
			<media:title type="html">stockholmers</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نوستالژی تا دسته</title>
		<link>https://stockholmers.wordpress.com/2011/09/16/nostalgia/</link>
					<comments>https://stockholmers.wordpress.com/2011/09/16/nostalgia/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[شب کلاه]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 16 Sep 2011 08:40:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[همینجوری ها]]></category>
		<category><![CDATA[Facebook]]></category>
		<category><![CDATA[فیس بوک]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[شبکه های اجتماعی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://stockholmers.wordpress.com/?p=145</guid>

					<description><![CDATA[البته مشاهدات بنده در مورد شبکه های اجتماعی مربوط به امروز و دیروز نیست، مربوط به زمانی است که وقتی می گفتی، 360 یا اورکات، مردم می خندیدند که ما وقتمون رو از سر راه نیاوردیم که پای این مسخره بازی ها صرف کنیم.  اما بالاخره تمام کسانی که وب لاگ می نویسند و می &#8230; <a href="https://stockholmers.wordpress.com/2011/09/16/nostalgia/" class="more-link">ادامه خواندن <span class="screen-reader-text">نوستالژی تا دسته</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="direction:rtl;">البته مشاهدات بنده در مورد شبکه های اجتماعی مربوط به امروز و دیروز نیست، مربوط به زمانی است که وقتی می گفتی، 360 یا اورکات، مردم می خندیدند که ما وقتمون رو از سر راه نیاوردیم که پای این مسخره بازی ها صرف کنیم.  اما بالاخره تمام کسانی که وب لاگ می نویسند و می خونند، اهل شبکه اجتماعی هم هستند و امروز اگر مثلا حساب کاربری در فیس بوک نداشته باشی ، ملت یه جور دیگه نگات می کنند. هدف از نوشتن این مقدمه، به اشتراک گذاشتن یکی از مشاهدات دو سال اخیر بنده از فعالیت های دوستانم در فیس بوک است.</p>
<p style="direction:rtl;"><img class="alignright" title="شبکه های اجتماعی" src="https://i0.wp.com/blog.newscollective.com/blog/wp-content/uploads/2011/01/Popular-Social-Networking-Sites.jpg" alt="" width="285" height="190" /></p>
<p style="direction:rtl;">جامعه مجازی ایرانی روز به روز در حال پیشرفت بوده و امروزه به عنوان ابزار اصلی ارتباطی در ایران و خارج از ایران شناخته می شه .اگر دقت کنید اکثر کسانی که به یک ف ی ل ط ر شکن خوب دسترسی پیدا می کنن و یا جهت ادامه تحصیل ، مهاجرت و یا حتی سفر دو سه ماهه به بلاد کفر تشریف می برند فعالیتشان درشبکه های اجتماعی شروع شده و یا کلا بیشتر می شود. این باعث شده که در ابتدا شروع به شِیر کردن (به اشتراک گذاری) انواع و اقسام ویدئو ها و مطالب دیگر کنند. تا اینجای کار علاوه بر بار فرهنگی ممکن است بار علمی هم داشته باشد اما قصه از آنجا شروع می شود که این دوستان ویدئو ها و مطالب بسیار جالبی را در پروفایل دیگر دوستان پیدا کرده و پس از کلی خنده و یا سوپرایز شدن آن را برای بقیه دوستان به اشتراک می گذارند غافل از اینکه این مطالب مربوط به زمان گذشته هست و دیگر مخاطب خاصی ندارد. ماجرا از آنجا جالبتر می شود که هر سال با ورود دانشجویان جدید و حول و حوش اوایل مهر همان مطالبی که پارسال به اشتراک گذاشته می شد ، دوباره به همان تعداد و کیفیت در فید مثلا فیسبوک مشاهده می شود.</p>
<p style="direction:rtl;">از این قضیه که بگذریم تنهایی ، نداشتن دوست و البته غم غربت در ابتدای ورود به &laquo;خارج&raquo; باعث صرف وقت زیادی درشبکه های اجتماعی می شود و این می شود که یک نفر می افتد توی یوتوب یا هر سایت دیگه و شروع به شِیر کردن می کند. در یکی از بررسی های موردی (case study) که خود بنده انجام دادم، طرف مورد نظر از آهنگ های ویگن و هایده و گلپا و بنان شروع کرد و کم کم دچار نوستالژی عجیبی شده و به آهنگ &laquo;چه جوری این جوری&raquo; ختم شد. موارد دیگری که دیده می شود به اشتراک گذاری لینک سرگرمی است. قدیم تر ها، یعنی همین سه سال پیش که همه سیاسی نشده بودند، سرگرمی ملت به اشتراک گذاری لینک های بالاترین بود، اما این قضیه پس از جریانات اخیر و به علت اینکه اکثر لینک های بالاترین سیاسی شده اند، منحل شد.</p>
<p style="direction:rtl;">مورد مهم بعدی به اشتراک گذاری شایعات بی اساس و بی خودی است که امروزه باب شده. مثلا مردن شماعی زاده ، جمیله و یا آزادی فلان زندانی که محکوم به سنگسار است  و و . حالا جالب ترین قسمت ماجرا هم اینه که وقتی هم می گی این دروغ هست باهات بد برخورد کرده و تو را از لیست دوستانشان حذف می کنند.</p>
<p style="direction:rtl;">این پست رو با مشاهداتم در مورد تگ کردن به پایان می برم. در جامعه مجازی ایرانی رسم بر این است که جهت جلب توجه دوستان آنها را بر روی یک نوشته یا عکس تگ می کنند. مثلا در سال نو بنده رو روی یک کارت &laquo;سال نو مبارک&raquo; تگ می کنند و ملت هم شروع می کنند به کامنت گذاشتن که &laquo;عزیزم&raquo; ، &laquo;مرسی که منو تگ کردی&raquo;، &laquo;سال نوی تو هم مبارک باشه&raquo;. آخه نمی شد یک تبریک سال نو رو با پیغام خصوصی ارسال کرد. و یا تگ کردن بنده روی عکس الاغ آرایش شده و یا مدرسه پیرمرد ها چه تاثیری جز تنفر می تونه داشته باشه . تازگی به مورد بسیار جالبی برخورد کردم که در جواب پیغام اختصاصی تبریک تولد از طرف بنده٬ شخص مورد نظر لطف فرمودند و بنده و تمام دوستان را روی یک عکس که به صورت خیلی بزرگ روی آن نوشته شده بود Thank you تگ کرده و در پایان از دوستان عذرخواهی کرده اند که &laquo;ببخشید که همه دوستان رو تگ نکردم&raquo;</p>
<p style="direction:rtl;">غرض از نوشتن این پست درخواست عاجزانه بنده و تمام دوستان عزیزم است که آقا جان، خانم محترم، برادر گرامی: لطفا قبل از به اشتراک گذاری یک ثانیه فکر کنید. این جوری  می شه که جنابعالی رو توی فیس بوک پنهان (hide) می کنند و دیگه اگر چیز به درد بخوری هم به اشتراک بگذاری کسی توجه نمی کنه. این حس نوستالژی رو هم بذار کنار. باریکلا</p>
<p style="direction:rtl;">
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://stockholmers.wordpress.com/2011/09/16/nostalgia/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">145</post-id>
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/637de52dd19bf42f4ca0b0042e31c0606a1c99d2cd0c5203c06b033e59a31c23?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G">
			<media:title type="html">stockholmers</media:title>
		</media:content>

		<media:content medium="image" url="http://blog.newscollective.com/blog/wp-content/uploads/2011/01/Popular-Social-Networking-Sites.jpg">
			<media:title type="html">شبکه های اجتماعی</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یک مطلب علمی – فرهنگی</title>
		<link>https://stockholmers.wordpress.com/2011/02/07/one_sientifice_post/</link>
					<comments>https://stockholmers.wordpress.com/2011/02/07/one_sientifice_post/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[شب کلاه]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 07 Feb 2011 16:06:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[همینجوری ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://stockholmers.wordpress.com/?p=194</guid>

					<description><![CDATA[اومدم یک پست علمی &#8211; فرهنگی بنویسم، می بینم این روزا تا اواخر بهمن،  سر وبلاگستان فارسی به هر چیزی گرمه الا یک مطلب علمی &#8211; فرهنگی. پس فعلاً نمی نگاریم]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="direction:rtl;text-align:right;">اومدم یک پست علمی &#8211; فرهنگی بنویسم، می بینم این روزا تا اواخر بهمن،  سر وبلاگستان فارسی به هر چیزی گرمه الا یک مطلب علمی &#8211; فرهنگی. پس فعلاً نمی نگاریم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://stockholmers.wordpress.com/2011/02/07/one_sientifice_post/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">194</post-id>
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/637de52dd19bf42f4ca0b0042e31c0606a1c99d2cd0c5203c06b033e59a31c23?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G">
			<media:title type="html">stockholmers</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>