<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" gd:etag="W/&quot;A0ECR3w8eSp7ImA9WxNWE0Q.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845</id><updated>2009-10-13T04:07:46.271+02:00</updated><title>شبنم فکر</title><subtitle type="html" /><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/" /><link rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>106</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><link rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/shabnam-fekr" type="application/atom+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><entry gd:etag="W/&quot;DEUDQHs9fip7ImA9WxJUFkQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-327455478049199088</id><published>2009-07-15T23:54:00.006+02:00</published><updated>2009-07-16T00:17:51.566+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-16T00:17:51.566+02:00</app:edited><title>همه "زن" می كشند!</title><content type="html">&lt;a href="http://blog.1saeed.com/2009/07/post_208.php" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;یا: معجزه رسانه های وطنی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;این استفاده ابزاری دولت ایران از قتل زن با حجاب مصری در دادگاه آلمان، كه یعنی بله، ما در كشتن آدمها، تنها نیستیم! ، و بعد حرفها و نتیجه گیریهای ا. ن. وار! ازش گرفتن، یك كمكی روی اعصاب من راه میره و خواستم حتما در موردش بنویسم. هنوز چند جمله ای ننوشته بودم كه دیدم سعید عزیز خیلی جامع و كامل &lt;a href="http://blog.1saeed.com/2009/07/post_208.php" target="_blank"&gt;در موردش نوشته، &lt;/a&gt;پس با اجازه كل پست رو اینجا كپی می كنم كه همه حرف من هم هست:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی خبری را می‌شنويم اول باید ببينيم چقدر به مخبر آن اطمينان داريم، بعد اگر به راستگويی او ايمان هم داريم باز لحظه‌ای فکر کنيم.&lt;br /&gt;خبر کشته شدن يک زن در دادگاه درسدن آلمان کاملاً واضح و آشکار است و من متعجب از اينهمه تفسير و مقايسه‌ی بی‌مربوط. يک‌بار خبر را با هم مرور می‌کنيم شايد من اشتباه می‌کنم و می‌شود آن نتايج را گرفت که دوستان عزيز اين روز‌ها برای خود هوا می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حدود يک سال قبل يک مرد روس در پارک به يک زن مصری محجبه توهين می‌کند و او را تروريست می‌خواند. دليلش برای اينکار هر چه بوده، نمی‌تواند توجيهی برای اين تهمت باشد. به همين خاطر (توجه کنيد، به دليل توهين و تهمت) اين خانم به دادگاه شکايت کرده و دادگاه هم به سند شهادت خانواده‌ی زن، آن مرد را مجرم شناخته و به پرداخت جريمه محکوم کرده. لازم نيست دوباره تکرار کنم که توجه کنيد دادگاه شخص توهين‌کننده را مجرم دانسته و حق را به زن مصری داده.&lt;br /&gt;يازده روز قبل (دهم تير) قرار بود در دادگاه تجديد نظر ميزان نهايی اين جريمه مشخص شود که متهم در دادگاه با حمله به شاکی او را با ضربات چاقو جلوی اعضای خانواده‌اش کشته. شوهر زن هم با متهم درگير می‌شود و وقتی پليس حاضر می‌شود آن دو همچنان گلاويز بودند و به اشتباه شوهر زن مورد اصابت گلوله‌ی پليس قرار می‌گيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همان روز تمامی بخش‌های خبری اين اتفاق را پوشش دادند. اين خبر چنان حيرت‌آور بود که حتی روزنامه‌ی راستگرای شپيگل آنرا با عنوان &lt;a href="http://www.spiegel.de/panorama/justiz/0,1518,633729,00.html" target="_blank"&gt;«همه‌ی ما تحت شوک قرار گرفتيم»&lt;/a&gt; منتشر کرد. روز‌های بعد هم اين خبر و تفسير آن موضوع اکثر رسانه‌های آلمانی بود؛ زيرا چنين اتفاقی تاکنون در دادگاه‌های آلمان اتفاق نيفتاده بود، آن هم بخاطر چنين اتهام کوچکی متهم قصد جان شاکی را کند. از همان روز تمامی مراجعان به دادگاه‌ها کنترل بدنی می‌شدند و کميته‌ای مشغول بررسی دلايل اين اتفاق و همينطور نحوه‌ی شليک گلوله به شوهر مقتول، شدند. با اينکه اين اتفاق يک حادثه‌ی جنايی بود، ولی به دليل بی‌سابقگی آن و خارجی بودن مقتول، بيشتر سياستمداران با خانواده‌ی او ابراز همدردی کردند. به طوريکه رئيس حزب سوسيال دموکرات و نايب صدراعظم آلمان ديروز در گردهمايی که برای يادبود مقتول در درسدن برگزار شده بود، به همراه تعداد زيادی از مردم آلمان شرکت کرد. دقت کنيد نه تنها اين اجتماع توسط پليس آلمان سرکوب نشد، بلکه مردم و سياستمداران آلمان هم در آن شرکت کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين‌که شخصی بخاطر يک شکايت و پرداخت جريمه‌ی نقدی، دست به قتل بزند، آنچنان غيرعقلانی است که بدون تائيد روانپزشکان می‌شد به اختلالات روانی قاتل پی برد. بااينحال انگيزه‌ی راسيستی و نژادپرستانه در توهين اوليه که دادگاه هم آنرا بخاطر شهادت خانواده‌ی زن پذيرفته بود، آشکار است. اما وقتی يک زن خارجی (دقت کنيد خارجی) می‌تواند به همين دليل (دقت کنيد فقط بخاطر توهين) از شخصی شکايت کند (دقت کنيد شکايت) و دادگاه هم به نفع او (دقت کنيد به نفع يک زن خارجی) رأی صادر می‌کند، چطور می‌توان نتيجه گرفت در اين کشور حقوق انسان‌ها ناديده گرفته می‌شود؟ و خارجی‌ها و مسلمان‌ها از حقوق انسانی بی‌بهره هستند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی قاتل که بيکار روسی الاصل است و با ادعای آلمانی بودن اجدادش تابعيت آلمانی گرفته و با عملش نشان داده صحت عقل هم ندارد، به يک نفر توهين می‌کند، چطور می‌توان نتيجه گرفت تمام مردم آلمان يا غرب نژادپرست هستند؟&lt;br /&gt;حالا اين وسط دولت آلمان و غرب چه نقشی ايفا کرده‌اند؟ شايد رسانه‌های وطنی توضيح بهتری برايش داشته باشند، ولی تنها کوتاهی که به نظر می‌رسد عدم جستجوی بدنی مراجعان دادگاه می‌تواند باشد که آن‌هم بخاطر کرامت انسانی و بی‌سابقه بودن اين حادثه، نيازش احساس نمی‌شد. البته شايد بهتر بود مانند کشور عزيز اسلامی‌مان که نه تنها خارجی‌ها بلکه مردم ايران هم حق شکايت از توهين‌ها و تهمت‌ها را ندارند، دادگاه آلمان هم از پذيرفتن شکايت اين زن خودداری می‌کرد تا کار به اينجا نمی‌کشيد!!! و واقعاً چه شعار بامضمونی می‌دهند آنها که مقتول را «قربانی حقوق بشر» می‌دانند؛ زيرا اگر دادگاه برای او حقی قائل نبود و متهم را محکوم و جريمه نمی‌کرد، هيچگاه دست به قتل نمی‌زد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا چه اتفاقی افتاده که بعد از ده روز رسانه‌های وطنی متوجه اين اتفاق شده‌اند و از آن چنان نتايجی گرفته‌اند که با کمی تفکر می‌توان به انگيزه‌های سياسی وغيرانسانی‌اش پی برد. تعجب‌آورتر ادعای رسانه‌ای نشدن اين اتفاق است؛ البته با تأخير ده روزه‌ی اين رسانه‌های فعال، اگر می‌خواستند بايد کمی آرشيو‌های قديمی‌تر را جستجو می‌کردند که يحتمل نخواستند و نمی‌خواهند.&lt;br /&gt;از همه تأسف‌بارتر مقايسه قتل يک زن (حالا اينبار مسلمان) توسط يک فرد بيکار روانی، با تصاوير جان دادن دختری هنگام سرکوب چند هفته‌ای اعتراضات مردم ايران توسط نيروهای حکومتی با دستور بلندپايه‌ترين مقام کشور، است. هر دو قتل هستند، هر دو مقتول هم زن بودند، ولی واقعاً اين عزيزان هر کس سيبيل داشته باشد را پدر خود می‌دانند؟ يعنی يافتن تفاوت اين دو قتل آنقدر پيچيده است که دوستان زحمت کمی تفکر را هم به خود نمی‌دهند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين تفاسير و ادعا‌ها در رسانه‌های کشوری منتشر می‌شود که احتياجی نيست من تک‌تک محدوديت‌های حقوق اوليه انسان‌ها را در آن برای شما بشمارم. لازم نيست يادآوری کنم در اين کشور نه تنها حکومت بين اقوام و مذاهب و حتی شهرها و استان‌ها تبعيض قائل می‌شود، بلکه نحوه‌ی پوشش شهروندان هم دليلی برای تبعيض و حتی بازداشت آنهاست. کشوری که بغل گوششان پليس کشور دوست و برادر چين به جان مسلمانان می‌افتد و در يک روز بيش از صد نفر مسلمان را می‌کشد، ولی حکومت و رسانه‌های وطنی احتياجی به واکنش نمی‌بينند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کشوری که دانشجويان باغيرت مسلمانش، بخاطر قتل يک زن مسلمان توسط يک بيمار روانی در آلمان جلوی سفارت آلمان تجمع می‌کنند و برعليه دولت آلمان شعار می‌دهند و تخم‌مرغ پرتاب می‌کنند، ولی به هيچ عنوان اهميتی ندارد در چين مسلمانان توسط و با حمایت نظامی‌های چينی کشتار می‌شوند و مسجد شهر به تصرف نظامی‌ها درمی‌آيد تا از خواندن نماز مسلمانان جلوگيری کنند.&lt;br /&gt;اين است معجزه‌ی رسانه‌های وطنی و فراموش نکنيم بسيار هستند کسانی که بدون اما و اگر و لحظه‌ای تامل و تفکر مو به مو اين معجزه در ذهنشان نقش می‌بندد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-327455478049199088?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/327455478049199088/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=327455478049199088" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/327455478049199088?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/327455478049199088?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/07/blog-post.html" title="همه &quot;زن&quot; می كشند!" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkcBQnw7eSp7ImA9WxJVEEg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-4375778172620425688</id><published>2009-06-26T17:51:00.004+02:00</published><updated>2009-06-26T23:00:53.201+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-26T23:00:53.201+02:00</app:edited><title>بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن</title><content type="html">۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;A part of the large community of Iranian bloggers&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;June 26, 2009&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-4375778172620425688?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/4375778172620425688/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=4375778172620425688" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4375778172620425688?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4375778172620425688?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/06/blog-post_8564.html" title="بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0MERX89eSp7ImA9WxJWGUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-7931870364310622954</id><published>2009-06-26T02:13:00.001+02:00</published><updated>2009-06-26T02:16:44.161+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-26T02:16:44.161+02:00</app:edited><title>در این انتخابات...(۷)</title><content type="html">&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;آسمان سبز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا جمعه، ساعت یك بعد از ظهر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 254px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos-d.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc1/hs087.snc1/4915_108225212712_682392712_2136363_216133_n.jpg" border="0" /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-7931870364310622954?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/7931870364310622954/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=7931870364310622954" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7931870364310622954?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7931870364310622954?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/06/blog-post_6289.html" title="در این انتخابات...(۷)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A08GQng7fSp7ImA9WxJWFkw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-6842699462878552581</id><published>2009-06-21T23:21:00.005+02:00</published><updated>2009-06-21T23:30:23.605+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-21T23:30:23.605+02:00</app:edited><title>در این انتخابات...(۶)</title><content type="html">&lt;a href="http://balouch.blogspot.com/2009/06/blog-post_9757.html" target="_blank"&gt;بلوچ عزیز&lt;/a&gt; خواسته كه در این بازی وبلاگی از ندا بنویسیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخ ، بلوچ جان، چه بازی ای؟ كدوم بازی خونباری ما رو به اینجا كشونده؟ این چه كابوسی هست كه گلوی ما رو گرفته؟&lt;br /&gt;ببخش كه الان نمی تونم درست بنویسم. من به خامنه ای حرفی ندارم بزنم، او برای من كسی نیست كه بشه مورد خطاب قرارش داد. او می داند كه این خونها به عبایش چسبیده است. او كابوس شبانه ای ندارد و نخواهد داشت، او خود كابوس یك ملت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیز زیادی نمی تونم بگم، بغض گلوم رو فشار میده. به عكسش نگاه می كنم، به پیكر جوانی كه اینگونه آسان بی زندگی شد و فكر می كنم به پیكرهای دیگه ای كه دوربینی برای ثبت بیگناهی و قربانی شدنشون نیست، به این شنبه خونینی كه گذشت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://campaign88.persianblog.ir/post/282/" target="_blank"&gt;ندای آزادی و گلوله مردم فریبان&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5349895300283030306" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 295px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/Sj6lbj7m2yI/AAAAAAAAAGc/lLBtr5z3DUY/s400/untitled.bmp" border="0" /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-6842699462878552581?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/6842699462878552581/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=6842699462878552581" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/6842699462878552581?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/6842699462878552581?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/06/blog-post_21.html" title="در این انتخابات...(۶)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/Sj6lbj7m2yI/AAAAAAAAAGc/lLBtr5z3DUY/s72-c/untitled.bmp" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D04ASH89cCp7ImA9WxJWFEg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-8707258810550976572</id><published>2009-06-20T01:47:00.009+02:00</published><updated>2009-06-20T01:59:09.168+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-20T01:59:09.168+02:00</app:edited><title>در این انتخابات ...(۵)</title><content type="html">این نوشته رو از وبلاگ &lt;a href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000993.html" target="_blank"&gt;پویا&lt;/a&gt; اینجا كپی می كنم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;چرا دیکتاتورها به یک زبان حرف می زنند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;1 - سی سال پیش نوجوان پانزده ساله ای بودم. سال اول دبیرستان. پائیز و زمستان 57. هر روز تظاهرات. گاهی هم درگیری با سربازان در خیابان. راهپیمائی ها چند ماهی طول کشید تا میلیونی بشود. مثل این بار نبود که در همان یکی دو تظاهرات اول میلیونها آدم به میدان بیایند. شب که به خانه بر می گشتم گوینده ی رادیو از دشمن می گفت، از اجانب، دست های بیگانه، آشوبگران، دشمنان وطن و من به خودم وسیل آدم های معمولی اجتماع در خیابان فکر می کردم و به دنبال بیگانه می گشتم و آشوبگر. پیدا نمی کردم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;امروز خامنه ای، صدا و سیمای جمهوری اسلامی، این دکترهای ریز و درشت رسانه های اسلامی همان کلمات را تکرار می کنند. همان لحن. همان اتهام ها. و شما دوستان ایران هم امروز در خیابان ها به دنبال خائن می گردید و یا بیگانگان. شما هم پیدا نخواهید کرد. مردم هستند که فریاد آزادی و عدالت سر داده اند. همین من و تو هستیم. چرا دیکتاتورها مثل هم حرف می زنند؟ مثل همدیگر، مردم را به هیچ می شمرند؟ ... و مثل هم در چشم بر هم زدنی بر باد می شوند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;2- پیش از این هم نوشته بودم که خامنه ای با آن اعلام نتیجه ی شتاب زده ی شب انتخابات، اصلاح طلبان حکومتی را به لب مرز نظام و بیرون از نظام کشانده است. با سخنرانی امروز، تمامی جنبش حق طلبی را به مرز نظام و مقابل نظام کشانده است. امروز در وضعیتی هستیم که کوچکترین عقب نشینی خامنه ای و اطرافیان اش به تزلزل شدید تمامی حکومت آقایان می انجامد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;3- در همین روزها و لحظات حتما فشارهای سیاسی و امنیتی روی آقای موسوی و کروبی و یاران نزدیک شان خیلی شدید است. از طرف دیگر با این حرف های امروز خامنه ای، ضرورت بزرگی وجود دارد که یک ستاد مدیریتی برای این جنبش عظیم مردمی بوجود بیاید. اتفاقا از این به بعد است که موج اصلی فشار سرکوب روانی و فیزیکی جنبش شروع می شود. باید راهکار وجود داشته باشد. مدیریت وجود داشته باشد تا نتوانند این جنبش را به فرسایش بکشانند. مطالبات که همان ابطال انتخابات باشد بیان شده و بالاترین مسئول کشور هم با خشونت آن را رد کرده است. من نمی گویم باید سطح مطالبات مطرح شده را لزوما حالا بالا برد. امید مردم آن بود که از راه مدنی مطالبات شان را مطرح کنند. اما در شرایط فعلی دیگر چنین چیزی امکان ندارد. راهکار چیست؟ قدم بعدی چیست؟ ایده آل این است که ستاد مدیریتی با حضور آدم های مطمئن و با سیاست و با تجربه وجود داشته باشد. ما در میان دگراندیشان چهره های قابل قبولی داریم که باید همکاری آنها را جلب کرد. این موجب جلب بیشتر اعتماد مردم هم می شود &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;4- این را امروز در فیس بوک نوشتم: آقایان خیلی تلاش کرده بودند که ذهن نوجوانان و جوانهای این کشور را در مورد تاریخ این انقلاب و دهه ی شصت و سرکوب ها فریب بدهند. این چهره ی امروزی آقای خامنه ای ذهن این نسل جوان کشور را هم باز کرد که وقتی لازم بدانند چه فریبکار و قسی القلب هستند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;----------&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;رهنمودهایی از دوستان فعال داخل ایران:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;یک - به قرارهای مردمی كه گذاشته می‌شود پای‌بند باشيد و قرارهای بعدی را كه رسانه‌ها اعلام می‌كنند قبول نكنيد؛ مگر و فقط مگر، سايت يا بيانيه رسمي موسوي تغييري در برنامه اعلام كند. اين تغيير برنامه‌ها از سوي رسانه‌ها حتي اگر حاصل جنگ رواني نباشد، موجب پراكندگي جمعيت مي‌شود و احتمال خشونت را بالا مي‌برد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;دو -در بيانيه‌هاي موسوي اگر گفته مي‌شود "من" شركت نمي‌كنم، يا مي‌گويد اگر شركت مي‌كنيد از خشونت پرهيز كنيد، ولي نمي‌گويد شركت "نكنيد"، معناي مشخصي دارد؛ نمي‌خواهد پشت جمعيتي كه مي‌روند را خالي كند ولي هشدار مي‌دهد كه مراقب احتمال خشونت‌آفريني باشيم. به اين ترتيب، اگر منع صريحي وجود ندارد، باز بايد به جمعيت پيوست تا احتمال و امكان خشونت را از ميان ببريم و با بالا بردن جمعيت، حس اطمينان را افزايش دهيم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;سه - به ياد داشته باشيم حتي تجمعي كه قرار نيست در آن سخنراني شود هم "بايد" نقطه پاياني داشته باشد. در تجمعات اين روزها كه با ملاحظه ساعات كاري قرار گذاشته مي‌شود، نكته بسيار مهم اين است كه جمعيت تا قبل از تاريكي هوا راه برگشت پيش گيرند؛ &lt;strong&gt;هوا كه تاريك مي‌شود شغال‌ها بيرون مي‌آيند&lt;/strong&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;چهار-وحشت افكني نكنيم. خبرهاي تاييد نشده درباره احتمال خشونت و كشتار را منتقل نكنيم. حتي اگر فردا حكومت نظامي هم اعلام شود و مثلاً يگان‌هاي سپاه در خيابان مستقر شوند، باز ادامه اعتراض ما بايد به همين نحو باشد؛ با جمعيت فراوان و با آرامش و به دور از خشونت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پنج -اميدوار باشيم، اميد بدهيم و هماهنگي و پرهيز از خشونت و استقامت را تبليغ كنيم؛ تا اينجا ما مردم ايران برنده خيلي چيزها بوده‌ايم. حتي بعد از يك كودتاي سياسي، توانسته‌ايم سياست را در خيابان نگه داريم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;شش - باز هم اميدوار باشيم&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-8707258810550976572?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/8707258810550976572/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=8707258810550976572" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8707258810550976572?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8707258810550976572?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/06/1.html" title="در این انتخابات ...(۵)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEABRnw5eyp7ImA9WxJXGUg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-9207834186932624358</id><published>2009-06-14T07:15:00.001+02:00</published><updated>2009-06-14T07:19:17.223+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-14T07:19:17.223+02:00</app:edited><title>در این انتخابات...(۴)</title><content type="html">&lt;span style="color:#000099;"&gt;محسن مخملباف در مصاحبه با روز:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;یکصدا فریاد بزنیم کودتا شد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حالی که مردم ایران خود را آماده برگزاری جشن سبز می کردند، در طول چند ساعت، ورق برگشت. مهندس موسوی که بر اساس خبررسانی رسمی وزارت کشور برنده انتخابات دهم در دور اول بود، ناگهان بازنده اعلام شد و رقیبی که این روزهااز وی به عنوان«دروغگو» یاد می شود، به عنوان«برنده» معرفی شد. این اتفاق چگونه افتاد؟محسن مخملباف، فیلمساز سرشناس کشورمان که دیروز به دلیل قطع ارتباطات در داخل کشور، تا ساعاتی وظیفه خبررسانی ستاد میرحسین موسوی به وی سپرده شده بود، در مصاحبه با روز، ازاین«کودتا» گفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شما در تلویزیون امریکاخبرهای خوبی را به نقل از ستاد مهندس موسوی اعلام کردید.ناگهان چه اتفاقی افتاد که همه چیز تغییر کرد؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;حمله به ستاد اطلاع رسانی آقای موسوی در قیطریه،همزمان بود با اینکه از وزارت کشور به آقای موسوی خبر پیروزی در انتخابات راداده و به ایشان گفته بودند که این مسئله به آقای خامنه ای هم اطلاع داده شده است.بر اساس اطلاع مسئولان ستاد آقای خامنه ای هم در پاسخ گفته بود مانعی ندارد، فقط نحوه اعلام این خبر مدیریت شود. در نتیجه اعضای ستاد اقای موسوی که از این پیروزی خوشحال بودند، حمله به ستاد آقای موسوی را به عنوان عکس العمل و انتقام گیری شخصی جناح شکست خورده تلقی کردند نه برنامه ای برای شروع یک کودتا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی دو ساعتی هم ارتباطات بین المللی اینها قطع بود و به همین دلیل مسئولیت اطلاع رسانی در این مدت به دوش من گذاشته شد که به دنیا اطلاع بدهم برنده این انتخابات، طبق اطلاع رسمی وزارت کشور و بر اساس آمارها، آقای موسوی است و انتخابات به دور دوم هم کشیده نشده است؛ حتی خبر این پیروزی به هنرمندان دیگر هم داده شد، از جمله خانم فاطمه معتمد آریا که خبر را از آقای موسوی شنیده بود و به این طرف و آن طرف خبر می داد که سبزها پیروز شدند.اما در حالیکه آقای موسوی بیانیه اش را می نوشت، یکباره فرماندهان سپاه با نامه ای از آقای خامنه ای در ستاد او حضور پیدا می کنند که در آن نوشته شده بود من نمی گذارم انقلاب سبز شما پیروز بشود.شکست احمدی نژاد، شکست من است. فرماندهان سپاه سپس به آقای موسوی می گویند:«شلوغ هم نکن».در این لحظه آقای مجید مجیدی که در کارهای تبلیغاتی آقای موسوی حضور داشته، به آقای کامبوزیا پرتوی می گوید که ناامیدشدم و ستاد راترک می کند و به خانه اش می رود.او گفته فردا صبح در تهران کودتا&lt;br /&gt;خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یعنی در فاصله آن پذیرش و اعلام رسمی به آقای موسوی تا لحظه پس گرفتن نظر،چه اتفاقی افتاده است؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما ابتدا تصورمان این بود که شاید این حتی کودتایی علیه خود اقای خامنه ای هم باشد، برای اینکه تایید اولیه و بعد تغییرنظرشان اسباب حیرت بود. به همین خاطر آقای کروبی،آقای خاتمی،آقای موسوی، یا حتی کسانی مانند آقای کرباسچی دنبال این بودند که بفهمند موضع رهبر چیست.شما اگر به سایت آقای کرباسچی بروید می بینید که نوشته اند شما هم مثل ما سکوت کنید؛ در حال مذاکره با رهبری هستیم. اما به هر جهت کودتا شد. اینها حتی اول قرار بود آرا را کم کم اعلام کنند و آن رادر حالت تعلیق نگاه دارند تا این مسئله به صورت شوک سیاسی برای طرفداران احمدی نژاد و شوکی خوشایند برای مخالفین وی درنیاید.به روزنامه ها هم اطلاع داده شده بود که حق ندارید در خبر برد آقای موسوی از واژه هایی مانند پیروزی استفاده کنید.در نتیجه یک دیدگاه این است که ظرف یکی دو ساعت آقای خامنه ای نظرش عوض شده باشد؛یک دیدگاه دیگر هم می گویدکه این بخشی از یک سناریوی مهندسی شده بوده برای آنکه اول از طریق کشاندن مردم به پای صندوق های رای،انتخابات را پیش ببرند ولی نتیجه از قبل معلوم بوده، برای همین هیچ رای باطله ای اعلام نشده است.حتی کسانی هستند که برای اینکه ببینند کار بالاخره چطور پیش می رود رای باطله به صندوق ها انداخته اند؛اما رای باطله آنها اعلام نشده است.مگر می شود در انتخاباتی آراط باطله وجود نداشته باشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر می گردیم به اینکه اقای موسوی اعلام کردند من برنده انتخابات و رئیس جمهور آینده ایران هستم و روز یکشنبه، روز جشن پیروزی خواهد بود.ستاد آقای موسوی هم از من خواستندکه به دلیل اینکه دستگاه های خبررسانی ستاد از کار افتاده و مسئولین ستاد هم در اثر حمله نیروهای نظامی مجروح شده اند ـ حتی تعدادی از هنرمندان هم مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند ـ و قیطریه هم در محاصره است،مسئولیت این خبررسانی رابه عهده بگیرم و چند نکته را به دنیااعلام کنم؛ اول اینکه برنده این انتخابات آقای موسوی با کسب اکثریت 70 آراست.دوم اینکه آقای موسوی از مردم خواسته این پیروزی را در روز تولد حضرت زهرا و روز مادر جشن بگیریم.نکته سومی هم که گفتن آن به عهده من گذاشته شد این بودکه به ستاد آقای موسوی حمله شده است و آنها تا مدتی نمی توانند اطلاع رسانی کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شما اسم این حرکت را چه می گذارید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*به نظر من اسم این حرکت فراتر از تقلب است؛ مردم ما الان بهت زده هستند و حالت کسانی را دارند که در روز 29 مرداد 1332 شاهد کودتا بودند. آنها هم متوقع بودندکه مصدق پیروز بشود ولی مصدق را از دست دادند. مردم ما الان در شوک هستند، ومن اسم این شوک راکودتا می گذارم. این فراتر از تقلب است.ما همه باید یکصدا فریاد بزنیم: کودتا شد. این کودتا البته به نفع استبداد نیست، برای اینکه اصل مهمی که برای من مطرح است این است که مردم ما پیروز شدند و توانستند استبداد را تاکنار دیوار عقب ببرندو حکومت مجبور شد از مشروعیت خود به علت استبدادبگذرد. تا پیش از این از نظر مردم ایران و جهان،کشور ایران در مقایسه با کشوری مانند عراق صدام که کاملا دیکتاتوری بود، یک جامعه نیمه دموکراتیک بود. مردم می گفتند با اینکه ما ولی فقیه داریم، شورای نگهبان داریم و ...همین که هنوز می توانیم رئیس جمهوری مثل خاتمی را در مقایسه با احمدی نژاد انتخاب کنیم، نشان می دهد که یک آزادی ها، انتخاب ها و یک حقوق نسبی وجود دارد،اما الان با این حرکت، کاملا به استبداد مطلق 28 مرداد برگشته ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;با توجه به اخباری که از ایران می رسد،حمله به مردم، دستگیری ها و زمینه سازی برای دستگیری چهره های مطرح سیاسی،فضا راچگونه می بینید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حال حاضر مردم در یک حالت پرسش هستند و می خواهند یک صدای بلند واحد به آنها بگوید چه کنند. می دانید؛ ما انقلاب کردیم پشیمان شدیم؛اصلاحات کردیم، پشیمان شدیم. قهر کردیم، پشیمان شدیم؛ ولی قرار نیست این بار که با صندوق ها آشتی کردیم باز پشیمان بشویم. اگر پشیمان بشویم تنها یک راه باقی می ماند و آن انقلاب است. درنتیجه مردم می خواهند بدانند که باید کدام حرکت را انجام دهند.در واقع من تصور می کنم اگر آقای موسوی، آن طور که قول داده عقب نکشدو بتواند صدایش را به گوش مردم برساند، باید حرکتی هماهنگ انجام داد، نه حرکت های کور فردی، نه حرکت های پوپولیستی که نتیجه اش حتی می تواند به نفع استبداد تمام شود، بلکه حرکتی واحد. برای این کار بایدتمام مراجع تصمیم گیری، صنف های هنرمندان،گروه های دانشجویی، زنان و تمام اقشاری که با هم یک اتحاد و اتفاق نظرهایی دارند، با هم حرکت هایی را شروع کنند که معنی آن مخالفت با این کودتا باشد. من فکر می کنم مابه یک صدای بلند واحد احتیاج داریم. در این ماجرا نکته آموزنده ای که برای ما وجود داشت، تظاهرات میلیونی سبزهابود. در ستاد اقای موسوی می گفتند ما از این تظاهرات به هیچ وجه خبر نداشتیم ؛فقط اس ام اس هایی در این مورد گرفتیم.بعد وقتی می روندببینند چه خبر است،می بینند میلیون ها مردم با نشانه های سبز در حال حرکت هستند.یعنیمردم از طریق اس ام اس، مثل قطرات اقیانوسی که تا حالا از هم جدا بودند، به هم پیوند خوردند و خواست مدنی خویش رابا رنگ سبز به نمایش گذاشتند.کار به آنجا رسیدکه فرض کنید هنرپیشه سرشناس و محبوب ایران، خانم هدیه تهرانی با یک پرچم سبز در خیابان بود و مردم دنبالش بودند. رنگ سبز به معنای این است که این مردم قصد خشونت ندارند،خواستار یک حق طبیعی هستند؛ خواستار این هستند که حداقل مسئول اجرایی راکه روش هایش را قبول ندارند، از بین خودشان انتخاب کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کودتا معمولا نشانه هایی دارد که اولین آنها سرکوب مردم و تحت فشار قرار دادن رهبران حرکت های اجتماعی ست.در همین راستا تا چند ساعت پیش گفته می شد آقای موسوی در حبس خانگی ست، یا صحبت از دستگیری آقایان تاج زاده و امین زاده می شود. خبرگزاری رسمی دولت هم زمینه سازی را شروع کرده و نوشته در ستاد اصلاح طلبان سلاح سرد کشف شده. به این ترتیب به نظر شما وضع به کدام سمت پیش خواهد رفت؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*به نظرم حکومت فضای ارعاب راه می اندازد. در واقع پیام اخیر خامنه ای که « طعم شیرین پیروزی را با حرف ها و افکارتان تلخ نکنید»، تهدید مستقیم مردمی بود که در واقع به کاندیدای دیگری رای داده اند .اگر اکثریت مردم به آقای احمدی نژاد رای دادند،اینها چرا انقدر از اینکه مردم به خیابان ها بریزند و جشن پیروزی بگیرن، نگرانند؟خب، این اکثریت به خیابان می آمد و اقلیت هم جرئت نمی کرد به کاری دست بزند. اینها نگرانند و تهدید می کنند،چون اصل قضیه چنین نیست. در این فضا طبا مردم هم دچار بهت هستند ولی این بهت باید به ایمان و به از دست نرفتن انرژی تبدیل شود.ما به جایی رسیده ایم که دیگر نه مردم جای عقب رفتن دارندو نه استبداد می تواند عقب بکشد. مردم اگر عقب بروند، کشور باید تاریخش را فراموش کند.ما به صداهای یکپارچه ای نیاز داریم که فریاد بزنند کودتا شده.البته الان رهبری جامعه ایران به عهده کاندیدایی مثل موسوی گذاشته شده، یاآقای خاتمی که کنارش هست و هنرمندان و دانشجویان.حال باید دنبال کنیم و ببینیم که آیا آقای موسوی جرئت مدنی مصر بودن بر سر این مسئله رادارند.من در آخرین ملاقاتی که قبل از خروج از ایران با آقای خاتمی داشتم به ایشان گفتم شما از جامعه مدنی سخن می گویید، در حالیکه ما نیازمند جرئت مدنی هستیم.مردم ما جاهل نیستند که بخواهند اگاه بشوند؛ تک تک مردم در این انتخابات می دانند که به چه کسی رای دادند. هر کس باید از خودش بپرسد من به چه کسی رای دادم و چه کسی از صندوق درآمد.از کنار دستی اش بپرسد به چه کسی رای داد و از صندوق نام چه کسی درآمد. حکومتی که پذیرفت مشروعیتش را از دست بدهد و به حالت حکومت نظامی، مردمی را که 30 سال دنبال خود کشیده بود،کنترل کند، باید بداندکه از دید این مردم بزرگترین گناه این حکومت دروغگویی است؛امری که حتی می تواند به دینداری مردم ضربه اساسی بزند. در هر حال به نظر من در این شرایط مردم باید در حرکتی مدنی، فریادشان را به دنیا برسانند.به طور مثال حالا که امکان فرستادن اس ام اس نیست، با تلفن. هر کس می تواندتلفن کوتاهی به دیگری بزند؛ جملات کوتاهی بگوید؛ خلاصه باید راه های مدرنی را برای اعتراض پیدا کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به نظر شما آقای خامنه ای با انتخابی که کرده، کجا قرار گرفته است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظرم کسی که این توهم را ایجاد کرده بود که رهبر تمام ملت است، امروز خود را در حد رهبر اقلیت و نفر اصلی پشت اقای احمدی نژاد پایین آورده است.امروز همه فهمیده اند که احمدی نژاد فقط سخنگوی این حکومت و نفر اول آقای خامنه ای است؛ دنیا هم نباید بپذیرد که اینها نماینده مشروع ملت ایران هستند. من به صدای بلند اعلام می کنم که رئیس جمهور مردم ایران، طبق ارای رسمی اقای موسوی است و آقای احمدی نژادرئیس جمهورغیرقانونی ایران است و باید از قدرت کنار برود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;امروز برخی از کسانی که موافق تحریم بودند،می گویندشرکت درانتخابات به این وضع کمک کرد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من مخالف این نظرم؛ آنها با شرکت نکردن در انتخابات چه چیزی را ثابت کردند. ما یک ملت 70 میلیونی هستیم؛70 میلیون نفر که نمی توانند از کشور مهاجرت کنند. مردم ایران چاره ای جز ماندن در سرزمین خودشان ندارند.اینکه ده نفر و مهاجرت و قهر نمی کنند، دلیل نمی شود که یک ملت هم بتواند قهر کند.اصلا چرا باید قهر کند؟ اگر قرارست در آن کشور زندگی کند، چرا نبایدازحداقل حقوق خود برخوردارباشد. ما در قهر قبلی شکست خوردیم .ما بارقبل از قهر قهر کردیم ولی این بار با امید کنار هم جمع شدیم؛ هر قطره ای خودش را در دریا دید. قطره اگر تنها باشد، زیر نور آفتاب خشک می شود.مردم دیدند که چقدر با هم بودن خوب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آینده این قطره را چگونه می بینید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اینده روشنی را می بینم، برای اینکه مردم ما اگاهی دارند . آنها می دانند که چطور می توانند با یک رای دادن، حکومت را چنان غافلگیر کنند که رای تقلبی را قانونی جلوه بدهد و یک شعبده بازی راه بیاندازد. این قدرت مردم است.شما نمی بینید ضعف استبدادرا؟نمی بینید ترس استبداد را از این رسوایی ای؟نمی بینید که بعد از سی سال مردم استبداد او را مورد اشاره قرار گرفته اند. این پیروزی مردم مابوده که اتفاقا با کمترین هزینه بیشترین بها رابه دست آورده.الان ما باید این اتحاد مردمی را حفظ کنیم.اینها می توانند رهبرانی را که از دل همین مردم بیرون آمده اند تحت فشار قرار دهند. می توانند موسوی را خانه نشین کنند، ولی 70 میلیون نفر را که نمی توان زندانی کرد؛70 میلیون نفر را که نمی توان کشت .نمی شود به 70 میلیون نفر گفت از حقوق طبیعی و اولیه خود بگذر؛ آن هم در شرایطی که جامعه بین المللی روند صلح دارد. پیش از این تهدید حمله آمریکا وجود داشت و اینکه شرایط کشور به بهانه حمله خارجی نظامی بشود،امابا وجود رئیس جمهور جدید آمریکادیگر کسی نمی تواند ما را از این مسئله بترساند.کسی نمی تواند شرایط کشور رانظامی بکند. ارتش برای سرکوب ملت نیست.ضمن اینکه این انتخابات برای تاییدمشروعیت نظام نبود، برای اعلام نیاز به تغییر وضع و رسیدن به حداقل خواست ها بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و آخرین سئوال. امروز باهر کسی که در ایران حرف زدم بغض داشت.بغضی سنگین.به آنها چه می گویید؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می گویم همه شما یک قطره اید از یک دریا. همه تان همه یک ستادید؛ با هم مرتبط باشید. از آن طرف هم به کسانی که در این سو هستند می گویم صداهایی که به گوش مردم می رسد باید هماهنگ و یکدست شود تا آنان دچار چند پارگی نشوند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-9207834186932624358?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/9207834186932624358/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=9207834186932624358" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/9207834186932624358?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/9207834186932624358?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/06/blog-post_3501.html" title="در این انتخابات...(۴)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEQERHs8eSp7ImA9WxJXGUg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1882488598039239631</id><published>2009-06-14T05:41:00.010+02:00</published><updated>2009-06-14T07:11:45.571+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-14T07:11:45.571+02:00</app:edited><title>در این انتخابات...(۳)</title><content type="html">یعنی جدی فكر كردین كه كار عاقلانه ای برای خودتون! كردین، كه این خشم و نیروهای نهفته مردم رو اینطور بر انگیخته كردین، كسانی كه داخل همین نظام، به كاندیداهای از صافی گذشته همین نظام رای دادن، كسانی كه زمانی به تغییر های مینیمالی امید داشتن و به ادامه نظام راضی بودن؟ كسانی كه فكر می كردن هنوز چیزی برای از دست دادن هست و برای همین محتاط بودن؟ فكر می كنین برای اینكه این همه احتیاط از دست رفت هزینه ای نمی دین؟ از اینجا به بعد، هر سركوب و خشونتی این خشم رو فقط تشدید می كنه و حتی اگر این سركوب كامل هم باشه، بعد از اون با این حد از نارضایتی عمومی، كه دیگه محدود به كوی دانشگاهها نیست، چكار می كنین؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در راستای اطلاع رسانی:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-مهم: به گزارش خبرگزاری انتخاب، به نقل از خرداد نو ،میرحسین موسوی خطاب به مردم گفت: امروز ساعت 12:30 دقیقه مقابل ستاد من در کوچه میرهادی تجمع کنید&lt;br /&gt;-خبرنگار سرویس سیاسی انتخاب گزارش داد که ساعتی پیش مهدی کروبی با حضور در جمع معترضین در خیابان ولیعصر، به آنها روحیه داده و اقدام آنها را برحق دانست (این خبر مال دیشبه، سایت انتخابات كه این خبر رو از اونجا برداشتم، دیگه كار نمی كنه)&lt;br /&gt;-&lt;a href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2009/06/14/1227.php" target="_blank"&gt;جشن فرخنده &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;- &lt;a href="http://balouch.blogspot.com/2009/06/blog-post_8390.html" target="_blank"&gt;خطاب به رهبران کشورهای جهان&lt;/a&gt;...بخونین و اگر موافقین &lt;a href="http://www.ipetitions.com/petition/iranelection/" target="_blank"&gt;،اینجا رو امضا كنین &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;-&lt;a href="http://www.hammihannews.com/?q=news/4721" target="_blank"&gt;درگیری در سراسر پایتخت&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a title="external link" style="COLOR: #000000; TEXT-DECORATION: none" href="http://www.madyariran.com/2009/06/blog-post_9938.html"&gt;&lt;/a&gt;-&lt;a href="http://www.madyariran.com/2009/06/blog-post_9938.html" target="_blank"&gt;كودتاچیان به بازداشت كردن رسیده اند&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-&lt;a href="http://ellize.blogspot.com/2009/06/blog-post_14.html" target="_blank"&gt;بعدن برای نوه های مان تعریف می کنیم که "بله، یک روزی که جمعه بود و ما خیلی خوشحال و خرم بودیم و قبلش یک ماه فعالیت انتخاباتی کرده بودیم و سبز به همه جای مان بسته بودیم و ریخته بودیم توی خیابان و تظاهرات مدنی کرده بودیم و فکر می کردیم که ایران به ناگهان سوییس شده و الان انتخابات برگزار می شود و رییس جمهورمان را انتخاب می کنیم، خیلی شیک توی روز روشن، تلفن های مان را قطع کردند، رای های مان را وارونه کردند به اسم خودشان و با خوشحالی و خندانی توی صدا و سیمای شان اعلام کردند، رییس جمهور منتخب مان و همه کس اش را و کلن هر کسی که خوششان نیامد را بازداشت کردند، شهرمان و آدم هایمان را به آتش و خون و گلوله کشیدند و ما بهت زده به تمام این ها نگاه می کردیم و آن روز بود که ما فهمیدیم کودتا که می گویند یعنی چی و چگونه می شود آن را در روز روشن با اعتماد به نفس کامل کرد."&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-1882488598039239631?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1882488598039239631/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=1882488598039239631" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1882488598039239631?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1882488598039239631?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/06/blog-post_14.html" title="در این انتخابات...(۳)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUYERnk6fSp7ImA9WxJXGU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-5160189916084314616</id><published>2009-06-13T14:47:00.012+02:00</published><updated>2009-06-13T21:58:27.715+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-13T21:58:27.715+02:00</app:edited><title>در این انتخابات...(۲)</title><content type="html">&lt;strong&gt;...و نابودی انتخاب شد!.....&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(لینكهای این پست آپ میشه)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-&lt;a href="http://pardeh.blogspot.com/2009/06/blog-post_6026.html" target="_blank"&gt;بيانيه بسيار مهم ميرحسين موسوي خطاب به مراجع عظام&lt;/a&gt;...تمامی راه‌ها برای احقاق حق بسته شده/شاید تذکر شما مفید واقع شود&lt;br /&gt;-&lt;a href="http://sharlunika.com/sharsi/?p=1372" target="_blank"&gt;كودتا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;-&lt;a href="http://blog.35dg.com/?id=2160" target="_blank"&gt;من پشيمان نيستم، فقط&lt;/a&gt;...ورود به عصر جديد حكومت عدل‌ الهي‌مان مبارك.&lt;br /&gt;-&lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4323963,00.html" target="_blank"&gt;تظاهرات و درگیری‌های خیابانی در تهران &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;-&lt;a href="http://pardeh.blogspot.com/2009/06/blog-post_6156.html" target="_blank"&gt;مجمع روحانیون مبارز: انتخابات ریاست جمهوری باطل شود&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;-&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=gC2YCgDaL10" target="_blank"&gt;صدای باتوم را میشنوید؟&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;-&lt;a href="http://mory3d.blogspot.com/2009/06/blog-post.html" target="_blank"&gt;خسته نباشی دلاور&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-5160189916084314616?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/5160189916084314616/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=5160189916084314616" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5160189916084314616?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5160189916084314616?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/06/blog-post_13.html" title="در این انتخابات...(۲)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CE4MR3Y5cSp7ImA9WxJXF04.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-6205109944992777786</id><published>2009-06-11T16:58:00.002+02:00</published><updated>2009-06-11T17:09:46.829+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-11T17:09:46.829+02:00</app:edited><title>در این انتخابات...</title><content type="html">رای میدم. به كروبی. شركت نكردن رو اینبار اشتباه بزرگی می دونم. امید سبزه و گل و بلبل هم ندارم. روز بعد از انتخابات، با شكست احمدی نژاد هم باشه، روز سختتری هست.&lt;br /&gt;اما خطر ادامه دولت احمدی نژاد اونقدر زیاده كه باید هر جور شده جلوش رو گرفت. اگر سهم من یك در هفتاد میلیون هست، از اون استفاده می كنم چون برام این تفاوت الان كاملا روشنه.&lt;br /&gt;اینبار انتخاب بین بد و بدتر نیست، بین بد و نابودی هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4296387,00.html" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;انتخاباتی سرنوشت‌ساز پیش رو داریم&lt;/strong&gt; &lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-6205109944992777786?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/6205109944992777786/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=6205109944992777786" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/6205109944992777786?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/6205109944992777786?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/06/blog-post.html" title="در این انتخابات..." /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DE8AQn4zeCp7ImA9WxJQF0s.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1959021665932877960</id><published>2009-05-31T12:20:00.017+02:00</published><updated>2009-05-31T12:47:23.080+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-05-31T12:47:23.080+02:00</app:edited><title>"شما یك ایمیل جدید دارید"</title><content type="html">روزی نمی گذرد كه كامپیوتر را روشن نكنیم و به محض آنلاین شدن، سراغ میل بوكس نرویم؛ خبر جدید چیست؟  ایمیل اول، از برادری كه در تایلند است و ازسفرش نوشته است. خبری كوتاه از اداره، كه جلسه در روز دیگری برگذار می شود. ایمیل بعدی از پارتنر، كه نوشته است در عرض چند روز گذشته به رابطه اش خوب فكر كرده و دیگر دلیلی برای ادامه آن نمی بیند! شوك! اما چه خوب است كه درست در ایمیل بعدی ، دوستی یك ویدئوی خنده دار از یوتوب فرستاده است! و چند میل اسپم، درباره امكانات عمل جراحی  پنیس و دعوت به چند بازی آنلاینی. و البته یك عكس پر حجم از فرزند دوستی كه تازه دندان در آورده و ما را با این شادی سهیم كرده است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سریع، راحت، ارزان، و با آن می شود همه كاری انجام داد. ما عاشق ایمیل هستیم، حتی گاهی به آن معتادیم. این وابستگی، زمانی برایمان روشن می شود كه ایمیلی دریافت نمی كنیم. اما ایمیل، بیش از آنچه فكر می كنیم می تواند باعث به وجود آمدن سو تفاهم شود. مشكل اصلی این است كه ایمیل، وسیله ارتباطی ای كتبی است و در عین حال بسیاری از خواص وسائل ارتباطی شفاهی را دارد، در اصل، یك رابطه شفاهی كتبی شده است. ایمیل بین دو نفر چنان رد و بدل می شود كه گویا در برابر هم قرار گرفته اند و در عین حال یك دنیا بین آنها فاصله است. آنها همدیگر را نمی بینند، صدای هم را نمی شنوند، نوعی رابطه شفاهی بر قرار است بدون وجود همه عناصر غیر زبانی یك رابطه حضوری. این عناصر را ما در رابطه ایمیلی برای خود تصور می كنیم و در بسیاری موارد با تصوراتمان در اشتباه هستیم. عوض شدن میمیك صورت یا تغییر لحن در بیان بعضی جمله ها، زبان بدن، همه ارتشاعات صدا كه بعضی جمله های سخت را برایمان قابل هضم می كنند، دینامیكی كه یك مكالمه دارد، همه در رابطه ایمیلی و چتی از بین می روند، و امكان فهمیدن كد احساسی غیر كلامی آن از بین می رود. در این شرایط راه و جا برای انواع و اقسام تعبیرهای اشتباه  باز می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانیل گولمن (Daniel Goleman) روانشناس، این پدیده را مشاهده كرده است كه ما معمولا ایمیل های مثبت را خنثی احساس می كنیم و ایمیل های خنثی را بسیار منفی تر از آنكه منظور نویسنده بوده است. ما سعی كرده ایم مشكل غیر قابل انتقال بودن احساسات با ایمیل (یا چت) را با آوردن علامتهایی مانند :) برای خنده، ؛) برای چشمك،:( برای ناراحتی و...تا حدودی حل كنیم. اما این راهها، بیشتر تلاش نا امیدانه ای برای بازپس دادن احساسات از دست رفته به این روش ارتباط است.&lt;br /&gt;دقیقا به این دلیل كه ایمیل تا این حد از احساس خالی است، خواننده بسیار نكته بین شده و با دقتی چند برابر به جاهایی از نوشته كه نشانی از احساس را در خود دارند توجه می كند. حتی كلمه خطاب برای او اهمیت پیدا می كند و در چنین شرایطی شاید تعجب آور نباشد كه دلگیر شود وقتی كه در جواب خطاب "نازخاتون عزیزم"، مثلا "سلام شبنم" دریافت كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینكه ایمیل چقدر كم قابلیت انتقال احساسات را دارد، در مورد استفاده از زبان كنایه بیشتر مشخص می شود. كنایه آمیز حرف زدن همیشه با ریسك همراه است، اما استفاده از كنایه در نوشتن ایمیل، مانند راه رفتن روی یخ است؛ خواننده ایمیل، جمله ها را معمولا با معنای واقعی لغتها می فهمد، یعنی درست عكس آنچه كه منظور نویسنده بوده است.&lt;br /&gt;نتیجه اینكه وقتی كمی در نوشته شیطنت به خرج داده شود،این امكان وجود داردكه مساله ای جزئی و بی اهمیت، كم كم تبدیل به یك جنگ لغت شود. صرف نظر كردن كامل از نوشتار كنایه آمیز یا فاقد هر گونه طنز نیز این مشكل را حل نمی كند و اگر نویسنده فقط خنثی بنویسد، در نظر خواننده نوعی بی میلی یا رسمی بودن تداعی می شود و او سعی می كند به همین روش هم پاسخ دهد و دور باطل دوباره آغاز می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایمیل، وسیله اطلاع رسانی ای بسیار سریع و راحت است و این مساله ما را وسوسه می كند كه اختلافها و مشكلاتمان را به این وسیله و هر چه زودتر حل كنیم. حالت بی تكلف ایمیل، باعث میشود گاهی پیامهای مهم و جدی نیز به سرعت فرستاده شوند، پیامهایی كه برای نوشتنشان شاید بهتر بود كمی بیشتر دقت و فكر می كردیم.&lt;br /&gt;آنچه در وحله اول این مساله را تشدید می كند، غایب بودن مخاطب ماست كه كنترلمان بر گفتارمان را كم می كند و باعث می شود چیزهایی را در ایمیل بنویسیم كه تا به حال جرات گفتنش را به خود نداده بودیم یا به دلیلهای دیگری مساله را برای خود نگه داشته بودیم.&lt;br /&gt;ایمیل، به ما نوعی راحتی بیان را تلقین می كند كه می تواند نابود كننده باشد. وقتی سانسور درونی ما اینگونه از كار می افتد، ممكن است نظرمان را به مخاطب غایبمان با چنان صراحت و جسارتی بگوییم كه گاهی حتی خود هنگام دوباره خواندن آن پیام، از آن شرم كنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته دیگراین است كه دگمه "send" به راحتی و به سرعت عمل می كند، و از ما سوال نمی كند: "آیا واقعا می خواهید چیزی كه الان تایپ كرده اید را بفرستید؟!" این سرعت انتقال، باعث می شود فراموش كنیم كه ایمیل، با همه سرعت و بی تكلفی، شاهدی كتبی است و به آن سرعت كه فرستاده می شود، از خاطر نمی رود، و خیلی بیشتر از یك نامه، قابل بایگانی شدن و ماندگار است. و با این ترتیب شاید اغراق نباشد اگر بگوییم كه یك ایمیل عجولانه می تواند یك دوستی یا یك رابطه را نابود كند، یا حتی موقعیت شغلیمان را به خطر اندازد. بهتر است اختلافمان را هرگز ننویسیم، تا وقتی می توانیم با هم حرف بزنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زندگی روزمره اینگونه است؛ آنچه كه در تنهایی دلمان خواسته به كسی بگوییم و آنچه كه واقعا بر زبان می آوریم وقتی كه رو در روی آن شخص قرار می گیریم یا حد اقل صدای او را از پشت تلفن می شنویم، دو چیز متفاوتند! دقیقا زمانهایی كه از كسی بسیار عصبانی می شویم، از خواهر بی توجهی كه تولدمان یا یادش رفته، از همسایه ای كه باز صدای موزیك را تا بی نهایت بلند كرده- تقریبا همیشه وقتی كه با آنها رو در رو می شویم، كمی به گفتارمان تعادل می دهیم. و در مورد گفتار بین دو پارتنر هم این "معتدل سازی " گفتار صدق می كند. در گفتار حضوری ما سعی می كنیم انتقاد خود را با زبان محتاطانه تری بیان كنیم، آنرا به صورتی كه بیشتر قابل پذیرش باشد فرم دهیم، بعد از مدتی صحبت شاید حاضر باشیم جاهایی گذشت كنیم  و از بیان ملامتها و سرزنشهای شدید صرف نظر كنیم.&lt;br /&gt;این رفتار به هیچ وجه دال بر این نیست كه ما موجوداتی ترسو هستیم. این بسیار خوب است كه در ما صدایی است كه ما را متعادل  و مدیریت می كند. معمولا این نتیجه وجود هوش اجتماعی است، كه باعث می شود ما به طور غریزی حس كنیم كه با چماق چیزی به جز شكستن نصیبمان نمی شود و بهتر است به دنبال راه حل باشیم. به همین دلیل است كه ایمیل، بدترین نوع ارتباط برای حل اختلافات است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در هر ارتباطی كه مستقیم نیست، این مشكل وجود دارد كه  ما نه فقط با شخص دیگری ارتباط برقرار كنیم، بلكه با تصوری از او كه در ذهن خود ساخته ایم. ارتباط غیر مستقیم، همیشه دارای سهمی از توهم است ، كه هر چقدر رابطه واقعی با آن شخص كمتر باشد، این توهم شدیدتر است. این همان مشكل فرهنگ نامه گذاری در گذشته بود، زمانی كه دو عاشق نامه هایی پر شور برای هم می نوشتند، اما برخورد نزدیك بین آنان به خاطر دوری راه و نبودن وسائل رفت و آمد سریع، ممكن نبود. ارتباط نامه ای تقریبا ۲۰ ساله بالزاك با معشوق لهستانی خود اولینا هانسكا، كه در طول این زمان به ندرت همدیگر را دیدند، مثال خوبی است برای این نكته كه چطور یك نفر نوشته هایش را نه به واقعیت یك شخص، بلكه به تصور خودش از او خطاب می كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این پدیده، مخصوص رابطه ایمیلی و همه نوع ارتباط  مجازی دیگر هم هست. شخص با ساخته های ذهنی خود مراوده می كند. اما این موضوع برایمان به زودی قابل دریافت نیست، چون ارتباط مجازی ، نوعی داشتن رابطه نزدیك را به ما القا می كند كه همانقدر وجود واقعی دارد كه "رابطه" بین بالزاك و معشوقه اش. احساس وجود یك رابطه نزدیك، به این دلیل است كه مكالمه ایمیلی خودمانی و غیر رسمی است و همچنین به دلیل سرعت زیاد انتقال ایمیلها كه در هیچ رسانه كلامی دیگری به این حد نیست.&lt;br /&gt;هنوز "پلینگ" میل فرستاده شنیده نشده، جوابش آمده است. آنرا می خوانیم و دوباره چند خط در جواب می نویسیم. اما  با وجود این سرعت انتقال، رد و بدل واقعی كمتر صورت می گیرد. چرا كه فرستادن ایمیل، معمولا حاصل زمانی است كه سر كار حوصله مان سر رفته است. كمتر پیش می آید كه به این قصد پشت میز كامپیوتر بنشینیم و برای نوشتنمان وقت بگذاریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; به علاوه اینكه ایمیل خیلی بیشتر از انواع دیگر ارتباطهای نوشتاری، دارای خاصیت "از خود نویسی" است، و از آنجا كه مخاطبی كه به دنبال توجه است حضور ندارد، بسیاری از ایمیلها تبدیل می شوند به متنی كه كارهای روزمره ما را ردیف می كند و بیشتر شبیه لیست خرید روزانه است تا یك دیالوگ ،  ایمیلهایی شبیه: "سلام فرشته جون، همه چی خوبه؟ من باید برم دنبال نرگس، شب هم مهمون داریم، دیشب برنامه تلویزیون رو دیدی؟"  یا یك ایمیل جمعی : " سلام بچه ها، من همین الان رسیدم بانكوك، عجب هوایی داره، الان نشستم توی كافه و دارم اینها رو براتون می نویسم. باید اول بگردم دنبال یك هتل ارزون. و شب هم با دو نفر كه باهاشون آشنا شدم میرم بیرون، خیلی دلم می خواد ببینم اینجا چجوریه،پس فعلا، فرهاد".&lt;br /&gt;چنین نوشته های یك طرفه ای، در خواننده این احساس را به و جود می آورد كه او مخاطب واقعی نبوده است، و از درون آن توجهی نسبت به خود نمی تواند پیدا كند، به خصوص اگر نوشته به ۲۰ نفر دیگر هم فرستاده شده باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با وجود ارزش مكالمه ای كمی كه ایمیل دارد، ناراحتی ما زیاد است اگر پاسخ ایمیلی را نگیریم یا به آن فورا جواب داده نشود. تجربه نشان داده است؛ ما حتی اگر پاسخ ۱۰ ایمیل را دریافت كرده باشیم و فقط یكی از ایمیلهایمان پاسخ نگرفته باشد، به همان اندازه ناراحت می شویم. در رسانه ای كاملا كتبی، این مساله را قبول می كنیم، اما در رسانه ای كتبی-شفاهی مثل ایمیل ، نگرفتن پاسخ ایمیل برایمان مانند این است كه كسی وسط صحبت تلفنی، گوشی را زمین بگذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایمیل از جهات احساسی،  یك بعدی و در بسیاری مواقع از جهت دیالوگی یك طرفه است و دقیقا به همین خاطر می تواند خطرناك باشد. برای كم كردن این خطرات، رعایت اولین درس هر نوع رابطه بین انسانی، می تواند از اتفاق بدترینها جلو گیری كند؛ اول فكر، بعد سند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;نوشته دكتر مارتین هشت (Martin Hecht)، خبرنگار و نویسنده &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;از مجله روانشنای امروز، سپتامبر ۲۰۰۸ (Psychologie Heute, September 2008)&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.: اسمهای اصلی متن رو با اسمهای دوستهای خوب خودم عوض كردم، فقط برای كمی شیطنت! ؛)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-1959021665932877960?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1959021665932877960/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=1959021665932877960" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1959021665932877960?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1959021665932877960?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/05/blog-post_31.html" title="&quot;شما یك ایمیل جدید دارید&quot;" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0AASHs-eip7ImA9WxJSF0w.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-6065856134030804558</id><published>2009-05-07T18:25:00.019+02:00</published><updated>2009-05-07T19:02:29.552+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-05-07T19:02:29.552+02:00</app:edited><title>تغییر</title><content type="html">&lt;a href="http://www.nazkhatoun.com/2009/04/168.php" target="_blank"&gt;ناز خاتون گل، &lt;/a&gt;ازم دعوت كرده بود از تغییر بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تغییر چیزی نیست كه در یك شب اتفاق بیفته، حتی اگر جلوه بیرونی اون اینطور باشه، و خیلی سخته كه در یك پست چند كلمه ای بخوای از تغییرات كوچكی حرف بزنی كه تو رو نهایتا به اون تغییرهای بزرگ ظاهری رسوندن...اما خوب من سعی خودم رو میكنم:))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-از بعضی عاملهای تغییر همگانی (مثل رسیدن به سن بلوغ) كه بگـذریم، اولین و مهمترین عامل تغییر در من مهاجرت بود. روزی كه از ایران خارج شدم، خیلی كوچكتر از اون بودم كه بفهمم چه بمبی در زندگیم داره منفجر می شه! بیشتر برام شبیه یك بازی و ماجراجویی بود، و هر روز كه گذشت و می گذره، معنی اون بیشتر برام روشن می شه، نمی دونم اگر اون زمان این بعد عظیم تحولی كه مهاجرت برام داره رو درك كرده بودم، باز هم پا به این راه می گذاشتم یا نه، اما امروز، با وجود همه سختیهای این راه، می دونم كه اگر مهاجرت نبود هرگز این آدمی نمی شدم كه امروز شدم و من از این مساله راضی هستم. اما یك چیزی دیگه هم هست و اون اینكه تنها مهاجرت به تنهایی، این نقش عمده رو نداشت. بلكه من این شانس رو داشتم و در شرایطی قرار گرفتم كه تونستم در مدت زمان نسبتا طولانی هم خونه با افراد زیادی باشم كه خیلی می دونستن، و خیلی با من متفاوت بودن، شانس این رو داشتم كه با آدمهایی كه از زمین تا آسمون با هم فرق می كردن، هم سفره و هم صحبت بشم، انواع رابطه ها و نگاهها رو ببینم و بشناسم، و باهاشون بزرگ بشم، و این تاثیری اساسی و پایه ای در زندگی من داشته، شاید بزرگترین تعلیم و تربیت در زندگی من، در اون زمان بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- دومین تغییر بزرگی كه می تونم ازش اسم ببرم، شناختن و فهمیدن خودم و زنانگیم بود. شاید این حرف كلیشه ای به نظر بیاد، یا شاید تصور بشه كه خوب این چیزی عادیه كه برای همه اتفاق می افته، اما من ، حداقل با اون چیزی كه از خودم دیدم و فهمیدم، می دونم كه ابدا اینطور نیست كه هر زنی (یا شاید هم مردی) اتوماتیك حتما درك عمیق و وسیعی از جنسیت خودش پیدا كنه. این چیزیه كه باید بهش رسید و من مدتهای زیادی در این مورد در خواب بودم و اونقدر مشغول چیزهای دیگه ای در زندگیم بودم (و ابدا هم احساس نارضایتی یا كمبود نمی كردم) كه حتی نبودنش رو حس هم نكرده بودم. و بعد یك ضربه خیلی سخت كه اولش هوش رو از سرم برد و ...و گشوده شدن دری به دنیایی از رنگارنگی حسها، ارتباطها،لذتها. پارادوكس جریان این بود كه همه اینها به آسونی به دست نیومدن برام، اما خوشحالم كه جریان حوادث، این در رو به روی من باز كردن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- سومین عامل تغییر در زندگیم، وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی و اصولا وارد شدن به دنیای مجازی بود. و واقعا شگفت انگیز نیست كه بتونی با این سرعت ، از عمیقترین و درونی ترین افكار و دنیای دیگران بدونی، تجربیاتشون رو بخونی، با نگاه نقد آمیز و متفاوت به هر موضوعی آشنا بشی، و اینطور به ادمهایی از همه جای دنیا نزدیك بشی؟ با خوندن و نوشتن، من با خودم خیلی روشنتر شدم، و دوستانی پیدا كردم كه برام خیلی با ارزش هستن. با وجود همه ایراداتی كه به دنیای مجازی وارد میشه كه حتما خیلیهاش هم به جا هست، فكر می كنم اگر درست استفاده كردن ازش رو یاد بگیریم، امكانی فوق العاده هست كه خیلی ممنون بودنش هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هر روز تغییر می كنم، هر صبح كه بیدار می شم، هر شب كه به خونه میام، هر گپی كه با كسی می زنم و هر فكری كه در سرم می چرخه. برای &lt;a href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/03/blog-post_21.html" target="_blank"&gt;سال نو آرزو كردم&lt;/a&gt; كه شهامت تغییر های بیشتر و بزرگتر رو پیدا كنم، و هنوز هم همین آرزو رو دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به جز اونها كه نوشتن، دلم می خواد از &lt;a href="http://loobia-loobia.blogspot.com/" target="_blank"&gt;لوبیا&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.majidzohari.com/" target="_blank"&gt;مجید زهری، &lt;/a&gt;&lt;a href="http://pargar.persianblog.ir/" target="_blank"&gt;بهرام&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://z8un.com/" target="_blank"&gt;زیتون&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://sheidajahanbin.net/" target="_blank"&gt;شیدا&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.dreamlandblog.com/" target="_blank"&gt;سرزمین رویایی&lt;/a&gt; , &lt;a href="http://www.khorshidkhanoom.com/" target="_blank"&gt;صنم&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://aorta.special.ir/" target="_blank"&gt;خدا بیامرز&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://dastanpour.blogsky.com/" target="_blank"&gt;آب و آیینه &lt;/a&gt;، &lt;a href="http://gooshzad.blogspot.com/" target="_blank"&gt;گوشزد&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://blog.35dg.com/" target="_blank"&gt;۳۵ درجه، &lt;/a&gt;و البته همه دوستان گل دیگه ام كه نمی تونم اسم همه اشون رو اینجا بیارم، دعوت كنم كه اگر دوست دارن در این باره بنویسن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-6065856134030804558?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/6065856134030804558/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=6065856134030804558" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/6065856134030804558?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/6065856134030804558?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/05/blog-post.html" title="تغییر" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0UGQ3s5fSp7ImA9WxJSEk4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-8727455004880696127</id><published>2009-04-16T23:46:00.029+02:00</published><updated>2009-05-02T04:27:02.525+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-05-02T04:27:02.525+02:00</app:edited><title>سه روز دیگه تا اعدام دل ارا</title><content type="html">ذهنم هنگ كرده و نمی دونم چطوری بنویسم، فقط از &lt;a href="http://www.peykeiran.com/iran_news_body.aspx?ID=59353" target="_blank"&gt;خوندن خبر&lt;/a&gt; شوك شدم. وقت هم نیست كه بگم چطور از بیخ و بنیاد با اعدام مخالفم. در عرض سه چهار روز آینده قراره این حكم اجرا بشه، در حالیكه شكهای زیادی در پرونده اون وجود داره ، حتما این نوشته احمد باطبی رو بخونین كه &lt;a href="http://ahmadbatebi.us/index.php?option=com_content&amp;amp;view=article&amp;amp;id=78%3A1388-01-26-22-59-41&amp;amp;catid=3%3A1387-11-23-23-05-13&amp;amp;Itemid=55&amp;amp;lang=ba" target="_blank"&gt;دلارا چپ دست هست، امكان نداره كه قاتل باشه!&lt;/a&gt; شاید سر و صدا كردن در این باره بتونه جلوی این اتفاق وحشتناك رو بگیره. كاش خانواده مقتول بدونن كه كشته شدن دلارا زخم اونها رو خوب نمی كنه و یك لحظه به این فكر كنن كه اگر بعدها بی گناهی اون بهشون ثابت بشه، عذاب وجدان هم به دردشون اضافه میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.petitiononline.com/DL2222/petition.html" target="_blank"&gt;پتیشن برای حمایت از دلارا، می تونین امضا كنین&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://14tir.blogspot.com/2009/04/blog-post_16.html" target="_blank"&gt;با سکوت مرگ را برای دل آرا دارابی به ارمغان می آوریم - به حکم اعدام دل آرا اعتراض کنیم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://save-delara.blogspot.com/" target="_blank"&gt;وبلاگ حمایت از دلارا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;............................................................................................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یك روز بعد از اعدام دل آرا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- &lt;a href="http://fereshteh.blogfa.com/post-113.aspx" target="_blank"&gt;چرا دل آرا این گونه اعدام شد؟ &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-&lt;a href="http://jomhour.info/2009/05/01/post-651.html" target="_blank"&gt;امروز دو خانواده باز داغدار می شوند. خانواده دلارا که دخترشان را از دست داده اند و شاید خانواده مقتول که حس همدردی و احترام مردم را. &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.fahimehkh.com/2009/05/1070.php" target="_blank"&gt;- اين مرگ‌انديشي، اين خشونت‌طلبي، اين همه لذت از انتقام، اين انحطاط اخلاق انساني كه مجوز قانون هم دارد ما را به كجا دارد مي‌برد؟ گيريم كه «قصاص» توجيه قانوني هم داشته باشد.بالاخره شب كه مي‌خواهيم سرمان را بگذاريم روي آن بالش لعنتي و بخوابيم.آيا آن وقت كه با خودمان تنها مي‌شويم،مي‌توانيم توجيه انساني هم براي خودمان بتراشيم؟ چقدر ما نفرت‌انگيزيم.چقدر اين جامعه مي‌تواند نمونه زننده‌اي از نقايص بشري باشد.آدم بايد مرده باشد تا نخواهد تمامت نفرتش را توي صورت اين همه « اصرار بر بدي » تف كند.&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-8727455004880696127?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/8727455004880696127/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=8727455004880696127" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8727455004880696127?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8727455004880696127?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/04/blog-post.html" title="سه روز دیگه تا اعدام دل ارا" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0cCQXg4eip7ImA9WxVUFUQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-7795522959695993779</id><published>2009-03-21T02:20:00.003+01:00</published><updated>2009-03-21T02:31:00.632+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-03-21T02:31:00.632+01:00</app:edited><title>سال نوتون مبارك باشه</title><content type="html">آرزو كنم؟ خوب بزرگترین آرزوم برای خودم اینه كه بتونم اونطور زندگی كنم و اون كاری رو بكنم كه من رو راضی و پر كنه، بعد اینكه دلم میخواد دیگه عزیزانم رو از دست ندم! (ازم دور نشن !) ، حد اقل به این زودی و تندی نه! دلم می خواد این روز بهانه ای باشه برای شارژ شهامت بیشتر برای تغییر! و بالاخره پیدا كردن یك همسفر خوب برای رفتن به كوبا، یا هند، یا آفریقا! :))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم به جنگ كمتر، به رسیدن به بلوغی كه بتونه آزادی رو تجربه كنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم كه زودتر زمانی برسه كه كسی به خاطر عقیده اش زندانی نشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و امیدوارم كه شما دوستان وبلاگیم خوب و سالم باشین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و خیلی چیزهای دیگه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.: نمی دونم چرا این بلارولینگ گوگولی، همه لینكها رو نمایش نمی ده! خیلی لینكهای دیگه تو لیست دوستان من هستن كه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-7795522959695993779?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/7795522959695993779/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=7795522959695993779" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7795522959695993779?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7795522959695993779?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/03/blog-post_21.html" title="سال نوتون مبارك باشه" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0MARHo7fSp7ImA9WxVVEUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1291207211014106133</id><published>2009-03-03T22:09:00.006+01:00</published><updated>2009-03-03T22:24:05.405+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-03-03T22:24:05.405+01:00</app:edited><title>ای لحظه، بمان!</title><content type="html">یك هفته دیگر هم تمام شد، روزها مانند باد می گذرند. هر چه پیرتر می شویم، زمان به نظرمان سریعتر می گذرد. اما چرا اینطور است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/Sa2c3v-C99I/AAAAAAAAACY/v0UaTWgaOuI/s1600-h/Salvador-Dali-memoirep.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5309072017323128786" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/Sa2c3v-C99I/AAAAAAAAACY/v0UaTWgaOuI/s320/Salvador-Dali-memoirep.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;دینا آونی (Dinah Avni) و ایلانا ریتوف (Ilana Ritov) از دانشگاه هبرو در اورسلیم، تحقیقات متعددی را برای پاسخ دادن به این سوال انجام دادند و توانستند نشان دهند كه زمانی كه با روزمرگی و روتین سپری می شود، به نظر ما كوتاهتر از زمانی می آید كه در آن اتفاقات جدید می افتد. می توان اینگونه تصور كرد كه یكنواختی روزانه در خاطره ما مانند یك خط صاف نقش می بندد و اتفاقات جدید مانند قوس و جهشهایی است كه در امتداد این خط پدید می آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما یك اتفاق و پدیده "واحد" (روتین) را به خاطر نمی سپاریم، بلكه دسته ای از تجربیات و تاثیرهای گوناگون را. در یكنواختی زندگی روزانه بسیاری از اتفاقات به طور خودكار رخ می دهند و كمتر آنها را به یاد می اوریم؛ مانند این سوال كه "امروز چه جورابهایی پوشیدم؟"...اما در عوض اتفاقات غیر معمول در خاطر ما باقی می مانند و به همان نسبت، زمان رخ دادن آنها به نظرمان طولانی تر می رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زمان كودكی، بیشتر اتفاقات برایمان جدید هستند، پس  زمان برایمان "آرامتر می گذرد". هر چه بزرگتر می شویم، تجربه های بیشتری به دست می آوریم و در نتیجه اتفاقات كمتری برایمان  تازه اند و روزمرگی مانند خط صفر در ذهنمان  امتداد پیدا می كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنا بر این، هر كس كه دلش می خواهد "زمان را نگه دارد"، می تواند خودش را دوباره و دوباره در معرض اتفاقات جدید قرار دهد، آنگونه كه دینا آونی توصیه می كند:"زندگیت را بیدار كن".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;از مجله روانشناسی امروز، نوامبر ۲۰۰۴ (Psychologie Heute,November 2004)&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-1291207211014106133?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1291207211014106133/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=1291207211014106133" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1291207211014106133?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1291207211014106133?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/03/blog-post.html" title="ای لحظه، بمان!" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/Sa2c3v-C99I/AAAAAAAAACY/v0UaTWgaOuI/s72-c/Salvador-Dali-memoirep.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0cFQnk_eCp7ImA9WxVXFE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-7847055303338129886</id><published>2009-02-12T15:40:00.000+01:00</published><updated>2009-02-12T04:23:33.740+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-02-12T04:23:33.740+01:00</app:edited><title>حیوون سكسی و دغدغه مسئولیت!</title><content type="html">&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5301735412765507090" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 215px; CURSOR: hand; HEIGHT: 243px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SZOMRKL_PhI/AAAAAAAAACQ/fS2eUh4lbcw/s400/mena.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;(Anna): ...خودمو براش تبدیل به یه احمق كرده بودم، و باز هم نشد، اون منو خوشبخت نكرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;(Ludo): اما هیچ رابطه ای زیاد برقرار نمی مونه اگه یك طرف خودش رو برای اون یكی تبدیل به یك احمق كنه. یا اون از بودن كنار یك احمق حوصله اش سر میره و هیچ احترامی دیگه براش قائل نیست و تركش می كنه، یا اونی كه خودش رو احمق كرده، یك زمانی به خودش میاد و می بینه كه تبدیل به یك احمق شده و اگه اینطوری ادامه بده چیزی ازش باقی نمی مونه و میره. به علاوه،هیچ مردی نمی تونه تو رو خوشبخت كنه، اگه تو خودت قبلش خوشبخت نبوده باشی. تو خودت باید برای خودت تلاش كنی كه خوشبخت بشی. این كمال خود خواهیه كه تمام روز تو خونه زانوی غم به بغل بگیری و بعد از یك نفر دیگه انتظار داشته باشی كه بیاد و دائم تو رو خوشبخت كنه! تازه به غیر از اون، اینم طبیعیه كه آدم گاهی هم خوشبخت نباشه. من هم تمام روز زیر آفتاب قدم نمی زنم و داد نمی زنم"عجب زندگی باحالی!". راستی چرا همه توقع دارن كه هر روز خوشبخت باشن؟! و اگه نباشن، مسئولش منم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: این افاضات رو از كجا آوردی؟ میشه تو كتابخونه گیرشون آورد یا باید خرید؟! (لبخند)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: توی Ebay هم هست! (لبخند)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;....................................................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: تو نمی خوای مسئولیت قبول كنی، می خوای فقط همه رو بكنی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: خوب چرا كه نه، اگه لذت داشته باشه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: و اون دخترایی كه باهاشون می خوابی چی؟ فكر می كنی اونها هم همونقدر لذت می برن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: خوب آره، اینطوری فكر می كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: شاید با درد عشق، تو خونه می شینن و لابد باید ازت متشكر هم باشن كه غمگینن، یا چی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: چرا فكر می كنی كه اونا عاشق من می شن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: خوب این امكان هست، بعضی زنها گاهی از این كارا می كنن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: ولی نه اون زنهایی كه من باهاشونم! نكته دقیقا همینجاست. زنهایی كه من باهاشونم، زنهای عاقل و بالغی هستن كه می دونن چیكار می كنن، و از اول همه چیز تعیین میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: هر چقدر هم از اول تعیین كنی، ولی همه چیز در حال تغییره. شاید من با یه مرد برم تو رختخواب، و هیچ اتفاق احساسی هم نیافته؛ همه چیز خوب و خوش پیش بره و یك شبه تموم بشه. اما ممكن هم هست اگه سكس خوبی باشه، دوباره برم و دوباره و ادامه بدم و یك زمانی بشه كه به خودم بگم :"هی، وقتی سكسش خوبه، شاید چیز دیگه ای هم داشته باشه كه خوب باشه!"، و دفعه سوم و چهارم یا حد اكثر پنجمه كه زنه دیگه عاشق شده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: واقعا اینجوریه؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: بله!و تو می تونی هر چقدر دلت می خواد از اول تعیین كرده باشی! این ولی برای تو بلیط آزاد نمیشه كه یه حیوون باشی و از قبول مسئولیت شونه خالی كنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: چه مسئولیتی؟! من فقط وقتی مسئولیت دارم كه با كسی دوست ثابت باشم. وقتی از روز اول به یكی میگم: "هی، بیا با هم خوش بگذرونیم، من دوستی ثابت نمی خوام"، دیگه مسئولیتی ندارم. و حیوون هم نیستم. و اگه طرف حالیش نمیشه، می تونه نیاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: پس دیگه سكس هم نباید داشته باشی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: این دیگه چیه میگی؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: ای بابا، هیچ "طرفی" حالیش نمیشه! اونا فقط تظاهر می كنن كه فهمیدن، خنده داریش به همینه. نگاه كن؛ تو میگی:" هی، من فقط می خوام خوش بگذرونم، نه هیچ چیز دیگه". اونم میگه:" باشه! بیا با هم خوش بگذرونیم" اما پیش خودش فكر می كنه: "معلومه كه اون می خواد خوش بگذرونه، با اون شلخته هایی كه تا به حال داشته! هنوز خبر نداره كه من مثل آخرین شیشه كولا تو كویر می مونم! و وقتی كه فهمید...بعدش ببینیم چی میشه!" . یعنی در حالیكه تو توی فكرت سر جای اولتی، اون به یه جهت كاملا متفاوت میره، و یك دفعه تو دو نقطه جدا از هم قرار می گیرین، و اونوقت تو دوباره حیوون میشی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: یعنی می خوای بگی یا من سكس دارم و یه حیوونم، یا حیوون نیستم و سكس ندارم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: آره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: پس من همون حیوون هستم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: از اول هم معلوم بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(هر دو لبخند)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;با كمی تحریف!، از فیلم رمانتیك-كمدی "خرگوشهای بی گوش" &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.amazon.de/dp/B00172HX7I/?tag=googhydr08-21&amp;amp;hvadid=2912047285&amp;amp;ref=pd_sl_9cbprdti9o_b" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;(Keinohrhasen)&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=x8BnkCZ50UY&amp;amp;feature=related" target="_blank"&gt;قطعه ای از این صحنه در یوتوب&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-7847055303338129886?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/7847055303338129886/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=7847055303338129886" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7847055303338129886?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7847055303338129886?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/02/blog-post_12.html" title="حیوون سكسی و دغدغه مسئولیت!" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SZOMRKL_PhI/AAAAAAAAACQ/fS2eUh4lbcw/s72-c/mena.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEIHQn45cCp7ImA9WxRbFkU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-3099985228992653425</id><published>2008-12-07T16:53:00.003+01:00</published><updated>2008-12-07T22:48:53.028+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-12-07T22:48:53.028+01:00</app:edited><title>از "عربها و ضد عربها"</title><content type="html">این موضوعیه که &lt;a href="http://pardeh.blogspot.com/2008/12/blog-post_04.html" target="_blank"&gt;اسد عزیز توی این پستش&lt;/a&gt; دعوت کرده در موردش بنویسیم. من هم قول دادم چند خطی بنویسم، اما نمی دونم اصلا از چه نقطه ای باید شروع کنم، راستش این موضوعیه که برای شخص من خیلی وقته که دیگه به این شکل مطرح نیست، و نمی دونم هم که چقدر در ذهنیت ایرانی به شکل قدیم جا داره. ولی اگر اینطور باشه، فکر می کنم یکی از مهمترین عاملهایی که باعث پایدار موندن و درونی شدن چنین نفرتی می شه، نداشتن تجربه و تماس نزديک با همديگه هست. وقتی در نظر بگیریم که چقدر امکان هم زیستی (واقعی) و آشنا شدن با فرهنگ و زندگی همدیگه بین ما و عربها کم هست، شايد تعجبی نداره که چنين ايده هايی بتونن اينقدر پايدار بمونن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودم هم توی ایران به جز واحد درسی زبان عربی که توی مدرسه بايد به هزار زور و بد بختی نمره قبولی اش رو می آوردم چیز دیگه ای از عربها نمی دونستم. اولین بر خورد من باعرب زبانها، از زمان کالج شروع شد ( دوره پیش دانشگاهی برای خارجیها، البته از کشورهای خاصی مثل چین، ایران و بعضی کشورهای عربی). اولین تماسها با همکلاسیهای عرب پر از شک و سو ظن بود، یک جاهایی هم کار به تماسهای پر از بار الکتریکی! می کشید، مثل وقتی که قرار بود توی کلاس عکس دست جمعی بندازیم و يکی دو تا از پسرهای عرب، کنار رفتن و گفتن که ما با دخترها عکس نمي اندازيم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما خوشبختانه اینطور بر خوردها در اقلیت موندن. با بیشتر همکلاسیها، دوستیها شکل گرفت و عمیقتر شد. کم کم فهميدم که کلمه "عربها" بسيار کلی و نا گويا هست، و اينکه بين عرب زبانها، همونقدر تفاوت فرهنگي و نوع زندگی وجود داره که بين مردم خيلی از کشورهای ديگه. اينکه حتی خود زبان عربی ، در کشورهايی که صحبت ميشه، اونقدر با هم متفاوت هست که گاهی مردم اين کشورها ، زبان همديگه رو به سختی می فهمن. اينکه مثلا در کشوری مثل مراکش، عربی زبان رسمی شون هست، به علاوه فرانسه که معمولا توی مدرسه تدريس می شه، ولی بين قوميتهای مختلف، زبانهای ديگه ای وجود داره (مثل زبان بر بري، اگر اشتباه ترجمه نکرده باشم) ، که باز هم متفاوت از عربی اصیل هست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و دوستان عربم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ عزیز، از مراکش. اولین دوستی من با کسی که مسلمونی بسیار مذهبی بود. چه شبها و روزهایی رو با بحثهای مذهبی گذروندیم، گاهی هم بد جوری توی سر و کله همدیگه می زدیم! ولی کم کم یاد می گرفتیم که نقطه نظر همدیگه رو اگر هم قبول نمی کنیم، اما بفهمیم. یک جمله اش که یادم مونده، این بود که می گفت رژیم شما، روح شما رو دزدیده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_جمیله، از مراکش. اوایل بسیار مذهبی، ولی کم کم ذهنش دچار تناقضهایی که زندگی اینجا و دونستن بیشتر براش به وجود می آورد ، میشد. یک شبه، رو سری اش رو برداشت، چیزی که با توجه به روحیه ای که ازش می شناختم، نشونه خوبی نبود. چون از تغییراتی که می کرد احساس خوبی نداشت، ولی نمی تونست هم مثل قدیم بمونه. جمیله بود که من رو با غذای مراکشی آشنا کرد. وقتی رشته های دانشگاهیمون مشخص شد، کم کم تماسمون کمتر شد. باهوش بود و مهمتر از اون پشتکار عجیبی داشت، مطمئنم که درسش رو با موفقیت تموم کرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_احمد، از سوریه. پوست تیره، قد بلند، خیلی شوخ. همسر و پسر کوچکش توی سوریه بودن، خودش اومده بود اینجا که درسش رو بخونه و بعد برگرده پیش خانواده اش. عشقش به همسر و پسرش، دلتنگیهاش برای اونها گاهی که عکسهاشون رو نگاه می کرد و به ما نشون می داد، خیلی لطیف و قشنگ بود. مهندسی ساختمان می خوند، می گفت اولین خونه رو می​خواد برای خانواده خودش بسازه. از اون آدمهایی بود که هم صحبتیش باعث می شد روزت رو با خوشی و سر حالی و نگاه مثبت به آینده ادامه بدی. وقتهایی که درس نمی خوند توی راهروی خوابگاه قدم می زد و گاهی آهنگی رو زمزمه می کرد و وقتی از دور می دیدت، با خنده سلامی می فرستاد و شوخی ای می کرد و رد می شد. مردآقایی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_جمال از مصر. حدودا۶۰ ساله ، برای دیدن یکی از دوستان مشترکمون اینجا اومده بود. متاسفانه چون آلمانی نمی دونست، حرف زدن با انگلیسی کج و کوله امون ، نصفه نیمه پیش می رفت، اما همونقدر هم به نظرم آدم خیلی جالبی اومد. سه تا دختر بزرگ داشت، و از همسر قبلیش جدا شده بود. می گفت که چقدر دلش می خواسته و همیشه طوری زندگی کرده که دخترانش آزاد باشن و بتونن ترقی کنن. و من فکر می کنم تو این راه خیلی هم موفق بود. از آشناییهای خودش با زنان دیگه حرف زد و از اینکه چقدر آرزو می کرد می تونست زن زندگیش رو پیدا کنه. به عکس زنی که تو دستش بود اشاره کردم و پرسیدم اون چطور؟ گفت اون ۴۰ و خورده ای سالش هست. یعنی با من حدود ۲۰ سال تفاوت سنی داره، من ولی زنی رو می خوام که شریکم باشه، نه دخترم! زنی رو می خوام که بتونم باهاش حرف بزنم و من رو درک کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ مارکس و پتر، برادران مصری. فکر می کنم شیطون تر از این دو تا کسی رو به عمرم ندیده باشم! وقتی وارد اطاق می شن درست مثل اینه که تمام بچه های یک مهد کودک با هم وارد اطاق شده باشن! هر دو دیوونه کامپیوترن و با اینکه رشته اشون این نیست، اما آخر سر توی همین رشته کار گرفتن. اولین دوستان عرب من با دین مسیحی. تا اونجا که می دونم، از فرقه ارتدوکس... برای عروسی مارکس، به مصر دعوت شدم، اولین تماس مستقیم من با یک کشور عربی. قاهره، از همون فرودگاهش و بعد هم که وارد شهر می شی، بسیار شبیه تهران هست؛ هوای دود زده، گرما، بر خورد مسئولان فرودگاه، تفاوت طبقاتی زیاد...خانواده مارکس و پتر به استقبالمون امدن، و دو هفته مهمون اونها بودم، که واقعا عالی بود. مسافرت مصر، من رو با خیلی چیزها آشنا کرد، با کار نویسنده هایی مثل نجیب محفوظ، که از نویسنده های محبوب من شد، با اینکه چقدر جریان اسلامیزه شدن در مصر، در طی ۳۰-۴۰ سال گذشته، به طور عجیبی شبیه به ایران بوده، اینکه توی محیط دانشگاه اونجا، مشاجره بزرگی هست بین گروهی که موافق حکومت اسلامی هستن و گروه مخالف. اینکه نویسنده ها و روشنفکران اونجا، با ابراز عقیده هاشون، با خطرهایی شبیه روزنامه نگارها و نویسنده های ما رو به رو هستن. اینکه اقلیت مسیحی اونجا، با مشکلاتی شبیه ما رو به رو هستن و خیلی چیزهای دیگه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...........................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این گوشه ای از چهره "عرب" بود که خودم شخصا باهاش آشنا شدم، چهره ای که با تصورات (قدیمی ) من خیلی فرق می کرد، همونطور که چهره ما ایرانیها با تصوری که در اینجا ازمون هست، بیشتر وقتها فرق می کنه . نمی خوام بگم هیچ تجربه تلخی وجود نداشته، البته که بسیاری چیزها هست که برای من پسندیده نیست، اما من فهمیده ام که برای نزدیک شدن به همدیگه باید بتونیم تفاوت بگذاریم، بدونیم که نمیشه یک قومی رو به اسم "عرب" توی یک کیسه بریزیم و یک سری صفتها رو بهشون بچشبونیم و بعد انگشت خطاها، نادانیها و ناتوانیهای خودمون رو به سوی اونها نشونه بگیریم. به هر حال برای روابط شخصی خودم که مدتهاست انسانها مهمند، نه ملیتها.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-3099985228992653425?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/3099985228992653425/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=3099985228992653425" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/3099985228992653425?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/3099985228992653425?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/12/blog-post.html" title="از &quot;عربها و ضد عربها&quot;" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUIMR3s7fip7ImA9WxRUGE8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-8281370513510286428</id><published>2008-11-27T22:59:00.002+01:00</published><updated>2008-11-27T23:06:26.506+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-11-27T23:06:26.506+01:00</app:edited><title>هنر دعوا کردن (۲)</title><content type="html">&lt;span style="color:#990000;"&gt;چطور سازنده دعوا کنیم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تحقیقات نشان داده اند که کیفیت و طول عمر رابطه هایی که  دعواهای خارج از کنترل در آنها زیاد اتفاق می افتد، خیلی بالا نیست. سوال اینجاست که یک زوج/ طرفین دعوا چطور می تواند از این دور باطلی که هر بار تقریبا به طور اتوماتیک پیش می رود خارج شود. همینجا باید گفته شود: هنگامی که خشم و عصبانیت همه وجود دو طرف دعوا را گرفته است، امکانی برای دعوا کردن منصفانه ، جستجوی دلیل واقعی دعوا و پیدا کردن راه حل مناسب وجود ندارد. پس اولین و مهمترین قدم این است که روند دعوا شکسته شود و دو طرف به خود این فرصت را  بدهند که از میزان عصبانیت و بر افروختگی آنها کاسته شود. وقتی حس می کنید که دعوا از کنترل خارج می شود، یک "وقفه " در آن به وجود آورید. مثلا بپرسید که می شود پنجره را باز کرد، یا آیا بهتر نیست یک چای درست کنید، یا به دستشویی بروید! همین وقفه های کوچک باعث می شود که کمی به خود بیایید. یا اینکه می توانید دعوا را به کل قطع کنید و پیشنهاد موکول کردن آنرا به زمانی بعد بدهید. معمولا استراحتی حد اقل دو ساعته، زمان خوبی است برای اینکه هورمونهای استرس آزاد شده در بدن کم کم تجزیه شوند و دو طرف به آرامش برسند. مهم این است که در این زمان استراحت  تا جای ممکن با یکدیگر برخورد نکنند و در ذهن خود نیز موضوع دعوا را مرور نکنند و به دنبال یافتن جواب "دندان شکن" برای  طرف مقابل خود نباشند، چون در اینصورت بدن نمی تواند به آرامش درونی برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای دعوای سازنده احتیاج به "ابزار" دعوا هست. چند مثال برای استفاده از اینگونه ابزار:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ نکته مهم اینست که وجود اختلاف عقيده، به عنوان اصل و عنصری که به هر رابطه ای تعلق دارد، قبول شود. این نتیجه ای ندارد که فقط به این خاطر که " آرامش" حفظ شود، هر گونه ناراحتی و خشمی را در درون خود سرکوب کنیم. همانطور که از قدیم گفته اند:"در دعوا آب نبات پخش نمی کنند"، به چهره متشنج و دستهای مشت شده، لغتهای زیبا و آهنگین نمی آید! پس در کل، احساس خشم و ناراحتی باید بتواند نشان داده شود، آن هم رو راست، صادقانه و مربوط به یک موضوع دعوا، یعنی مربوط به آنچه که در حال حاضر باعث ناراحتی و عصبانیت شده است. وقتی که موضوع ناراحتی در طی دعوایی سازنده ، دعوایی که واقعا مختص به همان یک موضوع است، مطرح شود، خشونت و سرکوب احساس در یک رابطه دیگر جایی ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_مشکلات باید هر چه زودتر مطرح شوند. اما نباید حتما همان لحظه راه حلی برایشان پیدا شود. باید در وحله اول برای هر دو طرف مشخص شود که مشکل چیست و چه زمانی فرصت برای صحبت درباره آن پیدا می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_دعوا کننده های منصف، حقوق یکدیگر را در دعوا به رسمیت می شناسند. از جمله این حقوق، حق شروع دعوا، حق موکول کردن دعوا به زمانی دیگر، حق تعیین کردن قانونهای دعوا، حق داشتن زمان برای فکر کردن درباره موضوع دعوا، حق کوتاه آمدن! ... و غیره است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_اين سوال که  "تقصير با کيست؟" به يک دعوای منصفانه تعلق ندارد. به ميان آوردن مستقیم یا غیر مستقیم اين سوال، طرف مقابل را به سوی توجيه کردن خود می راند و جایی برای ديدن واقعی تقصير خود و تغيير دادن خود باقی نمی گذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_لازم به گفتن نیست! اما برای اطمینان: هیچ دعوایی نباید در حال مستی یا بعد از مصرف مواد مخدر دیگر انجام بگیرد. رفتار بدون مهار و گاهی خشونت آمیز در چنین مواقعی، بستر خوبی برای یک دعوای سازنده نیستند. از بدیهیات است که دعوای سازنده همراه با خشونت بدنی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ دعوا نباید در زمان کم، در حضور دیگران یا به صورت کتبی ( ایمیل یا اس.ام.اس)  انجام بگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_هر دعوایی، باید بر سر تنها یک موضوع  باشد و از همان آغاز دعوا بايد مشخص شود که موضوع دعوا چيست. نبايد کار به تسويه حسابهای کهنه کشيده شده و چندین موضوع مختلف با هم قاطی شوند. همینطور مشکلات مطرح شده، باید در زمان "حال" حل شوند. مطرح کردن گذشته، معمولا تخریب کننده است. به یاد آوردن گذشته، تنها برای پیدا کردن راه حلی برای آینده مفید است، و نه برای تسویه حساب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_احساس و مشکل دیگری را به رسمیت بشناسیم، و قبول کنیم که او می تواند طور دیگری حس، فکر و عمل کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_به هر دعوای سازنده ای، "درست گوش دادن" تعلق دارد. درست گوش کردن، به خصوص در حین دعوا کار آسانی نيست، اما می توان آنرا تمرين کرد و آموخت.(اینکه درست گوش کردن چیست، بحث جداگانه و مفصلی است! اما تنها برای اشاره به چند نکته: هنگام گوش کردن، گفته های طرف مقابل را از قبل حدس نزنیم، و فکر نکنیم که می دانیم چه می خواهد بگوید! کنجکاو باشیم، در حین گوش کردن چهره و بدن خود را به سوی او برگردانیم و  به او نگاه و توجه کنیم ،حرف او را قطع نکنیم، گاه گداری با طرح چند سوال، مطمئن شویم که منظور او را درست فهمیده ایم، اگر او از ما سوال می کند، حتما با دقت پاسخ دهیم، سعی کنیم خود را جای او بگذاریم، خط فکر او را دنبال کنیم و حس کنیم که چه می خواهد بگوید...)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ به دعوای سازنده همینطور "درست حرف زدن" تعلق دارد.  اینکه حرفهای خود را با چه کلمه ها و جمله بندیهایی بیان کنیم، از مهمترین شرطهای دعوای منصفانه است. کلمه ها می توانند بر انگیخته کنند و بیازارند، یا توضیح دهند و نشانه فهم و درک متقابل باشند. پس مناسب جمله بندی کنیم و از به کار بردن "بمبهای کلمه ای" صرف نظر کنیم، چند مثال:  گوشه و کنایه و زخم زبان زدن، سمهای رابطه اند. به خصوص وقتی اینکار به عمد و با استفاده از مسائل شخصی طرف مقابل و احتمالا نقاط ضعف او انجام می شود. معمولا اینکار نتیجه مشکلات حل نشده گذشته است. همینطور در دعوای سازنده فحش و تهدید، سرزنش و تحقیر، و یا نصیحت کردن جایی ندارد. در جمله بندیها، از کلی گویی، زخم زبان زدن و با کنایه حرف زدن بپرهیزیم. سر اصل مطلب برویم و به جای انتقاد شخصیتی، شکایتمان را باز گو کنیم و موقعیت را شرح دهیم. به نوبت حرف بزنیم، و سعی کنیم توضیحمان طولانی نباشد. از لغتهای "همیشه"، و "هیچوقت "  صرف نظر کنیم ، همینطور از لغتهايی مثل "همه، هیچکس..." يا "آدم .." . استفاده از "من" بهتر است. مثلا  به جای:" آدم اينطوری رفتار نمي کنه" یا "هیچکس اینطوری رفتار نمی کنه"،  بگوييم: "اين رفتار برای من خوب/قابل تحمل  نيست". از جمله های تحقیر آمیزی مانند: " تو اصلا اینگونه هستی.." صرف نظر کنیم. از جمله بندیهای سرزنش آمیز خود داری کنیم  و از فرم فاعلی ("من...")  استفاده کنیم،  مثلا به جای: "تو هیچوقت وقتت را با من نمی گذرانی!" بگوییم: " من دلم می خواست با هم بیشتر وقت می گذراندیم" . از پیش بینی کردنهای منفی بپرهیزیم: " تو که هیچوقت از پسش بر نمیای!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;مثال:  آقای ایکس ، با وجود تذکرهای قبلی خانم ایکس، شورت و لباسهای زیر خود را در اطاق خواب پخش می کند. خانم ایکس: " باز هم که لباسهات اینجا پهن هستند. تو هیچوقت به حرف من اهمیتی نمی دهی! همیشه تنبل و شلخته هستی!"  آقای ایکس جواب می دهد: "نه، اینطور نیست! " و دعوای بی حاصل حق-با-من -است شروع می شود. خانم ایکس می تواند اما اینطور بگوید: " لباسهات امروز ، مثل دیروز و دوشنبه، باز هم اینجا پهن بودند. این من رو عصبانی می کنه که دائم اونها رو جمع کنم. اگر یادت باشه، دو هفته پیش در این مورد با تو حرف زده بودم، نظرت چیه؟" در این جمله، موقعیت، بدون انتقاد شخصیتی شرح داده شده است، و آقای ایکس می تواند مستقیم و بدون بحثهای طولانی جانبی بفهمد موضوع چیست و احساس همسرش چگونه است.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;_از هنرهای دعوای سازنده، توانایی "نشنیدن"  حرفها و جمله هایی است که در حین دعوا از روی انتقام جویی یا عصبانیت زده می شوند.حتما لازم نیست به همه جمله های طرف مقابل جواب دهیم. کسی که در جای لازم می تواند سکوت کند، حتما دعوا کننده بهتری است، چون تنها جایی دعوا می کند که ارزشش را دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_دیگر از هنرهای دعوای سازنده، توانایی معذرت خواهی است. جمله "من رو ببخش" می تواند معجزه کند، و حتما  به معنای اعتراف به گناه نیست. توانایی معذرت خواهی نشانه ضعف نیست، نشانه قدرت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_شوخ طبعی، از بزرگترین موهبتها در یک رابطه هست، همینطور در حین دعوا. بعضی از زوجها می توانند در میان دعوا نیز شوخ طبعی خود را حفظ کنند، و مثلا ناگهان با هم به این بخندند که درباره چه موضوع خنده داری دعوا می کنند. خنده و شوخ طبعی، شرم و خجالت زدگی ای را که معمولا در حین دعوا به وجود می آید  از میان می برد و جو تحریک شده را خنثی می سازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_هر دعوايي، همانطور که آغازی دارد، بايد پايانی هم داشته باشد، وقتی که حرفها و دليلها رد و بدل شد، بايد به دعوا پايان داده شود، در غير اينصورت سير باطل و خسته کننده تکرار حرفها آغاز می شود. پیشنهاد: برای دعوا زمان مشخصی تعیین کنید، قرار بگذارید که هر دعوایی مثلا بیشتر از یک ربع ساعت نباید طول بکشد، اگر لازم هست ساعت بگذارید، معمولا در این مدت حرفهای اصلی گفته شده است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_"هر بار که در دعوایی برنده می شوید، قطعه ای از رابطه تان را باخته اید!"  این جمله را باس کاست (Bas Kast) در کتاب خود درباره عشق و ارتباط می نویسد. هر دعوای سازنده ای با يک توافق تمام می شود، و نه با برنده شدن يکی بر ديگری. دعوای سازنده بر این پایه نیست که به هر قیمتی حق با ما باشد. اشتباه خود را قبول کنید و انتقاد پذیر باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- معمولا بهترین راه برای حل مشکل، راهی است که در نگاه اول دیده نمی شود . برای اینکار به خود فرصت بدهید، در صورت لزوم آنرا به زمان دیگری واگذار کنید. همانطور که گفته شد، پیدا کردن راه حل حتما نباید در حین دعوا صورت بگیرد. اما حتما آن زمان را تعیین کنید تا فراموش نشود ، و حتما زمانی باشد که در آرامش و بدون مزاحمت دیگران یا حضور بچه ها  بتوانید درباره اش صحبت کنید.  ایده های مختلف را جمع آوری کنید (در صورت لزوم یادداشت کنید)، آنها را سبک و سنگین کنید و از بینشان راه حل مناسب، یا راه حلهای مناسبی که برای هر دو طرف خوب و قابل اجرا باشند را پیدا کنید. حتی شاید بد نباشد راه حل نهایی نیز یاد داشت شود،  به این ترتیب به دعوا رسما خاتمه داده می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_تمام شدن دعوا و پیدا شدن راه حل، نباید به شکل امری بدیهی دیده شوند. آشتی بعد از دعوا را به روشهای مختلف جشن بگیرید؛ مثلا با یک شب قشنگ، شام بیرون، با هم قهوه خوردن ، یک کادوی کوچک ...یادمان باشد که وقتی همه چیز در رابطه خوب پیش می رود، از آن قدر دانی کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آخر: اینکه ما چطور دعوا می کنیم، معمولا از سوی اطرافیان و خانواده ما تعیین می شود. ما در رابطه آینده مان، روشهایی را به کار می بریم که  در گذشته در دعوا با والدین خود به کار برده ایم و شاید به نحوی جواب داده اند، مانند فریاد کشیدن یا گریه کردن. پس  ياد گرفتن دعوای منصفانه و ترک عادتهای قديمی می تواند کار مشکلی باشد و احتياج به پايداری و تمرين دارد. گاهی هم احتياج به دخالت یک نفر سوم و متخصص مانند یک مشاور برای رابطه هايی که دعواهای تکراری و بدون نتيجه در آنها صورت می گيرد، ضروری به نظر می رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;با اقتباس از منابع اینترنتی: &lt;a href="http://arbeitsblaetter.stangl-taller.at/KOMMUNIKATION/SchlechtesStreiten.shtml" target=_"blank"&gt;۱&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.rhetorik.ch/Streiten/Streiten.html" target=_"blank"&gt;۲&lt;/a&gt;  &lt;a href="http://www.bkkgesundheit.de/ratgeber/gesundheit/psychologie/inhalt.lasso?a=lebensfreude10_07" target=_"blank"&gt;۳&lt;/a&gt;  &lt;a href="http://www.ard.de/-/id=656780/1w0c7wb/index.html" target=_"blank"&gt;۴&lt;/a&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-8281370513510286428?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/8281370513510286428/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=8281370513510286428" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8281370513510286428?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8281370513510286428?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/11/blog-post.html" title="هنر دعوا کردن (۲)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0MHQn45fCp7ImA9WxdaFUQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-4564831273082536078</id><published>2008-08-24T19:27:00.001+02:00</published><updated>2008-08-24T19:37:13.024+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-08-24T19:37:13.024+02:00</app:edited><title>چهار سال پيش، در چنين روزی...</title><content type="html">شبنم فکر متولد شد. مبارکمون باشه :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمی باور نکردنيه، چهار سال! هيچوقت موقع شروع کردن به چنين بعد زمانی ای فکر نکرده بودم وحالا به اين راحتی چهار سال گذشته. اين مدت زمان، اتفاقا از حساسترين و پر تحولترین زمانهای زندگی شخصی خودم هم بود و شايد تقارن اين دو ، زياد هم تصادفی نبوده!&lt;br /&gt;به زمان و کاری که در اینجا گذاشتم فکر می کنم، اما مطمئنا من فقط خرج نکردم، بلکه خیلی چیزها از اینجا گرفتم، چیزهایی که یاد گرفتم، دوستیها و آشناییهای وبلاگی، و همه چیزهای جدیدی که باهاش تجربه کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين کودک وبلاگيم رو خيلی دوستش دارم. از بودن همه شمايی که اين مدت بهم انرژی دادين، نظر نوشتين، ،ميل و پيام فرستادين،  تشويق و نقدم کردين و یا خواننده بی سر و صدای اینجا بودین ، ممنونم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-4564831273082536078?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/4564831273082536078/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=4564831273082536078" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4564831273082536078?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4564831273082536078?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/08/blog-post_24.html" title="چهار سال پيش، در چنين روزی..." /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DU4GQH06fSp7ImA9WxdbEU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-5259614649711331024</id><published>2008-08-07T12:46:00.006+02:00</published><updated>2008-08-07T13:18:41.315+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-08-07T13:18:41.315+02:00</app:edited><title>بچه ها از کجا می آیند؟</title><content type="html">&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SJrS-df7ZZI/AAAAAAAAABw/FYQoNxe8eFg/s1600-h/jelde1.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SJrS-df7ZZI/AAAAAAAAABw/FYQoNxe8eFg/s1600-h/jelde1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5231725887656519058" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SJrS-df7ZZI/AAAAAAAAABw/FYQoNxe8eFg/s200/jelde1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;اين برای من جای خوشحاليه که نوجوان ۱۳ ساله ای که برای پیدا کردن پاسخ سوالهای جنسیش و&lt;br /&gt;مربوط به بلوغ توی اینترنت جستجو ميکنه، به اين وبلاگ می رسه و فکر مي کنه شايد از نويسنده اش بتونه جواب سوالهایی که براش سخت آزار دهنده هستن رو بگيره. و اين برای من ترسناک و ناراحت کننده هست که بعد از سوال و پاسخ، ازش بشنوم که من (يک ناشناس و به اين دوری!) رو از هر کس ديگه ای به خودش نزديکتر حس می کنه. ترسناک و ناراحت کننده برای اينکه به اين فکر مي کنم که چرا ما که پدر، مادر ، يا دايی يا عمو یا خاله یا عمه يا هر کس نزديک ديگه به يک بچه و يک نوجوان هستيم و احتمالا دوستش داريم و خيلی تلاشها براش می کنيم، در اين يک مساله، که اتفاقا بسيار مهم و کليدی هم هست، اون رو با تمام سوالهاش، ترسها و کابوسهاش، و درگيريهای ذهنيش که می تونن سالها دوام داشته باشن و شايد با چند دفعه صحبت همه از بين برن، تنها مي گذاريم. مسائلی خيلی پيش پا افتاده که شايد برای ما حتی شکل سوال رو هم نداشته باشه، برای اونها دلهره، ترس و آشفتگی به همراه داره. همینطور با بزرگتر شدنش، در معرض خطرهای دیگه ای قرار می گیره اگر ندونه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جواب دادن به این سوالها البته همیشه راحت نیست. گاهی حتی متوجه می شیم که خودمون هم جواب رو درست نمی دونیم، یا نمی دونیم بعضی مسائل رو چطوری مطرح کنیم. چند وقت پیش اتفاقی &lt;a href="http://kudakaniran.com/" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;وبلاگی رو به اسم: "بچه ها از کجا می آیند؟"&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;​&lt;/strong&gt; پیدا کردم و دیدم کتابی به فارسی به همین نام ترجمه شده که واقعا خیلی خوب نوشته شده، خوندنش رو به همه بچه ها و نوجوانها و کسانی که به هر نحوی با بچه ها و نوجوانها سر و کار دارن، پیشنهاد می کنم. و البته شاید برای خیلی از بزرگسالان هم آموزنده باشه! نویسنده این کتاب زنی آمریکایی به اسم روبی هاریس، و ترجمه اش کار نسیم عرب و کسرا بختیاری هست. چقدر جای تاسفه که این کتاب اجازه چاپ در ایران رو نداره. به مناسبت حرف زدن با دوست نادیده و نوجوانم، فکر کردم بهتره این کتاب رو اینجا معرفی کنم. توضیح اضافه در موردش نمیدم، بقیه اطلاعات رو می تونین توی همون وبلاگ بخونین، نسخه پی دی اف هم برای دانلود همونجا هست. فکر می کنم این یک ساعت وقت برای دانلود و خوندنش پیدا می شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک بار ديگه: خواهشا بچه هاتون رو با سوالهاشون تنها نگذارين! اين می تونه براشون عواقب خيلی بدی داشته باشه. در ضمن بهتره از شما پاسخ درست رو بگیرن، و نه از دوستها و هم کلاسیها که حرفهایی رو میزنن که از جایی شنیدن و خودشون هم درست نمی دونن، ولی یک تصور کج و کوله رو در ذهن اون نوجوان درست می کنن. اونها خجالت می کشن و براشون سخته سوال کنن،&lt;strong&gt; شروع صحبت وظيفه ماست!&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-5259614649711331024?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/5259614649711331024/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=5259614649711331024" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5259614649711331024?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5259614649711331024?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/08/blog-post.html" title="بچه ها از کجا می آیند؟" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SJrS-df7ZZI/AAAAAAAAABw/FYQoNxe8eFg/s72-c/jelde1.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0QNRXY8eip7ImA9WxdUEE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-4820959652000272327</id><published>2008-07-25T18:15:00.017+02:00</published><updated>2008-07-25T19:03:14.872+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-07-25T19:03:14.872+02:00</app:edited><title>هنر دعوا کردن(۱)</title><content type="html">&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;همه ما دعوا کردن را بلد هستیم، و همگی هم اینکار را می کنیم: با پدر و مادر، دوست، همکار، فرزند، و همینطور با همسر و شریک زندگی. اما "سازنده" دعوا کردن، هنری است که هر کسی آنرا بلد نیست و باید یاد گرفته شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;صورت مساله&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نه اندرزهای اخلاقی، و نه راه حلهای روانشناسی تا کنون نتوانسته اند (و هيچگاه هم نخواهند توانست) از پيش آمدن اختلاف و دعوا بین یک زوج بر سر شغل، اعضای خانواده دو طرف، دوستان، تربیت بچه ها، محل زندگی، سرپرستی و تمیز کردن خانه، پول، رابطه جنسی، ديدگاهها و نگاههای مختلف به دنيا، سیاست يا مذهب... و بسياری موارد اختلاف ديگر جلوگيری کنند. هيچ رابطه ای وجود ندارد که بدون اختلاف باشد ، و پيش آمدن اختلاف بين دو جفت، همينطور بين والدين و فرزندان، بين دوست و همکار...امری کاملا طبيعی است و به هر رابطه خوب و سالمی تعلق دارد. آنچه اما مهم است، اين است که مطرح کردن موضوع اختلاف، و دعوا و مشاجره بر سر موارد اختلاف چطور پيش می رود و چه نتيجه ای به بار می آورد.&lt;br /&gt;میل به دعوا کردن ، از دوران کودکی به و جود می آید. بچه ها کم کم یاد می گیرند که با والدین خود درگیر شوند و در جستجوی نقاط اختلاف هستند. آنها می خواهند همه کار را خودشان و به میل خودشان انجام دهند و در برابر دستورات والدین مقاومت می کنند. به این ترتیب، مستقل تر شدن کودکان که خواسته شده نیز هست، به دنبال خود، لزوم درگیری بین والدین و فرزندان و همینطور درگیری والدین با خود را به همراه دارد. هدف اصلی تربیت کودک این است که از سویی استقلال نوپای کودک پرورش داده شود، و از سویی دیگر به او در طی دعواهایی که بر اساس "حق با من است" بنا نشده اند و مقاومت کودکانه او را درهم نمی شکنند ، مرزهایش نشان داده شود. این البته وظیفه مشکلی است، اما اگر درست انجام شود، کودک راههای دعوای درست را یاد می گیرد و برای درگیریهای آینده آماده می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قالب اجتماعی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحولات اجتماعی چند دهه اخیر ، تغییراتی اساسی در بنیان خانواده سنتی به وجود آورده است: توقع زندگی با کیفیت بیشتر، مستقل تر شدن زنان، تغییر اندیشه و جهان بینی بر پایه برابری زن و مرد، آزادی جنسی... همه باعث شده اند که پایه زندگی مشترک امروز نه بر اساس روالی از پیش تعیین شده و غیر قابل تغییر، بلکه بر اساس احتیاجات و نیازهای کنونی دو طرف رابطه بنا شده باشد. راه حل مشکلات در خانواده سنتی، که بر اساس سازش زن با مرد، به قیمت گذشتن از حقوق و آرزوهای خود بود، امروزه دیگر قابل پذیرش نیست. موفقیت در زندگی مشترک، امروز بستگی به شراکتی منصفانه بین دو طرف رابطه دارد، چیزی که بيشتر زنان و مردان امکان ياد گيری آنرا در زندگی نداشته اند. اغلب آنان در خانواده هايی سنتی، با نگرشها و نرمهای سنتي پرورش یافته اند و مجبورند راههای جدید را آزمون (و خطا) کنند، مرتب به دنبال پیدا کردن راه حلهای جدید باشند، قوانین جدید وضع کرده و آماده برای تغییر آنها باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قالب احساسی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی یک زوج در آغاز رابطه و عشق ورزی است، معمولا طرفین این تصور رایج را دارند که :"ما یک روح در دو جسمیم!" و این احساس البته واقعی است، احساسی که هر کدام از ما کمابیش آنرا می شناسیم، احساسی که متاسفانه همیشگی نیست. چرا که انسانها متفاوت هستند و یک زوج عاشق هم از دو انسان با شخصیتهای متفاوت و مخصوص به خود تشکیل شده است. وقتی که عاشقیم، دلمان نمی خواهد تفاوتهای بین خود و معشوق خود را باور کنیم و فکر می کنیم که رابطه ما همیشه در هارمونی مطلق ادامه پیدا خواهد کرد. زمانی اما این وضعیت استثنایی خاتمه پیدا می کند و کم کم در می یابیم که ما دارای دو روح هستیم، دو قلب که با ریتمهای متفاوتی از هم می طپند. با ناراحتی می بینیم که شریکمان به چیزهایی متفاوت از ما احتیاج دارد و با مسائل جور دیگری بر خورد می کند، کوتاه اینکه: بین دو انسان متفاوت، اختلاف بر سر خواسته های متفاوت آنها به وجود می آید. و حالا مرحله ای حساس برای رابطه سر رسیده است: آیا این زوج، وجود تفاوتها و اختلافهای بین خود را به چشم امری طبیعی نگاه می کند؟ در اینصورت پا به مرحله شروع اختلافها و احتمالا مشاجره برای مطرح کردن اين اختلافها گذاشته است. اين البته کار آسانی نيست و باورش درد آور است، اما مطمئنا سالم است. وقتی که دو طرف باور داشته باشند که برقراری و حفظ رابطه، امری بديهی نيست، بلکه احتياج به زحمت و سعی دائمی دارد، تلاش خواهند کرد که اختلافهای خود را بشناسند و راههای کنار آمدن با آنها را بياموزند، طوريکه در نهايت هر دو راضی و خوشبخت باشند. اما اگر جفتی در اين تصور غرق شود که " اگر دو نفر همديگر را دوست داشته باشند، اختلافی بين آنها وجود ندارد" و فکر کنند که يک رابطه به خودی خود (مثلا به خاطر وجود عشق) بايد خوب باشد، از همينجا نااميدی و سرخوردگی آنها برنامه ريزی شده است و دعواهای آنها از اينجا به بعد بر سر پافشاری بر اين تصور غلط ادامه پيدا می کند، هر کدام از آنها اين احساس را پيدا خواهد کرد که طرف مقابلش خراب کننده رابطه است و نمی گذارد هارمونی گذشته در رابطه ادامه پيدا کند، پس هر کدام سعی می کند خواسته ها و توقعات خود را پيش بکشد و به حق بشمارد و نمی تواند نيازهای طرف مقابل را ببيند و قبول کند، درنتيجه راه حل درستی نيز در اين نوع دعواها پيدا نخواهند شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چرا دعوای صحیح، برای هر جفتی لازم است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;محققان به این نتیجه رسیده اند که زوجهایی که گاه گداری با هم دعوای سازنده دارند، در رابطه خود نسبت به آنهایی که غیر منصفانه و اشتباه دعوا می کنند یا کلا از هر گونه دعوایی طفره می روند، موفق تر و پایدار ترند. چطور چنین چیزی ممکن است؟ به این دلیل که این زوجها، به خاطر اینکه در طی دعوای خود با یکدیگر صحبت می کنند و به یکدیگر گوش می دهند، سو تفاهمهای به وجود آمده را زودتر باز شناخته و حل می کنند، طرف مقابل خود را بهتر می شناسند و بهتر می فهمند، اعتماد بین آنها رشد می کند، نزدیکی بین آنها بیشتر می شود و در نتیجه رابطه آنها در کل هماهنگ تر و ملایمتر می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;وقتی کسی دعوا نمی کند ( یا نمی تواند دعوا کند) چه اتفاقی می افتد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اینجا و آنجا به کسانی بر می خوریم که با ترس، از هر نوع دعوایی اجتناب می کنند، چون یا در خانواده ای بزرگ شده اند که پدر و مادر آنها دعواهایی تهدید کننده و شدید داشته اند، یا در خانواده ای که در آن اصلا هیچگاه دعوا نمی شده است (به خصوص در خانواده های سنتی) و مشکلات همیشه سرپوشی می شده اند. در هر دوحالت شانس یاد گرفتن و به دست آوردن "ابزار" دعوای صحیح در کودکی برای این اشخاص وجود نداشته است.وقتی در یک رابطه در طی مدتی طولانی راهی برای ابراز و حل و فصل مشکلات، احتیاجات، دلخوریها، و عصبانیتها پیدا نشود، حد اقل یکی از طرفین رابطه در طول زمان بسیار ناراضی خواهد بود و دو طرف کم کم با هم بیگانه می شوند. همینطور این خطر به وجود می آید که رابطه آنها ناگهان با مشکلی غیر قابل پیش بینی مواجه شود که حتی به جدایی بیانجامد. گاهی پایان دراماتیک چنین دعوایی، هیچ نسبتی با شروع بی اهمیت آن ندارد؛ از آنجا که به ندرت راجع به احساسها و ناراحتیها صحبت شده است، یک حرف اشتباه، یک لحن نا به جا می تواند باعث جاری شدن سلسله وار جملات و کلمات زخمی کننده شود، و نه تنها موضوع کنونی، بلکه تمام موضوعات گذشته به مورد اختلاف اضافه شوند، و دعوا روندی انفجار گونه به خود بگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دعوای "سازنده" و دعوای "مخرب"&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بعضی از زوجها می گویند:" بعد از دعواهایمان، همدیگر را بهتر می شناسیم و بهتر می فهمیم." از طرف دیگر، مردان و زنان دیگری در مورد اختلافهای بین خود می گویند: "با هر دعوایی، ذره ای از عشق ما از بین می رود." ظاهرا اینجا صحبت از دو پدیده متفاوت است، اما هر دو گروه از یک واژه یکسان برای این دو پدیده استفاده می کنند: هر دو از "دعوا" صحبت می کنند، دعوایی که در رابطه گروه اول مفید و در گروه دوم مضر است. با اینکه هر زوجی، مانند اثر انگشت، روش خاص خودش را برای دعوا کردن دارد، اما در کل می توان بین دو نوع مختلف دعوا تفاوت گذاشت: دعوای سازنده و دعوای مخرب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چه دعوایی مخرب است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;شب هر دو بر سر میز شام نشسته اند. زن می گوید: " آخ راستی، مادرم زنگ زده و قرار است آخر هفته به دیدنش برویم." مرد ناگهان می گوید: "تو همیشه برای آخر هفته های من برنامه می ریزی! چرا کسی از من سوال نمی کند!" زن پاسخ می دهد که او هم به خواسته های او ، وقتی مربوط به پدر و مادرش است، توجه نمی کند و مرد جواب می دهد...نمونه صحنه ای تکرار شونده برای بسیاری از زوجها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتما چنین جمله هایی برای شما آشنا هستند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_تو هیچوقت برای من وقت نمی گذاری!&lt;br /&gt;_ همیشه کارهای خودت بر من مقدمترند!&lt;br /&gt;_تو هیچوقت وسائلت را جمع نمی کنی!&lt;br /&gt;_ تو عین پدرت/مادرت هستی!&lt;br /&gt;_تو هم می توانی یک کمی به هیکلت فکر کنی!&lt;br /&gt;_باز امشب هم می خواهی بیرون بروی؟&lt;br /&gt;_همیشه از زیر کار در می روی!&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کم پیش نمی آید که چنین جمله هایی باعث به وجود آمدن دعواهایی شدید می شوند. معمولا در بین زوجها موضوعهای حساسی وجود دارند که دائما دست آویزی برای به میان آمدن دعواهای جدید می شوند، گاهی موضوعهایی که در نظر اول بسیار بی اهمیت جلوه می کنند، مانند فشار ندادن درست خمیر دندان از جایش! اما همین موضوعات بی اهمیت و حتی خنده دار، می توانند جرقه روشن شدن آتش مشاجره باشند، و این آتش گاهی چنان زبانه می کشد که روند دعوا مهمتر از دلیل اولیه آن می شود. در بسیاری موارد دیگر تنها آن موضوع اهمیت ندارد، بلکه دفعات قبلی نیز به آن اضافه شده است. دیگر مشکل خمیر دندان نیست، بلکه مسائلی که پشت این موضوع (-ات) کم اهمیت پنهان شده اند: نگرانی دیگر دوست داشته نشدن، مورد حمایت قرار نگرفتن، احساس تنها گذاشته شدن یا قبول نشدن از سوی دیگری. اینها اما سوالاتی است که در فضای دعوا نمی توانند پاسخ مناسبی بیابند، چیزی که باز آتش دعوا را تندتر می کند و خشم و سر خوردگی را تشدید.&lt;br /&gt;روند این دعواها، در بین زوجها بسیار مختلف، اما در درون یک رابطه معمولا یکسان است؛ مانند مثال بالا، گویی که هر کدام از دو طرف پاسخ دیگری را از قبل می داند و منتظر بیان آن پاسخ است که فورا در برابرش مقابله کند. هر دو طرف احساس می کنند که شنیده و فهمیده نمی شوند و شدیدا می رنجند. بعضی از جفتها برای رو به رو شدن با اختلاف خود، به اسلحه "سکوت" رو می آورند، بعضی دیگر بحثها و مشاجره های اعصاب خرد کن چند ساعتی را آغاز می کنند که البته معمولا در حرفهای خود دائم بی نتیجه به دور خود می چرخند و در آخر به بن بست می رسند، و در بین بعضی نیز بشقابها به پرواز در می آیند، و سیل ناسزاها و سرزنشهایی است که بین آنها رد و بدل می شود. پایان چنین دعواهایی نیز در یک رابطه معمولا به هم شبیه است: یکی از طرفین گریه می کند و دیگری اطاق را با خشم ترک می کند، یا هر دو خود را کنار می کشند و مدتی با هم حرف نمی زنند تا جریان روزمرگی آنها را با هم دوباره رو به رو کند، و یا اینکه یکی از دو طرف از عصبانی شدن خود عذر خواهی می کند؛ اما در همه این شکلها، مساله اصلی همچنان حل نشده و شاید حتی کشف نشده باقی مانده است و دعوای بعدی-احتمالا بر سر همان موضوع!-در پیش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;با اقتباس از:&lt;br /&gt;منابع اینترنتی: &lt;/em&gt;&lt;a href="http://arbeitsblaetter.stangl-taller.at/KOMMUNIKATION/SchlechtesStreiten.shtml" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۱&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.bkkgesundheit.de/ratgeber/gesundheit/psychologie/inhalt.lasso?a=lebensfreude10_07" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۲&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.familienhandbuch.de/cmain/f_Aktuelles/a_Partnerschaft/s_416.html" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۳&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.ard.de/-/id=656780/1w0c7wb/index.html" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۴&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.rhetorik.ch/Streiten/Streiten.html" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۵&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;و:مقاله ای از داوید ویلشفورت (David Wilchfort) در مجله روانشناسی Emotion, آوریل ۲۰۰۶ (Emotion Das Psychologie-magazin, April 2006)&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-4820959652000272327?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/4820959652000272327/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=4820959652000272327" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4820959652000272327?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4820959652000272327?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/07/blog-post_25.html" title="هنر دعوا کردن(۱)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkYDQ305eyp7ImA9WxRbGE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-8334440640051010236</id><published>2008-07-12T20:14:00.034+02:00</published><updated>2008-12-09T14:42:52.323+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-12-09T14:42:52.323+01:00</app:edited><title>کافکای عاشق پیشه</title><content type="html">&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;به مناسبت صد و بيست و پنجمين سالگرد تولد کافکا، بر زندگی او نور جديدی تابانده می شود: بيوگرافي، مجموعه های عکس، و دست نوشته های او کمتر نقطه ای از زندگی او را پنهان نگه می دارند. امروز کافکا که زمانی تنها به عنوان نویسنده گوشه گیر شناخته میشد، به عنوان کافکای عاشق با نگاه جدیدی دیده می شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222200166531043842" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHj7YhARkgI/AAAAAAAAAA4/6G5X2FdaOBg/s320/n00005222-b.jpg" border="0" /&gt;تريبونال(Tribunal) برلين: در حاليکه در پايتخت آلمان پشت درهای بسته، جنگ جهانی اول برنامه ريزی می شود، کارمند شرکت بیمه و نویسنده اهل پراگ، فرانتس کافکا (Franz kafka)، در یک اطاق هتل، رو به روی سه زن نشسته است و احساس کسی را دارد که در دادگاهی علنی محاکمه می شود.&lt;br /&gt;نامزد او, فلیس باوئر (Felice Bauer) آمده است که از او توضیح بخواهد. او خواهر خود ارنا(Erna) و دوستش گرته بلوخ (Grete Bloch) را در کنار خود دارد، و همچنین نامه هایی که کافکا پنهان از او به گرته فرستاده بود، نامه هایی که در آنها کافکا در نوشتاری با معنای دو پهلو، اما به اندازه کافی مشخص، به ازدواج خود و فلیس هیچ شانسی نداده بود.&lt;br /&gt;اینکه نامزد او به قابلیتهای خود به عنوان همسر شک دارد، برای فلیس چیز جدیدی نیست. تردیدهای کافکا را فلیس از بین نوشته های او در بیش از ۳۵۰ نامه، تلگراف و کارتهایی که روزانه، گاهی حتی چندین بار در روز در پاییز سال ۱۹۱۲برایش می فرستاد، می شناسد. اما آنچه او اینک باید در این نامه ها در باره خود بخواند، برایش غیر قابل بخشایش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز ۱۲ ژوئن سال ۱۹۱۴ است. کافکا از خود در برابر سرزنشهای زنان دفاعی نمی کند. او حتی بیشتر ترجیح می دهد خود، خودش را محاکمه کند. بعدها، در ماه اکتبر، در آخرین نامه خود به گرته بلوخ می نویسد:" هر چند در هتل برلین، شما در جایگاه قاضی رو به روی من نشسته بودید-و چه موقعیت نفرت انگیزی برای شما، برای من ،برای همه بود- اما این تنها ظاهر قضیه بود، حقیقت اما این است که من در جایگاه شما نشسته بودم، جایگاهی که تا به امروز ترکش نکرده ام."&lt;br /&gt;نامزدی با فلیس، که تازه شش هفته قبل از آن رسما اعلام شده بود، منحل می شود. اما آنچه آن "محکمه" (آنطور که او ملاقات آنروز در برلین را در دفتر خاطرات خود می نامد) در درون او به حرکت می آورد و تکان می دهد، کوتاه مدتی بعد خود را نشان می دهد-به شکل رمانی ادبی با ارزشی در سطح جهانی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHj9GJdJFgI/AAAAAAAAABA/FsNpLuFDqx4/s1600-h/felice1_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222202049995281922" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHj9GJdJFgI/AAAAAAAAABA/FsNpLuFDqx4/s320/felice1_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;آگوست ۱۹۱۴: در این ماه تنها جنگی بزرگ آغاز نمی شود، بلکه بخشهای اول یکی از معروفترین رمانهای عصر به روی کاغذ می آید، اولین جمله های رمان "محاکمه": " احتمالا به ژوزف ک. بهتان زده بودند، چون بی آنکه خطایی ازش سر زده باشد، یک روز صبح بازداشت شد." (بر گرفته از ترجمه صادق هدایت-شبنم) احتیاج به تخیلی قوی نیست برای اینکه بتوان پژواک موقعیت ملاقات در هتل برلین را از بین این جملات شنید.&lt;br /&gt;تا این زمان بیش از چند نوشته کوتاه از کافکا منتشر نشده بود. هیچکس نمی توانست در سال ۱۹۱۴ حدس بزند که این کارمند کناره گیری که در شرکت بیمه تصادفات استخدام شده است، یکی از مشهورترین نویسندگان آلمانی زبان قرن بیستم میلادی خواهد شد- شهرتی که حتی از کسانی مانند برتولت برشت یا توماس من سبقت خواهد گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کافکا امروز یکی از آن دسته نامهایی است که دیگر به اسم کوچک احتیاجی ندارد، مانند شکسپیر، گوته، شیلر، بالزاک یا داستایوفسکی. در روز سوم ژوئن سال ۱۸۸۳ کافکا در پراگ به دنیا آمد. به این مناسبت، بسیاری از آثار او دوباره چاپ شدند، همینطور مجموعه های عکس و بیوگرافیهای مختلف- که زندگی کوتاه و کم ماجرای او را به طور وحشتناکی دقیق توصیف می کنند. درباره زندگی خصوصی کافکا هیچ زمانی به اندازه امروز مطلب موجود نبوده است، به خصوص بیوگرافی کافکا نوشته راینر اشتاخ (Reiner Stach) که در دوجلد به چاپ رسیده و جلد سوم آن در راه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صحنه جدایی کافکا و فلیس در هتل برلین را البته هیچ یک از نویسندگان بیوگرافی کافکا از دست نداده اند، صحنه ای که در مدت زمان کوتاهی قبل از آغاز جنگ جهانی اول و نقطه عطف دراماتیک تاریخ جهان شکل گرفت و برای کافکا یکی از "پربارترین فازهای آفرینندگی نوشتاری زندگی او" را آغاز کرد، آنطور که اشتاخ در کتابش آنرا وصف می کند. زمانی که اشتاخ، این متخصص کافکا-شناسی در سال ۲۰۰۲ اولین جلد بیوگرافی کافکا را به چاپ رساند، که با تشریح صحنه هتل برلین و آغاز رمان محاکمه و جنگ جهانی دوم، مدت زمان بین سالهای ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۵ را در بر می گیرد( با عنوان: سالهای تصمیم گیری -با ترجمه خودم از عنوان این کتاب-شبنم) ، تشویقهای بسیاری را از منتقدین دریافت کرد، به خصوص که او بر خلاف کسانی مانند آندره آلت (Andre Alt) که بیوگرافی کافکا را به شیوه ای آکادمیک نوشته اند، این هنر را نشان داده است که زندگی نامه کافکا را از سوئی به شکل یک رمان تحریر کند و از سوئی دیگر این آرامش را به خواننده بدهد که نوشته های او مستند و معتبر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHkDTrx03YI/AAAAAAAAABY/CM5XJKBSa4s/s1600-h/grete1_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222208879616908674" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHkDTrx03YI/AAAAAAAAABY/CM5XJKBSa4s/s320/grete1_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;در جلد دوم بیوگرافی کافکا (با عنوان:سالهای شناخت-باز هم ترجمه خودم از عنوان این کتاب-شبنم) اشتاخ داستان زندگی کافکا را از سال ۱۹۱۶ دنبال می کند، زمانی که کافکا سعی می کند دوباره به فلیس نزدیک شود. آنها در سفری به مارین باد( Marienbad) یکدیگر را می بینند، دوباره نامزد می شوند، و باز در مدت زمان کوتاهی بعد از آن از هم جدا می شوند. اشتاخ همینطور از یکی از روابط کافکا که تا به امروز کمتر مورد توجه قرار گرفته، می نویسد که باز به نامزدی (و جدایی) می انجامد، رابطه با يولی وُرسِک (Julie Wohryzek) در سالهای ۱۹۱۹-۱۹۲۰ ، و همینطور از عشق نا موفق و غمگین کافکا به زن خبرنگاری به نام میلنا یزنسکا (Milena Jesenska).&lt;br /&gt;بعد از آن، سال ۱۹۲۲ ، سال آغاز تحریر رمان "قصر" , و ۱۹۲۳ رفتن به برلین و آغاز زندگی کافکا با آخرین عشق زندگی خود، دورا دیامانت (Dora Diamant) است. دورا با کافکا همراه بود، تا آن زمانی هم که او در سن چهل سالگی در استراحتگاهی در شهر وین با رنج فراوانی در اثر بیماری سل از دنیا رفت، دورانی که اشتاخ در کتاب خود با شرحی گیرا وصفش می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHkJtfCwsPI/AAAAAAAAABg/J3aX_IKnbKc/s1600-h/milena1_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222215919944642802" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHkJtfCwsPI/AAAAAAAAABg/J3aX_IKnbKc/s320/milena1_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ماکس برود (Max Brod) نویسنده و نزدیکترین دوست و مشوق کافکا در پراگ ،کسی بود که با زحمت تعداد معدودی از آثار کافکا را در زمان حیات او منتشر کرد. با وجود اینکه کافکا با جدیت از او خواسته بود که بعد از مرگش، همه آثار چاپ نشده او را از بین ببرد، ماکس نه تنها لحظه ای برای چاپ نوشته های کافکا بعد از مرگش درنگ نکرد و با چاپ رمان محاکمه در سال ۱۹۲۵ اینکار را آغاز کرد، بلکه حتی با زیرکی از وصیتنامه کافکا که در آن خواسته خود را ذکر کرده بود، برای جمع آوری دست نوشته های او استفاده کرد تا آنها را به چاپ برساند. موفقیت او در جمع آوری نوشته های کافکا در آن زمان، یکی از معجزات تاریخ ادبیات است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از شایعات در مورد کافکا که ماکس نیز آنرا پراکنده کرد، شایعه بچه دار شدن گرته از کافکا بود، داستانی که در بیوگرافی کافکا نوشته کسانی مثل لوئیز بگلی (Louis Begley) به چشم می​خورد، اما در هیچ تحقیقی از آن سند معتبری در دست نیست. این شایعه بر اساس نوشته ای از گرته به وجود آمد که در آن ذکر کرده بود پدر فرزندش در سال ۱۹۲۴ از دنیا رفته است و او میل ندارد از او نامی ببرد. البته نامه های کافکا به گرته هم برای اینگونه شایعات راه را هموار می کنند، نامه هایی که سخت عاشقانه و اروتیک بودند. گرته-همانند دوست خود فلیس-زنی زیبا، مستقل و شاغل بود، و به جاذبه اروتیک خود آگاهی داشت، چیزی که ظاهرا کافکا را هم مجذوب و هم گیج می کرد. از سویی گرته، که در آغاز نقش میانجی گر بین کافکا و فلیس را بازی می کرد، نتوانست از میدان جاذبه قدرت زبان و بازی نوشتاری اروتیک کافکا در امان بماند. اشتاخ در بیوگرافی خود از آنها به تفسیر و دقت می نویسد. او قسمتهایی از نامه های کافکا به گرته را که حال و هوای خواستگاری دارند دیکته می کند، مانند آنجایی که کافکا اعتراف می کند که "برای نزدیک شدن به شما هم کشیده و هم رانده می شوم." و حتی نامزدی و نقشه ازدواج با فلیس هم نتوانست چیزی را در رابطه آنها تغییر دهد. قابل باور نیست که کافکا کاملا جدی به گرته و فلیس پیشنهاد کرد که بعد از ازدواج خود و فلیس، مدتی سه نفری در آپارتمانی در پراگ با هم زندگی کنند. جای تعجب ندارد که این رابطه بالاخره برای گرته پیچیده و مشکل می شود و نامه های کافکا را به دوست خود فلیس که دیگر نامزد کافکا بود ، می دهد (همانگونه که قبل از آن هم بعضی از نامه های فلیس خطاب به خود را در اختیار کافکا گذاشته بود). نتیجه اینکار نیز ملاقات معروف در هتل برلین شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آخرین نامه کافکا به گرته، او با کلماتی جدی با "قاضی" خود صحبت می کند-اما این تمام حقیقت نبود. کافکا در دفتر خاطرات خود که نامه را به طور خلاصه باز نویسی می کند، اعتراف می کند که لحن سر سختانه او تنها به این خاطر بوده که می ترسیده کوتاه بیاید. در اصل این کاری بوده که دلش می خواسته انجام دهد، او حتی می نویسد:"غیر از این چیزی نمی خواستم باشم ". او هنوز امید داشت که رابطه اش با گرته ادامه پیدا کند، امیدی که به واقعیت تبدیل نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همینطور رابطه دوباره او با فلیس در تابستان ۱۹۱۶و دیدارشان در مارین باد که احتمالا اولین رابطه جنسی را با یکدیگر در آنجا داشته اند و دوباره با هم نامزد شدند نیز برای کافکا تنها شکها و تردیدهای جدید به همراه داشت. " در رو به روی در، از هر دو سو قفل شده"، فکری است که در اطاق هتل در مورد "سختی زندگی مشترک" در سر او می گردد و در دفتر خاطرات خود می نویسد:"اجباری از سر بیگانگی، همدردی، شهوت، بزدلی، و شاید تنها به اندازه جوی باریکی قابل اینکه نام عشق به خود بگیرد".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHkLvirlgkI/AAAAAAAAABo/PLwjz9stAiw/s1600-h/juliew1_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222218154304176706" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHkLvirlgkI/AAAAAAAAABo/PLwjz9stAiw/s320/juliew1_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ماکس نه از فلیس و نه از گرته نامه های کافکا را درخواست نکرد. شاید حتی او هم که بیشترین شناخت را در مورد زندگی و آثار کافکا داشت، نتوانسته بود سطح وسیع این نامه نگاریها را حدس بزند، البته نامه های این زنان به کافکا امروز دیگر در دسترس نیستند. فلیس نامه های کافکا را محفوظ نگه داشت تا سالهای آخر عمرخود در آمریکا، که با مشکلات جدی مالی مواجه شد و آنها را به غیر از تعداد معدودی که نابود کرد، به قیمت ۸۰۰۰ دلار به انتشارات شاکن(Schocken) در نیویورک فروخت. این انتشارات، اصل نامه های کافکا را در سال ۱۹۸۷ به قیمت بیش از نیم میلیون دلار به حراج گذاشت (ترجمه این نامه ها به فارسی در کتاب دو جلدی نامه های کافکا به فلیس باوئر چاپ شده است-شبنم).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کافکایی که زمانی در هاله ای از رمز و راز پیچیده شده بود و هیچ اطلاع قابل اعتمادی از زندگی او در دسترس نبود، امروزه تبدیل به یک فیگور عمومی که به تمام تار و پود زندگیش روشنایی بخشیده شده، تبدیل گشته است. بیوگرافیهای با ویرایش جدید، به بسیاری از جزئیات زندگی او می پردازند، و همینطور مجموعه عکسهایی که از او چاپ شده اند نیز در این راه کمک بیشتری می کنند. اگر از کافکا تا چندی پیش تنها چند عکس معدود موجود بود، امروزه عکسهایی به چاپ رسیده اند که وجودشان را قسمتی به شانس و تصادف، و قسمتی به نیروی کنجکاوی و زحمت جمع آوری طرفداران او مدیون هستیم، به خصوص مجموعه عکسهای جدید هلموت بیندر (Helmut Binder)، که به مناسبت صد و بیست و پنجمین سال تولد او با عنوان:"دنیای کافکا"چاپ شده است، مسیر زندگی کافکا را در قالب عکس به نمایش گذاشته است؛ حدود ۱۲۰۰ عکس از دوران کودکی، خانواده او، دوستان و همینطور معشوقه هایش در این مجموعه ثبت شده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ کدام از اینها امروز در دسترس نبود اگر ماکس برود در مارس سال ۱۹۳۹ با چمدانی از آثار، دست نوشته ها و عکسهای او راهی فلسطین نمی شد-درست یک روز بعد از سفر او، گشتاپو زنگ در خانه اش را به صدا در آورد. در ساحل استانبول، در کنار کشتی نجات دهنده او که در بندر لنگر انداخته بود، یک "کشتی نازی" (آنطور که ماکس می نویسد) به طور تهدید کننده ای قرار داشت. او باید با چمدانش، با آن محتوی با ارزشش از گمرک ترکیه عبور می کرد، عملی که بدون مشکل خاصی صورت گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای بسیاری دیگر از اطرافیان کافکا که نتوانستند از تیررس نیروهای نازی فرار کنند، نجاتی وجود نداشت: خواهران او در اردوگاههای نازیها کشته شدند؛ گابریل (Gabriele) و والری (Valerie) در شلمنو، اتلا (Ottla) در آشویتس، همینطور گرته و يولی وُرسِک نیز در آشویتس به قتل رسیدند. میلنا یزنسکا در اردوگاه راونزبروک کشته شد. فلیس و دورا توانستند خود را نجات دهند: فلیس به آمریکا رفت و دورا به لندن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کافکا خود اینها را تجربه نکرد، و با شهرت جهانی و ارزشی که بعد از مرگ پیدا کرد، احتمالا در دوران زندگی خود نمی توانست چیزی آغاز کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;خلاصه ای از مقاله فولکر هاگه (Volker Hage) با عنوان: "بیگانگی، همدردی، شهوت" , چاپ در مجله اشپیگل، شماره ۲۷، ۲۰۰۸ (Spiegel,Nr.27, 2008)&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;عکسهای زنان به ترتیب از بالا: فلیس باوئر، گرته بلوخ، میلنا یزنسکا، و يولی وُرسِک&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;لینکهای مرتبط:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://www.dw-world.de/popups/popup_printcontent/0,,3459043,00.html" target="_blank"&gt;فرانتس کافکا؛ جراح رابطه‌ی انسان با جهان &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://www.rezaghassemi.org/kafka_persian.htm" target="_blank"&gt;پرونده ویژه کافکا در زبان فارسی در دوات&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://axes.informatik.uni-leipzig.de/~zerbst/private/kafka/kafka.htm" target="_blank"&gt;منبع عسکهای زنان، به همراه چند عکس دیگر &lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-8334440640051010236?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/8334440640051010236/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=8334440640051010236" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8334440640051010236?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8334440640051010236?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/07/blog-post.html" title="کافکای عاشق پیشه" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHj7YhARkgI/AAAAAAAAAA4/6G5X2FdaOBg/s72-c/n00005222-b.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0EBQnk8fSp7ImA9WxdQFEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-2459671695832110701</id><published>2008-06-14T11:43:00.005+02:00</published><updated>2008-06-14T13:07:33.775+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-06-14T13:07:33.775+02:00</app:edited><title>بالام جان، کپی رايت!</title><content type="html">مي دونم که اين مشکل من تنها نیست، مشکل شاید همه کسانی هست که اينجا می نویسن. دفعه اول هم نيست، بارها پيش اومده که کپی مطلبهام رو تو اين وبلاگ يا اون سایت بدون ذکر منبعش ديدم و تنها کاری که تا به حال کردم اين بوده که تذکری بدم، گاهی حتی دوباره نرفتم ببينم به تذکرم توجه شده يا نه. اين مساله رو در مورد وبلاگ خودم تا به حال زياد جدی نگرفتم و الان فکر می کنم که اين کار درستی نبوده. مثل &lt;a href="http://vampirescloob.blogfa.com/post-11.aspx" target="_blank"&gt;این مطلبی که در این وبلاگ&lt;/a&gt; گذاشته شده، که کپی پست " &lt;a href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2007/04/blog-post.html" target="_blank"&gt;اسطوره خون آشامها&lt;/a&gt;" هست، و یا &lt;a href="http://lastcard.blogfa.com/post-13.aspx" target="_blank"&gt;این خانم که خلاقيتی هم به خرج داده&lt;/a&gt; در عوض کردن شکل ظاهر نوشته "&lt;a href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2007/10/blog-post.html" target="_blank"&gt;روابط موازی&lt;/a&gt;" ( واضحه که نوشته های این پست از توی کتاب نیست بلکه مصاحبه این نویسنده با مجله  "روانشانسی امروز" آلمان هست، که از سر دبیرش اجازه کتبی گرفتم برای گه گداری ترجمه بعضی از مطالبش و اونهم فقط برای استفاده در وبلاگم) . قصد من البته افشاگری و رسوا سازی نیست، اگر منبع نوشته ها گذاشته بشه، لینکها رو بر می دارم، ولی چون در این دنیای مجازی مرجعی و قانونی وجود نداره، این تنها کاریه که می تونم بکنم، که حداقل در برابرش سکوت نکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه که...آقا جان، خانم جان، بالام جان، کپی رايت شنيدین که؟ من خیلی هم خوشحال میشم که مطالب این وبلاگ رو کپی کنین، به خصوص در این دوران وانفسای فیلترینگی، ولی خواهشا یک لینک ناقابل اصلیش یا نام وبلاگ منبع رو هم ذکر کنین که هم خدا راضی باشه هم بنده خدا ، خیرش رو هم ببرین! ؛))&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-2459671695832110701?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/2459671695832110701/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=2459671695832110701" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/2459671695832110701?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/2459671695832110701?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/06/blog-post.html" title="بالام جان، کپی رايت!" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0cDSHkyeip7ImA9WxZaGEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-135905540716957817</id><published>2008-05-03T11:29:00.010+02:00</published><updated>2008-05-03T13:44:39.792+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-05-03T13:44:39.792+02:00</app:edited><title>در باب مستعار نويسی</title><content type="html">&lt;a href="http://ellize.blogspot.com/2008/04/blog-post_20.html" target="_blank"&gt;اين نوشته اليزه&lt;/a&gt; باعث شد که من دوباره فيلم ياد هندوستان کنه، چون مدتها بود مي خواستم اين موضوع رو مطرح کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينکه به عنوان یک ایرانی (حالا خارج یا داخل ایران)  نوشتن با اسم واقعی شهامت مي خواد، حرف درستی هست. خوب البته بستگی به اين هم داره که چه چيزی مي خواهی بنويسی. ترس از قانون، ترس از سنت و در و همسر. دايره نوشته های "مجاز" هم که در قانون و سنت در و همسر ایرانی، خيلی تنگ و باريکه. بله، در اينکه برای اينکار شهامت لازمه شکی نيست. اما خرج اين شهامت برای چه منظوری خوب هست؟  اگر قبول داشته باشيم نتيجه ايده آل، نتيجه ای هست که مجموع فايده هاش بر مجموع ضررهاش غالبه، آيا نوشتن با اسم واقعی چنين نتيجه ای رو برای هر کسی داره؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب يک نفر که خارج از اون محدوده تنگ "مجاز"ها مي نويسه، کمترين نتيجه اش می تونه اين باشه که با اطرافيان خودش، خانواده، توی محیط کار با همکار یا صاحبکارش، با دوست و آشنا وارد جدلهايی بشه که شايد وسعتش از قبل قابل پيش بينی نباشه، بگذریم از مشکلاتی که با قانون بی قانون مملکتمون ممکنه باهاشون درگیر شد که باز هم ابعادش قابل پیش بینی نیست و یک نفر ممکنه مجبور بشه به خاطر يک حرف، يک نظر و عقيده اش که توی وبلاگش نوشته، هزينه ای رو بده که ارزشش رو شايد اصلا نداشته باشه. کسی که با اسم واقعی اش می نويسه، تنها خودش رو معرفی نمی کنه، بلکه تمام اطرافيان، خانواده، دوست و حتی هر کس که باهاش آشنا هست رو خواه ناخواه در معرض ديد ديگران، ديد هر کسی که نمی بينی و نمي شناسی اش قرار می ده، و می تونه نوشتنش نه تنها برای خودش، که برای اونها هم مشکل ايجاد کنه، کسانی که هیچ نقشی نداشتن و با اینکار حق انتخابی هم نداشتن و شاید حتی بشه گفت که این نوعی بی مسئولیتی نسبت به اونها هم هست. و من اگر نخوام که اینطور بشه مجبورم وقتی با اسم واقعی ام می نویسم، خیلی بیشتر از وقتی که با اسم مستعار می نویسم خود سانسوری کنم.&lt;br /&gt;من با کسی مثل عمه ۷۰ ساله ام که زندگی خیلی متفاوتی از من داشته، از زمین تا آسمون با من تفاوت داره و  زبون من رو هم حتی نمی فهمه، شاید هیچوقت وارد بحث بکارت! نشم، یا اگه بشم از کلمات و لحن دیگه ای استفاده کنم. ولی با کسی مثل مادرم  ممکنه جور ديگه ای حرف بزنم، و با کسی مثل دوست صمیمی ام باز جور دیگه ای. من مي خوام  بتونم در محيط زندگی واقعی ام اين انتخاب روش و حد بر قراری ارتباط با ديگران رو داشته باشم، این چیزیه که برای بقای زندگی اجتماعی من لازمه، و اگر با اسم واقعی ام بنويسم، اين حق تا حد زيادی ازم گرفته مي شه، چون خودم رو شايد گاهی برهنه در برابر ديد همه کسانی که نوشته هام رو مي خونن به شکلی يکسان قرار دادم، و با اینکار خودم رو گاهی تا حد زيادی ضربه پذير کردم، ضربه ای که هيچ نتيجه مثبتی برای من يا اونها نداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما فایده نوشتن با اسم واقعی چیه؟ هر چی فکر می کنم می بینم هیچی! یعنی برای من هیچی. هيچ دليل خوبی نمي بينم که بخوام اين مشکلات رو برای خودم بخرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه ی چیزی که از فایده های نوشتن با اسم واقعی تا به حال شنیدم و فهمیدم این بوده: " اگر با اسم واقعی ات بنويسي، حرفت تاثير گذار تر هست. اگر با اسم واقعی ات بنویسی، نشون میدی که به حرفهایی که می زنی عمل می کنی، و تنها حرفهایی قابل پذیرش هستن که از طرف کسی که بهشون عمل می کنه زده بشن. و اگر با اسم واقعی ات بنویسی، نشون میدی که برای اونچه که گفتی حاضری همه هزینه های سبک و سنگینش رو تحمل کنی، و تنها این موقع حرفت ارزش داره ".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب در مورد تاثیر گذاری، درسته، اگر اسم واقعی من احمد شاملو،  يا آنگلا مرکل باشه! مطمئنا نوشتن وبلاگ  با اسم واقعی ام تاثير گذار تر هست، اما برای يک شخص نرمال مثل من (نرمال از جهت شهرت)، اينکه اسمم اينجا شبنم يا تقی يا نقی باشه، برای چه کسی چه تفاوتی می کنه؟ یا حتی از کجا معلوم میشه که آیا این اسم واقعا اسم واقعی ام هست یا نه؟! اگر من الان بگم که شبنم اسم واقعی من هست، چه تاثیری روی گفته های من می گذاره؟ ما اینجا به عنوان انسانهای معمولی در محیطی مجازی می نویسیم، و حتی اگر با اسم واقعی خودمون هم بنویسیم، باز هم چیزی بیشتر از اونچه که نوشتیم رو نمی تونیم به دیگران منتقل کنیم.&lt;br /&gt;در این محیط مجازی، عملکرد من هم قابل دنبال کردن نیست،  پس چنین تزی در اینجا بی مورده. ولی حتی اگر اینطور هم نبود، آیا واقعا تنها حرفی قابل پذیرشه که گوینده اش بهش صد در صد عمل می کنه؟ در اینصورت باید حد اقل نیمی از کتابها و گفتگوی خیلی از متخصصان رو هم حتی دور بریزیم!  کسی که خودش کچل هست و داروی ضدش رو تبلیغ می کنه شاید برای ما خیلی قابل باور نباشه. اما آیا این نتیجه گیری همیشه درست هست؟ آیا ممکن نیست که این شخص دچار بیماری خاصی باشه که اون دارو تنها روی خودش  اثر نمی کنه؟ آیا باز هم میشه گفت داروی تو قابل مصرف نیست ،چون اگر حکیم بودی درد خود دوا می کردی؟ اگر دکتری سیگاری باشه، دلیل بر این می شه که این حرفش اشتباهه که سیگار برای سلامتی ضرر داره؟ از این مثالها بسیار می شه زد. و من عقیده دارم این در مورد نوشتار ما هم صدق می کنه. چیزی که من اینجا می نویسم، فکری که از ذهنم گذشته، راهی که فکر می کنم می تونه در جاهایی راه درست باشه...همه اینها، حتما همه وجود من  نیست! در زندگی ام به خیلی از چیزهایی که می نویسم عمل می کنم، به خیلی از اونها دارم سعی می کنم که عمل کنم(گاهی موفق می شم، و گاهی نه! البته تا وقتی هنوز متقاعد هستم، باز هم تلاشم رو می کنم!)، و بعضیهاشون اصلا حتی مساله شخصی من هم نیستن. هیچ کدوم ما انسان کاملی نیستیم، ولی این دلیل نمی شه که اجازه نداشته باشیم از اونچیزی که به ذهنمون می رسه یا به نظرمون درسته یا شاید فقط برامون جالبه حرف بزنیم. و دلیل نداره چیزی که برای دیگری درسته، برای من هم باشه، یا بر عکس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما من فکر می کنم مهمرین مساله این وسط ، مساله هزینه گذاری و نشون دادن شهامت هست، به خصوص در عرصه سیاسی نویسی، یا هر چیزی که سیاسی نیست ولی در کشور ما سیاسی محسوب می شه. من قصد ندارم  جرات و شهامت کسانی که با اسم واقعی شون نوشتن و هزینه هاش رو پرداختن ندیده بگیرم، البته که این ارزش خودش رو داره و برای من هم تحسین بر انگیزه. اما این رو تبدیل به قاعده کلی کردن و از همه انتظار پرداخت این هزینه رو داشتن تنها برای اینکه نوشته ها قابل باورتر باشن ! برای من قابل قبول نیست. شهامت مثل هر ارزش دیگه ای، مطلق نیست و گاهی فاصله شهامت  با حماقت خیلی کم می شه. کسی که از ده متری پایین می پره، البته  شهامت به خرج داده، ولی خوب اگر نمرده باشه، دست و پاش شکسته ، بدون اینکه چیز خاصی رو به جز حیرت چند تماشاچی  به دست آورده باشه ( شاید براتون جالب باشه بدونین این داستان کاملا واقعی هست! کسی رو می شناسم که  در دوران جوونیش برای فیلم اومدن جلوی چند تا دختر از دیوار چند متری می پره پایین! و الان هنوز پاش کمی می لنگه!) . ولی وجود این شهامت به خودی خود، البته که خوبه، و اگر بچه ای چنین شهامتی رو داره، می تونه آموزش ببینه و شاید بعدا با مهارت پرش اسکی بکنه. اما آیا این درست هست که از همه بچه ها بخواهیم چه به این کار علاقه دارن چه ندارن، چه "شهامت" اش رو دارن چه ندارن، از بلندی بپرن شاید که در آینده اسکی باز مشهوری بشن؟ اگر کسی که حاضر به پرداخت هزینه ای برای نوشته هاش هست،  اینکار رو در راهی حد اقل نسبتا سازماندهی شده انجام بده، اونوقت مساله حتما فرق می کنه، اما اینکار برای تک و توک کسانی که چیزکی توی وبلاگشون می نویسن، به نظر من به جز سرخوردگی و برای خواننده ها به جز از دست رفتن یک نویسنده دیگه نتیجه دیگه ای نداره. به خصوص اگه به این توجه کنیم که  تاثیر وبلاگ نویسی در تغییر اوضاع و احوال کشور، محدود هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منظور من اینجا تبلیغ مستعار  نویسی نیست به هیچ وجه. البته منظورم ولی دفاع از مستعار نویسها هست.حرف من این هست که  هر کسی باید خودش ببینه هدفش از نوشتن چيه، تا چه حد مي تونه يا اصلا مي خواد تاثير گذار باشه، يا شايد اصلا فقط مي نويسه چون اين نوشتن بهش آرامش مي ده؟ هر کسی با يک انگيزه و هدف متفاوت از ديگری می نويسه، پس اين انتخابی کاملا شخصی هست که با اسم مستعار يا واقعی اش بنويسه . ممکنه یک نفر طبق احساس و تشخیص خودش فکر کنه نوشتن با اسم واقعی اش ، از خیلی جهتها بهتر هست، خوب چه بهتر که با اسم خودش بنویسه. و انکار هم نمی کنم که دونستن اینکه نویسنده کی و چه کاره هست در تاثیر گذاری نوشته کاملا بی اهمیت نیست. ولی هر کسی باید برای خودش  تشخیص بده که این مساله براش در چه درجه اهمیت قرار داره و برای ریسکی که می کنه چه چیزی رو به دست میاره. من خودم اينجا راجع به چيزهايی که مي خونم و فکرم رو مشغول می کنن می نویسم، دلم مي خواد اينها رو با ديگران در ميون بگذارم ، با همفکرهام آشنا بشم، و نظر غیر همفکرهام رو بدونم. اینجا برای من یک وسیله برای ارتباط با مردم جایی هست که درش متولد و خیلی زود ازش جدا شدم ، چیزی که برای خودم یک جور دلگرمی هست و بالاخره اینکه دلم مي خواد بتونم کمی هم مفيد باشم و همینطور چیزی یاد بگیرم. با این حساب، نوشتن با اسم واقعی ام ، هیچ نفعی به حال من یا خواننده هام نداره، و مطمئنا اینجا نیستم برای اینکه در مسابقه به خرج دادن شهامت برنده بشم. من این رو غیر منصفانه و حتی خطرناک می دونم که با جمله هایی مثل: "اگه جرات داری با اسم خودت بنویس!" این حس به شکل یک اجبار اخلاقی به بقیه تلقین بشه که نوشتنشون یا حتی خودشون به عنوان یک آدم، اگر با اسم مستعار ننویسن،  بی ارزش هستن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب ، همین دیگه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-135905540716957817?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/135905540716957817/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=135905540716957817" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/135905540716957817?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/135905540716957817?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/05/blog-post.html" title="در باب مستعار نويسی" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkYDQ3gzfyp7ImA9WxRbGE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1438639703807781491</id><published>2008-03-24T20:28:00.004+01:00</published><updated>2008-12-09T14:42:52.687+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-12-09T14:42:52.687+01:00</app:edited><title>سال نو مبارک</title><content type="html">&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/R-gBIWfrFBI/AAAAAAAAAAo/CCT2khFvuoI/s1600-h/21172049_d75e27d2ed_m.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5181392614278763538" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/R-gBIWfrFBI/AAAAAAAAAAo/CCT2khFvuoI/s320/21172049_d75e27d2ed_m.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;امسال عيد پيش دوستی از دوستم دعوت بودم. با سفره کامل هفت سين، سبزی پلو با ماهي و کوکو، موسيقی سنتی ايراني،سماور و چای دبش،...اما جالبتر از همه اينکه بين ۱۵-۱۶ نفر مهمون دعوت شده به علاوه ميزبان (که دختری دو رگه آلمانی-ایرانی بود .اما چون اینجا بزرگ شده بود زیاد فارسی رو هم خوب بلد نبود)، تنها شخص ايرانی من بودم! قرار بود هر کسی با خودش چيزی ببره، و سهم من سبزی خوردن بود! فکر می کنم مشکلترين قسمت کار به من رسيده بود؛)). خونه ميزبان، از آپارتمانهای قديمی بود که سقفهای بلند و ديوارهای گچکاری شده دارن، و اون معماری همراه با وسائل قديمی و جالبی که توی خونه بود، جو گرم و نوستالژيکی به اونجا داده بود. مهمونها بسيار خونگرم و جالب بودن،و با اینکه به جز دوستم کسی رو اونجا نمی شناختم، خیلی راحت باهاشون آشنا شدم و صحبتمون گل کرد. بيشترشون کارهای هنری می کردن، و از دنيا زياد می دونستن، و برام جالب بود که بر عکس هميشه که بايد موقع حرف زدن از ايران، کلی توضيح داد و با پيشداوريها مقابله کرد، از ايران هم زياد می دونستن و بعضيها هم به ايران سفر کرده بودن، و از تجربه های خودشون از ايران تعريف می کردن،از مناسبات و تعارفات مهربانانه و گاه دست و پا گيری که اونجا باهاشون رو به رو شده بودن و چيزهايی که به نظرشون متناقض و عجيب اومده بوده. مثلا دختری تعريف می کرد که توی روستايی ، خونه ای کاه گلی رو ديده که همه جاش خراب شده بوده، سقفش هم در اصل ريخته بوده، ولی زير سقفش که ديگه در حال ريختن بوده، يک يخچال گذاشته بودن و همچنان توی اون خونه زندگی می کردن! ... تا ساعتها بعد از نيمه شب گفتيم و نوشيديم و رقصيديم و بعد از مدتها توی جمعی آلمانی بودم که اينقدر  شاد، پر انرژی و خونگرم بودن و در عين حال از هم صحبتی باهاشون خسته نمی شدم. اين خودش پارادوکس جالبيه که جشن عيد به اين خوبی رو در کنار دوستان جدید غیر ایرانی داشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال نو رو به همگی تبریک میگم، ممنونم از تبریکها و میلها، روی گلتون رو می بوسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://flickr.com/photos/lorrainemd/21172049/in/set-438054/" target="_blank"&gt;منبع عکس&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-1438639703807781491?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1438639703807781491/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=1438639703807781491" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1438639703807781491?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1438639703807781491?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/03/blog-post_24.html" title="سال نو مبارک" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/R-gBIWfrFBI/AAAAAAAAAAo/CCT2khFvuoI/s72-c/21172049_d75e27d2ed_m.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEADSXs9cCp7ImA9WxZXGEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-8998314712303631796</id><published>2008-03-06T20:22:00.007+01:00</published><updated>2008-03-07T00:39:38.568+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-03-07T00:39:38.568+01:00</app:edited><title>خشونت جنسی، تخیل یا واقعیت؟</title><content type="html">&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;این پست در ارتباط با این نوشته ها هست: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://sibiltala.blogspot.com/2008/02/blog-post_18.html" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اين پورن نيست اين تجاوز است: نگاهی به يک سايت ايرانی &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://femirani.com/weblog/?p=297" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;تجاور در غالب داستا‌ن‌های اروتیک &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://persian.anarkhanoom.com/2008/03/121.php#comments" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;یک نقطه نظر شخصی&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمانی دوستی گفت:اگر من بچه ای داشتم و اون يواشکی فيلمهای خارج از محدوده سنی اش رو نگاه مي کرد، ترجيح می دادم که اين فيلمها پورنو باشن، تا فيلمهايی جنایی یا به هر ترتیبی حاوی خشونت. اون زمان اين جمله اش باعث بحثی طولانی بين ما شد، امروز ولی با يک چيز خيلی مهم که در اين جمله نهفته هست موافقم؛ خط قرمز ما بايد خشونت باشه، نه سکس!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من هيچ نيرويي، هيچ انگيزه ای در ما قويتر ، بنيادی تر و مهمتر از غريزه و هويت جنسی ما نيست، هيچ بحثی در مورد رفتار شخصی و اجتماعی ما، نمی تونه جدا از رفتار و فرهنگ جنسی ما باشه، حتی اگر اين مساله برامون در نگاه اول آگاهانه نباشه. برای رو به رو شدن با هر معضل شخصی يا اجتماعي، به نحوی هويت جنسی ما چه مستقيم، چه غير مستقيم وارد بازی ميشه، نوع رفتار ما با همديگه چه مستقيم و چه غير مستقيم وابسته به تجربه های جنسی و درک ما از جنسيت خودمون و اطرافیانمون هست. وقتی سکس به عنوان يک ناهنجاری شمرده بشه، تبديل ميشه به مهمترین خط قرمز؛ اين طرف خط، نداشتن سکس هست بدون کوچکترین آگاهی در این مورد یا کوچکترین حق انتخابی ، محدودیتی که تحت پوشش "پاکدامنی و عفاف" تبديل به ارزشی خنده دار مي شه، و طرف ديگه خط ، سکس قرار داره، باز هم بدون کوچکترين آگاهی وانتخابی آزادانه و حتی لذت جویانه. گويا اگر زمانی از اين خط گذشتي، ديگه دوزخی شدی! و حالا انجام هيچ گونه عملی قبيح نيست! چرا که تو داری قبيح ترين عمل رو که خود سکس باشه انجام ميدی! پس مجاز به انجام هر کاری هستی و ديگه فرق نمی کنه که اين سکس چطور و با چه روشی و با چه کسی باشه و برای دیگری یا حتی برای خودت لذت بیاره (لذت جسمی، روحی، از هر نظر) یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصور و فانتزی رابطه جنسی همراه با خشونت، تا زمانی که تنها در دامنه رویا قرار داره، قابل ملامت کردن نیست. این هم درست نیست که این تصور تنها یک فانتزی مردانه هست، بلکه در خیلی از رویاهای جنسی زنانه هم وجود داره. اما این به این معنا نیست که چنین زنی دلش می خواد مورد تجاوز قرار بگیره ، و به این معنی هم نیست که مردی که چنین تصوری رو داره حتما یک متجاوز هست. بعضی رابطه های خشونت بار جنسی هم، وقتی که هر دو طرف راضی و خواهان اون باشن، می تونه لذت بخش باشه (سادومازوخیسم جنسی) ، بعضی وقتها هم میشه با توافق متقابل تنها "ادای عمل تجاوز" رو در آورد. به هر حال، وقتی صحبت از رابطه جنسی خشونت بار می زنم، منظورم تنها یک حالت هست: موقعیتی که درش یکی یا هر دو طرف با اتفاقی که داره می افته راضی نیستن (امیدوارم بتونم در این رابطه در آینده بیشتر بنویسم).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نه با پورنو مخالفم و نه با داستان اروتیک، و با انار موافقم که فانتزی سکسی نه تنها بد نیست بلکه کاملا لازمه. حتی جایی خوندم که بعد از آزاد شدن فیلمهای پورنو در اروپا ، میزان جرائم جنسی پایین تر اومده. شاید به این دلیل که بسیاری می تونن از طریق دیدن و خوندن، خیلی از میلها و فانتزیهای ممنوع خودشون رو تجربه کنن و به مرحله عمل درشون نیارن، طوری که باعث ضرر رسوندن به طرف مقابل یا خودشون بشه. اما سوال من اینه که آیا تفاوتی وجود نداره بین یک فیلم پورنوی معمولی، حتی فیلم پورنویی که تجاوز درش ساختگی و نمایشی هست، با فیلمهایی که تجاوز واقعی درشون انجام می شه، آیا نگران کننده نیست که که این خشونت کاملا طبیعی و نرمال به نظر بیاد، و چنین فیلمها یا داستانهایی در عین تحریک آمیز بودنشون حتی ذره ای انزجار بیننده یا خواننده رو به خاطر خشونت  جاری درشون، تحریک نکنن؟ در کشوری که از آموزش جنسی خبری نیست، هیچ صحبت جدی ای در موردش وجود نداره و سکس اصولا چیز بدی شمرده میشه و حتی قانونا ممنوعه، قانونی که به جای تمایز و ریزبینی در شکل و ماهیت رابطه جنسی، به جای آموزش و حمایت از جوانها و نوجوانها، به جای تقویت نگاه احترام آمیز و تبلیغ و تقویت شرایط مساوی برای زن و مرد، هر نوع رابطه جنسی رو ممنوع اعلام می کنه، در چنین شرایطی که رخ دادن بلوغ جنسی (به معنای شناخت بدن و احساسات خود و دیگری، احترام به مرز خود و دیگری، آگاهی به هویت جنسی، رفتارو رابطه و ...) صورت نمي گيره، خواننده های این داستانها یا بیننده این فیلمها تا چه حد مرز تخیل و واقعیت رو تشخیص میدن و عملا از هم جدا نگه می دارن؟ شاید سوال اساسی تر این باشه که آیا این داستانها هستن که ذهنیت خواننده ها رو در این شرایط تحت تاثیر قرار دادن یا میدن، یا جریان بر عکسه و این داستانها برخاسته از محیطی هست که چنین خشونتی در رابطه های جنسی و در نتیجه در روابط بین انسانی درش به همین شدت جریان داره؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-8998314712303631796?l=shabnamefekr.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/8998314712303631796/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=8998314712303631796" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8998314712303631796?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8998314712303631796?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/03/blog-post.html" title="خشونت جنسی، تخیل یا واقعیت؟" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="06836736724255785380" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry></feed>
