<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" gd:etag="W/&quot;Ak4EQnc-eyp7ImA9WhRRFEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845</id><updated>2011-11-27T19:35:03.953+01:00</updated><title>شبنم فکر</title><subtitle type="html" /><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>72</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/shabnam-fekr" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="shabnam-fekr" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><entry gd:etag="W/&quot;DkMARXs8fSp7ImA9WhZRFkw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-7595821914689715885</id><published>2011-04-01T00:59:00.016+02:00</published><updated>2011-04-12T15:20:44.575+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-04-12T15:20:44.575+02:00</app:edited><title>ترس مردان از احساسات</title><content type="html">&lt;span style="color: rgb(51, 51, 255);"&gt;&lt;br /&gt;کلید درک مرد امروز، فهمیدن زندگی احساسی سرکوب شده اوست. از آنجا که مردان  می‌خواهند همیشه «موثر» و «عملی» رفتار کنند، همه آنچه در این راه  می‌تواند مانع باشد را در درون خود سرکوب می‌کنند؛ یعنی احساسات خود را.  اما اینکار به قیمت سلامت روانی و جسمی آنان تمام می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پسران در محیطی که مردان در آن حضور کمی دارند بزرگ می‌شوند. در محیط  خانه اولین کسی که به او رجوع می‌شود مادر است، و در محیط های دیگر مانند  مهد کودک، دبستان و محل بازی نیز بیشتر زنان مسئول رسیدگی به بچه‌ها هستند و  به این ترتیب پسران نمی‌توانند از راه مستقیم یاد بگیرند که چطور یک مرد  باشند. خود‌شناسی آنان بیشتر غیر مستقیم صورت می‌گیرد، از این طریق که یک  «نا-مرد» نباشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در جایی هم که پدر حضور نسبی دارد، نمی‌تواند خود را به عنوان یک انسان  کامل به پسرش نشان دهد، به عنوان انسانی با قدرت‌ها و ضعف‌ها، با شادی‌ها و  غم‌ها، و البته با ترس‌ها و نا‌توانیهای خودش. یک دلیلش این است که معمولا  پدران با خستگی و مشغولیت ذهنی مربوط به شغلشان در خانه ظاهر می‌شوند. یا  به شکل انسانی قوی و سخت گیر به قصد تربیت کردن. در بهترین حالت به عنوان  یک مدیر خوب برای برنامه‌های تفریحی آخر هفته. در هر حال اما برای پسران  خود یک نیمه-انسان باقی می‌مانند، یک تصویر، نه یک انسان موجود و حقیقی. از  سویی دیگر مشکلات خود آن‌ها برای کنار آمدن با احساسات درونی خود، مانع از  این می‌شود که یک رابطه احساسی قوی با پسران خود بر قرار کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردان رسانه‌ای، مردهای تلویزیون و هنر پیشگان هم کمک بزرگی برای هویت سازی  پسران نیستند. آن‌ها یا قهرمان و یا خشونت ورزند، گاهی هر دوی این‌ها در  یک زمان هستند، در هر حال اما مردان رئال نیستند. به این ترتیب برای پسران  امکان شکل گیری هویتشان به طور مستقیم، از بین می‌رود. تقریبا هیچکس در  زندگی آن‌ها نیست که بتوانند به او نگاه کنند و ببینند که یک انسان کامل  بودن چه معنایی می‌دهد، یک مرد کامل بودن (فارغ از کلیشه‌های مرسوم) به  معنای واقعی کلمه، با مجموعه همه احساسات و نیاز‌هایش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اینجاست که جریان درام آغاز می‌شود؛ برای پسر پیدا کردن مرز خود از مادر و  از زن این معنا را پیدا می‌کند که از هر عنصر و احساس درونی خود که آن‌ها  را فقط در زنان دیده است فاصله بگیرد؛ از غصه، از ترس، از لطافت، و یا از  نیاز خود به تسلی و دلجویی گرفتن. طبق منطق بیرحم خود‌شناسی غیر مستقیم،  این‌ها اجزای «نا-مردان» هستند. به این ترتیب پسران یاد می‌گیرند که از  اینگونه احساسات و انگیزش‌ها که به هر انسان نرمالی تعلق دارد بترسند و در  ‌‌نهایت از آن‌ها منزجر شوند، چرا که برایشان نشانه «نا-مرد» بودن است!  نکته در اینجاست که نه تنها از واقعه‌هایی که اینگونه احساسات را بر  انگیخته می‌کنند دوری می‌کنند، بلکه خود این احساسات نیز که برای آن‌ها  احساسات «ضعیف» شمرده می‌شوند انکار می‌شوند. در پشت رفتار ضد احساس بسیاری  از مردان، می‌توان ترس آن‌ها را یافت از اینکه این انگیزه‌ها و احساسات  درونیشان به آن‌ها غلبه کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به این ترتیب پسران و مردان به مرور بیشتر و بیشتر از دنیای درونی خود  فاصله می‌گیرند و گرایش پیدا می‌کنند به دریافت‌ها و عملکردهای دنیای  بیرون. این جهت گیری مردان به سمت دنیای خارج از خود، یکی از اصولهای اساسی  در روند ایجاد هویت مردانه‌ای که جامعه برای ان‌ها تعریف می‌کند است.  تقریبا همه رفتار‌ها و خصوصیتهایی که به مردان نسبت داده می‌شود، به این  جهت گیری بیرونی مربوط می‌شود. اصل جهت گیری بیرونی، هم عامل و هم نتیجه  دست نیافتن مردان به دنیا و احساسات درونی خود است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آنجا که احساسات ما عامل مهمی در جهت دهی عملکرد ما هستند، مردانی که  راه دستیابی به این جهت دهنده‌های درونیشان به رویشان بسته شده است،  ناچارند انگیزه برای عملکردهای خود را در بیرون جستجو کنند، در  ایدئولوژیهای سیاسی، یا اهداف شغلی. حتی برای احساس رضایت شخصی خود نیز  احتیاج به تایید از بیرون دارند، چون پاسخی از احساس درونیشان در مورد بر  آورده شدن نیاز‌هایشان نمی‌گیرند. یکی از مثالهای کلاسیک برای این نکته،  این سوال مردان بعد از رابطه جنسی است که: «چطور بودم؟» سوالی که به این  دلیل شکل می‌گیرد که او خود نمی‌تواند درک حسی داشته باشد از اینکه حال  خودش و همینطور حال پارتنر او بعد از سکس چگونه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از نتایج دست نیافتن به دنیای احساسی درون، روی آوردن به تئوری‌ها و  ایدئولوژیهاست. کسی که نمی‌تواند انگیزه‌های درونی و احساسی خود را دریافت  کند، ناچار است راهنمایی برای عملکردهای خود را از بیرون، از قواعد و  تئوریهای کلی دریافت کند. منظور این نیست که هر اندیشه و عملِ پیروی  ایدئولوژی، از دور بودن از احساس سرچشمه می‌گیرد. اما همه تعصبات و عقاید  جزمی بستر مناسبی هستند برای توجیه رفتار کسی که از خود دور مانده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه مشکل ساز‌تر این است که راه نیافتن به احساسات درونی باعث ایجاد  احساس عجز در مردان می‌شود، احساسی که باز دوباره از سوی آنان مورد نفرت  است و این دور باطل، سرزندگی احساسی آنان را به خطر می‌اندازد. مردان از  سویی به سوی احساسات خود جذب و از سویی از آن‌ها دفع می‌شوند. مهم‌تر اینکه  این جریان ناخود آگاه اتفاق می‌افتد و در نتیجه پرداختن آگاهانه به این  مسئله‌ را بسیار دشوار می‌سازد.&lt;br /&gt;پیچیدگی این موقعیت را می‌توان در این نکته دید که مردانی که سعی می‌کنند  آن دسته از احساسات و نیازهای درونیشان را که به زنان نسبت داده می‌شود  دریابند و زندگی کنند، از سوی رفیقان خود با عنوانهای مختلف مسخره می‌شوند.  و البته در بسیاری موارد هم از سوی زنان. شکایت این مردان را بسیار  می‌توان شنید که گویا مردان سنتی مآب، یا مردانی با خصوصیات کلیشه‌ای  «مردانه» شانس بیشتری در مقابل زنان دارند. ظاهرا روی آوردن مردان به سمت  احساسات درونی خود، برای آنان از سوی اجتماع نیز مشکل ساز می‌شود. گویا  ایده خوب است، اما جامعه هنوز برای ان آماده نیست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مقابل، اگر این مردان همچنان به روند جدایی و دوری از انگیزه‌های حسی  خود ادامه دهند، دیر یا زود در زندگی به مشکلات روحی برخورد می‌کنند. در  ضمن یک وابستگی احساسی شدید به زنان پیدا می‌کنند. چرا که کسی که نمی‌تواند  به احساسات خود دسترسی داشته باشد، به کسی احتیاج دارد (معمولا پارتنر) که  حد اقل‌گاه گداری دری را برای او به سوی احساساتش باز کند. دیر یا زود  زندگی این مردان به جایی می‌رسد که با استراتژیهای برونگرایانه کارشان پیش  نمی‌رود. رفتار دوگانه و دمدمی مزاج و دوری احساسیشان در مقابل زنان،  رابطه‌های آنان را به لبه مرز‌هایش می‌رساند. انتقاد و نارضایتی از آنان در  رابطه‌ها بیشتر و بیشتر می‌شود. از همه مهم‌تر اینکه این مقاومت آنان در  برابر احساسشان، یک نوع خلا در زندگیشان به وجود می‌اورد. با اینکه بسیاری  از اینگونه مردان در زندگی شغلی و شخصی خود انسانهای «موفقی» شناخته  می‌شوند، اما زندگی و موجودیت خود را خالی از شادی و ارضا نشده و بدون معنا  می‌بینند. شاید بتوان آنرا «افسردگی مردانه» نامید.&lt;br /&gt;این نام گذاری شاید از این جهت قابل توجه است که نه تنها مردانی که علنا از  مشکلات روانی یا جسمی رنج می‌برند را شامل می‌شود، بلکه رنج مردانی هم که  ظاهرا در جامعه خوب عمل می‌کنند را در بر می‌گیرد. مردانی که شاید در مقابل  این سوال پزشکشان که «مشکل شما چیست؟» نتوانند پاسخ مشخصی دهند. مردانی که  مشکلشان این است که نگاه و راه‌شان به دنیای درونیشان مسدود شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«افسردگی مردانه» می‌تواند در اشکال دیگری نیز ظاهر شود. زخم پنهانی که  مدت‌ها، حتی سال‌ها اجازه ظهور پیدا نکرده است، می‌تواند خود را به شکل  استفاده زیاد از الکل، مواد مخدر، خشونت ورزی، دردهای جسمی، انزوای  اجتماعی، تخریب خود یا خود بر‌تر بینی نشان دهد. در بسیاری از این موارد  مردان کمکی دریافت نمی‌کنند. و البته خود آنان نیز همه پیشنهاد‌های کمک  دیگران را رد می‌کنند. دلیلهای این رد کمک دیگران، هر چقدر هم متفاوت باشد  نتیجه‌اش این است که این مردان با رنج خود تنها می‌مانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قابل درک است که زنان در مقابل، حس می‌کنند که به آنان توجه نمی‌شود، که در  برابر این «سردی احساسی» با رنجش و خشم برخورد می‌کنند: «تو به من  علاقه‌ای نشان نمی‌دهی، تو یک تکه سنگ بی‌احساسی، تو حال مرا نمی‌فهمی،  اصلا به من گوش می‌کنی؟». در اصل باید پاسخ مرد این باشد که: «بله، درست  است! من معمولا احساسات تو را ندیده می‌گیرم و به نیازهای تو توجه نمی‌کنم.  اما این بی‌توجهی من به احساسات و نیازهای تو، بیشتر از بی‌توجهی من به  احساسات و نیازهای خودم نیست!»&lt;br /&gt;نگه داشتن دائمی احساسات در بند و زنجیر، بار سنگینی بر دوش این مردان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مقاومت احساسی مردان، در مقابل ظهور این احساسات در دیگران نیز هست. وقتی  که مثلا پارتنر آن‌ها از نا‌امیدی ورنجشش به خاطر شرایط کاری یا دعوا با  دوستش حرف می‌زند، معمولا مردان سعی می‌کنند که راه حلهای عملی و پیشنهادات  سازنده ارائه کنند. در حالیکه معمولا خواست زن «تنها» این است که مردش به  او عمیقا گوش دهد و درد او را بفهمد. اما نکته دقیقا در همینجاست: همدردی و  درک کردن احساس دیگران، مستلزم آن است که آن احساس را در حدی در خود نیز  شناخته باشیم و حس کرده باشیم. و حس کردن اینگونه احساسات برای مردان، به  عنوان تهدیدی برای هویت مردانه آنان محسوب می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا مردانی که ظاهرا با مقاومت احساسی، موفق به حفظ هویت «مردانه» خود  شده‌اند، راه حلی برای این مشکل بغرنج یافته‌اند؟ مسلما نه! چنین محافظتی  از هویت، نمی‌تواند برای همیشه کارساز باشد. زمانی می‌رسد که جسم و روح این  مردان، «حق انسانی» خود را طلب می‌کنند و از همکاری سرباز می‌زنند. دردهای  جسمی‌ای مانند معده درد یا کمر درد خود را ظاهر می‌کنند تا احساس نا‌توانی  و زخم پذیری را با بی‌رحمی به دیگران نمایش دهند. یا دردهای روانی مانند  افسردگی، اعتیاد، نا‌رساییهای جنسی، یا ترسهایی که برای آن‌ها غیر قابل  توضیح هستند، اما احساس شرم یا حس شکست درونی آن‌ها را به روشنی نشان  می‌دهند. و بالاخره شکستهای بیرونی نیز می‌توانند ناگهان این بحران درونی  را بیرون بریزند؛ از دست دادن کار، جدایی از شریک زندگی، یا مرگ یکی از  والدین. احساسهای فشرده‌ای که با این اتفاقات همراه هستند، برای این دسته  از مردان بسیار به سختی قابل پرداخته شدن هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیشتر زنان از شریك خود نقطه مقابل این مقاومت احساسی را می‌خواهند؛  یعنی مردی که ترس‌ها و ضعفهای خود را به رسمیت بشناسد و بتواند در موردشان  حرف بزند، که همدردی و هم حسی نشان دهد. از سویی دیگر اما نه مردی که دائما  اینگونه باشد! این خواست دوگانه زنان، برای بسیاری مردان آشناست: اینکه  محکم و شانه‌ای برای تکیه باشند، در عین حال اما نرم و محتاج به یک  تکیه‌گاه. و نه تنها احساسات و احتیاجات شریك خود را بفهمند، بلکه خود  بتوانند آن‌ها را تشخیص دهند. این خواستهای دوگانه، تبدیل به یک عنصر اساسی  فرهنگ امروزه ما شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از معمول‌ترین برخورد مردان در برابر این خواستهای دو گانه و متناقض،  فرار به سنت گرایی است. در بسیاری از مردان این تمایل به بازتولید دیدگاه  سنتی از مردانگی دیده می‌شود. برخورد نامعقول دیگر برخی از آنان، از ان سوی  بام افتادن است، رد کردن هر آنچه به مردان مربوط می‌شود، عملی که نه از  احساس درونیشان سرچشمه می‌گیرد، بلکه از این ترس که نکند مرتکب اشتباهی  شوند.&lt;br /&gt;این استراتژیهای فرار، از نظر روانی هیچ فایده‌ای ندارند. برای مردان تنها  یک راه سازنده وجود دارد و آن اینکه فعالانه با این مشکل، با دوگانگی و  مقاومت درونیشان نسبت به احساساتشان دست و پنجه نرم کنند. این دست و پنجه  نرم کردن اما مستلزم وجود میزانی از اعتماد به نفس و قدرت درونی است. برای  رو در رو شدن با ضعفهای خود، برای تحمل احساسات پیچیده و مشکل، نیاز به این  است که انسان اعتقادی پایه‌ای به ارزش خود به عنوان یک انسان، به  تواناییهای شخصی خود و به جنبه‌های دوست داشتنی وجود خود داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;قسمتی از كتاب  "روحیات مردان" (Männerseelen)، نوشته بیورن زوفكه (Björn Süfke) روانشناس و روانپزشك. كار او بیشتر در حوزه مشاوره مردان و نوجوانان در بیلفلد است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;از مجله روانشناسی امروز (psychologie Heute)شماره ۲۴&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.................................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند نقطه نظر خودم در مورد این نوشته:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱- عنوان اصلی این مطلب بود : مرد مدرن (و نه مرد امروز! ) ، من اینطور ترجمه اش كردم چون مرد مدرن ممكن بود كمی ابهام بیاره در منظور نویسنده، اما نظر خودم این هست كه این مشكل مرد امروز نیست، و فقط امروز شاید آگاهانه تر دیده میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲- مثل هر نكته و نوشته ای در مورد خصوصیات زن یا مرد، این نوشته هم نمی تونه شامل &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;همه&lt;/span&gt; مردان باشه. حتما خرده فرهنگهایی هم وجود دارن كه در اون مردان اینگونه نیستن و اینگونه خواسته نمیشن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳- امروز كه زنان بیشتر از هر وقت دیگه وارد زندگی پر رقابت شغلی شدن، رقابت سختی كه در خیلی جاها سختی احساسی رو  طلب میكنه، احتمالا شماری از زنان هم دچار این بایكوت احساسی خود ساخته میشن یا شدن و احتمال میدم كه شمارشون بیشتر هم خواهد شد....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-7595821914689715885?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/7595821914689715885/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=7595821914689715885&amp;isPopup=true" title="11 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7595821914689715885?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7595821914689715885?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2011/04/blog-post.html" title="ترس مردان از احساسات" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEIMRn49eip7ImA9Wx5XEUQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1983826126585374900</id><published>2010-09-11T10:43:00.002+02:00</published><updated>2010-09-11T11:16:27.062+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-09-11T11:16:27.062+02:00</app:edited><title>دو تا در عشق کافی نيستند</title><content type="html">&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;وقتی عاشق کسی هستیم، دلمان می خواهد که او تمام مدت کنارمان باشد. تاثیرات بیرونی برایمان خوش آیند نیستند. از روی حسادت و ترس از دست دادن محبوب، تمایل داریم آن نیروی سوم تهدید کننده را خارج نگه داریم- که می تواند یک انسان دیگر، یا حتی کاری باشد که معشوق ما با شور و علاقه دنبال می کند. اینکه معشوق ما بدون آن نیروی سوم، از ارزشش کم می شود، برایمان بیشتر مواقع خیلی دیر روشن می شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرهنگ تاثير گرفته از مسيحيت مغرب زمين، هميشه تمایلی به دواليته داشته است: سياه و سفيد، بالا و پايين، بد و خوب، زن ومرد، بهشت و جهنم. و به همين ترتيب که نگاه ما عادت به رابطه تر و تميز و مرتب شده اين تضادها دارد، عشق نيز برايمان رابطه بين دو انسان است. حد اقل اين نظری است که در طی هزاران سال، که داستانهای عاشقانه هميشه به يک شکل تعریف شده اند، ساخته شده است. اين داستانها به ما می گويند به محض اينکه نفر سومی وارد بازی می شود، عشق در خطر فروپاشی قرار می گيرد. مانند داستان گوته: "فاميلهای انتخابی" (نمی دانم این ترجمه درست باشد یا نه-شبنم) ، رمانی که فروپاشی آرام يک ازدواج با راه يافتن نفر سوم به رابطه را شرح می دهد، با پيش گويی اين واقعه آغاز مي شود: "متاسفانه من موردهای بسياری را می شناسم که رابطه ای که به نظر پايان نيافتنی و محکم می رسيد، به دليل حضور گهگاه سومی به تباهی کشيده شد و آن دو که زمانی به زيبايی پيوند خورده بودند، به برهوت بی پناهی رانده شدند"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال اما اين است که داستانهايی از اين قبيل، تا چه حد بر روی خاصيت نابود کننده آن سومی تمرکز کرده اند. البته تقريبا تمام انسانها با حسادت ، و ترس از دست دادن محبوب عکس العمل نشان می دهند، وقتی که او توجه خود را به آن ديگری مرموز متوجه می کند، و ترس از "رانده شدن به برهوت بي پناه" گاهی چنان قوی است که اين عکس العملها شکلی بيمار گونه به خود مي گيرند. اما آيا نمی تواند اينگونه باشد که حسادت هیستریک ما، دقيقا همان عامل پايه ای که عشق را اصولا ممکن می کند را از بين مي برد؟ آیا نمی تواند اینگونه باشد که آن ديگري، نه يک خطر، بلکه در سطح عميقتری از شرطهای لازم عشق است؟ سوالاتی از اين قبيل، چشم انداز تازه ای به روی سنت مغرب زمين، و به روی رابطه دو سويه باز کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر به عنوان مثال به مسيحيت نگاه کنيم، نقش شخصیت سوم در آنجا نقش مهمی را بازی می کند. آنجا که عقيده دارد -هر چند که سر آن اختلاف نظر باشد- که خدا تنها با وجود پيش زمينه سه گانه اش، می تواند خدای عشق باشد. اگر خدا تنها يک نفر بود، عشق او نمی توانست قبل از خلقت وجود داشته باشد، چرا که عشق هميشه نياز به معشوق دارد. پس خدا نه تنها احتياج به پسرش عيسی داشت، بلکه به روح القدس نيز ، که تنها از طريق او عشق خداوندی می تواند خود را به عنوان عشقی جاویدان بنمایاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته شاید این به نظر دور از دنیا آید، چرا که عشق زمینی به متافیزیک و جاودانگی ربطی ندارد! اما با این وجود...آيا هیچوقت برای ما اينطور نبوده است؟ نياز به سمبليزه کردن عشقمان در يک شخص/یا چیز سوم و به اين ترتيب جاودانه ساختن آن؟ وقتی دو نفر ازدواج می کنند يا بچه دار می شوند، چه می کنند؟ آنها عشق خود را وارد یک مقوله سوم (ازدواج) يا شخص سوم (فرزند) می کنند که از آن طريق ، عشقشان را با دنيا در ميان بگذارند، که در مورد دوم، حتی از مرز زندگی خودشان نيز فراتر می رود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روح القدس، تنها در رابطه با عشق خداوندی نقش آن نفر سوم را بازی نمی کند، بلکه همینطور در رابطه با تولد مسیح. از آنجا که روح القدس، کسی است که عیسی را به وجود آورده است، پس در مقابل همسر قانونی مریم قرار می گیرد و هر چقدر هم که صحبت از دریافت عیسی بدون هم آغوشی است، اما با این وجود، این عمل، خلاف واضحی است بر سوگند نامه ازدواج. اما در انجیل، در مورد این مساله نه تنها سکوت نمی شود، بلکه از آن به عنوان امر و دستوری خدایی یاد می شود. در مقابل این سوم بزرگ-روح القدس- همسر قانونی و زمینی مریم رنگ می بازد ، البته حضور دارد، اما کمرنگ و تنها در نقشی جانبی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر این ساختار را به رابطه های امروزی ربط دهیم، به نظر نزدیک می آید که معشوق پنهانی را، هم نقش روح القدس ببینیم، که با حضور دست نیافتنیش، قدرت جذابیت زیادی دارد و عرصه را بر رقیب خود تنگ می کند. اما شاید آن سومی، یک رقیب نیست، بلکه در واقع نوعی مکمل بنیادی است- به هر حال خانواده ،با وجود حضور او، هنوز پا بر جاست. آیا اینطور نیست که آن سومی در اصل نه یک معشوق، که یک تجسم رویاست، یک فانتزی که حفره ای را پر می کند، حفره ای که در هر رابطه عاشقانه، دیر یا زود پدید می آید؟ وقتی به عنوان مثال دعوا یا اختلافی در رابطه پیش می آید، یا نارضایتی و نا ارضایی وجود دارد، ناگهان یاد عشق قدیمی خود، یا شخصی که او را تحسین می کنیم می افتیم، و بعد تصور می کنیم که این مشکل با او هرگز پیش نمی آمد. و در این لحظه، رویای عشق کامل را در سر می پرورانیم، عشقی که ما را پر کند ، عشقی که با رسیدن به آن دوباره کامل شویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما یک چنین وحدتی ظاهرا یک توهم است؛ آیا دقیقا همین نا کامل بودن عشق نیست که در ما آرزو، رویا، هوس- و همراه اینها: زندگی- را زنده می کند؟ آرزوها و رویاهای ما آن زمانی تمام می شوند که مرده باشیم. و شاید دقیقا به این دلیل است که آن سومی، ما را در نهایت از رابطه مان دور نمی کند، بلکه بر عکس آنرا زنده می کند. چرا که آن سومی ایده آل شده، همان فانتزی است ، همان تصور رویایمان، که به ما نشان می دهد که هنوز زنده هستیم، که هنوز چیزی می​خواهیم. این خواستن، این هوس بالاتر از آن چیزی است که در زندگی در دست داریم، چرا که اگر اینطور نبود ، به سکون مطلق می رسیدیم. و از این نگاه، آن سومی، خطری برای عشق نیست، بلکه بیشتر نشانه ایست برای یک آرزو، آرزویی که به جای عقب رانده شدن، باید بارور شود، انگیزه ای است، که یا می تواند در رابطه تاثیر بگذارد، یا در کار یا زایش هنر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسیحیت تنها حوزه ای نیست که در آن شخص/نیروی سوم نقش مهمی بازی می کند. در روانکاوی فروید که نظریه های او بزرگترین تاثیرها را در دنیای مدرن و تصویر انسان داشته اند نیز از یک رابطه سه گانه در عشق صحبت می شود. نظریه عقده ادیپ بر این مبناست که انسان در دوران کودکی در یک موقعیت رقابت مشکل ساز قرار می گیرد. فروید در نوشتارش بیشتر موقعیت فرزند پسر را مورد توجه قرار داده است. او می نویسد پسر کوچک، مادرش را بیش از هر چیز در دنیا می خواهد، و از سوی پدر دایم به محدوده های خود رانده می شود و او "مجبور" می شود که در طی دوران تکامل خود ابژه های اجازه یافته دیگری را جایگزین مادر سازد. اما تا آن زمان، رابطه او با پدر دو گانه است، از سویی او را تحسین می کند و دوست دارد، از سویی دیگر اما از او متنفر است و ناخود آگاه فانتزیهای مرگ او را در سر می پروراند، دقیقا به همان دلیلی که او را تحسین می کند (او تنها کسی است که به ابژه عشق او یعنی مادر دسترسی دارد) . اما آیا این ممنوعیت، عشق و علاقه او را به مادر کم می کند؟ یا بر عکس، آنرا بیشتر شعله ور می سازد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگردیم به انجیل آنجا که آپوستل پاول در نامه "رومی" خود می نویسد: "من چیزی از هوس نمی دانستم، تا زمانی که قانون گفت نباید هوس داشته باشی! آنگاه که گناه از سوی قانون جایی برای حضور پیدا کرد، هوس را نیز در من زایید، چرا که گناه بدون قانون مرده بود". میل، با قانون از بین نمی رود بلکه بر عکس، با این ممنوعیت از نو زاده می شود. مادر برای پسر کوچک قابل پرستش می شود، چون از سوی قانون پدر، به دور دست رانده شده است. این دوری، میل فرزند را هر چه بیشتر می پروراند ، میلی که بزرگتر و قویتر می شود، ابژه عشق در نوری پررنگ می درخشد و هر چه بیشتر دست نیافتنی تر، خواستنی تر می شود. ستاره روی صحنه، دوست دختر دوستمان...در بسیاری از این موارد، این عنصر خارج از دسترسی بودن، در خواستنی بودن آنها نقش دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حتی در موقعیتهایی که به ظاهر ممنوعیتی در آنها وجود ندارد، این موضوع با نگاهی دقیقتر نقش بازی می کند. وقتی ما به شخص مورد علاقه مان برای اولین بار جسما نزدیک می شویم، هیجانی شدید، تحریک آمیز و بی نظیر را تجربه می کنیم، یک جور لرزش اعصاب، که معمولا زمان انجام دادن کاری ممنوع یا حد اقل خطرناک انرا تجربه می کنیم. اما آیا واقعا هیچ نوع ممنوعیتی در میان نیست وقتی با کسی که ماهها، هفته ها، روزها یا حتی برای چند ساعت شیفته اش بوده ایم، ناگهان رابطه ای جنسی داریم؟ آیا این تحریک آمیزی شدید اولین باری که از این مرز رد می شویم،از اینجا سر چشمه نمی گیرد که معشوقمان، ما را نا خود آگاه به یاد ابژه هوس ممنوعه مان می اندازد؟ از نظر فروید دقیقا همین اتفاق می افتد، او عقیده دارد که به همین دلیل است که بسیاری از انسانها، مشکل دارند با اینکه ورود میل و هوس سکسوال را به خود اجازه دهند. او می نویسد که این ممنوعیت (ناخود آگاه)، در بعضی از زندگی بزرگسالان هنوز بسیار قوی است و برای همین برای آنها لازم است که محبوب خود را -همانند زمانی مادر خود-با هوس و میل جنسی خود "آلوده" نکنند. زندگی عشقی این افراد، همیشه در دو راه جدا از یکدیگر است، آنجا که دوست دارند، نمی توانند هوس داشته باشند و آنجا که هوس داشته باشند قادر به دوست داشتن نیستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما آیا برای ما معمولا مورد بر عکس آن آشنا تر نیست؟ آیا ما دقیقا با این مشکل رو به رو نیستیم که معشوقمان با گذشت زمان برایمان (از لحاظ کشش جنسی) بدیهی می شود؟ آن&lt;br /&gt;ممنوعیت، که برای بار اول، یا دوم، یا بیستم ما را آنچنان مجذوب او می کرد، با گذشت زمان، با عادت، با در دست بودن زیادی کنار زده می شود. بعد از مدتی بدن او را از حفظ می شویم، می دانیم اگر الان به اینجا دست ببریم این اتفاق و آن اتفاق می افتد و به غیر از این هم همه چیز معمولی تر می شود. روی میز اطاق خواب، دسته کتابهای نا مرتب ریخته شده، صبحانه همیشه همان چیز است، لباس خانه قبل از اینکه جذاب باشد، راحت است، و در حمام معمولا باز است. فروید می نویسد: " به آسانی می توان دریافت، که ارزش روانی عشق ورزی، کاهش میابد، وقتی که ارضا به راحتی و زیاد در دسترس باشد. برای بالا بردن میل جنسی، احتیاج به یک مانع است و انسانها در تمام دوران، آنجا که مانعهای طبیعی کافی نبوده اند، مانعهایی با دست خود به وجود آورده اند که بتوانند از عشق لذت ببرند." بر طبق این ایده فروید، موضوع پس اینجاست که آن مرزی، که دیگری در آن جذاب و دور از دسترس است را حفظ و نگهداری کرد، و با تمام صمیمیت و آشنایی، دیگری را به عنوان موجودی ممنوع و قابل پرستیدن حفظ کرد. چرا که تنها در برابر کمی ناتوانی، میل و هوس می تواند به وجود آید یا دوباره و دوباره تازه شود.&lt;br /&gt;خوب اینکار با حرف راحتتر است تا در عمل! چرا که معشوق را در نقطه قابل دوست داشتن و پرستیده شدن نگه داشتن، نیازمند به این است که آن سومی مزاحم کنار زده نشود. وقتی دیگری را دوست داریم، می خواهیم او را در کنار خود نگه داریم و در برابر تاثیرات بیرونی به شدت عکس العمل نشان می دهیم و سعی می کنیم آن سومی را-حالا چه شخص سوم باشد، چه حتی کاری که معشوقمان با شور دنبال می کند-کنار بزنیم تا تنهایی صمیمی مان دوباره باز گردد. اینکه معشوق ما بدون آن سومی از ارزشش کم می شود را گاهی خیلی دیر متوجه می شویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حالیکه تجربه به کرات نشان داده است که آتش علاقه ما زمانی که توجه سومی را به معشوقمان در می یابیم، دوباره از نو روشن می شود. وقتی می فهمیم که رقیبانی وجود دارند که به دنبال ابژه عشقی ما هستند. آنگونه که رولاند بارتز (Roland Barthes) فیلسوف فرانسوی در کتاب خود با عنوان:"اصول زبان عشق" می نویسد، به عشقمان تمایل پیدا می کنیم، چون یکی دیگر به ما نشان داده است که او قابل دوست داشتن و هوس ورزیدن است. او می گوید که ما همینطور از روی باد هوا عاشق نمی شویم، بلکه تحت تاثیر اطرافیانمان، آن سومی قرار می گیریم.و هر چقدر نظر مثبت بیشتری نسبت به معشوقمان از سوی دیگران وجود داشته باشد، او در نظر ما خواستنی تر می شود. از این جهت، عشق همانقدر به ارزشها و مقیاسهای جامعه وابسته است که به آن سومی، که تجسم آن ارزشها و مقیاسهاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شخصیت سومی در عشق حاضر تر از آن است که ما فکر می کنیم-بله، حتی یکی از پایه های آن است. کافی است یکبار از خود سوال کنیم آیا اگر دو نفر جدا از همه آدمهای دیگر، یا تنها در یک جزیره زندگی کنند، می توانند نسبت به هم احساس عشق و هوس کنند؟ چه بر سر عشق می آمد اگر ما انتخابی نداشتیم، مقایسه ای نداشتیم، و اگر دوباره و دوباره به مرزهای آن نمی رسیدیم؟ حتی آدم و حوا هم باید اول از بهشت رانده می شدند قبل از اینکه پسرهایشان را به دنیا آورند. چرا که اگر دو نفر چیزی بین خود نداشته باشند-حتی اگر ان چیز برگهای درخت باشد- نمی توانند یکدیگر را به درستی کشف کنند و دریابند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;نویسنده: سونیا فلاسپولر (Svenja Flaßpöhler)، متخصص فلسفه درباره پورنوگرافی و سابژکت مدرن.&lt;br /&gt;از مجله روانشناسی امروز (psychologie Heute)&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-1983826126585374900?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1983826126585374900/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=1983826126585374900&amp;isPopup=true" title="7 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1983826126585374900?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1983826126585374900?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2010/09/blog-post.html" title="دو تا در عشق کافی نيستند" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0YHSX86cSp7ImA9WxFREk8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-4278759651897470954</id><published>2010-04-25T18:15:00.006+02:00</published><updated>2010-04-25T22:58:58.119+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-25T22:58:58.119+02:00</app:edited><title>بازگشت به خانه</title><content type="html">نه ماه زمان زيادی بود، خيلی زياد! به خصوص که در این مدت، شاید به اندازه سالها اتفاقات مختلف افتاد، شخصی و غیر شخصی؛ تبی که بعد از انتخابات مثل بسیاری دچارش شدم، حسی که گویا می گفت در شرایط جدید نمی شه دیگه مثل گذشته نوشت، مشکلات شخصی بیرونی و البته تحولات درونی. وبلاگ نویسی، البته که لذت بخشه، اما کاره، و عرق جبین، و زمان، و فکر ، که هیچ کدوم اینها رو در چنته نداشتم این مدت. &lt;a href="http://www.borjian.info/2010/04/blog-post_22.html" target="_blank"&gt;هر چه هم نمی نویسی، نوشتن سختتر و سختتر می شه.&lt;/a&gt; و یک زمانی رشته ارتباطی آدم، به محیطی که بهش انس داشته و براش می نوشته شل و بی ثبات می شه. دلم نمی خواد توضیح زیاده از حد و خسته کننده راجع به ننوشتنم بدم، الان برگشته ام و اميدوارم پايداتر باشه برگشتنم. با &lt;a href="http://parsanevesht.blogspot.com/2010/04/blog-post_21.html" target="_blank"&gt;پارسای عزیز&lt;/a&gt; کاملا موافقم که ما تاثیر می گذاریم و تاثیر می گیریم و نباید این فرصت رو از دست بدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما دوستانم... کسانی که این ارتباط رو دوباره بر قرار کردن، یا بهتره بگم در واقع همیشه پا برجا نگه داشته بودن، کسانی که با وجود اینکه بیشترشون رو از نزدیک ندیدم، اما همه این مدت بودند و دوباره و دوباره به نوشتن تشویقم کردن، می خوام اینجا بگم که قدر دان بودنتون هستم، بهترین هدیه ای که اینجا، در دنیای مجازی، با وبلاگنویسی گرفتم.&lt;br /&gt;و البته ممنون همه خواننده هایی که گاه گداری سراغی گرفتن، یا اتفاقی اینجا رسیدن و پیام محبت آمیزی گذاشتن و من مجالی برای پاسخ نداشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک تشکر ویژه هم به &lt;a href="http://www.borjian.info/" target="_blank"&gt;مسعود عزیز&lt;/a&gt; بدهکارم که با سختگیریهای دوستانه و کتک و کتک کشی ؛)) هل لازمه رو بهم داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و البته&lt;a href="http://khanoomescarlet.blogspot.com/" target="_blank"&gt; اسکارلت&lt;/a&gt; عزيزم که جای خود داره در هل دادن :))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته گرد گیری وبلاگ هم جای خود داره. لیست گوگولی مگولی که یا محوه، یا ناقص، نظر خواهی هالو اسکن هم که عوض شد، یعنی مجبور شدم عوضش کنم و کامنتها ریست شدن. به جرات بعضی کامنتها از خود پستها با ارزشتر و جالبتر بودن، صد حیف! شاید بهتر باشه فضای خودم رو بگیرم و ....&lt;br /&gt;حالا تا راه بیافته، کمی طول می کشه. از همسایه های یاری کننده وبلاگداری هم استقبال می شه البته ؛)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پست اوله دیگه، روغن سوزی داره. به بزرگی خود ببخشایید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-4278759651897470954?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/4278759651897470954/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=4278759651897470954&amp;isPopup=true" title="16 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4278759651897470954?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4278759651897470954?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2010/04/blog-post.html" title="بازگشت به خانه" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DE8AQn4zeCp7ImA9WxJQF0s.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1959021665932877960</id><published>2009-05-31T12:20:00.017+02:00</published><updated>2009-05-31T12:47:23.080+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-05-31T12:47:23.080+02:00</app:edited><title>"شما یك ایمیل جدید دارید"</title><content type="html">روزی نمی گذرد كه كامپیوتر را روشن نكنیم و به محض آنلاین شدن، سراغ میل بوكس نرویم؛ خبر جدید چیست؟  ایمیل اول، از برادری كه در تایلند است و ازسفرش نوشته است. خبری كوتاه از اداره، كه جلسه در روز دیگری برگذار می شود. ایمیل بعدی از پارتنر، كه نوشته است در عرض چند روز گذشته به رابطه اش خوب فكر كرده و دیگر دلیلی برای ادامه آن نمی بیند! شوك! اما چه خوب است كه درست در ایمیل بعدی ، دوستی یك ویدئوی خنده دار از یوتوب فرستاده است! و چند میل اسپم، درباره امكانات عمل جراحی  پنیس و دعوت به چند بازی آنلاینی. و البته یك عكس پر حجم از فرزند دوستی كه تازه دندان در آورده و ما را با این شادی سهیم كرده است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سریع، راحت، ارزان، و با آن می شود همه كاری انجام داد. ما عاشق ایمیل هستیم، حتی گاهی به آن معتادیم. این وابستگی، زمانی برایمان روشن می شود كه ایمیلی دریافت نمی كنیم. اما ایمیل، بیش از آنچه فكر می كنیم می تواند باعث به وجود آمدن سو تفاهم شود. مشكل اصلی این است كه ایمیل، وسیله ارتباطی ای كتبی است و در عین حال بسیاری از خواص وسائل ارتباطی شفاهی را دارد، در اصل، یك رابطه شفاهی كتبی شده است. ایمیل بین دو نفر چنان رد و بدل می شود كه گویا در برابر هم قرار گرفته اند و در عین حال یك دنیا بین آنها فاصله است. آنها همدیگر را نمی بینند، صدای هم را نمی شنوند، نوعی رابطه شفاهی بر قرار است بدون وجود همه عناصر غیر زبانی یك رابطه حضوری. این عناصر را ما در رابطه ایمیلی برای خود تصور می كنیم و در بسیاری موارد با تصوراتمان در اشتباه هستیم. عوض شدن میمیك صورت یا تغییر لحن در بیان بعضی جمله ها، زبان بدن، همه ارتشاعات صدا كه بعضی جمله های سخت را برایمان قابل هضم می كنند، دینامیكی كه یك مكالمه دارد، همه در رابطه ایمیلی و چتی از بین می روند، و امكان فهمیدن كد احساسی غیر كلامی آن از بین می رود. در این شرایط راه و جا برای انواع و اقسام تعبیرهای اشتباه  باز می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانیل گولمن (Daniel Goleman) روانشناس، این پدیده را مشاهده كرده است كه ما معمولا ایمیل های مثبت را خنثی احساس می كنیم و ایمیل های خنثی را بسیار منفی تر از آنكه منظور نویسنده بوده است. ما سعی كرده ایم مشكل غیر قابل انتقال بودن احساسات با ایمیل (یا چت) را با آوردن علامتهایی مانند :) برای خنده، ؛) برای چشمك،:( برای ناراحتی و...تا حدودی حل كنیم. اما این راهها، بیشتر تلاش نا امیدانه ای برای بازپس دادن احساسات از دست رفته به این روش ارتباط است.&lt;br /&gt;دقیقا به این دلیل كه ایمیل تا این حد از احساس خالی است، خواننده بسیار نكته بین شده و با دقتی چند برابر به جاهایی از نوشته كه نشانی از احساس را در خود دارند توجه می كند. حتی كلمه خطاب برای او اهمیت پیدا می كند و در چنین شرایطی شاید تعجب آور نباشد كه دلگیر شود وقتی كه در جواب خطاب "نازخاتون عزیزم"، مثلا "سلام شبنم" دریافت كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینكه ایمیل چقدر كم قابلیت انتقال احساسات را دارد، در مورد استفاده از زبان كنایه بیشتر مشخص می شود. كنایه آمیز حرف زدن همیشه با ریسك همراه است، اما استفاده از كنایه در نوشتن ایمیل، مانند راه رفتن روی یخ است؛ خواننده ایمیل، جمله ها را معمولا با معنای واقعی لغتها می فهمد، یعنی درست عكس آنچه كه منظور نویسنده بوده است.&lt;br /&gt;نتیجه اینكه وقتی كمی در نوشته شیطنت به خرج داده شود،این امكان وجود داردكه مساله ای جزئی و بی اهمیت، كم كم تبدیل به یك جنگ لغت شود. صرف نظر كردن كامل از نوشتار كنایه آمیز یا فاقد هر گونه طنز نیز این مشكل را حل نمی كند و اگر نویسنده فقط خنثی بنویسد، در نظر خواننده نوعی بی میلی یا رسمی بودن تداعی می شود و او سعی می كند به همین روش هم پاسخ دهد و دور باطل دوباره آغاز می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایمیل، وسیله اطلاع رسانی ای بسیار سریع و راحت است و این مساله ما را وسوسه می كند كه اختلافها و مشكلاتمان را به این وسیله و هر چه زودتر حل كنیم. حالت بی تكلف ایمیل، باعث میشود گاهی پیامهای مهم و جدی نیز به سرعت فرستاده شوند، پیامهایی كه برای نوشتنشان شاید بهتر بود كمی بیشتر دقت و فكر می كردیم.&lt;br /&gt;آنچه در وحله اول این مساله را تشدید می كند، غایب بودن مخاطب ماست كه كنترلمان بر گفتارمان را كم می كند و باعث می شود چیزهایی را در ایمیل بنویسیم كه تا به حال جرات گفتنش را به خود نداده بودیم یا به دلیلهای دیگری مساله را برای خود نگه داشته بودیم.&lt;br /&gt;ایمیل، به ما نوعی راحتی بیان را تلقین می كند كه می تواند نابود كننده باشد. وقتی سانسور درونی ما اینگونه از كار می افتد، ممكن است نظرمان را به مخاطب غایبمان با چنان صراحت و جسارتی بگوییم كه گاهی حتی خود هنگام دوباره خواندن آن پیام، از آن شرم كنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته دیگراین است كه دگمه "send" به راحتی و به سرعت عمل می كند، و از ما سوال نمی كند: "آیا واقعا می خواهید چیزی كه الان تایپ كرده اید را بفرستید؟!" این سرعت انتقال، باعث می شود فراموش كنیم كه ایمیل، با همه سرعت و بی تكلفی، شاهدی كتبی است و به آن سرعت كه فرستاده می شود، از خاطر نمی رود، و خیلی بیشتر از یك نامه، قابل بایگانی شدن و ماندگار است. و با این ترتیب شاید اغراق نباشد اگر بگوییم كه یك ایمیل عجولانه می تواند یك دوستی یا یك رابطه را نابود كند، یا حتی موقعیت شغلیمان را به خطر اندازد. بهتر است اختلافمان را هرگز ننویسیم، تا وقتی می توانیم با هم حرف بزنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زندگی روزمره اینگونه است؛ آنچه كه در تنهایی دلمان خواسته به كسی بگوییم و آنچه كه واقعا بر زبان می آوریم وقتی كه رو در روی آن شخص قرار می گیریم یا حد اقل صدای او را از پشت تلفن می شنویم، دو چیز متفاوتند! دقیقا زمانهایی كه از كسی بسیار عصبانی می شویم، از خواهر بی توجهی كه تولدمان یا یادش رفته، از همسایه ای كه باز صدای موزیك را تا بی نهایت بلند كرده- تقریبا همیشه وقتی كه با آنها رو در رو می شویم، كمی به گفتارمان تعادل می دهیم. و در مورد گفتار بین دو پارتنر هم این "معتدل سازی " گفتار صدق می كند. در گفتار حضوری ما سعی می كنیم انتقاد خود را با زبان محتاطانه تری بیان كنیم، آنرا به صورتی كه بیشتر قابل پذیرش باشد فرم دهیم، بعد از مدتی صحبت شاید حاضر باشیم جاهایی گذشت كنیم  و از بیان ملامتها و سرزنشهای شدید صرف نظر كنیم.&lt;br /&gt;این رفتار به هیچ وجه دال بر این نیست كه ما موجوداتی ترسو هستیم. این بسیار خوب است كه در ما صدایی است كه ما را متعادل  و مدیریت می كند. معمولا این نتیجه وجود هوش اجتماعی است، كه باعث می شود ما به طور غریزی حس كنیم كه با چماق چیزی به جز شكستن نصیبمان نمی شود و بهتر است به دنبال راه حل باشیم. به همین دلیل است كه ایمیل، بدترین نوع ارتباط برای حل اختلافات است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در هر ارتباطی كه مستقیم نیست، این مشكل وجود دارد كه  ما نه فقط با شخص دیگری ارتباط برقرار كنیم، بلكه با تصوری از او كه در ذهن خود ساخته ایم. ارتباط غیر مستقیم، همیشه دارای سهمی از توهم است ، كه هر چقدر رابطه واقعی با آن شخص كمتر باشد، این توهم شدیدتر است. این همان مشكل فرهنگ نامه گذاری در گذشته بود، زمانی كه دو عاشق نامه هایی پر شور برای هم می نوشتند، اما برخورد نزدیك بین آنان به خاطر دوری راه و نبودن وسائل رفت و آمد سریع، ممكن نبود. ارتباط نامه ای تقریبا ۲۰ ساله بالزاك با معشوق لهستانی خود اولینا هانسكا، كه در طول این زمان به ندرت همدیگر را دیدند، مثال خوبی است برای این نكته كه چطور یك نفر نوشته هایش را نه به واقعیت یك شخص، بلكه به تصور خودش از او خطاب می كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این پدیده، مخصوص رابطه ایمیلی و همه نوع ارتباط  مجازی دیگر هم هست. شخص با ساخته های ذهنی خود مراوده می كند. اما این موضوع برایمان به زودی قابل دریافت نیست، چون ارتباط مجازی ، نوعی داشتن رابطه نزدیك را به ما القا می كند كه همانقدر وجود واقعی دارد كه "رابطه" بین بالزاك و معشوقه اش. احساس وجود یك رابطه نزدیك، به این دلیل است كه مكالمه ایمیلی خودمانی و غیر رسمی است و همچنین به دلیل سرعت زیاد انتقال ایمیلها كه در هیچ رسانه كلامی دیگری به این حد نیست.&lt;br /&gt;هنوز "پلینگ" میل فرستاده شنیده نشده، جوابش آمده است. آنرا می خوانیم و دوباره چند خط در جواب می نویسیم. اما  با وجود این سرعت انتقال، رد و بدل واقعی كمتر صورت می گیرد. چرا كه فرستادن ایمیل، معمولا حاصل زمانی است كه سر كار حوصله مان سر رفته است. كمتر پیش می آید كه به این قصد پشت میز كامپیوتر بنشینیم و برای نوشتنمان وقت بگذاریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; به علاوه اینكه ایمیل خیلی بیشتر از انواع دیگر ارتباطهای نوشتاری، دارای خاصیت "از خود نویسی" است، و از آنجا كه مخاطبی كه به دنبال توجه است حضور ندارد، بسیاری از ایمیلها تبدیل می شوند به متنی كه كارهای روزمره ما را ردیف می كند و بیشتر شبیه لیست خرید روزانه است تا یك دیالوگ ،  ایمیلهایی شبیه: "سلام فرشته جون، همه چی خوبه؟ من باید برم دنبال نرگس، شب هم مهمون داریم، دیشب برنامه تلویزیون رو دیدی؟"  یا یك ایمیل جمعی : " سلام بچه ها، من همین الان رسیدم بانكوك، عجب هوایی داره، الان نشستم توی كافه و دارم اینها رو براتون می نویسم. باید اول بگردم دنبال یك هتل ارزون. و شب هم با دو نفر كه باهاشون آشنا شدم میرم بیرون، خیلی دلم می خواد ببینم اینجا چجوریه،پس فعلا، فرهاد".&lt;br /&gt;چنین نوشته های یك طرفه ای، در خواننده این احساس را به و جود می آورد كه او مخاطب واقعی نبوده است، و از درون آن توجهی نسبت به خود نمی تواند پیدا كند، به خصوص اگر نوشته به ۲۰ نفر دیگر هم فرستاده شده باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با وجود ارزش مكالمه ای كمی كه ایمیل دارد، ناراحتی ما زیاد است اگر پاسخ ایمیلی را نگیریم یا به آن فورا جواب داده نشود. تجربه نشان داده است؛ ما حتی اگر پاسخ ۱۰ ایمیل را دریافت كرده باشیم و فقط یكی از ایمیلهایمان پاسخ نگرفته باشد، به همان اندازه ناراحت می شویم. در رسانه ای كاملا كتبی، این مساله را قبول می كنیم، اما در رسانه ای كتبی-شفاهی مثل ایمیل ، نگرفتن پاسخ ایمیل برایمان مانند این است كه كسی وسط صحبت تلفنی، گوشی را زمین بگذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایمیل از جهات احساسی،  یك بعدی و در بسیاری مواقع از جهت دیالوگی یك طرفه است و دقیقا به همین خاطر می تواند خطرناك باشد. برای كم كردن این خطرات، رعایت اولین درس هر نوع رابطه بین انسانی، می تواند از اتفاق بدترینها جلو گیری كند؛ اول فكر، بعد سند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;نوشته دكتر مارتین هشت (Martin Hecht)، خبرنگار و نویسنده &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;از مجله روانشنای امروز، سپتامبر ۲۰۰۸ (Psychologie Heute, September 2008)&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.: اسمهای اصلی متن رو با اسمهای دوستهای خوب خودم عوض كردم، فقط برای كمی شیطنت! ؛)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-1959021665932877960?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1959021665932877960/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=1959021665932877960&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1959021665932877960?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1959021665932877960?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/05/blog-post_31.html" title="&quot;شما یك ایمیل جدید دارید&quot;" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEQMQnk5eip7ImA9Wx5aGEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-6065856134030804558</id><published>2009-05-07T18:25:00.020+02:00</published><updated>2010-11-16T09:33:03.722+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-11-16T09:33:03.722+01:00</app:edited><title>تغییر</title><content type="html">&lt;a href="http://www.nazkhatoun.com/2009/04/168.php" target="_blank"&gt;ناز خاتون گل، &lt;/a&gt;ازم دعوت كرده بود از تغییر بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تغییر چیزی نیست كه در یك شب اتفاق بیفته، حتی اگر جلوه بیرونی اون اینطور باشه، و خیلی سخته كه در یك پست چند كلمه ای بخوای از تغییرات كوچكی حرف بزنی كه تو رو نهایتا به اون تغییرهای بزرگ ظاهری رسوندن...اما خوب من سعی خودم رو میكنم:))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-از بعضی عاملهای تغییر همگانی (مثل رسیدن به سن بلوغ) كه بگـذریم، اولین و مهمترین عامل تغییر در من مهاجرت بود. روزی كه از ایران خارج شدم، خیلی كوچكتر از اون بودم كه بفهمم چه بمبی در زندگیم داره منفجر می شه! بیشتر برام شبیه یك بازی و ماجراجویی بود، و هر روز كه گذشت و می گذره، معنی اون بیشتر برام روشن می شه، نمی دونم اگر اون زمان این بعد عظیم تحولی كه مهاجرت برام داره رو درك كرده بودم، باز هم پا به این راه می گذاشتم یا نه، اما امروز، با وجود همه سختیهای این راه، می دونم كه اگر مهاجرت نبود هرگز این آدمی نمی شدم كه امروز شدم و من از این مساله راضی هستم. اما یك چیزی دیگه هم هست و اون اینكه تنها مهاجرت به تنهایی، این نقش عمده رو نداشت. بلكه من این شانس رو داشتم و در شرایطی قرار گرفتم كه تونستم در مدت زمان نسبتا طولانی هم خونه با افراد زیادی باشم كه خیلی می دونستن، و خیلی با من متفاوت بودن، شانس این رو داشتم كه با آدمهایی كه از زمین تا آسمون با هم فرق می كردن، هم سفره و هم صحبت بشم، انواع رابطه ها و نگاهها رو ببینم و بشناسم، و باهاشون بزرگ بشم، و این تاثیری اساسی و پایه ای در زندگی من داشته، شاید بزرگترین تعلیم و تربیت در زندگی من، در اون زمان بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- دومین تغییر بزرگی كه می تونم ازش اسم ببرم، شناختن و فهمیدن خودم و زنانگیم بود. شاید این حرف كلیشه ای به نظر بیاد، یا شاید تصور بشه كه خوب این چیزی عادیه كه برای همه اتفاق می افته، اما من ، حداقل با اون چیزی كه از خودم دیدم و فهمیدم، می دونم كه ابدا اینطور نیست كه هر زنی (یا شاید هم مردی) اتوماتیك حتما درك عمیق و وسیعی از جنسیت خودش پیدا كنه. این چیزیه كه باید بهش رسید و من مدتهای زیادی در این مورد در خواب بودم و اونقدر مشغول چیزهای دیگه ای در زندگیم بودم (و ابدا هم احساس نارضایتی یا كمبود نمی كردم) كه حتی نبودنش رو حس هم نكرده بودم. و بعد یك ضربه خیلی سخت كه اولش هوش رو از سرم برد و ...و گشوده شدن دری به دنیایی از رنگارنگی حسها، ارتباطها،لذتها. پارادوكس جریان این بود كه همه اینها به آسونی به دست نیومدن برام، اما خوشحالم كه جریان حوادث، این در رو به روی من باز كردن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- سومین عامل تغییر در زندگیم، وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی و اصولا وارد شدن به دنیای مجازی بود. و واقعا شگفت انگیز نیست كه بتونی با این سرعت ، از عمیقترین و درونی ترین افكار و دنیای دیگران بدونی، تجربیاتشون رو بخونی، با نگاه نقد آمیز و متفاوت به هر موضوعی آشنا بشی، و اینطور به ادمهایی از همه جای دنیا نزدیك بشی؟ با خوندن و نوشتن، من با خودم خیلی روشنتر شدم، و دوستانی پیدا كردم كه برام خیلی با ارزش هستن. با وجود همه ایراداتی كه به دنیای مجازی وارد میشه كه حتما خیلیهاش هم به جا هست، فكر می كنم اگر درست استفاده كردن ازش رو یاد بگیریم، امكانی فوق العاده هست كه خیلی ممنون بودنش هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هر روز تغییر می كنم، هر صبح كه بیدار می شم، هر شب كه به خونه میام، هر گپی كه با كسی می زنم و هر فكری كه در سرم می چرخه. برای &lt;a href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/03/blog-post_21.html" target="_blank"&gt;سال نو آرزو كردم&lt;/a&gt; كه شهامت تغییر های بیشتر و بزرگتر رو پیدا كنم، و هنوز هم همین آرزو رو دارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-6065856134030804558?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/6065856134030804558/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=6065856134030804558&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/6065856134030804558?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/6065856134030804558?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/05/blog-post.html" title="تغییر" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEEEQ30-eCp7ImA9Wx5aGEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-7795522959695993779</id><published>2009-03-21T02:20:00.004+01:00</published><updated>2010-11-16T09:36:42.350+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-11-16T09:36:42.350+01:00</app:edited><title>سال نوتون مبارك باشه</title><content type="html">آرزو كنم؟ خوب بزرگترین آرزوم برای خودم اینه كه بتونم اونطور زندگی كنم و اون كاری رو بكنم كه من رو راضی و پر كنه، بعد اینكه دلم میخواد دیگه عزیزانم رو از دست ندم! (ازم دور نشن !) ، حد اقل به این زودی و تندی نه! دلم می خواد این روز بهانه ای باشه برای شارژ شهامت بیشتر برای تغییر! و بالاخره پیدا كردن یك همسفر خوب برای رفتن به كوبا، یا هند، یا آفریقا! :))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم به جنگ كمتر، به رسیدن به بلوغی كه بتونه آزادی رو تجربه كنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و امیدوارم كه شما دوستان وبلاگیم خوب و سالم باشین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و خیلی چیزهای دیگه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.: نمی دونم چرا این بلارولینگ گوگولی، همه لینكها رو نمایش نمی ده! خیلی لینكهای دیگه تو لیست دوستان من هستن كه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-7795522959695993779?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/7795522959695993779/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=7795522959695993779&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7795522959695993779?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7795522959695993779?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/03/blog-post_21.html" title="سال نوتون مبارك باشه" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0MARHo7fSp7ImA9WxVVEUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1291207211014106133</id><published>2009-03-03T22:09:00.006+01:00</published><updated>2009-03-03T22:24:05.405+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-03-03T22:24:05.405+01:00</app:edited><title>ای لحظه، بمان!</title><content type="html">یك هفته دیگر هم تمام شد، روزها مانند باد می گذرند. هر چه پیرتر می شویم، زمان به نظرمان سریعتر می گذرد. اما چرا اینطور است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/Sa2c3v-C99I/AAAAAAAAACY/v0UaTWgaOuI/s1600-h/Salvador-Dali-memoirep.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5309072017323128786" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/Sa2c3v-C99I/AAAAAAAAACY/v0UaTWgaOuI/s320/Salvador-Dali-memoirep.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;دینا آونی (Dinah Avni) و ایلانا ریتوف (Ilana Ritov) از دانشگاه هبرو در اورسلیم، تحقیقات متعددی را برای پاسخ دادن به این سوال انجام دادند و توانستند نشان دهند كه زمانی كه با روزمرگی و روتین سپری می شود، به نظر ما كوتاهتر از زمانی می آید كه در آن اتفاقات جدید می افتد. می توان اینگونه تصور كرد كه یكنواختی روزانه در خاطره ما مانند یك خط صاف نقش می بندد و اتفاقات جدید مانند قوس و جهشهایی است كه در امتداد این خط پدید می آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما یك اتفاق و پدیده "واحد" (روتین) را به خاطر نمی سپاریم، بلكه دسته ای از تجربیات و تاثیرهای گوناگون را. در یكنواختی زندگی روزانه بسیاری از اتفاقات به طور خودكار رخ می دهند و كمتر آنها را به یاد می اوریم؛ مانند این سوال كه "امروز چه جورابهایی پوشیدم؟"...اما در عوض اتفاقات غیر معمول در خاطر ما باقی می مانند و به همان نسبت، زمان رخ دادن آنها به نظرمان طولانی تر می رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زمان كودكی، بیشتر اتفاقات برایمان جدید هستند، پس  زمان برایمان "آرامتر می گذرد". هر چه بزرگتر می شویم، تجربه های بیشتری به دست می آوریم و در نتیجه اتفاقات كمتری برایمان  تازه اند و روزمرگی مانند خط صفر در ذهنمان  امتداد پیدا می كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنا بر این، هر كس كه دلش می خواهد "زمان را نگه دارد"، می تواند خودش را دوباره و دوباره در معرض اتفاقات جدید قرار دهد، آنگونه كه دینا آونی توصیه می كند:"زندگیت را بیدار كن".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;از مجله روانشناسی امروز، نوامبر ۲۰۰۴ (Psychologie Heute,November 2004)&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-1291207211014106133?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1291207211014106133/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=1291207211014106133&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1291207211014106133?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1291207211014106133?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/03/blog-post.html" title="ای لحظه، بمان!" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/Sa2c3v-C99I/AAAAAAAAACY/v0UaTWgaOuI/s72-c/Salvador-Dali-memoirep.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0cFQnk_eCp7ImA9WxVXFE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-7847055303338129886</id><published>2009-02-12T15:40:00.000+01:00</published><updated>2009-02-12T04:23:33.740+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-02-12T04:23:33.740+01:00</app:edited><title>حیوون سكسی و دغدغه مسئولیت!</title><content type="html">&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5301735412765507090" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 215px; CURSOR: hand; HEIGHT: 243px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SZOMRKL_PhI/AAAAAAAAACQ/fS2eUh4lbcw/s400/mena.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;(Anna): ...خودمو براش تبدیل به یه احمق كرده بودم، و باز هم نشد، اون منو خوشبخت نكرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;(Ludo): اما هیچ رابطه ای زیاد برقرار نمی مونه اگه یك طرف خودش رو برای اون یكی تبدیل به یك احمق كنه. یا اون از بودن كنار یك احمق حوصله اش سر میره و هیچ احترامی دیگه براش قائل نیست و تركش می كنه، یا اونی كه خودش رو احمق كرده، یك زمانی به خودش میاد و می بینه كه تبدیل به یك احمق شده و اگه اینطوری ادامه بده چیزی ازش باقی نمی مونه و میره. به علاوه،هیچ مردی نمی تونه تو رو خوشبخت كنه، اگه تو خودت قبلش خوشبخت نبوده باشی. تو خودت باید برای خودت تلاش كنی كه خوشبخت بشی. این كمال خود خواهیه كه تمام روز تو خونه زانوی غم به بغل بگیری و بعد از یك نفر دیگه انتظار داشته باشی كه بیاد و دائم تو رو خوشبخت كنه! تازه به غیر از اون، اینم طبیعیه كه آدم گاهی هم خوشبخت نباشه. من هم تمام روز زیر آفتاب قدم نمی زنم و داد نمی زنم"عجب زندگی باحالی!". راستی چرا همه توقع دارن كه هر روز خوشبخت باشن؟! و اگه نباشن، مسئولش منم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: این افاضات رو از كجا آوردی؟ میشه تو كتابخونه گیرشون آورد یا باید خرید؟! (لبخند)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: توی Ebay هم هست! (لبخند)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;....................................................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: تو نمی خوای مسئولیت قبول كنی، می خوای فقط همه رو بكنی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: خوب چرا كه نه، اگه لذت داشته باشه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: و اون دخترایی كه باهاشون می خوابی چی؟ فكر می كنی اونها هم همونقدر لذت می برن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: خوب آره، اینطوری فكر می كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: شاید با درد عشق، تو خونه می شینن و لابد باید ازت متشكر هم باشن كه غمگینن، یا چی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: چرا فكر می كنی كه اونا عاشق من می شن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: خوب این امكان هست، بعضی زنها گاهی از این كارا می كنن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: ولی نه اون زنهایی كه من باهاشونم! نكته دقیقا همینجاست. زنهایی كه من باهاشونم، زنهای عاقل و بالغی هستن كه می دونن چیكار می كنن، و از اول همه چیز تعیین میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: هر چقدر هم از اول تعیین كنی، ولی همه چیز در حال تغییره. شاید من با یه مرد برم تو رختخواب، و هیچ اتفاق احساسی هم نیافته؛ همه چیز خوب و خوش پیش بره و یك شبه تموم بشه. اما ممكن هم هست اگه سكس خوبی باشه، دوباره برم و دوباره و ادامه بدم و یك زمانی بشه كه به خودم بگم :"هی، وقتی سكسش خوبه، شاید چیز دیگه ای هم داشته باشه كه خوب باشه!"، و دفعه سوم و چهارم یا حد اكثر پنجمه كه زنه دیگه عاشق شده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: واقعا اینجوریه؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: بله!و تو می تونی هر چقدر دلت می خواد از اول تعیین كرده باشی! این ولی برای تو بلیط آزاد نمیشه كه یه حیوون باشی و از قبول مسئولیت شونه خالی كنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: چه مسئولیتی؟! من فقط وقتی مسئولیت دارم كه با كسی دوست ثابت باشم. وقتی از روز اول به یكی میگم: "هی، بیا با هم خوش بگذرونیم، من دوستی ثابت نمی خوام"، دیگه مسئولیتی ندارم. و حیوون هم نیستم. و اگه طرف حالیش نمیشه، می تونه نیاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: پس دیگه سكس هم نباید داشته باشی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: این دیگه چیه میگی؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: ای بابا، هیچ "طرفی" حالیش نمیشه! اونا فقط تظاهر می كنن كه فهمیدن، خنده داریش به همینه. نگاه كن؛ تو میگی:" هی، من فقط می خوام خوش بگذرونم، نه هیچ چیز دیگه". اونم میگه:" باشه! بیا با هم خوش بگذرونیم" اما پیش خودش فكر می كنه: "معلومه كه اون می خواد خوش بگذرونه، با اون شلخته هایی كه تا به حال داشته! هنوز خبر نداره كه من مثل آخرین شیشه كولا تو كویر می مونم! و وقتی كه فهمید...بعدش ببینیم چی میشه!" . یعنی در حالیكه تو توی فكرت سر جای اولتی، اون به یه جهت كاملا متفاوت میره، و یك دفعه تو دو نقطه جدا از هم قرار می گیرین، و اونوقت تو دوباره حیوون میشی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: یعنی می خوای بگی یا من سكس دارم و یه حیوونم، یا حیوون نیستم و سكس ندارم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: آره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لودو&lt;/strong&gt;: پس من همون حیوون هستم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنا&lt;/strong&gt;: از اول هم معلوم بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(هر دو لبخند)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;با كمی تحریف!، از فیلم رمانتیك-كمدی "خرگوشهای بی گوش" &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.amazon.de/dp/B00172HX7I/?tag=googhydr08-21&amp;amp;hvadid=2912047285&amp;amp;ref=pd_sl_9cbprdti9o_b" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;(Keinohrhasen)&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=x8BnkCZ50UY&amp;amp;feature=related" target="_blank"&gt;قطعه ای از این صحنه در یوتوب&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-7847055303338129886?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/7847055303338129886/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=7847055303338129886&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7847055303338129886?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7847055303338129886?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2009/02/blog-post_12.html" title="حیوون سكسی و دغدغه مسئولیت!" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SZOMRKL_PhI/AAAAAAAAACQ/fS2eUh4lbcw/s72-c/mena.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DE8BSHY-eCp7ImA9Wx5aGEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-3099985228992653425</id><published>2008-12-07T16:53:00.004+01:00</published><updated>2010-11-16T09:40:59.850+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-11-16T09:40:59.850+01:00</app:edited><title>از "عربها و ضد عربها"</title><content type="html">این موضوعیه که &lt;a href="http://pardeh.blogspot.com/2008/12/blog-post_04.html" target="_blank"&gt;اسد عزیز توی این پستش&lt;/a&gt; دعوت کرده در موردش بنویسیم. من هم قول دادم چند خطی بنویسم، اما نمی دونم اصلا از چه نقطه ای باید شروع کنم، راستش این موضوعیه که برای شخص من خیلی وقته که دیگه به این شکل مطرح نیست، و نمی دونم هم که چقدر در ذهنیت ایرانی به شکل قدیم جا داره. ولی اگر اینطور باشه، فکر می کنم یکی از مهمترین عاملهایی که باعث پایدار موندن و درونی شدن چنین نفرتی می شه، نداشتن تجربه و تماس نزديک با همديگه هست. وقتی در نظر بگیریم که چقدر امکان هم زیستی (واقعی) و آشنا شدن با فرهنگ و زندگی همدیگه بین ما و عربها کم هست، شايد تعجبی نداره که چنين ايده هايی بتونن اينقدر پايدار بمونن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودم هم توی ایران به جز واحد درسی زبان عربی که توی مدرسه بايد به هزار زور و بد بختی نمره قبولی اش رو می آوردم چیز دیگه ای از عربها نمی دونستم. اولین بر خورد من باعرب زبانها، از زمان کالج شروع شد ( دوره پیش دانشگاهی برای خارجیها، البته از کشورهای خاصی مثل چین، ایران و بعضی کشورهای عربی). اولین تماسها با همکلاسیهای عرب پر از شک و سو ظن بود، یک جاهایی هم کار به تماسهای پر از بار الکتریکی! می کشید، مثل وقتی که قرار بود توی کلاس عکس دست جمعی بندازیم و يکی دو تا از پسرهای عرب، کنار رفتن و گفتن که ما با دخترها عکس نمي اندازيم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما خوشبختانه اینطور بر خوردها در اقلیت موندن. با بیشتر همکلاسیها، دوستیها شکل گرفت و عمیقتر شد. کم کم فهميدم که کلمه "عربها" بسيار کلی و نا گويا هست، و اينکه بين عرب زبانها، همونقدر تفاوت فرهنگي و نوع زندگی وجود داره که بين مردم خيلی از کشورهای ديگه. اينکه حتی خود زبان عربی ، در کشورهايی که صحبت ميشه، اونقدر با هم متفاوت هست که گاهی مردم اين کشورها ، زبان همديگه رو به سختی می فهمن. اينکه مثلا در کشوری مثل مراکش، عربی زبان رسمی شون هست، به علاوه فرانسه که معمولا توی مدرسه تدريس می شه، ولی بين قوميتهای مختلف، زبانهای ديگه ای وجود داره (مثل زبان بر بري، اگر اشتباه ترجمه نکرده باشم) ، که باز هم متفاوت از عربی اصیل هست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ عزیز، از مراکش.  چه شبها و روزهایی رو گذروندیم، گاهی هم بد جوری توی سر و کله همدیگه می زدیم! ولی کم کم یاد می گرفتیم که نقطه نظر همدیگه رو اگر هم قبول نمی کنیم، اما بفهمیم. !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_جمیله، از مراکش. اوایل بسیار مذهبی، ولی کم کم ذهنش دچار تناقضهایی که زندگی اینجا و دونستن بیشتر براش به وجود می آورد ، میشد. یک شبه، رو سری اش رو برداشت، چیزی که با توجه به روحیه ای که ازش می شناختم، نشونه خوبی نبود. چون از تغییراتی که می کرد احساس خوبی نداشت، ولی نمی تونست هم مثل قدیم بمونه. جمیله بود که من رو با غذای مراکشی آشنا کرد. وقتی رشته های دانشگاهیمون مشخص شد، کم کم تماسمون کمتر شد. باهوش بود و مهمتر از اون پشتکار عجیبی داشت، مطمئنم که درسش رو با موفقیت تموم کرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_احمد، از سوریه. پوست تیره، قد بلند، خیلی شوخ. همسر و پسر کوچکش توی سوریه بودن، خودش اومده بود اینجا که درسش رو بخونه و بعد برگرده پیش خانواده اش. عشقش به همسر و پسرش، دلتنگیهاش برای اونها گاهی که عکسهاشون رو نگاه می کرد و به ما نشون می داد، خیلی لطیف و قشنگ بود. مهندسی ساختمان می خوند، می گفت اولین خونه رو می​خواد برای خانواده خودش بسازه. از اون آدمهایی بود که هم صحبتیش باعث می شد روزت رو با خوشی و سر حالی و نگاه مثبت به آینده ادامه بدی. وقتهایی که درس نمی خوند توی راهروی خوابگاه قدم می زد و گاهی آهنگی رو زمزمه می کرد و وقتی از دور می دیدت، با خنده سلامی می فرستاد و شوخی ای می کرد و رد می شد. مردآقایی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_جمال از مصر. حدودا۶۰ ساله ، برای دیدن یکی از دوستان مشترکمون اینجا اومده بود. متاسفانه چون آلمانی نمی دونست، حرف زدن با انگلیسی کج و کوله امون ، نصفه نیمه پیش می رفت، اما همونقدر هم به نظرم آدم خیلی جالبی اومد. سه تا دختر بزرگ داشت، و از همسر قبلیش جدا شده بود.  و من فکر می کنم تو این راه خیلی هم موفق بود. از آشناییهای خودش  حرف زد و از اینکه چقدر آرزو می کرد می تونست زن زندگیش رو پیدا کنه. به عکس زنی که تو دستش بود اشاره کردم و پرسیدم اون چطور؟ گفت اون ۴۰ و خورده ای سالش هست. یعنی با من حدود ۲۰ سال تفاوت سنی داره، من ولی زنی رو می خوام که شریکم باشه، نه دخترم! زنی رو می خوام که بتونم باهاش حرف بزنم و من رو درک کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ مارکس و پتر، برادران مصری. فکر می کنم شیطون تر از این دو تا کسی رو به عمرم ندیده باشم! وقتی وارد اطاق می شن درست مثل اینه که تمام بچه های یک مهد کودک با هم وارد اطاق شده باشن! هر دو دیوونه کامپیوترن و با اینکه رشته اشون این نیست، اما آخر سر توی همین رشته کار گرفتن.  تا اونجا که می دونم، از فرقه ارتدوکس... برای عروسی مارکس، به مصر دعوت شدم، اولین تماس مستقیم من با یک کشور عربی. قاهره، از همون فرودگاهش و بعد هم که وارد شهر می شی، بسیار شبیه تهران هست؛ هوای دود زده، گرما، بر خورد مسئولان فرودگاه، تفاوت طبقاتی زیاد...خانواده مارکس و پتر به استقبالمون امدن، و دو هفته مهمون اونها بودم، که واقعا عالی بود. مسافرت مصر، من رو با خیلی چیزها آشنا کرد، دانشگاه اونجا، &lt;br /&gt;...........................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این گوشه ای از چهره "عرب" بود که خودم شخصا باهاش آشنا شدم، چهره ای که با تصورات (قدیمی ) من خیلی فرق می کرد، همونطور که چهره ما ایرانیها با تصوری که در اینجا ازمون هست، بیشتر وقتها فرق می کنه . نمی خوام بگم هیچ تجربه تلخی وجود نداشته، البته که بسیاری چیزها هست که برای من پسندیده نیست، اما من فهمیده ام که برای نزدیک شدن به همدیگه باید بتونیم تفاوت بگذاریم، بدونیم که نمیشه یک قومی رو به اسم "عرب" توی یک کیسه بریزیم و یک سری صفتها رو بهشون بچشبونیم و بعد انگشت خطاها، نادانیها و ناتوانیهای خودمون رو به سوی اونها نشونه بگیریم. به هر حال برای روابط شخصی خودم که مدتهاست انسانها مهمند، نه ملیتها.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-3099985228992653425?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/3099985228992653425/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=3099985228992653425&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/3099985228992653425?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/3099985228992653425?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/12/blog-post.html" title="از &quot;عربها و ضد عربها&quot;" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUIMR3s7fip7ImA9WxRUGE8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-8281370513510286428</id><published>2008-11-27T22:59:00.002+01:00</published><updated>2008-11-27T23:06:26.506+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-11-27T23:06:26.506+01:00</app:edited><title>هنر دعوا کردن (۲)</title><content type="html">&lt;span style="color:#990000;"&gt;چطور سازنده دعوا کنیم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تحقیقات نشان داده اند که کیفیت و طول عمر رابطه هایی که  دعواهای خارج از کنترل در آنها زیاد اتفاق می افتد، خیلی بالا نیست. سوال اینجاست که یک زوج/ طرفین دعوا چطور می تواند از این دور باطلی که هر بار تقریبا به طور اتوماتیک پیش می رود خارج شود. همینجا باید گفته شود: هنگامی که خشم و عصبانیت همه وجود دو طرف دعوا را گرفته است، امکانی برای دعوا کردن منصفانه ، جستجوی دلیل واقعی دعوا و پیدا کردن راه حل مناسب وجود ندارد. پس اولین و مهمترین قدم این است که روند دعوا شکسته شود و دو طرف به خود این فرصت را  بدهند که از میزان عصبانیت و بر افروختگی آنها کاسته شود. وقتی حس می کنید که دعوا از کنترل خارج می شود، یک "وقفه " در آن به وجود آورید. مثلا بپرسید که می شود پنجره را باز کرد، یا آیا بهتر نیست یک چای درست کنید، یا به دستشویی بروید! همین وقفه های کوچک باعث می شود که کمی به خود بیایید. یا اینکه می توانید دعوا را به کل قطع کنید و پیشنهاد موکول کردن آنرا به زمانی بعد بدهید. معمولا استراحتی حد اقل دو ساعته، زمان خوبی است برای اینکه هورمونهای استرس آزاد شده در بدن کم کم تجزیه شوند و دو طرف به آرامش برسند. مهم این است که در این زمان استراحت  تا جای ممکن با یکدیگر برخورد نکنند و در ذهن خود نیز موضوع دعوا را مرور نکنند و به دنبال یافتن جواب "دندان شکن" برای  طرف مقابل خود نباشند، چون در اینصورت بدن نمی تواند به آرامش درونی برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای دعوای سازنده احتیاج به "ابزار" دعوا هست. چند مثال برای استفاده از اینگونه ابزار:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ نکته مهم اینست که وجود اختلاف عقيده، به عنوان اصل و عنصری که به هر رابطه ای تعلق دارد، قبول شود. این نتیجه ای ندارد که فقط به این خاطر که " آرامش" حفظ شود، هر گونه ناراحتی و خشمی را در درون خود سرکوب کنیم. همانطور که از قدیم گفته اند:"در دعوا آب نبات پخش نمی کنند"، به چهره متشنج و دستهای مشت شده، لغتهای زیبا و آهنگین نمی آید! پس در کل، احساس خشم و ناراحتی باید بتواند نشان داده شود، آن هم رو راست، صادقانه و مربوط به یک موضوع دعوا، یعنی مربوط به آنچه که در حال حاضر باعث ناراحتی و عصبانیت شده است. وقتی که موضوع ناراحتی در طی دعوایی سازنده ، دعوایی که واقعا مختص به همان یک موضوع است، مطرح شود، خشونت و سرکوب احساس در یک رابطه دیگر جایی ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_مشکلات باید هر چه زودتر مطرح شوند. اما نباید حتما همان لحظه راه حلی برایشان پیدا شود. باید در وحله اول برای هر دو طرف مشخص شود که مشکل چیست و چه زمانی فرصت برای صحبت درباره آن پیدا می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_دعوا کننده های منصف، حقوق یکدیگر را در دعوا به رسمیت می شناسند. از جمله این حقوق، حق شروع دعوا، حق موکول کردن دعوا به زمانی دیگر، حق تعیین کردن قانونهای دعوا، حق داشتن زمان برای فکر کردن درباره موضوع دعوا، حق کوتاه آمدن! ... و غیره است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_اين سوال که  "تقصير با کيست؟" به يک دعوای منصفانه تعلق ندارد. به ميان آوردن مستقیم یا غیر مستقیم اين سوال، طرف مقابل را به سوی توجيه کردن خود می راند و جایی برای ديدن واقعی تقصير خود و تغيير دادن خود باقی نمی گذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_لازم به گفتن نیست! اما برای اطمینان: هیچ دعوایی نباید در حال مستی یا بعد از مصرف مواد مخدر دیگر انجام بگیرد. رفتار بدون مهار و گاهی خشونت آمیز در چنین مواقعی، بستر خوبی برای یک دعوای سازنده نیستند. از بدیهیات است که دعوای سازنده همراه با خشونت بدنی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ دعوا نباید در زمان کم، در حضور دیگران یا به صورت کتبی ( ایمیل یا اس.ام.اس)  انجام بگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_هر دعوایی، باید بر سر تنها یک موضوع  باشد و از همان آغاز دعوا بايد مشخص شود که موضوع دعوا چيست. نبايد کار به تسويه حسابهای کهنه کشيده شده و چندین موضوع مختلف با هم قاطی شوند. همینطور مشکلات مطرح شده، باید در زمان "حال" حل شوند. مطرح کردن گذشته، معمولا تخریب کننده است. به یاد آوردن گذشته، تنها برای پیدا کردن راه حلی برای آینده مفید است، و نه برای تسویه حساب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_احساس و مشکل دیگری را به رسمیت بشناسیم، و قبول کنیم که او می تواند طور دیگری حس، فکر و عمل کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_به هر دعوای سازنده ای، "درست گوش دادن" تعلق دارد. درست گوش کردن، به خصوص در حین دعوا کار آسانی نيست، اما می توان آنرا تمرين کرد و آموخت.(اینکه درست گوش کردن چیست، بحث جداگانه و مفصلی است! اما تنها برای اشاره به چند نکته: هنگام گوش کردن، گفته های طرف مقابل را از قبل حدس نزنیم، و فکر نکنیم که می دانیم چه می خواهد بگوید! کنجکاو باشیم، در حین گوش کردن چهره و بدن خود را به سوی او برگردانیم و  به او نگاه و توجه کنیم ،حرف او را قطع نکنیم، گاه گداری با طرح چند سوال، مطمئن شویم که منظور او را درست فهمیده ایم، اگر او از ما سوال می کند، حتما با دقت پاسخ دهیم، سعی کنیم خود را جای او بگذاریم، خط فکر او را دنبال کنیم و حس کنیم که چه می خواهد بگوید...)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ به دعوای سازنده همینطور "درست حرف زدن" تعلق دارد.  اینکه حرفهای خود را با چه کلمه ها و جمله بندیهایی بیان کنیم، از مهمترین شرطهای دعوای منصفانه است. کلمه ها می توانند بر انگیخته کنند و بیازارند، یا توضیح دهند و نشانه فهم و درک متقابل باشند. پس مناسب جمله بندی کنیم و از به کار بردن "بمبهای کلمه ای" صرف نظر کنیم، چند مثال:  گوشه و کنایه و زخم زبان زدن، سمهای رابطه اند. به خصوص وقتی اینکار به عمد و با استفاده از مسائل شخصی طرف مقابل و احتمالا نقاط ضعف او انجام می شود. معمولا اینکار نتیجه مشکلات حل نشده گذشته است. همینطور در دعوای سازنده فحش و تهدید، سرزنش و تحقیر، و یا نصیحت کردن جایی ندارد. در جمله بندیها، از کلی گویی، زخم زبان زدن و با کنایه حرف زدن بپرهیزیم. سر اصل مطلب برویم و به جای انتقاد شخصیتی، شکایتمان را باز گو کنیم و موقعیت را شرح دهیم. به نوبت حرف بزنیم، و سعی کنیم توضیحمان طولانی نباشد. از لغتهای "همیشه"، و "هیچوقت "  صرف نظر کنیم ، همینطور از لغتهايی مثل "همه، هیچکس..." يا "آدم .." . استفاده از "من" بهتر است. مثلا  به جای:" آدم اينطوری رفتار نمي کنه" یا "هیچکس اینطوری رفتار نمی کنه"،  بگوييم: "اين رفتار برای من خوب/قابل تحمل  نيست". از جمله های تحقیر آمیزی مانند: " تو اصلا اینگونه هستی.." صرف نظر کنیم. از جمله بندیهای سرزنش آمیز خود داری کنیم  و از فرم فاعلی ("من...")  استفاده کنیم،  مثلا به جای: "تو هیچوقت وقتت را با من نمی گذرانی!" بگوییم: " من دلم می خواست با هم بیشتر وقت می گذراندیم" . از پیش بینی کردنهای منفی بپرهیزیم: " تو که هیچوقت از پسش بر نمیای!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;مثال:  آقای ایکس ، با وجود تذکرهای قبلی خانم ایکس، شورت و لباسهای زیر خود را در اطاق خواب پخش می کند. خانم ایکس: " باز هم که لباسهات اینجا پهن هستند. تو هیچوقت به حرف من اهمیتی نمی دهی! همیشه تنبل و شلخته هستی!"  آقای ایکس جواب می دهد: "نه، اینطور نیست! " و دعوای بی حاصل حق-با-من -است شروع می شود. خانم ایکس می تواند اما اینطور بگوید: " لباسهات امروز ، مثل دیروز و دوشنبه، باز هم اینجا پهن بودند. این من رو عصبانی می کنه که دائم اونها رو جمع کنم. اگر یادت باشه، دو هفته پیش در این مورد با تو حرف زده بودم، نظرت چیه؟" در این جمله، موقعیت، بدون انتقاد شخصیتی شرح داده شده است، و آقای ایکس می تواند مستقیم و بدون بحثهای طولانی جانبی بفهمد موضوع چیست و احساس همسرش چگونه است.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;_از هنرهای دعوای سازنده، توانایی "نشنیدن"  حرفها و جمله هایی است که در حین دعوا از روی انتقام جویی یا عصبانیت زده می شوند.حتما لازم نیست به همه جمله های طرف مقابل جواب دهیم. کسی که در جای لازم می تواند سکوت کند، حتما دعوا کننده بهتری است، چون تنها جایی دعوا می کند که ارزشش را دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_دیگر از هنرهای دعوای سازنده، توانایی معذرت خواهی است. جمله "من رو ببخش" می تواند معجزه کند، و حتما  به معنای اعتراف به گناه نیست. توانایی معذرت خواهی نشانه ضعف نیست، نشانه قدرت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_شوخ طبعی، از بزرگترین موهبتها در یک رابطه هست، همینطور در حین دعوا. بعضی از زوجها می توانند در میان دعوا نیز شوخ طبعی خود را حفظ کنند، و مثلا ناگهان با هم به این بخندند که درباره چه موضوع خنده داری دعوا می کنند. خنده و شوخ طبعی، شرم و خجالت زدگی ای را که معمولا در حین دعوا به وجود می آید  از میان می برد و جو تحریک شده را خنثی می سازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_هر دعوايي، همانطور که آغازی دارد، بايد پايانی هم داشته باشد، وقتی که حرفها و دليلها رد و بدل شد، بايد به دعوا پايان داده شود، در غير اينصورت سير باطل و خسته کننده تکرار حرفها آغاز می شود. پیشنهاد: برای دعوا زمان مشخصی تعیین کنید، قرار بگذارید که هر دعوایی مثلا بیشتر از یک ربع ساعت نباید طول بکشد، اگر لازم هست ساعت بگذارید، معمولا در این مدت حرفهای اصلی گفته شده است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_"هر بار که در دعوایی برنده می شوید، قطعه ای از رابطه تان را باخته اید!"  این جمله را باس کاست (Bas Kast) در کتاب خود درباره عشق و ارتباط می نویسد. هر دعوای سازنده ای با يک توافق تمام می شود، و نه با برنده شدن يکی بر ديگری. دعوای سازنده بر این پایه نیست که به هر قیمتی حق با ما باشد. اشتباه خود را قبول کنید و انتقاد پذیر باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- معمولا بهترین راه برای حل مشکل، راهی است که در نگاه اول دیده نمی شود . برای اینکار به خود فرصت بدهید، در صورت لزوم آنرا به زمان دیگری واگذار کنید. همانطور که گفته شد، پیدا کردن راه حل حتما نباید در حین دعوا صورت بگیرد. اما حتما آن زمان را تعیین کنید تا فراموش نشود ، و حتما زمانی باشد که در آرامش و بدون مزاحمت دیگران یا حضور بچه ها  بتوانید درباره اش صحبت کنید.  ایده های مختلف را جمع آوری کنید (در صورت لزوم یادداشت کنید)، آنها را سبک و سنگین کنید و از بینشان راه حل مناسب، یا راه حلهای مناسبی که برای هر دو طرف خوب و قابل اجرا باشند را پیدا کنید. حتی شاید بد نباشد راه حل نهایی نیز یاد داشت شود،  به این ترتیب به دعوا رسما خاتمه داده می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_تمام شدن دعوا و پیدا شدن راه حل، نباید به شکل امری بدیهی دیده شوند. آشتی بعد از دعوا را به روشهای مختلف جشن بگیرید؛ مثلا با یک شب قشنگ، شام بیرون، با هم قهوه خوردن ، یک کادوی کوچک ...یادمان باشد که وقتی همه چیز در رابطه خوب پیش می رود، از آن قدر دانی کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آخر: اینکه ما چطور دعوا می کنیم، معمولا از سوی اطرافیان و خانواده ما تعیین می شود. ما در رابطه آینده مان، روشهایی را به کار می بریم که  در گذشته در دعوا با والدین خود به کار برده ایم و شاید به نحوی جواب داده اند، مانند فریاد کشیدن یا گریه کردن. پس  ياد گرفتن دعوای منصفانه و ترک عادتهای قديمی می تواند کار مشکلی باشد و احتياج به پايداری و تمرين دارد. گاهی هم احتياج به دخالت یک نفر سوم و متخصص مانند یک مشاور برای رابطه هايی که دعواهای تکراری و بدون نتيجه در آنها صورت می گيرد، ضروری به نظر می رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;با اقتباس از منابع اینترنتی: &lt;a href="http://arbeitsblaetter.stangl-taller.at/KOMMUNIKATION/SchlechtesStreiten.shtml" target=_"blank"&gt;۱&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.rhetorik.ch/Streiten/Streiten.html" target=_"blank"&gt;۲&lt;/a&gt;  &lt;a href="http://www.bkkgesundheit.de/ratgeber/gesundheit/psychologie/inhalt.lasso?a=lebensfreude10_07" target=_"blank"&gt;۳&lt;/a&gt;  &lt;a href="http://www.ard.de/-/id=656780/1w0c7wb/index.html" target=_"blank"&gt;۴&lt;/a&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-8281370513510286428?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/8281370513510286428/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=8281370513510286428&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8281370513510286428?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8281370513510286428?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/11/blog-post.html" title="هنر دعوا کردن (۲)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0MHQn45fCp7ImA9WxdaFUQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-4564831273082536078</id><published>2008-08-24T19:27:00.001+02:00</published><updated>2008-08-24T19:37:13.024+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-08-24T19:37:13.024+02:00</app:edited><title>چهار سال پيش، در چنين روزی...</title><content type="html">شبنم فکر متولد شد. مبارکمون باشه :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمی باور نکردنيه، چهار سال! هيچوقت موقع شروع کردن به چنين بعد زمانی ای فکر نکرده بودم وحالا به اين راحتی چهار سال گذشته. اين مدت زمان، اتفاقا از حساسترين و پر تحولترین زمانهای زندگی شخصی خودم هم بود و شايد تقارن اين دو ، زياد هم تصادفی نبوده!&lt;br /&gt;به زمان و کاری که در اینجا گذاشتم فکر می کنم، اما مطمئنا من فقط خرج نکردم، بلکه خیلی چیزها از اینجا گرفتم، چیزهایی که یاد گرفتم، دوستیها و آشناییهای وبلاگی، و همه چیزهای جدیدی که باهاش تجربه کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين کودک وبلاگيم رو خيلی دوستش دارم. از بودن همه شمايی که اين مدت بهم انرژی دادين، نظر نوشتين، ،ميل و پيام فرستادين،  تشويق و نقدم کردين و یا خواننده بی سر و صدای اینجا بودین ، ممنونم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-4564831273082536078?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/4564831273082536078/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=4564831273082536078&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4564831273082536078?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4564831273082536078?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/08/blog-post_24.html" title="چهار سال پيش، در چنين روزی..." /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DU4GQH06fSp7ImA9WxdbEU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-5259614649711331024</id><published>2008-08-07T12:46:00.006+02:00</published><updated>2008-08-07T13:18:41.315+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-08-07T13:18:41.315+02:00</app:edited><title>بچه ها از کجا می آیند؟</title><content type="html">&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SJrS-df7ZZI/AAAAAAAAABw/FYQoNxe8eFg/s1600-h/jelde1.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SJrS-df7ZZI/AAAAAAAAABw/FYQoNxe8eFg/s1600-h/jelde1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5231725887656519058" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SJrS-df7ZZI/AAAAAAAAABw/FYQoNxe8eFg/s200/jelde1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;اين برای من جای خوشحاليه که نوجوان ۱۳ ساله ای که برای پیدا کردن پاسخ سوالهای جنسیش و&lt;br /&gt;مربوط به بلوغ توی اینترنت جستجو ميکنه، به اين وبلاگ می رسه و فکر مي کنه شايد از نويسنده اش بتونه جواب سوالهایی که براش سخت آزار دهنده هستن رو بگيره. و اين برای من ترسناک و ناراحت کننده هست که بعد از سوال و پاسخ، ازش بشنوم که من (يک ناشناس و به اين دوری!) رو از هر کس ديگه ای به خودش نزديکتر حس می کنه. ترسناک و ناراحت کننده برای اينکه به اين فکر مي کنم که چرا ما که پدر، مادر ، يا دايی يا عمو یا خاله یا عمه يا هر کس نزديک ديگه به يک بچه و يک نوجوان هستيم و احتمالا دوستش داريم و خيلی تلاشها براش می کنيم، در اين يک مساله، که اتفاقا بسيار مهم و کليدی هم هست، اون رو با تمام سوالهاش، ترسها و کابوسهاش، و درگيريهای ذهنيش که می تونن سالها دوام داشته باشن و شايد با چند دفعه صحبت همه از بين برن، تنها مي گذاريم. مسائلی خيلی پيش پا افتاده که شايد برای ما حتی شکل سوال رو هم نداشته باشه، برای اونها دلهره، ترس و آشفتگی به همراه داره. همینطور با بزرگتر شدنش، در معرض خطرهای دیگه ای قرار می گیره اگر ندونه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جواب دادن به این سوالها البته همیشه راحت نیست. گاهی حتی متوجه می شیم که خودمون هم جواب رو درست نمی دونیم، یا نمی دونیم بعضی مسائل رو چطوری مطرح کنیم. چند وقت پیش اتفاقی &lt;a href="http://kudakaniran.com/" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;وبلاگی رو به اسم: "بچه ها از کجا می آیند؟"&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;​&lt;/strong&gt; پیدا کردم و دیدم کتابی به فارسی به همین نام ترجمه شده که واقعا خیلی خوب نوشته شده، خوندنش رو به همه بچه ها و نوجوانها و کسانی که به هر نحوی با بچه ها و نوجوانها سر و کار دارن، پیشنهاد می کنم. و البته شاید برای خیلی از بزرگسالان هم آموزنده باشه! نویسنده این کتاب زنی آمریکایی به اسم روبی هاریس، و ترجمه اش کار نسیم عرب و کسرا بختیاری هست. چقدر جای تاسفه که این کتاب اجازه چاپ در ایران رو نداره. به مناسبت حرف زدن با دوست نادیده و نوجوانم، فکر کردم بهتره این کتاب رو اینجا معرفی کنم. توضیح اضافه در موردش نمیدم، بقیه اطلاعات رو می تونین توی همون وبلاگ بخونین، نسخه پی دی اف هم برای دانلود همونجا هست. فکر می کنم این یک ساعت وقت برای دانلود و خوندنش پیدا می شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک بار ديگه: خواهشا بچه هاتون رو با سوالهاشون تنها نگذارين! اين می تونه براشون عواقب خيلی بدی داشته باشه. در ضمن بهتره از شما پاسخ درست رو بگیرن، و نه از دوستها و هم کلاسیها که حرفهایی رو میزنن که از جایی شنیدن و خودشون هم درست نمی دونن، ولی یک تصور کج و کوله رو در ذهن اون نوجوان درست می کنن. اونها خجالت می کشن و براشون سخته سوال کنن،&lt;strong&gt; شروع صحبت وظيفه ماست!&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-5259614649711331024?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/5259614649711331024/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=5259614649711331024&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5259614649711331024?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5259614649711331024?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/08/blog-post.html" title="بچه ها از کجا می آیند؟" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SJrS-df7ZZI/AAAAAAAAABw/FYQoNxe8eFg/s72-c/jelde1.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0QNRXY8eip7ImA9WxdUEE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-4820959652000272327</id><published>2008-07-25T18:15:00.017+02:00</published><updated>2008-07-25T19:03:14.872+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-07-25T19:03:14.872+02:00</app:edited><title>هنر دعوا کردن(۱)</title><content type="html">&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;همه ما دعوا کردن را بلد هستیم، و همگی هم اینکار را می کنیم: با پدر و مادر، دوست، همکار، فرزند، و همینطور با همسر و شریک زندگی. اما "سازنده" دعوا کردن، هنری است که هر کسی آنرا بلد نیست و باید یاد گرفته شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;صورت مساله&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نه اندرزهای اخلاقی، و نه راه حلهای روانشناسی تا کنون نتوانسته اند (و هيچگاه هم نخواهند توانست) از پيش آمدن اختلاف و دعوا بین یک زوج بر سر شغل، اعضای خانواده دو طرف، دوستان، تربیت بچه ها، محل زندگی، سرپرستی و تمیز کردن خانه، پول، رابطه جنسی، ديدگاهها و نگاههای مختلف به دنيا، سیاست يا مذهب... و بسياری موارد اختلاف ديگر جلوگيری کنند. هيچ رابطه ای وجود ندارد که بدون اختلاف باشد ، و پيش آمدن اختلاف بين دو جفت، همينطور بين والدين و فرزندان، بين دوست و همکار...امری کاملا طبيعی است و به هر رابطه خوب و سالمی تعلق دارد. آنچه اما مهم است، اين است که مطرح کردن موضوع اختلاف، و دعوا و مشاجره بر سر موارد اختلاف چطور پيش می رود و چه نتيجه ای به بار می آورد.&lt;br /&gt;میل به دعوا کردن ، از دوران کودکی به و جود می آید. بچه ها کم کم یاد می گیرند که با والدین خود درگیر شوند و در جستجوی نقاط اختلاف هستند. آنها می خواهند همه کار را خودشان و به میل خودشان انجام دهند و در برابر دستورات والدین مقاومت می کنند. به این ترتیب، مستقل تر شدن کودکان که خواسته شده نیز هست، به دنبال خود، لزوم درگیری بین والدین و فرزندان و همینطور درگیری والدین با خود را به همراه دارد. هدف اصلی تربیت کودک این است که از سویی استقلال نوپای کودک پرورش داده شود، و از سویی دیگر به او در طی دعواهایی که بر اساس "حق با من است" بنا نشده اند و مقاومت کودکانه او را درهم نمی شکنند ، مرزهایش نشان داده شود. این البته وظیفه مشکلی است، اما اگر درست انجام شود، کودک راههای دعوای درست را یاد می گیرد و برای درگیریهای آینده آماده می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قالب اجتماعی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحولات اجتماعی چند دهه اخیر ، تغییراتی اساسی در بنیان خانواده سنتی به وجود آورده است: توقع زندگی با کیفیت بیشتر، مستقل تر شدن زنان، تغییر اندیشه و جهان بینی بر پایه برابری زن و مرد، آزادی جنسی... همه باعث شده اند که پایه زندگی مشترک امروز نه بر اساس روالی از پیش تعیین شده و غیر قابل تغییر، بلکه بر اساس احتیاجات و نیازهای کنونی دو طرف رابطه بنا شده باشد. راه حل مشکلات در خانواده سنتی، که بر اساس سازش زن با مرد، به قیمت گذشتن از حقوق و آرزوهای خود بود، امروزه دیگر قابل پذیرش نیست. موفقیت در زندگی مشترک، امروز بستگی به شراکتی منصفانه بین دو طرف رابطه دارد، چیزی که بيشتر زنان و مردان امکان ياد گيری آنرا در زندگی نداشته اند. اغلب آنان در خانواده هايی سنتی، با نگرشها و نرمهای سنتي پرورش یافته اند و مجبورند راههای جدید را آزمون (و خطا) کنند، مرتب به دنبال پیدا کردن راه حلهای جدید باشند، قوانین جدید وضع کرده و آماده برای تغییر آنها باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قالب احساسی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی یک زوج در آغاز رابطه و عشق ورزی است، معمولا طرفین این تصور رایج را دارند که :"ما یک روح در دو جسمیم!" و این احساس البته واقعی است، احساسی که هر کدام از ما کمابیش آنرا می شناسیم، احساسی که متاسفانه همیشگی نیست. چرا که انسانها متفاوت هستند و یک زوج عاشق هم از دو انسان با شخصیتهای متفاوت و مخصوص به خود تشکیل شده است. وقتی که عاشقیم، دلمان نمی خواهد تفاوتهای بین خود و معشوق خود را باور کنیم و فکر می کنیم که رابطه ما همیشه در هارمونی مطلق ادامه پیدا خواهد کرد. زمانی اما این وضعیت استثنایی خاتمه پیدا می کند و کم کم در می یابیم که ما دارای دو روح هستیم، دو قلب که با ریتمهای متفاوتی از هم می طپند. با ناراحتی می بینیم که شریکمان به چیزهایی متفاوت از ما احتیاج دارد و با مسائل جور دیگری بر خورد می کند، کوتاه اینکه: بین دو انسان متفاوت، اختلاف بر سر خواسته های متفاوت آنها به وجود می آید. و حالا مرحله ای حساس برای رابطه سر رسیده است: آیا این زوج، وجود تفاوتها و اختلافهای بین خود را به چشم امری طبیعی نگاه می کند؟ در اینصورت پا به مرحله شروع اختلافها و احتمالا مشاجره برای مطرح کردن اين اختلافها گذاشته است. اين البته کار آسانی نيست و باورش درد آور است، اما مطمئنا سالم است. وقتی که دو طرف باور داشته باشند که برقراری و حفظ رابطه، امری بديهی نيست، بلکه احتياج به زحمت و سعی دائمی دارد، تلاش خواهند کرد که اختلافهای خود را بشناسند و راههای کنار آمدن با آنها را بياموزند، طوريکه در نهايت هر دو راضی و خوشبخت باشند. اما اگر جفتی در اين تصور غرق شود که " اگر دو نفر همديگر را دوست داشته باشند، اختلافی بين آنها وجود ندارد" و فکر کنند که يک رابطه به خودی خود (مثلا به خاطر وجود عشق) بايد خوب باشد، از همينجا نااميدی و سرخوردگی آنها برنامه ريزی شده است و دعواهای آنها از اينجا به بعد بر سر پافشاری بر اين تصور غلط ادامه پيدا می کند، هر کدام از آنها اين احساس را پيدا خواهد کرد که طرف مقابلش خراب کننده رابطه است و نمی گذارد هارمونی گذشته در رابطه ادامه پيدا کند، پس هر کدام سعی می کند خواسته ها و توقعات خود را پيش بکشد و به حق بشمارد و نمی تواند نيازهای طرف مقابل را ببيند و قبول کند، درنتيجه راه حل درستی نيز در اين نوع دعواها پيدا نخواهند شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چرا دعوای صحیح، برای هر جفتی لازم است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;محققان به این نتیجه رسیده اند که زوجهایی که گاه گداری با هم دعوای سازنده دارند، در رابطه خود نسبت به آنهایی که غیر منصفانه و اشتباه دعوا می کنند یا کلا از هر گونه دعوایی طفره می روند، موفق تر و پایدار ترند. چطور چنین چیزی ممکن است؟ به این دلیل که این زوجها، به خاطر اینکه در طی دعوای خود با یکدیگر صحبت می کنند و به یکدیگر گوش می دهند، سو تفاهمهای به وجود آمده را زودتر باز شناخته و حل می کنند، طرف مقابل خود را بهتر می شناسند و بهتر می فهمند، اعتماد بین آنها رشد می کند، نزدیکی بین آنها بیشتر می شود و در نتیجه رابطه آنها در کل هماهنگ تر و ملایمتر می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;وقتی کسی دعوا نمی کند ( یا نمی تواند دعوا کند) چه اتفاقی می افتد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اینجا و آنجا به کسانی بر می خوریم که با ترس، از هر نوع دعوایی اجتناب می کنند، چون یا در خانواده ای بزرگ شده اند که پدر و مادر آنها دعواهایی تهدید کننده و شدید داشته اند، یا در خانواده ای که در آن اصلا هیچگاه دعوا نمی شده است (به خصوص در خانواده های سنتی) و مشکلات همیشه سرپوشی می شده اند. در هر دوحالت شانس یاد گرفتن و به دست آوردن "ابزار" دعوای صحیح در کودکی برای این اشخاص وجود نداشته است.وقتی در یک رابطه در طی مدتی طولانی راهی برای ابراز و حل و فصل مشکلات، احتیاجات، دلخوریها، و عصبانیتها پیدا نشود، حد اقل یکی از طرفین رابطه در طول زمان بسیار ناراضی خواهد بود و دو طرف کم کم با هم بیگانه می شوند. همینطور این خطر به وجود می آید که رابطه آنها ناگهان با مشکلی غیر قابل پیش بینی مواجه شود که حتی به جدایی بیانجامد. گاهی پایان دراماتیک چنین دعوایی، هیچ نسبتی با شروع بی اهمیت آن ندارد؛ از آنجا که به ندرت راجع به احساسها و ناراحتیها صحبت شده است، یک حرف اشتباه، یک لحن نا به جا می تواند باعث جاری شدن سلسله وار جملات و کلمات زخمی کننده شود، و نه تنها موضوع کنونی، بلکه تمام موضوعات گذشته به مورد اختلاف اضافه شوند، و دعوا روندی انفجار گونه به خود بگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دعوای "سازنده" و دعوای "مخرب"&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بعضی از زوجها می گویند:" بعد از دعواهایمان، همدیگر را بهتر می شناسیم و بهتر می فهمیم." از طرف دیگر، مردان و زنان دیگری در مورد اختلافهای بین خود می گویند: "با هر دعوایی، ذره ای از عشق ما از بین می رود." ظاهرا اینجا صحبت از دو پدیده متفاوت است، اما هر دو گروه از یک واژه یکسان برای این دو پدیده استفاده می کنند: هر دو از "دعوا" صحبت می کنند، دعوایی که در رابطه گروه اول مفید و در گروه دوم مضر است. با اینکه هر زوجی، مانند اثر انگشت، روش خاص خودش را برای دعوا کردن دارد، اما در کل می توان بین دو نوع مختلف دعوا تفاوت گذاشت: دعوای سازنده و دعوای مخرب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چه دعوایی مخرب است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;شب هر دو بر سر میز شام نشسته اند. زن می گوید: " آخ راستی، مادرم زنگ زده و قرار است آخر هفته به دیدنش برویم." مرد ناگهان می گوید: "تو همیشه برای آخر هفته های من برنامه می ریزی! چرا کسی از من سوال نمی کند!" زن پاسخ می دهد که او هم به خواسته های او ، وقتی مربوط به پدر و مادرش است، توجه نمی کند و مرد جواب می دهد...نمونه صحنه ای تکرار شونده برای بسیاری از زوجها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتما چنین جمله هایی برای شما آشنا هستند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_تو هیچوقت برای من وقت نمی گذاری!&lt;br /&gt;_ همیشه کارهای خودت بر من مقدمترند!&lt;br /&gt;_تو هیچوقت وسائلت را جمع نمی کنی!&lt;br /&gt;_ تو عین پدرت/مادرت هستی!&lt;br /&gt;_تو هم می توانی یک کمی به هیکلت فکر کنی!&lt;br /&gt;_باز امشب هم می خواهی بیرون بروی؟&lt;br /&gt;_همیشه از زیر کار در می روی!&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کم پیش نمی آید که چنین جمله هایی باعث به وجود آمدن دعواهایی شدید می شوند. معمولا در بین زوجها موضوعهای حساسی وجود دارند که دائما دست آویزی برای به میان آمدن دعواهای جدید می شوند، گاهی موضوعهایی که در نظر اول بسیار بی اهمیت جلوه می کنند، مانند فشار ندادن درست خمیر دندان از جایش! اما همین موضوعات بی اهمیت و حتی خنده دار، می توانند جرقه روشن شدن آتش مشاجره باشند، و این آتش گاهی چنان زبانه می کشد که روند دعوا مهمتر از دلیل اولیه آن می شود. در بسیاری موارد دیگر تنها آن موضوع اهمیت ندارد، بلکه دفعات قبلی نیز به آن اضافه شده است. دیگر مشکل خمیر دندان نیست، بلکه مسائلی که پشت این موضوع (-ات) کم اهمیت پنهان شده اند: نگرانی دیگر دوست داشته نشدن، مورد حمایت قرار نگرفتن، احساس تنها گذاشته شدن یا قبول نشدن از سوی دیگری. اینها اما سوالاتی است که در فضای دعوا نمی توانند پاسخ مناسبی بیابند، چیزی که باز آتش دعوا را تندتر می کند و خشم و سر خوردگی را تشدید.&lt;br /&gt;روند این دعواها، در بین زوجها بسیار مختلف، اما در درون یک رابطه معمولا یکسان است؛ مانند مثال بالا، گویی که هر کدام از دو طرف پاسخ دیگری را از قبل می داند و منتظر بیان آن پاسخ است که فورا در برابرش مقابله کند. هر دو طرف احساس می کنند که شنیده و فهمیده نمی شوند و شدیدا می رنجند. بعضی از جفتها برای رو به رو شدن با اختلاف خود، به اسلحه "سکوت" رو می آورند، بعضی دیگر بحثها و مشاجره های اعصاب خرد کن چند ساعتی را آغاز می کنند که البته معمولا در حرفهای خود دائم بی نتیجه به دور خود می چرخند و در آخر به بن بست می رسند، و در بین بعضی نیز بشقابها به پرواز در می آیند، و سیل ناسزاها و سرزنشهایی است که بین آنها رد و بدل می شود. پایان چنین دعواهایی نیز در یک رابطه معمولا به هم شبیه است: یکی از طرفین گریه می کند و دیگری اطاق را با خشم ترک می کند، یا هر دو خود را کنار می کشند و مدتی با هم حرف نمی زنند تا جریان روزمرگی آنها را با هم دوباره رو به رو کند، و یا اینکه یکی از دو طرف از عصبانی شدن خود عذر خواهی می کند؛ اما در همه این شکلها، مساله اصلی همچنان حل نشده و شاید حتی کشف نشده باقی مانده است و دعوای بعدی-احتمالا بر سر همان موضوع!-در پیش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;با اقتباس از:&lt;br /&gt;منابع اینترنتی: &lt;/em&gt;&lt;a href="http://arbeitsblaetter.stangl-taller.at/KOMMUNIKATION/SchlechtesStreiten.shtml" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۱&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.bkkgesundheit.de/ratgeber/gesundheit/psychologie/inhalt.lasso?a=lebensfreude10_07" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۲&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.familienhandbuch.de/cmain/f_Aktuelles/a_Partnerschaft/s_416.html" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۳&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.ard.de/-/id=656780/1w0c7wb/index.html" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۴&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.rhetorik.ch/Streiten/Streiten.html" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۵&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;و:مقاله ای از داوید ویلشفورت (David Wilchfort) در مجله روانشناسی Emotion, آوریل ۲۰۰۶ (Emotion Das Psychologie-magazin, April 2006)&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-4820959652000272327?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/4820959652000272327/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=4820959652000272327&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4820959652000272327?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4820959652000272327?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/07/blog-post_25.html" title="هنر دعوا کردن(۱)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkYDQ305eyp7ImA9WxRbGE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-8334440640051010236</id><published>2008-07-12T20:14:00.034+02:00</published><updated>2008-12-09T14:42:52.323+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-12-09T14:42:52.323+01:00</app:edited><title>کافکای عاشق پیشه</title><content type="html">&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;به مناسبت صد و بيست و پنجمين سالگرد تولد کافکا، بر زندگی او نور جديدی تابانده می شود: بيوگرافي، مجموعه های عکس، و دست نوشته های او کمتر نقطه ای از زندگی او را پنهان نگه می دارند. امروز کافکا که زمانی تنها به عنوان نویسنده گوشه گیر شناخته میشد، به عنوان کافکای عاشق با نگاه جدیدی دیده می شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222200166531043842" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHj7YhARkgI/AAAAAAAAAA4/6G5X2FdaOBg/s320/n00005222-b.jpg" border="0" /&gt;تريبونال(Tribunal) برلين: در حاليکه در پايتخت آلمان پشت درهای بسته، جنگ جهانی اول برنامه ريزی می شود، کارمند شرکت بیمه و نویسنده اهل پراگ، فرانتس کافکا (Franz kafka)، در یک اطاق هتل، رو به روی سه زن نشسته است و احساس کسی را دارد که در دادگاهی علنی محاکمه می شود.&lt;br /&gt;نامزد او, فلیس باوئر (Felice Bauer) آمده است که از او توضیح بخواهد. او خواهر خود ارنا(Erna) و دوستش گرته بلوخ (Grete Bloch) را در کنار خود دارد، و همچنین نامه هایی که کافکا پنهان از او به گرته فرستاده بود، نامه هایی که در آنها کافکا در نوشتاری با معنای دو پهلو، اما به اندازه کافی مشخص، به ازدواج خود و فلیس هیچ شانسی نداده بود.&lt;br /&gt;اینکه نامزد او به قابلیتهای خود به عنوان همسر شک دارد، برای فلیس چیز جدیدی نیست. تردیدهای کافکا را فلیس از بین نوشته های او در بیش از ۳۵۰ نامه، تلگراف و کارتهایی که روزانه، گاهی حتی چندین بار در روز در پاییز سال ۱۹۱۲برایش می فرستاد، می شناسد. اما آنچه او اینک باید در این نامه ها در باره خود بخواند، برایش غیر قابل بخشایش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز ۱۲ ژوئن سال ۱۹۱۴ است. کافکا از خود در برابر سرزنشهای زنان دفاعی نمی کند. او حتی بیشتر ترجیح می دهد خود، خودش را محاکمه کند. بعدها، در ماه اکتبر، در آخرین نامه خود به گرته بلوخ می نویسد:" هر چند در هتل برلین، شما در جایگاه قاضی رو به روی من نشسته بودید-و چه موقعیت نفرت انگیزی برای شما، برای من ،برای همه بود- اما این تنها ظاهر قضیه بود، حقیقت اما این است که من در جایگاه شما نشسته بودم، جایگاهی که تا به امروز ترکش نکرده ام."&lt;br /&gt;نامزدی با فلیس، که تازه شش هفته قبل از آن رسما اعلام شده بود، منحل می شود. اما آنچه آن "محکمه" (آنطور که او ملاقات آنروز در برلین را در دفتر خاطرات خود می نامد) در درون او به حرکت می آورد و تکان می دهد، کوتاه مدتی بعد خود را نشان می دهد-به شکل رمانی ادبی با ارزشی در سطح جهانی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHj9GJdJFgI/AAAAAAAAABA/FsNpLuFDqx4/s1600-h/felice1_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222202049995281922" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHj9GJdJFgI/AAAAAAAAABA/FsNpLuFDqx4/s320/felice1_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;آگوست ۱۹۱۴: در این ماه تنها جنگی بزرگ آغاز نمی شود، بلکه بخشهای اول یکی از معروفترین رمانهای عصر به روی کاغذ می آید، اولین جمله های رمان "محاکمه": " احتمالا به ژوزف ک. بهتان زده بودند، چون بی آنکه خطایی ازش سر زده باشد، یک روز صبح بازداشت شد." (بر گرفته از ترجمه صادق هدایت-شبنم) احتیاج به تخیلی قوی نیست برای اینکه بتوان پژواک موقعیت ملاقات در هتل برلین را از بین این جملات شنید.&lt;br /&gt;تا این زمان بیش از چند نوشته کوتاه از کافکا منتشر نشده بود. هیچکس نمی توانست در سال ۱۹۱۴ حدس بزند که این کارمند کناره گیری که در شرکت بیمه تصادفات استخدام شده است، یکی از مشهورترین نویسندگان آلمانی زبان قرن بیستم میلادی خواهد شد- شهرتی که حتی از کسانی مانند برتولت برشت یا توماس من سبقت خواهد گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کافکا امروز یکی از آن دسته نامهایی است که دیگر به اسم کوچک احتیاجی ندارد، مانند شکسپیر، گوته، شیلر، بالزاک یا داستایوفسکی. در روز سوم ژوئن سال ۱۸۸۳ کافکا در پراگ به دنیا آمد. به این مناسبت، بسیاری از آثار او دوباره چاپ شدند، همینطور مجموعه های عکس و بیوگرافیهای مختلف- که زندگی کوتاه و کم ماجرای او را به طور وحشتناکی دقیق توصیف می کنند. درباره زندگی خصوصی کافکا هیچ زمانی به اندازه امروز مطلب موجود نبوده است، به خصوص بیوگرافی کافکا نوشته راینر اشتاخ (Reiner Stach) که در دوجلد به چاپ رسیده و جلد سوم آن در راه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صحنه جدایی کافکا و فلیس در هتل برلین را البته هیچ یک از نویسندگان بیوگرافی کافکا از دست نداده اند، صحنه ای که در مدت زمان کوتاهی قبل از آغاز جنگ جهانی اول و نقطه عطف دراماتیک تاریخ جهان شکل گرفت و برای کافکا یکی از "پربارترین فازهای آفرینندگی نوشتاری زندگی او" را آغاز کرد، آنطور که اشتاخ در کتابش آنرا وصف می کند. زمانی که اشتاخ، این متخصص کافکا-شناسی در سال ۲۰۰۲ اولین جلد بیوگرافی کافکا را به چاپ رساند، که با تشریح صحنه هتل برلین و آغاز رمان محاکمه و جنگ جهانی دوم، مدت زمان بین سالهای ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۵ را در بر می گیرد( با عنوان: سالهای تصمیم گیری -با ترجمه خودم از عنوان این کتاب-شبنم) ، تشویقهای بسیاری را از منتقدین دریافت کرد، به خصوص که او بر خلاف کسانی مانند آندره آلت (Andre Alt) که بیوگرافی کافکا را به شیوه ای آکادمیک نوشته اند، این هنر را نشان داده است که زندگی نامه کافکا را از سوئی به شکل یک رمان تحریر کند و از سوئی دیگر این آرامش را به خواننده بدهد که نوشته های او مستند و معتبر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHkDTrx03YI/AAAAAAAAABY/CM5XJKBSa4s/s1600-h/grete1_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222208879616908674" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHkDTrx03YI/AAAAAAAAABY/CM5XJKBSa4s/s320/grete1_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;در جلد دوم بیوگرافی کافکا (با عنوان:سالهای شناخت-باز هم ترجمه خودم از عنوان این کتاب-شبنم) اشتاخ داستان زندگی کافکا را از سال ۱۹۱۶ دنبال می کند، زمانی که کافکا سعی می کند دوباره به فلیس نزدیک شود. آنها در سفری به مارین باد( Marienbad) یکدیگر را می بینند، دوباره نامزد می شوند، و باز در مدت زمان کوتاهی بعد از آن از هم جدا می شوند. اشتاخ همینطور از یکی از روابط کافکا که تا به امروز کمتر مورد توجه قرار گرفته، می نویسد که باز به نامزدی (و جدایی) می انجامد، رابطه با يولی وُرسِک (Julie Wohryzek) در سالهای ۱۹۱۹-۱۹۲۰ ، و همینطور از عشق نا موفق و غمگین کافکا به زن خبرنگاری به نام میلنا یزنسکا (Milena Jesenska).&lt;br /&gt;بعد از آن، سال ۱۹۲۲ ، سال آغاز تحریر رمان "قصر" , و ۱۹۲۳ رفتن به برلین و آغاز زندگی کافکا با آخرین عشق زندگی خود، دورا دیامانت (Dora Diamant) است. دورا با کافکا همراه بود، تا آن زمانی هم که او در سن چهل سالگی در استراحتگاهی در شهر وین با رنج فراوانی در اثر بیماری سل از دنیا رفت، دورانی که اشتاخ در کتاب خود با شرحی گیرا وصفش می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHkJtfCwsPI/AAAAAAAAABg/J3aX_IKnbKc/s1600-h/milena1_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222215919944642802" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHkJtfCwsPI/AAAAAAAAABg/J3aX_IKnbKc/s320/milena1_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ماکس برود (Max Brod) نویسنده و نزدیکترین دوست و مشوق کافکا در پراگ ،کسی بود که با زحمت تعداد معدودی از آثار کافکا را در زمان حیات او منتشر کرد. با وجود اینکه کافکا با جدیت از او خواسته بود که بعد از مرگش، همه آثار چاپ نشده او را از بین ببرد، ماکس نه تنها لحظه ای برای چاپ نوشته های کافکا بعد از مرگش درنگ نکرد و با چاپ رمان محاکمه در سال ۱۹۲۵ اینکار را آغاز کرد، بلکه حتی با زیرکی از وصیتنامه کافکا که در آن خواسته خود را ذکر کرده بود، برای جمع آوری دست نوشته های او استفاده کرد تا آنها را به چاپ برساند. موفقیت او در جمع آوری نوشته های کافکا در آن زمان، یکی از معجزات تاریخ ادبیات است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از شایعات در مورد کافکا که ماکس نیز آنرا پراکنده کرد، شایعه بچه دار شدن گرته از کافکا بود، داستانی که در بیوگرافی کافکا نوشته کسانی مثل لوئیز بگلی (Louis Begley) به چشم می​خورد، اما در هیچ تحقیقی از آن سند معتبری در دست نیست. این شایعه بر اساس نوشته ای از گرته به وجود آمد که در آن ذکر کرده بود پدر فرزندش در سال ۱۹۲۴ از دنیا رفته است و او میل ندارد از او نامی ببرد. البته نامه های کافکا به گرته هم برای اینگونه شایعات راه را هموار می کنند، نامه هایی که سخت عاشقانه و اروتیک بودند. گرته-همانند دوست خود فلیس-زنی زیبا، مستقل و شاغل بود، و به جاذبه اروتیک خود آگاهی داشت، چیزی که ظاهرا کافکا را هم مجذوب و هم گیج می کرد. از سویی گرته، که در آغاز نقش میانجی گر بین کافکا و فلیس را بازی می کرد، نتوانست از میدان جاذبه قدرت زبان و بازی نوشتاری اروتیک کافکا در امان بماند. اشتاخ در بیوگرافی خود از آنها به تفسیر و دقت می نویسد. او قسمتهایی از نامه های کافکا به گرته را که حال و هوای خواستگاری دارند دیکته می کند، مانند آنجایی که کافکا اعتراف می کند که "برای نزدیک شدن به شما هم کشیده و هم رانده می شوم." و حتی نامزدی و نقشه ازدواج با فلیس هم نتوانست چیزی را در رابطه آنها تغییر دهد. قابل باور نیست که کافکا کاملا جدی به گرته و فلیس پیشنهاد کرد که بعد از ازدواج خود و فلیس، مدتی سه نفری در آپارتمانی در پراگ با هم زندگی کنند. جای تعجب ندارد که این رابطه بالاخره برای گرته پیچیده و مشکل می شود و نامه های کافکا را به دوست خود فلیس که دیگر نامزد کافکا بود ، می دهد (همانگونه که قبل از آن هم بعضی از نامه های فلیس خطاب به خود را در اختیار کافکا گذاشته بود). نتیجه اینکار نیز ملاقات معروف در هتل برلین شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آخرین نامه کافکا به گرته، او با کلماتی جدی با "قاضی" خود صحبت می کند-اما این تمام حقیقت نبود. کافکا در دفتر خاطرات خود که نامه را به طور خلاصه باز نویسی می کند، اعتراف می کند که لحن سر سختانه او تنها به این خاطر بوده که می ترسیده کوتاه بیاید. در اصل این کاری بوده که دلش می خواسته انجام دهد، او حتی می نویسد:"غیر از این چیزی نمی خواستم باشم ". او هنوز امید داشت که رابطه اش با گرته ادامه پیدا کند، امیدی که به واقعیت تبدیل نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همینطور رابطه دوباره او با فلیس در تابستان ۱۹۱۶و دیدارشان در مارین باد که احتمالا اولین رابطه جنسی را با یکدیگر در آنجا داشته اند و دوباره با هم نامزد شدند نیز برای کافکا تنها شکها و تردیدهای جدید به همراه داشت. " در رو به روی در، از هر دو سو قفل شده"، فکری است که در اطاق هتل در مورد "سختی زندگی مشترک" در سر او می گردد و در دفتر خاطرات خود می نویسد:"اجباری از سر بیگانگی، همدردی، شهوت، بزدلی، و شاید تنها به اندازه جوی باریکی قابل اینکه نام عشق به خود بگیرد".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHkLvirlgkI/AAAAAAAAABo/PLwjz9stAiw/s1600-h/juliew1_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222218154304176706" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHkLvirlgkI/AAAAAAAAABo/PLwjz9stAiw/s320/juliew1_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ماکس نه از فلیس و نه از گرته نامه های کافکا را درخواست نکرد. شاید حتی او هم که بیشترین شناخت را در مورد زندگی و آثار کافکا داشت، نتوانسته بود سطح وسیع این نامه نگاریها را حدس بزند، البته نامه های این زنان به کافکا امروز دیگر در دسترس نیستند. فلیس نامه های کافکا را محفوظ نگه داشت تا سالهای آخر عمرخود در آمریکا، که با مشکلات جدی مالی مواجه شد و آنها را به غیر از تعداد معدودی که نابود کرد، به قیمت ۸۰۰۰ دلار به انتشارات شاکن(Schocken) در نیویورک فروخت. این انتشارات، اصل نامه های کافکا را در سال ۱۹۸۷ به قیمت بیش از نیم میلیون دلار به حراج گذاشت (ترجمه این نامه ها به فارسی در کتاب دو جلدی نامه های کافکا به فلیس باوئر چاپ شده است-شبنم).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کافکایی که زمانی در هاله ای از رمز و راز پیچیده شده بود و هیچ اطلاع قابل اعتمادی از زندگی او در دسترس نبود، امروزه تبدیل به یک فیگور عمومی که به تمام تار و پود زندگیش روشنایی بخشیده شده، تبدیل گشته است. بیوگرافیهای با ویرایش جدید، به بسیاری از جزئیات زندگی او می پردازند، و همینطور مجموعه عکسهایی که از او چاپ شده اند نیز در این راه کمک بیشتری می کنند. اگر از کافکا تا چندی پیش تنها چند عکس معدود موجود بود، امروزه عکسهایی به چاپ رسیده اند که وجودشان را قسمتی به شانس و تصادف، و قسمتی به نیروی کنجکاوی و زحمت جمع آوری طرفداران او مدیون هستیم، به خصوص مجموعه عکسهای جدید هلموت بیندر (Helmut Binder)، که به مناسبت صد و بیست و پنجمین سال تولد او با عنوان:"دنیای کافکا"چاپ شده است، مسیر زندگی کافکا را در قالب عکس به نمایش گذاشته است؛ حدود ۱۲۰۰ عکس از دوران کودکی، خانواده او، دوستان و همینطور معشوقه هایش در این مجموعه ثبت شده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ کدام از اینها امروز در دسترس نبود اگر ماکس برود در مارس سال ۱۹۳۹ با چمدانی از آثار، دست نوشته ها و عکسهای او راهی فلسطین نمی شد-درست یک روز بعد از سفر او، گشتاپو زنگ در خانه اش را به صدا در آورد. در ساحل استانبول، در کنار کشتی نجات دهنده او که در بندر لنگر انداخته بود، یک "کشتی نازی" (آنطور که ماکس می نویسد) به طور تهدید کننده ای قرار داشت. او باید با چمدانش، با آن محتوی با ارزشش از گمرک ترکیه عبور می کرد، عملی که بدون مشکل خاصی صورت گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای بسیاری دیگر از اطرافیان کافکا که نتوانستند از تیررس نیروهای نازی فرار کنند، نجاتی وجود نداشت: خواهران او در اردوگاههای نازیها کشته شدند؛ گابریل (Gabriele) و والری (Valerie) در شلمنو، اتلا (Ottla) در آشویتس، همینطور گرته و يولی وُرسِک نیز در آشویتس به قتل رسیدند. میلنا یزنسکا در اردوگاه راونزبروک کشته شد. فلیس و دورا توانستند خود را نجات دهند: فلیس به آمریکا رفت و دورا به لندن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کافکا خود اینها را تجربه نکرد، و با شهرت جهانی و ارزشی که بعد از مرگ پیدا کرد، احتمالا در دوران زندگی خود نمی توانست چیزی آغاز کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;خلاصه ای از مقاله فولکر هاگه (Volker Hage) با عنوان: "بیگانگی، همدردی، شهوت" , چاپ در مجله اشپیگل، شماره ۲۷، ۲۰۰۸ (Spiegel,Nr.27, 2008)&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;عکسهای زنان به ترتیب از بالا: فلیس باوئر، گرته بلوخ، میلنا یزنسکا، و يولی وُرسِک&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;لینکهای مرتبط:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://www.dw-world.de/popups/popup_printcontent/0,,3459043,00.html" target="_blank"&gt;فرانتس کافکا؛ جراح رابطه‌ی انسان با جهان &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://www.rezaghassemi.org/kafka_persian.htm" target="_blank"&gt;پرونده ویژه کافکا در زبان فارسی در دوات&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://axes.informatik.uni-leipzig.de/~zerbst/private/kafka/kafka.htm" target="_blank"&gt;منبع عسکهای زنان، به همراه چند عکس دیگر &lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-8334440640051010236?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/8334440640051010236/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=8334440640051010236&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8334440640051010236?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8334440640051010236?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/07/blog-post.html" title="کافکای عاشق پیشه" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SHj7YhARkgI/AAAAAAAAAA4/6G5X2FdaOBg/s72-c/n00005222-b.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0EBQnk8fSp7ImA9WxdQFEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-2459671695832110701</id><published>2008-06-14T11:43:00.005+02:00</published><updated>2008-06-14T13:07:33.775+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-06-14T13:07:33.775+02:00</app:edited><title>بالام جان، کپی رايت!</title><content type="html">مي دونم که اين مشکل من تنها نیست، مشکل شاید همه کسانی هست که اينجا می نویسن. دفعه اول هم نيست، بارها پيش اومده که کپی مطلبهام رو تو اين وبلاگ يا اون سایت بدون ذکر منبعش ديدم و تنها کاری که تا به حال کردم اين بوده که تذکری بدم، گاهی حتی دوباره نرفتم ببينم به تذکرم توجه شده يا نه. اين مساله رو در مورد وبلاگ خودم تا به حال زياد جدی نگرفتم و الان فکر می کنم که اين کار درستی نبوده. مثل &lt;a href="http://vampirescloob.blogfa.com/post-11.aspx" target="_blank"&gt;این مطلبی که در این وبلاگ&lt;/a&gt; گذاشته شده، که کپی پست " &lt;a href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2007/04/blog-post.html" target="_blank"&gt;اسطوره خون آشامها&lt;/a&gt;" هست، و یا &lt;a href="http://lastcard.blogfa.com/post-13.aspx" target="_blank"&gt;این خانم که خلاقيتی هم به خرج داده&lt;/a&gt; در عوض کردن شکل ظاهر نوشته "&lt;a href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2007/10/blog-post.html" target="_blank"&gt;روابط موازی&lt;/a&gt;" ( واضحه که نوشته های این پست از توی کتاب نیست بلکه مصاحبه این نویسنده با مجله  "روانشانسی امروز" آلمان هست، که از سر دبیرش اجازه کتبی گرفتم برای گه گداری ترجمه بعضی از مطالبش و اونهم فقط برای استفاده در وبلاگم) . قصد من البته افشاگری و رسوا سازی نیست، اگر منبع نوشته ها گذاشته بشه، لینکها رو بر می دارم، ولی چون در این دنیای مجازی مرجعی و قانونی وجود نداره، این تنها کاریه که می تونم بکنم، که حداقل در برابرش سکوت نکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه که...آقا جان، خانم جان، بالام جان، کپی رايت شنيدین که؟ من خیلی هم خوشحال میشم که مطالب این وبلاگ رو کپی کنین، به خصوص در این دوران وانفسای فیلترینگی، ولی خواهشا یک لینک ناقابل اصلیش یا نام وبلاگ منبع رو هم ذکر کنین که هم خدا راضی باشه هم بنده خدا ، خیرش رو هم ببرین! ؛))&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-2459671695832110701?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/2459671695832110701/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=2459671695832110701&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/2459671695832110701?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/2459671695832110701?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/06/blog-post.html" title="بالام جان، کپی رايت!" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUYFQnk_cSp7ImA9Wx5aGEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-135905540716957817</id><published>2008-05-03T11:29:00.011+02:00</published><updated>2010-11-16T09:45:13.749+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-11-16T09:45:13.749+01:00</app:edited><title>در باب مستعار نويسی</title><content type="html">&lt;a href="http://ellize.blogspot.com/2008/04/blog-post_20.html" target="_blank"&gt;اين نوشته اليزه&lt;/a&gt; باعث شد که من دوباره فيلم ياد هندوستان کنه، چون مدتها بود مي خواستم اين موضوع رو مطرح کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; دايره نوشته های "مجاز" هم که در قانون و سنت در و همسر ایرانی، خيلی تنگ و باريکه. بله، در اينکه برای اينکار شهامت لازمه شکی نيست. اما خرج اين شهامت برای چه منظوری خوب هست؟  اگر قبول داشته باشيم نتيجه ايده آل، نتيجه ای هست که مجموع فايده هاش بر مجموع ضررهاش غالبه، آيا نوشتن با اسم واقعی چنين نتيجه ای رو برای هر کسی داره؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب يک نفر که خارج از اون محدوده تنگ "مجاز"ها مي نويسه، کمترين نتيجه اش می تونه اين باشه که با اطرافيان خودش، خانواده، توی محیط کار با همکار یا صاحبکارش، با دوست و آشنا وارد جدلهايی بشه که شايد وسعتش از قبل قابل پيش بينی نباشه، بگذریم از مشکلاتی که با قانون  ممکنه باهاشون درگیر شد که باز هم ابعادش قابل پیش بینی نیست و یک نفر ممکنه مجبور بشه به خاطر يک حرف، يک نظر و عقيده اش که توی وبلاگش نوشته، هزينه ای رو بده که ارزشش رو شايد اصلا نداشته باشه. کسی که با اسم واقعی اش می نويسه، تنها خودش رو معرفی نمی کنه، بلکه تمام اطرافيان، خانواده، دوست و حتی هر کس که باهاش آشنا هست رو خواه ناخواه در معرض ديد ديگران، ديد هر کسی که نمی بينی و نمي شناسی اش قرار می ده، و می تونه نوشتنش نه تنها برای خودش، که برای اونها هم مشکل ايجاد کنه، کسانی که هیچ نقشی نداشتن و با اینکار حق انتخابی هم نداشتن و شاید حتی بشه گفت که این نوعی بی مسئولیتی نسبت به اونها هم هست. و من اگر نخوام که اینطور بشه مجبورم وقتی با اسم واقعی ام می نویسم، خیلی بیشتر از وقتی که با اسم مستعار می نویسم خود سانسوری کنم.&lt;br /&gt;من با کسی مثل عمه ۷۰ ساله ام که زندگی خیلی متفاوتی از من داشته، از زمین تا آسمون با من تفاوت داره و  زبون من رو هم حتی نمی فهمه، شاید هیچوقت وارد بحث بکارت! نشم، یا اگه بشم از کلمات و لحن دیگه ای استفاده کنم. ولی با کسی مثل مادرم  ممکنه جور ديگه ای حرف بزنم، و با کسی مثل دوست صمیمی ام باز جور دیگه ای. من مي خوام  بتونم در محيط زندگی واقعی ام اين انتخاب روش و حد بر قراری ارتباط با ديگران رو داشته باشم، این چیزیه که برای بقای زندگی اجتماعی من لازمه، و اگر با اسم واقعی ام بنويسم، اين حق تا حد زيادی ازم گرفته مي شه، چون خودم رو شايد گاهی برهنه در برابر ديد همه کسانی که نوشته هام رو مي خونن به شکلی يکسان قرار دادم، و با اینکار خودم رو گاهی تا حد زيادی ضربه پذير کردم، ضربه ای که هيچ نتيجه مثبتی برای من يا اونها نداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما فایده نوشتن با اسم واقعی چیه؟ هر چی فکر می کنم می بینم هیچی! یعنی برای من هیچی. هيچ دليل خوبی نمي بينم که بخوام اين مشکلات رو برای خودم بخرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه ی چیزی که از فایده های نوشتن با اسم واقعی تا به حال شنیدم و فهمیدم این بوده: " اگر با اسم واقعی ات بنويسي، حرفت تاثير گذار تر هست. اگر با اسم واقعی ات بنویسی، نشون میدی که به حرفهایی که می زنی عمل می کنی، و تنها حرفهایی قابل پذیرش هستن که از طرف کسی که بهشون عمل می کنه زده بشن. و اگر با اسم واقعی ات بنویسی، نشون میدی که برای اونچه که گفتی حاضری همه هزینه های سبک و سنگینش رو تحمل کنی، و تنها این موقع حرفت ارزش داره ".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب در مورد تاثیر گذاری، درسته، اگر اسم واقعی من احمد شاملو،  يا آنگلا مرکل باشه! مطمئنا نوشتن وبلاگ  با اسم واقعی ام تاثير گذار تر هست، اما برای يک شخص نرمال مثل من (نرمال از جهت شهرت)، اينکه اسمم اينجا شبنم يا تقی يا نقی باشه، برای چه کسی چه تفاوتی می کنه؟ یا حتی از کجا معلوم میشه که آیا این اسم واقعا اسم واقعی ام هست یا نه؟! اگر من الان بگم که شبنم اسم واقعی من هست، چه تاثیری روی گفته های من می گذاره؟ ما اینجا به عنوان انسانهای معمولی در محیطی مجازی می نویسیم، و حتی اگر با اسم واقعی خودمون هم بنویسیم، باز هم چیزی بیشتر از اونچه که نوشتیم رو نمی تونیم به دیگران منتقل کنیم.&lt;br /&gt;در این محیط مجازی، عملکرد من هم قابل دنبال کردن نیست،  پس چنین تزی در اینجا بی مورده. ولی حتی اگر اینطور هم نبود، آیا واقعا تنها حرفی قابل پذیرشه که گوینده اش بهش صد در صد عمل می کنه؟ در اینصورت باید حد اقل نیمی از کتابها و گفتگوی خیلی از متخصصان رو هم حتی دور بریزیم!  کسی که خودش کچل هست و داروی ضدش رو تبلیغ می کنه شاید برای ما خیلی قابل باور نباشه. اما آیا این نتیجه گیری همیشه درست هست؟ آیا ممکن نیست که این شخص دچار بیماری خاصی باشه که اون دارو تنها روی خودش  اثر نمی کنه؟ آیا باز هم میشه گفت داروی تو قابل مصرف نیست ،چون اگر حکیم بودی درد خود دوا می کردی؟ اگر دکتری سیگاری باشه، دلیل بر این می شه که این حرفش اشتباهه که سیگار برای سلامتی ضرر داره؟ از این مثالها بسیار می شه زد. و من عقیده دارم این در مورد نوشتار ما هم صدق می کنه. چیزی که من اینجا می نویسم، فکری که از ذهنم گذشته، راهی که فکر می کنم می تونه در جاهایی راه درست باشه...همه اینها، حتما همه وجود من  نیست! در زندگی ام به خیلی از چیزهایی که می نویسم عمل می کنم، به خیلی از اونها دارم سعی می کنم که عمل کنم(گاهی موفق می شم، و گاهی نه! البته تا وقتی هنوز متقاعد هستم، باز هم تلاشم رو می کنم!)، و بعضیهاشون اصلا حتی مساله شخصی من هم نیستن. هیچ کدوم ما انسان کاملی نیستیم، ولی این دلیل نمی شه که اجازه نداشته باشیم از اونچیزی که به ذهنمون می رسه یا به نظرمون درسته یا شاید فقط برامون جالبه حرف بزنیم. و دلیل نداره چیزی که برای دیگری درسته، برای من هم باشه، یا بر عکس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما من فکر می کنم مهمرین مساله این وسط ، مساله هزینه گذاری و نشون دادن شهامت هست. من قصد ندارم  جرات و شهامت کسانی که با اسم واقعی شون نوشتن و هزینه هاش رو پرداختن ندیده بگیرم، البته که این ارزش خودش رو داره و برای من هم تحسین بر انگیزه. اما این رو تبدیل به قاعده کلی کردن و از همه انتظار پرداخت این هزینه رو داشتن تنها برای اینکه نوشته ها قابل باورتر باشن ! برای من قابل قبول نیست. شهامت مثل هر ارزش دیگه ای، مطلق نیست و گاهی فاصله شهامت  با حماقت خیلی کم می شه. کسی که از ده متری پایین می پره، البته  شهامت به خرج داده، ولی خوب اگر نمرده باشه، دست و پاش شکسته ، بدون اینکه چیز خاصی رو به جز حیرت چند تماشاچی  به دست آورده باشه ( شاید براتون جالب باشه بدونین این داستان کاملا واقعی هست! کسی رو می شناسم که  در دوران جوونیش برای فیلم اومدن جلوی چند تا دختر از دیوار چند متری می پره پایین! و الان هنوز پاش کمی می لنگه!) . ولی وجود این شهامت به خودی خود، البته که خوبه، و اگر بچه ای چنین شهامتی رو داره، می تونه آموزش ببینه و شاید بعدا با مهارت پرش اسکی بکنه. اما آیا این درست هست که از همه بچه ها بخواهیم چه به این کار علاقه دارن چه ندارن، چه "شهامت" اش رو دارن چه ندارن، از بلندی بپرن شاید که در آینده اسکی باز مشهوری بشن؟ اگر کسی که حاضر به پرداخت هزینه ای برای نوشته هاش هست،  اینکار رو در راهی حد اقل نسبتا سازماندهی شده انجام بده، اونوقت مساله حتما فرق می کنه، اما اینکار برای تک و توک کسانی که چیزکی توی وبلاگشون می نویسن، به نظر من به جز سرخوردگی و برای خواننده ها به جز از دست رفتن یک نویسنده دیگه نتیجه دیگه ای نداره. به خصوص اگه به این توجه کنیم که  تاثیر وبلاگ نویسی در تغییر اوضاع و احوال کشور، محدود هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منظور من اینجا تبلیغ مستعار  نویسی نیست به هیچ وجه. البته منظورم ولی دفاع از مستعار نویسها هست.حرف من این هست که  هر کسی باید خودش ببینه هدفش از نوشتن چيه، تا چه حد مي تونه يا اصلا مي خواد تاثير گذار باشه، يا شايد اصلا فقط مي نويسه چون اين نوشتن بهش آرامش مي ده؟ هر کسی با يک انگيزه و هدف متفاوت از ديگری می نويسه، پس اين انتخابی کاملا شخصی هست که با اسم مستعار يا واقعی اش بنويسه . ممکنه یک نفر طبق احساس و تشخیص خودش فکر کنه نوشتن با اسم واقعی اش ، از خیلی جهتها بهتر هست، خوب چه بهتر که با اسم خودش بنویسه. و انکار هم نمی کنم که دونستن اینکه نویسنده کی و چه کاره هست در تاثیر گذاری نوشته کاملا بی اهمیت نیست. ولی هر کسی باید برای خودش  تشخیص بده که این مساله براش در چه درجه اهمیت قرار داره و برای ریسکی که می کنه چه چیزی رو به دست میاره. من خودم اينجا راجع به چيزهايی که مي خونم و فکرم رو مشغول می کنن می نویسم، دلم مي خواد اينها رو با ديگران در ميون بگذارم ، با همفکرهام آشنا بشم، و نظر غیر همفکرهام رو بدونم. اینجا برای من یک وسیله برای ارتباط با مردم جایی هست که درش متولد و خیلی زود ازش جدا شدم ، چیزی که برای خودم یک جور دلگرمی هست و بالاخره اینکه دلم مي خواد بتونم کمی هم مفيد باشم و همینطور چیزی یاد بگیرم. با این حساب، نوشتن با اسم واقعی ام ، هیچ نفعی به حال من یا خواننده هام نداره، و مطمئنا اینجا نیستم برای اینکه در مسابقه به خرج دادن شهامت برنده بشم. من این رو غیر منصفانه و حتی خطرناک می دونم که با جمله هایی مثل: "اگه جرات داری با اسم خودت بنویس!" این حس به شکل یک اجبار اخلاقی به بقیه تلقین بشه که نوشتنشون یا حتی خودشون به عنوان یک آدم، اگر با اسم مستعار ننویسن،  بی ارزش هستن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب ، همین دیگه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-135905540716957817?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/135905540716957817/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=135905540716957817&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/135905540716957817?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/135905540716957817?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/05/blog-post.html" title="در باب مستعار نويسی" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkYDQ3gzfyp7ImA9WxRbGE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1438639703807781491</id><published>2008-03-24T20:28:00.004+01:00</published><updated>2008-12-09T14:42:52.687+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-12-09T14:42:52.687+01:00</app:edited><title>سال نو مبارک</title><content type="html">&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/R-gBIWfrFBI/AAAAAAAAAAo/CCT2khFvuoI/s1600-h/21172049_d75e27d2ed_m.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5181392614278763538" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/R-gBIWfrFBI/AAAAAAAAAAo/CCT2khFvuoI/s320/21172049_d75e27d2ed_m.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;امسال عيد پيش دوستی از دوستم دعوت بودم. با سفره کامل هفت سين، سبزی پلو با ماهي و کوکو، موسيقی سنتی ايراني،سماور و چای دبش،...اما جالبتر از همه اينکه بين ۱۵-۱۶ نفر مهمون دعوت شده به علاوه ميزبان (که دختری دو رگه آلمانی-ایرانی بود .اما چون اینجا بزرگ شده بود زیاد فارسی رو هم خوب بلد نبود)، تنها شخص ايرانی من بودم! قرار بود هر کسی با خودش چيزی ببره، و سهم من سبزی خوردن بود! فکر می کنم مشکلترين قسمت کار به من رسيده بود؛)). خونه ميزبان، از آپارتمانهای قديمی بود که سقفهای بلند و ديوارهای گچکاری شده دارن، و اون معماری همراه با وسائل قديمی و جالبی که توی خونه بود، جو گرم و نوستالژيکی به اونجا داده بود. مهمونها بسيار خونگرم و جالب بودن،و با اینکه به جز دوستم کسی رو اونجا نمی شناختم، خیلی راحت باهاشون آشنا شدم و صحبتمون گل کرد. بيشترشون کارهای هنری می کردن، و از دنيا زياد می دونستن، و برام جالب بود که بر عکس هميشه که بايد موقع حرف زدن از ايران، کلی توضيح داد و با پيشداوريها مقابله کرد، از ايران هم زياد می دونستن و بعضيها هم به ايران سفر کرده بودن، و از تجربه های خودشون از ايران تعريف می کردن،از مناسبات و تعارفات مهربانانه و گاه دست و پا گيری که اونجا باهاشون رو به رو شده بودن و چيزهايی که به نظرشون متناقض و عجيب اومده بوده. مثلا دختری تعريف می کرد که توی روستايی ، خونه ای کاه گلی رو ديده که همه جاش خراب شده بوده، سقفش هم در اصل ريخته بوده، ولی زير سقفش که ديگه در حال ريختن بوده، يک يخچال گذاشته بودن و همچنان توی اون خونه زندگی می کردن! ... تا ساعتها بعد از نيمه شب گفتيم و نوشيديم و رقصيديم و بعد از مدتها توی جمعی آلمانی بودم که اينقدر  شاد، پر انرژی و خونگرم بودن و در عين حال از هم صحبتی باهاشون خسته نمی شدم. اين خودش پارادوکس جالبيه که جشن عيد به اين خوبی رو در کنار دوستان جدید غیر ایرانی داشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال نو رو به همگی تبریک میگم، ممنونم از تبریکها و میلها، روی گلتون رو می بوسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://flickr.com/photos/lorrainemd/21172049/in/set-438054/" target="_blank"&gt;منبع عکس&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-1438639703807781491?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1438639703807781491/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=1438639703807781491&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1438639703807781491?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1438639703807781491?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/03/blog-post_24.html" title="سال نو مبارک" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/R-gBIWfrFBI/AAAAAAAAAAo/CCT2khFvuoI/s72-c/21172049_d75e27d2ed_m.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CE4HRX89fip7ImA9WxZQGEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1718636641225214033</id><published>2008-02-24T00:12:00.003+01:00</published><updated>2008-02-24T20:55:34.166+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-02-24T20:55:34.166+01:00</app:edited><title>اخلاق(۲)</title><content type="html">&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;دنيای کار تا چه حد اخلاق را تحمل می کند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهندس والتر اف.، که مدت کوتاهی است مدير مسئول کارمندان يک شرکت "های تکنيک" است، به رئيس خود گاه گداری اسرار شرکت رقيبی را که در گذشته در آن کار می کرده فاش می کند. او با اينکار مرتکب جرم شده است، اينرا می داند. اما او نمي خواهد به هيچ عنوان شانس دریافت سهمی از سود شرکت که در هنگام امضای قرار داد به او قول داده شده است را از دست بدهد، همسر جوان او توقعاتی از او دارد و زندگی خود او نيز بسيار پر خرج است! به علاوه بدش نمی آيد از رئيس سابقش در شرکت قبلی که از او تمام مدت سو استفاده کرده بود، انتقام بگيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ظاهرا آقای اف. زياد با اخلاق و حس عدالت سر و کاری ندارد! اما در عين حال او نمايش دهنده يک شخص متوسط از نظر اخلاقی در دنیای امروزی است. او به دنبال نفعهايی برای خود و همسرش است که اميدوار است با افشا کردن رئيس سابق خود به آنها دست يابد. اين مساله را قبول کرده است که به آن شرکت ديگر در کوتاه-يا دراز مدت زيان وارد می کند، که البته اين حس انتقام جويی او را نيز آرام می کند. آيا آقای اف، در چنين شرايطی راه ديگری نيز دارد؟ البته نصيحت کردن اخلاقی کار آسانی است، اما "تنها کسی که از هر گناهی آزاد است، اولين سنگ را بياندازد.."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قابليت ما برای دنبال کردن اخلاق، محدود است، به خاطر دلايلی که در طبيعت ما قرار دارد. ما انسانها، مانند همه موجودات زنده ديگر، برای سعی در زنده ماندن برنامه ريزی شده ايم. ما به طور طبيعی موجودات خود خواهی هستيم. در اين مورد، تفاوتی بين ما و حيوانات ديگر وجود ندارد. اما در حاليکه در بين بيشتر موجودات زنده هر عملی که برای زنده ماندن لازم است-از دزدی تا قتل-جايز است، در بين انسانها چيزی به نام اخلاق وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما برای رفتار خود ايده آلهايی به وجود آورده ايم، و فلسفه اخلاق - به روش امانوئل کانت- بر محور اين سوال مي چرخد که "من چه &lt;em&gt;بايد بکنم؟&lt;/em&gt;" ، منظور اين است که من چه بايد بکنم برای اينکه اخلاقی رفتار کرده باشم؟ کانت اما به سوی نوعی اخلاق گرايی حرکت کرد، نوعی مطلق گرايی در مورد اصول اخلاقی که معمولا در دنيای واقعی عملی نيست. چيزی که کانت شايد حدس مي زد، ولی نمی توانسته است بداند، اين است که ما در طی تکامل از نياکان ميمون خود به انسان امروزی رسیده ایم و این "گذشته میمون وار" را هنوز با خود حمل می کنيم، گذشته ای که عملکرد روزانه ما ، سياست، اقتصاد و همه ارتباطهای اجتماعی ما را تحت تاثير قرار می دهد. از ديد تکاملي، سوال کانت بايد اينگونه تغيير کند: "من چه &lt;em&gt;می توانم بکنم؟&lt;/em&gt;" که اخلاقی عمل کرده باشم؟ همانطور که ما برای تواناييهای جسمی و فيزيکی نوع انسان محدوديتهايی قائل می شويم، نبايد تواناييهای پايبندی به اخلاقيات را نيز به طور مبالغه آميزی بالا تصور کنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انسان موجودی اجتماعی است و به مراوده های اجتماعی بين همنوعان خود نياز مند است. در عين حال نياکان ما در مدت زيادی از تاريخ -حدود ۴ تا ۵ ميليون سال- در گروههای کوچکی بين ۳۰ تا ۶۰ نفر زندگی می کرده اند. فرمهای اساسی ارتباطات اجتماعی و همينطور اخلاقی در بين اين گروهها، که افراد آنها با يکديگر مانوس و آشنا بودند، شکل گرفته و ثابت شده است. اين قانونهای اخلاقی از دو اصل مهم سرچشمه می گرفته است: " نزديکان خود را حمايت کن" و "به کسانی کمک کن که -به احتمال زياد- در آينده دور يا نزديک برای تو کاری خواهند کرد".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قابل انکار نيست که اين دو اصل مهم، زندگی انسان امروزی در جامعه های پر جمعيت را نيز تحت الشعاع قرار می دهد. ما خويشاوندان و نزديکان خود را به آشنايان دورتر يا غريبه ها ترجیح می دهيم، و بيشتر برای کمک به کسانی آماده هستيم که احتمال می دهيم در آينده-حتی به طور غير مستقيم- از آنها کمکی دريافت خواهيم کرد. فدا کردن خود برای ديگري، بدون داشتن افقی برای دریافت هيچ گونه پاداشي، نادر است. "فداکاری مطلق" نتوانسته است در طی دوران تکامل پا بر جا بماند و کار برد داشته باشد، آنچه کار برد داشته، "فداکاری دو جانبه" است ، چيزی که در ضرب المثل گفته می شود: "يک دست، دست ديگر را می شويد."(ضرب المثل آلمانی-شبنم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين برای يک اخلاق گرا مطمئنا کافی نيست، اما اينجا بايد سوال کنيم که اخلاق اصولا چيست يا چه مي تواند باشد: از ديدگاه تکاملی من، اخلاق مجموعه قواعدی است که به ثبات و پا برجایی يک گروه کمک می کند، نه کمتر و نه بيشتر. در گروههای کوچکتر - نه حتما گروههای کوچک انسانهای عصر حجر، بلکه گروههای کوچک امروزی مانند کلوپها يا باشگاهها- اين قواعد برای تک تک افراد آن کاملا مشخص و قابل فهم است. مشکل از جايی شروع می شود که ما از کشورها و جامعه های بزرگ، و يا سازمانهای سياسی و اقتصادی بين المللی صحبت می کنيم. ما برای چنين تشکيلاتی طبيعتا آماده نشده ايم. ممکن است اينجا گفته شود اما اينها نتايج فرهنگ ماست که بر طبيعت ما غالب است. اما فرهنگ ،رشد کرده از طبيعت ماست، ما می توانيم تنها آنقدر فرهنگ به وجود بياوريم و تحمل کنيم که طبيعت نوعمان به ما اجازه می دهد. اين البته حد کمی نيست، اما انتظار داشتن اينکه ما انسانهاي خالص فرهنگی شويم، همانقدر توقع بی جايی است که انتظار داشته باشيم انسان کاملا منطقی باشد و خالصا عقلانی رفتار کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابر اين مهندس والتر اف، در کل طوری رفتار می کند که در چنين شرايطی -از ديدگاه تکاملي-از او می توان توقع داشت: او اول منافع خود و خانواده اش و رئيس جديدش را در نظر دارد-اين آخری به اين دليل که منافع رئيس جديد با منافع خودش در يک جهت قرار دارد. البته نديده نبايد گرفت که او در اينجا اصلی را زير پا می گذارد که پايبندی به آن حکم شده است اگر قرار باشد که که رقابت اقتصادی در یک به هم ریختگی جنگل وار فرو نرود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میلتون فریدمن (Milton Friedman) ، برنده جایزه نوبل دانش اقتصاد، در این باره نوشته است: "در زندگی تجاری یک-و تنها همین یک- مسئولیت اجتماعی وجود دارد: استفاده کردن از داده ها برای بالا بردن موقعیت خود تا زمانی که در محدوده قواعد بازی حرکت شود، یعنی تا زمانی که رقابت آزاد و باز باشد، بدون نیرنگ و خیانت." نکته اصلی اینجا "رقابت آزاد و باز" است، که یک حد اقلی از انصاف را لازم دارد. ما باید در راستای قواعدی حرکت کنیم که برای یک جامعه با ثبات و با امنیت لازمند ، ثبات و امنیتی که در نهایت ما نیز از آن بهره می بریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما انسانها در کل دارای یک "احساس اخلاقی" هستیم که در طول تکامل در بین گروههای کوچک قبیله ای به وجود آمده است، ولی امروزه سعی می کنیم آنرا به واحدهای بسیار بزرگتر اجتماعی تعمیم دهیم. طبق آن، احتمالا همه ما در این مساله توافق داریم که یک تاجر، کاری غیر اخلاقی می کند اگر منافع خود و شرکت خود را به هر قیمتی دنبال کند، با کارمندان و همکاران خود بد رفتاری کند، و حقوقی بسیار پایینتر از کارشان بپردازد در حالیکه سود خود را همچنان بالاتر می برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما ما-با توجه به طبیعت نوعمان- واقعا چه انتظاری می توانیم داشته باشیم؟ اقتصاد تا چه حد می تواند اخلاق را تحمل کند؟ تا به امروز هر روش ایده آلیستی که شامل دستورات بالای اخلاقی بوده، از فرد فرد انسانها توقع فداکاری و ایثار برای دیگران را داشته است، قابل اجرا نبوده است. اصول اخلاقی باید در دنیای واقعی عملی باشند ، اگر قرار باشد که مردم از آنها پیروی کنند. نه تنها بیولوژیستها، بلکه حتی اخلاق گرایان نیز مدتهاست دریافته اند که خود خواهی، موتور قوی ای برای رفتار و اعمال ماست. اما این به این معنا نیست که وجود خودخواهی، همراهی و کمک به دیگران را نا ممکن می سازد. بر عکس، دقیقا همین انسان خودخواه می داند که برای رسیدن به مقصودهایش به کمک دیگران بسیار نیاز دارد، پس با میل خود به دیگران-که آنها نیز به نوبه خود منافع خود را دنبال می کنند- کمک و با آنان همراهی و همکاری خواهد کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هانس هس (Hans Hass)،که سالهای زیادی سمت مشاور اقتصادی را داشت و در مورد اصول مدیریت موفق تحقیق کرده بود، سه دستور اصلی را در اینباره بنا کرد:&lt;br /&gt;_اگر می خواهی سود ببری، باید به سود دیگران هم فکر کنی&lt;br /&gt;_به کارمندان به چشم ماشینهای تولید کننده و به کارفرما به چشم گاو شیرده نگاه نکن&lt;br /&gt;_تلاشت را بر پایه رشد با کیفیت بنا بگذار&lt;br /&gt;لازم به تذکر نیست که اینجا منظور دادن درسهای سخت اخلاقی نیست، بلکه اینها اصولی هستند که برای یک فرد خودخواه کاملا قابل فهمند: من به مقصودم سریعتر و بهتر خواهم رسید اگر دیگران را در کارهایم به شکل مثبت دخالت دهم و تداوم و رشد اقتصادیم را در نظر داشته باشم، طوری که در آینده سود آن به خودم نیز برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر نمی رسد که در دنیای اقتصادی امروز این اصول زیاد به اجرا در بیایند. در کشورهای در حال توسعه، اختلاف بین فقیر و غنی روز به روز بیشتر می شود. مدیران و رئیسان شرکتها و موسسه های عظیم، سودهای کلان را بین خود تقسیم می کنند و کارمندان آنها معمولا دست خالی می مانند. در چنین شرایطی جای تعجب نیست اگر کسانی مانند مهندس فرضی ما سعی کنند با کمترین هزینه و توجه به دیگران، بیشترین نفع را برای خود ببرند. آیا می توان بر او خرده گرفت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;نوشته پروفسور فرانس ووکتیتس (Prof.Dr.Franz M.Wuketits)،استاد دانش اقتصاد در دانشگاه وین و رئیس موسسه کونراد-لورنس (Konrad_Lorenz) برای تحقیق درباره تکامل&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;از مجله روانشناسی امروز، شماره ۲ ، فوریه۲۰۰۸ (Psychologie Heute, Heft 2, Februar 2008)&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;لينکهای مرتبط:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://www.secularismforiran.com/dawkins-pendarekhoda-fasle6-2.htm" target="_blank"&gt;آیا وجدان ما منشاء داروینی دارد؟ &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://www.secularismforiran.com/dawkins-pendarekhoda-fasle6-3.htm" target="_blank"&gt;یک بررسی مورد ی درباره ی ریشه های اخلاقیات&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-1718636641225214033?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1718636641225214033/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=1718636641225214033&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1718636641225214033?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1718636641225214033?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/02/blog-post_24.html" title="اخلاق(۲)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEMNSHo7eSp7ImA9WxZQGEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-5284669941158723305</id><published>2008-02-20T17:57:00.016+01:00</published><updated>2008-02-24T20:48:19.401+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-02-24T20:48:19.401+01:00</app:edited><title>اخلاق (۱)</title><content type="html">&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;عقيده کلی بر اين است که اخلاق محصول تربيت و فرهنگ است. اکنون محققان بيولوژی ادعا می کنند: انسان به طور طبيعي دارای نوعی جهت دهنده درونی است که به او نشان می دهد خوب و بد چيست. البته ا&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;و اين آزادی را دارد که در اين جهت حرکت نکند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مارک هاوزر(Marc Hauser)، محقق بیولوژی در دانشگاه هاروارد در بوستون ، اخلاق را یکی از غرایز ما می شمارد. به عقیده او اخلاق زائیده تربیت یا دین نیست بلکه امری مادر زادی است. او می گوید:" من اخلاق را با زبان مقایسه می کنم." به طور دقیقتر: منظور او، اصل مورد نظر زبان شناس نوام چامسکی (Noam chomsky) است که می گوید همه زبانهای دنیا بر مبنای گرامری بنا شده اند که به طور پایه ای بین همه مردم و زبانهای دنیا مشترک است. این گرامر در مغز ما جای دارد و به طور ژنتیکی به نسلهای بعد منتقل می شود. البته این محیط است که تعیین می کند که یک کودک چه زبانی را با این استعداد ذاتی فرا بگیرد. به عقیده هاوزر(در کتاب او با عنوان Moral Minds) ، همین اصل در مورد اخلاق نیز صادق است؛ بعضی پرینسیپهای اخلاقی پایه ای بین همه ما مشترک است و فرهنگ بومی به این اصول شکلهای مختلف می دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرانس دوال (Frans de Waal)، محقق بیولوژی تکامل نیز در جدیدترین کتاب خود (Primates and philosofers) این نکته را تایید می کند و به وجود آمدن اخلاق را از نقطه نظر تکامل توضیح می دهد. او که در مرکز تحقیقاتی در مورد میمونها در آمریکا کار می کند، اینطور ادامه می دهد که اخلاق در بین حیوانات نیز ریشه دارد. حیواناتی که به طور گروهی زندگی می کنند، مجبور بوده اند که خودخواهی ذاتی خود را در بعضی موارد مهار کنند تا یک زندگی گروهی بتواند امکان پذیر باشد و در جنگ برای زنده ماندن شانسی داشته باشند. اینگونه محدودیتهای اخلاقی بیشتر در بین میمونها و باز به مراتب بالاتری در شامپانزه ها که نزدیکترین خویشاوندی را با نوع انسان دارند دیده می شود. دوال در دهه ۶۰ میلادی مشاهده کرده بود که بعد از دعوای بین دو شامپانزه، بازنده از سوی دیگر افراد گروه مورد دلداری قرار می گرفت. در آن زمان بسیاری از بیولوژیستها این را نفی کردند و اظهار کردند که امکان ندارد در بین حیوانات احساسهایی نظیر همدردی وجود داشته باشد. اما اکنون حتی منتقدان نیز باز شناخته اند که حیوانات تکامل یافته تر دارای دنیای احساسی فرازی هستند. در این بین، دوال توانسته است وجود رفتار تسلی دهنده را در بین تمام انسان-میمونها (این ترجمه لغت به لغت نام این میمونها از زبان آلمانی هست:Menschenaffen اگر ترجمه فارسی دیگری وجود دارد خوشحال می شوم بدانم-شبنم) به ثبت برساند. اما برای تسلی دادن، احتیاج به احساس همدردی هست و همینطور رسیدن به حدی از خود آگاهی که که به نظر می رسد تنها بین انسانها و انسان-میمونها وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ديد دوال، بين احساس همدردی و به وجود آمدن اخلاق راه درازی نيست. هر چقدر هم که اخلاق در بين انسانها در قالب قواعد و تصميمات پيچيده در آمده است، اما قاعده پايه ای آن بسيار ساده است: اخلاق با احساس مراقبت و همدردی نسبت به دیگری آغاز می شود-به اضافه قابلیت درک موقعیت او. همینطور در طبیعت نوعی "قانون اساسی" زندگی اجتماعی وجود دارد که معین می کند ما با همجنسان خود چطور رفتار کنیم.در این نکته محققان نزدیکی بسیاری بین انسانها و شامپانزه ها مشاهده کرده اند، مانند مقوله آشتی کردن. هر کدام از انواع میمونها راهی را برای آشتی کردن بعد از دعوا در بین اعضای خود پیدا کرده است. به عنوان مثال اگر دو شامپانزه نر بعد از دعوا بر سر شامپانزه ماده، نتوانند با هم کنار بيايند، در اغلب اوقات شامپانزه ماده خود را از گروه کنار می کشد، گويا می داند که دعوايی که بين افراد گروه نتواند فيصله پيدا کند، گروه را در مقابل حمله گروههای ديگر ضعيف می سازد. برای دوال اينگونه رفتارها، ريشه های به وجود آمدن اخلاق در بین انسانها هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شامپانزه ها و حتی ميمونهای کمتر تکامل يافته، مانند Makaken، بسيار خوب مراتب و طبقات اجتماعی را در بين افراد گروه خود می شناسند و "می دانند" چه رفتاری در برابار افراد مختلف گروه مناسب است، و چه مجازاتی در صورت سرپیچی در انتظار آنهاست. انواع دیگری از میمونها، حسی برای درک انصاف یا تبادل دو جانبه دارند؛ آنها به خاطر می سپارند که چه کسی به آنها چیزی داده است یا کاری برایشان انجام داده است و چه کسی نه. به عنوان مثال شامپانزه ها غذای خود را با افرادی از گروهشان تقسیم می کنند که بیشتر پشتشان را خارانده اند. در آزمایشی، گروه تیم دوال توانست با افرادی از گروه میمونهای Kapuzin وارد معامله ای شود! در مقابل دریافت شئی ، به بعضی از آنها یک خوشه انگور خوشمزه، و به بعضی دیگر تکه ای خیار داده می شد. میل به تبادل در بین آنان بستگی زیادی به این داشت که دیگری چه چیزی دریافت می کند! به این ترتیب آنهایی که تکه ای خیار دریافت کرده بودند، زود متوجه شدند که غذایی با کیفیت پایینتر نسبت به همسایگان خود گرفته اند و بعد از آن تکه های خیار را با عصبانیت به دور انداخته و میل به تبادل را از دست دادند. از دید دوال این رفتار در کنار بسیاری از شواهد دیگر، نشان دهنده شکل گرفتن حس عدالت درطی تکامل است که در انسان به حد بسیار پیشرفته تری رسیده است.&lt;br /&gt;از نظر دوال، اصول اخلاق در انسان می تواند از روی نياز به اسلحه ای در برابر حمله گروههای ديگر به وجود آمده باشد، چيزی که در خود کنايه ای عميق دارد: " اخلاق، اين محصول گرانبهای فکر ما(انسانها) ، از نظر تکاملی با تاريکترين عملکردمان یعنی جنگ، پیوستگی دارد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این سرمایه ژنتیکی، بسیار محتمل است که ما واقعا با اصولی اخلاقی که نا خود آگاه در مغزمان ذخیره شده اند به دنیا بیاییم، آنطور که مارک هاوسر در کتاب خود می نويسد. به عنوان مثال، سيستم اخلاقی مادر زادی ما، به "عملکرد" بيشتر وزن می دهد تا به "انفعال". هاوزر در يک آزمايش فکری اینترنتی اين مساله را نمايش داد، آزمايشی که در جای خود به شهرت رسید.در یک نظر خواهی اینترنتی این سوال مطرح شد: پنج کارگر روی خط راه آهن مشغول به کار هستند. واگنی از کنترل خارج می شود و با سرعت به سوی مردان می راند. تصور کنید که شما شاهد این صحنه هستید و در کنار شما دستگیره ای قرار دارد که می تواند جهت واگن را به خطی دیگر عوض کند و از مرگ این کارگران جلوگیری کند، اما در آن خط ، یک کارگر دیگر مشغول به کار است. آیا از نظر اخلاقی این کار درستی است که جهت واگن را عوض کنید؟ حدود ۳۰۰ هزار نفر از کشورهای مختلف در این همه پرسی شرکت کردند، و اکثر قریب به اتفاق آنها پاسخ دادند که جهت آن واگن را عوض می کردند، با همه سختی و خشونتی هم که شاید در این تصمیم نهفته باشد. بعد این سوال مطرح شد : فرض کنید در موقعیتی مشابه ( پنج کارگر مشغول به کارند، واگنی از کنترل خارج می شود و با شتاب به سوی آنها می راند) ، یک پل بالای این خط است و مردی بسیار قوی هیکل روی آن ایستاده است و اگر شما او را به طرف پایین به روی خط هول بدهید، جثه اش می تواند جلوی حرکت واگن را بگیرد و از مرگ آن پنج کارگر جلوگیری کند. آیا از نظر اخلاقی این کار درستی است؟ در جواب به این سوال تقریبا همه سوال شدگان پاسخ منفی دادند! با اینکه نتیجه هر دو عمل یکی است؛ یک کشته ، پنج نجات یافته. این برای ما بسیار مشکلتر و غیر اخلاقی تر است که به دیگران با عملکرد خود ضرر برسانیم، تا با عمل نکردن خود. این اصل در مثالی دیگر نیز روشن می شود؛ اگر شاهد مرگ دردناک بیماری شفا نیافتنی باشیم ،برایمان(اخلاقا) قابل قبول تر است که کاری انجام ندهیم و شاهد مرگ او باشیم، تا اینکه با دادن قرصهای خواب او را زودتر بکشیم. اما در عین حال همین مثال نشان می دهد که این اصول ژنتیکی، مانند یک قطب نما تنها جهت دهنده هستند، اما ما را به انجام کاری مجبور نمی کنند. فرهنگ می تواند این جهت دهنده اخلاقی را با دلیلهای قوی کاملا مغلوب کند-همانطور که در این مثال در کشورهایی مانند بلژیک یا هلند کمک فعالانه به مرگ بیماران در حال مرگ، تحت شرایط خاصی، قانونا مجاز است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هاوزردر &lt;a href="http://www.sueddeutsche.de/wissen/artikel/209/94115/2/" target="'_"&gt;یک مصاحبه&lt;/a&gt; در این مورد بیشتر توضیح میدهد: عملکرد انسان، از سوی دو دسته از فیلسوفان به دو شکل متفاوت ارزش گذاری اخلاقی می شود: دسته اول کسانی که عقیده دارند تنها نتیجه کار مهم(اخلاقی یا غیر اخلاقی) است و نه عمل، دسته دوم آنها که عقیده دارند آنچه مهم است عملکرد ماست و نه نتیجه حاصل از آن. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم می بینیم که ما انسانها اینگونه فکر نمی کنیم. در مثال راه آهن، احتمالا دسته اول فیلسوفان، در هر دو موقعیت به این سوالات پاسخ مثبت می دادند، و دسته دوم فیلسوفان هر گونه عملکردی را در هر دو حالت غیر اخلاقی می شمردند، چرا که کشتن عملی غیر اخلاقی است. اما ما انسانها دارای یک قطب نمای اخلاقی درونی هستیم که به ما جهت می دهد. این جهت دهنده درونی بین "ضرر پیش بینی شده" و "ضرر با نیت" تفاوت می گذارد. کسی که در حالت اول دستگیره را می چرخاند، شاید پیش بینی می کند که آن مرد در خط دیگر ممکن است کشته شود، اما قصدش کشتن او نیست. در حالیکه در مثال دوم، اگر آن مرد قوی جثه را از روی پل به پایین هول دهد، قصد کشتن او را برای نجات آن دیگران داشته است. به همین خاطر است که پاسخ این تعداد زیاد از سوال شوندگان، از کشورها و فرهنگهای مختلف، تا این حد مشابه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای هاوزر این بدیهی است که وجود این جهت نمای درونی برای ما انسانها آگاهانه نیست. "اما زمانی که ما وجود و ماهیت آنرا بیشتر بشناسیم، باید سعی کنیم در یک دیالوگ سازنده بین فرهنگ و بیولوژی وارد شویم." به این ترتیب می توانیم به عنوان مثال برای بچه هایمان این تفاوت ارزشگذاری بین عملکرد و انفعال را بهتر نمایش دهیم و همینطور نشان دهیم که چرا گاهی بهتر و لازم است که بر خلاف جهت این قطب نمای اخلاقی درونی حرکت کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;از مجله روانشناسی امروز، شماره ۲ ، فوریه۲۰۰۸ (Psychologie Heute, Heft 2, Februar 2008)&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کنم بهتره در مورد غیبتهای طولانیم دوباره ننویسم، چون دلیلش کماکان همون کمبود وقت هست که دیگه کم کم مزمن شده! البته شرمنده روی همه کسانی هستم که این مدت کامنت نوشتن و پیام دادن و میل فرستادن. شاید این تنها دلیلی باشه که در اینجا رو تا به حال تخته نکردم. به هر حال وبلاگ نویسی من شاید به معنای واقعی کلمه نباشه، ولی خوب چه فرقی می کنه، فکر می کنم اینکه گه گداری هم چیزی بنویسم، بهتر از این باشه که اصلا ننویسم. باز هم از همگی معذرت می خوام که فرصت پاسخ گویی نداشتم و دست گرم محبتتون رو می فشارم، البته سعی می کنم کم کم جواب بنويسم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-5284669941158723305?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/5284669941158723305/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=5284669941158723305&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5284669941158723305?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5284669941158723305?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/02/blog-post.html" title="اخلاق (۱)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUUHSHk7eSp7ImA9Wx5aGEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1700582489051269472</id><published>2007-10-04T19:28:00.001+02:00</published><updated>2010-11-16T09:47:19.701+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-11-16T09:47:19.701+01:00</app:edited><title>روابط موازی(۲)</title><content type="html">&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;گیزلا رونته (Gisela Runte) روانپزشک، استاد و مشاور تربیتی در دانشگاه اولدن بورگ است و بیشتر به امور زنان می پردازد. از او&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt; به تازگی کتابی با عنوان "چطور زنان خیانت می کنند" (Wie Frauen fremdgehen) منتشر شده است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مجله روانشناسی امروز&lt;/strong&gt;: تا به حال در مورد موضوع بی وفايي، در ذهن ما هميشه مرد "عامل"​بوده است. شما کتابی درباره زنان با رابطه های موازی نوشته ايد. آيا اين يک پديده جديد است؟ آيا زنان اينکار را امروز بيشتر از گذشته انجام می دهند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گيزلا رونته&lt;/strong&gt;: اين پديده جديدی نيست، در همه زمانها زنان نيز روابط موازی داشته اند. اما در حاليکه مردان رابطه های خارج از خانه را مانند فتحی پيروزمندانه برای يکديگر تعريف می کنند و در ميان جمع خود تحسين می شوند، زنان نمی توانند به راحتی از آن صحبت کنند. در همه دورانها زنان بايد رابطه های موازی خود را پنهان می کرده اند، اگر نمي خواستند که رسوا، طرد يا حتی شکنجه و کشته شوند. و اين تاريخ، اثر خود را تا به امروز باقی گذاشته است. زنان می دانند اگر ميل خود را نشان دهند ريسک بزرگی انجام می دهند، مورد تمسخر قرار می گيرند يا حتی بيمار ناميده می شوند. امروزه نيز اگر زنها بخواهند زندگی جنسی واقعی خود را شکل دهند، مجبورند با همه نرمها و متدهای سنتی تربيتيشان مقابله کنند. سکسواليته زنان در اجتماع، به رلهای بسيار محدودی خلاصه می شود؛ مثلا در تبليغات يا سکس شاپها. آنجا اجازه دارند نيمه برهنه روی ميز برقصند يا بر دوربين عکاسی لبخند بزنند، گويی چيز ديگری جز سکس در ذهن ندارند. اما همه زنان ديگر بايد خود را کنترل کنند و ميل خود را حد اکثر با کنايه بر زبان آورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا.:&lt;/strong&gt; در مورد جنس زن گفته می شد (و بعضا هنوز هم می شود) که هوس زن از مرد ضعيفتر است. پس مرد به عنوان موجودی که "نمی تواند خود را کنترل کند" ، اجازه دارد و بايد که شهوتش را زندگی کند، در حاليکه زنان فقط زمانی هوس دارند که عاشق باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته:&lt;/strong&gt; این نظر، سنتی دیرینه دارد. زنان به عنوان جنس کم شهوت شناخته می شوند، چون همیشه مجبور بوده اند با میل خود طور دیگری نسبت به مردان رفتار کنند. میل و شهوت آنان معمولا برایشان نتایج سختی داشته است. در دورانی که هنوز وسائل پیشگیری از حاملگی وجود نداشت، بارداریهای ناخواسته نیز به این مشکلات اضافه می شد. پس زنان باید همیشه محتاط تر از مردان رفتار می کردند، و باید خیلی زود کنترل کردن میلها و صرفنظر کردن از هوسهای خود را یاد می گرفتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا.:&lt;/strong&gt; معنایش این است که زنان نیز به همان نسبت مردان پر شهوت هستند و تنها خواسته خود را نشان نمی دهند چون در طی صدها سال صرفنظر کردن از آنرا آموخته اند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته&lt;/strong&gt;: گفتگوهای من با زنان مختلف، و همینطور تجربه من به عنوان روانپزشک نشان می دهد که این نظر که زنان تنها وقتی هوس دارند که عاشقند، با واقعیت زندگی جنسی زنان همخوانی ندارد. زنان نیز موجوداتی شهوتی هستند. حتی بسیار شهوتی هستند. و میل جنسی آنان با بالاتر رفتن سن ، حد اقل در بین همه آنان به طور اتوماتیک کمتر نمی شود. زنان مورد صحبت من بین ۲۸ و ۶۹ سال داشتند، و زنان مسنتر نیز این میل را در خود دارند، اما برای آنها اقرار کردن به این مساله گاهی بسیار خجالت آور بوده است و باز هم در اینباره سکوت کرده اند. اما در کل زنان خواهان این هستند که از این دروغ آزاد شوند که از سن معینی، اجازه داشتن میل جنسی را ندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا&lt;/strong&gt;.: شما برای نوشتن کتابتان با ۳۷ زن مصاحبه کرده اید. آیا دلیل اعتراف آنان این است که از این اخلاق دوگانه-مردان باید به دنبال هوس خود بروند، زنان نه- به ستوه آمده اند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته&lt;/strong&gt;: من فکر می کنم فشار روحی شدید، آنان را بر آن داشته است که این پیش آمد زندگی خود را با شخصی ثالث و بی طرف در میان بگذارند، و بیشتر به دنبال یک سوپاپ برای رها شدن از این فشار هستند. وقتی برای نوشتن کتابم اعلام کردم که به دنبال زنانی با این تجربه می گردم، نباید زیاد به دنبالشان می رفتم، و در آخر بسیاری از آنها را رد کردم. در پایان هر مصاحبه ای، طرف مورد سوال من می پرسید: "زنان دیگر در این باره چه گفته اند؟" ظاهرادر این میان احتیاج بزرگی وجود دارد برای شنیدن تجربه دیگران و اینکه چطور با این مساله کنار می آیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا&lt;/strong&gt;.: چرا زنان اینکار را می کنند؟ چه چیزی آنان را به آغوش مردی دیگر می کشاند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته:&lt;/strong&gt; برای این سوال جواب ساده ای وجود ندارد. البته ما علاقه داریم همه چیز را در یک کشو بگنجانیم و جوابی همگانی برای این موضوع پیدا کنیم. اما واقعیت بسیار رنگی تر و از شخصی به شخص دیگر متفاوت تر است. دلایل زیادی برای این سوال وجود دارد، اما مسلما مسائلی هم هستند که به عنوان دلیل، بیشتر نام برده می شوند، از جمله قدر ندانستن ارزش آنها. این برای جفتهای زیادی اتفاق می افتد که با گذشت زمان، یکی از طرفین حس می کند که برای دیگری به یک دارایی یا یک عادت تبدیل شده است. اروتیک و قدر دانی از دیگری را در عین زندگی روزمره پابرجا نگه داشتن، کار آسانی نیست. اما این یک واقعیت است که احساس ارزش وجودی ما حتی در سن بزرگسالی، از انعکاس محیط بیرونمان تاثیر می گیرد. زنانی که در رابطه شان از سوی پارتنرشان به چشم کسی که بودنش دیگر بدیهی است دیده می شوند، حس می کنند به سیندرلا تبدیل شده اند. و اگر ناگهان کسی پیدا شود که آنها را ببیند، تحسین کند و برایش موجودی بدیهی نباشند، ناگهان تبدیل به پرنسس می شوند. وقتی در رابطه میل و توجه و احترام پارتنر کم شود، شاهزاده های دیگر شانس بزرگتری به دست می آورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا&lt;/strong&gt;.: نارضایتی جنسی در رابطه چه تاثیری بر این موضوع دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته&lt;/strong&gt;: زنان بسیاری در زندگی با شریک خود از لحاظ جنسی ارضا نمی شوند. اما این موضوع را با مردی در میان گذاشتن، یکی از مشکلترین مسائل در زندگی مشترک است. مردان در مقابل چنین اظهاری، معمولا شوکه و رنجیده می شوند، واکنشهای عصبی نشان می دهند، یا اصلا واکنشی نشان نمی دهند. و این زنان را به سکوت وا می دارد و زمانی می رسد که دیگر میل ندارند که برای هوس خود بجنگند. از سویی دیگر، نمی خواهند تمام عمر نیز منتظر بمانند، غر بزنند، خود را مقصر بدانند ، از آرزوهای خود صرفنظر کنند و تمام موجودیت خود را تغییر دهند یا حتی نفی کنند فقط به این خاطر که با مرد خود سازش داشته باشند.&lt;br /&gt;بعضی از زنان نیز متوجه می شوند که بیشتر از زوج خود میل جنسی دارند، و به این ترتیب ممکن است با وجود رضایت از ارتباطشان، زندگی جنسی خود را با مردی دیگر تجربه کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا&lt;/strong&gt;.: این اتفاق چگونه می افتد؟ آیا این زنان یک روز صبح به خود می گویند: سکس با همسرم یا شریکم دیگر راضیم نمی کند، از امروز به دنبال یک Lover می گردم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته:&lt;/strong&gt; نه، چنین اتفاقی بسیار به ندرت می افتد. معمولا زنان با هدفمندی به دنبال چنین رابطه ای نمی روند، بلکه بیشتر برایشان پیش می آید و اتفاقی وارد چنین جریانی می شوند. در ضمن، هر "خیانتی" لزوما جنسی نیست. من در مصاحبه های خود از زنان این سوال را کردم که از چه زمانی این احساس را داشتند که به شریک خود خیانت می کنند. شگفت انگیز اینکه تعریفهای مختلفی برای بی وفایی بین آنان وجود دارد. یکی از زنان، حتی یکبار هم با مرد دیگری رابطه جنسی نداشت، اما آنقدر مسائل مشترک با آن مرد دیگر داشت که از نظر خود او خیانت به شریکش شمرده می شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا.:&lt;/strong&gt; زنانی که اتفاقی به این جریان وارد می شوند، چطور با آن کنار می آیند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته&lt;/strong&gt;: اگر چنین رابطه ای اتفاقی پیش بیاید، معمولا زنان بعد از آن بسیار در هم و با احساس عذاب وجدان درگیر هستند." این چه کاری بود که کردم؟ آیا این واقعا من بودم؟" سوالی است که از خود می کنند. اما این زنان به هیچ وجه دچار اختلال روانی یا شخصیتی، که احتیاج به درمان داشته باشد نیستند. بیشتر اینگونه است که بسیاری از آنان در طی سالیان زیاد، آنقدر از موجودیت و احتیاجات خود دور شده اند که خود را دوباره باز نمی شناسند و با عشق یا ارتباط با مردی دیگر ،دوباره با این جنبه های سر کوب شده شخصیت خود رو به رو می شوند. این یک پدیده بسیار شایع است که زنان خود را به نرمها و توقعات و انتظارات دیگران وفق می دهند. اما هر چه بیشتر تلاش می کنند که به چنین ایده آلهایی نزدیک شوند، از خودشان دورتر می شوند تا جایی که زمانی دیگر خود را نمی شناسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا.:&lt;/strong&gt; شما در کتابتان می نویسید که بی وفایی زنان، گاهی می تواند نشان وفاداری آنها به خود باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته&lt;/strong&gt;: یا به زبان ویرایشگر کتابم: بعضی از زنان با با دیگری می روند که به خود برسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا&lt;/strong&gt;.: پس یعنی موضوع اصلی، آن مرد مشخص نیست که زن با او رابطه ثالث برقرار کرده است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته:&lt;/strong&gt; معمولا موضوع بر سر او نیست، بلکه موضوع اینست که راهی به سوی سکسوالیته خود پیدا شود در دنیایی که از کلیشه ها پر شده است. البته که منظور این نیست که این زنان با هر مردی به رختخواب می روند، اینرا من از هیچ کدام نشنیده ام. اما موضوع اینست که آنان می خواهند احساسهایی را تجربه کنند که مدتها در درون آنها مسکون بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا&lt;/strong&gt;.: و چرا این با مرد خودشان ممکن نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته&lt;/strong&gt;: آیا باید باشد؟ من فکر می کنم ما توقعات بیش از حدی از یک رابطه داریم، وقتی که انتظار داریم همه خواسته ها و همه جنبه های مختلف خود را در آن پیدا کنیم. بسیاری از زوجها عقیده دارند که ارتباط آنها باید در همه جنبه ها و سطوح کامل باشد. من اینرا بار سنگینی برای یک رابطه می دانم. یک رابطه ممکن است در مورد مسائل خاصی به مرزهای خود برسد و در این نقطه است که من باید تصمیم بگیرم: یا من این مزرها را قبول می کنم، قدر آنچه در این رابطه دارم می دانم و شاید آنچه راکه ندارم جای دیگر جستجو می کنم- این جای دیگر ، حتما نباید آغوش یک مرد دیگر یا یک زن دیگر باشد، اما می تواند-، یا تصمیم به چشم پوشی می گیرم و به خاطر بعضی از ارزشهایم، از زندگی کردن جنبه هایی از وجودم صرفنظر می کنم. این تصمیمی بسیار شخصی است.&lt;br /&gt;من تلاش زوجها را بر سر ارزشهایشان و بر سر عشق، بسیار با ارزش می دانم و فکر می کنم در چنین زوجهایی پتانسیل بالایی برای تغییر وضع موجود به شرایطی بهتر وجود دارد وقتی که هر دو شرایط فعلی را رضایت بخش نمی بینند و سعی برای عوض کردنش دارند. تاکید من اما در این جمله بر "هر دو" است. در غیر اینصورت این تلاش یک سویه، تبدیل به پروژه ای می شود که همه نیروی آن یک طرف را به تحلیل می برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا&lt;/strong&gt;.: شما در آغاز گفتید این رابطه های پنهانی فشار روحی شدیدی به این زنان وارد می کند. آیا راحتتر نیست که آنرا نزد شریک خود آشکار کنند و به رابطه خود شانسی برای تغییر و بهتر شدن بدهند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته&lt;/strong&gt;: من اینرا خیلی به ندرت تجربه کرده ام که یک رابطه خارج از خانه، شانسی برای رابطه ثابت باشد. کاملا بر عکس؛ اقرار به رابطه سوم، معمولا زخمهایی چنان عمیق بر جا می گذارد که در بیشتر موارد به جدایی می انجامد. چنین اعترافی تنها برای ارتباط کسانی می تواند سازنده باشد که از ثبات روحی بسیار بالایی بر خوردار باشند و این بسیار نادر است. حتی ممکن است چنین اعترافی به قتلهای ناموسی بیانجامد. من تنها می توانم به این زنان توصیه کنم که خود را از عذاب وجدان آزاد کنند و با اعترافات خود بسیار محتاط باشند. البته این آرزوی همه ماست که روزی خواسته ها و احتیاجات خود را آزادانه ابراز کنیم. این بسیار مطلوب بود اگر زنان می توانستند خود را آنطور که هستند در جامعه نشان دهند. اما در حال حاضر از این هدف بسیار دور هستیم. اما صحبت با این زنان برایم امید بخش بوده است و به من نشان داده است که با وجود همه تلاش برای قرار دادن آنان در قالبهای از پیش تعیین شده، فردیت و کثرت می تواند برنده باشد-هر چند که هنوز در بیشتر مواقع پنهانی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;از مجله روانشناسی امروز، چاپ ويژه در مورد عشق و ارتباط، شماره ۱۵، ۲۰۰۶ ( Psychologie Heute, Heft 15, 2006)&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لینکهای مرتبط:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://dr-reza.blogfa.com/post-107.aspx" target="_blank"&gt;خیانت! &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://www.forough.net/Biweekly/53/pezhman.htm" target="_blank"&gt;&gt;پرسشهای روی مرز&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این خبر نامه که کنار صفحه می بینین، البته زیاد به دلخواه من نیست!خودم اصلا به این کار علاقه ندارم که مطالبم رو با میل برای کسی بفرستم. یعنی این خبر نامه تنها به این خاطر که آقا فیله به وبلاگ ما هم بله!-درست شده، برای کسانی که بهم گفتن می خوان مطلبهای اینجا رو بخونن و بهش دسترسی ندارن. البته خبر نامه تنها آپ شدن رو خبر میده و این به درد کسی که وبلاگ براش فیلتر هست نمی خوره، برای همین من لیستی از کسانی که عضو می شن تهیه می کنم و پستهای جدید رو براشون میل می کنم. پس فقط اگر دوست دارین که متنها براتون برسن عضو بشین، همونطور که گفتم خودم اصلا راضی نیستم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-1700582489051269472?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1700582489051269472/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=1700582489051269472&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1700582489051269472?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1700582489051269472?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2007/10/blog-post.html" title="روابط موازی(۲)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;Ck4DRH85fSp7ImA9WB9SFUk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-7827653854931046302</id><published>2007-09-20T20:19:00.000+02:00</published><updated>2007-10-05T01:36:15.125+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2007-10-05T01:36:15.125+02:00</app:edited><title>روابط موازی(۱)</title><content type="html">&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;&lt;em&gt;جلوی در خانه مان پنهانی همدیگر را بوسیدیم. قبل از آن، با هم بیرون رفته بودیم، غذا خورده بودیم و کمی رقصیده بودیم. پنج سال است که با دوستم هستم، اما امشب دلم می خواست با این مرد بیرون بروم و او را ببوسم. و حالا تصور سکس با او را دارم. چکار باید بکنم؟...(یک کاربر اینترنتی در یک فوروم)&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این موقعیتی است که برای بسیاری از زنان و مردان پیش می آید؛ در یک رابطه ثابت زندگی می کنند، اما ناگهان شخص سومی مانند جرقه از آسمان در راهشان پیدا می شود و وسوسه شان می کند. آیا دلیلش نارضایتی جنسی در رابطه است؟ یا میل به گوشت و پوست جدید، چون انسان ذاتا کنجکاو و نو طلب است؟ یا آیا دلیلش مشکلات به زبان آورده نشده، رنجشها، یا نوعی انتقام گیری ست؟ یا..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مونوگامی(۱) ( یا تک شریکی) یکی از مشکلترین وظایف انسان است و در عین حال باور عمومی بر این است که وفاداری امری کاملا طبیعی و نرمال است و به هر ارتباطی تعلق دارد. هر کدام از ما این جنبه را در درون خودمان می شناسیم: دلمان می خواهد که وفادار باشیم، اما برایمان گاهی بسیار سخت است. از شریک خود انتظار داریم که به ما وفادار باشد، اما برای "بیوفایی" خود دلایل زیادی آماده داریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما دلیل همه اینها چیست؟ آیا طبیعت انسان برای این ساخته شده است که تمام عمر را مونوگام، تنها با یک شریک زندگی بگذراند؟ آیا آمار بالای طلاق گواهی بر طبیعت انسان نیستند؟ هر چقدر بیشتر در باره رفتارهای قبیله ای، ساختار هورمونی و رفتاری انسان بیشتر تحقیق می شود بیشتر به این نتیجه نزدیک می شویم که میراث ژنتیکی ما از دوران اولیه همچنان تا به امروز فکر و رفتار ما را تحت الشعاع می دهد؛ انتخاب شریک زندگی، حسادت یا داشتن رابطه های مختلف،...هدف همه این دیوانگی: ژنهای خود را تا حد ممکن به نسل بعدی منتقل کردن. دلیلهای قوی ای دال بر این هستند که طبیعت انسان مونوگام نیست، این را دیوید برش (David barash) و یودیت لیپتون (Judith Lipton) محققان آمریکایی در کتاب خود به عنوان "اسطوره مونوگامی" (The Myth of Monogamy) می نویسند. انسانها البته می توانند مونوگام زندگی کنند، اما این نادر است و باید برایش "به سختی زحمت کشید". هلن فیشر، انسان شناس و محقق موضوع عشق می گوید: "این در طبیعت انسانهاست که تا زمانی با هم بمانند که بچه هایشان روی پای خود بایستند (معولا به مدت ۴ سال). در واقع مدل "مونوگامی سریالی" (یعنی داشتن چند شریک در کل زندگی، ولی در هر مقطعی تنها یک شریک) که امروزه به آن نزدیک می شویم، بسیار شبیه مدل زندگی نیاکان ماست، به این دلیل که امروزه زنان نیز راحتتر می توانند شریک خود را عوض کنند زیرا از نظر اقتصادی مستقل تر هستند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درباره رفتار جنسی و عشقی انسانهای اولیه اطلاع زیادی در دسترس نیست. امروزه می دانیم که آنها در طی هزاران سال در قبیله های ۵۰ تا ۱۰۰ نفری در صحرای آفریقا کوچ می کرده اند و در طی این زمان مغز و فهم انسانی شکل گرفته است. اما اینکه آنان چگونه دوست می داشته اند و چگونه ارتباط جنسی برقرار می کرده اند هنوز کاملا روشن نشده است. در عوض دانشمندان توانسته اند با مقایسه با رفتار حیوانات دیگر، به خصوص آنها که از نظر ژنتیکی بسیار نزدیک به انسان هستند(مانند شامپانزه ها) ، رفتار قبیله ای انسان را دنبال کنند. نتیجه روشن این تحقیقات: ارتباط دراز مدت در جنگل، بسیار نادر است. شامپانزه های ماده در تمام دوره بارداری خود برای ارتباط جنسی آماده هستند و با نرهای مختلف این ارتباط را بر قرار می کنند، والبته نرهای دلخواه خود را انتخاب می کنند. معمولا این انتخاب آنها بر خلاف انتظار، بزرگترین یا قویترین شامپانزه نیست، بلکه آنهایی که با بچه شامپانزه های کوچک بازی می کنند یا از غذای خود به ماده ها چیزی می دهند، به عنوان جایزه سکس دریافت می کنند. ارتباط موازی رفتار انسان با آنها غیر قابل انکار است. طبیعت انسان نیز پولی گام است، اما انسانها با یکدیگر ارتباطهای طولانی تر برقرار می کنند. دلیل این امر را باید در نحوه تولید مثل و بزرگ کردن فرزندان جستجو کرد. زنان (قبیله ای) احتیاج به مردانی داشتند که برای بزرگ کردن فرزندان آنها را یاری دهند، چرا که فرزند انسان به مدت بیشتری برای رشد و به خصوص برای یاد گیری راه رفتن احتیاج دارد. و این امر، تا به امروز نقش خود را در انتخاب شریک بازی می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راسل کلارک (Russell Clark) و الانی هاتفیلد (Elanie Hatfield), روانشناسان امریکایی، تستی انجام دادند: آنها زن زیبایی را در پیاده روی یک کمپوس دانشجویی قرار دادند و او باید در گوش رهگذران مرد زمزمه می کرد: "آیا میل داری امشب با من بخوابی؟" ۷۵ در صد مردان سوال شده، حاضر بودند با آن زن شب را به سر کنند. بیشتر ۲۵ در صد باقی مانده، عذر خواستند و اظهار کردند که با کس دیگری قرار دارند. این آزمایش با یک مرد جذاب تکرار شد، به این صورت که مرد به زنان رهگذر این پیشنهاد را می داد. از بین زنان سوال شده، تنها ۶ درصد حاضر شدند با او به خانه اش بروند ولی هیچ کدام آنها قول داشتن سکس را ندادند. این آزمایش، هسته اصلی مساله انتخاب شریک و تولید مثل را در انسان نشان می دهد: زنان و مردان در این مورد روشهای مختلفی دارند، مرد به دنبال "هر چه بیشتر" است و زن به دنبال "هر چه بهتر". چرا که برای زن یک رابطه یک شبه، می تواند بر خلاف مرد ، دوران سخت بارداری را به همراه داشته باشد و او را از داشتن سکس با پارتنرهای جالبتر محروم کند. در حالیکه مرد می خواهد با زنهای بیشتری سکس داشته باشد، روش زن این است که از سویی شریک مطمئنی برای مدت معنی (تا رشد فرزندان) پیدا کند و از سوی دیگر با رابطه های جانبی، آینده ژنهای خود را مطمئن کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برش و ليپتون می نويسند: "مردان رفتار خشونت آميزتری نسبت به زنان دارند، و اين در بين آن نوع جانورانی صادق است که نرها بر سر ماده ها رقابت بالايی دارند" . نتيجه: مرد بايد دائما تلاش کند که زن را از مردان ديگر حفظ کند، چیزی که در فرهنگ امروزه حسادت نامیده می شود. و در اصل دليل کافی هم برای اين تلاش دارد، چرا که زن، بر خلاف حيوانات ماده ديگر، روزهای بارآوری خود را پنهان می کند ، و می تواند شريک جنسی خود را آزادانه انتخاب کند. معنايش برای مرد اين است که او نمی تواند مطمئن باشد که آيا فرزندی که شريکش به دنيا آورده است واقعا بچه خود اوست. انسان احساس حسادت را در وجود خود نداشت، اگر برایش دلیلی در داستان تکامل انسان پیدا نمی شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ازدید بیولوژیک و از دید تکامل، مردان به این دلیل با پارتنرهای مختلف رابطه جنسی دارند، چون می خواهند به این صورت تا حد ممکن ژنهای خود را پراکنده کنند. اما زنان نیز از لحاض ژنتیکی برای وفاداری برنامه ریزی نشده اند. اين رفتار برای زن نیز از ديد تکامل فايده دارد؛ زیرا به اين صورت او ژنهای فرزندان خود را قويتر و کاملتر می کند، به این ترتیب فرزندان او از چند پدر مختلف با ساختار ژنتیکی مختلف هستند و در اپیدمی بعدی شانس بیشتری وجود دارد که حد اقل یکی از آنها زنده بماند. "خرید ژنها" نامی است که دانشمندان به این متد می دهند، و احتمال می دهند که زنان از همان دوران انسانهای اولیه با پارتنرهای مختلف سکس داشته اند. بنابر این هم زنان و هم مردان رابطه های کوتاه مدت را دنبال می کنند، اما استراتژی آنها برای تولید مثل با هم متفاوت است. در اصل هم زنان و هم مردان دو استراتژی برای انتخاب شریک را دنبال می کنند؛ استراتژی برای پیدا کردن شریک ثابت و استراتژی برای پیدا کردن شریک کوتاه مدت. اینکه این دو استراتژی با کدام ترتیب و چند دفعه به کار گرفته می شوند، بستگی به سن و شرایط اجتماعی دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.....................................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نقش ژنها برای برقراری ارتباطهای کوتاه خارج از خانه، نمی تواند تنها توضیح برای وجود این پدیده در دوران امروز باشد، چرا که این رفتار اگر چه نادر نیست، اما همگانی هم نیست. دانشمندان امروزه می دانند که وفاداری و حسادت نیز جزو احساسات اولیه انسانها هستند و به جای خود، می توانند از رابطه محافظت کنند. از این رو فولاند (Eckart Foland)، متخصص بیولوژی اجتماعی از دانشگاه گیسن، عقیده دارد که میراث ژنتیکی ما ، داشتن یک نوع رفتار جنسی خاص یا یک نوع زندگی خاص را به ما تحمیل نمی کند، بلکه برقراری اینگونه ارتباطات، یکی از فرمهای ممکن برای زندگی است. یعنی انسان بر اساس بنیاد ژنتیکی خود، سعی می کند شرایط زندگی خود را بهبود بخشد، و در این راه می تواند بر حسب شرایط، راه وفاداری یا راه برقراری ارتباطهای مختلف را انتخاب کند. معمولا این انتخاب بیشتر از اینکه به نوع ژنها بستگی داشته باشد، به شکل ارتباط فعلی و رضایت یا نداشتن رضایت از آن به خصوص رضایت جنسی(۲)، و نوع دید و نگاه شخص به این مقوله بستگی دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر می آید برقراری رابطه های جنسی خارج از ارتباط ثابت، معمولا برنامه ريزی شده و حساب شده نيست و ناگهان در زندگی اشخاص اتفاق می افتد. این را سه چهارم افراد سوال شده در مرکز تحقیقاتی هامبورگ و لایپزیگ اظهار کردند. در پاسخ به این سوال که دلیل آنها برای اینکار چه بوده است، ۸۰ در صد جواب دادند که نسبت به این یا آن دیگری احساس کشش جنسی می کرده اند، ۲۰ درصد از " جذابیت جدید بودن" سخن گفتند.&lt;br /&gt;به هر حال، چه در رابطه فعلی رضایت باشد چه نباشد، ظاهرا هیچکس صد در صد از این اتفاق محفوظ نیست و متخصصان نیز شک دارند که کسی بتواند خود را در طول زندگی همیشه و در هر شرایطی به وفاداری مجبور کند. به این دلیل دکتر کریستوف کروگر(Christoph Kröger)، روانشناس و مشاور روابط، به زوجها، به خصوص زوجهای جوان، پیشنهاد می کند که این مساله را در ذهن خود روشن کنند که در هر رابطه ای، پیش آمدن موقعیتهای پر ریسک و نامطمئن، ممکن است. به عنوان مثال می توان از دوران بارداری و تولد فرزند سخن گفت که معمولا در اذهان با عشق و خوشبختی همراه است، اما در واقعیت بچه دار شدن همراه با استرس و سختیهای زیادی است که ممکن است بر روی ارتباط تاثیر بگذارد. همینطور مردان نباید این تصور را داشته باشند که زنان هرگز ارتباط خارج از خانه ندارند. و از آنجا که این اتفاق برای هر کسی ممکن است بیافتد، نمی توان به شخصی صفت بی وفایی را مانند ننگی بر پیشانی چسباند. معمولا "بی وفایان"، انسانهای کاملا معمولی هستند که پیش از این اتفاق، هرگز تصور آن را به ذهن خود راه نمی داده اند. فرد در رابطه موازی یا ارتباطی کوتاه خارج از رابطه ثابت، جزیره ای پیدا کرده است که در آن می تواند مشکلات روزمره خود را پشت سر بگذارد، و نگرانی نداشته باشد. همینطور نقشهای "عامل" و قربانی" در نگاه امروزی، مانند گذشته کلیشه ای نیستند. کسی که سالیان سال در رابطه زناشویی خود خوشبخت نیست ولی نمی تواند به دلیلهای مختلف (بچه ها، خانه، مسائل مالی مشترک، جبر اجتماعی...) به آن خاتمه دهد و رابطه ای در کنار آن جستجو می کند، حتما یک خائن بی سیرت نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا وفاداری، به گذشته تعلق دارد و مصداقی در زمان حال ندارد؟ به عقیده استارک(Starke) ، مدیر مجمع تحقیق درباره پارتنر و سکسولوژی در لایپزیک، اینطور نیست و وفاداری هنوز در بین جفتها معمول است، تنها امروزه به خاطر بیشتر مطرح شدن این موضوع در رسانه ها، این تصور به وجود می آید که مردم بیشتر از گذشته رابطه های خارج از ارتباط ثابت دارند. دانشمندان این کلیشه را نیز نادرست می دانند که در گذشته زوجها نسبت به یکدیگر وفادارتر بوده اند، آنچه که نسبت به گذشته تغییر کرده، فرم و زمان برقراری اینگونه ارتباطات و همینطور موضع نسل جدید نسبت به این موضوع است، چرا که نسل جدید عملی تر و بالغتر از نسل گذشته رفتار می کند و نگاه بازتری به دنیا دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی الیور کان (Oliver Kahn,دروازه بان تیم ملی فوتبال آلمان) همسر باردار خود را ترک کرد و با دختر دیگری ارتباط برقرار کرد،احساس انزجار بسیاری را در آلمان بر انگیخت. چرا این ما را برانگیخته می کند که مردی همسر باردار خود را ترک می کند؟ دلیلش تنها به خاطر بر هم زدن قرار داد ازدواج نیست، بلکه شاید به این خاطر است که ریشه عشق نه در رمانتیک، که بیشتر در بیولوژی ما قرار دارد. این احساسات لطیف، منبع هورمونی در بدن ما دارند و یک زوج را بر آن می دارند که در کنار هم بمانند و فرزندشان را بزرگ کنند. مردی که از این وظیفه سرپیچی می کند، شاید ناخودآگاه در دید دیگران یک اصل پایه ای نوع انسان را زیر پا می گذارد و سرنوشت نسل بعدی خود را به خطر می اندازد.شاید این همان چیزی است که ریشه به وجود آمدن حس وفاداری می باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.....................................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته موضوع در واقعیت پیچیده تر از این است. چون ما انسان هستیم، با یک مغز بزرگ! ، و با چمدانی پر از دفترهای خاطرات و نامه های عاشقانه. این عقیده که بیولوژی سرنوشت ماست و راه چاره ای از آن نیست، از واقعیت به دور است. چون ما موجوداتی پیچیده هستیم با سیستمی بسیار پیچیده تر برای به کار گیری اطلاعات از محیط، و محیط ما در طی هزاران سال تغییرات فاحشی کرده است.&lt;br /&gt;آنچه مسلم است این است که آرزو و رویای "عشق بزرگ برای همیشه" هنوز وجود دارد. در تمام تحقیقات و پرسشهای محققان، کمتر کسی وجود داشت که ابراز نکند که چنین آرزویی دارد. هیچکس که رابطه ای را آغاز می کند، به پایان دادن آن فکر نمی کند. طبیعت ما مونوگام نیست، اما این در (طبیعت) روح ما قرار دارد که بر آن سعی و باور داشته باشیم و آنرا از شریکمان آرزو کنیم. شاید افسانه زیبای خفته که بدون شاهزاده امکان ادامه زندگی نداشت، به گذشته متعلق باشد، اما من تصور می کنم که ما تجربه کسب می کنیم و یادگاری جمع می کنیم برای اینکه بتوانیم آنها را با کسی قسمت کنیم؛&lt;em&gt; یادت هست چطور فرزندمان یاد گرفت راه برود؟ یادت هست چطور روی آن کشتی مست کرده بودیم؟...&lt;/em&gt; یک رابطه عالی، مانند کیسه ای است که در آغاز خالی است و با طول زمان کم کم پر می شود و این چیزی است که شاید با ایده مونوگامی همراه است. اما چطور می شود رابطه خوبی را برای مدت بیشتری حفظ کرد؟ رضایت عمومی و جنسی، قبول کردن دیگری آنطور که هست، صحبت و صحبت و گوش کردن واقعی به یکدیگر، تایید و تحسین یکدیگر و قبول کردن ایرادهای دیگری ، توانایی با هم خندیدن، اعتماد و توانایی حل اختلافات، و توانایی بخشیدن بدون اینکه فوری به جای آن چیزی را از شریکمان بطلبیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا باید برای رابطه های تمام شده گذشته خود ناراحت باشیم؟ در اصل نه. ما در آینده باز هم "برای همیشه" عاشق خواهیم شد، فقط شاید آن موقع در دل بگوییم: "امیدوارم که این بار ممکن باشد"!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;منابع: &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;مقاله "میمون عاشق" از مجله اشپیگل (Spigel) شماره ۹، سال ۲۰۰۵ ، مجله پی.ام.(P.M.) شماره ۳، سال ۲۰۰۷، و چند منبع پراکنده دیگر!&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;(۱) مونوگامی در فارسی "تک همسری" معنی شده است. اما اين ترجمه، معنای کامل يا امروزی اين کلمه نيست. اگر چه در گذشته مونوگامي، به معنی داشتن تنها يک همسر معنی داشت، اما امروز معنی مونوگامي، داشتن تنها يک شريک جنسی است، بدون توجه به اینکه ازدواجی صورت گرفته است یا نه. اين را اضافه کنم که درنوشتن اين مطلب ، بيشتر از هر زمان ديگری به مشکل ترجمه بر خوردم، و فکر می کنم از آنجا که اين موضوع در فرهنگ ما هميشه تابوی بزرگی بوده، کلمات زيادی برای تعريف فرمهای مختلف اين نوع ارتباطها نداريم. کلمه خيانت به خودی خود يک صفت است و به جز بار اخلاقی که دارد، هيچ تعريفی برای چگونگی ارتباط ارائه نمی دهد. رابطه های خارج از ارتباط ثابت يا خارج از ازدواج، می توانند فرمهای بسيار مختلفی داشته باشند که هر کدام از آنها در گروه بندی ديگری جای می گيرند . مثلا اين ارتباط ممکن است يک رابطه صرفا جنسی و يکباره باشد (واژه one-night-stand که در آلمانی هم به کار برده می شود)، يا يک ارتباط جنسی برای مدتی طولانی تر، يا چند ارتباط جنسی ديگر، يا ارتباطی خاص و عميقتر برای مدتی طولانی تر که منحصر به رابطه جنسی تنها نیست، يا ارتباطی عشقی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;(۲) منظور از رضايت جنسي، اين نيست که در يک رابطه چند دفعه يا به چه شکل خاصی رابطه جنسی برقرار می شود. بلکه منظور اين است که شکلی از ارتباط جنسی بر قرار باشد که هر دو طرف از آن کمابيش راضی باشند. اينکه در آغاز رابطه، تعداد دفعات سکس خيلی بيشتر و هجان انگيز تر است، امری واضح است و کم شدن آن با گذر زمان حتما دليل بر وجود مشکل در يک رابطه نيست، که البته صحبت بیشتر در اين باره بحثی جداگانه است!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;لينکهای مرتبط:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ &lt;a href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2005/04/blog-post_18.html" target="_blank"&gt;قويترين ميل جهان&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://womanology.org/" target="_blank"&gt;مروری بر ریشه های تکاملی بی وفایی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ تعریف مونوگامی در ويکيپديا : &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Monogamy" target="_blank"&gt;به انگليسی&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://de.wikipedia.org/wiki/Monogamie" target="_blank"&gt;به آلمانی &lt;/a&gt;(که کاملتر نوشته شده)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://golkhooneh.blogspot.com/2005/05/blog-post.html" target="_blank"&gt;عشق های مثلثی یا خیانت؟&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://gooshzad.blogspot.com/2007/07/blog-post_21.html" target="_blank"&gt;خيانت در زناشويي&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://ghaflat.com/index.php/2007/08/28/treason" target="_blank"&gt;خیانت &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی سعی کرده ام در این نوشته جنبه اخلاقی اون رو وارد نکنم. البته که ممکنه در موارد خاصی چنین جنبه ای وجود داشته باشه. گوشت به خودی خود چیز بدی نیست، برای کسی که کمبود پروتئین داره لازمه، و برای یک مبتلا به اسید اوریک بالا کشنده است. تصمیم گیری و قضاوتی کلی در این باره از نظر من ممکن نیست، فقط خواسته ام که در اینباره بیشتر بدونیم، نه تشویق می کنم و نه تحریم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-7827653854931046302?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/7827653854931046302/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=7827653854931046302&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7827653854931046302?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7827653854931046302?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2007/09/blog-post_20.html" title="روابط موازی(۱)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkENQHszeip7ImA9WB9TFE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-6895434084053945131</id><published>2007-09-13T21:11:00.000+02:00</published><updated>2007-09-21T21:58:11.582+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2007-09-21T21:58:11.582+02:00</app:edited><title>صبح خمار</title><content type="html">خوب چی بگم؟! من اومدم. به همین راحتی!:) از آخرین پستم به این طرف، در مقابل تمام وسوسه ها مقابله کردم و سعی کردم مدتی از اینجا فاصله بگیرم. اشتباه نشه، ابدا قصد ندارم بگم وبلاگستان یا محیط مجازی چقدر اخه و بده! همچنان عقیده دارم که این یکی از بهترین امکانهای موجود هست برای برقراری ارتباط، برای فکر کردن، یاد گرفتن، رشد کردن، برای به حرکت اومدن و به حرکت در آوردن، برای خود بودن، لذت بردن، و سرگرم شدن. و قصد ندارم که این امکان رو از دست بدم. ولی اگر من چندین ساعت بی وقفه به یک نقاشی خیلی عالی خیره بشم و سرگیجه بگیرم، آیا اشکال از منه یا از نقاشی؟ در اصل از هیچکدوم، فقط زیادی روش زوم کردم! و این اتفاقی بود که برای من داشت می افتاد. باید کمی استراحت می کردم از فکر کردن دائمی و از اینکه مغزم مدام با مسائلی کاملا خاص و به این فرم درگیر باشه . حس می کردم دید کلی ام رو دارم از دست می دم و دچار حساسیت به خیلی جزئیات می شم که البته در جای خودشون مهم هستن، ولی این اهمیتشون داره خیلی بزرگتر از اونچه که باید می شه ( کمی سخته توضیحش!).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مدت چکار کردم؟ خوب، کار و کار و کار. البته فراموش نشه که اینجا تابستون بود این مدت! هر کسی که این طرفها مدت زیادی زندگی کرده باشه می دونه که تابستون و گرما چقدر قیمتی و کمیابه! هیچ لحظه آفتابی رو نمی خواستم از دست بدم! کلی کتاب خوندم، کاری که مدتها روش وقت نگذاشته بودم. با نویسنده های جدید آشنا شدم، که امیدوارم فرصت کنم ازشون بنویسم. چه لذتی داره توی هوای آفتابی با کتابت بری جایی تو سبزه ها دراز بکشی و بخونی و بخونی و نفهمی زمان چطوری می گذره. ورزش و پیاده رویهای طولانی و رقص. در عرض این مدت کم کلی لاغر شدم، که خانواده و دوستانم رو نگران کرده، ولی به همشون اطمینان دادم که حالم خوبه و این لاغر شدن فقط به خاطر فعالیت بیشتریه که دارم که همزمان باعث می شه کمتر هم غذا بخورم (البته باورشون نمی شه و همچنان نگرانن! ). دیگه چی؟ معاشقه ، قهر و آشتیهای عاشقانه، امیدها و ناامیدیها، دلتنگی، نوستالژی، دلواپسی برای حالا، برای آینده، ترس، اروتیک، هیجان و موهای سفیدی که تازگی پیداشون شده. خلاصه اش فکر کنم همین بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و حالا دلم برای اینجا، برای شبنم فکرم! برای همه دوستان گلم و برای خوندن و نوشتن لک زده. ممنونم از دوستان عزیزی که این مدت ازم خبر گرفتن، میل فرستادن، تشویقم کردن، پیام گذاشتن ، و یا بی سر و صدا به وبلاگم سر زدن. همه اینها برام بسیار با ارزش هستن ،حتی اگر نشده که فوری جواب بنویسم. امیدوارم عذرم رو بپذیرین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احتمالا از اون دسته خرسهای نایابی هستم که تابستونها به خواب میرن؛)) البته فرصتم همچنان محدود خواهد بود ولی حالا با انرژی بیشتری شروع می کنم. خیلی خوشحالم به خاطر این پست جدید و شروع دوباره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاملا اتفاقی &lt;a href="http://shabnamefekr.4-all.org/" target="_blank"&gt;این آدرس&lt;/a&gt; رو دیدم، نمی دونم چه کسی این رو درست کرده! ولی اگه اشتباه نکنم از ایران بدون فیلتر دیده می شه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-6895434084053945131?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/6895434084053945131/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=6895434084053945131&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/6895434084053945131?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/6895434084053945131?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2007/09/blog-post.html" title="صبح خمار" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUQAQXcyeCp7ImA9Wx5aGEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-7138157279147265343</id><published>2007-05-31T14:51:00.001+02:00</published><updated>2010-11-16T09:49:00.990+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-11-16T09:49:00.990+01:00</app:edited><title>صداقت و خیانت</title><content type="html">معمولا کتابهای نویسنده های غیر ایرانی رو به فارسی نمی خونم، اونقدر ترجمه ها دچار سانسور می شن که معنای اصلی رمان واقعا از بین میره. گاهی هم اگر این کار رو بکنم، باز برای این مقایسه هست که بدونم چقدر توی ترجمه کار خراب شده. یک نمونه اش که اینجا (آنلاین) دیدم، توی وبلاگ اکبر عزیز بود که این جمله رو از کتاب "بار هستی" (یا دقیقتر: "سبکی غیر قابل تحمل هستی") ، نوشته میلان کوندرا آورده بود: &lt;a href="http://dastanpour.blogsky.com/?PostID=103" target="_blank"&gt;«طنازی چیست؟ می‌تون گفت طنازی رفتاری است که امکان &lt;em&gt;آشنایی&lt;/em&gt; را القاء می‌کند، بدون آنکه این امکان موجب اطمینان خاطر باشد. به عبارت دیگر، طنازی وعده‌ی آشنایی است، اما بدون تضمین به اجرای این وعده.»&lt;/a&gt; که ظاهرا از روی ترجمه این کتاب آورده شده. در حالیکه اصل جمله این هست که : "...طنازی رفتاری است که امکان داشتن&lt;em&gt; سکس&lt;/em&gt; را القا می کند، بدون اینکه این امکان موجب اطمینان خاطر باشد...به عبارت دیگر ،طنازی وعده &lt;em&gt;سکس&lt;/em&gt; است بدون تضمین به اجرای این وعده " خوب ، تغییر دادن "امکان داشتن سکس" به "امکان آشنایی" کل معنای این جمله رو به هم می زنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند وقت پیش ها یک کتاب ترجمه شده به فارسی خریدم، باز هم نوشته میلان کوندرا، کتاب "دون ژوان". با توجه به موضوع کتاب، باید این کتاب خیلی شدیدتر مورد تجاوز سانسوری قرار گرفته باشه، اما خریدن این کتاب تنها به دلیل یک جمله بود که موقع ورق زدن کتاب به چشمم خورد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ماهیت خیانت آمیز صداقت بیش از اندازه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;........................................................................&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوندن کتابهای ترجمه شده،  برام مشکله،  جمله بندی و کل فرم متن ترجمه شده برام نامفهومه، هر جمله رو باید چند بار بخونم تا سر و ته اش رو پیدا کنم، ولی همون کتاب رو به آلمانی که می خونم، خیلی راحت می فهممش. در حالیکه کتابهای نویسنده های ایرانی برام اینطور نیستن. به نظر من ترجمه کتابها و متنها به فارسی، هنوز با اشکالهای خیلی زیادی رو به رو هست. از همه مهمترش به نظرم سخت ترجمه کردن جمله ها هست، جمله هایی که به زبان اصلی به زبان محاوره ای و کاملا ساده نوشته شدن، تو ترجمه به جمله های خیلی ادبی با لغتهای خیلی ادبی که در زبان معمولی استفاده نمی شن، تبدیل می شن، انگار که اگه اینطور نباشه، از ارزش و اهمیت نوشته کم می شه! (یک مثال خیلی ساده؛ عنوان کتابی از نویسنده آلمانی یورک بکر (Jurek Becker) هست: "یاکوب دروغگو" (Jacob der Lügner) . این عنوان به فارسی ترجمه شده: "یعقوب کذاب" تغییر یاکوب به یعقوب خیلی مهم نیست، ولی کی در زبان معمولی به جای دروغگو میگه کذاب؟!). یک چیز دیگه که به نظرم می رسه، زیادی "پاستوریزه " بودن جمله های ترجمه شده هست. مترجم ایرانی ، کلمات به خیال خودش "رکیک" رو به فارسی ترجمه نمی کنه (یا شاید نمی تونه!) و شبیه معلمهای دبستانی می شه که می خوان گوش بچه ها رو از شنیدن این کلمات حفظ کنن! اینها چیزهایی هستن که به نظر من، که یک خواننده خیلی معمولی رمان هستم و زبان شناس نیستم، میان. و باز هم به این نتیجه می رسم که چقدر تسلط به یکی از زبانهای انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، یا اسپانیایی برای کسی که علاقه به خوندن داره، مهمه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوندن هر سه کتاب رو توصیه می کنم! بهترش به زبان اصلی!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-7138157279147265343?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/7138157279147265343/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=7138157279147265343&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7138157279147265343?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7138157279147265343?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2007/05/blog-post_31.html" title="صداقت و خیانت" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUEAQHg8fip7ImA9WB5TE0g.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-2509125143325264836</id><published>2007-05-03T19:07:00.001+02:00</published><updated>2007-05-28T15:07:21.676+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2007-05-28T15:07:21.676+02:00</app:edited><title>کمی هم از مردان بشنویم!</title><content type="html">خانمها! برای خواندن این نوشته باید قوی باشید! چرا که مردان به ما زنان با همان نگاه انتقادی نگاه می کنند که ما به آنها، و این نکات انتقادی واقعا قسمتهای پر چربی بدن ما یا بینی نامتناسب ما نیستند؛ این قسمتها برای آنها خیلی مهم نیست! در طول ۲۰ سال گذشته، من حرفها، درددلها و شکایتهای مردان را از زنان جمع آوری کرده ام. بعضی از آنها خیلی کلی گویی هستند و به این ترتیب منصفانه نیستند، و بعضی از آنها خیلی شخصی هستند و از روی رنجیدگی شخصی این مردان گفته شده اند. اما اگر با خود صادق باشیم، ذره ای از واقعیت در بین این ناله ها وجود دارد. آیا خوب نیست این ذره واقعیت را از بین این شکایتها بیرون بکشیم و کمی در چگونه بودن خود تامل کنیم؟ بشنویم: زنها....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_خیلی سختند! من تمام مدت با آنها این احساس را دارم که کاری را اشتباه انجام می دهم. (هانس، ۴۲ ساله، بعد از یک ارتباط سه ساله)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ عقل کلند! تمام مدت در گوش من می خواند که چطور باید رفتار کنم، کارم را چطور انجام دهم، با بچه ها چطور رفتار کنم، ظرفها را چطور بشویم، به مادرم زنگ بزنم، آبجو نخورم، شلوار زردم را نپوشم...همه چیز، و واقعا همه چیز را بهتر می دانند و نمی خواهند این دانش خود را هم برای خودشان نگه دارند! (دانیل، ۲۸ ساله، بعد از یک رابطه ۸ ساله)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_خود خواهند. به دنبال مرد ایده آلی می گردندکه همه کاره باشد، زیبا و سکسی باشد، او را روی دست بلند کند، به هیچ زنی نگاه نکند، اما همه زنهای دیگر به او حسادت کنند، پر زور و قوی باشد، ولی به تمام دستورات او هم عمل کند، و تمام خواسته های او را بدون اینکه گفته باشد از چشمانش بخواند! باور کنید اگر حتی یک زن پیدا می شد که حاضر بود چنین انسان نمونه ای باشد، من هم تبدیل به چنین مرد ایده آلی می شدم!( مارسل، ۳۷ ساله، خسته از زندگی بعد از دعوا با شریکش سر این مساله که چه کسی باید چای صبح را به رختخواب بیاورد!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_یا می خواهند مرتب با تو به رختخواب بروند چون شنیده اند که زن مدرن تمام مدت سکس می خواهد! یا با سکس جریمه می کنند، کافی است یک دعوای کوچک بشود و سکس برای دو هفته تعطیل است. بگذریم از اینکه بعضی از آنها زمان سکس مثل نان بیات دراز می کشند و منتظرند که من دگمه های حساسشان را فشار دهم و خیلی خوب هم بدانم که این دگمه ها کجا هستند و البته که خودش نمی خواهد اینرا به من بگوید چون با تصورش از رمانتیک سازگار نیست، و اگر من نتوانم یکی از آنها را پیدا کنم ، احمق و بی خاصیت هستم. خودش خجالت می کشد بگوید که چطور می توانم ارضایش کنم، و اگر من خواسته خودم را بگویم ، یک حیوان شهوتی هستم. (کلاوس، ۵۹ ساله، بعد از یک آشنایی کوتاه)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_غیر قابل هم صحبتی اند. هر بحثی، یک بمب ساعتی است. اگر به شوخی چیزی بگویم، ناراحت می شود یا من فوری تبدیل به دشمن زنان می شوم. با هر حرف کوچکی که مطابق میلش نباشد، مانند مادری که پسر خود را در حال خود ارضایی غافلگیر کرده است، نگاهم می کند! اگر از او بپرسم "چه شده؟" جواب می دهد"هیچی!" و البته انتظار دارد که من این جواب را باور نکنم و همان لحظه دچار عذاب وجدان شوم! (فابیو، ۳۴ ساله، اصلیت ایتالیایی)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ یک لیست مغزی مانند جدول امتیازهای مسابقات ورزشی دارند، اگر امتیازهای زیادی به دست بیاوری، کم کم در لیست او بالا می روی و برایش قابل توجهی. اما با همه خاصیتهای خوب، کافی است که یک امتیاز منفی بگیری (حتی اگر این امتیاز منفی دو بار در هفته شنا رفتن تنهایی باشد) تا از لیستش حذف شوی! (برند،۳۶ ساله، بعد از یک آشنایی اینترنتی)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_معلم پرورشی اند. همه چیز و همه کس را تربیت می کنند، بچه ها را و البته مردشان را. و وقتی با ما مانند یک بچه کوچک رفتار می کنند، نباید تعجب کنند که ما هم مانند یک بچه رفتار کنیم: لج باز،کله شق، دائم در حال فرار، با دوستان مشروب خوری و سیگار کشیدن ، حد اقل با آنها می شود راحت و آزاد و انسان بود! (آرنه، ۲۶ ساله، بعد از سه آشنایی، به دنبال زنی مسن تر از خودش است که به جز در رختخواب، خیال تربیتش را نداشته باشد)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ قضاوت کردن را حق منحصر به فرد خود می دانند. تمام مدت درباره خوبیها و بدیهای مردان حرف می زنند، اینکه یک مرد چطور راه می رود، چطور می ایستد، چه در آمدی دارد، چه لباسی می پوشد،چطور حرف می زند، چطور نگاه می کند، چه خانه ای دارد، چه می نوشد،...تصور کنید اگر مردی اینطور از زنی حرف بزند، چطور تبدیل به یک تحقیر کننده زنان می شود. البته من کمتر شنیده ام که مردی ماشین زنی را ملاک جذابیت او قرار دهد! (شتفان،۲۷ ساله)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_تمام مردانی را که بعد از یک ماجرای عشقی ناموفق در زندگیشان پیدا می شوند، مجبور به تاوان دادن بابت آن می کنند و برای اینکه به این منظور برسند، بیشتر خودشان را خسته می کنند. تمام مدت منتظر این هستند که رنجیدگی گذشته آنها تکرار شود. در اصل هر حرف یا کاری که من بکنم، می تواند یک بمب را منفجر کند: آقای ایکس هم همین حرف را زد قبل از اینکه مرا ترک کند، آقای ایگرگ هم با همین کارها شروع کرد، آقای ایپسلون هم همین حرف را زد قبل از اینکه با بهترین دوست من رابطه برقرار کند...چرا زنان اینطور در گذشته زندگی می کنند و به حال هیچ شانسی نمی دهند؟ و من به عنوان مرد دائم باید به او ثابت کنم که قصد رنجاندن او را ندارم، ولی مساله این است که او با این رفتار زودتر مرا رنجانده است.(کای،۲۶ ساله)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند بار صورت خود را با خواندن این جملات در هم کشیدید؟ شاید از روی رنجیدگی، یا شاید چون حد اقل یک زن را می شناسید که این خصوصیات در مورد او صادق است. اما خانمهای من! ما نیز در مورد مردان چنین کلی گوییهایی داریم و همه آنها را در یک کیسه می ریزیم و نفرت از آنها را تبلیغ می کنیم. آیا همه چیز تقصیر مردان است و ما زنها همیشه خوبیم و بهترین رفتارها را داریم؟ یا شاید خیلی وقتها مردان به طور غریزی می دانند چه چیزی در کنار ما زنان انتظارشان ر امی کشد: سعی بی وقفه ما در تغییر دادن و تربیت کردن آنها، انتظار بالاترین و زیباترین بازدهی جنسی آنها در رختخواب؛ دقیقه ای پیش او یک قهرمان بود که همه آرزوهای خود را (به ناحق!) روی او منعکس کرده بودیم، و لحظه ای بعد، اگر نخواهد تمام زندگی اش را مطابق خواست ما تغییر دهد، تبدیل به یک صفر می شود...فراموش نکنیم چیزی بهتر از این نیست که اجازه داشته باشیم آنطور زندگی کنیم که هستیم و این برای هر دو جنس صدق می کند، برای هر دو جنس! اینجا صحبت از حقوق زنان نیست، که من آنرا پیش در آمد هر گونه تلاش برای ایجاد یک رابطه مساوی می دانم، اینجا ولی صحبت از این است که ما آیینه ای در برابر خود قرار دهیم و ببینیم که چقدر از انتظاراتی که از شریک زندگی، شریک جنسی، یا هر گونه ارتباط دیگری با مردان داریم را خود بر آورده می کنیم اگر به چنین ارتباط برابری باور داریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما مردان نظرات دیگری نیز در مورد ما زنان دارند، زنها برای مردان...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_غیر قابل جایگزینی هستند. من نمی دانم زندگی من بدون زنم چگونه بود، بدون این موجود "متفاوت" در کنار من. ( کلاوس گونتر، ۶۴ ساله)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ بسیار عاقل هستند.وقتی در کله من همه چیز به هم ریخته، کافی است با یک زن نسبتا باهوش صحبتی داشته باشم تا دوباره آفتاب برایم بدرخشد. (رافائل،۴۰ ساله)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_قوی و مقاوم هستند، و می توانند دوباره و دوباره نیروهای خود را به دست آورند. فکر می کنم این در وجود آنها نهفته است. زنانی که فرزندان خود را تنها بزرگ می کنند، یا تنها خرج خانواده را در می آورند، یا از پدر مادر خود مراقبت می کنند و باز هم برای دوستان خود وقت می گذارند...آرزو می کردم من اینقدر قدرت داشتم.(شتفان، ۴۲ ساله، سردبیر، بعد از جلسه ای با مردان، که ۲-۳ وظیفه برایشان خسته کننده بود!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_مسئولیت پذیرند. به سلامتی خود دقت می کنند، تصمیمات خود را با دوستان خود به مشورت می گذارند و در زندگیشان برنامه ریزی دارند. (عمر،۳۳ ساله)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_بهترین موجودات روی زمین هستند، بدون آنها زندگی مردان چه بود؟ تنها با یک زن، مرد می تواند آنچه را برای مرد بودن لازم دارد به دست آورد، برای زندگی کردن ، برای عاشق بودن، چه خوشمان بیاید چه نیاید! (پدرم،۶۸ ساله)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.........................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;یک مرد سخن را در دست دارد: پروفسور والتر هولشتاین ( Walter Hollstein)، پایه گذار "گروه بین المللی تحقیق درباره مردان" ( Internationale Arbeitsgemeinschaft für Männerforschung), عضو شورای اروپا درباره سوالهای مربوط به مردان، نویسنده کتابهای متعددی درباره این موضوع و استاد دانشگاه برمن در آلمان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنه وست (Anne West)&lt;/strong&gt; : در سال ۱۹۸۹ که من هنوز نوجوان بودم، حکم کلی درباره مردان این بود که مردان همگی حیوان هستند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پروفسور هولشتاین&lt;/strong&gt;: بله درست است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آ.و.&lt;/strong&gt; :امروز مرد کجا قرار دارد؟ آیا این تبلیغات نیستند که تصویر مرد امروز را برای ما آماده می کنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هولشتاین&lt;/strong&gt;: در تبلیغات امروز، مرد یا موجودی بد، یا ابله است. آنقدر که نمی تواند لباسهای رنگی و سفید را برای شستن از هم جدا کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آ.و.&lt;/strong&gt; : بزرگترین تفاوت مرد امروز با مرد ۲۵ سال پیش چیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هولشتاین&lt;/strong&gt;: مرد امروز چند چهره ای است. ما دیگر از "مردانگی" حرف نمی زنیم، بلکه از "مردانگیها". مرد امروز می تواند همجنسگرا باشد و شهردار هم باشد، یا مرد خانه دار. با اینهمه، مرد امروز هم اگر بخواهد به جایی برسد، مجبور است در قالب سنتی "مردانگی" قرار بگیرد؛ سخت و سنگین! بازدهی داشته باشد، اگر حالش خوب نباشد به روی خود نیاورد، دائم بجنگد و نقاب "پوکری" به صورت خود بزند (منظور چهره مصنوعی که بازیکنان پوکر به خود می گیرند هست-شبنم)...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آ.و.&lt;/strong&gt; : چه "مردانگیها"ی دیگری امروز وجود دارند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هولشتاین:&lt;/strong&gt; امروزه نسبت به ۲۵ سال گذشته، تعداد مردانی که فرزندان خود را به تنهایی بزرگ می کنند بیشتر است، و همینطور مردانی که آگاهانه تصمیم می گیرند بیشتر برای خانواده شان وقت بگذارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آ.و&lt;/strong&gt;.: زنان امروزه خواهان مردی هستند که قوی باشد، و در عین حال پر احساس. آیا این رل دوگانه برای آنها زیاد نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هولشتاین&lt;/strong&gt;: این فرمی از انعطاف است که به مردان اجازه می دهد همه جنبه های شخصیت خود را زندگی کنند. چرا باید این نقش زیاد باشد، زنان مدتهاست این نقشها را به عهده می گیرند؛ شاغل هستند، کار خانه و بچه ها را انجام می دهند و باید رلهای رفتاری مختلفی را قبول کنند، چرا ما مردان از پس اینکار بر نیاییم؟ این دوگانگی حتما نباید منتهی به شیزوفرنی شود! می تواند خیلی هم لذت داشته باشد جدا کردن خود از تک وجه ای بودن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آ.و.&lt;/strong&gt; : آیا این برای مردان آگاهانه شده است که لازم است خود را تغییر دهند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هولشتاین&lt;/strong&gt;: این تغییر کردن از درون، کار مشکلی است. گاهی لازم است مردان را برای این تحول به جلو هول داد. تحقیقات ما نشان داده اند که مردان معمولا خیلی زود می فهمند که باید چیزی را عوض کنند، اما از زمان درک این مساله تا رسیدن به عمل، به طور متوسط ۷ سال می گذرد. زنان در اینباره خیلی سریعتر هستند، و مثلا اگر از رابطه شان ناراضی باشند، به آن زودتر خاتمه می دهند. البته می توان مردان را به مشکلاتشان متوجه کرد، به عنوان مثال به سلامت جسمیشان. مردان یاد نگرفته اند که به زبان بدن خود گوش دهند، آنها حتی در بین خود در اینباره صحبت نمی کنند. تنها مردان کمی وجود دارند که یک دوست بسیار صمیمی دارند و با او همه چیز را در میان می گذارند. ولی حتی در این صورت هم نه چیزهایی مثل: "زنم مرا ترک کرده است، من در رختخواب شق نمی کنم!...". سال ۱۹۸۹ نتیجه تحقیقات ما این بود که تنها ۱۳ درصد مردان یک دوست صمیمی دارند، این رقم تا به امروز تغییر چندانی نکرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آ.و.&lt;/strong&gt; : آیا مردان از زنان می ترسند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هولشتاین&lt;/strong&gt;: بله ، البته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آ.و.&lt;/strong&gt; : چرا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هولشتاین&lt;/strong&gt;: زنان به طبیعت نزدیکتر هستند، می توانند بچه دار شوند، چیزی که قطعه ای قدرت به حساب می آید. زنان از نظر اروتیکی، احساسی و بیولوژیکی از طرف مردان قویتر دریافت می شوند و وقتی زنان حضور دارند رفتار مردان کاملا فرق می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آ.و.&lt;/strong&gt; : از زنان برای همراهی و کمک به مردان چه تقاضایی دارید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هولشتاین&lt;/strong&gt;: من از آنها سه خواهش دارم: اول اینکه سعی کنند مردان را واقعی ببینند و ما را بر پایه تئوریهای ادبی یا فمینیستی یا رمانهای احمقانه ای که در آنها مردان یا موجودات خبیث یا شاهزاده های غیر واقعی قصه هستند، قضاوت نکنند. دوم اینکه اینرا ببینند که برای ما مردان هم همه چیز آنقدر آسان نیست که تصور می کنند. این مساله با روش تربیتی ما شروع می شود، و ما مجبوریم بسیاری از چیزهایی که به انسان بودن تعلق دارد (مانند احساس خود را نشان دادن، ضعف نشان دادن) را برای خود با زحمت به دست آوریم. گفته می شود که امروزه تربیت پسران دیگر بر این مبنی نیست که آنها خصوصیات اخلاقی یک قطبی داشته باشند و تنها سخت و محکم باشند. اما این کاملا درست نیست. جمله هایی مانند "مرد درد نمی شناسد" یا "مرد گریه نمی کند" هنوز وجود دارند، با فرمهای دیگر. و سوم اینکه قبول کنند، که مردی ممکن است بخواهد به زندگی اش فرم و شکل دیگری بدهد از فرمی که تنها به بازدهی محدود شده باشد، و برای او تصمیم گیری نکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آ&lt;strong&gt;.و&lt;/strong&gt;.: امروزه ما زنان کار می کنیم، می توانیم از بچه های خود به تنهایی مراقبت کنیم، و دنیا را هم دیگر یک مرد برای ما تعریف نمی کند- ما امروز مردان را "تنها" برای عشق لازم داریم. اما ظاهرا این کافی نیست برای اینکه یک مرد بتواند کاملا مرد باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هولشتاین&lt;/strong&gt;: دلیلش این است که توقعات و خواسته های مردان عوض نشده است، آنها می خواهند این توانایی را داشته باشند که بتوانند نقش نان آور را بازی کنند، حتی اگر این نقش برایشان اجباری نباشد. بیست سال پیش مردان زنانی را می خواستند که در خانه بمانند و شاغل نباشند. امروزه اکثریت مردان خواهان زنانی هستند که شاغل و مستقلند، چون فهمیده اند که به این ترتیب بار آنها سبکتر است. اما با این وجود درونشان می گوید: در اصل من باید بتوانم خرج خانه را در بیاورم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آ.و.&lt;/strong&gt; : در ۲۵ سال آینده بهتر است مردان کجا باشند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هولشتاین&lt;/strong&gt;: اگر هم امروز این روند آغاز شده است که مردان جنبه زنانه درون خود را بیشتر کشف کنند، اما انتظار نمی رود که در ۲۵ سال آینده مردان توانایی این را پیدا کرده باشند که خصوصیات مردانه و زنانه وجود خود را به تعادل برسانند. با این وجود من امیدوارم که این روند ادامه پیدا کند، و دیگر به تیپ مردانی مانند جرج بوش احتیاجی نباشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آ.و.&lt;/strong&gt; : آیا زنان واقعا مردان را اینگونه می خواهند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هولشتاین&lt;/strong&gt;: من فکر می کنم که راه درست این است که ما به زن و مرد به خاطر جنسیتشان خصوصیات خاصی را به شکل صد در صد تحمیل نکنیم، بلکه به این مساله برسیم که هر چیزی که انسانی است از طرف هر دو جنس می تواند و اجازه دارد تجربه شود. چقدر بد است اگر زنی نتواند قبول کند که مرد نیز مانند خود او گریه کند، یا مردی نتواند تحمل کند که زنی بیشتر از او در آمد دارد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;پاره ای از کتاب "جلوه ونوس" (Der Venus-effekt) نوشته آنه وست (Anne West) , با کمی تحریف&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لینک مرتبط:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://pargar.persianblog.com/1386_3_pargar_archive.html#6892366" target="_blank"&gt;نابرابری عاطفه و حقوق ، تذکری بر فمینیسم &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.radiozamaneh.org/ravi/2007/05/post_68.html" target="_blank"&gt;معرفی وبلاگم رو در رادیو زمانه&lt;/a&gt; دیدم و شنیدم. خوب لازم نیست بگم که خوشحال شدم... ولی بازم می گم!؛))&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-2509125143325264836?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/2509125143325264836/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=2509125143325264836&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/2509125143325264836?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/2509125143325264836?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2007/05/blog-post.html" title="کمی هم از مردان بشنویم!" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkYDQn86eip7ImA9WxRbGE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-9039679664532411030</id><published>2007-04-15T00:17:00.000+02:00</published><updated>2008-12-09T14:42:53.112+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-12-09T14:42:53.112+01:00</app:edited><title>اسطوره خون آشامها</title><content type="html">&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;این نوشته آمیخته ای از خونده ها و دیده هام و نظر شخصی ام در این مورد هست، فکر کردم شاید برای شما هم جالب باشه، به عنوان یک زنگ تفریح شاید کمی ترسناک!!:)) در ضمن؛ اگر روحیه ضعیفی د&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ر رابطه با این موارد دارین، توصیه می کنم این پست رو نخونین!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال ۱۷۲۵میلادی است. در وین نامه ای دریافت می شود که حاوی گزارشی است از مرگ اسرار آمیز چند تن از اهالی روستایی در مرز بوسنی، که در فاصله زمانی کمی نسبت به یکدیگر به شکل مرموزی کشته شده اند. از مردی به نام پیتر پلوگویوویچ (Pet&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/RiFNxQSgLfI/AAAAAAAAAAY/6srNV4_IFcI/s1600-h/vampire3.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5053405765467909618" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/RiFNxQSgLfI/AAAAAAAAAAY/6srNV4_IFcI/s320/vampire3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;er Plogojovic) نیز به عنوان متهم نام برده می شود، و اینکه قربانیها را در خواب به قتل رسانده است. شگفت اینکه این شخص در زمان اتفاق این وقایع، خود مرده و به خاک سپرده شده بود.&lt;br /&gt;در این زمان، بوسنی بعد از پیروزی بر عثمانها در سال ۱۷۱۸ متعلق به اطریش است. از طرف سازمان ارتش اطریش، گروهی برای بازرسی و روشن کردن این قتلها به بوسنی فرستاده می شوند. پزشکی نیز همراه این گروه است که وظیفه دارد گزارشی تهیه کرده و آنرا به مرکز بفرستد. آنچه در گزارش این پزشک در مورد جسد پلوگویوویچ آمده است، بی شک باور نکردنی است: " جسد، به غیر از بینی که کمی تغییر شکل داده است کاملا تازه است. ناخنها افتاده اند و به جای آنها ناخنهای تازه رشد کرده اند. همینطور ​پوست کهنه که رنگی متمایل به سفید دارد، جای خود را به پوست تازه داده است.دستها، پاها و بقیه اعضای بدن در زمان حیات نمی توانستند بهتر از اکنون باشند. در دهان جسد مقداری خون جمع شده است که احتمالا از بدن مقتولین مکیده شده است."&lt;br /&gt;خبر خون آشامهایی که با مکیدن خون گروهی، آنها را به قتل رسانده اند، در تمام اروپا پخش می شود. گزارش مرگهای مشابهی در سالهای ۱۷۲۷،۱۷۳۱و۱۷۳۲ به دست می رسد. کم کم بسیاری از عالمان غرب درباره "جویدن و مکیدن مردگان" بحث می کنند. کلمه وامپایر (Vampir) در مدت کوتاه چند سال، وارد زبانهای کشورهای غربی می شود و به این صورت یکی از هراس انگیز ترین هیبتها، از درون قبر تاریک خود وارد دنیای زندگی مردم عامه می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;................................................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وامپایر، نه یک هیولا است و نه یک روح، بلکه یک جسد زنده است، مرده ای که مرتبا باز می گردد، از قبر خود بیرون می آید برای کشتن. او نیروی زندگی را از وجود دیگران می گیرد و قادر است به موجودات دیگری مانند خفاش، گرگ یا موش تغییر شکل دهد. شکل ظاهری او به یک مرده شبیه است، و البته جسدی که اعضای آن سالم مانده است؛ چشمهای خیره و تشنه خون، دندانهای نیش تیز و برنده، دهان آمیخته با خون، ناخنهای بلند. به نور بسیار حساسیت دارد و تنها شبها از قبر خود بیرون می آید و به شکار می رود. چطور یک انسان تبدیل به یک خون آشام می شود؟ طبق داستانهای رومانی، رعدو برق شدید هنگام تولد، یا تولد نوزاد با موی خیلی زیاد می تواند دلیل باشد، یا اگر هنگام دفن مرده اشتباهی روی دهد یا شخصی از طرف یک وامپایر مورد حمله قرر گیرد، در همه این حالتها جسد او می تواند تبدیل به یک خون آشام شود. افراد خارج از نرم جامعه، بیشتر در معرض خطرند؛ دزدها، جنایتکاران، فاحشه ها، کسانی که بسیار دیر یا خیلی زود می میرند و خلاصه هر فرم غیر نرمال بودن.&lt;br /&gt;وامپایرها بسیار به سختی می میرند، قابلت زنده ماندن آنها تقریبا بینهایت است. تنها نابود کردن آنها راهی برای نجات از دست آنهاست. برای این منظور، اهالی روستا به دور هم جمع می شوند (معمولا یک کشیش نیز در بین آنها هست)، و تابوتهای مردگان را از قبر بیرون می آورند و در جسدها به دنبال نشانه های وامپایرها می گردند، اگر جسد متلاشی شده باشد، دوباره آنرا به تابوت و قبر خود بر می گردانند، در غیر این صورت یک چماق که سر آن تیز شده است را به قلب آن فرو کرده و بعد از آن سر جسد را قطع می کنند و باقی مانده جسد را سوزانده و خاکستر آنرا به روی قبر پخش می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز قرن ۱۸ میلادی است. بحثها درباره خون آشامها همچنان ادامه دارد و ظاهرا موضوع آسانی نیست! حتی از این پدیده به عنوان نشانه ای برای زندگی ماورای طبیعی نام برده می شود و بحث در این باره با بحث زندگی پس از مرگ همراه می شود یا حتی آنرا داغتر می کند. به خصوص این سوال مطرح می شود که آیا پس از مرگ، جسد از زندگی خالی می شود یا اینکه تا مدتی هنوز نشانه های زندگی در آن وجود دارد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;............................................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز وقتی به گزارش پزشکی که در سال ۱۷۲۵ در باره جسد "سالم" نوشته شده، نگاه می شود، می توان گفت که اطلاعات آن زمان درباره بیولوژی و دوره پوسیدگی جسد، بسیار کم بوده است. امروزه می دانیم که در بدن انسان مرده، گازهایی تولید می شود که آنرا مانند بادکنک باد می کند و تا مدتی ظاهرا جسد سالم یا حتی کاملا تازه به نظر می رسد. در طی پروسه پوسیده شدن، مایعاتی نیز در سینه جسد جمع می شوند و که گاهی از دهان یا بینی به بیرون تراوش می کنند و این تصور به وجود می آید که در دهان مرده خون جمع شده است یا از جسد صداهایی شنیده می شود. به علاوه پوست در طی همین جریان کم کم به عقب کشیده می شود و به این علت به نظر می رسد که ناخنها رشد کرده اند. کم کم ناخنها از جای خود جدا می شوند و پوست صورتی رنگ زیر ناخنها این تصور را به وجود می آورد که ناخنهای تازه در حال روییدن هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سال ۱۷۵۶ برای اولین بار گزارش جرج تالار(Georg Tallar) وجود خون آشامها را یک تعبیر اشتباه از نوعی بیماری که بر اثر بد غذایی و پر خوری به وجود می آمد دانست و اظهار کرد که در اثر این بیماری و تبهای تند، خون آشام مانند کابوسی به سراغ این بیماران می آید و کل داستان خون آشامها چیزی جز یک خرافه مردم عامه نیست، و به این ترتیب خون آشام برای اولین بار از دنیای واقعیت به جرگه خرافات پیوست. بسیار بعد، در سال ۱۹۸۴لیونل میلگرام (Lionel Milgrom), پزشک آمریکایی نیز سعی کرد به وجود آمدن این پدیده را از راه علمی توضیح دهد. او در این سال مقاله ای درباره نقش هموگلوبین و تاثیر کمبود وجود آن درخون نوشت و از بیماریی به نام "مربوس گونتر" (Morbus Günther) نام برد، که باعث حساسیت زیاد در برابر نور، پیوره(که دندانها را درازتر به نظر می رساند) و قرمز شدن دندانها در برابر نور،کم خونی (و در نتیجه سفیدی پوست) و تولید زیاد موی بدن می شود. او حتی حساسیت "خون آشام" در برابر سیر را نیز به این ترتیب توضیح داد که سیر دارای آنزیمی است که علائم این بیماری را شدت می دهد و برای همین این بیماران نسبت به سیر حساسیت دارند. مشکل این توضیح در اینجاست که این بیماری بسیار نادر است و تا به حال تنها ۲۰۰ مورد آن شناسایی شده است و نسبت دادن آن به تعداد کشته شدگان روستای بالکان در آن زمان نمی تواند از نظر رقمی کاملا درست باشد. در اینباره توضیح متخصص پوست اسپانیایی ژوان گومز آلونزو (Juan Gomez-Alonso) در سال ۱۹۸۲ که این پدیده را به بیماری هاری نسبت داد، درست تر به نظر می رسد. شخصی که به بیماری هاری دچار می شود، دچار توهم، کابوس، بی خوابی و رفتار غیر طبیعی است. اثر زخم گاز گرفتگی در بدن او ابتدا دردناک است و بعد کم کم این درد به تمام بدن متقل و بدن دچار گرفتگیهای شدید ماهیچه ای می شود که چهره او را به طور هراسناکی به نظر می رساند و چون بیمار نمی تواند آب دهانش را فرو دهد، در دهانش کف و مایعات دیگر جمع آوری می شود. به این ترتیب می توان این را نیز توضیح داد که چرا پدیده خون آشامی به طور پریودی در طو​ل این چند دهه ظاهر شده است، چرا که هاری بیماریی است که گاهی بیشتر و گاهی کمتر در بین مردم ظاهر می شود. با همه اینها یک توضیح کامل علمی برای به وجود آمدن تصور پدیده خون آشام در بین مردم آن زمان وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/RiFYlwSgLgI/AAAAAAAAAAg/16EIu9eTOho/s1600-h/113px-Vlad_Å¢epeÅ.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5053417662527319554" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/RiFYlwSgLgI/AAAAAAAAAAg/16EIu9eTOho/s320/113px-Vlad_%25C5%25A2epe%25C5%259F.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;مدتها بعد از اینکه وامپایر از دنیای واقعیت بیرون رانده شد، در قرن ۱۹ میلادی دوباره در عالم ادبیات و سینما متولد شد. در سال ۱۸۷۵ برام استوکر(Bram Stoker) رمان معروف "دراکولا"(Dracula) را نوشت و به این ترتیب داستان فراموش شده خون آشامها دوباره در تاریخ فرهنگ غرب یاد آوری شد. دراکولا در رمان استوکر، یک کنت بسیار جذاب و در عین حال رعب آور است. نام دراکولای رمان، برگرفته از نام فردی تاریخی به اسم "ولاد دراکول"(Vlad Draculea) است که شاهزاده ای رومانی بود و از طریق پدر خود وارد گروه "اژدها" شد که برای جنگ صلیبی با عثمانیان تشکیل شده بود و به همین خاطر نیز صاحب این نام شد؛ ولاد دراکول به معنی "اژدهای کوچک" است. از آن گذشته، "دراک" در زبان یونانی شیطان نیز معنی می دهد. نام ولاد دراکول به عنوان فرمانده ای بیرحم در تاریخ ثبت شده است؛ طبق روایتی او نزدیک به ۲۴۰۰۰ ترک عثمانی را &lt;a href="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/b/bb/Vlad_Tepes_-_Blatt_3.jpg" target="_blank"&gt;به چوب کشید&lt;/a&gt;. امروزه &lt;a href="http://www.visit-transylvania.us/romania-travel-transylvania/halloween/Bran%20castle%20in%20Transylvania,%20courtesy%20of%20Romanian%20Tourism%20Ministryx.JPG" target="_blank"&gt;قصر محل سکونت او &lt;/a&gt;در ترانسیلوانیا (Transsylvanien) تبدیل به مکانی توریستی شده است که روزانه بازدیدکننده های بسیاری دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;........................................................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وامپایر. دراکولا. آیا او در ادبیات تنها یک موجود خیالی نیست؟ البته. اما این پدیده، محتوی سوالهای مهمی در رابطه با بیماری، تغذیه، سکس، مرگ، قدرت، جاودانگی یا خدا است. وامپایر همیشه "آن دیگری" (the other) است، و به این عنوان، نماد متفاوت بودن و جدایی و مرز بندی است. با این وجود او دائم با جامعه سالمها و نرمالها در ارتباط است. به عنوان فیگوری که در مرز قرار دارد، دائم بین دو دنیا در حال نوسان است: بین مرگ و زندگی، این دنیا و آن دنیا، بین انسان و حیوان، بین رویا و بیداری، بین نرمال بودن و انحرافی بودن، بین سالم و دیوانه. حتی زمانهایی که در آنها تحول در جسد رخ می دهد و او تبدیل به دراکولا می شود نیز زمانهای مرزی هستند؛ نیمه شب، غروب و طلوع خورشید. از آنجا که وامپایر همبستگی نزدیک نرمال بودن و غیر نرمال بودن را به تصویر می کشد، همواره باورها و دانش ما را تحت سوال قرار می دهد و این موضوع را مطرح می کند که کجا زندگی خاتمه می یابد و کجا مرگ شروع می شود و چه محدوده ای بین این دو نقطه وجود دارد، اینکه خون به عنوان نیروی زندگی چه نقشی برای ما بازی می کند و ما چگونه تولید مثل می کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در قرن ۱۹ میلای،موضوع خون آشام و دراکولا، موضوعاتی از مسائل جنسی را نیز در بر می گیرد که در آن زمان جز نزد پزشک از آنها صحبتی نمی شده است، موضوعاتی مانند تجاوز، سادیسم جنسی(تمایل وامپایر برای جویدن و مکیدن و آزار دادن) و مازوخیسم جنسی (تمایل به آزار بینی پنهان در وجود قربانیان زن او)، یا نکروفیلی( تمایل جنسی به مردگان). یکی از بارزترین نشانه های دراکولا فرو کردن دندانها در گردن زنهای قربانی اش است، و گاز گرفتن گردن یک رفتار جنسی است. دراکولا تنها بدن قربانیهای خود را در بر نمی گیرد، بلکه روح آنها را نیز تسخیر می کند، او آنها را وارد حالتی خلسه وار می کند( چیزی که با هیپنوتیزم قابل مقایسه است)، طوری که در آن اختیاری از خود ندارند، نیروی اراده شان فلج می شود و خود را به دست تمایلاتی که در ضمیر نا خودآگاهشان قرار دارد می سپارند. در اینجا می شود رد پیدا شدن ایده "ضمیر نا خود آگاه"را نیز دنبال کرد، همینطور رابطه نابود کننده بین عامل و قربانی و رلهای جنسیتی آن زمان ، وقتی مرد در جایگاه عامل سادیست، و زن در نقش قربانی مازوخیست قرار می گیرد. آنچه می خواهم بگویم این است که به عنوان داستانی برخیزنده از روحیه آن زمان، می توان به بسیاری از خواسته ها، مشکلات، مسائل و سوالهای مردم آن زمان پی برد. اگر فیلمهای مربوط به دراکولا را دنبال کنیم ، می ببیبینم که این تاثیر روحیه زمانه، خود را در سینما، در طی گذشت سالها با تغییراتی که در ماهیت وامپایر به وجود می آید، به خوبی نشان می دهد؛ در حالیکه در اولین فیلمهای ساخته شده، وامپایر به عنوان موجودی کاملا خبیث و بدون کوچکترین فکر و اراده ای که مانند حیوانات از روی غریزه دست به کشتار می زند، نمایش داده می شود، در فیلمهای جدیدتر، مانند فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0103874/" target="_blank"&gt;"دراکولا"&lt;/a&gt;، او با همه خصوصیتهای خونخوارانه مخصوص به خود ، عاشق است و با نیروی عشق دوباره "جوان" شده و حتی یافتن معشوق برای او تبدیل به یک میسیون می شود، و در فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0110148/" target="_blank"&gt;"مصاحبه با یک خون آشام"&lt;/a&gt; ، وامپایرها دارای دنیای درونی خیلی پیچیده تری هستند و سوالهایی فلسفی را در پیش می کشند، به دسته های خوب و بد تقسیم می شوند، گاهی حس انسانی دارند، بر خلاف غریزه طبیعیشان نمی خواهند باعث قتل بشوند، تنها هستند، و از جاودانگی خود ناراضی اند. دختر وامپایر کوچک از اینکه نمی تواند هیچگاه بدن زنانه ای داشته باشد به سر حد مرگ ناامید است و با اینهمه مرگ را پیدا نمی کند.(حالا که صحبت از فیلم مصاحبه با یک خون آشام شد، این را هم بگویم که این فیلم بر اساس رمانی از آنا رایس (Anna Rice) ساخته شده است، که گفته می شود در آغاز با به فیلم کشیده شدن رمان خود مخالف بود، اما بعد از دیدن اولین صحنه های ساخته شده و بازی عالی تام کروز در نقش "لستات"، نه تنها موافقت کرد بلکه خود نیز در کار ساختن فیلم کمک کرد).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وامپایر البته همیشه موجودی خارج از اجتماع و در لب مرز نیست، بلکه می تواند نقش پادشاهی را داشته باشد. ولتر (Voltaire) از کلمه خون آشام، به عنوان صفتی برای خون آشامهای واقعی جامعه استفاده کرد- بدون دلیل نیست که وامپایرهای ادبیات، معمولا از خانواده های سلطنتی هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک عنصر جدانشدنی از وامپایر، خون است. وامپایر خون قربانیان خود را می مکد و با این روش تولید مثل می کند، نوعی پارادوکس تولد برای مرگ، که برای نمایش دادنش از نقش سنتی و سمبلیک خون به عنوان نیروی زندگی استفاده می شود. اما این مکیدن خون جنبه دیگری نیز دارد: وامپایر با این عمل نه تنها دستور انجیل را زیر پا می گذارد ( طبق کتاب مقدس قدیم، نوشیدن خون حرام است)، بلکه از سنن انجیلی برای خود استفاده می کند و به عنوان مثال با نوشیدن خون ، تبدیل به یک "نامرده" می شود و عمر جاودان پیدا می کند، چیزی که در انجیل برای مسیح در نظر گرفته شده است؛ بیدار شدن دوباره گوشت و زندگی جاودان. به این ترتیب، وامپایر به عنوان موجودی زاده شده در جهنم نمایش داده می شود و به این خاطر مخالفان او با حربه های خدایی به جنگ او می روند، مانند صلیب یا آب مقدس. به خصوص در رمان استوکر، دراکولا یک یاغی در برابر خدا است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آبراهام وان هلسینگ(Abraham van Helsing) در رمان دراکولا مرتب تکرار می کند که: "نگران نباشید خانم مینا، دراکولا برای همیشه مرده است!" و چه اشتباهی می کرد! کنت نامردنی در برابر تعقیب کننده های خود ایستاده و می گوید: " تصور می کنید که مرا رانده اید، اما من خیلی بیش از اینها هستم. انتقام من تازه آغاز شده است. من آنرا بین دهها قرن تقسیم می کنم و زمان نیز به نفع من کار خواهد کرد!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;با تشکر از عزیزی که در ویرایش این نوشته کمکم کرد.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;لینکهای مرتبط:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7" target="_blank"&gt;دراکولا در ویکیپدیا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ &lt;a href="http://www.farya.com/id/636" target="_blank"&gt;دراکولا،مردی فراتر از افسانه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://www.farya.com/id/637" target="_blank"&gt;دراکولای برام استوکر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_ &lt;a href="http://www.aftab.ir/eshopping/product.php?pctid=11&amp;id=2621&amp;amp;cid=" target="_blank"&gt;کتاب دراکولا به فارسی&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9488845-9039679664532411030?l=shabnamefekr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/9039679664532411030/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=9039679664532411030&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/9039679664532411030?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/9039679664532411030?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2007/04/blog-post.html" title="اسطوره خون آشامها" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/RiFNxQSgLfI/AAAAAAAAAAY/6srNV4_IFcI/s72-c/vampire3.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total></entry></feed>

