<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:blogger='http://schemas.google.com/blogger/2008' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845</id><updated>2024-09-28T01:54:29.857+02:00</updated><title type='text'>شبنم فکر</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default?redirect=false'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>86</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-5342343427113386894</id><published>2019-11-10T00:56:00.002+01:00</published><updated>2019-11-10T01:33:38.459+01:00</updated><title type='text'>پسیو‌-اگرسیو، پرخاشگری منفعلانه</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #3d85c6;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #3d85c6;&quot;&gt;&quot;هر جور راحتی&quot;، &quot;این لباس‌ها دوباره مد شده؟&quot;. بعضی‌ از آدم‌ها با این روش ما را طرد می‌‌کنند؛ به جای اینکه روشن بگویند&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #3d85c6;&quot;&gt;که مشکل‌شان چیست، طفره می‌‌روند، سکوت می‌‌کنند، دست می‌‌اندازند، و با این روش خشم‌مان را بر می‌‌انگیزند. روش &quot;پرخاشگری منفعل&quot; (پسیو -اگرسیو) چیست، و چطور می‌‌توان در مقابل آن از خود دفاع کرد؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEgA2rh8CO8FuWmePVfZYmwTeg_XADkWDrTm4PEMKV340IKnw80eaK1KP3iKk-Fj4MsHxAPlOXHzON9nA0uIq-uSv9lDXtWPU_aBUO1MwaQP0yiK1gySBjQV_3MZJFnPumO1PP14IQ/s1600/Passive-Aggressive-Style.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; data-original-height=&quot;271&quot; data-original-width=&quot;440&quot; height=&quot;197&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEgA2rh8CO8FuWmePVfZYmwTeg_XADkWDrTm4PEMKV340IKnw80eaK1KP3iKk-Fj4MsHxAPlOXHzON9nA0uIq-uSv9lDXtWPU_aBUO1MwaQP0yiK1gySBjQV_3MZJFnPumO1PP14IQ/s320/Passive-Aggressive-Style.jpg&quot; width=&quot;320&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
دو همکار قرار است سر یک پروژه با هم کار کنند. از همان آغاز رفتار یکی‌ از آن‌ها عجیب می‌‌شود:&amp;nbsp; نظرهای طعنه آمیز درباره همکارش ابراز می‌‌کند، یک بار به او می‌‌گوید جاه طلب، یک بار دیگر متلکی به خاطر لباس‌اش می‌‌اندازد، سر قرار‌های مربوط به پروژه حاضر نمی‌‌شود. وقتی‌ همکارش از او دلیل این رفتار را سوال می‌‌کند، جواب می‌‌دهد: &quot;تو چقدر حساسی! اگر اینطوری هم باشه، همه‌اش شوخیه!&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
زنی از دوست‌اش سوال می‌‌کند که آیا دوست دارد که با هم به مسافرت بروند. &quot;بله، حتما&quot; پاسخ دوست‌اش است. او شروع می‌‌کند به چند پیشنهاد دادن، کنار دریا، پای کوه، دور یا نزدیک، اما دوستش برای رد کردن هر کدام از آنها بهانه‌ای دارد، زمانی می‌رسد که دیگر وقتی صحبت از مسافرت پیش می‌‌آید&amp;nbsp; ترشرویی می‌‌کند و می‌‌گوید: &quot;هیچ تعجبی نداره که دلم نمی‌‌خواد باهات به مسافرت برم، از بس منو زیر فشار می‌‌ذاری!&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
فرم رابطه در این دو مثال بالا با هم متفاوت است، اما موضوع اصلی‌ بر سر یک الگوی رفتاری متداول و گسترده است: یکی‌ از دو نفر این رابطه‌ها، رفتار پسیو- اگرسیو (یا: پرخاشگری منفعلانه) دارد و با این رفتار باعث به وجود آمدن مشکلات زیادی در رابطه می‌‌شود. قربانی این رفتار به طرف مقابل خود دسترسی‌ پیدا نمی‌‌کند، چون او همه شکایت‌ها را رد کرده و هر نیت بد یا رفتار آزاردهنده خود را انکار می‌‌کند و حتا همه چیز را برعکس جلوه می‌‌دهد، قربانی را مسبب پدید آمدن تنش می‌‌نامد. انسان‌هایی‌ که رفتار پسیو- اگرسیو دارند به سختی قابل تحمل هستند، چرا که رفتاری دمدمی، بدون پایبندی و آزاردهنده دارند، و در عین حال همه این‌ها را انکار می‌‌کنند. انسان‌های &quot;پرخاشگر منفعل&quot; کسانی‌ هستند که از یک سو دوستانه، انعطاف‌پذیر و همکاری‌کننده به نظر می‌‌آیند، اما از سویی دیگر به هیچ‌وجه از پرخاشگری&amp;nbsp; دست نکشیده‌ا‌ند، فقط از آن به شکلی‌ دیگر استفاده می‌‌کنند. رفتار این افراد همیشه ته‌مزه‌ای از تحقیر، حالت تدافعی، رد کردن و بی‌‌توجهی‌ دارد، اما به شکلی‌&amp;nbsp; که نمی‌‌توان به راحتی این نیت‌ها را به آن‌ها ثابت کرد. طرف مقابل به سختی می‌‌تواند در مقابل این رفتار خصمانه موضع بگیرد و اگر زمانی این تلاش را بکند، فرد پسیو-اگرسیو یا با ترشرویی و بی‌محلی کردن رفتار می‌‌کند یا با انکار و درک نکردن: من پرخاشگر بوده‌ام؟! این‌ها خیالات خودت است!&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
شاخصه‌ی انسان‌های با شخصیت پسیو- اگرسیو، همین عوض شدن دائم مود آن‌ها بین انعطاف‌پذیر بودن و پرخاشگری است. در حالی‌ که شکلی‌ از خصومت زیرپوستی‌ در رفتار آنها وجود دارد، ممکن است که در فاز‌هایی‌ پذیرنده و بی‌آزار به نظر بیایند، اما باز دوباره حالت&amp;nbsp; تدافعی و بی‌‌توجه و خصمانه زیر پوستی‌ خود را به اطراف پخش می‌‌کنند. این سیگنال‌های دوگانه برای طرف مقابل یک مشکل دیگر است، او هرگز نمی‌‌فهمد با چنین فردی کجای کار است، آیا او بالاخره خوب است یا پرخاشگر؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;با این توصیف شاید به نظر بیاید که این افراد حیله‌گر و خیانت‌کارند، اول نیت خود را از طرف مقابل پنهان کرده، و بعد از پشت سر به او حمله می‌‌کنند.&amp;nbsp; اما&amp;nbsp; آنها آنقدر که به نظر می‌‌رسد برنامه‌ریزی‌شده و حیله‌گرانه رفتار نمی‌‌کنند. و دقیقا همینجا مشکل دیگران در رابطه با آنها وجود دارد، اینکه بسیاری از آنها این رفتار پسیو-اگرسیو را ناآگاهانه اعمال می‌‌کنند. یعنی‌ نه تنها تمایلات پرخاشجویانه خود را به شکلی‌ غیرمستقیم دنبال می‌‌کنند، بلکه بیشتر اوقات حتا نمی‌‌توانند به احساس خصومت و رفتارزننده‌شان در پیش خود اقرار کنند و آنرا انکار می‌‌کنند. همکار پروژه واقعا تصور می‌‌کند که شوخی‌ کرده، و دوست &quot;نه آره، نه نه&quot;گو&amp;nbsp; واقعا حس می‌‌کند که تحت فشار است و حق دارد که زیر همه نقشه‌های مسافرت بزند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
در این نقطه واکنش طرف مقابل آنها تقریبا اجتناب‌ناپذیر است: خشمگین می‌‌شوند. و هر چقدر که فرد پسیو- اگرسیو تظاهر به بی‌آزار بودن خود می‌‌کند، این خشم بیشتر می‌‌شود. حتا می‌‌شود گفت که فرد پسیو- اگرسیو خشم درونی‌ خود را به طرف مقابل انتقال می‌‌دهد. طرف مقابلی که رابطه را از سوی خود، واقع‌بینانه و منطقی‌ یا دوستانه و مهرورزانه شکل داده بود، با هر تکرار این موقعیت گیج‌تر و خشمگین‌تر می‌‌شود، و می‌‌تواند راحت در این دام بیفتد که هر چقدر بیشتر خود را به این&amp;nbsp; خشم ِمنتقل شده بسپارد، اعتراض کند، فریاد بزند یا تقصیرات فرد پرخاشگر منفعل را بر شمارد، او خود را خون‌سردتر، آرام‌تر، و بی‌گناه‌تر نمایش دهد. بنابراین مهم‌ترین نکته در برخورد با افراد پسیو- اگرسیو این است: اجازه ندهید خشم پنهان آن‌ها به شما انتقال پیدا کند. روشن، قاطع و دوستانه رفتار کنید و به وضوح و صراحت بگویید که چه چیزی شما را آزار می‌‌دهد، در غیر این صورت در کلاف الگوی پرخاشگری منفعلانه گیر می‌افتید، که به سرعت موقعیت را تشدید می‌‌کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
از آنجا که فرد پسیو- اگرسیو معمولاً هر گونه رفتار آزاردهنده و رد کننده را انکار می‌‌کند، طرف مقابل با گذشت زمان دائم گیج‌تر می‌‌شود و کمتر قادر است که مقصود او را از این رفتار درک کند. شاید برای روشن شدن بیشتر این فرم رفتاری بتوان این جمله را در نظر گرفت: ما با کسی‌ سر و کار داریم که &quot;بله&quot; می‌‌گوید، اما منظورش &quot;نه&quot; است. در مثال دو همکار، پیام طرف پسیو- اگرسیو در واقع این است که: &quot;من نمی‌‌خواهم با تو همکاری کنم، اما این را به تو مستقیم هم نمی‌‌گویم.&quot; و در مثال دو دوست، رفتار پارتنر می‌‌گوید: &quot;من نمی‌‌خواهم با تو به مسافرت بروم، اما خودت باید این را بفهمی.&quot; پیامی که در پس رفتار پسیو- اگرسیو نهفته، ممکن است برای مخاطب‌اش مجروح‌کننده و ترس‌آور باشد. اما نگاه کردن به پشت پرده این رفتار، این شانس را به او می‌‌دهد که متوجه شود که احساس فرد پسیو- اگرسیو چه می‌‌تواند باشد. اینطور به نظر می‌‌رسد که احساس او شبیه یک بچه لجباز است که می‌‌خواهد از هر شکلی‌ از تاثیر یا خواسته‌های طرف مقابل خود فرار کند، بخصوص در مقابل کسانی که به شکلی‌ آنها را به عنوان فرد قدرتمند یا فرد نزدیک به خود می‌‌شناسد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
طرف مقابل فرد پسیو- اگرسیو از خود به درستی‌ این سوال را می‌‌پرسد که چنین رفتار کودکانه و لجاجت‌آمیزی چه نتیجه‌ای می‌‌بایست داشته باشد. برای پاسخ به این سوال می‌‌بایست به تاریخچه پیدایش این رفتار فرد پسیو- اگرسیو در دوران کودکی نگاهی‌ انداخت. در این باره به خصوص دو روان درمانگر آمریکایی‌، لرنا اسمیت بنجامین و اسکات وتسلر (1) نوشته ا‌ند. هر دو آنها بر این عقیده هستند که افرادی که رفتار پسیو- اگرسیو دارند در دوران کودکی به این نتیجه رسیده‌ا‌ند که &quot;نه&quot; گفتن مستقیم یا مخالفت کردن می‌‌تواند خطرناک باشد، مثلا به دلیل روش تربیتی اقتدارگرا یا همراه با خشونت همراه با اجبار برای اطاعت یا رابطه بی‌ثبات والدین، پدر یا مادری که تحمل هیچ فشاری را نداشته‌ا‌ند، به طوری که فرزند ناچار به اطاعت و رعایت حال آنها بوده است. فرزند چنین خانه‌ای می‌‌تواند تبدیل به یک &quot;آری&quot; گوی سازشکار شود، یا اینکه در مورد فرد پسیو -اگرسیو به یک &quot;آری، اما...&quot; گو، که هر &quot;آری&quot; خود را با رفتار و گفتار تخریب‌کننده به شکل غیر مستقیم پس می‌‌گیرد و لجبازانه از زیر تعهد شانه خالی‌ می‌‌کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نگاه کردن به ریشه به وجود آمدن این رفتار، به معنی‌ توجیه کردن آن نیست. اما می‌‌تواند برای افرادی که در رابطه با فرد پسیو- اگرسیو هستند کمکی‌ باشد برای درک این مساله که آن سکوت کردن‌ها، زخم ِزبان و طعنه زدن‌ها و زیر ِقرارزدن‌ها چقدر کم مربوط به شخص آنها می‌‌شود. فرد پسیو- اگرسیو تاریخچه رابطه خود با والدین‌اش، که دلش نمی‌‌خواسته ازشان اطاعت کند و از سوی‌شان کنترل شود را به هر کسی‌ که به او نزدیک می‌‌شود و می‌‌خواهد با او وارد یک رابطه نزدیک یا متعهدانه شود، منتقل می‌‌کند. آنچه که فرد پسیو-‌اگرسیو با خود وارد رابطه می‌‌کند، ارتباطی‌ به پارتنرش ندارد، بلکه یک جنگ شخصی‌ و درونی است. بنابر این اگر با چنین فردی رابطه دارید و مورد چنین حمله‌های مخفی و انکار شده قرار می‌‌گیرید، انقدر این سوال را از خود نکنید که آیا توقع زیادی داشته‌اید یا زیادی حساس بوده‌اید. در رابطه با چنین فردی سوال اصلی‌ این نیست که: &quot;من چه اشتباهی‌ کردم؟&quot;، بلکه این است: &quot;چطور می‌‌توانم با رفتار پسیو- اگرسیو روبه‌رو شوم که حال خودم بهتر شود؟&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اینکه چطور می‌‌توان با رفتار پسیو -اگرسیو دیگران مواجه شد و از خود در برابر آن محافظت کرد، بستگی به نوع رابطه‌ای دارد که با آنها داریم. مناسبات روابط ِکاری و خصوصی با هم متفاوت‌ا‌ند. در حالی که در رابطه با پارتنر می‌‌توان مساله را صریح مطرح کرد و احساسات خود را نشان داد، در رابطه کاری چنین رویکردی قابل توصیه نیست. در برخورد با همکاران پسیو- اگرسیو نمی‌‌بایست احساسی‌ رفتار کرد، یا با آنها راجع به رنجش خود یا مسائل احساسی‌ بحث کرد، بلکه باید در سطح منطقی‌ باقی‌ ماند و بحث را تنها در مورد حل مشکلات کاری پیش برد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اما در رابطه‌های خصوصی و عاطفی، نادیده گرفتن رفتار پسیو- اگرسیو کمکی‌ نمی‌‌کند، بلکه می‌‌بایست روشن و صریح بود. در بین آشنایان و دوستان می‌‌توان عمل‌گرایانه‌تر رفتار کرد، معمولا در رابطه دوستی‌ می‌‌شود این را مطرح کرد که چه چیز آزاردهنده‌ای وجود دارد و برای پیدا کردن راه حل و روش جدید تلاش کرد. از مشکلات کلاسیک در دوستی‌ می‌‌توان به دیر آمدن مزمن و منتظر نگاه داشتن دوست در مکان‌ها و موقعیت‌های مختلف نام برد، رفتاری که تحقیرآمیز و پسیو- اگرسیو است. اما شدت و شکل دریافت این مشکل بستگی به این دارد که آیا رابطه دوستی‌ در کل صمیمی‌ و بی‌تنش است یا نه. طرف مقابل می‌‌تواند به این فکر کند که درجه بد بودن این رفتار برایش چقدر است، چقدر به دوستش نزدیک است و می‌‌خواهد با آن چکار کند. به عنوان مثال می‌‌تواند به او بگوید: &quot;من تو رو دوست دارم و دلم می‌‌خواد همدیگه رو ملاقات کنیم، اما با تو به سینما نمیام، چون دوست&amp;nbsp; ندارم هر بار انقدر منتظر بمونم، اما به خونه‌ام همیشه خوش اومدی و اونجا اذیت نمیشم اگر مقداری دیرتر بیای.&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp; اگر رفتار پسیو- اگرسیو تنها بخش کوچکی از رابطه دوستی‌ باشد، می‌‌توان با چنین روش‌هایی‌ با آن کنار آمد. به زبان دیگر مساله تناسب هم مهم است، اگر این نسبت به هم بخورد یا دوست بدقول یا دمدمی‌مزاج به هیچ وجه حاضر به اجرای راه‌حل‌های توافقی نباشد، شاید بهتر باشد از آن دوستی‌ دست کشید. شما موظف نیستید تحقیر رفتار پسیو- اگرسیو را تحمل کنید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
در روابط عاطفی اما مساله متفاوت است. در آنجا پیشنهاد‌های عمل‌گرایانه معمولا شکست می‌‌خورند، چون مشکل عمیق‌تر است. اصل رابطه‌های عاطفی، پیوند و یک &quot;بله&quot; روشن است و دقیقا همین الزام باعث می‌‌شود که افراد پسیو- اگرسیو با حالت تدافعی، تحقیر و رفتار دوگانه واکنش نشان دهند. رفتار پسیو- اگرسیو یک طرف رابطه، می‌‌تواند باعث فروپاشی رابطه شود، در رابطه با چنین فردی بودن اگر غیرممکن نباشد بسیار مشکل است؛ کسی‌ که با قرار گذاشتن میانه‌ای ندارد، توافق‌ها را به میل خود تفسیر یا فراموش می‌‌کند، یک روز عاشق و یک روز رد کننده است، وقتی‌ چیزی از او خواسته می‌‌شود اخم می‌‌کند، وقتی‌ چیزی به میل‌اش نیست با پافشاری سکوت می‌‌کند، ضمن اینکه خشمی که او با رفتارش به طرف مقابل منتقل می‌‌کند پیوسته بیشتر شده و یک زمانی دائم در فضا وجود دارد، حتا اگر از آن حرفی‌ زده نشود. بنابراین مهم است که با این مشکل با صراحت روبه‌رو شد و تلاش برای پیدا کردن راه حل کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اگر کسی‌ در رابطه‌ای است که این توصیف گویای آن است، می‌‌تواند تلاش کند با پارتنر یا همسرش به شکلی‌ اساسی‌ و واقع‌گرایانه در این باره صحبت کند. از او بخواهد -با فاصله گرفتن و نگاه تحلیلی- به موقعیت‌ها و صحنه‌های مختلف که در آن دینامیک پسیو- اگرسیو فعال بوده، نگاه کند و درک کند که چقدر قرار گرفتن در چنین موقعیت‌هایی‌ به آدم احساس زخمی شدن و فرسوده شدن می‌‌دهد و چطور رابطه به خاطر چنین موقعیت‌هایی‌ ضربه‌های اساسی‌ می‌‌خورد. چنین صحبتی به دور از مقصرشماری و با روشنی می‌‌تواند موجب تغییر شود به شرطی که پارتنر، خود را به روی نگاه ِمنتقدانه به این موقعیت‌ها باز کند و نقش خود را در به وجود آمدن آنها با صراحت قبول کند. اما این کار مشکلی‌ است که بتوان از ناخودآگاه او رد شد و برایش روشن کرد که چه رفتار خصمانه‌ای در رابطه داشته است. اینکه آیا او حاضر است خود را برای دریافت‌ها و احساس‌های شریک خود باز کند و سهم خود را در لجبازی کردن، حالت تدافعی گرفتن، تحقیر کردن را در آینده آگاهانه‌تر درک و مسئولیت‌اش را قبول کند، در نهایت تعیین می‌‌کند که آیا رابطه پابرجا خواهد ماند یا نه.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;جلب توجه مستقیم فرد به رفتار پسیو- اگرسیواش، به عنوان یک روش در روند درمان هم اثربخش بوده است. گیتا یاکوب (2) روان‌درمانگر، در جلسات تراپی خود از فیلم‌برداری استفاده کرده و بیماران خود را با رفتار پسیو- اگرسیو‌شان در حین جلسه روبه‌رو می‌‌کند. واکنش آنها به این رودررویی ، حیرت‌زدگی و شوکه شدن از تماشای چهره و رفتار خود است. در خانه این قرار دادن آینه روبه‌روی او به این شکل شاید ممکن نیست، اما هر چه فرد این دینامیک را بهتر ببیند و قبول کند، حل مساله آسان‌تر می‌‌شود. یک روش دیگر این است که در چنین موقعیت‌هایی‌ از او بیشتر خواسته شود منظور خود را روشن بگوید. در مثال مسافرت، زن می‌‌تواند از پارتنرش سوال کند: &quot;تو واقعا چی‌ می‌‌خواهی‌؟ اگر دوست نداری به مسافرت بری، اینو بهم بگو. برام بهتره از اینکه اینطوری قائم موشک بازی کنی‌&quot;. و اگر اینجا پارتنر او بتواند جواب &quot;نه&quot; خود را ابراز کند، این یک پیشرفت محسوب می‌‌شود، این خیلی‌ بهتر است از آن فیگور الاکلنگی گاه مهربان و گاه بدجنس.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
در اینجا نباید ندیده گرفته شود که رابطه‌ای که یک طرف آن دچار رفتار پسیو -اگرسیو بارز است، به سختی قابل شکل دادن است. در حالی که در بسیاری از شکل‌ها و معضلات ارتباطی‌ دیگر، اصل بر این است که هر دو طرف در به پیش آمدن مشکل نقش دارند و می‌‌بایست برای حل آن از ضعف‌های خود شروع کنند، این فرض در مورد رابطه با یک فرد پسیو-اگرسیو چندان درست و سازنده نیست. هر چند که مقصر شمردن و تشخیص دادن این معضل طرف مقابل هم به تنهایی‌ نمی‌‌تواند مشکلی‌ را حل کند. پارتنر‌هایی‌ که بسیار در کلاف رفتار پسیو- اگرسیو پیچیده شده‌ا‌ند، شاید بهتر باشد کمک حرفه‌ای بگیرند. البته باید گفت که در تراپی هم تضمینی نیست که به همه کمک شود، افرادی هستند که آنقدر در لج‌بازی خود و در فرار از پیوندپذیری اسیر هستند و در عین حال آنقدر این خصوصیت وجودی خود را به عنوان مشکل کم درک می‌‌کنند، که نمی‌‌تونند در برابر کسانی هم که برای‌شان خیلی‌ مهم هستند، از این رفتار دست بردارند. در این صورت ترک کردن رابطه می‌‌تواند یک گزینه باشد. این به معنای منفعل بودن نیست، این به معنای خشن بودن نیست، این به معنای روشن بودن است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
1-&amp;nbsp; &amp;nbsp; Lorna Smith Benjamin and Scott Wetzler&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
2-&amp;nbsp; &amp;nbsp; Gitta Jacob&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;i&gt;نویسنده: انه اتو (Anne Otto)&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;i&gt;&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;
&lt;i&gt;&amp;nbsp; روانشناسی امروز،&amp;nbsp; اکتبر ۲۰۱۹( Psychologie Heute, Oktober 2019)&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;i&gt;&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;
این متن، ترجمه خلاصه شده و حذف نامهای زیادی از روان شناسان و محققان از متن اصلی‌ به منظور طولانی‌ نشدن نوشته است.&lt;br /&gt;
منبع عکس:&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;https://www.praxesmodel.com/whatever-passive-aggressive-communication-defuse/&quot;&gt;https://www.praxesmodel.com/whatever-passive-aggressive-communication-defuse/&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: white; font-family: &amp;quot;tahoma&amp;quot; , &amp;quot;times new roman&amp;quot; , sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: white; font-size: 12px;&quot;&gt;&lt;i&gt;روانشناسی امروز،&amp;nbsp; اکتبر ۲۰۱۹( Psychologie Heute,&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: white; font-family: tahoma, times new roman, sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12px;&quot;&gt;&lt;i&gt;منبع عکس:&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;i style=&quot;color: white; font-family: tahoma, &amp;quot;times new roman&amp;quot;, sans-serif; font-size: 12px;&quot;&gt;Oktober 2019)&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/5342343427113386894/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/5342343427113386894?isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5342343427113386894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5342343427113386894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2019/11/blog-post.html' title='پسیو‌-اگرسیو، پرخاشگری منفعلانه'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEgA2rh8CO8FuWmePVfZYmwTeg_XADkWDrTm4PEMKV340IKnw80eaK1KP3iKk-Fj4MsHxAPlOXHzON9nA0uIq-uSv9lDXtWPU_aBUO1MwaQP0yiK1gySBjQV_3MZJFnPumO1PP14IQ/s72-c/Passive-Aggressive-Style.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-3033867283161070221</id><published>2019-06-13T20:40:00.000+02:00</published><updated>2019-06-13T20:57:10.103+02:00</updated><title type='text'>از جدایی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #3d85c6;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style=&quot;color: #3d85c6;&quot;&gt;از اتفاق‌های هر روزه در یک جامعه لیبرال، و با این وجود یکی‌ از دردناک‌ترین و شدیدترین تجربه‌های فردی است که برایش اتفاق می‌‌افتد: شکستن رابطه و جدایی. سیسل گران (Sissel Gran) ، معروف‌ترین روان درمانگر نروژی در این باره کتابی‌ نوشته است با عنوان: &quot;تو را ترک می‌کنم، چون می‌‌خواهم زندگی‌ کنم&quot; . متن زیر ترجمه مصاحبه رادیو فرهنگ آلمان با اوست (لینک مصاحبه در انتهای متن).&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;یواخیم شل ( Joachim Scholl) :&lt;/b&gt; خانم گران، نگاه شما در این مساله، به سوی کسی‌ است که می‌‌رود و پارتنر یا همسر خود را ترک می‌‌کند. ما همیشه به طور غریزی فکر می‌‌کنیم آن کسی‌ که ترک شده، نیاز به توجه و مراقبت ما دارد، در این باره بسیار هم نوشته شده است. اما درباره آن دیگری، کسی‌ که ترک کرده کمتر نوشته شده، چرا این طور است؟ آیا به این دلیل که آن‌ها &quot;بدها&quot; محسوب می‌‌شوند؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;سیسل گران:&lt;/b&gt; بله، تقریبا همین طور است. ترک شدن بسیار دردناک، تجربه‌ای به غایت دراماتیک و یک بحران است. بسیاری از افرادی که ترک می‌‌شوند، احساس بی‌ ارزشی و شرم می‌‌کنند. من با زنان زیادی صحبت کرده‌ام که مردان‌شان آن‌ها را به دلیل آشنا شدن با زنی‌ دیگر ترک کرده بودند. آن طرف رابطه که دیگری را ترک می‌‌کند- چه ناگهانی این کار را بکند، چه از مدت‌ها قبل در رابطه نشانه‌هایی‌ را فرستاده باشد- از سوی نزدیکان و دوستان طرف ترک شده، به عنوان دیوانه یا نادان یا &quot;آدم بد&quot; نمایش داده می‌‌شود، به عنوان کسی‌ که احمقانه عاشق فرد دیگری شده، یا یک خائن خودپرست است.&amp;nbsp; بنابراین اطرافیان معمولا با فرد ترک شده همذات‌پنداری می‌‌کنند نه با کسی‌ که رابطه را ترک کرده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;اما پشت سر کسی‌ که رابطه را ترک می‌‌کند هم، داستانی وجود دارد که می‌‌بایست باز گفته شود. و هدف من هم همین است. ما می‌‌بایست همه جریان را بهتر بفهمیم و به همین دلیل این کتاب را نوشتم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;شل:&lt;/b&gt; شما نوشته‌اید که می‌‌خواهید با نوشتن این کتاب، چهره کسانی که می‌‌روند را بازسازی کنید- چرا؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;گران:&lt;/b&gt; قصدم این بود که داستان جدایی را از افق دید آنها بازگویی کنم، این‌که چرا تصمیم به رفتن گرفتند. چون آن‌ها این حق را دارند که شنیده شوند. خیلی‌ از آن‌ها قبل از این‌که واقعا جدا شوند، مدت‌ها برای ازدواج یا رابطه ناقص و شکست خورده‌شان غصه خورده‌ا‌ند، رنج کشیده‌ا‌ند، نیازهای عاطفی آن‌ها براورده نشده است، سالها برای درست کردن یک پیوند نزدیک با دیگری تلاش مذبوحانه کرده‌ا‌ند، تنهایی‌ و عدم اطمینان را تجربه کرده‌ا‌ند. بسیاری پارتنر خود را ترک می‌‌کنند برای اینکه &quot;خود&quot; در حال احتضار‌شان را نجات دهند. من قصد داشتم داستان کسانی‌ را بگویم که شریک خود را ترک کردند چون حس می‌‌کردند که باید این کار را بکنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;شل: &lt;/b&gt;شما نوشته‌اید: &quot;از عذاب وجدان رها شوید&quot; و به این مساله می‌‌پردازید که کسانی که رابطه را ترک می‌‌کنند با عذاب وجدان درگیر هستند و این‌که بهتر است خود را از آن آزاد کنند. این عذاب وجدان به خاطر چیست و از کجا می‌‌آید؟ آیا بیشتر از درون فرد یا از بیرون (اطرافیان)؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;&amp;nbsp;گران: &lt;/b&gt;فکر می‌‌کنم هر دو. چند سال پیش زنی برایم ایمیل فرستاد، یکی‌ از خواننده‌های‌ام که از همسرش طلاق گرفته بود و تصمیم جدایی از طرف او بود. اما از زمان جدایی با احساس عذاب وجدان درگیر بود، و از سوی دوستانی که طرف همسرش را گرفته بودند طرد می‌شد، همین طور خانواده‌اش از او فاصله می‌‌گرفتند و اغلب احساس تنهایی‌ می‌‌کرد. او از من خواست که کتابی‌ بنویسم درباره کسانی که می‌‌روند، که منظر آنها را شرح بدهم، نشان دهم کسی‌ که رابطه‌اش را ترک می‌کند حتما یک سایکوپت خیانتکار نیست، او هم انسانی‌ است با قلبی پر از آرزوهای ناکام و نیازهای برآورده نشده. ترک کردن کسی‌ که دوستش داشته کار آسانی نیست، می‌‌داند که با این کار او را چقدر ناراحت و زخمی می‌‌کند و اغلب بخشی از وجودش هنوز به او وصل است و&amp;nbsp; خود را نسبت به او مسئول احساس می‌‌کند. از دید کسی‌ که ترک شده، این کار راحتی به نظر می‌‌رسد, که ناگهان و خارج از انتظار انجام شده، اما در بیشتر موارد این طور نیست. بسیاری از کسانی که رابطه را ترک می‌‌کنند، سال‌ها در شک&amp;nbsp; بوده ا‌ند که آیا بهتر است بمانند یا بروند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;شل:&lt;/b&gt; زنان راحت‌تر رابطه را ترک می‌‌کنند یا مردان؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;&amp;nbsp;گران:&lt;/b&gt; اگر خارج از رابطه کسی‌ منتظر باشد، رفتن کمتر دردناک است، گاهی حتا خلاصی و خوشبختی‌ است. فکر می‌‌کنم این برای زنان و مردان یکسان صدق می‌‌کند. اما اگر فرد ترک‌کننده انسان باملاحظه‌ای باشد، رفتن در هر صورت برایش سخت است، فرق نمی‌‌کند که زن باشد یا مرد. کسانی که برای کتابم با آن‌ها مصاحبه کرده بودم، بعد از جدا شدن رنج زیادی تحمل کرده بودند، احساس گناه و عذاب وجدان، احساس سردی و خودخواهی می‌‌کردند. جدا شدن برای هیچکدام از آنها راحت نبود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
مردان گزینه‌های بیشتری برای انتخاب پارتنر دارند، یک مرد ۵۰ ساله هنوز می‌‌تواند برای یک زن ۲۵ ساله جذاب باشد، عکس آن کمتر پیش می‌‌آید. با این وجود مردان تمایل بیشتری به ماندن و قبول کردن شرایط دارند، بیشتر از زنان در رابطه‌هایی‌ می‌‌مانند که در آن خوشبخت نیستند یا حتا کاملا بدبخت هستند. زنان کمتر صبر می‌‌کنند. آن‌ها حضور و توجه شریک خود را می‌‌خواهند، و اگر آن را نداشته باشند زودتر حس بدبختی پیدا می‌‌کنند و زودتر جدا می‌‌شوند. زنان در این مورد شجاع‌تر هستند. آنها حاضرند تنهایی را تحمل کنند و وقتی‌ کسی‌ هم منتظر آن‌ها نباشد جدا می‌‌شوند، برای آنها تنهایی‌ واقعی‌ بهتر از این است که در یک رابطه احساس تنهایی‌ کنند. فکر می‌‌کنم برای آنها خیلی‌ مهم‌تر است که خودشان را پیدا کنند تا یک پارتنر جدید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;شل:&lt;/b&gt; از نظر شما چه موقع رابطه ارزش ماندن و تلاش و برایش جنگیدن را دارد ، و چه زمانی‌ بهتر است که رفت، یا حتا می‌‌بایست که رفت؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;گران: &lt;/b&gt;فکر می‌‌کنم زمانی که انسان حس می‌‌کند درونش در حال نابود شدن است، باید برود. وقتی‌ که حس می‌‌کند که انگار دارد ناپدید می‌‌شود، بیرنگ می‌‌شود، که دیگر خودش نیست، آنوقت شاید زمان آن رسیده باشد که برویم. ما معمولا زمان زیادی برای نگاه داشتن رابطه مبارزه می‌‌کنیم، ما موجودات پر امیدی هستیم. همیشه امیدواریم که همه چیز خوب شود، که روزهای زیبا دوباره برگردند - و گاهی هم این اتفاق می‌‌افتد، دست کم تک و توک، اینجا و آنجا. و همین &quot;دست‌کم&quot; می‌‌تواند ما را به دنبال رابطه بکشاند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اما زمانی که این امید از بین برود، نقطه عطفی در زندگی‌ خیلی‌ از افراد به وجود می‌‌آید. وقتی این امید از بین می‌‌رود- این را بسیاری از کسانی که با آنها مصاحبه کردم تعریف کردند- یک جور حس فیزیکی‌ در بدن به وجود می‌‌آید، این حس که همه چیز تمام شده است. مانند این است که یک گلدان شکسته باشد یا طنابی پاره شده باشد، آدم حس می‌‌کند که راه برگشتی وجود ندارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;شل:&lt;/b&gt; و چطور می‌‌توان از عذاب وجدان آزاد شد، اولین قدم در این راه چیست؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;گران: &lt;/b&gt;کسانی که حس می‌‌کنند همه تلاش خود را برای رابطه کرده‌ا‌ند، معمولان کمتر دچار عذاب وجدان می‌‌شوند. وقتی‌ سالها برای نجات رابطه تلاش کرده‌ا‌ند، مشاوره گرفته‌ا‌ند، سالها سعی‌ کرده‌ا‌ند با یار خود در رابطه باقی‌ بمانند و باز هم نتیجه نداده، دیگر عذاب وجدان برایشان باقی‌ نمی‌‌ماند. کسانی که جدایی برای‌شان به معنای پایان حس زندانی بودن و خفقان باشد، حس رهایی و آزادی کنند، حس دائم کوچک شدن از بین برود و حس بازگشت به خود قبلی‌‌شان را پیدا کنند، دچار عذاب وجدان نیستند. دیدن اینکه شریک ترک شده عشق جدیدی پیدا کرده، می‌‌تواند همه چیز را راحت‌تر کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اما در کل نسخه‌ای برای این مساله وجود ندارد. انسان احتیاج به زمان دارد و می‌‌بایست برای رها شدن از این حس تلاش کند. و البته گاهی هم بهتر است این حس را داشته باشد اگر به طرف مقابلش واقعا زخم زده باشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;شل:&lt;/b&gt; شما در کتاب خود مثال‌هایی‌ از فیلم، تئاتر و&amp;nbsp;&lt;span style=&quot;background-color: white; font-family: Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 16px; text-align: start;&quot;&gt;ادبیات&lt;/span&gt;&amp;nbsp; آورده اید. این موضوع خیلی‌ خیلی‌ بزرگی‌ در همه شاخه‌های هنر است. شما از کارل اوه کنوسگرد&amp;nbsp; (Karl Ove Knausgard) نقل قول کرده اید که با اتو بیوگرافی خود شهرت پیدا کرد. شما از این نویسنده هموطن خود چه کتاب‌هایی درباره موضوع کتاب‌تان خوانده اید، صداقت رادیکال او با همسرش، که او را ترک کرد؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;&amp;nbsp;گران:&lt;/b&gt; اوه، بله. من تمام کتاب‌های او را خوانده‌ام. می‌‌دانید، ما انسان‌ها آرزوی رشد درون‌مان را داریم. وقتی‌ که&amp;nbsp; عاشق می‌‌شویم، این وسعت گرفتن خود را احساس می‌‌کنیم، احساس می‌‌کنیم که زیباتر، قوی‌تر، باهوش‌تر از هر وقت دیگری می‌‌شویم. ما با وارد کردن آن انسان دیگر در دنیای درون خود، رشد می‌‌کنیم.&amp;nbsp; کنوسگرد استاد&amp;nbsp; نوشتن از عواطف است، او در این کار بهترین است. در رمان‌هایش صحنه‌های زیادی وجود دارد که در آنها نشان می‌‌دهد که احساسات&amp;nbsp; چطور&amp;nbsp;ما&amp;nbsp;را در موقعیت‌های مختلف زندگی‌ هدایت‌مان می‌‌کنند. به نظر من کتاب‌های او می‌بایست جزو اموزش‌های اجباری برای همه روان‌شناسان باشد، به خاطر توصیف همدلانه و عمیق او در این‌باره که ما چطور&amp;nbsp; با احساسات‌مان با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنیم، و چطور این رابطه را از دست می‌‌دهیم وقتی‌ که نیاز‌های احساسی‌‌مان پاسخ داده نمی‌‌شوند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;شل: &lt;/b&gt;در نروژ به شما لقب &quot;وکیل رابطه&quot; داده‌‌ا‌ند. حالا شاید بتوان به شما &quot;وکیل ترک‌کنندگان&quot; لقب داد. آیا شما واکنش‌هایی‌ از این جنس در رابطه با کتاب‌تان دریافت کرده‌اید؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;گران: &lt;/b&gt;بله البته. کسان زیادی هستند که از این منظر خوش‌شان نمی‌‌آید. من آن‌ها را می‌‌فهمم، اما یک روان شناس یا روان‌درمان‌گر باید هر دو روی سکه را ببیند، زندگی‌ ما پر از تناقض است، چه ما خوش‌مان بیاید چه نیاید. من با این انتقادات خوب کنار می‌‌آیم، با افراد زیادی حرف زده‌ام که ترک شده بودند، درباره احساسی‌ که داشتند، احساس اینکه به آن‌ها خیانت شده است، اینکه چقدر ترک شدن مشکل و رنج‌آور است. اما کسی‌ که بعد از ترک شدن می‌خواهد به زندگی‌ ادامه دهد، می‌‌بایست یاد بگیرد خودش را بهتر بفهمد، سهم خود را در شکستن رابطه درک کند و از خود سوال کند: &quot;نقش من در این میان چه بود؟&quot;. نه به این دلیل که قرار باشد تقصیر جدایی بر گردن کسی‌ که ترک شده است گذاشته شود، بلکه به این دلیل که این توانایی را داشته باشیم که همه داستان را برای خودمان تعریف کنیم، چیزها برای‌مان روشن شوند، برای این‌که بتوانیم ادامه دهیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
این کتاب راهنمای ترک کردن پارتنر نیست، برعکس، هشداری است برای آنچه می‌‌بایست از آن اجتناب کنیم، اگر مایل به حفظ عشق و ارتباط هستیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;background-color: white; font-family: &amp;quot;verdana&amp;quot; , &amp;quot;arial&amp;quot; , &amp;quot;helvetica&amp;quot; , sans-serif; font-size: 16px; font-weight: 700;&quot;&gt;لینک مصاحبه:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;https://www.deutschlandfunkkultur.de/paartherapeutin-sissel-gran-viele-verlassen-ihre-partner-um.1270.de.html?dram%3Aarticle_id=450839&amp;amp;fbclid=IwAR0-dsojqhRvHHS1OJXgWaslwaO1GozVU_4uigAV6oFQFaYRKupkdJ6BJro&quot; style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;https://www.deutschlandfunkkultur.de/paartherapeutin-sissel-gran-viele-verlassen-ihre-partner-um.1270.de.html?dram%3Aarticle_id=450839&amp;amp;fbclid=IwAR0-dsojqhRvHHS1OJXgWaslwaO1GozVU_4uigAV6oFQFaYRKupkdJ6BJro&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/3033867283161070221/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/3033867283161070221?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/3033867283161070221'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/3033867283161070221'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2019/06/blog-post_13.html' title='از جدایی'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1170409597436214529</id><published>2018-08-26T18:11:00.004+02:00</published><updated>2018-08-26T18:38:46.889+02:00</updated><title type='text'>دفترچه راهنما برای یک احساس: نفرت</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;background-color: #eeeeee; color: #0b5394;&quot;&gt;نفرت جایی‌ متولد می‌‌شود که انسان‌ها به یکدیگر نزدیک‌اند، در خانواده، در بین دوستان، پارتنرها، شرکا. اهانت‌ها و طرد کردن‌های خواسته یا ناخواسته، به خصوص بر روی عشاق و کسانی که زمانی بسیار به هم نزدیک بوده‌ا‌ند تاثیر زیادی می‌‌گذارد؛ هفتاد درصد قتل‌ها در جهان مدرن بین پارتنرها اتفاق می‌‌افتد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;در کنار این آمار، تعداد بیشتری از افراد &quot;متنفر&quot; وجود دارند، کسانی که نفرت را در وجود خود حمل می‌‌کنند اما سعی‌ می‌‌کنند آنرا نشان ندهند، زیرا می‌‌دانند که نفرت، مانند بدخواهی و حسادت، حقیر شمرده می‌‌شود و آنها را زشت می‌‌کند. راهی‌ دیگر برای ابراز حس نفرت، ابراز آن به شکل گمنام است. در پشت سپر بی‌چهرگی هویت مجازی، آشکارا نفرت‌پراکنی صورت می‌‌گیرد. زمانی که نفرت کانالیزه شود، افراد آماده برای اعمال خشونت می‌‌شوند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://scienceblogs.de/bloodnacid/files/2015/05/hateu.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://scienceblogs.de/bloodnacid/files/2015/05/hateu.jpg&quot; data-original-height=&quot;628&quot; data-original-width=&quot;800&quot; height=&quot;251&quot; width=&quot;320&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;ویژگی‌ها&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نفرت، بر خلاف خشم، یک رعد و برق گذرای احساسی‌ نیست. ما آگاهانه و هدفمندانه (rational) نفرت می‌‌ورزیم. هیچ احساس انسانی‌ به اندازه نفرت، آگاهانه هدایت نمی‌‌شود، حسی که از امروز به فردا از بین نمی‌‌رود. بر خلاف خشم که به اتفاقی‌ خاص محدود می‌‌شود، نفرت بی‌‌انتها و اسیرکننده است: هر چه طولانی‌تر نفرت بورزیم، محکم‌تر به ابژه نفرت پیوند می‌‌خوریم، و نیرویی ایجاد می‌‌شود که نه رهایی‌بخش است و نه تطهیر کننده، بلکه به ما صدمه می‌‌زند. نفرت مخرب‌ترین احساس انسانی‌ شناخته می‌‌شود، هم برای کسی‌ که نفرت می‌‌ورزد و هم برای قربانی‌اش. نفرت تمایل به تخریب و نابودی ابژه خود را دارد و برای قربانی راهی‌ به جز عقب‌نشینی باقی‌ نمی‌‌گذارد چرا که او موجودیت خود را مورد تهدید می‌‌بیند. او هیچ امکانی ندارد که با نفرت، صلح‌جویانه روبه‌رو شود. نفرت مانند خشونت آخر داستان است و جایی‌ برای دیالوگ باقی‌ نمی‌‌گذارد. نفرت در قربانی خود همان حس ناتوانی را ایجاد می‌‌کند که در فرد نفرت‌ورز باعث به وجود آمدن‌اش شده است. اختلاف قابل بحث است اما نفرت نه، قربانی نفرت تنها می‌‌تواند در مقابل آن جا خالی‌ دهد. می‌‌توان بین نفرت ِواکنشی و نفرتِ وابسته به شخصیت تمایز قائل شد. نفرت واکنشی ناشی‌ از رنجش‌ها یا زخم‌هایی است که به آنها پرداخته نشده است، احساسی‌ که شاید از آن شرمنده باشیم. نفرت وابسته به شخصیت خود را در کاراکتر فرد -بیش از همه به شکل بی‌اعتمادی بیمارگونه- نمایان می‌‌کند. چنین فردی دیگران را تحقیر می‌‌کند تا خود احساس ارزشمند بودن کند.&amp;nbsp; چنین فردی می‌‌تواند سادیست یا کلبی‌مسلک (Cynical) باشد و شخصیت‌اش با یک نفرت دائمی در هم پیچیده شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;پیدایش&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نفرت از یک احساس ناتوانی سرچشمه می‌‌گیرد، واکنشی به حس طرد شدن یا مورد بی‌عدالتی قرار گرفتن است. نفرت در بیشتر موارد احساس فرد شکست خورده است، او به خاطر حس تحقیر در برابر دیگری، خود را درمانده و موقعیت خود را غیر قابل تحمل می‌‌بیند.&amp;nbsp; به این ترتیب فرد نفرت‌ورز ادراک خود را محدود به بی‌عدالتی (فرضی؟) و میل به صدمه زدن به ابژه نفرت، حتا نابودی او می‌‌کند. در دوران بلوغ بیش از هر زمان دیگری مستعد ابتلا به نفرت هستیم، دورانی که جهان‌بینی‌ و معیارهای ارزشی‌مان در نوسان است و تغییرات هورمونی نیز پتانسیل خشونت‌ورزی را بالا می‌‌برد. نفرت‌ورزی در این سن و سال معمولاً مشروط است، کسی‌ که دیروز منفور بود امروز می‌‌تواند صمیمی‌‌ترین دوست باشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
برای نفرت‌ورزی می‌‌بایست ساده‌نگر و تنگ‌نظر بود. کسی‌ که سبک و سنگین می‌‌کند و اجازه شک و تردید به خود می‌‌دهد، از تیزی احساس خود می‌‌کاهد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
این تمایل به سیاه و سفید دیدن، در ماه‌های نخستین زندگی‌ انسان شکل می‌‌گیرد. از منظر روانشناسی اعماق، نفرت یک اختلال احساسی‌ اولیه است که به&amp;nbsp; کمبود یا نبود محبت و توجهِ فرد مراقبت کننده از نوزاد مربوط می‌‌شود. میدان ادراکی کودکی که مورد بی‌توجهی‌ یا کم توجهی‌ قرار می‌‌گیرد، به خوبی‌ و بدی مطلق تقسیم می‌‌شود و یاد نمی‌‌گیرد که بین این دو اکستریم را هم ببیند. برای انسانهایی‌ که یاد گرفته‌ا‌ند همه چیز را تعمیم ندهند، یک ایده قابل تصحیح شدن است. کسی‌ که این توانایی را نیاموخته است، بر آن چنگ می‌‌اندازد و در این حالت نفرت در شخصیت فرد ذوب شده است و قابل عوض شدن نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;عوارض جانبی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;نفرت و فرزند کوچکش متلک‌اندازی، خاصیت سرگرم‌کننده دارند. نفرت می‌‌تواند به تحرک در آورد، می‌‌تواند فرد نفرت‌ورز را از ناتوانی خود بیرون بکشد و او را بر آن دارد که برای خواسته‌هایش دست به عمل بزند. نفرت می‌‌تواند هویت بخش باشد؛ من نفرت می‌‌ورزم، پس هستم. کسی‌ که نفرت می‌‌ورزد خود را از دیگران متمایز می‌‌کند، از خود در برابر حس بی‌عدالتی که تجربه کرده است دفاع می‌‌کند و حس شکسته شدن ارزش درونی‌ خود را التیام می‌‌بخشد، چه به شکل شخصی‌ یا گروهی. نفرت فاصله می‌‌اندازد، اما می‌‌تواند وصل هم بکند؛ نفرت‌ورزی به شکل جمعی ساده تر است زیرا نیروهای خودبازدارنده‌ی فردی زودتر از بین می‌‌روند و آمادگی برای خشونت‌ورزی افزایش پیدا می‌‌کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اما ثبات پیدا کردن افراد نفرت‌ورز، به معنای بی‌ثباتی برای قربانیان نفرت است. زخمی شدن و زخمی کردن آنان به راحتی پذیرفته می‌‌شود، دچار معضل‌هایی‌ مانند افسردگی، اعتیاد و ترومای روانی‌ می‌‌شوند و ریسک ابتلای آنان به بیماری‌های روانی‌ چند برابر می‌‌شود. رد پای نفرت به آسانی از بین نمی‌‌رود. نفرت خشونت روانی‌ است و هر چند که شاید به حرکت در بیاورد، اما نمی‌‌تواند چیزی را بسازد بدون اینکه چیزی دیگر را ویران کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;درمان&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بر خلاف تصور رایج، فرد نفرت‌ورز دچار کمبود عشق نیست، بلکه دچار کمبود همدلی است، دچار ناتوانی&amp;nbsp; خود را جای دیگران گذاشتن و آنها را درک کردن. فرد نفرت‌ورز افق دید تنگی نسبت به هم‌نوع‌های خود دارد و به سختی می‌‌توان جلوی او را گرفت. مردان بیشتر از زنان تسلیم نفرت می‌‌شوند؛ زنان بیشتر حاضرند روی زخم‌های خود کار کنند، مردان کمتر تحمل ناآرامی‌های درونی‌ را دارند و به دنبال راه‌حل‌های کوتاه مدت می‌‌گردند. برای درمان‌گر نفرت نشانه خوبی‌ است برای اینکه حس‌های خودکم‌بینی‌ و زخم‌های پشت آن را کشف کند. اگر نفرت به بخشی از شخصیت فرد تبدیل شده باشد، قابل درمان نیست. فرد می‌‌تواند تلاش کند یاد بگیرد که آنرا به شکلی‌ مهار و مدیریت کند که کمترین ضرر را برای خود و دیگران داشته باشد. اما نفرت نسبی‌، نفرتی که در واکنش به یک زخم و آزار مشخص به وجود آمده&amp;nbsp; قابل درمان است. در مورد این افراد فرض بر این است که در اساس توانایی همدلی دارند و قادر هستند با حرف زدن از حس نفرت خود (در روند درمان)، خشم‌های فرو خورده‌شان را از بین ببرند و حس خود-ارزشمندی‌شان را از راه دیگری (به جز نفرت) دوباره به دست آورند و به ثبات برسانند. درمان نفرت یعنی‌ تمرین برای همدلی، این کار بهتر است در صحبت و گفتگو با کسانی انجام شود که تا به این زمان مورد نفرت و تحقیر قرار گرفته‌ا‌ند. همین طور یادگیری تمایز قائل شدن، از قضاوت‌های فله‌ای و کلی‌ دست کشیدن، الگوهای ثبت شده فکری را مورد تردید قرار دادن تمرین‌های ساده‌ای نیستند، فرد می‌‌بایست دقیق گوش دهد و تفاهم را بیاموزد. پیشگیری از نفرت به معنای بررسی‌ کردن احساسات نامطلوب خود، تقسیم کردن مشاهدات خود با دیگران و در برابر متفاوت بودن دیگری به درک‌های جدیدی راه پیدا کردن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: verdana, arial, helvetica, sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: white;&quot;&gt;&lt;i&gt;از مجله دانش&amp;nbsp; زمان، چاپ آوریل ۲۰۱۸ (Zeit Wissen, 04.2018)&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1170409597436214529/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/1170409597436214529?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1170409597436214529'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1170409597436214529'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2018/08/blog-post.html' title='دفترچه راهنما برای یک احساس: نفرت'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-3914034350762043588</id><published>2017-11-01T03:21:00.001+01:00</published><updated>2017-11-01T11:32:19.910+01:00</updated><title type='text'>هنر معذرت خواهی‌ (۳)</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;background-color: #0b5394;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: white;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;مصاحبه‌ای با هریت لرنر (Harriet Lerner) ، نویسنده، روانشناس و روان درمانگر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;b&gt;مجله روانشناسی امروز:&lt;/b&gt; خانم لرنر، شما آخرین بار کی‌ معذرت خواهی‌ کردید؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;.&lt;b&gt;لرنر:&amp;nbsp; &lt;/b&gt;امروز صبح، از همسرم معذرت خواهی‌ کردم &lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; آیا زیاد پیش می‌‌آید که مجبور باشید از همسرتان عذر خواهی‌ کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;لرنر:&lt;/b&gt; مثل بسیاری از افراد، من نیز در رابطه با همسرم خیلی‌ وقتها رفتار نادرستی دارم. بعد از ۴۵ سال ازدواج،&amp;nbsp; بله زیاد پیش می‌‌آید که از یکدیگر معذرت خواهی‌ کنیم. بعد از این مدت&amp;nbsp; در این کار خبره شده ایم.&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; آیا انسان خود را با معذرت خواهی‌ آسیب پذیر نمی‌‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر: &lt;/b&gt;بله. در وهله اول نمی‌‌دانم که آیا دیگری عذر مرا قبول می‌‌کند یا نه‌. و آیا می‌بایست با کوهی از انتقادات مواجه شوم؟ اما یک معذرت خواهی‌ خوب، در میان مدت- طبق تجربه شخصی‌ خودم و همینطور تجربه از کار رواندرمانی- باعث بالا رفتن احترام من نسبت به خودم می‌‌شود و البته بالا رفتن احترام دیگران نسبت به من. بنابر این یک معذرت خواهی‌ جدی و واقعی‌&amp;nbsp; ما را کوچک نمی‌‌کند. مگر اینکه بخواهیم به وسیله یک عذر خواهی‌- به هر قیمتی - از اختلاف و بحث اجتناب کنیم، وقتی‌ که با معذرت خواهی‌ تنها کوتاه می‌‌آییم که آتش بس برقرار شود. البته در مقوله معذرت خواهی‌ تفاوتهایی بین زنان و مردان وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; چه تفاوتهایی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر:&lt;/b&gt; برای مردان عذرخواهی‌ به مراتب سخت تر از زنان است. به همین دلیل که عنوان کردید، به دلیل ترس از ضعیف و کوچک جلوه کردن. اما مسئولیت پذیری در روابط شخصی‌ یا شغلی‌ یا در خانواده، بر این اساس است که بتوان رفتار خود را از بیرون دید و برای آنها احساس پشیمانی کرد و این پشیمانی را ابراز کرد. همانطور که گفتم، عذرخواهی‌ به هیچ وجه علامت&amp;nbsp;&amp;nbsp; کوچکی و ضعف نیست، حتا اگر گاهی چنین حسی دارد.&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; شما (در کتاب خود) نوشته اید که معذرت خواهی‌ یک هدیه سه‌گانه است؛ هدیه به خود، هدیه به طرف مقابل، و هدیه به رابطه. منظورتان چیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر:&lt;/b&gt; اول اینکه عذرخواهی‌ یک هدیه به دیگری است. با عذرخواهی‌ به دیگری این امکان را می‌‌دهم که در رابطه‌اش با من احساس امنیت و پشتیبانی‌ شدن داشته باشد. ما با عذرخواهی‌ به دیگری نشان می‌‌دهیم که احساسات او برایمان جدی است و مسئولیت اشتباه خود را به عهده می‌‌گیریم. یک معذرت خواهی‌ خوب&amp;nbsp; به دیگری این حس را می‌‌دهد که در رابطه عدالت برقرار است و تصور او را از واقعیت تقویت می‌‌کند: &quot;بله، احساس زخمی شدن تو و سرخوردگی تو معنایی دارد، و کارها و حرفهای من درست نبوده است&quot;. با یک معذرت خواهی‌ درست، همه اینها به طرف مقابل من انتقال پیدا می‌‌کند. من این پیام را می‌‌دهم که می‌خواهم بخشی از رنج او را بگیرم و به دوش بکشم، و این قول که کار اشتباهم را تکرار نمی‌‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; و هدیه به خود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر: &lt;/b&gt;این مربوط می‌‌شود به حس احترام من 
نسبت به خودم؛ به بلوغ رسیدن معنایش این است که می‌‌تونم خودم را ابژکتیو 
ببینم و برای عملکردم مسئولیت قبول کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; منظور از هدیه به رابطه چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر:&lt;/b&gt; ما در طول زندگی‌ دوباره و دوباره دیگران را زخمی می‌‌کنیم و از سوی آنها زخمی می‌شویم. بنابراین معذرت خواستن و معذرت پذیرفتن تا لحظه&amp;nbsp; آخر زندگی‌&amp;nbsp; مهم خواهد بود. روابط بین انسانی‌، رابطه بین دو همکار، بین دو دوست، یا&amp;nbsp; رابطه عاطفی و عاشقانه، بسیار تراژیک می‌‌بود اگر ما قابلیت و توانائی عذرخواهی‌ را نداشتیم. ما همه انسانیم، با کاستی‌ها و اشتباه هایمان. یک عذرخواهی‌ خوب می‌‌تواند شفا بخش باشد و رابطه بین دو نفر را تحکیم کند.  اما نبود عذرخواهی‌، یا عذرخواهی‌ ناموفق شکاف ایجاد می‌‌کند یا حتا می‌‌تواند باعث پایان یافتن یک دوستی‌ شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; تا جایی‌ که به یاد می‌‌آورم، مادرم هرگز نمی‌‌توانست از ما بچه‌ها برای کاری عذر خواهی‌ کند. وقتی‌ کتاب شما را &lt;br /&gt;
می‌ خواندم، به یاد آوردم که او به خاطر این ناتوانی‌اش در عذرخواهی‌، در لحظه‌های حساس زندگی‌‌اش نتوانست به دیگران نزدیک شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر: &lt;/b&gt;معمولا انسانهایی‌ که بیشترین درد و اندوه را برای دیگران فراهم می‌‌کنند، همان کسانی هستند که توانائی معذرت خواهی‌ را ندارند. چون برای عذرخواهی صادقانه، فرد نیاز به مبنایی منسجم دارد، پایه محکمی که ریشه در عزت نفس دارد. تنها چنین کسی‌ می‌‌تواند در رفتار خود تامل کند و به خودش با&amp;nbsp; فاصله بنگرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; معنی حرف شما این است که&amp;nbsp; می‌‌بایست&amp;nbsp; خود را دوست داشته باشم تا قادر به عذرخواهی باشم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر: &lt;/b&gt;البته. برای فهمیدن اشتباهاتی که به دیگران ضربه زده است، نیازمند به عزت نفس و ارزش دادن به خود هستیم. کسانی که قادر به عذرخواهی نیستند، بر لبه‌ای باریک بالای دره عدم عزت نفس بالانس و مقاومت می‌‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; می‌‌توانید دقیقتر توضیح دهید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر: &lt;/b&gt;به عنوان مثال من با افراد زیادی سر و کار داشته‌ام که از پدر و مادر خود انتظار عذرخواهی‌ برای کارهایی‌ که در کودکی با آنها کرده بودند داشتند. امیدی که برای بسیاری از آنها هیچوقت برآورده نمی‌‌شود، و این ربطی‌ ندارد به اینکه آن پدرو مادرها فرزندان خود را دوست داشته اند یا دارند. توانائی پشیمان شدن و عذرخواهی‌ کردن (پس به دوست داشتن دیگری لزوما مربوط نیست، بلکه...) با عزت نفس و دوست داشتن خویش مربوط است. کسی‌ که از خودش شرم می‌‌کند، افکار مسمومی نسبت به خود دارد، افکاری شبیه: من انسان بدی هستم، من لایق دوست داشته شدن نیستم، من برای فرزندم پدر یا مادر بدی بوده ام...قادر به عذرخواهی‌ کردن نیست. ما می‌‌تونیم برای کاری که کرده یا نکرده ایم، برای حرفی‌ که زده یا نزده ایم عذرخواهی‌ کنیم، اما نمی‌‌توانیم و نمی‌بایست برای &lt;i&gt;کسی‌&lt;/i&gt; که هستیم عذرخواهی‌ کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; آیا معذرت خواهی‌ بین دو همکار، دو دوست، و دو نفر که در یک رابطه هستند با هم فرق دارد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر:&lt;/b&gt; البته که در یک رابطه کاری نیز مهم است که برای عملکرد خود مسئولیت قبول کنیم و همیشه راه ساده&amp;nbsp; مقصر شمردن دیگران را انتخاب نکنیم. اما بهتر است دقت کرد که در محیط کاری بیش از حد عذرخواهی نکنیم. به خصوص زنان، که عادت دارند بسیاری از مسائل عاطفی خود را با خود به محل کار حمل کنند، در حالیکه جایشان آنجا نیست. مساله اساسی‌ در رابطه همکاری، انجام دادن درست کار به طور مشترک است. در یک رابطه عاطفی یا عاشقانه یا خصوصی، مساله مهم نزدیک شدن به یکدیگر، ایجاد نوعی &quot;حقیقت مشترک&quot; است. در چنین رابطه‌ای برای رسیدن به آشتی‌ و هارمونی، خیلی‌ بیشتر به عمق می‌‌رویم. در اینجا عذر خواهی یک اتفاق لحظه‌ای نیست، بلکه مانند دوی ماراتونی است که چیزهای دیگری نیز به آن تعلق دارد، مانند خوب گوش کردن یا به دیگری فضا دادن برای ابراز رنج و آزردگی خود. من به آن نام &quot;صندلی داغ&quot; می‌‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;صندلی داغ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر: &lt;/b&gt;من باید احساس رنجش و آزردگی و سرخوردگی که طرف مقابل در برابرم ابراز می‌‌کند را طاقت بیاورم. اینکار به یک عذرخواهی درست&amp;nbsp; در یک رابطه عاطفی یا دوستانه تعلق دارد. اما چنین چیزی در یک رابطه کاری مشکل ساز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; معمول‌ترین اشتباه در عذر خواهی چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر:&lt;/b&gt; استفاده از کلمه &quot;اما&quot;! مثلا: &quot;من متاسفم که ...کار را کردم، اما تو هم ...کار را کردی&quot;. این کلمه همه صداقت و جدیت یک عذرخواهی را از بین می‌‌برد و هیچ تفاوتی نمی‌‌کند که بعد از آن چه جمله‌ای بیاید، حتا اگر کاملا درست و واقعی‌ باشد. این کلمه که در میان بسیاری از عذرخواهی‌‌ها می‌‌خزد، با خود معنای توجیه و کم اهمیّت جلوه دادن عملکردمان را&amp;nbsp; به دنبال دارد و عذر خواهی ما را ضعیف می‌‌کند. اشتباه دیگر این است که به خاطر احساسی‌ که طرف مقابل پیدا کرده است عذر خواهی کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; مشکل اینکار چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر: &lt;/b&gt;وقتی‌ من می‌‌گویم: &quot; من متاسفم که تو را ناراحت یا عصبانی‌ کردم&quot;&amp;nbsp; از قبول روشن و شفاف اشتباه خودم طفره می‌‌روم. وقتی‌ به عنوان مثال می‌‌گویم: &quot;متاسفم که تو در مهمانی عصبانی شدی چون زیر حرف تو زدم&quot; این یک عذر خواهی واقعی‌ نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; فرم بهتر در این مثال چه می‌‌توانست باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر:&lt;/b&gt; &quot;متاسفم که در مهمانی زیر حرف تو زدم. می‌‌دانم که از این کار خوشت نمی‌‌آید. می‌فهمم که کارم درست نبود. و می‌‌خواهم که دیگر پیش نیاید.&quot; به زبان دیگر: یک عذرخواهی‌ خوب بر روی عملکرد من تمرکز می‌‌کند و نه‌ بر روی عکس العمل دیگری. برای کار خود عذرخواهی‌ کنید، و تمام! البته یک عذرخواهی‌ کامل هم، در صورتی‌ که قرار نباشد رفتاری که به خاطر آن عذر خواهی‌ می‌‌کنیم کمترین تغییری کند، کوچکترین فایده‌ای ندارد و یک عذرخواهی‌ خالی‌ خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; نظرتان درباره دادن شکلات، هدیه، دسته گل و یا فرمهای دیگر &quot;پرداخت غرامت&quot; در عذرخواهی چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر:&lt;/b&gt; از دید من چنین فرمهای جبران خسارت&amp;nbsp; به یک عذرخواهی‌ موفق تعلق دارد. اگر من لیوان شراب را بر روی لباس دوستم خالی‌ کنم و تنها یک &quot;ببخشید&quot; بگویم، بدون اینکه زحمت و خرج&amp;nbsp; تمیز کردن آن را بر عهده بگیرم، این یک عذرخواهی‌ ناقص&amp;nbsp; خواهد بود و تاثیرزیادی نخواهد داشت. من اغلب از مراجعین (مرد) خود می‌‌شنوم: &quot;من صد بار از همسرم عذرخواهی‌ کرده ام، اما او نمی‌‌تواند موضوع را تمام کند&quot;.&amp;nbsp; روشن است که عذرخواهی‌ نمی‌بایست تبدیل به وسیله‌ای برای ساکت کردن دیگری شود! همانطور که گفته شد معذرت خواهی‌ (در رابطه شخصی‌ و احساسی‌) یک دو مارتن است نه‌ دو سرعت. چیزی که می‌‌تواند گاهی مشکل باشد. ما عموما به طور ناخود آگاه سعی در دفاع از خود داریم. اما حالت تدافعی گرفتن، کاملا نقطه مقابل درست گوش دادن و فهمیدن و درست ارتباط بر قرار کردن است. ما احتیاج به اراده قوی و صداقت در برابر خودمان داریم که بتوانیم خود را از تمایل به حالت تدافعی گرفتن رها کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; چطور می‌‌توان این کار را انجام داد، چطور می‌‌توان خود را از&amp;nbsp; توجیه کردن خود هنگام عذرخواهی رهانید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر:&lt;/b&gt; از همه مهمتر این است که دقیق گوش بدهیم. به این معنی‌ که سعی‌ کنیم هسته آنچه دیگری درباره رنج و احساسش می‌خواهد به ما بگوید را دریابیم. و سعی‌ نکنیم واقعیت‌ها را سر جایشان بگذاریم،&amp;nbsp; یا اغراق‌ها و بی‌ دقتی‌‌های درون گفته‌های او را تصحیح کنیم! وقتی‌ کسی‌ که در برابر او عذر خواهی‌ می‌‌کنید&amp;nbsp; ناگهان سر خشمش را به روی شما باز می‌‌کند، تحریفها یا اغراق‌های احتمالی‌ درون سخنهای او را درک کنید، اما قلب خود را باز کنید و به آن چیزی در حرفهایش گوش بدهید که می‌توانید بفهمید و برایتان قابل قبول است، حتا اگر تنها نیمی از حرفهای او باشد. کنجکاو باشید برای فهمیدن آنچه او حس می‌‌کند. از او سوال کنید. سعی‌ کنید او را آنطور بفهمید که دوست دارید خود فهمیده شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; به نظر کار سختی می‌‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر:&lt;/b&gt; بله، من خوب می‌‌فهمم که می‌‌تواند مشکل باشد. برای خوب گوش دادن، نیاز به این است که کمی‌ بر ذهن خود ترمز بزنیم؛ حرف او را قطع نکنیم، تصحیح نکنیم. شما می‌ توانید در مورد چیزهایی‌ صحبت کنید&amp;nbsp; که نظر دیگری نسبت به آن دارید یا با آن موافق نیستید، اما لطفن این کار را در اولین جلسهٔ عذرخواهی انجام ندهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; آیا می‌‌شود برای همه چیز عذرخواهی کرد؟ یا چیزهایی‌ وجود دارند که قابل عذرخواهی‌ نیستند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر: &lt;/b&gt;بعضی‌ چیزها را مسلما نمی‌‌توان با یک عذرخواهی جبران یا ترمیم کرد. یکی‌ از دوستان من با اتومبیل از چراغ قرمز رد شده و بچه‌ای را زیر گرفته که در همان لحظه از دنیا رفته است. او سعی‌ کرد از خانواده کودک عذرخواهی‌ کند، اما آنها نخواستند او را ببینند. هدف اصلی‌ یک عذرخواهی نباید این باشد که من خودم احساس بهتری داشته باشم. همه عذرخواهی‌‌ها پذیرفته نمی‌‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; من چه زمانی حقی‌ برای دریافت یک عذرخواهی دارم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر:&lt;/b&gt; اگر شما از کسی‌ انتظار عذرخواهی‌ دارید، تقریبا هیچگاه آنرا اینطور به دست نمی‌‌آورید که&amp;nbsp; از او تقاضا کنید. مهمتر این است که برای او شرح دهید که احساس شما چیست. مثلا: &quot; در صحبت قبلی‌ مان حس کردم که احترام من حفظ نشده است و تحقیر شده ام&quot; و نه‌ اینطور که: &quot; تو خیلی‌ پست و وقیح بودی&quot;. از خودتان بگویید و سعی‌ کنید مختصر و مفید باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; من معمولا به دخترم می‌‌گویم:&quot; لطفا پیش او عذرخواهی‌ کن&quot;، یا : &quot;نگاه کن او از تو عذرخواهی کرده است&quot;. آیا این خوب است؟ چطور می‌‌توان به یک کودک عذرخواهی کردن را آموخت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر:&lt;/b&gt; شما زمانی یک کودک را برای عذرخواهی کردن تربیت می‌‌کنید که بتوانید او را برای این کارش تشویق کنید و به او بگویید: &quot;ممنون برای عذرخواهی ات&quot;. این کاری است که کمتر پدر- مادری انجام می‌‌دهد. بلکه بیشتر اوقات بابت آن سرزنش هم می‌‌شوند. این باعث می‌‌شود آنها در برابر این موضوع آلرژی پیدا کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt;&amp;nbsp; موقعیت را عوض کنیم؛ اگر کسی‌ از من عذرخواهی‌ کند، آیا وظیفه دارم اتوماتیک او را ببخشم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر:&lt;/b&gt; البته که نه‌. نمی‌‌دانم در آلمان چگونه است، اما در آمریکا فرهنگ عمومی‌&amp;nbsp; به مردم&amp;nbsp; فشار می‌‌آورد که عذر خواهی‌ را حتما قبول کنند و فرد را ببخشند. انگار که این تنها راه رها شدن از رنجی‌ باشد که دیگری به او وارد کرده باشد: &quot;پدرت را ببخش، او هر کاری که توانسته انجام داده! کلی‌ زمان از آن وقت گذشته! خودت را از گذشته رها کن...&quot; چنین موعظه‌هایی‌ از دید من بیش از حد داده می‌‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; عذرخواهی پس همیشه چاره کار نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;لرنر:&lt;/b&gt; البته که (با عذرخواهی) می‌‌توان و می‌بایست از شدت قدرت کسی‌ که&amp;nbsp; آزار رسانیده کاهید. اما طرف مقابل موظف نیست رنج خود را درجا فراموش کند. من فکر می‌‌کنم اصرار شدید بر قبول عذرخواهی یا بخشندگی، فرد آسیب دیده را تنها تر و در خود فرو رفته تر می‌‌کند. از چنین اصرار شدیدی می‌ بایست دست برداریم. مانطور که گفتم برای بعضی‌ چیزها نمی‌‌توان تنها عذرخواهی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;i&gt;&amp;nbsp;&lt;/i&gt; &lt;i&gt;روانشناسی امروز،&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;i&gt; &lt;/i&gt;&lt;i&gt;نوامبر ۲۰۱۷( Psychologie Heute, November 2017)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/3914034350762043588/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/3914034350762043588?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/3914034350762043588'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/3914034350762043588'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2017/11/blog-post.html' title='هنر معذرت خواهی‌ (۳)'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-8546519934228388831</id><published>2017-10-08T00:05:00.000+02:00</published><updated>2017-10-08T19:39:48.014+02:00</updated><title type='text'>توهم دانايى</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;br /&gt;ما فکر می‌‌کنیم&amp;nbsp; خبر داریم که سیفون توالت چطور کار می‌‌کند، یا پیامد‌های روند‌های سیاسی چیست. اما در بیشتر اوقات ما مغلوب نوعی توهم دانائی هستیم و دانسته‌های خود را با دانسته‌های دیگران اشتباه می‌‌گیریم. و این عواقب مخربی دارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;مجله روانشناسی امروز:&lt;/b&gt; پرفسور سلومن (Steve Sloman), اگر من از شما بپرسم سیفون توالت چطور کار می‌‌کند آیا می‌‌توانید آن را توضیح دهید؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلومن:&lt;/b&gt; بله.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا. :&lt;/b&gt; تحقیقات مختلفی‌ نشان می‌‌دهند که بیشتر افراد قادر به اینکار نیستند! و نه‌ فقط در مورد توالت! شما در کتابی‌ که با همکارتان فیلیپ فرنباخ ( Philip Fernbach) نوشته اید (The Knowledge Illusion)، ذکر کرده‌اید که بیشتر افراد نمی‌‌دانند ماشین قهوه‌جوش چطور کار می‌‌کند یا چسب مایع چطور دو تکه کاغذ را به‌‌‌ هم نگاه می‌‌دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلومن: &lt;/b&gt;این برای ما هم بسیار شگفت آور بود که مردم تا چه حد نمی‌دانند. ۲۵ درصد مردم آمریکا نمی‌‌دانند که زمین به دور خورشید می‌‌چرخد و فقط چهل و سه‌ درصد می‌‌توانند یکی‌ از قضات دادگاه عالی‌ را نام ببرند. چنین آماری به ما نشان می‌‌دهند که تا چه حد معلومات عمومی‌ افراد کم است، و نه‌ فقط در آمریکا. نکته مهم اما این نیست که&amp;nbsp; بسیاری نمی‌‌دانند، نکته این است که نمی‌‌دانند تا چه حد نمی‌‌دانند. آنها دانش خود را در مورد رویداد‌ها و نحوه عملکرد هر چیزی -به اشتباه- بالا تخمین می‌‌زنند. مثلا فکر می‌‌کنند که می‌‌دانند سیفون توالت چطور کار می‌‌کند، اما وقتی‌ از آنها توضیح دقیق‌تر بخواهید، چیزی برای گفتن ندارند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا. : &lt;/b&gt;دانشمندان چطور فاصله بین آنچه افراد می‌‌دانند و آنچه باور دارند که می‌‌دانند را اندازه می‌‌گیرند؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ. سلومن:&lt;/b&gt; فرانک کایل (Frank Keil روانشناس دانشگاه یل) برای این منظور روشی‌ پیدا کرد به این ترتیب که از افراد مورد آزمایش خواسته شد دانسته‌های خود را درباره مسائل سوال شده در یک مقیاس (طیف) بین یک تا هفت تخمین بزنند. مثلا سوال این بود که زیپ لباس چطور کار می‌‌کند. و بعد از آنها می‌‌خواست که تا جای ممکن دقیقا آنرا توضیح دهند، و پس از آن‌ دوباره دانش خود را تخمین بزنند. طبعن تخمینهای ثانوی در حد پایینتری بودند، تلاش برای توضیح دقیق‌تر، توهم داشتن دانش را در آنها از بین می‌‌برد. ما این آزمایش را بارها تکرار و این تاثیر را مشاهده کردیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا. &lt;/b&gt;: این اثر در چه زمینه‌هایی‌ خود را نشان می‌‌داد؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلومن: &lt;/b&gt;در زمینه اشیا و مسائل عینی روزمره، مثل کارکرد خودکار یا قفل، و چیزهای کمتر روزمره مثل هلیکوپتر، و در زمینه رویدادهای سیاسی یا اجتماعی، مثل سیستم بیمه‌ درمانی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;وجود این توهم را چگونه می‌‌توان توضیح داد؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلومن:&lt;/b&gt; تفکر&amp;nbsp; پروسه‌ای نیست که تنها در ذهن فرد جریان داشته باشد، بلکه یک فرایند جمعی است. ما یک دانش جمعی داریم که به عنوان فرد، زمانی که می‌‌اندیشیم خود را به آن متصل می‌‌کنیم. از یک سو این واقعیت به ما انسان‌ها این امکان را می‌‌دهد که بسیار بیشتر از هر موجود زنده دیگری قادر به ساخت و آفرینش باشیم. از سوی دیگر اما باعث می‌‌شود ما دانش دیگران را با دانش خود اشتباه بگیریم و فکر کنیم دانش جمعی، دانش فردی ما هم هست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا. :&lt;/b&gt; منظورتان از این جمله دقیقا چیست: ... به عنوان فرد، زمانی که می‌‌اندیشیم خود را به آن متصل می‌‌کنیم؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلومن: &lt;/b&gt;توانایی‌های شناختی‌ فردی، محدود هستند. به همین دلیل انسان از آغاز پیدایش تمدن، تخصص‌های حرفه‌ای را توسعه داد. یک نفر متخصص کشاورزی شد، یک نفر پزشکی‌ و دیگری آشپزی. دانشمندان به آن &quot;تقسیم کار شناختی‌&quot; می‌‌گویند. ما انسان‌ها اینطور برنامه‌ریزی شده‌ایم که در گروه عمل کنیم. یعنی‌ ما می‌‌توانیم&amp;nbsp; حجم اندک دانش خود را با دانش دیگران پیوند دهیم. ما از این تقسیم کار شناختی‌ به طور دائم بهره می‌‌بریم، چه در گروه‌های کوچک، چه در مقیاس‌های بزرگتر مثل شهرها&amp;nbsp; و کشورها.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا. :&lt;/b&gt; و این باعث می‌‌شود ما انسانها در بسیاری زمینه‌ها موفق باشیم؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلومن:&lt;/b&gt; بله. دانش جمعی&amp;nbsp; ما را به جایی‌ رسانیده که قادر به خلق آیفون و بوئینگ ۷۴۷ باشیم، کارهایی‌ باور نکردنی که انسان به عنوان تنها موجود زنده قادر به انجام‌شان بوده است. اما همین باعث می‌‌شود که دری به سوی ایجاد توهم به روی ما باز شود. اینکه بدانیم در دانش جمعی، دانسته‌ای در مورد موضوعی وجود دارد، تصور می‌‌کنیم که خودمان کارشناس آن‌ موضوع هستیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; چطور به این نتیجه رسیدید؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلومن: &lt;/b&gt;ما دلایل روشنی در دست داریم. در یکی‌ از تحقیق‌های‌مان چند پدیده علمی‌-خیالی را مطرح کردیم. مثلا به یک گروه از افراد مورد آزمایش گفتیم که دانشمندان قادر به کشف باران هلیوم شدند، اما هنوز نمی‌‌دانند که چطور درست می‌‌شود. بعد از آنها پرسیدیم که به نظرشان چطور می‌‌توان این پدیده را توضیح داد. به یک گروه دیگر اما گفتیم که دانشمندان دلیل این پدیده را کشف کرده اند و پرسیدیم که فکر می‌‌کنند چقدر آنرا می‌‌فهمند. در آخر از هر دو گروه خواسته شد دانش خود را در مقیاسی بین یک تا ده تخمین بزنند. تخمین گروه دوم از دانش خود، بالاتر از گروه اول بود. تنها به این دلیل که فکر می‌‌کردند دانشمندان پاسخی برای چنین پدیده‌ای دارند، تصور می‌‌کردند که آنرا بهتر می‌‌فهمند، با وجود اینکه ما توضیح بیشتری در مورد آن نداده بودیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; به دلیل وجود اینترنت ما امروز دسترسی به حجم عظیمی‌ از اطلاعات داریم. آیا این باعث شده &quot;توهم دانش&quot; در ما شدیدتر شود؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ. سلومن:&lt;/b&gt; بله. در اینباره هم تحقیقات نشان داده‌اند که افرادی که به اینترنت دسترسی دارند، خود را باهوش‌تر و داناتر از آنچه هستند می‌پندارند. در یک آزمایش به گروه اول لیستی از سوال‌ها داده شد که برای پاسخ به آن اجازه استفاده از اینترنت را داشتند، گروه دوم اما نه‌. بعد از هر دو گروه خواسته شد تخمین بزنند که لیست بعدی سوال‌ها را چقدر خوب می‌‌توانند پاسخ دهند. گروه اول در تخمین خود بالاتر از گروه دوم بود، با اینکه لیست دوم هیچ ربطی‌ به لیست اول نداشت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; شما اخطار می‌‌دهید که توهم دانش، می‌‌تواند باعث به وجود آمدن مشکلات سیستماتیک شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلومن: &lt;/b&gt;مشکلاتی که حل کردن‌شان کار ساده‌ای نیست. به عنوان مثال وقتی‌ انسان‌ها دانش خود را درست تخمین نمی‌‌زنند، آنطور که باید قدردان کار (تخصصی) دیگران نیستند. در محیط کاری، این پدیده می‌‌تواند کار گروهی را بسیار مشکل کند. و اگر رؤسا دچار این توهم باشند، می‌‌تواند مهلک باشد. مشکل دیگر گروه‌هایی‌ هستند که ادعا‌های اشتباه را مطرح می‌‌کنند، این را می‌‌توان در بین کسانی که دریافت‌های علمی‌ را انکار می‌‌کنند مشاهده کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; مثل این ادعا که تغییرات اقلیمی ربطی به فعالیت‌های انسان ندارد، یا اینکه واکسیناسیون باعث اوتیسم می‌‌شود؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلمن:&lt;/b&gt; دقیقا. افراد معمولاً برای درک مسائل به استناد‌های عقلانی رجوع نمی‌‌کنند، اینطور نیست که تحقیقات علمی‌ را مطالعه کنند و استدلال‌های مختلف را با هم مقایسه کنند، بلکه از اطرافیان خود تاثیر می‌‌گیرند. در واقع سوال اصلی‌ برای آنها این است که کدام گروه را می‌‌خواهند نمایندگی کنند. فرد می‌‌تواند به مراجع علمی‌ رجوع کند، یا فکر کند که همه دانشمندان قربانی تئوری توطئه هستند و تنها کسی‌ که واقعیت را می‌‌گوید پزشکی‌ با نظرات مخالف منحصر به فردی است که نظرات داغی‌ درباره ارتباط بین واکسیناسیون و اوتیسم دارد.&lt;br /&gt;
سوال این است که فرد چه کسی‌ را باور می‌‌کند. به خصوص مدل‌های ساده علت و معلولی می‌‌توانند چنین گروه‌های انسان‌های هم عقیده‌ای را بسازند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; قطبی شدن نظرات در حیطه سیاسی تا چه حد با توهم دانائی ارتباط دارد؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلومن: &lt;/b&gt;مدارکی وجود دارد که نشان می‌‌دهد آنهائی که نظرات افراطی دارند، کسانی هستند که کمتر می‌‌دانند. در آزمایشی‌ از افراد خواسته شد که محل اوکراین را روی نقشه نشان بدهند. و بعد از آنها سوال شد که چقدر مطمئن هستند که بهتر است آمریکا در اختلاف کریمه دخالت کند. کسانی که در نشان دادن اوکراین در نقشه اشتباه‌های بزرگتری داشتند، از همه بیشتر مطمئن بودند که کدام رفتار آمریکا در این مساله بهتر است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&amp;nbsp;&lt;/b&gt; انسانها نظرات افراطی دارند، چون نمی‌‌دانند که چه چیزی را نمی‌‌دانند؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلومن:&lt;/b&gt; دست کم یکی‌ از دلیل‌ها این است. من فکر می‌‌کنم قطبی شدن فضای سیاسی به شکلی‌ که امروزه تجربه می‌‌کنیم، تا حدی ربط دارد به بزرگتر شدن توهم دانائی که نتیجه عوامل مختلفی‌ است، از جمله اینترنت که به ما این امکان را می‌‌دهد که خارج از محیط اجتماعی‌مان، گروه‌های هم عقیده در سطح جهانی بیابیم و بسازیم. ما امروز بیش از هر زمان دیگری در حباب زندگی‌ می‌‌کنیم. و این باعث تقویت تصورات اشتباه می‌‌شود. ممکن است هر کسی‌ فکر کند نظرش ٔبر اساس درک واقعی‌ اوست. اما واقعیت این است که بیشتر افراد تنها حرف بقیه‌ را تکرار می‌‌کنند، کسانی که&amp;nbsp; چیز بیشتری نمی‌‌دانند. و حتی بدتر از این؛ نظرات یکدیگر را تشدید می‌‌کنند و نظرات افراطی‌تر می‌‌سازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا. : &lt;/b&gt;آیا امکانی وجود دارد که بتوان عواقب منفی‌ توهم دانائی را کاهش داد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلومن:&lt;/b&gt; عقایدی مثل &quot;واکسن باعث اوتیسم می‌‌شود&quot; به سختی قابل تغییرند. آگاهی‌ رسانی در مورد عملکرد واکسنها ممکن است کمک کند، اما نمی‌‌شود مردم را راجع به همه چیز آگاه کرد. نکته مهمتر این است که مردم معمولا در مورد چنین مسائلی‌ انعطاف ناپذیرند، چون اعتقادت آنها گره خرده است به تعلق به گروه‌های اجتماعی‌شان. آنها نمی‌‌توانند یا نمی‌‌خواهند به اعتقادات‌شان دست بزنند، چون ممکن است این کار بین آنها و گروهی که به آن وابستگی دارند اختلاف بیاندازد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا. :&lt;/b&gt; و در مورد قطبی شدن مواضع سیاسی چطور؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلومن:&lt;/b&gt; می‌‌توان تلاش کرد که مردم درباره نتایج و اثرات اقدامات سیاسی صحبت کنند. در یکی‌ از آزمایشات وقتی‌ از افراد خواستیم که درباره اثرات احتمالی‌ پایین آوردن سنّ بازنشستگی یا اجرای طرح مالیات ثابت فکر کنند و نظر دهند، نه‌ تنها توهم دانائی آنان در هم شکست، بلکه باعث شد اطمینان و افراط نظرات‌شان پائین بیاید. و این یعنی‌ کم شدن فضای قطبی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; اما توضیح دادن اینکه اقدامات سیاسی چطور عمل می‌‌کنند، می‌‌تواند بسیار پیچیده و مشکل باشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلمن: &lt;/b&gt;این ایراد واردی است. ما باید قبول کنیم که توانایی‌مان برای پیش بردن چنین گفتگوهایی محدود است، چون ما نمی‌‌توانیم متخصص برای همه چیز باشیم. به عنوان مثال اوراق رفرم طرح سلامتی آمریکا (پیشنهاد شده از طرف اوباما) بیش از بیست هزار صفحه است! من می‌‌توانم سعی‌ کنم درباره تاثیرات این رفرم صحبت کنم، اما نخواهم توانست چیز زیادی درباره‌اش بگویم، چون برای این منظور می‌بایست سالها در این رشته تحصیل کرده باشم. و این برای بیشتر موضوعات سیاسی صدق می‌‌کند. پس می‌بایست کماکان به دانش جمعی، به تخصص دیگران تکیه کنم. فکر می‌کنم برای شروع درست این است که برای تغییر فرهنگ تلاش کرد، و جمع را به طور کلی‌ منتقدتر کرد، به این شکل که گفتگو را آغاز کنیم. به این شکل که این مساله را مطرح کنیم که چقدر مهم است درباره نتایج و عواقب صحبت شود. به این شکل که یاد بگیریم به این مساله توجه کنیم که کسانی‌ که به عنوان متخصص انتخاب کرده ایم، واقعا متخصص هستند و نه‌ کسانی که به خاطر موقعیت‌شان قادرند نظر خود را مطرح کنند. به این شکل که روش گفتگوی نظرسازان، خبرنگاران و سیاستمداران را تغییر دهیم. که گفتمان اجتماعی را به شکلی‌ تحت تاثیر قرار دهیم که متخصصان بیشتر جای مطرح کردن نظراتشان را داشته باشند و در مورد عواقب تصمیمات سیاسی بیشتر صحبت شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; در سطح فردی، هر کسی‌ چه کاری می‌‌تواند بکند تا با توّهم دانائی خود برخورد بهتری داشته باشد؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;پ.سلومن: &lt;/b&gt;من پاسخ ساده و ثابتی به این سوال ندارم. اینکه ما به جمع تکیه می‌‌کنیم را من یک رفتار پایه‌ای انسانی‌ می‌‌بینم که نمی‌‌توان به آسانی آنرا از بین برد. به همین دلیل ما در برابر نظری که عقیده‌مان را تایید می‌‌کند کمتر انتقادی برخورد می‌‌کنیم نسبت به نظری که ٔبر خلاف عقیده ماست. ما انسان‌ها اینطور هستیم. اما می‌‌توانیم تلاش کنیم ورای&amp;nbsp; جمعی که به آن تعلق داریم ، ورای حبابی که در آن هستیم نگاه کنیم. قبول کنیم که نظرات ما بیشتر مواقع درست‌تر از نظرات دیگران نیست، و آنرا بیش از حد جدی نگیریم. سعی‌ کنیم متواضع‌تر باشیم و بدانیم که نمی‌‌توانیم همه چیز را بدانیم. این تلاش می‌‌تواند بسیار رهایی‌بخش باشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;i&gt;&amp;nbsp;&lt;/i&gt; &lt;i&gt;روانشناسی امروز،&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;i&gt;آگوست&amp;nbsp; ۲۰۱۷( Psychologie Heute, August 2017)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/8546519934228388831/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/8546519934228388831?isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8546519934228388831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8546519934228388831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2017/10/blog-post.html' title='توهم دانايى'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-300051628216273211</id><published>2017-05-01T23:08:00.001+02:00</published><updated>2017-05-01T23:09:17.595+02:00</updated><title type='text'>چرا موتسارت بچه‌ها را باهوش نمی‌‌کند*</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #3d85c6;&quot;&gt;هر روز ما با &quot;واقعیت&quot;‌هایی‌ رو به رو هستیم که آنها را می‌‌شنویم و &quot;یاد 
می‌‌گیریم&quot;. &quot;واقعیت&quot;‌هایی‌ که در واقعیت، چیزی جز ادعا‌های به طور وسیع 
منتشر شده نیستند. هر چند که ممکن است در آنها حقیقت‌ها و اطلاعاتی‌ هم 
وجود داشته باشد، اما شاید به همان اندازه باور‌های نادرست و منحرف کننده 
در بین آنها وجود دارد. حجم چنین شبه واقعیت‌ها و غیر واقعیت‌ها با وجود 
شبکه‌های اجتماعی بیشتر&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #3d85c6;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #3d85c6;&quot;&gt;هم &lt;/span&gt;به چشم می‌‌آید. گاهی&amp;nbsp; باورش سخت است که چطور 
دوستان و افرادی که در سطح سواد و یا هوش آنها جای شکی نیست، چقدر راحت 
خرافات مدرن را به عنوان یک اصل حقیقی‌ تکرار می‌‌کنند، یا آنها را 
می‌‌سازند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #3d85c6;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;ولی‌ حقیقت این است که میزان هوش و سواد،&amp;nbsp; ما را از&amp;nbsp; دام&amp;nbsp; باور اسطوره‌های 
قدیم و جدید و تفسیرهای بی‌ اساس حفظ نمی‌‌کند. بسیاری از انسانهای دانا و 
باهوش تاریخ به راحتی در این دام افتاده اند. ارسطو یکی‌ از خردمند‌ترین 
انسانهای زمانه خود، عقیده داشت که زنان دندانهای کمتری از مردان دارند. 
همه ما ممکن است دچار این خطاهای فاحش شویم، اما ابزارهایی وجود دارند که 
بشود با آنها از میزان این خطاها کاست. و کاسته شدن این خطا‌ها مهم است 
چون&amp;nbsp;&amp;nbsp; این باورهای گاهی حتا به ظاهر بی‌ ضرر، می‌‌توانند مستقیم یا غیر 
مستقیم در رفتار و تصمیم‌های ما اثر بگذرند و مضر باشند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;مساله این است که چطور در زندگی‌ روزمره با شنیدن خبر، یا مقاله، یا تفسیر 
یا یک ادعا، سره را از ناسره جدا کنیم و حقیقت ماجرا‌ را بفهمیم یا به آن 
نزدیک شویم. در طول زندگی‌ ما روش‌هایی را آموخته ایم که به ما کمک کند 
میان واقعیت و غیر واقعیت تفاوت قائل شویم. اما بسیاری از اوقات این روشها 
ناکار آمد هستند یا کسانی‌ که می‌‌خواهند نا واقعیت را به عنوان واقعیت به 
ما تحمیل کنند می‌‌دانند چگونه این روشها را دور بزنند. گاهی روش‌های کار 
آمد را در رشته خود یا دانشگاه آموخته ایم، نحوه تحقیق و آمار را یاد گرفته
 ایم، اما پس از گذراندن امتحان همه را فراموش کرده ایم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;به طور کلی‌ ده امکان وجود درد که ما از طریق آنها باورهای نا واقعی‌ را 
قبول می‌کنیم. مهم این است که همانطور که گفتم به این مساله آگاه باشیم که 
همه ما مستعد این مساله هستیم، حتا بسیاری از دانشمندان و خردمندان. اما 
دانشمندان متبحر از ابزاری استفاده می‌‌کنند که آنها را از این خطا حفظ 
می‌‌کند و آن به کار بردن روش علمی‌ است.&amp;nbsp; اما برای ما انسانهای معمولی‌ هم
 به خاطر سپردن این ده نکته می‌‌تواند کمکی‌ باشد در بررسی‌ هجمه اطلاعاتی‌
 که روزانه دریافت می‌کنیم:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEik6yu0nx2radToYdHu0nrMwz1ezwTBLvDyCyl9vLkW3kJ6IfH4_Azk5ToA9dlHlad11xkGFfGz5JL0mmQgdnStC6Lh7RBw5mcxc4EYMjzvzT6_zNfSs8RSMIk8HJ0nXjEkB7gmlw/s1600/images.png&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEik6yu0nx2radToYdHu0nrMwz1ezwTBLvDyCyl9vLkW3kJ6IfH4_Azk5ToA9dlHlad11xkGFfGz5JL0mmQgdnStC6Lh7RBw5mcxc4EYMjzvzT6_zNfSs8RSMIk8HJ0nXjEkB7gmlw/s1600/images.png&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;۱- پروپاگاندای زبانی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
افسانه‌های عامیانه از طریق نقل سینه به سینه، از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌‌شوند. بسیاری از افسانه‌های مدرن هم به همین روش انتشار پیدا می‌‌کنند. شاید شما هم شنیده باشید که در شبکه فاضلاب نیویورک تمساح وجود دارد! و هر قدر چنین گفته‌هایی‌ سرگرم کننده باشند، به همان اندازه هم اشتباه هستند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اینکه ما یک ادعا را مرتب می‌‌شنویم دلیلی بر درست بودنش نیست. اما مکرر شنیدن یک گزاره باعث می‌‌شود زمانی آنرا به عنوان واقعیت قبول کنیم، چون آن گزاره برای‌مان مانوس می‌‌شود و مغز ما بسیار آمادگی دارد برای اینکه امر مانوس را با امر واقعی‌ اشتباه بگیرد. جالب این است که برای (مغز) ما تفاوتی نمی‌‌کند که یک گزاره را ده بار از یک فرد یا از ده نفر متفاوت بشنویم. در هر دو حالت -ناخود آگاه- تصور می‌‌کنیم که این یک واقعیت در باور عمومی‌ است. به گوش آشنا بودن معمولا با باورپذیر بودن اشتباه گرفته می‌‌شود، به خصوص اگر که چیزی را بارها شنیده باشیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;۲- آرزوی پاسخ‌ها و راه حل‌های آسان&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
با خودمان صادق باشیم: زندگی‌ روزمره ما آسان نیست، حتا برای آنها که خود را به آن تطبیق داده‌اند. در زندگی‌ روزمره با اضافه وزن درگیریم، با بد خوابی‌ سروکله می‌‌زنیم، با مشکلات روابطمان روبه‌روایم، به دنبال موفقیت شغلی‌ هستیم…. تعجب‌آور نیست که به راه‌هایی‌ دست می‌‌اندازیم که قول می‌‌دهند حتی‌الامکان به سرعت و بدون زحمت تغییر خود، ما را به هدف برسانند. انواع رژیم‌های غذایی که قول تاثیر چند روزه می‌‌دهند هنوز بسیار محبوبند، با اینکه به کرات نشان داده شده است که در اکثر قریب به اتفاق موارد افراد بعد از مدت کمی‌ دوباره به وزن سابق خود بر می‌گردند. کلاس‌های یادگیری نویسندگی در دو هفته و تندخوانی در چند ثانیه هنوز بسیار طرفدار دارند، با اینکه عملا هیچ کدام به نتیجه‌های قول داده شده نرسیده‌اند...به یاد داشته باشیم: هر چیزی که زیادتر از آن خوب به نظر می‌‌رسد که واقعی‌ باشد، با احتمال خیلی‌ زیاد واقعی‌ هم نیست!&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;۳- ادراک و حافظه گزینشی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
همانطور که شاید تا به اینجا مشخص باشد، ما واقعیت را تقریبا هیچگاه کاملا آنطور که هست در نمی‌یابیم، بلکه همیشه آنرا از فیلتر ادراک تحریف شده شخصی‌ رد می‌کنیم. نگاه ما (به واقعیت) مبتنی‌ ٔبر پیش‌داوری‌ها و توقعات ماست که می‌‌تواند باعث شود ما جهان را در بستر باورهای از قبل موجود خود&amp;nbsp; تفسیر کنیم. اما بیشتر انسان‌ها به این مساله آگاه نیستند که باورهای آنها تا چه حد بر ادرک‌شان از واقعیت تاثیر می‌‌گذارد. لی‌ راس&amp;nbsp; روانشناس (Lee Ross)&amp;nbsp; و همکاران‌اش این فرض غلط را که ما جهان را آنگونه می‌بینیم که هست، &quot;رئالیسم ساده‌انگارانه&quot; (naive Realismus) نام داده اند. رئالیسم ساده‌انگارانه ما را نه تنها در برابر قبول باورهای اشتباه مستعدتر می‌‌کند، بلکه توانائی ما را برای تشخیص فرض‌های اشتباه کاهش می‌‌دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
یک نمونه خوب برای روشن شدن سازوکار ادراک و حافظه گزینشی ما، تمایل‌مان به ثبت یا تمرکز بر چیزی به اسم &quot;تجربه موفق&quot; (به حافظه سپردن دو حادثه که همزمان اتفاق افتاده‌اند) و فراموش کردن &quot;تجربه ناموفق&quot; ( ناهمزمانی وقوع دو حادثه) است. برای درک بهتر قضیه خوب است که &quot;مدل چهار ستونی زندگی‌&quot; را پیش چشم داشته باشیم. سناریو‌های بسیاری از زندگی‌ ما می‌‌توانند در این مدل نشان داده شوند. به عنوان مثال این گزاره را بررسی کنیم که: &quot;در شب‌هایی که ماه کامل است، بیماران بیشتری به بیمارستان روانپزشکی مراجعه می‌‌کنند&quot; (چیزی که گاهی ادعا می‌شود). برای این کار لازم است که چهار بخش &quot;مدل بزرگ چهار ستونی زندگی‌&quot; را به این شکل بررسی کنیم: بخش اول حاوی مواردی است که ماه کامل بوده و میزان زیادی به بیمارستان مراجعه کرده‌اند. بخش دوم مواردی که ماه کامل بوده اما مریض‌های کمی‌ مراجعه کرده‌اند. بخش سوم مواردی که ماه کامل نبوده اما مریض‌های زیادی به بیمارستان مراجعه کرده‌اند و بخش چهارم مواردی که نه ماه کامل بوده و نه مریض‌های زیادی به بیمارستان مراجعه کرده‌اند. تنها با&amp;nbsp; بررسی‌ و مقایسه این چهار بخش می‌‌توان رابطه وجود ماه کامل و مراجعه مریض‌های زیاد به بیمارستان را محاسبه کرد. &quot;همبستگی‌&quot; (Korrelation) یک روش اندازه‌گیری آماری است که از آن طریق می‌توان اندازه گرفت تا چه اندازه دو متغیر می‌‌توانند با یکدیگر در ارتباط باشند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
مشکل اینجاست که در جریان زندگی‌ روزمره چنین محاسباتی برای بیشتر ما بسیار مشکل است. یک دلیل‌اش این است که ما معمولا به بخش‌هایی‌ از این چهار بخش بیشتر و به بعضی‌ کمتر توجه می‌‌کنیم. به خصوص بخش اول برای بیشتر ما بسیار جذاب است، چرا که مطابق انتظار اولیه ماست که در شب‌های مهتابی، بیماران بیشتری به بیمارستان مراجعه کنند. به این دلیل این موارد را بیشتر به خاطر می‌سپاریم و در موردشان بیشتر حرف می‌زنیم. بخش اول یک &quot;تجربه موفق&quot; است، تقارن چشمگیر دو متغیر زمانی که ماه کامل است و بیماری مراجعه نمی‌‌کند، چیزی از این &quot;تجربه ناموفق&quot; (بخش دوم) به خاطر نمی‌‌ماند و کمتر احتمال دارد کسی‌ در جمع دوستان‌اش با هیجان تعریف کند: &quot;می‌ دونید چی‌ شد؟ دیشب ماه کامل بود و حدس بزنید چه اتفاقی‌ افتاد؟ هیچی‌!&quot;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
تمایل انسان برای به خاطر سپردن &quot;تجربه‌های موفق&quot; و از یاد بردن &quot;تجربه‌های ناموفق&quot; (عدم تقارن دو متغیر) باعث به وجود آمدن پدیده قابل توجهی‌ می‌‌شود به نام &quot;همبستگی‌ موهوم&quot; (illusorische Korrelation)، به این معنی‌ که به اشتباه فرض می‌‌شود که دو واقعه از لحاظ آماری بی‌ربط با یکدیگر، با هم در ارتباط هستند. با اینکه تحقیقات نشان می‌‌دهند که بین ماه کامل&amp;nbsp; و مراجعه بیشتر به بیمارستان ارتباطی‌ وجود ندارد، اما هنوز بسیاری این تصور را دارند. باور به این ارتباط، یک توهم شناختی‌ است. همبستگی‌‌های موهوم ما را به جایی‌ می‌‌رسانند که به همبسته بودن اتفاق‌های زیادی باور داشته باشیم که اصلا وجود ندارند. باور داشتن به رابطه درد روماتیسم و هوای بارانی، رابطه فرم جمجمه و برخی‌ توانایی‌های ذهنی‌، رابطه بیماری اوتیسم با واکسیناسیون، از مثال‌هایی هستند که با وجود نتیجه تحقیقات متعدد هنوز به همین شیوه در باورهای بسیاری جا دارند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;۴- نتیجه‌گیری اشتباه از همبستگی‌ و علیت&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
این البته بسیار اغوا کننده، اما همان قدر اشتباه است که تصور کنیم دو متغیر که با هم از لحاظ آماری همزمان اتفاق می‌‌افتند (به اصطلاح با هم همبستگی‌ دارند) لزوما با یکدیگر رابطه علت و معلولی دارند. یعنی‌ حتا اگر دو متغیر از لحاظ آماری (و نه‌ بر اساس همبستگی‌ موهوم) با یکدیگر همبسته باشند، ممکن است سه دلیل برای این همبستگی‌ وجود داشته باشد: ۱.متغیر الف، علت متغیر ب است. ۲.متغیر ب علت متغیر الف است۳. یک متغیر سوم می‌‌تواند علت متغیر الف و ب باشد. به این مورد سوم لقب &quot;مشکل متغیر سوم&quot; داده شده است. مشکل اینجاست که ممکن است متغیر سومی‌ در رابطه بین متغیر الف و ب نقشی بازی‌ کند که مورد توجه واقع نشده، یا حتا هنوز از وجودش اطلاعی نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
به عنوان مثال تحقیقات زیادی در رابطه با این مساله شده است که تنبیه بدنی در دوران کودکی این احتمال را بالا می‌‌برد که فرد در بزرگسالی از خود رفتار خشونت‌آمیز نشان دهد. بسیاری از محققان از این رابطه آماری این نتیجه را گرفتند که این دو با هم رابطه علت و معلولی دارند و آن را فرضیه&amp;nbsp; &quot;دور باطل خشونت&quot; نامیدند. یعنی‌ فرض گرفته شد که تجربه خشونت در دوران کودکی (الف) باعث بروز رفتار خشن در بزرگسالی (ب) می‌‌شود.اما آیا این لزوما درست است؟&amp;nbsp; ما هنوز این را رد نکرده‌ایم که یک متغیر دیگر (پ) می‌‌تواند وجود الف و ب را سبب شود. در مورد این مثال، متغیر احتمالی‌ پ می‌‌تواند عامل ژنتیکی‌ باشد. شاید والدین کودک از لحاظ ژنتیکی‌ برای اعمال خشونت مستعدتر باشند و در حقیقت هم سند‌هایی‌ برای چنین عاملی به دست آمده است. این عامل ژنتیکی‌ می‌‌تواند باعث همبستگی‌ الف و ب شود، چون فرزند هم می‌‌تواند این استعداد ژنتیکی‌ را به ارث برده باشد و در نتیجه عامل ژنتیکی‌ (پ) دلیل پدیدار شدن الف و ب باشد. در رابطه با این مثال، به جز عامل ژنتیکی‌ حتا متغیر‌های دیگری نیز می‌‌توانند نقش داشته باشند…. نکته این است که هم بستگی دو پدیده نمی‌‌تواند اجبارا نشان رابطه علت و معلولی&amp;nbsp; بین آنها باشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;۵- استدلال علت و معلولی پدیده‌ها به دلیل پشت سر هم اتفاق افتادن آنها&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بسیاری از ما این تصور را داریم که اگر واقعه ب بعد از الف اتفاق افتاده باشد، پس الف دلیل ب است. اما پدیده‌های بسیاری پیش از پدیده‌های دیگر اتفاق می‌افتند بدون اینکه دلیل به وجود آمدن آنها باشند. اگر بسیاری یا حتا همه قاتلهای سریالی در زمان کودکی برای صبحانه تخم مرغ خورده باشند، نمی‌توان این نتیجه را گرفت که&amp;nbsp; خوردن تخم مرغ برای صبحانه باعث می‌‌شود فرد در آینده قاتل سریالی شود. اینکه بسیاری از بیماران بعد از&amp;nbsp; مصرف داروهای گیاهی حال‌شان بهتر شده است، الزاماً دلیل بر این نیست که آن داروها علت این بهبود بوده‌اند. ممکن است دلیل این بهبودی خیلی‌ ساده طی‌ شدن روند بیماری بوده باشد. یا شاید دلیل‌های دیگری در این بهبودی نقش داشته باشند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
در طول تاریخ حتا دانشمندان زیادی در دام این استدلال اشتباه افتاده‌اند. به عنوان مثال فلنسمارک ( Flensmark) این فرضیه را ارائه کرد که با پوشیدن کفش حدود هزار سال پیش در دنیای غرب، اولین مورد‌های شیزوفرنی هم به ثبت رسیده‌اند و نتیجه گرفت که ظاهر شدن بیماری شیزفرنی با پوشیدن کفش ارتباط داشته و حتا پوشیدن کفش یکی‌ از عوامل آن بوده است. اما آغاز پوشیدن کفش می‌تواند با واقعه‌های بسیار دیگری مثل تغییر شرایط زندگی‌ همراه بوده باشد&amp;nbsp; که دلیل اصلی‌ یا واقعی‌ بروز بیماری شیزوفرنی بودند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;۶- در معرض نمونه‌های جانبدارانه قرار گرفتن&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
در زندگی‌ روزمره، ما اغلب از سوی رسانه‌‌ها و بخش‌های دیگر زندگی‌ در معرض نمونه‌های &quot;جانبدارانه&quot; قرار می‌‌گیریم. به عنوان مثال درصد بالایی‌ از بیمارهای حاد روانی که در رسانه‌‌ها نشان داده می‌‌شوند به عنوان افرادی خطرناک معرفی‌ می‌شوند. در حالیکه آمار واقعی‌ بسیار پایین‌تر است. حضور تعداد بالای بیماران مبتلا به اختلال دو قطبی یا شیزوفرنی حاد و درعین حال خطرناک در رسانه‌‌ها، ممکن است باعث تولد این باوراشتباه شود که بیشتر آنها خطرناک هستند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
روانشناسان به خصوص بیشتر در معرض این خطا قرار دارند، زیرا آنها در بیشتر ساعت‌های روز با نمونه‌هایی‌ روبه‌رو هستند که لزوما نمایندگی جامعه خود را نمی‌‌کنند. به عنوان مثال بسیاری از روان‌درمانگران عقیده دارند که ترک کردن سیگار برای عموم کاری بسیار مشکل و گاهی به تنهایی غیر ممکن است. اما نتیجه تحقیقات آماری نشان داده‌اند که بیشتر افراد به تنهایی سیگار را ترک می‌‌کنند. چنین خطایی از اینجا سرچشمه می‌گیرد که روانشناسان و پزشکان با نمونه‌های خاصی‌ از افراد و همین طور از بیمارهای به خصوصی رو به رو هستند که به پزشک مراجعه می‌‌کنند. در عوض کسانی که به تنهایی سیگار را ترک کرده اند هیچوقت به پزشک مراجعه نمی‌‌کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;۷- استدلال بر حسب نمایندگی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
ما معمولاً در مورد یکسان بودن دو چیز بر مبنای شباهت‌های ظاهری آنها قضاوت می‌‌کنیم. به زبان دیگر میزان شباهت‌های ظاهری دو چیز را -یعنی‌ حدی که یکدیگر را نمایندگی می‌کنند- مبنای این قضاوت قرار می‌‌دهیم که چقدر با هم یکسانند. در زندگی‌ روزمره این اصل می‌‌تواند در بسیاری از موارد برای ما مفید باشد. اگر ما از خیابان گذر می‌‌کنیم و ناگهان مردی را با ماسک و اسلحه به دست از بانکی‌ در حال فرار می‌‌بینیم، احتمالا گوشه‌ای‌ پنهان می‌‌شویم یا با پلیس تماس می‌گیریم، زیرا که آن مرد نماد دزد بانک است، آنطور که ما می‌‌شناسیم. البته که این امکان هست که او شوخی‌ کرده باشد و اسلحه‌اش واقعی‌ نباشد، یا اینکه عده‌ای در حال فیلم‌برداری باشند، اما عقل شرط می‌‌کند که در وهله اول به قضاوتمان که بر اساس نمایندگی و شباهت ظاهری است اعتماد کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اما خیلی‌ وقت‌ها هم از این اصل استفاده می‌‌کنیم در حالی که چندان قابل اعتماد نیست. هر دو چیزی که در ظاهر به هم شبیه هستند ناچاراً یکسان نیستند. بسیاری از قضاوت‌ها و باورهای ما که بر مبنای شباهت‌های ظاهری شکل گرفته‌اند اشتباه هستند. به عنوان مثال اینکه اگر دست خط دو نفر در مواردی اشتراکاتی داشته باشد آنها در برخی‌ خصوصیات فردی با هم مشترک هستند، یکی‌ از این باورهاست و هیچ سند علمی‌ برای آن وجود ندارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;۸- فیلم‌ها و تصاویر غلط‌ انداز&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بسیاری از پدیده‌های مربوط به مغز و به خصوص بیماری‌ها و اختلالات روانی در رسانه‌ ها، فیلم‌ها و گزارش‌ها به اشتباه نمایش داده می‌‌شوند، معمولا سعی‌ می‌‌شود نمایش هیجان‌انگیز و خشنی از آنها داده شود. در برخی‌ فیلم‌ها درمان با دستگاه الکتریکی‌ یا اصطلاحا &quot;شوک-درمانی&quot;&amp;nbsp; به عنوان روشی‌ وحشیانه و حتا خطرناک نمایش داده می‌‌شود. در واقعیت به دلیل پیشرفتهای تکنولوژی در چند دهه گذشته استفاده از این متد درمانی ریسکی‌ بیشتر از یک بیهوشی معمولی‌ ندارد و بیمار دچار گرفتگی‌های عضلانی هم نمی‌‌شود. داشتن نبوغ در حیطه‌های خاص (اصطلاحا &quot;استعداد جزیره‌ای&quot;) که در فیلم &quot;رین من&quot; در فرد اوتیست نمایش داده شد، تنها در بین ده درصد از افراد اوتیست دیده می‌‌شود. از این دست مثال‌ها بسیار می‌‌توان یافت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;۹- اغراق همراه با هاله‌ای از واقعیت&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بسیاری از باورها و نظرهایی که می‌‌شنویم کاملا اشتباه نیستند، بلکه قدری از واقعیت در آنها وجود دارد و این شاید کار را به خصوص مشکل‌تر می‌‌کند. مثلا ممکن است خیلی‌ از ما ندانیم که پتانسیل فکری ما واقعا در چه حد است، اما این به این معنا نیست که انسان تنها از ۱۰% پتانسیل مغز خود استفاده می‌کند، آنطور که گفته می‌شود. ممکن است که برخی‌ تفاوت‌های بین دو فرد در شخصیت یا علاقه‌های آنها برای طرف مقابل جذاب باشد، اما از این مساله نمی‌‌توان نتیجه گرفت که افراد متضاد و متفاوت همدیگر را جذب می‌‌کنند. اینکه تفاوت‌هایی- گاهی جزئی-&amp;nbsp; در مهارت‌های ارتباطی‌ بین زن و مرد وجود دارد، اما این تفاوت‌ها در نتیجه تحقیق‌های متعدد هیچوقت حد خاصی‌ را رد نکرده‌اند و شباهت‌های بین زنان و مردان خیلی بیشتر از تفاوت‌های بین آنهاست و تفاوت‌های موجود هرگز ما را به &quot;مردان مریخی، زنان ونوسی&quot; نمی‌‌رساند (سری کتابهایی که جان گری روانشناس آمریکایی‌ در دهه نوزده و بیست نوشت و&amp;nbsp; و در آنها به شکلی‌ جنجالی از تفاوت‌های فاحش&amp;nbsp; بین زنان و مردان نوشت، در حدی که به ادعای او زنان و مردان قادر به فهم یکدیگر نیستند! کتاب‌هایی که به ۴۳ زبان ترجمه شد و برای او شهرت جهانی‌ به ارمغان آورد، در حالی که برای اثبات ادعای خود حتا یک تحقیق آماری هم نکرده بود، تحقیق‌هایی‌ که بعد از سوی دانشمندان دیگر از جنبه‌های مختلف انجام شد و بسیاری از ادعا‌های او را کاملا رد، یا در حد جزئئ تقلیل داد)&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;۱۰- تفسیر اشتباه اصطلاح‌های علمی&lt;/b&gt;‌&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
گاهی معنا کردن لغت به لغت اصطلاحات علمی‌ باعث رسیدن به تعریف و نتیجه‌های اشتباه می‌شود. مثلا لغت هیپنوتیزم از کلمه &quot;هیپنو&quot; تشکیل شده که به معنی خواب است. این باعث شد بسیاری فکر کنند که هیپنوتیزم وضعیتی شبیه به خواب است. در خیلی‌ از فیلم‌ها فرد هیپنوتیزم کننده به فرد هیپنوتیزم شونده القا می‌کند: &quot;الان خیلی‌ خسته‌ای، الان می‌خواهی‌ بخوابی&quot; در حالی که وضعیت هیپنوز شبیه به خواب نیست، افراد بیدار هستند و می‌‌توانند محیط خود را درک کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;i&gt;*برگرفته از کتاب: &quot;چرا موتسارت بچه‌ها را باهوش نمی‌‌کند&quot; (Warum Mozart Babys nicht schlauer macht)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/300051628216273211/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/300051628216273211?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/300051628216273211'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/300051628216273211'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2017/05/blog-post.html' title='چرا موتسارت بچه‌ها را باهوش نمی‌‌کند*'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEik6yu0nx2radToYdHu0nrMwz1ezwTBLvDyCyl9vLkW3kJ6IfH4_Azk5ToA9dlHlad11xkGFfGz5JL0mmQgdnStC6Lh7RBw5mcxc4EYMjzvzT6_zNfSs8RSMIk8HJ0nXjEkB7gmlw/s72-c/images.png" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-8708779216542784206</id><published>2017-02-12T01:30:00.002+01:00</published><updated>2017-02-12T02:00:57.817+01:00</updated><title type='text'>در باب همدلی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;فریتز برایتهایت (Fritz Breithaupt) استاد ادبیات آلمانی، ادبیات تطبیقی و علوم شناختی است. به تازگی کتاب او با نام &quot;سویه ی تاریک همدلی&quot; چاپ شده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;مجله روانشناسی امروز: &lt;/b&gt;مدتی‌ پیش باراک اوباما در مورد مردم آمریکا گفت، آنچه آن‌ها پیش از هر چیزی کم دارند همدلی (ایمپتی) است و بدون آن انسانیت در خطر است. آیا شما این گفته را تائید می‌کنید؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEg5UjbuAwugLXWalNTSDtKJrGwMmRKsUxzMZrFZFw25cZmiSoqakJvhCBvpqqZ8qBzaB9sTlC-AwxoIZ340YLU_lq7WDoLQz0EHlQB2meUJ0mmhRrJ2YX6iji0VIwPNxzH7aUvt3w/s1600/breithaupt.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEg5UjbuAwugLXWalNTSDtKJrGwMmRKsUxzMZrFZFw25cZmiSoqakJvhCBvpqqZ8qBzaB9sTlC-AwxoIZ340YLU_lq7WDoLQz0EHlQB2meUJ0mmhRrJ2YX6iji0VIwPNxzH7aUvt3w/s1600/breithaupt.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;فریتز برایتهاپت:&lt;/b&gt; نه، این به نظر من ساده‌بینی‌ است. ما از &quot;همدلی&quot;&amp;nbsp; توقعی بیش از اندازه داریم، در آن چیزی شبیه یک ضمانت بی‌ قید و شرط برای انسانیت و صلح می‌‌بینیم. اما با این کوته نظری مسائل را سخت‌تر می‌‌کنیم. چون همدلی‌ به تنهایی به هیچوجه تضمینی برای رفتار اخلاقی‌ انسان‌ها نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; چطور ممکن است؟ بر اساس تحقیقات عصب‌شناسان و روان‌شناسان، همدلی به عنوان یکی‌ از با ‌‌ ارزش‌ترین توانائی‌های ما شناخته می‌‌شود. حتا &quot;آموزش همدلی&quot; به شکل علمی‌ وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;برایتهایت:&lt;/b&gt; بله، اما بر مبنای تحقیقات اخیر این را نیز می‌‌دانیم که انسان‌هایی‌ که با ضعیفان همدلی‌ دارند، لزوما فعال و یاری‌دهنده نمی‌‌شوند. همدلی اغلب احساسات بیشتری را در یک موقعیت تزریق می‌‌کند، به طوری که خطر تشدید اختلافات&amp;nbsp; یا نوعی بی‌‌فکری به وجود می‌‌آید. این اثرات جانبی حس همدلی بسیار گسترده است. و این تازه تمام ماجرا‌ نیست: از حس همدلی می‌‌توان به شکلی‌ هدفمند و کاملا مخرب استفاده کرد. کسی‌ که می‌‌خواهد دیگران را دستکاری یا زخمی کند یا به شکلی‌ سادیستی آزار دهد، نیاز به توانائی هم‌حسی بالایی‌ دارد. وقتی‌ که موضوع بر سر همدلی است، به آسانی فراموش می‌کنیم که هر توانائی، سویه‌ی تاریک و مخرب نیز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; چرا&amp;nbsp; ما در همدلی تنها خوبی‌ و امیدواری می‌‌بینیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;برایتهایت:&lt;/b&gt; این واقعیت دلایل تاریخی‌-فرهنگی دارد. مطرح شدن و رواج همدلی از ۲۵۰ سال پیش، هنگامی که انسان‌ها برای اولین بار خود را به عنوان فرد شناختند آغاز شد. آنها شروع کردند به گفتن اینکه ما با هم تفاوت داریم، و به این آگاهی‌ تازه به دست آمده از خود، افتخار می‌‌کردند. اما به زودی نیز روشن شد: اگر ما با هم متفاوت هستیم، به چیزی احتیاج داریم که این شکاف را پر کند. ناگهان آن چیزی که ما امروز همدلی می‌‌نامیم - پیشتر &quot;همدردی&quot; نامیده می‌‌شد- ارزشمند شد، پرورش یافت و ارتقا داده شد. مثلا در ادبیات، رمان‌ها به گونه‌ای نوشته شدند که خواننده بیشتر بتواند با شخصیت‌های داستان هم‌ذات‌پنداری کند. روشن است که همدلی برای نوع بشر بسیار کارآمد بوده است: ما می‌‌توانیم یکدیگر را بفهمیم، می‌‌توانیم با یکدیگر ارتباط و همکاری داشته باشیم. تمامی این‌ها بسیار ارزشمند است. اما همدلی دوای همه دردها نیست. ما امروزه به این خاطر که همدلی را دائم در جایگاه بالاتری قرار می‌‌دهیم، خسارتهای زیادی به بار می‌‌آوریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;در زندگی‌ روزمره کجا با همدلی به خود یا دیگران آسیب می‌‌رسانیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;برایتهایت:&lt;/b&gt; تا وقتی‌ که ماجرا‌ مربوط به دو نفر است، همدلی کارکرد خوبی‌ دارد. اما به محض اینکه پای فرایند‌های پیچیده اجتماعی به میان می‌‌آید، به سرعت شکست می‌‌خورد. حتا در یک تیم‌ با سه یا چهار همکار، همدلی بیش از حد می‌‌تواند پیامد‌های منفی‌ داشته باشد. وقتی‌ که&amp;nbsp; دو نفر از اعضای این گروه با هم اختلاف پیدا می‌‌کنند، اعضای دیگر گروه به عنوان موجودات همدل، در جبهه‌ یکی‌ از طرفین دعوا قرار می‌‌گیرند، با این احساس که نمی‌‌خواهند او را در چنین موقعیتی تنها بگذارند. اما در حقیقت اتفاق دیگری افتاده است، و آن اینکه این افراد به دلیل این جبهه‌گیری آشکار- معمولاً هم بدون تامل و غریزی- به اختلاف بین آن دو نفر دامن زده و شکاف بین آن‌ها را عمیق‌تر کرده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; همدلی باعث تقویت اختلاف‌ها می‌‌شود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;برایتهایت:&lt;/b&gt; بله، هم در سطح فردی و هم اجتماعی. حتا می‌‌توانم ادعا کنم که تروریست‌ها نیز در نهایت از روی همدلی عمل می‌‌کنند. آنها جبهه‌گیرانی افراطی هستند که در کنار نفرت از یک گروه (مثلا غرب)،&amp;nbsp; از روی همدلی سرکشانه نسبت به گروه خودی که آن را خسارت دیده می‌‌بینند، عمل می‌‌کنند. بدون در نظر گرفتن حس همدلی، رفتار آنان قابل توضیح نمی‌‌بود. در واقع ما می‌‌دانیم که احساسات زیاد از حد، اختلافات را بر می‌‌انگیزند. با این وجود به حس همدلی بدون انتقاد نگاه می‌‌کنیم. این نکته نیز مساله ساز است که همدلی خطاپذیر است: ما به شکل واکنشی، تمایل به همدلی با جبهه‌ فرو دست و قربانی فرضی‌ داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; آیا همدلی با فرودستان کار درستی‌ نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;برایتهایت: &lt;/b&gt;به عنوان یک دستاورد فرهنگی، این رویکردی با ارزش است. در دوران باستان، فرد شکست خورده در یک نبرد در بیشتر مواقع نمی‌‌توانست انتظار کمکی‌ داشته باشد. حماسه‌ها به این شکل تعریف می‌‌شدند که یک نفر یا قهرمان بود یا بازنده‌ای که می‌‌بایست تسلیم سرنوشت خود شود. چه خوب است که امروزه در این مورد به گونه دیگری نگاه می‌‌کنیم. اما همدلی با &quot;قربانی&quot; به عنوان یک اصل بی‌ قید و شرط&amp;nbsp; مهلک است، چرا که بازنده یا فرودست لزوما همیشه محق نیست. و نیز به این دلیل که امروزه انسان‌های زیادی وجود دارند که آنقدر قوانین همدلی را خوب می‌‌شناسند که بتوانند آگاهانه از آن استفاده کنند. مناظره‌های تلویزیونی سیاستمداران، رقابت‌های حساب شده بر سر جذب حس همدلی مخاطبان هستند. آنها ترفند‌ها را می‌‌شناسند، کسی‌ که مورد حمله قرار می‌‌گیرد، محبوب قلبها می‌‌شود و می‌‌تواند با چنین صحنه‌سازی نظر مخاطبان را به سوی خود جلب کند. بنابراین توصیه نمی‌‌شود که هر حس همدلی را کورکورانه دنبال کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;آیا&amp;nbsp; مشکل ما بیشتر از اینکه کمبود همدلی باشد، همدلی زیادی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;برایتهایت:&lt;/b&gt; به هر حال اینگونه نیست که همدلی زیاد، به معنای کمک زیاد باشد. من در کتابم انسان‌ها را &quot;بیش- همدل&quot;&amp;nbsp; نامیده‌ام. این را به خوبی‌ در این واقعیت می‌‌توان دید که انسان‌ها به طور متوسط روزی چهار تا شش ساعت را صرف داستان‌ها و احساسات دیگران می‌‌کنند، در فیلم‌ها، کتابها، و روایت‌هایی که برای هم بازگو می‌‌کنیم. ما عاشق این روایت‌ها هستیم. اینکار به‌خودی‌خود چیزی مثبت است، به خصوص وقتی‌ که در موقعیت‌های خیالی حس همدلی را تجربه می‌‌کنیم. مشکل از آنجا شروع می‌‌شود که در برابر درام‌های واقعی‌ اجتماعی، تنها با حس همدلی واکنش نشان می‌‌دهیم. وقتی‌ که آنگلا مرکل در سپتامبر ۲۰۱۵ تصمیم به باز کردن مرز‌ها گرفت، موج همدلی عظیمی‌ به حرکت افتاد. مردم با هیجان پای تلویزیون‌ها نشستند، برای استقبال به ایستگاه‌های قطار رفتند و واژه &quot;فرهنگ خوشامدگویی&quot;شکل گرفت. شرکت مردم بسیار بالا بود، اما به نظر من &quot;خوبی‌&quot; زیادی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; می‌خواهید بگویید که خوشامدگویی مردم آلمان صادقانه و درست نبود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;برایتهایت:&lt;/b&gt; نه به هیچ وجه. این تپش برای کمک‌رسانی عالی‌ است. و ابراز صادقانه همبستگی با مهاجران نیز همینطور. من همچنان و کاملا عقلانی معتقدم که باز گذاشتن مرزها کار درستی‌ است. اما در عین حال فکر می‌‌کنم که ما مقداری از حس همدلی خود نشئه شده بودیم. به همین دلیل هم عاشق همدلی هستیم، چون حس خوبی‌ به ما می‌‌دهد. اما آیا منظورمان واقعا مهاجران بودند؟ من مطمئن نیستم. دیده شده است که در شرایط بحرانی، مردم بیشتر با امدادرسانان حس همدلی دارند، چون همدلی با قربانیان برای‌شان بسیار ناخوشایند است. این ممکن است باعث شود که حس همدلی زیاد، انگیزه برای تلاش واقعی‌ را سرکوب کند. انگار که همذات‌پنداری با مددکاران دیگر کافی‌ بوده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; و این خوشوقتی از حس همدلی خود، مضر است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;برایتهایت: &lt;/b&gt;همدلی نشئه‌وار و هدایت‌نشده خطرناک است. و می‌‌تواند به راحتی و ناگهان تغییر شکل دهد. (به طور مثل) انسان‌ها از اینکه دیگران کمک آنها را- طوری که آنها می‌‌خواهند - قبول نکنند، عصبانی‌ می‌‌شوند. کسی‌ که حس همدلی زیادی به خرج داده، تصور می‌‌کند که هزینه زیادی کرده است و بعد از اینکه همه چیز آن طور که او می‌خواسته پیش نرفته است سرخورده می شود. آن لحظه که درگیر شدن با مهاجران به طور واقعی‌ شروع شد، بسیاری از مردم دیگر شرکت نداشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; چه شکلی‌ از همدلی&amp;nbsp; می‌‌تواند مفید باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;برایتهایت:&lt;/b&gt; من فکر می‌‌کنم همدلی وقتی‌ می‌‌تواند کمک کند که همراه با این خواسته باشد که خودمان را در یک موقعیت کاملا مشخص&amp;nbsp; به جای دیگری بگذریم و سعی‌ کنیم او را بفهمیم. این یک پروسه احساسی‌، ادراکی، همراه با کنجکاوی و فروتنی است. وقتی‌ در همسایگی‌مان مهاجرانی خانه دارند که رفتارشان برای‌مان غریب و خارج از انتظار است، می‌‌توانیم از حس همدلی استفاده کنیم و سعی‌ کنیم به سوی دیگران برویم و آنها را بفهمیم، هر چقدر هم که سخت باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; چطور می‌‌توانیم این گونه هدایتِ حس همدلی را یاد بگیریم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;برایتهایت:&lt;/b&gt; برای شروع خوب است این را برای خودمان آگاهانه کنیم که حس همدلی ما بسیار به بیراهه می‌‌رود و ما می‌‌توانیم و می‌بایست که به آن جهت دهیم. گاهی جلوی آنرا بگیریم برای اینکه به دام ترفندهای ایمپتی نیافتیم، گاهی کاملا خاموش‌اش کنیم و گاهی دوباره به آن تلنگر بزنیم. به عنوان یک محقق فرهنگی‌،&amp;nbsp; حیطه ادبیات و داستان را محل خوبی‌ برای تمرین اداره حس همدلی می‌‌دانم، جایی‌ که می‌‌شود با شخصیت‌های داستان و مشکلات‌شان هم‌ذات‌پنداری کرد. در تراژدی و درام می‌‌توانیم شرایط را راحت‌تر و بهتر درک کنیم تا زندگی‌ پیچ در پیچ خودمان. به خصوص اگر داستان‌ها یک آغاز و یک پایان داشته باشند، خواننده می‌‌تواند تمرین کند که همدلی خود را به سوی سرنوشت شخصیت داستان هدایت کند و بعد آنرا باز پس بگیرد. به این طریق برای خود این را درونی‌ می‌کنیم که اجازه داریم برای مدتی‌ همدلی داشته باشیم و باز روی برگردانیم. فکر می‌کنم این تمرین خوبی‌ است برای اینکه خودمان را در احساس همدلی کاملا از دست ندهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; آیا این خطری جدی محسوب می‌‌شود که خود را در احساس همدلی خودمان&amp;nbsp; گم کنیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;برایتهایت: &lt;/b&gt;این بزرگترین و روزمره‌ترین خطر حس همدلی است. هر انسانی‌ در زندگی‌ این را تجربه کرده است که خودش را از فرط همدلی گم کند. اغلب حتا در مغایرت با عقلانیت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;می‌ توانید مثالی بزنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;برایتهایت:&lt;/b&gt; در روانشناسی پدیده‌ای به نام سندرم استکهلم را می‌شناسیم. این واژه در اصل رفتار غیر منطقی‌ گروهی از قربانیان گروگان‌گیری را توصیف می‌‌کند که آنقدر با گروگان‌گیران خود حس همدلی پیدا کردند که از آنها دفاع کرده و حتا از آنان تجلیل کردند. امروزه این واژه در مورد انسان‌هایی‌ که با استبداد احساس همبستگی‌ و همدلی می‌‌کنند هم استفاده می‌‌شود. مثال دیگر زنی‌&amp;nbsp; که از همسرش خشونت می‌‌بیند و او را &quot;می‌‌فهمد&quot;، از او دفاع و اطاعت می‌‌کند. یا کارمندانی که همیشه از رئیس بی‌انصاف و مقتدر خود قدردانی‌ می‌‌کنند. همه اینها مثال‌هایی&amp;nbsp; هستند برای انسان‌هایی‌ که از فرط همدلی، نیازها و مسائل خود را از یاد برده‌اند و خود را،&amp;nbsp; دست کم تا حدی، در خدمت همنوعان&amp;nbsp; ستمگر خود در آورده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;بنابر این ما آزادتر هستیم اگر حس همدلی خود را بیشتر در اختیار بگیریم؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;برایتهایت: &lt;/b&gt;بله، من اینطور فکر می‌‌کنم.&amp;nbsp; فایده‌یِ کمی‌ خودمحوری، کمی‌ دوست داشتن خود این است که باعث می‌‌شود انسان‌هایی با اعتماد به نفس و کمتر وابسته باشیم. هر چه باشد از زمانه‌ای که ما خود را با جان و دل در اختیار قدرتمندان مستبد قرار دادیم، زمان زیادی نگذشته است.(منظور حزب نازی است - مترجم)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; شما از مقتدران و مستبدان گفتید، آیا آنها کسانی هستند که حس همدلی را نمی‌‌شناسند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;برایتهایت: &lt;/b&gt;مدت‌های زیادی تصّورمان این بود که آنها انسان‌های خودشیفته‌ای هستند که میزان حس همدلی در آنها بسیار پایین است. اما این تصور درست نیست. نارسیست‌ها احتیاج به کسانی دارند که با ضرباهنگ آنان هماهنگی داشته باشند. به این دلیل تا حدی قادر به همدلی با دیگران هستند (برای اینکه بتوانند آنها را با خود همراه کنند)، اما تنها تا زمانی که حس خوب خودشان تامین شود. حتا در مورد انسان‌هایی‌ که در تشخیص بالینی به عنوان &quot;غیر اجتماعی&quot; شناخته می‌شوند، همدردی نداشتن تنها بخشی از مشکل آنها است. گزارش‌هایی‌ موجود است از زندانیانی که دوره‌ای از آموزش همدلی را گذراندند. نتیجه این آموزش‌ها تامل‌برانگیز بود. تعداد زیادی از آنها البته حس هم دردی را یاد گرفتند، اما از آن برای سو‌ استفاده بیشتر از دیگران استفاده کردند. و این مثال نیز نشان می‌‌دهد: همدلی اولین قدم است، اما چاره مشکلات نیست. تنها زمانی که ما احساس مسئولیت پیدا کنیم، می‌‌توانیم همدلانه عمل کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
خلاصه‌ای از &lt;i&gt;مصاحبه &lt;/i&gt;&lt;i&gt;آنه اتو(Anne Otto) با فریتز برایتهایت&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;i&gt;&amp;nbsp;&lt;/i&gt; &lt;i&gt;روانشناسی امروز،&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;i&gt; &lt;/i&gt;&lt;i&gt;فوریه ۲۰۱۷( Psychologie Heute, Februar 2017)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/8708779216542784206/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/8708779216542784206?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8708779216542784206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8708779216542784206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2017/02/blog-post.html' title='در باب همدلی'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEg5UjbuAwugLXWalNTSDtKJrGwMmRKsUxzMZrFZFw25cZmiSoqakJvhCBvpqqZ8qBzaB9sTlC-AwxoIZ340YLU_lq7WDoLQz0EHlQB2meUJ0mmhRrJ2YX6iji0VIwPNxzH7aUvt3w/s72-c/breithaupt.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-8122782477220735966</id><published>2016-08-15T15:47:00.000+02:00</published><updated>2016-08-15T17:08:40.891+02:00</updated><title type='text'>دام هارمونی (۲) </title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;چطور درست نقد کنیم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
نقد کردن برای بسیاری از ما کار مشکلی‌ است که دلیل‌های مختلفی دارد: ترس اینکه مجاز به این کار نباشیم، یا ترس از اینکه در پی‌ آن خود نیز مورد انتقاد قرار بگیریم، یا نگران واکنش طرف مقابل هستیم. گاهی می‌خواهیم درگیر بحث یا درگیری با طرف مقابل نشویم، یا فکر می‌کنیم از پس آن بر نمی‌‌آییم. شاید فکر می‌کنیم نمی‌‌توانیم نقدمان را به شکل درستی‌ صورت‌بندی و فرموله کنیم...اما در تعامل با دیگران این مهم است که بتوانیم درباره چیزهایی‌&amp;nbsp; که به نظرمان درست نمی‌‌آیند یا دوست داریم تغییر کنند صحبت کنیم. این مساله، هم در مورد زندگی‌ شخصی‌ و هم زندگی‌ اجتماعی صادق است. اما نقد درست چگونه است؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;-&lt;b&gt;با نکته مثبت شروع کنید&lt;/b&gt;: صحبت را با آن بخش از رفتار یا شخصیت طرف مقابل که برای‌تان مثبت است شروع کنید. به این شکل برای دیگری بسیار آسان‌تر است که نقد یا پیشنهاد شما را بپذیرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
-&lt;b&gt;درک خودتان را انتقال دهید&lt;/b&gt;: بهتر است نقد را با کلمه &quot;من&quot; شروع کنید تا خطاب &quot;تو&quot;/&quot;شما&quot;. توضیح دهید که درک و حس شما از مساله چگونه بوده است. نقدی که به شکل مساله شخصی‌ فرموله شده باشد، راحت‌تر پذیرفته می‌‌شود. مثلا می‌‌توانید بگویید: &quot; من نمی‌‌توانم جریان را دنبال کنم چون سندی از آن ثبت نشده است&quot;،&amp;nbsp; به جای گفتن: &quot; تو هیچوقت اسناد را جمع آوری نمی‌‌کنی‌.&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
-&lt;b&gt;اثر رفتار او بر شما&lt;/b&gt;: توضیح دهید که حال شما بر اثر رفتار او که به آن نقد دارید چگونه است. مثلا: &quot;وقتی‌ تو صدایت را بلند می‌‌کنی‌، من احساس می کنم که تهدید شده‌ام.&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
-&lt;b&gt;به او شانس پاسخ گفتن بدهید&lt;/b&gt;: به طرف مقابل فرصت بدهید حرف‌اش را بزند و پشت سر هم او را &quot;بمباران&quot; نکنید. پذیرفتن یک نقد یا پیشنهاد خیلی‌ آسان‌تر است تا وقتی‌ که فرد با کوهی از انتقادات روبه‌رو شود. و مهمتر از آن: به پاسخ او به درستی‌ گوش دهید!&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
-&lt;b&gt;یک پایان مثبت پیدا کنید&lt;/b&gt;: سعی‌ کنید صحبت را با یک توافق، با یک تحسین یا ترغیب پایان دهید، مثلا: &quot;خوشحالم که تونستیم درباره‌اش حرف بزنیم&quot;. برای فرد مقابل، پذیرفتن نقد و ادامه خوب رابطه راحت‌تر می‌‌شود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی‌ حرف خود را به کرسی می‌‌نشانید، مهم است که به افق اثر مثبت بلند مدت آن چشم داشته باشید و حاضر به تحمل ناراحتی‌های کوتاه مدت باشید. البته که خیلی‌ وقتها این کار چیز خوشایندی نیست، سخت است و احتمالا با مقاومت و درگیری مواجه می‌‌شود. اما راه‌های &quot;خوبی‌&quot; هم برای پیش بردن خواسته‌های فردی وجود دارد. احتمالا شما هم کسانی را می‌‌شناسید که&amp;nbsp; خواسته‌های خود را البته خوب پیش می‌‌برند، اما آنقدر در این راه بی‌‌ملاحظه هستند که برای اطرافیان خود قبل از هر چیز دافعه ایجاد می‌‌کنند. از این جهت مهم است که تفاوت پیشبرد اهداف و عقیده‌های خود به روش &quot;تهاجمی&quot; و به روش &quot;خود-باور&quot; را بدانیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;i&gt;روش تهاجمی یعنی‌&lt;/i&gt;: همیشه حس بر حق بودن داشتن، نظر دیگری را نادیده گرفتن یا تقلیل دادن، از علاقه‌ها و مرزهای دیگری عبور کردن، با لحن تحقیرآمیز و اهانت آمیز ابراز بیان کردن، هیچ میلی برای رسیدن به توافق نشان ندادن، سرزنش کردن، تهدید کردن، و دلیل برای نظر یا رفتار خود ارائه ندادن...&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;i&gt;روش خود-باور یعنی‌&lt;/i&gt;: نظر خود را داشتن اما نظر دیگری را هم در نظر گرفتن، حقوق و مرز‌های دیگری را رعایت کردن، حرف خود را با صراحت و روشنی گفتن، در پیشنهاد خود برای تغییر، دیگری را در نظر گرفتن، خواسته‌ها و تصورات و نیازهای خود را با دلیل بیان کردن...&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;i&gt;برگرفته از مجله روانشناسی امروز( Psychologie Heute ) ، &lt;/i&gt;&lt;i&gt;آگوست &lt;/i&gt;&lt;i&gt;۲۰۱۶ (August, 2016)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;i&gt;&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/8122782477220735966/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/8122782477220735966?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8122782477220735966'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8122782477220735966'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2016/08/blog-post_15.html' title='دام هارمونی (۲) '/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-5055569241579698567</id><published>2016-08-13T22:50:00.000+02:00</published><updated>2016-08-13T23:10:35.007+02:00</updated><title type='text'>‌دام هارمونی (۱)</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #6fa8dc;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #6fa8dc;&quot;&gt;یک زندگی‌ بدون درگیری- چه کسی‌ این را نمی‌‌خواهد؟ بدون دعوا، بدون ناسازگاری با دیگران، بدون نزاع در خانواده‌ یا در محل کار. اما برای سلامت روانی، گاهی لازم است از برخی صلح‌های ظاهری چشم پوشی کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
به نظر می‌‌آید هر چقدر زندگی‌ در دنیایی بحران زده نامطمئن‌تر، آرزوی ما برای یک زندگی‌ بدون درگیری بزرگتر می‌‌شود. تمام مجله‌های مشاوره‌دهنده برای &quot;خوشبختی&quot; و &quot;هارمونی&quot; (نام اصلی‌ مجله ها- مترجم)، مخلوط چای‌های گیاهی، رایحه‌های حمام ... می‌‌خواهند به این نیاز ما به یک خاطر ناآزرده پاسخ دهند. یین و یانگ، نماد هارمونی بین دو قطب مخالف را می‌‌توان حتا به عنوان لوگو بر سر کلاپ‌ها یا تصویری برای خالکوبی دید. سمینارها، ورک شاپ‌ها، حتی قدم‌زنی‌ عصر روز تعطیل؛ همگی‌ ما را به بالانس و هم‌صدایی راهنمایی‌ می‌‌کنند، آن هم همه‌جا و در همه‌وقت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
ما چه انتظاری از &quot;زندگی‌ در هارمونی کامل&quot; داریم؟ آیا هماهنگی، تنها یک روش دلچسب و امتحان شده برای زندگی‌ و حرکت آزادانه در بین دیگران است که ما را از زخم‌هایی که آنها هر لحظه می‌‌توانند به ما وارد کنند حفظ می‌‌کند؟ یک پیمان عدم حمله به یکدیگر؟ یا آیا موضوع&amp;nbsp; بر سر احساسات قوی، بر سر آن نشاطی است که یک با هم بودن هم صدا و توافق عمیق در ما به وجود می‌‌آورد؟&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhsvS6H7x6Kt4kC1LbUNMeX332KLFR4c8zfVfYRpVTeqLYWzzdY9TtJ7Wno1OKJhI7UElymZomopNqGdS5PJzQEb4bGf8TiUTF9qmLt1SMK0C5z83YKG69ZIR2xURijSbZik5InDQ/s1600/IMG_2240.JPG&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; height=&quot;320&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhsvS6H7x6Kt4kC1LbUNMeX332KLFR4c8zfVfYRpVTeqLYWzzdY9TtJ7Wno1OKJhI7UElymZomopNqGdS5PJzQEb4bGf8TiUTF9qmLt1SMK0C5z83YKG69ZIR2xURijSbZik5InDQ/s320/IMG_2240.JPG&quot; width=&quot;238&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بله، احساس تعلق به جمع‌ می‌‌تواند دلپذیر و زیبا باشد. جالب اما این است که ما بسیاری اوقات وقتی‌ هم که این احساسات زیبا را دریافت نمی‌کنیم، تمایل به هارمونی داریم. در موقعیت‌های مختلف زندگی‌ می‌خواهیم با دیگران هماهنگ باشیم بدون اینکه این هماهنگی مطابق حس درونی‌ ما باشد یا ما را خوشحال کند. خود را در جشن تولد مادر بزرگ‌مان می‌یابیم&amp;nbsp; و سعی‌ می‌کنیم خوش اخلاق باشیم در حالیکه داریم به بازی &quot;بد&quot; لبخند می‌‌زنیم، به اقوامی خلق ِخوش نشان می‌دهیم که در دل، آن‌ها را به دنبال ارث مادربزرگ می‌‌دانیم. در جمع دوستان به حرف‌های بی‌‌محتوا و جوک‌هایی‌ که به قیمت آزار دیگران تمام می‌‌شوند می‌‌خندیم، برای رسیدن به هماهنگی‌، واضح‌ترین نشانه‌های ناهماهنگی را ندیده می‌‌گیریم و در برابر خشن‌ترین موضع‌ها سکوت می‌‌کنیم. قهقهه‌های جمع‌های دوستانه، خیلی‌ وقت‌ها نمایش حس خوشحالی نیستند، خیلی‌ وقت‌ها این خنده‌ها به چیزهای زیبای دنیا نیست، بلکه سوپاپی است برای بیرون دادن انرژی منفی‌ استرس. در غیاب هارمونی واقعی‌، شروع به بدگویی و غیبت از غیر حاضران می‌کنیم برای اینکه ذره‌ای‌ و حداقلی از حس تعلق جمعی به وجود بیاوریم، به این وسیله &quot;دیگری&quot; را به وجود می‌آوریم و خود را از آنها جدا می‌‌پنداریم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;جستجوی پر تشنج به دنبال نقاط مشترک، دورویی تا حد مرز رنج، تنها برای اینکه همه راضی‌ باشند. کاری سخت و پر استرس. چرا با این وجود اینکار را انجام می‌‌دهیم؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
برخی عقیده دارند در پشت این جستجوی بی‌‌انتهای هارمونی، ترس‌های عمیقی نهفته‌اند: ترس اختلاف آشکار با گروه، ترس تنها کسی‌ بودن که حین سر تکان دادن‌های حاضرین به سرپرست خانواده در آن سوی میز -بالاخره- نظر صریح‌اش را می‌‌گوید، ترس از اعمال خشونت از سوی کسانی‌ که از سوی ما تأیید نشده‌اند، ترس از رسوایی یا طرد شدن از گروه. این ترسی قدیمی‌ است که از دوران کودکی به ما رسیده است، ترس پس‌زده شدن و دوست داشته نشدن از سوی پدر و مادر، اگر رفتارمان طبق دستور یا خواسته آن‌ها نبود. وقتی‌ به عنوان یک بزرگسال هنوز خود را موظف می‌‌بینیم که با صحنه‌سازی هارمونی همراهی کنیم، معمولا این باقی‌ مانده حس عذاب وجدانی است که در گذشته در ما کاشته شده است، ما بایست خود را گناهکار حس کنیم وقتی‌ که هارمونی را به هم می‌زنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
این صحنه‌ها برای همه ما آشنا هستند: &quot; ببین، آنها ما را فردا شب به شام دعوت کرده‌اند&quot; &quot;من اما علاقه‌ای به رفتن به خانه آنها ندارم&quot; &quot;اما باید برویم، این بار سوم است که دعوت‌مان می‌کنند!&quot; &quot;چرا؟&quot; &quot; نمی‌شود دوباره دعوت‌شان را رد کنیم!&quot; &quot;چرا نمی‌شود؟&quot; &quot;چون این کار بی‌احترامی به آن‌هاست&quot;...مساله بر سر این نیست که آیا میلی به اجابت دعوت همسایه داریم یا نه‌. مساله اصلی‌ این است&amp;nbsp; که در عین بی‌‌میلی، اجازه به رد دعوت آن‌ها نداریم. بسیاری اوقات با دیگران همراهی می‌کنیم چون فکر می‌کنیم اینکار را به آن‌ها بدهکاریم. حس خوب هارمونی دیگر جایی‌ در این میا‌‌ن ندارد. در آخر نیز سبک‌خاطر می‌شویم چون فکر می‌کنیم به وظیفه خود عمل کرده‌ایم و می‌‌توانیم دیگر عذاب وجدان نداشته باشیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نیاز به هماهنگی با دیگران عمیقا در ساختار شخصیتی ما نهفته است. در درون ما ندایی قوی وجود دارد که هرگاه هارمونی را در خطر می‌بیند به صدا در می‌آید. این صدای درونی‌، شکل بیرونی نیز در گذشته داشته است وقتی که خاله&amp;nbsp; دست ما را می‌‌گرفت و می‌‌گفت باید از فلان شخص معذرت‌خواهی‌ کنیم، در حالی که در درون احساس تقصیر نمی‌کردیم. فشار بر روی عذاب وجدان که از سوی والدین و آموزگاران اعمال می‌‌شد، تبدیل به صدایی درونی‌ شده است که تا به امروز نیز ساکت نمانده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
آیا با این وجود، تلاش برای زندگی‌ در هارمونی برای فرد چیزی مطلوب نیست؟ آیا این روش زندگی‌ احساسات منفی‌ ما را متعادل نمی‌‌کند، احساساتی که در غیر این صورت در ما ریشه می‌‌دوانند و ما را از هم می‌‌پاشند؟ این سوال با شدت بیشتری مطرح می‌‌شود وقتی‌ که رابطه ما با نزدیکان و عزیزان‌مان به شکلی‌ ماندگار مختل می‌‌شود، وقتی‌ که در جنگی دائمی با آنها زندگی‌ می‌‌کنیم یا رابطه خود را با آن‌ها قطع می‌کنیم، با مادر، پدر، خواهران، برادران یا دوستان نزدیک. برای ما کنار آمدن با این لرزش‌ها و جدایی‌ها بسیار سخت است. گاهی‌ این سوال در تمام طول زندگی‌ برای ما بی‌پاسخ می‌‌ماند: آیا این جدایی را قبول کنم یا دوباره پیوند را برقرار کنم؟ آیا این درست است که کسی‌ برایم &quot;مرده&quot; باشد، یا بهتر است دوباره آشتی کنیم و هارمونی را برقرار کنیم؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
تینا سلیمان (Tina soliman) ، خبرنگار، کتابی‌ نوشته است (به نام: سکوت Funkstille) درباره رنجی که در سکوت و سکون رابطه دو نفر بر قرار می‌‌ماند. نویسنده با مثال‌های زیاد، از آرزوی آن‌ها / ما برای یک شروع جدید، اما همین طور از -اغلب- ناممکن بودن بر آورده شدن این آرزو وقتی‌ که دو طرف جبهه‌گیری سختی نسبت به هم دارند می‌‌نویسد. در مثال‌ها و داستان‌های او، که موضوع‌شان نزدیک شدن دوباره و آشتی با یکدیگر است، یک پیش فرض وجود دارد که ظاهراً آنچنان بدیهی‌ به نظر می‌‌رسد که هیچوقت زیر سوال نمی‌‌رود: هارمونی با دیگران / دیگری یک ارزش غیر قابل انکار است، که سعی‌ برای به دست آوردن آن به هر قیمتی، همیشه خوب و درست است، یا حد اقل بهتر از قطع رابطه یا معلق بودن رابطه است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
جمله معروفی‌ از هانا آرنت وجود دارد که می‌‌گوید: &quot;بدون بخشش، ما برای همیشه زندانی عواقب رفتار خود باقی‌ می‌‌مانیم.&quot; میشائیل مک کلو (Micheal McCullough) ، محقق، در گفتگویی می‌‌گوید بخشش یک تغییر فردی و اجتماعی در موضع‌گیری شخص نسبت به کسی‌ است که به او صدمه زده است. کسی‌ که می‌‌بخشد، در وهله اول کار خوبی‌ در قبال خودش انجام می‌‌دهد، زیرا از شر احساسات منفی‌ مثل نفرت و خشم رها می‌‌شود، احساساتی که در غیر این صورت مدت زیادی -گاهی همه عمر- او را زندانی خود می‌‌کنند. توانایی بخشیدن، استعداد نادری است که نه‌ برای دیگری که برای خود شخص یک گشایش به حساب می‌‌آید. بخشش برای ما صلح با خود و آرامش روانی به ارمغان می‌‌آورد...و هارمونی؟ آیا هارمونی نیز به آرامش روانی و صلح با خود نمی‌‌انجامد؟ نه‌ اجباراً. زندگی‌ پر از صلحی‌ که همه ما مشتاق آن هستیم، به این شکل به دست نمی‌‌آید که به هر شکلی‌ از هماهنگی با دیگران سر خم کنیم. هانا آرنت از &quot;دام بازگشت‌ناپذیری&quot; گفت، دامی که در آن می‌‌افتیم اگر فرصت بخشش را از دست بدهیم. اما این دام، کسانی که فرصت بیرون آمدن از هارمونی دروغین را از دست می‌‌دهند را نیز تهدید می‌‌کند. هر چقدر طولانی‌‌تر، و بیشتر بر مبنای اراده خود، تسلیم شویم، خارج شدن مشکل‌تر می‌‌شود. از دام هارمونی دروغین وقتی می‌‌توانیم بیرون بیاییم که راهی‌ به احساسات واقعی‌ خود پیدا کنیم، وقتی که بدانیم چه زمان آن هارمونی خاص، واقعا به خواسته و نیاز ما جواب می‌‌دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اما اغلب -بیشتر از آنچه فکر می‌کنیم-&amp;nbsp; از سوی دیگران هدایت می‌‌شویم، دستکاری می‌‌شویم، حق‌السکوت احساسی‌ می‌‌دهیم، بدون اینکه متوجه باشیم. کار ما باید این باشد که یاد بگیریم، احساساتی که متعلق به خودمان نیستند، احساسات القا شده از سوی دیگران که روی دوش ما سنگینی می‌‌کنند و در ما باقی‌ مانده‌اند را بشناسیم و کنار بگذاریم. هر چقدر به چنین احساساتی‌&amp;nbsp; که از سوی دیگران در ما کاشته شده‌اند آگاه‌تر شویم، روشن‌تر می‌‌توانیم آنها را از احساسات و نیازهای خود جدا کنیم. اگر خواست خود و حس خوب خود، جای جواب دادن به توقع دیگران را در ایجاد هارمونی بگیرد، آنگاه می‌‌توانیم با خود به صلح برسیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;i&gt;نویسنده:&amp;nbsp; &lt;/i&gt;&lt;i&gt;مارتین هشت (Martin Hecht)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;i&gt;برگرفته از مجله روانشناسی امروز( Psychologie Heute ) ، &lt;/i&gt;&lt;i&gt;آگوست &lt;/i&gt;&lt;i&gt;۲۰۱۶ (August, 2016)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
‌&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/5055569241579698567/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/5055569241579698567?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5055569241579698567'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5055569241579698567'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2016/08/blog-post.html' title='‌دام هارمونی (۱)'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhsvS6H7x6Kt4kC1LbUNMeX332KLFR4c8zfVfYRpVTeqLYWzzdY9TtJ7Wno1OKJhI7UElymZomopNqGdS5PJzQEb4bGf8TiUTF9qmLt1SMK0C5z83YKG69ZIR2xURijSbZik5InDQ/s72-c/IMG_2240.JPG" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-3010973635795925349</id><published>2016-02-20T22:30:00.004+01:00</published><updated>2016-02-20T22:30:58.121+01:00</updated><title type='text'>سرچ می‌‌کنی‌ یا هنوز فکر می‌‌کنی‌؟</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;موبایل‌های هوشمند وشبکه‌های اجتماعی طرز فکر و رفتار ما را اساساً عوض می‌کنند. آیا ما در معرض &quot;فراموشی دیجیتال&quot; هستیم؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEgCsL6CKzjcxcJS4rtWBde8FKsSetqSHKYAcTGbB44UpaY85TXyUlT2zjSjDk4Nx7ABn9fGWfpVgMdc29JFknw2no6W7rnH5fWhVPKP2i0dRxowoWdLJ9wJv73z2tdqXgZhbXE9qQ/s1600/final.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; height=&quot;240&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEgCsL6CKzjcxcJS4rtWBde8FKsSetqSHKYAcTGbB44UpaY85TXyUlT2zjSjDk4Nx7ABn9fGWfpVgMdc29JFknw2no6W7rnH5fWhVPKP2i0dRxowoWdLJ9wJv73z2tdqXgZhbXE9qQ/s320/final.jpg&quot; width=&quot;320&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;خانم الف مشکلی‌ با هم‌خانه‌‌ی خود دارد، می‌داند که باید از او معذرت‌خواهی‌ کند و اینکار را هم می‌کند، اما با چت. یک صحبت حضوری برای او قابل تصور‌ نیست، چرا که &quot;مساله بسیار احساسی‌ است&quot;. و این تنها به چند مورد محدود نمی‌‌شود. هر روز افراد بیشتری از چت، فیس بوک، اس‌‌ام‌اس‌ و ایمیل برای مدیریت روابط شخصی‌ استفاده و از گفتگوی حضوری اجتناب می‌کنند. توجه تقسیم نشده، تبدیل به متاعی نادر شده است. اگر پنج دوست با هم به رستوران بروند، روی میز حداقل پنج موبایل قرار می‌گیرد. ما همیشه و همه جا با دنیا (ی دیجیتال) مرتبط هستیم و اطلاعات دریافت می‌کنیم. ما توانایی جهت‌یابی‌ خود را به دستگاه‌های جی‌پی‌اس‌، توانایی به خاطر سپردن را به گوگل می‌سپاریم. اما به چه قیمتی؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;وقتی‌ که منفرد شپیتزر (Manfred Spitzer) روان‌درمانگر در کتاب خود&amp;nbsp; به نام &quot;فراموشی دیجیتال&quot; نوشت که شبکه‌های اجتماعی ما را چاق، احمق و تنها می‌کنند، با مخالفت‌های زیادی رو به رو شد، که این ادعا قابل اثبات علمی‌ نیست، به اندازه کافی‌ تحقیق صورت نگرفته است و غیره. تا به امروز نیز چنین گزاره‌ای مغشوش است و جای شک دارد. تحقیقات بلند مدت&amp;nbsp; هنوز هم به درستی‌ صورت نگرفته است. با این وجود نتایج برخی&amp;nbsp; تحقیقات می‌بایست ما را به فکر بیاندازد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;چیزی که جای شک ندارد این است که گوشی‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی میزان توجه ما را تحت تاثیر قرار می‌دهند زیرا دایم سیلی از اطلاعات را به سوی ما روانه می‌کنند، به زبان شپیتزر &quot;ما در حال تمرین برای مبتلا شدن به اختلال توجه/تمرکز هستیم.&quot; گوشی هوشمند شبیه دستگاه بازی قمار است، گاهی پیامی برای‌مان می‌آید، گاهی نه‌. در واقع به روش &quot;یادگیری از طریق تقویت متناوب&quot; عمل می‌کند. (توضیح مترجم: یادگیری از طریق تقویت متناوب، پدیده‌ای است که در روانشناسی و تعلیم و تربیت به این گونه شرح داده می‌شود که برخی از رفتارها با دریافت متناوب یک تقویت‌کننده مورد علاقه، تشدید می‌شوند. به عنوان مثال مادر به کودک گهگاهی شکلات می‌دهد اگر در کارهای خانه به او کمک کند. از آنجا که این اتفاق به شکل متناوب می‌افتد و کودک نمی‌داند که چه وقت شکلات دریافت می‌کند، این رفتار را -کمک در کار ِخانه- بیشتر از خود نشان می‌دهد، یعنی‌ این رفتار تقویت می‌شود. در مورد گوشی هوشمند به همین شکل، چون ما نمی‌دانیم چه زمان پیامی دریافت می‌کنیم، میزان سر زدن به آن در ما تقویت می‌شود). این دقیقا چیزی است که مغز ما به آن بسیار علاقه دارد و به سختی می‌توانیم در برابر آن مقاومت کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;در یک پروژه تحقیقاتی‌ در دانشگاه بن (الکساندر مارکوتز Alexander Markowetz پروفسور اینفورماتیک، و کریستین مونتاگ Christian Montag پرفسور روانشناسی‌ مولکولی) نرم‌افزاری طراحی شد برای تشخیص و ثبت طولانی‌ مدت استفاده کاربران از دستگاه‌های موبایل خود. این تحقیق که بر روی بیش از ۶۰ هزار نفر انجام شد، نشان داد که کاربران به طور متوسط روزی ۸۸ بار به موبایل خود سر می‌زنند. ۳۵ بار برای چک کردن ساعت یا دریافت پیام و ۵۳ بار برای نوشتن ایمیل، استفاده از اپ یا گردش در اینترنت. اگر ۸ ساعت در روز&amp;nbsp; برای خواب در نظر بگیریم، هر ۱۸ دقیقه یکبار فعالیت خود را قطع می‌کنیم تا با موبایل سرگرم شویم. یک کاربر‌ -از بین تمام گروه‌های اجتماعی و سنی‌-&amp;nbsp; به طور متوسط&amp;nbsp; روزی دو ساعت و نیم با موبایل خود مشغول است، در حالی که از این زمان تنها هفت دقیقه آن برای تلفن زدن مصرف می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;به دلیل این وقفه‌های مکرر، دیگر قادر به پردازش ِمسائل پیچیده‌تر نیستیم. و &quot;چندوظیفه‌ای&quot; (Mutlitasking) بر خلاف برخی‌ باورهای رایج ، عمل نمی‌کند. مونتاگ در این باره می‌گوید:&quot; ما نمی‌توانیم توجه خود را تقسیم کنیم. مغز ما برای وظایف سریالی طراحی شده است. البته هستند کسانی که می‌توانند در یک آن چند کار متفاوت انجام دهند و توجه خود را بین آن‌ها تقسیم کنند، اما کیفیّت کار آنها به این طریق بسیار پایین است. و در ضمن این باعث می‌شود که ما نتوانیم در کاری که مشغول‌اش هستیم&amp;nbsp; &quot;غرق&quot; شویم که اصطلاحا flow نامیده می‌شود. فلو به حالتی گفته می‌شود که ما چنان عمیقا مشغول کار خود می‌شویم که دنیای اطراف را فراموش می‌کنیم. وارد شدن در وضعیت فلو احتیاج به تمرکز دارد و تمرکز احتیاج به این دارد که ما خود را از تحریکات دایم بیرونی دور نگه داریم. لحظه‌ای درنگ کردن، کمی‌ صبر داشتن- کاری است که بسیاری از افراد دیگر توان‌اش را ندارند. حتا در چند دقیقه توقف در ایستگاه اتوبوس، به جای اینکه کمی‌ هم به صداها، بوها، آدم‌ها و اطراف خود توجه کنیم، وارد جهان مجازی می‌شویم. به جای تغییر متناوب فعالیت و تفکر، ما دائم در فعالیت هستیم. و این برای مغز ما چیز خوبی‌ نیست. مغز انسان نیاز به زمان (زمان‌های استراحت) دارد برای این‌که بتواند اطلاعات دریافت شده را پرورش دهد و در حافظه طولانی‌ مدت ذخیره کند.&quot; تحقیقات دانشمندان سوئدی نشان داده‌اند که سیل دایمی اطلاعات می‌تواند حافظه ما را تحت تاثیر قرار دهد. و وقتی‌ سعی‌ می‌کنیم مطالب زیادی را در حافظه کاری خود بگنجانیم، توانایی مغز برای پردازش اطلاعات کم می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;از سویی گوشی هوشمند ما را ترغیب می‌کند که هر چه بیشتر کارکردهای حافظه خود را به تکنیک بسپاریم. ضرب و تفریق ذهنی‌ اعداد، به خاطر سپردن شماره تلفن یا نام افراد، گویا به این‌ها دیگر احتیاجی نداریم. ما از موبایل به عنوان بدلی از ذهن خود استفاده می‌کنیم، برای اینکه خود را از زحمت فکر کردن خلاص کنیم. نتیجه تحقیقی که بر روی ۶۶۰ نفر انجام شد (و از آنان عادت‌های استفاده از موبایل و سبک فکری آن‌ها پرسیده شد) نشان داد که افرادی که غالبا حسی با مسائل برخورد می‌کنند، از موبایل برای گرفتن پاسخ به پرسش‌ها یا حل مسائل خود استفاده بیشتری می‌کنند. و این کار آن‌ها را باز در فکر کردن تنبل‌تر می‌کند. آن‌ها حتی برای گرفتن اطلاعات در مورد موضوعاتی که از آن اطلاع دارند یا می‌توانند به راحتی‌ آنرا یاد بگیرند نیز به گوشی مراجعه می‌کنند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;روانشناسان یکی‌ از مهم‌ترین آسیب‌های چنین روندی را در تغییر نحوه برقراری ارتباط می‌بینند. مارتین مایر (Martin Meyer) پرفسور دانشگاه زوریخ، در این باره می‌گوید: &quot;از آنجا که مردم کمتر کتاب می‌خوانند، دامنه لغات، روانی کلام و توانایی بیان آن‌ها کم کم تحلیل می‌رود. نتیجه این است که توانایی ما برای دریافت معانی بین سطور، به کار بردن طنز و یا استعاره کاهش پیدا می‌کند. آنچه که در واتس آپ اتفاق می‌افتد، برقراری ارتباط انسانی‌ نیست، بلکه تنها تبادل سیگنال‌هاست. حتا ساختار آوای پرندگان از ساختار جمله‌بندی‌های مبادله شده در آنجا پیچیده‌تر است!&quot;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;قابل انکار نیست که توانائی‌های ما بدون تمرین از یاد می‌روند یا کمتر می‌شوند. به زبان مونتاگ: &quot;از روی تحقیقات عصب‌شناسی‌ می‌دانیم که مغز ما مانند ماهیچه‌ای است که احتیاج به ورزش دارد برای این‌که بتواند کارایی خود را حفظ کند. اگر ما گهگاهی وقت و زحمتی را صرف کار کردن روی متن‌های پیچیده‌تر نکنیم، قابلیت‌هایی‌ را که تا به حال به سختی در طول زندگی‌ به دست آورده‌ایم از دست می‌دهیم. البته که می‌توان آنچه از یاد رفته را دوباره با تمرین به دست آورد.اما این کار سخت‌تر و پرهزینه‌تر خواهد بود. مانند کسی‌ که سال‌هاست هیچ ورزشی نکرده و حالا می‌بایست با زحمتی دو چندان خود را به دویدن عادت دهد.&quot;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;هر چقدر قابلیت‌های بیشتری از خود را به شبکهٔ‌ها و مدیاهای مجازی انتقال دهیم، بیشتر کنترل زندگی‌ خود را از دست خود خارج می‌کنیم. آنچه از دست می دهیم و از یاد می‌بریم، خودمختاری و قبول مسئولیت برای زندگی‌مان است. یکی‌ از این قالبیت‌ها، توانائی تنها شدن با خود است (رجوع شود به مقاله: &lt;a href=&quot;http://shabnamefekr.blogspot.de/2015/11/blog-post.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;هنر با خود تنها بودن&lt;/a&gt;) تنها با این توانائی قادر هستیم خود را پیدا کنیم و به ارزش خود مطمئن شویم. و این باز شرط اول ایجاد روابط و حس همدلی با دیگران است. نحوه استفاده از مدیا‌های مجازی یکی‌ از عواملی است که باعث می شود روز به روز افراد کمتری با دیگران احساس همدردی می‌کنند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjkI3KL-6rULBbQLsLSJitayKDqXPiI2smJWWySk7QCz8Oyr_-81vaY5DtJxezHHZASqC1vZrkKXX6dRtXwENAT7Zjvz3xi97IPr2CkkIfbW92OBDx25cf_ph_Ivelj6BcMlOl2lg/s1600/net+addiction+internet-sucht+037.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;clear: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; height=&quot;320&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjkI3KL-6rULBbQLsLSJitayKDqXPiI2smJWWySk7QCz8Oyr_-81vaY5DtJxezHHZASqC1vZrkKXX6dRtXwENAT7Zjvz3xi97IPr2CkkIfbW92OBDx25cf_ph_Ivelj6BcMlOl2lg/s320/net+addiction+internet-sucht+037.jpg&quot; width=&quot;241&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;به همین ترتیب رفتار اجتماعی ما نیز نیاز به تمرین دارد، آن هم از آغاز کودکی. اهمیت روابط شخصی برای رشد شخصیت و درک احساسات دیگران، در نتیجه آزمایشی‌ نشان داده می‌شود که در سال ۲۰۱۴ میلادی در دانشگاه کالیفرنیا انجام و منتشر شد؛ گروهی از بچه‌های دبستانی پنج روز در یک کمپ بدون دسترسی‌ به موبایل ساکن شدند. گروه دوم به شکل معمول سرکلاس‌های درس حاضر شدند و از موبایل استفاده کردند. در آغاز و پایان این آزمایش توانایی این کودکان در تشخیص احساسات دیگران به کمک عکس و فیلم اندازه‌گیری شد. بعد از پنج روز توانایی کودکان کمپ در تشخیص نشانه‌های غیر-کلامی‌ و خواندن احساسات دیگران از روی صورت آن‌ها به مراتب قوی‌تر شد. هر چقدر ما از گوشی استفاده بیشتری می‌کنیم، کمتر می‌توانیم با دیگران کنار بیاییم. عکس این گزاره نیز صادق است؛ هر چقدر توانائی فرد در رابطه با دیگران کمتر باشد، وقت بیشتری صرف اینترنت می‌کند، کارهای دیگرش را بیشتر به تعویق می‌اندازد، به سلامتی و تغذیه خود کمتر توجه می‌کند، و دوستانش را کمتر ملاقات می‌کند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;سوزان پینکر (Susan Pinker) روانشناس کانادایی در کتاب خود (The Village Effect) می‌نویسد که چرا روابط شخصی‌ و حضوری برای ما و حتی سلامتی ما تا این حد اهمیّت دارد. او همچنین شرح می‌دهد که چرا بورس‌های همسریابی‌ / پارتنریابی‌ آنلاین معمولاً به خوبی‌ عمل نمی‌کنند. چرا که پروسه شناخت یکدیگر معکوس می‌شود.&amp;nbsp; آنچه در این میان از دست می‌رود، نزدیک شدن تدریجی‌ به یکدیگر و ایجاد حس تفاهم غیر کلامی‌ است. در یک ملاقات حضوری دیگری را می‌بینیم، حرکات صورت‌اش را تماشا می‌کنیم، صدای‌اش را می‌شنویم. و وقتی‌ &quot;شیمی‌&quot; بین دو نفر یکی‌ باشد، &quot;طنازی&quot;&amp;nbsp; شکل می‌گیرد و شاید پس از آن حس عشق. طنازی بین دو نفر، یک بازی دو پهلو به همراه بسیاری از پیام‌های غیر-کلامی‌ است. در ملاقات حضوری با دیگری صحبت می‌کنیم، به یکدیگر نگاه می‌کنیم، همدیگر را ظاهرا اتفاقی‌ لمس می‌کنیم و این ترس زیر-پوستی‌ را داریم که شاید مورد قبول نباشیم. اما ما توانایی این بازی پیچیده و جذاب را از دست می‌دهیم.&amp;nbsp; چرا دیگر برای یک ارتباط تلاش کنیم، وقتی که اینترنت همواره گزینه‌‌های جدید به سوی ما روانه می‌کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با در دسترس بودن و حضور دائمی اطلاعات و ارتباطات، زندگی‌ ما به شکل دراماتیکی عوض می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjkI3KL-6rULBbQLsLSJitayKDqXPiI2smJWWySk7QCz8Oyr_-81vaY5DtJxezHHZASqC1vZrkKXX6dRtXwENAT7Zjvz3xi97IPr2CkkIfbW92OBDx25cf_ph_Ivelj6BcMlOl2lg/s1600/net+addiction+internet-sucht+037.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;clear: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;&quot;&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;i&gt;نویسنده: &lt;/i&gt;&lt;i&gt;بربر شورتفگر (Bärbel Schwetfeger)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;i&gt;برگرفته &lt;/i&gt;&lt;i&gt;و خلاصه شده&amp;nbsp; از مجله روانشناسی امروز( Psychologie Heute ) ،&amp;nbsp; شماره &lt;/i&gt;&lt;i&gt;۳ ، &lt;/i&gt;&lt;i&gt;۲۰۱۶ (Heft3, 2016)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/3010973635795925349/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/3010973635795925349?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/3010973635795925349'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/3010973635795925349'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2016/02/blog-post.html' title='سرچ می‌‌کنی‌ یا هنوز فکر می‌‌کنی‌؟'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEgCsL6CKzjcxcJS4rtWBde8FKsSetqSHKYAcTGbB44UpaY85TXyUlT2zjSjDk4Nx7ABn9fGWfpVgMdc29JFknw2no6W7rnH5fWhVPKP2i0dRxowoWdLJ9wJv73z2tdqXgZhbXE9qQ/s72-c/final.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-9174345448740170622</id><published>2015-12-29T05:19:00.000+01:00</published><updated>2015-12-29T05:41:32.233+01:00</updated><title type='text'>آیا اندرز خوبی به ذهنت رسیده است؟...آنرا پیش خودت نگه دار!</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;دنیا پر از کسانی است که می‌توانند به دیگران راه درست را نشان دهند. اما همیشه-بهتر-دانی می‌تواند رابطه‌ها را خراب کند. قبل از اینکه به دیگران پندهای هوشمندانه خود را ابلاغ کنیم، مشکلات این کار را بشناسیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span id=&quot;docs-internal-guid-8a71252c-ebe4-8510-b4ff-dd0f2b617ed5&quot; separator=&quot;&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEinoJ_B0dkLibGDY4GaePOvT6JlQ_iZMih_uKeSYkSvsSIAIMhylUSF68b2wACg48dwbX-Qk15hZQZSW0wDv-WS3vwH1PfDzjhjJgFB05ChC_ca-wCyuu0UVkxfqXvPCRZU5Ar6sg/s1600/IMG_1455.JPG&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; height=&quot;240&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEinoJ_B0dkLibGDY4GaePOvT6JlQ_iZMih_uKeSYkSvsSIAIMhylUSF68b2wACg48dwbX-Qk15hZQZSW0wDv-WS3vwH1PfDzjhjJgFB05ChC_ca-wCyuu0UVkxfqXvPCRZU5Ar6sg/s320/IMG_1455.JPG&quot; width=&quot;320&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;اگر کره نخوری لاغر می‌شوی. صبح‌ها زودتر بیدار شو تا دیرت نشود. دنده ماشین را زودتر عوض کن! زودتر بچه‌دار شو و گر نه دیر می‌شود! برو مستقیم به خودش بگو! یوگا برایت خیلی خوب است....&lt;br /&gt;
ما همگی راه‌حل‌هایی برای مشکلات مختلف دیگران آماده داریم. اما حیف که دیگران نمی‌خواهند آن‌ها را بشنوند! حداقل نمی‌خواهند آن‌ها را از ما بشنوند.&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
پند و اندرز دادن در روابط بین انسانی موضوعی مساله‌ساز است و هر چقدر رابطه ما با کسی نزدیک‌تر باشد بیشتر مایل هستیم به او پندهای خواسته نشده بدهیم. محققان نشان داده‌اند که چنین نصیحت‌هایی رابطه بین پنددهنده و پندگیرنده را خدشه‌دار می‌کنند و البته ما احتیاج به دانشمند بودن نداریم برای اینکه متوجه شویم نصیحت و اندرز معمولا خواسته نشده است و حتا اگر از سوی دیگری&amp;nbsp; خواسته شده و ما با نیت خوب آن را ابراز کرده باشیم، باز ممکن است به ناامیدی منجر شود وقتی&amp;nbsp; گیرنده به ما پرخاش کند، توضیحات طولانی دهد که چرا پند ما به دردش نمی‌خورد و یا سرکشی کرده و درست عکس توصیه ما را انجام دهد.&lt;br /&gt;
چرا با این وجود انقدر برای‌مان سخت است که از پند دادن خودداری کنیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;ولفگانگ شمیدباور (Wolfgang Schmidbauer) -روانشناس-&amp;nbsp; در این‌باره می‌گوید: &quot;بخش مهمی از خودآگاهی (Selbstgefühl) انسان و به خصوص مردان، خود-قهرمان-بینی (Größenfantasie) است. از آنجا که «اثبات قدرت مطلق» ممکن نیست یا بسیار سخت است، بسیاری به «اثبات دانش مطلق» روی می‌آورند و در هر موقعیتی توضیح می‌دهند که چه چیزی درست و چه چیزی غلط است.&quot;&lt;br /&gt;
شمیدباور خود مشاور است و در کتاب خود (سئوال‌های بزرگ درباره عشق) نیز پندهایی به خواننده می‌دهد. او می‌گوید: &quot; البته که من نیز ملاحظات و شک‌هایی دارم برای اینکه بخواهم به دیگران بگویم چطور بهتر زندگی کنند و بهتر عشق بورزند. سعی‌ام اما این است که پیشنهاداتم را به گونه‌ای سازنده مطرح کنم، فرمی که به آن نام &quot;بحث تردید&quot; داده‌ام: بیشتر تصمیمات ما هم نتایج مثبت و هم منفی دارند. کسی که هر دوی این‌ها را پیش‌رو داشته باشد، می‌تواند تصور واقعگرایانه‌ای از موضوع پیدا کند. در یک مثال ساده، اگر من به رابطه عاشقانه‌ای پایان می‌دهم چون دیگری مرا رنجانده است، از رنجش رهایی پیدا می‌کنم، اما در عین حال بسیاری چیزهای دیگر که در آن رابطه داشته‌ام و برایم خوب و لذت‌بخش بوده‌اند را نیز از دست می‌دهم. در اینجا یک پند خوب به سوی پیدا کردن یک راه حل سریع&amp;nbsp; نمی‌رود، بلکه سعی می‌کند با تامل توضیح دهد که چه رنجش‌هایی را می‌توان با یکدیگر حل کرد و کدام‌ها را نمی‌توان.&quot;&lt;br /&gt;
در روابط عاشقانه و همسری، موقعیت بسیار حساس‌تر است. تحقیقات نشان می‌دهند که رضایت و خوشبختی در روابط عاطفی تا حد قابل توجهی به میزان پندهای رد و بدل شده بین آن‌ها بستگی دارد. با اینکه هم زیاد بودن و هم کم بودن پند (حمایت کننده) خطری برای حس خوشبختی در روابط عاطفی است، اما تعداد زیاد نصیحت‌های طرفین تاثیر به مراتب بدتری روی رابطه آن‌ها می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشکل در اینجاست که ما نصیحت کسانی که به ما نزدیک هستند را -حتا با نیت خوب‌شان- به عنوان انتقاد دریافت می‌کنیم. ما در برابر شریک‌های عاطفی، افراد خانواده و دوستان و نزدیکان نسبت به ضعف‌ها و خطاهای‌مان حساس‌تر هستیم، از یک سو دوست داریم تا جای ممکن دلخواه و موردپسند آن‌ها باشیم، از سوی دیگر اما نمی‌خواهیم تابع باشیم و در موقعیت نابرابر قرار بگیریم. و آیا فرد نصیحت کننده این پیام را به ما نمی‌دهد که او بهتر از ما می‌داند و فکر می‌کند که قادر به حل مشکل خود نیستیم؟ این ترس از دست دادن استقلال و خودمختاری&amp;nbsp; باعث می‌شود که خیلی از ما به سرعت حالتی تدافعی به خود بگیریم چرا که تصور ما از خودمان مورد تهدید قرار می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای جلوگیری از فرورفتن دیگری در نقش تدافعی، روش‌هایی وجود دارد. در آزمایشات امیلی فالک (Emily Falk) در دانشگاه پنسیلوانیا، وقتی از افراد مورد آزمایش قبل از دریافت پندهایی درباره سلامتی خود، خواسته شده بود درباره چیزهایی که برای شخص آنها در رابطه با سلامتی‌شان مهم است فکر کنند، نصیحت‌های پزشکی داده شده پس از آن را راحت‌تر قبول می‌کردند. فکر کردن به ارزش‌های شخصی باعث می‌شد ارزش آن اندرزها را بهتر بفهمند و بیشتر برای تغیر عادت‌های راحت‌طلبانه خود حرکتی انجام دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمادگی برای پذیرش یک پند، بستگی به روش ابلاغ آن نیز دارد. در آزمایشی دیگر تحت سرپرستی کلویی شاو (Chloe Shaw) در لندن، پنجاه مکالمه تلفنی بین مادران و دختران بین ۱۹ تا ۳۱ ساله که در حین آنها پندهایی با شکل‌های مختلف داده شد مورد تحلیل قرار گرفت. کلویی در این‌باره می‌گوید: &quot;وقتی کسی مستقیما به دیگری بگوید که او باید چه کند، گزینه‌های زیادی برای‌اش باقی نمی‌گذارد. گیرنده پیام، یا باید آنرا بپذیرد یا رد کند. اما اگر نظر خود را به صورت تلویحی و ضمنی مطرح کند این محدودیت کمتر به میان می‌آید. مادری که به جای گفتن جمله: &quot;برای جلسه‌ی کاری فلان لباست را بپوش&quot;، حرف خود را به فرم سئوالی مطرح می‌کند:&quot; برای رفتن به جلسه‌ی کاری چه لباس‌های مناسبی داری؟&quot;&amp;nbsp; به او امکان عکس‌العمل‌های متعدد و دخیل کردن سلیقه و نظر و تجربه‌هایش را می‌دهد و با او طوری رفتار نمی‌شود که انگار کمتر می‌فهمد. &quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاساندرا کارلسون (Cassandra Carlson) پژوهشی کیفی بر روی شماری از دانشجویان انجام داد برای اینکه بداند در چه صورتی آنها به پندهای پدر و مادر خود عمل می‌کنند. او دریافت که ۴۰ درصد آنها نصیحت والدین خود را قبول می‌کردند در صورتی که آن نصیحت قابل اجرا و مفید بود و همین طور میزان تجربه والدین نیز در این مورد نقش داشت. پند او برای پدر و مادرها: &quot; پندهای خود را به شکلی ارائه دهید که استقلال و هویت جوان بالغ شما مورد تهدید قرار نگیرد. بسیاری از دانشجویان مورد پژوهش این احساس را داشتند که والدین آنها مشکل‌شان را درک نمی‌کنند. سعی کنید که تا حد ممکن خود را جای فرزندان‌تان بگذارید و از تجربه‌های خودتان بگویید. اینکار بسیار کارامدتر از دستور دادن‌های مستقیم است. وقتی تعداد پندهای والدین به فرزندان‌شان زیاد و خواسته شده نباشد، تمایل به عمل کردن به آنها به حداقل می‌رسد، به خصوص اگر این پندها مربوط به حیطه خصوصی، مسائل عاطفی، رمانتیک و جنسی آن‌ها باشد.&quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما حتی در صورتی که&amp;nbsp; کسی از ما نظرمان را خواسته باشد، می‌بایست قبل از اینکه چیزی بگوییم در یک خودآزمایی منتقدانه مطمئن شویم&amp;nbsp; که چیزی بیشتر از پرسش‌کننده درباره موضوع می‌دانیم. و اگر اینطور نبود، می‌توانیم قبل از پاسخ درباره‌اش تحقیق کنیم و برای سوال‌کننده توضیح دهیم که چه چیزهایی می‌دانیم و چه چیزهایی را نمی‌دانیم. پند خوب دادن، یعنی به دیگری کمک کنیم بهتر درباره مشکلش فکر کند. بسیاری اما فورا مجموعه‌ای از راه حل‌های مختلف را بر سر سوال‌کننده فرو می‌ریزند، فقط برای اینکه مساله هر چه زودتر از میان برداشته شود و آن‌ها بتوانند حس بهتری نسبت به خود داشته باشند. اما اینکار ارتباطی را که می‌بایست به پرسش‌کننده این امکان را بدهد که نظرات خود را در رابطه&amp;nbsp; با موضوع تولید کند و شکل دهد، از بین می‌برد. سکوت کردن و اول به درستی گوش دادن، یکی از روش‌های خوبی است که می‌تواند به دیگری برای فائق شدن بر مشکلش کمک کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی، گوش کردن! چرا اینگونه است که ما وقتی مساله بر سر زندگی دیگران است، به همه امور تسلط و برای‌شان جواب داریم، اما نمی‌توانیم راه‌حلهای خود را برای زندگی خودمان به کار بگیریم؟ وقتی می‌بینیم کسی در خیابان زمین می‌خورد به او دست و پا چلفتی می‌گوییم، اگر خودمان زمین بخوریم زمین زیادی لیز بوده است. من&amp;nbsp; زیاد غذا می‌خورم چون غذا خیلی خوشمزه است، تو زیاد غذا می‌خوری چون نمی‌توانی جلوی خودت را بگیری. در مورد مسائل زندگی خود، موانع بیرونی و تضادهای احساسی را می‌بینیم، اما دیگران خود باعث بدبختی‌شان می‌شوند. ما از خود می‌پرسیم چرا آنها جور دیگری رفتار نمی‌کنند، اینکه بسیار آسان است...اما واقعیت این است که به این آسانی نیست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;i&gt;نویسنده: ایون واورا&amp;nbsp; (Yvonne Vavra)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;i&gt;برگرفته از مجله روانشناسی امروز( Psychologie Heute ) ،&amp;nbsp; شماره ۱ ، &lt;/i&gt;&lt;i&gt;۲۰۱۶ (Heft1, 2016)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;i&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/9174345448740170622/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/9174345448740170622?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/9174345448740170622'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/9174345448740170622'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2015/12/blog-post.html' title='آیا اندرز خوبی به ذهنت رسیده است؟...آنرا پیش خودت نگه دار!'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEinoJ_B0dkLibGDY4GaePOvT6JlQ_iZMih_uKeSYkSvsSIAIMhylUSF68b2wACg48dwbX-Qk15hZQZSW0wDv-WS3vwH1PfDzjhjJgFB05ChC_ca-wCyuu0UVkxfqXvPCRZU5Ar6sg/s72-c/IMG_1455.JPG" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-396157151647469008</id><published>2015-11-08T20:46:00.002+01:00</published><updated>2015-11-08T20:54:58.504+01:00</updated><title type='text'>هنر با خود تنها بودن</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;span id=&quot;docs-internal-guid-721a10e9-e892-dd7f-5bc2-7d269a645062&quot; style=&quot;font-style: normal; font-variant: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;با خود تنها ماندن برای بسیاری از ما تهدیدآمیز است و ته مزه ایزوله شدن می‌‌دهد. اما توانایی با خود خلوت کردن و در برابر دنیای درون خود ایستادن، برای ما حیاتی‌ است! بدون این خلوت کردن، شخصیت، خلاقیت و همینطور روابط ما پژمرده‌ می‌‌شوند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEha1OQK3h2NtTY7c1slZrDFYrO6cBpsiSEZlUMJ_XC696MlrPyWmRRxBm04xDhjvu7dngLkpkvpc3FNldMRwLK0fVzVUMN14vrBD5NdUY8tQOK5IPRGA3XNC4YZW4vFaZPLDglGGg/s1600/allein-sein-zu-muessen-ist-das-schwerste-allein-sein-zu-koennen-das-schoenste-ac072fd3-79d6-475d-8ee0-a36ab7ac4a1c.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;clear: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; height=&quot;240&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEha1OQK3h2NtTY7c1slZrDFYrO6cBpsiSEZlUMJ_XC696MlrPyWmRRxBm04xDhjvu7dngLkpkvpc3FNldMRwLK0fVzVUMN14vrBD5NdUY8tQOK5IPRGA3XNC4YZW4vFaZPLDglGGg/s320/allein-sein-zu-muessen-ist-das-schwerste-allein-sein-zu-koennen-das-schoenste-ac072fd3-79d6-475d-8ee0-a36ab7ac4a1c.jpg&quot; width=&quot;320&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; id=&quot;docs-internal-guid-721a10e9-e895-9799-ffbb-43cefc5aef69&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: normal; font-variant: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;ارسطو درباره انسان گفت: &quot;انسان، حیوانی‌ اجتماعی است&quot; و نمی‌‌تواند به تنهایی‌ وجود داشته باشد. رابطه ما با دیگران، دلیل زنده ماندن ما، حس خوب ما و حتا- در حالت خوبش- خوشبختی‌ ماست. ما از لحظه اول به دنیا آمدن به ارتباط نزدیک با دیگران نیاز داریم و در یک - یا چند ساختار اجتماعی پرورش پیدا می‌‌کنیم. کمبود روابط اجتماعی در هر مرحله از زندگی‌ مشکل‌زا و بیمار کننده است. تکیه کلام زندگی‌ ما &quot;در تماس باشیم&quot; است!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; id=&quot;docs-internal-guid-721a10e9-e895-9799-ffbb-43cefc5aef69&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: normal; font-variant: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;خیره شدن به این تصویر &quot;انسان اجتماعی&quot; اما، می‌‌تواند نگاه ما را به روی واقعیتی به همان اهمیت -اما بسیار نادیده گرفته شده و دستکم &amp;nbsp;گرفته شده- ببندد: نیاز به تنها شدن و خلوت کردن با خود، به همان اندازه حیاتی‌ است که نیاز به رابطه اجتماعی داشتن. ما نیاز به وقفه‌های حیاتی‌ در ارتباط‌های اجتماعی مان داریم، نیازهای حیاتی‌ که منشأٔ روانی‌ و بیولوژیک دارند. &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: normal; font-variant: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;بدون وجودِ امکان و توانایی &quot;در خود فرو رفتن&quot; و هر از چند گاه کاملا با خود و برای خود بودن، قادر به ساختن &quot;خود&quot; با ثباتی نخواهیم بود. توانائی تنها شدن با خود، شرط اساسی‌ و مهم است برای خودشناسی‌ و خودسازی، برای رشد فکری و امکان بروز خلاقیت.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: normal; font-variant: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;یکی از دلایل بسیاری از بیماری‌های زمان ما (مانند افسردگی یا بیش‌فعالی‌) یکی‌ هم این است که ما دائماً و بدون وقفه در معرض خواسته‌ها و تحمیل‌های اطرافیان و دیگر افراد اجتماع هستیم. در خستگی‌ و کمبود وقت ناشی‌ از آن‌، دیگر جایی‌ برایمان نمی‌‌ماند که بتوانیم به خودمان برسیم. کنت گرگن (Kenneth Gergen) جامعه‌شناس اجتماعی، در این باره از اصطلاح &quot;خودِ اشباع‌شده&quot; استفاده کرد: امکان‌های نامحدود برقراری ارتباط در جامعه ما، انگار می‌بایست تا به آخر استفاده شوند- و ما را در خود می‌‌بلعند. ما در وضعیت آنلاین دائمی &amp;nbsp;به سر می‌‌بریم، بی‌وقفه در دسترس و متصل‌ایم. حتا پس از فتح یک قلّه بلند، کوهنورد موبایل خود را بیرون می‌‌آورد تا برای دوستان خود گزارش دهد که سر انجام به بالای کوه رسیده است! کسی‌ که &amp;nbsp;در قطار یا مترو نشسته باشد، اگر خود مشغول مکالمه تلفنی نباشد، شنونده اجباری صحبت‌های تلفنی دیگران می‌‌شود. ایمیل و اینترنت مراقب هستند که هر لحظه سیلی از اطلاعات را برای ما تامین کنند. به زبان بوخهلتز(Buchholz) &amp;nbsp;درمانگر امریکایی، &quot;بیش-متصل&quot; هستیم (terminally in touch) . منتقد اجتماعی جرمی ریفکین (Jeremy rifkin) &amp;nbsp;در کتاب خود (Access) می‌‌نویسد: ما در میا‌‌ن &quot;روابط&quot; احاطه شده‌ایم، روابط &quot;واقعی‌&quot; یا &quot;مجازی&quot;. گروه‌ها و شبکه‌های اجتماعی ما را در معرض روابط بیشتری قرار می‌‌دهند. آگهی‌‌ها، اخبار، رادیو، تلویزیون، و فضای مجازی...عملا هیچ زمانی‌ برای‌مان باقی‌ نمی‌‌گذارند، ما از هر ثانیه و لحظه آزاد استفاده می‌کنیم که به نحو و شیوه جدیدی دوباره ارتباط تازه‌ای برقرار کنیم... جمله معروف دکارت که گفت: &quot;من فکر می‌کنم، پس هستم&quot; &amp;nbsp;امروزه جای خود را به این جمله داده است: &quot;من مرتبطم، پس وجود دارم&quot;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: normal; font-variant: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;آن‌ کسالت و ملالت فلج کننده که با وجود همه این ارتباط‌ها و مشغولیت‌ها باز به ما رو می‌‌آورد، نشانی‌ از همین از خود-بیگانگی‌ است، نشان این است که دیگر نمی‌‌توانیم با خود تنها بمانیم. ما شانه‌ خود را از زحمت شناخت خود خالی‌ می‌کنیم و از رو به رو شدن با احساسات واقعی‌ خود گریزانیم. ترجیح می‌‌دهیم که سر خود را با انواع و اقسام وسایل ارتباطی‌ گرم کنیم و دائم در جستجوی محرک‌های جدیدی باشیم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: normal; font-variant: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;اینکه این روش ویران‌کننده‌ای در پر کردن نیاز ما به ارتباط است، بر بسیاری از مردم پوشیده نمی‌‌ماند؛ آرزوی خلوت و آرامش، فانتزی‌های رها کردن و فرار کردن و دور شدن، نشانه همین آگاهی‌ هستند. چطور دو نیاز مکمل ما- نیاز به ارتباط و نیاز به خلوت- این چنین بالانس خود را از دست دادند؟ چرا از تنهایی‌ می‌‌ترسیم و همزمان آرزویش را داریم؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: normal; font-variant: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;با خود تنها بودن، بسیار نزدیک است به تصور ایزوله شدن و ترک شدن و تنها ماندن. ترس‌هایی‌ که از زمان کودکی با تصور جدایی یا ترک شدن داشتیم، هنوز در ما وجود دارند و موضع ما را در برابر تنها بودن تحت تاثیر قرار می‌‌دهند. تنهایی‌ برای ما یاد آور مرگ نیز هست، آن‌ تنهایی‌ بزرگ نهایی‌ که ترس از آن‌ را همواره با خود به دوش می‌‌کشیم... بازیابیِ نقش ِ&quot;تنها شدن با خود&quot; آن کار مهمی‌ است که در برابر ما قرار دارد؛ و اینکه سعی‌ کنیم ٔبر ترس خود از منزوی شدن غلبه کنیم و برای داشتن ساعت‌های تنهایی‌ آگاهانه برنامه‌ریزی کنیم. در غیر این صورت اختلال‌های رشد شخصیتی غیر قابل اجتناب خواهد بود. هر چه توانایی ما برای رو‌به‌رو شدن با خود و احساسات خود کمتر باشد، استعداد مبتلا شدن به &amp;nbsp;فرقه‌ها و گروه‌های ایدئولوژیک بالاتر می‌‌رود. مشغول شدن با دنیای درون- که تنها در سکوت و آرامش تنهایی‌ ممکن است- ٔبرعکس ما را توانمند می‌‌سازد: تنها بعد از درون‌اندیشی‌ و تفکر منظم درباره خود، برای ما این حس &amp;nbsp;به وجود می‌‌آید که موجودی مستقل هستیم که قادریم زندگی‌ درونی‌‌مان را بشناسیم و اداره کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: normal; font-variant: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;نیاز به تنها بودن با خود، نمی‌‌تواند کاملا سرکوب شود و نشانه‌های آن را روزانه بارها تجربه می‌کنیم؛ وقتی که در وسط یک کنفرانس، حین تماشا کردن تلویزیون، یا حتی در یک پارتی و مهمانی ناگهان از جمع بریده، با نگاهی‌ خیره برای دقایقی کاملا غایب می‌شویم. ما دائم سعی‌ می‌کنیم راه‌حل‌هایی پیدا کنیم که بتوانیم برای لحظه‌هایی‌ از تغذیه بیش از حد ارتباطات و تحریکات فرار کنیم، راه‌حل‌هایی که گاهی‌ پارادوکس هستند، مثل وقتی که گوشی به گوش می‌‌گذاریم و خود را غرق در یک بازی مجازی می‌کنیم. به این شکل باز هم خود را در معرض محرک‌های متفاوت قرار می‌‌دهیم، اما دستکم باقی‌ دنیا را بیرون جأ گذاشته‌ایم! راه‌های دیگری نیز وجود دارند، مانند دویدن، رقصیدن، پیاده روی کردن، نواختن موسیقی، مدیتیشن، یا حتی یک ساعت زودتر به رختخواب رفتن.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: normal; font-variant: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;به نظر می‌‌رسد که همه ما با اینترنت، راهی‌ پیدا کرده ایم که نیاز ما به ارتباط و به خلوت را همزمان پوشش می‌‌دهد! وقتی‌ &quot;آنلاین&quot; هستیم، با دنیای بیرون به شکلی‌ در ارتباطیم، اما در عین حال به نوعی تنها نیز هستیم. از یک سو غرق در دنیایی پر از محرک‌های متفاوت و امکان ارتباط‌های متفاوت می‌‌شویم، از سوی دیگر می‌‌توانیم &quot;دوز&quot; آنها را خود تعیین و انتخاب کنیم و به این ترتیب از سختی رابطه نزدیک دور بمانیم. کارکرد تلویزیون نیز به همین شکل است. نگاه کردن تلویزیون هم -مانند مدیا‌های هیپنوتیزم کننده دیگر- نمی‌‌تواند نیاز ما به تنها شدن با خود را به درستی‌ برطرف کند، بلکه ما را در یک موقعیت بینابینی قرار می‌‌دهد: هنگام تماشای تلویزیون البته تنها هستیم و به عنوان مثال مجبور به صحبت با شخص دیگری نیستیم، اما قادر هم نیستیم که واقعا در دنیای درون‌مان شناور شویم. تلویزیون مانند یک ماده بی‌‌حس‌کننده عمل می‌‌کند و در دراز مدت، برای ایجاد لحظه‌های تنهایی، همانقدر ناکارآمد است که پناه آوردن به دنیای مجازی یا پر کردن گوش خود از موسیقی. اگر بخواهیم از منافع تنها شدن واقعی‌ با خود استفاده کنیم، این کافی‌ نیست که فقط &quot;در دسترس&quot; نباشیم و بعد در یک موقعیت شبه- تنها گیر کنیم. ما بایستی قدمی‌ بزرگ‌تر برداریم اگر می‌‌خواهیم این امکان را پیدا کنیم که تصویرها و تصور‌ها و ایده‌های خودمان را بررسی کنیم، رویاها و خاطرات‌مان را مرور کنیم، به صدای آرام ذهن‌مان گوش دهیم، انگیزه‌های‌مان را کشف، بینشها و تردیدهای‌مان را مرتب &amp;nbsp;کنیم و همینطور درباره روابط‌مان و نقش خودمان در شکل و اداره آنها فکر کنیم. درون‌گرایی ِسازنده، بخشی از هوش فردی است، همان‌ خودشناسی‌ و خودآگاهی‌ که از ما موجودات هوشمند عاطفی و اجتماعی می‌‌سازد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: normal; font-variant: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;شاید در هیچ بخش دیگر زندگی‌، بالانس بین این دو نیاز- نیاز به رابطه و نزدیکی از یک سو و &amp;nbsp;نیاز به تنهایی‌ و استقلال از سوی دیگر- به اندازه رابطه عاطفی دو پارتنر متزلزل نباشد. رابطه عاطفی بین دو نفر، در اصل تلاشی است برای پیدا کردن نسبت درست بین فاصله و نزدیکی، و نه‌ فقط یکبار برای همیشه، بلکه دوباره و دوباره. دو طرف رابطه می‌‌خواهند و می‌‌بایست برای هم چیزهای زیادی باشند؛ معشوق‌های رمانتیک، معشوق‌های سکسی، دوستان با درک و فهم، جایی‌ برای پیدا کردن تعادل و آرامش، تکیه‌ای برای روزهای سخت و پر خطر، و بسیاری چیزهای دیگر. اما در کنار این همه نزدیکی، فضای کمی‌ برای پیدا کردن لحظه‌های تنهایی‌ باقی‌ می‌‌گذارند. تلاش برای پیدا کردن این فضا، به &quot;دوست نداشتن&quot; یکدیگر تفسیر می‌‌شود و از ترس از دست ندادن دیگری، باز بیشتر به هم نزدیک می‌‌شوند! و به این ترتیب سرخوردگی از این بار سنگین از مدت‌ها پیش قابل پیش‌بینی‌ است. گاهی‌ حتی برخی دعواها با قصد و عمد به میا‌‌ن کشیده می‌‌شوند، تنها برای اینکه بتوان بعد از آن‌ مدتی‌ تنها ماند و نفسی به راحتی‌ کشید. به خصوص و اتفاقا در رابطه عاطفی لازم اس&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;ت ک&lt;/span&gt;ه یک خودخواهی‌ مثبت، یک فرهنگ &quot;توجه به خود&quot; را به وجود بیاویم. در غیر این صورت عشق در اسارت و کسالت خفه می‌‌شود. ما نیاز داریم آگاهی‌ لازم را برای درک احتیاج به تنهایی‌ بیدار کنیم. البته این نیاز (در بین افراد مختلف) با شدت و ضعف متفاوتی وجود دارد، پس اهمیت رسیدن به توافق و ایجاد یک تعادل بین دوری و نزدیکی‌ بیشتر هم هست.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: normal; font-variant: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;تنهایی شرط مهم و لازم برای هر جور کار خلاقانه است. فرد خلاق نیز احتیاج به رابطه‌های خود دارد، شاید به کسی‌ که الهام‌بخش او باشد، یا به کسانی‌ که حامی‌ و پشتیبان او باشند، یا کسانی‌ که با آنها تبادل نظر می‌‌کند. اما او به فاز‌های تنهایی و خلوت نیز بسیار احتیاج دارد، زمانی که در آن‌ می‌‌تواند ایده و کار خود را بپروراند. اگر زندگی‌ ِخوب یک &quot;هنر&quot; باشد، این اصل برای زندگی‌ هم صادق است؛ اینکه ما در زندگی‌ &quot;که&quot; هستیم و چطور می‌خواهیم زندگی‌ کنیم را باید در تنهایی‌ خود کشف و درک کنیم. رویا‌های روزانه، مدیتیشن، نوشتن دفتر خاطرات، پیاده‌روی‌های طولانی‌...از جمله چنین لحظاتی هستند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: normal; font-variant: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;وقتی‌ ویرجینیا ولف کتاب &quot;اتاقی برای خود&quot; را نوشت، در واقع مانیفستی برای رهایی نیز نوشت. آن &quot;اتاق تنهایی‌&quot; سمبل فضای آزاد/ فضای تنها بودن برای زنان بود که صدها سال از آن‌ محروم بودند، فضایی که تنها در آن‌ کشف ایده‌های جدید، برنامه‌ها و آرزوها ممکن می‌‌شود. حق تنها بودن، از حقوق بشر است، که شاید تنها آنانی‌ قدرش را می‌‌دانند که مدتها از آن‌ محروم بوده اند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: normal; font-variant: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;امروز تنهایی‌ می‌‌تواند جبرانی برای آشوب و سر و صدای ناهنجار و خشن دنیای بیرون باشد. ما باید تصویر ضدِ اجتماعی &quot;تنها شدن با خود&quot; را عوض کنیم و بر تاثیر شفادهنده آن تاکید کنیم. چرا که ما به هر دو این‌ها احتیاج داریم، به عمل &amp;nbsp;و به رویا. نداشتن اتاقی برای خود، یعنی‌ فقیر شدن دنیای درون. ارتباط و نزدیکی خوب و لازم است، اما اگر در کنار آن‌ وقت آزاد نداشته باشیم ما را خفه می‌‌کند. یک ترانه کانتری چه گویاست : &quot;چگونه دلم برایت تنگ شود، وقتی‌ که تو هیچگاه دور نمی‌‌شوی؟&quot;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;i&gt;نویسنده: هایکو ارنست (Heiko Ernst)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;em&gt;برگرفته از مجله روانشناسی امروز( Psychologie Heute ) ، چاپ ویژه ، شماره ۱۳ ، ۲۰۰۵ (Heft13, 2005)&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;
&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/396157151647469008/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/396157151647469008?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/396157151647469008'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/396157151647469008'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2015/11/blog-post.html' title='هنر با خود تنها بودن'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEha1OQK3h2NtTY7c1slZrDFYrO6cBpsiSEZlUMJ_XC696MlrPyWmRRxBm04xDhjvu7dngLkpkvpc3FNldMRwLK0fVzVUMN14vrBD5NdUY8tQOK5IPRGA3XNC4YZW4vFaZPLDglGGg/s72-c/allein-sein-zu-muessen-ist-das-schwerste-allein-sein-zu-koennen-das-schoenste-ac072fd3-79d6-475d-8ee0-a36ab7ac4a1c.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-4949039313817824045</id><published>2015-08-28T21:50:00.000+02:00</published><updated>2015-08-28T21:50:45.213+02:00</updated><title type='text'>چطور با موفقیت شکست بخوریم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;«زمین بخور، بلند شو، استخوان‌های‌ات را جا بینداز و ادامه بده.» کارت پستال‌هایی با جملاتی شبیه به این می‌خواهند به ما بگویند که شکست قابل قبول است. ولی در واقعیت ما با شکست‌های‌مان راحت برخورد نمی‌کنیم. ما از شکست بسیار می‌هراسیم. در حالی که خطاها موقعیت‌های خوبی برای کشف چیزهای تازه هستند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موقعیت شغلی کاتیا کراوس&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt; &lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;(Katja Kraus)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; همواره در حال ارتقا بوده است: بازیکن بوندس لیگا، بازیکن سرشناس تیم ملی فوتبال آلمان، شرکت کننده در مسابقات المپیک، سخنگوی تیم انتراخت فرانکفورت و عضو هیات رئیسه تیم فوتبال هامبورگ. به طور غیرقابل منتظره‌ای قرارداد او در سال&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۲۰۱۱ دیگر تمدید نشد.&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt; &lt;/span&gt;آتیلا فون اونرو &lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;(Attila von Unruh)&lt;/span&gt; در سن چهل سالگی ناچار به فروش شرکت سودده خویش شد. و چون بیمه قرارداد او را پوشش نمی‌داد، دو سال بعد قرضی به مبلغ&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۱۵۰ هزار یورو بر روی دست‌اش ماند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;این‌ها داستان‌هایی از شکست هستند، از حس سقوط آزاد، از حس سیلی خوردن اگو، از فروافتادن. و دانستن این که دیگران با چشم دیگری نگاه‌ات می‌کنند و برچسب بازنده به روی‌ات می‌زنند. در ذهن ما شکست موضوعی است که نمی‌بایست مطرح شود، به همراه این ترس که نکند ما خود به آن دچار شویم. وقتی که موضوع شکست به میان می‌آید، دچار نوعی نگاه تونلی (محدود) می‌شویم و دیگر فکر نمی‌کنیم که امکان دارد زمانی دوباره همه چیز روبه‌راه شود. بله، یک شکست ما را به زمین می‌اندازد، اما این که ما چه مدت و یا کلن بر زمین می‌مانیم، در کنار بسیاری عوامل دیگر به این نیز بستگی دارد که تا چه حد خود را تحت تاثیر این نوع احساسات قرار می‌دهیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعیت این است که آنچه در زمان شکست به شکل طوفان درهمی از احساسات گوناگون تجربه می‌شود، روند خاصی را دنبال می‌کند: «شکست برای روان ما به معنی رنج از دست دادن است. برای همین ما در زمان شکست، از نظر احساسی مراحلی مشابه زمانی که عزیزی را از دست داده‌ایم طی می‌کنیم.» (مونیکا گرول&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt; Monika Gruhl, &lt;/span&gt;مشاور در اوسنابروک.) مرحله‌ی اول، فاز انکار است&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;.&lt;/span&gt; مثلن فرد به خود می‌گوید: این حکم اخراج نبود، فقط یک اخطار بود؛ حتمن اشتباهی رخ داده است؛ خیلی هم بد نبود؛ یا جملاتی شبیه به این. اما زمانی این دیوار محافظ اولیه فرو می‌ریزد و حس ترس، درد، غم و ناامیدی در فاز دوم به فرد روی می‌آورد. و سپس در فاز سوم، فرد دچار خشم و عصبانیت می‌شود: «چرا با من چنین کاری کردند!»&lt;br /&gt;بخصوص افراد کمال‌گرا شدیدتر دچار چنین احساساتی می‌شوند: «آنان احساساتی مثل شرم، خجالت، تقصیر، ترس، عصبانیت و یا افسردگی را خیلی شدیدتر از افراد دیگر تجربه می‌کنند.» (یواخیم اشتوبرJoachim Stoeber، پرفسور روان‌شناسی در دانشگاه کنت.)&lt;br /&gt;در فاز چهارم طوفان درون آرام می‌شود، فرد واقعیت را قبول و با آن آشتی می‌کند. و تازه در این مرحله حاضر است که خود را از دام احساسات رها کند و دوباره به سطح آب بیاید. کسی که قبل از رسیدن به فاز چهارم وارد عمل می‌شود و سعی دارد راه حل‌های فوری پیدا کند و به این در و آن در می‌زند، اوضاع را خراب‌تر می کند. کسی که منتظر می‌ماند تا به‌هم‌ریختگی ذهن و احساس اش نظم و ترتیب یابد، شانس بهتری دارد که با صدمات ناچیزتری از شکست خود بیرون بیاید.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;از این نظر، شکست مانند یک تصادف رانندگی است که در آن با اتوموبیل در دریا سقوط می‌کنیم. تنها راه نجات این است که صبر کنیم اتوموبیل به کف برسد، پنجره‌ها را پایین بکشیم، منتظر شویم که داخل ماشین پر از آب شود، نفس خود را حبس کنیم و تازه آن زمان به سوی سطح آب شنا کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEj40ykbWKkxeQaIGaxCxwqJQyDLL9yuHIC_C1XZiN4BYo2H2VKWA7NBFaKIdqXin5JjB9pFwHNHDPnyUpDMbglpry7Cc7TxodCCHNtuJlUIGnuBIR9nOxxU81vh2ku3bpTd3woKPg/s1600/failure.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; height=&quot;239&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEj40ykbWKkxeQaIGaxCxwqJQyDLL9yuHIC_C1XZiN4BYo2H2VKWA7NBFaKIdqXin5JjB9pFwHNHDPnyUpDMbglpry7Cc7TxodCCHNtuJlUIGnuBIR9nOxxU81vh2ku3bpTd3woKPg/s320/failure.jpg&quot; width=&quot;320&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس شکست به معنای پایان نیست و لزومن هم نباید جهنم باشد. در بدترین حالت برزخ است و این که چقدر در آن می‌مانیم&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt; بستگی به نگرش ما دارد. تفسیر ما از واقعه ناخوشایند شکست، تعیین می‌کند که آیا ما از طریق آن رشد می‌کنیم یا پژمرده می‌شویم.&lt;br /&gt;ما می‌توانیم از سقوط هم چیزهای خوبی به دست آوریم. شکست نشان می‌دهد که ما جرات ریسک داشته‌ایم، چیز تازه‌ای را امتحان کرده‌ایم، ایده‌های جدیدی داشته و آن‌ها را توسعه داده‌ایم. اگر در نظر بگیریم که تکامل با مدل &quot;کوشش و خطا&quot; پیش رفته و نیز در اقتصاد آزاد تنها پنج تا پانزده درصد یافته‌های تکنیکی به مرحله‌ی تولید رسیده‌اند، آنگاه با شکست‌های خود راحت‌تر برخورد می‌کنیم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;«موفقیت یک استثنا است و شکست قاعده است.» (راینهولد باورReinhold Bauer، مورخ علم). «تجربه نشان می‌دهد که پیشرفت معمولن از تصمیمات اشتباه نشات می‌گیرد. ما نباید اشتباهات خود را محکوم کنیم، آنها مواد خام خوبی برای ساخت چیزهای جدید هستند. کسی که به خود اجازه‌ی اشتباه کردن بدهد، خلاق‌تر، نوآورتر و موفق‌تر است.» (میشاییل فرزه Michael Frese، روانشناس کار و محقق خطا در دانشگاه لونبرگ). تیم فرزه مدیریت اشتباهات را در&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۱۰۰ شرکت آلمانی و هلندی مورد بررسی قرار داد: «شرکت‌هایی که اشتباهات خود را به درستی مدیریت می‌کنند، یک برتری رقابتی بزرگ در مقابل شرکت‌هایی دارند که از عهده‌ی آن بر نمی‌آیند. آنها در مورد اشتباهات صحبت می‌کنند و دلایل اشتباهات را دقیق‌تر تحلیل می‌کنند.» کسی که چنین نگاهی دارد، دیگران را پس از شکست به راحتی بازنده خطاب نمی‌کند. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;در برخی کشورها افراد با خطاها و شکست‌های خود و دیگران صلح بیشتری دارند. به عنوان مثال در ژاپن با وجود داستان مدیرانی که پس از شکست خودکشی کرده‌اند، مدارسی وجود دارند که به دانش‌آموزان خود می‌آموزند که بی‌پرده از شکست‌های خود صبحت کنند برای این که به همگی این امکان را بدهند که از آن‌ها یاد بگیرند. نام این فلسفه &quot;کایزن&quot;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;(Kaizen)&lt;/span&gt; است که تنها به بهتر شدن فکر می‌کند، بدون شرم و بدون خشم و ترس از چیزهایی که اتفاق افتاده‌اند و غیر قابل تغییرند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;در آمریکا شکست حتا کاملن به شکل دیگری معنا می‌شود؛ فرزه در این باره می‌گوید: «وقتی در آمریکا یک کارآفرین شکست می‌خورد آن را در رزومه‌ی خود به روشنی مطرح می‌کند، حتا کسی که دو شرکت را به ورشکستگی کشانده می‌تواند هنوز فرد قابل قبول و معتبری باشد. در آلمان چنین فردی یک انسان ویران شده است.»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;فرزه مدارا و تساهل نسبت به شکست را در شصت و یک کشور مورد بررسی قرار داده است. آلمان و سنگاپور در رده‌های آخر این لیست قرار دارند. البته فرزه معتقد است که این نگرش در حال تغییر است. هنگامی که او در دهه هشتاد تحقیقات خود را شروع کرد، در شرکت‌ها می‌شنید که چیزی به نام خطا و شکست وجود ندارد. اما حالا با او با گوش‌های شنونده و آمادگی برای یادگیری بیشتری مواجه می‌شود. با این وجود هنوز فرهنگ روبرو شدن با شکست احتیاج به کارهای بسیار دارد: «وقتی که از یک مدیر آمریکایی می‌پرسم چه اشتباهاتی را به خاطر دارد، به راحتی از آن‌ها صحبت می‌کند. اما یک مدیر آلمانی می‌گوید: اشتباه من این بود که اشتباه همکارانم را به موقع متوجه نشدم.» &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;فرهنگ‌سازیِ کنار آمدن با شکست&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt; مهم و سودمند است، اما باید مراقب بود که از آن سوی بام نیفتیم. «اشتباهات می‌توانند یک شانس باشند، اما نمی‌بایستی تنها بر وجوه مثبت آنها تاکید کنیم. اشتباهاتی هستند که نمی‌توان از آنها چیزی آموخت&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;.&lt;/span&gt; چیزهایی را مرتب فراموش کردن یا با هم اشتباه گرفتن، فقط با ساختار شناختی ما ارتباط دارد و در فضایی که با اشتباهات، بیش از حد مدارا می‌شود، محرکی برای اجتناب از خطاها و یادگیری از آنها باقی نمی‌ماند.» (اولاف مورگنرتس Olaf Morgenroths، روانشناس سلامت)&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;. &lt;/span&gt;اشتباه کردن یک مساله است، آموختن از آن اما مساله‌ی دیگری است که باید آگاهانه آنرا اجرا کرد. احتمالن بهترین راه جایی بین این دو است: از اشتباهات نترسیم، اما آنها را بی‌اهمیت نیز ندانیم. و زمانی که اتفاق افتادند با جدیت روی آنها کار کنیم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;مهمترین شرط برای شکست خوردن با موفقیت، پردازش درست احساسات منفی است، پیش از همه بدین معنا که بدرستی سوگواری کنیم: برای پروژه‌مان، هدف‌مان، ایده‌مان. اما برای تصمیم‌گیری‌های جدی تا پایان فاز چهارم صبر کنیم، یعنی تا زمانی که درک ما از واقعیت دوباره روشن شده باشد. تا آن زمان سعی کنیم به خودمان توجه کنیم، مثلن برای کاهش فشارهای جسمی ورزش کنیم. و با خود تکرار کنیم: شکست، به یک زندگی موفق و به رشد شخصیت ما تعلق دارد. به علاوه برای خود روشن کنیم که شکست‌مان چه وجوه مثبتی برای ما داشته است، مثلن اخراج از شغل قبلی میرتواند به معنای بدست آوردن آزادی برای پیدا کردن راه‌های جدید، و یا جدا شدن پدر و مادر به معنای پایان دعواهای مدام آنها باشد. &lt;br /&gt;اما تمجید یا تحسین زیاد از حد از موقعیت هم درست نیست و ممکن است باعث این شود که نقشه‌های غیرواقعی برای آینده بریزیم که در نهایت موجب شکست بعدی خواهند بود. اما می‌توان به خود این را گفت که: من این شانس را دارم که در جهت دیگری فکر کنم و تصمیمات جدیدی برای زندگی‌ام بگیرم. می‌توانیم به جای کلمه &quot;شکست&quot; از کلمه‌ی &quot;موفق نبودن&quot; استفاده کنیم که دست کم، واژه‌ی موفقیت را در خود نهفته دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشتفن توماس&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;(Stephan Thomes)&lt;/span&gt; در رمان خود (گذر از مرز Grenzgang) می‌نویسد: «قهرمانان من شکست خود را در ابتدا به عنوان عیب می‌بینند، اما در عین حال این را نیز حس می‌کنند که شکست تنها تا زمانی یک عیب است که آن را به عنوان یک عیب درک می‌کنند. یعنی تا زمانی که به مدل جدید زندگی خود نرسیده‌، بلکه در شکست خود فرومانده‌اند. اما به شکلی حدس می‌زنند که این امکان وجود دارد که چیزها را به گونه‌ی دیگری ببینند و به سوی جلو قدم بردارند. بدون تجربه‌های شکست, ما تبدیل به خوش‌بین‌هایی بی‌روح و سطحی می‌شدیم که هیچ داستانی برای تعریف کردن نداشتند. و تنها کسالت یک موفقیت ابدی باقی می‌ماند که حداکثر به درد یک آگهی تبلیغاتی می‌خورد.»&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;شاید در انتها تنها این مهم نباشد که از خطاهای خود یاد گرفته باشیم، بلکه مهم‌تر از آن این است که خود را بهتر شناخته‌ایم، به خود اعتماد بیشتری پیدا کرده‌ایم تا با بحران بعدی بهتر و قوی‌تر مواجه شویم. بسیاری از کسانی که در موقعیت‌های خاص زندگی با شکست دست و پنجه نرم کرده‌اند؛ می‌گویند که پس از آن به آرامش بیشتری رسیده‌اند. اگر برعکس نگاه کنیم؛ کسی که هیچوقت در زندگی با شکست جدی مواجه نشده، دچار کمبود &quot;عدم موفقیت&quot; است، چیزی که برای رشد شخصیت از جهت مقاوم شدن بیشتر و توانایی مدیریت سختی‌ها&amp;nbsp; بسیار الزامی است.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;کاتیا کراوس پس از مصاحبه با افراد مشهوری که با شکست‌های بزرگی مواجه شده بودند، کتابی با عنوان &quot;قدرت- داستان هایی از موفقیت و شکست&quot; نوشت.&lt;br /&gt;آتیلا فون اونرو جلسات گفتگوی &quot;ورشکسته‌های گمنام&quot; را تاسیس کرد با این شعار: «دقیقن در آن زمان که کرم ابریشم گمان کرد که جهان به پایان رسیده است، تبدیل به پروانه شد.»&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;i&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;خلاصه مقاله‌ای اززیلکه فرزدرف &lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;(Silke Pfersdorf)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;i&gt;روانشناسی امروز، &lt;/i&gt;&lt;i&gt;ژوئن ۲۰۱۵ ( Psychologie Heute, Juni 2015)&lt;/i&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-size: 15px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: nor &amp;gt;آنه اف اوستورف (Anne-ev Ustorf)&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/div&amp;gt; &amp;lt;div dir=;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-size: 15px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: nor &amp;gt;روانشناسی امروز، فوریه ۲۰۱۵ ( Psychologie Heute, Februar 2015)&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/div&amp;gt; &amp;lt;div style=;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/4949039313817824045/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/4949039313817824045?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4949039313817824045'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4949039313817824045'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2015/08/blog-post_28.html' title='چطور با موفقیت شکست بخوریم'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEj40ykbWKkxeQaIGaxCxwqJQyDLL9yuHIC_C1XZiN4BYo2H2VKWA7NBFaKIdqXin5JjB9pFwHNHDPnyUpDMbglpry7Cc7TxodCCHNtuJlUIGnuBIR9nOxxU81vh2ku3bpTd3woKPg/s72-c/failure.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-3185486025722460239</id><published>2015-08-01T20:19:00.001+02:00</published><updated>2015-08-01T20:50:29.554+02:00</updated><title type='text'> هنر معذرت خواهی (۲)  </title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; id=&quot;docs-internal-guid-dcdc0cff-ea84-07b6-7573-85a8055f909f&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; id=&quot;docs-internal-guid-dcdc0cff-ea84-07b6-7573-85a8055f909f&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;وقتی که صحبت از آزارها و رنجش‌ها به میان می‌آید، ناخودآگاه به موضوع از دیدگاه قربانی نگاه می‌کنیم: کسی به ما یا دیگری رنجی وارد کرده، کسی باید تاوان آن را بپردازد. بربل واردتسکی (Bärbel Wardetzki) روانشناس می‌گوید: «نقش فرد آزاردهنده معمولن برای ما به اندازه‌ی نقش آزاردیده آگاهانه نیست، زیرا ما به عنوان فرد آزاردهنده بهتر می‌توانیم فاصله‌ی احساسی خود را با فرد مقابل و آنچه رخ داده حفظ کنیم تا به عنوان فردی که آزار دیده است.» اما زمانی که برای ما آگاهانه شود که به فرد دیگری با رفتار خود ناحقی روا داشته‌ایم، تلاطم احساسی را به همان اندازه تجربه می‌کنیم، دچار حس تلخ تقصیر، عذاب وجدان و خشم نسبت به خود می‌شویم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&amp;nbsp;اما این امکان وجود دارد که از این سرافکندگی نزد خود بیرون بیاییم و خود را ببخشیم. شرط آن این است که برای جبران اشتباه خود تلاش کنیم و از فرد آزار دیده عذرخواهی کنیم. در برخی موارد حتا امکان جبران واقعی اشتباه نیز وجود دارد. مانند این نمونه: مرد سالمندی نامه‌ای را بدون آدرس فرستنده دریافت می‌کند که در آن مقداری پول و یک دست نوشته بود: «رابرت عزیز، من یازده سال پیش چند ماهی در کتاب‌فروشی تو کار کردم. تو برای من این موقعیت را فراهم کردی زمانی که بیکار بودم. تو همیشه رفتار منصفانه‌ای داشتی ولی من محبت‌های تو را با بدی پاسخ دادم و بارها از صندوق مغازه پول برداشتم. فکر می‌کنم هرگز متوجه نشدی. این مبلغ همراه با نامه، مجموع آن پول‌ها به همراه سودش می‌باشد. من بسیار بسیار متاسفم &amp;nbsp;و از تو خواهش می‌کنم که مرا ببخشی»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;بعضی وقت‌ها این رهایی از عذاب وجدان زمانی رخ می‌دهد که ما سهم خود را در یک اختلاف، یک جدایی، یک شکست می‌پذیریم، وقتی که قبول می‌کنیم که بی‌فکر، ناعادلانه، بی‌رحمانه و بی‌تفاوت رفتار کرده‌ایم یا فقط ناتوان بوده‌ایم. ما شاید مانند فرستنده‌ی نامه &amp;nbsp;دزدی نکرده باشیم اما با خواهر خود رفتار تحقیرآمیز داشته‌ایم، دوستی را در مشکلی تنها گذاشته‌ایم، به شریک‌مان خیانت کرده‌ایم. ما گناهکاری خود را تا جای ممکن در ذهن پس می‌زنیم، «عقلانی‌سازی» می‌کنیم به این شکل که مسئولیت دیگری را پر رنگ می‌کنیم. اما با این روش‌ها نمی‌توانیم از عذاب وجدان خود رهایی پیدا کنیم. تنها دست دراز کردن به سوی دیگری و تلاش برای جبران واقعی اشتباه می‌تواند رهایی‌بخش و آرامش‌دهنده باشد. - آغاز یک گفتگو، نوشتن یک نامه که در آن پشیمانی خود را به شکل قابل باوری ابراز کرده‌ایم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;این شناخت، این حرکت می‌بایستی شامل سه بخش عمده باشد:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;۱- توضیح این که قبول می‌کنیم شرورانه و غیرمنصفانه رفتار کرده‌ایم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;۲- به دیگری این امکان را بدهیم ماجرا را از نگاه خود ابراز کند، زخم، خشم یا ناامیدی خود را نشان دهد و این موضع وی را به رسمیت بشناسیم. («من می‌پذیرم که تو حق داری از دست من ناراحت و عصبانی باشی.»)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;۳- ابراز صادقانه‌ی پشیمانی و تاسف («می‌خواهم که بدانی بسیار متاسفم، من تو را آزرده و ناراحت کرده‌ام، این کار اشتباه بود و بسیار متاسف و پشیمانم.»)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&amp;nbsp;هدف عذرخواهی و جبران اشتباه، لزومن بازسازی رابطه‌ی پیشین نیست. البته اگر چنین نتیجه‌ای را در پی داشته باشد نیکوست، اما هدف اصلی این است که آن بخش تاریک از گذشته را که بر زندگی ما سایه انداخته است و ما را رنج می‌دهد، حل و فصل کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: small;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;i&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;روانشناسی امروز، &lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;i&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;مارس۲۰۱۵ ( Psychologie Heute, März 2015) &lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/3185486025722460239/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/3185486025722460239?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/3185486025722460239'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/3185486025722460239'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2015/08/blog-post.html' title=' هنر معذرت خواهی (۲)  '/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-3626009748169494355</id><published>2015-07-15T20:14:00.002+02:00</published><updated>2015-07-15T20:15:39.333+02:00</updated><title type='text'>هنر معذرت خواهی (۱)</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;چه زمانی می‌توان توقع عذرخواهی داشت، و این معذرت‌خواهی چه شکلی باید داشته باشد؟ آیا باید خطاکاران را بخشید؟ چه زمانی اجازه داریم که آشتی نکنیم؟ سوازن بوسهامر (Susanne Boshammer) -استاد فلسفه‌ی عملی- به ما می‌گوید که چرا از چشم‌انداز فلسفه‌ی اخلاق برای سئوال‌های پیرامون تقصیر و مجازات پاسخ‌های ساده‌ای وجود ندارد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhYnQNSQSFMf7eOrs7ypC4Rq1Buv3zZtJC09Nq-1dPvL8F-NS0MV_n6QcBBpKbof8PH4uHBPzKSN3wZZ0T9gF3oiuM8DcsFbQ4R13zAfYxv8wHtFLjYzIMfUMuXcQTlmtzoEVwRTQ/s1600/ozr.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; height=&quot;400&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhYnQNSQSFMf7eOrs7ypC4Rq1Buv3zZtJC09Nq-1dPvL8F-NS0MV_n6QcBBpKbof8PH4uHBPzKSN3wZZ0T9gF3oiuM8DcsFbQ4R13zAfYxv8wHtFLjYzIMfUMuXcQTlmtzoEVwRTQ/s400/ozr.jpg&quot; width=&quot;76&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;مجله روانشناسی امروز: &lt;/b&gt;خانم بوسهامر، شما به عنوان فیلسوف ِاخلاق به خطاهای اخلاقی و شیوه تعامل ما با آن‌ها پرداخته‌اید. به شکل دقیق‌تر توضیح دهید که شما یک خطای اخلاقی را چگونه تعریف می‌کنید؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;بوسهامر:&lt;/b&gt; من اخلاق را نوعی معیار برای ساماندهی به روابط انسانی می‌دانم. ویژگی اخلاق این است که رابطه‌ی ما با یکدیگر را مستقل از پیوندهای عاطفی یا اجتماعی‌مان تنظیم می‌کند. نکته اصلی این است که هر کدام از ما می‌تواند توقعات مبنایی یکسانی را مطرح کند: ما اجازه داریم از یکدیگر انتظار داشته باشیم که برخی کارهای مشخصی را در حق یکدیگر انجام دهیم و برخی دیگر را هیچگاه در حق یکدیگر انجام ندهیم، فارغ از این که یکدیگر را بشناسیم، دوست داشته باشیم، با یکدیگر فامیل یا کاملن ناشناس باشیم. خطاهای اخلاقی این توقعات را جریحه‌دار می‌کنند و موضوع مورد نظر من آسیب‌هایی است که این خطاها به روابط انسانی وارد می‌کنند و این که چگونه می‌توانند ترمیم شوند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;b&gt;ر.ا.:&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/b&gt;در آغاز از نگاه فرد آزرده به موضوع نگاه کنیم: چه زمانی می‌توانیم انتظار عذرخواهی داشته باشیم؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;بوسهامر: &lt;/b&gt;اصولن &amp;nbsp;تنها زمانی می‌توانیم این توقع را داشته باشیم که «ناحقی» بر ما تحمیل شده باشد. تاکید کردن بر این مساله اهمیت دارد، زیرا ما فراموش می‌کنیم که تفاوتی میان «ناحقی»- به معنای جریحه‌دار شدن توقعاتِ به حق ما- و رنج و صدمه وجود دارد. بسیاری از افراد از کسی که آن‌ها را رنجانده توقع عذرخواهی دارند، به عنوان مثال فرد ناامیدی که از سوی پارتنرش طرد شده، یا کسی که ترفیع شغلی به او تعلق نگرفته یا کسی که احساسات‌اش جریحه‌دار شده است. رنجش آنان قابل فهم است، اما همان طور که آلبر کامو نیز گفته است: رنجش (به تنهایی) هیچ حقی ایجاد نمی‌کند، حتا توقع عذرخواهی را.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;پس چه چیزی این حق را به ما می‌دهد؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;بوسهامر:&lt;/b&gt; تنها وقتی که کسی «ناحقی» در قبال ما مرتکب شده باشد، به این معنا که برخلاف هنجارهای اخلاقی رفتار کرده باشد. و حتا این نیز کافی نیست: من تنها زمانی حق دریافت عذرخواهی را دارم که طرف مقابل من این هنجارهای اخلاقی را از روی عمد شکسته باشد. حق دریافت توضیح و توجیه اما محفوظ است. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;از دید فلسفه‌ی اخلاق عذرخواهی چه مراحلی دارد؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;بوسهامر:&lt;/b&gt; در وهله‌ی اول، عذرخواهی اعتراف به این واقعیت است که رفتار من اخلاقن اشتباه بوده است. تقاوت معذرت‌خواهی با توجیه کردن در همین است: توجیه قرار است نشان دهد که رفتار من «ok» بوده است. در وهله‌ی دوم، عذرخواهی اذعان به این نکته است که دیگری «به حق» آزرده و عصبانی است: من حقِ رنجش و سرزنش (از سوی دیگری) را به رسمیت می‌شناسم. در عین حال و در وهله‌ی سوم، عذرخواهی به معنای خواهش از دیگری است که از موضع (عصبانی) خود دست بردارد. بدین ترتیب من از او این خواهش را دارم که به احساسات خشمگینانه خود اجازه ندهد که در رابطه تاثیر بگذارد. در وهله‌ی چهارم برای موفق- و باورپذیر بودن عذرخواهی لازم است این اطمینان را به وجود آورم که سعی بر عوض کردن رفتار خود دارم. پنجم، نشان دهم که صادقانه از رفتار خود متاسف و پشیمانم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;...اما آیا اخلاقن موظفیم که عذرخواهی دیگری را بپذیریم و او را ببخشیم؟ آیا او این حق را دارد که از ما شانس دومی طلب کند؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;بوسهامر: &lt;/b&gt;ما موظفیم عذرخواهی دیگری را بپذیریم هنگامی که این پنج شرط را محقق می‌کند. بدین وسیله پروسه آشتی کردن شروع می‌شود و به نظر من از آنجا که همه‌ی ما خطاهای اخلاقی مرتکب می‌شویم، نباید شانسی را که خودمان از دیگران توقع داریم از آنها دریغ کنیم. این که آیا این پروسه به «بخشش» ختم شود یا حقی برای آن وجود داشته باشد، سؤال دیگری است که من نسبت به آن شک دارم. تعیین وظیفه برای بخشش، می‌تواند حتا در آنجا با شکست مواجه شود که ما همیشه نمی‌توانیم خشم خود را کنترل کنیم. در عین حال می‌توانیم بر روی احساسات خود اثرگذار باشیم. ما می‌دانیم که چطور می‌توان خشم و رنجش و عصبانیت را تغذیه کرد و زنده نگه داشت؛ تصمیم برای انجام ندادن این کار، قدم بزرگی به سوی بخشیدن دیگری است. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;آیا «ناحقی» وجود دارد که غیرقابل بخشایش باشد؟ آیا بخشیدن می‌تواند از نظر اخلاقی غلط باشد، زمانی که به وسیله‌ی آن «ناحق» لاپوشانی می‌شود؟ آیا در جایی آشتی‌ناپذیری می‌تواند مناسب باشد که مرز«غیرقابل بخشش بودن» را به ما نشان دهد، مرزی که می‌بایستی تعریف و مشخص شود؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;بوسهامر:&lt;/b&gt; &amp;nbsp;«غیرقابل بخشش بودن» دو معنا دارد: یکی اینکه &lt;i&gt;نمی‌توان&lt;/i&gt; بخشید، و دیگر این که &lt;i&gt;نمی‌بایستی &lt;/i&gt;بخشید. «ناحق»هایی وجود دارند که عموم مردم نمی‌توانند بعد از تجربه‌ی آن &amp;nbsp;برحس خشم، تحقیرشدگی و رنج‌اش خود غلبه کنند. انسان‌هایی که می‌توانند - به طور مثال- شکنجه گر خود را ببخشند را به درستی قدیس می دانیم. با این وجود برخی از فیلسوفان اخلاق معتقدند که «ناحق» غیرقابل بخشش، به معنای دوم نیز وجود دارد، که گاهی آشتی کردن مجاز نیست. در چنین مواردی غیر از خطر از بین رفتن عزت‌نفس، خطر تضعیف بنیان‌های اخلاقی نیز وجود دارد: آن که خیلی زود آشتی می‌کند، این تصور را ایجاد می‌کند که به خواسته‌ها و ادعاهای خود نیز توجهی ندارد و به متخلفان این علامت را می‌دهد که می‌توانند چنین رفتاری را داشته باشند و بدین ترتیب بنیان و تاثیر هنجارهای اخلاقی را تضعیف کند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;موضع شما چیست؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;بوسهامر:&lt;/b&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;من فکر می‌کنم که این خطر در یک عذرخواهی صادقانه وجود ندارد، چرا که یک عذرخواهی صادقانه (با شروطی که گفته شد) شامل اعتراف به اعتبار هنجارهای اخلاقی و حق ادعای قربانی نیز می‌شود. در این صورت، بخشش می‌تواند حتا عزت‌نفس را تقویت کند. با این وجود توجه دادن به این خطرات مهم است، چرا که نشان میردهد عذرخواهی گاهی احتیاج به مطرح‌شدن در دید عموم دارد: &quot;ناحق&quot; افزون بر قربانی شاهد یا شاهدانی نیز دارد. دیگران شاهد این هستند که مرد همسایه با همسرش، یا همکار با پسرش چطور رفتار می‌کند. برای این‌که نشان داده شود که رفتار آن‌ها ناحق است، باید عذرخواهی آنان برای شاهدان قابل رویت باشد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;حال از چشم انداز متخلف نگاه کنیم. تقریبن هر کدام از ما زمانی عامدانه ناحقی مرتکب شده است. رفتار مناسب با تخلفات اخلاقی‌مان چطور باید باشد؟ آیا ما اجازه داریم توقع &quot;زیر سبیلی رد کردن&quot; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;(۱) &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;از سوی دیگران داشته باشیم یا باید &quot;خاک بر سر خود بریزیم&quot;؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;(۲)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;بوسهامر:&lt;/b&gt; این اصطلاحات تصاویر خوبی برای رفتار ما با خطاهای اخلاقی مان می دهند. &quot;خاک بر سر ریختن&quot; می تواند به معنای قبول لزوم عذرخواهی در معرض عموم باشد: من خودم آن را بر سر خود می‌گذارم و برای دیگران قابل دیدن است. این برای خطای اخلاقی رفتار مناسبی است. بنابراین درست است؛ &quot;خاک بر سرم&quot;! &quot;زیر سبیلی رد کردن&quot; نیز مهم است، اما این کار در اختیار من (به عنوان متخلف) نیست. این کار را تنها فرد آزار دیده می‌تواند انجام دهد. اگر او خاک را از سر من بتکاند، پروسه‌ی بخشش به ثمر رسیده است. اگر این کار را نکند، من می‌بایستی با خاکستر بر سر زندگی کنم. اما می‌توانم امید داشته باشم که گذر زمان خاکستر را از سرم پاک کند. ما اجازه داریم خود را ببخشیم: به این شکل که عذرخواهی را صادقانه زندگی کنیم و این به زمان احتیاج دارد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;در اختلافات روزمره اغلب پیدا کردن &quot;مقصر&quot; چندان آسان نیست.پاسخ این سؤال که چه کسی ناحقی روا داشته یا چه کسی کار غیراخلاقی انجام داده است می‌تواند کلاف سردرگمی از رفتارهای هر دو باشد. چطور می‌توان به یک پاسخ مشترک برای سؤال &quot;مقصر کیست&quot; رسید؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&lt;b&gt;بوسهامر: &lt;/b&gt;همیشه رسیدن به یک پاسخ مشترک به این سوال ممکن نیست - اما همیشه هم الزامی نیست. خیلی وقت‌ها می‌توان شرایط را آرام کرد به این ترتیب که من بفهمم دیگری متقاعد بوده که کار درست را انجام می دهد. اگر هم من دیدگاه‌های اخلاقی او را قبول نداشته باشم، لزومی ندارد که رفتار او را همچنان به عنوان عامل جراحت عامدانه‌ی انتظارات خود ببینم. این اختلاف ما را وا می‌دارد که درباره‌ی توقع اخلاقی خود با یکدیگر گفتگو کنیم و انتظارات بیجای یکدیگر را پدیدار کنیم. اختلاف لزومن به این طریق حل نمی‌شود، اما این قدم مهمی است که آن را خنثی کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;i&gt;مصاحبه اوا تنسر(Eva Tenzer)&amp;nbsp; با پرفسور سوزان بوسهامر&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;i&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;روانشناسی امروز، &lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;i&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;مارس۲۰۱۵ ( Psychologie Heute, März 2015)&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۱-اصطلاحی آلمانی: Schwamm drüber&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۲-اصطلاحی آلمانی: Asche aufs Haupt&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;i&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/3626009748169494355/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/3626009748169494355?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/3626009748169494355'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/3626009748169494355'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2015/07/blog-post.html' title='هنر معذرت خواهی (۱)'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhYnQNSQSFMf7eOrs7ypC4Rq1Buv3zZtJC09Nq-1dPvL8F-NS0MV_n6QcBBpKbof8PH4uHBPzKSN3wZZ0T9gF3oiuM8DcsFbQ4R13zAfYxv8wHtFLjYzIMfUMuXcQTlmtzoEVwRTQ/s72-c/ozr.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-5830446826139653890</id><published>2015-03-01T19:02:00.000+01:00</published><updated>2015-03-01T19:02:48.443+01:00</updated><title type='text'>ترس از رابطه (۲)</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;وقتی یکی از طرفین رابطه از نزدیکی هراس دارد، زندگی برای سوی دیگر تبدیل به یک مسیر پرفرازونشیب و دشوار می‌گردد.‌ این سوال که آیا رابطه اصولن شانسی برای بقا دارد یا نه، همیشه در بین آن‌ها حاضر است. مصاحبه‌ای در مورد‌ این موضوع با&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;اشتفانی اشتال (Stefabie Stahl), روان‌پزشک، روان‌درمانگر و نویسنده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEh9_0ha5H03sNbuxymRPxaGaSYbLJYVJ8dgUJEb3SpHmBmK63X1xUOdjEg3yNUhi9bRW2cKWW0tlHFx6gc8JfE9kykSMaVJmx3a-0h1g_3aHp888RnzgR8o4eG-Au6OMhsYSdWfpA/s1600/Autorin.png&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEh9_0ha5H03sNbuxymRPxaGaSYbLJYVJ8dgUJEb3SpHmBmK63X1xUOdjEg3yNUhi9bRW2cKWW0tlHFx6gc8JfE9kykSMaVJmx3a-0h1g_3aHp888RnzgR8o4eG-Au6OMhsYSdWfpA/s1600/Autorin.png&quot; height=&quot;320&quot; width=&quot;201&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;مجله روانشناسی امروز: &lt;/b&gt;دکتر اشتال، من چطور می‌توانم تشخیص بدهم که آیا پارتنرم رابطه-هراس است یا نه؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;اشتفانی اشتال:&lt;/b&gt; ما می‌توانیم دو نوع &quot;ترس از رابطه&quot; را برشماریم؛ نوع فعال (به اصطلاح اجتناب‌گر فعال، رجوع شود به مقاله‌ی &lt;i&gt;ترس از رابطه (۱) &lt;/i&gt;- شبنم) و نوع منفعل (اجتناب‌گر منفعل). اجتناب‌گر فعال فاصله‌ی بین خود و شریک‌اش را با روش‌هایی مانند وقت نداشتن، به او تمایلی نشان ندادن، از صحبت‌های خصوصی اجتناب کردن، از قرار حضوری گذاشتن با او اجتناب کردن و رفتاری مانند این‌ها ایجاد می‌کند. اجتناب‌گر منفعل سعی دارد که اجتناب کننده‌ی فراری را به هر نحوی بدست آورد و این آرزوی وسواس‌گونه را در سر دارد که او را به خود پیوند دهد. او معمولن ناامید است چرا که اجتناب‌کننده‌ی فعال هیچ‌گاه واقعن خود را با او وارد یک رابطه نزدیک نمی‌کند. نقش اجتناب‌گر فعال (آن که فرار می‌کند) و اجتناب‌گر منفعل (آن که بدنبال اوست) می‌تواند در یک رابطه یا بین رابطه‌های مختلف میان پارتنرها عوض شود. از زنان و مردان رابطه-هراس معمولن شنیده می‌شود که به کسی علاقه و توجه نشان می‌دهند که به راحتی به دست نمی‌آید و تنها در این صورت به آن‌ها عشق می‌ورزند، در حالی که کسانی که خواهان آن‌ها هستند برای شان خسته کننده‌اند و از آن‌ها فرار می‌کنند.&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;زندگی کردن با یک اجتناب گر فعال برای اجتناب‌گر منفعل چه پیامدهایی دارد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;اشتال:&lt;/b&gt; اجتناب‌گران منفعل معمولن احساس ناتوانی و وابستگی می‌کنند چون رفتار طرف مقابل خود را-که یک بار او را می‌خواهد و بعد دوباره نه- نمی‌فهمند و احساس از دست دادن کنترل احساسی&amp;nbsp; را دارند. اجتناب‌گر منفعل هر چقدر ناله و شکایت کند، خود را به او نزدیک کند یا حتا خشمگین شود، اجتناب‌گر فعال رفتار خود را تغییر نمی‌دهد. برعکس، هر چقدر تلاش بیشتری برای‌اش کند او خود را بیشتر زیر فشار احساس می‌کند، فشاری که حس عشق و علاقه‌ی او را خفه کرده و در نهایت رابطه را ترک می‌کند.&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; (اجتناب‌گران منفعل) با اینکه رنج می‌کشند اما برای‌شان جدا شدن از چنین رابطه‌ای دشوار است. دلیل این مساله چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;اشتال:&lt;/b&gt; پارتنرهای اجتناب‌گران فعال معمولن به شدت عاشق و شاید معتاد به آن‌ها هستند. دقیقن به همین دلیل که آن‌ها مرتب خود را از رابطه دور می‌کنند، یک کشش قوی در شریک‌شان به سوی آن‌ها ایجاد می‌شود. ترس از دست دادن آن‌ها، با عشق اشتباه گرفته می‌شود. اما در واقع فراز و نشیب‌های دایم رابطه و هیجان ناشی از آن است که پارتنر را مشتاق آن‌ها نگه می‌دارد. در پس این احساس ظاهرن شدید عشق، مشکل دیگری نهفته است که برای پارتنر منفعل معمولن آگاهانه نیست: طرد شدن از سوی اجتناب‌گر فعال به عزت‌نفس او زخم‌های عمیق وارد می‌کند. بزرگترین آرزوی او این است که پارتنر فراری که او را این چنین زخمی کرده است، همزمان نقش طبیب درمانگر را بازی کند، یعنی سرانجام به عشق خود به او اعتراف کند تا همه چیز دوباره خوب شود. با این راه حل فانتزی، اجتناب‌گر منفعل به چنگک درماندگی آویزان می‌ماند. در حالی که اساسن موضوع بر سر پارتنر فراری نیست، بلکه بر سر عزت‌نفس پایمال شده است. اما نگاه او معمولن به روی این واقعیت بسته می‌ماند.&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;بسیاری از این افراد، شریک فراری خود را &quot;مرد رویایی&quot; یا &quot;زن رویایی&quot; خود خطاب می‌کنند. با همه رنجی که به آن‌ها وارد می‌شود این چگونه قابل توضیح است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;اشتال: &lt;/b&gt;دلیل‌اش درک و تفسیر اشتباهی است که فرد منفعل از پارتنر فراری اش دارد. البته اجتناب‌گران فعال حتمن ویژگی‌های جذاب و دوست داشتنی‌ی‌ دارند، اما ترس‌‌شان از رابطه، آنان را دوباره و دوباره به اجرای مانورهای فاصله‌انداز و غیرقابل تحمل هدایت می‌کند. آنها برای این‌که خود را از دست پارتنری که دنبال‌شان است دور کنند، می‌توانند دست به واکنش‌های شدیدی بزنند: فرار می‌کنند، ولگردی می‌کنند، غیرقابل اعتماد می‌شوند، پارتنرشان را رد می‌کنند، به رابطه‌های جنسی دیگر روی می‌آورند، سر هر چیزی دعوا راه می‌اندازند، به پارتنر خود توهین می‌کنند و غیره. من همواره از این شگفت زده شده‌ام که پارتنرهای افراد رابطه-هراس تا چه اندازه می‌توانند رفتارهای زننده‌ی آن‌ها را تحمل کنند و هنوز عقیده داشته باشند که آنها انسانهایی‌ کمیاب هستند. دلیل‌اش این است که پارتنر سر خورده در درون خود باور دارد که تقصیر &lt;i&gt;خود&lt;/i&gt; &lt;i&gt;اوست &lt;/i&gt;که دیگری به پیوند با او تمایلی ندارد. او گمان می‌کند که اگر زیباتر، باهوش‌تر و بهتر باشد شریک رابطه-هراس‌اش رابطه‌شان را می‌پذیرد. از چشم او شریک رابطه-هراس‌اش قدرتمندتر است و در جایگاه بالاتری قرار دارد. در حالی که اگر شریک فراری او به سوی‌اش بیاید، موقعیت کاملن واژگون می‌شود و دیگر برای‌اش جذابیتی ندارد.&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; شما نوشته‌اید که &quot;قربانیان&quot; افراد رابطه-هراس معمولن به خاطر ترس خودشان از نزدیکی در چنین رابطه‌ای می‌مانند. در این مورد توضیح دهید.&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;اشتال:&lt;/b&gt; در هسته‌ی معضل رابطه-هراسی، این سئوال وجود دارد که آیا من می‌توانم در صورتی که خودم باشم دوست داشته شوم؟ افراد رابطه-هراس, در رابطه‌های نزدیک به سرعت این احساس را پیدا می‌کنند که دیگر خودشان نیستند و از زبان آن‌ها شنیده می‌شود که خود را در رابطه گم می‌کنند. آن‌ها تنها وقتی خود را واقعن آزاد و در پوست خود احساس می‌کنند که پارتنرشان در نزدیکی‌شان نباشد. دلیل‌اش این است که می‌ترسند اگر خودشان باشند طرد شوند. اما تا زمانی که طرف مقابل به معنای واقعی وارد رابطه‌ی نزدیک نشده، آن‌ها این ترس و فشار را احساس نمی‌کنند، چرا که مشغول این هستند که او را بدست بیاورند. تلاش برای بدست آوردن رابطه-هراس فراری، مانع ایجاد نزدیکی واقعی می‌شود و آن‌ها را از احساس آسیب‌پذیری در یک رابطه نزدیک حفظ می‌کند.&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;چطور می‌توانم بفهمم که من خودم رابطه-هراس هستم یا نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;اشتال: &lt;/b&gt;این طور هم نیست که در همه‌ی ‌موارد، شریک‌های افراد رابطه-هراس&amp;nbsp; خودشان نیز دچار رابطه-هراسی باشند. بعضی از آن‌ها کاملن توانایی ایجاد رابطه نزدیک را دارند، اما در گرداب از دست دادن کنترل احساس می‌افتند. هر چه باشد هیچ انسانی کاملن از شک درباره ارزش وجودی خود آزاد نیست. پس اگر بخواهم بدانم که آیا من یک اجتناب‌گر منفعل هستم یا فقط به پارتنر اشتباهی برخورده‌ام، می‌بایستی تمام رابطه‌هایی که تاکنون داشته‌ام را دقیق‌تر بررسی کنم. باید تحلیل کنم که آیا در رابطه‌های قبلی خود نیز یک نسبت فرادستی-فرودستی بین من و پارتنرم وجود داشته است یا نه، آیا به دنبال او بوده ام یا از او فاصله می‌گرفته ام؟ و آیا رابطه‌هایی داشته‌ام که در آن من و پارتنرم با هم برابر بوده‌ایم، یک مبادله و مشارکت آزاد و راحت وجود داشته است و رابطه‌ی جنسی خوبی داشته ایم؟ اگر پاسخ به این سئوال‌ها مثبت باشد، شانس خوبی وجود دارد که من رابطه-هراس نباشم. &lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;اگر من تلاش کنم که به هر شکلی رابطه‌ی امن‌تری با شریک رابطه-هراس‌ام&amp;nbsp; بوجود بیاورم، دقیقن با همین تلاش او را فراری می‌دهم، درست است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;اشتال:&amp;nbsp;&lt;/b&gt; بله، کاملن درست است. فرد رابطه-هراس نمی‌خواهد بدست آورده شود، این دقیقن همان مشکل اوست. هر چقدر که پارتنرش با او کلنجار رود تا از او یک فرد &quot;توانا به ایجاد رابطه نزدیک&quot; بسازد، او بیشتر احساس می‌کند که دستکاری شده و خود را تحت فشار می‌بیند. به علاوه این تلاش‌ها از جذابیت پارتنرش در چشم او می‌کاهد. یکی از نشانه‌های رابطه-هراس دقیقن همین است که ناگهان عشق خود را به پارتنرش از دست می‌دهد. یعنی در حالی که پارتنر او از فرط عشق تقریبن در حال خفه شده است، او در این تردید به سر می‌برد که آیا دوستش دارد یا نه. هر چقدر عشق شریک او شدت یابد و به پای او نثار شود، او با خیال راحت تر تکیه می‌دهد و به این فکر می‌کند که آیا اصولن او را می‌خواهد یا نه. حال اگر پارتنرعاشق به او بی‌اعتنایی کند یا رابطه را تمام کند، ناگهان احساس عشق در او دوباره زنده می‌شود. حتا اگر خود او هم رابطه را به پایان برساند، پس از مدتی دوباره احساس عشق در او جان می‌گیرد. چرا که با تمام شدن رابطه، احساس فشار از بین می‌رود و دیگر دشمنی وجود ندارد، بنابراین میل به نزدیکی می‌تواند خود را دوباره نشان دهد.&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;آیا اصولن یک رابطه‌ی دراز مدت و ثابت با فرد رابطه-هراس ممکن است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;اشتال:&amp;nbsp; &lt;/b&gt;تا زمانی که او به ترس خود از نزدیکی فائق نیامده است، رابطه با او دیر یا زود به اتمام می‌رسد، یا این‌که تبدیل به یک فراز و نشیب بی‌پایان می‌شود. پارتنرهایی وجود دارند که هرگز از هم رهایی پیدا نمی‌کنند و در یک کلاف به هم پیچیده‌ی عشق و نفرت گرفتار می‌شوند. البته یک نوع دیگری از انسان‌های رابطه-هراس وجود دارد که رابطه با آنان در یک جریان آرام پیش می‌رود. من این نوع از فرد رابطه-هراس را &quot;معمار&quot; نامیده ام. او فاصله‌ی خود را با شریک‌اش این طور نگه می‌دارد که به کار پناه می‌برد، احساس خود را بروز نمی‌دهد، سازش‌پذیری اندکی از خود نشان می‌دهد، و کم و بیش با خیره سری کار خود را انجام می‌دهد. این نوع از فرد رابطه-هراس بیشتر در ازدواج‌ها و رابطه‌های طولانی مدت دیده می‌شود.&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;به کسانی که گرفتار یک پارتنر رابطه-هراس هستند، چه توصیه‌ای دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;اشتال: &lt;/b&gt;گرفتاری به این معنی است که فرد رابطه-هراس حاضر نیست که بر روی این مشکل‌اش کار کند: به این دلیل که مشکلی در خود نمی‌بیند یا این‌که نمی‌خواهد خود را تغییر دهد. اگر پارتنرش می‌خواهد با این وجود چنین رابطه‌ای را با او حفظ کند لازم است که دوباره کنترلش را بر زندگی خود بدست آورد. برای این مقصود مهم است که آگاهانه ببیند خود او در اتفاقات پیش آمده چه نقشی داشته است و روی اعتماد به نفس‌اش کار کند. خواندن کتاب‌هایی درباره‌ی این موضوع می‌تواند مفید باشد. به این ترتیب انرژی او جهت جدیدی به خود می‌گیرد و به جای این‌که به دنبال فرد رابطه-هراس بدود، روی پیشرفت شخصی خود تمرکز می‌کند. از دیگر توصیه‌های من این است که به فعالیت‌هایی روی بیاورند که آن‌ها را مستقل از پارتنر رابطه-هراس‌شان خوشحال می‌کند. شروع کردن یک سرگرمی جدید، یا پرداختن بیشتر به سرگرمی قدیمی ایده‌ی خوبی است. آن‌ها باید یاد بگیرند که راه خود را بروند و پویاتر شوند. این نه تنها باعث ثبات روحی آن‌ها می‌شود، بلکه به جذابیت‌شان نیز می‌افزاید.&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;در چه مواردی جدا شدن تنها راه حل درست است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;اشتال: &lt;/b&gt;در صورتی که فرد رابطه-هراس&amp;nbsp; حاضر یا قادر به عوض کردن رفتار خود نباشد و پارتنر او نتواند با این کیفیت از رابطه کنار بیاید. جدا شدن برای او می‌تواند حس مردن را داشته باشد، اما من می‌توانم به شما اطمینان دهم که یک زندگی بعد از رابطه وجود دارد! و پس از این‌که فرد بر روی خود کار کند و خود را به پیش ببرد، زندگی بعد از رابطه زیباتر نیز خواهد شد.&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;i&gt;مصاحبه اورزولا نوبر(Ursula Nuber) با اشتفانی اشتال&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;i&gt;روانشناسی امروز، فوریه ۲۰۱۵ ( Psychologie Heute, Februar 2015)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/5830446826139653890/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/5830446826139653890?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5830446826139653890'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5830446826139653890'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2015/03/blog-post.html' title='ترس از رابطه (۲)'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEh9_0ha5H03sNbuxymRPxaGaSYbLJYVJ8dgUJEb3SpHmBmK63X1xUOdjEg3yNUhi9bRW2cKWW0tlHFx6gc8JfE9kykSMaVJmx3a-0h1g_3aHp888RnzgR8o4eG-Au6OMhsYSdWfpA/s72-c/Autorin.png" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-6192864624531329714</id><published>2015-02-27T20:18:00.002+01:00</published><updated>2015-02-27T20:20:30.937+01:00</updated><title type='text'>ترس از رابطه (۱)</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;به من نزدیک نشو!&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;آنها مشتاق رابطه و امنیت هستند، اما زمانی که امکان تحقق این آرزو فراهم می‌شود، خود را عقب می‌کشند. افرادی که از &quot;ترس از رابطه&quot; رنج می‌برند، به سختی می‌توانند با دیگری/دیگران به معنای واقعی وارد یک رابطه نزدیک شوند وبه کسانی که آن‌ها را دوست دارند رنج زیادی وارد می‌کنند. ریشه‌ی این ترس چیست و آیا می‌توان بر آن فائق آمد؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;clear: both; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhm3R1r2VN3wVYJHGNY-qESLFfglMWFFwgQHM30dUKb4-0dBl0afKr2-uOeAd0kR6aAk-ghPeUZNY9mkmvVV6I82wQWs6y_VcqmtFNz83oiJ3865uYGXKhCBVFyZWRzH3kaitOTRw/s1600/kjhg.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;clear: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhm3R1r2VN3wVYJHGNY-qESLFfglMWFFwgQHM30dUKb4-0dBl0afKr2-uOeAd0kR6aAk-ghPeUZNY9mkmvVV6I82wQWs6y_VcqmtFNz83oiJ3865uYGXKhCBVFyZWRzH3kaitOTRw/s1600/kjhg.jpg&quot; height=&quot;320&quot; width=&quot;231&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;هانا (معمار) در یک مصاحبه کاری با ینز (مهندس ساختمان) آشنا می‌شود. آن‌ها عاشق یکدیگر می‌شوند. ینز خوشرو، شوخ طبع و مهربان است و هانا مطمئن است که شریک زندگی خود را پیدا کرده است. اما وقتی بعد از مدتی رابطه‌ی آن‌ها به سمت جدی شدن پیش رفت، کم کم بیم و هراس وجود هانا را در برگرفت. حال جسمی‌اش وخیم شد، شب‌ها بی خواب شد و به دنبال دلایلی می‌گشت که چرا ینز برای او مناسب نیست. حال او بدتر و بدتر شد تا این‌که به رابطه خود با ینز پایان داد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;چیزی که هانا در آن زمان بدان آگاه نبود این بود که او به گروه نه چندان کوچکی از انسان‌ها تعلق دارد که دچار &quot;رابطه‌هراسی&quot; هستند. کسانی که با وجود آرزوی نزدیکی به دیگری، به محض جدی شدن رابطه دچار انواع شک‌ها می‌شوند. از واکنش‌های معمول آن‌ها این است که پس از یک دوره‌ی کوتاه از آغاز آشنایی، به پارتنر خود شک می‌کنند و شروع به شمردن ضعف‌های واقعی یا غیر واقعی او می‌کنند و به خود می‌گویند که حتمن فرد دیگری برای‌شان مناسب‌تر است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;ترس از رابطه اما می‌تواند خود را به شکل‌های متفاوتی نشان دهد. و خیلی وقت‌ها شکلی مخفی دارد. اشتفانی اشتال (۱) در کتاب خود با عنوان &quot;بله-نه! ترس از نزدیکی را بشناسیم و مهار کنیم&quot; چند نمونه از رفتارهای افراد رابطه-هراس را بر می‌شمرد: &lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&quot;&lt;/span&gt;به عنوان مثال &quot;شکارچی&quot;، که به طرف مقابل خود تنها تا زمانی علاقه نشان می‌دهد که از دسترس او دور است؛ یا &quot;شاهزاده&quot; که دایم به دنبال ایرادهای پارتنر جدید خود است که بتواند رابطه را تمام کند؛ یا &quot;معمار&quot; که با کار زیاد و سرگرمی‌های وقت‌گیر بین خود و پارتنرش فاصله ایجاد می‌کند&quot;. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;از دیگر روش‌های رفتاری فرد هراسان از نزدیکی می توان نام برد: فرار به رابطه‌های دیگر، ایجاد رابطه‌های دور یا دور از دسترس، فرار از صحبت کردن یا انتخاب پارتنرهایی فرودست‌تر که بتواند از نظر عاطفی از آن‌ها مستقل بماند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;همه‌ی اینها از جمله روش‌هایی است برای اینکه چنین فردی از نزدیکی‌ی که برای‌اش تهدیدآمیز به حساب می‌آید، دوری کند. رابی ویلیامز در ترانه‌ی خود به نام &quot;احساس&quot; چنین می‌خواند: &quot;قبل از آن که عاشق شوم، خود را برای ترکش آماده می‌کنم. (before i fall in love, i am preparing to leave her)&quot;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;این در حالی است که افراد ترسان از نزدیکی، می‌توانند حتا رابطه‌های طولانی یا فرزندانی داشته باشند، اما در رابطه‌های شان همیشه با پارتنرشان حدی از فاصله را حفظ می کنند تا مجبور به فرار نشوند. اشتال در این باره می‌نویسد: &quot;فردی که دچار ترس از نزدیکی است، یا کلن از انتخاب پارتنر چشم‌پوشی می‌کند یا &amp;nbsp;اگر شریکی هم داشته باشد به معنای واقعی با او وارد یک رابطه‌ی نزدیک نمی‌شود (اصطلاحن &lt;i&gt;اجتناب‌گر فعال&lt;/i&gt;). در پس این ترس، حسی عمیق و ناآگاهانه وجود دارد که ممکن است اگر ترک شود واقعن نتواند زنده بماند. او در ژرفای وجود خود باور دارد که ترک شدن به معنای مرگ اوست.&quot;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;با اینکه ترس از نزدیکی به عنوان یک میل مهارنشدنی به آزادی درک و دریافت می‌شود، اما در پشت آن میلی دردناک به عشق نهفته است. به این خاطر قابل درک است که او در رابطه‌های‌اش دایم از شریک خود فاصله می‌گیرد و او را رد می‌کند، اما رابطه را به پایان نیز نمی‌رساند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;این فرار (درونی و بیرونی) از رابطه، تنها یک سوی معضل ترس از نزدیکی است. استیون کارتر و جولیا سکل (&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۲) در کتاب خود به نام &quot;نزدیک، و آنقدر دور&quot; گونه‌ی دیگری از فرد رابطه-هراس را معرفی می‌کنند، اصطلاحن &lt;i&gt;اجتناب‌گر منفعل&lt;/i&gt;. او به دنبال پارتنر است و کسانی را انتخاب می‌کند که در اصل واجد شرایط نیستند، مثلن متاهل‌اند یا مایل به ارتباط با اونیستند یا عشق و علاقه‌ی متقابل به او نشان نمی‌دهند. دریافت خود او از این شرایط این است که دایم به افراد &quot;اشتباه&quot; بر می‌خورد، اما واقعیت این است که او ناخودآگاه کسانی را انتخاب می‌کند که ایجاد رابطه‌ی نزدیک با آنها ممکن نباشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;از آنجایی که &quot;اجتناب‌گر منفعل&quot; (معمولن) کاری نمی‌کند که برای دیگری رنج‌آور باشد، برای‌اش آسان است که دلیل همه‌ی مشکلات خود را به پارتنر فراری از خود نسبت دهد. تا زمانی که او حاضر نباشد دست‌کم بخشی از مسئولیت تصمیمات خود را بر عهده بگیرد، محکوم خواهد بود که پیوسته چنین تجربه‌های ناگواری را از سر بگذراند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;کارتر و سکل در تحقیقات خود برای نگارش این کتاب هم چنین با شگفتی دریافتند که این دو گونه &amp;nbsp;افراد ترسان از نزدیکی، معمولن در یک رابطه‌ی واحد به هم می‌رسند؛ &quot;اجتنابگر فعال&quot; &amp;nbsp;که دایم در حال فرار است و &quot;اجتنابگر منفعل&quot; که به دنبال اوست. در حالی که در اصل هر دو به یک معضل دچار هستند. این که چنین رابطه‌هایی برای هر دو طرف رنج آور و طاقت فرسا است کاملن بدیهی است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;نقش تجربه‌های پیشین در &quot;ترس از رابطه&quot;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;هانا سال‌ها پس از جدایی از ینز در جلسات روان‌درمانی به این آگاهی رسید که ترس‌اش از رابطه با ینز به تجربیات دوران کودکی او بر می‌گردد. مادرش زنی با خلق و خوی متغیر و اعمال نفوذگر بود که از دخترش به عنوان جانشینی برای پارتنر خود استفاده می‌کرد. برای هانا این ترس، ناخودآگاه و درونی شده بود که نکند در رابطه ی جدیداش دوباره تحت تسخیر و انحصار قرار بگیرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;تجربیات گذشته‌ی ما در رابطه با دیگران، در تمام طول عمر همراه‌مان هستند. آن اعتماد اولیه (&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۳) که به آن برای ایجاد - و لذت بردن از رابطه‌های‌مان احتیاج داریم، از سال‌های آغاز زندگی ساخته و تغذیه می‌شود، از زمانی که اولین رابطه‌های‌مان را تجربه می‌کنیم.&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt; &lt;/span&gt;اگر نوزادان در سال‌های اول زندگی از سوی والد یا والدین خود مراقبت همراه با حساسیت و مهر و توجه را تجربه کنند، این اعتماد در آن‌ها ساخته می‌شود که رابطه‌های بعدی شان نیز (با مربی، معلم و دوست) می‌تواند برای‌شان امنیت و آرامش داشته باشد. همین طور برای موفقیت در رابطه‌های عاطفی آینده نیز تجربه‌های دوران کودکی بسیار مهم هستند. این نکته‌ای است که پژوهش‌گران توانسته‌اند در سال‌های اخیر نشان دهند. کارین و کلاس گروسمن (&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۴) در تحقیقات درازمدت بیست و دو ساله‌ی خود، چهل و نه خانواده را زیر ‌نظر گرفتند و توانستند ثبت کنند که کیفیت مراقبت‌های پدر و مادر از نوزاد تا چه حد بر کیفیت رابطه‌های آینده ی او اثر می‌گذارد. کودکانی که مورد مراقبت پرمهر، قابل اعتماد و پرتوجه بودند، در بزرگسالی تصویری از رابطه را درونی کرده بودند که برای‌شان منبع محافظت، امنیت و شادمانی بود و می‌توانستند به راحتی وارد رابطه با دیگران شوند. کودکان والدین کمتر حساس و کمتر مراقب، بر عکس برای ایجاد رابطه دچار مشکلات زیادی می‌شدند. آن‌ها رابطه‌های عاطفی، عاشقانه و نزدیک را بی‌ارزش تلقی می‌کردند و یا پارتنرشان را از خود دور نگه می‌داشتند. افرادی که والد یا والدین‌شان در کودکی اغلب احساس ترس را در آن‌ها به وجود می‌آوردند، گاهی چنان از وارد شدن در رابطه‌ی نزدیک هراس داشتند که کاملن از آن دوری می‌کردند. با اینکه آرزو و میل دورنی به عشق و ارتباط در آن‌ها وجود داشت اما ترس از زخمی شدن و انحصارطلبی پارتنرشان در رابطه، غالب بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;سه تعارض بنیادین در دوران کودکی که توانایی رابطه برقرار کردن را مخدوش می‌کنند&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;کودکی که وابستگی طبیعی خود به والدین را به شکل رنج‌آور و تهدید کننده‌ای تجربه کرده است، نمی‌خواهد در بزرگسالی خود را در مقابل یک رابطه نزدیک بگشاید و بی‌دفاع کند. اشتفانی اشتال در کتاب خود از مردی شصت ساله می‌نویسد که در شغلش بسیار موفق اما در ایجاد رابطه‌های شخصی و نزدیک ناتوان است. او با مادری جنگ‌زده و خشن بزرگ شده بود که به او به چشم یک سربار نگاه می‌کرد. اشتال از زبان او می‌نویسد: &quot;من همیشه به خودم گفته‌ام که باید از خودم مراقبت کنم. اگر خودم را (به روی کسی یا رابطه‌ای) بگشایم از دست می‌روم. نباید بگذارم کسی مرا اغوا کند. نباید خود را به دست دیگری بسپارم. به خودم می‌گویم که تو در نهایت تنها هستی و باید با آن کنار بیایی. محافظت ازخودت مهمترین چیز است.&quot; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;توانایی نزدیک شدن به دیگری، معیار مهمی برای ارزیابی مهارت ایجاد رابطه در یک فرد است. گرد رودولف (&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۵) از سه تعارض بنیادین نام می‌برد که از فازهای مختلف دوران کودکی سرچشمه می‌گیرند و توانایی ایجاد رابطه در فرد را تحت تاثیر قرار می‌دهند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۱- تعارض بنیادین نزدیکی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;افراد مبتلا به تعارض بنیادین نزدیکی در اولین سال‌های کودکی خود یک رابطه پایدار با فرد مراقب خود تجربه نمی‌کنند و یاد نمی‌گیرند خود را از نظر حسی ادراک کنند و با دیگران هم‌حسی و همدلی داشته باشند. آنها از نزدیکی اجتناب کرده و آن را رد می‌کنند به این شکل که حس عاطفی و حس نزدیکی جسمی را در خود &quot;منجمد&quot; می‌کنند. برای آنان مشکل است که در آینده جنبه‌های متفاوت ارتباطی میان انسان‌ها را بپذیرند و معمولن درک نمی‌کنند که خودشان و پارتنرشان چه حس و چه فکری دارند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۲- تعارض بنیادین افسردگی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;تعارض بنیادین افسردگی آنگونه که رودلف می‌گوید، از فازهای بعدی دوران کودکی نشات می‌گیرد و از آنجا آغاز می‌شود که کودک به اندازه‌ی کافی از فرد مراقب خود امنیت و محبت دریافت نمی‌کند و به اصطلاح &quot;گرسنه&quot; عشق و محافظت می‌ماند. این افراد در بزرگسالی میان میل و نیاز شدید به نزدیکی از یک سو و ترس از سرخوردگی دوباره از سوی دیگر در نوسان هستند؛ که این به نوبه‌ی خود باعث می‌شود که آن‌ها پس از دوران کوتاه آغاز رابطه‌ی عاشقانه، رابطه‌ی خود را بی‌ارزش تلقی کنند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۳- تعارض بنیادین خودمختاری&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;تعارض بنیادین خودمختاری&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;,&lt;/span&gt; در دوران خردسالی و در صورتی بوجود می‌آید که کودک در فراگیری مستقل بودن به شدت محدود شود، اجازه مستقل شدن نداشته باشد و مجبور باشد به والدین خود وابسته باقی بماند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;این کودکان -مانند هانا- در آینده راهی به سوی فهم نیازهای خود پیدا نمی‌کنند و موضع‌شان در برابر رابطه دوگانه است: چون نمی‌توانند به شکل ذهنی برای استقلال (هویت) خود مرزبندی کنند، به سرعت در یک رابطه خود را تسخیر شده احساس می‌کنند و به این دلیل به شکل ناگهانی رابطه را پایان می‌دهند. رودلف می‌نویسد: &quot;رابطه برای آنان از یک سو به عنوان یک منبع امنیت آرزو می‌شود و در عین حال به عنوان عامل محدود کننده و نابودکننده‌ی فردیت، موجب هراس‌شان می‌شود.&quot;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;سئوالی که باقی می‌ماند این است که آیا افراد رابطه‌-هراس اصولن باید در یک رابطه ی ثابت باشند، در حالی که نزدیکی برای آن‌ها با چنین حس ترسی همراه است؟ اشتفانی استال الزامن به آن‌ها برقرار کردن رابطه را توصیه نمی‌کند، بلکه پیشنهاد او کارکردن بر روی احساسات و رفتاری است که نحوه‌ی برقراری ارتباط ما را هدایت می‌کنند. هرکسی می‌بایست مسئولیت رفتارهای خود را قبول کند -به خصوص در رابطه‌های عاطفی- و یک زمانی تصمیم خود را بگیرد، به جای این‌که با انداختن بار و هزینه رابطه به دوش پارتنرخود یا به قیمت تعویض مداوم پارتنرها و روابط، یک بله-نه جاودانی را بسازد و حفظ کند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;بنابراین وظیفه ی افراد رابطه-هراس این است که با ریشه‌های هراس از نزدیکی، یعنی تجربه‌های تلخ و ناخوشایند وابستگی و بی‌پناهی دوران کودکی خود دست و پنجه نرم کنند. روان‌درمانی و زوج‌درمانی می‌توانند همراه خوبی باشد- اما خود رابطه نیز می‌تواند در مسلط شدن بر ترس از نزدیکی نقش بازی کند. در واقع الگوهای برقراری رابطه قابل یادگیری هستند. کسانی که دچار ترس از رابطه هستند می‌توانند در رابطه‌هایی که پارتنرشان هوشمندانه و با حساسیت با ترس آنان رفتار می‌کند و به آنان فضای کافی برای خودمختاری را می‌دهد، دوباره یاد بگیرند و قدم به قدم دریابند که از سوی پارتنرشان چیزی آن‌ها را تهدید نمی‌کند. افرادی که میان نیاز به نزدیکی و دوری در نوسان هستند، می‌توانند الگوی رابطه‌ای خود را با فردی تغییر دهند که به آن‌ها توجه می‌کند و در عین حال توقعات چندان بزرگی از آن‌ها ندارد. از دید کارل هاینز، حتا زمانی که هر دو طرف رابطه دچار این مشکل باشند نیز می‌توانند الگوی رفتاری خود را در رابطه شان تغییر دهند. شرط آن این است که مدام در رفتارهای خود تامل کنند و آینه‌ای برای رفتارهای یکدیگر باشند، و یاد بگیرند الگوهای رفتاری یکدیگر را ارزیابی و بررسی کنند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;افراد رابطه-هراس اگر به اندازه‌ی کافی تجربه کنند که آن واکنش هراس‌آور فرضی از سوی پارتنرشان سر نمی‌زند، کم کم ساختار رابطه‌ای‌شان بر امنیت استوار می‌شود (به اصطلاح امنیت کسب شده، Earnt security). آنان تجربه می‌کنند که رابطه لزومن به معنای وابستگی نیست بلکه بر عکس می‌تواند رهایی ببخشد: تصمیمات مهم می‌توانند بر اساس &amp;nbsp;تعادل درونی گرفته شوند و نه از روی یک واکنش مبتنی بر ترس، رابطه های عاشقانه می‌توانند سرانجام امنیت و آرامش را به ارمغان بیاورند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;اما این نگاه بیش از حد خوشبینانه‌ای است اگر ادعا شود که همه‌ی فرم‌های &quot;ناتوانی در ایجاد رابطه&quot; از طریق درمان یا یا یک رابطه‌ی جدید قابل تصحیح هستند. تجربه‌های ارتباطی آسیب‌زایی وجود دارند که چنان در شخصیت فرد حک می‌شوند که زخم آنها با هر رابطه‌ی جدیدی تازه می‌شود.&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt; &lt;/span&gt;به عنوان نمونه کودکانی که از سوی فرد مراقب خود مورد سواستفاده‌ی جنسی قرار می‌گیرند در بزرگسالی گاهی قادر به برقراری هیچ رابطه‌ی عاطفی نزدیکی نیستند. کارل هاینز در این باره توضیح می‌دهد: &quot;کسانی که مورد سواستفاده‌ی جنسی قرار می‌گیرند، می‌توانند در آینده از نظر شغلی بسیار موفق باشند یا دوستان بسیاری داشته باشند، اما برای برخی از آنان همه‌ی موضوعات پیرامون بدن، نزدیکی یا سکسوالیته تابو هستند. حتا اگر مهربان‌ترین انسان به سوی آن‌ها برود و در آنان میل و اشتیاق را بیدار کند، به محض در آغوش گرفته شدن دچار بحران می‌شوند، گاهی حتا بعد از درمان‌های طولانی مدت.&quot; اما برخی دیگر موفق می‌شوند حتا با چنین تجربه‌های دشواری، بعدها رابطه‌های عاشقانه‌ی موفقی را بسازند. بنابراین یک نسخه عمومی برای تغییر رابطه-هراسی وجود ندارد. همین طور در رابطه‌های پایدارهمواره لحظه‌های ضعفی &amp;nbsp;بوجود می‌آید که فرد رابطه-هراس دوباره به رفتارهای سابق‌اش بازگشت می‌کند و دچار شک و هراس می‌شود. اما کسی که الگوی رفتاری خود را شناخته باشد دوباره در دام آن نمی‌افتد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;i&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;
&lt;i&gt;&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; id=&quot;docs-internal-guid-849d8226-cc77-96a6-3ca0-c2d479a1e56d&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;i&gt;آنه اف اوستورف (Anne-ev Ustorf)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;i&gt;روانشناسی امروز، فوریه ۲۰۱۵ ( Psychologie Heute, Februar 2015)&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span rtl=&quot;&quot; style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-size: 15px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: nor &amp;gt;آنه اف اوستورف (Anne-ev Ustorf)&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/div&amp;gt; &amp;lt;div dir=;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span right=&quot;&quot; style=&quot;background-color: transparent; color: black; font-size: 15px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: nor &amp;gt;روانشناسی امروز، فوریه ۲۰۱۵ ( Psychologie Heute, Februar 2015)&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/div&amp;gt; &amp;lt;div style=;&quot; text-align:=&quot;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;Stefanie Stahl -۱ - روان شناس و روان درمانگر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;Steven Carter, Julia Sokol&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;b&gt;-&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۲ - نویسنده و محق&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۳&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;-&lt;/span&gt;&quot;اعتماد اولیه&quot; اصطلاحی در روان شناسی است و معنای آن اعتمادی است که در سال ها و حتا روزهای آغاز کودکی ایجاد می شود اگر والدین یا یکی از آن ها یا هر شخص مراقب کودک، توجهی دایمی، قابل اتکا و پر مهر به کودک داشته باشند، که باعث ایجاد اطمینان عاطفی ی در کودک می شود که بتواند اصولن توانایی اعتماد کردن به خود، به دیگران و در نهایت به جهان را به دست آورد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;Karin and Klaus E.Grossmann&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;-&lt;/span&gt;۴- متخصصان روانشناسی رشد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;Gerd Rudolf&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;۵-روان شناس با تخصص اختلالات روان تنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://artburgac.blogspot.com/2015/02/alan-feltus.html?spref=fb&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;منبع عکس&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/6192864624531329714/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/6192864624531329714?isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/6192864624531329714'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/6192864624531329714'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2015/02/blog-post_27.html' title='ترس از رابطه (۱)'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhm3R1r2VN3wVYJHGNY-qESLFfglMWFFwgQHM30dUKb4-0dBl0afKr2-uOeAd0kR6aAk-ghPeUZNY9mkmvVV6I82wQWs6y_VcqmtFNz83oiJ3865uYGXKhCBVFyZWRzH3kaitOTRw/s72-c/kjhg.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-2498507587020346776</id><published>2014-12-31T05:03:00.000+01:00</published><updated>2014-12-31T05:35:26.330+01:00</updated><title type='text'>دام کمال‌گرايی (۲)</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;رافائل بونلی (Raphael 
M. Bonelli) متولد سال ۱۹۶۸،&amp;nbsp; روان‌درمان‌گر، روان‌شناس و عصب‌شناس دانشگاه
 فرويد وين است.کتاب او تحت عنوان: &quot;کمال‌گرايي، وقتی که شايسته تبديل به 
بايسته می‌شود&quot; به تازگی (در ماه نوامبر ۲۰۱۴) به انتشار در‌آمده است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEi7LxDCW15ObW3BYKRE5IeO-X7dGfCT6Zy3DiDOL_6IgTXhjc-VUNK0zGenMPQus-FHyMaRazEBR2wyRue1pNZitk5_8DwEd8jGRrNps5rlVTXRaoXXrMQGBzNANqhb2XS6ZpNcxA/s1600/RPP_Raphael_Bonelli3.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEi7LxDCW15ObW3BYKRE5IeO-X7dGfCT6Zy3DiDOL_6IgTXhjc-VUNK0zGenMPQus-FHyMaRazEBR2wyRue1pNZitk5_8DwEd8jGRrNps5rlVTXRaoXXrMQGBzNANqhb2XS6ZpNcxA/s1600/RPP_Raphael_Bonelli3.jpg&quot; height=&quot;320&quot; width=&quot;213&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;b&gt;مجله روانشناسی امروز:&lt;/b&gt; آقای دکتر بونلی، شما در کتاب جديد خود به نحو تاثير‌گذاری از خطرات کمال‌گرايی نوشته‌ايد. آيا خواست بهتر بودن مضر است؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;رافائل بونلی:&lt;/b&gt; نه، اصلا. ميل سالم به بهتر بودن و بهتر شدن نقش مهمی در زندگی روزمره ما دارد. اين کاملا بديهی است که بخواهیم -به عنوان مثال- تعميرکار کارش را خيلی خوب انجام دهد و نه هشتاد درصد مشکلات اتومبیلمان را، بلکه&amp;nbsp; تمامی مشکلات آنرا برطرف کند. تعيين اهداف بلند‌پروازانه در زندگي اساسا اشتباه نيست. همه ما زندگی‌مان را مطابق ایده‌آلها و الگوها جهت می دهیم، این الگوها و ایده‌آلها را می‌توان &quot;موقعیتهای شایسته&quot; (Soll-Werte) نامید. &quot;موقعیتهای موجود&quot; (Ist-Werte) در این تصویر، واقعیت زندگی ما را وصف می‌کند. بين موقعيت شايسته و موقعيت موجود، هميشه فاصله‌ای وجود دارد که ميزانی از تنش را ايجاد می‌کند. اين تنش نزد یک انسان سالم، اين کارکرد مفيد را دارد که موجب حرکت او از موقعيت موجود به سمت موقعيت شايسته می‌شود. او مي‌داند که کامل نيست و اين تنش را به راحتی تحمل می‌کند. مشکل يک انسان کمال گرا دقيقا در همین نقطه&amp;nbsp; آغاز می‌شود: اين ناهمخوانی او را از درون شرحه شرحه می‌کند. موقعيت شايسته برای او يک &quot;بايد&quot; است، يک سرزنش تحمل‌ناپذير. بنابر این مشکل انسان کمالگرا وجود هدفهای والا نيست، بلکه تحمل نکردن تفاوت بين موقعيت شايسته و موقعیت موجود است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; اگر درست متوجه شده باشم، منظورتان اين است که وقتی انسانها نتوانند اين تنش را تحمل کنند، تبديل به انسانهای کمال‌گرا می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بونلی:&lt;/b&gt; بله. کمالگرايان سعی مي‌کنند جلوی اين تنش را بگيرند. به زبان ديگر، کمالگرايی در درجه اول يک رفتار احترازی بر پايه ترس است. از خطاها و از هر آنچه صد در صد نيست باید اجتناب ‌شود. تمايل کمال‌گرا به بی‌نقصی است، با انگيزه رسيدن به مصونيت کامل. پس ريشه کمالگرايی، ترسی عميق است: خواسته کمال‌گرا، بی عیب و نقص بودن است و در پس اين خواسته، ترس از مورد انتقاد قرار گرفتن و مورد سرزنش قرار گرفتن نهفته است. ترس از مورد پسند واقع نشدن، از طرد شدن،از کافی نبودن، از بازدهی کافی نداشتن. به عبارت ديگر، ترس از بی‌ارج و قرب شدن کامل.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;ر.ا.:&lt;/b&gt; از ديد شما مرز بين کمال‌گرايی بيمارگونه و کمالگرايی مثبت يا &quot;وظيفه‌شناسی&quot; کجاست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بونلی:&lt;/b&gt; تفاوت در همان ترس‌هايی است که از آنها سخن رفت. فرد دچار کمال‌گرایی بیمارگونه، در درون خود گرفتار است. به عنوان مثال يک هنرمند، يک مجسمه ساز &quot;وظیفه شناس&quot;&amp;nbsp; را در نظر بگيريم: او به کاری که می‌کند عشق می‌ورزد، در آن غرق می‌شود و خود و اطرافش را فراموش می‌کند. کمالگرای بيمارگونه در حال ساختن مجسمه چنين افکاری دارد: بقيه درباره کارم چه فکری می‌کنند؟ آيا از آن خوششان خواهد آمد؟ نه حتما خوششان نخواهد آمد!...او &quot;خود دیگرمحور&quot; (ichhaftig) است، در فکرش آزاد نيست، نمی تواند به درستی به روی خود کار متمرکز شود، بلکه توجهش مراقب دنيای بيرون از خودش است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; منظورتان از &quot;خود دیگرمحور&quot; چیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بونلی: &lt;/b&gt;این اصطلاحی است که فریتز کونکل (Fritz Künkel) مطرح کرده است. او فرایندهای روانی را به عنوان یک تضاد بین &quot;خود ديگر محور&quot; (Ichhaftigkeit) و &quot;خود واقعيت محور&quot; (Sachlichkeit) توصيف می‌کند.&amp;nbsp; &quot;خود -ديگر -محوری&quot;&amp;nbsp; به معنای تصميمات منطقی گرفتن یا نگرفتن نيست، بلکه يک الگوی فکری است.&amp;nbsp; اين منش خود را نه در کنشهای فرد، بلکه در آنچه هنگام انجام کنش در ذهن او می‌گذرد نشان می‌دهد. به عنوان مثال انسان واقعیت محور به دیگران کمک می کند و در هنگام انجام این کمک‌رسانی، به مشکل و ضرورت مساله می اندیشد. فرد خود-دیگر-محور به نقش خود به عنوان کمک رسان فکر می‌کند، و به اینکه دیگران آنرا چگونه می‌بینند و تحسین یا قضاوت می‌کنند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; (بنابر اين) کمال‌گرا مرتب از اشتباه کردن می‌ترسد، چون در غير اينصورت خود را بی‌‌ارزش می‌بيند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بونلی:&lt;/b&gt; دقيقا. هيچکدام از ما کامل نيستيم، خطا کردن چيزی بسيار انسانی است. برای انسان‌های غير کمال‌گرا&amp;nbsp; خطا‌پذيری انسان مساله‌ای قابل تحمل است. کمال‌گرایان اما دقیقا این را تاب نمی‌آورند، چون طرز فکر &quot;یا همه چیز، یا هیچ چیز&quot; دارند. یعنی برای آنان یا چیزی عالی و پرفکت است، یا هیچ ارزشی ندارد. اين &quot;چيز&quot; می‌تواند کار آنها باشد، يا رابطه آنها با ديگران، يا هر مقوله ديگری از زندگی.&amp;nbsp; کمال‌گرا دچار اين باور اشتباه است که اگر کاری را با کمال به پايان نرساند، شکست خورده است. مشکل اصلی اينجاست که عزت نفس آنان به اين موفقيت يا شکست وابسته است. به اين دليل کمال‌گرايان نقابی به چهره دارند که بخش اشتباه کننده خود را بپوشانند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;ر.ا.:&lt;/b&gt; این نقاب کمال‌گرایان به چه شکلی است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بونلی:&lt;/b&gt; کمال‌گرا این نقاب را برای محافظت از خودش بر چهره می‌زند. او وارد رل انسان بی‌خطا می‌شود، و نتیجه‌اش این است که دیگر خودش نیست. این نقاب می‌تواند چنان با چهره‌اش یکی شود که دیگر متوجه وجودش نباشد. به این دلیل انسانهای کمال‌گرا به نظر دیگران مصنوعی و ساختگی می‌آیند. برای آنان برقرار کردن ارتباط صمیمی با دیگران مشکل است، معمولا دیگران آنها را انسانهایی انعطاف‌ناپذیر و فارغ از شوخ‌طبعی می‌شناسند. &lt;br /&gt;من در کتابم دستگاه ذهنی کمال‌گرایان را به مجموعه‌ای از چرخ دنده‌ها تشبیه کرده‌ام که (به جای چرخش) در هم گیر افتاده‌اند. قصدم این بود که این تصویر، انعطاف‌ناپذیری ساز‌وکار ذهنیت آنان را روشن سازد: ذهنی که با چنان محاسبه‌گری کار می‌کند که بتواند از هر اشتباهی اجتناب کند. با این محاسبه‌گری سرسخت، کمال‌گرا خاصیت تفکر یا رفتار ایمپالسیو (رفتار یا تفکری که بدون برنامه ریزی قبلی و به شکل آنی رخ می دهد) را از دست می‌دهد.&amp;nbsp; برای او موقعیت، شبیه موقعیت انسان درگیر ترس است: او&amp;nbsp; از انسان‌های دیگر کمتر آزاد و کمتر ایمپالسیو است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; کمال‌گرا این نقاب را بر چهره می‌زند که در برابر خود و دیگران خوب به نظر بیاید. اما چیزی که نصیبش می‌شود&amp;nbsp; برعکس است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بونلی:&lt;/b&gt; بله. بسیاری از کمال‌گرایان ناخودآگاه و به شدت نگران شهرت یا اعتبار خود هستند. آنها با این سوال حل‌نشدنی درگیر هستند که دیگران (در موردشان)&amp;nbsp; چه فکر می‌کنند. می‌توان تصور کرد که این راهی به سوی حس بدبختی است. چرا که غیر ممکن است که فردی همیشه مقبول همه انسان‌های دیگر باشد.&amp;nbsp; چنین تلاشی شبیه کار سیزیف است (۱) است: همه تلاشت را کرده‌ای که یکی تو را بپسندد، دیگری صدایش در می‌آید. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;ر.ا.:&lt;/b&gt; شما در کتاب خود نوشته‌اید که مشکل کمال‌گرایان دگم‌های درونی است. منظورتان چیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بونلی:&lt;/b&gt; دگم‌ها و جزم‌های درونی، باید‌های ناخود‌آگاه هستند که ریشه روان‌پویایی (Psychodynamik) فرد&amp;nbsp; را نشان می دهند. این باورها زندگی را به شکلی عمده جهت می دهند، و در عین حال برای‌مان آگاهانه نیستند. اگر به فرد کمال‌گرا دگم‌های درونی‌اش را نشان دهید، او آنها را به عنوان مبنای رفتار و کنش‌هایش در زندگی رد خواهد کرد. این شاخصه کمال‌گرایان است که از این جزم‌های درونی‌شان خبر ندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; جزم‌های درونی، جهان‌بینی و باورهایی هستند که ناخودآگاه عمل می‌کنند و رفتارمان را هدایت می‌کنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بونلی:&lt;/b&gt; همینطور است. تاثیر جزمهای درونی مانند تاثیر حسی گیج کننده است، آگاهانه نیست و برای همین مورد تفکر و پرسش قرار نگرفته است. تنها زمانی که برای فرد آگاهانه شود که چه دگمهایی در پس رفتار یا طرز تفکر او وجود دارد، قادر خواهد بود آنها را تغییر دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; این باورهای درونی چه محتوایی دارند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بونلی:&lt;/b&gt; این کاملا به نشانه‌های بالینی فرد کمال‌گرا بستگی دارد. یکی از شکلهای کلاسیک آن، طرز فکر انسان حرفه‌گرا (career human) است. دگم درونی او این است که: &quot;من تنها وقتی ارزشمندم که بازدهی داشته باشم&quot;. اما کمال‌گرایی در بسیاری از بخشهای دیگر زندگی نیز خود را نشان می‌دهد. به عنوان مثال، اختلال اورتورکسی (Orthorexie). افراد مبتلا به این اختلال، به شکلی افراطی توجه دارند که همیشه غذای درست یا سالم بخورند. یک آگاهی تشدید شده برای سلامتی، که با رگه‌هایی از اخلاق در آمیخته می‌شود. دگم درونی این افراد به این شکل است:‌ &quot;اگر همیشه غذای سالم نخورم، حتما سخت مریض می‌شوم&quot;. فرم دیگر کمال‌گرایی را در&amp;nbsp; اختلال آنورکسی (Anorexie) می‌بینم. کسانی که در مورد بدن خود کمال‌گرایانه فکر می‌کنند. دگم درونی آنها به این شکل است: &quot;هر چقدر باریک اندامتر/خوش هیکل‌تر باشم، دوست داشتنی ترم&quot;. به جز اینها بعدهای فراوان دیگری وجود دارند که در آنها افراد به دلیل دگم‌ها و باورهای درونی‌شان دچار کمال‌گرایی می‌شوند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;b&gt;ر.ا.: &lt;/b&gt;به نظر بسیار طاقت فرسا می‌آید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بونلی:&lt;/b&gt; بله! کمال‌گرایی موجب ایجاد &quot;دیسترس&quot; (Disstress)- یعنی استرس ناسالم و بیمار کننده می‌شود. کمال‌گرایان معمولا دچار انقباض عضلات هستند که به کمردرد و گردن درد و مشکلات ناحیه فک می‌انجامد. کار سرکوب نیازها و احساسات درونی، انرژی و توان زیادی می‌برد. کمال‌گرایان فرسوده و فرساينده هستند، برای خود و همينطور برای اطرافيانشان. برای همين رابطه عاطفی آنان نيز هميشه زير بار اين اختلال قرار دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; روان درمانی فرد کمال‌گرا چه روندی دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بونلی: &lt;/b&gt;روان درمانی می بایست در مرحله اول آگاهی بر این حقیقت&amp;nbsp; را برای فرد کمال‌گرا به وجود آورد که چه دگمهای درونی‌ای وجود دارند و اینکه او زندگی خود را ناخودآگاه با این دگمها و باورها جهت داده است. وقتی وجود این دگمها آگاهانه شود، راه برای نگاه خردمندانه به آنها باز می‌شود. جالب توجه این است که وقتی بیماران من در طول درمان با دگمهایشان مواجه می‌شدند، برایشان باور کردنی نبود. آنها بسیاری اوقات با تعجب می‌گفتند: &quot;این چه فکر احمقانه ای است که من دارم؟!&quot; به عنوان مثال دگم بازدهی را در نظر بگیرید: &quot; من وقتی ارزش دارم که باز‌دهی داشته باشم&quot;. حال تصور کنید که اگر این شخص زمانی دوره استراحتی داشته باشد یا کم کار‌ تر شود، حس ارزش درونی و عزت نفس او دچار چه وضعیت مصیبت باری می‌شود. روان‌درمانی برای این افراد آگاهانه می‌کند که چه موتوری پشت این اجبار درونی آنها قرار دارد که باید همیشه کاری کنند و اجازه استراحت و لذت بردن نداشته باشند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; به جز روان‌درمانی چه روشهای ديگری وجود دارد که افراد بتوانند بر طبق آنها اختلال کمال‌گرايانه را در خود کشف کنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بونلی:&lt;/b&gt; به عنوان مثال آنها می توانند در اين باره مطالعه کنند، مثلا کتابی که روايت تجربه مبتلايان به اختلال کمالگرايی است. چنين کتابهايی زنده‌تر و تاثير‌گذارتر از کتابهای تخصصی هستند و بيشتر برای خواننده اين امکان را فراهم مي کنند که در داستان ديگر مبتلايان، خودشان را ببينند و بشناسند.&amp;nbsp; اين مهم است که به عنوان خواننده تشابه رفتار اين بيماران با خود را ببينند و درک کنند. يک قدم مهمتر اين است که بتوانند به خودشان بخندند. شوخ طبعي برای من شاه‌راه درمان است. البته اگر سوال شما اين است که چطور فرد می‌تواند خود را درمان کند، فکر مي کنم که بيشتر اوقات فرد به کمک درمان‌گر نياز دارد، به خصوص اگر دچار کمال‌گرايی پيشرفته باشد. کمال‌گرايي يک مساله جزيی نيست که بتوان تنها با يک کتاب خواندن از عهده‌اش بر آمد. اما خواندن کتاب می‌تواند آغاز شناخت باشد و اميد ببخشد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;b&gt;ر.ا.:&lt;/b&gt; زيرا فرد در‌مي‌یابد که تنها نيست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بونلی:&lt;/b&gt; بله. و چون فرد خود را در ديگری باز می‌يابد و به خود می‌خندد. چون ياد می‌گيرد که اين احساس يک ننگ نيست، برايش نامی وجود دارد و قابل تغيير است. چون در مي‌یابد که اميدی هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;مصاحبه سوزی راینهارد (Susie Reinhardt)&amp;nbsp; با دکتر رافائل بونلی&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;i&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;روانشناسی امروز، ژانویه ۲۰۱۵ ( Psychologie Heute, Januar 2015)&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #134f5c;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&amp;nbsp;۱-سیزیف در اساطیر یونان بخاطر فاش کردن راز خدایگان محکوم شد تا تخته سنگی را به دوش گرفته و تا قله یک کوه حمل کند، اما همین که به قله می‌رسد، سنگ به پایین میغلتد و سیزیف باید دوباره این کار را انجام دهد.-توضیح از ویکیپدیا &lt;/span&gt;&lt;i&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/2498507587020346776/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/2498507587020346776?isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/2498507587020346776'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/2498507587020346776'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2014/12/blog-post_31.html' title='دام کمال‌گرايی (۲)'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEi7LxDCW15ObW3BYKRE5IeO-X7dGfCT6Zy3DiDOL_6IgTXhjc-VUNK0zGenMPQus-FHyMaRazEBR2wyRue1pNZitk5_8DwEd8jGRrNps5rlVTXRaoXXrMQGBzNANqhb2XS6ZpNcxA/s72-c/RPP_Raphael_Bonelli3.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-7453715978637286720</id><published>2014-12-26T02:58:00.003+01:00</published><updated>2014-12-26T03:09:42.042+01:00</updated><title type='text'>دام کمال گرایی(۱) </title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;آرزوی خود -اصلاحی (self-improvement) دایمی،&amp;nbsp; باری سخت و در دراز مدت خطرناک است. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
فيس بوک حال آدم را می‌گيرد و آدم را حسود می‌کند! اين نتيجه تعجب انگیز يک تحقيق منتشر شده در سال ۲۰۱۳ در دانشکده فنی دارمشتات و دانشگاه هومبولت برلين است. نقطه آغاز مطالعه ايشان بر روی ۶۰۰ کاربر فيس‌ بوک، اين پرسش بود که چه حسی به آنها دست می‌دهد وقتی آنهمه چهره‌های شادمان را در فيس بوک می‌بينند&amp;nbsp; و می‌خوانند که دوستانشان&amp;nbsp; چه چيزهای جالب ديگری را تجربه کرده‌اند؟ بيش از يک سوم افراد مورد پرسش قرار گرفته، اذعان کردند که در حين و پس از استفاده از صفحه فيس بوک حس سرخوردگی، ناخرسندی، تنهايی، و حسادت داشته‌اند. در مقايسه با تجربه‌های فراوان مثبت ديگران، زندگی خودشان خالی از رويداد و خسته کننده به نظرشان می‌رسید. برای جبران اين حس ناخوشايند حقارت، بسياری دست به ضد حمله زدند: آنها هم در صفحات خودشان داستانهای عالی و عکسهای درخشان پست کردند، داستانهایی که در آنها بخشهایی از واقعيت درز گرفته شده، یا بسیار دور از آن بودند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
فيس بوک تنها منبع مدرنی نيست که احساس عزت نفس کاربران خود را تضعيف می‌کند. به عنوان مثال پيشرفتهای تکنولوژيک همانند &quot;اپل واچ&quot; (Apple Watch) که نه تنها قدمهای فرد را می‌شمارد، بلکه زمانی که روی مبل دراز کشيده است را نيز اندازه می‌گيرد، يا اپهای گوشيهای هوشمند که سطح استرس را به اصطلاح تحت کنترل نگه می‌دارند، مود لحظه‌ای را بررسی می‌کنند، مصرف الکل را زير نظر دارند و غيره، باعث نگرانی متخصصان شده است: زيرا اين ياری‌دهندگان ديجيتال به اين توهم دامن می‌زنند که يک زندگی بهتر، سالمتر، سرحالتر و خلاصه يک زندگی &quot;پرفکت&quot; شدنی است، و آمادگی انسانها برای نفی همه ضعفها و کمبودهای خود را بالا می‌برند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
شمار کسانی که روزانه با ندای سلطه‌گر درون خود، با دستورهايی مانند: &quot;تو بايد...&quot; یا &quot;تو اجازه نداری...&quot;&amp;nbsp; وادار به بازدهی بيشتر و تلاش برای هر چه بهتر ساختن خود می‌شوند، بالاست و پيوسته بيشتر هم می‌شود. کمال‌گرايی در دنيای غرب تبديل به يک اپيدمی شده است. اين نظر محققان کانادایی گوردن فلت (۱) و پاول هویت (۲) است که مدت زيادی به اين موضوع پرداخته‌اند. همينطور رافائل بونلی (۳)&amp;nbsp; در کتاب اخير خود می‌نويسد: &quot; کمالگرايی روح زمانه را شکل می دهد، تصور ما از ارزشمندی خويش را می‌سازد و بر اذهان ما حکمفرمايی می‌کند. تقريبا هيچکس نمی‌تواند کاملا از آن اجتناب کند.&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اما بيشتر افراد الزامی هم در اين اجتناب نمی‌بينند. برای آنها کمالگرايی يک هدف ارزشمند است و معمولا&amp;nbsp; اين ميلشان به حداکثر مطلوب را به نمايش نيز می‌گذارند. در حاليکه معمولا کسی علنا-به عنوان مثال- به رفتار وسواسی، ابتلا به افسردگی يا اضطراب و ترس اذعان نمی‌کند، اما به راحتی گفته می‌شود:&quot; خوب، هر چه باشد من يک کمال‌گرا/پرفکسيونيست ام&quot;!&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اين موجب تعجب رافائل بونلی نمی‌شود، کمال گرايی يک خطای جذاب است. پيرامون کمالگرايی را هاله‌ای از جديت، نظم، کوشش و اعتبار احاطه کرده است و در جامعه ما تحسين می‌شود. کارمندی که ساعات طولانی برای اتمام پروژه مشغول اضافه کاری است، مورد تقدير قرار می‌گيرد. والدينی که فرزندان خود را به ضرب کلاسهای خصوصی فراوان به دبيرستان فرستاده‌اند، اين حس خوب را دارند که کار درستی انجام داده‌اند. زنی که بعد از روز سخت کاری هنوز مشغول انجام کارهای باقی مانده در ليست خود است، می‌تواند از خود احساس رضايت داشته باشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;clear: both; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhlmHVIA6ReIaUVwt9JefWW6w6d92xSQ3rbW6tSLLrCPVezsxDINpx3jgZHVyOM9Po6oqgOKnW4KhFyknP0q_BdrIGOaNlBbTy2shEJENzA5k9SYfixuwFuEWo_XfPPjPR0yup_Dg/s1600/_DSC0003.JPG&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;clear: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhlmHVIA6ReIaUVwt9JefWW6w6d92xSQ3rbW6tSLLrCPVezsxDINpx3jgZHVyOM9Po6oqgOKnW4KhFyknP0q_BdrIGOaNlBbTy2shEJENzA5k9SYfixuwFuEWo_XfPPjPR0yup_Dg/s1600/_DSC0003.JPG&quot; height=&quot;137&quot; width=&quot;320&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
کمال گرايان برای زحمات خود پاداش دريافت می‌کنند، اما تنها در صورتيکه موفق شوند به همه هدفهای خود برسند. اما چنین چیزی تنها هر از گاهی ممکن است. اين در ذات مساله (کمالگرایی) است که افراد مبتلا به آن، از خودشان ناممکنها و غير قابل دسترسی‌ها را انتظار دارند. تصوير کمال گرايی- آنگونه که در تصور عامه است- تنها در اين خلاصه نمی‌شود که فردی زيادی خوش‌قول يا منظم يا دقيق است، هميشه حرف درست را می‌زند يا هميشه کت و شلوار و پیراهن مناسب را می‌پوشد. این را کارن هورنای(۴) نیز دریافته و گفته بود: &quot;کمالگرایی بستگی زیادی به این مسایل ناچیز و کم اهمیت ندارد، بلکه نکته مهم در انسانهای کمالگرا، زیستن عالی و بی‌عیب و نقص و تسلط کامل بر زندگی است. در حالیکه این هدفی غیر قابل تحقق است. بر خلاف دیگرانی که سعی می‌کنند کارشان را &quot;تا حد ممکن خوب&quot; انجام دهند (کمال گرایی سالم)، کمال گرایان از سوی یک قاضی درونی بازخواست می‌شوند هنگامی که بازدهی صد در صد نداشته باشند. اگر دچار اشتباهی شوند، توقعات دور و دراز خود را برآورده نکنند یا حس کنند که دیگری باهوشتر، جذابتر یا موفقتر از آنهاست، این صدای درونی آنها را به جرم میانمایه بودن محکوم می‌کند. حتی اگر بازدهی کاملی هم داشته باشند، نمی‌توانند قاضی درونشان را قانع کنند. قانونهای نانوشته او، اجازه هیچ‌گونه&amp;nbsp; آسودنی را نمی‌دهد:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;خطا جایز نیست !&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
کمالگرایان فکر می‌کنند تنها وقتی در چشم دیگران ارزشمند هستند که اشتباهی از آنان سر نزند. اگر در کاری موفق نشوند کاملا به هم می‌ریزند. آنها سازوکارهای روانی در اختیار ندارند که بتوانند با شکستها و ناکامیهایشان کنار بیایند. به عنوان مثال تحقیقات نشان می‌دهند که افراد کمالگرایی که مدال نقره کسب کرده‌اند، احساس خوشحالی خود را در طیف بین ۱ تا ۱۰، ۴،۸ برآورد کردند، با اين توضيح که ۱ نشان‌دهنده فقدان کامل احساس خوشحالی، و ۱۰ نشان‌دهنده احساس خوشبختی فوق‌العاده بود. برای آنان کسب مقام دوم در مسابقات، به عنوان بازدهی کمتر از صد در صد، يک شکست محسوب می‌شد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;ديگران بهترند!&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
ما همگی تمايل به مقايسه خود با ديگران داريم. اين قياسها کاملا خودکار در ناخودآگاهمان انجام می‌شوند. در يک تحقيق به تعدادی از شرکت کنندگان، در کسری از ثانيه عکسی از يک چهره زيبا و به عده‌ای دیگر عکسی از یک چهره معمولی نمايش داده شد، مدت زمان نمايش عکس آنقدر کوتاه بود که آنها نمی‌توانستند محتوی عکس را به شکل آگاهانه درک کنند. با اينحال گروه اول در پاسخ به اين سوال (که پس از نمايش عکس از آنها پرسيده شد) که چه نظری در مورد ظاهر خود دارند، خود را کمتر از گروه دوم زيبا می‌ديدند. اما کمالگرايان اين مقايسه درونی خود با دیگران را دايم انجام می‌دهند و در اين مقايسه ها اساسا و هميشه خود را بازنده می‌بينند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;تنها دو حالت وجود دارد: یا کامل يا بد!&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
از آنجا که کمالگرایان باور دارند&amp;nbsp; که حالت مطلوب قابل دسترسی است، به خود رحمی نمی‌کنند اگر نتوانند توقعات دور و دراز خود را جامه عمل بپوشانند. يک تفکر معمول برای آنان می‌تواند باشد: من نتوانستم ترفيع بگيرم، پس بازنده هستم.&quot; يا: &quot; من که خيال داشتم ديگر شيرينی نخورم،&amp;nbsp; حالا که رژيم غذايی‌ام را شکسته‌ام می‌توانم همه جعبه شکلات را خالی کنم.&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;
&lt;b&gt;بایسته است که تو...! شایسته است که تو...!&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
کمالگرایان تحت سلطه صدای &quot;بایست&quot;‌ها و &quot;شایست&quot;‌های درونی خود هستند. موتور درونی آنان همواره تولید افکاری می‌کند مانند:&quot;من بایستی موفقتر می‌بودم&quot; &quot;من باید بیشتر ورزش کنم&quot; &quot;من باید به خودم بیشتر مسلط باشم&quot;. و به همین سختگیری نیز با دیگران رفتار می‌کنند:&quot; او باید بیشتر به من زنگ بزند&quot; &quot; او باید بیشتر به من کمک کند&quot;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
با توجه به همه سختیهایی که با میل همیشگی به کمال همراه است، این سوال مطرح می‌شود که چرا کمالگرایی؟ چه چیزی انسان را به جایی می‌رساند که با خود (و دیگران) اینگونه بی‌رحم باشد و به خود (یا دیگران) اجازه هيچ ضعف و خطا و شکستی را ندهد؟ چرا برخی از انسانها صدای قاضی درون خود را اينچنين بلند می‌شنوند، در حاليکه ديگران موفق می‌شوند اين صدا را کمتر کنند يا حتی گاهی کاملا نشنيده‌اش بگيرند؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
با اينکه تحقيقات در مورد دو‌قلوها نشان داده‌اند که عوامل ژنتيکی نقشی در بروز کمالگرايی در برخی از انسانها بازی می‌کند،اما متخصصان معتقدند که به طور کلی انسانها کمالگرا به دنيا نمی‌آيند، بلکه کمال‌گرا ‌می‌شوند. در نظرسنجيها، کمالگرايان تقريبا هميشه بر چنين گفته‌هايی صحه می‌گذارند: &quot; پدر و&amp;nbsp; مادرم هميشه از من توقع زيادی داشتند و من نمی‌خواستم آنها را نااميد کنم&quot; يا &quot;اگر توقع والدينم را بر‌آورده نمی‌کردم، آنها مرا مورد انتقاد قرار می‌دادند&quot; و &quot; والدين من هميشه توقعات بالايی از زندگی خود داشتند&quot;. مغز کودکانه، الگوی والدين و واکنش آنان به بازدهی يا شکست در زندگی خود را، بدون قدرت بررسی گرد هم آورده و در بخش &quot;من-والدين&quot; ذخيره می‌کند. توماس هريس( ۵) با همکاری اريک برنه (۶) اصطلاح &quot;من-والدين&quot; را آن وضعيتی از &quot;من&quot; تعريف کرده‌اند که دربرگیرنده تمام نصيحتها و قواعد، بايدها و نبايدهايی که کودک از والدين خود شنيده يا از روش زندگی آنان دريافت کرده است، می‌باشد. کسی که از کودکی باید ياد می‌گرفته که توجه و تحسين والدینش - که بينهايت برايش اهميت داشته- را تنها با کارايی و بازدهی می‌توانسته به دست آورد، کودکی که با نمره‌ای غير از بيست، نا‌اميدی را در چشمان پدر يا مادرش می‌ديده است، باور دارد: تنها هنگامی که نهايت کارايی را داشته باشم، با ارزش خواهم بود. &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
چنین تجربیات اوان کودکی که در بخش &quot;من- والدین&quot; ذخيره شده‌اند، در بزرگسالی&amp;nbsp; به همان صدای پيشران بی‌رحم درونی تبديل می‌شوند. همانند زمان کودکی، فرد بزرگسال سعی می‌کند توجه اطرافيان را با&amp;nbsp; بازدهی بيشتر به خود جلب کند. و همانند زمان کودکی در این نگرانی به سر می‌برد که کافی نباشد، دوست داشته نشود، مورد پسند نباشد، طرد شود. در این نگرانی که حق زیستن نداشته باشد اگر بی وقفه کارهای فوق‌العاده، قابل توجه و بی عیب و نقص انجام ندهد. رافائل بونلی در اینباره همچنان می‌گوید: &quot;کمال گرا، انسانی دوست داشتنی است که نمی‌تواند باور کند که دوست داشتنی است...باور او این است که باید عشق دیگران را (با بازدهی) به دست بیاورد، یا حد‌اقل حس اطمینان بیشتری دارد وقتی چیز قابل توجهی برای ارائه دادن داشته باشد.&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اگر از اپیدمی کمالگرایی صحبت می‌شود، پس &lt;i&gt;آموزش&lt;/i&gt; نقش مهمی در این میان بازی می‌کند. گویا توجه دادن به روشهای تربیتی دموکرات (به تنهایی) چندان متقاعد کننده نیست. بیشتر اینگونه است که والدین مدرنی که در واقع بهترینها را برای فرزند خود می‌خواهند، تمایلات کمالگرایانه را ترویج می‌کنند. در حالیکه نسلهای گذشته با سختگیری و اقتدار برای بازدهی شکل داده می‌شدند، امروزه به کودکان با روشهای ديگری ياد داده می‌شود که کامل بودن يک هدف ارزشمند است. یوزف کراوس(۷) می‌گويد: &quot; در هيچ زمانی به اندازه امروز، فرزندان تا اين حد زير فشار آموزش و پرورش و تربيت نبوده‌اند. از سوی والدينی که سعی می‌کنند بچه‌هايی تا حد ممکن پرفکت توليد کنند.&quot; از ديد او والدين امروز دچار يک کمالگرايی نارسيستی و اغراق شده هستند که شاخصه‌هايی مانند رفتار وسواسی-اجباری، خود -ترديدی ، زودرنجی در برابر کوچکترین خطاها و توقعات زیاد را دارد. &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
برای کودکانی که بی پناه در معرض این سیرک تشویقها و ترغیبهای والدین خود قرار می‌گیرند، دچار شدن به کمال‌گرایی در آینده از همان زمان برنامه ریزی می‌شود. و بعدا که بزرگتر می‌شوند، خود را دایما با دوستان عالی فیس بوک‌شان مقایسه می‌کنند و از تمام امکانات دیجیتالی بهره می‌برند تا بازدهی خود را تحت کنترل خود در‌آورند، و در مقایسه خود با دیگران، پیوسته بر روی خود-اصلاحی کار کنند...آغاز دنیای جديد قشنگ کامل؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
به چنين جايی نخواهيم رسيد. چون اگر هم در زمانه &quot;خود-بهينه-سازی&quot; زندگی می‌کنيم و به زودی تمام گستره حياتمان را تحت کنترل دنيای ديجيتال قرار می‌دهيم، انسان کامل هرگز به وجود نخواهد آمد. هر چقدر هم کمال گرايی در جامعه مبتنی بر بهره‌وری&amp;nbsp; جذاب به نظر بيايد، از خود سوال کنيم: چيزهای کامل، واقعا چقدر جذابند؟ و&amp;nbsp; کامل بودن چه معنايی دارد؟ يک تصوير کامل، يک مجسمه کامل، يک درخت کامل...چطور به نظر می‌رسند؟ آيا دقيقا همين انحراف از کمال نيست که چيزها را جالب و قابل توجه می‌سازد؟ يک انديشه مهم&amp;nbsp; که می تواند اين انگيزه را در ما به وجود آورد که با ناکامل بودن خود آشتی کنيم و آن صدای درون که فقط با چيزهای کامل راضی می‌شود (يا نمی‌شود!) را به سکوت واداريم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;i&gt;اورزولا نوبر (Ursula Nober)&lt;br /&gt;روانشناسی امروز، ژانویه ۲۰۱۵ ( Psychologie Heute, Januar 2015) &lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۱- Gordon L. Flett- پژوهشگر دانشگاه یورک&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۲-Paul L.Hewitt- پژوهشگر دانشگاه کلمبیای انگلستان&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۳- Raphael Bonelli- روان‌درمان‌گر، روان‌شناس و عصب‌شناس دانشگاه وين&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۴-Karen Horney-روانکاو معروف در سال ۱۹۵۰&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۵-Thomas A.Harris- روانپزشک&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۶-Eric Berne&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۷-Josef Kraus-رئيس اتحاديه معلمان آلمان&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/7453715978637286720/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/7453715978637286720?isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7453715978637286720'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7453715978637286720'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2014/12/blog-post_26.html' title='دام کمال گرایی(۱) '/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhlmHVIA6ReIaUVwt9JefWW6w6d92xSQ3rbW6tSLLrCPVezsxDINpx3jgZHVyOM9Po6oqgOKnW4KhFyknP0q_BdrIGOaNlBbTy2shEJENzA5k9SYfixuwFuEWo_XfPPjPR0yup_Dg/s72-c/_DSC0003.JPG" height="72" width="72"/><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1856502385074705990</id><published>2014-11-25T23:32:00.000+01:00</published><updated>2014-11-29T00:50:29.925+01:00</updated><title type='text'>خشونت خانگی علیه زنان</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style=&quot;color: #45818e;&quot;&gt;&lt;i&gt;خشونت (تنها) آنجا آغاز نمی‌شود که کسی دیگری را حلق‌آویز می‌کند. خشونت آنجا آغاز می‌شود که کسی می‌گوید: &quot;دوستت دارم: تو متعلق به منی!&quot;&amp;nbsp; (اریش فرید) &lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
خشونت خانگی امری خصوصی و شخصی نيست، عملی مجرمانه است که تاثیرات مخرب درازمدت بر فرد و اجتماع می‌گذارد و جامعه وظيفه دارد نسبت به آن عکس‌العمل نشان دهد. ما همگی مخاطب این معضل هستيم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
در هيچ بخش دیگری از جامعه، امنيت زنان و کودکان به اندازه کانون خانواده در خطر نیست. هر چقدر فرد متخلف و قربانی به هم نزديک‌تر باشند و يکديگر را بيشتر بشناسند، خشونت واقع شده بی‌سر و صداتر-و در نتیجه مخوف‌تر و مخرب‌تر- اتفاق می‌افتد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
خشونت‌ خانگی به ويژه عليه زنان، در همه قشرهای جامعه، در همه فرهنگ‌ها و ملیت‌ها، فارغ از سن، خصوصیات بدنی، سطح تحصيلات، ميزان درآمد يا شهرت پیش می‌آید. فرد مجرم ممکن است در روابط اجتماعی دیگر خود، رفتاری طبیعی و حتی مهربانانه داشته باشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&quot;اينکه اسمش خشونت نيست! آنها فقط با هم دعوا دارند.&quot; &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&quot;حتما باز عصبانی‌اش کرده است&quot;. &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&quot; الان در شرایط سختی است/ حالا از دستش در رفته/ منظورش این نبوده&quot; &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&quot; اين مساله خصوصی خودشان است&quot;‌&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
چنين نقطه نظراتی زمينه را برای توجيه رفتارهای کنترل‌کننده و خشونت‌بار فراهم می‌کنند. قربانيان از روی ترس يا شرم، از روی عدم اطمينان نسبت به برخورد ديگران، ناآگاهی از حقوق خود، یا تحت فشار فرد متخلف یا افراد خانواده سکوت می‌کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
موضوع خشونت خانگی همچنان يک تابوی اجتماعی است، يا با آن سازش می‌شود. رفتار خشونت‌آميز همچنان در بسیاری موارد غیرمهم شمرده می‌شود يا از فرد عامل، سلب مسئوليت شده، تقصير به گردن شرايط بيرونی يا حتی خود قربانی انداخته می‌شود. پيش‌داوری‌ها و اسطوره‌های غالب بر اين موضوع، مانع از اين می‌شوند که قربانيان -که عموما زنان هستند- از موقعيتی که در آن قرار دارند حرف بزنند و کمک بگيرند. هنوز فاصله زیادی بین واقعیت‌های مربوط به خشونت داخل خانواده (میزان، فرم‌ها، علت‌ها، زمینه‌های آن) و نظرات عامه مردم در این مورد وجود دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;واقعیت‌های مربوط به خشونت خانگی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۱) ميزان:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
خشونت در خانواده موضوعی جانبی يا مربوط به اقليت نيست، و ابعادی بسیار گسترده‌تر از آنچه تا به حال تصور می‌شده است، دارد. ۹۰ درصد از موارد خشونت‌های ثبت شده، مربوط به داخل خانواده یا در بین نزدیکان است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۲) فرم:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
خشونت در فرم‌ها و شکل‌های متفاوتی از سوی قربانیان تجربه می‌شود. در بسیاری موارد معمولا با فرم &quot;روانی&quot; آغاز می‌شود و به شکل‌های ديگر ادامه پيدا می‌کند. از انواع خشونت‌های وارد شده بر قربانیان می‌توان نمونه‌های زیر را نام برد:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-خشونت‌های روانی: تهديد و ارعاب، توهين، تهمت، تمسخر و شوخیهای توهین‌آمیز، فریاد زدن، رفتارهای هراس برانگيز مانند پرتاب کردن وسایل، ترور شخصيتی، تحقير، هر فرمی از رفتار تحميلی و اجباری&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-ایجاد وابستگی اقتصادی: ضبط اموال، ممنوعيت شغلی، برای گرفتن پول به التماس کردن واداشتن يا مقرری تعيين کردن، قطع دسترسی به پول و اموال شخصی یا مشترک&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-خشونت عاطفی: بی‌توجهی، کنترل کردن او که چه می‌پوشد، کجا می‌رود، با چه کسانی تماس دارد، با چه کسانی حرف می‌زند، او را ديوانه خواندن، مقصر شمردن، تهديد به گرفتن بچه‌ها، حبس کردن&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-خشونت اجتماعی: از تبعيض‌های بين جنسيتی استفاده کردن، با او مانند يک خدمتکار رفتار کردن، بر عهده گرفتن همه تصميم گیری‌ها، از بچه‌ها به عنوان اسلحه استفاده کردن، تمسخر و بدگویی کردن از او بين اطرافيان&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-خشونت جنسی: وادار کردن او به انواع اعمال جنسی بدون خواست خودش، از او به عنوان ابژه جنسی استفاده کردن/او را به چشم ابژه جنسی دیدن، تجاوز&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-خشونت بدنی: هل دادن، کشیدن مو، لگد زدن، با اسلحه یا ابزار تهدید کردن، سیلی زدن، تحمیل کم غذا خوردن، تحمیل کم خوابیدن، زخمی کردن&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۳) عواقب:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اثرات مخرب روابط خشونت‌آمیز هم فرم‌های متفاوتی دارد:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-اثرات جسمی: کبودی، شکستگی، پاره شدن پرده ‌گوش، سقط جنین، صدمه به اعضای تناسلی&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-اثرات روانی و روان-تنی: ترس دایمی، اضطراب، بدخوابی، بدغذایی، حس حقارت، افسردگی، اختلالات روانی، از بین رفتن اعتماد به نفس، اعتیاد، سندرم استکهلم، افکار خودکشانه&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-اثرات اقتصادی و اجتماعی: از دست دادن استقلال اقتصادی، از دست دادن شغل، از دست دادن اموال، انزوای اجتماعی&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;سندرم استکهلم &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
سندرم استکهلم خود را به این شکل نمایش می‌دهد که شخص قربانی در هنگام صحبت با شما تاکید می‌کند که به کمک احتیاجی ندارد و مساله چندان مهم نیست، رفتاری که شاید به نظرمان غریب آید. در اثر تحمل خشونت دایمی در خانه، ممکن است که در شخص قربانی نوعی &quot;همدلی&quot; نسبت به فرد خشونت‌گر به وجود آید که گاهی تا حد دلسوزی به حال او و بری کردنش از همه تقصیرها و انکار همه اتفاق‌ها هم پيش می‌رود. چنين چيزی چطور قابل توضيح است؟ قربانی برای &quot;زنده ماندن&quot;، با گذشت زمان خود را با فرد خشونت‌گر سازش می‌دهد و با او به نوعی همذات‌پنداری می‌کند، و رابطه‌ای چنان قوی و درونی با او پیدا می‌کند که به همه اتفاقات از افق دید او می‌نگرد. این ائتلاف روانی قربانی با مجرم، برای بسیاری از اطرافیان قابل درک نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
تروما به معنای صدمه و زخمی است که بر روان انسان وارد می‌شود در اثر واقعه‌ای که عواطف را به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد (مانند تصادف، مرگ عزیزان، جنگ، تجربه خشونت)، و می تواند اثرات دایمی بر جای بگذارد. احساسات اصلی شخص بعد از وارد شدن تروما، حس ناتوانی و ترس شدید است. بنابر این افراد/زنان مورد خشونت واقع شده، رفتار عجیبی از خود نشان نمی‌دهند، آنها مانند هر شخص دیگری رفتار می‌کنند که مورد خشونت قرار گرفته و راه خروجی از آن نمی‌یابد ( افرادی مانند گروگان‌ها، کودکان مورد آزار قرار گرفته، زندانیان سیاسی و اسیران جنگی...). پس دقت کنید: این رفتار ظاهرن مخرب قربانیان، خاصیت محافظت‌کننده دارد. آنها این تصور را دارند که با این رفتار می‌توانند امنیت خود یا کودکان خود را تا حدی تامین کنند، تصور می‌کنند با سازش، کم اهمیت شمردن وقایع، فروتنی و تمکین می‌توانند از تشدید شرایط ناگوار جلوگیری کنند. پس برای هر کسی که قصد کمک دارد، لازم به دانستن است که رفتار منفعل و دم‌دمی مزاجی فرد قربانی، نتیجه لاجرم زندگی طولانی مدت در روابط خشونت‌آمیز است. &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;چرا زنان در رابطه‌های خشونت‌آميز می‌مانند يا دوباره بر می‌گردند؟ چرا از فردی که آزارشان می‌دهد جدا نمی‌شوند؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
جدایی تجربه‌ای سخت و همراه با نتیجه‌هایی گسترده برای فرد محسوب می‌شود، جدا شدن معمولا به معنای تغییرکل- یا قسمت بزرگی از روند زندگی است. در رابطه‌های بی‌خشونت هم جدایی تصمیمی مشکل و رنج‌آور است که با احساساتی مانند غمگینی عمیق، ناامیدی، ترس، خشم و دلسردی همراه است. انسانهای کمی با سهولت ارتباط‌های خود را پایان می‌دهند، بین اولین لحظه‌های تصمیم‌گیری درباره جدایی تا جدا شدن کامل در واقعیت، راه درازی است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
حرف‌ها و تصمیم‌های متناقض، جدا شدن‌ها و دوباره وارد رابطه‌شدن‌های متعدد، رفتاری غیر طبیعی در چنین شرایطی نیست، نشان از نیاز طبیعی همه ما به ارتباط عاطفی است. این قابل درک است که این زنان از سویی می‌خواهند که به خشونت در رابطه‌شان پایان داده شود، و از سوی دیگر نمی‌خواهند که رابطه را پایان دهند، اما هرگز به این معنی نیست که از وضعیت خود راضی هستند یا دوست ندارند در آن تغییر به وجود بیاید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
دلایل زیادی وجود دارد برای اینکه چرا جدایی در چنین شرایطی امری آسان نیست. از جمله:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
- جدایی از زندگی مشترک خیلی وقت‌ها به معنای از دست دادن موقعیت اجتماعی، از دست دادن خانه و مکان زندگی، از دست دادن محل کار، وابستگی اقتصادی، از دست دادن محیط شناخته شده برای خود فرد و بچه‌ها است. شخص گاهی مجبور است از کار قدیم خود دست بکشد، برای خانواده خانه جدیدی پیدا کند و برای بچه‌ها مدرسه جدیدی بیابد، در واقع وضعیت مالی و کل زندگی او به لرزه در می‌آید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-در کنار اثرات جسمی زندگی در رابطه خشونت‌آميز، عواقب و اثرات روانی چنين رابطه‌ای از جمله از دست رفتن اعتماد به نفس و ایجاد حس ناتوانی و عدم اعتماد به دیگران که می‌تواند تا سالیان زیادی باقی بماند، بر قدرت تصميم‌گيری برای جدایی و تکیه بر کمک دیگران تاثير می‌گذارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-برخی زنان با وجود تجربه خشونت از سوی شریک خود همچنان نسبت به او و رابطه یا خانواده خود احساس مسئولیت و یا عشق می‌کنند، فکر می‌کنند که شاید هنوز چیزی قابل ترمیم باشد، چون که خشونت همیشه هم در رابطه حاضر نیست و فازهای خوب هم وجود دارند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-دسترسی نداشتن به نیروهای کمک کننده؛ بسیاری از زنانی که سال‌ها در روابط خشونت‌آمیز زندگی کرده‌اند، بارها برای جدایی تلاش کرده‌اند، اما کمک موثری برای پشتیبانی از خود پیدا نکرده‌اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-تهدید امنیت آنان پس از جدایی: خطر برای زنانی که از رابطه خشونت‌بار خارج می‌شوند نه تنها به پایان نرسیده، بلکه می‌تواند ابعاد بزرگتری به خود بگیرد. جدایی برای مرد/فرد خاطی به معنای از دست دادن قدرت و کنترلش بر فرد قربانی است، معمولا او نمی‌تواند این واقعیت را بپذیرد و تغییری هم در رویه گذشته خود نمی‌دهد یا نمی تواند بدهد، عکس‌العمل او تعقیب، تهدید و اعمال خشونت بر شریک سابق خود و فرزندان یا افراد کمک کننده به آنهاست. ترس قربانیان از عواقب جدایی، ترسی واقعی و مهم است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اگر قصد کمک دارید لازم است در نظر داشته باشید که:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-محافظت و تامین امنیت زنان/افرادی که از رابطه خشونت‌آمیز خارج شده‌اند و همینطور کسانی که به آنها کمک می‌کنند، در درجه اول اولویت و اهمیت قرار دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-دلایل مختلف و فردی او برای کاری که انجام می‌دهد و احتمالا هنوز در رابطه مانده است را درک کنید، تصمیمش را به رسمیت بشناسید و به او فشار مضاعف وارد نکنید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
- باور داشته باشید که جدا شدن در چنین شرایطی از سوی او مستلزم داشتن/پیدا کردن جرات و ریسک‌پذیری بسیار بالایی است. متوجه باشید که روان او مورد صدمه و تروما قرار گرفته، اعتماد به نفس او و قدرت تصمیم‌گیری و دفاع از خودش شاید مانند شما نباشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-مرزهای خود را بشناسید و از مراکز متخصص برای کمک و حفاظت بهره بگیرید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;چرخه خشونت&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
رابطه خشونت‌بار با شريک محبوب، هم برای قربانی و هم برای مجرم ساختاری پيچيده و چند بعدی دارد. برای فهميدن اينکه چرا چنين رابطه‌ای به درازا می‌کشد، لازم است مکانيسم چرخه خشونت در رابطه را کمی بهتر درک کنيم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
لنور واکر ( Leonore Walker) محقق، تراپیست، مشاور و جامعه شناس آمریکایی در دهه ۷۰ ميلادی، پس از مصاحبه با ۴۰۰ زن مورد آزار قرار گرفته، دريافت که خشونت در رابطه نه دائمی و نه تصادفی است، بلکه بر طبق چرخه و دور خاصی اتفاق می‌افتد. او برای اولين بار مدلی از اين چرخه را مطرح کرد (بعدها بر پايه آن مدل‌های ديگری نيز مطرح شدند که برای طولانی نشدن مطلب از توضیح آنها می‌گذرم) که شامل سه فاز و به اين ترتيب است:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-فاز اول: تنش‌سازی. در اين مرحله دعواهای پراکنده‌ای بين دو طرف رابطه اتفاق می‌افتد که کم کم شدت پيدا می‌کنند. زن هنوز نمی‌خواهد خود را قربانی يا مورد خشونت قرار گرفته ببيند. او مرتب تلاش می‌کند به زعم خود، پارتنرش را تحريک نکند و به دعواها دامن نزند، مثلا با مهربانی‌های اغراق‌آمیز. برای اينکه بيشتر بتواند در اين نقش بماند، ناچار است خشم خود را نسبت به شريکش نزد خود انکار کند و کم کم از ارزيابی واقع‌گرايانه اتفاقات دور می‌شود. او سعی می‌کند برای آزارهای شريکش دليل‌تراشی کند و آن‌ها را برای خود به گونه‌ای توضيح دهد. مثلا اگر رابطه در فاز اوليه و عاشقانه باشد، حسادت‌ها و رفتار کنترل‌کننده شريک خود را به حساب عشق بيش از حد او می‌گذارد. يا تقصیر را در خودش جستجو می‌کند تا بتواند باور کند که چنين رفتاری واقعا حق او بوده است و خود را با اتهام‌های نادرست شريکش تعريف می‌کند (من کم کار بودم، من بدلباس بودم، من بداخلاق بودم...) . گاهی نيز مسئوليت رفتار شريکش را به گردن عوامل بیرونی مثل استرس او سر کار می‌اندازد. اما هر چه بيشتر می‌گذرد، کنترل کردن عوامل مختلف برای زن مشکل‌تر می‌شود و او کم کم سعی می‌کند کمتر سر راه شريکش سبز شود. مرد اين را حس می‌کند و از ترس از دست دادن او، سعی می‌کند با حسادت‌ورزی، انحصارطلبی و خشونت بيشتر مانع از رفتن او شود. زن ديگر نمی‌تواند تعادل را حفظ کند و وضيعت به مرحله &quot;انفجار&quot; مي‌رسد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-فاز دوم: خشونت حاد. عمل شدید و انفجار گونه خشونت در این فاز اتفاق می‌افتد. در اين مرحله هيچ چيز قابل کنترل و پيش‌بينی نيست. اين فاز نسبت به فاز قبلی و بعدی کوتاه‌تر است و بين چند لحظه تا يک روز طول می‌کشد. بعد از وقوع خشونت حاد، هر دو طرف شوک‌زده و شرمگین‌اند و باور نمی‌کنند که چه اتفاقی افتاده است. بعد از مدت زمانی که اين حالت شوک برطرف می‌شود، معمولا زمانی فرا می‌رسد که زن کمی به خود می‌آيد، متوجه می‌شود که نمی تواند رفتار شريکش را کنترل کند و بايد چيزی را در زندگی‌اش تغيير دهد، معمولا اولین فکرها و تصميم‌ها برای جدايی در اين زمان به سراغ او می‌آيند و در اين مرحله است که ممکن است به دنبال کمک برای خارج شدن از اين موقعيت بگردد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-فاز سوم: پشیمانی. این فاز، مرحله رفتار عاشقانه، نادمانه و مهربانانه مجرم است. او از عملکرد خود ابراز پشیمانی می‌کند و قبول می‌کند که &quot;زیاده‌روی&quot; کرده است. او عذرخواهی می‌کند، گل و هديه می‌خرد، گريه می‌کند، سکوت می‌کند، اقرار می‌کند که اشتباه بزرگی مرتکب شده و به زن اطمينان می‌دهد که رفتار خشونت بارش هرگز تکرار نمی‌شود. او خود نيز اين باور را دارد که در آينده می‌تواند خود را کنترل کند و به شريکش ضربه دیگری وارد نکند. ممکن است افراد خانواده يا دوستان را به عنوان ميانجی به سوی زن بفرستد تا او را برای نرفتن قانع کنند، معمولا آنها به زن خاطر نشان می‌کنند که شريک او به کمک احتياج دارد و بدون او امکان بهبودی‌اش وجود ندارد. زن باور می‌کند که اين رفتار، رفتار &quot;واقعی&quot; اوست و فکر می‌کند با کمی کمک به مرد می‌تواند با او زندگی عاشقانه‌ای داشته باشد. در اين مرحله است که زنان شکايت خود را پس مي‌گيرند يا به خانه بر می‌گردند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
حقيقت اما معمولا اين است که با بازگشت زن، امکان رجوع مرد به مشاور و روانپزشک تقريبا صفر است، مردانی که برای درمان خشونت به مشاور یا روانشناس رجوع می‌کنند، معمولا اينکار را بعد از پايان يافتن قطعی رابطه انجام می‌دهند. زن در درون خود می‌داند که امنيت و آسايش جسم و روانش را با موقعيتی خيالی و غير واقعی عوض می‌کند و از خودش متنفر می‌شود. بعد از مدتی، از آنجا که مشکل اصلی هنوز بر جای خود باقی است، دوباره فاز تنش، آرام و خزنده آغاز مي‌شود و دور باطل خشونت از سر گرفته می‌شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
هر چه اين چرخه بيشتر بچرخد و ادامه پيدا کند، مدت زمان فاز اول و سوم کوتاهتر، انفجارهای خشونت شديدتر می شود و نيروی مقاومت زن بيشتر در هم فرو می‌ريزد، بيشتر به انزوا کشيده می‌شود و کمتر باور دارد که می‌تواند از اين چرخه خارج شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;دلايل بروز خشونت خانگی علیه زنان چيست؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
تحقيقات متفاوت نشان می‌دهند که تنها يک دليل برای بروز خشونت خانگی وجود ندارد، و در کل کلمه &quot;دليل&quot; در اين مقوله را باید با احتياط به کار برد، فاکتورهای متفاوتی هستند که با مساله خشونت خانگی ارتباط پيدا می‌کنند، يک رابطه علت و معلولی خاص را در اين مورد نمی توان نام برد. اما گروهی از فاکتورهای پرريسک که در بروز خشونت خانگی نقش بازی می‌کنند را می‌توان در چهار سطح دسته‌بندی کرد:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۱- سطح فردی:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
به طور کلی می‌توان گفت که بروز خشونت،&amp;nbsp; با خصوصیات شخصیتی فرد متخلف مرتبط است تا با خصوصیات زنی که خشونت می‌بیند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بسیاری از مردان خشونتگر، خود در دوران کودکی متحمل خشونت از اعضای خانواده شده‌اند یا شاهد خشونت بوده‌اند. رشد و تربیت در خانواده‌ای که روابط خشونت آمیز در آن جریان دارد، می‌تواند باعث به وجود آمدن این نگاه باشد که اعمال خشونت، ابزار مناسب و کار آمدی برای حل مشکلات است. در گرفتن نتيجه کلی اما بايد مراقب بود، چون بسياری از کسانی که در کودکی خشونت ديده‌اند، در بزرگسالی آنرا باز توليد نمی‌کنند. اين خود نشان می‌دهد که عوامل متفاوتی بايد دست به دست هم دهند تا خشونت در رابطه اتفاق بيافتد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اعتياد به الکل و مواد مخدر در مردان، احتمال اينکه مرتکب خشونت در خانه بشوند را بالا می‌برد، اما در اينجا هم بايد در مورد ايجاد رابطه علت و معلولی بين مصرف مواد مخدر و بروز خشونت محتاط بود، خيلی وقت‌ها مصرف الکل به عنوان يک توجيه برای بروز خشونت به کار می‌رود، در حاليکه نمی‌توان به آن به عنوان عامل اصلی خشونت‌ورزی نگاه کرد، بلکه تنها می‌تواند يک فاکتور موثر به حساب بيايد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اختلالات احساسی در مردان خشونت‌گرا: مردان خشونت‌گر قادر نیستند تفکرات، نظرات و احساسات خود را به زبان آورند و در عوض دست به خشونت برای بیان خود می‌زنند. گاهی آنها قادر به درک و پرداختن به احساسات دیگری غیر از خشم و غم نیستند، چون آنها را &quot;مردانه&quot; نمی‌بینند. چنین اختلالات احساسی، می‌تواند باعث بروز عکس‌العمل‌های انفجاری شود تا فرد بتواند استرس و ناامیدی جمع شده در خود را تخليه کند. اختلال در ادراک و احساس، مي‌تواند تصوير واقعی شرايط زندگی را تحريف کند، تا به جايی که مرد خود را فريب خورده يا صدمه دیده ببيند و يک گفتگوی هدفمند و سازنده غير ممکن شود. مردان خشونت‌گر، دچار حس خودکم‌بينی هستند، و سعی می‌کنند اين احساس ناتوانی را با اعمال خشونت جبران کنند. آنها معمولا حسودند و سعی می‌کنند پارتنر خود را کنترل کنند، از يک سو ترس دارند که از سوی پارتنرشان ترک شوند، از سوی ديگر ميل به فاصله گرفتن و فرار از رابطه دارند. آنها سعی می‌کنند تمام روابط همسرشان را کنترل کنند چون می‌ترسند به مردان ديگر علاقه‌مند شود، و اين اعتماد را ندارند که او آزادانه و با ميل خود می‌تواند در کنارشان باشد. اين حس وابستگی می‌تواند باعث بروز خشونت شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بيشتر مردان خشونت‌گر، رفتار خود را توجيه يا پنهان می‌کنند. توجيه رفتار خشونت‌آميز (به عنوان يک وسيله دفاع روانی) شامل بی‌اهميت جلوه دادن، انکار، مقصر شمردن ديگري، دليل‌تراشی و اذعان به از دست دادن کنترل به عنوان دلیل رفتارشان می‌شود. در برخی موارد هم بيماري‌های روانی که باعث از دست رفتن حس شناخت خطا می‌شود، قابل تشخيص هستند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۲-سطح رابطه:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نسبت مستقيمی بين تقسيم قدرت در یک رابطه و بروز خشونت در آن وجود دارد. در روابطی که اختيار تصميم‌گيری و کنترل داشتن بر امور به طور عمده به عهده مرد است، منابع اقتصادی در کنترل اوست، تقسيم‌کار بيرون و داخل خانه بين دو نفر به طور متناسب صورت نگرفته و بر اساس رل‌های سنتی جنسيتی مردان داخل خانه وظيفه‌ای به عهده ندارند (يا کارهای کمی به عهده آنهاست) احتمال بروز خشونت از سوی مرد در خانه بالا می‌رود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۳- سطح ارتباط با محیط:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
هر چقدر رابطه زن و مرد و به خصوص رابطه مرد با اطرافیانش از جمله دوستان، اقوام، باشگاه‌ها یا گروه‌های اجتماعی دیگر بیشتر باشد، احتمال بروز خشونت در رابطه کمتر است، انزوای اجتماعی نقش مهمی در بروز خشونت در رابطه دارد. از سویی دیگر باید دقت داشت که شبکه اجتماعی رابطه ممکن است تاثیر عکس داشته باشد وقتی افراد آن، مثلا افراد خانواده، بروز خشونت در خانه از سوی مرد را امری عادی تلقی کنند یا با آن سازش داشته و در موردش به سکوت دعوت کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۴- سطح جامعه:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
از فاکتورهای مربوط به جامعه که در تولید خشونت خانگی نقش دارد این است که آیا جامعه خشونت را در ایدئولوژی، قانون‌گزاری و فضایی که بر جامعه، رسانه‌ها و سیاست حاکم است، مردود می‌داند و سعی در کم کردنش دارد یا نه، اینکه نرم‌های جامعه چیست و نقش زن و مرد و رل‌های اجتماعی آنها چگونه تعریف شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
تصويری از &quot;مردانگی&quot; که از سوی اجتماع پذيرفته و نیز خواسته می‌شود، می‌تواند شامل آمادگی و توانايی مردان برای استفاده از خشونت نيز باشد. در این تصویر، اخلاق مردانه به معنای خودکامگی و جسارت تعریف می‌شود. کم پیش نمی‌آید که مردانی که نمی‌توانند يا نمی‌خواهند وارد اين تقسيم‌بندی نقش‌های اجتماعی شوند، در بين عموم به عنوان ضعيف يا شکست خورده تلقی می‌شوند. تعریف مردانگی به معنای داشتن خلق سلطه جویانه، به او اين حق را می‌دهد که در رابطه‌اش، تمايل زن برای رسیدن به استقلال را محدود کرده، سعی کند با انواع متدها (که اعمال خشونت هم می‌تواند يکی از آنها باشد) او را به جايگاه تعریف شده‌اش برگرداند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
تقابل نقش سنتی مرد و زن، تصور حق تسلط و قدرت مرد بر افراد خانواده از یک سو و تعیین نقش زن به عنوان فرمانبردار، صبور، سازشگر، ایثارگر و تنها مسئول تربیت فرزندان و تامین آسایش افراد خانواده از سوی دیگر، می‌تواند بروز خشونت در خانه را محتمل‌تر کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;b&gt;برای کمک به افراد در رابطه خشونت آمیز چه کنیم؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
موضوع خشونت خانگی، عواطف بسیاری را بر‌می‌انگیزد، چه در سوی زنان قربانی، و چه در سوی مدد‌کاران و اطرافیان.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
برای کمک رسانی مناسب، در وحله اول لازم است که:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
- نظرات شخصی خود را در مورد خشونت و به خصوص خشونت در خانه و رابطه به چالش بکشیم، نگاه آگاهانه‌ای به آن پیدا کنیم و این نگاه را منعکس کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-آشکار و قاطعانه خشونت را رد کنیم و این موضع را به وضوح اعلام کنیم. خشونت را به هیچ شکلی توجیه نکنیم، کوچک و ناچیز نشماریم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-در کنار قربانیان خشونت خانگی بدون قضاوت و پیش‌داوری و بدون مقصر شمردن آنها قرار بگیریم، تنها در اینصورت آنان شهامت بیان مشکل خود به ما را پیدا خواهند کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-نشانه های خشونت را بشناسیم، نشانه‌هایی مانند زخمهای جسمی، بیماریهای جسمی یا روانی، اعتیاد، رفتارهای عجیب و غیر‌قابل توضیح، و کمک خواهی‌های غیر مستقیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
خشونت خانگی از معمول‌ترين و در عين حال مخفی‌ترين اشکال خشونت در جامعه است، و از آنجا که روی چرخه و مکانیسمی خاص، در طولانی مدت و در محيط خصوصی اتفاق می‌افتد و بين کسانی اتفاق می‌افتد که رابطه عاطفی(!) نزدیکی با يکديگر دارند، عواقب آن بسيار دراماتيک‌تر و عميقتر از فرمهای ديگر خشونت است و بیرون آمدن از آن برای زنان معمولا به تنهایی و بدون کمک از بیرون ممکن نیست. وقتی این زنان برای کمک دست به سوی اطرافیان خود دراز می‌کنند، معمولا متحمل رفتار خشونت‌آمیز در مدت زمان طولانی بوده‌اند و برای اینکه بتوانند از چرخه خشونت خارج شوند نیاز به کمک سریع و دنباله‌دار دارند. به خاطر تلاش مکرر و ناکامشان در گذشته برای جدایی از پارتنر خشونت‌گر، این تجربه را دارند که با ناباوری دیگران در مورد وضعیت خود روبرو می‌شوند که به نوبه خود بر حس ناتوانی و نااطمینانی آنها می‌افزاید و باعث می‌شود انتظارات و توقعات خود را بیان نکرده یا آنها را پایین بیاورند. خواسته اول این زنان محافظت و امنیت، و در مرحله بعد مشاوره (حرفه‌ای) و حمایت است. شکایت قانونی همیشه بهترین گزینه به عنوان اولین قدم&amp;nbsp; برای کمک رسانی نیست. پیدا کردن امنیت برای خود و فرزندان، ثبات و حمایت مالی و اجتماعی و روانی، برای آنها در اولویت هستند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
به دلایل ذکر شده، تشخیص خشونت خانگی به عنوان عامل مشکلات و کمک رسانی، نياز به ظرافت و داشتن آگاهی به حساس بودن مساله دارد. برای این زنان صحبت در مورد آنچه بر آنان می‌گذرد مشکل است و در بسیاری موارد از روی احساس شرم یا گناهکار بودن یا به این دلیل که ترسانده شده‌اند، لب به سخن باز نمی‌کنند. يک موقعيت مشکوک تنها زمانی می‌تواند روشن شود که رابطه‌ پر اعتماد بين کمک رساننده و فرد خشونت ديده به وجود آمده باشد و به نيازها و مرزهای او توجه شده باشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
برای کمک رسانی مناسب در مرحله دوم لازم است که:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-عکس‌العمل بدون فکر و شتابزده از خود نشان ندهيم. اگر مطمئن نيستيم، از افراد متخصص (مشاوران، مددکاران اجتماعي، مراکز مخصوص کمک‌رسانی ، روانشناسان) کمک بگيريم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-هرگز خودمان به محل وقوع اتفاق نرويم، بلکه زن/فرد خشونت ديده را تشويق کنيم که محل را ترک کند. اگر در حین وقوع خشونت به هر ترتیبی در جریان قرار می‌گیریم، فورا با پلیس تماس بگیریم. اگر کسی در این جریان زخمی شده، بهتر است فورا به پزشک/بیمارستان مراجعه کرده و موردهای جراحت ثبت شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-در تصمیم‌گیری برای فرد خشونت دیده، او را شریک کنیم. تصمیم و کنترل اوضاع باید در دست او باشد! ما تنها کمک دهنده و حمایت کننده هستیم. او را برای تصمیم گیری (مثلا ترک پارتنر) تحت فشار قرار ندهیم، و کاری بدون خواست او انجام ندهیم، هر چقدر هم برایمان سخت باشد!&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-مراقب امنیت خودمان و فرد قربانی باشیم و با فرد متخلف تماسی نگیریم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-مراقب حال خودمان باشیم. این مهم است که (به عنوان فرد یاری دهنده) میزانی از فاصله احساسی خود را با فرد خشونت دیده حفظ کنیم (به عنوان مثال در نقش ناجی فرو نرویم و قصد انجام عملیات قهرمانانه را نداشته باشیم). تماس با افراد خشونت دیده (که می توانند پارتنر، فرزندان یا ناظران دیگر باشند) احساسات ما را نیز بر می‌انگیزد و می‌تواند ما را دچار احساس ناتوانی یا عذاب وجدان کند، که در آنصورت دیگر قدرت حمایت و کمک کردن نخواهیم داشت. چطور از چنین اتفاقی جلو‌گیری کنیم؟ مرزبندی احساسی با شخص خشونت دیده و اتفاقات ناگوار، بسیار مهم است. راجع به جزییات اعمال خشونت سوال نکنیم و نخواهیم که او لحظه به لحظه اتفاقات را برایمان شرح دهد. داشتن اطلاع کلی از موقعیت، کفایت می‌کند. تعریف این جزییات هم برای گوینده و هم برای ما به عنوان شنونده مضر است و به سلامتی یا کمک‌رسانی بیشتر نمی‌انجامد (این اتفاق تنها باید در مطب روانشناس و نیروهای متخصص بیافتد).&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-سعی نکنیم که همه مشکلات را (خود) حل کنیم یا او را با راه حلهای خود بمباران کنیم، بلکه درباره امکانات و کمکهای موجود اطلاع رسانی کنیم، و او را تشویق کنیم که از این امکانات استفاده کند. اگر لازم است او را برای رفتن به این مراکز همراهی کنیم. (از جمله: مراکز کمک به زنان خشونت دیده، خانه زنان، پلیس، پزشک، روانشناس، مراکز مشاور خانواده، وکیل)&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-مسئولیت شخصی برای مشکلات آن فرد/زن به عهده نگیریم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-انگیزه دهیم، تشویق کنیم، یاد آوری کنیم که حق هیچکس نیست که مورد خشونت واقع شود و او قرار نیست با خشونت و عواقب آن به تنهایی کنار بیاید. همراهی کنیم، اما هم‌دردی نه!‌ (به این معنا که همراه او/شبیه به او رنج نکشیم!)&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-فراموش نکنيم که قبل از اينکه زن بتواند پارنتر خشونت‌گر خود را ترک کند، بايد مقدماتی را آماده کرده باشد، مثلا شماره حساب بانکی برای خود باز کرده باشد، مدارک مربوط به بانک، شناسنامه، کارتهای شناسايی يا پاسپورت، مدارک مالی و مالياتی، مدارک ازدواج و بيمه و مدارک مشابه را جمع آوری کرده باشد يا کپی از آنها تهيه کرده باشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
وسايل مورد نياز ديگر می توانند اينها باشند: پول، کليد اضافه ماشين، لباس، داروها، عينک و وسايل شخصی اوليه، وسايل شخصی و تحصيلی و مدارک بچه ها.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;کمک به فرزندان در رابطه های خشونت آميز&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
در بسياری موارد از خشونتهای خانگی، فرزندان نيز مورد خشونت قرار می‌گيرند. اگر هم به طور مستقيم خشونت روی آنان اعمال نشود، تجربه زندگی در خانه‌ای که خشونت در آن اتفاق مي افتد و اينکه شاهد مورد خشونت قرار گرفتن مادر از سوی پدرمی‌شوند، باعث صدمات روانی آنان می‌شود. اعمال خشونت بر مادر، مستقيما بر روی فرزند تاثير می‌گذارد، حتی اگر خود او مستقيما مورد خشونت قرار نگيرد. برای همین حمایت از مادر، معمولا بهترین حمایت از فرزندان نیز هست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;b&gt;کمک به مردان/افراد خشونت‌گر&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
مردان /عاملان خشونت در خانه، معمولا به دنبال به دست آوردن کنترل و قدرت هستند. آن عده‌ای که مسئولیت اعمال خشونت بار خود را به عهده می‌گیرند، شانس خوبی دارند که خود را تغییر دهند. اما آن دسته که به دنبال توجیه و بهانه تراشی، پنهان کاری، ناچیز شمردن اعمال خود یا مقصر شمردن پارتنر یا محیط برای رفتارشان هستند، باید همچنان به عنوان خطر بالقوه دیده شوند. در مراکز مشاوره برای مردان خشونت گر، آنها امکان اينرا دارند که با بیان و تشریح اعمال و موقعیت و احساسات خود، و با دریافت کمک حرفه‌ای و رفتار درماني در صحبتهای فردی يا گروهی، رفتار خشونت بار خود را تغییر دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لينکهای مرتبط:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-&lt;a href=&quot;http://bidarzani.com/19810&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;از منع حمام کردن تا فروکردن پیچ‌گوشتی در بدن زن!&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-&lt;a href=&quot;http://www.ir-women.com/spip.php?article11057&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;چرا علیه زنان خشونت می کنند&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-&lt;a href=&quot;https://www.facebook.com/notes/the-feminist-school-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%81%D9%85%D9%8A%D9%86%D9%8A%D8%B3%D8%AA%D9%8A/%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1/10152841418407356?pnref=story&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt; مردان هم بايد در مبارزه با خشونت علیه زنان، درگیر شوند.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1856502385074705990/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/1856502385074705990?isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1856502385074705990'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1856502385074705990'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2014/11/blog-post.html' title='خشونت خانگی علیه زنان'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-8719412107211728121</id><published>2014-05-31T22:32:00.000+02:00</published><updated>2014-05-31T23:25:38.929+02:00</updated><title type='text'>بدون خاطرات، آينده خالی خواهد بود</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;ما دائما در حال سفر در زمان هستیم. هر بار که به یاد اتفاقی در گذشته می‌افتیم یا چیزی که در آینده در انتظارمان است را تصور می‌کنیم، دنیایی جدید به آگاهی کنونی ما اضافه می‌شود. تحقیقات جدید نشان می‌دهند که تا چه حد این بازی با زمان‌های مختلف برای مان اهمیت دارند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;سانتینو شامپانزه آب زیرکاهی است. شب‌ها بعد از اینکه بازدید کننده‌های باغ وحش سوئدی فوروویک آنجا را ترک می‌کنند، فعالیت او شروع شده و مشغول تهیه مقدمات نقشه‌اش برای روز بعد می‌شود: از تمام محوطه پارک، سنگ یا اشیاء دیگری که به درد پرتاب کردن بخورند را جمع‌آوری کرده و در نزدیکی نرده‌ای که&amp;nbsp; بازدید کننده‌های باغ وحش هر روز پشت آن می‌ایستند و او را تماشا می‌کنند، روی هم می‌ریزد. در پایان هم مهمات خود را با علف خشک می‌پوشاند. روز بعد در آن نزدیکی می‌نشیند و با بی‌اعتنایی به اطراف نگاه می‌کند، تنها گاه گداری نگاه‌های زیر زیرکی به طرف آدم‌های آن سوی نرده می‌اندازد. و ناگهان در لحظه‌ای، زندگی در او بیدار می‌شود. از جا می‌پرد، سنگ‌هایی که جمع‌آوری کرده را بر می‌دارد و آن‌ها را به سوی جمعیت بازدید کننده پرتاب می‌کند. کاملا مشخص است که از این کار چقدر لذت می‌برد و در ضمن موجب جلب توجه شامپانزه‌های ماده در آن محوطه نیز می‌شود که هر روز شاهد عملیات قهرمانانه او هستند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&amp;nbsp;ماتیاس اوسوات (۱) رفتار سانتینو را طی ماه‌ها تحت نظر گرفته و بر این عقیده است که این شامپانزه حقه‌باز با اجرای حمله‌های حساب شده‌اش، توانایی ادراکی پیشرفته‌ای را به نمایش می‌گذارد: او برای آینده برنامه‌ریزی می‌کند. و بیشتر از آن: به نظر می‌رسد&amp;nbsp; وقتی که او هنگام شب، در سکوت و شادی پیشاپیش خود، سنگ‌ها و اشیاء مختلف را جمع‌آوری می‌کند، تصوری از آنچه قرار است فردا به دست او اتفاق بیافتد دارد و شاید حتی چهره‌های وحشت‌زده تماشاچیان و حس پیروزی را پیش خود تجسم می‌کند. اگر اینطور باشد، ظاهرا او از یک توانایی &quot;انسانی&quot; -حداقل به حد ابتدایی‌اش- برخوردار است، توانایی &quot;سفر ذهنی در زمان.&quot; این نامی بود که&amp;nbsp; توماس سادن‌دورف (۲) برای توصیف توانایی انسان در تصور کردن صحنه‌های گذشته و آینده، به طوری که گویا اکنون &quot;حی و حاضر&quot; هستند، انتخاب کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEj1gWUG4JGKVBIDsPktmmOF9buvnO_iwrM6135VpAZJQHaUToaI_m7_1PTlY0XtAqIUIw1n4NwD2fpmribNJ477uDW7mtD0eV16Y0CkS4cHvOAGWvTRIvEyC4THv612KWw-ahsLgw/s1600/artlimited_img291530.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEj1gWUG4JGKVBIDsPktmmOF9buvnO_iwrM6135VpAZJQHaUToaI_m7_1PTlY0XtAqIUIw1n4NwD2fpmribNJ477uDW7mtD0eV16Y0CkS4cHvOAGWvTRIvEyC4THv612KWw-ahsLgw/s1600/artlimited_img291530.jpg&quot; height=&quot;240&quot; width=&quot;320&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&amp;nbsp;مایکل کوربالیس (۳) می‌گوید: &quot;ما می‌توانیم با قدرت ذهن‌مان به سادگی خود را به زمان‌ها و مکان‌های دیگر انتقال دهیم. اتفاقات زمان‌های متفاوت، فضای بزرگی از آگاهی روزمره ما را اشغال می‌کنند، چه زمانی که در خاطرات‌مان غرق می‌شویم یا به اشتباهات گذشته فکر می‌کنیم، چه زمانی که جشن تولد یا ازدواجی را در آینده برنامه‌ریزی می‌کنیم یا وقتی که تصور می‌کنیم که زندگی ما در زمان کهن‌سالی چگونه خواهد بود.&quot; بله، ما حتی قادریم اتفاقات خارج از افق زمانی زندگی انسانی خود (مثل بیگ بنگ&amp;nbsp; در ۱۳ میلیارد سال قبل) را تصور ‌کنیم طوری که گویا خود شاهد آنها بوده‌ایم.&lt;br /&gt;توانایی بازسازی ذهنی یا کشف اتفاقاتی که در گذشته تجربه کرده‌ایم یا شاید در آینده تجربه کنیم، در زندگی روزمره پیشِ‌پاافتاده و ساده به نظر می‌رسد. اما در واقع این یک توانایی بسیار پیشرفته‌یِ شناختی در قله‌یِ هرم تکامل است. تنها گونه‌های اندکی از جانوران دارای حد ابتدایی این توانایی هستند. کودکان نسبتا دیر آنرا پیدا می‌کنند، حدودا در سن&amp;nbsp; سه تا چهار سالگی. و در همان سن است که &quot;حافظه اپیزودیک&quot; یا حافظه‌یِ دوره‌ای شکل&amp;nbsp; می‌گیرد. حافظه دوره‌ای، نوعی سیستم حافظه است که به ما امکان می‌دهد که تجربه‌های گذشته را به شکل صحنه‌های متوالی به یاد آوریم. و این تصادفی نیست که بین توانایی تصور اتفاقات آینده و حافظه دوره‌ای ارتباطی تنگاتنگ وجود دارد، یا حتی بنابر نظر برخی پژوهشگران اینها دو روی سکه یک توانایی واحد هستند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;اندل تول وینگ (۴) در دهه ۸۰ میلادی به ارتباط نزدیک این دو سیستم تخیل پی برده بود. او دریافته بود که تنها با کمک حافظه دوره‌ای است که تجربه‌های ما به زمان وابسته می‌شوند. تمام انواع دیگر سیستم‌های حافظه، بدون زمان هستند. به عنوان مثال &quot;حافظه‌ی رویه‌ای&quot; توانایی‌هایی که زمانی یاد گرفته‌ایم را حفظ می‌کند، مانند توانایی رانندگی، شنا یا نوازندگی ویولون. وقتی الگوی هر کدام از این توانایی‌ها جا بیافتد و درونی شود، حافظه رویه‌ای می‌تواند حتی بدون کمک سیستم‌های دیگر حافظه، این توانایی‌ها را &quot;همیشه و در زمان حال&quot; حاضر کند، و لزومی ندارد مثلا هر بار زمان رانندگی به این فکر کنیم که چطور دنده عوض کنیم یا به چه چیزهایی دقت کنیم، که اگر اینطور بود برای‌مان بسیار دست و پا گیر میشد. همینطور هم &quot;حافظه معنایی&quot; که نگهدارنده دانش، اطلاعات، اسامی، و فکت‌هاست، حافظه‌ی بی‌زمانی است. دانستن اینکه رنگ گیاه سبز است، سوئد در شمال اروپاست یا نام دوست‌مان چیست، نیازی به زمان ندارد. حتی جمله &quot; ناپلئون در سال ۱۸۰۴ به عنوان امپراطور فرانسه شناخته شد&quot; نیز دارای دینامیک زمانی در حافظه ما نیست، چرا که این تاریخ تنها یک نقطه مرجع است و برای دانستن آن نیازی به بازسازی و بازپردازی صحنه‌های گذشته در تخیل‌مان نداریم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;تنها با کمک حافظه دوره‌ای ( که حافظه بیوگرافیک هم خوانده می‌شود) است که بُعد زمان و همراه آن زندگی وارد خاطرات ما می‌شود.&amp;nbsp; قطعات پراکنده خاطره‌ها، یادها و برداشت‌ها جمع‌آوری و بازسازی حسی می‌شوند و به عنوان یک کل روی صحنه تصور ما به نمایش در می‌آیند. یولیا وایلر و ایرن داوم (۵) با مثال یادآوری یک خاطره تابستانی توضیح می‌دهند: &quot;ما می توانیم آبی دریا را با چشم درونی خود ببینیم، بوی نمک دریا را حس کنیم، و صدای برخورد امواج با صخره‌ها را بشنویم. ما قطعاتی از خاطره را به صورت منفرد به یاد می‌آوریم، برخی از اتفاقات سفر را در تصورمان دوباره مرور می‌کنیم تا این حس را داشته باشیم که در یک زمان و مکان به خصوص در گذشته به سر می‌بریم.&quot; و به این شکل، زمان وارد بازی می‌شود.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اندل تول وینگ نخستین فردی بود که این نکته را دریافت که این نوع تصویرسازی نمایش‌گونه، در هر دو جهت زمانی وجود دارد: یکی به عنوان خاطره اپیزودیک یا خاطره دوره‌ای، و دیگری به عنوان فکر آینده اپیزودیک یا فکر آینده دوره‌ای، با اینکه این دو مقوله کاملا یکسان نیستند. خاطره‌های ما، ریشه در اتفاقات گذشته دارند و به این ترتیب تا حدی با واقعیت پیوند دارند. اما این تفاوت چندان بزرگ نیست، چون آنچه از گذشته به یاد می‌آوریم مخلوطی از واقعیت و ساخته‌های ذهنی ما هستند. در این باره مارک تواین (۶) با جمله ای طنزآمیز، به درستی می‌گوید که: &quot;من در زندگی‌ام چندین ماجرای وحشتناک را تجربه کرده‌ام که بعضی از آنها واقعا اتفاق افتاده‌اند!&quot; یا آن گونه که کوربالیس می‌گوید: &quot;یادآوری خاطرات گذشته، مانند تماشای یک فیلم یا نگاه کردن به یک عکس نیست، بلکه بیشتر شبیه یک داستان‌گویی است.&quot;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;خاطرات ما به نظرمان حقیقی می‌آیند، اما در واقع آنها ساخته‌ی ذهن ما هستند، که فرم نمایش‌پردازی یک داستان را دنبال می‌کنند. در این نمایش‌پردازی، قسمت‌های خالی تاریخچه زندگی که از یاد رفته‌اند، با عناصری ساختگی پر می‌شوند، و این&amp;nbsp; ممکن است تا جایی پیش برود که کل یک خاطره، تنها یک وهم و ساخته ذهن‌مان باشد. الیزابت لفتوس (۷) که در تحقیق درباره &quot;خاطرات اشتباه&quot; پیشگام است، مثالی معروف از یک خاطره موهوم در اتوبیوگرافی خودش دارد: چهارده ساله است و با مادر و خاله‌اش به مسافرت رفته است. یک صبح آفتابی از خواب بیدار می‌شود، جرعه‌ای چای می‌نوشد، از اطاق به سمت استخر بیرون می‌رود -و در آنجا با جسد مادرش روبه‌رو می‌شود،شناور روی آب استخر، در لباس خواب‌اش و صورت به سمت پایین. لفتوس می‌گوید هنوز بعد از سال‌ها وقتی به یاد آن صحنه می‌افتد بوی آب استخر را حس می‌کند و مزه چای صبح آن روز را دوباره می‌چشد. او در خاطره‌اش خودش را می‌بیند که چطور با دیدن آن صحنه از وحشت فریاد می‌کشد، نور آبی ماشین‌های پلیس و آمبولانس را می‌بیند و جسم بی‌جان مادرش را روی برانکارد. اما با وجود همه این حس‌های اصیل، این تصویر با واقعیت تطابق ندارد. لفتوس امروز می‌داند که این اتفاق به این صورت نمی‌تواند رخ داده باشد. می‌داند که لفتوس چهارده ساله نبود که جسد مادر را در استخر دید، بلکه خاله اش بود، در ‌حالیکه او در خوابی عمیق فرو رفته بود! قسمت بزرگی از این تصویر نادرست است، همانطور که بعدها به او توضیح داده شد.&lt;br /&gt;هر کدام از ما چنین خاطراتی داریم که بیشتر موهوم هستند تا واقعی، که به ما نشان می‌دهند تا چه حد عنصر تخیل در همه خاطرات ما وجود دارد، حتی آنهایی که با واقعیت نسبتا هماهنگ هستند. حافظه دوره‌ای ما شبیه یک ژنراتور داستان‌ساز است -و درست همین ژنراتوردر آن زمان هم به کار می‌افتد که به اتفاقاتی که ممکن است در روزها یا هفته‌های آینده بیافتد فکر می‌کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;تحقیقات و مشاهدات زیادی در چند سال گذشته این فرضیه را تا حدودی تایید کرده اند که یادآوری گذشته و تصور آینده، دو روی سکه توانایی ادراکی واحدی هستند و بنابراین قواعد یکسانی را دنبال می‌کنند. به عنوان مثال هر چقدر فردی بتواند اتفاقات گذشته را با جزییات بیشتری به خاطر بیاورد، تجربیات احتمالی آینده را نیز به شکل خاص‌تری در ذهن خود به تصویر می‌کشد. یا اینکه هم توانایی یادآوری گذشته و هم توانایی تصور آینده به شکل جزیی‌تر، با بالا رفتن سن کاهش پیدا می‌کند. تحقیقات دیگری نشان می‌دهند که این توانایی‌ها، به قدرت تخیل بصری افراد بستگی دارند: کسی که اتفاقات گذشته را با شکوه بیشتری متصور شود، در تصور آینده احتمالی نیز چنین خواهد کرد.&amp;nbsp; و هر چقدر اتفاق گذشته یا آینده به زمان حال نزدیکتر باشد، آسانتر و جزیی تر قابل تصور است. هر چقدر تخیل ما از زمان حال دورتر شود -چه در جهت گذشته و چه آینده- تصویرها پراکنده‌تر و غیرمشخص‌تر می‌شوند. نتیجه مهم این است که سفرهای زمانی اتوبیوگرافیک و خاطرات‌مان، تجربیات ساخته و پرداخته شده‌ی ذهن‌مان هستند بر پایه آنچه در زمان حال احساس یا تجربه می‌کنیم. خاطره گذشته و تصور آینده، توسعه خیالی زمان حال ما هستند و هر چه بیشتر از آن فاصله بگیرند، مانند جسمی در مه، کمرنگ‌تر و نامشخص‌تر می‌شوند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;پس قدرت تصور آینده نیز از عملکردهای حافظه است. بدون حافظه دوره‌ای، تصویر آینده خالی می‌ماند. این را&amp;nbsp; سرنوشت کسانی که دچار آسیب مغزی در بخش مربوط به این نوع حافظه می شوند، نشان می‌دهد. مانند کی.سی، یکی از بیماران تول وینگ که در اثر تصادف با موتور، حافظه دوره‌ای خود را از دست داده بود. او می توانست بدون هیچ مشکلی مسائل ریاضی را حل کند، اما نمی‌توانست حتی یکی از جلسات درس ریاضی در زمان مدرسه را به یاد بیاورد، او حتی به خاطر نمی‌آورد که به چه دلیل به دفتر تول وینگ آمده و از او این سوالات پرسیده می‌شود! او می‌دانست که خانه پدر و مادرش در کنار دریاچه‌ای قرار دارد که چندان دور از محل کنونی‌اش نیست، اما کوچکترین تصوری از حضور خود در آن خانه نداشت.&lt;br /&gt;و: او نمی‌توانست تصور کند که ملاقات (آینده) او در خانه والدینش به چه شکلی می‌توانست باشد. با از بین رفتن حافظه بیوگرافیک، قدرت تجسم کردن آینده‌اش نیز از بین رفته بود. او خلائی را توصیف می‌کرد که در زمان تلاش‌اش برای تصور اتفاقات آینده در ذهن‌اش به وجود می‌آمد، همانطور که این خلا را در زمان تلاش برای یادآوری اتفاقات گذشته حس می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مثال و بسیاری مثال‌های مشابه، نشان می‌دهند که حافظه دوره‌ای چه نقش مهمی در قدرت تصور اتفاقات آینده دارد. برخی دانشمندان عقیده دارند که شاید حافظه دوره‌ای، در فرایند تکامل اصولا به همین دلیل به وجود آمده است! به وجود آمدن توانایی تصور ذهنی اتفاقات آینده، برای انسان امتیاز بزرگی در چرخه تکامل بوده است، چرا که به او کمک می‌کرده از موقعیت‌هایی که خطرناکی آنها را در گذشته تجربه کرده، حذر کند یا خود را برای تغییرات احتمالی در آینده آماده کند. توانایی انسان از این هم فراتر می‌رود؛ ما نه تنها می‌توانیم اتفاقات احتمالی آینده را در ذهن خود مجسم کنیم، بلکه قادریم که خودمان را از تجربیات و نیازمندی‌های کنونی خود جدا کرده، و به جای &quot;خود&quot; فرضی آینده‌مان بگذاریم، و بفهمیم و حس کنیم که در آن شرایط متفاوت، چه نیازمندی‌ها و احساساتی خواهیم داشت، مثلا فردا در اتاق انتظار مطب پزشک به چه چیزی فکر می‌کنیم، یا سال‌ها بعد در زمان کهن‌سالی‌مان. ما انسان‌ها این قابلیت حیرت‌انگیز را داریم که خودمان را به عنوان موجودی که در معرض تغییرات زمان قرار دارد اما در عین حال با &quot;خود&quot; امروز ما مترادف است، درک کنیم. ما به تداوم شخصیت‌مان در گذر زمان آگاهیم. آن آدم دیروز، که ظاهر دیگری داشت و تصورش از خودش و از دنیای اطراف‌اش با امروز کاملا متفاوت بود، آن آدم من بودم! و در آینده هم تغییر خواهم کرد و در عین حال باز هم خودم خواهم بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهمترین دستاورد این‌گونه فکر کردن استادانه این است که ما در عین اینکه در حال گذراندن تجربیات در زمان حال هستیم، با زمان‌های مختلف و با &quot;خود&quot;های متفاوت‌مان در این زمان‌ها دائما در حال بازی کردن هستیم. ما می‌توانیم افکار مربوط به خودمان را در افکار دیگر مربوط به خودمان جای بدهیم! مثلا: من الان به این فکر می‌کنم که دیروز به چه چیزی فکر می کردم و با آن فکر چه احساسی داشتم. یا اکنون پیش خودم تصور می‌کنم که فردا چه فکرهایی ممکن است از سرم بگذرند.&lt;br /&gt;کوربالیس در تئوری خود عقیده دارد که پدیدار شدن این توانایی که مرتب بتوانیم محتوای سطوح آگاهی (زمان‌های) متفاوت را وارد تجربیات و زندگی زمان حال خود کنیم، نقش مهمی در به وجود آمدن توانایی‌های دیگر ما، از جمله پیدایش زبان داشته است. چرا که زبان نیز نوعی تردستی با تصویرها و زمان‌های متفاوت است. سفرهای ذهنی در زمان، به ما امکان پرش‌های خلاقانه‌ای از گذشته به آینده می‌دهد و مرز سیالی با تخیل دارد، تخیلِ اتفاقاتی که هرگز پیش نیامده‌اند و در آینده نیز احتمال پیش آمدن‌شان نمی‌رود. همان سیستمی که ما را قادر می‌سازد گذشته را&amp;nbsp; بازسازی ذهنی کنیم، به ما این امکان را می‌دهد که داستان و اسطوره و افسانه، فیلم و نمایش و تئاتر بسازیم، و این‌گونه با کاراکترها، انگیزه‌ها، موضوع‌ها و پس‌زمینه‌ها بازی خلاقانه‌ای داشته باشیم. همان سیستمی که ذهن‌مان را برای موقعیت‌های احتمالی آینده پرورش می‌دهد و ما را به این بینش می‌رساند که تا چه حد تخیل حتی در زندگی روزمره ما بافته شده است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;i&gt;&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;
&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;i&gt;نوشته توماس زاوم الدهوف (Thomas Saum Aldehoff) &lt;/i&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;خلاصه مقاله‌ای از مجله روانشناسی امروز (Psychologie Heute), فوریه ۲۰۱۳&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #073763;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: black;&quot;&gt;&lt;br /&gt;۱-Mathias Osvath- پژوهشگر رشته رفتار شناسی از دانشگاه لوند&lt;br /&gt;۲-Thomas Suddendorf- روانشناس از دانشگاه کویینزلند در استرالیا&lt;br /&gt;۳-Michael Corballis- پژوهشگر علوم شناختي از دانشگاه اوکلند&lt;br /&gt;۴-Endel Tulving- إژوهشگر موضوع حافظه از دانشگاه تورنتو&lt;br /&gt;۵-Julia Weiler, Irene Daum- روانشناسان دانشگاه بوخوم&lt;br /&gt;۶-Mark Twain- نویسنده آمریکایی&lt;br /&gt;۷-Elisabeth Loftus- پژوهشگر آمریکایی موضوع حافظه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/8719412107211728121/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/8719412107211728121?isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8719412107211728121'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8719412107211728121'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2014/05/blog-post.html' title='بدون خاطرات، آينده خالی خواهد بود'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEj1gWUG4JGKVBIDsPktmmOF9buvnO_iwrM6135VpAZJQHaUToaI_m7_1PTlY0XtAqIUIw1n4NwD2fpmribNJ477uDW7mtD0eV16Y0CkS4cHvOAGWvTRIvEyC4THv612KWw-ahsLgw/s72-c/artlimited_img291530.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-8506128004473187142</id><published>2013-07-03T13:37:00.000+02:00</published><updated>2013-07-03T13:39:44.287+02:00</updated><title type='text'>تمجيدهای مورد ترديد</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;span style=&quot;color: #0b5394;&quot;&gt;&quot;ساکنين خاور دور، بسيار کوشا هستند&quot;، &quot;آفريقاييها دونده هایی قوی هستند&quot; ، &quot;زنان از ديگران خوب نگهداری می کنند&quot;- آنچه که قرار است تعريف و تمجيد باشد، بیشتر اوقات از سوی مخاطب به عنوان تمجید دریافت نمی شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نويسنده مقاله ای در نيويورک تايمز، به شکل غير منتظره ای با اين موضوع مواجه شد که تعريف کردن از دیگران می تواند&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
توهين آميز باشد. او در نوشته اش شهروندان آمريکايي با اصليت خاور دور را &quot;دانشجويانی ممتاز&quot; عنوان کرد که &quot;به سختی تلاش می کنند&quot; و &quot;موفقيتهای دانشگاهی دارند&quot;. در روزهای بعد ايميلهای فراوانی از سوی کسانی&amp;nbsp; دريافت کرد که از &quot;حدسيات بی اساس&quot; او شکايت داشتند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
جان اليور(John Oliver) و ساپنا چريان (Sapna Cheryan) از دانشگاه واشنگتن، بر مبنای این اتفاق تحقيقی را درباره اين موضوع شروع کردند که چرا عقايد قالبی (Stereotyp)&amp;nbsp; در ميان مخاطبین خود واکنشهای منفی بر می انگيزند. آنها برای تحقيق خود گروهی را انتخاب کردند که غالبا هدف تعريفهای چاپلوسانه و قضاوتهای فله ای قرار می گيرند: زنان و شهروندان آمريکايی با اصليت خاور دور.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
در مرحله اول تحقيق&amp;nbsp; به گروهی از زنان نوشته ای دادند با اين مضمون که &quot;زنان هميشه از ديگران به خوبی مراقب می کنند&quot; ,&amp;nbsp; به گروهی دیگر از شهروندان آمریکایی با اصليت خاور دور از سوی يکی از&amp;nbsp; هم تيم های سفيد پوست گفته شد که &quot;مردمان شرق دور در محاسبات رياضی مهارت دارند&quot;. سپس اين دو محقق با استفاده از پرسشنامه های متعدد جويای اين بودند که اين &quot;تعريفات&quot; - و کسی که آن را به زبان آورده بود- چگونه از سوی افراد اين دو گروه دريافت شده اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نتيجه اين بود: گروه شهروندان آمريکايی با اصليت خاور دور نه تنها نسبت به شخص گوينده - پس از شنیدن &quot; تعریف &quot; او- احساس علاقه /همدمی کمتری داشتند، بلکه شنيدن سخنان او باعث تغيير در حال و هوای خود آنها نيز شده بود؛ نسبت به گروه کنترل که اين تعريف را نشنيده بود حال بدتری داشتند و خود را &quot;ديده نشده&quot; احساس می کردند. عکس العمل گروه زنان مشابه بود، آنها نيز گوينده ای را بيشتر پسنديده بودند که عقيده ای قالبی را ابراز نمی کرد، و احساس می کردند که با اين تعريفها فرديت خود را از دست می دهند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;محققین بر این عقیده بودند که از دست رفتن (حس) منحصر به فرد بودن، به خصوص باید برای کسانی که در جوامع غربی - جایی که بر فرديت و استقلال شخصی تاکيد می شود- زندگی می کنند تهديد آميز باشد. در مقابل، در جوامع شرقی ارزش بيشتری بر اجتماع و تطبيق داده می شود. محققين حدس می زدند که عکس العمل گروههای مورد آزمايش با توجه به محيط فرهنگی و محل زندگی آنها می تواند متفاوت باشد. آنها اين آزمايش را با گروهی انجام دادند که برخی از آنان در خاور دور به دنيا آمده بودند و بعضی در آمريکا (با اصليت خاور دور). و به واقع اين تفاوت در عکس العمل اين دو گروه ديده شد، گروهی که در آمريکا بزرگ شده بودند شنيدن اين تعاريف را&amp;nbsp; بيشتر آزار دهنده يافتند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
در يک تحقيق ديگر دانشمندان از گروهی افراد داوطلب خواستند که به مدت پنج دقيقه در مورد &quot; منحصر به فرد بودن و برنامه های آينده خود&quot; فکر کنند. از گروه دوم تقاضا شد به &quot;آنچه شما را به اعضای خانواده و دوستانتان پيوند می دهد و آنچه از شما توقع دارند&quot; فکر کنند. گروه اول که از پيش حس &quot;مستقل بودن&quot; به آنها ياد آوری شده بود، در برخورد با توصيفات کليشه ای عکس العمل منفی تری داشتند تا گروه دوم که ذهنشان از قبل با موضوعات اجتماعی مشغول شده بود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نتیجه گیری کلی از این تحقیقات این است که تمجیدهای جمعی برای فرد گرایان به ندرت قابل قبول است، و البته گوینده چنین جملاتی را بیشتر به چالش می کشند. اما از این نتیجه چه برداشتی میتوان کرد؟ آیا باید گفت کسانی که از تعریفهای فله ای عصبانی و ازرده می شوند انسانهای خودبینی هستند؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نه. آنان در موضع خود به حق ناراحت می شوند:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-چرا که هر انسانی منحصر به فرد است و با توصیفات جمعی و گروهی هیچگاه به درستی تعریف نمی شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-توصیفهای مثبت معمولا به نیت خوشامد گویی بیان می شوند، اما نه همیشه. گاهی منظور تحقیر آمیزی پشت چنین جملاتی نهفته است. مثلا کسی که عنوان می کند زنان از دیگران به خوبی پرستاری می کنند، می تواند در پس این جمله بر این عقیده اش تاکید کرده باشد که آنها در جنبه های دیگر زندگی کمبودهایی دارند، مثلا به اندازه کافی (به اندازه مردان) باهوش نیستند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
-بعضی از تعریفها اگر با اغراق بیان شوند، می توانند به سرعت معنای عکس / منفی به خود بگیرند ( &quot;باهوش&quot; می تواند با مبالغه تبدیل به &quot;کلک و حقه باز&quot; شود) و حتی گروههایی که چنین خصوصیاتی به آنها نسبت داده شده نیز می توانند به عنوان یک عامل تهدید کننده برای بقیه افراد یا گروههای جامعه نمایانده شوند. با این حال قضاوتهای تمجیدانه جمعی دایما و روزانه ابراز می شوند، مانند گزارشگران ورزشی که تمام جمعیت یک قاره را در یک کیسه می ریزند و انان را &quot;دونده های قوی&quot; معرفی می کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
توصیه محققین این است: به خصوص جایی که قرار است در مورد تفاوتهای فرهنگی /خصوصیتی گروهی از انسانها صحبت کنیم، بهتر است بر تفاوتهای&amp;nbsp; بین افراد متعلق به آن گروه بیشتر تاکید کنیم، تا این شبهه به&amp;nbsp; وجود نیاید که وجود خاص هر کدام از آنان کاملا نادیده گرفته می شود-نکته ای که بیش از هر چیزی آنان را آزار می دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
سوزی راینهارد ( Susie Reinhardt)&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
روانشناسی امروز، جولای ۲۰۱۳ ( Psychologie Heute, Juli 2013) &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/8506128004473187142/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/8506128004473187142?isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8506128004473187142'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8506128004473187142'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2013/07/blog-post.html' title='تمجيدهای مورد ترديد'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-5952619011869740394</id><published>2012-04-04T20:36:00.007+02:00</published><updated>2012-04-10T18:58:07.608+02:00</updated><title type='text'>آخر اشتباه من كجاست؟</title><content type='html'>&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot;&gt;جامعه ما آدم‌های موفق را دوست دارد. همینطور ماجراهای آدم‌های موفق را دوست دارد. به نظرمان زندگی ما در مقابل این داستان‌ها نیاز به تغییر دارد. آیا نباید ما هم &quot;موفق&quot; باشیم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-style: italic;&quot;&gt;من هیچ خانه‌ای نساخته‌ام. هیچ كتابی ننوشته‌ام. مدرك دكترا نگرفته‌ام.  ثروتمند نیستم. بازنده و ناتوان نیستم، اما این احساس نیز مرا رها نمی‌كند  كه بیشتر از این‌ها جا دارم و بهترین چیزی كه از دستم بر می‌آمده را انجام  نداده‌ام.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس &quot;به اندازه كافی خوب /  موفق  نبودن&quot; امروزه در بین انسان‌ها بسیار گسترده است. دیگران  خانواده‌های خوشبخت‌تری دارند، مسافرت‌های بهتری می‌روند، محبوب‌ترند ـ  دیگران موفق‌اند و ما (انگار) در جاده موفقیت به دنبال آنان می‌لنگیم. این  حس خود كم‌بینی، چندان بی‌دلیل نیست: امروزه، بیشتر از هر زمان دیگری،  امكان مقایسه خود با دیگران به وجود آمده است. به دلیل وجود رسانه‌ها،  اینترنت و شبكه‌های اجتماعی شناخت بیشتری نسبت به  زندگی دیگران پیدا  كرده‌ایم، و به نظر می‌آید كه آن‌ها در زندگی به چیزهای بسیار بیشتری نسبت  به ما دست پیدا كرده‌اند. در گذشته، گروه  انسان‌هایی كه خود را با آنان مقایسه می‌كردیم، كوچك‌تر و قابل كنترل‌تر  بود. آن زمان تنها خانواده، دوستان، همسایگان و برخی آشنایان دیگر بودند كه  اساس مقایسه ما را می‌ساختند. امروزه اما ما با روند زندگی‌های بی‌شماری  رو‌به‌رو می‌شویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود را با دیگران مقایسه كردن در وهله اول امری طبیعی است و این نیز طبیعی  است كه در این مقایسه، ما خود را با بالاتر از خودمان مقایسه می‌كنیم و نه  با پایین‌تر از خود.  وقتی مشاهده می‌كنیم كه دیگران به چه چیزهایی دست  یافته‌اند، الهام می‌گیریم كه از آن‌ها تقلید كنیم. اما نیرو گرفتن از چنین  مقایسه‌هایی، تنها زمانی به وجود می‌آید كه نتیجه مقایسه برای ما آن چنان  منفی نباشد. هنر در اینجاست كه با وجود تمام مقایسه‌ها، ارتباط‌‌مان با  خودمان (خود ارجاعی) را از دست ندهیم، به این معنی كه از این مقایسه‌ها به  حركت درآییم، بدون آنكه راه خود را گم و فراموش كنیم.&lt;br /&gt;شین لوپز (Shane Lopez) روانشناس  موسسه گالوپ می‌گوید: &quot; انسان‌های خود  ارجاع  خود را مانند یك لنگر می‌دانند. به بازدهی و كاركرد خود توجه دارند،  اما خود را دایم با افراد بسیار موفق‌تر از خودشان مقایسه نمی‌كنند. آنها  می‌توانند از دیگران الهام بگیرند، اما با آنان رقابت  نمی‌كنند، چرا كه مقیاس اصلی خودشان هستند. آن‌ها راهی را كه دیگران  می‌روند را بسیار بهتر از راه خودشان نمی‌بینند.  هدف‌های كاملا شخصی و  مختص به خودشان را دارند و این اهداف را از چشم دور نمی‌دارند.&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در زمانه امكان مقایسه‌های بی‌پایان، در كنار خود ماندن كار چندان آسان  نیست. به سرعت خود را موظف می‌بینیم كه دیگران &quot;از خودمان بهتر&quot;  را دنبال  كنیم. اگر احساس &quot;من-باید / می توانستم -خیلی- بهتر از - اینی كه – هستم -  باشم&quot; بیش از حد بر ما مسلط شود، قربانی &quot;سندرم رقابت&quot; (contender  syndrome)  شده‌ایم.  در این حالت، این نگرانی بر ما چیره  می‌رود كه از امكانات خود به اندازه كافی بهره نمی‌بریم، كه در &quot;متوسط  بودن&quot; جا خوش كرده‌ایم، در حالی كه دیگران با نتایج عالی به سرعت از ما جلو  می‌زنند.  یك سردبیر هر چقدر هم كه موفق باشد، اما (تاسف می خورد كه) خود  كتابی ننوشته است!  كاری كه (اینطور فكر می‌كند) از بسیاری نویسندگان كه  نوشته‌های‌شان را منتشر كرده بهتر بلد است. یك پرستار در شغل خود بسیار  عالی است، اما خب، دكتر نشده است! و یك مكانیك با یك كارگاه كوچك (اما  موفق) و تعداد كارمندان معدود، خود را به چشم یك بازنده می‌بیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این احساس كه پتانسیل‌های درونی خود را به اندازه  كافی به كار نبرده‌ایم، زمانی ایجاد می‌شود كه فاصله زیادی بین &quot;خود جاری&quot;  یا خود واقعی ( آنچه الان هستم)، &quot;خود ایده آل&quot; ( آنچه دوست دارم باشم) و  &quot;خود اجباری&quot; یا خود مفعولی ( آنچه دیگران توقع دارند كه باشم) به وجود  می‌آید. به عنوان مثال وقتی در زمان نوجوانی دایم از والدین و اطرافیان  بشنویم كه: &quot; كمی به خودت  بیشتر زحمت بده، تو می‌توانی خیلی بهتر از اینی  كه هستی باشی، تو می‌توانی مقام خیلی بالایی به دست آوری&quot;، یا وقتی كه خود  را بیش از اندازه تحت تاثیر و سلطه جبرهای موفقیت اجتماعی قرار می‌دهیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جامعه ما عاشق داستان‌های موفقیت است. اگر  هم زمانی موضوع ناموفق بودن را مطرح كند، تنها برای این است كه آنرا باز  به یك داستان موفق ختم كند. فیلم‌های هالیوودی مثال‌های خوبی در این باره  هستند.  داستان واحدی در شكل‌های مختلف نمایش داده می‌شود: هر كسی می‌تواند  موفق باشد، اگر تنها بخواهد. آنگاه می‌تواند بر بدترین شرایط نیز پیروز  شود. به خصوص اسطوره &quot;از ظرف شور تا میلیونر&quot; به كرات در این فیلم‌ها تكرار  می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما این داستان‌ها تنها از طریق فیلم‌های سینمایی به ما نمایش داده  نمی‌شوند. رسانه‌ها بارها و بارها افراد حقیقی‌ای را به ما معرفی می‌كنند  كه با همه سختی‌ها به  موفقیت رسیده‌اند. مانند گزارشی در مورد زنی ۳۰ ساله كه تنها سرپرست دو  فرزند و با درآمدی ناچیز، بدون گرفتن كمكی از پدر فرزندان یا خانواده خود،  توانست زندگی خود را بچرخاند و در كنار آن تحصیل دانشگاهی خود را به پایان  برساند. نتیجه‌ای كه البته بسیار قابل تحسین است. چیزی كه اما در گزارش به  آن اشاره‌ای نمی‌شود این است كه در تمام این مدت این زن متحمل چه فشار  سنگینی شده است. پیامی كه در گوش مخاطب باقی می‌ماند این است كه: ببین چه  كارهایی از آدم بر می‌آید اگر فقط بخواهد.  چند زن با شنیدن چنین داستانی،  به خود با دیده یك انسان شكست خورده نگاه  كرده‌اند؟ چند زن با خود فكر كرده‌اند: &lt;span style=&quot;font-style: italic;&quot;&gt;من كه از پس زندگی روزمره خود و  بچه‌هایم نیز به سختی بر می‌آیم، چه طور می‌توانستم دانشگاه هم بروم؟ كجای  كار من اشتباه است؟ آیا من به عنوان یك مادر موفق‌ام؟ آیا باید بیشتر به  خودم زحمت بدهم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چنین داستان‌هایی نادر اما بسیار مورد توجه‌اند و به  نقطه حساسی از ذهن ما دست می‌اندازند. نتیجه‌ای كه بسیاری از جوانان و  نوجوانان از برنامه‌هایی مانند سوپر استار می‌گیرند این است كه: من هم  می‌توانم یك سوپر استار باشم، من هم می‌توانم موفق باشم، فقط باید باور كنم  و كله‌شق باشم، هیچ چیزی ناممكن  نیست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه امروزه در مقوله موفقیت نابود كننده است این نكته است كه: موفقیت باید  ادامه پیدا كند -از همین فردا!  كسی كه موفق بوده است، اجازه ندارد كندتر  حركت كند، اجازه ندارد روی آنچه انجام داده و به دست آورده استراحت كند.  اگر چنین كند، به سرعت افراد موفق‌تر، از او سبقت خواهند گرفت و او دیگر نه  &quot;موفق&quot;، بلكه در بهترین حالت &quot;متوسط&quot; خواهد بود. زیگهارد نكل (Sieghard  Neckel) جامعه شناس درباره موفقیت می‌گوید: &quot;هنوز آن‌را به دست نیاورده،  باید بعدی را شكار كنیم، اگر می‌خواهیم كه به دست آورده را از دست ندهیم.  فرد در تلاش برای دستیابی به موفقیت، در  یك فرار به سمت جلو زندانی است. موفقیت شبیه به یك دوچرخه شده است؛ یا  حركت می‌كند، یا می‌افتد.&quot;&lt;br /&gt;كسی كه پروژه‌ای را با موفقیت به پایان رسانده است اجازه دوره آرامش طولانی  ندارد، بلكه باید فورا به سراغ تكلیف بعدی برود و البته باید در آن هم  موفق باشد، &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;حتی الامکان&lt;/span&gt; موفق‌تر از دفعه قبل. كسی كه در آخر سال نتیجه خوبی  را برای بخش داشته باید برای سال بعد هدف بالاتری داشته باشد. كسی كه كارش  موفق بوده، در هر رشته و شاخه‌ای می‌خواهد باشد، از او انتظار می‌رود  كار بهتر و موفق‌تری ارائه دهد. اگر مسافرت‌مان خوب بوده، بعدی باید خیلی  بهتر باشد.  اگر فرزندمان نمره خوبی بگیرد، باید همیشه نمراتش خوب باشد. اگر در سال  گذشته سالم و سر حال بوده‌ایم، باید سال بعدی بهتر از این باشد....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا امكانی برایمان وجود دارد كه از این فشار اجتماعی برای موفق بودن رهایی  پیدا كنیم؟ شاید به این شكل كه تصور و دید خود را نسبت به موفقیت گسترش  دهیم. چرا كه موفقیت تك چهره‌ای نیست و تنها آن چیزی نیست كه جامعه به ما  معرفی می‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موفقیت تنها این نیست كه برنده باشیم. گاهی شرایطی پیش می‌آید كه موفقیت در  این است كه رها كنیم، كه پیش خود اعتراف كنیم كه هدف برای‌مان قابل دسترسی  نیست. وقتی كه تشخیص دهیم  دنبال كردن آن هدف بدون نتیجه و هدر دادن انرژی است، دوراندیشان خوبی باقی  می‌مانیم. آنگاه  می‌توانیم این حس آرامش‌بخش را تجربه كنیم كه وقتی راهی  به روی‌مان بسته می‌شود، راه دیگری نمایان می‌گردد. وقتی یك هدف  دست‌نیافتنی را رها می‌كنیم، جا برای هدفی جدید باز می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موفقیت تنها در این نیست كه كارهایی بس بزرگ انجام دهیم. كاملا بر عكس:  موفقیت‌های كوچك و شخصی هستند كه بسیار مهم‌اند! ما موفقیم وقتی كه یك  دستور غذا را به خوبی آماده می‌كنیم، یك مشتری را راضی نگه می‌داریم، كسی  را خوشحال می‌كنیم. ما موفقیم وقتی كه اختلافی را حل  می‌كنیم، بلیط یك كنسرت محبوب را به دست می‌آوریم، یا به دوستی كمك  می‌كنیم. متاسفانه این موفقیت‌های كوچك در برابر رقابت بر سر موفقیت‌های  عظیم تا به امروز زیاد به حساب نیامده‌اند، كسی به جز خودمان آنها را  نمی‌بیند، برای آن‌ها به ما آفرین نمی‌گوید، حقوق بیشتر نمی‌دهد یا رتبه  بالاتری نمی‌گیریم. اما برای این موفقیت‌ها احتیاج نداریم كه از كسی سبقت  بگیریم یا حتی كسی را به زمین بزنیم، نباید دایم سریع‌تر و بهتر باشیم، و  نباید به خاطر آن‌ها با تعجیل از دالان زندگی عبور كنیم. ما در زندگی  موفقیم وقتی بتوانیم بر طبق ارزش‌ها و تصورات  خودمان زندگی كنیم و به آن‌ها برسیم. آنگاه به كسی احتیاج نداریم كه بر  شانه ما بزند و تحسین‌مان كند و پاداش‌مان دهد. ما خود بهتر می‌دانیم كه چه  كاری انجام داده‌ایم، چرا كه كاری را انجام می‌دهیم كه برای &lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;ما&lt;/span&gt; مهم و درست  است.&lt;br /&gt;&lt;br style=&quot;font-style: italic;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: italic;&quot;&gt;با تلخیص، نوشته اورزولا نوبر(Ursula Nuber) ، مجله روانشناسی امروز (Psychologie Heute)،  مارس ۲۰۱۱&lt;/span&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/5952619011869740394/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/5952619011869740394?isPopup=true' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5952619011869740394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5952619011869740394'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2012/04/blog-post.html' title='آخر اشتباه من كجاست؟'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-7595821914689715885</id><published>2011-04-01T00:59:00.016+02:00</published><updated>2011-04-12T15:20:44.575+02:00</updated><title type='text'>ترس مردان از احساسات</title><content type='html'>&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 51, 255);&quot;&gt;&lt;br /&gt;کلید درک مرد امروز، فهمیدن زندگی احساسی سرکوب شده اوست. از آنجا که مردان  می‌خواهند همیشه «موثر» و «عملی» رفتار کنند، همه آنچه در این راه  می‌تواند مانع باشد را در درون خود سرکوب می‌کنند؛ یعنی احساسات خود را.  اما اینکار به قیمت سلامت روانی و جسمی آنان تمام می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پسران در محیطی که مردان در آن حضور کمی دارند بزرگ می‌شوند. در محیط  خانه اولین کسی که به او رجوع می‌شود مادر است، و در محیط های دیگر مانند  مهد کودک، دبستان و محل بازی نیز بیشتر زنان مسئول رسیدگی به بچه‌ها هستند و  به این ترتیب پسران نمی‌توانند از راه مستقیم یاد بگیرند که چطور یک مرد  باشند. خود‌شناسی آنان بیشتر غیر مستقیم صورت می‌گیرد، از این طریق که یک  «نا-مرد» نباشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در جایی هم که پدر حضور نسبی دارد، نمی‌تواند خود را به عنوان یک انسان  کامل به پسرش نشان دهد، به عنوان انسانی با قدرت‌ها و ضعف‌ها، با شادی‌ها و  غم‌ها، و البته با ترس‌ها و نا‌توانیهای خودش. یک دلیلش این است که معمولا  پدران با خستگی و مشغولیت ذهنی مربوط به شغلشان در خانه ظاهر می‌شوند. یا  به شکل انسانی قوی و سخت گیر به قصد تربیت کردن. در بهترین حالت به عنوان  یک مدیر خوب برای برنامه‌های تفریحی آخر هفته. در هر حال اما برای پسران  خود یک نیمه-انسان باقی می‌مانند، یک تصویر، نه یک انسان موجود و حقیقی. از  سویی دیگر مشکلات خود آن‌ها برای کنار آمدن با احساسات درونی خود، مانع از  این می‌شود که یک رابطه احساسی قوی با پسران خود بر قرار کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردان رسانه‌ای، مردهای تلویزیون و هنر پیشگان هم کمک بزرگی برای هویت سازی  پسران نیستند. آن‌ها یا قهرمان و یا خشونت ورزند، گاهی هر دوی این‌ها در  یک زمان هستند، در هر حال اما مردان رئال نیستند. به این ترتیب برای پسران  امکان شکل گیری هویتشان به طور مستقیم، از بین می‌رود. تقریبا هیچکس در  زندگی آن‌ها نیست که بتوانند به او نگاه کنند و ببینند که یک انسان کامل  بودن چه معنایی می‌دهد، یک مرد کامل بودن (فارغ از کلیشه‌های مرسوم) به  معنای واقعی کلمه، با مجموعه همه احساسات و نیاز‌هایش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اینجاست که جریان درام آغاز می‌شود؛ برای پسر پیدا کردن مرز خود از مادر و  از زن این معنا را پیدا می‌کند که از هر عنصر و احساس درونی خود که آن‌ها  را فقط در زنان دیده است فاصله بگیرد؛ از غصه، از ترس، از لطافت، و یا از  نیاز خود به تسلی و دلجویی گرفتن. طبق منطق بیرحم خود‌شناسی غیر مستقیم،  این‌ها اجزای «نا-مردان» هستند. به این ترتیب پسران یاد می‌گیرند که از  اینگونه احساسات و انگیزش‌ها که به هر انسان نرمالی تعلق دارد بترسند و در  ‌‌نهایت از آن‌ها منزجر شوند، چرا که برایشان نشانه «نا-مرد» بودن است!  نکته در اینجاست که نه تنها از واقعه‌هایی که اینگونه احساسات را بر  انگیخته می‌کنند دوری می‌کنند، بلکه خود این احساسات نیز که برای آن‌ها  احساسات «ضعیف» شمرده می‌شوند انکار می‌شوند. در پشت رفتار ضد احساس بسیاری  از مردان، می‌توان ترس آن‌ها را یافت از اینکه این انگیزه‌ها و احساسات  درونیشان به آن‌ها غلبه کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به این ترتیب پسران و مردان به مرور بیشتر و بیشتر از دنیای درونی خود  فاصله می‌گیرند و گرایش پیدا می‌کنند به دریافت‌ها و عملکردهای دنیای  بیرون. این جهت گیری مردان به سمت دنیای خارج از خود، یکی از اصولهای اساسی  در روند ایجاد هویت مردانه‌ای که جامعه برای ان‌ها تعریف می‌کند است.  تقریبا همه رفتار‌ها و خصوصیتهایی که به مردان نسبت داده می‌شود، به این  جهت گیری بیرونی مربوط می‌شود. اصل جهت گیری بیرونی، هم عامل و هم نتیجه  دست نیافتن مردان به دنیا و احساسات درونی خود است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آنجا که احساسات ما عامل مهمی در جهت دهی عملکرد ما هستند، مردانی که  راه دستیابی به این جهت دهنده‌های درونیشان به رویشان بسته شده است،  ناچارند انگیزه برای عملکردهای خود را در بیرون جستجو کنند، در  ایدئولوژیهای سیاسی، یا اهداف شغلی. حتی برای احساس رضایت شخصی خود نیز  احتیاج به تایید از بیرون دارند، چون پاسخی از احساس درونیشان در مورد بر  آورده شدن نیاز‌هایشان نمی‌گیرند. یکی از مثالهای کلاسیک برای این نکته،  این سوال مردان بعد از رابطه جنسی است که: «چطور بودم؟» سوالی که به این  دلیل شکل می‌گیرد که او خود نمی‌تواند درک حسی داشته باشد از اینکه حال  خودش و همینطور حال پارتنر او بعد از سکس چگونه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از نتایج دست نیافتن به دنیای احساسی درون، روی آوردن به تئوری‌ها و  ایدئولوژیهاست. کسی که نمی‌تواند انگیزه‌های درونی و احساسی خود را دریافت  کند، ناچار است راهنمایی برای عملکردهای خود را از بیرون، از قواعد و  تئوریهای کلی دریافت کند. منظور این نیست که هر اندیشه و عملِ پیروی  ایدئولوژی، از دور بودن از احساس سرچشمه می‌گیرد. اما همه تعصبات و عقاید  جزمی بستر مناسبی هستند برای توجیه رفتار کسی که از خود دور مانده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه مشکل ساز‌تر این است که راه نیافتن به احساسات درونی باعث ایجاد  احساس عجز در مردان می‌شود، احساسی که باز دوباره از سوی آنان مورد نفرت  است و این دور باطل، سرزندگی احساسی آنان را به خطر می‌اندازد. مردان از  سویی به سوی احساسات خود جذب و از سویی از آن‌ها دفع می‌شوند. مهم‌تر اینکه  این جریان ناخود آگاه اتفاق می‌افتد و در نتیجه پرداختن آگاهانه به این  مسئله‌ را بسیار دشوار می‌سازد.&lt;br /&gt;پیچیدگی این موقعیت را می‌توان در این نکته دید که مردانی که سعی می‌کنند  آن دسته از احساسات و نیازهای درونیشان را که به زنان نسبت داده می‌شود  دریابند و زندگی کنند، از سوی رفیقان خود با عنوانهای مختلف مسخره می‌شوند.  و البته در بسیاری موارد هم از سوی زنان. شکایت این مردان را بسیار  می‌توان شنید که گویا مردان سنتی مآب، یا مردانی با خصوصیات کلیشه‌ای  «مردانه» شانس بیشتری در مقابل زنان دارند. ظاهرا روی آوردن مردان به سمت  احساسات درونی خود، برای آنان از سوی اجتماع نیز مشکل ساز می‌شود. گویا  ایده خوب است، اما جامعه هنوز برای ان آماده نیست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مقابل، اگر این مردان همچنان به روند جدایی و دوری از انگیزه‌های حسی  خود ادامه دهند، دیر یا زود در زندگی به مشکلات روحی برخورد می‌کنند. در  ضمن یک وابستگی احساسی شدید به زنان پیدا می‌کنند. چرا که کسی که نمی‌تواند  به احساسات خود دسترسی داشته باشد، به کسی احتیاج دارد (معمولا پارتنر) که  حد اقل‌گاه گداری دری را برای او به سوی احساساتش باز کند. دیر یا زود  زندگی این مردان به جایی می‌رسد که با استراتژیهای برونگرایانه کارشان پیش  نمی‌رود. رفتار دوگانه و دمدمی مزاج و دوری احساسیشان در مقابل زنان،  رابطه‌های آنان را به لبه مرز‌هایش می‌رساند. انتقاد و نارضایتی از آنان در  رابطه‌ها بیشتر و بیشتر می‌شود. از همه مهم‌تر اینکه این مقاومت آنان در  برابر احساسشان، یک نوع خلا در زندگیشان به وجود می‌اورد. با اینکه بسیاری  از اینگونه مردان در زندگی شغلی و شخصی خود انسانهای «موفقی» شناخته  می‌شوند، اما زندگی و موجودیت خود را خالی از شادی و ارضا نشده و بدون معنا  می‌بینند. شاید بتوان آنرا «افسردگی مردانه» نامید.&lt;br /&gt;این نام گذاری شاید از این جهت قابل توجه است که نه تنها مردانی که علنا از  مشکلات روانی یا جسمی رنج می‌برند را شامل می‌شود، بلکه رنج مردانی هم که  ظاهرا در جامعه خوب عمل می‌کنند را در بر می‌گیرد. مردانی که شاید در مقابل  این سوال پزشکشان که «مشکل شما چیست؟» نتوانند پاسخ مشخصی دهند. مردانی که  مشکلشان این است که نگاه و راه‌شان به دنیای درونیشان مسدود شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«افسردگی مردانه» می‌تواند در اشکال دیگری نیز ظاهر شود. زخم پنهانی که  مدت‌ها، حتی سال‌ها اجازه ظهور پیدا نکرده است، می‌تواند خود را به شکل  استفاده زیاد از الکل، مواد مخدر، خشونت ورزی، دردهای جسمی، انزوای  اجتماعی، تخریب خود یا خود بر‌تر بینی نشان دهد. در بسیاری از این موارد  مردان کمکی دریافت نمی‌کنند. و البته خود آنان نیز همه پیشنهاد‌های کمک  دیگران را رد می‌کنند. دلیلهای این رد کمک دیگران، هر چقدر هم متفاوت باشد  نتیجه‌اش این است که این مردان با رنج خود تنها می‌مانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قابل درک است که زنان در مقابل، حس می‌کنند که به آنان توجه نمی‌شود، که در  برابر این «سردی احساسی» با رنجش و خشم برخورد می‌کنند: «تو به من  علاقه‌ای نشان نمی‌دهی، تو یک تکه سنگ بی‌احساسی، تو حال مرا نمی‌فهمی،  اصلا به من گوش می‌کنی؟». در اصل باید پاسخ مرد این باشد که: «بله، درست  است! من معمولا احساسات تو را ندیده می‌گیرم و به نیازهای تو توجه نمی‌کنم.  اما این بی‌توجهی من به احساسات و نیازهای تو، بیشتر از بی‌توجهی من به  احساسات و نیازهای خودم نیست!»&lt;br /&gt;نگه داشتن دائمی احساسات در بند و زنجیر، بار سنگینی بر دوش این مردان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مقاومت احساسی مردان، در مقابل ظهور این احساسات در دیگران نیز هست. وقتی  که مثلا پارتنر آن‌ها از نا‌امیدی ورنجشش به خاطر شرایط کاری یا دعوا با  دوستش حرف می‌زند، معمولا مردان سعی می‌کنند که راه حلهای عملی و پیشنهادات  سازنده ارائه کنند. در حالیکه معمولا خواست زن «تنها» این است که مردش به  او عمیقا گوش دهد و درد او را بفهمد. اما نکته دقیقا در همینجاست: همدردی و  درک کردن احساس دیگران، مستلزم آن است که آن احساس را در حدی در خود نیز  شناخته باشیم و حس کرده باشیم. و حس کردن اینگونه احساسات برای مردان، به  عنوان تهدیدی برای هویت مردانه آنان محسوب می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا مردانی که ظاهرا با مقاومت احساسی، موفق به حفظ هویت «مردانه» خود  شده‌اند، راه حلی برای این مشکل بغرنج یافته‌اند؟ مسلما نه! چنین محافظتی  از هویت، نمی‌تواند برای همیشه کارساز باشد. زمانی می‌رسد که جسم و روح این  مردان، «حق انسانی» خود را طلب می‌کنند و از همکاری سرباز می‌زنند. دردهای  جسمی‌ای مانند معده درد یا کمر درد خود را ظاهر می‌کنند تا احساس نا‌توانی  و زخم پذیری را با بی‌رحمی به دیگران نمایش دهند. یا دردهای روانی مانند  افسردگی، اعتیاد، نا‌رساییهای جنسی، یا ترسهایی که برای آن‌ها غیر قابل  توضیح هستند، اما احساس شرم یا حس شکست درونی آن‌ها را به روشنی نشان  می‌دهند. و بالاخره شکستهای بیرونی نیز می‌توانند ناگهان این بحران درونی  را بیرون بریزند؛ از دست دادن کار، جدایی از شریک زندگی، یا مرگ یکی از  والدین. احساسهای فشرده‌ای که با این اتفاقات همراه هستند، برای این دسته  از مردان بسیار به سختی قابل پرداخته شدن هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیشتر زنان از شریك خود نقطه مقابل این مقاومت احساسی را می‌خواهند؛  یعنی مردی که ترس‌ها و ضعفهای خود را به رسمیت بشناسد و بتواند در موردشان  حرف بزند، که همدردی و هم حسی نشان دهد. از سویی دیگر اما نه مردی که دائما  اینگونه باشد! این خواست دوگانه زنان، برای بسیاری مردان آشناست: اینکه  محکم و شانه‌ای برای تکیه باشند، در عین حال اما نرم و محتاج به یک  تکیه‌گاه. و نه تنها احساسات و احتیاجات شریك خود را بفهمند، بلکه خود  بتوانند آن‌ها را تشخیص دهند. این خواستهای دوگانه، تبدیل به یک عنصر اساسی  فرهنگ امروزه ما شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از معمول‌ترین برخورد مردان در برابر این خواستهای دو گانه و متناقض،  فرار به سنت گرایی است. در بسیاری از مردان این تمایل به بازتولید دیدگاه  سنتی از مردانگی دیده می‌شود. برخورد نامعقول دیگر برخی از آنان، از ان سوی  بام افتادن است، رد کردن هر آنچه به مردان مربوط می‌شود، عملی که نه از  احساس درونیشان سرچشمه می‌گیرد، بلکه از این ترس که نکند مرتکب اشتباهی  شوند.&lt;br /&gt;این استراتژیهای فرار، از نظر روانی هیچ فایده‌ای ندارند. برای مردان تنها  یک راه سازنده وجود دارد و آن اینکه فعالانه با این مشکل، با دوگانگی و  مقاومت درونیشان نسبت به احساساتشان دست و پنجه نرم کنند. این دست و پنجه  نرم کردن اما مستلزم وجود میزانی از اعتماد به نفس و قدرت درونی است. برای  رو در رو شدن با ضعفهای خود، برای تحمل احساسات پیچیده و مشکل، نیاز به این  است که انسان اعتقادی پایه‌ای به ارزش خود به عنوان یک انسان، به  تواناییهای شخصی خود و به جنبه‌های دوست داشتنی وجود خود داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-style: italic;&quot;&gt;قسمتی از كتاب  &quot;روحیات مردان&quot; (Männerseelen)، نوشته بیورن زوفكه (Björn Süfke) روانشناس و روانپزشك. كار او بیشتر در حوزه مشاوره مردان و نوجوانان در بیلفلد است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-style: italic;&quot;&gt;از مجله روانشناسی امروز (psychologie Heute)شماره ۲۴&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.................................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند نقطه نظر خودم در مورد این نوشته:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱- عنوان اصلی این مطلب بود : مرد مدرن (و نه مرد امروز! ) ، من اینطور ترجمه اش كردم چون مرد مدرن ممكن بود كمی ابهام بیاره در منظور نویسنده، اما نظر خودم این هست كه این مشكل مرد امروز نیست، و فقط امروز شاید آگاهانه تر دیده میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲- مثل هر نكته و نوشته ای در مورد خصوصیات زن یا مرد، این نوشته هم نمی تونه شامل &lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;همه&lt;/span&gt; مردان باشه. حتما خرده فرهنگهایی هم وجود دارن كه در اون مردان اینگونه نیستن و اینگونه خواسته نمیشن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳- امروز كه زنان بیشتر از هر وقت دیگه وارد زندگی پر رقابت شغلی شدن، رقابت سختی كه در خیلی جاها سختی احساسی رو  طلب میكنه، احتمالا شماری از زنان هم دچار این بایكوت احساسی خود ساخته میشن یا شدن و احتمال میدم كه شمارشون بیشتر هم خواهد شد....</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/7595821914689715885/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/7595821914689715885?isPopup=true' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7595821914689715885'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/7595821914689715885'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='ترس مردان از احساسات'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1983826126585374900</id><published>2010-09-11T10:43:00.002+02:00</published><updated>2010-09-11T11:16:27.062+02:00</updated><title type='text'>دو تا در عشق کافی نيستند</title><content type='html'>&lt;span style=&quot;color:#000099;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color:#000099;&quot;&gt;وقتی عاشق کسی هستیم، دلمان می خواهد که او تمام مدت کنارمان باشد. تاثیرات بیرونی برایمان خوش آیند نیستند. از روی حسادت و ترس از دست دادن محبوب، تمایل داریم آن نیروی سوم تهدید کننده را خارج نگه داریم- که می تواند یک انسان دیگر، یا حتی کاری باشد که معشوق ما با شور و علاقه دنبال می کند. اینکه معشوق ما بدون آن نیروی سوم، از ارزشش کم می شود، برایمان بیشتر مواقع خیلی دیر روشن می شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرهنگ تاثير گرفته از مسيحيت مغرب زمين، هميشه تمایلی به دواليته داشته است: سياه و سفيد، بالا و پايين، بد و خوب، زن ومرد، بهشت و جهنم. و به همين ترتيب که نگاه ما عادت به رابطه تر و تميز و مرتب شده اين تضادها دارد، عشق نيز برايمان رابطه بين دو انسان است. حد اقل اين نظری است که در طی هزاران سال، که داستانهای عاشقانه هميشه به يک شکل تعریف شده اند، ساخته شده است. اين داستانها به ما می گويند به محض اينکه نفر سومی وارد بازی می شود، عشق در خطر فروپاشی قرار می گيرد. مانند داستان گوته: &quot;فاميلهای انتخابی&quot; (نمی دانم این ترجمه درست باشد یا نه-شبنم) ، رمانی که فروپاشی آرام يک ازدواج با راه يافتن نفر سوم به رابطه را شرح می دهد، با پيش گويی اين واقعه آغاز مي شود: &quot;متاسفانه من موردهای بسياری را می شناسم که رابطه ای که به نظر پايان نيافتنی و محکم می رسيد، به دليل حضور گهگاه سومی به تباهی کشيده شد و آن دو که زمانی به زيبايی پيوند خورده بودند، به برهوت بی پناهی رانده شدند&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال اما اين است که داستانهايی از اين قبيل، تا چه حد بر روی خاصيت نابود کننده آن سومی تمرکز کرده اند. البته تقريبا تمام انسانها با حسادت ، و ترس از دست دادن محبوب عکس العمل نشان می دهند، وقتی که او توجه خود را به آن ديگری مرموز متوجه می کند، و ترس از &quot;رانده شدن به برهوت بي پناه&quot; گاهی چنان قوی است که اين عکس العملها شکلی بيمار گونه به خود مي گيرند. اما آيا نمی تواند اينگونه باشد که حسادت هیستریک ما، دقيقا همان عامل پايه ای که عشق را اصولا ممکن می کند را از بين مي برد؟ آیا نمی تواند اینگونه باشد که آن ديگري، نه يک خطر، بلکه در سطح عميقتری از شرطهای لازم عشق است؟ سوالاتی از اين قبيل، چشم انداز تازه ای به روی سنت مغرب زمين، و به روی رابطه دو سويه باز کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر به عنوان مثال به مسيحيت نگاه کنيم، نقش شخصیت سوم در آنجا نقش مهمی را بازی می کند. آنجا که عقيده دارد -هر چند که سر آن اختلاف نظر باشد- که خدا تنها با وجود پيش زمينه سه گانه اش، می تواند خدای عشق باشد. اگر خدا تنها يک نفر بود، عشق او نمی توانست قبل از خلقت وجود داشته باشد، چرا که عشق هميشه نياز به معشوق دارد. پس خدا نه تنها احتياج به پسرش عيسی داشت، بلکه به روح القدس نيز ، که تنها از طريق او عشق خداوندی می تواند خود را به عنوان عشقی جاویدان بنمایاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته شاید این به نظر دور از دنیا آید، چرا که عشق زمینی به متافیزیک و جاودانگی ربطی ندارد! اما با این وجود...آيا هیچوقت برای ما اينطور نبوده است؟ نياز به سمبليزه کردن عشقمان در يک شخص/یا چیز سوم و به اين ترتيب جاودانه ساختن آن؟ وقتی دو نفر ازدواج می کنند يا بچه دار می شوند، چه می کنند؟ آنها عشق خود را وارد یک مقوله سوم (ازدواج) يا شخص سوم (فرزند) می کنند که از آن طريق ، عشقشان را با دنيا در ميان بگذارند، که در مورد دوم، حتی از مرز زندگی خودشان نيز فراتر می رود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روح القدس، تنها در رابطه با عشق خداوندی نقش آن نفر سوم را بازی نمی کند، بلکه همینطور در رابطه با تولد مسیح. از آنجا که روح القدس، کسی است که عیسی را به وجود آورده است، پس در مقابل همسر قانونی مریم قرار می گیرد و هر چقدر هم که صحبت از دریافت عیسی بدون هم آغوشی است، اما با این وجود، این عمل، خلاف واضحی است بر سوگند نامه ازدواج. اما در انجیل، در مورد این مساله نه تنها سکوت نمی شود، بلکه از آن به عنوان امر و دستوری خدایی یاد می شود. در مقابل این سوم بزرگ-روح القدس- همسر قانونی و زمینی مریم رنگ می بازد ، البته حضور دارد، اما کمرنگ و تنها در نقشی جانبی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر این ساختار را به رابطه های امروزی ربط دهیم، به نظر نزدیک می آید که معشوق پنهانی را، هم نقش روح القدس ببینیم، که با حضور دست نیافتنیش، قدرت جذابیت زیادی دارد و عرصه را بر رقیب خود تنگ می کند. اما شاید آن سومی، یک رقیب نیست، بلکه در واقع نوعی مکمل بنیادی است- به هر حال خانواده ،با وجود حضور او، هنوز پا بر جاست. آیا اینطور نیست که آن سومی در اصل نه یک معشوق، که یک تجسم رویاست، یک فانتزی که حفره ای را پر می کند، حفره ای که در هر رابطه عاشقانه، دیر یا زود پدید می آید؟ وقتی به عنوان مثال دعوا یا اختلافی در رابطه پیش می آید، یا نارضایتی و نا ارضایی وجود دارد، ناگهان یاد عشق قدیمی خود، یا شخصی که او را تحسین می کنیم می افتیم، و بعد تصور می کنیم که این مشکل با او هرگز پیش نمی آمد. و در این لحظه، رویای عشق کامل را در سر می پرورانیم، عشقی که ما را پر کند ، عشقی که با رسیدن به آن دوباره کامل شویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما یک چنین وحدتی ظاهرا یک توهم است؛ آیا دقیقا همین نا کامل بودن عشق نیست که در ما آرزو، رویا، هوس- و همراه اینها: زندگی- را زنده می کند؟ آرزوها و رویاهای ما آن زمانی تمام می شوند که مرده باشیم. و شاید دقیقا به این دلیل است که آن سومی، ما را در نهایت از رابطه مان دور نمی کند، بلکه بر عکس آنرا زنده می کند. چرا که آن سومی ایده آل شده، همان فانتزی است ، همان تصور رویایمان، که به ما نشان می دهد که هنوز زنده هستیم، که هنوز چیزی می​خواهیم. این خواستن، این هوس بالاتر از آن چیزی است که در زندگی در دست داریم، چرا که اگر اینطور نبود ، به سکون مطلق می رسیدیم. و از این نگاه، آن سومی، خطری برای عشق نیست، بلکه بیشتر نشانه ایست برای یک آرزو، آرزویی که به جای عقب رانده شدن، باید بارور شود، انگیزه ای است، که یا می تواند در رابطه تاثیر بگذارد، یا در کار یا زایش هنر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسیحیت تنها حوزه ای نیست که در آن شخص/نیروی سوم نقش مهمی بازی می کند. در روانکاوی فروید که نظریه های او بزرگترین تاثیرها را در دنیای مدرن و تصویر انسان داشته اند نیز از یک رابطه سه گانه در عشق صحبت می شود. نظریه عقده ادیپ بر این مبناست که انسان در دوران کودکی در یک موقعیت رقابت مشکل ساز قرار می گیرد. فروید در نوشتارش بیشتر موقعیت فرزند پسر را مورد توجه قرار داده است. او می نویسد پسر کوچک، مادرش را بیش از هر چیز در دنیا می خواهد، و از سوی پدر دایم به محدوده های خود رانده می شود و او &quot;مجبور&quot; می شود که در طی دوران تکامل خود ابژه های اجازه یافته دیگری را جایگزین مادر سازد. اما تا آن زمان، رابطه او با پدر دو گانه است، از سویی او را تحسین می کند و دوست دارد، از سویی دیگر اما از او متنفر است و ناخود آگاه فانتزیهای مرگ او را در سر می پروراند، دقیقا به همان دلیلی که او را تحسین می کند (او تنها کسی است که به ابژه عشق او یعنی مادر دسترسی دارد) . اما آیا این ممنوعیت، عشق و علاقه او را به مادر کم می کند؟ یا بر عکس، آنرا بیشتر شعله ور می سازد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگردیم به انجیل آنجا که آپوستل پاول در نامه &quot;رومی&quot; خود می نویسد: &quot;من چیزی از هوس نمی دانستم، تا زمانی که قانون گفت نباید هوس داشته باشی! آنگاه که گناه از سوی قانون جایی برای حضور پیدا کرد، هوس را نیز در من زایید، چرا که گناه بدون قانون مرده بود&quot;. میل، با قانون از بین نمی رود بلکه بر عکس، با این ممنوعیت از نو زاده می شود. مادر برای پسر کوچک قابل پرستش می شود، چون از سوی قانون پدر، به دور دست رانده شده است. این دوری، میل فرزند را هر چه بیشتر می پروراند ، میلی که بزرگتر و قویتر می شود، ابژه عشق در نوری پررنگ می درخشد و هر چه بیشتر دست نیافتنی تر، خواستنی تر می شود. ستاره روی صحنه، دوست دختر دوستمان...در بسیاری از این موارد، این عنصر خارج از دسترسی بودن، در خواستنی بودن آنها نقش دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حتی در موقعیتهایی که به ظاهر ممنوعیتی در آنها وجود ندارد، این موضوع با نگاهی دقیقتر نقش بازی می کند. وقتی ما به شخص مورد علاقه مان برای اولین بار جسما نزدیک می شویم، هیجانی شدید، تحریک آمیز و بی نظیر را تجربه می کنیم، یک جور لرزش اعصاب، که معمولا زمان انجام دادن کاری ممنوع یا حد اقل خطرناک انرا تجربه می کنیم. اما آیا واقعا هیچ نوع ممنوعیتی در میان نیست وقتی با کسی که ماهها، هفته ها، روزها یا حتی برای چند ساعت شیفته اش بوده ایم، ناگهان رابطه ای جنسی داریم؟ آیا این تحریک آمیزی شدید اولین باری که از این مرز رد می شویم،از اینجا سر چشمه نمی گیرد که معشوقمان، ما را نا خود آگاه به یاد ابژه هوس ممنوعه مان می اندازد؟ از نظر فروید دقیقا همین اتفاق می افتد، او عقیده دارد که به همین دلیل است که بسیاری از انسانها، مشکل دارند با اینکه ورود میل و هوس سکسوال را به خود اجازه دهند. او می نویسد که این ممنوعیت (ناخود آگاه)، در بعضی از زندگی بزرگسالان هنوز بسیار قوی است و برای همین برای آنها لازم است که محبوب خود را -همانند زمانی مادر خود-با هوس و میل جنسی خود &quot;آلوده&quot; نکنند. زندگی عشقی این افراد، همیشه در دو راه جدا از یکدیگر است، آنجا که دوست دارند، نمی توانند هوس داشته باشند و آنجا که هوس داشته باشند قادر به دوست داشتن نیستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما آیا برای ما معمولا مورد بر عکس آن آشنا تر نیست؟ آیا ما دقیقا با این مشکل رو به رو نیستیم که معشوقمان با گذشت زمان برایمان (از لحاظ کشش جنسی) بدیهی می شود؟ آن&lt;br /&gt;ممنوعیت، که برای بار اول، یا دوم، یا بیستم ما را آنچنان مجذوب او می کرد، با گذشت زمان، با عادت، با در دست بودن زیادی کنار زده می شود. بعد از مدتی بدن او را از حفظ می شویم، می دانیم اگر الان به اینجا دست ببریم این اتفاق و آن اتفاق می افتد و به غیر از این هم همه چیز معمولی تر می شود. روی میز اطاق خواب، دسته کتابهای نا مرتب ریخته شده، صبحانه همیشه همان چیز است، لباس خانه قبل از اینکه جذاب باشد، راحت است، و در حمام معمولا باز است. فروید می نویسد: &quot; به آسانی می توان دریافت، که ارزش روانی عشق ورزی، کاهش میابد، وقتی که ارضا به راحتی و زیاد در دسترس باشد. برای بالا بردن میل جنسی، احتیاج به یک مانع است و انسانها در تمام دوران، آنجا که مانعهای طبیعی کافی نبوده اند، مانعهایی با دست خود به وجود آورده اند که بتوانند از عشق لذت ببرند.&quot; بر طبق این ایده فروید، موضوع پس اینجاست که آن مرزی، که دیگری در آن جذاب و دور از دسترس است را حفظ و نگهداری کرد، و با تمام صمیمیت و آشنایی، دیگری را به عنوان موجودی ممنوع و قابل پرستیدن حفظ کرد. چرا که تنها در برابر کمی ناتوانی، میل و هوس می تواند به وجود آید یا دوباره و دوباره تازه شود.&lt;br /&gt;خوب اینکار با حرف راحتتر است تا در عمل! چرا که معشوق را در نقطه قابل دوست داشتن و پرستیده شدن نگه داشتن، نیازمند به این است که آن سومی مزاحم کنار زده نشود. وقتی دیگری را دوست داریم، می خواهیم او را در کنار خود نگه داریم و در برابر تاثیرات بیرونی به شدت عکس العمل نشان می دهیم و سعی می کنیم آن سومی را-حالا چه شخص سوم باشد، چه حتی کاری که معشوقمان با شور دنبال می کند-کنار بزنیم تا تنهایی صمیمی مان دوباره باز گردد. اینکه معشوق ما بدون آن سومی از ارزشش کم می شود را گاهی خیلی دیر متوجه می شویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حالیکه تجربه به کرات نشان داده است که آتش علاقه ما زمانی که توجه سومی را به معشوقمان در می یابیم، دوباره از نو روشن می شود. وقتی می فهمیم که رقیبانی وجود دارند که به دنبال ابژه عشقی ما هستند. آنگونه که رولاند بارتز (Roland Barthes) فیلسوف فرانسوی در کتاب خود با عنوان:&quot;اصول زبان عشق&quot; می نویسد، به عشقمان تمایل پیدا می کنیم، چون یکی دیگر به ما نشان داده است که او قابل دوست داشتن و هوس ورزیدن است. او می گوید که ما همینطور از روی باد هوا عاشق نمی شویم، بلکه تحت تاثیر اطرافیانمان، آن سومی قرار می گیریم.و هر چقدر نظر مثبت بیشتری نسبت به معشوقمان از سوی دیگران وجود داشته باشد، او در نظر ما خواستنی تر می شود. از این جهت، عشق همانقدر به ارزشها و مقیاسهای جامعه وابسته است که به آن سومی، که تجسم آن ارزشها و مقیاسهاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شخصیت سومی در عشق حاضر تر از آن است که ما فکر می کنیم-بله، حتی یکی از پایه های آن است. کافی است یکبار از خود سوال کنیم آیا اگر دو نفر جدا از همه آدمهای دیگر، یا تنها در یک جزیره زندگی کنند، می توانند نسبت به هم احساس عشق و هوس کنند؟ چه بر سر عشق می آمد اگر ما انتخابی نداشتیم، مقایسه ای نداشتیم، و اگر دوباره و دوباره به مرزهای آن نمی رسیدیم؟ حتی آدم و حوا هم باید اول از بهشت رانده می شدند قبل از اینکه پسرهایشان را به دنیا آورند. چرا که اگر دو نفر چیزی بین خود نداشته باشند-حتی اگر ان چیز برگهای درخت باشد- نمی توانند یکدیگر را به درستی کشف کنند و دریابند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;نویسنده: سونیا فلاسپولر (Svenja Flaßpöhler)، متخصص فلسفه درباره پورنوگرافی و سابژکت مدرن.&lt;br /&gt;از مجله روانشناسی امروز (psychologie Heute)&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1983826126585374900/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9488845/1983826126585374900?isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1983826126585374900'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1983826126585374900'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shabnamefekr.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='دو تا در عشق کافی نيستند'/><author><name>Shabnam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry></feed>