<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/atom10full.xsl" type="text/xsl" media="screen"?><?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css" type="text/css" media="screen"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" gd:etag="W/&quot;A0MHQn47fSp7ImA9WxdaFUQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845</id><updated>2008-08-24T19:37:13.005+02:00</updated><title>شبنم فکر</title><subtitle type="html" /><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>89</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><link rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/shabnam-fekr" type="application/atom+xml" /><entry gd:etag="W/&quot;A0MHQn45fCp7ImA9WxdaFUQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-4564831273082536078</id><published>2008-08-24T19:27:00.001+02:00</published><updated>2008-08-24T19:37:13.024+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-08-24T19:37:13.024+02:00</app:edited><title>چهار سال پيش، در چنين روزی...</title><content type="html">شبنم فکر متولد شد. مبارکمون باشه :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمی باور نکردنيه، چهار سال! هيچوقت موقع شروع کردن به چنين بعد زمانی ای فکر نکرده بودم وحالا به اين راحتی چهار سال گذشته. اين مدت زمان، اتفاقا از حساسترين و پر تحولترین زمانهای زندگی شخصی خودم هم بود و شايد تقارن اين دو ، زياد هم تصادفی نبوده!&lt;br /&gt;به زمان و کاری که در اینجا گذاشتم فکر می کنم، اما مطمئنا من فقط خرج نکردم، بلکه خیلی چیزها از اینجا گرفتم، چیزهایی که یاد گرفتم، دوستیها و آشناییهای وبلاگی، و همه چیزهای جدیدی که باهاش تجربه کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين کودک وبلاگيم رو خيلی دوستش دارم. از بودن همه شمايی که اين مدت بهم انرژی دادين، نظر نوشتين، ،ميل و پيام فرستادين،  تشويق و نقدم کردين و یا خواننده بی سر و صدای اینجا بودین ، ممنونم.</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/4564831273082536078/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=4564831273082536078" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4564831273082536078?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4564831273082536078?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/08/blog-post_24.html" title="چهار سال پيش، در چنين روزی..." /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry gd:etag="W/&quot;DU4GQH06fSp7ImA9WxdbEU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-5259614649711331024</id><published>2008-08-07T12:46:00.006+02:00</published><updated>2008-08-07T13:18:41.315+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-08-07T13:18:41.315+02:00</app:edited><title>بچه ها از کجا می آیند؟</title><content type="html">&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SJrS-df7ZZI/AAAAAAAAABw/FYQoNxe8eFg/s1600-h/jelde1.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SJrS-df7ZZI/AAAAAAAAABw/FYQoNxe8eFg/s1600-h/jelde1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5231725887656519058" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SJrS-df7ZZI/AAAAAAAAABw/FYQoNxe8eFg/s200/jelde1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;اين برای من جای خوشحاليه که نوجوان ۱۳ ساله ای که برای پیدا کردن پاسخ سوالهای جنسیش و&lt;br /&gt;مربوط به بلوغ توی اینترنت جستجو ميکنه، به اين وبلاگ می رسه و فکر مي کنه شايد از نويسنده اش بتونه جواب سوالهایی که براش سخت آزار دهنده هستن رو بگيره. و اين برای من ترسناک و ناراحت کننده هست که بعد از سوال و پاسخ، ازش بشنوم که من (يک ناشناس و به اين دوری!) رو از هر کس ديگه ای به خودش نزديکتر حس می کنه. ترسناک و ناراحت کننده برای اينکه به اين فکر مي کنم که چرا ما که پدر، مادر ، يا دايی يا عمو یا خاله یا عمه يا هر کس نزديک ديگه به يک بچه و يک نوجوان هستيم و احتمالا دوستش داريم و خيلی تلاشها براش می کنيم، در اين يک مساله، که اتفاقا بسيار مهم و کليدی هم هست، اون رو با تمام سوالهاش، ترسها و کابوسهاش، و درگيريهای ذهنيش که می تونن سالها دوام داشته باشن و شايد با چند دفعه صحبت همه از بين برن، تنها مي گذاريم. مسائلی خيلی پيش پا افتاده که شايد برای ما حتی شکل سوال رو هم نداشته باشه، برای اونها دلهره، ترس و آشفتگی به همراه داره. همینطور با بزرگتر شدنش، در معرض خطرهای دیگه ای قرار می گیره اگر ندونه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جواب دادن به این سوالها البته همیشه راحت نیست. گاهی حتی متوجه می شیم که خودمون هم جواب رو درست نمی دونیم، یا نمی دونیم بعضی مسائل رو چطوری مطرح کنیم. چند وقت پیش اتفاقی &lt;a href="http://kudakaniran.com/" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;وبلاگی رو به اسم: "بچه ها از کجا می آیند؟"&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;​&lt;/strong&gt; پیدا کردم و دیدم کتابی به فارسی به همین نام ترجمه شده که واقعا خیلی خوب نوشته شده، خوندنش رو به همه بچه ها و نوجوانها و کسانی که به هر نحوی با بچه ها و نوجوانها سر و کار دارن، پیشنهاد می کنم. و البته شاید برای خیلی از بزرگسالان هم آموزنده باشه! نویسنده این کتاب زنی آمریکایی به اسم روبی هاریس، و ترجمه اش کار نسیم عرب و کسرا بختیاری هست. چقدر جای تاسفه که این کتاب اجازه چاپ در ایران رو نداره. به مناسبت حرف زدن با دوست نادیده و نوجوانم، فکر کردم بهتره این کتاب رو اینجا معرفی کنم. توضیح اضافه در موردش نمیدم، بقیه اطلاعات رو می تونین توی همون وبلاگ بخونین، نسخه پی دی اف هم برای دانلود همونجا هست. فکر می کنم این یک ساعت وقت برای دانلود و خوندنش پیدا می شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک بار ديگه: خواهشا بچه هاتون رو با سوالهاشون تنها نگذارين! اين می تونه براشون عواقب خيلی بدی داشته باشه. در ضمن بهتره از شما پاسخ درست رو بگیرن، و نه از دوستها و هم کلاسیها که حرفهایی رو میزنن که از جایی شنیدن و خودشون هم درست نمی دونن، ولی یک تصور کج و کوله رو در ذهن اون نوجوان درست می کنن. اونها خجالت می کشن و براشون سخته سوال کنن،&lt;strong&gt; شروع صحبت وظيفه ماست!&lt;/strong&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/5259614649711331024/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=5259614649711331024" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5259614649711331024?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5259614649711331024?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/08/blog-post.html" title="بچه ها از کجا می آیند؟" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/_5K431GPvj10/SJrS-df7ZZI/AAAAAAAAABw/FYQoNxe8eFg/s72-c/jelde1.jpg" height="72" width="72" /></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0QNRXY8eip7ImA9WxdUEE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-4820959652000272327</id><published>2008-07-25T18:15:00.017+02:00</published><updated>2008-07-25T19:03:14.872+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-07-25T19:03:14.872+02:00</app:edited><title>هنر دعوا کردن(۱)</title><content type="html">&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;همه ما دعوا کردن را بلد هستیم، و همگی هم اینکار را می کنیم: با پدر و مادر، دوست، همکار، فرزند، و همینطور با همسر و شریک زندگی. اما "سازنده" دعوا کردن، هنری است که هر کسی آنرا بلد نیست و باید یاد گرفته شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;صورت مساله&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نه اندرزهای اخلاقی، و نه راه حلهای روانشناسی تا کنون نتوانسته اند (و هيچگاه هم نخواهند توانست) از پيش آمدن اختلاف و دعوا بین یک زوج بر سر شغل، اعضای خانواده دو طرف، دوستان، تربیت بچه ها، محل زندگی، سرپرستی و تمیز کردن خانه، پول، رابطه جنسی، ديدگاهها و نگاههای مختلف به دنيا، سیاست يا مذهب... و بسياری موارد اختلاف ديگر جلوگيری کنند. هيچ رابطه ای وجود ندارد که بدون اختلاف باشد ، و پيش آمدن اختلاف بين دو جفت، همينطور بين والدين و فرزندان، بين دوست و همکار...امری کاملا طبيعی است و به هر رابطه خوب و سالمی تعلق دارد. آنچه اما مهم است، اين است که مطرح کردن موضوع اختلاف، و دعوا و مشاجره بر سر موارد اختلاف چطور پيش می رود و چه نتيجه ای به بار می آورد.&lt;br /&gt;میل به دعوا کردن ، از دوران کودکی به و جود می آید. بچه ها کم کم یاد می گیرند که با والدین خود درگیر شوند و در جستجوی نقاط اختلاف هستند. آنها می خواهند همه کار را خودشان و به میل خودشان انجام دهند و در برابر دستورات والدین مقاومت می کنند. به این ترتیب، مستقل تر شدن کودکان که خواسته شده نیز هست، به دنبال خود، لزوم درگیری بین والدین و فرزندان و همینطور درگیری والدین با خود را به همراه دارد. هدف اصلی تربیت کودک این است که از سویی استقلال نوپای کودک پرورش داده شود، و از سویی دیگر به او در طی دعواهایی که بر اساس "حق با من است" بنا نشده اند و مقاومت کودکانه او را درهم نمی شکنند ، مرزهایش نشان داده شود. این البته وظیفه مشکلی است، اما اگر درست انجام شود، کودک راههای دعوای درست را یاد می گیرد و برای درگیریهای آینده آماده می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قالب اجتماعی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحولات اجتماعی چند دهه اخیر ، تغییراتی اساسی در بنیان خانواده سنتی به وجود آورده است: توقع زندگی با کیفیت بیشتر، مستقل تر شدن زنان، تغییر اندیشه و جهان بینی بر پایه برابری زن و مرد، آزادی جنسی... همه باعث شده اند که پایه زندگی مشترک امروز نه بر اساس روالی از پیش تعیین شده و غیر قابل تغییر، بلکه بر اساس احتیاجات و نیازهای کنونی دو طرف رابطه بنا شده باشد. راه حل مشکلات در خانواده سنتی، که بر اساس سازش زن با مرد، به قیمت گذشتن از حقوق و آرزوهای خود بود، امروزه دیگر قابل پذیرش نیست. موفقیت در زندگی مشترک، امروز بستگی به شراکتی منصفانه بین دو طرف رابطه دارد، چیزی که بيشتر زنان و مردان امکان ياد گيری آنرا در زندگی نداشته اند. اغلب آنان در خانواده هايی سنتی، با نگرشها و نرمهای سنتي پرورش یافته اند و مجبورند راههای جدید را آزمون (و خطا) کنند، مرتب به دنبال پیدا کردن راه حلهای جدید باشند، قوانین جدید وضع کرده و آماده برای تغییر آنها باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قالب احساسی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی یک زوج در آغاز رابطه و عشق ورزی است، معمولا طرفین این تصور رایج را دارند که :"ما یک روح در دو جسمیم!" و این احساس البته واقعی است، احساسی که هر کدام از ما کمابیش آنرا می شناسیم، احساسی که متاسفانه همیشگی نیست. چرا که انسانها متفاوت هستند و یک زوج عاشق هم از دو انسان با شخصیتهای متفاوت و مخصوص به خود تشکیل شده است. وقتی که عاشقیم، دلمان نمی خواهد تفاوتهای بین خود و معشوق خود را باور کنیم و فکر می کنیم که رابطه ما همیشه در هارمونی مطلق ادامه پیدا خواهد کرد. زمانی اما این وضعیت استثنایی خاتمه پیدا می کند و کم کم در می یابیم که ما دارای دو روح هستیم، دو قلب که با ریتمهای متفاوتی از هم می طپند. با ناراحتی می بینیم که شریکمان به چیزهایی متفاوت از ما احتیاج دارد و با مسائل جور دیگری بر خورد می کند، کوتاه اینکه: بین دو انسان متفاوت، اختلاف بر سر خواسته های متفاوت آنها به وجود می آید. و حالا مرحله ای حساس برای رابطه سر رسیده است: آیا این زوج، وجود تفاوتها و اختلافهای بین خود را به چشم امری طبیعی نگاه می کند؟ در اینصورت پا به مرحله شروع اختلافها و احتمالا مشاجره برای مطرح کردن اين اختلافها گذاشته است. اين البته کار آسانی نيست و باورش درد آور است، اما مطمئنا سالم است. وقتی که دو طرف باور داشته باشند که برقراری و حفظ رابطه، امری بديهی نيست، بلکه احتياج به زحمت و سعی دائمی دارد، تلاش خواهند کرد که اختلافهای خود را بشناسند و راههای کنار آمدن با آنها را بياموزند، طوريکه در نهايت هر دو راضی و خوشبخت باشند. اما اگر جفتی در اين تصور غرق شود که " اگر دو نفر همديگر را دوست داشته باشند، اختلافی بين آنها وجود ندارد" و فکر کنند که يک رابطه به خودی خود (مثلا به خاطر وجود عشق) بايد خوب باشد، از همينجا نااميدی و سرخوردگی آنها برنامه ريزی شده است و دعواهای آنها از اينجا به بعد بر سر پافشاری بر اين تصور غلط ادامه پيدا می کند، هر کدام از آنها اين احساس را پيدا خواهد کرد که طرف مقابلش خراب کننده رابطه است و نمی گذارد هارمونی گذشته در رابطه ادامه پيدا کند، پس هر کدام سعی می کند خواسته ها و توقعات خود را پيش بکشد و به حق بشمارد و نمی تواند نيازهای طرف مقابل را ببيند و قبول کند، درنتيجه راه حل درستی نيز در اين نوع دعواها پيدا نخواهند شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چرا دعوای صحیح، برای هر جفتی لازم است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;محققان به این نتیجه رسیده اند که زوجهایی که گاه گداری با هم دعوای سازنده دارند، در رابطه خود نسبت به آنهایی که غیر منصفانه و اشتباه دعوا می کنند یا کلا از هر گونه دعوایی طفره می روند، موفق تر و پایدار ترند. چطور چنین چیزی ممکن است؟ به این دلیل که این زوجها، به خاطر اینکه در طی دعوای خود با یکدیگر صحبت می کنند و به یکدیگر گوش می دهند، سو تفاهمهای به وجود آمده را زودتر باز شناخته و حل می کنند، طرف مقابل خود را بهتر می شناسند و بهتر می فهمند، اعتماد بین آنها رشد می کند، نزدیکی بین آنها بیشتر می شود و در نتیجه رابطه آنها در کل هماهنگ تر و ملایمتر می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;وقتی کسی دعوا نمی کند ( یا نمی تواند دعوا کند) چه اتفاقی می افتد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اینجا و آنجا به کسانی بر می خوریم که با ترس، از هر نوع دعوایی اجتناب می کنند، چون یا در خانواده ای بزرگ شده اند که پدر و مادر آنها دعواهایی تهدید کننده و شدید داشته اند، یا در خانواده ای که در آن اصلا هیچگاه دعوا نمی شده است (به خصوص در خانواده های سنتی) و مشکلات همیشه سرپوشی می شده اند. در هر دوحالت شانس یاد گرفتن و به دست آوردن "ابزار" دعوای صحیح در کودکی برای این اشخاص وجود نداشته است.وقتی در یک رابطه در طی مدتی طولانی راهی برای ابراز و حل و فصل مشکلات، احتیاجات، دلخوریها، و عصبانیتها پیدا نشود، حد اقل یکی از طرفین رابطه در طول زمان بسیار ناراضی خواهد بود و دو طرف کم کم با هم بیگانه می شوند. همینطور این خطر به وجود می آید که رابطه آنها ناگهان با مشکلی غیر قابل پیش بینی مواجه شود که حتی به جدایی بیانجامد. گاهی پایان دراماتیک چنین دعوایی، هیچ نسبتی با شروع بی اهمیت آن ندارد؛ از آنجا که به ندرت راجع به احساسها و ناراحتیها صحبت شده است، یک حرف اشتباه، یک لحن نا به جا می تواند باعث جاری شدن سلسله وار جملات و کلمات زخمی کننده شود، و نه تنها موضوع کنونی، بلکه تمام موضوعات گذشته به مورد اختلاف اضافه شوند، و دعوا روندی انفجار گونه به خود بگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دعوای "سازنده" و دعوای "مخرب"&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بعضی از زوجها می گویند:" بعد از دعواهایمان، همدیگر را بهتر می شناسیم و بهتر می فهمیم." از طرف دیگر، مردان و زنان دیگری در مورد اختلافهای بین خود می گویند: "با هر دعوایی، ذره ای از عشق ما از بین می رود." ظاهرا اینجا صحبت از دو پدیده متفاوت است، اما هر دو گروه از یک واژه یکسان برای این دو پدیده استفاده می کنند: هر دو از "دعوا" صحبت می کنند، دعوایی که در رابطه گروه اول مفید و در گروه دوم مضر است. با اینکه هر زوجی، مانند اثر انگشت، روش خاص خودش را برای دعوا کردن دارد، اما در کل می توان بین دو نوع مختلف دعوا تفاوت گذاشت: دعوای سازنده و دعوای مخرب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چه دعوایی مخرب است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;شب هر دو بر سر میز شام نشسته اند. زن می گوید: " آخ راستی، مادرم زنگ زده و قرار است آخر هفته به دیدنش برویم." مرد ناگهان می گوید: "تو همیشه برای آخر هفته های من برنامه می ریزی! چرا کسی از من سوال نمی کند!" زن پاسخ می دهد که او هم به خواسته های او ، وقتی مربوط به پدر و مادرش است، توجه نمی کند و مرد جواب می دهد...نمونه صحنه ای تکرار شونده برای بسیاری از زوجها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتما چنین جمله هایی برای شما آشنا هستند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_تو هیچوقت برای من وقت نمی گذاری!&lt;br /&gt;_ همیشه کارهای خودت بر من مقدمترند!&lt;br /&gt;_تو هیچوقت وسائلت را جمع نمی کنی!&lt;br /&gt;_ تو عین پدرت/مادرت هستی!&lt;br /&gt;_تو هم می توانی یک کمی به هیکلت فکر کنی!&lt;br /&gt;_باز امشب هم می خواهی بیرون بروی؟&lt;br /&gt;_همیشه از زیر کار در می روی!&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کم پیش نمی آید که چنین جمله هایی باعث به وجود آمدن دعواهایی شدید می شوند. معمولا در بین زوجها موضوعهای حساسی وجود دارند که دائما دست آویزی برای به میان آمدن دعواهای جدید می شوند، گاهی موضوعهایی که در نظر اول بسیار بی اهمیت جلوه می کنند، مانند فشار ندادن درست خمیر دندان از جایش! اما همین موضوعات بی اهمیت و حتی خنده دار، می توانند جرقه روشن شدن آتش مشاجره باشند، و این آتش گاهی چنان زبانه می کشد که روند دعوا مهمتر از دلیل اولیه آن می شود. در بسیاری موارد دیگر تنها آن موضوع اهمیت ندارد، بلکه دفعات قبلی نیز به آن اضافه شده است. دیگر مشکل خمیر دندان نیست، بلکه مسائلی که پشت این موضوع (-ات) کم اهمیت پنهان شده اند: نگرانی دیگر دوست داشته نشدن، مورد حمایت قرار نگرفتن، احساس تنها گذاشته شدن یا قبول نشدن از سوی دیگری. اینها اما سوالاتی است که در فضای دعوا نمی توانند پاسخ مناسبی بیابند، چیزی که باز آتش دعوا را تندتر می کند و خشم و سر خوردگی را تشدید.&lt;br /&gt;روند این دعواها، در بین زوجها بسیار مختلف، اما در درون یک رابطه معمولا یکسان است؛ مانند مثال بالا، گویی که هر کدام از دو طرف پاسخ دیگری را از قبل می داند و منتظر بیان آن پاسخ است که فورا در برابرش مقابله کند. هر دو طرف احساس می کنند که شنیده و فهمیده نمی شوند و شدیدا می رنجند. بعضی از جفتها برای رو به رو شدن با اختلاف خود، به اسلحه "سکوت" رو می آورند، بعضی دیگر بحثها و مشاجره های اعصاب خرد کن چند ساعتی را آغاز می کنند که البته معمولا در حرفهای خود دائم بی نتیجه به دور خود می چرخند و در آخر به بن بست می رسند، و در بین بعضی نیز بشقابها به پرواز در می آیند، و سیل ناسزاها و سرزنشهایی است که بین آنها رد و بدل می شود. پایان چنین دعواهایی نیز در یک رابطه معمولا به هم شبیه است: یکی از طرفین گریه می کند و دیگری اطاق را با خشم ترک می کند، یا هر دو خود را کنار می کشند و مدتی با هم حرف نمی زنند تا جریان روزمرگی آنها را با هم دوباره رو به رو کند، و یا اینکه یکی از دو طرف از عصبانی شدن خود عذر خواهی می کند؛ اما در همه این شکلها، مساله اصلی همچنان حل نشده و شاید حتی کشف نشده باقی مانده است و دعوای بعدی-احتمالا بر سر همان موضوع!-در پیش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;با اقتباس از:&lt;br /&gt;منابع اینترنتی: &lt;/em&gt;&lt;a href="http://arbeitsblaetter.stangl-taller.at/KOMMUNIKATION/SchlechtesStreiten.shtml" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۱&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.bkkgesundheit.de/ratgeber/gesundheit/psychologie/inhalt.lasso?a=lebensfreude10_07" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۲&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.familienhandbuch.de/cmain/f_Aktuelles/a_Partnerschaft/s_416.html" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۳&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.ard.de/-/id=656780/1w0c7wb/index.html" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۴&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;a href="http://www.rhetorik.ch/Streiten/Streiten.html" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;۵&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;و:مقاله ای از داوید ویلشفورت (David Wilchfort) در مجله روانشناسی Emotion, آوریل ۲۰۰۶ (Emotion Das Psychologie-magazin, April 2006)&lt;/em&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/4820959652000272327/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=4820959652000272327" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4820959652000272327?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/4820959652000272327?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/07/blog-post_25.html" title="هنر دعوا کردن(۱)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0cGQnc5fCp7ImA9WxdWGEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-8334440640051010236</id><published>2008-07-12T20:14:00.034+02:00</published><updated>2008-07-12T22:37:03.924+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-07-12T22:37:03.924+02:00</app:edited><title>کافکای عاشق پیشه</title><content type="html">&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;به مناسبت صد و بيست و پنجمين سالگرد تولد کافکا، بر زندگی او نور جديدی تابانده می شود: بيوگرافي، مجموعه های عکس، و دست نوشته های او کمتر نقطه ای از زندگی او را پنهان نگه می دارند. امروز کافکا که زمانی تنها به عنوان نویسنده گوشه گیر شناخته میشد، به عنوان کافکای عاشق با نگاه جدیدی دیده می شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222200166531043842" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_5K431GPvj10/SHj7YhARkgI/AAAAAAAAAA4/6G5X2FdaOBg/s320/n00005222-b.jpg" border="0" /&gt;تريبونال(Tribunal) برلين: در حاليکه در پايتخت آلمان پشت درهای بسته، جنگ جهانی اول برنامه ريزی می شود، کارمند شرکت بیمه و نویسنده اهل پراگ، فرانتس کافکا (Franz kafka)، در یک اطاق هتل، رو به روی سه زن نشسته است و احساس کسی را دارد که در دادگاهی علنی محاکمه می شود.&lt;br /&gt;نامزد او, فلیس باوئر (Felice Bauer) آمده است که از او توضیح بخواهد. او خواهر خود ارنا(Erna) و دوستش گرته بلوخ (Grete Bloch) را در کنار خود دارد، و همچنین نامه هایی که کافکا پنهان از او به گرته فرستاده بود، نامه هایی که در آنها کافکا در نوشتاری با معنای دو پهلو، اما به اندازه کافی مشخص، به ازدواج خود و فلیس هیچ شانسی نداده بود.&lt;br /&gt;اینکه نامزد او به قابلیتهای خود به عنوان همسر شک دارد، برای فلیس چیز جدیدی نیست. تردیدهای کافکا را فلیس از بین نوشته های او در بیش از ۳۵۰ نامه، تلگراف و کارتهایی که روزانه، گاهی حتی چندین بار در روز در پاییز سال ۱۹۱۲برایش می فرستاد، می شناسد. اما آنچه او اینک باید در این نامه ها در باره خود بخواند، برایش غیر قابل بخشایش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز ۱۲ ژوئن سال ۱۹۱۴ است. کافکا از خود در برابر سرزنشهای زنان دفاعی نمی کند. او حتی بیشتر ترجیح می دهد خود، خودش را محاکمه کند. بعدها، در ماه اکتبر، در آخرین نامه خود به گرته بلوخ می نویسد:" هر چند در هتل برلین، شما در جایگاه قاضی رو به روی من نشسته بودید-و چه موقعیت نفرت انگیزی برای شما، برای من ،برای همه بود- اما این تنها ظاهر قضیه بود، حقیقت اما این است که من در جایگاه شما نشسته بودم، جایگاهی که تا به امروز ترکش نکرده ام."&lt;br /&gt;نامزدی با فلیس، که تازه شش هفته قبل از آن رسما اعلام شده بود، منحل می شود. اما آنچه آن "محکمه" (آنطور که او ملاقات آنروز در برلین را در دفتر خاطرات خود می نامد) در درون او به حرکت می آورد و تکان می دهد، کوتاه مدتی بعد خود را نشان می دهد-به شکل رمانی ادبی با ارزشی در سطح جهانی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_5K431GPvj10/SHj9GJdJFgI/AAAAAAAAABA/FsNpLuFDqx4/s1600-h/felice1_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222202049995281922" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_5K431GPvj10/SHj9GJdJFgI/AAAAAAAAABA/FsNpLuFDqx4/s320/felice1_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;آگوست ۱۹۱۴: در این ماه تنها جنگی بزرگ آغاز نمی شود، بلکه بخشهای اول یکی از معروفترین رمانهای عصر به روی کاغذ می آید، اولین جمله های رمان "محاکمه": " احتمالا به ژوزف ک. بهتان زده بودند، چون بی آنکه خطایی ازش سر زده باشد، یک روز صبح بازداشت شد." (بر گرفته از ترجمه صادق هدایت-شبنم) احتیاج به تخیلی قوی نیست برای اینکه بتوان پژواک موقعیت ملاقات در هتل برلین را از بین این جملات شنید.&lt;br /&gt;تا این زمان بیش از چند نوشته کوتاه از کافکا منتشر نشده بود. هیچکس نمی توانست در سال ۱۹۱۴ حدس بزند که این کارمند کناره گیری که در شرکت بیمه تصادفات استخدام شده است، یکی از مشهورترین نویسندگان آلمانی زبان قرن بیستم میلادی خواهد شد- شهرتی که حتی از کسانی مانند برتولت برشت یا توماس من سبقت خواهد گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کافکا امروز یکی از آن دسته نامهایی است که دیگر به اسم کوچک احتیاجی ندارد، مانند شکسپیر، گوته، شیلر، بالزاک یا داستایوفسکی. در روز سوم ژوئن سال ۱۸۸۳ کافکا در پراگ به دنیا آمد. به این مناسبت، بسیاری از آثار او دوباره چاپ شدند، همینطور مجموعه های عکس و بیوگرافیهای مختلف- که زندگی کوتاه و کم ماجرای او را به طور وحشتناکی دقیق توصیف می کنند. درباره زندگی خصوصی کافکا هیچ زمانی به اندازه امروز مطلب موجود نبوده است، به خصوص بیوگرافی کافکا نوشته راینر اشتاخ (Reiner Stach) که در دوجلد به چاپ رسیده و جلد سوم آن در راه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صحنه جدایی کافکا و فلیس در هتل برلین را البته هیچ یک از نویسندگان بیوگرافی کافکا از دست نداده اند، صحنه ای که در مدت زمان کوتاهی قبل از آغاز جنگ جهانی اول و نقطه عطف دراماتیک تاریخ جهان شکل گرفت و برای کافکا یکی از "پربارترین فازهای آفرینندگی نوشتاری زندگی او" را آغاز کرد، آنطور که اشتاخ در کتابش آنرا وصف می کند. زمانی که اشتاخ، این متخصص کافکا-شناسی در سال ۲۰۰۲ اولین جلد بیوگرافی کافکا را به چاپ رساند، که با تشریح صحنه هتل برلین و آغاز رمان محاکمه و جنگ جهانی دوم، مدت زمان بین سالهای ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۵ را در بر می گیرد( با عنوان: سالهای تصمیم گیری -با ترجمه خودم از عنوان این کتاب-شبنم) ، تشویقهای بسیاری را از منتقدین دریافت کرد، به خصوص که او بر خلاف کسانی مانند آندره آلت (Andre Alt) که بیوگرافی کافکا را به شیوه ای آکادمیک نوشته اند، این هنر را نشان داده است که زندگی نامه کافکا را از سوئی به شکل یک رمان تحریر کند و از سوئی دیگر این آرامش را به خواننده بدهد که نوشته های او مستند و معتبر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_5K431GPvj10/SHkDTrx03YI/AAAAAAAAABY/CM5XJKBSa4s/s1600-h/grete1_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222208879616908674" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_5K431GPvj10/SHkDTrx03YI/AAAAAAAAABY/CM5XJKBSa4s/s320/grete1_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;در جلد دوم بیوگرافی کافکا (با عنوان:سالهای شناخت-باز هم ترجمه خودم از عنوان این کتاب-شبنم) اشتاخ داستان زندگی کافکا را از سال ۱۹۱۶ دنبال می کند، زمانی که کافکا سعی می کند دوباره به فلیس نزدیک شود. آنها در سفری به مارین باد( Marienbad) یکدیگر را می بینند، دوباره نامزد می شوند، و باز در مدت زمان کوتاهی بعد از آن از هم جدا می شوند. اشتاخ همینطور از یکی از روابط کافکا که تا به امروز کمتر مورد توجه قرار گرفته، می نویسد که باز به نامزدی (و جدایی) می انجامد، رابطه با يولی وُرسِک (Julie Wohryzek) در سالهای ۱۹۱۹-۱۹۲۰ ، و همینطور از عشق نا موفق و غمگین کافکا به زن خبرنگاری به نام میلنا یزنسکا (Milena Jesenska).&lt;br /&gt;بعد از آن، سال ۱۹۲۲ ، سال آغاز تحریر رمان "قصر" , و ۱۹۲۳ رفتن به برلین و آغاز زندگی کافکا با آخرین عشق زندگی خود، دورا دیامانت (Dora Diamant) است. دورا با کافکا همراه بود، تا آن زمانی هم که او در سن چهل سالگی در استراحتگاهی در شهر وین با رنج فراوانی در اثر بیماری سل از دنیا رفت، دورانی که اشتاخ در کتاب خود با شرحی گیرا وصفش می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://bp0.blogger.com/_5K431GPvj10/SHkJtfCwsPI/AAAAAAAAABg/J3aX_IKnbKc/s1600-h/milena1_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222215919944642802" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_5K431GPvj10/SHkJtfCwsPI/AAAAAAAAABg/J3aX_IKnbKc/s320/milena1_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ماکس برود (Max Brod) نویسنده و نزدیکترین دوست و مشوق کافکا در پراگ ،کسی بود که با زحمت تعداد معدودی از آثار کافکا را در زمان حیات او منتشر کرد. با وجود اینکه کافکا با جدیت از او خواسته بود که بعد از مرگش، همه آثار چاپ نشده او را از بین ببرد، ماکس نه تنها لحظه ای برای چاپ نوشته های کافکا بعد از مرگش درنگ نکرد و با چاپ رمان محاکمه در سال ۱۹۲۵ اینکار را آغاز کرد، بلکه حتی با زیرکی از وصیتنامه کافکا که در آن خواسته خود را ذکر کرده بود، برای جمع آوری دست نوشته های او استفاده کرد تا آنها را به چاپ برساند. موفقیت او در جمع آوری نوشته های کافکا در آن زمان، یکی از معجزات تاریخ ادبیات است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از شایعات در مورد کافکا که ماکس نیز آنرا پراکنده کرد، شایعه بچه دار شدن گرته از کافکا بود، داستانی که در بیوگرافی کافکا نوشته کسانی مثل لوئیز بگلی (Louis Begley) به چشم می​خورد، اما در هیچ تحقیقی از آن سند معتبری در دست نیست. این شایعه بر اساس نوشته ای از گرته به وجود آمد که در آن ذکر کرده بود پدر فرزندش در سال ۱۹۲۴ از دنیا رفته است و او میل ندارد از او نامی ببرد. البته نامه های کافکا به گرته هم برای اینگونه شایعات راه را هموار می کنند، نامه هایی که سخت عاشقانه و اروتیک بودند. گرته-همانند دوست خود فلیس-زنی زیبا، مستقل و شاغل بود، و به جاذبه اروتیک خود آگاهی داشت، چیزی که ظاهرا کافکا را هم مجذوب و هم گیج می کرد. از سویی گرته، که در آغاز نقش میانجی گر بین کافکا و فلیس را بازی می کرد، نتوانست از میدان جاذبه قدرت زبان و بازی نوشتاری اروتیک کافکا در امان بماند. اشتاخ در بیوگرافی خود از آنها به تفسیر و دقت می نویسد. او قسمتهایی از نامه های کافکا به گرته را که حال و هوای خواستگاری دارند دیکته می کند، مانند آنجایی که کافکا اعتراف می کند که "برای نزدیک شدن به شما هم کشیده و هم رانده می شوم." و حتی نامزدی و نقشه ازدواج با فلیس هم نتوانست چیزی را در رابطه آنها تغییر دهد. قابل باور نیست که کافکا کاملا جدی به گرته و فلیس پیشنهاد کرد که بعد از ازدواج خود و فلیس، مدتی سه نفری در آپارتمانی در پراگ با هم زندگی کنند. جای تعجب ندارد که این رابطه بالاخره برای گرته پیچیده و مشکل می شود و نامه های کافکا را به دوست خود فلیس که دیگر نامزد کافکا بود ، می دهد (همانگونه که قبل از آن هم بعضی از نامه های فلیس خطاب به خود را در اختیار کافکا گذاشته بود). نتیجه اینکار نیز ملاقات معروف در هتل برلین شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آخرین نامه کافکا به گرته، او با کلماتی جدی با "قاضی" خود صحبت می کند-اما این تمام حقیقت نبود. کافکا در دفتر خاطرات خود که نامه را به طور خلاصه باز نویسی می کند، اعتراف می کند که لحن سر سختانه او تنها به این خاطر بوده که می ترسیده کوتاه بیاید. در اصل این کاری بوده که دلش می خواسته انجام دهد، او حتی می نویسد:"غیر از این چیزی نمی خواستم باشم ". او هنوز امید داشت که رابطه اش با گرته ادامه پیدا کند، امیدی که به واقعیت تبدیل نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همینطور رابطه دوباره او با فلیس در تابستان ۱۹۱۶و دیدارشان در مارین باد که احتمالا اولین رابطه جنسی را با یکدیگر در آنجا داشته اند و دوباره با هم نامزد شدند نیز برای کافکا تنها شکها و تردیدهای جدید به همراه داشت. " در رو به روی در، از هر دو سو قفل شده"، فکری است که در اطاق هتل در مورد "سختی زندگی مشترک" در سر او می گردد و در دفتر خاطرات خود می نویسد:"اجباری از سر بیگانگی، همدردی، شهوت، بزدلی، و شاید تنها به اندازه جوی باریکی قابل اینکه نام عشق به خود بگیرد".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://bp2.blogger.com/_5K431GPvj10/SHkLvirlgkI/AAAAAAAAABo/PLwjz9stAiw/s1600-h/juliew1_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222218154304176706" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_5K431GPvj10/SHkLvirlgkI/AAAAAAAAABo/PLwjz9stAiw/s320/juliew1_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ماکس نه از فلیس و نه از گرته نامه های کافکا را درخواست نکرد. شاید حتی او هم که بیشترین شناخت را در مورد زندگی و آثار کافکا داشت، نتوانسته بود سطح وسیع این نامه نگاریها را حدس بزند، البته نامه های این زنان به کافکا امروز دیگر در دسترس نیستند. فلیس نامه های کافکا را محفوظ نگه داشت تا سالهای آخر عمرخود در آمریکا، که با مشکلات جدی مالی مواجه شد و آنها را به غیر از تعداد معدودی که نابود کرد، به قیمت ۸۰۰۰ دلار به انتشارات شاکن(Schocken) در نیویورک فروخت. این انتشارات، اصل نامه های کافکا را در سال ۱۹۸۷ به قیمت بیش از نیم میلیون دلار به حراج گذاشت (ترجمه این نامه ها به فارسی در کتاب دو جلدی نامه های کافکا به فلیس باوئر چاپ شده است-شبنم).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کافکایی که زمانی در هاله ای از رمز و راز پیچیده شده بود و هیچ اطلاع قابل اعتمادی از زندگی او در دسترس نبود، امروزه تبدیل به یک فیگور عمومی که به تمام تار و پود زندگیش روشنایی بخشیده شده، تبدیل گشته است. بیوگرافیهای با ویرایش جدید، به بسیاری از جزئیات زندگی او می پردازند، و همینطور مجموعه عکسهایی که از او چاپ شده اند نیز در این راه کمک بیشتری می کنند. اگر از کافکا تا چندی پیش تنها چند عکس معدود موجود بود، امروزه عکسهایی به چاپ رسیده اند که وجودشان را قسمتی به شانس و تصادف، و قسمتی به نیروی کنجکاوی و زحمت جمع آوری طرفداران او مدیون هستیم، به خصوص مجموعه عکسهای جدید هلموت بیندر (Helmut Binder)، که به مناسبت صد و بیست و پنجمین سال تولد او با عنوان:"دنیای کافکا"چاپ شده است، مسیر زندگی کافکا را در قالب عکس به نمایش گذاشته است؛ حدود ۱۲۰۰ عکس از دوران کودکی، خانواده او، دوستان و همینطور معشوقه هایش در این مجموعه ثبت شده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ کدام از اینها امروز در دسترس نبود اگر ماکس برود در مارس سال ۱۹۳۹ با چمدانی از آثار، دست نوشته ها و عکسهای او راهی فلسطین نمی شد-درست یک روز بعد از سفر او، گشتاپو زنگ در خانه اش را به صدا در آورد. در ساحل استانبول، در کنار کشتی نجات دهنده او که در بندر لنگر انداخته بود، یک "کشتی نازی" (آنطور که ماکس می نویسد) به طور تهدید کننده ای قرار داشت. او باید با چمدانش، با آن محتوی با ارزشش از گمرک ترکیه عبور می کرد، عملی که بدون مشکل خاصی صورت گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای بسیاری دیگر از اطرافیان کافکا که نتوانستند از تیررس نیروهای نازی فرار کنند، نجاتی وجود نداشت: خواهران او در اردوگاههای نازیها کشته شدند؛ گابریل (Gabriele) و والری (Valerie) در شلمنو، اتلا (Ottla) در آشویتس، همینطور گرته و يولی وُرسِک نیز در آشویتس به قتل رسیدند. میلنا یزنسکا در اردوگاه راونزبروک کشته شد. فلیس و دورا توانستند خود را نجات دهند: فلیس به آمریکا رفت و دورا به لندن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کافکا خود اینها را تجربه نکرد، و با شهرت جهانی و ارزشی که بعد از مرگ پیدا کرد، احتمالا در دوران زندگی خود نمی توانست چیزی آغاز کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;خلاصه ای از مقاله فولکر هاگه (Volker Hage) با عنوان: "بیگانگی، همدردی، شهوت" , چاپ در مجله اشپیگل، شماره ۲۷، ۲۰۰۸ (Spiegel,Nr.27, 2008)&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;عکسهای زنان به ترتیب از بالا: فلیس باوئر، گرته بلوخ، میلنا یزنسکا، و يولی وُرسِک&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;لینکهای مرتبط:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://www.dw-world.de/popups/popup_printcontent/0,,3459043,00.html" target="_blank"&gt;فرانتس کافکا؛ جراح رابطه‌ی انسان با جهان &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://www.rezaghassemi.org/kafka_persian.htm" target="_blank"&gt;پرونده ویژه کافکا در زبان فارسی در دوات&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://axes.informatik.uni-leipzig.de/~zerbst/private/kafka/kafka.htm" target="_blank"&gt;منبع عسکهای زنان، به همراه چند عکس دیگر &lt;/a&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/8334440640051010236/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=8334440640051010236" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8334440640051010236?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8334440640051010236?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/07/blog-post.html" title="کافکای عاشق پیشه" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://bp1.blogger.com/_5K431GPvj10/SHj7YhARkgI/AAAAAAAAAA4/6G5X2FdaOBg/s72-c/n00005222-b.jpg" height="72" width="72" /></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0EBQnk8fSp7ImA9WxdQFEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-2459671695832110701</id><published>2008-06-14T11:43:00.005+02:00</published><updated>2008-06-14T13:07:33.775+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-06-14T13:07:33.775+02:00</app:edited><title>بالام جان، کپی رايت!</title><content type="html">مي دونم که اين مشکل من تنها نیست، مشکل شاید همه کسانی هست که اينجا می نویسن. دفعه اول هم نيست، بارها پيش اومده که کپی مطلبهام رو تو اين وبلاگ يا اون سایت بدون ذکر منبعش ديدم و تنها کاری که تا به حال کردم اين بوده که تذکری بدم، گاهی حتی دوباره نرفتم ببينم به تذکرم توجه شده يا نه. اين مساله رو در مورد وبلاگ خودم تا به حال زياد جدی نگرفتم و الان فکر می کنم که اين کار درستی نبوده. مثل &lt;a href="http://vampirescloob.blogfa.com/post-11.aspx" target="_blank"&gt;این مطلبی که در این وبلاگ&lt;/a&gt; گذاشته شده، که کپی پست " &lt;a href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2007/04/blog-post.html" target="_blank"&gt;اسطوره خون آشامها&lt;/a&gt;" هست، و یا &lt;a href="http://lastcard.blogfa.com/post-13.aspx" target="_blank"&gt;این خانم که خلاقيتی هم به خرج داده&lt;/a&gt; در عوض کردن شکل ظاهر نوشته "&lt;a href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2007/10/blog-post.html" target="_blank"&gt;روابط موازی&lt;/a&gt;" ( واضحه که نوشته های این پست از توی کتاب نیست بلکه مصاحبه این نویسنده با مجله  "روانشانسی امروز" آلمان هست، که از سر دبیرش اجازه کتبی گرفتم برای گه گداری ترجمه بعضی از مطالبش و اونهم فقط برای استفاده در وبلاگم) . قصد من البته افشاگری و رسوا سازی نیست، اگر منبع نوشته ها گذاشته بشه، لینکها رو بر می دارم، ولی چون در این دنیای مجازی مرجعی و قانونی وجود نداره، این تنها کاریه که می تونم بکنم، که حداقل در برابرش سکوت نکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه که...آقا جان، خانم جان، بالام جان، کپی رايت شنيدین که؟ من خیلی هم خوشحال میشم که مطالب این وبلاگ رو کپی کنین، به خصوص در این دوران وانفسای فیلترینگی، ولی خواهشا یک لینک ناقابل اصلیش یا نام وبلاگ منبع رو هم ذکر کنین که هم خدا راضی باشه هم بنده خدا ، خیرش رو هم ببرین! ؛))</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/2459671695832110701/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=2459671695832110701" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/2459671695832110701?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/2459671695832110701?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/06/blog-post.html" title="بالام جان، کپی رايت!" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0cDSHkyeip7ImA9WxZaGEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-135905540716957817</id><published>2008-05-03T11:29:00.010+02:00</published><updated>2008-05-03T13:44:39.792+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-05-03T13:44:39.792+02:00</app:edited><title>در باب مستعار نويسی</title><content type="html">&lt;a href="http://ellize.blogspot.com/2008/04/blog-post_20.html" target="_blank"&gt;اين نوشته اليزه&lt;/a&gt; باعث شد که من دوباره فيلم ياد هندوستان کنه، چون مدتها بود مي خواستم اين موضوع رو مطرح کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينکه به عنوان یک ایرانی (حالا خارج یا داخل ایران)  نوشتن با اسم واقعی شهامت مي خواد، حرف درستی هست. خوب البته بستگی به اين هم داره که چه چيزی مي خواهی بنويسی. ترس از قانون، ترس از سنت و در و همسر. دايره نوشته های "مجاز" هم که در قانون و سنت در و همسر ایرانی، خيلی تنگ و باريکه. بله، در اينکه برای اينکار شهامت لازمه شکی نيست. اما خرج اين شهامت برای چه منظوری خوب هست؟  اگر قبول داشته باشيم نتيجه ايده آل، نتيجه ای هست که مجموع فايده هاش بر مجموع ضررهاش غالبه، آيا نوشتن با اسم واقعی چنين نتيجه ای رو برای هر کسی داره؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب يک نفر که خارج از اون محدوده تنگ "مجاز"ها مي نويسه، کمترين نتيجه اش می تونه اين باشه که با اطرافيان خودش، خانواده، توی محیط کار با همکار یا صاحبکارش، با دوست و آشنا وارد جدلهايی بشه که شايد وسعتش از قبل قابل پيش بينی نباشه، بگذریم از مشکلاتی که با قانون بی قانون مملکتمون ممکنه باهاشون درگیر شد که باز هم ابعادش قابل پیش بینی نیست و یک نفر ممکنه مجبور بشه به خاطر يک حرف، يک نظر و عقيده اش که توی وبلاگش نوشته، هزينه ای رو بده که ارزشش رو شايد اصلا نداشته باشه. کسی که با اسم واقعی اش می نويسه، تنها خودش رو معرفی نمی کنه، بلکه تمام اطرافيان، خانواده، دوست و حتی هر کس که باهاش آشنا هست رو خواه ناخواه در معرض ديد ديگران، ديد هر کسی که نمی بينی و نمي شناسی اش قرار می ده، و می تونه نوشتنش نه تنها برای خودش، که برای اونها هم مشکل ايجاد کنه، کسانی که هیچ نقشی نداشتن و با اینکار حق انتخابی هم نداشتن و شاید حتی بشه گفت که این نوعی بی مسئولیتی نسبت به اونها هم هست. و من اگر نخوام که اینطور بشه مجبورم وقتی با اسم واقعی ام می نویسم، خیلی بیشتر از وقتی که با اسم مستعار می نویسم خود سانسوری کنم.&lt;br /&gt;من با کسی مثل عمه ۷۰ ساله ام که زندگی خیلی متفاوتی از من داشته، از زمین تا آسمون با من تفاوت داره و  زبون من رو هم حتی نمی فهمه، شاید هیچوقت وارد بحث بکارت! نشم، یا اگه بشم از کلمات و لحن دیگه ای استفاده کنم. ولی با کسی مثل مادرم  ممکنه جور ديگه ای حرف بزنم، و با کسی مثل دوست صمیمی ام باز جور دیگه ای. من مي خوام  بتونم در محيط زندگی واقعی ام اين انتخاب روش و حد بر قراری ارتباط با ديگران رو داشته باشم، این چیزیه که برای بقای زندگی اجتماعی من لازمه، و اگر با اسم واقعی ام بنويسم، اين حق تا حد زيادی ازم گرفته مي شه، چون خودم رو شايد گاهی برهنه در برابر ديد همه کسانی که نوشته هام رو مي خونن به شکلی يکسان قرار دادم، و با اینکار خودم رو گاهی تا حد زيادی ضربه پذير کردم، ضربه ای که هيچ نتيجه مثبتی برای من يا اونها نداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما فایده نوشتن با اسم واقعی چیه؟ هر چی فکر می کنم می بینم هیچی! یعنی برای من هیچی. هيچ دليل خوبی نمي بينم که بخوام اين مشکلات رو برای خودم بخرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه ی چیزی که از فایده های نوشتن با اسم واقعی تا به حال شنیدم و فهمیدم این بوده: " اگر با اسم واقعی ات بنويسي، حرفت تاثير گذار تر هست. اگر با اسم واقعی ات بنویسی، نشون میدی که به حرفهایی که می زنی عمل می کنی، و تنها حرفهایی قابل پذیرش هستن که از طرف کسی که بهشون عمل می کنه زده بشن. و اگر با اسم واقعی ات بنویسی، نشون میدی که برای اونچه که گفتی حاضری همه هزینه های سبک و سنگینش رو تحمل کنی، و تنها این موقع حرفت ارزش داره ".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب در مورد تاثیر گذاری، درسته، اگر اسم واقعی من احمد شاملو،  يا آنگلا مرکل باشه! مطمئنا نوشتن وبلاگ  با اسم واقعی ام تاثير گذار تر هست، اما برای يک شخص نرمال مثل من (نرمال از جهت شهرت)، اينکه اسمم اينجا شبنم يا تقی يا نقی باشه، برای چه کسی چه تفاوتی می کنه؟ یا حتی از کجا معلوم میشه که آیا این اسم واقعا اسم واقعی ام هست یا نه؟! اگر من الان بگم که شبنم اسم واقعی من هست، چه تاثیری روی گفته های من می گذاره؟ ما اینجا به عنوان انسانهای معمولی در محیطی مجازی می نویسیم، و حتی اگر با اسم واقعی خودمون هم بنویسیم، باز هم چیزی بیشتر از اونچه که نوشتیم رو نمی تونیم به دیگران منتقل کنیم.&lt;br /&gt;در این محیط مجازی، عملکرد من هم قابل دنبال کردن نیست،  پس چنین تزی در اینجا بی مورده. ولی حتی اگر اینطور هم نبود، آیا واقعا تنها حرفی قابل پذیرشه که گوینده اش بهش صد در صد عمل می کنه؟ در اینصورت باید حد اقل نیمی از کتابها و گفتگوی خیلی از متخصصان رو هم حتی دور بریزیم!  کسی که خودش کچل هست و داروی ضدش رو تبلیغ می کنه شاید برای ما خیلی قابل باور نباشه. اما آیا این نتیجه گیری همیشه درست هست؟ آیا ممکن نیست که این شخص دچار بیماری خاصی باشه که اون دارو تنها روی خودش  اثر نمی کنه؟ آیا باز هم میشه گفت داروی تو قابل مصرف نیست ،چون اگر حکیم بودی درد خود دوا می کردی؟ اگر دکتری سیگاری باشه، دلیل بر این می شه که این حرفش اشتباهه که سیگار برای سلامتی ضرر داره؟ از این مثالها بسیار می شه زد. و من عقیده دارم این در مورد نوشتار ما هم صدق می کنه. چیزی که من اینجا می نویسم، فکری که از ذهنم گذشته، راهی که فکر می کنم می تونه در جاهایی راه درست باشه...همه اینها، حتما همه وجود من  نیست! در زندگی ام به خیلی از چیزهایی که می نویسم عمل می کنم، به خیلی از اونها دارم سعی می کنم که عمل کنم(گاهی موفق می شم، و گاهی نه! البته تا وقتی هنوز متقاعد هستم، باز هم تلاشم رو می کنم!)، و بعضیهاشون اصلا حتی مساله شخصی من هم نیستن. هیچ کدوم ما انسان کاملی نیستیم، ولی این دلیل نمی شه که اجازه نداشته باشیم از اونچیزی که به ذهنمون می رسه یا به نظرمون درسته یا شاید فقط برامون جالبه حرف بزنیم. و دلیل نداره چیزی که برای دیگری درسته، برای من هم باشه، یا بر عکس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما من فکر می کنم مهمرین مساله این وسط ، مساله هزینه گذاری و نشون دادن شهامت هست، به خصوص در عرصه سیاسی نویسی، یا هر چیزی که سیاسی نیست ولی در کشور ما سیاسی محسوب می شه. من قصد ندارم  جرات و شهامت کسانی که با اسم واقعی شون نوشتن و هزینه هاش رو پرداختن ندیده بگیرم، البته که این ارزش خودش رو داره و برای من هم تحسین بر انگیزه. اما این رو تبدیل به قاعده کلی کردن و از همه انتظار پرداخت این هزینه رو داشتن تنها برای اینکه نوشته ها قابل باورتر باشن ! برای من قابل قبول نیست. شهامت مثل هر ارزش دیگه ای، مطلق نیست و گاهی فاصله شهامت  با حماقت خیلی کم می شه. کسی که از ده متری پایین می پره، البته  شهامت به خرج داده، ولی خوب اگر نمرده باشه، دست و پاش شکسته ، بدون اینکه چیز خاصی رو به جز حیرت چند تماشاچی  به دست آورده باشه ( شاید براتون جالب باشه بدونین این داستان کاملا واقعی هست! کسی رو می شناسم که  در دوران جوونیش برای فیلم اومدن جلوی چند تا دختر از دیوار چند متری می پره پایین! و الان هنوز پاش کمی می لنگه!) . ولی وجود این شهامت به خودی خود، البته که خوبه، و اگر بچه ای چنین شهامتی رو داره، می تونه آموزش ببینه و شاید بعدا با مهارت پرش اسکی بکنه. اما آیا این درست هست که از همه بچه ها بخواهیم چه به این کار علاقه دارن چه ندارن، چه "شهامت" اش رو دارن چه ندارن، از بلندی بپرن شاید که در آینده اسکی باز مشهوری بشن؟ اگر کسی که حاضر به پرداخت هزینه ای برای نوشته هاش هست،  اینکار رو در راهی حد اقل نسبتا سازماندهی شده انجام بده، اونوقت مساله حتما فرق می کنه، اما اینکار برای تک و توک کسانی که چیزکی توی وبلاگشون می نویسن، به نظر من به جز سرخوردگی و برای خواننده ها به جز از دست رفتن یک نویسنده دیگه نتیجه دیگه ای نداره. به خصوص اگه به این توجه کنیم که  تاثیر وبلاگ نویسی در تغییر اوضاع و احوال کشور، محدود هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منظور من اینجا تبلیغ مستعار  نویسی نیست به هیچ وجه. البته منظورم ولی دفاع از مستعار نویسها هست.حرف من این هست که  هر کسی باید خودش ببینه هدفش از نوشتن چيه، تا چه حد مي تونه يا اصلا مي خواد تاثير گذار باشه، يا شايد اصلا فقط مي نويسه چون اين نوشتن بهش آرامش مي ده؟ هر کسی با يک انگيزه و هدف متفاوت از ديگری می نويسه، پس اين انتخابی کاملا شخصی هست که با اسم مستعار يا واقعی اش بنويسه . ممکنه یک نفر طبق احساس و تشخیص خودش فکر کنه نوشتن با اسم واقعی اش ، از خیلی جهتها بهتر هست، خوب چه بهتر که با اسم خودش بنویسه. و انکار هم نمی کنم که دونستن اینکه نویسنده کی و چه کاره هست در تاثیر گذاری نوشته کاملا بی اهمیت نیست. ولی هر کسی باید برای خودش  تشخیص بده که این مساله براش در چه درجه اهمیت قرار داره و برای ریسکی که می کنه چه چیزی رو به دست میاره. من خودم اينجا راجع به چيزهايی که مي خونم و فکرم رو مشغول می کنن می نویسم، دلم مي خواد اينها رو با ديگران در ميون بگذارم ، با همفکرهام آشنا بشم، و نظر غیر همفکرهام رو بدونم. اینجا برای من یک وسیله برای ارتباط با مردم جایی هست که درش متولد و خیلی زود ازش جدا شدم ، چیزی که برای خودم یک جور دلگرمی هست و بالاخره اینکه دلم مي خواد بتونم کمی هم مفيد باشم و همینطور چیزی یاد بگیرم. با این حساب، نوشتن با اسم واقعی ام ، هیچ نفعی به حال من یا خواننده هام نداره، و مطمئنا اینجا نیستم برای اینکه در مسابقه به خرج دادن شهامت برنده بشم. من این رو غیر منصفانه و حتی خطرناک می دونم که با جمله هایی مثل: "اگه جرات داری با اسم خودت بنویس!" این حس به شکل یک اجبار اخلاقی به بقیه تلقین بشه که نوشتنشون یا حتی خودشون به عنوان یک آدم، اگر با اسم مستعار ننویسن،  بی ارزش هستن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب ، همین دیگه!</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/135905540716957817/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=135905540716957817" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/135905540716957817?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/135905540716957817?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/05/blog-post.html" title="در باب مستعار نويسی" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry gd:etag="W/&quot;A08GQ346fSp7ImA9WxZVE0U.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1438639703807781491</id><published>2008-03-24T20:28:00.004+01:00</published><updated>2008-03-24T21:17:02.015+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-03-24T21:17:02.015+01:00</app:edited><title>سال نو مبارک</title><content type="html">&lt;a href="http://bp2.blogger.com/_5K431GPvj10/R-gBIWfrFBI/AAAAAAAAAAo/CCT2khFvuoI/s1600-h/21172049_d75e27d2ed_m.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5181392614278763538" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_5K431GPvj10/R-gBIWfrFBI/AAAAAAAAAAo/CCT2khFvuoI/s320/21172049_d75e27d2ed_m.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;امسال عيد پيش دوستی از دوستم دعوت بودم. با سفره کامل هفت سين، سبزی پلو با ماهي و کوکو، موسيقی سنتی ايراني،سماور و چای دبش،...اما جالبتر از همه اينکه بين ۱۵-۱۶ نفر مهمون دعوت شده به علاوه ميزبان (که دختری دو رگه آلمانی-ایرانی بود .اما چون اینجا بزرگ شده بود زیاد فارسی رو هم خوب بلد نبود)، تنها شخص ايرانی من بودم! قرار بود هر کسی با خودش چيزی ببره، و سهم من سبزی خوردن بود! فکر می کنم مشکلترين قسمت کار به من رسيده بود؛)). خونه ميزبان، از آپارتمانهای قديمی بود که سقفهای بلند و ديوارهای گچکاری شده دارن، و اون معماری همراه با وسائل قديمی و جالبی که توی خونه بود، جو گرم و نوستالژيکی به اونجا داده بود. مهمونها بسيار خونگرم و جالب بودن،و با اینکه به جز دوستم کسی رو اونجا نمی شناختم، خیلی راحت باهاشون آشنا شدم و صحبتمون گل کرد. بيشترشون کارهای هنری می کردن، و از دنيا زياد می دونستن، و برام جالب بود که بر عکس هميشه که بايد موقع حرف زدن از ايران، کلی توضيح داد و با پيشداوريها مقابله کرد، از ايران هم زياد می دونستن و بعضيها هم به ايران سفر کرده بودن، و از تجربه های خودشون از ايران تعريف می کردن،از مناسبات و تعارفات مهربانانه و گاه دست و پا گيری که اونجا باهاشون رو به رو شده بودن و چيزهايی که به نظرشون متناقض و عجيب اومده بوده. مثلا دختری تعريف می کرد که توی روستايی ، خونه ای کاه گلی رو ديده که همه جاش خراب شده بوده، سقفش هم در اصل ريخته بوده، ولی زير سقفش که ديگه در حال ريختن بوده، يک يخچال گذاشته بودن و همچنان توی اون خونه زندگی می کردن! ... تا ساعتها بعد از نيمه شب گفتيم و نوشيديم و رقصيديم و بعد از مدتها توی جمعی آلمانی بودم که اينقدر  شاد، پر انرژی و خونگرم بودن و در عين حال از هم صحبتی باهاشون خسته نمی شدم. اين خودش پارادوکس جالبيه که جشن عيد به اين خوبی رو در کنار دوستان جدید غیر ایرانی داشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال نو رو به همگی تبریک میگم، ممنونم از تبریکها و میلها، روی گلتون رو می بوسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://flickr.com/photos/lorrainemd/21172049/in/set-438054/" target="_blank"&gt;منبع عکس&lt;/a&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1438639703807781491/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=1438639703807781491" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1438639703807781491?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1438639703807781491?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/03/blog-post_24.html" title="سال نو مبارک" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://bp2.blogger.com/_5K431GPvj10/R-gBIWfrFBI/AAAAAAAAAAo/CCT2khFvuoI/s72-c/21172049_d75e27d2ed_m.jpg" height="72" width="72" /></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEADSXs9cCp7ImA9WxZXGEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-8998314712303631796</id><published>2008-03-06T20:22:00.007+01:00</published><updated>2008-03-07T00:39:38.568+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-03-07T00:39:38.568+01:00</app:edited><title>خشونت جنسی، تخیل یا واقعیت؟</title><content type="html">&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;این پست در ارتباط با این نوشته ها هست: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://sibiltala.blogspot.com/2008/02/blog-post_18.html" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اين پورن نيست اين تجاوز است: نگاهی به يک سايت ايرانی &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://femirani.com/weblog/?p=297" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;تجاور در غالب داستا‌ن‌های اروتیک &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://persian.anarkhanoom.com/2008/03/121.php#comments" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;یک نقطه نظر شخصی&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمانی دوستی گفت:اگر من بچه ای داشتم و اون يواشکی فيلمهای خارج از محدوده سنی اش رو نگاه مي کرد، ترجيح می دادم که اين فيلمها پورنو باشن، تا فيلمهايی جنایی یا به هر ترتیبی حاوی خشونت. اون زمان اين جمله اش باعث بحثی طولانی بين ما شد، امروز ولی با يک چيز خيلی مهم که در اين جمله نهفته هست موافقم؛ خط قرمز ما بايد خشونت باشه، نه سکس!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من هيچ نيرويي، هيچ انگيزه ای در ما قويتر ، بنيادی تر و مهمتر از غريزه و هويت جنسی ما نيست، هيچ بحثی در مورد رفتار شخصی و اجتماعی ما، نمی تونه جدا از رفتار و فرهنگ جنسی ما باشه، حتی اگر اين مساله برامون در نگاه اول آگاهانه نباشه. برای رو به رو شدن با هر معضل شخصی يا اجتماعي، به نحوی هويت جنسی ما چه مستقيم، چه غير مستقيم وارد بازی ميشه، نوع رفتار ما با همديگه چه مستقيم و چه غير مستقيم وابسته به تجربه های جنسی و درک ما از جنسيت خودمون و اطرافیانمون هست. وقتی سکس به عنوان يک ناهنجاری شمرده بشه، تبديل ميشه به مهمترین خط قرمز؛ اين طرف خط، نداشتن سکس هست بدون کوچکترین آگاهی در این مورد یا کوچکترین حق انتخابی ، محدودیتی که تحت پوشش "پاکدامنی و عفاف" تبديل به ارزشی خنده دار مي شه، و طرف ديگه خط ، سکس قرار داره، باز هم بدون کوچکترين آگاهی وانتخابی آزادانه و حتی لذت جویانه. گويا اگر زمانی از اين خط گذشتي، ديگه دوزخی شدی! و حالا انجام هيچ گونه عملی قبيح نيست! چرا که تو داری قبيح ترين عمل رو که خود سکس باشه انجام ميدی! پس مجاز به انجام هر کاری هستی و ديگه فرق نمی کنه که اين سکس چطور و با چه روشی و با چه کسی باشه و برای دیگری یا حتی برای خودت لذت بیاره (لذت جسمی، روحی، از هر نظر) یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصور و فانتزی رابطه جنسی همراه با خشونت، تا زمانی که تنها در دامنه رویا قرار داره، قابل ملامت کردن نیست. این هم درست نیست که این تصور تنها یک فانتزی مردانه هست، بلکه در خیلی از رویاهای جنسی زنانه هم وجود داره. اما این به این معنا نیست که چنین زنی دلش می خواد مورد تجاوز قرار بگیره ، و به این معنی هم نیست که مردی که چنین تصوری رو داره حتما یک متجاوز هست. بعضی رابطه های خشونت بار جنسی هم، وقتی که هر دو طرف راضی و خواهان اون باشن، می تونه لذت بخش باشه (سادومازوخیسم جنسی) ، بعضی وقتها هم میشه با توافق متقابل تنها "ادای عمل تجاوز" رو در آورد. به هر حال، وقتی صحبت از رابطه جنسی خشونت بار می زنم، منظورم تنها یک حالت هست: موقعیتی که درش یکی یا هر دو طرف با اتفاقی که داره می افته راضی نیستن (امیدوارم بتونم در این رابطه در آینده بیشتر بنویسم).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نه با پورنو مخالفم و نه با داستان اروتیک، و با انار موافقم که فانتزی سکسی نه تنها بد نیست بلکه کاملا لازمه. حتی جایی خوندم که بعد از آزاد شدن فیلمهای پورنو در اروپا ، میزان جرائم جنسی پایین تر اومده. شاید به این دلیل که بسیاری می تونن از طریق دیدن و خوندن، خیلی از میلها و فانتزیهای ممنوع خودشون رو تجربه کنن و به مرحله عمل درشون نیارن، طوری که باعث ضرر رسوندن به طرف مقابل یا خودشون بشه. اما سوال من اینه که آیا تفاوتی وجود نداره بین یک فیلم پورنوی معمولی، حتی فیلم پورنویی که تجاوز درش ساختگی و نمایشی هست، با فیلمهایی که تجاوز واقعی درشون انجام می شه، آیا نگران کننده نیست که که این خشونت کاملا طبیعی و نرمال به نظر بیاد، و چنین فیلمها یا داستانهایی در عین تحریک آمیز بودنشون حتی ذره ای انزجار بیننده یا خواننده رو به خاطر خشونت  جاری درشون، تحریک نکنن؟ در کشوری که از آموزش جنسی خبری نیست، هیچ صحبت جدی ای در موردش وجود نداره و سکس اصولا چیز بدی شمرده میشه و حتی قانونا ممنوعه، قانونی که به جای تمایز و ریزبینی در شکل و ماهیت رابطه جنسی، به جای آموزش و حمایت از جوانها و نوجوانها، به جای تقویت نگاه احترام آمیز و تبلیغ و تقویت شرایط مساوی برای زن و مرد، هر نوع رابطه جنسی رو ممنوع اعلام می کنه، در چنین شرایطی که رخ دادن بلوغ جنسی (به معنای شناخت بدن و احساسات خود و دیگری، احترام به مرز خود و دیگری، آگاهی به هویت جنسی، رفتارو رابطه و ...) صورت نمي گيره، خواننده های این داستانها یا بیننده این فیلمها تا چه حد مرز تخیل و واقعیت رو تشخیص میدن و عملا از هم جدا نگه می دارن؟ شاید سوال اساسی تر این باشه که آیا این داستانها هستن که ذهنیت خواننده ها رو در این شرایط تحت تاثیر قرار دادن یا میدن، یا جریان بر عکسه و این داستانها برخاسته از محیطی هست که چنین خشونتی در رابطه های جنسی و در نتیجه در روابط بین انسانی درش به همین شدت جریان داره؟</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/8998314712303631796/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=8998314712303631796" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8998314712303631796?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/8998314712303631796?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/03/blog-post.html" title="خشونت جنسی، تخیل یا واقعیت؟" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry gd:etag="W/&quot;CE4HRX89fip7ImA9WxZQGEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1718636641225214033</id><published>2008-02-24T00:12:00.003+01:00</published><updated>2008-02-24T20:55:34.166+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-02-24T20:55:34.166+01:00</app:edited><title>اخلاق(۲)</title><content type="html">&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;دنيای کار تا چه حد اخلاق را تحمل می کند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهندس والتر اف.، که مدت کوتاهی است مدير مسئول کارمندان يک شرکت "های تکنيک" است، به رئيس خود گاه گداری اسرار شرکت رقيبی را که در گذشته در آن کار می کرده فاش می کند. او با اينکار مرتکب جرم شده است، اينرا می داند. اما او نمي خواهد به هيچ عنوان شانس دریافت سهمی از سود شرکت که در هنگام امضای قرار داد به او قول داده شده است را از دست بدهد، همسر جوان او توقعاتی از او دارد و زندگی خود او نيز بسيار پر خرج است! به علاوه بدش نمی آيد از رئيس سابقش در شرکت قبلی که از او تمام مدت سو استفاده کرده بود، انتقام بگيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ظاهرا آقای اف. زياد با اخلاق و حس عدالت سر و کاری ندارد! اما در عين حال او نمايش دهنده يک شخص متوسط از نظر اخلاقی در دنیای امروزی است. او به دنبال نفعهايی برای خود و همسرش است که اميدوار است با افشا کردن رئيس سابق خود به آنها دست يابد. اين مساله را قبول کرده است که به آن شرکت ديگر در کوتاه-يا دراز مدت زيان وارد می کند، که البته اين حس انتقام جويی او را نيز آرام می کند. آيا آقای اف، در چنين شرايطی راه ديگری نيز دارد؟ البته نصيحت کردن اخلاقی کار آسانی است، اما "تنها کسی که از هر گناهی آزاد است، اولين سنگ را بياندازد.."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قابليت ما برای دنبال کردن اخلاق، محدود است، به خاطر دلايلی که در طبيعت ما قرار دارد. ما انسانها، مانند همه موجودات زنده ديگر، برای سعی در زنده ماندن برنامه ريزی شده ايم. ما به طور طبيعی موجودات خود خواهی هستيم. در اين مورد، تفاوتی بين ما و حيوانات ديگر وجود ندارد. اما در حاليکه در بين بيشتر موجودات زنده هر عملی که برای زنده ماندن لازم است-از دزدی تا قتل-جايز است، در بين انسانها چيزی به نام اخلاق وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما برای رفتار خود ايده آلهايی به وجود آورده ايم، و فلسفه اخلاق - به روش امانوئل کانت- بر محور اين سوال مي چرخد که "من چه &lt;em&gt;بايد بکنم؟&lt;/em&gt;" ، منظور اين است که من چه بايد بکنم برای اينکه اخلاقی رفتار کرده باشم؟ کانت اما به سوی نوعی اخلاق گرايی حرکت کرد، نوعی مطلق گرايی در مورد اصول اخلاقی که معمولا در دنيای واقعی عملی نيست. چيزی که کانت شايد حدس مي زد، ولی نمی توانسته است بداند، اين است که ما در طی تکامل از نياکان ميمون خود به انسان امروزی رسیده ایم و این "گذشته میمون وار" را هنوز با خود حمل می کنيم، گذشته ای که عملکرد روزانه ما ، سياست، اقتصاد و همه ارتباطهای اجتماعی ما را تحت تاثير قرار می دهد. از ديد تکاملي، سوال کانت بايد اينگونه تغيير کند: "من چه &lt;em&gt;می توانم بکنم؟&lt;/em&gt;" که اخلاقی عمل کرده باشم؟ همانطور که ما برای تواناييهای جسمی و فيزيکی نوع انسان محدوديتهايی قائل می شويم، نبايد تواناييهای پايبندی به اخلاقيات را نيز به طور مبالغه آميزی بالا تصور کنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انسان موجودی اجتماعی است و به مراوده های اجتماعی بين همنوعان خود نياز مند است. در عين حال نياکان ما در مدت زيادی از تاريخ -حدود ۴ تا ۵ ميليون سال- در گروههای کوچکی بين ۳۰ تا ۶۰ نفر زندگی می کرده اند. فرمهای اساسی ارتباطات اجتماعی و همينطور اخلاقی در بين اين گروهها، که افراد آنها با يکديگر مانوس و آشنا بودند، شکل گرفته و ثابت شده است. اين قانونهای اخلاقی از دو اصل مهم سرچشمه می گرفته است: " نزديکان خود را حمايت کن" و "به کسانی کمک کن که -به احتمال زياد- در آينده دور يا نزديک برای تو کاری خواهند کرد".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قابل انکار نيست که اين دو اصل مهم، زندگی انسان امروزی در جامعه های پر جمعيت را نيز تحت الشعاع قرار می دهد. ما خويشاوندان و نزديکان خود را به آشنايان دورتر يا غريبه ها ترجیح می دهيم، و بيشتر برای کمک به کسانی آماده هستيم که احتمال می دهيم در آينده-حتی به طور غير مستقيم- از آنها کمکی دريافت خواهيم کرد. فدا کردن خود برای ديگري، بدون داشتن افقی برای دریافت هيچ گونه پاداشي، نادر است. "فداکاری مطلق" نتوانسته است در طی دوران تکامل پا بر جا بماند و کار برد داشته باشد، آنچه کار برد داشته، "فداکاری دو جانبه" است ، چيزی که در ضرب المثل گفته می شود: "يک دست، دست ديگر را می شويد."(ضرب المثل آلمانی-شبنم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين برای يک اخلاق گرا مطمئنا کافی نيست، اما اينجا بايد سوال کنيم که اخلاق اصولا چيست يا چه مي تواند باشد: از ديدگاه تکاملی من، اخلاق مجموعه قواعدی است که به ثبات و پا برجایی يک گروه کمک می کند، نه کمتر و نه بيشتر. در گروههای کوچکتر - نه حتما گروههای کوچک انسانهای عصر حجر، بلکه گروههای کوچک امروزی مانند کلوپها يا باشگاهها- اين قواعد برای تک تک افراد آن کاملا مشخص و قابل فهم است. مشکل از جايی شروع می شود که ما از کشورها و جامعه های بزرگ، و يا سازمانهای سياسی و اقتصادی بين المللی صحبت می کنيم. ما برای چنين تشکيلاتی طبيعتا آماده نشده ايم. ممکن است اينجا گفته شود اما اينها نتايج فرهنگ ماست که بر طبيعت ما غالب است. اما فرهنگ ،رشد کرده از طبيعت ماست، ما می توانيم تنها آنقدر فرهنگ به وجود بياوريم و تحمل کنيم که طبيعت نوعمان به ما اجازه می دهد. اين البته حد کمی نيست، اما انتظار داشتن اينکه ما انسانهاي خالص فرهنگی شويم، همانقدر توقع بی جايی است که انتظار داشته باشيم انسان کاملا منطقی باشد و خالصا عقلانی رفتار کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابر اين مهندس والتر اف، در کل طوری رفتار می کند که در چنين شرايطی -از ديدگاه تکاملي-از او می توان توقع داشت: او اول منافع خود و خانواده اش و رئيس جديدش را در نظر دارد-اين آخری به اين دليل که منافع رئيس جديد با منافع خودش در يک جهت قرار دارد. البته نديده نبايد گرفت که او در اينجا اصلی را زير پا می گذارد که پايبندی به آن حکم شده است اگر قرار باشد که که رقابت اقتصادی در یک به هم ریختگی جنگل وار فرو نرود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میلتون فریدمن (Milton Friedman) ، برنده جایزه نوبل دانش اقتصاد، در این باره نوشته است: "در زندگی تجاری یک-و تنها همین یک- مسئولیت اجتماعی وجود دارد: استفاده کردن از داده ها برای بالا بردن موقعیت خود تا زمانی که در محدوده قواعد بازی حرکت شود، یعنی تا زمانی که رقابت آزاد و باز باشد، بدون نیرنگ و خیانت." نکته اصلی اینجا "رقابت آزاد و باز" است، که یک حد اقلی از انصاف را لازم دارد. ما باید در راستای قواعدی حرکت کنیم که برای یک جامعه با ثبات و با امنیت لازمند ، ثبات و امنیتی که در نهایت ما نیز از آن بهره می بریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما انسانها در کل دارای یک "احساس اخلاقی" هستیم که در طول تکامل در بین گروههای کوچک قبیله ای به وجود آمده است، ولی امروزه سعی می کنیم آنرا به واحدهای بسیار بزرگتر اجتماعی تعمیم دهیم. طبق آن، احتمالا همه ما در این مساله توافق داریم که یک تاجر، کاری غیر اخلاقی می کند اگر منافع خود و شرکت خود را به هر قیمتی دنبال کند، با کارمندان و همکاران خود بد رفتاری کند، و حقوقی بسیار پایینتر از کارشان بپردازد در حالیکه سود خود را همچنان بالاتر می برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما ما-با توجه به طبیعت نوعمان- واقعا چه انتظاری می توانیم داشته باشیم؟ اقتصاد تا چه حد می تواند اخلاق را تحمل کند؟ تا به امروز هر روش ایده آلیستی که شامل دستورات بالای اخلاقی بوده، از فرد فرد انسانها توقع فداکاری و ایثار برای دیگران را داشته است، قابل اجرا نبوده است. اصول اخلاقی باید در دنیای واقعی عملی باشند ، اگر قرار باشد که مردم از آنها پیروی کنند. نه تنها بیولوژیستها، بلکه حتی اخلاق گرایان نیز مدتهاست دریافته اند که خود خواهی، موتور قوی ای برای رفتار و اعمال ماست. اما این به این معنا نیست که وجود خودخواهی، همراهی و کمک به دیگران را نا ممکن می سازد. بر عکس، دقیقا همین انسان خودخواه می داند که برای رسیدن به مقصودهایش به کمک دیگران بسیار نیاز دارد، پس با میل خود به دیگران-که آنها نیز به نوبه خود منافع خود را دنبال می کنند- کمک و با آنان همراهی و همکاری خواهد کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هانس هس (Hans Hass)،که سالهای زیادی سمت مشاور اقتصادی را داشت و در مورد اصول مدیریت موفق تحقیق کرده بود، سه دستور اصلی را در اینباره بنا کرد:&lt;br /&gt;_اگر می خواهی سود ببری، باید به سود دیگران هم فکر کنی&lt;br /&gt;_به کارمندان به چشم ماشینهای تولید کننده و به کارفرما به چشم گاو شیرده نگاه نکن&lt;br /&gt;_تلاشت را بر پایه رشد با کیفیت بنا بگذار&lt;br /&gt;لازم به تذکر نیست که اینجا منظور دادن درسهای سخت اخلاقی نیست، بلکه اینها اصولی هستند که برای یک فرد خودخواه کاملا قابل فهمند: من به مقصودم سریعتر و بهتر خواهم رسید اگر دیگران را در کارهایم به شکل مثبت دخالت دهم و تداوم و رشد اقتصادیم را در نظر داشته باشم، طوری که در آینده سود آن به خودم نیز برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر نمی رسد که در دنیای اقتصادی امروز این اصول زیاد به اجرا در بیایند. در کشورهای در حال توسعه، اختلاف بین فقیر و غنی روز به روز بیشتر می شود. مدیران و رئیسان شرکتها و موسسه های عظیم، سودهای کلان را بین خود تقسیم می کنند و کارمندان آنها معمولا دست خالی می مانند. در چنین شرایطی جای تعجب نیست اگر کسانی مانند مهندس فرضی ما سعی کنند با کمترین هزینه و توجه به دیگران، بیشترین نفع را برای خود ببرند. آیا می توان بر او خرده گرفت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;نوشته پروفسور فرانس ووکتیتس (Prof.Dr.Franz M.Wuketits)،استاد دانش اقتصاد در دانشگاه وین و رئیس موسسه کونراد-لورنس (Konrad_Lorenz) برای تحقیق درباره تکامل&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;از مجله روانشناسی امروز، شماره ۲ ، فوریه۲۰۰۸ (Psychologie Heute, Heft 2, Februar 2008)&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;لينکهای مرتبط:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://www.secularismforiran.com/dawkins-pendarekhoda-fasle6-2.htm" target="_blank"&gt;آیا وجدان ما منشاء داروینی دارد؟ &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;a href="http://www.secularismforiran.com/dawkins-pendarekhoda-fasle6-3.htm" target="_blank"&gt;یک بررسی مورد ی درباره ی ریشه های اخلاقیات&lt;/a&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/1718636641225214033/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=1718636641225214033" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1718636641225214033?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/1718636641225214033?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/02/blog-post_24.html" title="اخلاق(۲)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEMNSHo7eSp7ImA9WxZQGEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-5284669941158723305</id><published>2008-02-20T17:57:00.016+01:00</published><updated>2008-02-24T20:48:19.401+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2008-02-24T20:48:19.401+01:00</app:edited><title>اخلاق (۱)</title><content type="html">&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;عقيده کلی بر اين است که اخلاق محصول تربيت و فرهنگ است. اکنون محققان بيولوژی ادعا می کنند: انسان به طور طبيعي دارای نوعی جهت دهنده درونی است که به او نشان می دهد خوب و بد چيست. البته ا&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;و اين آزادی را دارد که در اين جهت حرکت نکند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مارک هاوزر(Marc Hauser)، محقق بیولوژی در دانشگاه هاروارد در بوستون ، اخلاق را یکی از غرایز ما می شمارد. به عقیده او اخلاق زائیده تربیت یا دین نیست بلکه امری مادر زادی است. او می گوید:" من اخلاق را با زبان مقایسه می کنم." به طور دقیقتر: منظور او، اصل مورد نظر زبان شناس نوام چامسکی (Noam chomsky) است که می گوید همه زبانهای دنیا بر مبنای گرامری بنا شده اند که به طور پایه ای بین همه مردم و زبانهای دنیا مشترک است. این گرامر در مغز ما جای دارد و به طور ژنتیکی به نسلهای بعد منتقل می شود. البته این محیط است که تعیین می کند که یک کودک چه زبانی را با این استعداد ذاتی فرا بگیرد. به عقیده هاوزر(در کتاب او با عنوان Moral Minds) ، همین اصل در مورد اخلاق نیز صادق است؛ بعضی پرینسیپهای اخلاقی پایه ای بین همه ما مشترک است و فرهنگ بومی به این اصول شکلهای مختلف می دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرانس دوال (Frans de Waal)، محقق بیولوژی تکامل نیز در جدیدترین کتاب خود (Primates and philosofers) این نکته را تایید می کند و به وجود آمدن اخلاق را از نقطه نظر تکامل توضیح می دهد. او که در مرکز تحقیقاتی در مورد میمونها در آمریکا کار می کند، اینطور ادامه می دهد که اخلاق در بین حیوانات نیز ریشه دارد. حیواناتی که به طور گروهی زندگی می کنند، مجبور بوده اند که خودخواهی ذاتی خود را در بعضی موارد مهار کنند تا یک زندگی گروهی بتواند امکان پذیر باشد و در جنگ برای زنده ماندن شانسی داشته باشند. اینگونه محدودیتهای اخلاقی بیشتر در بین میمونها و باز به مراتب بالاتری در شامپانزه ها که نزدیکترین خویشاوندی را با نوع انسان دارند دیده می شود. دوال در دهه ۶۰ میلادی مشاهده کرده بود که بعد از دعوای بین دو شامپانزه، بازنده از سوی دیگر افراد گروه مورد دلداری قرار می گرفت. در آن زمان بسیاری از بیولوژیستها این را نفی کردند و اظهار کردند که امکان ندارد در بین حیوانات احساسهایی نظیر همدردی وجود داشته باشد. اما اکنون حتی منتقدان نیز باز شناخته اند که حیوانات تکامل یافته تر دارای دنیای احساسی فرازی هستند. در این بین، دوال توانسته است وجود رفتار تسلی دهنده را در بین تمام انسان-میمونها (این ترجمه لغت به لغت نام این میمونها از زبان آلمانی هست:Menschenaffen اگر ترجمه فارسی دیگری وجود دارد خوشحال می شوم بدانم-شبنم) به ثبت برساند. اما برای تسلی دادن، احتیاج به احساس همدردی هست و همینطور رسیدن به حدی از خود آگاهی که که به نظر می رسد تنها بین انسانها و انسان-میمونها وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ديد دوال، بين احساس همدردی و به وجود آمدن اخلاق راه درازی نيست. هر چقدر هم که اخلاق در بين انسانها در قالب قواعد و تصميمات پيچيده در آمده است، اما قاعده پايه ای آن بسيار ساده است: اخلاق با احساس مراقبت و همدردی نسبت به دیگری آغاز می شود-به اضافه قابلیت درک موقعیت او. همینطور در طبیعت نوعی "قانون اساسی" زندگی اجتماعی وجود دارد که معین می کند ما با همجنسان خود چطور رفتار کنیم.در این نکته محققان نزدیکی بسیاری بین انسانها و شامپانزه ها مشاهده کرده اند، مانند مقوله آشتی کردن. هر کدام از انواع میمونها راهی را برای آشتی کردن بعد از دعوا در بین اعضای خود پیدا کرده است. به عنوان مثال اگر دو شامپانزه نر بعد از دعوا بر سر شامپانزه ماده، نتوانند با هم کنار بيايند، در اغلب اوقات شامپانزه ماده خود را از گروه کنار می کشد، گويا می داند که دعوايی که بين افراد گروه نتواند فيصله پيدا کند، گروه را در مقابل حمله گروههای ديگر ضعيف می سازد. برای دوال اينگونه رفتارها، ريشه های به وجود آمدن اخلاق در بین انسانها هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شامپانزه ها و حتی ميمونهای کمتر تکامل يافته، مانند Makaken، بسيار خوب مراتب و طبقات اجتماعی را در بين افراد گروه خود می شناسند و "می دانند" چه رفتاری در برابار افراد مختلف گروه مناسب است، و چه مجازاتی در صورت سرپیچی در انتظار آنهاست. انواع دیگری از میمونها، حسی برای درک انصاف یا تبادل دو جانبه دارند؛ آنها به خاطر می سپارند که چه کسی به آنها چیزی داده است یا کاری برایشان انجام داده است و چه کسی نه. به عنوان مثال شامپانزه ها غذای خود را با افرادی از گروهشان تقسیم می کنند که بیشتر پشتشان را خارانده اند. در آزمایشی، گروه تیم دوال توانست با افرادی از گروه میمونهای Kapuzin وارد معامله ای شود! در مقابل دریافت شئی ، به بعضی از آنها یک خوشه انگور خوشمزه، و به بعضی دیگر تکه ای خیار داده می شد. میل به تبادل در بین آنان بستگی زیادی به این داشت که دیگری چه چیزی دریافت می کند! به این ترتیب آنهایی که تکه ای خیار دریافت کرده بودند، زود متوجه شدند که غذایی با کیفیت پایینتر نسبت به همسایگان خود گرفته اند و بعد از آن تکه های خیار را با عصبانیت به دور انداخته و میل به تبادل را از دست دادند. از دید دوال این رفتار در کنار بسیاری از شواهد دیگر، نشان دهنده شکل گرفتن حس عدالت درطی تکامل است که در انسان به حد بسیار پیشرفته تری رسیده است.&lt;br /&gt;از نظر دوال، اصول اخلاق در انسان می تواند از روی نياز به اسلحه ای در برابر حمله گروههای ديگر به وجود آمده باشد، چيزی که در خود کنايه ای عميق دارد: " اخلاق، اين محصول گرانبهای فکر ما(انسانها) ، از نظر تکاملی با تاريکترين عملکردمان یعنی جنگ، پیوستگی دارد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این سرمایه ژنتیکی، بسیار محتمل است که ما واقعا با اصولی اخلاقی که نا خود آگاه در مغزمان ذخیره شده اند به دنیا بیاییم، آنطور که مارک هاوسر در کتاب خود می نويسد. به عنوان مثال، سيستم اخلاقی مادر زادی ما، به "عملکرد" بيشتر وزن می دهد تا به "انفعال". هاوزر در يک آزمايش فکری اینترنتی اين مساله را نمايش داد، آزمايشی که در جای خود به شهرت رسید.در یک نظر خواهی اینترنتی این سوال مطرح شد: پنج کارگر روی خط راه آهن مشغول به کار هستند. واگنی از کنترل خارج می شود و با سرعت به سوی مردان می راند. تصور کنید که شما شاهد این صحنه هستید و در کنار شما دستگیره ای قرار دارد که می تواند جهت واگن را به خطی دیگر عوض کند و از مرگ این کارگران جلوگیری کند، اما در آن خط ، یک کارگر دیگر مشغول به کار است. آیا از نظر اخلاقی این کار درستی است که جهت واگن را عوض کنید؟ حدود ۳۰۰ هزار نفر از کشورهای مختلف در این همه پرسی شرکت کردند، و اکثر قریب به اتفاق آنها پاسخ دادند که جهت آن واگن را عوض می کردند، با همه سختی و خشونتی هم که شاید در این تصمیم نهفته باشد. بعد این سوال مطرح شد : فرض کنید در موقعیتی مشابه ( پنج کارگر مشغول به کارند، واگنی از کنترل خارج می شود و با شتاب به سوی آنها می راند) ، یک پل بالای این خط است و مردی بسیار قوی هیکل روی آن ایستاده است و اگر شما او را به طرف پایین به روی خط هول بدهید، جثه اش می تواند جلوی حرکت واگن را بگیرد و از مرگ آن پنج کارگر جلوگیری کند. آیا از نظر اخلاقی این کار درستی است؟ در جواب به این سوال تقریبا همه سوال شدگان پاسخ منفی دادند! با اینکه نتیجه هر دو عمل یکی است؛ یک کشته ، پنج نجات یافته. این برای ما بسیار مشکلتر و غیر اخلاقی تر است که به دیگران با عملکرد خود ضرر برسانیم، تا با عمل نکردن خود. این اصل در مثالی دیگر نیز روشن می شود؛ اگر شاهد مرگ دردناک بیماری شفا نیافتنی باشیم ،برایمان(اخلاقا) قابل قبول تر است که کاری انجام ندهیم و شاهد مرگ او باشیم، تا اینکه با دادن قرصهای خواب او را زودتر بکشیم. اما در عین حال همین مثال نشان می دهد که این اصول ژنتیکی، مانند یک قطب نما تنها جهت دهنده هستند، اما ما را به انجام کاری مجبور نمی کنند. فرهنگ می تواند این جهت دهنده اخلاقی را با دلیلهای قوی کاملا مغلوب کند-همانطور که در این مثال در کشورهایی مانند بلژیک یا هلند کمک فعالانه به مرگ بیماران در حال مرگ، تحت شرایط خاصی، قانونا مجاز است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هاوزردر &lt;a href="http://www.sueddeutsche.de/wissen/artikel/209/94115/2/" target="'_"&gt;یک مصاحبه&lt;/a&gt; در این مورد بیشتر توضیح میدهد: عملکرد انسان، از سوی دو دسته از فیلسوفان به دو شکل متفاوت ارزش گذاری اخلاقی می شود: دسته اول کسانی که عقیده دارند تنها نتیجه کار مهم(اخلاقی یا غیر اخلاقی) است و نه عمل، دسته دوم آنها که عقیده دارند آنچه مهم است عملکرد ماست و نه نتیجه حاصل از آن. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم می بینیم که ما انسانها اینگونه فکر نمی کنیم. در مثال راه آهن، احتمالا دسته اول فیلسوفان، در هر دو موقعیت به این سوالات پاسخ مثبت می دادند، و دسته دوم فیلسوفان هر گونه عملکردی را در هر دو حالت غیر اخلاقی می شمردند، چرا که کشتن عملی غیر اخلاقی است. اما ما انسانها دارای یک قطب نمای اخلاقی درونی هستیم که به ما جهت می دهد. این جهت دهنده درونی بین "ضرر پیش بینی شده" و "ضرر با نیت" تفاوت می گذارد. کسی که در حالت اول دستگیره را می چرخاند، شاید پیش بینی می کند که آن مرد در خط دیگر ممکن است کشته شود، اما قصدش کشتن او نیست. در حالیکه در مثال دوم، اگر آن مرد قوی جثه را از روی پل به پایین هول دهد، قصد کشتن او را برای نجات آن دیگران داشته است. به همین خاطر است که پاسخ این تعداد زیاد از سوال شوندگان، از کشورها و فرهنگهای مختلف، تا این حد مشابه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای هاوزر این بدیهی است که وجود این جهت نمای درونی برای ما انسانها آگاهانه نیست. "اما زمانی که ما وجود و ماهیت آنرا بیشتر بشناسیم، باید سعی کنیم در یک دیالوگ سازنده بین فرهنگ و بیولوژی وارد شویم." به این ترتیب می توانیم به عنوان مثال برای بچه هایمان این تفاوت ارزشگذاری بین عملکرد و انفعال را بهتر نمایش دهیم و همینطور نشان دهیم که چرا گاهی بهتر و لازم است که بر خلاف جهت این قطب نمای اخلاقی درونی حرکت کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;از مجله روانشناسی امروز، شماره ۲ ، فوریه۲۰۰۸ (Psychologie Heute, Heft 2, Februar 2008)&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کنم بهتره در مورد غیبتهای طولانیم دوباره ننویسم، چون دلیلش کماکان همون کمبود وقت هست که دیگه کم کم مزمن شده! البته شرمنده روی همه کسانی هستم که این مدت کامنت نوشتن و پیام دادن و میل فرستادن. شاید این تنها دلیلی باشه که در اینجا رو تا به حال تخته نکردم. به هر حال وبلاگ نویسی من شاید به معنای واقعی کلمه نباشه، ولی خوب چه فرقی می کنه، فکر می کنم اینکه گه گداری هم چیزی بنویسم، بهتر از این باشه که اصلا ننویسم. باز هم از همگی معذرت می خوام که فرصت پاسخ گویی نداشتم و دست گرم محبتتون رو می فشارم، البته سعی می کنم کم کم جواب بنويسم.</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/feeds/5284669941158723305/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9488845&amp;postID=5284669941158723305" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5284669941158723305?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/9488845/posts/default/5284669941158723305?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shabnamefekr.blogspot.com/2008/02/blog-post.html" title="اخلاق (۱)" /><author><name>شبنم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13049291880313333890</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkUER3w7eCp7ImA9WB9SFU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-9488845.post-1700582489051269472</id><published>2007-10-04T19:28:00.000+02:00</published><updated>2007-10-04T19:50:06.200+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2007-10-04T19:50:06.200+02:00</app:edited><title>روابط موازی(۲)</title><content type="html">&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;گیزلا رونته (Gisela Runte) روانپزشک، استاد و مشاور تربیتی در دانشگاه اولدن بورگ است و بیشتر به امور زنان می پردازد. از او&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt; به تازگی کتابی با عنوان "چطور زنان خیانت می کنند" (Wie Frauen fremdgehen) منتشر شده است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مجله روانشناسی امروز&lt;/strong&gt;: تا به حال در مورد موضوع بی وفايي، در ذهن ما هميشه مرد "عامل"​بوده است. شما کتابی درباره زنان با رابطه های موازی نوشته ايد. آيا اين يک پديده جديد است؟ آيا زنان اينکار را امروز بيشتر از گذشته انجام می دهند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گيزلا رونته&lt;/strong&gt;: اين پديده جديدی نيست، در همه زمانها زنان نيز روابط موازی داشته اند. اما در حاليکه مردان رابطه های خارج از خانه را مانند فتحی پيروزمندانه برای يکديگر تعريف می کنند و در ميان جمع خود تحسين می شوند، زنان نمی توانند به راحتی از آن صحبت کنند. در همه دورانها زنان بايد رابطه های موازی خود را پنهان می کرده اند، اگر نمي خواستند که رسوا، طرد يا حتی شکنجه و کشته شوند. و اين تاريخ، اثر خود را تا به امروز باقی گذاشته است. زنان می دانند اگر ميل خود را نشان دهند ريسک بزرگی انجام می دهند، مورد تمسخر قرار می گيرند يا حتی بيمار ناميده می شوند. امروزه نيز اگر زنها بخواهند زندگی جنسی واقعی خود را شکل دهند، مجبورند با همه نرمها و متدهای سنتی تربيتيشان مقابله کنند. سکسواليته زنان در اجتماع، به رلهای بسيار محدودی خلاصه می شود؛ مثلا در تبليغات يا سکس شاپها. آنجا اجازه دارند نيمه برهنه روی ميز برقصند يا بر دوربين عکاسی لبخند بزنند، گويی چيز ديگری جز سکس در ذهن ندارند. اما همه زنان ديگر بايد خود را کنترل کنند و ميل خود را حد اکثر با کنايه بر زبان آورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا.:&lt;/strong&gt; در مورد جنس زن گفته می شد (و بعضا هنوز هم می شود) که هوس زن از مرد ضعيفتر است. پس مرد به عنوان موجودی که "نمی تواند خود را کنترل کند" ، اجازه دارد و بايد که شهوتش را زندگی کند، در حاليکه زنان فقط زمانی هوس دارند که عاشق باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته:&lt;/strong&gt; این نظر، سنتی دیرینه دارد. زنان به عنوان جنس کم شهوت شناخته می شوند، چون همیشه مجبور بوده اند با میل خود طور دیگری نسبت به مردان رفتار کنند. میل و شهوت آنان معمولا برایشان نتایج سختی داشته است. در دورانی که هنوز وسائل پیشگیری از حاملگی وجود نداشت، بارداریهای ناخواسته نیز به این مشکلات اضافه می شد. پس زنان باید همیشه محتاط تر از مردان رفتار می کردند، و باید خیلی زود کنترل کردن میلها و صرفنظر کردن از هوسهای خود را یاد می گرفتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا.:&lt;/strong&gt; معنایش این است که زنان نیز به همان نسبت مردان پر شهوت هستند و تنها خواسته خود را نشان نمی دهند چون در طی صدها سال صرفنظر کردن از آنرا آموخته اند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته&lt;/strong&gt;: گفتگوهای من با زنان مختلف، و همینطور تجربه من به عنوان روانپزشک نشان می دهد که این نظر که زنان تنها وقتی هوس دارند که عاشقند، با واقعیت زندگی جنسی زنان همخوانی ندارد. زنان نیز موجوداتی شهوتی هستند. حتی بسیار شهوتی هستند. و میل جنسی آنان با بالاتر رفتن سن ، حد اقل در بین همه آنان به طور اتوماتیک کمتر نمی شود. زنان مورد صحبت من بین ۲۸ و ۶۹ سال داشتند، و زنان مسنتر نیز این میل را در خود دارند، اما برای آنها اقرار کردن به این مساله گاهی بسیار خجالت آور بوده است و باز هم در اینباره سکوت کرده اند. اما در کل زنان خواهان این هستند که از این دروغ آزاد شوند که از سن معینی، اجازه داشتن میل جنسی را ندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا&lt;/strong&gt;.: شما برای نوشتن کتابتان با ۳۷ زن مصاحبه کرده اید. آیا دلیل اعتراف آنان این است که از این اخلاق دوگانه-مردان باید به دنبال هوس خود بروند، زنان نه- به ستوه آمده اند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته&lt;/strong&gt;: من فکر می کنم فشار روحی شدید، آنان را بر آن داشته است که این پیش آمد زندگی خود را با شخصی ثالث و بی طرف در میان بگذارند، و بیشتر به دنبال یک سوپاپ برای رها شدن از این فشار هستند. وقتی برای نوشتن کتابم اعلام کردم که به دنبال زنانی با این تجربه می گردم، نباید زیاد به دنبالشان می رفتم، و در آخر بسیاری از آنها را رد کردم. در پایان هر مصاحبه ای، طرف مورد سوال من می پرسید: "زنان دیگر در این باره چه گفته اند؟" ظاهرادر این میان احتیاج بزرگی وجود دارد برای شنیدن تجربه دیگران و اینکه چطور با این مساله کنار می آیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا&lt;/strong&gt;.: چرا زنان اینکار را می کنند؟ چه چیزی آنان را به آغوش مردی دیگر می کشاند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته:&lt;/strong&gt; برای این سوال جواب ساده ای وجود ندارد. البته ما علاقه داریم همه چیز را در یک کشو بگنجانیم و جوابی همگانی برای این موضوع پیدا کنیم. اما واقعیت بسیار رنگی تر و از شخصی به شخص دیگر متفاوت تر است. دلایل زیادی برای این سوال وجود دارد، اما مسلما مسائلی هم هستند که به عنوان دلیل، بیشتر نام برده می شوند، از جمله قدر ندانستن ارزش آنها. این برای جفتهای زیادی اتفاق می افتد که با گذشت زمان، یکی از طرفین حس می کند که برای دیگری به یک دارایی یا یک عادت تبدیل شده است. اروتیک و قدر دانی از دیگری را در عین زندگی روزمره پابرجا نگه داشتن، کار آسانی نیست. اما این یک واقعیت است که احساس ارزش وجودی ما حتی در سن بزرگسالی، از انعکاس محیط بیرونمان تاثیر می گیرد. زنانی که در رابطه شان از سوی پارتنرشان به چشم کسی که بودنش دیگر بدیهی است دیده می شوند، حس می کنند به سیندرلا تبدیل شده اند. و اگر ناگهان کسی پیدا شود که آنها را ببیند، تحسین کند و برایش موجودی بدیهی نباشند، ناگهان تبدیل به پرنسس می شوند. وقتی در رابطه میل و توجه و احترام پارتنر کم شود، شاهزاده های دیگر شانس بزرگتری به دست می آورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا&lt;/strong&gt;.: نارضایتی جنسی در رابطه چه تاثیری بر این موضوع دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته&lt;/strong&gt;: زنان بسیاری در زندگی با شریک خود از لحاظ جنسی ارضا نمی شوند. اما این موضوع را با مردی در میان گذاشتن، یکی از مشکلترین مسائل در زندگی مشترک است. مردان در مقابل چنین اظهاری، معمولا شوکه و رنجیده می شوند، واکنشهای عصبی نشان می دهند، یا اصلا واکنشی نشان نمی دهند. و این زنان را به سکوت وا می دارد و زمانی می رسد که دیگر میل ندارند که برای هوس خود بجنگند. از سویی دیگر، نمی خواهند تمام عمر نیز منتظر بمانند، غر بزنند، خود را مقصر بدانند ، از آرزوهای خود صرفنظر کنند و تمام موجودیت خود را تغییر دهند یا حتی نفی کنند فقط به این خاطر که با مرد خود سازش داشته باشند.&lt;br /&gt;بعضی از زنان نیز متوجه می شوند که بیشتر از زوج خود میل جنسی دارند، و به این ترتیب ممکن است با وجود رضایت از ارتباطشان، زندگی جنسی خود را با مردی دیگر تجربه کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ر.ا&lt;/strong&gt;.: این اتفاق چگونه می افتد؟ آیا این زنان یک روز صبح به خود می گویند: سکس با همسرم یا شریکم دیگر راضیم نمی کند، از امروز به دنبال یک Lover می گردم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رونته:&lt;/strong&gt; نه، چنین اتفاقی بسیار به ندرت می افتد. معمولا زنان با هدفمندی به دنبال چنین رابطه ای نمی روند، بلکه بیشتر برایشان پیش می آید و اتفاقی وارد چنین جریانی می شوند. در ضمن، هر "خیانتی" لزوما جنسی نیست. من در مصاحبه های خود از زنان این سوال را کردم که از چه زمانی این احساس را داشتند که به شریک خود خیانت می کنند. شگفت انگیز اینکه تعریفهای مختلفی برای بی وفایی بین آنان وجود دارد. یکی از زنان، حتی یکبار هم با مرد دیگری رابطه جنسی نداشت، اما آن