<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>شتر میکروفن به دست</title>
	
	<link>http://shotorphone.com</link>
	<description>یک سایت دیگر با وردپرس</description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Apr 2012 15:01:20 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/shotorphone" /><feedburner:info uri="shotorphone" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
		<title>رویاهای زیبای برژوایی!!!! واقعیات تلخ زیبا</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/shotorphone/~3/BZpV_9rXNAg/</link>
		<comments>http://shotorphone.com/1391/02/11/996/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Apr 2012 15:01:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شتر میکروفن به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[شتر میکروفن به دست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shotorphone.com/?p=996</guid>
		<description><![CDATA[همیشه در رویاهایمان غرق می شویم&#8230;. من هم همیشه در رویاهایم غرق می شوم&#8230; اینکه با موتور سوزوکیه قرمز رنگ خوشکلت، کسی که دوستش داری را سوار کنی (خانوم میم) و او هم از پشت سفت بغلت کرده باشد و خیابان های تهران را دور بزنید&#8230;.. اینکه وقتی دست کسی که دوستش داری را بگیری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">همیشه در رویاهایمان غرق می شویم&#8230;. من هم همیشه در رویاهایم غرق می شوم&#8230; اینکه با موتور سوزوکیه قرمز رنگ خوشکلت، کسی که دوستش داری را سوار کنی (خانوم میم) و او هم از پشت سفت بغلت کرده باشد و خیابان های تهران را دور بزنید&#8230;.. اینکه وقتی دست کسی که دوستش داری را بگیری و با کفش های کتانی و یک شیشه شراب کوچه های پاریس را گز کنی&#8230;. اینکه شبی را تا صبح کنار دریا با کسی که دوستش داری کنار آتش بنشینی و ودکا بخوری و گیتار بزنی&#8230;. اینکه با کسی که دوستش داری روی قایق بادی که سکانش را ول کرده ای تا خودش برود دراز بکشیو آسمان را نگاه کنی&#8230;. و هزاران هزار از اینگونه آرزو ها که شاید آدم رنگ حتی ۱ درصد از آن ها را نبیند و حتی گاهی می خندیم به این رویاها و برخی حتی از شنیدنشان عوق می زنند&#8230; اما در هر صورت ما با این رویاها و یا برای رسیدن به آن ها زندگی می کنیم&#8230;. اما واقعیت زندگی مارا به جای دیگری می برد&#8230; روزی که سخت مشغول کاری و برای ادامه زندگیت تلاش می کنی و رویاهایت را فراموش کرده ای، روزی که عزیز ترین فرد خانواده ات میمرد و تو رویاهایت را فراموش کرده ای، روزی که دچار بیماری شده ای و زندگی پتکش را بر سرت کوبیده است و تو رویاهایت را فراموش کرده ای، روزی که تو در بستر مرگ هستی و رویاهایت را فراموش کرده ای&#8230;. و روز های زیاد دیگری که تو را پیر می کنند&#8230;. اما این سختی ها می توانند زیبا شوند&#8230; وقتی که در تک تک لحظات آن کسی که دوستش داری در کنارت باشد&#8230; در زمان سختی ها، در زمان مرگ عزیزانت، در زمان بیماری، در زمان مرگ و &#8230;. و آن وقت است که این ها به واقعیاتی زیبا بدل می شوند و آن ها فقط رویاهایی زیبا می مانند&#8230;.</p>
<hr />

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/facebook.png">
<a href="http://www.facebook.com/profile.php?id=100003091497099">شتر در فیس بوک</a>

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/feed.png">
<a href="http://feeds.feedburner.com/shotorphone">شتر در فیدبرنر</a>

<a href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http://feeds.feedburner.com/shotorphone"><img class="aligncenter" style="border: 0pt none;" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif" alt="افزودن خوراک شتر به گوگل ریدر" height="17" width="104"></a>
<hr />
shotor
<br/></small></p>
<p><small>Feed enhanced by <a href='http://planetozh.com/blog/my-projects/wordpress-plugin-better-feed-rss/'>Better Feed</a> from  <a href='http://planetozh.com/blog/'>Ozh</a></small></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/shotorphone/~4/BZpV_9rXNAg" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shotorphone.com/1391/02/11/996/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shotorphone.com/1391/02/11/996/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>قتل غم انگیز..</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/shotorphone/~3/MkJc9MDXm7c/</link>
		<comments>http://shotorphone.com/1391/02/04/992/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 08:34:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شتر میکروفن به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[شتر میکروفن به دست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shotorphone.com/?p=992</guid>
		<description><![CDATA[بسیاری از ما پر از احساساتی هستیم که برای مقدس ماندنشان و یا حتی برای زنده نگه داشتنشان در اعماق وجودمان، باید آن ها را بکشیم. در غیر این صورت دیگرانی که دوستشان می داریم آن ها را می کشند. و این بسیار غم انگیز تر است&#8230; شتر در فیس بوک شتر در فیدبرنر shotor [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">بسیاری از ما پر از احساساتی هستیم که برای مقدس ماندنشان و یا حتی برای زنده نگه داشتنشان در اعماق وجودمان، باید آن ها را بکشیم. در غیر این صورت دیگرانی که دوستشان می داریم آن ها را می کشند. و این بسیار غم انگیز تر است&#8230;</p>
<hr />

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/facebook.png">
<a href="http://www.facebook.com/profile.php?id=100003091497099">شتر در فیس بوک</a>

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/feed.png">
<a href="http://feeds.feedburner.com/shotorphone">شتر در فیدبرنر</a>

<a href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http://feeds.feedburner.com/shotorphone"><img class="aligncenter" style="border: 0pt none;" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif" alt="افزودن خوراک شتر به گوگل ریدر" height="17" width="104"></a>
<hr />
shotor
<br/></small></p>
<p><small>Feed enhanced by <a href='http://planetozh.com/blog/my-projects/wordpress-plugin-better-feed-rss/'>Better Feed</a> from  <a href='http://planetozh.com/blog/'>Ozh</a></small></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/shotorphone/~4/MkJc9MDXm7c" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shotorphone.com/1391/02/04/992/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shotorphone.com/1391/02/04/992/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>“ماهرخ”</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/shotorphone/~3/MmzVPBmSoa8/</link>
		<comments>http://shotorphone.com/1391/01/27/990/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Apr 2012 22:19:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شتر میکروفن به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shotorphone.com/?p=990</guid>
		<description><![CDATA[وقتی برای آخرین بار نگاهی بر صفحات تا خورده و لزج زندگیش انداخت دانست هر آنچه بود گذشت. اندیشید که امروز، روزی نو است. اما آیا این روز هم مانند آن روزها لزج و چرکین نخواهد شد؟ شاید بشود، ولی نباید به آنها فکر کرد. خوشبختی، انگشت ظریف و کشیده اش را بر در می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">وقتی برای آخرین بار نگاهی بر صفحات تا خورده و لزج زندگیش انداخت دانست هر آنچه بود گذشت. اندیشید که امروز، روزی نو است. اما آیا این روز هم مانند آن روزها لزج و چرکین نخواهد شد؟ شاید بشود، ولی نباید به آنها فکر کرد. خوشبختی، انگشت ظریف و کشیده اش را بر در می کوبد و با صدای دلنشین و مخملینش ترنم شادی را در گوشهایش زمزمه می کند.</p>
<p dir="RTL">ساعتی پیش باران بهاری هوا را معطر کرده بود و بوهای خوشی را همراه آورده بود. اما برای او خوشبوترین شمیم، بوی خاک باران خورده و کاهگل بود. بوی کودکی، بوی روزهای دور دست در میان خاک و خُل کوچه. باز هم کبوتر خیالش به دوردست ها پرواز کرد و او را به همان خلسه ناشی از یادبود خاطرات فرو برد.</p>
<p dir="RTL">خانه ایی خراب و کوچک، با دو اتاق نمور و تاریک و حیاطی به اندازه کف دست. خانه ای با جمعیت بیش از ظرفیتش. پدر، مادر و چهار بچه قد و نیم قد، پدر مجنون و بیکار، مادر آشفته حال و مریض و بچه هایی زردنبو و لاغر. اما او جدای از سایر بچه ها، سوای از تمام نکبت آن خانه کوچک، دخترکی ماه رو و زیبا در میان کهنه پاره های خانه بود. اگر ماه هلال بود او بدر کامل بود.. فروزنده و رخشان.</p>
<p dir="RTL">پدر انگشت تعجب بر دهان مانده بود که چگونه چنین چیزی ممکن است؟ و مادر همیشه با دیدن او لبش را می گزید، دخترک کوچک تر از آن بود که درک کند درباره اش چه می اندیشند اما همسایه ها می گفتند که مادرش او را از دیگری باردار شده است که اینگونه زیباست. ولی او چیزی نمی فهمید و مادرش را با همان دست های سرخ و ترک برداشته و زخمی دوست داشت.. همان گونه که پدرش را با آن حال مجنونش.</p>
<p dir="RTL">او با کثافت خانه رشد کرد و بارور شد.. همچون گلی که حتی در بدترین شرایط شکوفا می شود، شگفته شد. هرگز نمی خواست به زندگی حقارت باری که داشتند فکر کند؛ تعداد افراد خانواده اش چنان زیاد شده بود که او با تمام زیبایی اش به دست فراموشی سپرده شده بود. تصور اینکه هشت بچه چگونه تغذیه می شوند و کجا می خوابند وحشتناک بود؛ اما او خود را زیاد مقید نمی کرد، اکثر اوقات در خانه نبود، همیشه مانند تکه ای زباله در کوچه پس کوچه های کثیف شهر ویلان بود، هر کسی می توانست به آسانی او را از جایی به جایی پرتاب کند، با اینکه تکه جواهری بود در میان چرک و لجن. اما هیچ کس حقیقت زیبایی او را درک نکرده بود.</p>
<p dir="RTL">شانزده ساله، بسیار کثیف و در نهایت بی ادبی و گستاخی بود، او دیگر یک دختر نبود، بله، شاید اگر در چنین خانه ای متولد نشده بود سرنوشتش به گونه ای دیگر رقم می خورد، آن شب که درد شدیدی زیر شکمش احساس کرد، تازه آن وقت فهمید که فرزندی به دنیا می آورد.. اما چگونه؟ پدر بچه کیست؟ شاید خاک و خل کوچه.. ! تا صبح درد کشید؛ فریاد زد و اشک ریخت.. برای اولین بار احساس کرد یک انسان است.. چیزی که هرگز به آن نادیشیده بود.</p>
<p dir="RTL">دو روز بعد مادرش بچه ای تکه تکه شده را به او نشان داد و از او خواهش کرد که سر به راه شود اما مگر با چنین زندگی ای سر به راه شدن ممکن است؟ چند سال گذشت و خاطره آن بچه تکه تکه شده همیشه در ذهن او باقی بود و او را بگونه ای عذاب میداد ولی خوشحال بود که انسانی را بدبخت نکرده بود، بسیار زیباتر از گذشته بود، ولی مانند گذشته خام و بی تجربه نبود. می دانست چگونه رفتار کند، تا دلها را گرفتار خود سازد، لباس های زیبا می پوشید و زیباتر از آن چه که بود میشد.. اما همسایه ها کسانی را که به آن محله پرت و دور افتاده رفت و آمد می کردند، خوش نداشتند و همواره دعواهای شدیدی در آن کوچه در می گرفت؛ که بانی تمام آنها ماهرخ بود.. لات و لوت های محله ماهرخ را از آن خود می دانستند و ازینکه دیگران به آسانی می توانستند با اندکی پول او را با خود ببرند خشمگین بودند، باری این همیشه موجب خشونت های شدید بود. شبی دیر وقت بود، مردی بر در آن خانه کهنه کوفت، خانه که نه، زاغه ای بیش نبود، مادر با موهای آشفته و چهره ای کبود در را گشود، مرد ماهرخ را به نام خواند مادر خواست به سرعت در را ببندد که دست مرد با مشتی اسکناس بالا آمد و فشار دست های مادر کم شد، بعد آهسته  در را گشود و ماهرخ را با صدای آهسته فرا خواند، بدون هیچ گفت و شنودی ماهرخ همراه مرد رفت.</p>
<p dir="RTL">مادر آهسته بر زمین نشست و هق هق خفت و خواری را از درون سر داد، و اما ماهرخ به کجا رفت؟ بله او همراه مردِ غریبه مسافت بسیار زیادی را پیاده و با ماشین پیمود، اتومبیل در جلوی خانه ای بسیار مجلل توقف کرد، مرد با تحکم او را فراخواند و در حالی که بند دست او را گرفته بود و می کشید دور از چشمان همه در اتاقی تپاند و در را قفل کرد. وحشت سراپایش را فرا گرفته بود اما او همچنان سعی کرد که خونسردی خود را حفظ کند. ساعت ها گذشت و به اطراف اتاق نظری انداخت، پنجره ی کوچکی را دید، به طرفش رفت، کوتاه بود، آهسته از آن خارج شد و بر کف نرم و سبز باغ غلتید و به سرعت شروع به دویدن کرد، برای اولین بار از شغلی که داشت متنفر شد، به در باغ رسید، در باز بود و آهسته از آن خارج شد، اما نمی دانست به کجا برود، او هرگز به این نقطه از شهر پا نگذاشته بود،از کوچه ای به کوچه ای می رفت؛ همه  کوچه ها مانند هم بودند، تمیز و وسیع؛ با خانه های مجلل و اشرافی.. بعد از طی چند کوچه در نبش کوچه ای ایستاد. باران سخت شروع به باریدن کرده بود، خسته و تنها بود، به زیر پنجره ی طاقداری پناه برد، خود  را محکم به دیوار فشرد و از اشک از چشمانش جاری شد؛ شاید ایستاده خوابش برده بود که سنگینی دستی را بر شانه اش احساس کرد، وحشت زده چشم گشود و در تاریکی کوچه مردی را تشخیص داد که با صدای مهربانی او را به خانه فراخواند .. بدون هیچ مقاومتی کمک مرد را قبول کرد و وارد خانه شد. خانه ای عجیب با وسایلی عجیبتر.. سرنوشت او را به اینجا کشاند.. و زندگی او درینجا رقم خورد؛ مردی که درین شب پر اضطراب او را پناه داد، بزرگترین نقاش شهر بود که با دیدن آن جواهر پیچیده در کهنه به با ارزش بودن او پی برد و متعجب ازینکه چگونه تاکنون چنین مدل زنده و زیبایی ندیده است؛ مرد نقاش آنقدر در زیبایی او خیره شد که کارهای نقاشی او در سراسر کشور مشهور شد و همواره با الهام از آن ماه روی زیبا، نقاشی های بدیعی را به منظر نمایش می گذاشتند.</p>
<p dir="RTL">و اما سرنوشت آن خانه کوچک: بعد ها دیگر کسی ساکنان آن خانه را ندید و هیچ کس ندانست بر سر آنها چه آمد ولی یاد ماهرخ در ذهن افراد آن محله کوچک همچنان باقی ماند تا روزی که پلاک کوچکی را در اول کوچه بی نام نصب کردند:  «کوچه ماهرخ» چه کسی این کار را کرد؟ هیچ کس نمی داند..</p>
<hr />

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/facebook.png">
<a href="http://www.facebook.com/profile.php?id=100003091497099">شتر در فیس بوک</a>

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/feed.png">
<a href="http://feeds.feedburner.com/shotorphone">شتر در فیدبرنر</a>

<a href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http://feeds.feedburner.com/shotorphone"><img class="aligncenter" style="border: 0pt none;" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif" alt="افزودن خوراک شتر به گوگل ریدر" height="17" width="104"></a>
<hr />
shotor
<br/></small></p>
<p><small>Feed enhanced by <a href='http://planetozh.com/blog/my-projects/wordpress-plugin-better-feed-rss/'>Better Feed</a> from  <a href='http://planetozh.com/blog/'>Ozh</a></small></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/shotorphone/~4/MmzVPBmSoa8" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shotorphone.com/1391/01/27/990/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shotorphone.com/1391/01/27/990/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>سرنوشت شوخ….</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/shotorphone/~3/NfzPTnotu9Q/</link>
		<comments>http://shotorphone.com/1391/01/12/984/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Mar 2012 18:54:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شتر میکروفن به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shotorphone.com/?p=984</guid>
		<description><![CDATA[سرنوشت بسیار شوخ است.. مردم گول و ساده را رها می کند تا از میان سختی ها و دام های زندگی بگذرند، اما مردم محتاط و زرنگ را در چنگ و دندان های خود گرفتار می کند&#8230;. شتر در فیس بوک شتر در فیدبرنر shotor Feed enhanced by Better Feed from Ozh]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">سرنوشت بسیار شوخ است..</p>
<p dir="RTL">مردم گول و ساده را رها می کند تا از میان سختی ها و دام های زندگی بگذرند، اما مردم محتاط و زرنگ را در چنگ و دندان های خود گرفتار می کند&#8230;.</p>
<hr />

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/facebook.png">
<a href="http://www.facebook.com/profile.php?id=100003091497099">شتر در فیس بوک</a>

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/feed.png">
<a href="http://feeds.feedburner.com/shotorphone">شتر در فیدبرنر</a>

<a href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http://feeds.feedburner.com/shotorphone"><img class="aligncenter" style="border: 0pt none;" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif" alt="افزودن خوراک شتر به گوگل ریدر" height="17" width="104"></a>
<hr />
shotor
<br/></small></p>
<p><small>Feed enhanced by <a href='http://planetozh.com/blog/my-projects/wordpress-plugin-better-feed-rss/'>Better Feed</a> from  <a href='http://planetozh.com/blog/'>Ozh</a></small></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/shotorphone/~4/NfzPTnotu9Q" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shotorphone.com/1391/01/12/984/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shotorphone.com/1391/01/12/984/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>عشق….</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/shotorphone/~3/NdKdcPYf-vo/</link>
		<comments>http://shotorphone.com/1391/01/12/981/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Mar 2012 06:04:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شتر میکروفن به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shotorphone.com/?p=981</guid>
		<description><![CDATA[وقتی دیوانه ات می کند&#8230; دو راه بیشتر نداری: ۱- یا باید پاشی برقصی ۲- یا باید بنشینی و با رویایی خوشش عشق بازی کنی&#8230; شتر در فیس بوک شتر در فیدبرنر shotor Feed enhanced by Better Feed from Ozh]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی دیوانه ات می کند&#8230; دو راه بیشتر نداری:<br />
۱- یا باید پاشی برقصی<br />
۲- یا باید بنشینی و با رویایی خوشش عشق بازی کنی&#8230;</p>
<hr />

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/facebook.png">
<a href="http://www.facebook.com/profile.php?id=100003091497099">شتر در فیس بوک</a>

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/feed.png">
<a href="http://feeds.feedburner.com/shotorphone">شتر در فیدبرنر</a>

<a href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http://feeds.feedburner.com/shotorphone"><img class="aligncenter" style="border: 0pt none;" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif" alt="افزودن خوراک شتر به گوگل ریدر" height="17" width="104"></a>
<hr />
shotor
<br/></small></p>
<p><small>Feed enhanced by <a href='http://planetozh.com/blog/my-projects/wordpress-plugin-better-feed-rss/'>Better Feed</a> from  <a href='http://planetozh.com/blog/'>Ozh</a></small></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/shotorphone/~4/NdKdcPYf-vo" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shotorphone.com/1391/01/12/981/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shotorphone.com/1391/01/12/981/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>مردم کس خل….</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/shotorphone/~3/lvdHhz1ibKA/</link>
		<comments>http://shotorphone.com/1391/01/11/978/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Mar 2012 22:22:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شتر میکروفن به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shotorphone.com/?p=978</guid>
		<description><![CDATA[آخ از این مردم نادان&#8230; تا زمانی که دوستشان می داری و محبت می کنی، دوستت نمی دارند و برایشان عادی و غیر مهم هستی&#8230;. اما تا زمانی که دوستشان نمی داری و برایت غیر مهم هستند، تمام تلاش خودشان را می کنند که دوستشان بداری&#8230; شتر در فیس بوک شتر در فیدبرنر shotor Feed [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">آخ از این مردم نادان&#8230; تا زمانی که دوستشان می داری و محبت می کنی، دوستت نمی دارند و برایشان عادی و غیر مهم هستی&#8230;.</p>
<p dir="RTL">اما تا زمانی که دوستشان نمی داری و برایت غیر مهم هستند، تمام تلاش خودشان را می کنند که دوستشان بداری&#8230;</p>
<hr />

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/facebook.png">
<a href="http://www.facebook.com/profile.php?id=100003091497099">شتر در فیس بوک</a>

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/feed.png">
<a href="http://feeds.feedburner.com/shotorphone">شتر در فیدبرنر</a>

<a href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http://feeds.feedburner.com/shotorphone"><img class="aligncenter" style="border: 0pt none;" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif" alt="افزودن خوراک شتر به گوگل ریدر" height="17" width="104"></a>
<hr />
shotor
<br/></small></p>
<p><small>Feed enhanced by <a href='http://planetozh.com/blog/my-projects/wordpress-plugin-better-feed-rss/'>Better Feed</a> from  <a href='http://planetozh.com/blog/'>Ozh</a></small></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/shotorphone/~4/lvdHhz1ibKA" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shotorphone.com/1391/01/11/978/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shotorphone.com/1391/01/11/978/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>عشق را بساز…</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/shotorphone/~3/675E_puHFgY/</link>
		<comments>http://shotorphone.com/1391/01/06/976/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Mar 2012 22:15:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شتر میکروفن به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shotorphone.com/?p=976</guid>
		<description><![CDATA[بیشتر ما می نشینیم تا بیاید. عشق را می گویم&#8230; البته چند صباحیست که تعداد زیادی از ما این را دیگر قبول نداریم&#8230;. حتی آن را رد می کنیم.. مسخره اش می کنیم&#8230; فراموشش می کنیم.. آخرش هم آدم چرتی می شویم که در گوشه تاریکی از این دنیا به صورت دراز کش افتاده است&#8230;. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">بیشتر ما می نشینیم تا بیاید. عشق را می گویم&#8230; البته چند صباحیست که تعداد زیادی از ما این را دیگر قبول نداریم&#8230;. حتی آن را رد می کنیم.. مسخره اش می کنیم&#8230; فراموشش می کنیم.. آخرش هم آدم چرتی می شویم که در گوشه تاریکی از این دنیا به صورت دراز کش افتاده است&#8230;.</p>
<p dir="RTL">اما یک بار هم ننشینید تا بیاید.. خودتان آن را بسازید&#8230; یک بار این را امتحان کنید&#8230; من به شما اطمینان می دهم که لذتش و عمقش بیشتر است&#8230; حتی اگر عکسی باشد بر روی دسک تاپ لب تاپتان&#8230; مهم نیست که چقدر از شما دور باشد&#8230; بگذارید دوستش داشته باشید&#8230; بگذارید دوستتان داشته باشد&#8230; احساساتتان را رها کنید.. اگر چند ماه پیش بود خودم این نوشته را مسخره می کردم، اما در حال حاضر من عشقی را ساخته ام که با تمام وجودم دوستش دارم.. امیدوارم او هم مرا دوست داشته باشد&#8230;</p>
<p dir="RTL">اما عشقی که لیاقتش را داشته باشد&#8230;..</p>
<hr />

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/facebook.png">
<a href="http://www.facebook.com/profile.php?id=100003091497099">شتر در فیس بوک</a>

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/feed.png">
<a href="http://feeds.feedburner.com/shotorphone">شتر در فیدبرنر</a>

<a href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http://feeds.feedburner.com/shotorphone"><img class="aligncenter" style="border: 0pt none;" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif" alt="افزودن خوراک شتر به گوگل ریدر" height="17" width="104"></a>
<hr />
shotor
<br/></small></p>
<p><small>Feed enhanced by <a href='http://planetozh.com/blog/my-projects/wordpress-plugin-better-feed-rss/'>Better Feed</a> from  <a href='http://planetozh.com/blog/'>Ozh</a></small></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/shotorphone/~4/675E_puHFgY" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shotorphone.com/1391/01/06/976/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shotorphone.com/1391/01/06/976/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>حالا……</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/shotorphone/~3/7rnYlOsAaz4/</link>
		<comments>http://shotorphone.com/1391/01/04/973/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Mar 2012 02:46:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شتر میکروفن به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shotorphone.com/?p=973</guid>
		<description><![CDATA[همین حالا&#8230; دقیقا همین حالا&#8230;. نه زوده نه دیر&#8230; شتر در فیس بوک شتر در فیدبرنر shotor Feed enhanced by Better Feed from Ozh]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همین حالا&#8230; دقیقا همین حالا&#8230;. نه زوده نه دیر&#8230;</p>
<hr />

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/facebook.png">
<a href="http://www.facebook.com/profile.php?id=100003091497099">شتر در فیس بوک</a>

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/feed.png">
<a href="http://feeds.feedburner.com/shotorphone">شتر در فیدبرنر</a>

<a href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http://feeds.feedburner.com/shotorphone"><img class="aligncenter" style="border: 0pt none;" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif" alt="افزودن خوراک شتر به گوگل ریدر" height="17" width="104"></a>
<hr />
shotor
<br/></small></p>
<p><small>Feed enhanced by <a href='http://planetozh.com/blog/my-projects/wordpress-plugin-better-feed-rss/'>Better Feed</a> from  <a href='http://planetozh.com/blog/'>Ozh</a></small></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/shotorphone/~4/7rnYlOsAaz4" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shotorphone.com/1391/01/04/973/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shotorphone.com/1391/01/04/973/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>قهرمان ها</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/shotorphone/~3/Q5q7x_ev9qk/</link>
		<comments>http://shotorphone.com/1390/12/18/971/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Mar 2012 15:34:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شتر میکروفن به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[شتر میکروفن به دست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shotorphone.com/?p=971</guid>
		<description><![CDATA[اهمیت دادن، توجه کردن و تشویق کردنِ روحیه فداکاری در کودکی که تمام تخیلاتش دور این محور می چرخد که روزی قهرمان بزرگی می شود، یکی از موارد کوچکی است که در میان پدر و مادرهای عزیز ایرانیمان وجود ندارد. اما دقیقا بر عکس این حالت هم وجود دارد که توجه های بیش از حد، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">اهمیت دادن، توجه کردن و تشویق کردنِ روحیه فداکاری در کودکی که تمام تخیلاتش دور این محور می چرخد که روزی قهرمان بزرگی می شود، یکی از موارد کوچکی است که در میان پدر و مادرهای عزیز ایرانیمان وجود ندارد. اما دقیقا بر عکس این حالت هم وجود دارد که توجه های بیش از حد، لوس شدن بچه ها را به دنبال داشته. همیشه به این شکل بوده است.    یا افراط بوده است و یا تفریط.</p>
<p dir="RTL">اما داستان از کجا شروع می شود؟؟؟</p>
<p dir="RTL">داستان از آنجایی آغاز می شود که چند روز بعد از عید نوروز خانواده ای به پیکنیک می روند. من لباس های تازه ی عیدم را پوشیده بودم. شلوار جین پر رنگ با پیراهن چهار خانه قرمز و خاکستری، کفش های نیمه اسپرت مشکی که از فرط علاقه شب آنها را با خودم می خواباندم. سال اول راهنمایی بودم و اوج افکار قهرمانی.</p>
<p dir="RTL">اما چرا آن روز آن لباس های دوست داشتنی را پوشیده بودم به یاد ندارم. شاید به یکی از دختر های فامیل علاقه داشتم و می خواستم جلوش پز بدهم. ولی شاید هم فکر می کردم که قهرمان ها همیشه باید خوشتیپ باشند و لباس های شیک بپوشند!</p>
<p dir="RTL">زیلو پهن شد. همه افراد فامیل نشستند و تخمه شکستن ها و میوه خوردن ها و حرف زدن پشت این و آن آغاز شد. اما تنها کسی که ننشسته بود قهرمان کوچکی بود که از ترس اینکه کفش هایش را لگد مال نشود و شلوارش زانو نیندازد مجبور بود سر پا بایستد و هی این ور و آن ور برود و با لباس های عیدش پز بدهد.</p>
<p dir="RTL">هوا تاریک شده بود&#8230; اما تخمه ها هنوز تمام نشده بود&#8230; که ناگهان قسمتی از کوه نزدیک ما آتش گرفت!! حجم آتش تقریبا به بزرگی همان کوه بود. قسمتی بزرگی از دامنه کوه با خار هایش در آتش می سوخت. آره، قهرمان کوچک هم به همان اندازه شما از آتش گرفتن ناگهانی و بی دلیل کوه تعجب کرده بود. اما عجیب ترین موضوع در دنیای کودکانه و قهرمانانه اش این بود که با اینکه همه می دیدند که یک کوه در حال سوختن است هیچ کس از آن آدم بزرگ ها به آن توجه نمی کردند و جاهلانه به شکستن تخمه های خود مشغول بودند.</p>
<p dir="RTL">قهرمان کوچک دور از چشم همه به طرف آتش دوید و حرف های خاله زنکانه باعث شد که کسی متوجه نبود او نباشد. داخل آتش رفته بود، یک نفر آنجا از فرط خفگی داشت جان می داد، با فرد دیگری که آنجا بود فرد در حال مرگ را از دود آتش دور کردند. در آن لحظه کفش ها و لباس هایش را فراموش کرده بود. &#8220;در آن لحظه فقط به یک چیز فکر می کرد&#8230;.&#8221;</p>
<p dir="RTL">پیراهن چهار خانه اش را درآور و سعی در خاموش کردن آتش داشت، با کفش هایش آتش را لگد می زد و حس یک قهرمان را داشت. آتش به کمک چند نفر دیگر خاموش شد. قهرمان کوچک از کوه پایین آمد. نصف پیراهنش سوخته بود، کفشهایش آب شده بود. در خیالات کودکانه اش خبر نگارها و دوربین های تلویزیون در پایین کوه منتظرش بودند تا با او صحبت کنند و او هم با افتخار از جانفشانی های خودش تعریف کند. اما در آن پایین نه کسی منتظر او بود و نه کسی حتی نیم نگاهی به چهره سیاهِ دود خورده و لباس های سوخته اش کرد. و پدر و مادر و فامیلش بعد از آن که او را در آن وضع دیدند سرزنشش کردند و فقط این را گفتند: چرا با لباس هایت این کار را کرده ای؟</p>
<p dir="RTL">اما او &#8220;در آن لحظه فقط به یک چیز فکر می کرد&#8230;. اینکه قهرمان ها نیازی به لباس های زیبا ندارند&#8230; بلکه به فکر زیبا نیاز دارند&#8221;</p>
<p dir="RTL">زیرا آنجا همه لباس های زیبا پوشیده بودند، اما قهرمان نبودند.</p>
<hr />

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/facebook.png">
<a href="http://www.facebook.com/profile.php?id=100003091497099">شتر در فیس بوک</a>

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/feed.png">
<a href="http://feeds.feedburner.com/shotorphone">شتر در فیدبرنر</a>

<a href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http://feeds.feedburner.com/shotorphone"><img class="aligncenter" style="border: 0pt none;" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif" alt="افزودن خوراک شتر به گوگل ریدر" height="17" width="104"></a>
<hr />
shotor
<br/></small></p>
<p><small>Feed enhanced by <a href='http://planetozh.com/blog/my-projects/wordpress-plugin-better-feed-rss/'>Better Feed</a> from  <a href='http://planetozh.com/blog/'>Ozh</a></small></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/shotorphone/~4/Q5q7x_ev9qk" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shotorphone.com/1390/12/18/971/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shotorphone.com/1390/12/18/971/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>خوشه انگور(۳)</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/shotorphone/~3/eF61WrM-2Qg/</link>
		<comments>http://shotorphone.com/1390/12/06/965/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Feb 2012 13:19:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شتر میکروفن به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[شتر میکروفن به دست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shotorphone.com/?p=965</guid>
		<description><![CDATA[&#8220;ادامه پست خوشه انگور، بخش سوم&#8221;                                                              &#8220;کوتاه داستان های مادرم۲&#8243; اما این بار غم او از نوع دیگری بود. از بیهوده بودن، از سربار بودن می ترسید. دیده و شنیده بود کسانی که دچار حواس پرتی می شوند چگونه زندگی می کنند، و همیشه از این مساله واهمه داشت و امروز نشانه هایش را در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">&#8220;ادامه پست خوشه انگور، بخش سوم&#8221;                                                              &#8220;کوتاه داستان های مادرم۲&#8243;</p>
<p dir="RTL">اما این بار غم او از نوع دیگری بود. از بیهوده بودن، از سربار بودن می ترسید. دیده و شنیده بود کسانی که دچار حواس پرتی می شوند چگونه زندگی می کنند، و همیشه از این مساله واهمه داشت و امروز نشانه هایش را در خود دیده بود. احساس می  کرد در زمان گم شده است. هیچ چیز در اطرافش نبود و او هیچ چیز و هیچکس را در اطرافش نمی دید.</p>
<p dir="RTL">چشمان مات او به باغ انگور دوخته شده بود. گلبهار رد نگاه پیر مرد را گرفت، به باغ نگریست، تصور کرد پیرمرد خوشه انگوری را که زیر نور خورشید می درخشید نگاه می کند، برخاست و به طرف خوشه انگور رفت، در کنار بوته آن نشست و به نوازش خوشه های انگور پرداخت، گویی که می خواهد با آنان معاشقه (راز و نیاز) کند. خوشه انگور را که در زیر نور آفتاب تلالو زرینی داشت و به رنگ های طلایی و سبز روشن دیده می شد در دست گرفت، آن را نرم از بوته جدا کرد. با حالتی مقدس آن را در دستش گرفت و به سوی پیر مرد بازگشت. دستان پیر مرد را گرفت و آن را در دستان او گذاشت و اینچنین بود که نگاه پیرمرد به سوی گلبهار و باغ انگور بازگشت؛ لبخند زد. آری، همیشه وقتی که ثمره و محصول زحمتش را لمس می کرد دستانش به لرزه در می آمد. گویی گرامی ترین محبوبش را لمس می کند. هرچند در نزد او اینها زیباترین پدیده های طبیعت بودند، خندید و همراه با این خنده قطرات اشکی که در اثر ساکن بودن نگاهش در چشمانش جمع شده بودند فرو ریخت: دیدش نسبت به دنیا دگرگون شده بود.</p>
<p dir="RTL">حبه ای انگور برداشت و آن را به دهان گلبهار گذاشت و با دستش لب او را لمس کرد. حبه ای دیگر جدا کرد و به دهان برد، چشمانش را بست و با لذت زیاد آن را مکید. همانطور که چشمش را بسته بود چند حبه دیگر به دهان گذاشت، آب انگور از گوشه لبش سرازیر شد. چشمانش را باز کرد، خوشه انگور را رو به گلبهار گرفت و به او تعارف کرد. هر دو با ولع شروع به خوردن کردند. دانه آخر را باز هم به دهان گلبهار گذاشت. پیر مرد دیگر از عالم اندوه و خیال بیرون آمده بود و گلبهار چه ماهرانه اینکار را کرده بود. پیرمرد الهی شکری گفت و به کتری که قل قل می کرد اشاره و درخواست چایی نمود. گلبهار که خود آماده چای دم کردن بود گفت:</p>
<p dir="RTL">_ماشاءالله عجب انگوری است، پر آب و خوش طعم.</p>
<p dir="RTL">پیر مرد گفت:</p>
<p dir="RTL">_ عجیب است، با اینکه امسال وضع آب خوب نبود و باران کم بود ولی ماشاءالله هزار ماشاءالله انگورها از سال های پیش خوشمزه تر و محصول بیشتر است، باید هرچه زودتر آن ها را جمع کنیم.</p>
<p dir="RTL">دوباره نگاهش را به باغ دوخت، هوس کرد تا چای دم می شود خوشه دیگری بخورد، خواست بلند شود برود و خوشه ای بیاورد اما گرفتن و خوردن آن از دست گلبهار چیز دیگری بود. گلبهار برای پیرمرد همان دختر شاد و شنگول بیست ساله ای بود که می پرید، جیک جیک می کرد و با دار و گل حرف می زد. هیچگاه این زن در نظر او پیر نشده بود. گلبهار خوب می دانست که پیر مرد چه درخواستی دارد. بنابراین پیشقدم شد و گفت:  _ می خواهی خوشه ای دیگر برایت بیاورم؟</p>
<p dir="RTL">گویی شیرین ترین کلام زندگیش را شنیده است. به علامت موافقت سر تکان داد و گفت:</p>
<p dir="RTL">_ هرچند امسال آب کم بود ولی انگور خوبی است. دوست دارم خوشه ای دیگر بخورم، گلبهار جان خوردن آن از دست تو بسیار لذیذ تر است.</p>
<p dir="RTL">گلبهار می دانست که امروز پیر مرد جور دیگری است. دستش را به زمین گذاشت، از جایش نیم خیز شد، در این حالت صورتش با صورت پیرمرد مماس بود، کمی صبر کرد، در چشمان هم نگریستند، گلبهار قامتش را راست کرد پشتش را به او کرد و رفت تا انگور بچیند. پیر مرد با خود گفت: کاش نمی رفت. کاش همانطور صورت به صورت هم می ماندند و سیر همدیگر را نگاه می کردند.</p>
<p dir="RTL">بر پهلوی راستش غلتید، دستش را به عادت دیرین تکیه گاه سر کرد، چپق را به گوشه دهانش گذاشت و به گلبهار و باغ انگور نگریست. اندیشید که زندگی چقدر شیرین است، او هم شیرین زندگی کرده است. پلک های خسته اش آرام، آرام بر هم فرو می افتاد، دلش نمی خواست نگاهش را از آن صحنه زیبا بگیرد، اما دیگر نمی توانست و پلکهایش فرو افتاد.</p>
<hr />

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/facebook.png">
<a href="http://www.facebook.com/profile.php?id=100003091497099">شتر در فیس بوک</a>

<img src="http://tarikhema.ir/wp-content/themes/Ancient/images/feed.png">
<a href="http://feeds.feedburner.com/shotorphone">شتر در فیدبرنر</a>

<a href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http://feeds.feedburner.com/shotorphone"><img class="aligncenter" style="border: 0pt none;" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif" alt="افزودن خوراک شتر به گوگل ریدر" height="17" width="104"></a>
<hr />
shotor
<br/></small></p>
<p><small>Feed enhanced by <a href='http://planetozh.com/blog/my-projects/wordpress-plugin-better-feed-rss/'>Better Feed</a> from  <a href='http://planetozh.com/blog/'>Ozh</a></small></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/shotorphone/~4/eF61WrM-2Qg" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shotorphone.com/1390/12/06/965/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shotorphone.com/1390/12/06/965/</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>

