<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:blogger="http://schemas.google.com/blogger/2008" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" gd:etag="W/&quot;C0YFRHczcSp7ImA9WhJaFU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436</id><updated>2012-10-06T08:55:15.989+03:30</updated><title>سیاوشون</title><subtitle type="html">یادداشت‌ها، طرح‌ها و داستان‌واره‌های محسن حاتمی</subtitle><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>141</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/siavashoon" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="siavashoon" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://add.my.yahoo.com/rss?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fsiavashoon" src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/us/my/addtomyyahoo4.gif">Subscribe with My Yahoo!</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://www.newsgator.com/ngs/subscriber/subext.aspx?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fsiavashoon" src="http://www.newsgator.com/images/ngsub1.gif">Subscribe with NewsGator</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://feeds.my.aol.com/add.jsp?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fsiavashoon" src="http://o.aolcdn.com/favorites.my.aol.com/webmaster/ffclient/webroot/locale/en-US/images/myAOLButtonSmall.gif">Subscribe with My AOL</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://www.bloglines.com/sub/http://feeds.feedburner.com/siavashoon" src="http://www.bloglines.com/images/sub_modern11.gif">Subscribe with Bloglines</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://www.netvibes.com/subscribe.php?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fsiavashoon" src="http://www.netvibes.com/img/add2netvibes.gif">Subscribe with Netvibes</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fsiavashoon" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif">Subscribe with Google</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://www.pageflakes.com/subscribe.aspx?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fsiavashoon" src="http://www.pageflakes.com/ImageFile.ashx?instanceId=Static_4&amp;fileName=ATP_blu_91x17.gif">Subscribe with Pageflakes</feedburner:feedFlare><entry gd:etag="W/&quot;DEIHR345eCp7ImA9WhVaEUg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-1062928958252111155</id><published>2012-06-08T16:25:00.002+04:30</published><updated>2012-06-08T16:25:36.020+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-06-08T16:25:36.020+04:30</app:edited><title>در نقطه‌ی راست میانه</title><content type="html">خب، ما تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم. سیزده چهارده ماه پیش این تصمیم را گرفتیم و حالا دنبال جور کردن لوازم برگزاری یک جشن و پر کردن یک خانه‌ی خالی برای زندگی کردن در کنار هم هستیم. قبل از آن دو سالی می‌شد که به هم متعهد بودیم، از همان اولین قرار ملاقات دو نفره در آن کافه‌ی بر چهارراه شلوغ هم حس می‌کردیم که این رابطه پیش می‌رود. کم‌کم خاطره‌ها بیشتر شدند و علاقه‌ها و وابستگی‌ها هم بیشتر شدند و وقت‌هایی که از هم جدا می‌افتادیم دلتنگی‌های‌مان بیشتر شدند و خب، دلتنگی دو تا آدم برای هم از یک حدی که بیشتر شد، بهتر است به جای اینکه فقط برای هم شعر بگویند و شعر بخوانند، بروند زیر یک سقف با هم زندگی کنند. می‌شود زیر یک سقف با هم زندگی کرد و ازدواج نکرد اما اینجایی که ما به دنیا آمده‌ایم بیشتر وقت‌ها اگر اول ازدواج کنی و بعد زیر یک سقف بروی آرامش بیشتری داری. این البته یک سبک محافظه‌کارانه از ادامه‌ی یک رابطه است و خب، اگر یک محور را در نظر بگیری که انتهای راستش محافظه‌کاری محض و انتهای دیگرش، در سمت چپ، رادیکالیسم محض باشد، ما دو تا، شخصیتا، جایی نزدیک به وسط اما متمایل به راست ایستاده‌ایم. یعنی در آن نقطه‌ی میانه‌ی متمایل به راست احساس آرامش بیشتری می‌کنیم. به نظرم هر آدمی باید نقطه‌ی آرامش خودش را روی این محور پیدا کند و در همان نقطه زندگی‌اش را بنا کند و من، حالا، دو سه ماهی بعد از شروع سی سالگی، فکر می‌کنم که نقطه‌ی آرامشم این‌جا باشد و او هم. اما جدا از شرایط جبری جامعه، کسی که درباره‌ی منطق ازدواج می‌خواهد بحث کند قبلش باید درباره‌ی منطق یک رابطه‌ی متعهدانه‌ی بلند مدت بحث کند. تعهد، به این معنی که دو نفر آدم توافق کنند که حاضرند یک سری قوانین را که خودشان توافقا تعیین کرده‌اند، تا وقتی که داخل یک رابطه هستند رعایت کنند، و اگر هم روزی خواستند هر کدام از این قوانین را نقض کنند، قبلش، مسالمت‌آمیز اعلامش کنند و از رابطه خارج شوند. این یعنی یک اخلاق توافقی را بر یک رابطه حاکم کردن. با این حال، دلیل ترک کردن یک رابطه ممکن است الزاما نقض یکی از اصول اخلاقی از پیش توافق‌شده‌ی آن نباشد، ممکن است هر دلیل دیگری هم داشته باشد و حتا ممکن است هیچ دلیلی نداشته باشد، گاهی وقت‌ها فقط یک دلخوری کوچک ممکن است آدم را در چنان وضعیت احساسی و هیجانی‌ای قرار دهد که به سرش بزند که از رابطه بیرون بزند. خوبی محافظه‌کارانه‌ی اعلان رسمی یک تعهد به جامعه از مسیر ازدواج، شاید همین باشد که خروج از رابطه‌ی متعهدانه را کمی، اندکی، بیشتر زمان‌بر و نیازمند صرف انرژی می‌کند. در واقع، قرار دادن تعهد زیر چتر ازدواج باعث می‌شود که عملا امکان ترک آن به‌صورت هیجانی کمتر شود و آدم‌های دو طرف رابطه فرصت بیشتری برای تصمیم‌گیری داشته باشند، چرا که پروسه‌ی لغو ازدواج خودبه‌خود روند ترک رابطه را کمی کند می‌کند، در آن کمی مکث می‌اندازد که از قضا این‌جور وقت‌ها آدم هیجان‌زده به آن احتیاج دارد و می‌تواند به کمکش برسد تا تصمیمی نگیرد که بعدها از آن تصمیم پشیمان شود. پیداست البته که این‌جا من دارم درباره‌ی شکل مدرنی از ازدواج صحبت می‌کنم که در آن برای دو طرف رابطه حقوق قانونی برابری در نظر گرفته شده است. بگذریم. داشتم می‌گفتم که دنبال جور کردن لوازم برگزاری یک جشن و پر کردن یک خانه‌ی خالی هستیم. پارسال پیرارسال اگر می‌خواستیم چنین جشنی را برای خودمان تصور کنیم، فلان‌جور و بیسارجور تصورش می‌کردیم و چون تصور کردن هم هزینه ندارد، همه چیز باب میل‌مان بود. حالا اما می‌بینیم که یک‌سری واقعیت‌ها وجود دارد که هزینه‌ی واقعی کردن تصورها را بالا می‌برد. اول می‌خواستیم جشن را در یک فضای باز سبز کوچک اما اختصاصی بگیریم و لباس رسمی این مراسم را هم نپوشیم و مثل دو تا میزبان معمولی از سر میز این مهمان به سر میز آن دیگری برویم و گپ بزنیم و عکسی هم اگر می‌خواستیم از مراسم نگه داریم همان عکسی باشد که مهمان‌ها با دوربین‌های خودشان انداخته‌اند و خبری از عکاس سفارشی و استودیو عکاسی و ماشین گل‌زده و بوق‌بوق توی خیابان و سالن پذیرایی و دی‌جی با آهنگ‌های بی‌معنی و فلان و بیسار چیزهای تکراری دیگر نباشد، اما خب، حالا که پای عمل رسیده است می‌بینیم که این‌ها برای دو تا آدمی که در آن نقطه‌ی میانه‌ی متمایل به راست ایستاده‌اند کمی زیادی آوانگارد است. فعلا خودمان را نگه داشته‌ایم تا ببینیم چه می‌شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-1062928958252111155?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/1062928958252111155/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=1062928958252111155&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/1062928958252111155?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/1062928958252111155?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2012/06/blog-post.html" title="در نقطه‌ی راست میانه" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEcCSH44fip7ImA9WhRaGUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-1595525314777732852</id><published>2012-02-16T11:10:00.007+03:30</published><updated>2012-02-23T10:57:49.036+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-02-23T10:57:49.036+03:30</app:edited><title>چرا زبان فارسی، نسبت به زبان انگلیسی، زبان شاعرانه‌تری است؟</title><content type="html">&lt;i&gt;-یک شهود کوچک-&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مواجهه با هر جمله‌ی روزمره و سرراست، حرکت ذهن شنونده‌ی انگلیسی زبان، الزاما، از سوژه است که شروع می‌شود و در گذر از پروسه‌ی زمان‌دارشده‌ی فعل به ابژه‌های جمله می‌رسد. سوژه، نقطه‌ی عزیمت جمله و ذهن شنونده است و فعل، به عنوان عامل ارتباط، در میان می‌ایستد تا سوژه را به ابژه‌هایی که پس از فعل می‌آیند ارتباط دهد. گوینده باید در بیان جمله این ترتیب را رعایت کند چرا که فقط در همین ترتیب است که نقش سوبژکتیو/اکتیو/فاعلی یا ابژکتیو/پسیو/مفعولی کلمه‌ها در جمله بلافاصله برای شنونده واضح می‌شود. حال اگر نویسنده یا گوینده، به هر دلیلی، مثلا به دلیلی شاعرانه، قصد کند که نقطه‌ی عزیمت ابتدایی ذهن خواننده یا شنونده را به جای سوژه‌ی اکتیو جمله، ابژه‌ی پسیو جمله قرار دهد، ناچار است از تکنیکی استفاده کند که در زبان انگلیسی به آن «وارونگی» می‌گویند، به این ترتیب که ابتدا مفعول و سپس فعل و در آخر فاعل را بیان کند. استفاده از تکنیک وارونگی اما باعث می شود که جمله بلافاصله از شکل سرراست و روزمره‌ی خود خارج شود و برای شنونده‌ی عادی غریب به نظر برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مقابل، در زبان فارسی، دو ویژگی زبانی وجود دارد که باعث می‌شود چه در گفت‌وگوی روزمره و چه در یک متن ادبی، یا به تعبیری شاعرانه، به راحتی بتوانیم ترتیب ارکان جمله را جابه‌جا کنیم. این دو ویژگی عبارتند از: وجود نشانه‌ی مفعولی «را» و وجود ضمیر فاعلی متصل به فعل. در فارسی می‌گوییم: کتاب را خواندم. نقطه‌ی عزیمت ذهن شنونده‌ی این جمله، ابژه‌ی جمله یعنی کتاب است و ما ابژه بودن کتاب را با آوردن نشانه‌ی مفعولی «را» بلافاصله پس از آن مشخص کرده‌ایم. سپس شنونده فعل خواندن را با صورت‌بندی زمان گذشته می‌شنود و در انتها، سوژه‌ی جمله به صورت ضمیر فاعلی متصل، به ذهن شنونده می‌آید. حال اگر بخواهیم به هر دلیلی نقطه‌ی عزیمت اولیه‌ی ذهن شنونده را سوژه‌ی جمله قرار دهیم، به سادگی می‌توانیم بگوییم: من کتاب را خواندم. در این ساختار، فاعل جمله در ابتدای جمله تکرار می‌شود و هر چند که این فاعل در انتهای جمله نیز به‌صورت ضمیر متصل به فعل آمده‌است و در واقع یک اطلاعات دو بار در جمله آورده شده است، اما زبان فارسی، با تن دادن به اندکی حشو، خواسته‌ی ما را در تغییر نقطه‌ی عزیمت جمله برآورده کرده است. حتا می‌توانیم ترتیب بیانی را باز هم بیشتر بر هم بزنیم و بگوییم: دیدم علی را (که داشت خانه را ترک می‌کرد). در اینجا نقطه‌ی عزیمت جمله فعل دیدن با صورت‌بندی زمان گذشته است و بعد سوژه‌ی جمله به‌صورت ضمیر متصل فاعلی می‌آید و ابژه/مفعول جمله به کمک نشانه‌ی مفعولی «را» در نقطه‌ی فرود جمله قرار گرفته است. به‌این‌ترتیب زبان فارسی با کمک گرفتن از دو ویژگی موجود در جمله‌بندی‌هایش («را»ی مفعولی و ضمیر فاعلی متصل) چنان انعطافی به گوینده/نویسنده برای تعیین نقطه‌ی عزیمت و نقطه‌ی فرود جمله در ذهن شنونده/خواننده می‌دهد که در زبان انگلیسی هرگز تا این حد وجود ندارد. این ویژگی البته دست شاعر را باز می‌گذارد برای در هم ریختن دائمی ترتیب‌ها، مثلا به فراخور وزن بیرونی ابیات یا حتا وزن درونی آن‌ها. و البته با اضافه کردن یک حرف ربط (نشانه‌ی مفعولی: را) و تکرار دوباره‌ی فاعل در برخی جمله‌ها (هم در ابتدای جمله و هم به‌صورت ضمیر فاعلی متصل) باعث می‌شود که جمله‌بندی زبان فارسی در ذات خود دچار اندکی حشو باشد و کمتر از زبان انگلیسی اکونومیکال (مقتصد) به نظر برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت: متصل بودن ضمیر فاعلی متصل در زبان فارسی باعث می‌شود که فاعل فعل، مانند زمان فعل، همزمان با خود فعل به ذهن شنونده/خواننده برسد. در انگلیسی اما بیان فاعل فعل قبل از خود فعل باعث می‌شود که شنونده/خواننده در یک توالی، پس از درک این فاعل و با در نظر داشتن آن در ذهن به‌صورت پیشین، با فعل مواجه شود و آن را فهم کند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-1595525314777732852?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/1595525314777732852/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=1595525314777732852&amp;isPopup=true" title="2 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/1595525314777732852?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/1595525314777732852?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2012/02/blog-post.html" title="چرا زبان فارسی، نسبت به زبان انگلیسی، زبان شاعرانه‌تری است؟" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A08MRXs4fip7ImA9WhRQF08.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-7520458807889526047</id><published>2011-12-13T00:34:00.003+03:30</published><updated>2011-12-13T02:14:44.536+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-13T02:14:44.536+03:30</app:edited><title>زنجیره‌ی فرم‌ها و تصویرها</title><content type="html">آتیلا پسیانی و گروهش، قصه‌ی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Richard_III_%28play%29"&gt;ریچارد سوم&lt;/a&gt; را برای ما دوباره تعریف نمی‌کنند. ما، احتمالا، نمایشنامه‌ی شکسپیر را قبل از دیدن این تئاتر خوانده‌ایم یا می‌توانیم بعد از تماشای آن کنجکاو خواندنش شویم. پس به جای قصه‌گویی، این مجموعه‌ای از فرم‌ها هستند که بازی می‌شوند و چیزی که تماشاگر را به دیدن ادامه‌ی این بازی ترغیب می‌کند، نه دنبال کردن یک قصه، که اشتیاق دیدن تصویرهایی است که یکی پس از دیگری بر صحنه ساخته می‌شوند. شبیه به دیدن نمایش یک شعبده‌باز، که تماشاگر هر لحظه منتظر است تا ببیند چه چیز جدیدی از کلاه شعبده‌بازی او بیرون می‌آید. یا شبیه به یک نمایشگاه از اینستالیشن‌های یک هنرمند کانسپچوال، که تماشاگر، همین‌طور که در میان نمایشگاه حرکت می‌کند، از برابر یک کانسپت به برابر یک کانسپت دیگر می‌رود. مثلا، از برابر صحنه‌ی خفه‌کردن کودکی در آب در برابر چشمان مادرش، به برابر صحنه‌ی تاج‌گذاری ریچارد با کیسه‌های زباله، دو اجرایی که از درگیرکننده‌ترین قسمت‌های نمایش هستند. از دیگر ایده‌های خوب این گروه، اجرای نمایش در نوری بسیار کم و بازی با نورهای منطقه‌ای است، متناسب با فضای سیاه تراژیکی که آرام‌آرام خلق می‌شود. طراحی لباس بازیگرها، مکان/زمان تاریخی نمایشنامه‌ی اصلی را تداعی می‌کند که با المان‌های به‌روزشده‌ی نمایش، دوگانگی هنرمندانه‌ای دارد. دیالوگ/مونولوگ‌های نمایش، بسیار کم‌تعداد هستند و در بسیاری از وقت‌ها، این موسیقی است که به جای کلام، زنجیره‌ی فرم‌های تصویری را همراهی می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اجرایی که ما امشب شاهد آن بودیم، اولین اجرای نمایش ریچارد سوم در سالن سمندریان &lt;a href="http://www.tamashakhaneh.ir/ticket/filmdetails.aspx?MovieId=13"&gt;تماشاخانه‌ی ایرانشهر&lt;/a&gt; بود و البته، خوشبختانه، اجرای کم‌اشتباهی بود. پوستر نمایش می‌گفت که این اجرا تا دهم بهمن هر شب ساعت هفت بر صحنه تکرار می‌شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-7520458807889526047?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/7520458807889526047/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=7520458807889526047&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/7520458807889526047?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/7520458807889526047?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2011/12/blog-post.html" title="زنجیره‌ی فرم‌ها و تصویرها" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEAHQXg5cCp7ImA9WhdXE0k.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-4175595135698236260</id><published>2011-08-26T11:40:00.000+04:30</published><updated>2011-08-26T11:42:10.628+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-08-26T11:42:10.628+04:30</app:edited><title>آخرین خبر</title><content type="html">همین دیشب،
&lt;br /&gt;زیر بارش گلوله‌های باران،
&lt;br /&gt;تابستان سقوط کرد.
&lt;br /&gt;هر چند که آفتاب،
&lt;br /&gt;هنوز کنترل بخشی از روز را در دست دارد،
&lt;br /&gt;اما، به زودی،
&lt;br /&gt;ابرهای پاییزی تمام روز را فتح خواهند کرد.
&lt;br /&gt;هوای خوب در راه است.
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;۴ / ۶ / ۹۰&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-4175595135698236260?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/4175595135698236260/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=4175595135698236260&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/4175595135698236260?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/4175595135698236260?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2011/08/blog-post.html" title="آخرین خبر" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkQNR3s8eyp7ImA9WhZXEUQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-8577120534385573048</id><published>2011-05-01T00:38:00.001+04:30</published><updated>2011-05-01T00:43:16.573+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-01T00:43:16.573+04:30</app:edited><title>تنانه</title><content type="html">در &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Tenerife"&gt;تنه‌ریف&lt;/a&gt; هستیم،&lt;br /&gt;اما کدام تنه‌ریف؟&lt;br /&gt;تنه‌ریفِ اسپانیا نه،&lt;br /&gt;تنه‌ریفِ تن‌ات،&lt;br /&gt;با ساحلی سفید،&lt;br /&gt;که عشق‌بازی را&lt;br /&gt;شبیه خواب‌های دل‌تنگ می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من دلم تنگ است،&lt;br /&gt;دلم برای تو تنگ است،&lt;br /&gt;حتا اگر همین ساعتی پیش در تنه‌ریف بوده باشیم،&lt;br /&gt;با هم،&lt;br /&gt;نه در خواب،&lt;br /&gt;که در تنه‌ریفِ تن‌ات،&lt;br /&gt;با لب‌هایم روی تنه‌ریفِ گونه‌هایت،&lt;br /&gt;با انگشت‌هایم روی تنه‌ریفِ شانه‌هایت،&lt;br /&gt;که من دلم تنگ است،&lt;br /&gt;حتا اگر همین فردا دوباره همدیگر را ببینیم در تنه‌ریف،&lt;br /&gt;حتا اگر تو خوابم را ببینی تا صبح،&lt;br /&gt;اما&lt;br /&gt;تا فردا برسد باید یک شب را صبر کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک روز به تنه‌ریف می‌رویم.&lt;br /&gt;تنه‌ریف، اما کدام تنه‌ریف؟&lt;br /&gt;شب چه طولانی است بی تنه‌ریفِ تن‌ات.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;یازدهم اردیبهشت‌ماه نود&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-8577120534385573048?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/8577120534385573048/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=8577120534385573048&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/8577120534385573048?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/8577120534385573048?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2011/05/blog-post.html" title="تنانه" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUYNQXg6fCp7ImA9WhZREk0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-4609309115062902504</id><published>2011-04-08T00:40:00.000+04:30</published><updated>2011-04-08T00:43:10.614+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-04-08T00:43:10.614+04:30</app:edited><title>به شخصه</title><content type="html">صحبت از خوشگلی شماست،&lt;br /&gt;بین آدم‌های این‌جا،&lt;br /&gt;آن‌قدر که آدم دلش می‌خواهد&lt;br /&gt;به جای واژه‌ی کتابیِ «زیبا»،&lt;br /&gt;عامیانه بگوید «خوشگل»،&lt;br /&gt;هر چه هم که زیبا باشی، رسما و&lt;br /&gt;سخت باشی و&lt;br /&gt;کتابی باشی برای دیگران و&lt;br /&gt;حتا جمله‌هایت را با «به شخصه» شروع کنی هنوز،&lt;br /&gt;اما&lt;br /&gt;به شخصه از من شده‌ای دیگر،&lt;br /&gt;به شخصه باید بگویم که خوشگلی،&lt;br /&gt;که لامصبی حتا تو،&lt;br /&gt;خوشگل!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-4609309115062902504?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/4609309115062902504/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=4609309115062902504&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/4609309115062902504?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/4609309115062902504?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2011/04/blog-post.html" title="به شخصه" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkEGQ3s7cCp7ImA9Wx9VE0s.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-4318672892211446555</id><published>2011-01-30T04:49:00.003+03:30</published><updated>2011-01-30T08:47:02.508+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-01-30T08:47:02.508+03:30</app:edited><title>در جست‌وجوی حریم</title><content type="html">شاید بزرگترین قدرتی که کسی می‌تواند بر کسی دیگر داشته باشد، دسترسی به حریم خصوصی آن دیگری است. چه بسا از همین باشد که آدم‌های دنیای مدرن، در اولین فرصتی که می‌توانند، از خانواده‌ی اول‌شان جدا می‌شوند. در دایره‌ی حریم خصوصی فرد، بخشی هم گذشته‌ی فرد و خاطره‌های او است. آدم‌های خانواده‌ی اول، به تمام گذشته‌ی فرد از ابتدای کودکی تا هر لحظه‌ای که او همچنان در کنارشان زندگی می‌کند، دسترسی دارند. آن‌ها تنها کسانی هستند که می‌توانند در به‌یادآوردن‌های فرد مداخله کنند و آنچه را که او فراموش کرده است همچنان به یاد او بیاورند. از همین میان هستند برخی خاطره‌های سال‌های نوجوانی و ابتدای جوانی، که فرد، اغلب، یا این خاطره‌ها را در یک فرایند طبیعی و ناخودآگاه فراموش می‌کند، یا دست‌کم در خودآگاهش برای این فراموشی تلاش می‌کند. آدم‌های خانواده‌ی اول اما این توالی دوران‌ها را، عموما، درک نمی‌کنند. وقتی به فرزندشان نگاه می‌کنند، بی‌آن‌که بخواهند، او را در همان نوجوانی می‌بینند، یا همان تصویر او در ابتدای جوانی برای‌شان تداعی می‌شود، و ناخواسته (یا چه‌بسا خواسته، برای نگه‌داری تسلط پدر/مادرسالارانه)  این تداعی را در رفتار و کلام‌شان به فرزند منتقل می‌کنند. فرزند، هر که و هر چه که اکنون شده باشد (یا دوست داشته باشد که شده باشد) مادامی که در خانواده‌ی اولش زندگی می‌کند، از این گرفتاری رهایی ندارد که نمی‌تواند از گذشته‌اش خلاص شود، یا دست‌کم تظاهر کند که از آن خلاص شده است، چرا که هر قسمتی از گذشته‌ی او، در هر لحظه و در هر مواجهه با یکی از افراد خانواده‌ی اول، می‌تواند بی‌اختیار برای او تداعی شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس چه‌بسا که آدم‌ها در اولین فرصتی که می‌توانند از خانواده‌ی اول‌شان جدا می‌شوند چون شاید این تنها راه ممکن برای جدا شدن از خاطره‌های آشوب‌ناک کودکی، نوجوانی و سال‌های ابتدای جوانی‌شان باشد. چون شاید این تنها راه ممکن برای در اختیار گرفتن حریم خصوصی‌شان باشد، که شاید خودشان بتوانند صاحب‌اختیار باشند که چه را می‌خواهند به‌یاد بیاورند و چه را نه، چه تصویری از خودشان برای‌شان تداعی شود و چه تصویری نه، که شاید از میان این دست‌یابی به فردیت و آزادی فردی بتوانند تصمیم بگیرند که چه باشند و چه نباشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و همین را شاید بتوان تعمیم داد به جمعیتی از آن مردمانی که از سرزمین مادری‌شان مهاجرت می‌کنند، با این گمان که سرزمین مادری آن‌ها گذشته‌ی آن‌ها و خاطره‌های‌شان را و تکه‌ای از حریم خصوصی‌شان را در تسلط خود گرفته است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-4318672892211446555?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/4318672892211446555/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=4318672892211446555&amp;isPopup=true" title="3 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/4318672892211446555?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/4318672892211446555?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2011/01/blog-post.html" title="در جست‌وجوی حریم" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkADRXozeip7ImA9Wx5bEU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-4712912574273954387</id><published>2010-10-26T23:54:00.001+03:30</published><updated>2010-10-26T23:56:14.482+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-10-26T23:56:14.482+03:30</app:edited><title>تو زیبایی</title><content type="html">سانسور فقط خط کشیدن روی کلمه‌ی «بوسه» در داستان کوتاه من نیست. سانسور، مقنعه‌ی تو هم هست که گردن کشیده‌ات را پنهان می‌کند و سیاهی پارچه‌اش فاصله می‌اندازد بین سپیدی صورتت و پهنای شانه‌هایت و نمی‌آید به این عطری که من دوستش دارم و وقتی مقنعه می‌پوشی نباید روی دست‌هایت باشد. ممنوع است، ممنوع است عطر زدن و ممنوع است بوسه و مقنعه اجباری است و فاصله اجباری است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیا از این‌جا برویم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-4712912574273954387?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/4712912574273954387/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=4712912574273954387&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/4712912574273954387?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/4712912574273954387?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2010/10/blog-post.html" title="تو زیبایی" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUAARns8eip7ImA9WxFaEkk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-8072246458991526805</id><published>2010-07-16T07:03:00.001+04:30</published><updated>2010-07-16T07:05:47.572+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-07-16T07:05:47.572+04:30</app:edited><title>حال‌ها</title><content type="html">من باید مراقب تو باشم،&lt;br /&gt;مراقب باشم باد که می‌آید آشفته نشوم،&lt;br /&gt;فریاد نکشم از آشفتگی،&lt;br /&gt;من که همه‌ی عمر فریاد کشیده‌ام،&lt;br /&gt;در خودم،&lt;br /&gt;در نگاهم،&lt;br /&gt;در آن کلمه‌های شرم‌زده که نگفته‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من باید مراقب تو باشم،&lt;br /&gt;تو که خوشبختی من هستی و&lt;br /&gt;دیگر فریاد نمی‌کشم،&lt;br /&gt;تو که خوشبختی من هستی و&lt;br /&gt;به تو نگاه می‌کنم،&lt;br /&gt;به چشم‌های تو&lt;br /&gt;که غمگین&lt;br /&gt;که تنها&lt;br /&gt;خداوندی می‌کنند بر ضربان من،&lt;br /&gt;نبض من،&lt;br /&gt;جان من!&lt;br /&gt;بر هر نفسی که برمی‌آید و&lt;br /&gt;بند می‌آید و&lt;br /&gt;چقدر می‌توانی زیباتر باشی&lt;br /&gt;هر روز، هر روز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اقبال من بمان،&lt;br /&gt;من که اقبالم بلند نبود،&lt;br /&gt;من که اقبالم بلند شده است،&lt;br /&gt;نه در یک شب خوابیدن و بیدار شدن و پیدا کردنت،&lt;br /&gt;که من سال‌ها بود گم‌ات کرده بودم،&lt;br /&gt;و تو هم بگو که گم کرده بودی مرا،&lt;br /&gt;که پیدا کرده‌ای مرا،&lt;br /&gt;با همین چشم‌ها بگو،&lt;br /&gt;همین‌طور غمگین و تنها،&lt;br /&gt;همین‌طور که نفس‌گیری،&lt;br /&gt;که جانم را می‌گیری&lt;br /&gt;وقتی نگاهم می‌کنی و&lt;br /&gt;جانم!&lt;br /&gt;نه،&lt;br /&gt;زنده می‌شوم،&lt;br /&gt;می‌خندانمت،&lt;br /&gt;با همین حال خوب که&lt;br /&gt;حال من خوب شده است حالا،&lt;br /&gt;همین حالا،&lt;br /&gt;در همین حال‌ها که هستم و&lt;br /&gt;دیگر تنها نیستی،&lt;br /&gt;در همین حال‌ها که هستم و&lt;br /&gt;دیگر بخند،&lt;br /&gt;دیگر بمان برای من،&lt;br /&gt;دیگر فریاد نمی‌کشم،&lt;br /&gt;من باید مراقب تو باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲۵ تیر ۸۹&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-8072246458991526805?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/8072246458991526805/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=8072246458991526805&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/8072246458991526805?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/8072246458991526805?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2010/07/blog-post_16.html" title="حال‌ها" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkQER3czeip7ImA9WxFbE0o.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-2615991138043349569</id><published>2010-07-06T04:27:00.000+04:30</published><updated>2010-07-06T04:28:26.982+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-07-06T04:28:26.982+04:30</app:edited><title>گمشده در سینتکس</title><content type="html">سه سال بود که در زبان گم شده بودم. همه‌اش از وسواس بود و از وقتی شروع شده بود که تصمیم گرفته بودم انگلیسی را‌ آن‌قدر خوب یاد بگیرم که وقتی دارم یک متن انگلیسی می‌خوانم همان‌قدر خوب آن متن را بفهمم که یک نفر که زبان مادری‌اش انگلیسی است آن متن را می‌فهمد. یاد گرفتن زبان را از یاد گرفتن گرامر شروع کردم و همه می‌گفتند جای اشتباهی است برای شروع کردن. می‌گفتند زبان را باید همان‌طور یاد گرفت که انگار کودکی هستی که تازه دارد زبان باز می‌کند. راست می‌گفتند و راه درست هم همان بود که آن‌ها می‌گفتند، اما دیگر دیر شده بود. وسواس به سراغم آمده بود. وقتی یک جمله را می‌خواندم، حتا اگر معنی‌اش را کاملا می‌فهمیدم باز دنبال این بودم که تجزیه‌اش کنم و دوباره از نو ترکیبش را بسازم. پس مجبور بودم نقش تک‌تک کلمه‌ها را پیدا کنم، رابطه‌ی هر کلمه را با کل جمله و با کلمه‌های دیگر پیدا کنم. همان‌چیزی که انگلیسی‌زبان‌ها به آن می‌گویند «سینتکس» و ما ترجمه‌اش کرده‌ایم «جمله‌شناسی». همان روزهای اول که تازه این وسواس به سراغم آمده بود، یک استاد و معلم باسابقه‌ی زبان به من گفت که اگر بخواهم همین‌طور پیش بروم به‌زودی از انگلیسی متنفر خواهم شد. یکی دو ماه کلاس زبان رفتم و بعد کلاس‌رفتن را رها کردم چون کندتر از آن چیزی پیش می‌رفت که وسواسم را بتواند آرام کند. نشستم به خواندن کتاب‌های گرامر. اول کتاب‌هایی که برای زبان‌آموزها نوشته شده بودند را خواندم و یک سال نگذشت که دیدم این کتاب‌ها هم کافی نیستند چون سبک و نگاه‌شان با نگاه وسواس‌زده‌ی من هم‌زاویه نمی‌شد. رفتم سراغ کتاب‌هایی که گرامر انگلیسی را به صورت تئوریک تحلیل می‌کردند، و مقاله‌های دانشگاهی، و حتا چند تا پایان‌نامه پیدا کردم که دانشجوهای دکترای زبان انگلیسی درباره‌ی گرامر انگلیسی یا یکی از زیرشاخه‌های آن نوشته بودند. به زبان انگلیسی درباره‌ی زبان انگلیسی می‌خواندم، ساعت‌ها در روز، تقریبا در هر فرصت آزادی که پیدا می‌کردم. خواندن یک قسمت ماجرا بود و فکر کردن به آن‌چه که خوانده‌ام و تحلیل کردنش یک قسمت دیگر، و این قسمت دیگر حتا طاقت‌فرساتر بود. شروع کردم به نوشتن آن‌چه که داشتم می‌فهمیدم. به زبان انگلیسی درباره‌ی فهمیدن زبان انگلیسی برای خودم می‌نوشتم. کم‌کم دیدم که وسواسم دارد تعمیم پیدا می‌کند به زبان مادری‌ام. دیدم که حالا حتا وقتی دارم فارسی می‌خوانم هم باز بعد از خواندن هر جمله وسواس دارم که آن جمله را تجزیه کنم و از نو دوباره ترکیب کنم. خواندن دستورزبان فارسی به برنامه‌ام اضافه شد. از کتاب ادبیات چهارم دبیرستان نظام‌قدیم شروع کردم که هفتاد هشتاد صفحه‌ی آخرش دوره‌ی فشرده‌ی کل دستور زبان فارسی بود. کافی نبود. بازی جدیدی شروع شده بود از خواندن و فکر کردن به زبان. باز شروع کردم به نوشتن آن‌چه از دستورزبان فارسی داشتم می‌فهمیدم. منابع آکادمیک زیادی درباره‌ی دستورزبان فارسی پیدا نمی‌شد. فکر کنید درباره‌ی زبانی که هنوز بهترین لغت‌نامه‌اش لغت‌نامه‌ی دهخدا است که ده‌ها سال پیش نوشته شده است چند تا کار آکادمیک در حوزه‌ی دستور زبان می‌تواند انجام شده باشد. حداقل انگلیسی‌ها هوای زبان‌شان را بیشتر داشته‌اند، اما فارسی آن‌قدر رهاشده است برای خودش که با خودم فکر می‌کردم این فارسی چطور زنده مانده است بی‌این‌که هیچ آدم و محفل دانشگاهی‌ای حواسش به کشف‌کردن‌اش بوده باشد. همین‌طور برای خودش بوده است و مثل یک بچه‌ی ولگرد بزرگ شده است و سرکش شده است و حالا مگر به این راحتی‌ها قاعده‌مند می‌شود. اصلا چرا باید قاعده‌مند بشود؟ وسواس. جوابش وسواس بود. وسواسم مرا پیش می‌برد. شانس آورده بودم که کشف ریزه‌کاری‌های دستور زبان فارسی و گرامر انگلیسی، موازی با هم داشتند در ذهنم پیش می‌رفتند. از قاعده‌های انگلیسی کمک می‌گرفتم برای پیدا کردن قاعده‌های مشابه در فارسی. و حتا کار به کشف‌الشهود رسیده بود. هر چه را کشف می‌کردم می‌نوشتم تا فردا فراموشش نکنم و دوباره وسواسم لااقل درباره‌ی همان چیز از نو سر باز نکند. پیش می‌رفتم. دیوانه کننده بود اما چاره‌ای نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا سه سال گذشته است از اولین روزهای گم شدنم، اما چند روزی هست که خیال برم داشته که پیدا شده‌ام، یا لااقل دارم پیدا می‌شوم. نزدیکم، و انگار وسواسم دارد تمام می‌شود، انگار چیزی نمانده است به لذت خواندن یک متن بدون وسواس. می‌دانید؟ آن استاد زبان اشتباه کرده بود، من از زبان متنفر نشدم، حالا دیگر می‌توانم بگویم که عاشقش شده‌ام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-2615991138043349569?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/2615991138043349569/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=2615991138043349569&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/2615991138043349569?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/2615991138043349569?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2010/07/blog-post.html" title="گمشده در سینتکس" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0YGRHk5fCp7ImA9WxFRFk8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-8554997487751234478</id><published>2010-04-30T14:59:00.003+04:30</published><updated>2010-04-30T15:28:45.724+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-30T15:28:45.724+04:30</app:edited><title>یکی و دو تا از تئاتر</title><content type="html">۱. دیدن دو تئاتر خوب از دو گروه جوان. «یازده و یازده دقیقه»، و آخرین اجرای «فاصله‌های تاریک ستاره‌ها».  سه چهار روز قبل هم اجرای پر زرق و برق «پروفسور بوبوس» را دیدم، و وقتی آدم در مقام مقایسه می‌نشیند... همه‌جا صحبت و تبلیغ همین اجرای پر زرق و برق است، که قیمت بلیتش از مجموع قیمت آن دو اجرای بی‌ادعا بیشتر است، و بلیت‌هاش تا چند روز بعد پیش‌فروش شده‌اند، و همه ذوق دیدن آتیلا پسیانی‌اش و رضا کیانیانش و هانیه توسلی‌اش را دارند، که آتیلا پسیانی مثل یک بازیگر آماتور وسط اجرا از بازی بازیگر دیگری خنده‌اش بگیرد و نتواند خنده‌اش را کنترل کند، که رضا کیانیان با همه‌ی بی‌تفاوتی مغرورانه‌اش وسط اجرا به تماشاگری که دارد با دوربین موبایلش عکس می‌گیرد بگوید «تو هم دیگه عکس نگیر»، و از بامزگی هانیه توسلی‌اش همین بس که دیالوگش این است که «بوبوس، بوبوس، به من بده یه بوس»، که همه‌ی خلاقیت‌های نمایشنامه‌ی ترجمه‌اش موقع اجرا انگار حرام شده‌اند... و وقتی آدم در مقام مقایسه می‌نشیند... نوآوری‌ها و نبوغ و انرژی و صداقت آن دو گروه جوان، در آن سالن‌های کوچک، که «کارگاه نمایش»ی که «یازده و یازده دقیقه» در آن اجرا می‌شود فقط برای سی نفر صندلی دارد، و صندلی‌های ناراحت سالن مولوی که «فاصله‌های تاریک ستاره‌ها» را میزبانی می‌کرد حتا از صندلی‌های سالن اصلی تئاتر شهر هم آن‌قدر ناراحت‌تر است که باور نمی‌کنی، و سالن اصلی حالا مال تماشاگران «بوبوس» است تا مدت‌ها، و قبلش هم مال اجرای ضعیف «گالیله»ی «امین تارخ» و «داریوش فرهنگ» بود تا مدت‌ها... و وقتی آدم در مقام مقایسه می‌نشیند... دیدن کار آن گروه‌های جوانی که میانگین سن بازیگران و نمایشنامه‌نویس و کارگردانش به سی سال نمی‌رسد، و سالن‌های خوب به آن‌ها نمی‌رسد، و اصلا همین‌که همین مولوی و کارگاه نمایش هم به آن‌ها برسد یک‌جور خوش‌شانسی است... و مردم شاید حق دارند که دل‌شان می‌خواهد بروند تئاتری را ببینند که بعد از تماشایش به دوستان‌شان بگویند فلان اسم‌های بزرگ را از نزدیک دیدیم، و حالا چه اهمیتی دارد که آن ستاره‌ها روی صحنه چقدر انگیزه دارند، که چقدر به درخشندگی فیلم‌های سینمایی‌شان هستند... و نقدها را ببین، چه کسی جرات دارد از رضا کیانیان و آتیلا پسیانی انتقاد کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲. قدیم‌ها که می‌رفتیم تئاتر می‌دیدیم، قدیم‌ها یعنی همین چهار پنج سال پیش، مگر یکی از اجراهای هفته‌ی اول گروه بود که مثلا «رضا معطریان» را هم می‌دیدیم که ردیف اول نشسته است و دارد آرام عکس می‌گیرد و پس‌فردا هم عکس‌هایش را در سایت «ایران‌تئاتر» می‌دیدیم و همان عکس‌ها را هم بعدتر در روزنامه‌هایی که آن روزها زیاد از تئاتر می‌نوشتند... این روزها اما هر اجرایی را که می‌نشینی، چهار پنج تا عکاس را هم می‌بینی که دوره‌ات کرده‌اند و دارند پیاپی عکس می‌گیرند و زحمت خاموش کردن ال‌سی‌دی دوربین را هم نکشیده‌اند که هیچ، و صدای تنظیم اتومات فوکوس را هم خاموش نکرده‌اند که هیچ، حتا فلش تنظیم خودکار نوردهی را هم خاموش نکرده‌اند تا سالنی که نورپردازی‌اش بر اساس تاریک و روشنی نقطه‌به‌نقطه‌ی صحنه طراحی شده مدام با آن نور احمقانه روشن شود و تو سرآخر مجبور شوی که تنت را تا آن‌جا که می‌توانی کش بدهی و سرت را به عکاس نزدیک کنی و خواهش کنی که لااقل آن تنظیم خودکار نوردهی را خاموش کن استاد! و بعد توی دلت بگویی این چه مصیبتی بود که دوربین‌های دیجیتال این‌قدر ارزان شده‌اند که دیگر یکی از این دوربین‌های سه رقمی و دو رقمی «کنون» دست هر آماتوری -مثل خودم- هست و همه عکاس شده‌اند، همین‌جورها که همه چیز دوربین‌شان را روی اتوماتیک تنظیم کرده‌اند و گور بابای اعصاب و تمرکز تماشاگر! حالا این‌ها به کنار، این عکس‌ها را برای کدام روزنامه می‌گیرید؟ مگر هنوز روزنامه‌ای هست که صفحه‌ی ثابت تئاتر داشته باشد؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-8554997487751234478?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/8554997487751234478/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=8554997487751234478&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/8554997487751234478?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/8554997487751234478?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2010/04/blog-post_30.html" title="یکی و دو تا از تئاتر" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUEEQX0_eCp7ImA9WxFSE0s.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-3333871796693686297</id><published>2010-04-16T01:01:00.000+04:30</published><updated>2010-04-16T01:03:20.340+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-16T01:03:20.340+04:30</app:edited><title>رسیدن</title><content type="html">آدم‌ها تا یک روزی از زندگی‌شان شاید فقط زندگی را خیال می‌کنند، زندگی را واقعا زندگی نمی‌کنند. خیال می‌کنند که فردا که زندگی‌شان شروع شود همه‌ی آن‌چیزها که باید یاد گرفته باشند را یاد می‌گیرند و از بهترین دانشگاه‌های دنیا بالاترین مدرک‌ها را می‌گیرند و آن خانه‌ی رویایی توی آن خیابان رویایی را می‌خرند و آن ماشین محبوب‌شان را سوار می‌شوند و با معشوق رویایی‌شان بالاخره ازدواج می‌کنند و بچه‌های‌شان را که زیباترین اسم‌های دنیا را برای‌شان انتخاب کرده‌اند برای درس خواندن به بهترین مدرسه‌ی شهر می‌فرستند. حتا اگر خیال‌پردازتر باشند، می‌توانند وقتی که اختتامیه‌ی جشنواره‌ای را می‌بینند خیال کنند که روزی بهترین فیلم دنیا را می‌سازند و از بهترین جشنواره‌های دنیا بهترین جایزه‌ی جشنواره را می‌گیرند و موقع تحویل گرفتن جایزه‌شان، روی سن، آن را به آدمی تقدیم می‌کنند که روزگاری ترک‌شان کرده است و ثابت می‌کنند به او که در انتخابش اشتباه کرده است، همین‌طور که دارند با حلقه‌ی توی دست‌شان بازی می‌کنند تا به رخ او بکشند که دیگر برای پشیمانی دیر شده است. یا می‌توانند وقتی برنده‌های یک جایزه‌ی ادبی اعلام می‌شود خیال کنند که روزی بهترین مجموعه‌داستان دنیا را می‌نویسند که خط‌به‌خط داستان‌هایش را خواننده‌های‌شان دوست دارند از حفظ کنند یا پشت کارت‌پستال برای یار در سفرمانده‌شان بنویسند و چنان آن داستان‌ها خوبند که مجبورند وقت مصاحبه با منتقدهای ادبی و بعد از شنیدن تعریف‌های آن‌ها، کمی شکسته‌نفسی کنند و بگویند که ای بابا، این‌طورها هم نیست، این تازه اولین مجموعه‌داستان من است. و خب، خیال‌پردازی که انتها ندارد، حالا نوبت خیال کردن درباره‌ی رمانی است که روزگاری می‌نویسند و دنیا را تکان می‌دهد و تکان می‌دهد و تکان می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌ها اما از یک روزی به بعد دیگر نمی‌توانند زندگی را فقط خیال کنند، چون چشم باز می‌کنند و می‌بینند که زندگی چند وقتی است که واقعا شروع شده است، چون چشم باز می‌کنند و می‌بینند که دارند واقعا زندگی می‌کنند. واقعا چند وقتی است که هر روز باید روزی دوازده ساعت کار کنند و تازه باز پولی در نمی‌آورند. از کارشان لذت نمی‌برند، مثل کار کردن خر است برای خوردن یابویی که رییس‌شان است. درس‌شان را در یک دانشگاه متوسط تا یک‌جایی خوانده‌اند و با یک مدرک میانی رها کرده‌اند. از معشوق‌شان دور افتاده‌اند. شب که به سقف اجاره‌ای بالای سرشان می‌رسند آن‌قدر خسته‌اند که رمانی که کنار تخت‌خواب‌شان است چند صفحه بیشتر پیش نمی‌رود و چشم‌هایشان روی هم می‌آید. اضافه وزن پیدا کرده‌اند، صبح که از خواب بیدار می‌شوند هیچ حواس‌شان نیست که قیافه‌شان توی آینه هیچ شبیه آن آدم ایده‌آلی نیست که زمانی خیال می‌کردند در سی‌سالگی شبیه او می‌شوند، حواس‌شان نیست چون کمبود خواب دارند. حواس‌شان نیست چون فقط به این فکر می‌کنند که چطور می‌توانند سر وقت به سر کارشان برسند، چون اگر خیلی خوش‌شانس باشند فقط دنبال نقشه کشیدن برای ساعت نهار هستند که به معشوق‌شان تلفن بزنند و بگویند هنوز دوستش دارند، هنوز چند روزی بیشتر برای‌شان صبر کند، وام اداره دارد جور می‌شود، تعاونی اداره دارد به کارمندها زمین قسطی می‌دهد، تو فقط چند وقت دیگر صبر کن عزیزم، می‌دانم خسته شده‌ای از این وضع، خب، می‌بینی که، من دارم همه‌ی تلاشم را می‌کنم، بابام بازاری بوده یا مادرم دختر بازاری، شارژ موبایلم دارد تمام می‌شود، تمام هم نشود صدا قطع و وصل می‌شود، فقط زود بگو که دیگر چه کار می‌توانم بکنم، زود بگو تا قطع نشده. بیپ، بیپ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌ها، بی‌معجزه‌مانده‌های معمولی‌شان، تا وقتی که کودک هستند، یا دست بالا تا وقتی که هنوز جوانی‌شان تمام نشده است، زندگی نمی‌کنند، زندگی را فقط خیال می‌کنند. بزرگ‌سالی که شروع شد، همه چیز تمام شده است، فرصت خیال‌کردن تمام شده است. کافی است به نزدیکی‌های میان‌سالگی برسند، همین میان‌سالگی که دیگر سن و سال‌شان عدد ندارد، همین میان‌سالگی که همیشه همین نزدیکی‌هاست و فقط حواس‌شان نیست، فقط خیال می‌کنند که هیچ‌وقت نمی‌رسد، نمی‌رسد، نمی‌رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌رسد. حالا تو برو دنبال معجزه باش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-3333871796693686297?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/3333871796693686297/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=3333871796693686297&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/3333871796693686297?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/3333871796693686297?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2010/04/blog-post.html" title="رسیدن" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEMCRXg6fCp7ImA9WxBWFkk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-5885675706539028870</id><published>2010-02-08T18:37:00.002+03:30</published><updated>2010-02-08T18:51:04.614+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-02-08T18:51:04.614+03:30</app:edited><title>به: آخرین چشم‌های تهران</title><content type="html">نامش را بگو. هر نامی. یک نام بگو. به نامش بگو که بازمی‌گردد. از آن‌جا که مدام می‌رود، بازمی‌گردد. بازمی‌گردد از آن‌جا که فقط می‌رود، فقط می‌رود. بگو که یک روز بازمی‌گردد. بازمی‌گردد و می‌ایستد روبه‌روی تو و روبه‌روی همه‌ی ما و لبخند می‌زند و آخرین ترانه‌ای را که در رفتن‌هایش سروده است می‌خواند روبه‌روی چشم‌های ما، که سکوت کرده‌ایم به احترامش، به احترام بازگشتش، به احترام تمام، که مثل ماه تمام شده است و دیگر نمی‌رود، و دیگر حالا همه‌ی شهر ترانه‌اش را از بر شده‌اند، آخرین ترانه‌اش را، و با او زمزمه می‌کنیم همان‌طور که کلمه به کلمه آن را ادا می‌کند، و بین کلمه‌ها مکث می‌کند تا ما زودتر از او آن کلمه را بگوییم، آن کلمه‌ی بعدی را، آن کلمه‌ی بعدی را که خودت بگو کدام کلمه است، کدام کلمه است که بلافاصله بعد از این می‌خواهد بگوید، بلافاصله بعد از این «بگوید»، خودت بگو، بعدترین کلمه‌ی آن ترانه را که شاد نیست و هست، که آرام نیست و هست، که آخرین زمزمه‌های قبل از خوابیدن عاشق است در گوش معشوقی که به خواب می‌رود، دارد به خواب می‌رود، دارد می‌رود، به خواب، یا شاید به خواب رفته است، رفته است، چشم‌هایش رفته است، شنوایی‌اش رفته است، حس روی دست‌هایش رفته است، و شاعرش دارد آخرین کلمه‌های آخرین ترانه‌اش را برای او زمزمه می‌کند، درست یک کلمه مانده به کلمه‌ی بعدی، به کلمه‌ی بعدتر، کلمه‌ی بعدتر را تو بگو.&lt;br /&gt;&lt;em&gt;هجدهم بهمن هشتادوهشت&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-5885675706539028870?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/5885675706539028870/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=5885675706539028870&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/5885675706539028870?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/5885675706539028870?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2010/02/blog-post_08.html" title="به: آخرین چشم‌های تهران" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0MHSH4_cCp7ImA9WxBWE0w.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-1213536031719483510</id><published>2010-02-05T01:05:00.000+03:30</published><updated>2010-02-05T01:07:19.048+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-02-05T01:07:19.048+03:30</app:edited><title>حتا اگر فقط</title><content type="html">توی سی دقیقه می‌بازید. سی دقیقه که تو حالت خوب نیست و او حالش خوب است و دلش خواسته است برای تو تعریف کند که چرا خوب است اما تو حواست نیست، حواست به خودت نیست، به او که دوستش داری نیست، به دوستی‌تان نیست و پس‌اش می‌زنی، می‌زنی زیر همه چیز توی بی‌حواسی و تمام می‌شود، با همه‌ی زیبایی و سادگی و پاکی‌اش، با همه‌ی بی‌حاشیه بودنش، با همه‌ی آن همه که همدیگر را می‌فهمیدید، با همه‌ی آن همه خاطره‌ی خوب، این‌ها همه تمام می‌شوند، توی سی دقیقه، سی دقیقه‌ی بازنده، سی دقیقه که همه چیز را می‌بازید و برگشتن دیگر سخت می‌شود، سخت، اگر نگویم غیرممکن، اگر نگویم که خاطره‌ی آن سی دقیقه تا همیشه ته ذهنش می‌ماند، و ته ذهنش می‌ماند که این آدمی که من دلم خواسته بود برای او تعریف کنم که چرا خوب بودم آن شب، سرخوشی‌ام را ناخوش کرد با بی‌حواسی‌اش و هیچ حواسش نبود، هیچ دلش با من نبود، با حرف من نبود، حتا اگر فقط سی دقیقه، حتا اگر همان فردا صبح حواسش سر جایش آمده بود و عذرخواهی کرده بود، اما عذرخواهی چه دردی را دوا خواهد کرد وقتی آن سی دقیقه برای همیشه اتفاق افتاده است، سرانجام اتفاق افتاده است، سرانجام فروریخته‌اید و همه چیز تمام شده است توی سی دقیقه‌ی بازنده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-1213536031719483510?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/1213536031719483510/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=1213536031719483510&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/1213536031719483510?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/1213536031719483510?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2010/02/blog-post.html" title="حتا اگر فقط" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0cESHszeCp7ImA9WxBRF04.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-1315543868363740606</id><published>2010-01-06T01:56:00.002+03:30</published><updated>2010-01-06T02:06:49.580+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-01-06T02:06:49.580+03:30</app:edited><title>شهر در امن و امان است</title><content type="html">از نیمه‌شب که گذشت دیگر دنبال مغازه‌ی باز نگردید. جز چند تا تاکسی‌تلفنی یا داروخانه‌ی شبانه‌روزی، جای دیگری باز نیست. سیگارتان اگر تمام شده است، جایی نیست که به شما سیگار بفروشد. از پشت پنجره‌ی تاکسی‌تلفنی که نگاه کنید، می‌بینید که یک نفر پای تلفن خوابش برده است. داروخانه باز است اما کرکره‌اش باید پایین باشد. دستور است. باید زنگ بزنید، یک بار، دو بار، سه بار، تا فروشنده بیدار شود و با چشم‌های پف‌کرده قرصی را که می‌خواهید از توی دریچه‌ی کوچکی دست‌تان بدهد و حواسش نباشد که باقی پول‌تان را دویست تومانی نو ندهد به جای پنج‌هزار تومانی. از ماشین‌ها هنوز چند تایی هستند توی خیابان، تک‌وتوک. هر سه دقیقه یک ماشین پلیس می‌بینید که چراغ‌قرمزها را رد می‌کند و به شما که می‌رسد یکی سرش را از پنجره بیرون می‌آورد تا شما را چک کند. اگر سرتان پایین باشد کاری ندارد به شما. بی‌ام‌دبلیو و ماشین‌های مدل بالای دیگر  هم می‌بینید که دارند از مهمانی برمی‌گردند یا فقط چرخ می‌زنند و راننده‌های‌شان یا پسرهای نیمه‌مست هستند که دارند با موبایل حرف می‌زنند یا دخترهایی که روسری‌شان افتاده است روی شانه‌های‌شان و آن‌ها هم انگار مست باشند و آن‌ها هم همه‌ی چراغ‌قرمزها را رد می‌کنند. ماشین‌های پلیس توی نخ همین‌ها هستند شاید. سر پیچیدن به پای این‌ها با هم رقابت دارند، گشت‌های کلانتری سر خیابان با گشت‌های کلانتری آخر خیابان. کدام‌شان بیشتر می‌توانند با این‌ها کورس بگذارند؟ این‌ها اما این‌کاره‌اند، گیر نمی‌افتند. رشوه دادن را بلدند، پیچیدن توی فرعی و فرار کردن را بلند. پس نگران‌شان نباشید. دیگر، کارگرهای ساختمانی هم بیدارند. رفتگرها هم بیدارند. از کنارشان که رد می‌شوید به شما نگاه نمی‌کنند. سراغ جایی را بگیرید از آن‌ها که بشود از آن‌جا سیگار خرید، آدرس دکه‌ی سر چهارراه را می‌دهند که آن هم بسته است. بامرام‌های‌شان پاکت سیگار خودشان را در می‌آورند و به شما تعارف می‌کنند. به رفتگرها خسته نباشید بگویید، خسته‌تر از آن‌ها توی عمرتان ندیده‌اید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-1315543868363740606?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/1315543868363740606/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=1315543868363740606&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/1315543868363740606?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/1315543868363740606?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2010/01/blog-post_06.html" title="شهر در امن و امان است" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEEGSXYzeSp7ImA9WxBRFEo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-3135231929079677277</id><published>2010-01-03T02:30:00.003+03:30</published><updated>2010-01-03T03:27:08.881+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-01-03T03:27:08.881+03:30</app:edited><title>باور کردنش سخت است</title><content type="html">امروز ناگهان فهمیدم که من ساعت مچی ندارم. حیرت‌انگیز است این‌که چه‌طور در همه‌ی این مدت شما را ناامید کرده‌ام، همین‌طور که در خیابانی مرا دیده‌اید که از دور می‌آیم و با خودتان فکر کرده‌اید که حتما باید ساعت مچی داشته باشم، و وقتی از من ساعت را پرسیده‌اید من به ساعت موبایل نگاه کرده‌ام و جواب‌تان را داده‌ام و ناامیدتان کرده‌ام. به همین زودی و در همان اولین سوالی که از من پرسیده‌اید فهمیده‌اید که درباره‌ی من اشتباه کرده‌اید. این روزها آدم‌های زیادی نیستند که ساعت مچی می‌بندند، و شما وقتی مرا از دور دیده‌اید با خودتان فکر کرده‌اید که انگار من شبیه آدم‌های زیادی نباشم، اما اشتباه کرده بودید، من مثل یک آدم معمولی از روی ساعت موبایل جواب‌تان را داده‌ام، چون ماجرا فقط این نیست که من مثل یک آدم معمولی هستم، بلکه ماجرا این است که تماما یک آدم معمولی هستم. و شما سر تکان داده‌اید و رفته‌اید. دل‌تان گرفته است و رفته‌اید. گفته‌اید «حیف، این هم ساعت مچی نداشت، چقدر شبیه بود به آن تصویر ذهنی، اما ساعت مچی نداشت» و رفته‌اید. رفته‌اید دوباره خواب مرا دیده‌اید که از من ساعت می‌پرسید و من دست چپم را بالا می‌آورم و به مچ‌ام نگاه می‌کنم و ساعت را به شما می‌گویم و لبخند می‌زنم و می‌روم و شما می‌ایستید ادامه‌ی رفتنم را تماشا می‌کنید تا صبح، تا خود صبح که من در انتهای خیابان ناپدید شوم و شما از خواب بیدار شوید. بعد دل‌تان بگیرد از نبودنم. در تمام طول روز دل‌تان گرفته باشد، که چرا رفتم، چرا نیستم، چرا فقط خیالی هستم. اگر ساعت مچی داشتم حالا شما من را در بیداری هم پیدا کرده بودید، حالا دیگر می‌توانستید همان‌جا درست بعد از این‌که من ساعت را از روی ساعت مچی‌ام به شما گفته‌ام، مرا به یک قهوه دعوت کنید. هیچ معمول نیست چنین دعوتی بعد از پرسیدن ساعت از یک غریبه، اما من دعوت شما را قبول می‌کردم. و حتما همان نزدیکی‌ها یک کافه پیدا می‌شد، من همه‌ی کافه‌های این شهر را بلدم. و می‌دانم که همه‌ی آن نوشته‌های «سیگار کشیدن ممنوع» را از ترس «اماکن» چسبانده‌اند به دیوارهای‌شان. وگرنه این‌جا همه چیز آزاد است، سیگار کشیدن آزاد است، ساعت پرسیدن آزاد است، ساعت مچی داشتن آزاد است، خواب دیدن آزاد است، تنها این من هستم که ساعت مچی ندارم، و متاسفم، باور کردنش سخت است، من هیچ‌وقت ساعت مچی نداشته‌ام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-3135231929079677277?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/3135231929079677277/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=3135231929079677277&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/3135231929079677277?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/3135231929079677277?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2010/01/blog-post_03.html" title="باور کردنش سخت است" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0QGRHY6eCp7ImA9WxBRFUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-4572849225278055515</id><published>2010-01-01T21:01:00.005+03:30</published><updated>2010-01-03T14:12:05.810+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-01-03T14:12:05.810+03:30</app:edited><title>بالاخره چی می‌شه؟</title><content type="html">مثل زنی پنجاه و چند ساله بود. چرا باید توصیفش کنم که مثلا روسری‌اش چه رنگی بود و چه‌طور شبیه همه‌ی زن‌های پنجاه‌وچند ساله گره‌اش زده بود. شما همه‌تان این را می‌دانید. نشسته بود صندلی جلو، من پشت سر راننده. پرسیدم: «امروز وسط شهر شلوغ نشده بود؟» راننده هنوز جواب نداده بود که ایران‌خانم شانه‌هاش را کج کرد و چشم‌هاش را سمت من کرد و با همه‌ی آن نگرانی که خودتان می‌دانید چقدر بود، پرسید: «یعنی بالاخره چی می‌شه؟». من همان جوابی را دادم که همیشه به این سوال می‌دهم. همان یک‌جمله‌ای را گفتم که شما همه‌تان می‌دانید. با همان خونسردی که خودتان می‌دانید، همان خونسردی که شما دوستش دارید، اما ایران‌خانم دوستش نداشت: «نمی‌دونم جنگ رو یادت می‌آد یا نه.» صورتش رو به من بود اما راننده سوالش را به خودش گرفت: «اوه، آره بابا...». حرف راننده را نگذاشت که تمام شود. چه کار به راننده داشت، من بودم که از وسط شهر می‌پرسیدم اما خونسرد بودم. گفت: «من هشت سال جنگ سه تا بچه رو توی همین تهران تنهایی بزرگ کردم. هیچ‌جا نرفتم. همه از تهران رفتند اما من نرفتم. موندم. روزی که خبر آتش‌بس رو اعلام کردند، من لال شدم. نمی‌دونم چرا. از ساعت ده صبح لال شدم. من رو بردند پیش دکتر سامی، وزیر بهداری دولت بازرگان. دکتر سامی گفت اگر این قرص‌هایی رو که برات می‌نویسم هر روز می‌خوری و فقط هم همین‌ها رو می‌خوری و گوش به حرف هیچ‌کدوم از این خاله‌خان‌باجی‌ها هم نمی‌دی که چی بخوری و چی نخوری، من ده ماهه خوبت می‌کنم. خیلی مریضی‌ها هستند که من نمی‌تونم خوب‌شون کنم، اما درد تو رو می‌دونم چیه، تو رو خوب می‌کنم... نمی‌دونم دکتر سامی رو می‌شناسی یا نه»، گفتم: «بله. خبر هم دارید که با چه وضعی دکتر سامی رو کشتند؟» و البته، به جای کشتن، یک فعل دو کلمه‌ای دیگر را به‌کار بردم که شما خودتان می‌دانید، خودتان می‌دانید که دکتر سامی چطور کشته شد. آدم‌های توی تاکسی اما نمی‌دانستند، به جز ایران‌خانم: «آره، من خوابش رو دیده بودم. من هر وقت یه آشنایی می‌خواد بمیره خوابش رو می‌بینم. خواب می‌بینم خونه‌اش شلوغ شده. قبل مرگ دکتر سامی هم دیده بودم که توی حیاط خونه‌اش سینی‌های قیمه‌پلو گذاشته بودند. همین‌جور، این‌جا، اون‌جا. آخرهای درمان من بود که دکتر سامی رو کشتند. خانومش من رو معرفی کرد به یه دکتر دیگه، تا این‌که خوب شدم.» سکوت کرد. چند ثانیه فقط نگاه کرد. می‌خواستم بگویم مادر من هم هم‌سن شماست و ما را توی جنگ بزرگ کرد. می‌خواستم از مانتوی سیاه مادرم بگویم و روسری سیاه مادرم که به یادم آمده بود و زیر گلو گره‌اش می‌زد و صورت لاغرش را لاغرتر نشان می‌داد. اما نگفتم. ایران خانم گفت: «این چند روزه حس می‌کنم که دوباره دارم لال می‌شم. یعنی همین روزهاست که دوباره لال بشم. نمی‌دونم چرا. نمی‌دونم. یعنی بالاخره چی می‌شه؟». موقع پیاده شدن گفتم: «مواظب خودتون باشید خانوم»، ایران‌خانم جواب داد: «ما چرا، شما جَوون‌ها، شما جوون‌ها باید مواظب باشید»، و شما خودتان می‌دانید که چرا دوست داشتم «ایران‌خانم» صدایش کنم، با این‌که نامش را نمی‌دانستم، زیر باران پنج‌شنبه‌ی بعد از غروب، همین‌طورها که سیگاری آتش زده بودم و هنوز به او فکر می‌کردم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-4572849225278055515?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/4572849225278055515/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=4572849225278055515&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/4572849225278055515?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/4572849225278055515?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2010/01/blog-post.html" title="بالاخره چی می‌شه؟" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEcBSHczeyp7ImA9WxBTFEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-6823590775809173776</id><published>2009-12-11T02:27:00.001+03:30</published><updated>2009-12-11T02:30:59.983+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-11T02:30:59.983+03:30</app:edited><title>نقطه</title><content type="html">یک شهر روی دست من مانده است،&lt;br /&gt;یک انزلی با پل‌های اول و دوم‌اش،&lt;br /&gt;که یک‌بار، یک زمستان، به آن سفر کرده‌ام،&lt;br /&gt;و همین‌قدر بیشتر درباره‌اش نمی‌دانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک شهرک روی دست من مانده است،&lt;br /&gt;یک اکباتان، با گل‌فروشی‌های نداشته،&lt;br /&gt;با گل‌فروشی‌هایی که خیال کرده‌ام،&lt;br /&gt;که هیچ‌وقت توی خیابان‌هاش قدم نزده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و «دهم مرداد» روی دست من مانده است،&lt;br /&gt;که تولدی نبود، هیچ نبود،&lt;br /&gt;و «یک مشت شعر» که روی دست من مانده است،&lt;br /&gt;یک مشت شعر برای مخاطبِ تمام‌شده،&lt;br /&gt;تباه‌شده،&lt;br /&gt;که همان‌طورها که شعر می‌گفتم برای او،&lt;br /&gt;همان‌طورها مرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرده است، اما،&lt;br /&gt;من بالای یک قبر خالی عزاداری می‌کردم،&lt;br /&gt;در تمام این روزها،&lt;br /&gt;همین‌جورها که&lt;br /&gt;انزلی روی دوش‌های من بود و&lt;br /&gt;اکباتان روی دوش‌های من بود و&lt;br /&gt;دهمین روز از مرداد و&lt;br /&gt;شعرهایی که می‌گفتم هم حتا&lt;br /&gt;روی دوش‌های من&lt;br /&gt;کمرم را می‌شکستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکست.&lt;br /&gt;تمام شد.&lt;br /&gt;تاریخ خیالی من،&lt;br /&gt;به تکرار نیفتاد،&lt;br /&gt;به پایان رسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲۰ آذر ۸۸&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-6823590775809173776?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/6823590775809173776/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=6823590775809173776&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/6823590775809173776?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/6823590775809173776?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2009/12/blog-post_11.html" title="نقطه" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUMARnc9eip7ImA9WxNaGUQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-9149657122211082145</id><published>2009-12-05T10:42:00.001+03:30</published><updated>2009-12-05T10:47:27.962+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-05T10:47:27.962+03:30</app:edited><title>در گلخانه‌ای که ساخته‌ام</title><content type="html">بله، هنوز تازه هستند،&lt;br /&gt;همین دیروز اتفاق افتاده‌اند،&lt;br /&gt;و اصلا همین چند ساعتِ پیش،&lt;br /&gt;همین چند ساعت پیش بود که با هم حرف زدیم.&lt;br /&gt;ببین چه بی‌خود، چه بی‌خود دلم گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین چند ساعتِ پیش بود،&lt;br /&gt;اما،&lt;br /&gt;نمی‌دانم چرا انگار&lt;br /&gt;چرا انگار ماه‌هاست که بی‌خبرم،&lt;br /&gt;یک سال و دو سال و بیشتر است که بی‌خبرم،&lt;br /&gt;حتا اگر که هر شب،&lt;br /&gt;هر شب،&lt;br /&gt;صندوق نامه‌ها را به هوای نامه‌ای از تو باز کنم،&lt;br /&gt;و حتا وقتی که با تلفن حرف می‌زنم،&lt;br /&gt;مدام نگران باشم که&lt;br /&gt;مبادا&lt;br /&gt;تو زنگ بزنی و پشت خط بمانی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن ساقه را هم که کاشته بودیم،&lt;br /&gt;درخت نشد، اما زنده ماند،&lt;br /&gt;توی این گلخانه زنده ماند، اما درخت نشد،&lt;br /&gt;زنده ماند، به همان قامتی که چند ساعتِ پیش بود،&lt;br /&gt;همین چند ساعت پیش که دلت شکست،&lt;br /&gt;و بغضی که توی گلو داشتی انگار شکست،&lt;br /&gt;و من از آن کوچه‌پس‌کوچه‌های «هفتِ تیر» به تو زنگ زده بودم،&lt;br /&gt;که در آخرین تلاش‌ها&lt;br /&gt;به تو بگویم که بگذاری بماند،&lt;br /&gt;بگذاری زنده بماند.&lt;br /&gt;مانده است هنوز.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;توی گلخانه همه‌چیز زنده است،&lt;br /&gt;توی گلخانه همه‌چیز تازه است،&lt;br /&gt;همه چیز، دستِ بالا، مال همین دو سه روز پیش هستند،&lt;br /&gt;حتا یک تماس تلفنی داریم، مال چند ساعتِ پیش،&lt;br /&gt;و از خاطره‌ی صدای تو&lt;br /&gt;در بهترین و پر از نورترین جای گلخانه نگهداری می‌شود،&lt;br /&gt;کنار آن چند تا نامه‌ی آخر،&lt;br /&gt;و آن عکس‌ات که&lt;br /&gt;سرت را کج کرده‌ای و&lt;br /&gt;به دوربین نگاه می‌کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس عجیب نیست که امشب نامه‌ای ننوشته‌ای،&lt;br /&gt;وقتی آخرین نامه مال دیروز است،&lt;br /&gt;و عجیب نیست که تلفن نزده‌ای،&lt;br /&gt;وقتی همین چند ساعتِ پیش حرف زده‌ایم،&lt;br /&gt;اما،&lt;br /&gt;عجیب است که من این‌قدر بی‌خبر مانده‌ام،&lt;br /&gt;انگار که یک سال، دو سال، بیشتر،&lt;br /&gt;و چه بی‌خود، چه بی‌خود، دلم گرفته است،&lt;br /&gt;توی این گلخانه‌ای که خودم ساخته‌ام،&lt;br /&gt;از درست آخرین روزهای بودنت،&lt;br /&gt;از درست فردا، فردای رفتنت،&lt;br /&gt;همین فردا که سال‌هاست اتفاق افتاده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۴ آذر ۸۸&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-9149657122211082145?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/9149657122211082145/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=9149657122211082145&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/9149657122211082145?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/9149657122211082145?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2009/12/blog-post.html" title="در گلخانه‌ای که ساخته‌ام" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUQDRX85eyp7ImA9WxNVFEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-7333388425140726082</id><published>2009-10-25T21:25:00.000+03:30</published><updated>2009-10-25T21:26:14.123+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-10-25T21:26:14.123+03:30</app:edited><title>روی لبه‌ی ولی‌عصر</title><content type="html">مردن از آبان آغاز می‌شود،&lt;br /&gt;از آبان است که آرام‌آرام می‌میریم،&lt;br /&gt;آرام‌آرام سرد می‌شویم،&lt;br /&gt;جمع می‌شویم توی خودمان،&lt;br /&gt;جدا می‌شویم،&lt;br /&gt;تا بهمن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌که می‌گویند از سرما ست،&lt;br /&gt;از سرما نیست،&lt;br /&gt;از هوا نیست،&lt;br /&gt;از فاصله‌ی خورشید تا زمین نیست که&lt;br /&gt;تو از سر ِ ما نمی‌افتی،&lt;br /&gt;فصل ‌به فصل&lt;br /&gt;آبان به آبان،&lt;br /&gt;تا که از نبودنت می‌میریم،&lt;br /&gt;به تاریخ آخرهای بهمن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و خدا شاهد است،&lt;br /&gt;همین خدای بلندتر از خیابان ولی‌عصر شاهد است،&lt;br /&gt;که ما، تمام تابستان‌ها و بهارها،&lt;br /&gt;در خواب‌مان، به خودمان دروغ می‌گوییم که&lt;br /&gt;آبان امسال با هر سال فرق دارد،&lt;br /&gt;آبان امسال عادی می‌شویم،&lt;br /&gt;آبان امسال از سرمان می‌افتد.&lt;br /&gt;نمی‌افتد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو چرا تمام نمی‌شوی؟&lt;br /&gt;چرا حتا دوباره آغاز نمی‌شوی؟&lt;br /&gt;چرا نمی‌شود که با تو قدم زد،&lt;br /&gt;در امتداد این خیابان بلند،&lt;br /&gt;همین‌طورها که طوسی پوشیده‌ای،&lt;br /&gt;که آن دست‌کش‌های بدون انگشت را پوشیده‌ای،&lt;br /&gt;و موسیقی‌ات&lt;br /&gt;با سیم‌ها&lt;br /&gt;تا توی خود گوش‌هات رفته است،&lt;br /&gt;انگار که دنیا ایستاده باشد&lt;br /&gt;تا آخر این ترانه،&lt;br /&gt;که با خودت برقصی&lt;br /&gt;بی‌خیال تمام دنیا&lt;br /&gt;روی لبه‌ی ولی‌عصر،&lt;br /&gt;روی پوست این شهر مستبد که&lt;br /&gt;سرانجام&lt;br /&gt;تسلیم زیبایی‌ات شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو چرا پیروز نمی‌شوی؟&lt;br /&gt;چرا شکست‌مان نمی‌دهی؟&lt;br /&gt;بگذار از تو شکست بخوریم،&lt;br /&gt;از تو شکست بخوریم، نه از آبان،&lt;br /&gt;نه از آذر، نه از دی،&lt;br /&gt;بگذار که &lt;br /&gt;هر سال، هر سال،&lt;br /&gt;آخرهای بهمن نمیریم،&lt;br /&gt;و تمام تابستان و بهار را مرده نباشیم.&lt;br /&gt;بگذار که با تو باشیم،&lt;br /&gt;بگذار که این خیابان را&lt;br /&gt;یک بار تا آخرش قدم بزنیم و&lt;br /&gt;به تو برسیم،&lt;br /&gt;به دست‌های تو که&lt;br /&gt;فاتح شده است بر ما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;سوم آبان ۸۸&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-7333388425140726082?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/7333388425140726082/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=7333388425140726082&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/7333388425140726082?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/7333388425140726082?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2009/10/blog-post_25.html" title="روی لبه‌ی ولی‌عصر" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUEDRnY9eyp7ImA9WxNVEEo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-3724647196973380534</id><published>2009-10-21T00:48:00.001+03:30</published><updated>2009-10-21T00:51:17.863+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-10-21T00:51:17.863+03:30</app:edited><title>سالگرد</title><content type="html">فردا ساعت شش صبح&lt;br /&gt;خبر می‌دهی که دیر می‌رسی،&lt;br /&gt;من شبیه معلم‌های ساده‌ام،&lt;br /&gt;تو خیابان را اشتباه می‌گیری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا ساعت هفت صبح&lt;br /&gt;بعد از هزار سال و یک‌ساعت،&lt;br /&gt;خواب یا بیدار،&lt;br /&gt;خودت هستی که پیدات شده است،&lt;br /&gt;حتا دست‌هات را شبیه خودت تکان می‌دهی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا ساعت هشت صبح&lt;br /&gt;یادم باید بماند که نباید&lt;br /&gt;نباید بگویم که «آیا می‌شود&lt;br /&gt;آیا می‌شود از تو عکس گرفت»،&lt;br /&gt;وقتی که دوربینت، نمی‌دانی چرا&lt;br /&gt;نمی‌دانی چرا روشن نمی‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا ساعت نه صبح&lt;br /&gt;تو از موسیقی راک حرف می‌زنی،&lt;br /&gt;از ترانه‌ی رضا یزدانی که&lt;br /&gt;«این جا را باید این‌طور می‌خواند».&lt;br /&gt;من یک‌قدم عقب‌تر از تو نشسته‌ام،&lt;br /&gt;رسیده‌ایم آن بالا،&lt;br /&gt;بالای کوه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا ساعت ده صبح&lt;br /&gt;توی سرازیری لیز می‌خوریم.&lt;br /&gt;تو می‌گویی: &lt;br /&gt;«کوه را باید با پنجه‌ی پا پایین آمد» و&lt;br /&gt;توی سرازیری لیز می‌خوریم.&lt;br /&gt;من می‌گویم:&lt;br /&gt;«پس باید با پنجه‌ی پا پایین آمد» و&lt;br /&gt;لیز می‌خوریم،&lt;br /&gt;تو می‌گویی:&lt;br /&gt;«دیدی اشتباه می‌کنی؟&lt;br /&gt;هر جاش را باید یک‌جور پایین آمد».&lt;br /&gt;نگاهم می‌کنی و می‌خندیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا ساعت یازده صبح&lt;br /&gt;راننده می‌گوید: «یازده هزار تومان»،&lt;br /&gt;از هم خجالت می‌کشیم، چانه نمی‌زنیم،&lt;br /&gt;کرایه را دنگی حساب می‌کنیم.&lt;br /&gt;توی تاکسی که نشسته‌ایم،&lt;br /&gt;کتاب‌ها را می‌دهم که بخوانی،&lt;br /&gt;«سمفونی مردگان»، «شرق‌بنفشه»، «همنوایی...».&lt;br /&gt;پس‌فردا درباره‌ی سمفونی حرف می‌زنیم و&lt;br /&gt;تو زود کتاب‌ها را می‌خوانی،&lt;br /&gt;خیلی زود.&lt;br /&gt;زود می‌خوانی و&lt;br /&gt;این خودش داستان دیگری ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;۲۹ مهر ۸۸ – چند ساعت مانده به طلوع&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-3724647196973380534?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/3724647196973380534/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=3724647196973380534&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/3724647196973380534?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/3724647196973380534?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2009/10/blog-post_21.html" title="سالگرد" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0AHRn4-fyp7ImA9WxNWF0s.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-8379910608273979524</id><published>2009-10-17T12:09:00.002+03:30</published><updated>2009-10-17T12:25:37.057+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-10-17T12:25:37.057+03:30</app:edited><title>تو شدن</title><content type="html">تجریش،&lt;br /&gt;شلوغ‌ترین میدان انزلی ست که&lt;br /&gt;اشتباهی&lt;br /&gt;از شمال تهران سر درآورده است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;نانسی سیناترا هم انزلی‌چی بوده است،&lt;br /&gt;وقتی که اشتباهی&lt;br /&gt;وسط‌های آلبوم تازه‌ی نامجو&lt;br /&gt;ترانه‌اش پیدا می‌شود،&lt;br /&gt;وسط‌های تجریش،&lt;br /&gt;توی گوش‌های من،&lt;br /&gt;آخرهای مهر،&lt;br /&gt;نزدیک‌های غروب،&lt;br /&gt;و من فکر می‌کنم که&lt;br /&gt;اولین باری که این آلبوم را می‌شنوی،&lt;br /&gt;به نانسی سیناترا که برسی&lt;br /&gt;آیا یاد من خواهی افتاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تجریش، حتا،&lt;br /&gt;غروب که می‌شود،&lt;br /&gt;نام دیگر &lt;a href="http://sepia.siavashoon.com/2009/02/blog-post_10.html"&gt;شنبه‌بازار&lt;/a&gt; هم هست،&lt;br /&gt;با ویترین‌هایی که&lt;br /&gt;هر چقدر نگاه کنیم&lt;br /&gt;فقط عکس تو را می‌بینیم،&lt;br /&gt;انعکاس عکس تو را&lt;br /&gt;از روی تمام شیشه‌ها&lt;br /&gt;وقتی که جای من خالی ست،&lt;br /&gt;وقتی که دیگر من نیستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو شده‌ام برای خودم،&lt;br /&gt;سبزه شده‌ام،&lt;br /&gt;&lt;a href="http://siavashoon.blogspot.com/2009/03/blog-post_23.html"&gt;پوستم کشیده شده است&lt;/a&gt;،&lt;br /&gt;تنانه شده‌ام،&lt;br /&gt;دیگر فقط افلاطونی نیستم،&lt;br /&gt;دستم را که بگذاری روی کاغذ،&lt;br /&gt;با مداد که دورش خط بکشی،&lt;br /&gt;یادگاری می‌شود،&lt;br /&gt;آن‌قدر خاطره می‌شود که&lt;br /&gt;بعدتر می‌توانی درباره‌اش شعر بگویی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاطره یا خیال؟&lt;br /&gt;خیال را فقط یک نفر به یاد می‌آورد،&lt;br /&gt;خاطره را دیگری هم به یاد دارد.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://siavashoon.blogspot.com/2007/12/blog-post.html"&gt;طرحی از دست راست تو&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;حالا یک خاطره است یا یک خیال؟&lt;br /&gt;آن گوشه‌های ذهن تو&lt;br /&gt;از تجریش، تا انزلی، تا تجریش،&lt;br /&gt;همین‌طورها که باران گرفته است،&lt;br /&gt;آیا من چقدر خیالی شده‌ام،&lt;br /&gt;آیا چقدر به یادم می‌آوری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲۴ مهر ۸۸&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-8379910608273979524?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/8379910608273979524/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=8379910608273979524&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/8379910608273979524?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/8379910608273979524?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2009/10/blog-post.html" title="تو شدن" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A08CRXs-eSp7ImA9WxJaEU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-4566649313636978866</id><published>2009-08-01T11:12:00.004+04:30</published><updated>2009-08-01T11:27:44.551+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-08-01T11:27:44.551+04:30</app:edited><title>تو</title><content type="html">&lt;center&gt;&lt;a href="http://siavashoon.blogspot.com/2009_07_01_archive.html"&gt;&lt;img src="http://files.siavashoon.com/Home/23.JPG" title="بیا یک قرار تازه بگذاریم" alt="بیا یک قرار تازه بگذاریم" width="350" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/center&gt;&lt;BR&gt;&lt;center&gt;دهم مرداد ۱۳۸۸&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-4566649313636978866?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/4566649313636978866/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=4566649313636978866&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/4566649313636978866?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/4566649313636978866?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2009/08/blog-post.html" title="تو" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEAHQnk_fSp7ImA9WxJaEEg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-6901866090117504904</id><published>2009-07-31T19:34:00.001+04:30</published><updated>2009-07-31T19:35:33.745+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-31T19:35:33.745+04:30</app:edited><title>۱</title><content type="html">پیش‌کش به تو،&lt;br /&gt;این کلمه‌ها،&lt;br /&gt;تکه‌های&lt;br /&gt;سوهان‌خورده‌ی&lt;br /&gt;یک جان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جانم را برایت می‌دهم،&lt;br /&gt;نه یک‌باره که آسان باشد،&lt;br /&gt;کلمه به کلمه،&lt;br /&gt;که من این‌قدر دوستت دارم،&lt;br /&gt;همین‌قدر،&lt;br /&gt;به‌اندازه‌ی یک جانِ تکه‌تکه،&lt;br /&gt;بریده‌بریده،&lt;br /&gt;بریده از&lt;br /&gt;این همه بودنت&lt;br /&gt;در همه‌ی این سکوت‌ها و&lt;br /&gt;نبودنت.&lt;br /&gt;«بودنت در نبودنت» را&lt;br /&gt;یادت هست؟&lt;br /&gt;ببین چقدر طولانی شده است،&lt;br /&gt;سر قول و قرارها هستم هنوز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستِ من خالی‌ست،&lt;br /&gt;دستِ من&lt;br /&gt;فقط&lt;br /&gt;به همین کلمه‌ها رسید،&lt;br /&gt;نزدیک‌تر از پارسال که&lt;br /&gt;دیگر برایت روسری نخریده‌ام،&lt;br /&gt;روسری و دست‌بند نخریده‌ام،&lt;br /&gt;که آزاد باشی&lt;br /&gt;بی «بند» و حجاب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تن‌ات&lt;br /&gt;در بیست‌وچند سالگی&lt;br /&gt;چشم عابرها را می‌دزدد،&lt;br /&gt;خیره‌ی این همه زیبایی‌ات،&lt;br /&gt;که فقط تو می‌توانی&lt;br /&gt;در خیابان‌های شهر ممنوعه‌ها&lt;br /&gt;همین‌طور که راه می‌روی&lt;br /&gt;برقصی و&lt;br /&gt;راه رفتن‌ات رقصیدن باشد.&lt;br /&gt;تو&lt;br /&gt;استبداد را&lt;br /&gt;یک‌تنه&lt;br /&gt;شکست داده‌ای.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تن‌ات بیست‌وچند ساله شده است،&lt;br /&gt;در ذهن من چند سال داری؟&lt;br /&gt;آیا چند سال دوستت دارم،&lt;br /&gt;چند سال&lt;br /&gt;همه‌ی بی‌تابی‌های دنیا&lt;br /&gt;کلمه‌های‌شان برای تو بوده است،&lt;br /&gt;برای تو جان داده است،&lt;br /&gt;برای آمدنت،&lt;br /&gt;بودنت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-6901866090117504904?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/6901866090117504904/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=6901866090117504904&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/6901866090117504904?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/6901866090117504904?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2009/07/blog-post_6434.html" title="۱" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;Ck8AR3c7eyp7ImA9WxJaEE8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13173436.post-4042579667036020651</id><published>2009-07-30T23:43:00.000+04:30</published><updated>2009-07-31T10:44:06.903+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-31T10:44:06.903+04:30</app:edited><title>۲</title><content type="html">اسطوره نیستم که&lt;br /&gt;مرا به آتش انداخته‌ای.&lt;br /&gt;سیاوش نیستم،&lt;br /&gt;و حتا یوسف نیستم که&lt;br /&gt;به بازارم آورده‌ای.&lt;br /&gt;دیگر خریدنی نیستم،&lt;br /&gt;مرا به هدیه ببر،&lt;br /&gt;بی که قیمتی بدهی،&lt;br /&gt;و از همین کلمه‌ها&lt;br /&gt;بر زخم‌های سوخته‌ام&lt;br /&gt;مرهم بگذار،&lt;br /&gt;بر این چشم‌ها که می‌سوزند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13173436-4042579667036020651?l=siavashoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://siavashoon.blogspot.com/feeds/4042579667036020651/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13173436&amp;postID=4042579667036020651&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/4042579667036020651?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13173436/posts/default/4042579667036020651?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://siavashoon.blogspot.com/2009/07/blog-post_30.html" title="۲" /><author><name>Mohsen Hatami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11490242751332385734</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="22" height="32" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3662/91/320/siavashoon-about.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
