<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/rss2full.xsl" type="text/xsl" media="screen"?><?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css" type="text/css" media="screen"?><!-- generator="wordpress/2.0.4" --><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>Anti Memoirs</title>
	<link>http://weblog.sologen.net</link>
	<description>SoloGen's thoughts and rants about the imaginary world he is living in!</description>
	<pubDate>Wed, 03 Dec 2008 10:51:17 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.0.4</generator>
	<language>en</language>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/SoloGen" type="application/rss+xml" /><item>
		<title>اپسیلون تغییر</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/473474007/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2071#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Dec 2008 10:40:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2071</guid>
		<description><![CDATA[به نون گفتم «امشب دنیا یک اپسیلون تغییر کرد» و بعد فکر کردم که معنای چنان حرف‌ای چه چیزهایی می‌تواند باشد. یک اپسیلون تغییر یعنی چقدر تغییر؟!

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نون گفتم «امشب دنیا یک اپسیلون تغییر کرد» و بعد فکر کردم که معنای چنان حرف‌ای چه چیزهایی می‌تواند باشد. یک اپسیلون تغییر یعنی چقدر تغییر؟!
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/473474007" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2071</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2071</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>از بمبئی و نادانسته‌های من</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/472276216/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2070#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Dec 2008 09:12:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>جامعه و سیاست</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2070</guid>
		<description><![CDATA[در مورد بمبئی هم چیزی گفته نمی‌شود. وبلاگ‌ستان را عرض می‌کنم. به نظر می‌رسد هندیان را ساکنان درجه سوم دنیا می‌دانیم. درست همان‌طور که عراقی‌ها را و افغانی‌ها را چنان می‌دانیم.
من که به شخصه از خودم شرم دارم که فقط از دور مشاهده‌گر حادثه بودم. متاسفانه نمی‌دانم چه بگویم و بدتر از آن چه بکنم. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در مورد بمبئی هم چیزی گفته نمی‌شود. وبلاگ‌ستان را عرض می‌کنم. به نظر می‌رسد هندیان را ساکنان درجه سوم دنیا می‌دانیم. درست همان‌طور که عراقی‌ها را و افغانی‌ها را چنان می‌دانیم.<br />
من که به شخصه از خودم شرم دارم که فقط از دور مشاهده‌گر حادثه بودم. متاسفانه نمی‌دانم چه بگویم و بدتر از آن چه بکنم. یعنی می‌توانم محکوم کنم و بگویم بدبخت مردمانی که حرف‌شان را با مثله‌کردن دیگران می‌زنند (و همین‌طور بدبخت اویی که بر صورت دیگری اسید می‌پاشد مبادا به چنگ شخص سوم‌ای بیافتد). ولی چه فایده‌ای به حال کشته‌ها دارد؟ (و صورت‌باخته‌ها؟)</p>
<p>سوال‌ام این است: من چه کار می‌توانم بکنم تا دنیا کمی جای به‌تری شود؟
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/472276216" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2070</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2070</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>از رقابت تا هم‌دردی</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/470914517/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2069#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Dec 2008 05:03:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2069</guid>
		<description><![CDATA[بامزه است!
وقتی دو نفر «چیزی» را می‌خواهند و تنها یک چیز/منبع وجود دارد، آن دو نفر رقیب‌اند.
اما وقتی دو نفر بشود هزار نفر و هم‌چنان تنها یک چیز/منبع وجود داشته باشند، ایشان هم‌دیگر را رقیب نمی‌دانند، بلکه هم‌درد می‌دانند و لابد شروع می‌کنند به آوازخواندن از «درد مشترک».
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بامزه است!<br />
وقتی دو نفر «چیزی» را می‌خواهند و تنها یک چیز/منبع وجود دارد، آن دو نفر رقیب‌اند.<br />
اما وقتی دو نفر بشود هزار نفر و هم‌چنان تنها یک چیز/منبع وجود داشته باشند، ایشان هم‌دیگر را رقیب نمی‌دانند، بلکه هم‌درد می‌دانند و لابد شروع می‌کنند به آوازخواندن از «درد مشترک».</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/470914517" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2069</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2069</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>حراف</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/470151050/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2068#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 Nov 2008 10:45:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2068</guid>
		<description><![CDATA[گویا اگر در مورد هر سخن، گفته، جمله، و یا گزاره‌ی دیگران نظر ندهد، روزش شب نمی‌شود.
قربان شکل ماه‌ات! یک دقیقه اون دهن رو ببند!

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گویا اگر در مورد هر سخن، گفته، جمله، و یا گزاره‌ی دیگران نظر ندهد، روزش شب نمی‌شود.<br />
قربان شکل ماه‌ات! یک دقیقه اون دهن رو ببند!
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/470151050" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2068</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2068</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>هزارتو، مجمع‌الجزایر تک‌گویان</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/466586246/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2067#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 Nov 2008 20:39:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>سایبر اسپیس</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2067</guid>
		<description><![CDATA[هزارتوی‌مان تعطیل شد و من ناراحت نیستم. نه این‌که خوش‌حال باشم، اما ناراحت هم نیستم. یا اگر ناراحت باشم، فقط از بابت دو چیز  ناراحت‌ام: (۱) از این‌که نکند میرزا پیکوفسکی غم‌اش بگیرد و (۲) نکند بقیه غم‌شان بگیرد از این مرگ، یا امیدوارانه‌تر: از این آغاز دوره‌ای تازه - زمانه‌ی بی‌هزارتو. مرا می‌پرسید، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://hezartou.com/">هزارتوی‌مان</a> تعطیل شد و من ناراحت نیستم. نه این‌که خوش‌حال باشم، اما ناراحت هم نیستم. یا اگر ناراحت باشم، فقط از بابت دو چیز  ناراحت‌ام: (۱) از این‌که نکند میرزا پیکوفسکی غم‌اش بگیرد و (۲) نکند بقیه غم‌شان بگیرد از این مرگ، یا امیدوارانه‌تر: از این آغاز دوره‌ای تازه - زمانه‌ی بی‌هزارتو. مرا می‌پرسید، نه!، نه غم‌ام گرفت و نه غم‌ام می‌گیرد در این روزگار درد و بلا که تعطیلی‌ی هزارتو کوچک‌ترین بدبختی‌مان است.</p>
<p>بگذارید حرف‌ام را خلاصه بگویم با کم‌ترین حاشیه. و بگذارید از استعاره‌هایی چون «مرگ» و «زمانه‌ی بی‌هزارتو» هم صحبت نکنم. یا اگر از آن‌ها بگویم، کم بگویم - در حد چاشنی و فلفل. خب، خوب شد،‌ حالا حرف حساب‌ام چیست؟</p>
<p>بنا به تصمیم جناب میرزا پیکوفسکی،‌ مجله‌ی اینترنتی‌ی هزارتو برای مدت نامعلوم تعطیل شده است. تا جایی هم که من خبر دارم، کس‌ای غش و ضعف نکرد از این خبر تعطیلی - که مدت‌هاست هزارتوییان از آن با خبر بودند. من هم کار عجیب‌ای برای جلوگیری از چنین اتفاق‌ای نکردم. یعنی حتی نامه‌ای ننوشتم که بگویم «ای بابا! چرا آخه لامصبا؟!».</p>
<p>چرا؟<br />
من تاکنون سه چهار نوشته بیش‌تر برای هزارتو ننوشته‌ام. یکی دو تای‌اش را دوست دارم،‌ یکی دو تای‌اش را هم نه. در همه‌ی مواقع هم نوشتن متن‌ام با شتاب انجام شده بود. بدتر این‌که زمان نوشتن هم معمولا دغدغه‌ام نوشتن راجع به آن موضوع نبوده است. به‌تر بگویم: وقتی موضوع را پیش‌نهاد می‌دادم -اگر می‌دادم- چنان موضوع‌ای برای‌ام جالب بود، اما نه دیگر سه چهار ماه بعد به وقت نوشتن. نویسنده‌ی حرفه‌ای و روزمزد هم نیستم که هر چه مطلب جلوی‌ام بگذارند، بنویسم. صحیح‌تر بگویم:‌ می‌توانم چون نویسنده‌ی حرفه‌ای و روزمزد راجع به هر چیزی بنویسم، اما دقیقا به همان دلیل، عاشق نوشته‌ام هم نمی‌شوم. آدم حرفه‌ای که عاشق تولیدش نمی‌شد. و حالا من نه حرفه‌ای هستم و نه عاشق نوشته‌های‌ام در هزارتو. گفتم که، یکی دو تای‌اش را دوست دارم، یکی دو تای‌اش را هم نه.</p>
<p>هزارتو تجربه‌ی متفاوت‌ای بود. هم برای من، هم برای خیلی از نویسنده‌های دیگرش،‌ و هم فارسی‌زبانان اینترنت. نوشتن راجع به یک موضوع واحد، آن هم معمولا از موضوعاتی مجرد، و بدون هیچ برنامه‌ریزی‌ی پیشین و تقسیم دقیق کار و هماهنگی‌ی مرکزی کار عجیب‌ای است. نه، شک ندارم که هزارتو متفاوت بوده است. اما متفاوت‌بودن کافی نیست. باید بیش‌تر پرسید.</p>
<p>* آیا هزارتو مفید بود؟</p>
<p>بستگی دارد از که بپرسیم: خوانندگان فعلی؟ خوانندگان آینده؟ نویسندگان؟<br />
حدس می‌زنم که هزارتو برای نویسندگان‌اش خیلی مفید نبوده باشد - دست‌کم برای من که چندان مفید نبود. البته تجربه‌ی نوشتن -در هر حال- تجربه‌ی باارزشی است، اما تجربه‌ی نوشتن، تجربه‌ی محدود به هزارتو هم نیست. در هزارتو ننویسم، در آن‌جا می‌نویسم، آن‌جا هم نشد، این‌جا. </p>
<p>گمان می‌کنم هزارتو برای خوانندگان زمان حال‌اش -همان‌هایی که هر شماره می‌رفتند و نوشته‌ها را می‌خوانند- نیز خیلی مفید نبوده باشد. یعنی حدس می‌زنم تعداد خوانندگانی که مثلا بخواهند ده مطلب متفاوت درباره‌ی لذت -و فقط لذت و نه چیزی دیگر- بخوانند آن‌قدر زیاد نبوده باشد - و یادمان باشد که این «لذت» می‌توانست هر موضوع‌ای باشد، مثلا «خدا» باشد، یا «جنگ» باشد، و یا حتی «رویا» باشد. اصولا ویژه‌نامه درآوردن درباره‌ی موضوعاتی که درد مشترک روزگار فعلی‌ی آدمیان نیست کمی بی‌ربط می‌نماید. بنویسیم که چه بشود؟</p>
<p>اما از طرف‌ای حس می‌کنم هزارتو برای خوانندگان آینده‌اش ممکن است مفید باشد. درست است که مثلا جنگ موضوع مورد علاقه‌ی منِ نوعی در حال حاضر نیست، اما ممکن است یک سال دیگر، یا دو سال دیگر بخواهم ده نظر مختلف درباره‌ی جنگ بخوانم. آن‌گاه هزارتو می‌تواند منبع خوبی باشد برای چنان خواست‌ای.<br />
پس به طور خلاصه، هزارتو مفید بود/هست ولی نه خیلی زیاد. تعطیلی‌اش از نگاه فایده‌مدارانه‌ی من اتفاق هول‌ناک‌ای نیست.</p>
<p>*‌ آیا تعطیلی‌ی هزارتو تصمیم اشتباه‌ای بود؟</p>
<p>به نظرم بله. هزارتو اگر پویاتر می‌بود، نه تنها تعطیل نمی‌شد که حتی نَفَس‌اش -چون این اواخر- به شمارش هم نمی‌افتاد. هزارتو نه تنها نیاز به نویسنده‌های تازه‌ نفس‌تری داشت، بلکه لازم بود که دم‌ای تازه به شورای گرداننده‌اش دمیده شود. من به میرزا و پویان و بقیه‌ی کسان‌ای که بیش‌تر درگیر هزارتو بوده‌اند حق می‌دهم که بعد از این همه مدت و عذاب کشیدن از دست همه‌ی ما -و از دست من به هم‌چنین- حوصله‌شان سر برود و وادهند. اما اگر هزارتو از نظر میرزا پیکوفسکی چیزی بیش از یک پروژه‌ی شخصی بود، می‌بایست اجازه می‌داد که مدیران تازه‌ای بر سر ما حکم‌فرمایی کنند. میرزا البته حق داشت. من هم حاضر نیستم پروژه‌های شخصی‌ام را با دیگران شریک شوم.</p>
<p>*‌ کس‌ای را شماتت می‌کنم؟</p>
<p>مسلما خیر! یا اگر هم بکنم، خودم را سرزنش می‌کنم که دست‌کم یک بار مقاله‌ام حاضر نشد. مسلم است که اگر من و امثال من این‌قدر اذیت‌اش نمی‌کردیم و مقاله‌های‌مان را به موقع می‌رساندیم،‌ میرزا دیرتر حوصله‌اش سر می‌رفت و می‌زد زیر همه چیز.</p>
<p>*‌ آیا لازم است مجله‌ای شبیه به هزارتو دوباره منتشر شود؟</p>
<p>برای پاسخ‌دادن به این سوال باید ابتدا از خود بپرسیم که هزارتو قرار بود کجای فضای ذهنی‌مان را پر کند. و بعد ببینم آن‌چه قرار بود پر شود، چقدر مهم بوده است.</p>
<p>در این مورد من تنها می‌توانم نظر خود را بگویم. تقریبا مطمئن‌ام که نویسندگان/خوانندگان‌ای هستند که نظرشان مخالف من است. اما نظر من این است که هزارتو قرار نبود هیچ‌جایی را در فضای ذهنی‌مان پر کند یا چیزی به تک‌تک‌مان بیافزاید. هزارتو نه قرار بود مشکل‌ای از فرهنگ‌مان حل کند، نه قرار بود نویسنده‌های تازه‌ای تربیت کند، و نه حلقه‌ی ادبی/فرهنگی‌ای بیافریند. می‌دانید که،‌ نویسندگان هزارتو و نوشته‌های‌شان هیچ گفتگویی با هم نداشتند. منظورم گفتگو در سطح برنامه‌ریزی برای انتشار و غیره نیست، گفتگو درباره‌ی آن‌چه نوشته‌اند است. چیزی نه یاد داده می‌شد و نه یاد گرفته می‌شد. همه چشم‌های‌شان را می‌بستند و شروع می‌کردند به حرف زدن. چه چیزی این وسط یاد گرفته می‌شود که به من نوعی به خودی‌ی خود نمی‌توانستم یاد بگیرم؟ گویا هزارتو مجمع‌الجزایر تک‌گویی‌های مجرد بود.</p>
<p>مجلات اینترنتی که کم نیستند. مخاطبان خاص و عام خودشان را هم دارند. بعضی‌های‌شان زردند، بعضی‌های‌شان تودار. اما تودار بودن کافی نیست. هزارتو قرار بود متفاوت باشد. تفاوت‌ای که به نظرم تجلی‌ی کم‌فایده‌ای داشت. می‌توان متفاوت بود و مفید بود. شاید اگر هزارتو به صورت حلقه‌ای فرهنگی/ادبی باز ظهور کند، حلقه‌ای که هدف‌ای با مابه‌ازای خارجی داشته باشد،‌ آن‌گاه بخش‌ای از خلاء ذهنی‌مان شروع کند به پر شدن. بدیهی است که اسم‌اش لازم نیست هزارتو باشد. می‌تواند زنجیر باشد. یا حلقه‌ی ایرانیان اسپری‌شده به سرتاسر دنیا (حاسپرید). یا که دایره‌ی گچی. اینک انتخاب نام اولویت ندارد، هر چه باشد،‌ بودش -از نظرم- به از نبودش است: آن هم خیلی!</p>
<p><a href="http://hezartou.com/article.php?arid=2524&#038;uid=39">[منتشرشده در هزارتو]</a>
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/466586246" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2067</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2067</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نُچ</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/466509678/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2066#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 Nov 2008 19:12:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2066</guid>
		<description><![CDATA[خیر، پاسخ سوال شما گمان‌ام منفی باشد!

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیر، پاسخ سوال شما گمان‌ام منفی باشد!
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/466509678" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2066</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2066</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>آن روز که قد کشیدم</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/454311903/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2065#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 Nov 2008 21:55:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
	<category>خاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2065</guid>
		<description><![CDATA[۱)
می‌خواهم به آن‌هایی که تلفنی تماس گرفتند،
و آن‌هایی که سعی کردند تلفنی تماس بگیرند ولی نتوانستند،
و آن‌هایی که نامه‌ی برقی فرستادند یا از هر تکنولوژی‌ی دیگری برای رساندن پیام خود به گوش‌ام استفاده کردند،
یا اصلا یادشان رفت ولی اگر نمی‌رفت می‌خواستند،
و یا که نرفت و نتوانستند،
[و نه آن‌هایی که یادشان نرفت ولی نخواستند]
و همه‌ی آن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۱)<br />
می‌خواهم به آن‌هایی که تلفنی تماس گرفتند،<br />
و آن‌هایی که سعی کردند تلفنی تماس بگیرند ولی نتوانستند،<br />
و آن‌هایی که نامه‌ی برقی فرستادند یا از هر تکنولوژی‌ی دیگری برای رساندن پیام خود به گوش‌ام استفاده کردند،<br />
یا اصلا یادشان رفت ولی اگر نمی‌رفت می‌خواستند،<br />
و یا که نرفت و نتوانستند،<br />
[و نه آن‌هایی که یادشان نرفت ولی نخواستند]<br />
و همه‌ی آن بیست و خرده‌ای جوان غیور شهرمان که در کافه/پاب‌ای روشن‌فکرانه به بلندای صور اسرافیل سر و صدا به پا کردند،<br />
و همه‌ی آن‌هایی که دوست‌داشتنی‌ترین هدیه‌های ممکن را به من دادند،<br />
و آن‌هایی که زیباترین نگاه‌های‌شان را به من بخشیدند،<br />
و آن‌هایی که با «تولد تولد، تولدت مبارک» دست‌جمعی‌شان مرا تا مرز آب‌شدن پیش بردند و بازم گرداندند،<br />
و آن‌هایی که مرا خیلی بیش‌تر از خودم به یاد داشتند،<br />
و به خاطرم آوردند که زندگی ممکن است بخش‌های شادی هم داشته باشد،<br />
-که دارد-<br />
و به همه‌ی آن‌هایی که دوست دارم نام‌شان را بیاورم،<br />
-ولی نمی‌آورم-<br />
فقط یک چیز بگویم: بسیار ممنون! (:</p>
<p>۲)<br />
دل‌ام اندکی تغییر می‌خواهد. شاید دوستی‌های جدید. شاید گروه‌های تازه. شاید نوشتن در جایی دیگر. شاید نوشتن به زبان زرگری یا که تعطیل‌کردن این‌جا به مدت نامعلوم. یا خرید اسباب‌بازی‌ای تازه - از همان‌ها که پسرها را سر شوق می‌آورد. یا تغییر موضوع پژوهش. زدن به خط دیوانگی، بیش از پیش. یا خرید کتاب‌ای تازه. خواندن دو نفره‌ی پژوهش‌های فلسفی. یا چه می‌دانم، تغییر دیگر، که تفاوت باشد، که سال تازه‌ام را روشن کند.</p>
<p>۳)<br />
سال که تمام می‌شود -چه مبداءش نوروز باشد و چه زادروز- آدم باید بنشیند و دو دقیقه فکر کند تا ببیند چه غلطی کرده است و چه غلطی نکرده و چه می‌خواهد بکند و چگونه می‌خواهد در این سنگلاخِ زندگی پیش رود. زندگی‌ای که بی‌رحمانه پر شتاب می‌گذرد.</p>
<p>۴)<br />
نگاه‌ام به آدم‌ها عوض شود، شاید خوش‌بخت شوم.</p>
<p>۵)<br />
تولدم مبارک!
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/454311903" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2065</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2065</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>[نظرسنجی] گزینه صحیح را انتخاب کنید</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/451469780/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2064#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 Nov 2008 05:35:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>علمی</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2064</guid>
		<description><![CDATA[در ادامه‌ی نظرسنجی‌ی پیشین‌ام -که از شما خواسته بود تا عددی بین یک تا چهار را به صورت تصادفی انتخاب کنید- نظرسنجی‌ی دیگری برای‌تان ترتیب دیده‌ام. یکی از چهار گزینه‌ی زیر صحیح‌اند - گزینه‌ی صحیح را انتخاب کنید.


	
		گزینه‌ی صحیح را انتخاب کنید
		
		
		
			
					
					3 * 5 > 20
			
			
					
					24 - 13 < 10
			
			
					
					2 * 7 > 3 * [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در ادامه‌ی نظرسنجی‌ی پیشین‌ام -که از شما خواسته بود تا عددی بین یک تا چهار را به صورت تصادفی انتخاب کنید- نظرسنجی‌ی دیگری برای‌تان ترتیب دیده‌ام. یکی از چهار گزینه‌ی زیر صحیح‌اند - گزینه‌ی صحیح را انتخاب کنید.</p>
<p><center dir='ltr'></p>
<div>
	<div class='democracy'>
		<strong class="poll-question">گزینه‌ی صحیح را انتخاب کنید</strong>
		<div class='dem-results'>
		<form action='http://weblog.sologen.net/wp-content/plugins/democracy/democracy.php' onsubmit='return dem_Vote(this)'>
		<ul>
			<li>
					<input type='radio' id='dem-choice-10' value='10' name='dem_poll_3' />
					<label for='dem-choice-10'>3 * 5 > 20</label>
			</li>
			<li>
					<input type='radio' id='dem-choice-11' value='11' name='dem_poll_3' />
					<label for='dem-choice-11'>24 - 13 < 10</label>
			</li>
			<li>
					<input type='radio' id='dem-choice-12' value='12' name='dem_poll_3' />
					<label for='dem-choice-12'>2 * 7 > 3 * 5</label>
			</li>
			<li>
					<input type='radio' id='dem-choice-13' value='13' name='dem_poll_3' />
					<label for='dem-choice-13'>5 * 6 < 32 - 1</label>
			</li>
		</ul>
			<input type='hidden' name='dem_poll_id' value='3' />
			<input type='hidden' name='dem_action' value='vote' />
			<input type='submit' class='dem-vote-button' value='Vote' />
			<a href='/?feed=rss2&amp;dem_action=view&amp;dem_poll_id=3' onclick='return dem_getVotes("http://weblog.sologen.net/wp-content/plugins/democracy/democracy.php?dem_action=view&amp;dem_poll_id=3", this)' rel='nofollow' class='dem-vote-link'>View Results</a>
		</form>
		</div>
	</div></div>
<p></center>
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/451469780" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2064</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2064</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>I have a dream or two, but who cares</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/449434469/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2063#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 11 Nov 2008 11:17:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2063</guid>
		<description><![CDATA[در شهری که در آن نزیسته‌ام،
اگر خواب‌های‌ام را با دیگران به اشتراک نمی‌گذاشتم
وقت مردن‌ام می‌گفتند که فلانی خواب‌های‌اش را با خود به گور برد.
و هنگامی که حرف‌ نمی‌زدم،
و سکوت می‌کردم
می‌پرسیدند که حرف حساب‌ام آخر چه بوده است.
در آن سرزمین‌ای که در قصه‌ها هم نخوانده‌ام،
و در شعرها هم نشنیده‌ام،
وقتی سرم را کج نمی‌کردم که زیر گوش‌ای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در شهری که در آن نزیسته‌ام،<br />
اگر خواب‌های‌ام را با دیگران به اشتراک نمی‌گذاشتم<br />
وقت مردن‌ام می‌گفتند که فلانی خواب‌های‌اش را با خود به گور برد.<br />
و هنگامی که حرف‌ نمی‌زدم،<br />
و سکوت می‌کردم<br />
می‌پرسیدند که حرف حساب‌ام آخر چه بوده است.</p>
<p>در آن سرزمین‌ای که در قصه‌ها هم نخوانده‌ام،<br />
و در شعرها هم نشنیده‌ام،<br />
وقتی سرم را کج نمی‌کردم که زیر گوش‌ای نجوا کنم<br />
و روزی بی‌خبر به تنهایی ره‌سپار جاده‌ی بی‌انتها می‌شدم،<br />
گوش‌ای بد شاکی می‌شد که نجواهای من پس کو!</p>
<p>در این شهر که می‌زییَم، اما<br />
خواب ببینم یا نبینم<br />
حرف بزنم یا نزنم<br />
نجوا کنم یا نکنم<br />
دنیا همان خواهد بود که همیشه بوده است: پر از سکوت ممتد آدم‌ها!</p>
<p>&#8212;</p>
<p>حال که گذشت<br />
اما نگویید که تا به حال<br />
نداشته‌اید رویایی که<br />
بخواهید نجوای‌اش کنید<br />
زیر گوش‌ای<br />
و ندیده‌اید خواب‌ای را<br />
که بخواهید بلند فریادش زنید<br />
در میدان‌ای!
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/449434469" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2063</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2063</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>روزگار مردم سپری‌شده</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/448152392/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2062#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 10 Nov 2008 08:06:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2062</guid>
		<description><![CDATA[دخترهایی که هیچ شعری برای‌شان سروده نشده بود،
و پسرهایی که نه قهرمان بودند و نه خوش‌تیپ.
زنانی که سال‌هاست قهقهه نزده‌اند،
و مردانی که فصل‌هاست از خواب بیدار نشده‌اند.
&#8212;
الهام‌اش شاید از این‌جا بود.

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دخترهایی که هیچ شعری برای‌شان سروده نشده بود،<br />
و پسرهایی که نه قهرمان بودند و نه خوش‌تیپ.</p>
<p>زنانی که سال‌هاست قهقهه نزده‌اند،<br />
و مردانی که فصل‌هاست از خواب بیدار نشده‌اند.</p>
<p>&#8212;<br />
الهام‌اش شاید از <a href="http://oldestfashion.blogspot.com/2008/11/blog-post_3606.html">این‌جا</a> بود.
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/448152392" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2062</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2062</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>Embedology</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/446078976/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2061#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 08 Nov 2008 01:53:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>خاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2061</guid>
		<description><![CDATA[روزگار سخت‌ای که آدم مجبور است به جای خواندن مقاله‌ای با نام اشتهاآور Embedology، برود ببیند اهمیت clique در افزایش سرعت inference در Bayes Net چیست!
برای ثبت در تاریخ بنویسم که امروز با سانجوی قهوه خوردیم و حسابی لذت بردم!

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزگار سخت‌ای که آدم مجبور است به جای خواندن مقاله‌ای با نام اشتهاآور Embedology، برود ببیند اهمیت clique در افزایش سرعت inference در Bayes Net چیست!</p>
<p>برای ثبت در تاریخ بنویسم که امروز با سانجوی قهوه خوردیم و حسابی لذت بردم!
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/446078976" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2061</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2061</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>در زمین برای شما نشانه‌هایی قرار دادیم تا اهمیت ندهید</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/445319519/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2060#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Nov 2008 10:00:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2060</guid>
		<description><![CDATA[یعنی همه‌اش نشانه‌ی این است که یک جای کار می‌لنگد:
وقتی آدم پر حرف می‌شود،
وقتی آدم ساکت می‌شود،
وقتی زیاد غذا می‌خورد،
وقتی چیزی نمی‌خورد،
وقتی زیاد کار می‌کند،
وقتی کاری نمی‌کند،
وقتی نمی‌خواهد
وقتی دنیا را
نمی‌خواهد
وقتی که
نمی‌خوا
هد،
ن.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یعنی همه‌اش نشانه‌ی این است که یک جای کار می‌لنگد:<br />
وقتی آدم پر حرف می‌شود،<br />
وقتی آدم ساکت می‌شود،<br />
وقتی زیاد غذا می‌خورد،<br />
وقتی چیزی نمی‌خورد،<br />
وقتی زیاد کار می‌کند،<br />
وقتی کاری نمی‌کند،<br />
وقتی نمی‌خواهد<br />
وقتی دنیا را<br />
نمی‌خواهد<br />
وقتی که<br />
نمی‌خوا<br />
هد،<br />
ن.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/445319519" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2060</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2060</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>م. جون و آ. خان!</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/445313771/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2059#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Nov 2008 09:57:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2059</guid>
		<description><![CDATA[امروز تولد دو آدم مهم است: م. و آ.
تولدتان مبارک!

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز تولد دو آدم مهم است: م. و آ.<br />
تولدتان مبارک!
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/445313771" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2059</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2059</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>Compressive Sampling for Clowns and Friends</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/445303814/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2058#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Nov 2008 09:41:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>علمی</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2058</guid>
		<description><![CDATA[





گمان نمی‌کنم به درد کس‌ای بخورد، اما به هر حال &#8230; 
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><center><br />
<object width="425" height="344"><br />
<param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/xGeNRHl3EtU&#038;hl=en&#038;fs=1&#038;rel=0"></param>
<param name="allowFullScreen" value="true"></param>
<param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/xGeNRHl3EtU&#038;hl=en&#038;fs=1&#038;rel=0" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="425" height="344"></embed></object><br />
</center></p>
<p>گمان نمی‌کنم به درد کس‌ای بخورد، اما به هر حال &#8230; </p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/445303814" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2058</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2058</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>بدرود مایکل کرایتون</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/444640732/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2057#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 06 Nov 2008 18:41:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ادبیات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2057</guid>
		<description><![CDATA[آقای مایکل کرایتون!
امیدوارم در آینده‌ی نه چندان دوری، ژن‌های‌ات را از شکم پشه‌ای در صمغ گیر کرده -و نه، چرا راه دور رویم؟- از نمونه‌هایی که به هر حال در این آزمایش‌گاه و آن آزمایش‌گاه جا گذاشته‌ای بازیابی کرده و دوباره تولیدت کنند. بعد بفرستندت دانش‌گاه تا برای این‌که ببینی معلم ادبیات‌‌ات با تو لج [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آقای مایکل کرایتون!<br />
امیدوارم در آینده‌ی نه چندان دوری، ژن‌های‌ات را از شکم پشه‌ای در صمغ گیر کرده -و نه، چرا راه دور رویم؟- از نمونه‌هایی که به هر حال در این آزمایش‌گاه و آن آزمایش‌گاه جا گذاشته‌ای بازیابی کرده و دوباره تولیدت کنند. بعد بفرستندت دانش‌گاه تا برای این‌که ببینی معلم ادبیات‌‌ات با تو لج است یا نه، یکی از کارهای جرج اوروِل را به جای کار خودت قالب کنی و اتفاقا هم نمره‌ی Bمنفی بگیری. بعد بنشینی و از پشره‌های یاغی داستان بنویسی.<br />
فقط امیدوارم تا آن زمان سرطان کاملا درمان‌پذیر شده باشد که دوباره نیافتی سر ۶۶ سالگی بمیری و کار دست ما دهی!</p>
<p>دی‌روز وقتی شنیدم که مایکل کرایتون مرد، یخ کردم. مرگ او برای‌م معادل خالی‌شدن دنیا از علمی-تخیلی‌نویسان محبوب‌ام است. دنیای علمی-تخیلی‌نویسان‌ای که برای من آیزاک آسیموف بود و روبات‌های‌اش، استانیسلاو لم بود و سفرهای بین ستاره‌ای‌اش، آرتور سی. کلارک بود و رامای‌مان، و مایکل کرایتون بود و تکنولوژی‌های یاغی‌اش. اینک با مرگ همه‌شان در سال‌های اخیر -کلارک پارسال، لم دو سه سال پیش و آسیموف در کودکی‌ام- دنیای علمی-تخیلی‌نویسان‌ام خالی‌تر از تهی شده است.</p>
<p>با این‌که کرایتون محبوب‌ترین علمی-تخیلی‌نویس من نبوده است، اما با این‌حال از خواندن داستان‌های‌اش لذت می‌بردم. دبیرستان که بودم پارک ژوراسیک شیفته‌ام کرده بود. دو سه سال پیش هم کتاب دیگری، Prey، از او خواندم و باز هم دوست‌اش داشتم. داستان‌های کرایتون -تا جایی که خوانده‌ام- راجع به تاثیر تکنولوژی و پیش‌رفت علم در آینده‌ی نه خیلی دور است (و نه البته مرده‌خواران‌اش). تاثیری که گاه خیلی هم پیش‌بینی‌شده نیست و یک جایی نخ‌اش از دست طراحان تکنولوژی هم در می‌رود. داستان‌های او هیجان‌انگیزند و از ریتم تندی برخوردارند. </p>
<p>به هر حال او رفت و حالا باید دنبال یک علمی-تخیلی‌نویس تازه باشم که خواندن آثارش لذت‌بخش باشد. شما علمی-تخیلی‌نویس خوب سراغ ندارید؟<br />
<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Michael_Crichton">Michael Crichton</a><br />
<a href="http://weblog.sologen.net/?p=1474">یون تیخی و مکانیک کوانتوم [درباره‌ی استانیسلاو لم]</a><br />
<a href="http://weblog.sologen.net/index.php?s=کلارک&#038;searchbutton=Go%21">از کلارک در ضدخاطرات</a>
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/444640732" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2057</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2057</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>از احوال بی‌قراری</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/444191729/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2056#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 06 Nov 2008 09:29:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2056</guid>
		<description><![CDATA[شب است، کسل‌ام؛ روز بود و کسل بودم، حوصله ندارم امروز، حوصله نداشتم دی‌روز،‌ و نخواهم داشت حوصله‌ای فردا روز. بس بی‌قرارم.

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شب است، کسل‌ام؛ روز بود و کسل بودم، حوصله ندارم امروز، حوصله نداشتم دی‌روز،‌ و نخواهم داشت حوصله‌ای فردا روز. بس بی‌قرارم.
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/444191729" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2056</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2056</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>دنیا اندکی روشن‌تر</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/443582743/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2055#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 Nov 2008 19:50:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>جامعه و سیاست</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2055</guid>
		<description><![CDATA[امروز از نظر سیاسی روز روشن‌ای بود.
پس از هشت سال نکبت‌ای که جرج بوش رقم زد،‌ می‌توان امید داشت که دنیا پس از این اندکی روشن‌تر شود. نیک می‌دانم که هیچ تضمین‌ای نیست که اوباما همان‌ای باشد که می‌نماید، یا حتی خوش‌نیتانه‌تر بگویم،‌ هیچ تضمینی نیست که اوباما بتواند حرف‌های‌اش را عملی کند؛ اما در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز از نظر سیاسی روز روشن‌ای بود.</p>
<p>پس از هشت سال نکبت‌ای که جرج بوش رقم زد،‌ می‌توان امید داشت که دنیا پس از این اندکی روشن‌تر شود. نیک می‌دانم که هیچ تضمین‌ای نیست که اوباما همان‌ای باشد که می‌نماید، یا حتی خوش‌نیتانه‌تر بگویم،‌ هیچ تضمینی نیست که اوباما بتواند حرف‌های‌اش را عملی کند؛ اما در عوض می‌دانم که اگر مک‌کین/پیلین انتخاب می‌شدند دنیا جای تاریک‌تر و وحشت‌انگیزتری می‌شد.</p>
<p>شادی‌ی دیگر امروزم استیضاح کردان بود. من مدت‌ها بود که شاهد چنین حد وقاحت‌ای نبودم. این هم خبر خوبی بود.</p>
<p>امیدوارم چند ماه آینده دست‌کم یک خبر خوب سیاسی‌ی دیگر هم در کشورمان رخ دهد. متاسفانه برای این‌که چنان خبری رخ دهد، ابتدا باید یکی قدم رنجه کند و بیاید وسط گود و بگوید «من هستم!». اما گویا در مملکت ما از بس مردمان سرکوب‌شده‌اند دچار قحط‌الرجال معروفِ مشهور شده‌ایم. </p>
<p>در نهایت یک نکته‌ی دیگر: وقتی اوباما انتخاب می‌شود و کردان برکنار، باید از خود بپرسیم که چرا چنین شد؟ آیا پروسه‌ی چنین انتخاب‌هایی دقیقا همان‌هایی هستند که در ذهن من (یا مای محدود) اوباما را خوب و کردان را بد می‌نماید؟<br />
یا این‌که دلیل اصلی‌ی انتخاب اوباما، واکنش‌ای پیش‌بینی‌پذیر به سقوط اقتصادی‌ی امریکا بوده است؟ یعنی مردم اوباما را انتخاب کردند چون جمهوری‌خواهان را از لحاظ اقتصادی یک‌کاسه کرده بودند و در نتیجه تنها گزینه‌ی «متفاوت» -و نه الزاما به‌تر- اوبامای دموکرات بوده است؟ آیا اگر فجایع اقتصادی‌ی اخیر رخ نمی‌داد، اوباما این‌چنین راحت پیروز می‌شد؟ یا این‌که خیلی‌ها ممکن بود مفتون داستان جوی لوله‌کش شوند و رای‌شان را به مک‌کین می‌دادند؟ یا این‌که اوباما انتخاب شد چون طرز تفکری متفاوت بود، تمایل‌اش را به تغییر بیش‌تر نشان می‌داد، دیدگاه‌اش در مورد علم بازتر بود و غیره و غیره؟<br />
و همین‌طور کردان: آیا نمایندگان مجلس ناگهان به فکر مصلحت کشور افتادند که کردان را استیضاح کردند؟ یعنی به این نتیجه رسیدند که دروغ‌گویی کار بدی است و باید تنبیه شود؟ این ظهور ناگهانی‌ی عقل/اخلاق چگونه رخ داد؟ آیا نمایندگان مجلس همیشه عاقل بوده‌اند یا ناگهان عاقل شده‌اند؟ و یا شاید هم دلیل دیگری در کار بوده است؟ مثلا چیزی از جنس گیس و گیس‌کشی‌ی درون گروهی. و یا شاید کردان بازی‌ای بوده است برای سرگرم‌کردن افکار عمومی به مسایلی که در سیاست اهمیت درجه‌ی دو دارند (وگرنه آدم جاعل که در ایران کم نیست!).
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/443582743" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2055</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2055</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>تفقد نمودن سولوژن مر باراک اوباما</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/440704907/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2054#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 Nov 2008 07:33:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>جامعه و سیاست</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2054</guid>
		<description><![CDATA[نه این‌که باراک اوباما رییس جمهور ایده‌آل من باشد (مگر سیاست‌مدار ایده‌آل هم در دنیای واقع داریم؟)، و نه حتی این‌که صناعت گه‌گاه رفتار و گفتارش توی چشم نزند، و نه چون درک نمی‌کنم که با آمدن اوباما دنیا بهشت نخواهد شد، اما از طرفی حماقت را در حرف‌های جان مک‌کین و سارا پیلین و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نه این‌که باراک اوباما رییس جمهور ایده‌آل من باشد (مگر سیاست‌مدار ایده‌آل هم در دنیای واقع داریم؟)، و نه حتی این‌که صناعت گه‌گاه رفتار و گفتارش توی چشم نزند، و نه چون درک نمی‌کنم که با آمدن اوباما دنیا بهشت نخواهد شد، اما از طرفی حماقت را در حرف‌های جان مک‌کین و سارا پیلین و شرارت را در چشم‌های‌اش می‌بینم (*) و امید دارم -و فقط امید و نه بیش- که ظاهر اوباما تفاوت چندان زیادی با باطن‌اش نکند.</p>
<p>همه‌ی این‌ها را گفتم تا اعلام کنم اگر می‌توانستم رای دهم بی‌هیچ تردیدی به باراک اوباما رای می‌دادم.</p>
<p>(*):‌ واقعیت این است که شرارت را در چشم‌های سارا پیلین نمی‌بینم. من نمی‌فهمم چرا مک‌کین او را به عنوان معاون‌اش انتخاب کرد. خودکشی‌ی سیاسی؟ حماقت خالص؟</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/440704907" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2054</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2054</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>Sound of Silence</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/440340328/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2053#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 Nov 2008 22:06:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2053</guid>
		<description><![CDATA[




Simon and Garfunkel, Sound of Silence

مرتبط:
سکوت تحمل‌ناپذیر لحظه‌ها
مصالحه در گفتار
غوغای یادها و سکوت حرف‌ها

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><center><br />
<object width="425" height="344"><br />
<param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/8Kd8xp86reY&#038;hl=en&#038;fs=1&#038;rel=0"></param>
<param name="allowFullScreen" value="true"></param>
<param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/8Kd8xp86reY&#038;hl=en&#038;fs=1&#038;rel=0" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="425" height="344"></embed></object><br />
<a href="http://www.youtube.com/watch?v=8Kd8xp86reY">Simon and Garfunkel, Sound of Silence</a><br />
</center></p>
<p>مرتبط:<br />
<a href="http://weblog.sologen.net/?p=1757">سکوت تحمل‌ناپذیر لحظه‌ها</a><br />
<a href="http://weblog.sologen.net/?p=1735">مصالحه در گفتار</a><br />
<a href="http://weblog.sologen.net/?p=1724">غوغای یادها و سکوت حرف‌ها</a>
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/440340328" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2053</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2053</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>در چیستی‌ی ضدخاطرات</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/437296947/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2052#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 30 Oct 2008 20:15:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2052</guid>
		<description><![CDATA[طرف پرسید مگر این‌جا ضدخاطرات نیست؟
گفتم چرا.
گفت پس چرا ملت این همه هر چه را می‌نویسی «جدی» می‌گیرند؟
گفتم منظورت چیست؟
جواب داد خب، فکر می‌کنند هر چه می‌گویی رونوشت دقیقِ واقعیت‌های خارجی است.
من هم چه بگویم، گفتم هاوالله!

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>طرف پرسید مگر این‌جا ضدخاطرات نیست؟<br />
گفتم چرا.<br />
گفت پس چرا ملت این همه هر چه را می‌نویسی «جدی» می‌گیرند؟<br />
گفتم منظورت چیست؟<br />
جواب داد خب، فکر می‌کنند هر چه می‌گویی رونوشت دقیقِ واقعیت‌های خارجی است.<br />
من هم چه بگویم، گفتم هاوالله!
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/437296947" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2052</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2052</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>اندکی صبر</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/436674095/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2051#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 30 Oct 2008 07:55:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
	<category>ادبیات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2051</guid>
		<description><![CDATA[روزهایی که چون باد می‌روند
و شب‌هایی که تنهایی‌شان کلافه‌ات می‌کنند،
چاره‌ای نیست جز به انتظار سحر نشستن
در روزگاری که می‌خواهی زود بگذرد.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزهایی که چون باد می‌روند<br />
و شب‌هایی که تنهایی‌شان کلافه‌ات می‌کنند،<br />
چاره‌ای نیست جز به انتظار سحر نشستن<br />
در روزگاری که می‌خواهی زود بگذرد.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/436674095" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2051</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2051</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>من که می‌پرسم</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/432355225/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2050#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 26 Oct 2008 06:51:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
	<category>فلسفه</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2050</guid>
		<description><![CDATA[بین بیان به قصد ارتباط و بیان به قصد دقیق سخن‌گفتن و فهمیدن یا فهماندنِ چیزی تفاوت وجود دارد. تا به حال به این فکر کرده‌اید که اگر منِ نوعی از شما سوال‌ای می‌پرسم الزاما هدف‌ام فهمیدن چیزی نیست، بلکه فقط به سخن در آوردن شماست؛ که خوش‌حال‌کردن شماست؟
گاهی فکر می‌کنم اگر هدف‌ام «فهمیدن» باشد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بین بیان به قصد ارتباط و بیان به قصد دقیق سخن‌گفتن و فهمیدن یا فهماندنِ چیزی تفاوت وجود دارد. تا به حال به این فکر کرده‌اید که اگر منِ نوعی از شما سوال‌ای می‌پرسم الزاما هدف‌ام فهمیدن چیزی نیست، بلکه فقط به سخن در آوردن شماست؛ که خوش‌حال‌کردن شماست؟</p>
<p>گاهی فکر می‌کنم اگر هدف‌ام «فهمیدن» باشد میزان سخن‌گفتن‌ام چند و چند برابر کم‌تر خواهد شد. اما به نظرم نمی‌آید چنان هدف‌ای -و تنها همان هدف- برای من در دراز-مدت قابل تحمل باشد.
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/432355225" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2050</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2050</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>و تکامل چه نیست</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/431971350/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2049#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Oct 2008 19:32:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
	<category>علمی</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2049</guid>
		<description><![CDATA[&#8230; و آن‌هایی که تکامل طبیعی را به میمون‌ای تشبیه می‌کنند که تصادفی بر ماشین تحریری می‌کوبد و بعد تعجب می‌کنند که «مگر می‌توان آثار شکسپیر را چنین پدید آورد؟».
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&#8230; و آن‌هایی که تکامل طبیعی را به میمون‌ای تشبیه می‌کنند که تصادفی بر ماشین تحریری می‌کوبد و بعد تعجب می‌کنند که «مگر می‌توان آثار شکسپیر را چنین پدید آورد؟».</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/431971350" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2049</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2049</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نویسندگی شغل‌ای شبانه‌روزی</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/431969549/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2048#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Oct 2008 19:31:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2048</guid>
		<description><![CDATA[نویسندگی کاری شبانه‌روزی است: شب‌ها خیالاتی می‌شوی و بی‌پروا می‌نویسی، روزها تصحیح‌شان می‌کنی.
حدس می‌زنم کارکرد مواد توهم‌زا و هم‌چنین الکل کمک به افزایش طول شب باشد.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نویسندگی کاری شبانه‌روزی است: شب‌ها خیالاتی می‌شوی و بی‌پروا می‌نویسی، روزها تصحیح‌شان می‌کنی.<br />
حدس می‌زنم کارکرد مواد توهم‌زا و هم‌چنین الکل کمک به افزایش طول شب باشد.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/431969549" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2048</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2048</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>مذهب و اقتصاد</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/430351648/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2047#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Oct 2008 05:04:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2047</guid>
		<description><![CDATA[دارم به تدریج بر تاثیر مذهب بر باورهای اقتصادی افراد پی می‌برم!

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دارم به تدریج بر تاثیر مذهب بر باورهای اقتصادی افراد پی می‌برم!
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/430351648" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2047</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2047</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>تصورناپذیر</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/429909403/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2046#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 18:36:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2046</guid>
		<description><![CDATA[تصورِ تصورناپذیر غلغلک‌ام می‌دهد!

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تصورِ تصورناپذیر غلغلک‌ام می‌دهد!
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/429909403" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2046</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2046</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>خاطرات من از تجربه‌ی TAبودگی</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/429847210/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2045#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 17:21:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>خاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2045</guid>
		<description><![CDATA[



همه‌اش درست، با این تفاوت که محدود به دانش‌جویان لیسانس هم نیست!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><center><br />
<a href="http://www.phdcomics.com/comics.php?f=1082"><br />
<img src="http://www.phdcomics.com/comics/archive/phd101008s.gif" width=80%></a><br />
</center><br />
همه‌اش درست، با این تفاوت که محدود به دانش‌جویان لیسانس هم نیست!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/429847210" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2045</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2045</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>Meet a Fanatic Dumb-ass</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/429128078/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2044#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 01:24:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>جامعه و سیاست</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2044</guid>
		<description><![CDATA[



YouTube&#8217;s link

تصور می‌کنید دنیا بدون وجود این افراد جای به‌تری می‌بود؟
آیا به‌تر نیست با آموزش مناسب این افراد را به سر عقل بیاوریم؟
چه جور آموزش‌ای بر چنین مغزی اثر می‌کند؟
توضیح اضافی: dumb-assبودگی و fanaticبودگی هیچ‌کدام منحصر به کلیسای کاتولیک، دین مسیح و یا حتی دین نیست - با این‌که چون شدت باورهای دینی می‌تواند به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><center><br />
<object width="425" height="344"><br />
<param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/-4wQfQtpDAc&#038;hl=en&#038;fs=1"></param>
<param name="allowFullScreen" value="true"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/-4wQfQtpDAc&#038;hl=en&#038;fs=1" type="application/x-shockwave-flash" allowfullscreen="true" width="425" height="344"></embed></object><br />
<a href="http://www.youtube.com/watch?v=-4wQfQtpDAc">YouTube&#8217;s link</a><br />
</center></p>
<p>تصور می‌کنید دنیا بدون وجود این افراد جای به‌تری می‌بود؟<br />
آیا به‌تر نیست با آموزش مناسب این افراد را به سر عقل بیاوریم؟<br />
چه جور آموزش‌ای بر چنین مغزی اثر می‌کند؟</p>
<p>توضیح اضافی: dumb-assبودگی و fanaticبودگی هیچ‌کدام منحصر به کلیسای کاتولیک، دین مسیح و یا حتی دین نیست - با این‌که چون شدت باورهای دینی می‌تواند به حدی باشد که عقل را به کل زایل کند، دین یکی از منابع همیشگی‌ی ایجاد چنین شوت‌بودگی‌هایی است.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/429128078" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2044</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2044</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>خشم و هیاهو در دنیای آکادمیک - یا چگونه با تحلیل بیزی آب‌ای بر آتش بریزیم</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/427184094/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2043#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 Oct 2008 06:39:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>خاطرات</category>
	<category>علمی</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2043</guid>
		<description><![CDATA[(۱) استاد می‌گفت فلانی چه باحاله چون می‌آد و می‌گه «نتیجه‌ی این سه ماه فعالیت‌مان این بود که کلی روش مختلف را بررسی و مطالعه کردیم و همه چیز عالی پیش رفت، و بله، البته مشکل کوچکی هم وجود دارد و آن هم این‌که هنوز نتوانسته‌ایم مساله‌ی اصلی را حل کنیم؛ گرچه امیدواریم تا دو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>(۱) استاد می‌گفت فلانی چه باحاله چون می‌آد و می‌گه «نتیجه‌ی این سه ماه فعالیت‌مان این بود که کلی روش مختلف را بررسی و مطالعه کردیم و همه چیز عالی پیش رفت، و بله، البته مشکل کوچکی هم وجود دارد و آن هم این‌که هنوز نتوانسته‌ایم مساله‌ی اصلی را حل کنیم؛ گرچه امیدواریم تا دو سه هفته‌ی دیگر مساله حل شود.» در حالی که اگه من بودم (هم‌چنان استاد است که سخن می‌گوید) می‌گفتم «سه ماه زدیم توی سر خودمون، هیچ نتیجه‌ای نداد!».<br />
من، خودِ خودِ من، هم در دل‌ام می‌گویم «البته که اعتماد به نفس چیز خوبی است!».<br />
و البته فکر نکنید استاد من از اعتماد به نفس چیزی کم می‌آورد!</p>
<p>(۲) امروز کمی عصبانی شدم از بس بعضی‌ها بی‌شرمانه صاف صاف توی روز روشن پرت و پلا می‌گویند! بحث سر یک روش‌ای است که بر حسب اتفاق زمینه‌ی تخصصی‌ی من است. دقیق‌تر بگویم یک سال و نیم اخیر بیش‌تر روی آن وقت گذاشته‌ام و خب می‌توانم ادعا کنم که دست پایین می‌دانم مساله راجع به چیست. بعد طرف خیلی راحت می‌آید جلوی من می‌نشیند و می‌گوید که فلان چیز برای این مساله‌ها به کار نمی‌رود بلکه برای نوع کاملا متفاوتی از مساله‌ها به کار می‌رود. و بعد که می‌پرسم مطمئنی اشتباه نمی‌کنی پاسخ می‌دهد که بله، خودم مقاله‌اش را خوانده‌ام! می‌خواستم بگویم پدرسوخته، من خودم مقاله‌اش را نوشته‌ام، حالا تو داری به من می‌گویی این چیز به چه درد می‌خورد؟ به جای‌اش گفتم به نظرم miscommunicationای این وسط رخ‌داده و حرف مقاله چیز دیگری بوده است! این کلمه بی‌ادبانه‌ترین لفظی بود که امروز به طور عمومی به کار بردم!<br />
اعتراف می‌کنم که ممکن است مقداری بیش از حد عصبانی شده باشم. یعنی هنوز نمی‌دانم که آیا به‌تر نبود که تنها لبخند می‌زدم و هیچ چیزی نمی‌گفتم. آخر من همیشه همین مشکل را با این شخص خاص دارم. هر وقت بحث علمی می‌شود،‌ دود از کله‌ام بیرون می‌زند از بس این شخص یک نفس با صلابت مزخرف می‌گوید. یکی دو سال پیش پس از چندین و چند بحث ناموفق تصمیم گرفتم که دیگر در هیچ بحث علمی‌ای با او شرکت نکنم چون به نظرم او به اصول علم و منطق پای‌بند نیست. گرچه این مورد ناموسی بود و داشت جلوی روی خودم کار مرا جور دیگری جلوه می‌داد!</p>
<p>(۳) این جور رفتارهای آدم‌ها را می‌توان در چارچوب استنتاج بیزی (Bayesian Inference) توضیح داد.<br />
برای شروع یک مثال خیلی معمول استنتاج را در نظر بگیرید:<br />
شما تاکنون آقای الف را ندیده‌اید اما به هر دلیل‌ای تصور می‌کنید که آدم بی‌تربیت‌ای است. مثلا شاید یکی از دوستان‌تان پیش‌ترها چیز بدی از او به‌تان گفته باشد. یا مثلا بر این تصورید که فلان نژاد یا قومیت کلا بی‌ادب است. حالا قرار است امروز برای اولین بار آقای الف را ببینید و یکی دو ساعت‌ای معاشرت کنید.<br />
ابتدا که او را می‌بینید، او خندان پیش می‌آید و خیلی خون‌گرمانه به‌تان سلام می‌کند. چند دقیقه‌ای می‌گذرد که ناگهان متوجه می‌شوید که آقای الف گویا دارد به بینی‌اش دست می‌زند. با خودتان می‌گویید آقای الف که بی‌تربیت است و لابد نمی‌داند که دست توی دماغ‌کردن جلوی دیگران زشت است. بعد نوبت جوک تعریف‌کردن می‌شود. شما و دوست باادب مشترک‌تان هر کدام یک جوک تعریف می‌کنید. مثلا فرض کنید شما یک جوک معمول رشتی تعریف می‌کنید، دوست‌تان یک جوک معمول ترکی می‌گوید و حالا هم نوبت به آقای الف می‌رسد. آقای الف جوک‌ای قزوینی -طبیعتا با ته‌مایه‌ی سـکـسی- می‌گوید. در دل‌تان برافروخته می‌شوید و می‌گویید چقدر بی‌ادب است و در نتیجه باز هم باور اولیه‌تان محکم و محکم‌تر می‌شود. در نهایت پس از دو سه ساعت به قطعیت می‌رسید که آقای الف واقعا شخص بی‌تربیت‌ای است.</p>
<p>اما نکته‌ی اساسی این است که آقای الف الزاما بی‌تربیت‌تر از بقیه‌ی آدم‌هایی نیست که شما باتربیت‌شان می‌دانید. آقای الف به کنار بینی‌اش دست زد چون مثلا کمی می‌خارید اما به‌تان اطمینان می‌دهم که دست توی دماغ‌اش(!) نکرد. هم‌چنین جوک‌ای که تعریف کرد همان‌قدر زشت و بی‌ادبانه بود که جوک شما یا دوست‌تان بی‌ادبی بوده است. تفاوت در این است که به خاطر پیش‌قضاوت اولیه‌تان همه‌ی رفتارهای آقای الف را در چارچوبی بدبینانه تفسیر می‌کنید. و جالب این‌که چون از اول با قطعیت تصور کرده‌اید که رفتارهای آن شخص حتما بد هستند، دیگر هیچ شانس‌ای برای برداشت خوب از رفتارهای‌اش باقی نگذاشته‌اید. مثلا سلام گرم‌اش را نادیده می‌گیرید. و یا حتی شاید جوک‌ای که او تعریف کرد با این‌که کمی خلاف اصول اخلاقی‌ی عرف بود، اما هدف‌اش نه بی‌ادبی که خنداندن شما بوده باشد. در این صورت آقای الف اتفاقا باتربیت و آداب‌دان است چون سعی کرده بود خون‌گرم باشد.</p>
<p>اندکی مجردتر (ولی نه چندان) بگویم، یکی از نکات مهم در هر استنتاج این است که بدانی قطعیت‌ات نسبت به نتیجه‌ای که به دست می‌آوری چقدر است. مثلا تو یک فرضیه‌ی اولیه‌ای داری و دو سه نمونه هم از آن پدیده دیده‌ای و حالا یک نظری داری نسبت به آن فرضیه‌ی اولیه‌ات. اما چون دو سه مشاهده چندان زیاد نیست، باید مواظب باشی که خیلی نسبت به فرضیه‌ات یقین پیدا نکنی.<br />
در چارچوب بیزی، ما باور اولیه‌ای (از-پیشین) داریم و آن باور اولیه را پس از مشاهده‌ی داده‌ها تصحیح می‌کنیم. معمولا آن باور اولیه نباید خیلی با قطعیت حرف‌ای بزند. مثلا نباید از اول بگوید که آقای الف بی‌تربیت است و لاغیر! باید شانس‌ای برای باادب-بودن‌اش هم باقی بگذارد. اما اگر آمدیم و باور اولیه‌مان از همان اول‌اش بیش از حد قطعیت داشت، نتیجه‌گیری‌مان پس از مشاهده‌ی داده‌ها نیز هم‌چنان قطعی خواهد بود و هر چه دیده‌ایم به این راحتی‌ها نظرمان را نسبت به او عوض نمی‌کند. اما مشکل این است که آن قطعیت کاذب است و چندان اعتباری ندارد چون تصور اولیه‌مان خیلی متعصبانه بوده است.</p>
<p>بعضی‌ها هم همین‌طور هستند. آن‌قدر به خودشان اطمینان دارند که به صرف خواندن یک مقاله چنان سینه ستبر می‌کنند و محکم حرف می‌زنند که آدم شاخ در می‌آورد. در واقع هیچ جایی برای برداشت اشتباه خود از چیزی نمی‌گذارند. و البته باز این موضوع الزاما محدود نمی‌شود به محیط‌های آکادمیک! مکانیزم عمل پیش‌قضاوت، تاثیر استریوتایپ‌های مرسوم در گفتمان‌های جـنـسیت‌زده و نژاد‌گرایانه بر قضاوت‌های فرد کم و بیش به نظرم همین می‌آید. و در نهایت این‌که متاسفانه یا شاید هم خوش‌بختانه چندان راه فراری از چنین پیش‌قضاوت‌هایی وجود ندارد. بدون اندکی پیش‌قضاوت نسبت به دنیای اطراف‌مان موجودی ناتوان بیش نخواهیم بود. شاید بعدترها راجع به این نکته‌ی آخر نوشتم.</p>
<p>(۴) این مشکل‌ای که توضیح دادم (تاثیر شدید باور پیشین بر باور نهایی) یکی از گرزهای محکم‌ای است که بر سر طرف‌داران احتمالات بیزی (Bayesian Probability) می‌کوبند. در واقع یک طرف‌دار چنین چارچوبی می‌تواند داده‌ها را کم و بیش هر جوری که دوست دارد تفسیر کند و به غلط احساس کند که روش‌اش درست است. این حرف‌ام البته بدان معنا نیست که مخالف روش‌های بیزی هستم. مهم این است که آدم به اندازه‌ی کافی عاقل باشد و زیادی «شادبازی» در نیاورد!</p>
<p>(۵) آخرین خاطره‌ی امروزم این‌که از این پس هر وقت دونات می‌خورم و دونات از حالت چنبره‌ی یک سوراخی به یک لوله‌ی U-شکل مانند (بدون سوراخ) تبدیل می‌شود ناخودآگاه به Morse theory می‌اندیشم! این هم جزو چیزهای بی‌ربطی است که دوست دارم یک زمانی یاد بگیرم.</p>
<p>(۶) خاطره‌های دیگرم -یا به‌تر بگویم افکار دیگرم- باشد برای من و خودم و بعضی‌ها!</p>
<p>مرتبط به قوانین بیز در همین بلاگ:<br />
<a href="http://weblog.sologen.net/?p=1141">مروری بر قوانین احتمالات</a><br />
<a href="http://weblog.sologen.net/?p=1457">یا بیزی یا فازی</a><br />
<a href="http://weblog.sologen.net/?p=1622">Being Bayesian</a><br />
<a href="http://weblog.sologen.net/?p=1821">در آداب ازدواج</a>
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/427184094" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2043</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2043</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>روزگار ماضی‌شده‌ی گذشته‌های همیشه مضارع</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~3/425856224/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2042#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 Oct 2008 23:14:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
	<category>ضدخاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2042</guid>
		<description><![CDATA[داستانی تعریف می‌کردی و همه‌ی افعال ماضی‌ بودند - گذشته‌ بودند، رفته بودند، تمام شده بودند. می‌گذرد و می‌گذرد که ناگهان می‌بینی سر و کله‌ی گزاره‌های مضارع پیدا شده‌اند که حال‌اند، اینک‌اند، توی‌ در حال زنده‌اند. بعد یادت می‌آید که چه دوست می‌داری جای شخصیت‌های داستان‌های‌ات باشی. اما گناه که نمی‌شود کرد، پس دوباره هول‌شان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>داستانی تعریف می‌کردی و همه‌ی افعال ماضی‌ بودند - گذشته‌ بودند، رفته بودند، تمام شده بودند. می‌گذرد و می‌گذرد که ناگهان می‌بینی سر و کله‌ی گزاره‌های مضارع پیدا شده‌اند که حال‌اند، اینک‌اند، توی‌ در حال زنده‌اند. بعد یادت می‌آید که چه دوست می‌داری جای شخصیت‌های داستان‌های‌ات باشی. اما گناه که نمی‌شود کرد، پس دوباره هول‌شان می‌دهی به گذشته، که رفته باشند و همان‌جا ماندگار شوند و تو هم فراموش نکرده باشی که آن‌چه بود گذشت.
</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/425856224" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2042</wfw:commentRSS>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2042</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>
