<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>پادکست شعر سُرایه</title>
	
	<link>http://sorayeh.com/podcast</link>
	<description>اولین پادکست شعر و ادبیات ایران و جهان</description>
	<lastBuildDate>Tue, 31 Jan 2012 08:14:34 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
<copyright>نسخه برداری تنها با ذکر دقیق منبع آزاد است. توجه داشته باشید که هرگونه تغییر در فایل های صوتی دانلود شده خلاف حقوق معنوی پادکست سرایه است. این امر شامل قطعه کردن فایل های صوتی به بخش های کوچک تر نیز می شود. همچنین برای لینک دادن به فایل های صوتی پادکست ها، باید از آدرس فایل صوتی بر روی پادکست سرایه استفاده شود و نه نسخه ی محلی.</copyright>
<itunes:author>پریا کشفی</itunes:author>
<itunes:summary>پادکست سرایه -پادکست شعر و ادبیات ایران و جهان- در فروردین ۱۳۸۹ توسط پریا کشفی و با پشتیبانی محسن نصرتی نیا در گوتنبرگ سوئد راه اندازی شد. در این پادکست که هر دو هفته یکبار مهمان آن خواهید بود، اشعاری از شاعران ایران و جهان برای شما دکلمه می شود. در هر برنامه چند شعر می شنوید از یک شاعر، با صدای پریا کشفی و همکاری محسن نصرتی نیا.</itunes:summary>
<itunes:subtitle>پادکست شعر و ادبیات ایران و جهان</itunes:subtitle>
<itunes:image href="http://sorayeh.com/podcast/pic/logo-small.jpg" />
<itunes:keywords>شعر،,دکلمه،‌,ادبیات،,غزل،,سپید،,شعر,نو،,دکلمه,شعر،,شعر,ایران،,شعر,جهان،,شعر,زنان،,شعر,اجتماعی،,شعر,عاشقانه،</itunes:keywords>
<itunes:explicit>no</itunes:explicit>




		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/sorayehpodcast" /><feedburner:info uri="sorayehpodcast" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><media:copyright>نسخه برداری تنها با ذکر دقیق منبع آزاد است. توجه داشته باشید که هرگونه تغییر در فایل های صوتی دانلود شده خلاف حقوق معنوی پادکست سرایه است. این امر شامل قطعه کردن فایل های صوتی به بخش های کوچک تر نیز می شود. همچنین برای لینک دادن به فایل های صوتی پادکست ها، باید از آدرس فایل صوتی بر روی پادکست سرایه استفاده شود و نه نسخه ی محلی.</media:copyright><media:thumbnail url="http://sorayeh.com/podcast/pic/logo-small.jpg" /><media:keywords>شعر،,دکلمه،‌,ادبیات،,غزل،,سپید،,شعر,نو،,دکلمه,شعر،,شعر,ایران،,شعر,جهان،,شعر,زنان،,شعر,اجتماعی،,شعر,عاشقانه،</media:keywords><media:category scheme="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd">Arts/Literature</media:category><itunes:owner><itunes:email>podcast@sorayeh.com</itunes:email><itunes:name>پریا کشفی</itunes:name></itunes:owner><itunes:category text="Arts"><itunes:category text="Literature" /></itunes:category><feedburner:emailServiceId>sorayehpodcast</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><item>
		<title>پادکست شعر سرایه ۵۰ – شعر و صدای شمس لنگرودی- ویژه برنامه</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/sorayehpodcast/~3/0YOxlrLemZY/</link>
		<comments>http://sorayeh.com/podcast/?p=1702#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Jan 2012 21:51:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>podcast@sorayeh.com (پریا کشفی)</dc:creator>
				<category><![CDATA[شمس لنگرودی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[سپید]]></category>
		<category><![CDATA[معاصر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sorayeh.com/podcast/?p=1702</guid>
		<description><![CDATA[شعرهایی از کتاب باغبان جهنم با صدای شاعر]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span id="more-1702"></span>(۱)</p>
<p>زمین می چرخد</p>
<p>به دور و برش نگاه می کند</p>
<p>و نمی بیند شاملو را .</p>
<p>نمی داند سال هاست</p>
<p>ما بذر شعر را در دل او کاشتیم</p>
<p>وبه رغم قول فروغ</p>
<p>جوانه ی او را ندیدیم .</p>
<p> </p>
<p>(۲)</p>
<p>به این جهان </p>
<p>به جستجوی کسی نیامده بودم</p>
<p>و از جهان</p>
<p>به جستجوی کسی نرفتم</p>
<p>خواستم</p>
<p>آنچه را که نمی یافتم</p>
<p>یافتم</p>
<p>آنچه را که نمی خواستم</p>
<p>شیرین و تلخ</p>
<p>لفظ های جهان را چشیدم</p>
<p>و سپاس گفتم</p>
<p>کدبانوی کور را</p>
<p> </p>
<p>(۳)</p>
<p>دم می جنباند</p>
<p>دعا می خواند</p>
<p>و صدایی از او شنیده نمی شود.</p>
<p>راضی است  ماهی</p>
<p>چه در آب اقیانوس</p>
<p>چه کنار ساطور.</p>
<p>راضی است</p>
<p>در خانه ی شیشه یی</p>
<p>و برای پنهان شدن جایی ندارد.</p>
<p> </p>
<p>(۴)</p>
<p>باران خزانی می بارد</p>
<p>و بچه های مدرسه رفته اند</p>
<p>و به یاد می آوری تنهایی</p>
<p>و کسی به سراغت نیاند</p>
<p>« چه می شد اگر املایی نبود</p>
<p>مدرسه ای نبود</p>
<p>و نمی دانستم نامم را چگونه باید بنویسم</p>
<p>و نمی توانستم ساعت ها را بخوانم</p>
<p>و مثل درخت ها در باران خیس می شدم،</p>
<p>چه می شد اگر پرنده بودم و </p>
<p>تک تک برگ ها را</p>
<p> با منقارم می شمردم</p>
<p>و به یاد می آوردم گلی را &#8230;</p>
<p>که در پر پاهایم خواب رفته است&#8230;»</p>
<p>باران خزانی</p>
<p>خاموش و مه آلود می بارد</p>
<p>و تو تنها ایستاده ای</p>
<p>و بال و پری نداری</p>
<p>***</p>
<p>پی نوشت ۱: شعرها از کتاب باغبان جهنم انتخاب شده اند.</p>
<p>پی نوشت ۲: برای دلگرمی ما  در <a href="http://directory.iranwebfestival.com/website/sorayeh.com">جشنواره وب ایران</a> و  در بخش پادکست به ما رای بدهید! (مهلت ۵ بهمن ماه/ ۲۴ ژانویه)</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/sorayehpodcast/~4/0YOxlrLemZY" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sorayeh.com/podcast/?feed=rss2&amp;p=1702</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
<enclosure url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_50.mp3" length="15221781" type="audio/mpeg" />
	<itunes:author>پریا کشفی Pariya Kashfi</itunes:author><itunes:subtitle>شعرهایی از کتاب باغبان جهنم با صدای شاعر</itunes:subtitle><itunes:summary>(۱)
زمین می چرخدبه دور و برش نگاه می کندو نمی بیند شاملو را .نمی داند سال هاستما بذر شعر را در دل او کاشتیموبه رغم قول فروغجوانه ی او را ندیدیم . (۲)به این جهان به جستجوی کسی نیامده بودمو از جهانبه جستجوی کسی نرفتمخواستمآنچه را که نمی یافتمیافتمآنچه را که نمی خواستمشیرین و تلخلفظ های جهان را چشیدمو سپاس گفتمکدبانوی کور را (۳)دم می جنبانددعا می خواندو صدایی از او شنیده نمی شود.راضی است  ماهیچه در آب اقیانوسچه کنار ساطور.راضی استدر خانه ی شیشه ییو برای پنهان شدن جایی ندارد. (۴)باران خزانی می باردو بچه های مدرسه رفته اندو به یاد می آوری تنهاییو کسی به سراغت نیاند« چه می شد اگر املایی نبودمدرسه ای نبودو نمی دانستم نامم را چگونه باید بنویسمو نمی توانستم ساعت ها را بخوانمو مثل درخت ها در باران خیس می شدم،چه می شد اگر پرنده بودم و تک تک برگ ها را با منقارم می شمردمو به یاد می آوردم گلی را ...که در پر پاهایم خواب رفته است...»باران خزانیخاموش و مه آلود می باردو تو تنها ایستاده ایو بال و پری نداری***پی نوشت ۱: شعرها از کتاب باغبان جهنم انتخاب شده اند.پی نوشت ۲: برای دلگرمی ما  در جشنواره وب ایران و  در بخش پادکست به ما رای بدهید! (مهلت ۵ بهمن ماه/ ۲۴ ژانویه)</itunes:summary>	<media:content url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_50.mp3" fileSize="15221781" type="audio/mpeg" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:keywords>شعر،,دکلمه،‌,ادبیات،,غزل،,سپید،,شعر,نو،,دکلمه,شعر،,شعر,ایران،,شعر,جهان،,شعر,زنان،,شعر,اجتماعی،,شعر,عاشقانه،</itunes:keywords><feedburner:origLink>http://sorayeh.com/podcast/?p=1702</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>پادکست شعر سرایه ۴۹- شعر و صدای ناصر زراعتی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/sorayehpodcast/~3/3KcKyFFSiDY/</link>
		<comments>http://sorayeh.com/podcast/?p=1673#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Nov 2011 15:26:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>podcast@sorayeh.com (پریا کشفی)</dc:creator>
				<category><![CDATA[ناصر زراعتی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[معاصر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sorayeh.com/podcast/?p=1673</guid>
		<description><![CDATA[شعرخوانی ناصر زراعتی در پادکست شعر سُرایه- فردا دوشنبه:
برنامه ۴۹ ام پادکست شعر سُرایه فردا دوشنبه با شعرهایی از ناصر زراعتی با صدای شاعر، به روز می شود.
ناصر زراعتی متولد ۱۳۳۰ در تهران، شاعر، نویسنده، منتقد و مستند ساز است. او فارغ التحصیل رشته سینما از دانشکده هنرهای دراماتیک است و در دوره هایی به تدریس این رشته هم اشتغال داشته است. ناصر زراعتی از حدود دو دهه پیش در گوتنبرگ سوئد زندگی می کند.
"با دُر در صدف" داستان بلندی است از ناصر زراعتی. در بخشی از این داستان نویسنده از زبان راوی حرف ها و نوشته هایی را آورده است که او در خلوت و برای مخاطب مرور می کند. این حرف ها و نوشته ها شعرهایی است که با صدای ناصر زراعتی در برنامه ۴۹ ام پادکست شعر سُرایه می شنوید.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span id="more-1673"></span>(۱)</p>
<p>از پله ها فرود می آیم.</p>
<p>به دشت می رسم.</p>
<p>خاکستر اندامش، بر ساحل مه آلود،</p>
<p>نقش کمرنگی ترسیم می کند.</p>
<p>از موج ها می گذرم.</p>
<p>کوهستان پوشیده از خزه های تلخ</p>
<p>زخم و تاول پاهایش را می خراشد و سیمرغ مبهوت</p>
<p>از قله های نفس بُر البرز</p>
<p>فرزند خواندگان بی سر و پایش را به زیر می اندازد.</p>
<p>جنین نو رَس</p>
<p>زیر چادر اکسیژن</p>
<p>به دشواری نفس می کشد و خیال خوش دوست،</p>
<p>از مرزهای عشق های بی واسطه،</p>
<p>پر می گشاید.</p>
<p>(از کجا باید آغاز کنم؟ کدام صفحه سفید را باید دوباره بخوانم؟)</p>
<p>چشم های ملتهب،</p>
<p>در چارچوب پنجره های شکسته،</p>
<p>رعد و برق را تشخیص نمی دهند.</p>
<p>باد می وزد و خاکستر پریشان گیسوان او را بر درختان خشکیده جنگل می پاشد.</p>
<p>مرغ های سوخته بر سنگفرش عتیق ِ جاده های ارابه رو،</p>
<p>بال می گسترانند تا خزان اساطیری،</p>
<p>از پس دیوارهای آجری سر برکشد.</p>
<p>(مرا به کجا می بری، ای خیال خام سرکش؟ مرا به کجاها می بری؟)</p>
<p>دست های بیدارتان را بر شانه های تاریکم می گذارید،</p>
<p>شاید خواب پسینگاهی پلک های زعفرانی پندار را لحظه ای بر هم نهد.</p>
<p>از کوره را تپه های کویری،</p>
<p>زرتشت ِ پا برهنه</p>
<p>خورشید را به ضیافت گلوگاه شما می آورد تا تشنگی جاودانه اش را</p>
<p>جرعه ای آواز خنک بنوشاند.</p>
<p>زخمه بر تار،</p>
<p>خش خش سوزناک بی سامانی را،</p>
<p>نغمه بر نغمه می سراید.</p>
<p>میزبان من باشید.</p>
<p>یک امشبی مرا پناه دهید،</p>
<p>تا حدیث کهنه ی شهرزاد را،</p>
<p>در سوک پادشاه ناکام،</p>
<p>برایتان دوباره بخوانم.</p>
<p>به نرده ها نرسیده،</p>
<p>پله ها پیداست:</p>
<p>دخمه ای در بسته،</p>
<p>برفراز تپه ی مشرف بر ویرانه های شهر،</p>
<p>کرکسان را صدا می زند،</p>
<p>تا عابران باز از سیم های خاردار بگذرند و پوتین های گل آلود را با فانوسقه های خونمرده تاخت بزنند.</p>
<p>از پیش حفره های روباه،</p>
<p>سگ های خانگی لابه کنان می گریزند و</p>
<p>تانک های معجزه</p>
<p>گنجشک های خاموش را در پوکه های زنگ زده،</p>
<p>به خرده های نان مهمان می کنند.</p>
<p>عابر گفت: «اگر با من بیایی،</p>
<p>مهتاب از چاه های فاضلاب،</p>
<p>ماه نخشَب را به ریشخند خواهد گرفت و سپید جامگان با شمشیرهای برآهیخته،</p>
<p>از سنگرهای بتُن آرمه،</p>
<p>ظهور خواهند کرد.</p>
<p>با من اگر بیایی،</p>
<p>در چشمه های شیر غسل خواهیم کرد و نیزارها پناهِ شیرین خواهند بود</p>
<p>تا نگاه های هرزه،</p>
<p>ناوک زهرآلود را چشم فروبندند.»</p>
<p>از راسته ی زره دوزان،</p>
<p>سواری دلشکسته،</p>
<p>سر در یال غبارآلود سمندی تیزتَک</p>
<p>به تاخت می گذرد و بر هیاهوی خشم مردمان،</p>
<p>گرد مفرغ می پاشد.</p>
<p>عابر گفت: « از من نشنیده بگیر،</p>
<p>هیچکس عبور شبانه زاغ را شاهد نبوده است.»</p>
<p>باران اگر ببارد،</p>
<p>درخت های خوشبو را به سرسراهای درخشان</p>
<p>ارمغان خواهد برد.</p>
<p>اینگونه شیارهای خاک را با ناخن تراشیدن،</p>
<p>گلبوته ای نخواهد رویاند،</p>
<p>مگر پرده های رنگین کمان را یک به یک،</p>
<p>در حاشیه سرداب های باستانی،</p>
<p>به خُم بیاندازند و از کوزه های شکسته،</p>
<p>سراغ ترانه های خیام را بگیرند.</p>
<p>ع‍طر یاس و زنبق نیشابور</p>
<p>مغولان را به سرای عطار راهنمایی خواهد کرد.</p>
<p>پس،</p>
<p>ایلغار را باید مهیا شد،</p>
<p>که التهاب رگ های کابوس زده هیچ خنجری را تیز نخواهد کرد.</p>
<p>عابر گفت: «از من مخواه با تو بیایم.</p>
<p>اینجا،</p>
<p>آرامش ابدی سایه گستر است.</p>
<p>شکل شراب همسرایی نوروزنامه هاست</p>
<p>و مرغی که دانه ای به منقار دارد،</p>
<p>از فراز شبستان شکارچیان چربدست،</p>
<p>پرواز کرد و رفت تا افق را به رنگ های خاکستری بیالاید.</p>
<p>صدای ارغنون را از راهروهای پیچ در پیچ شبانگاهی خواهی شنید،</p>
<p>آنگاه اسپند و عود بر مجمر پر آتش خواهی نهاد</p>
<p>تا نغمه در نغمه درآید و شور و نوایی غمگنانه</p>
<p>مصطبه را به لرزه در آورد.»</p>
<p>خمپاره های خوش طرح شلیک می شوند</p>
<p>تا آتشبازی شب های کودکان را</p>
<p>به میدان های تاریک،</p>
<p>چلچراغی روشن کنند.</p>
<p>هیچ کس در گذرگاه به تماشا نمی ایستد</p>
<p>و موکب فقیرانه ی محمود افغان سایه های پریشان را</p>
<p>از آوارگی پر هیاهو،</p>
<p>به سادگی خواهد گذراند.</p>
<p>اینجا،</p>
<p>موزاییک های شکسته را باید با اشک تمساح بشویند</p>
<p>و رنگ سفید و مرده ی گچ را از سیمای نقاشی های مدرن دیواری،</p>
<p>با پنجه های بی ناخن بتراشند.</p>
<p> چهارراه ها و چهارباغ ها به هیچ راه و باغی نمی رسند.</p>
<p>صدای سُم نمدپیچ اسبان تشریح،</p>
<p>بر آسفالت های خط کشی شده،</p>
<p>به گوش عابران قانون زده آشناست.</p>
<p>حالا،</p>
<p>خیال می کند که تنهاست.</p>
<p>از دکه های رنگارنگ می گذرد</p>
<p>و کلاه مندرسش را به احترام شفقت،</p>
<p>از سر بر می دارد و پرت می کند به دریاچه ی نیمروز.</p>
<p>آنگاه،</p>
<p>از جویبار روشن، مشتی سنگریزه باید بردارد</p>
<p>و هرجا به شیشه ای رسید،</p>
<p>سلام کند.</p>
<p>پس از میدان،</p>
<p>از کودکان پابرهنه باید حذرکند،</p>
<p>زیرا اشتیاق ناباوری سخت ترسناک است.</p>
<p>پس،</p>
<p>سنگریزه ها را در سطل زباله شهرداری خواهد ریخت تا هیچ طلسمی با خود نداشته باشد،</p>
<p>زیرا اهریمن او را به ویرانه ای خواهد کشاند که در رواق هایش،</p>
<p>عفریت های متفعن بشقاب های عصرانه را</p>
<p>با مهربانی تعارف می کنند.</p>
<p>آنگاه به دو راهی می سد و امشاسپندان سرافکنده و اندوهگین او را نخواهد دید&#8230;</p>
<p>و راهش را ادامه خواهد داد.</p>
<p>انگار، با خود خیال خوشی داشت.</p>
<p>سر در گریبان نشست و برحال خویش زار زد.</p>
<p>***</p>
<p> </p>
<p>پی نوشت: شعر خوانده شده از کتاب با دُر در صدف انتخاب شده است.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/sorayehpodcast/~4/3KcKyFFSiDY" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sorayeh.com/podcast/?feed=rss2&amp;p=1673</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
<enclosure url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_49.mp3" length="16553399" type="audio/mpeg" />
<enclosure url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_49.mp3" length="16553399" type="audio/mpeg" />
	<itunes:author>پریا کشفی Pariya Kashfi</itunes:author><itunes:subtitle>شعرخوانی ناصر زراعتی در پادکست شعر سُرایه- فردا دوشنبه:
برنامه ۴۹ ام پادکست شعر سُرایه فردا دوشنبه با شعرهایی از ناصر زراعتی با صدای شاعر، به روز می شود.
ناصر زراعتی متولد ۱۳۳۰ در تهران، شاعر، نویسنده، منتقد و مستند ساز است. او فارغ التحصیل رشته سینما از دانشکده هنرهای دراماتیک است و در دوره هایی به تدریس این رشته هم اشتغال داشته است. ناصر زراعتی از حدود دو دهه پیش در گوتنبرگ سوئد زندگی می کند.
&amp;quot;با دُر در صدف&amp;quot; داستان بلندی است از ناصر زراعتی. در بخشی از این داستان نویسنده از زبان راوی حرف ها و نوشته هایی را آورده است که او در خلوت و برای مخاطب مرور می کند. این حرف ها و نوشته ها شعرهایی است که با صدای ناصر زراعتی در برنامه ۴۹ ام پادکست شعر سُرایه می شنوید.</itunes:subtitle><itunes:summary>(۱)
از پله ها فرود می آیم.به دشت می رسم.خاکستر اندامش، بر ساحل مه آلود،نقش کمرنگی ترسیم می کند.از موج ها می گذرم.کوهستان پوشیده از خزه های تلخزخم و تاول پاهایش را می خراشد و سیمرغ مبهوتاز قله های نفس بُر البرزفرزند خواندگان بی سر و پایش را به زیر می اندازد.جنین نو رَسزیر چادر اکسیژنبه دشواری نفس می کشد و خیال خوش دوست،از مرزهای عشق های بی واسطه،پر می گشاید.(از کجا باید آغاز کنم؟ کدام صفحه سفید را باید دوباره بخوانم؟)چشم های ملتهب،در چارچوب پنجره های شکسته،رعد و برق را تشخیص نمی دهند.باد می وزد و خاکستر پریشان گیسوان او را بر درختان خشکیده جنگل می پاشد.مرغ های سوخته بر سنگفرش عتیق ِ جاده های ارابه رو،بال می گسترانند تا خزان اساطیری،از پس دیوارهای آجری سر برکشد.(مرا به کجا می بری، ای خیال خام سرکش؟ مرا به کجاها می بری؟)دست های بیدارتان را بر شانه های تاریکم می گذارید،شاید خواب پسینگاهی پلک های زعفرانی پندار را لحظه ای بر هم نهد.از کوره را تپه های کویری،زرتشت ِ پا برهنهخورشید را به ضیافت گلوگاه شما می آورد تا تشنگی جاودانه اش راجرعه ای آواز خنک بنوشاند.زخمه بر تار،خش خش سوزناک بی سامانی را،نغمه بر نغمه می سراید.میزبان من باشید.یک امشبی مرا پناه دهید،تا حدیث کهنه ی شهرزاد را،در سوک پادشاه ناکام،برایتان دوباره بخوانم.به نرده ها نرسیده،پله ها پیداست:دخمه ای در بسته،برفراز تپه ی مشرف بر ویرانه های شهر،کرکسان را صدا می زند،تا عابران باز از سیم های خاردار بگذرند و پوتین های گل آلود را با فانوسقه های خونمرده تاخت بزنند.از پیش حفره های روباه،سگ های خانگی لابه کنان می گریزند وتانک های معجزهگنجشک های خاموش را در پوکه های زنگ زده،به خرده های نان مهمان می کنند.عابر گفت: «اگر با من بیایی،مهتاب از چاه های فاضلاب،ماه نخشَب را به ریشخند خواهد گرفت و سپید جامگان با شمشیرهای برآهیخته،از سنگرهای بتُن آرمه،ظهور خواهند کرد.با من اگر بیایی،در چشمه های شیر غسل خواهیم کرد و نیزارها پناهِ شیرین خواهند بودتا نگاه های هرزه،ناوک زهرآلود را چشم فروبندند.»از راسته ی زره دوزان،سواری دلشکسته،سر در یال غبارآلود سمندی تیزتَکبه تاخت می گذرد و بر هیاهوی خشم مردمان،گرد مفرغ می پاشد.عابر گفت: « از من نشنیده بگیر،هیچکس عبور شبانه زاغ را شاهد نبوده است.»باران اگر ببارد،درخت های خوشبو را به سرسراهای درخشانارمغان خواهد برد.اینگونه شیارهای خاک را با ناخن تراشیدن،گلبوته ای نخواهد رویاند،مگر پرده های رنگین کمان را یک به یک،در حاشیه سرداب های باستانی،به خُم بیاندازند و از کوزه های شکسته،سراغ ترانه های خیام را بگیرند.ع‍طر یاس و زنبق نیشابورمغولان را به سرای عطار راهنمایی خواهد کرد.پس،ایلغار را باید مهیا شد،که التهاب رگ های کابوس زده هیچ خنجری را تیز نخواهد کرد.عابر گفت: «از من مخواه با تو بیایم.اینجا،آرامش ابدی سایه گستر است.شکل شراب همسرایی نوروزنامه هاستو مرغی که دانه ای به منقار دارد،از فراز شبستان شکارچیان چربدست،پرواز کرد و رفت تا افق را به رنگ های خاکستری بیالاید.صدای ارغنون را از راهروهای پیچ در پیچ شبانگاهی خواهی شنید،آنگاه اسپند و عود بر مجمر پر آتش خواهی نهادتا نغمه در نغمه درآید و شور و نوایی غمگنانهمصطبه را به لرزه در آورد.»خمپاره های خوش طرح شلیک می شوندتا آتشبازی شب های کودکان رابه میدان های تاریک،چلچراغی روشن کنند.هیچ کس در گذرگاه به تماشا نمی ایستدو موکب فقیرانه ی محمود افغان سایه های پریشان رااز آوارگی پر هیاهو،به سادگی خواهد گذراند.اینجا،موزاییک های شکسته را باید با اشک تمساح بشویندو رنگ سفید و مرده ی گچ را از سیمای نقاشی های مدرن دیواری،با پنجه های بی ناخن بتراشند. چهارراه ها و چهارباغ ها به هیچ راه و باغی نمی رسند.صدای سُم نمدپیچ اسبان تشریح،بر آسفالت های خط کشی شده،به گوش عابران قانون زده آشناست.حالا،خیال می کند که تنهاست.از دکه های رنگارنگ می گذردو کلاه مندرسش را به احترام شفقت،از سر بر می دارد و پرت می کند به دریاچه ی نیمروز.آنگاه،از جویبار روشن، مشتی سنگریزه باید برداردو هرجا به شیشه ای رسید،سلام کند.پس از میدان،از کودکان پابرهنه باید حذرکند،زیرا اشتیاق ناباوری سخت ترسناک است.پس،سنگریزه ها را در سطل زباله شهرداری خواهد ریخت تا هیچ طلسمی با خود نداشته باشد،زیرا اهریمن او را به ویرانه ای خواهد کشاند که در رواق هایش،عفریت های متفعن بشقاب های عصرانه رابا مهربانی تعارف می کنند.آنگاه به دو راهی می سد و امشاسپندان سرافکنده و اندوهگین او را نخواهد دید...و راهش را ادامه خواهد داد.انگار، با خود خیال خوشی داشت.سر در گریبان نشست و برحال خویش زار زد.*** پی نوشت: شعر خوانده شده از کتاب با دُر در صدف انتخاب شده است.</itunes:summary>	<media:content url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_49.mp3" fileSize="16553399" type="audio/mpeg" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:keywords>شعر،,دکلمه،‌,ادبیات،,غزل،,سپید،,شعر,نو،,دکلمه,شعر،,شعر,ایران،,شعر,جهان،,شعر,زنان،,شعر,اجتماعی،,شعر,عاشقانه،</itunes:keywords><feedburner:origLink>http://sorayeh.com/podcast/?p=1673</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>پادکست شعر سرایه ۴۸ – دکلمه شعرهایی از بهاره رضایی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/sorayehpodcast/~3/3jaWo19aJPw/</link>
		<comments>http://sorayeh.com/podcast/?p=1662#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 Nov 2011 17:35:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>podcast@sorayeh.com (پریا کشفی)</dc:creator>
				<category><![CDATA[بهاره رضایی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سپید]]></category>
		<category><![CDATA[معاصر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sorayeh.com/podcast/?p=1662</guid>
		<description><![CDATA[(۱) از پشت آیفون گنجشک های کوچکی که روی لب هایم جا گذشتی تخم گذاشتند جوجه های کوچکم حالا بزرگ شدند و رد تو را می گیرند (۲) از دست کبریت کاری ساخته نیست گوگرد مفهوم صوری اش را هم از دست داده است لبخند کتبی ات را که فکس کرده بودی با کتاب های [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span id="more-1662"></span>(۱)<br />
از پشت آیفون<br />
گنجشک های کوچکی<br />
که روی لب هایم جا گذشتی<br />
تخم گذاشتند<br />
جوجه های کوچکم حالا بزرگ شدند و<br />
رد تو را می گیرند</p>
<p>(۲)<br />
از دست کبریت کاری ساخته نیست<br />
گوگرد مفهوم صوری اش را هم از دست داده است<br />
لبخند کتبی ات را که فکس کرده بودی<br />
با کتاب های نخوانده ‌ی کتابخانه<br />
و ته مانده‌ی شعر دیشب<br />
در ذهنم جهنم شدند<br />
از دست کبریت کاری ساخته نیست<br />
ما هرگز به بهشت بر نمی گردیم<br />
تو هیچ وقت آدم نمی شوی<br />
و خاطرات شفاهی هنوز آزارم می دهند</p>
<p>(۳)<br />
با سمباده هایی که روی صورت ام کشیدی<br />
تمام شدم<br />
سلام پدر!<br />
آمدم تا پینوکیو دروغگوی تو باشم.<br />
قلبم را درست کار گذاشته بودی<br />
مثل ساعت کار می کرد<br />
زود به زود عاشق می شد<br />
حتی<br />
عاشق فرشته‌‌ی مهربانی که همیشه مواظبم بود<br />
مثل فانتزی هایی که در هالیوود هم مخاطب نداشت<br />
قصه من شروع شده بود پدر!<br />
خیال های شیرین ام را فروختم<br />
تا برای تو قند رژیمی بخرم<br />
تا دیابت دست از سرت بردارد<br />
و شماره عینکت هی بالا نرود<br />
غصه نخور پدر!<br />
درست است که من هیچوقت آدم نمی شوم<br />
و دماغم هر روز بزرگ تر می شود<br />
اما قول می دهم<br />
وقتی که سردت شد<br />
خودم<br />
خودم را<br />
توی شومینه بیاندازم</p>
<p>(۴)<br />
مدت هاست دیگر شب ها کتاب نمی خوانم<br />
خواب هیچ کاغذی را آشفته نمی کنم<br />
با اشیا مدام پچ پچ نمی کنم<br />
بعد از این<br />
بین قهوه و سیگارهای عصر<br />
با ذهنم جلسه نمی گذارم<br />
تنها کلمات را به ویرایش اشیا می سپارم<br />
دیگر سرم روی سینه هیچ شعری خوابش نمی برد<br />
بعد از این سر به هوای واژه های ولنگار نمی شوم<br />
گوش می کنم<br />
واژه ها سرفه می کنند<br />
ویرووس های پراکنده<br />
در کتابخانه منتشر می شوند<br />
من می دانم<br />
این بیماری مسری است<br />
من واکسبنه نیستم</p>
<p>(۵)<br />
با یک رادیو ترانزیستوری<br />
درآخر هفته‌ای<br />
در ایستگاه فضایی ناسا<br />
میان تانگویی نفس‌گیر<br />
آشنا شدم<br />
مادام کوری از بلندگویش<br />
تنها یک بشقاب<br />
رادیوم تازه ثبت شده<br />
به من تعارف کرد.<br />
من جنبه نداشتم<br />
اتصالی کردم<br />
و حالا میان طول موج‌ها<br />
متواری شدم&#8230;<br />
مادام کوری مهربان من!<br />
موهای بلوندت را دور سرت جمع کن<br />
نه! اصلن آنها را دم اسبی ببند<br />
دیگر چه فرقی می کند<br />
نه کاتالیزور نه رادیوم درخشان تو<br />
چیزی را حل نمی کند<br />
ما تنها به کمی واکنش احتیاج داریم</p>
<p>(۶)<br />
روی مین هایی که روی دامنم کاشته بودند<br />
منفجر شدم<br />
و جنگ جهانی دوم در من اتفاق افتاد</p>
<p>:<br />
آ لمان فلسفه!<br />
- حاضر!<br />
ا تریش ا پرا!<br />
- حاضر!<br />
ا یتا لیای نما یش!<br />
- حاضر!<br />
اهالی اتحا د مثلث!<br />
سلام!<br />
به منطقه ی ممنوعه خوش آمدید&#8230;.<br />
ما د ر چند قد می یک ا تفا ق بزرگ قرار داریم:<br />
فرانسه شعر می خواند<br />
انگلیس سوت می زند<br />
روسیه پیپ می کشد<br />
و انسان اولیه از کنارم می گذرد<br />
بوی سنگ می گیرم<br />
و عاشق عشق های ما قبل تاریخ می شوم&#8230;<br />
تحجر چه طعم خوبی دارد!</p>
<p>(۷)<br />
حواس زمین که پرت می شود<br />
شعر می آید کنار ما می نشیند<br />
صبحانه با او چه طعمی دارد<br />
گاهی خواب های ما را سپید تعبیر می کند<br />
و ما اصرار می کنیم واژه های بیمارش را<br />
به مرکز فوریت های ویژه بسپارد<br />
هر روز شعری می آید به ما سلام می دهد<br />
فقط باید مواظب رفتارمان باشیم</p>
<p>***<br />
پی نوشت ۱: شعرها از کتاب تشریفات انتخاب شده اند.</p>
<p>پی نوشت ۲: دوستان عزیز سُرایه! در <a href="https://plus.google.com/113441193983899042922">گوگل‌پلاس</a> به ما بپیوندید. منتظر شما هستیم!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/sorayehpodcast/~4/3jaWo19aJPw" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sorayeh.com/podcast/?feed=rss2&amp;p=1662</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
<enclosure url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_48.mp3" length="14981664" type="audio/mpeg" />
	<itunes:author>پریا کشفی Pariya Kashfi</itunes:author><itunes:subtitle>(۱)
از پشت آیفون
گنجشک های کوچکی
که روی لب هایم جا گذشتی
تخم گذاشتند
جوجه های کوچکم حالا بزرگ شدند و
رد تو را می گیرند

(۲)</itunes:subtitle><itunes:summary>(۱)
از پشت آیفون
گنجشک های کوچکی
که روی لب هایم جا گذشتی
تخم گذاشتند
جوجه های کوچکم حالا بزرگ شدند و
رد تو را می گیرند

(۲)
از دست کبریت کاری ساخته نیست
گوگرد مفهوم صوری اش را هم از دست داده است
لبخند کتبی ات را که فکس کرده بودی
با کتاب های نخوانده ‌ی کتابخانه
و ته مانده‌ی شعر دیشب
در ذهنم جهنم شدند
از دست کبریت کاری ساخته نیست
ما هرگز به بهشت بر نمی گردیم
تو هیچ وقت آدم نمی شوی
و خاطرات شفاهی هنوز آزارم می دهند

(۳)
با سمباده هایی که روی صورت ام کشیدی
تمام شدم
سلام پدر!
آمدم تا پینوکیو دروغگوی تو باشم.
قلبم را درست کار گذاشته بودی
مثل ساعت کار می کرد
زود به زود عاشق می شد
حتی
عاشق فرشته‌‌ی مهربانی که همیشه مواظبم بود
مثل فانتزی هایی که در هالیوود هم مخاطب نداشت
قصه من شروع شده بود پدر!
خیال های شیرین ام را فروختم
تا برای تو قند رژیمی بخرم
تا دیابت دست از سرت بردارد
و شماره عینکت هی بالا نرود
غصه نخور پدر!
درست است که من هیچوقت آدم نمی شوم
و دماغم هر روز بزرگ تر می شود
اما قول می دهم
وقتی که سردت شد
خودم
خودم را
توی شومینه بیاندازم

(۴)
مدت هاست دیگر شب ها کتاب نمی خوانم
خواب هیچ کاغذی را آشفته نمی کنم
با اشیا مدام پچ پچ نمی کنم
بعد از این
بین قهوه و سیگارهای عصر
با ذهنم جلسه نمی گذارم
تنها کلمات را به ویرایش اشیا می سپارم
دیگر سرم روی سینه هیچ شعری خوابش نمی برد
بعد از این سر به هوای واژه های ولنگار نمی شوم
گوش می کنم
واژه ها سرفه می کنند
ویرووس های پراکنده
در کتابخانه منتشر می شوند
من می دانم
این بیماری مسری است
من واکسبنه نیستم

(۵)
با یک رادیو ترانزیستوری
درآخر هفته‌ای
در ایستگاه فضایی ناسا
میان تانگویی نفس‌گیر
آشنا شدم
مادام کوری از بلندگویش
تنها یک بشقاب
رادیوم تازه ثبت شده
به من تعارف کرد.
من جنبه نداشتم
اتصالی کردم
و حالا میان طول موج‌ها
متواری شدم...
مادام کوری مهربان من!
موهای بلوندت را دور سرت جمع کن
نه! اصلن آنها را دم اسبی ببند
دیگر چه فرقی می کند
نه کاتالیزور نه رادیوم درخشان تو
چیزی را حل نمی کند
ما تنها به کمی واکنش احتیاج داریم

(۶)
روی مین هایی که روی دامنم کاشته بودند
منفجر شدم
و جنگ جهانی دوم در من اتفاق افتاد

:
آ لمان فلسفه!
- حاضر!
ا تریش ا پرا!
- حاضر!
ا یتا لیای نما یش!
- حاضر!
اهالی اتحا د مثلث!
سلام!
به منطقه ی ممنوعه خوش آمدید....
ما د ر چند قد می یک ا تفا ق بزرگ قرار داریم:
فرانسه شعر می خواند
انگلیس سوت می زند
روسیه پیپ می کشد
و انسان اولیه از کنارم می گذرد
بوی سنگ می گیرم
و عاشق عشق های ما قبل تاریخ می شوم...
تحجر چه طعم خوبی دارد!

(۷)
حواس زمین که پرت می شود
شعر می آید کنار ما می نشیند
صبحانه با او چه طعمی دارد
گاهی خواب های ما را سپید تعبیر می کند
و ما اصرار می کنیم واژه های بیمارش را
به مرکز فوریت های ویژه بسپارد
هر روز شعری می آید به ما سلام می دهد
فقط باید مواظب رفتارمان باشیم

***
پی نوشت ۱: شعرها از کتاب تشریفات انتخاب شده اند.

پی نوشت ۲: دوستان عزیز سُرایه! در گوگل‌پلاس به ما بپیوندید. منتظر شما هستیم!</itunes:summary>	<media:content url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_48.mp3" fileSize="14981664" type="audio/mpeg" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:keywords>شعر،,دکلمه،‌,ادبیات،,غزل،,سپید،,شعر,نو،,دکلمه,شعر،,شعر,ایران،,شعر,جهان،,شعر,زنان،,شعر,اجتماعی،,شعر,عاشقانه،</itunes:keywords><feedburner:origLink>http://sorayeh.com/podcast/?p=1662</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>پادکست شعر سرایه ۴۷- دکلمه شعرهایی از توماس ترانسترومر</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/sorayehpodcast/~3/PGbig4jCKUQ/</link>
		<comments>http://sorayeh.com/podcast/?p=1572#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Nov 2011 10:22:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>podcast@sorayeh.com (پریا کشفی)</dc:creator>
				<category><![CDATA[توماس ترانسترومر]]></category>
		<category><![CDATA[ترجمه]]></category>
		<category><![CDATA[جهان]]></category>
		<category><![CDATA[سوئد]]></category>
		<category><![CDATA[معاصر]]></category>
		<category><![CDATA[پست مدرن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sorayeh.com/podcast/?p=1572</guid>
		<description><![CDATA[دکلمه شعرهایی از توماس ترانسترومر شاعر سوئدی دارنده جایزه نوبل ادبیات  سال ۲۰۱۱ در ۴۷ امین برنامه پادکست سرایه اولین پادکست شعر و ادبیات ایران و جهان با صدای پریا کشفی.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span id="more-1572"></span>(۱)<br />
اتفاق می افتد که درمیانه ی زندگی مرگ می آید , اندازه‌‌ی آدمی را می‌گیرد<br />
این ملاقات از یاد می‌رود و زندگی ادامه می‌یابد<br />
اما آن جامه در سکوت دوخته می‌شود</p>
<p>(۲)<br />
نومیدی مدار خویش را قطع می کند<br />
دلهره مدار خویش را قطع می کند<br />
لاشخور پرواز خویش را قطع می کند</p>
<p>نوری پرشور می تراود<br />
حتی اشباح جرعه ای می نوشند</p>
<p>و نگاره های ما پدیدار می شوند<br />
جانوران سرخ آتلیه های عصر یخبندان مان</p>
<p>همه چیز شروع می کند به نگاه کردن به دور و بر<br />
ما زیر آفتاب می رویم صدها، صدها</p>
<p>هر آدمی دری است نیمه باز<br />
که به اتاقی می انجامد برای همه</p>
<p>این زمین بی‌پایان در زیر ما</p>
<p>آب می درخشد میان درختان</p>
<p>دریاچه پنجره ای است رو به زمین</p>
<p>(۳)<br />
ریش می تراشیدم صبحی<br />
پای پنجره ی باز<br />
در طبقه‌ی اول<br />
دکمه‌ی ریش تراش را زدم<br />
شروع کرد به چرخیدن<br />
وزوزش  زیاد و زیادتر شد<br />
تبدیل شد به غرش<br />
تبدیل شد به یک هلی کوپتر<br />
و صدایی- صدای خلبان – به گوش رسید<br />
از دل غرش ، فریاد زد:<br />
&#8221; چشم هایت را خوب باز کن<br />
آخرین باری است که این را می بینی.&#8221;<br />
بلند شدیم به هوا<br />
به پرواز درآمدیم در ارتفاع پایین بر فراز تابستان<br />
چه قدر خوشم آمد، اهمیتی دارد؟<br />
چند دو جین لهجه‌ی سبز<br />
به خصوص سرخی دیوارهای خانه های چوبی<br />
سوسک ها برق می زدند میان تاپاله ها، در آفتاب<br />
سرداب های ریشه کن شده<br />
می رفتند در هوا<br />
جنب و جوش<br />
ماشین های چاپ پیچ و تاب می زدند<br />
در این دم فقط آدم ها<br />
آرام بودند<br />
آنها یک دقیقه سکوت کردند<br />
و به خصوص مردگان گورستان روستا<br />
آرام بودند<br />
مثل وقتی که می نشتند آدم ها برای عکس گرفتن در روزگار کودکی دوربین عکاسی<br />
پایین پرواز کن!<br />
نمی دانستم به کدام سو<br />
سر چرخاندم<br />
با میدان دیدی دوپاره<br />
همچون یک اسب</p>
<p>(۴)<br />
صبحی در ژوئن وقتی که زود است<br />
برای بیدار شدن اما دیر است برای دوباره خوابیدن<br />
باید بروم بیرون به جانب سبز که پر است<br />
از خاطرات که دنبالم می کنند با نگاه.<br />
آنها دیده نمی شوند، حل می شوند به تمامی<br />
در زمینه، آفتاب پرست‌ هایی کامل.<br />
چنان نزدیک اند که نفس هایشان را می شنوم<br />
اگر چه آواز پرندگان مدهوش می کند.</p>
<p>(۵)</p>
<p>شبی است با خورشیدی تابان. من در این جنگل انبوه ایستاده ام و به خانه ام با دیوارهای آبی‌اش نگاه می‌کنم. انگار تازگی مرده باشم و خانه را از منظری تازه ببینم.</p>
<p>این خانه بیش از هشتاد تابستان برپا بوده است. چوب و تخته اش جلا خورده است با چهار بار شادی و سه بار عزا. هرگاه از ساکنان آن کسی می میرد، باز رنگ‌کاری می شود. مرده خود رنگ می زند آن را، بدون قلم مو، از درون.<br />
پشت خانه محوطه ایست باز. زمانی باغی آراسته، اکنون وحشی. خیزاب های منجمد علف هرز، معابد علف هرز، متنی فوران کننده، اوپانیشادهای علف هرز، ناوگان وایکینگی علف هرز!<br />
برفراز این باغ وحشی شده سایه‌ی بوم‌رنگی پرپر می زند. بوم‌رنگی که پرتاب می شود پی در پی. این موضوع مربوط می شود به کسی که خیلی پیش از من در این خانه می‌زیسته است. می‌شود گفت یک کودک. از او میلی می‌تراود، فکری، خواهشی: &#8220;خلق کن&#8230;نقش کن&#8221; مگر بگریزد از بند تقدیرش.<br />
خانه به نقاشی کودکان شباهت دارد. کودکانی به نیاب، چرا که کسی خیلی پیش از موعد کنار گذاشت ماموریت کودک بودن را. باز کن در را، داخل شو! اینجا آشوب است در سقف و آرامش است در دیوارها. برفراز تخت، نقاشی ناشیانه ای آویخته است، یک کشتی هفده بادبانه و موج‌های بلند کف‌آلود و بادی که قاب مطلا نمی تواند مهارش کند.<br />
اینجا همیشه خیلی زود است، پیش از دوراهی ها، پیش از انتخاب های برگشت ناپذیر. شُکر برای این زندگی! با این همه خلا آلترناتیوها را احساس می کنم. همه ی طرح ها می خواهند تحقق یابند.<br />
موتوری بر آب‌های دوردست، آفاق این شب تابستانی را فراخ‌تر می کند. هم شادمانی و هم اندوه زیر ذره‌بین شبنم پف می کنند. چیزی که واقعن نمی دانیم اما حدس می زنیم: کشتی زندگی ما همتایی دارد که مسیرهای دریایی یکسره متفاوتی را طی می کند. در همان حال که خورشید در پس جزایر شعله می کشد.</p>
<p>(۶)<br />
درون نیمه تاریک کلیسای عظیم رومی پر بود از جهانگردان.<br />
تا چشم کار می کرد باز می شود طاق از پی طاق.<br />
شعله‌ی شمعی چند لرزید.<br />
فرشته ای بی‌چهره در آغوشم کشید<br />
و در تمام تنم زمزمه کرد:<br />
«شرمسار مباش که انسانی، مغرور باش!<br />
در تو طاق ها باز خواهد شد، طاق از پی طاق بی پایان.<br />
برای تو هرگز کملی میسر نیست، و جز این هم قراری نیست.»<br />
کور شده از اشک<br />
به بیرون رانده شدم به میدان جوشان در آفتاب<br />
همراه مستر و میسیز جونز، آقای تاناکا و سینیورا ساباتینی<br />
و در آن ها همه، باز می شد طاق، طاق از پی طاق بی پایان</p>
<p>***</p>
<p>پی نوشت: شعرها از کتاب مجمع الجزایر رویا، ترجمه مرتضی ثقفیان انتخاب شده اند.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/sorayehpodcast/~4/PGbig4jCKUQ" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sorayeh.com/podcast/?feed=rss2&amp;p=1572</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
<enclosure url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_47.mp3" length="18581546" type="audio/mpeg" />
	<itunes:author>پریا کشفی Pariya Kashfi</itunes:author><itunes:subtitle>دکلمه شعرهایی از توماس ترانسترومر شاعر سوئدی دارنده جایزه نوبل ادبیات  سال ۲۰۱۱ در ۴۷ امین برنامه پادکست سرایه اولین پادکست شعر و ادبیات ایران و جهان با صدای پریا کشفی.</itunes:subtitle><itunes:summary>(۱)
اتفاق می افتد که درمیانه ی زندگی مرگ می آید , اندازه‌‌ی آدمی را می‌گیرد
این ملاقات از یاد می‌رود و زندگی ادامه می‌یابد
اما آن جامه در سکوت دوخته می‌شود

(۲)
نوميدي مدار خويش را قطع مي كند
دلهره مدار خويش را قطع می كند
لاشخور پرواز خويش را قطع می كند

نوري پرشور می تراود
حتي اشباح جرعه ای مي نوشند

و نگاره های ما پديدار مي شوند
جانوران سرخ آتليه های عصر يخبندان مان

همه چيز شروع می كند به نگاه كردن به دور و بر
ما زير آفتاب مي رويم صدها، صدها

هر آدمی دری است نيمه باز
كه به اتاقی می انجامد برای همه

اين زمین بی‌پايان در زير ما

آب مي درخشد ميان درختان

درياچه پنجره ای است رو به زمین

(۳)
ريش مي تراشيدم صبحی
پای پنجره ي باز
در طبقه‌ی اول
دكمه‌ی ريش تراش را زدم
شروع كرد به چرخيدن
وزوزش  زياد و زيادتر شد
تبديل شد به غرش
تبديل شد به یک هلی كوپتر
و صدايی- صداي خلبان – به گوش رسيد
از دل غرش ، فرياد زد:
&amp;quot; چشم هایت را خوب باز كن
آخرين باری است كه اين را مي بيني.&amp;quot;
بلند شديم به هوا
به پرواز درآمديم در ارتفاع پايین بر فراز تابستان
چه قدر خوشم آمد، اهميتی دارد؟
چند دو جین لهجه‌ی سبز
به خصوص سرخي ديوارهای خانه های چوبي
سوسك ها برق مي زدند ميان تاپاله ها، در آفتاب
سرداب های ريشه كن شده
می رفتند در هوا
جنب و جوش
ماشین های چاپ پيچ و تاب مي زدند
در اين دم فقط آدم ها
آرام بودند
آنها يك دقيقه سكوت كردند
و به خصوص مردگان گورستان روستا
آرام بودند
مثل وقتی که می نشتند آدم ها برای عکس گرفتن در روزگار كودكي دوربين عكاسی
پايين پرواز كن!
نمي دانستم به كدام سو
سر چرخاندم
با ميدان ديدي دوپاره
همچون يك اسب

(۴)
صبحی در ژوئن وقتی که زود است
برای بیدار شدن اما دیر است برای دوباره خوابیدن
باید بروم بیرون به جانب سبز که پر است
از خاطرات که دنبالم می کنند با نگاه.
آنها دیده نمی شوند، حل می شوند به تمامی
در زمینه، آفتاب پرست‌ هایی کامل.
چنان نزدیک اند که نفس هایشان را می شنوم
اگر چه آواز پرندگان مدهوش می کند.

(۵)

شبی است با خورشیدی تابان. من در این جنگل انبوه ایستاده ام و به خانه ام با دیوارهای آبی‌اش نگاه می‌کنم. انگار تازگی مرده باشم و خانه را از منظری تازه ببینم.

این خانه بیش از هشتاد تابستان برپا بوده است. چوب و تخته اش جلا خورده است با چهار بار شادی و سه بار عزا. هرگاه از ساکنان آن کسی می میرد، باز رنگ‌کاری می شود. مرده خود رنگ می زند آن را، بدون قلم مو، از درون.
پشت خانه محوطه ایست باز. زمانی باغی آراسته، اکنون وحشی. خیزاب های منجمد علف هرز، معابد علف هرز، متنی فوران کننده، اوپانیشادهای علف هرز، ناوگان وایکینگی علف هرز!
برفراز این باغ وحشی شده سایه‌ی بوم‌رنگی پرپر می زند. بوم‌رنگی که پرتاب می شود پی در پی. این موضوع مربوط می شود به کسی که خیلی پیش از من در این خانه می‌زیسته است. می‌شود گفت یک کودک. از او میلی می‌تراود، فکری، خواهشی: &amp;quot;خلق کن...نقش کن&amp;quot; مگر بگریزد از بند تقدیرش.
خانه به نقاشی کودکان شباهت دارد. کودکانی به نیاب، چرا که کسی خیلی پیش از موعد کنار گذاشت ماموریت کودک بودن را. باز کن در را، داخل شو! اینجا آشوب است در سقف و آرامش است در دیوارها. برفراز تخت، نقاشی ناشیانه ای آویخته است، یک کشتی هفده بادبانه و موج‌های بلند کف‌آلود و بادی که قاب مطلا نمی تواند مهارش کند.
اینجا همیشه خیلی زود است، پیش از دوراهی ها، پیش از انتخاب های برگشت ناپذیر. شُکر برای این زندگی! با این همه خلا آلترناتیوها را احساس می کنم. همه ی طرح ها می خواهند تحقق یابند.
موتوری بر آب‌های دوردست، آفاق این شب تابستانی را فراخ‌تر می کند. هم شادمانی و هم اندوه زیر ذره‌بین شبنم پف می کنند. چیزی که واقعن نمی دانیم اما حدس می زنیم: کشتی زندگی ما همتایی دارد که مسیرهای دریایی یکسره متفاوتی را طی می کند. در همان حال که خورشید در پس جزایر شعله می کشد.

(۶)
درون نیمه تاریک کلیسای عظیم رومی پر بود از جهانگردان.
تا چشم کار می کرد باز می شود طاق از پی طاق.
شعله‌ی شمعی چند لرزید.
فرشته ای بی‌چهره در آغوشم کشید
و در تمام تنم زمزمه کرد:
«شرمسار مباش که انسانی، مغرور باش!
در تو طاق ها باز خواهد شد، طاق از پی طاق بی پایان.
برای تو هرگز کملی میسر نیست، و جز این هم قراری نیست.»
کور شده از اشک
به بیرون رانده شدم به میدان جوشان در آفتاب
همراه مستر و میسیز جونز، آقای تاناکا و سینیورا ساباتینی
و در آن ها همه، باز می شد طاق، طاق از پی طاق بی پایان

***

پی نوشت: شعرها از کتاب مجمع الجزایر رویا، ترجمه مرتضی ثقفیان انتخاب شده اند.</itunes:summary>	<media:content url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_47.mp3" fileSize="18581546" type="audio/mpeg" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:keywords>شعر،,دکلمه،‌,ادبیات،,غزل،,سپید،,شعر,نو،,دکلمه,شعر،,شعر,ایران،,شعر,جهان،,شعر,زنان،,شعر,اجتماعی،,شعر,عاشقانه،</itunes:keywords><feedburner:origLink>http://sorayeh.com/podcast/?p=1572</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>پادکست شعر سرایه ۴۶ – دکلمه شعرهایی از سیمین بهبهانی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/sorayehpodcast/~3/67b90EvHsEM/</link>
		<comments>http://sorayeh.com/podcast/?p=1364#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 Oct 2011 19:44:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>podcast@sorayeh.com (پریا کشفی)</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیمین بهبهانی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سنتی]]></category>
		<category><![CDATA[غزل]]></category>
		<category><![CDATA[معاصر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sorayeh.com/podcast/?p=1364</guid>
		<description><![CDATA[در این برنامه از پادکست سرایه شعرهایی از سیمین بهبهانی دکلمه می‌شود. موسیقی متن قطعه سارابانده اثر هندل است. ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span id="more-1364"></span>(۱)<br />
خواهی نباشم و خواهم بود دور از دیار نخواهم شد<br />
تا (گود) هست میان دارم اهل کنار نخواهم شد<br />
یک دشت شعر و سخن دارم حال از هوای وطن دارم<br />
چابک غزال غزل هستم آسان شکار نخواهم شد<br />
من زنده‌ام به سخن گفتن جوش و خروش و برآشفتن<br />
از سنگ و صخره نیاندیشم سیلم مهار نخواهم شد<br />
گیسو به حیله چرا پوشم گرد آفرید چرا باشم<br />
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد<br />
برقم که بعد درخشیدن از من سکوت نمی‌زیبد<br />
غوغای رعد ز پی دارم فارغ ز کام نخواهم شد<br />
تیری که چشم مرا خستست برکشتنم به خطا جستست<br />
بر پشت زین ننهادم سر اسفندیار نخواهم شد<br />
گفتم از آنچه که باداباد گر اعتراض و اگر فریاد<br />
تنها صداست که می‌ماند من ماندگار نخواهم شد<br />
در عین پیری و بیماری دستی به یال سمندم هست<br />
مشتاق تاختنم گیرم دیگر سوار نخواهم شد</p>
<p>(۲)<br />
و نگاه کن به شتر، آری، که چگونه ساخته شد، باری<br />
نه ز آب و گل، که سرشتندش ز سراب و حوصله پنداری<br />
و سراب را همه می‌دانی که چگونه دیده‌ فریب آمد<br />
و سراب هیچ نمی‌داند که چگونه حوصله می‌آری<br />
و چگونه حوصله می‌آری به عطش، به شن، به نمک‌زاران<br />
و حضورِ گستره را دیدن به نگاهی از سرِ بی‌زاری<br />
و نگاه کن که نگاه این‌جا ز شیارِ شوره نشان دارد<br />
چو خطوط خشک پس از اشکی که به گونه‌هات شود جاری<br />
و به اشک بین که تهی کردت ز هرآن‌چه مایه‌ی آگاهی<br />
و تو این تهی‌شده را باید ز کدام هیچ بینباری؟<br />
و در این تهی‌شده می‌بینی هَیَمانِ اُشترِ عطشان را<br />
که جنون برآمده با صبرش، نرود سبک به گران‌باری<br />
و جنون دو نیشه‌ی رخشان شد به صفِ خشونتِ دندان‌ها<br />
که ز صبر کینه به بار آید، که ز کینه زخم شود کاری<br />
و نگاه کن که به کین‌توزی رگ ساربان زده با دندان<br />
ز سراب حوصله تنگ آمد، و نگاه کن به شتر، آری&#8230;</p>
<p>(۳)</p>
<p>شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد<br />
خشم است و آتش نگاهش یعنی: تماشا ندارد<br />
رخساره می‌تابم از او اما به چشمم نشسته<br />
بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد<br />
بادا که چون من مبادا چل سال رنجش پس از این<br />
- خود گر چه رنج است بودن &#8220;بادامبادا&#8221; ندارد-<br />
با پای چالاک پیما دیدی چه دشوار رفتم<br />
تا چون رود او که پایی چالاک پیما ندارد<br />
تق تق کنان چوبدستش روی زمین می‌نهد مهر<br />
با آن که ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد<br />
لبخند مهرم به چشمش خاری شد و دشنه‌ای شد<br />
این خویگر با درشتی نرمی تمنا ندارد<br />
بر چهره‌ی سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است<br />
یعنی که با کاهش تن جانی شکیبا ندارد<br />
گویم که بامهربانی خواهم شکیبایی از او<br />
پندش دهم مادرانه، گیرم که پروا ندارد<br />
رو می‌کنم سوی او باز تا گفت وگویی کنم ساز<br />
رفته‌ست و خالی‌ست جایش مردی که یک پا ندارد&#8230;</p>
<p>(۴)<br />
که چی؟ که بمانم دویست سال<br />
به ظلم و تباهی نظر کنم<br />
که هی همه روزم به شب رسد<br />
که هی همه شب را سحر کنم<br />
که هی سحر از پشت شیشه‌ها<br />
دهن کجی‌ی آفتاب را<br />
ببینم و با نفرتی غلیظ<br />
نگاه به روزی دگر کنم<br />
نبرده به لب چای تلخ را<br />
دوباره کلنجار پیچ و موج<br />
که قصه‌ی دیوان بلخ را<br />
دوباره مرور از خبر کنم<br />
قفس، همه دنیا قفس، قفس<br />
هوای گریزم به سر زند<br />
دوباره قبا را به تن کشم<br />
دوباره لچک را به سر کنم<br />
کجا؟ به خیابان ناکجا<br />
میان فساد و جمود و دود<br />
که در غم هر بود یا نبود<br />
ز دست ستم شکوه سرکنم<br />
اگر چه مرا خوانده‌اید باز<br />
ولی همه یاران به محنتند<br />
گذارمشان در بلای سخت<br />
که چی؟ که نشاطی دگر کنم<br />
که چی؟ که پزشکان خوبتان<br />
دوباره مرا چاره‌یی کنند<br />
خطر کنم و جامه‌دان به دست<br />
دوباره هوای سفر کنم<br />
بیایم و این قلب نو شود<br />
بیایم و این چشم بی‌غبار<br />
بیایم و در جمعتان ز شعر<br />
دوباره به پا شور و شر کنم<br />
ولی نه چنان در غبار برف<br />
فرو شده‌ام تا برون شوم<br />
گمان نکنم زین بلای ژرف<br />
سری به سلامت به در کنم<br />
رفیق قدیمم، عزیز من<br />
به خواب زمستان رهام کن<br />
مگر به مدارای غفلتی<br />
روان و تن آسوده‌تر کنم<br />
اگر به عصب‌های خشک من<br />
نسیم بهاری گذر کند<br />
به رویش سبز جوانه‌ها<br />
بود که تنی بارور کنم</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/sorayehpodcast/~4/67b90EvHsEM" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sorayeh.com/podcast/?feed=rss2&amp;p=1364</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
<enclosure url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_46.mp3" length="13111715" type="audio/mpeg" />
	<itunes:author>پریا کشفی Pariya Kashfi</itunes:author><itunes:subtitle>در این برنامه از پادکست سرایه شعرهایی از سیمین بهبهانی دکلمه می‌شود. موسیقی متن قطعه سارابانده اثر هندل است. </itunes:subtitle><itunes:summary>(۱)
خواهی نباشم و خواهم بود دور از دیار نخواهم شد
تا (گود) هست میان دارم اهل کنار نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم آسان شکار نخواهم شد
من زنده‌ام به سخن گفتن جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم سیلم مهار نخواهم شد
گیسو به حیله چرا پوشم گرد آفرید چرا باشم
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن از من سکوت نمی‌زیبد
غوغای رعد ز پی دارم فارغ ز کام نخواهم شد
تیری که چشم مرا خستست برکشتنم به خطا جستست
بر پشت زین ننهادم سر اسفندیار نخواهم شد
گفتم از آنچه که باداباد گر اعتراض و اگر فریاد
تنها صداست که می‌ماند من ماندگار نخواهم شد
در عین پیری و بیماری دستی به یال سمندم هست
مشتاق تاختنم گیرم دیگر سوار نخواهم شد

(۲)
و نگاه کن به شتر، آری، که چگونه ساخته شد، باری
نه ز آب و گل، که سرشتندش ز سراب و حوصله پنداری
و سراب را همه می‌دانی که چگونه دیده‌ فریب آمد
و سراب هیچ نمی‌داند که چگونه حوصله می‌آری
و چگونه حوصله می‌آری به عطش، به شن، به نمک‌زاران
و حضورِ گستره را دیدن به نگاهی از سرِ بی‌زاری
و نگاه کن که نگاه این‌جا ز شیارِ شوره نشان دارد
چو خطوط خشک پس از اشکی که به گونه‌هات شود جاری
و به اشک بین که تهی کردت ز هرآن‌چه مایه‌ی آگاهی
و تو این تهی‌شده را باید ز کدام هیچ بینباری؟
و در این تهی‌شده می‌بینی هَیَمانِ اُشترِ عطشان را
که جنون برآمده با صبرش، نرود سبک به گران‌باری
و جنون دو نیشه‌ی رخشان شد به صفِ خشونتِ دندان‌ها
که ز صبر کینه به بار آید، که ز کینه زخم شود کاری
و نگاه کن که به کین‌توزی رگ ساربان زده با دندان
ز سراب حوصله تنگ آمد، و نگاه کن به شتر، آری...

(۳)

شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد
خشم است و آتش نگاهش یعنی: تماشا ندارد
رخساره می‌تابم از او اما به چشمم نشسته
بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد
بادا که چون من مبادا چل سال رنجش پس از این
- خود گر چه رنج است بودن &amp;quot;بادامبادا&amp;quot; ندارد-
با پای چالاک پیما دیدی چه دشوار رفتم
تا چون رود او که پایی چالاک پیما ندارد
تق تق کنان چوبدستش روی زمین می‌نهد مهر
با آن که ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد
لبخند مهرم به چشمش خاری شد و دشنه‌ای شد
این خویگر با درشتی نرمی تمنا ندارد
بر چهره‌ی سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است
یعنی که با کاهش تن جانی شکیبا ندارد
گویم که بامهربانی خواهم شکیبایی از او
پندش دهم مادرانه، گیرم که پروا ندارد
رو می‌کنم سوی او باز تا گفت وگویی کنم ساز
رفته‌ست و خالی‌ست جایش مردی که یک پا ندارد...

(۴)
که چی؟ که بمانم دویست سال
به ظلم و تباهی نظر کنم
که هی همه روزم به شب رسد
که هی همه شب را سحر کنم
که هی سحر از پشت شیشه‌ها
دهن کجی‌ی آفتاب را
ببینم و با نفرتی غلیظ
نگاه به روزی دگر کنم
نبرده به لب چای تلخ را
دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصه‌ی دیوان بلخ را
دوباره مرور از خبر کنم
قفس، همه دنیا قفس، قفس
هوای گریزم به سر زند
دوباره قبا را به تن کشم
دوباره لچک را به سر کنم
کجا؟ به خیابان ناکجا
میان فساد و جمود و دود
که در غم هر بود یا نبود
ز دست ستم شکوه سرکنم
اگر چه مرا خوانده‌اید باز
ولی همه یاران به محنتند
گذارمشان در بلای سخت
که چی؟ که نشاطی دگر کنم
که چی؟ که پزشکان خوبتان
دوباره مرا چاره‌یی کنند
خطر کنم و جامه‌دان به دست
دوباره هوای سفر کنم
بیایم و این قلب نو شود
بیایم و این چشم بی‌غبار
بیایم و در جمعتان ز شعر
دوباره به پا شور و شر کنم
ولی نه چنان در غبار برف
فرو شده‌ام تا برون شوم
گمان نکنم زین بلای ژرف
سری به سلامت به در کنم
رفیق قدیمم، عزیز من
به خواب زمستان رهام کن
مگر به مدارای غفلتی
روان و تن آسوده‌تر کنم
اگر به عصب‌های خشک من
نسیم بهاری گذر کند
به رویش سبز جوانه‌ها
بود که تنی بارور کنم</itunes:summary>	<media:content url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_46.mp3" fileSize="13111715" type="audio/mpeg" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:keywords>شعر،,دکلمه،‌,ادبیات،,غزل،,سپید،,شعر,نو،,دکلمه,شعر،,شعر,ایران،,شعر,جهان،,شعر,زنان،,شعر,اجتماعی،,شعر,عاشقانه،</itunes:keywords><feedburner:origLink>http://sorayeh.com/podcast/?p=1364</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>پادکست شعر سرایه ۴۵- دکلمه شعرهایی از محمد علی بهمنی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/sorayehpodcast/~3/md33kcrSLbo/</link>
		<comments>http://sorayeh.com/podcast/?p=1169#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Aug 2011 10:31:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>podcast@sorayeh.com (پریا کشفی)</dc:creator>
				<category><![CDATA[محمدعلی بهمنی]]></category>
		<category><![CDATA[سنتی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[غزل]]></category>
		<category><![CDATA[معاصر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sorayeh.com/podcast/?p=1169</guid>
		<description><![CDATA[(۱) خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها تپش تبزده نبض مرا می فهمید آسمان روشنی اش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span id="more-1169"></span>(۱)<br />
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید<br />
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید<br />
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست<br />
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید<br />
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها<br />
تپش تبزده نبض مرا می فهمید<br />
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد<br />
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید<br />
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم<br />
هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید<br />
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد<br />
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید<br />
منکه حتی پی پژواک خودم می گردم<br />
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید</p>
<p>(۲)<br />
دریا شده ست خواهر و من هم برادرش<br />
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش<br />
خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم<br />
تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش<br />
میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما<br />
با هم سروده ایم جهان کرده از برش<br />
خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز<br />
شاید به گوشها نرسد بیت آخرش<br />
با خود ببر مرا که نپوسد در این سکون<br />
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش<br />
دریا سکوت کرده و من حرف میزنم<br />
حس میکنم که راه نبردم به باورش<br />
دریا! منم! هم او که به تعداد موجهات<br />
با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش<br />
هم او که دل زده ست به اعماق و کوسه ها<br />
خون میخورند از رگ در خون شناورش<br />
خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست<br />
خرچنگها مخواه بریسند پیکرش<br />
دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام<br />
بغض برادرانه ای از قهر خواهرش</p>
<p>(۳)<br />
پرنده نیستم اما پر خیالم هست<br />
توان بال گشودن به هر محالم هست<br />
مبین که مثل زمین پای در لجن شده‌ام<br />
که دسترس به گواراترین زلالم هست<br />
همین نفس که به عمق سکوت محبوسم<br />
صدای منتشری آن سوی جبالم هست<br />
شناسنامه من یک دروغ تکراری است<br />
هنوز تا متولد شدن مجالم هست<br />
بخواه تا خود از این خاک بسته برخیزم<br />
به رستخیز تو همواره شور و حالم هست<br />
مجاب فلسفه قبض و بسط روحم نیست<br />
اگر چه با خود و دنیای خود جدالم هست<br />
جهان جنون مرا پاسخی نداده هنوز<br />
به ناگزیری دنیا همان سوالم هست<br />
به غیر خویشتن &#8211; از هیچ کس ملالم نیست<br />
خود این دلیل مرا بس اگر ملالم هست</p>
<p>(۴)<br />
تو آسمانی ومن ریشه در زمین دارم<br />
همیشه فاصله ای هست-داد ازاین دارم<br />
قبول کن که گذشته ست کار من از اشک<br />
که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم<br />
تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست<br />
مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم<br />
بخوان و پاک کن و اسم خویش را بنویس<br />
به دفتر غزلم هرچه نقطه چین دارم<br />
کسی هنوز عیار ترا نفهمیده ست<br />
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم</p>
<p>(۵)<br />
دو مرغ عشق به من خیره مانده اند- چرا؟<br />
خیال نیست که حس کرده اند جای ترا -<br />
که خالی است کنار من و بباورشان<br />
سوال مانده که آیا منم برابرشان؟<br />
شکسته،خسته،نشسته، وَ دود قلیان اش<br />
کشیده هاله ای از وَهم روی چشمان اش؟<br />
دو مُرغ عشق که از آدمی نمی دانند</p>
<p>به جای حالِ من از حالِ خویش می خوانند:<br />
&#8220;من و تو تا نفس باشه من و تو<br />
من و تو تا قفس باشه من و تو<br />
من و تو حرفمون حرف هوس نیست<br />
من و تو از هوس باشه من و تو<br />
&#8221;</p>
<p>نُکی به چَه چَه همخوان خود تُک می زد<br />
لبی به قُلقُلِ قلیان خویش پُک می زد<br />
خلاصه این که در آن جای گمشده در دود<br />
چقدر جای تو و جای شعر خالی بود</p>
<p>(۶)</p>
<p>می‌نوشمت که تشنگی‌ام بیشتر شود<br />
آب از تماس با عطشم شعله‌ور شود<br />
آنگاه بی‌مضایقه‌تر نعره می‌کشم<br />
تا آسمان ِ کر شده هم با خبر شود<br />
آن‌قدرها سکوت تو را گوش می‌دهم<br />
تا گوشم از شنیدن ِ بسیار کر شود<br />
تو در منی و شعرم اگر «حافظانه» نیست<br />
«عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود»<br />
آرامشم همیشه مرا رنج داده‌است<br />
شور خطر کجاست که رنجم به سر شود؟<br />
مرهم به زخم ِ بسته که راهی نمی‌برد<br />
کاشا که عشق مختصری نیشتر شود</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/sorayehpodcast/~4/md33kcrSLbo" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sorayeh.com/podcast/?feed=rss2&amp;p=1169</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
<enclosure url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_45.mp3" length="12069743" type="audio/mpeg" />
	<itunes:author>پریا کشفی Pariya Kashfi</itunes:author><itunes:subtitle>(۱)
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مر</itunes:subtitle><itunes:summary>(۱)
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

(۲)
دريا شده ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش
میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سروده ايم جهان کرده از برش
خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز
شايد به گوشها نرسد بيت آخرش
با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش
دريا سکوت کرده و من حرف میزنم
حس میکنم که راه نبردم به باورش
دريا! منم! هم او که به تعداد موجهات
با هر غروب خورده بر اين صخره ها سرش
هم او که دل زده ست به اعماق و کوسه ها
خون میخورند از رگ در خون شناورش
خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست
خرچنگها مخواه بريسند پيکرش
دريا سکوت کرده و من بغض کرده ام
بغض برادرانه ای از قهر خواهرش

(۳)
پرنده نیستم اما پر خیالم هست
توان بال گشودن به هر محالم هست
مبین که مثل زمین پای در لجن شده‌ام
که دسترس به گواراترین زلالم هست
همین نفس که به عمق سکوت محبوسم
صدای منتشری آن سوی جبالم هست
شناسنامه من یک دروغ تکراری است
هنوز تا متولد شدن مجالم هست
بخواه تا خود از این خاک بسته برخیزم
به رستخیز تو همواره شور و حالم هست
مجاب فلسفه قبض و بسط روحم نیست
اگر چه با خود و دنیای خود جدالم هست
جهان جنون مرا پاسخی نداده هنوز
به ناگزیری دنیا همان سوالم هست
به غیر خویشتن - از هیچ کس ملالم نیست
خود این دلیل مرا بس اگر ملالم هست

(۴)
تو آسمانی ومن ریشه در زمین دارم
همیشه فاصله ای هست-داد ازاین دارم
قبول کن که گذشته ست کار من از اشک
که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم
تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست
مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم
بخوان و پاک کن و اسم خویش را بنویس
به دفتر غزلم هرچه نقطه چین دارم
کسی هنوز عیار ترا نفهمیده ست
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم

(۵)
دو مرغ عشق به من خیره مانده اند- چرا؟
خیال نیست که حس کرده اند جای ترا -
که خالی است کنار من و بباورشان
سوال مانده که آیا منم برابرشان؟
شکسته،خسته،نشسته، وَ دود قلیان اش
کشیده هاله ای از وَهم روی چشمان اش؟
دو مُرغ عشق که از آدمی نمی دانند

به جای حالِ من از حالِ خویش می خوانند:
&amp;quot;من و تو تا نفس باشه من و تو
من و تو تا قفس باشه من و تو
من و تو حرفمون حرف هوس نیست
من و تو از هوس باشه من و تو
&amp;quot;

نُکی به چَه چَه همخوان خود تُک می زد
لبی به قُلقُلِ قلیان خویش پُک می زد
خلاصه این که در آن جای گمشده در دود
چقدر جای تو و جای شعر خالی بود

(۶)

می‌نوشمت که تشنگی‌ام بیشتر شود
آب از تماس با عطشم شعله‌ور شود
آنگاه بی‌مضایقه‌تر نعره می‌کشم
تا آسمان ِ کر شده هم با خبر شود
آن‌قدرها سکوت تو را گوش می‌دهم
تا گوشم از شنیدن ِ بسیار کر شود
تو در منی و شعرم اگر «حافظانه» نیست
«عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود»
آرامشم همیشه مرا رنج داده‌است
شور خطر کجاست که رنجم به سر شود؟
مرهم به زخم ِ بسته که راهی نمی‌برد
کاشا که عشق مختصری نیشتر شود</itunes:summary>	<media:content url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_45.mp3" fileSize="12069743" type="audio/mpeg" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:keywords>شعر،,دکلمه،‌,ادبیات،,غزل،,سپید،,شعر,نو،,دکلمه,شعر،,شعر,ایران،,شعر,جهان،,شعر,زنان،,شعر,اجتماعی،,شعر,عاشقانه،</itunes:keywords><feedburner:origLink>http://sorayeh.com/podcast/?p=1169</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>پادکست شعر سرایه ۴۴- دکلمه شعرهایی از سیلویا پلات</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/sorayehpodcast/~3/aD10YJQTsEg/</link>
		<comments>http://sorayeh.com/podcast/?p=1266#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 Jul 2011 21:32:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>podcast@sorayeh.com (پریا کشفی)</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیلویا پلات]]></category>
		<category><![CDATA[آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[ترجمه]]></category>
		<category><![CDATA[جهان]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[معاصر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sorayeh.com/podcast/?p=1266</guid>
		<description><![CDATA[(۱) این زن کامل شده‌است. بر تن بی جانش لبخند توفیق نقش بسته‌است از طومار شب جامه‌ی بلندش توهّم تقدیری یونانی جاری است. پاهای برهنه‌ی او گویی می‌گویند: تا اینجا آمده‌ایم دیگر بس است. هر کودک مرده دور خود پیچیده‌است ماری سپید بر لب تنگ کوچکی از شیر که اکنون خالی است. زن آن دو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span id="more-1266"></span>(۱)<br />
این زن کامل شده‌است.<br />
بر تن بی جانش<br />
لبخند توفیق نقش بسته‌است<br />
از طومار شب جامه‌ی بلندش<br />
توهّم تقدیری یونانی جاری است.<br />
پاهای برهنه‌ی او گویی می‌گویند:<br />
تا اینجا آمده‌ایم دیگر بس است.<br />
هر کودک مرده دور خود پیچیده‌است<br />
ماری سپید<br />
بر لب تنگ کوچکی از شیر<br />
که اکنون خالی است.<br />
زن آن دو را به درون خود کشیده<br />
همانگونه که گلبرگ‌ها در سیاهی شب بسته می‌شوند<br />
هنگامی که باغ تیره می‌شود<br />
و عطر از گلوی ژرف و زیبای گلِ شب جاری می‌شود<br />
ماه هیچ چیزی برای غمگین شدن ندارد<br />
از سرپوش استخوانی خود خیره نگاه می‌کند<br />
به این چیزها عادت کرده‌است.<br />
و سیاهی هایش پر سر و صدا دامن کشان می‌گذرند.</p>
<p>(۲)<br />
باز همان کار را کرده‌ام<br />
هر ده سالی که می‌گذرد<br />
این اقدامیست از سوی من&#8230;<br />
پوستم، معجزه‌ای در گردش است<br />
درخشان چون آباژور ِنازی ها<br />
پای ِراست من<br />
وزنه‌ی کاغذیست<br />
صورتم بی‌آنکه قیافه‌ای باشد<br />
کتان نازکیست از قوم یهود<br />
دستمال را چون پوست از صورتم بردار<br />
آه ای دشمن!<br />
می‌ترسانمت؟&#8230;<br />
با دماغ و چشمان ِگود رفته و دندانهای ِمرتب ِکاملم؟<br />
ترشی ی دم و بازدمی که می بلعی<br />
یک روز به پایان خواهد رسید.<br />
به زودی، به زودی ِ گوشتهایی که<br />
گوری عمیق پوسیده بودشان<br />
و دوباره در خانه رویشی برای من اند<br />
و من زنی که خندانم<br />
تنها با سی سال زندگی که از عمرم می‌گذرد<br />
گربه‌ای هستم که نه جان دیگر برای مرگ دارد<br />
این اما سومین بار است&#8230;<br />
چه نکبتی ست<br />
نابودی برای هر دهه!<br />
چه میلیونها رگ و رشته‌ای که وجود دارد!<br />
مردم آماده‌ی تخمه شکستن<br />
هجوم می‌آورند تا تماشا کنند<br />
و دست و پایم را برهنه و برهنه &#8230;<br />
این یک استریپت تیز با شکوه است<br />
آقایان، خانم‌ها!<br />
اینها دستان من‌اند<br />
زانوان ِ من<br />
شاید تنها پوست و استخوانی باشم<br />
اما همانم، درست همان زن.<br />
در ده سالگی اولین بار ِ من بود<br />
به شکل تصادف و تصادفی<br />
دومین بار اما خواسته‌ی خودم<br />
دنبال پایانی بودم که هرگز برنگردد<br />
با حرکتی بسته می‌شوم<br />
درست مثل صدف<br />
این ناچاریشان بود که صدا زدند و صدا زدند<br />
و بدن حلزونیم را مثل مرواریدی چسبناک بیرون کشیدند.<br />
مردن،<br />
مثل تمام چیزهای دیگر هنر است<br />
من به خوبی استثنایش را اقدام می کنم<br />
من جهنمی‌وار اقدام می‌کنم<br />
من به واقع اقدام می‌کنم<br />
حدس من گمان توست که می‌پنداری همه چیزم وحی شده‌است<br />
در سلول انفرادی اما این کار به اندازه‌ی کافی راحت است<br />
به اندازه‌ی کافی راحت است که اقدام کنی و همانجا بمانی<br />
این اقدامی نمایشی ست<br />
برگشتن در روز روشن<br />
به همان جا، با همان صورت، با همان&#8230;<br />
و فریادی بازیگوشانه که:<br />
&#8220;این یک معجزه است!&#8221;<br />
ضربه‌ایست که هوشیارم می کند<br />
باید پول بدهید<br />
برای دیدن زخمهایم باید پول بدهید<br />
برای شنیدن صدای قلبم&#8230;<br />
قلبم براستی که می‌زند!<br />
باید پول بدهید، پول زیاد<br />
برای هر کلمه یا هر لامسه<br />
یا هر قطره از خونم<br />
یا حتی دسته‌ای از گیسوانم که روی لباسم جا مانده‌است<br />
خب، خب، جناب دکتر<br />
خب جناب دشمن<br />
من اثر شما هستم<br />
شاهکار شما!<br />
کودکی از طلای ناب!<br />
که در ضجه و شیون آب می‌شوم<br />
می‌چرخم و می‌سوزم<br />
فکر نمی‌کنید نگرانی بزرگتان را کم گرفته‌ام؟<br />
خاکستر&#8230;خاکستر&#8230;<br />
هم می‌زنید و می‌گردید<br />
گوشت و استخوان، هیچ چیز اینجا نیست&#8230;<br />
قالبی از صابون،<br />
حلقه‌ی ازدواج،<br />
دندان پر شده‌ای از طلا&#8230;<br />
ای خداوند! ای شیطان!<br />
بدانید! بدانید!<br />
با موهایی قرمز از دل خاکستر بر می‌خیزم<br />
و بشر را مثل هوا می‌خورم.</p>
<p>(۳)<br />
نقره‌ام، دقیقم، بی هیچ نقش پیشین<br />
هرچه می‌بینم بی‌درنگ می‌بلعم<br />
همان گونه که هست، نیالوده به عشق یا نفرت<br />
بی‌رحم نیستم، فقط راستگو هستم<br />
چشمان خدایی کوچک، چهار گوشه<br />
اغلب به دیوار رو به رو می‌اندیشم<br />
صورتی ست و لکه‌دار<br />
آنقدر به آن نگاه کرده‌ام که فکر می‌کنم<br />
پاره ی دل من است<br />
ولی پیدا و ناپیدا می‌شود<br />
صورت ها و تاریکی بارها ما را از هم جدا می‌کنند<br />
حالا دریاچه‌ام<br />
زنی روبروی من خم شده‌است<br />
برای شناختن خود سرا پای مرا می‌کاود<br />
آنگاه به شمع ها یا ماه، این دروغگویان، باز می‌گردد<br />
پشت او را می‌بینم و همانگونه که هست منعکس می‌کنم<br />
زن با اشک و تکان دادن دست پاداشم می‌دهد<br />
برای او اهمیت دارم، می‌آید و می‌رود<br />
این صورت اوست که هر صبح جانشین تاریکی می‌شود<br />
درمن دختری راغرق کرده‌است<br />
ودر من زنی سالخورده هر روز به جستجوی او<br />
مثل ماهی هولناکی بر می‌خیزد</p>
<p>***<br />
پی‌نوشت:</p>
<p>۱- شعر یکم و سوم ترجمه ضیاء موحد است.<br />
۲- شعر دوم ترجمه مهناز یوسفی است.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/sorayehpodcast/~4/aD10YJQTsEg" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sorayeh.com/podcast/?feed=rss2&amp;p=1266</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
<enclosure url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_44.mp3" length="9909311" type="audio/mpeg" />
	<itunes:author>پریا کشفی Pariya Kashfi</itunes:author><itunes:subtitle>(۱)
اين زن کامل شده‌است.
بر تن بی جانش
لبخند توفيق نقش بسته‌است
از طومار شب جامه‌ی بلندش
توهّم تقديری يونانی جاری است.
پ</itunes:subtitle><itunes:summary>(۱)
اين زن کامل شده‌است.
بر تن بی جانش
لبخند توفيق نقش بسته‌است
از طومار شب جامه‌ی بلندش
توهّم تقديری يونانی جاری است.
پاهای برهنه‌ی او گويی می‌گويند:
تا اينجا آمده‌ايم ديگر بس است.
هر کودک مرده دور خود پيچيده‌است
ماری سپيد
بر لب تنگ کوچکی از شير
که اکنون خالی است.
زن آن دو را به درون خود کشيده
همانگونه که گلبرگ‌ها در سياهی شب بسته می‌شوند
هنگامی که باغ تيره می‌شود
و عطر از گلوی ژرف و زيبای گلِ شب جاری می‌شود
ماه هيچ چيزی برای غمگين شدن ندارد
از سرپوش استخوانی خود خيره نگاه می‌کند
به اين چيزها عادت کرده‌است.
و سياهی هايش پر سر و صدا دامن کشان می‌گذرند.

(۲)
باز همان کار را کرده‌ام
هر ده سالی که می‌گذرد
این اقدامیست از سوی من...
پوستم، معجزه‌ای در گردش است
درخشان چون آباژور ِنازی ها
پای ِراست من
وزنه‌ی کاغذیست
صورتم بی‌آنکه قیافه‌ای باشد
کتان نازکیست از قوم یهود
دستمال را چون پوست از صورتم بردار
آه ای دشمن!
می‌ترسانمت؟...
با دماغ و چشمان ِگود رفته و دندانهای ِمرتب ِکاملم؟
ترشی ی دم و بازدمی که می بلعی
یک روز به پایان خواهد رسید.
به زودی، به زودی ِ گوشتهایی که
گوری عمیق پوسیده بودشان
و دوباره در خانه رویشی برای من اند
و من زنی که خندانم
تنها با سی سال زندگی که از عمرم می‌گذرد
گربه‌ای هستم که نه جان دیگر برای مرگ دارد
این اما سومین بار است...
چه نکبتی ست
نابودی برای هر دهه!
چه میلیونها رگ و رشته‌ای که وجود دارد!
مردم آماده‌ی تخمه شکستن
هجوم می‌آورند تا تماشا کنند
و دست و پایم را برهنه و برهنه ...
این یک استریپت تیز با شکوه است
آقایان، خانم‌ها!
اینها دستان من‌اند
زانوان ِ من
شاید تنها پوست و استخوانی باشم
اما همانم، درست همان زن.
در ده سالگی اولین بار ِ من بود
به شکل تصادف و تصادفی
دومین بار اما خواسته‌ی خودم
دنبال پایانی بودم که هرگز برنگردد
با حرکتی بسته می‌شوم
درست مثل صدف
این ناچاریشان بود که صدا زدند و صدا زدند
و بدن حلزونیم را مثل مرواریدی چسبناک بیرون کشیدند.
مردن،
مثل تمام چیزهای دیگر هنر است
من به خوبی استثنایش را اقدام می کنم
من جهنمی‌وار اقدام می‌کنم
من به واقع اقدام می‌کنم
حدس من گمان توست که می‌پنداری همه چیزم وحی شده‌است
در سلول انفرادی اما این کار به اندازه‌ی کافی راحت است
به اندازه‌ی کافی راحت است که اقدام کنی و همانجا بمانی
این اقدامی نمایشی ست
برگشتن در روز روشن
به همان جا، با همان صورت، با همان...
و فریادی بازیگوشانه که:
&amp;quot;این یک معجزه است!&amp;quot;
ضربه‌ایست که هوشیارم می کند
باید پول بدهید
برای دیدن زخمهایم باید پول بدهید
برای شنیدن صدای قلبم...
قلبم براستی که می‌زند!
باید پول بدهید، پول زیاد
برای هر کلمه یا هر لامسه
یا هر قطره از خونم
یا حتی دسته‌ای از گیسوانم که روی لباسم جا مانده‌است
خب، خب، جناب دکتر
خب جناب دشمن
من اثر شما هستم
شاهکار شما!
کودکی از طلای ناب!
که در ضجه و شیون آب می‌شوم
می‌چرخم و می‌سوزم
فکر نمی‌کنید نگرانی بزرگتان را کم گرفته‌ام؟
خاکستر...خاکستر...
هم می‌زنید و می‌گردید
گوشت و استخوان، هیچ چیز اینجا نیست...
قالبی از صابون،
حلقه‌ی ازدواج،
دندان پر شده‌ای از طلا...
ای خداوند! ای شیطان!
بدانید! بدانید!
با موهایی قرمز از دل خاکستر بر می‌خیزم
و بشر را مثل هوا می‌خورم.

(۳)
نقره‌ام، دقیقم، بی هیچ نقش پیشین
هرچه می‌بینم بی‌درنگ می‌بلعم
همان گونه که هست، نیالوده به عشق یا نفرت
بی‌رحم نیستم، فقط راستگو هستم
چشمان خدایی کوچک، چهار گوشه
اغلب به دیوار رو به رو می‌اندیشم
صورتی ست و لکه‌دار
آنقدر به آن نگاه کرده‌ام که فکر می‌کنم
پاره ی دل من است
ولی پیدا و ناپیدا می‌شود
صورت ها و تاریکی بارها ما را از هم جدا می‌کنند
حالا دریاچه‌ام
زنی روبروی من خم شده‌است
برای شناختن خود سرا پای مرا می‌کاود
آنگاه به شمع ها یا ماه، این دروغگویان، باز می‌گردد
پشت او را می‌بینم و همانگونه که هست منعکس می‌کنم
زن با اشک و تکان دادن دست پاداشم می‌دهد
برای او اهمیت دارم، می‌آید و می‌رود
این صورت اوست که هر صبح جانشین تاریکی می‌شود
درمن دختری راغرق کرده‌است
ودر من زنی سالخورده هر روز به جستجوی او
مثل ماهی هولناکی بر می‌خیزد

***
پی‌نوشت:

۱- شعر یکم و سوم ترجمه ضیاء موحد است.
۲- شعر دوم ترجمه مهناز یوسفی است.</itunes:summary>	<media:content url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_44.mp3" fileSize="9909311" type="audio/mpeg" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:keywords>شعر،,دکلمه،‌,ادبیات،,غزل،,سپید،,شعر,نو،,دکلمه,شعر،,شعر,ایران،,شعر,جهان،,شعر,زنان،,شعر,اجتماعی،,شعر,عاشقانه،</itunes:keywords><feedburner:origLink>http://sorayeh.com/podcast/?p=1266</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>پادکست شعر سرایه ۴۳- دکلمه شعرهایی از سهراب رحیمی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/sorayehpodcast/~3/KzWb6Ec9XLs/</link>
		<comments>http://sorayeh.com/podcast/?p=1256#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 10 Jul 2011 22:06:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>podcast@sorayeh.com (پریا کشفی)</dc:creator>
				<category><![CDATA[سهراب رحیمی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[سپید]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[معاصر]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sorayeh.com/podcast/?p=1256</guid>
		<description><![CDATA[‫(۱)‬ دلی در کویر می تپد تنهایی ام را بر ته مانده ی فرسوده ی خاطره ها می نویسم تنم بی صدا در باران گسیخته می شود درخت رویا بی برگ است و خواب من از بهت شاخه ها پر است (۲)‬ گذشتم از گودال روز و گول هرزه‌گردی‌های بی‌دوا از خیال قافیه و خواب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span id="more-1256"></span></p>
<p>‫(۱)‬<br />
دلی در کویر می تپد<br />
تنهایی ام را<br />
بر ته مانده ی فرسوده ی خاطره ها<br />
می نویسم<br />
تنم<br />
بی صدا<br />
در باران<br />
گسیخته می شود<br />
درخت رویا<br />
بی برگ است و<br />
خواب من از بهت شاخه ها پر است</p>
<p>(۲)‬<br />
گذشتم از گودال روز و گول هرزه‌گردی‌های بی‌دوا<br />
از خیال قافیه و خواب زمین و خراب فصل ها گذشتم<br />
پنهان بودی در پشت زاویه های نهان خیال<br />
دشت در دشت در دشت درندشت<br />
تمام شب های من در هراس و هجوم سایه ها گذشت<br />
صدای تو را نزدیک دست‌های خودم می خواستم بگیرم<br />
لرزیدم لرزه بر اندامم نشست سکوت شدم در هراس<br />
دست‌های تو را نزدیک اشک‌های خودم می خواستم بگیرم<br />
شکستم از درون پاشیدم و پخش شدم بر جدار درد<br />
اشک‌های تو را می خواستم بگریم لب‌های تو را می‌خواستم بخندم<br />
نه دیدمت در خواب نه در خیال<br />
شکستم با سکوتی که در دهانم فریاد بود بی صدا</p>
<p>(۳)<br />
از انعکاس نور شمع در شیب تپه‌ها<br />
دریاچه  و کوه ساخته می‌شود<br />
چیزهایی به شکل مواد اولیّه<br />
برای یک داستان<br />
شروع می‌کنم به مخلوط کردن شورش<br />
با هوس‌ها و لهجه‌ها<br />
طعم هرج و مرج را با جنون عصبانیت؛ مخلوط می‌کنم<br />
خودم را از سیاست‌های خارجی پرتاب می‌کنم<br />
نزدیکتر از صدای متراکمی از تحولات بیداری<br />
علامتی از خسته‌گی و نشأه‌گی‌ی قرص‌ها<br />
کتاب را باز می‌کنم و تابستان را بو می‌کشم<br />
پنجره را باز می‌کنم<br />
سرما را در سینه حبس می‌کنم<br />
زبان رسمی‌ی ما،  نشانه‌هایی‌ست در حدود رویاها<br />
جنون عصبانی که  ناگهان، سمبول‌ها را به خدمت نظم روز درمی‌آورد<br />
تا ما مودبانه زندانی شویم<br />
تا حس آزادی بزرگترین شعار تبلیغاتی‌مان باشد<br />
بیوگرافی‌ی گوزن را باور کم یا صرف و نحو قافیه را<br />
افسوس که تنهایی؛ صدای چراغ‌هایمان را پوشانده است<br />
از سرنوشتمان اطلاعی در دست نیست<br />
و آخرین خبر به نقطه‌ی نامعلومی؛ گریخته است</p>
<p>(۴)<br />
روی باد می نویسم<br />
از زبانِ برگ ها<br />
از زبانِ شاخه ها<br />
موهات مُنعکس می شود<br />
در گُذرگاهِ یاد<br />
و عَطرِ نَفَس هات<br />
می چکد<br />
بَر بالِ ثانیه<br />
گردشِ پاشنه<br />
بَر صفحه کوچه<br />
و مَحوِجای پا<br />
پیچشِ کارد<br />
در بُشقاب<br />
و شکستنِ مِه<br />
در قاب<br />
نَقشِ قلب<br />
در عُمقِ تنهایی<br />
سنگ می شود بَر بالِ کَهکَشان</p>
<p>(۵)<br />
در آسمانِ بهار<br />
ماه<br />
از لبخندِ خود پُر است<br />
بر سکوت تاریک<br />
پنجره ها آینه می شوند<br />
تلفن در انتظار زنگِ هیچکس نیست<br />
کلمات<br />
به تردید می افتند و<br />
می افتند<br />
و بر می خیزند و باز<br />
می افتند<br />
کشو<br />
از خاطره سنگین است<br />
و شب<br />
پُل می زند</p>
<p>***<br />
پی نوشت: متشکریم از شاعر عزیز سهراب رحیمی که شعرهای خود را برای ما ارسال کردند.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/sorayehpodcast/~4/KzWb6Ec9XLs" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sorayeh.com/podcast/?feed=rss2&amp;p=1256</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
<enclosure url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_43.mp3" length="0" type="audio/mpeg" />
	<itunes:author>پریا کشفی Pariya Kashfi</itunes:author><itunes:subtitle /><itunes:summary>

‫(۱)‬
دلی در کوير می تپد
تنهايی ام را
بر ته مانده ی فرسوده ی خاطره ها
می نويسم
تنم
بی صدا
در باران
گسيخته می شود
درخت رويا
بی برگ است و
خواب من از بهت شاخه ها پر است

(۲)‬
گذشتم از گودال روز و گول هرزه‌گردی‌های بی‌دوا
از خیال قافیه و خواب زمین و خراب فصل ها گذشتم
پنهان بودی در پشت زاویه های نهان خیال
دشت در دشت در دشت درندشت
تمام شب های من در هراس و هجوم سایه ها گذشت
صدای تو را نزدیک دست‌های خودم می خواستم بگیرم
لرزیدم لرزه بر اندامم نشست سکوت شدم در هراس
دست‌های تو را نزدیک اشک‌های خودم می خواستم بگیرم
شکستم از درون پاشیدم و پخش شدم بر جدار درد
اشک‌های تو را می خواستم بگریم لب‌های تو را می‌خواستم بخندم
نه دیدمت در خواب نه در خیال
شکستم با سکوتی که در دهانم فریاد بود بی صدا

(۳)
از انعکاس نور شمع در شیب تپه‌ها
دریاچه  و کوه ساخته می‌شود
چیزهایی به شکل مواد اولیّه
برای یک داستان
شروع می‌کنم به مخلوط کردن شورش
با هوس‌ها و لهجه‌ها
طعم هرج و مرج را با جنون عصبانیت؛ مخلوط می‌کنم
خودم را از سیاست‌های خارجی پرتاب می‌کنم
نزدیکتر از صدای متراکمی از تحولات بیداری
علامتی از خسته‌گی و نشأه‌گی‌ی قرص‌ها
کتاب را باز می‌کنم و تابستان را بو می‌کشم
پنجره را باز می‌کنم
سرما را در سینه حبس می‌کنم
زبان رسمی‌ی ما،  نشانه‌هایی‌ست در حدود رویاها
جنون عصبانی که  ناگهان، سمبول‌ها را به خدمت نظم روز درمی‌آورد
تا ما مودبانه زندانی شویم
تا حس آزادی بزرگترین شعار تبلیغاتی‌مان باشد
بیوگرافی‌ی گوزن را باور کم یا صرف و نحو قافیه را
افسوس که تنهایی؛ صدای چراغ‌هایمان را پوشانده است
از سرنوشتمان اطلاعی در دست نیست
و آخرین خبر به نقطه‌ی نامعلومی؛ گریخته است

(۴)
روی باد می نویسم
از زبانِ برگ ها
از زبانِ شاخه ها
موهات مُنعکس می شود
در گُذرگاهِ یاد
و عَطرِ نَفَس هات
می چکد
بَر بالِ ثانیه
گردشِ پاشنه
بَر صفحه کوچه
و مَحوِجای پا
پیچشِ کارد
در بُشقاب
و شکستنِ مِه
در قاب
نَقشِ قلب
در عُمقِ تنهایی
سنگ می شود بَر بالِ کَهکَشان

(۵)
در آسمانِ بهار
ماه
از لبخندِ خود پُر است
بر سکوت تاریک
پنجره ها آینه می شوند
تلفن در انتظار زنگِ هیچکس نیست
کلمات
به تردید می افتند و
می افتند
و بر می خیزند و باز
می افتند
کشو
از خاطره سنگین است
و شب
پُل می زند

***
پی نوشت: متشکریم از شاعر عزیز سهراب رحیمی که شعرهای خود را برای ما ارسال کردند.</itunes:summary>	<media:content url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_43.mp3" type="audio/mpeg" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:keywords>شعر،,دکلمه،‌,ادبیات،,غزل،,سپید،,شعر,نو،,دکلمه,شعر،,شعر,ایران،,شعر,جهان،,شعر,زنان،,شعر,اجتماعی،,شعر,عاشقانه،</itunes:keywords><feedburner:origLink>http://sorayeh.com/podcast/?p=1256</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>پادکست شعر سرایه ۴۲- دکلمه شعرهایی از پروین اعتصامی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/sorayehpodcast/~3/B80-oa077GA/</link>
		<comments>http://sorayeh.com/podcast/?p=1111#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Jun 2011 08:48:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>podcast@sorayeh.com (پریا کشفی)</dc:creator>
				<category><![CDATA[پروین اعتصامی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سنتی]]></category>
		<category><![CDATA[غزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sorayeh.com/podcast/?p=1111</guid>
		<description><![CDATA[(۱) شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست: برای خاطر بیچارگان نیاسودن به کاخ دهر که آلایش است بنیادش مقیم گشتن و دامان خود نیالودن همی ز عادت و کردار زشت کم کردن هماره بر صفت و خوی نیک افزودن ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن برای خدمت تن، روح را نفرسودن برون شدن ز خرابات [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span id="more-1111"></span>(۱)<br />
شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست:<br />
برای خاطر بیچارگان نیاسودن<br />
به کاخ دهر که آلایش است بنیادش<br />
مقیم گشتن و دامان خود نیالودن<br />
همی ز عادت و کردار زشت کم کردن<br />
هماره بر صفت و خوی نیک افزودن<br />
ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن<br />
برای خدمت تن، روح را نفرسودن<br />
برون شدن ز خرابات زندگی هشیار<br />
ز خود نرفتن و پیمانه‌ای نپیمودن<br />
رهی که گمرهیش در پی است نسپردن<br />
دریکه فتنه‌اش اندر پس است نگشودن</p>
<p>(۲)<br />
ترسم که تا سیه شب هجران سحر شود<br />
جان به لب رسیده‌ام از تن به در شود<br />
گریم ز درد و یار جفا بیش‌تر کند<br />
نالم ز رنج و ناله من بی‌اثر شود<br />
در خون خویش بال و پر آهسته می‌زنم<br />
کز خون مباد دامن صیاد تر شود<br />
زان عارض چو آتش و زان خال چون سپند<br />
هر لحظه آتش دل من بیش‌تر شود<br />
در بحر عشق چاره میسر نشد مرا<br />
هنگام آن رسید که آبم به سر شود<br />
گم گشته‌ام، روم زکه جویم سراغ خویش<br />
از خود که دیده‌ای که چو من بی‌خبر شود؟<br />
رفتی زدست و رهرو کوی بلا شدی<br />
ای نو سفر دلم، سفرت بی خطر شود؟<br />
قصد کمان ابروی تو گر هلاک ماست<br />
تیر آن چنان بزن که به دل کارگر شود<br />
میرم بدان امید که بر من گذر کنی<br />
روزی اگر گذارت از این رهگذر شود<br />
یک‌سو کن از رخ، آن سر زلف دراز را<br />
بگذار تا که قصّه‌ی ما مختصر شود<br />
از ترک‌تازی‌ی مگسی ای شکرفروش<br />
شَکّر سِتان حسن تو کی بی‌شکر شود<br />
می خور غم نیامده فردا چه می خوری<br />
هرچ آن شود به حکم قضا و قدر شود<br />
خیز ای پسر که مادر ایام را بسی<br />
باید درنگ تا پسری چون پدر شود<br />
بسیار روزگار کند صبر باغبان<br />
تا خرد شاخکی، شجری بارور شود<br />
چندین هزار سال خورد کوه خون دل<br />
تا سنگ ریزه‌یی به درون‌اش گهر شود<br />
فرصت شمار عمر که این مرغ نیک‌فال<br />
ناگه ز سنگ حادثه بی‌بال و پر شود<br />
اکنون بکوش کین ره بی‌اعتبار را<br />
آسوده بسپری چه زمان سفر شود<br />
در آستان عاطفت پیر می فروش<br />
ای بس گدا که خسرو زرین کمر شود<br />
خشتی ز سقف میکده هرگز نیوفتد<br />
گر صدهزار صومعه زیر و زبر شود<br />
مگذار بر تو شب‌رو گیتی فسون دمد<br />
مپسند شاخ زنگی‌ات بی ثمر شود<br />
از تیشه و تبر شنود ماجرای خویش<br />
فرجام آن درخت که بی برگ و بر شود<br />
مفتون چنان مشو که درین تیره خاکدان<br />
قدر تو پست و چشم تو کوته نظر شود<br />
ایام عمر و موسم گل پنج روزه است<br />
گل از دمی و عمر ز خوابی هدر شود<br />
«پروین» چو روزگار کسی را نشانه کرد<br />
بی حاصل است کوه گر آن‌جا سپر شود</p>
<p>(۳)<br />
هفته‌ها کردیم ماه و سال‌ها کردیم پار<br />
نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار<br />
یافتیم ار یک گهر، هم‌سنگ شد با صد خزف<br />
داشتیم ار یک هنر، بودش قرین هفتاد عار<br />
گاه سلخ و غره بشمردیم و گاهی روز و شب<br />
کاش می‌کردیم عمر رفته را روزی شمار<br />
شمع جان پاک را اندر مغاک افروختیم<br />
خانه روشن گشت، اما خانه‌ی دل ماند تار<br />
صد حقیقت را بکشتیم از برای یک هوس<br />
از پی یک سیب بشکستیم صدها شاخسار<br />
دام تزویری که گستردیم بهر صید خلق<br />
کرد ما را پای‌بند و خود شدیم آخر شکار<br />
تا بپرد، سوزدش ایام و خاکستر کند<br />
هر که را پروانه آسانیست پروای شرار<br />
دام در ره نه هوی را تا نیفتادی بدام<br />
سنگ بر سر زن هوس را تا نگشتی سنگ‌سار<br />
نوگلی پژمرده از گلبن بخاک افتاد و گفت<br />
خوار شد چون من هر آن‌کو هم‌نشینش بود خار<br />
کار هستی گاه بردن شد زمانی باختن<br />
گه بپیچانند گوشت، گه دهندت گوشوار<br />
تا کنی محکم حصار جسم، فرسوده‌ست جان<br />
تا بتابی نخ برای پود، پوسیده‌ست تار<br />
سال‌ها شاگردی عُجب و هوی کردی به‌شوق<br />
هیچ دانستی در این مکتب که بود آموزگار؟<br />
ره نمودند و نرفتی هیچ‌گه جز راه کج<br />
پند گفتند و نپذرفتی یکی را از هزار<br />
جهل و حرص و خودپسندی دشمن آسایش‌اند<br />
زینهار از دشمنان دوست صورت، زینهار<br />
از شبانی تن مزن تا گرگ ماند ناشتا<br />
زنده‌گانی نیک کن تا دیو گردد شرمسار<br />
باغبان خسته چون هنگام حاصل شد غنود<br />
میوه‌ها بردند دزدان زین درخت میوه‌دار<br />
ما درین گل‌زار کشتیم این مبارک سرو را<br />
تا که گردد باغبان و تا که باشد آبیار<br />
رهنمای راه معنا جز چراغ عقل نیست<br />
کوش، پروین، تا به تاریکی نباشی ره‌سپار<br />
***<br />
پی‌نوشت:‌ شعرها از <a href="http://www.kashfis.com/poetrypage">صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان</a> (گزینه‌‌ی <a href="http://www.kashfis.com">صمصام کشفی</a>) انتخاب شده‌اند.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/sorayehpodcast/~4/B80-oa077GA" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sorayeh.com/podcast/?feed=rss2&amp;p=1111</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
<enclosure url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_42.mp3" length="10870200" type="audio/mpeg" />
	<itunes:author>پریا کشفی Pariya Kashfi</itunes:author><itunes:subtitle>(۱)
شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست:
برای خاطر بیچارگان نیاسودن
به کاخ دهر که آلایش است بنیادش
مقیم گشتن و دامان خود نیالو</itunes:subtitle><itunes:summary>(۱)
شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست:
برای خاطر بیچارگان نیاسودن
به کاخ دهر که آلایش است بنیادش
مقیم گشتن و دامان خود نیالودن
همی ز عادت و کردار زشت کم کردن
هماره بر صفت و خوی نیک افزودن
ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن
برای خدمت تن، روح را نفرسودن
برون شدن ز خرابات زندگی هشیار
ز خود نرفتن و پیمانه‌ای نپیمودن
رهی که گمرهیش در پی است نسپردن
دریکه فتنه‌اش اندر پس است نگشودن

(۲)
ترسم كه تا سيه شب هجران سحر شود
جان به لب رسيده‌ام از تن به در شود
گريم ز درد و يار جفا بيش‌تر كند
نالم ز رنج و ناله من بي‌اثر شود
در خون خويش بال و پر آهسته مي‌زنم
كز خون مباد دامن صياد تر شود
زان عارض چو آتش و زان خال چون سپند
هر لحظه آتش دل من بيش‌تر شود
در بحر عشق چاره ميسر نشد مرا
هنگام آن رسيد كه آبم به سر شود
گم گشته‌ام، روم زكه جويم سراغ خويش
از خود كه ديده‌ای كه چو من بي‌خبر شود؟
رفتي زدست و رهرو كوی بلا شدی
ای نو سفر دلم، سفرت بی خطر شود؟
قصد كمان ابروی تو گر هلاك ماست
تير آن چنان بزن كه به دل كارگر شود
ميرم بدان اميد كه بر من گذر كني
روزي اگر گذارت از اين رهگذر شود
يك‌سو كن از رخ، آن سر زلف دراز را
بگذار تا كه قصّه‌ی ما مختصر شود
از ترك‌تازي‌ی مگسي اي شكرفروش
شَكّر سِتان حسن تو كي بي‌شكر شود
مي خور غم نيامده فردا چه مي خوري
هرچ آن شود به حكم قضا و قدر شود
خيز اي پسر كه مادر ايام را بسي
بايد درنگ تا پسري چون پدر شود
بسيار روزگار كند صبر باغبان
تا خرد شاخكي، شجري بارور شود
چندين هزار سال خورد كوه خون دل
تا سنگ ريزه‌یی به درون‌اش گهر شود
فرصت شمار عمر كه اين مرغ نيك‌فال
ناگه ز سنگ حادثه بي‌بال و پر شود
اكنون بكوش كين ره بي‌اعتبار را
آسوده بسپري چه زمان سفر شود
در آستان عاطفت پير مي فروش
اي بس گدا كه خسرو زرين كمر شود
خشتي ز سقف ميكده هرگز نيوفتد
گر صدهزار صومعه زير و زبر شود
مگذار بر تو شب‌رو گيتي فسون دمد
مپسند شاخ زنگي‌ات بي ثمر شود
از تيشه و تبر شنود ماجراي خويش
فرجام آن درخت كه بي برگ و بر شود
مفتون چنان مشو كه درين تيره خاكدان
قدر تو پست و چشم تو كوته نظر شود
ايام عمر و موسم گل پنج روزه است
گل از دمي و عمر ز خوابي هدر شود
«پروين» چو روزگار كسي را نشانه كرد
بي حاصل است كوه گر آن‌جا سپر شود

(۳)
هفته‌ها کردیم ماه و سال‌ها کردیم پار
نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار
یافتیم ار یک گهر، هم‌سنگ شد با صد خزف
داشتیم ار یک هنر، بودش قرین هفتاد عار
گاه سلخ و غره بشمردیم و گاهی روز و شب
کاش می‌کردیم عمر رفته را روزی شمار
شمع جان پاک را اندر مغاک افروختیم
خانه روشن گشت، اما خانه‌ی دل ماند تار
صد حقیقت را بکشتیم از برای یک هوس
از پی یک سیب بشکستیم صدها شاخسار
دام تزویری که گستردیم بهر صید خلق
کرد ما را پای‌بند و خود شدیم آخر شکار
تا بپرد، سوزدش ایام و خاکستر کند
هر که را پروانه آسانیست پروای شرار
دام در ره نه هوی را تا نیفتادی بدام
سنگ بر سر زن هوس را تا نگشتی سنگ‌سار
نوگلی پژمرده از گلبن بخاک افتاد و گفت
خوار شد چون من هر آن‌کو هم‌نشینش بود خار
کار هستی گاه بردن شد زمانی باختن
گه بپیچانند گوشت، گه دهندت گوشوار
تا کنی محکم حصار جسم، فرسوده‌ست جان
تا بتابی نخ برای پود، پوسیده‌ست تار
سال‌ها شاگردی عُجب و هوی کردی به‌شوق
هیچ دانستی در این مکتب که بود آموزگار؟
ره نمودند و نرفتی هیچ‌گه جز راه کج
پند گفتند و نپذرفتی یکی را از هزار
جهل و حرص و خودپسندی دشمن آسایش‌اند
زینهار از دشمنان دوست صورت، زینهار
از شبانی تن مزن تا گرگ ماند ناشتا
زنده‌گانی نیک کن تا دیو گردد شرمسار
باغبان خسته چون هنگام حاصل شد غنود
میوه‌ها بردند دزدان زین درخت میوه‌دار
ما درین گل‌زار کشتیم این مبارک سرو را
تا که گردد باغبان و تا که باشد آبیار
رهنمای راه معنا جز چراغ عقل نیست
کوش، پروین، تا به تاریکی نباشی ره‌سپار
***
پی‌نوشت:‌ شعرها از صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (گزینه‌‌ی صمصام کشفی) انتخاب شده‌اند.</itunes:summary>	<media:content url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_42.mp3" fileSize="10870200" type="audio/mpeg" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:keywords>شعر،,دکلمه،‌,ادبیات،,غزل،,سپید،,شعر,نو،,دکلمه,شعر،,شعر,ایران،,شعر,جهان،,شعر,زنان،,شعر,اجتماعی،,شعر,عاشقانه،</itunes:keywords><feedburner:origLink>http://sorayeh.com/podcast/?p=1111</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>پادکست شعر سرایه ۴۱- دکلمه شعرهایی از امان پویامک</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/sorayehpodcast/~3/ipRZspxXYYM/</link>
		<comments>http://sorayeh.com/podcast/?p=1092#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Jun 2011 15:27:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>podcast@sorayeh.com (پریا کشفی)</dc:creator>
				<category><![CDATA[امان پویامک]]></category>
		<category><![CDATA[افغانستان]]></category>
		<category><![CDATA[جهان]]></category>
		<category><![CDATA[سپید]]></category>
		<category><![CDATA[معاصر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sorayeh.com/podcast/?p=1092</guid>
		<description><![CDATA[(۱) واپسین ژست گریه‏ دار دلم را در دورترین حدس کلیسای دلت صلیب می ‏کشم، من ایستاده زیر چراغ سبز من افتاده از تارَک زیبایی، من ماه ‏زده از قبیله‏ ی ماه و ماهی گریه‏ های رعد زده ام را رد نکن بگذار، گل‏ های پیراهن شرقی ‏ات آبیاری شوند. (۲) من کورترین کلکین جهانم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span id="more-1092"></span>(۱)<br />
واپسین ژست گریه‏ دار دلم را<br />
در دورترین حدس کلیسای دلت<br />
صلیب می ‏کشم،<br />
من ایستاده زیر چراغ سبز<br />
من افتاده از تارَک زیبایی،<br />
من ماه ‏زده از قبیله‏ ی ماه و ماهی<br />
گریه‏ های رعد زده ام را<br />
رد نکن<br />
بگذار،<br />
گل‏ های پیراهن شرقی ‏ات<br />
آبیاری شوند.</p>
<p>(۲)<br />
من کورترین کلکین جهانم<br />
تو بازترین آغوش زمین<br />
که برای باز شدنت<br />
وُسعت این سیاره‏ ی خاکی تنگ است.</p>
<p>همین‏ که موهایت را به باد می‏دهی<br />
انجیلِ دیگر<br />
نازل می‏شود.<br />
همین که پلک تکان می‏دهی<br />
جهان از سر آغاز می‏شود<br />
آیینه‏ گی چشمت را<br />
شاید پیش از میلاد دریا‏ها<br />
به نقاشان باران بردند<br />
تا سرنوشت خنده‏ هاشان زلالی‏ تر شود،<br />
تا آب‏ها رنگ لبخندت را از یاد کنند<br />
و بعدِ وا کردن لبت<br />
ماهیگیران پیر،<br />
سبدهای ماهیان صید شده‌ شان را<br />
به آب‏ ها، دوباره پس دهند،<br />
سنگ ‏ها تا سنگ استند<br />
سکوت کنند،<br />
و قایق‏ ها تا دنیا دنیاست<br />
دنبال لبخندت،<br />
دل دریا‏ها را گشت بزنند.</p>
<p>پس موهایت را به باد بده<br />
آغوشت را باز ِباز کن<br />
چشمک بزن<br />
چاقو بکَش<br />
اصلن بگیر<br />
اصلن بکُش<br />
شاید این مُردن لعنتی<br />
عاقبت عادتم شود.</p>
<p>(۳)<br />
پرهایم را می‎کَنَم<br />
شانه‌های شب‌زده‌ ام را شب‌بو می‌ کارم<br />
سایه‌ ام را ساز می‌زنم<br />
دلم را قاط می‌ کنم و تا می‌ کنم در جیبم<br />
روی تیتر تنهایی‌ ام تف می‌اندازم<br />
دیوانه‌گی‌هایم را می‌زنم به‌زمین<br />
تا آخرین هجای دلم می‌دوم،<br />
اگر مسخره‌ام نمی‌کنید:<br />
انگشت لای موهایم می‌برم،<br />
جمجمه‌ام را ناز می‌کنم<br />
و خودِ خودم را صدا می‌زنم<br />
هی آقا!<br />
من را ندیده‌ای؟</p>
<p>(۴)<br />
من پس از یک مکث<br />
در امتداد یک ولگردی شاعرانه<br />
سر بر شانه ‏ی ابری دلم،<br />
گُم شده‌ام<br />
هرسو صدا می‌ کشم:<br />
کسی مرا ندیده است</p>
<p>من «امان» ام<br />
همان که با کلام نمی ‏شود گفت<br />
گاهی به کاغذهای خط‏ خطی می ‏مانم<br />
که به دورم می ‏ریزند<br />
و همین که نگاهم به خودم می‌ افتد<br />
چشمانم مرا سطر سطر گریه می ‏کند<br />
اما این ‏که منم<br />
من نیستم!<br />
این رنگ لبخند توست<br />
که مرا به من قرض می ‏دهد<br />
مرا با من ضرب می ‏زند<br />
بی ‏آن‏که هیچ حاصلی را با من جمع کند.</p>
<p>و هنوز وقتی شانه ‏هایم زیر باران راه می‏ روند<br />
تصویرعاشقانه ‏یی از پیچک<br />
صدایم می‏زند:</p>
<p>هی!<br />
این که منم،<br />
من نیستم<br />
این رنگ لبخند توست<br />
که مرا به من قرض می ‏دهد.</p>
<p>(۵)<br />
آقای عشق!<br />
هوای من زیر دمای صفر دِق کرده<br />
لطفن! دستان دلم را در جیب ‏های تان جا بدهید،<br />
در دلشوره‌ ی همه‌ ی بادها دویده‏ ام<br />
تا یادتان بیاندازم<br />
که خدا سرنوشت همه را کف دست نوشت<br />
و من یکی را کف پاهایم.<br />
با پوزش که صدایم درد می‏کند،<br />
زبان مادری دلم لُکنت دارد<br />
و در خال‏ ها ی خاکستری خاطره‏ام<br />
حدس شما بو گرفته است<br />
آقا!<br />
هیچ دلیلی ندارد<br />
تمام موزه ‏ها و تندیس‌ ها<br />
در بی ‏صدایی عتیقه‏ ی شان<br />
نام ترا چُرت می‏زنند<br />
خدا تراشانِ پیش از ابراهیم<br />
معنای ترا می‏ تراشیده ‏اند.<br />
نگو: اصلن نه!<br />
مگر شرم این همه انار که به جان درخت افتاده<br />
رابطه‏ ی تو و گونه نیست،<br />
مگر این همه تو که در اکسیژن و هوا ریخته ‏اند چی؟<br />
بگیر دست و آستین بیاور<br />
پرچال شانه ‏هایم را دانه بپاش<br />
شمار بگیر!<br />
چند تا سار از قفسه‏ی سینه ‏ام سرک می‌ کشد<br />
و چقدر پروانه از جمجمه ‏ام می پرد<br />
اِی آقا!<br />
مرا نمک بزن،<br />
من از گند زدن بیزارم<br />
منی که پس از چند تاریخ خاک شدن و خشت شدن<br />
هنوز معنای<br />
الف مد<br />
و دال<br />
و میم می ‏دهم.</p>
<p>***</p>
<p>پی نوشت: متشکریم از شنونده و شاعر عزیز امان پویامک که شعرهای خود را برای ما ارسال کردند.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/sorayehpodcast/~4/ipRZspxXYYM" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sorayeh.com/podcast/?feed=rss2&amp;p=1092</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
<enclosure url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_41.mp3" length="10150056" type="audio/mpeg" />
	<itunes:author>پریا کشفی Pariya Kashfi</itunes:author><itunes:subtitle /><itunes:summary>(۱)
واپسین ژست گریه‏ دار دلم را
در دورترین حدس کلیسای دلت
صلیب می ‏کشم،
من ایستاده زیر چراغ سبز
من افتاده از تارَک زیبایی،
من ماه ‏زده از قبیله‏ ی ماه و ماهی
گریه‏ های رعد زده ام را
رد نکن
بگذار،
گل‏ های پیراهن شرقی ‏ات
آبیاری شوند.

(۲)
من کورترین کلکین جهانم
تو بازترین آغوش زمین
که برای باز شدنت
وُسعت این سیاره‏ ی خاکی تنگ است.

همین‏ که موهایت را به باد می‏دهی
انجیلِ دیگر
نازل می‏شود.
همین که پلک تکان می‏دهی
جهان از سر آغاز می‏شود
آیینه‏ گی چشمت را
شاید پیش از میلاد دریا‏ها
به نقاشان باران بردند
تا سرنوشت خنده‏ هاشان زلالی‏ تر شود،
تا آب‏ها رنگ لبخندت را از یاد کنند
و بعدِ وا کردن لبت
ماهیگیران پیر،
سبدهای ماهیان صید شده‌ شان را
به آب‏ ها، دوباره پس دهند،
سنگ ‏ها تا سنگ استند
سکوت کنند،
و قایق‏ ها تا دنیا دنیاست
دنبال لبخندت،
دل دریا‏ها را گشت بزنند.

پس موهایت را به باد بده
آغوشت را باز ِباز کن
چشمک بزن
چاقو بکَش
اصلن بگیر
اصلن بکُش
شاید این مُردن لعنتی
عاقبت عادتم شود.

(۳)
پرهایم را می‎کَنَم
شانه‌های شب‌زده‌ ام را شب‌بو می‌ کارم
سایه‌ ام را ساز می‌زنم
دلم را قاط می‌ کنم و تا می‌ کنم در جیبم
روی تیتر تنهایی‌ ام تف می‌اندازم
دیوانه‌گی‌هایم را می‌زنم به‌زمین
تا آخرین هجای دلم می‌دوم،
اگر مسخره‌ام نمی‌کنید:
انگشت لای موهایم می‌برم،
جمجمه‌ام را ناز می‌کنم
و خودِ خودم را صدا می‌زنم
هی آقا!
من را ندیده‌ای؟

(۴)
من پس از یک مکث
در امتداد یک ولگردی شاعرانه
سر بر شانه ‏ی ابری دلم،
گُم شده‌ام
هرسو صدا می‌ کشم:
کسی مرا ندیده است

من «امان» ام
همان که با کلام نمی ‏شود گفت
گاهی به کاغذهای خط‏ خطی می ‏مانم
که به دورم می ‏ریزند
و همین که نگاهم به خودم می‌ افتد
چشمانم مرا سطر سطر گریه می ‏کند
اما این ‏که منم
من نیستم!
این رنگ لبخند توست
که مرا به من قرض می ‏دهد
مرا با من ضرب می ‏زند
بی ‏آن‏که هیچ حاصلی را با من جمع کند.

و هنوز وقتی شانه ‏هایم زیر باران راه می‏ روند
تصویرعاشقانه ‏یی از پیچک
صدایم می‏زند:

هی!
این که منم،
من نیستم
این رنگ لبخند توست
که مرا به من قرض می ‏دهد.

(۵)
آقای عشق!
هوای من زیر دمای صفر دِق کرده
لطفن! دستان دلم را در جیب ‏های تان جا بدهید،
در دلشوره‌ ی همه‌ ی بادها دویده‏ ام
تا یادتان بیاندازم
که خدا سرنوشت همه را کف دست نوشت
و من یکی را کف پاهایم.
با پوزش که صدایم درد می‏کند،
زبان مادری دلم لُکنت دارد
و در خال‏ ها ی خاکستری خاطره‏ام
حدس شما بو گرفته است
آقا!
هیچ دلیلی ندارد
تمام موزه ‏ها و تندیس‌ ها
در بی ‏صدایی عتیقه‏ ی شان
نام ترا چُرت می‏زنند
خدا تراشانِ پیش از ابراهیم
معنای ترا می‏ تراشیده ‏اند.
نگو: اصلن نه!
مگر شرم این همه انار که به جان درخت افتاده
رابطه‏ ی تو و گونه نیست،
مگر این همه تو که در اکسیژن و هوا ریخته ‏اند چی؟
بگیر دست و آستین بیاور
پرچال شانه ‏هایم را دانه بپاش
شمار بگیر!
چند تا سار از قفسه‏ی سینه ‏ام سرک می‌ کشد
و چقدر پروانه از جمجمه ‏ام می پرد
اِی آقا!
مرا نمک بزن،
من از گند زدن بیزارم
منی که پس از چند تاریخ خاک شدن و خشت شدن
هنوز معنای
الف مد
و دال
و میم می ‏دهم.

***

پی نوشت: متشکریم از شنونده و شاعر عزیز امان پویامک که شعرهای خود را برای ما ارسال کردند.</itunes:summary>	<media:content url="http://sorayeh.com/podcast/audio/sorayeh_podcast_41.mp3" fileSize="10150056" type="audio/mpeg" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:keywords>شعر،,دکلمه،‌,ادبیات،,غزل،,سپید،,شعر,نو،,دکلمه,شعر،,شعر,ایران،,شعر,جهان،,شعر,زنان،,شعر,اجتماعی،,شعر,عاشقانه،</itunes:keywords><feedburner:origLink>http://sorayeh.com/podcast/?p=1092</feedburner:origLink></item>
	<media:credit role="author">پریا کشفی</media:credit><media:rating>nonadult</media:rating><media:description type="plain">پادکست شعر و ادبیات ایران و جهان</media:description></channel>
</rss>

