<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>گفت و چای</title>
	
	<link>http://talkandtea.net</link>
	<description>بدترین قسمت نوشتن این است که تو مجبوری نیمه تاریک خودت را روی کاغذ بیاوری</description>
	<lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 20:51:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/talkandtea" /><feedburner:info uri="talkandtea" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
		<title>جهت پر کردن عریضه</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/talkandtea/~3/NAFQe0wEvK0/772</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/772#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 20:49:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/772</guid>
		<description><![CDATA[این چند هفته اخیر اسب‌های آسیاب را روسفید کرده‌ام و بیشتر از آنها کار می‌کنم&#8230; البته فکر نکنید که دارم شاتل هوا می‌فرستم&#8230;نه&#8230; به همان کارهای همیشگی و چاله کردن وسایل بقای نسل موش مشغولم&#8230; استرس هم دارم&#8230; هر وقت هم که دچار استرس می‌شوم، تب‌‌خال می‌زنم&#8230;  حالا هم یک تب‌خال بزرگ که بیشتر شبیه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">این چند هفته اخیر اسب‌های آسیاب را روسفید کرده‌ام و بیشتر از آنها کار می‌کنم&#8230; البته فکر نکنید که دارم شاتل هوا می‌فرستم&#8230;نه&#8230; به همان کارهای همیشگی و چاله کردن وسایل بقای نسل موش مشغولم&#8230; استرس هم دارم&#8230; هر وقت هم که دچار استرس می‌شوم، تب‌‌خال می‌زنم&#8230;  حالا هم یک تب‌خال بزرگ که بیشتر شبیه نقشه آرژانتین است، زیر لبم جا گرفته&#8230; وقتی هم که ریش‌هایم را می‌زنم، مجبورم به آرژانتین تیغ نکشم&#8230; خلاصه اگر کسی را دیدید که روی صورتش یک نقشه آرژانتین پشمالو بود، آن خود ِ منم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">خب&#8230;تا اینجا که چرت گفتم&#8230;   دوست هم ندارم که بیشتر از این چرت بگویم تا همین یک  ارزن آبرو و اعتبارم مخدوش نشود&#8230;  شاید یک روز بالاخره یابوی هار درونم آرام بگیرد و دو دقیقه مهلتم بدهد تا  کمی اینجا درست بنویسم&#8230;  (ادبیات این پست شباهت حیرت آوری با ادبیات وصیت‌نامه‌ها دارد)&#8230;  اگر دوست داشتید، <strong><a href="http://www.facebook.com/pages/Daily-Shots-by-Fahim-Attar/135143973234629"><span style="color: #000000;">اینجا</span></a></strong> می‌توانید پیدایم کنید&#8230; اگر البته اساسا کسی دنبالم می‌گردد&#8230; پس تا آن روز مراقب خودتان باشید&#8230;</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/talkandtea/~4/NAFQe0wEvK0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/772/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://talkandtea.net/archives/772</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>آه پس که این طور؟</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/talkandtea/~3/NF4akiVTyg4/767</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/767#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Apr 2012 00:10:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/767</guid>
		<description><![CDATA[اینکه چرا آدم وراجی مثل من   در یک ماه گذشته چیزی ننوشته، فقط به این دلیل بوده که در این مدت سالاد زندگی به هیچ ادویه‌ای مجهز نبوده است و چیزی برای بازگو کردن نداشته‌ام&#8230; قانع شدید؟ حالا تو بگو اصلا ننوشتن کسی مثل من کک به تنبان کسی می اندازد؟ نه نمی اندازد&#8230; این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">اینکه چرا آدم وراجی مثل من   در یک ماه گذشته چیزی ننوشته، فقط به این دلیل بوده که در این مدت سالاد زندگی به هیچ ادویه‌ای مجهز نبوده است و چیزی برای بازگو کردن نداشته‌ام&#8230; قانع شدید؟ حالا تو بگو اصلا ننوشتن کسی مثل من کک به تنبان کسی می اندازد؟ نه نمی اندازد&#8230; این از این&#8230; تنها کار مهمی که در این یک ماه کردم، راست و ریس کردن وضعیت حیاط بود&#8230; حیاط ما مصداق بارز بازار عبدالحمید بود که یک کاروان شتر و فیل در آن توانایی گم شدن را داشتند&#8230; دو کامیون قلوه سنگ خریدم و راننده دیو.ث آنها را جلوی خانه خالی کرد&#8230; بعد هم من مجبور شدم سیزده تن  قلوه سنگ را با فرغون جابجا کنم&#8230;. درست مثل کارگرهای معدن ذغال سنگ در اوایل قرن نوزده&#8230;  الان هم با دیدن هر فرغونی رم می‌کنم&#8230; این هم از این&#8230; بعد هم یک روز صبح در خانه را باز کردم و با یک مار صد و چهل سانتی فیس تو فیس شدم&#8230;. من با کشتن انسان  و حیوان  اساسا مخالفم&#8230; برای همین از راه مسالمت‌آمیز وارد شدم  ولی نهایتا مذاکراتمان به بیل ختم شد و مار مرد&#8230;شما آدمها چطور گاهی وقتها می‌توانید آدم بکشید؟&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">کل فراز و نشیب زندگی یک ماه گذشته همین بوده&#8230; یک فقره قتل و یک دوره حمالی&#8230; چیزی پیش آمد در جریان‌تان می‌گذارم</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/talkandtea/~4/NF4akiVTyg4" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/767/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>84</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://talkandtea.net/archives/767</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>۱۳۹۱</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/talkandtea/~3/cT-m2RCGR_M/761</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/761#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Mar 2012 19:46:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/761</guid>
		<description><![CDATA[به حساب من، هفته دیگر نوروز شروع می‌شود. پس نوروزتان مبارک&#8230; آرزو می‌کنم سال بعد آدم‌های بهتری باشیم و به تمام خواسته‌های معقولمان که در تضاد با سایر آدم‌ها نیستند برسیم. چیز بیشتری برای این رویداد به ذهنم نمی‌رسد. اگر توانستید حتما شاد باشید.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">به حساب من، هفته دیگر نوروز شروع می‌شود. پس نوروزتان مبارک&#8230; آرزو می‌کنم سال بعد آدم‌های بهتری باشیم و به تمام خواسته‌های معقولمان که در تضاد با سایر آدم‌ها نیستند برسیم. چیز بیشتری برای این رویداد به ذهنم نمی‌رسد. اگر توانستید حتما شاد باشید.</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/talkandtea/~4/cT-m2RCGR_M" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/761/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://talkandtea.net/archives/761</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>Tornado</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/talkandtea/~3/qNIo8yEuCBw/754</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/754#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Mar 2012 18:56:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/754</guid>
		<description><![CDATA[ جمعه اینجا طوفان بود&#8230; باران و گردباد و تگرگ و یک باد ِ ۱۸۰ مایل بر ساعتی&#8230;  لابد خبرش را شنیده‌اید&#8230;  اینجور خبرها معمولا به عنوان یک خبر مسرت‌بخش آنجا  زود پخش می‌شوند که مثلا باراک ِ جز ِ جیگر گرفته که جلوی یک چس ِ باد را هم نمی‌تواند بگیرد و  این حرف‌ها&#8230; به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;"> جمعه اینجا طوفان بود&#8230; باران و گردباد و تگرگ و یک باد ِ ۱۸۰ مایل بر ساعتی&#8230;  لابد خبرش را شنیده‌اید&#8230;  اینجور خبرها معمولا به عنوان یک خبر مسرت‌بخش آنجا  زود پخش می‌شوند که مثلا باراک ِ جز ِ جیگر گرفته که جلوی یک چس ِ باد را هم نمی‌تواند بگیرد و  این حرف‌ها&#8230; به هر حال&#8230;  سی و یک نفر مردند&#8230; کمی از این طوفان نزدیکی‌های ما را هم کوبید و  چند دوجین درخت پدر ‌مادر دار  را  به زمین گرم زد&#8230;  به راحتی می‌توانست ما را هم به فلان بدهد&#8230; به عبارت علمی‌تر اینکه از کو.ن شانس آوردیم&#8230; خوب که فکرش را می‌کنم، ما هم می‌توانستیم قربانی این نقشه شوم طبیعت باشیم&#8230; یکهو روی مبل دراز کشیدی و یک باد می‌آید و کل خانه را مثل کاغذ ساندویچ دورت می‌پیچد&#8230; مرگ بی‌بخاری است&#8230; من همیشه دوست داشتم یک مرگ اسم و رسم‌دار و Signature داشته باشم&#8230; مثلا بعدها بگویند همان نویسنده گفت و چای که موقع سقوط هواپیما خودش را با چتر نجات پرت کرد پائین  ولی چتر باز نشد، رادیو خراب بود و تازه چیپ هم نیامد؟ (شنیدید که ماجراشو؟)&#8230; هر چه باشد بهتر از این است که بگویند طرف زیر وزن درخت پودر شد&#8230;  یا مثل همان زنی که پارسال نشست روی شوهر زبان‌بسته‌اش و خفه‌اش کرد&#8230; ( این رو که شنیدید دیگه؟)&#8230; کیفیت مردن خیلی مهم است&#8230;  گو اینکه کیفیت زندگی از آن هم مهم‌تر است&#8230; مثلا من حاضرم زیر وزن رضازاده جان به جان‌آفرین تسلیم کنم ولی مثل <span style="text-decoration: underline;">این رفیق‌مان</span> (جهت جریحه‌دار نشدن آقای مورد نظر، آدرس را پاک کردم) نوشته آدم را قاپ نزنم (تا این ثانیه‌ای که من دارم این پست را می‌نویسم، هنوز منبع را ذکر نکرده)&#8230;  من با دزدی فرهنگی خو گرفتم و دیگر عذابم نمی‌دهد&#8230; لابد محتاج است&#8230; عیب ندارد&#8230; یکی از تفریحات ناسالم دیگر من این است که بروم جمله اول بعضی از پست‌هایم را توی گوگل جستجو کنم و دزدها را شناسایی کنم&#8230; نصف بیشترشان همین سایت‌های درپیتی هستند که دمپایی افزایش قد و شر.ت حجم‌دهنده مردانه و اینطور ابزار &#8220;های‌تک&#8221; را می‌فروشند&#8230; البته دله دزدی این‌ها خیلی ناراحت‌کننده نیست&#8230;  قسمت عذاب دهنده ماجرا این است که ببینید وضعیت تولید محتوا چه وخامتی دارد که مجبورند مطلب وبلاگ‌نویس‌های اشکول (چون من را) را بدزدند و به نام خودشان بزنند&#8230; ای خاک عالم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">بگذریم&#8230; من به این نتیجه مهم رسیده‌ام که من آدم‌ها را خیلی دوست ندارم&#8230; به طور بسیار شدیدی با &#8220;هولدن&#8221; در کتاب ناتور دشت همذات پنداری می‌کنم (این کتاب رو که ایشاله خوندین؟) &#8230;یعنی یک جورهایی باید تمرین دوست‌داشتن آدم‌ها را بکنم&#8230; برای همین دیروز رفتم رستوران یکی از رفیق‌هایم که تازگی راه افتاده،  تا فی‌سبیل‌اله برای منویش، از غذاها عکس بگیرم&#8230; یک جورهایی تهذیب نفس&#8230; تقیه&#8230; رشادت&#8230;ایثار&#8230; سعی کردم به هیچ چیزی هم حتی توی دلم گیر ندهم که چرا فلانی اینطوری است و این‌ها&#8230; موفق بودم الا یک آقای آذری که آنجا بود (از همین‌جا به تمام آذری‌های غیور سلام عرض می‌کنم و به شما اطمینان می‌دهم که من جز آن فارسهای بی‌تربیت نیستم که &#8230;) قیافه و لهجه این آدم، من را یاد گروهبان میدان تیرمان می‌انداخت که قبلا نوشته بودم (خدایی اون رو هم نخوندین؟ پس شما اوقات فراغتتون رو چه می‌کنین؟)&#8230; مجبورم دوباره بگم&#8230; همان روز میدان تیر که ساعت شش صبح  با مینی‌بوس، مثل یک سری گوسفند مسلح،  وسط میدان تیر ِ &#8220;تلو&#8221; ردیف‌مان کردند و گفتند صبر کنید گروهبان بیاید&#8230;  بعد هم دیدیم که یک ماشین هیوندای سرخابی از آن دور مثل ارابه شیطان گلوله کرده و با سرعت دویست تا آمد آنجا&#8230; بعد هم گروهبان از پشت ماشین بیرون پرید و بلندگو را از دست افسر قاپید و سخنان گهربارش را خطاب به ما گوسفندان این‌طور شروع کرد: &#8220;کره‌خرا&#8230; اینجا حرف، حرف منه&#8230; هر کی گه اضافی بخوره، با سیبل جاشو عوض میکنم و میدم باقی آبکش‌اش کنن&#8230; هدف اصلی سلامت شماس&#8230;  نفر داشتیم اینجا حرف منو گوش نداده، رفته زیر مینی[بوس]&#8230; &#8220;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">حالا یادتان آمد؟ همان&#8230; خلاصه این آقای توی رستوران هم کپی برابر اصل گروهبان بود&#8230;  به صورت فزاینده‌ای &#8220;منم منم&#8221; می‌کرد و امکان نداشت ما از چیزی حرف بزنیم و او فضل و فضولاتش را روی صورت ما قی نکند&#8230; چرا بعضی آدم‌ها اینطورند؟ احساس می‌کنند که اگر دو ثانیه سکوت کنند، طول عمرشان کاهش پیدا می‌کند؟ می‌گفتم باطری قلمی، می‌گفت&#8221;باطری میخوای به من بگو&#8230; من یه رفیق دارم که کل باطری آمریکای شمالی رو تامین می‌کنه&#8230;&#8221; آخه پدرآمرزیده&#8230; یک چیزی بگو که بگنجد&#8230; یا گفتم که یک دوستی دارم که دنبال کار خوب می‌گردد&#8230; بعد گفت &#8221; اشکال نداره&#8230; رئیس بانک جهانی، با من اینطوره (در حالیه که انگشت‌های اشاره دو دستش را در هم قلاب کرده بود)&#8230; بگو بیاد&#8221;&#8230; بعد هم من به گروهبان گفتم که اما این خانم محترم توی صنعت مواد غذایی تخصص دارد&#8230;&#8221; اها&#8230; می‌خوای یه شعبه مکدونالد براش بگیرم، نصف قیمت؟&#8221; چرا؟ واقعا چرا؟ چرا بعضی‌ها مثل همان طوفان جمعه، آدم را به فلان می‌دهند و نمی‌گذارند آدم به عکاسی و تهذیب نفس‌اش برسد؟ ها؟</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">از این هم بگذریم&#8230; بر اساس این که زکات علم، نشر آن است، می‌توان این نتیجه را گرفت که زکات لذت هم نشر آن است&#8230; فلذا شما هم <a href="http://absurdgames.blogspot.com/"><span style="color: #000000;">این وبلاگ</span></a> را بخوانید&#8230; به شخصه نگارش این آدم را دوست دارم و مهم‌تر از آن فکرهایش را&#8230; شاید شما هم لذت بردید.</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/talkandtea/~4/qNIo8yEuCBw" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/754/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>56</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://talkandtea.net/archives/754</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>کرگدنی که مجری شد</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/talkandtea/~3/KeWesbAJ-Yw/729</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/729#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Feb 2012 21:01:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/729</guid>
		<description><![CDATA[یکی از معضلات من در نوشتن هر پست، پیدا کردن جمله اول آن است&#8230; همان مطلع پست (بر وزن شلغم خشک)&#8230;  یک جمله تکان‌دهنده و افسون‌گر که تا ناف، سر خواننده را کلاه بگذارد و  الکی الکی تا ته پست او را مجبور به خواندن کند&#8230; الان هم چهل دقیقه است که دارم عرق می‌ریزم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">یکی از معضلات من در نوشتن هر پست، پیدا کردن جمله اول آن است&#8230; همان مطلع پست (بر وزن شلغم خشک)&#8230;  یک جمله تکان‌دهنده و افسون‌گر که تا ناف، سر خواننده را کلاه بگذارد و  الکی الکی تا ته پست او را مجبور به خواندن کند&#8230; الان هم چهل دقیقه است که دارم عرق می‌ریزم تا یک جمله درست و درمان برای اول این پست پیدا کنم&#8230; بس که هوا گرم است&#8230;. اینطوری شروع می‌کنم: آخر هفته خوبی بود&#8230; نه اینطوری: این آخر هفته یک بار رفتیم مهمانی و یک بار هم رفتیم باغ‌وخش&#8230; یا که این‌طوری&#8230;آخر هفته بود&#8230; مهمانی بود&#8230; باغ‌وحش بود&#8230; صفا بود&#8230; صدا بود &#8230; نور بود&#8230;. عشق بود&#8230; گوریل بود&#8230; میمون برزیلی بود&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">دیدید؟  پیدا کردن جمله اول سخت است&#8230; در هر حال همان چیزهایی که بالا گفتم را به عنوان شروع پست قبول کنید&#8230; بعد از سال‌ها رفتیم باغ‌وحش&#8230; مثل همه باغ‌وحش‌ها، یک محل بوگندو بود، با یک تعداد قفس غم‌بار که داخل هر کدام از آن‌ها یکی دوتا حیوان دپرس به آدم زل می‌زنند و قطعا  آرزو  می‌کردند که کاش به جای تایتانیک، کشتی نوح به آیس‌برگ خورده بود و غرق می‌شد، تا این روز را نمی‌دیدند&#8230; در عوض بچه‌ها (و بعضا بزرگتر‌ها) با دیدن گورخر و فیل و کرگدن، آن‌چنان ذوقی می‌کردند که انگاری  بعد از سال‌ها نیمه گم‌شده‌شان را پیدا کرده‌اند&#8230; من از بچگی از باغ‌وحش بدم می‌آمده&#8230;. پارک ارم یک باغ‌وحشی داشت (دارد؟) که بوی گندش تا قزوین هم می‌رسید&#8230; یک شیر زردنبو داشتند که هم‌سن نادرشاه افشار بود&#8230; از  بس که لاغر بود، انگاری لوله یک  جارو برقی صنعتی را توی کو.ن‌اش کرده‌اند و با  تمام قدرت روشن‌اش کرده‌اند و همه چیز را مکش کرده (گرفتید منظورم را؟)&#8230; حق هم داشتند&#8230; آن‌موقع جنگ بود و گوشت به آدم‌ها هم نمی‌رسید&#8230; چه برسد به این شاه‌شیر&#8230; خلاصه این‌طوری&#8230; یک بار هم که یک خرس  توی پارک ملت،  دست یک بچه‌ای را گرفته بود و از فرق سر تا  کف پایش را خورده بود و دو تا آروغ تحویل والدین‌اش داده بود&#8230; بعدترها هم شنیده بودم که یک مسئول ذی‌ربط، دلیل حادثه را اشتباه محاسباتی در فاصله میله‌های قفس اعلام کرده بود&#8230; اینطوری که خرس از لای آن‌ها نمی‌توانسته بیرون بیاید ولی فراموش کرده‌اند که بچه آدمیزاد از لای آن‌ها می‌توان رد بشود&#8230; راست و دروغش گردن روزنامه‌های وقت&#8230;.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">ببخشید&#8230; من فقط  خواستم بگویم دیروز  رفتیم باغ‌وحش&#8230; نمی‌دانم چرا یکهو اینقدر ماجرا خشن شد و رسیدیم به موضوع بچه‌خوری&#8230; بگذریم&#8230; بیایید از چیزهای خوب حرف بزنیم&#8230; این آخر هفته علاوه بر باغ‌وحش، یک مهمانی هم دعوت بودیم و جای شما خالی، خیلی خوش گذشت و نور بود، صدا بود، عشق بود و اینها&#8230; بهترین قسمت ماجرا این بود که آن‌جا یک تلویزیون بود که داشت برنامه جام‌جم ،شاید هم شبکه دو یا سه را نشان می‌داد&#8230; هر چه بود یکی از شبکه‌های داخلی بود&#8230;  بعد از پنج سال&#8230; مثل همان آدم‌هایی که توی باغ‌وحش با دیدن کرگدن ذوق می‌کردند، من هم با دیدن خانم مجری بال‌بال می‌زدم&#8230;یک برنامه‌ای بود که آشپزی یاد می‌داد، خیاطی یاد می‌داد، یک آقای دکتر اورولوژیست مهمان‌شان بود، خواننده داشتند&#8230; اصلا شهر فرنگ بود&#8230; خیلی باحال بود&#8230; تنها اشکال این بود که صاحب‌خانه راضی نمی‌شد که صدای تلویزیون را زیاد کند&#8230;  این شد که من تمام برنامه را به‌صورت صامت نگاه کردم&#8230;  مجری  برنامه با این‌که یک زن درشت اندام بود  و کمی  کمتر از یک قبضه، ریش فرخورده  داشت و با مانتوی خردلی برق برقی‌اش ، درست به هیئت ابرهه درآمده بود، اما من  خیلی دوست‌اش داشتم&#8230; یک حرف‌هایی می‌زد که البته من نمی‌شنیدم ولی حتما خوب بوده‌اند&#8230;  بعد یک خانمی را آوردند با مانتوی سفید (مثل پرستارها) و دستکش جراحی&#8230; فکر کردم آمده روش پیوند کلیه را یاد بدهد و برود&#8230;  اما بعد دیدم که آمده کیک قیسی درست کند&#8230; آشپز بود&#8230;  مانتویش دست‌کم  سه سایز برایش بزرگ بود و راحت دو تا کفن جادار را می‌شد از کنارش درآورد&#8230; اما خوبی لباس گشاد این است که قدرت تخیل آدم را زیاد می‌کند&#8230; که ببیند آن تو چه خبر است؟ بزرگند؟ کوچکند؟ توی دست جای می‌گیرند؟ نمی‌گیرند؟  کلا تفریح خوبی است&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">بعد هم یک دکتر  اورولوژیست را آوردند&#8230; خیلی نفهمیدم از چی صحبت می‌کرد&#8230;  لااقل اگر دکتر مغز و اعصاب می‌آوردند، شاید جهت مثال و تنویر، دست به  سرش می‌کشید یا عکس مغز را نشان می‌داد&#8230; ولی دکتر اورولوژیست به کجایش دست بکشد یا عکس چی را نشان بدهد&#8230; خلاصه خیلی مفید نبود&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;"> دست آخر هم یک آقای خواننده‌ای آمد و ایستاد روبروی ابرهه و شروع به خواندن کرد&#8230; لابد خوب می‌خواند&#8230;  لابد می‌خواند &#8220;گل می‌روید ز باغ، گل می‌روید&#8221;&#8230; مجری هم انگاری که در محضر فیثاغورث نشسته باشد و هندسه یاد بگیرد، هیچ عکس‌العملی به غمزه‌های خواننده نشان نمی‌داد&#8230; اما من هنوز دوستش دارم (مجری را می‌گویم)&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;"> مخلص کلام اینکه  دو ساعت تمام آنجا نشستم و تماشا کردم&#8230; طعم  گس عشق دوباره آمد زیر زبانم&#8230; اگر  خانم مجری نزدیک‌مان بود، شاید به جای باغ وحش ، دستش را  میگرفتم و می‌رفتیم یک باشگاهی چیزی، دمبل می‌زدیم&#8230; روز تولدش برایش افترشیو کادو می‌فرستادم&#8230; کاش&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">این بود آخر هفته ما&#8230;  نور بود&#8230;  صدا بود&#8230;  مجری بود&#8230; کرگدن بود&#8230; جای شما جدا خالی بود&#8230;<br />
</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/talkandtea/~4/KeWesbAJ-Yw" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/729/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>51</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://talkandtea.net/archives/729</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>انتگرال امشب من</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/talkandtea/~3/Mjw-qumth64/711</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/711#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 20 Feb 2012 04:43:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/711</guid>
		<description><![CDATA[دو روز تمام است که باران لاینقطع می‌بارد و هوا خیس است و کم مانده که تن و بدنم جوانه بزند و بشوم سبزه سفره هفت‌سین… این جور آب و هوا، من را یک نهیلیست دوآتشه می‌کند و کلا می‌شوم &#8220;آمدنم بهر چه بود&#8221; و اینها… اصولا نهیلیست بودن خوب است… چون به آدم یک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">دو روز تمام است که باران لاینقطع می‌بارد و هوا خیس است و کم مانده که تن و بدنم جوانه بزند و بشوم سبزه سفره هفت‌سین… این جور آب و هوا، من را یک نهیلیست دوآتشه می‌کند و کلا می‌شوم &#8220;آمدنم بهر چه بود&#8221; و اینها… اصولا نهیلیست بودن خوب است… چون به آدم یک تم روشنفکری می‌دهد و خودبرتربینی زیر پوست می‌خزد و احساس می‌کنی که همه آدم‌ها، یک جورهایی خر آسیاب هستند و هر روز صبح برای رسیدن به سراب خوشبختی‌شان جان می‌کنند و خودشان هم این را نمی‌فهمند و اینجا فقط من‌ ِ روشنفکرم که به این راز مخوف بشری پی برده‌ام…بعد هم که آفتاب بیرون می‌زند، همه این تفکرات تبخیر می‌شوند و موقتا اهدافم را دوباره دنبال می‌کنم… این لابد مختص من است و الباقی آدم‌ها‌، با این شرایط مضحکِ جوی به نحو دیگری برخورد می‌کنند… فکر کنم این تفاوت برداشت‌ها برای تمام موضوعات صادق است… مثلا یک شب برفی منهای چهل درجه… بلاشک تعبیر آدمی که در یک خانه گرم با پنجره‌های دوجداره که لای جدارهای آن پر از گاز هلیوم باشد و یک لیوان داغ چائی هم دستش باشد، با تعبیر یک آدم دیگر که شب را قرار است زیر پل بخوابند و موقع شا.شیدن، شا.شش تبدیل به استلاکتیت (یا استلاکمیت در صورت شاش.یدن سر بالا)  بشود،زمین تا آسمان توفیر دارد… برای یکی سخت ناجوانمردانه سرد است و برای یکی می‌شود شب بارش مروارید از آسمان سخاوتمند (یا همان وای مامانم اینا)… احتمالا منشا تمام تداخلات بشری و لگد‌زدن انسان‌ها به همدیگر، زیر سر همین  باشد…</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">دیروز رفتیم پیک‌نیک… چه اسم مسخره‌ای دارد این پیک‌نیک… آدم را یاد گاز پیک‌نیکی و قابلمه آش نخود می‌اندازد… سه پایه دوربین، دستم را زخمی کرد… بس که این سه‌پایه مثل گراز خشن و وحشی است… شبیه دوشکا است… همین اسلحه خفنی که یک تیر آن، یک قبیله آدم را دود ِ هوا می‌کند… یک بار  توی حیاط‌مان گذاشته بودم‌اش روی دوشم تا بروم عکاسی… تا همسایه‌مان من را دید، مثل سگ فرار کرد… فکر کرد که الان شلیک می‌کنم و کو.نش پاره می‌شود… اما من شلیک نکردم… خودم هم باورم شده که سه‌پایه‌ام شلیک می‌کند… به هرحال… انگشت درازم (همان که موقع رانندگی خیلی از خودش شور و حال عجیبی نشان می‌دهد) لای سه‌پایه ماند و یک حفره در آن ایجاد شد و خون فواره می‌زد بیرون (نه با این هیجان البته)… الان هم سرش را باندپیچی کرده‌ام و شبیه این مردان ترکمن شده که کلاه پشمالو سرشان می‌گذارند (شرط می‌بندم این وسط یک ترکمنی پیدا می‌شود و  این جمله آخر را می‌کند پیراهن عثمان که ای داد و بیداد، چه نشسته‌اید که عزت و عصمت‌مان پودر شد… بس که ما غیرت داریم)…</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">بگذریم… خلاصه اینکه داشتم <a href="http://dailyshots.net/index.php?showimage=1049"><span style="color: #000000;">این عکس</span></a> را می‌گرفتم  که انگشتم پکید… هر کس نداند، فکر می‌کند عجب جای مصفایی است اینجا… برش اریبی از خود ِ بهشت… اما خب… خدا را شکر که دوربین، فریم دارد&#8230; فریم‌بندی در عکاسی یعنی نشان دادن قسمتی از حقایق&#8230; به عبارتی حذف برخی دیگر از حقایق&#8230; مثلا اگر من آدم منصفی بودم و کمی وایدتر عکسم را می‌گرفتم، احتمالا شما کنار این آبشار و دریاچه فیروزه‌ای، یک اتوبان شلخته و یک پل فکسنی و دو کرور ماشین دریده هم می‌دیدید که می‌توانستند صراحتا به احساسات و عواطف بیننده پی‌پی کنند&#8230; پس زنده باد فریم‌بندی و زنده باد کراپ کردن&#8230; فکر نکنید که کار نادرستی کرده‌ام&#8230; همه ما در زندگی روزمره‌مان، اتفاقات ساده را حین بازگوکردن کراپ می‌کنیم&#8230; هر قسمتی که دوست داریم را داخل فریم حرف‌هایمان جا می‌دهیم و قسمت‌هایی که به صلاح نیست را زیر سبیلی رد می‌کنیم&#8230; کراپ کردن یکی از مهارت‌های هر انسان چهار سال به بالا، به حساب می‌آید&#8230; به‌خدا&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">من چقدر سعی دارم اینجا اصول بدیهی را بازگو و اثبات کنم&#8230; اصلا اثبات اصول بدیهی از همه چیز سخت‌تر است&#8230; شما اگر رشته تحصیلی‌تان ریاضی محض باشد (نگران نباشید، من هم نیستم) این را خوب می‌دانید که اثبات &#8220;یک بعلاوه یک می‌شود دو&#8221;، به مراتب از اثبات یک انتگرال شصت‌گانه سه بعدی با سه متغیر هم می‌تواند ملال‌انگیزتر و بغرنج‌تر باشد&#8230; چون برای اثبات آن اولی هیچ پیش‌فرضی وجود ندارد و شما باید از خود  آدم و حوا و سیب شروع به اثبات کنید تا نهایتا برسید به اینکه باباجان یک با یک می‌شود دو&#8230; بعد هم که اثبات کردید، می‌فهمید که قبل از اثبات، چند صد میلیون آدم، از نتیجه این اثبات مطلع بوده و در زندگی روزمره‌شان آن را استفاده می‌کنند&#8230; این یعنی عبث‌آلودگی یک تلاش&#8230; درست مثل همین وبلاگ‌نویسی من که بیشتر یک تلاش مذبوحانه جهت هیچی است&#8230; شاید فقط بدرد تقویت عضلات انگشتان بخورد که دارند توی سر کیبرد می‌زنند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">حالم از این پست‌ها به هم خورد&#8230; کلی کلمه انگلیسی قاتی خودش دارد&#8230; اصلا تقصیر این زبان فارسی است&#8230; کلمه کم دارد&#8230; تا می‌خواهم دو خط چیزی بنویسم، مجبور می‌شوم شش تا کلمه بیگانه (بیگانه و پدرسگ) هم بپرانم&#8230; تقصیر من است؟ به جای کراپ و کیبرد و انتگرال و فریم و دوشکا و پیک‌نیک و استلاکتیت و استلاکمیت و هلیم و ماشین و وبلاگ چه بنویسم که هم من بفهمم و هم شما؟ زبان مادرمرده‌ای است این فارسی&#8230; عین یک اسکلت است که کت و شلوار انگلیسی مرینوس تن آن کرده‌ایم&#8230; اصلا چطور ممکن است  وقتی که ما هنوز برای انتگرال معادل مقبولی نداریم، قله‌های مرتفع دنیا را فتح کنیم؟ زر مفت می‌زنیم؟ من هم همین فکر را می‌کنم&#8230; پس بزن قدش&#8230; </span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/talkandtea/~4/Mjw-qumth64" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/711/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>63</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://talkandtea.net/archives/711</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>چهار گیگابایت خاطره</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/talkandtea/~3/ph2IXjfwfRA/703</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/703#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Feb 2012 20:47:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/703</guid>
		<description><![CDATA[بیست ساعت است که مثل یک توپ پینگ‌پنگ، مشغول رفت و آمد بین زمان حال و گذشته هستم&#8230; دلیل‌اش هم فقط یک mp3 player چس‌مثقالی است که  تازه گیرم آمده است&#8230; نمی‌دانم چرا فرهنگستان فارسی برای این وسیله، تا حالا یک معادل ِ درخور پیدا نکرده&#8230; مثلا &#8220;پخش‌کننده فشرده‌موسیقی سه&#8221; یا  &#8220;سه فشرده‌پرداز&#8221; (بر وزن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">بیست ساعت است که مثل یک توپ پینگ‌پنگ، مشغول رفت و آمد بین زمان حال و گذشته هستم&#8230; دلیل‌اش هم فقط یک mp3 player چس‌مثقالی است که  تازه گیرم آمده است&#8230; نمی‌دانم چرا فرهنگستان فارسی برای این وسیله، تا حالا یک معادل ِ درخور پیدا نکرده&#8230; مثلا &#8220;پخش‌کننده فشرده‌موسیقی سه&#8221; یا  &#8220;سه فشرده‌پرداز&#8221; (بر وزن سه کله پوک)&#8230; به هر حال&#8230; من صاحب یکی از این‌ها هستم&#8230;. اما من آدم موسیقی‌شناسی نیستم&#8230; خیلی هم وابسته  به خواننده خاصی نمی‌شوم و اگر روزی روزگاری کنسرت یکی‌شان بروم، خودم را از فرط سرور و شادی جر نمی‌دهم&#8230; به همین دلیل هم تا حالا هیچ آرشیو مدون و مبسوطی از آهنگ‌های مورد علاقه‌ام نداشته‌ام&#8230;  فلذا تمام دیروز را مشغول شخم زدن اینترنت برای پیدا کردن آهنگ بودم&#8230; شخم زدن اینترنت معنی مشخص و واحدی  دارد&#8230; یعنی دزدیدن آهنگ و پرداخت نکردن یک شاهی پول، بابت آن&#8230; حدس‌تان درست است&#8230; من از آن دسته آدم‌های &#8220;هنرنپروری&#8221; هستم که نقش بسزایی در عدم ترقی عالم موسیقی دارم&#8230; اما خوب&#8230; یک آدم سی‌وچند ساله را  که عین سی‌وچند سال زندگی‌اش، به حرام‌خوری ِ فرهنگی مشغول بوده را نمی‌شود با دو روز آدم کرد&#8230;  مشقت می‌طلبد  و فرهنگ‌سازی درونی&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">این‌ها مهم نیست&#8230; مهم این است که مجاهدت دیروز من باعث شد تا چهار گیگابایت از هشت گیگا بایت این  &#8221;سه‌فشرده‌ساز&#8221; را پر کنم&#8230; در این تفحص هم، صرفا کمیت مد نظر بوده و کیفیت را  ندیده گرفتم&#8230; همین شده که طیف وسیعی از آهنگ‌ها و خواننده‌ها را داشته باشم&#8230; از آتشی که نیستان را به فنا داد تا لیلای احمق که در را باز نمی‌کند و سوسن بی‌شعور که اجازه خواستگاری به بروبچه‌ها نمی‌دهد&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">اما این وسط یک آهنگ‌هایی هست که درست مثل ماشه یک تفنگ عمل می‌کنند و با همان دلنگ‌دلنگ اول‌شان، آدم را شلیک می‌کنند به قدیم‌ها&#8230;  می‌توانند آدم را بیست سال جابجا کنند&#8230; این آهنگ‌ها ، دم‌مسیحا دارند و کارشان زنده کردن خاطرات است&#8230; مثل یک بیل مکانیکی می‌افتند به جان خاک ترک خورده خاطرات و آنها را زیر و رو می‌کنند و هر چه مرده است را زنده می‌کنند&#8230; خوب و بد&#8230;  بعد همین می‌شود که وسط  قدم زدن، بیل مکانیکی دیو.ث یکهو دلش می‌خواهد بزند به صحرای کربلا&#8230;  کلی خاطره مرده را مثل روز اول ، صحیح و سالم می‌گذارد جلوی چشم آدم&#8230; تو هم فقط می‌توانی آرام سرت را بین دو دستت بگذاری و شاهد پرت شدن‌ات به قدیم‌ها باشی&#8230;  یک جایی از دل آدم فشرده می‌شود&#8230; یک جورهایی دلت دکمه &#8220;پلی‌بک&#8221; می‌خواهد&#8230; فکر می‌کنی که هست&#8230; ولی نیست&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">نمی‌دانم این خاصیت من است یا خاصیت شرقی‌ها یا  همه آدم‌ها که ناخواسته، یادآوری خاطرات‌شان آغشته به یک تم غم‌انگیز می‌شود&#8230; انگاری که کانال زنده‌سازی خاطرات، مجهز به یک فیل.تر غم‌ساز است و حتی خاطرات شاد و مفرح هم، ماهیتی ملال‌آور به خودشان می‌گیرند&#8230; مثلا به طرف می‌گوئی که یادته  ده سال پیش،عروسی فلانی چه خوشی گذشت؟ بعد قیافه طرف را نگاه کنید&#8230; اول سرش کمی کج می‌شود، چشم‌هایش از فوکوس خارج می‌شود، عضله‌های صورتش شل می‌شود و یک لبخند ماستکی روی صورتش جاخوش می‌کند&#8230;  این یعنی اوج اندوه در بازسازی یک پدیده مشمول زمان شده‌ی شاد&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">شاید هم این موضوع، مربوط به شالوده &#8220;غم‌پرور&#8221; ما شرقی داشته باشد&#8230;  احتمالا همه ما قبول داریم که لذتی که در غم هست، در شادی عمرا نیست&#8230; نه&#8230; بگذارید جمله‌ام را اصلاح کنم&#8230; لذتی که ما از غم می‌بریم، از شادی عمرا نمی‌توانیم ببریم&#8230;  یک کسی هست (احتمالا سیمین دانشور) که یک جایی (احتمالا سووشون ) می‌گوید: باریتعالی موقع سرشتن خاک انسان، بر سر او گریست و از آنجا بود که گل انسان به اندوه اشک آغشته شد و  غم پاره‌ای از وجود انسان گشت یا چیزی شبیه این (تمنا می‌کنم این جمله را مربوط به علی شریعتی و کتاب کویر او نکنید&#8230; به غیر از علی،  آدم‌های دیگر هم حرف‌های خوب  و مشابه می‌زنند)&#8230; یا مثلا اینکه می‌گویند که پایان هر خنده زیاد، یک گریه است&#8230; بار اول این را کجا شنیدم؟ دانشجو بودم&#8230; نصف‌شب با پوریا و سه چهار نفر دیگر، وسط خیابان ولیعصر افتادیم دنبال یک موش&#8230; به عنوان یک دانشجوی شهرستانی، تفریح بهتری پیدا نمی‌کردیم&#8230; موش را بدبخت کردیم&#8230; آنقدر در این کش‌و‌قوس، خندیدیم که فک‌مان جر خورد و شلوارمان را خیس کردیم&#8230; بعد هم برگشتیم خوابگاه&#8230; ساعت سه صبح  تلفن زدند که پدر پوریا فوت کرده&#8230; بعد همه گریه‌مان گرفت&#8230; بعد هم یک خری همان مثال بالا را زد و مثل پزشکی قانونی، عامل فوت را خنده‌های زیاد چند ساعت پیش  اعلام کرد&#8230; شاید هم دلیل غم‌اندود شدن، آکواریوم مسمومی باشد که در آن رشد و نمو پیدا کرده‌ام&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">زدم جاده خاکی&#8230; خلاصه آهنگ گوش می‌دهم و خاطره زنده می‌کنم&#8230; آدم‌های دور، یکی یکی می‌آیند جلوی چشم‌ام&#8230;  من هم  سرم را کج می‌کنم، چشم‌هایم از فوکوس خارج می‌شود و یک لبخند ماستکی بهشان می‌زنم &#8230; انگاری که می‌گویند &#8220;خاطره هر جا که میری به یاد من باش&#8221;&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #800000;">بعد نوشت) چون من و شما خیلی رفیقیم پس بگذارید یک چیزی که ته دلم است را بگویم&#8230; من از دو سه تا عبارت کلاسیک زیاد خوشم نمی‌آید&#8230; مثلا &#8220;ایرانی جماعت&#8221;&#8230; مثلا &#8220;ملت باحالی داریم&#8221;(به مفهوم منفی)&#8230; خیلی توی سر خودمان نزنیم&#8230; هر قومی یک خوبی‌هایی دارد و یک بدی‌هایی&#8230;  اگر شما هم چند سالی لای یک قوم بیگانه زندگی، می‌فهمید که آنها هم جنبه‌های چندش‌اوری در زندگی‌شان دارند&#8230; پس خیلی مته به خشخاش خودمان نگذاریم&#8230; ما هم یک ملت معمولی هستیم مثل باقی ملت‌ها&#8230; نه خیلی خارج ضوابط  و عجیب و غریب هستیم و نه خیلی باهوش که اگر از ناسا حذف شویم، کل پروژه‌های فضایی کنسل بشود&#8230; کاملا معمولی.</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/talkandtea/~4/ph2IXjfwfRA" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/703/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>62</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://talkandtea.net/archives/703</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>به گمونم من و این همه خوشبختی محاله</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/talkandtea/~3/cSRjiKbeBCc/698</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/698#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 18:05:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/698</guid>
		<description><![CDATA[شما، من را شرمنده خودتان می‌کنید&#8230; آنقدر لطف و محبت برای پست قبلی نسبت به من نشان دادید که من زبانم قاصر است&#8230; الان هم حرف زیادی برای گفتن ندارم و فقط می‌خواستم یک تشکر چرب و چیلی از همه شما کرده باشم و امیدوارم یک روزی همه‌مان زیر یک آسمان باشیم و برای دیدن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">شما، من را شرمنده خودتان می‌کنید&#8230; آنقدر لطف و محبت برای پست قبلی نسبت به من نشان دادید که من زبانم قاصر است&#8230; الان هم حرف زیادی برای گفتن ندارم و فقط می‌خواستم یک تشکر چرب و چیلی از همه شما کرده باشم و امیدوارم یک روزی همه‌مان زیر یک آسمان باشیم و برای دیدن هر کدام‌تان، فقط لازم باشد یک کورس تاکسی سوار بشوم و نه چهار سری هواپیما و دیگر هیچ کاربر ایرانی برای اسک.ایپ وجود نداشته باشد و این‌قدر همه مهربان شده باشند که لازم نباشد من بین کلمات مهیج، نقطه‌های بی‌ربط بگذارم&#8230; و مهم‌تر اینکه دل همه‌مان خرم باشد و سطح دغدغه‌هایمان بالاتر از راسته گوسفند بدون چربی و برنج پاکستانی بشود&#8230; تک تک شما را سفت در آغوش می‌کشم، می‌چلانم و در صورت تمایل طرفین، می‌بوسم و الی آخر&#8230; دم همه شما گرم&#8230;</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/talkandtea/~4/cSRjiKbeBCc" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/698/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://talkandtea.net/archives/698</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>Nonsense</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/talkandtea/~3/xEdFdIuwc68/681</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/681#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Feb 2012 21:54:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/681</guid>
		<description><![CDATA[امروز پنج‌شنبه است&#8230; وسط زمستان&#8230; اما به کوری چشم دشمن بی‌تربیت، زمستان‌مان بدجوری بهار شده است و من با یک پیراهن آستین کوتاه ِ راه‌راهی، برای خودم ول می‌چرخم&#8230; گل‌های  باغچه با زبان بی‌زبانی می‌گویند که این نوسان هوا ما را نموده است و تمام غنچه‌های‌شان مثل پرچم‌های نیمه‌افراشته، مانده‌اند که بدهند یا ندهند&#8230; چه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">امروز پنج‌شنبه است&#8230; وسط زمستان&#8230; اما به کوری چشم دشمن بی‌تربیت، زمستان‌مان بدجوری بهار شده است و من با یک پیراهن آستین کوتاه ِ راه‌راهی، برای خودم ول می‌چرخم&#8230; گل‌های  باغچه با زبان بی‌زبانی می‌گویند که این نوسان هوا ما را نموده است و تمام غنچه‌های‌شان مثل پرچم‌های نیمه‌افراشته، مانده‌اند که بدهند یا ندهند&#8230; چه شود اگر بدهند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">هفته پیش دو تا درخت بریدم&#8230; بله&#8230; من علاوه بر وبلاگ‌نویسی، درخت بریدن هم بلدم&#8230; یک اره برقی به <em><a href="http://dailyshots.net/index.php?showimage=1031"><span style="color: #000000;"><strong>این درازا</strong></span></a> </em>(و بلکم درازتر) قرض کرده بودم&#8230; زور و صدا و تکانش،درست به اندازه یک موتور سی‌جی۱۲۵ بود&#8230; موقع کار کردن با آن، احساس می‌کردم که یک سی‌جی را بغل کرده‌ام&#8230;  روشن که می‌شد، دوتائی‌مان (من و اره) غرق در دود و خاک و صدا  و توهم جنون می‌شدیم&#8230; توهم جنون  در بریدن ِ هر چه که سرپاست&#8230; مثل توهم جنون یوسفِ ختنه‌چی و دول بچه معصوم&#8230; اصلا تا حالا درخت بریده‌اید؟ خاصیت درخت این است که تا آخرین ثانیه قبل از سقوطش، سرپا می‌ماند و سوت می‌زند و انگار نه انگار&#8230; بعد یکهو غافل‌گیر می‌کنند و می‌افتد&#8230; شاید اینطوری می‌کند تا یکهو بیافتد سر آدم و انتقام بگیرد&#8230; اما ما آدم‌ها بی‌شرف‌تر از این حرف‌ها هستیم&#8230;  کلی محاسبه می‌کنیم که چطوری به ریشه بزنیم که خواهر و مادر درخت یکی بشود بی آنکه خون از دماغ کسی بیاید&#8230; بعد هم درخت می‌افتد&#8230; با صدا هم می‌افتد&#8230; راست گفته‌اند که صدای رویش هزار درخت را نمی‌شود فهمید ولی صدای افتادن یکی‌شان را چرا (کی گفته بود این را؟)&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">چقدر nonsense حرف می‌زنم&#8230; معادل فارسی آن را پیدا نکردم که حق مطلب را ادا کند&#8230; ترجمه‌اش می‌شود چرت و پرت؟ بی‌ربط؟ بی منطق؟ مهم نیست&#8230; مهم این است که من دارم nonsense حرف می‌زنم&#8230; نه&#8230; این هم مهم نیست&#8230; همه آدم‌ها یک وقت‌هایی دلشان گرفته یا سنگین است یا روانشان به صورت مقطعی پریشان است&#8230; این گرفتگی و سنگینی و پریشانی باید تخلیه شود&#8230;  یکی تار و تنبور خلاصش می‌کند، یکی دود و بنگ و یکی نوشتن&#8230; پس حرجی بر آدم دل گرفته و دل سنگین و روان‌پریش نیست&#8230; اگر خسته شدید، شما بروید بخوابید&#8230; من هنوز می‌خواهم حرف بزنم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">اسم حسابدارمان لیندا است&#8230;چند سال پیش، یکهو تب کرده است و تارهای صوتی‌اش آسیب دیده است&#8230; حالا مجبور است نجواکنان حرف بزند&#8230; انگاری می‌خواهد یک راز مگو را بازگو کند&#8230; نسبت جغرافیایی اتاق من به اتاق لیندا مثل نسبت مراغه است به زاهدان&#8230; یا نیاوران به نازی‌آباد&#8230; از هم دوریم و هفته‌ای یکی دوبار همدیگر را بیشتر نمی‌بینیم&#8230; آن‌هم توی آشپرخانه (آشپزخانه جایی می‌شود نزدیک کرمان  یا مثلا میدان انقلاب)&#8230; امروز هم آنجا دیدم‌اش&#8230; گفت ماجرای ورزشگاه مصر را شنیده‌ای که ۷۴ نفر مرده‌اند&#8230; بعد گفت توحش همه جا هست&#8230; اینجا هست&#8230; مصر هست.. ایران هم هست&#8230; مصری‌ها بعد از فوتبال رم می‌کنند، افغانی‌ها سر زنان‌شان جفتک می‌اندازند، ایرانی‌ها سر تعصب و غیرتشان و آمریکایی‌ها سر نفت&#8230; آدم اساسا متوحش و لگدپران از کمپانی مادر و پدرش تولید می‌شود و لزومی هم به اصلاح آن نیست&#8230; مثل اینکه خر را از جفتک منع کنیم و سگ را از گزیدن&#8230; این نظر لیندا بود و نه من&#8230; ولی من لیندا را دوست دارم&#8230; پس راست می‌گوید&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">راستی می‌دانستید که من یک آدم بهمنی هستم؟ منظور این نیم‌خط جمله چیزی نبود الا اینکه خودتان خیلی محترمانه بیائید و تبریک‌تان را بگوئید&#8230; ما که هیچ راز نگفته‌ای بین‌مان باقی نمانده و شما حتی شماره تنبان من را هم می‌دانید (گو اینکه من مال شما را نمی‌دانم و بد نیست کنار تبریک‌تان، شماره‌تان را هم ذکر کنید)&#8230; خواستم بگویم امسال می‌خواهم برای تولدم، یک حالی به خودم بدهم&#8230; هنوز دقیق نمی‌دانم چه حالی&#8230; اما حال خوبی&#8230; آدم باید هر از چندگاهی  خودش را تحویل بگیرد و به خودش احترام بگذارد&#8230; اصلا شرط محترم ماندن پیش غیر، احترام به خود است&#8230; نه؟</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">در تائید پاراگراف قبل یک مثال هم دارم&#8230; همین یک ماه پیش به خودم احترام نگذاشتم و  عکاس یک مجلس عروسی شدم (خودم می‌دانم که یک بار این موضوع را ذکر کرده‌ام)&#8230; اما خیلی عذاب کشیدم&#8230; شده‌ام مصداق &#8220;در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد&#8221;(سلام صادق)&#8230; درد داشت&#8230; من اساسا آدم درون‌گرائی هستم&#8230; در جمع تا حدی معذبم&#8230; مخصوصا جمعی که همه به یک دلیل مشترک و شاد، دور هم باشند و من مشمول آن دلیل نشوم&#8230; درست مثل عکاس یک مجلس عروسی که خوشبختی یا بدبختی عروس و داماد به تخ.مش هم نباشد&#8230; خلاصه سخت گذشت&#8230; مخصوصا وقت‌هایی که هفت هشت تا زن پاتیل جلوی دوربین ژستهای محیرالعقول بگیرند&#8230; چرا بعضی زن‌ها زیر بغل‌شان را درست نمی‌تراشند در حالی که لباس‌شان آستین هم ندارد؟ فوتوشاپ حرمت دارد و نباید نقش ژیلت را بازی کند&#8230;.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">هنوز اینجا پنجشنبه است&#8230; هوا متعادل&#8230; من –به عنوان بخشی از کلونی متوحش‌ها- یک سال بزرگ‌تر شدم و یک شمع بیشتر به ماتحت کیکم فرو رفته&#8230; بریدن دو درخت و تخصص در پاکسازی زیر بغل زنان شرقی با موهای زائد به قطر سه میلیمتر و بیشتر، توسط فوتوشاپ هم به رزومه‌ام افزوده شده (فکر کنم کسی تااین‌جای پستم بیدار  نمانده است تا از او خداحافظی کنم)&#8230; شب بخیر&#8230;</span></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/talkandtea/~4/xEdFdIuwc68" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/681/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>138</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://talkandtea.net/archives/681</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>ده دقیقه، بدون درد و خونریزی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/talkandtea/~3/y7UAzsEYk7A/667</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/667#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Jan 2012 19:49:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/667</guid>
		<description><![CDATA[من سرجمع ده تا رفیق دارم که به حمد و قوه الهی هشت‌تای آنها دیگر ایران نیستند&#8230; مازیار هم یکی از این هشت‌ نفر است که یک سال پیش به یک جای دور مهاجرت کرد&#8230; بعد هم سر  ِ یک سال مجددا فیل‌اش یاد هندوستان کرد و دست زن و بچه‌‌هایش را گرفت تا برای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">من سرجمع ده تا رفیق دارم که به حمد و قوه الهی هشت‌تای آنها دیگر ایران نیستند&#8230; مازیار هم یکی از این هشت‌ نفر است که یک سال پیش به یک جای دور مهاجرت کرد&#8230; بعد هم سر  ِ یک سال مجددا فیل‌اش یاد هندوستان کرد و دست زن و بچه‌‌هایش را گرفت تا برای تعطیلات کریسمس، برود ایران&#8230; و رفت&#8230; گویا همانطور که ده ساعت در صندلی هواپیما فرو رفته بوده و از فرط بی‌کاری کف‌بر شده بوده، پیش خودش فکر ‌کرده  حالا که به لطف خدا دو تا بچه خوب و سالم دارد و حوصله بچه دیگر را هم ندارد، بیاید و توی همین سفر ایران سر  ِ خطوط انتقال اسپ.رمش را ببندد تا از این به بعد پول اضافی برای بادکنک‌های شب جمعه ندهد&#8230; بعد هم در همان ارتفاع چهل هزار پایی، تصمیم‌اش را به سمع همسرش رسانده و اوکی را گرفته و خلاصه همه چیز ردیف&#8230; از اینجا به بعد را مازیار تعریف کرده:</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"><span style="color: #000000;">***</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">رسیدیم ایران و کوهی از آدم به استقبال‌مان آمد و ما را بردند خانه&#8230; شب را خانه پدری خوابیدیم&#8230; صبح  دور میز صبحانه نشستیم&#8230; بچه‌هایم به قصد تخریب خانه، شیطانی می‌کردند و به هیج صراطی مستقیم نمی‌شدند  و روی  اعصاب پدرم رژه می‌رفتند&#8230; همان وسط با احتیاط از پدرم پرسیدم که نظرش با بستن لوله‌های انتقال فلان چیست؟ پدرم هم گویا فکر کرده که اگر این دو تا بچه بیشتر بشوند، احتمالا بار بعد با تانک از روی خانه عبور می‌کنند&#8230; فلذا پدرم استقبال شدیدی با تعطیل کردن خط تولیدم کرد&#8230; بعد هم همان وسط  صبحانه به زور و ضرب از روی سفره بلندم کرد تا من را ببرد بیمارستان و کار را یکسره کند&#8230; هر چقدر هم التماسش کردم که لااقل بگذارد چائی را تا ته بخورم، موافقت نکرد&#8230;</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"><span style="color: #000000;">***</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">بیمارستان شلوغ است&#8230; از در و دیوار پلاکارد آویزان کرده‌اند در مدح بستن لوله‌‌های انتقال فلان&#8230; زندگی بهتر، بچه کمتر&#8230; زندگی بهتر، اصلا بدون ِ‌بچه&#8230; کریستف کلمب: اگر من  لوله‌هایم را نمی‌بستم، آمریکا را کشف نمی‌کردم&#8230; ادیسون: موفقیتم در کشف برق را مرهون پدر و مادرم هستم و صد البته دکتر لوله‌بندم&#8230; کاملا قانع شدم که بستن لوله‌ها کار خردمندانه‌ای است&#8230; نوبت‌مان شد&#8230; رفتیم  داخل اتاق&#8230; دکتر پشتش به سمت ما بود و فقط از آن پشت، نوک سبیل‌هایش را می‌دیدم که مثل آنتن خاور زده بود بیرون&#8230; همانطوری سوال کرد: اسمت؟ &#8230; مازیار فلانی.. دکتر هم گفت ساعت شش عصر بیا مطبم فلان جا تا ببندم‌شان&#8230; بعد هم حاضر نشد هیچ سوال دیگری  را جواب بدهد&#8230; البته ما هم با توجه به ابعاد شدید سبیلش، سوال زیادی نپرسیدیم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"><span style="color: #000000;">***</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">راس ساعت شش، فیس تو فیس منشی دکتر بودیم&#8230; حدود ده نفر آدم ِ دول به دست جلوی‌مان بودند&#8230; یک  کاغذ بزرگ هم روی دیوار بود به این مضمون: بستن لوله، ده دقیقه، بدون درد و خونریزی توسط دکتر فلانی، فوق‌تخصص لوله و اینها&#8230; این کاغذ کلی قوت قلب می‌داد&#8230; هر کس که داخل می‌رفت، بعد از ده  دقیقه می‌آمد بیرون&#8230; بدون مشاهده درد در چهره آنها&#8230; نوبت من شد&#8230; رضایت‌نامه و وصیت‌نامه را پر کردم و رفتم توی اتاق&#8230; یک اتاق بزرگ که انگاری همین ده دقیقه قبل چهل تا گاو را در آنجا ذبح کرده باشند و روده‌هاشان را بیرون کشیده‌اند&#8230;  بس که همه جا خون و کثافت بود&#8230; بعد هم دکتر آمد&#8230; ماسک زده بود ولی سبیل‌هایش‌ مثل همان آنتن خاور که رویشان چادر بکشند، ماسک را به میرون هل می‌داد&#8230; بعد هم گفت که بخواب&#8230; خلع لباسم کرد و یک پارچه سبز رویم کشید که وسط آن به قاعده یک در ِ قابلمه باز بود و قرار بود که &#8220;ماجرا&#8221; از آنجا بیرون باشد&#8230; اعتراف می‌کنم که ترسیده بودم و دائم سعی می‌کردم تا آن نوشته بیرون را در ذهنم مرور کنم: ده دقیقه، بدون درد و خون‌ریزی&#8230; بعد هم نفهمیدم چطور شد که دکتر کله طرف را با کش بست و چنان با زور آن را به بالا کشید و به یقه‌ام گره داد که انگاری مسابقه طناب کشی بود&#8230; همانجا بود که مفهوم پاپیون کردن را فهمیدم&#8230; چون واقعا آن دو توپ مورد نظر، دقیقا کنار سیبک گلویم بودند&#8230;  تحت همان  فشار گفتم که آقای دکتر من می‌ترسم (منظورم این بود که غلط کردم)&#8230; دکتر هم گفت عیب ندارم، رستم هم که اینجا بیاید می‌ترسد (منظورش این بود که ری.دی دیگه)&#8230; بعد هم یک جوک لوس گفت و خودش مثل دیو شروع به خندیدن کرد و وسط همان خندیدن یک آمپول بی‌حسی را درست مثل دارت کوبید وسط توپ سمت راست&#8230; بعد هم دنیا سیاه شد، دکتر سیاه شد، سبیل دکتر سیاه‌تر شد&#8230; من هم کل مچ دستم را تا ته توی حلقم کردم&#8230; بعدهم دکتر پرسید درد داره؟&#8230; من بنفش شده بودم&#8230; دو دقیقه بعد هم شروع کرد قیچی کردن پوسته‌ توپ‌ها و دو تا لوله را کشید بیرون و گذاشت لای قیچی&#8230; بعد هم گفت امتحان می‌کنیم (انگاری که میکروفون دستش است) و با قیچی کمی زور به خطوط انتقال آورد&#8230; دوباره از درد بنفش شدم&#8230; دکتر هم گفت: اوپس&#8230; هنوز بی‌حس نشده و خندید&#8230;خلاصه اینکه بعد از چهل پنج دقیقه کارش را تمام کرد&#8230; من آدمی مرده بودم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"><span style="color: #000000;">***</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">نصف شب با درد بیدار شدم&#8230; درد در حد تیم ملی&#8230; در حد درد زایمان&#8230; در حد جدائی روح از بدن ( ونه نادر از سیمین)&#8230; بعد هر رفتم دستشوئی&#8230; همه چیز به رنگ بادمجان شده بود&#8230; توپ‌ها به اندازه گلابی&#8230;فردایش به دکتر زنگ زدیم&#8230; سبیل خاوری گفت که خوب میشه&#8230; تحمل کن درد رو که به شب جمعه‌اش می‌ارزه&#8230; سه روز با درد و فحش گذشت&#8230; ولی بهتر نشد&#8230; رفتیم یک دکتر دیگر&#8230; تا که پکیج‌مان را دید، گفت که عفونت کرده&#8230; سبیل خاوری به علاوه خطوط انتقال فلان، هفت هشت ده تا خط انتقال چیزهای دیگر را هم قطع کرده&#8230; مثل همین پیمانکارهای آب که حین حفاری، لوله گاز و تلفن و برق  را هم شرحه شرحه می‌کنند&#8230; بعد هم آنتی‌بیوتیک و ده روز استراحت مطلق و اینها&#8230;</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"><span style="color: #000000;">***</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">مسافرت زهرمارمان شد&#8230; کل مهمانی‌های خاندان مالیده شد و ماجرا را به هر کس (از ده ساله تا ۱۰۰ ساله) که می‌گفتیم، خیلی نرم بهمان می‌گفت: ای بابا، چرا به من یه ندایی ندادی؟&#8230;انگاری همه در کارلوله بستن بودند&#8230; از ایران برگشتیم&#8230; رفتیم یک دکتر دیگر که چک‌مان کند&#8230; دکتر هم گفت که این روشی که سبیل خاوری شما را مقطوع‌النسل کرده، مربوط به دوره &#8220;مائو&#8221; بوده که چینی‌ها را شکنجه‌وار، ابتر می‌کرده‌اند&#8230; من هم جهت آبروداری گفتم رفته‌ام کلمبیا و عمل کرده‌ام تا خدای‌نکرده نکته منفی وارد پرونده میهن‌مان نشود&#8230;</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"><span style="color: #000000;">***</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">خلاصه&#8230; از چند روز پیش که رفیق‌مان ماجرا را اینطوری از پشت اس.کایپ تعریف کرده، من توان نگاه کردن به هیچ گلابی یا بادمجانی را ندارم&#8230; آدم سبیل کلفت هم که می‌بینم، دردم می‌آید&#8230; اصولا با دست بردن در کار خدا هم مشکل پیدا کرده‌ام&#8230; از مائو هم حالم به هم می‌خورد&#8230; شما هم نکنید این کار را&#8230; اگر هم می‌خواهید بکنید، لااقل دکتر بی‌سبیل پیدا کنید&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/talkandtea/~4/y7UAzsEYk7A" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/667/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>85</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://talkandtea.net/archives/667</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>

