<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" gd:etag="W/&quot;AkADSHk-fCp7ImA9WhRUE04.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978</id><updated>2012-01-23T20:42:59.754+03:30</updated><title>واگن درجه سه</title><subtitle type="html" /><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>55</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/thethirdclasswagon" /><feedburner:info uri="thethirdclasswagon" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><entry gd:etag="W/&quot;AkADSHk9eip7ImA9WhRUE04.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-4437415555832560306</id><published>2012-01-23T20:26:00.002+03:30</published><updated>2012-01-23T20:42:59.762+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-01-23T20:42:59.762+03:30</app:edited><title>التهاب</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;امروز صبح مهسا از پشت میزش با صداي بلند اعلام مي‌كند که قیمت سكه به بالاي 1 ميليون رسيده. خبرهاي مربوط به صعود روزانه‌ي قيمت سكه چند روزي هست كه در صدر خبرهاي صبحگاهي اين‌جاست. مریم که چند روز مرخصی بوده با ناباوری من را نگاه می‌کند. بهت را توی چشمهایش می‌بینم. می گوید "هفتصد بود که!" صحبت‌ها در مورد قیمت سکه و وضعیت بازار ادامه پیدا می‌کند.&lt;br /&gt;دو ساعت بعد اكرم كه از بيرون آمده مي‌گويد كه بانك به طرز وحشتناكي شلوغ بوده و مردم ريخته بوده‌اند تا براي پيش‌فروش سكه‌ی دولتی ثبت نام كنند. مي‌گويد يك نفر 1800 تا سكه خريده! قيمت پيش‌فروش را از حديثه مي‌پرسم. با خنده مي‌گويد چهار ماهه يا شش ماهه؟ و ادامه مي‌دهد چهارماهه 627 و شش ماهه 599. فكر مي‌كنم 1800 × 599 هزار چند مي‌شود. اكرم مي‌گويد بعد از بانك رفته فروشگاه تعاوني تا خريد كند. ظاهرا خانمي آمده بوده برنج بخرد و 100 كيلو برنج می‌خواسته و بعد تصميمش را به  300 كيلو عوض کرده. و به اكرم که پرسیده این همه برنج را برای چه می‌خواهد گفته "قراره جنگ بشه خانوم!" اكرم حسابي ترسيده. این را که می‌گوید چند نفر از بچه ها هم ترس برشان می‌دارد. ریحانه می‌گوید اگر این‌طور باشد باید برود برای دوقلوها شیرخشک بخرد. می‌گوید خودش می‌تواند گرسنگی بکشد ولی بچه‌ها نه. بحث به تاریخ مصرف شیرخشک و مدتی که بچه‌ها باید شیر بخورند می‌کشد. و نتیجه این که می‌شود فعلا برای مصرف شش ماه دوقلوها شیرخشک تهیه کرد.&lt;br /&gt;یک ساعت بعد: رئيس من را صدا مي‌كند که به اتاقش بروم. وقتي تعارف مي‌كند بنشينم مي‌توانم ميزان جدي بودن صحبتش را حدس بزنم. مي‌گويد شنيده كه ما تجربه‌ي حساب ارزي داریم و مي خواهد شرايطش را بداند.  وقتي متوجه مي‌شود نرخ ارز مرجع تقريبا نصف قيمت امروز بازار است نااميد مي‌شود. بين نگهداري سرمايه‌اش در بانك يا خريد سكه يا ارز مردد است. كمي صحبت مي‌كنيم (بیشتر درد دل) و نهايتا مي‌گويد شايد بهتر باشد چند سكه‌اي كه دارد بفروشد و براي سكه‌هاي دولتي ثبت‌نام كند. از اتاقش كه بيرون مي‌آيم توي سالن هنوز صحبت‌ها ادامه دارد. چند دقيقه بعد رئيس هم مي‌آيد و توي سالن كنار شيده مي‌نشيند و از او هم نظرخواهي مي‌كند و همه وارد بحث مي‌شوند. &lt;br /&gt;ورا میان صحبت‌ها برگ برنده اش را رو می‌کند. "ما از يه دوستي كه توي ارتشه شنيدیم كه گفته 12 اسفند جنگ مي‌شه." صحبت جنگ بالا می‌گیرد و به شوخی در مورد مخفی کردن سکه‌های طلا دربالش و چال کردنشان در باغچه ختم می‌شود. شیده پیشنهاد می‌کند همه سکه‌هایشان را به او بدهند تا ببرد شمال برایشان دفن کند. شيده امروز از صبح تمام جمله‌هايش را این‌طور تمام می‌کند: یک آه بلند و بعد: "...چه مي‌دونم!"&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-4437415555832560306?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/efTcva_Yfe0" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/4437415555832560306/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=4437415555832560306" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/4437415555832560306?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/4437415555832560306?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/efTcva_Yfe0/blog-post.html" title="التهاب" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2012/01/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEEEQ3c-fip7ImA9WhRQF0o.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-2369222607409465968</id><published>2011-12-13T13:53:00.002+03:30</published><updated>2011-12-13T14:06:42.956+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-13T14:06:42.956+03:30</app:edited><title>امتحان آیین نامه</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" &gt;ممتحن پاسخ نامه های امتحان آیین نامه را پخش می کند. &lt;br /&gt;- خب حالا مشخصاتتون رو بالای برگه ها پر کنین. &lt;br /&gt;قدم می زند و با دقت نگاه می کند که همه مشخصاتشان را بنویسند. &lt;br /&gt;- خب حالا پاسخ نامه ها رو برگردونین. پشت پاسخ نامه تون بنویسین: " ایام شهادت حضرت علی علیه السلام...&lt;br /&gt;یکی از پسرها می پرسد: "ایام شهادتِ؟..."&lt;br /&gt;سرهنگ شمرده و دیکته وار از اول شروع می کند:&lt;br /&gt;- "ایام  شهادت    حضرت    علی علیه السلام   بر تمامی پیروانش    تسلیت باد."  نوشتین؟ خب حالا زیرش اسمتون رو بنویسین و امضا کنین. &lt;br /&gt;و بعد شروع می کند به پخش کردن پرسش نامه ها.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-2369222607409465968?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/VAbNF8fY6B0" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/2369222607409465968/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=2369222607409465968" title="3 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/2369222607409465968?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/2369222607409465968?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/VAbNF8fY6B0/blog-post.html" title="امتحان آیین نامه" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2011/12/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkQBRng6fSp7ImA9WhdWGUQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-3127051424331789978</id><published>2011-09-14T13:34:00.004+04:30</published><updated>2011-09-14T14:29:17.615+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-14T14:29:17.615+04:30</app:edited><title>یک صبح خوب</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;از اتوبوس که پیاده می‌شوم از خنکی هوا تعجب می‌کنم و از تمیزی‌اش بیشتر. زمین هنوز از باران دیروز نمناک است. سوار تاکسی می‌شوم. راننده نگاهی به کوله‌ام می‌اندازد و با شوخی و خنده می‌گوید: "چه خبره بابا این همه بار و بندیل به خودت بستی؟" می‌خندم. &lt;br /&gt;- مسافرت بودم. &lt;br /&gt;- کجا؟ &lt;br /&gt;- شیراز&lt;br /&gt;- اون جا هم خنک بود؟&lt;br /&gt;- نه، اون جا گرم بود. &lt;br /&gt;راننده حسابی سرحال است. کمی در مورد هوا و چیزهای دیگر صحبت می‌کند. می‌رسیم هفت تیر. پیاده می‌شوم و با تاکسی دیگری می‌رسم عشرت آباد. ساعت را نگاه می‌کنم. هفت و بیست دقیقه است. فکر می‌کنم شاید امروز کمی دیرتر راه افتاده باشد. می‌روم آن طرف میدان و به قسمت مردانه‌ی اتوبوسی که در ایستگاه است نگاهی می‌اندازم. چند نفری سوار شده‌اند ولی بیشتر صندلی‌ها خالی است. می‌روم سمت اتوبان. هنوز هم احتمال دارد که دیرتر زده باشد بیرون. پیاده راه می‌افتم. نفس‌هایم را عمیق می‌کشم و یاد مهدی می‌افتم. مثل همه‌ی وقت‌های دیگری که نفس‌های عمیق پی در پی می‌کشیم. به خانه می‌رسم. پاگرد دوم را که رد می‌کنم و در نرده ای را بسته می‌بینم مطمئن می‌شوم که سر ساعت همیشگی رفته. کلید می‌اندازم و داخل می‌شوم. همه جا مرتب است. توی آشپزخانه تمام ظرف‌ها شسته شده و گاز برق می‌زند. کوله‌ام را توی اتاق می‌گذارم و برمی‌گردم سری به گلدان‌ها بزنم. روی میز ناهارخوری دو کتاب گذاشته شده. کتاب کوچک‌تر بدون شک برای من است. یک کتاب کودک: "پروانه روی بالش من" از احمدرضا احمدی. بر می‌دارم و با حوصله و دقت تمامش را ورق می‌زنم. قشنگ است. کتاب دیگر (چشم بهشتی) را هم نگاهی می‌کنم و بعد هر دو را همان طور روی میز می‌گذارم. چند دقیقه بعد توی رختخواب پتو را تا زیر گلویم کشیده‌ام و سرمای ملایمی که احساس می‌کردم کم کم جایش را به گرمای مطبوع و رخوت ناکی می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-3127051424331789978?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/Xf7dhA7LJ6k" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/3127051424331789978/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=3127051424331789978" title="4 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/3127051424331789978?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/3127051424331789978?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/Xf7dhA7LJ6k/blog-post.html" title="یک صبح خوب" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2011/09/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUQERXk7cSp7ImA9WhZVE0w.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-6676950022583214910</id><published>2011-05-25T11:21:00.002+04:30</published><updated>2011-05-25T13:18:24.709+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-25T13:18:24.709+04:30</app:edited><title>خرید</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;وارد فروشگاه می شوم. نور تند سفید چشمهایم را می زند. فروشگاه خیلی بزرگ است و دورتادور آن قفسه هایی با درهای شیشه ای قرار دارد. قفسه ها پر از لباس های جورواجور و رنگ و وارنگند. آمده ام برای کسی هدیه بخرم. فکر می کنم باید از سمت راست همان ورودی، لباس ها را ببینم و جلو بروم. یکی دو قفسه را که چک می کنم یادم می آید که یک لیست همراهم آورده ام. لیست لباس های خوب. آن را از کیفم بیرون می آورم و هم زمان فکر می کنم نکند کسی از متصدیان فروشگاه وقتی دستم را وارد کیفم کردم به من شک کرده باشد. دور و برم را نگاه می کنم. خبری از متصدی یا کسی که حواسش به من باشد نیست. فقط چند نفر هستند که به نظر می آید مشتری باشند. لیست را نگاه می کنم و سعی می کنم از روی عنوان قفسه ها دنبال لباس ها بگردم. چند تا از آن ها را پیدا می کنم و از قفسه ها بیرون می کشم. تک تک نگاهشان می کنم و روبروی آینه جلوی خودم می گیرم. بعضی به نظرم خوب می آیند ولی مطمئن نیستم. آن ها را سر جایشان می گذارم و سراغ لباس های دیگر لیست می روم. بعضی را توی قفسه هایشان پیدا نمی کنم و در عوض لباس های دیگری از همان قفسه را امتحان می کنم. وقتی لیست تمام می شود یادم نمی آید کدام بهتر بوده است. فکر می کنم باید آدرس برداری کنم. کاغذی از کیفم بیرون می کشم و باز دور و برم را می پایم. این بار احساس می کنم کسی به من نگاه می کند. بعد متوجه می شوم چند نفر از متصدی ها خودشان را به شکل مشتری در آورده اند تا مخفیانه مواظب افراد باشند. دوباره به سراغ قفسه ها می روم و این بار لباس هایی را که به نظرم خوب می رسند با شماره و آدرس قفسه شان روی کاغذ یادداشت می کنم. کاغذها زیاد شده اند و موقع یادداشت برداشتن مدام خودکار و کاغذ ها از دستم به زمین می افتند و صدایشان توی فروشگاه می پیچد. قفسه ی آخر را که تمام می کنم سعی می کنم یادداشت آدرس ها را با لیست اولی که همراهم بوده مطابقت بدهم ولی تعدادشان خیلی زیاد است. تصمیم می گیرم چند تا را حذف کنم تا کار انتخاب راحت تر شود. زنی به من نزدیک می شود. ظاهرا دنبال لباسی می گردد. به من نگاه می کند و می گوید " قبلا توی این قفسه یه لباس خیلی قشنگ بود ولی الان نیست. چرا برش داشتن؟" سرم را تکان می دهم که یعنی نمی دانم چرا. از توی لیست چند تا را که به نظرم قشنگ نیستند خط می زنم و بالاخره تعداد آن ها را به سه تا می رسانم. از دوتای اول خوشم آمده. سومی را زیاد دوست ندارم ولی کنار اسمش در لیستم یک تیک بزرگ زده ام. یادم نمی آید این تیک را برای چه زده ام. خسته شده ام. فکر می کنم باید چرخی بزنم و بعد برگردم و یکی را انتخاب کنم. به گوشه ی دیگر فروشگاه می روم که در آن حیوانات اهلی می فروشند. یک حیوان با رنگ های عجیب توی قفسی بزرگ این طرف و آن طرف می رود. دقت می کنم ولی تشخیص نمی دهم چه حیوانی است. ساعتم را نگاه می کنم. دیر شده. فکر می کنم یکی از دوتا لباسی را که دوست داشته ام می خرم. احتمالا اولی. حیوان مدام در حرکت است. برمی گردم و به طرف قفسه ی لباس اول می روم، ولی به محض این که می رسم راهم را کج می کنم و به طرف دیگر فروشگاه می روم و لباس سوم را که تیک زده بودم برمی دارم و به طرف صندوق می روم. پشت صندوق همان زنی که با من صحبت کرده بود نشسته و لبخند می زند. لباس را می خرم و از فروشگاه بیرون می روم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-6676950022583214910?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/UCra9Mp0668" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/6676950022583214910/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=6676950022583214910" title="4 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/6676950022583214910?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/6676950022583214910?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/UCra9Mp0668/blog-post.html" title="خرید" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2011/05/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUUESHoyeip7ImA9WhZQGE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-8279300961461712357</id><published>2011-04-26T13:05:00.001+04:30</published><updated>2011-04-26T13:10:09.492+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-04-26T13:10:09.492+04:30</app:edited><title>سال نو مبارک!‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;خیلی حس خوبی داره وقتی روز ششم اردیبهشت، نامه بر اداره از در وارد می شه و بعد از سلام و خسته نباشید می گه سال نوتون هم مبارک!&lt;br /&gt;حس خوب کش دادن جشن و شادی.‏&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-8279300961461712357?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/tB5d8RxUyuY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/8279300961461712357/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=8279300961461712357" title="5 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/8279300961461712357?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/8279300961461712357?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/tB5d8RxUyuY/blog-post.html" title="سال نو مبارک!‏" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2011/04/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUMASXg4cCp7ImA9Wx9bFEg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-103299899683972459</id><published>2011-02-23T10:54:00.004+03:30</published><updated>2011-02-23T14:07:28.638+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-02-23T14:07:28.638+03:30</app:edited><title>سه روز پیش</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;جوان عطرفروش مغازه‌ی نبش میدان ولی عصر درِ یک بطری شیشه‌ای را توی دستش گرفته، از روی ویترین تا نیمه‌ی بدن خم شده توی پیاده رو و به جمعیت زیادی که دارند دور میدان می‌چرخند مدام می‌گوید: خانوم بفرما تست کن... آقا بفرما... خانوم شما... &lt;br /&gt;هنوز دارم فکر می کنم «عجب وقتی گیر آورده توی این وضعیت...» که با صدای کمی آرام‌تر از قبل شروع می‌کند: &lt;br /&gt;لا اله الا الله، لا اله الا الله، ایران ایران ایران...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-103299899683972459?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/XrTiLjV-q9o" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/103299899683972459/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=103299899683972459" title="2 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/103299899683972459?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/103299899683972459?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/XrTiLjV-q9o/blog-post.html" title="سه روز پیش" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2011/02/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEIMQX8yeSp7ImA9Wx9WEUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-2337594335068267113</id><published>2011-01-16T10:25:00.002+03:30</published><updated>2011-01-16T10:53:00.191+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-01-16T10:53:00.191+03:30</app:edited><title>برف</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;فکر کنم چند سالی می‌شد که تهران یه همچین برفی نیومده بود. از دیروز عصر تقریبا یک‌ریز داره می‌باره. صبح که بیرون رو نگاه کردم دیدم یه ۲۰ سانتی برف نشسته. همه‌جا سفید سفید بود و خیلی قشنگ. وقتی اومدم بیرون دوباره برف شروع شده بود. تصمیم گرفتم پیاده بیام سر کار. دیشب ناصر گفت برف حال مردم رو خوب می‌کنه. گفت همه آروم و مهربون شده بودن. امروز صبح هم همین‌طوری بود. از خیابون که رد می‌شی ماشینا سرعتشون رو کم می‌کنن یا وای‌میستن که برف‌آب و گل بهت نپاشن. از راه‌های باریکی که بین برفا توی پیاده‌رو درست شده مردم به هم راه می‌دن و می‌ذارن اول طرف مقابل رد بشه. توی چهره‌ی مردم نشاط رو می‌شه دید. وقتی چشم تو چشم می‌شی باهاشون، انگار دارن یه حس خوب رو باهات شریک می‌شن. &lt;br /&gt;اولین نفر رسیدم و رفتم از پنجره‌ی اتاق، حیاط سفارت آمریکا رو نگاه کردم. سفید سفید و درختاش زیر برف بود. مرز باغچه‌ها پیدا نبود و از درختا برف ریز ریز می‌ریخت پایین. بچه‌ها که اومدن اونقدر شاد و شنگول بودن که کمتر یادم مياد صبح‌ها این‌شکلی دیده باشمشون. خودمم حس خوبی دارم. خیلی خوب. &lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-2337594335068267113?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/L7fVCnappvA" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/2337594335068267113/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=2337594335068267113" title="4 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/2337594335068267113?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/2337594335068267113?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/L7fVCnappvA/blog-post.html" title="برف" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2011/01/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0cERn8-eSp7ImA9Wx9QGUQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-3618087943298493015</id><published>2011-01-02T14:44:00.000+03:30</published><updated>2011-01-02T23:40:07.151+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-01-02T23:40:07.151+03:30</app:edited><title>۲۵</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;لینک‌ها را که دیدم بلافاصله کلیک کردم. هر دو لیست، فایل‌های پی دی اف بودند. طول می‌کشید تا لود بشوند. مدام بین دو صفحه در رفت و آمد بودم ببینم کی کامل می‌شوند. طاقت نیاوردم. سعی کردم دانلودشان کنم. تا دانلود شوند برگشتم توی صفحه‌ای که داشت لود می‌شد. چند صفحه‌اش کامل شده بود. اسکرول کردم پایین. تا «پ» بیشتر نیامده بود. یکی از لیست‌ها را که دانلود شده بود سریع باز کردم. رفتم پایین تا به «ز» برسم. پایین‌تر، پایین‌تر... تمامی نداشت. قلبم داشت تند‌تر می‌زد. بالاخره رسیدم. &lt;br /&gt;آن‌جا بود. بالا و پایینش را نگاه کردم. از آن فامیلی دو تای دیگر هم بود که اسم کوچکشان فرق داشت. خودش بود. اسم و فامیلش. و سنش... &lt;br /&gt;۲۵... &lt;br /&gt;۲۵؟ &lt;br /&gt;دقیق‌تر نگاه کردم. درست بود. &lt;br /&gt;باورم نمی‌شد. چرا فکر می‌کردم سنش بیشتر بوده؟ چون آن موقع بچه بودم؟ چون حالا ۸ سال از او بزرگ‌تر بودم؟ &lt;br /&gt;۲۵&lt;br /&gt;۲۵&lt;br /&gt;انگار چیزی توی سرم ضربه می‌زد: &lt;br /&gt;۲۵&lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;آن یکی لیست را هم باز کردم. توی آن هم همین بود. &lt;br /&gt;توی هر دو لیست فقط چند عبارت ساده جلوی اسمش نوشته شده بود: &lt;br /&gt;۲۵&lt;br /&gt;شیراز&lt;br /&gt;۱۳۶۷/۰۹&lt;br /&gt;حلق‌آویز&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-3618087943298493015?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/WFHkpF1p67s" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/3618087943298493015/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=3618087943298493015" title="4 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/3618087943298493015?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/3618087943298493015?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/WFHkpF1p67s/blog-post_25.html" title="۲۵" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2010/12/blog-post_25.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEEHRXwzeSp7ImA9Wx9QFU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-6131037635555055492</id><published>2010-12-26T14:58:00.006+03:30</published><updated>2010-12-28T11:20:34.281+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-12-28T11:20:34.281+03:30</app:edited><title>احمد</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;شب ديرتر برگشته بود. من خانه‌شان بودم. همه قبلا غذا خورده بودند. مادرش برايش شام آورد. همان‌جا توي هال، سيني غذا را گذاشت جلوش. يادم نيست درست ولي گمانم برنج بود. سبزي پلو شايد. يا شايد چلو خورشت. من بي‌هوا داشتم نگاهش مي كردم. فقط از روي كنجكاوي. مثل همين حالا كه به خودم مي‌آيم و مي‌بينم مدت‌هاست به يك نفر زل زده‌ام. مثل حالا كه يك‌دفعه متوجه مي‌شوم بايد نگاهم را بگيرم از كسي كه دارد با دوستش حرف مي‌زند. مثل همين حالا...&lt;br /&gt;سرش را كه بلند كرد و ديد نگاهش مي‌كنم گفت "آدم به كسي كه غذا مي‌خوره نگاه نمي‌كنه. مگه غذا نخوردي خودت؟"&lt;br /&gt;شايد سري تكان داده باشم. شايد جوابي بفهمي نفهمي. شايد چيزي گفته باشم در توضيح يا توجيه كه حتا نشنيده باشد. شايد. ولي خوب يادم هست كه خيلي خجالت كشيدم. &lt;br /&gt;آمدم خانه. براي مامان تعريف كردم. فقط مي‌خواستم از شدت ناراحتي‌ام كم كنم. فقط مي‌خواستم بگويم قصدي نداشتم. بگويم كه همين‌طوري نگاهش كرده بودم، ناخودآگاه، همين.&lt;br /&gt;فكر مي‌كردم از دستم ناراحت شده. الان پيش خودش فكر مي‌كند من چه بچه‌ي بدي هستم. از من بدش مي‌آيد. قهر مي‌كند. ديگر دلش نمي‌خواهد با من بازي ‌كند يا حتا من را ببيند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر از آن شب گذشته بود كه لبه‌ي چادر عزيزي را گرفته بودم و توي آن راهروي سرد و بي‌نور، توي صف، كنار زن‌هاي ديگر ايستاده بودم تا ببينيمش؟ حتما آن قدر گذشته بود كه وقتي عزيزي من را كه قدم نمي‌رسيد بلند كرد و روي لبه‌ي تاقچه مانند نشاند، از پشت شيشه‌ كه من را ديد با شوق پرسيد "مريمه؟" من كه نمي‌شنيدم‌. شايد از جواب عزيزي متوجه شدم كه با لبخند توي گوشي گفت "آره مريمه. مريم خودمونه." و من كه قبل از ديدنش دل توي دلم نبود كه بابت آن شب هنوز از دستم ناراحت است، داشتم از ذوق مي‌مردم وقتي ديدم تمام صورتش مي‌خندد. با يك دست گوشي را گرفته بود و با دست ديگرش برايم دست تكان مي‌داد و چيزهايي مي‌گفت. شايد عزيزي برايم مي‌گفت چه مي‌گويد ولي تنها چیزی که يادم مانده این است که توي چشمهاي خندانش چيزي بود كه مطمئن شدم يادش نيست. نمي دانستم چرا ولي يادش نبود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-6131037635555055492?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/i1p6MH1AW6U" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/6131037635555055492/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=6131037635555055492" title="2 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/6131037635555055492?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/6131037635555055492?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/i1p6MH1AW6U/blog-post.html" title="احمد" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2010/12/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0QGSX0_fCp7ImA9Wx5aF08.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-5030856664658727566</id><published>2010-11-10T16:01:00.005+03:30</published><updated>2010-11-14T11:25:28.344+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-11-14T11:25:28.344+03:30</app:edited><title>تلالو</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;لحظاتي هستند كه كاملا ناگهاني متوجه چيزي مي‌شوي كه هميشه برايت گيج‌كننده، مبهم يا دور از دسترس بوده و شايد تو هيچ تصوري از درك آن نداشته‌اي. ممكن است مدت‌ها پيش آن را فراموش كرده باشي يا حتا همان لحظه كه به نظرت لاينحل، غيرمطلق يا نظري آمده آن را كنار گذاشته باشي؛ در گوشه‌هاي پنهاني از ذهنت. ولي ناگهان در لحظه‌اي شهودي – اگر بتوان اين اسم را برايش به كار برد - با لذتي بي‌نظير متوجه مي‌شوي كه ديگر براي تو حل شده است. يك معما، يك داستان، يك مساله، آن‌قدر واضح و طبيعي آن‌جاست، حتا اگر جوابي كه به آن رسيده‌اي درست نباشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نواي سونات پيانوي موتسارت من را به روزهاي خوشي مي‌برد. از آن روزهايي كه در خاطره‌ات مي‌درخشند. در اصفهان. آن چند روزي كه با لذتي وصف نشدني در حياط كوچك و زيباي موزه‌ي هنرهاي معاصر با آن هواي خوب و كاج‌هاي سبز كمرنگ و كوتاه قدش به شنيدن موسيقي موتسارت مي‌نشستيم. تجربه‌اي كه هنوز هم جذابيت و لذت منحصر به ‌فردش را برايم از دست نداده است. گمان كنم آن لذت، تركيبي بود از احساسات خوشايند مختلفي كه هر روز من را با شوق تمام به آن حياط با آن رديف‌هاي صندلي پشت سر هم چيده‌ مي‌كشاند. يك روز وقتي داشتم لباس مي پوشيدم فكر كردم آخرين باري كه با اين اشتياق براي رفتن به جايي آماده مي‌شدم كي بوده است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-5030856664658727566?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/DOqt5-DlwW0" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/5030856664658727566/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=5030856664658727566" title="6 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/5030856664658727566?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/5030856664658727566?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/DOqt5-DlwW0/blog-post_10.html" title="تلالو" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>6</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2010/11/blog-post_10.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A04FRH0_fSp7ImA9Wx5aEUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-3123156044860133267</id><published>2010-11-07T11:33:00.005+03:30</published><updated>2010-11-07T12:21:55.345+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-11-07T12:21:55.345+03:30</app:edited><title>خرگوش</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;لبه‌ي روميزي را كه كنار مي‌زنم خرگوش ناصر از زير ميز مي‌آيد بيرون. خرگوش سياه و سفيد است. مي‌گويم باز كجا بودي؟ و زير ميز را نگاه مي‌كنم. چيزي شبيه سبد زير ميز است كه يك پتوي كوچك توي آن جا داده شده. همان پتوي دو نفره‌ي مخمل بنفش قديمي‌ست كه سال‌ها پيش داشتيم. ناصر روي مبل توي هال نشسته و دارد من و خرگوش را نگاه مي‌كند. يكي از دندان‌هاي جلويي خرگوش شكسته. خرگوش سرش را بالا مي‌كند. يك نفر وارونه روي سقف ايستاده. پاهايش چسبيده به سقف و سرش رو به پايين است. لاغر و بلند قد به نظر مي‌رسد و موهايش را كه روغن زده صاف رو به عقب شانه كرده. سرتا پا مشكي پوشيده و چيزي شبيه شنل روي دوشش دارد. دست دراز مي‌كند و مثل شعبده‌بازها گوشهاي خرگوش را مي‌گيرد و آن را در كلاه سيلندرش مي‌گذارد. مرد را مي‌شناسم. "ولند" كتاب مرشد و مارگريتاست. حس خوبي به او دارم. حسي از احترام و اعتماد. مي‌دانم به خرگوش آسيبي نمي‌رساند و آن را سالم به ما برمي‌گرداند. پيش خودم تكرار مي‌كنم كه بايد اين را به ناصر بگويم. بگويم كه نگران خرگوش نباشد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-3123156044860133267?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/OUyf8yzPzbQ" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/3123156044860133267/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=3123156044860133267" title="3 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/3123156044860133267?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/3123156044860133267?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/OUyf8yzPzbQ/blog-post.html" title="خرگوش" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2010/11/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0UMRXY4fip7ImA9Wx5TGE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-7316757753860463673</id><published>2010-08-03T08:49:00.001+04:30</published><updated>2010-08-03T08:51:24.836+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-08-03T08:51:24.836+04:30</app:edited><title>يك عصر پاييزي در كودكي</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;فقط كاپشن تيره اش يادم مانده وقتي داشتم از پشت پرده هاي سالن پذيرايي نگاهش مي كردم كه از توي حياط رد مي شد و مامان رفته بود استقبالش. تا بخواهد به ورودي راهرو برسد مثل برق پريده بودم توي اتاقم و داشتم مثل مرغ سركنده دور خودم مي چرخيدم. چقدر طول كشيد تا مامان را دم در اتاقم ببينم يادم نيست. پرسيد چرا نمياي؟ و لبخندش را يادم نمي رود وقتي گفتم دارم اتاقم را مرتب مي كنم. گفت بگذار يه وقت ديگه. بيا بشين. اومده خداحافظي، مي خواد بره سربازي.&lt;br /&gt;سربازي؟&lt;br /&gt;لابد همان روزها بود كه بابا نبود وگرنه وقتي مي آمد كه بتواند با بابا هم خداحافظي كند. &lt;br /&gt;وقتي رفتم، نشسته بود روي يكي از صندلي هاي چرمي توي هال. همان نگاه كوتاه موقع سلام كافي بود تا ببينم چشمهاي عسلي اش درشت تر از هميشه به نظر مي رسد. شايد به خاطر موهاي سرش بود كه از ته تراشيده بود. نشستم روبروي تلويزيون و خيره به برنامه اي كه نه مي دانستم چيست و نه مي دانستم چه دارد مي گويد. چشم بر نداشتم از صفحه اش حتا وقتي مامان براي آوردن چاي رفت توي آشپزخانه. حتا وقتي گوشم پيششان بود كه حرف مي زدند. تا لحظه اي كه بلند شد برود. يك نگاه كوتاه و يك كلمه ي خداحافظ، آمده و نيامده. و من باز پشت پرده هاي سالن پذيرايي تاريك توي حياط را نگاه مي كردم كه داشت مي رفت.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-7316757753860463673?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/NoV_Ca4Ihp0" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/7316757753860463673/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=7316757753860463673" title="6 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/7316757753860463673?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/7316757753860463673?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/NoV_Ca4Ihp0/blog-post.html" title="يك عصر پاييزي در كودكي" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>6</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2010/08/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkIHSX86eip7ImA9WxFRE0s.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-6320141659593299085</id><published>2010-04-27T15:00:00.001+04:30</published><updated>2010-04-27T15:05:38.112+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-27T15:05:38.112+04:30</app:edited><title>اين روزها</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;اين روزها از هر كوچه و خياباني كه رد مي شوم وقتي روي ديوارها، ستون ها، ايستگاه هاي اتوبوس و هر جاي ديگر، علامت ها و شعارهاي جديد را مي بينم كه ديروز يا چند روز پيش آنجا نبودند حس خوبي پيدا مي كنم و ناخودآگاه لبخند مي زنم. دو - سه هفته اي ست از ولي عصر و كريم خان كه مي گذرم ياد آن روزها مي افتم؛ هر روز و بيشتر از هر وقت ديگر. هوا دارد دوباره گرم مي شود و اين درخت هاي زيباي چنار و زبان گنجشك با انبوه برگ هاي تر و تازه شان حال و هواي آن روزها را دوباره زنده مي كنند. هوا هواي همان روزهاست و تهران، تهران همان روزها. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-6320141659593299085?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/JJW0NIxS1Sw" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/6320141659593299085/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=6320141659593299085" title="5 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/6320141659593299085?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/6320141659593299085?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/JJW0NIxS1Sw/blog-post.html" title="اين روزها" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2010/04/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUMBQn0zeyp7ImA9WxBRF0g.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-7358873039860840193</id><published>2010-01-06T09:12:00.003+03:30</published><updated>2010-01-06T09:27:33.383+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-01-06T09:27:33.383+03:30</app:edited><title>خدا آخر و عاقبت همه رو به خير كنه</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;يكي از بچه ها كه اون طرف سالن مي شينه و فاصله اش از من حداكثر شش-هفت متر مي شه، هميشه اگه كاري باهام  داشته باشه عوض اينكه بلند بگه يا بياد پيشم، زنگ مي زنه. البته اگه براتون جالبه بايد بگم يكي ديگه از همكارام – كه البته ديگه نمياد – هم به همين كار عادت داشت در صورتي كه فاصله اش از من به چهار متر هم نمي رسيد و هر وقت زنگ مي زد من صداي خودش رو واضح تر از صداي توي گوشي مي شنيدم.&lt;br /&gt;القصه، اون همكار اول، امروز صبح كه اومد سر كار و كامپيوترش رو روشن كرد زنگ زد به من و گفت: "ببين! كامپيوترم صفحه اش اصلا واي نميسته. اصلا شات دان هم نمي شه كرد. البته من الان يه جورايي شات دانش كردم ولي صفحه اش مدام حركت مي كرد."&lt;br /&gt;گفتم بسم الله... به حق چيزاي نديده و نشنيده. صرفنظر از حالت هاي عجيب و غريب مربوط به ويروس ها - كه با اين آنتي ويروس جديدمون قضيه اش منتفي بود - و بعضي بازي ها و سرگرمي ها، تا حالا نديده بودم صفحه ي كامپيوتر حركت كنه. تصور كردم كه صفحه مدام مي جنبه و از اين ور به اون ور مي پره و بازي در مياره و تو سعي مي كني با موس بهش برسي و اون فرار مي كنه. و حتا شات دان هم نميشه. يعني مثلا به كيبورد هم جواب نمي ده. گفتم خوب، يا نصيب و يا قسمت!&lt;br /&gt;بهش گفتم روشنش كن تا بيام ببينم چشه و گوشي رو گذاشتم. احتمال مي دادم روشنش كه كنه مثل خيلي وقتاي ديگه مشكلش برطرف شده باشه ولي دوباره - البته اين بار بدون اينكه زنگ بزنه - صدام كرد.&lt;br /&gt;رفتم. گفت:" ببين!"&lt;br /&gt;ديدم روي صفحه ي login، كرسر داره توي باكس هاي user و password و domain مي چرخه و توي هيچكدوم ثابت نمي مونه. خوب اين با تصور من از چيزي كه همكارم گفته بود خيلي فرق داشت. احتمالا حدس زدين مشكل چي بود؟ بعله، لبه ي تقويم رو ميزيش افتاده بود روي كليد tab. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-7358873039860840193?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/W5ox6OBS1MY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/7358873039860840193/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=7358873039860840193" title="11 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/7358873039860840193?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/7358873039860840193?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/W5ox6OBS1MY/blog-post.html" title="خدا آخر و عاقبت همه رو به خير كنه" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>11</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2010/01/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUcGQ387eip7ImA9WxBSGUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-1679849246813043575</id><published>2009-12-28T11:22:00.001+03:30</published><updated>2009-12-28T11:27:02.102+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-28T11:27:02.102+03:30</app:edited><title>(2) نمي توانم</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;حتا وقتي استدلال هاي ناقص و مسخره و تهوع آورش را مي شنوند و سعي مي كنند توجيهش كنند و نمي توانند، لحظه اي و دقيقه اي انگار كافيست تا فراموش كنند تفاوت هايشان را.&lt;br /&gt;من اما... &lt;br /&gt;در سكوت فقط گوش مي كنم و حتا ياراي اين را ندارم كه بگويم هيچ چيزي - دقيقا هيچ چيزي - كشتن يك انسان را توجيه نمي كند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-1679849246813043575?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/ReR69hyQ4dU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/1679849246813043575/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=1679849246813043575" title="3 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/1679849246813043575?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/1679849246813043575?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/ReR69hyQ4dU/2.html" title="(2) نمي توانم" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2009/12/2.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEEMRno-eyp7ImA9WxBSGUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-4170005838642459989</id><published>2009-12-28T11:09:00.004+03:30</published><updated>2009-12-28T11:21:27.453+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-28T11:21:27.453+03:30</app:edited><title>(1) نمي توانم</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;مي تواند. مي تواند امروز كار را از سر بگيرد. زندگي و كار روزانه اش را دوباره شروع كند. آمار بگيرد. پي گير كارهاي عقب مانده شود و پشت تلفن با صداي بلند و جيغ مانند در مورد فرستادن كتاب ها و قيمتشان چانه بزند... مي تواند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اما نمي توانم. امروز نمي توانم. امروزي كه از پس ديروز آمده است. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-4170005838642459989?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/2pbngchYWsA" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/4170005838642459989/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=4170005838642459989" title="5 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/4170005838642459989?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/4170005838642459989?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/2pbngchYWsA/1.html" title="(1) نمي توانم" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2009/12/1.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;Ak8DQHc6fyp7ImA9WxBSFEo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-7694954660993561526</id><published>2009-12-22T14:16:00.000+03:30</published><updated>2009-12-22T14:17:51.917+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-22T14:17:51.917+03:30</app:edited><title>چه كسي داستان نقاش را اول نوشت؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;فكر كنم خوب بلدم خودم را به كوچه ي علي چپ بزنم. البته گاهي بعد از اينكه دست خودم را رو كرده ام. سعي كنم از شال گردن بچه ي همسايه بگويم و از گربه ي روي ديوار. بخار روي پنجره ي ماشين را پاك كنم كه فكر كند بيرون را نگاه مي كنم و آن وقت از آب و هوا بگويم و از جواب يك كلمه اي اش بدانم كه هنوز دارد بهش فكر مي كند. و آنقدر پرت و پلا بگويم كه مطمئن شود من لااقل به چيزي كه در سر اوست فكر نمي كنم. و بعد سكوت و نگاه خيره اش آن قدر طولاني شود كه ديگر ندانم در ذهنش چه مي گذرد، هنوز دارد فكر مي كند يا نگاهش به برگي است كه زير برف پاك كن گير كرده.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-7694954660993561526?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/b2fF7dbPcgM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/7694954660993561526/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=7694954660993561526" title="2 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/7694954660993561526?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/7694954660993561526?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/b2fF7dbPcgM/blog-post_22.html" title="چه كسي داستان نقاش را اول نوشت؟" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2009/12/blog-post_22.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkYGSHo8fCp7ImA9WxBTFkQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-3895651282315650806</id><published>2009-12-13T12:16:00.001+03:30</published><updated>2009-12-13T12:18:49.474+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-13T12:18:49.474+03:30</app:edited><title>مرشد در ناهارخوري</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;غذايش مدتي هست كه تمام شده. موبايلش را برمي دارد و شماره مي گيرد:&lt;br /&gt;- سلام. كجايي؟... چيزايي كه گفتم يادت نره: دقت! هميشه توي زندگيت دقيق باش. كاري نداري؟ خدافظ.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-3895651282315650806?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/10cLNtSJG5w" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/3895651282315650806/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=3895651282315650806" title="4 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/3895651282315650806?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/3895651282315650806?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/10cLNtSJG5w/blog-post.html" title="مرشد در ناهارخوري" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2009/12/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0ECR3o_fip7ImA9WxNaFUg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-1195386767848388910</id><published>2009-11-30T09:02:00.003+03:30</published><updated>2009-11-30T09:11:06.446+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-11-30T09:11:06.446+03:30</app:edited><title>راه حل؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;اكثر وقت ها زبانم خوب كار نمي كند. مخصوصا وقتي از چيزي خوشحال مي شوم كه انتظارش را نداشته ام. مثلا امروز وقتي همكارم كه از كانادا برگشته هديه هايي را كه تنها براي من آورده بود يواشكي به دستم داد، كلي غافلگير شدم. هديه ها را طوري كه توجه كسي جلب نشود در آوردم و از او كه كنار دستم نشسته بود كلي تشكر كردم. ولي باز آخر كار فكر كردم نتوانسته ام آن جور كه دوست داشته ام و به نظرم مناسب بوده است تشكر كنم. معمولا اين اتفاق زياد مي افتد. فكر مي كنم بايد مثلا فلان جمله را مي گفتم تا بيشتر خوشحالش كنم و او بفهمد كه چقدر سورپريزم كرده است، يا چقدر از خوش سليقگي اش شگفت زده ام و اينكه هديه هايي كه برايم گرفته چيزهايي است كه واقعا دوست دارم. معمولا دلم مي خواهد فرصت ديگري پيدا كنم و آن چيزها را به شكلي به او بگويم ولي گاهي اين فرصت ديگر از دست رفته است. البته اين احساس معمولا پايدار نمي ماند و دير يا زود متوجه مي شوم زيادي سخت گرفته ام. &lt;br /&gt;راستش حدس مي زنم كه بايد براي اين نارضايتي و عذاب وجدان - كه تنها به زبانم هم مربوط نمي شود – چاره اي پيدا كنم. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-1195386767848388910?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/5elES_Ng_4I" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/1195386767848388910/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=1195386767848388910" title="7 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/1195386767848388910?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/1195386767848388910?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/5elES_Ng_4I/blog-post_30.html" title="راه حل؟" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>7</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2009/11/blog-post_30.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUQMSXs8fyp7ImA9WxNbEks.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-170248912583702756</id><published>2009-11-14T14:36:00.004+03:30</published><updated>2009-11-15T10:13:08.577+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-11-15T10:13:08.577+03:30</app:edited><title>جايزه</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;فكر كنم براي شركت در يك برنامه ي گروهي توي آمادگي بود كه اولين جايزه ام را گرفتم. مطمئن نيستم چه مراسمي بود ولي شايد همان نمايش چهار فصل با شعر و دكلمه بود كه من در آن نقش مجري را داشتم و عكس هاي آن هنوز توي آلبوم بچگي هايم هست.&lt;br /&gt;جايزه ي همه مثل هم بود: كتابي نازك در حدود ده صفحه به نام "پروين به دبستان مي رود". كتاب قشنگي بود و من تا سال ها داشتمش. فكر كنم برگرداني از يك متن خارجي بود. با نقاشي هايي قشنگ و سطح بالا. &lt;br /&gt;يادم هست از گرفتن جايزه خيلي ذوق كرده بودم و جالب اينكه كاغذ كادوي آن دقيقا به يادم مانده. در واقع همه ي جايزه ها را به جاي كاغذ كادو با كاغذ رنگي بنفش تيره و براقي پيچيده بودند كه فكر كنم براي من جذاب بود. آن روز توي سرويس كه داشتم به خانه بر مي گشتم خيلي خوشحال بودم.&lt;br /&gt;چند روز بعد يا بيشتر بود كه به دليلي گذرم به دفتر افتاد. شايد براي بردن چيزي به كلاس مرا به آنجا فرستاده بودند. همانطور كه ناظم داشت توي كمدي را مي گشت، چشمم به كمد كناري افتاد كه يكي از درهاي آن باز بود. فكر كردم اشتباه مي بينم. باورم نمي شد: كمد پر بود از كتاب "پروين به دبستان مي رود". كتاب ها جا به جا روي هم افتاده بودند و تل نامنظم و كج و معوجي از آن ها در حال ريزش به نظر مي رسيد. تمام طبقه ها تا جايي كه مي توانستم ببينم، آن دختر زيبا با صورت ملوس و موهاي طلايي و لباس قشنگش – كه شايد پروين كمتر از هر اسم ديگري به او مي آمد - موج مي زد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-170248912583702756?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/c0ISk-cCXJ0" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/170248912583702756/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=170248912583702756" title="7 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/170248912583702756?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/170248912583702756?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/c0ISk-cCXJ0/blog-post_14.html" title="جايزه" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>7</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2009/11/blog-post_14.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkIDRnk-fCp7ImA9WxNUGE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-6727480100259122296</id><published>2009-11-10T09:54:00.003+03:30</published><updated>2009-11-10T11:06:17.754+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-11-10T11:06:17.754+03:30</app:edited><title>ويتامين كتك</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;فكر كنم يه چيزيم شده. امروز كه داشتم يه مقاله رو براي آپلود توي سايت آماده مي كردم يه دفعه مثل برق گرفته ها چهارچشم شدم روي عنوانش: "كاربرد روش جديد &lt;strong&gt;اغتشاش&lt;/strong&gt; در تحليل اطلاعات چاه آزمايي و توليد مخازن گازي".&lt;br /&gt;از صبح هم همه اش صداي همهمه و الله اكبر از بيرون مي شنوم.&lt;br /&gt;گمونم يه چيزي توي خونم كم شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-6727480100259122296?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/TyBbVqa2jqo" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/6727480100259122296/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=6727480100259122296" title="5 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/6727480100259122296?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/6727480100259122296?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/TyBbVqa2jqo/blog-post.html" title="ويتامين كتك" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2009/11/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0MEQXozeip7ImA9WxNXEk8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-3770092246478372057</id><published>2009-09-29T13:31:00.004+03:30</published><updated>2009-09-29T14:20:00.482+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-29T14:20:00.482+03:30</app:edited><title>حيرت</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;دختر دوان دوان از خيابان بغلي خودش را رساند نزديك ما. زبانش بند آمده بود. دست لرزانش را گرفته بود جلوي دهانش. رنگ به صورت نداشت. چشمانش گشاد شده بود و نگاهش دودو مي زد. عقب عقب رفت كنار پياده رو. گفتم حتما جلوي چشمانش يكي را با تير زده اند. پرسيديم چي شده؟ سعي مي كرد سرك بكشد طرف خياباني كه از آن آمده بود. قرار نداشت. دو سه بار پرسيديم تا توانست فقط بگويد: "خواهرهام...".  &lt;br /&gt;همراه عده اي كه داشتند فرار مي كردند سمت ما دويديم توي يكي از كوچه ها. دختر توي هياهو و شلوغي و گريزها گم شد.&lt;br /&gt;يك ربع بعد ديديمش. مشت گره كرده اش را بالا برده بود و همان طور كه داشت مي رفت سمت خيابان، بلند بلند شعار مي داد.&lt;br /&gt;دو دختر جوان چند متر عقب تر توي پياده رو ايستاده بودند و صدايش مي كردند كه برگردد. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-3770092246478372057?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/DD8p1b6kMXY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/3770092246478372057/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=3770092246478372057" title="9 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/3770092246478372057?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/3770092246478372057?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/DD8p1b6kMXY/blog-post.html" title="حيرت" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>9</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2009/09/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEEEQH85fSp7ImA9WxJaF0w.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-2045537407472268804</id><published>2009-08-08T10:44:00.007+04:30</published><updated>2009-08-08T12:00:01.125+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-08-08T12:00:01.125+04:30</app:edited><title>بازی وبلاگی</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://moloudk.persianblog.ir"&gt;مولود&lt;/a&gt; عزیز در  &lt;a href="http://moloudk.persianblog.ir/post/135/"&gt;این پست&lt;/a&gt; لطف کرده و من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرده.&lt;br /&gt;بازی اینه: "انتظار شما از رسانه ی ملی چیست؟"&lt;br /&gt;راستش من از بعد از انتخابات تا حالا نتونستم چیزی بنویسم. همونطور که دوستان می دونن نوشتنم همچین چشمه ی جوشانی هم نبود که بگم یه دفعه خشکیده یا چیزی از این دست. همون وقت هم کم می نوشتم. ولی واقعا بعد از انتخابات همون کم رو هم نتونستم بنویسم. نوشتنی فوق العاده زیاد بوده و هست و نمی شه گفت ناامیدی یا دلسردی یا هر احساس منفی دیگه ای جلوی نوشتنم رو گرفته چون اصلا ناامید یا افسرده نیستم و نه اینکه دوست نداشتم درباره ی این روزها بنویسم ولی نمی دونم چرا از این همه دیدنی ها دستم به نوشتن نرفته. &lt;br /&gt;درباره ی بازی هم چند روزی می شه که دارم فکر می کنم چیزی بنویسم ولی نمی تونم. شاید جوابش واضح به نظر برسه ولی واقعا نوشتن درباره ی چنین موضوعی مشکله. مخصوصا که خود دو واژه ی رسانه و ملی اونقدر نامانوسن که مثلا "دراکولای علف خوار". یا مثل اینکه بخوای بگی یه سوسک حمام باید چه کار کنه که شبیه یه اسب سفید بشه.&lt;br /&gt;بعد فکر کردم اگه قرار به نوشتن بود، نوشتن از انتظاراتی که دارم خیلی خنده دار می شد. چون اونقدر دور از دسترس و واقعیتن که فعلا جنبه ی اجرایی عملی در ایران ندارن. بنابراین حدس می زنم بهتره درباره ی این فکر کنم که چه انتظاری از رسانه ندارم، تازه اونم نه از نوع ملی اش.&lt;br /&gt;مثل بحثی که قبل از انتخابات مطرح می شد که ما از رئیس جمهور باید انتظار داشته باشیم چه کارهایی رو نکنه نه اینکه چه کارهایی رو انجام بده چون این واقع بینانه تره. و فکر کنم توی ایران خیلی چیزا لااقل فعلا اینجوری هستن.&lt;br /&gt;به هر حال بهش فکر می کنم و اگه تونستم یه لیست درست کنم اینجا می ذارم ولی باید بگم یه سری از جواب هام با خود &lt;a href="http://moloudk.persianblog.ir/post/135/"&gt;مولود&lt;/a&gt; مشترکه. از مولود عزیز بابت دعوتش ممنونم.&lt;br /&gt;شاید چنین حقی نداشته باشم ولی با اجازه من هم &lt;a href="http://khabokhial.blogspot.com/"&gt;فروغ&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.beingintheworld.blogfa.com/"&gt;نازنین&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://tequilaa.wordpress.com/"&gt;آراد&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://ali-fatolahi.blogspot.com/"&gt;علی&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://arzehal.wordpress.com"&gt;شیخ نسیان&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://peyman-shekan.blogspot.com/"&gt;پیمان شکن&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://sharabetalkh1.blogfa.com/"&gt;شراب تلخ&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://blumenfluss.wordpress.com"&gt;HerrBlum&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://diisignotiss.wordpress.com/"&gt;Diis Ignotis&lt;/a&gt; رو دعوت می کنم که اگه دوست دارن توی این بازی شرکت کنن.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-2045537407472268804?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/vtA0FKqKqpU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/2045537407472268804/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=2045537407472268804" title="11 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/2045537407472268804?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/2045537407472268804?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/vtA0FKqKqpU/blog-post.html" title="بازی وبلاگی" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>11</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2009/08/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkQBRXo4fyp7ImA9WxJXFk8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-2665727863243693854</id><published>2009-06-10T14:31:00.005+04:30</published><updated>2009-06-10T14:35:54.437+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-10T14:35:54.437+04:30</app:edited><title>امید</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt; نشاطی که مدت ها بود در مردم سراغ نداشتم، چند روزی هست که توی خیابان ها موج می زند.&lt;br /&gt;امیدوارم به شادی ختم شود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-2665727863243693854?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/5k6MJnwI1MM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/2665727863243693854/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=2665727863243693854" title="3 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/2665727863243693854?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/2665727863243693854?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/5k6MJnwI1MM/blog-post.html" title="امید" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2009/06/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkMDQX87fCp7ImA9WxJSGUg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-20058978.post-5680329411082959356</id><published>2009-05-10T15:00:00.004+04:30</published><updated>2009-05-10T15:51:10.104+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-05-10T15:51:10.104+04:30</app:edited><title>تا مترو</title><content type="html">&lt;div dir="rtl"&gt;"دزد! دزد ! دزدو بگیر! بگیرش دزدو!"&lt;br /&gt;پسر جوانی با سرعت تمام به سمت من می دود و مردی با کلاه کاسکت و فریاد زنان به دنبالش. نا خود آگاه می ایستم. پسر به من که نزدیک می شود دستش را که چیزی در آن دارد بلند می کند و می گوید :"بیای جلو می زنم." و با سرعت از کنارم رد می شود. سربازی که با فاصله ای از من ایستاده مردد شروع می کند به دویدن در پی جوان. مرد کلاه دار هم که هنوز دارد فریاد می زند از کنارم می گذرد. با نگاه تعقیبشان می کنم. جوان از پیاده رو برای موتوری در خیابان دست تکان می دهد. موتوری با تعجب می ایستد ولی پسر از او می گذرد و وارد خیابان می شود. درست در لحظه ای که فکر می کنم دارد طوری می دود که کسی به گردش نمی رسد، سرعتش را کم می کند و وسط خیابان می ایستد. او را می گیرند. سرباز و مرد کلاه دار او را به آن طرف خیابان می کشانند. مرد دیگری که دارد فریاد می زند:"نگهش دارید." دوان دوان خودش را می رساند و شروع به کتک زدن جوان می کند. شلوغ می شود. راه می افتم. کمی جلوتر چند نفر موتوری های نیروی انتظامی را که دارند در خط ویژه ی اتوبوس می رانند صدا می زنند تا دزد را تحویل دهند. آن ها هم کار را به ماشین نیروی انتظامی حواله می دهند که دارد می رسد. ماشین توقف می کند. مامور پیاده می شود و به طرف جمعیت می رود. راه می افتم. بغض گلویم را می فشارد و اشک دیدم را تار می کند. کمی که جلوتر می روم صدای تق خفه ی می شنوم و پشت سرش صدای شکستن شیشه. ماشینی از عقب به ماشین جلویی زده و چراغهایش خرد شده. راننده ها پیاده می شوند و خرده شیشه ها را نگاه می کنند. راه می افتم. فکر می کنم امروز چه چیزهای دیگری قرار است ببینم. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20058978-5680329411082959356?l=thethirdclasswagon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/thethirdclasswagon/~4/qtXA0LNkOFc" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://thethirdclasswagon.blogspot.com/feeds/5680329411082959356/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20058978&amp;postID=5680329411082959356" title="8 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/5680329411082959356?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/20058978/posts/default/5680329411082959356?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/thethirdclasswagon/~3/qtXA0LNkOFc/blog-post.html" title="تا مترو" /><author><name>Maryam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14993253193006884347</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>8</thr:total><feedburner:origLink>http://thethirdclasswagon.blogspot.com/2009/05/blog-post.html</feedburner:origLink></entry></feed>

