<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>بدانید</title>
	<atom:link href="https://bedanid.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://bedanid.wordpress.com</link>
	<description>دانستن حق شماست</description>
	<lastBuildDate>Wed, 07 Mar 2012 11:15:58 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17964156</site><cloud domain='bedanid.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<source:cloud xmlns:source='https://source.scripting.com/'>https://bedanid.wordpress.com/?rsscloud=notify</source:cloud>
<image>
		<url>https://s2.wp.com/i/webclip.png</url>
		<title>بدانید</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="https://bedanid.wordpress.com/osd.xml" title="بدانید" />
	<atom:link rel='hub' href='https://bedanid.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
	<item>
		<title>تجارت سکس در دبی</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2012/02/17/%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%a8%db%8c/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2012/02/17/%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%a8%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 17 Feb 2012 11:07:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Ali Khamenei]]></category>
		<category><![CDATA[Asif Ali Zardari]]></category>
		<category><![CDATA[Barack Obama]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Malaysia]]></category>
		<category><![CDATA[Malaysia My Second Home]]></category>
		<category><![CDATA[Pakistan]]></category>
		<category><![CDATA[Tehran]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=199</guid>

					<description><![CDATA[تجارت زنان در امارات يكي از جرم‎هايي است كه جريمه‎هاي سنگين و جزاي حبس دارد، اما اين تجارت براي خود شيوخ عرب و براي رونق بازار گردشگري امارات، گسترش زيادي داشته و از آن جلوگيري به عمل نمي‎آيد. تاجران سكس، از مليت‎هاي مختلفي هستند كه زنان و به‎ويژه دختران باكره را به امارات مي‎آورند و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h4 style="text-align:right;" align="justify"><a href="https://bedanid.wordpress.com/2012/02/17/%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%a8%db%8c/d/" rel="attachment wp-att-202"><img data-attachment-id="202" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2012/02/17/%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%a8%db%8c/d/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/02/d.jpg" data-orig-size="400,300" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="d" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/02/d.jpg?w=400" class="alignleft size-full wp-image-202" title="d" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/02/d.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/02/d.jpg 400w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/02/d.jpg?w=150&amp;h=113 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/02/d.jpg?w=300&amp;h=225 300w" sizes="(max-width: 400px) 100vw, 400px" /></a>تجارت زنان در امارات يكي از جرم‎هايي است كه جريمه‎هاي سنگين و جزاي حبس دارد، اما اين تجارت براي خود شيوخ عرب و براي رونق بازار گردشگري امارات، گسترش زيادي داشته و از آن جلوگيري به عمل نمي‎آيد. تاجران سكس، از مليت‎هاي مختلفي هستند كه زنان و به‎ويژه دختران باكره را به امارات مي‎آورند و آن‎ها را مدت زمان طولاني در اين كشور نگه مي‎دارند.بازار جنسي در دبي طبقه‎بندي شده است. اين بازار و محيط آن به چهار بخش تقسيم مي‎شود؛ تن‎فروشي شبكه‎اي، ديسكويي، خياباني و روسپي‎خانه‎اي.</h4>
<h4 style="text-align:right;" align="justify">خريداران نوع اول اغلب ثروتمندان عرب هستند. زنان كارگر هم اكثرا دختران بسيار جوان (زير ۲۲ سال) هستند كه بيشترشان از طريق شبكه‎هاي قاچاق بين‎المللي به اين بازار آورده شده‌اند. جولانگاه اين بازار، هتل‌هاي بسيار گران و سطح بالاست و ارتباطات از طريق تلفن و واسطه‌هاي جاافتاده و غيرمرئي انجام مي‌گيرد. نرخ اين معاملات اغلب بسيار بالاست و بيشترين بخش درآمد حاصله، نصيب دلالان و واسطه‌ها مي‎شود.</h4>
<h4 style="text-align:right;" align="justify">به‎گفته يكي از ديسكوداران، تن‎فروشي ديسكويي به‎صورت علني است و تقريبا هركس كه توانايي مالي نسبتا مناسبي داشته باشد، مي‌تواند با حضور در ديسكوهايي كه هر شب در بسياري از هتل‌ها برقرار مي‌شود، مشتري يا شاهد آن باشد.<br />
زناني كه در اين قسمت كار مي‌كنند اغلب بين ۲۳ تا ۳۵ سال سن دارند.<br />
تن‎فروشي خياباني اغلب زناني را دربرمي‏گيرد كه يا خود را از قيد كارهاي خانگي (كلفتي) رها كرده و يا آزادانه به اين كشور آمده و به‏طور شخصي اقدام به اين‎كار مي‌كنند. اين زنان كه بيشتر از كشورهاي فيليپين، بلاروس، ميانمار و لائوس هستند، براي جلب مشتري در خيابان‌ها گردش كرده و سعي مي‌كنند با مبادله نگاه و كلام با گردشگران مرد، مشترياني براي خود بيابند. آن‎ها از امنيت بسيار كمتري برخوردار هستند چراكه هر آن مي‌توانند توسط مأموران انتظامي شناسايي شده و دستگير شوند. از طرف ديگر، آن‎ها از شبكه‏هاي امنيتي درون اين حرفه نيز برخوردار نيستند.<br />
تن‎فروشي روسپي‏خانه‌اي در پايين‌ترين سطح جامعه است. زناني كه در اين بخش كار مي‌كنند، اغلب سني بيشتر از ۳۰ سال دارند، مگر دختراني كه از كشورهاي فقير آسيا به اين حرفه كشيده مي‌شوند. بسياري از اين زنان به‎صورت برده توسط قاچاقچيان به اين بازار كشيده شده‌اند.<br />
نرخ مبادلات بسيار پايين بوده و محل كار آن‎ها در خانه‌هاي مشخص يا بخشي از هتل‌هاي ارزان قيمت است. مشتريان، اغلب كارگران آسيايي هستند كه از كمترين درآمد برخوردارند. برخي از مشتريان از قبل با اين مكان‌ها آشنايي دارند، برخي از طريق دوستان خود به اين مكان‌ها راهنمايي مي‌شوند و مشتريان جديد از طريق دلالان خياباني شكار مي‎شوند. تاكسيرانان از آگاه‎ترين واسطه‌هاي كشف اين مكان‌ها و حتي ديسكو‌ها هستند.<br />
اما جداي از اين سيستمي كه در اميرنشين دبي سازمان‏دهي مي‏شود، دختراني از كشورهاي مختلف به امارات آورده مي‏شوند تا با وعده 50هزار دلاري توسط شيوخ عرب غيرباكره شوند. به گفته يكي از زنان ايراني كه با يكي از دلالان اين دختران ارتباط داشته است، اين دختران از كشورهاي مختلف به‎ويژه از اقشار فقير روسيه و تركيه با ويزاي دو ماهه وارد دبي مي‏شوند و با چشمان بسته به كاخ‌هاي حكومتي در دبي برده شده و در هر نوبت يكي از اين دختران انتخاب مي‏شود. برخي دختران به‎دليل انتخاب نشدن در چند نوبت، مجبورند بيش ازدو ماه در امارات بمانند و بعد از آن به‎دليل ماندن بيش از حد مجاز، محكوم شده و اجبارا رهسپار روسپي‏خانه‏هاي دبي مي‏شوند.</h4>
<h4 style="text-align:right;" align="right">هجوم گردشگران مرد از چهار کشور عربستان ،پاکستان ، عمان و <a class="zem_slink" title="Iran" href="http://maps.google.com/maps?ll=35.6833333333,51.4166666667&amp;spn=10.0,10.0&amp;q=35.6833333333,51.4166666667 (Iran)&amp;t=h" rel="geolocation" target="_blank" rel="nofollow">ایران</a> به روسپی خانه های دبی ، باعث گرانی سرسام آور قیمت سکس در سالهای اخیر شده است .<br />
اغلب دیسکوها و هتل های دبی ، بازار بورسی را به یاد می آورند که هر شب شماری فروشنده و خریدار به آن می روند و شروع به چانه زنی می کنند . طبق آمار رسمی دولت امارات، ۷۳ درصد از جمعیت دبی مرد و تنها ۲۷ درصد از آن زن هستند .</h4>
<h4>نبود تعادل جمعیتی بین زنان و مردان ، نابسامانی های گسترده در &laquo;عرضه و تقاضای &raquo; بازار سکس دبی ، عدم دسترسی به روابط جنسی آسان در کشوهای همسایه امارات و جاذبه فراوان این مقوله برای گردشگران از جمله عوامل رونق و گرانی این بخش به حساب می آید .</h4>
<h4>برای بدست آوردن قیمت سکس در دبی کافیست تا به یکی از دیسکوها یا پاتوقهایی همچون خیابانهای پائین شهر بروید و تعدادی از روسپی ها یا واسطه های آنها را ببینید .</h4>
<h4 style="text-align:right;" align="right">یکی از واسطه های تن فروشی در دبی که پسری هندی با حدود ۳۰ سال سن است درباره نرخ روسپیانی که در خدمت دارد می گوید :<br />
۲۰ دقیقه ۷۵۰ درهم (( ۲۰۰ دلار )) یک کلام .<br />
یک شب هزار درهم (( ۳۰۰ دلار ))<br />
این واسطه در چهار راه عطر فروشان در بازار مرشد کار می کند که یکی از ارزانترین بازارهای سکس دبی به حساب میاید . تلفن او دائم زنگ می خورد . وی با ادعا می گوید : (( از هر کجای دنیا که که بخواهی، دارم . آفریقا ، چین ، کشورهای مشترک المنافع ، خاور میانه . اگر می خواهی بیا ،اگر نمی خواهی وقت من رو نگیر . کار دارم . ))</h4>
<h4>در این چهار راه که معروف به چهار راه (( یکی از رکیک ترین الفاظ به معنای واسطه در خرید و فروش سکس )) است ، تعدادی واسطه همواره در حال قدم زدن هستند و پیشنهادات مختلفی را با قیمتهائی از ۵۰ درهم (( ۱۴ دلار )) تا هزار درهم به رهگذران می دهند .<br />
کمی آنطرف تر از این چهار راه و در نقطه دیگری در پائین شهر به نام میدان جمال عبدالناصر محافل کسب و کار فرق می کند . در دیسکوهای پرشمار این منطقه ، مشتری مستقیما با خود روسپی در تماس است و تمام پول را به خود او می دهد . حدود قیمت در یکی از این دیسکوها به نام دیسکو &raquo; گاراژ &raquo; هزار درهم است و گاهی تا ۱۵۰۰ درهم نیز می رسد .</h4>
<h4>برای درک بهتر گرانی در این بخش بد نیست بدانید که قسط خرید ماشین &raquo; تویوتا کامری &raquo; در دبی حدودا ماهی ۷۰۰ درهم است .<br />
اما این تازه شروع ماجراست .<br />
هر چه بیشتر به سمت بالای شهر بروید قیمتها هم بالا می رود .<br />
منطقه ((بردبی)) در وسط شهر چند دیسکوی معروف دارد که یکی از شناخته شده ترین آنها دیسکوی (( سایکلون )) است . قیمت بدن فروشی در این دیسکو از ۱۵۰۰ درهم شروع و به ۲۵۰۰ درهم ختم می شود . بیش از ۱۰۰ روسپی هر شب به این دیسکو می آیند .<br />
در خیابان منخول دبی علاوه بر این دیسکو ، بیش از 10 دیسکوی بزرگ و اینچنینی فعالیت می کنند . به عبارتی هر شب نزدیک به هزار روسپی و دو هزار مرد فقط به این خیابان می آیند . می توانید به این آمار ۴۰۰ هتل دیگر دبی را هم اضافه کنید .<br />
هتل هایی که اگر گفته شود این بساط ، در همه آنها پهن است سخنی گزاف نیست .</h4>
<h4>اما برای آگاهی بیشتر از تنوع قیمتها باید به دیسکوهایی بالای شهر هم رفت . در خیابان جمیرا و هتلهای اتوبان شیخ زاید کم نیستند افرادی که به گونه ای تلویحی به خرید و فروش بدن می پردازند . ،<br />
شروع قیمت در دیسکو(( مارین )) واقع در ابتدای خیابان جمیرا ، از ۲۰۰۰ درهم است و تا پنج هزار درهم (( ۱۴۰۰ دلار )) نیز می رسد . این را زنی به نام ((الگا)) که یک روسی الاصل است می گوید . قیمتهایی که او به مشتریانش می دهد بر اساس ملیت روسپی ها تعیین می شود . الگا که دست کم 50 ساله به نظر می رسد می گوید که ۲۰ روسپی زیر ۲۴ سال در دیسکوی مارین برای او کار می کنند .<br />
وی در ادامه تاکید می کند که مشتری پس از انتخاب یکی از کاندیداهای مورد نظر ، باید به من زنگ بزند و بر سر قیمت به توافق برسد . وجه نقدی در خانه هایی که اغلب در بالای شهر هستند ، پیش پرداخت می شود .</h4>
<h4>نادیده گیری قوانین توسط شرطة &raquo; پلیس &laquo;</h4>
<h4>تناقض میان قوانین و شیوه اجرای آنها در دبی ، تامل برانگیز است . تن فروشی در امارات متحده عربی دست کم سه ماه زندان دارد و پلیس موظف است تا با روسپی گری مبارزه کند ولی در خیابان ها و دیسکوها به ندرت دیده می شود که یک مامور پلیس با زنانی که آشکارا یا تلویحی به تن فروشی می پردازند برخورد کند .<br />
این در حالیست که داستان مبارزه با تجارت سکس و قاچاق آدم سالهاست که به روایت تکراری صفحات حوادث روزنامه های دبی تبدیل شده است .<br />
دولت دبی اما همواره با فرافکنی ، انگشت اتهام را به طرف سوداگران می برد و خود را مبری از شکل گیری چنین جریانی می داند .<br />
شایان ذکر است که اداره های مهاجرت در هر هفت امیر نشین امارات به دختران مجرد به سختی ویزا می دهد . البته این قانون بستگی به ملیت افراد دارد ولی در مورد خاور میانه و کشورهای مشترک المنافع بیشتر صدق می کند .<br />
در این بین تعدادی دلال با دور زدن قوانین موفق به گرفتن ویزای توریستی دو ماهه برای شماری روسپی و دختر جوان می شوند . این افراد در واقع کارگردانان گم نام پشت صحنه دیسکوهای دبی هستند و همه کاره اند .</h4>
<h4>همجنسگراها چقدر می گیرند ؟</h4>
<h4>مردان همجنسگرا نیز در دیسکوها و خیابانهای پایین شهر دبی با نرخ حدودی ۵۰۰ درهم (( ۱۳۰ دلار )) به تن فروشی<br />
می پردازند .<br />
این در حالیست که مبادرت به همجنسگرایی بر خلاف قوانین امارات متحده عربی است و 5 سال حبس دارد ، اما به نظر می رسد که دگرباشان جنسی در این کشور باکی از این مجازات ندارند و شواهد حاکی از آن است که این قانون کمتر به اجرا در می آید .<br />
حتی تا چند سال پیش شایعاتی مبنی بر اینکه قرار است دیگر همجنسگراها در این کشور مجازات نشوند نیز شنیده می شد . ولی در اواخر سال ۲۰۰۵ با دستگیری ۲۶ مرد در مراسم عروسی چند همجنسگرا در ابوظبی ، خط بطلانی بر این شایعات کشیده شد و در نهایت ۱۱ نفر از این افراد هر کدام به ۵ سال زندان محکوم شدند .</h4>
<h4>&laquo;&raquo; مصاحبه با افرادی که در تجارت سکس دبی فعال هستند تقریبا غیر ممکن است و نویسنده این گزارش تحت عنوان یک مشتری توانسته است سوالات فوق را بپرسد &laquo;&raquo;</h4>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2012/02/17/%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%a8%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">199</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/02/d.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">d</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سکس دهانی با زن</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2012/01/07/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2012/01/07/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 10:40:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Arts]]></category>
		<category><![CDATA[Hafiz]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Magi]]></category>
		<category><![CDATA[Malaysia]]></category>
		<category><![CDATA[Malaysia My Second Home]]></category>
		<category><![CDATA[Poetry]]></category>
		<category><![CDATA[پیش نوازش]]></category>
		<category><![CDATA[Women's rights]]></category>
		<category><![CDATA[اورال سكس]]></category>
		<category><![CDATA[سکس]]></category>
		<category><![CDATA[سکس دهانی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس دهانی مرد برای زن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=193</guid>

					<description><![CDATA[یکی از مراحل مهم پیش نوازش سکس دهانی مرد برای زن است. معمولا مردان ابایی از این کار ندارند و به راحتی این کار را برای زن انجام می دهند. همچنین زنان تمایل زیادی برای این کار دارند و دوست دارند مرد برای ایشان این تحریک را انجام دهد. حتی در روایات دینی این که [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h5><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/pussy.jpg"><img data-attachment-id="195" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2012/01/07/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86/pussy/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/pussy.jpg" data-orig-size="406,336" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="pussy" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/pussy.jpg?w=406" class="alignleft size-full wp-image-195" title="pussy" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/pussy.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/pussy.jpg 406w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/pussy.jpg?w=150&amp;h=124 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/pussy.jpg?w=300&amp;h=248 300w" sizes="(max-width: 406px) 100vw, 406px" /></a></h5>
<h4>یکی از مراحل مهم پیش نوازش سکس دهانی مرد برای زن است. معمولا مردان ابایی از این کار ندارند و به راحتی این کار را برای زن انجام می دهند. همچنین زنان تمایل زیادی برای این کار دارند و دوست دارند مرد برای ایشان این تحریک را انجام دهد. حتی در روایات دینی این که مرد الت تناسلی زن را ببوسد بلا اشکال دانسته شده است.</h4>
<h4>در این سکس مرد با دهان و لبها و زبان ناحیه کلیتوریس یا چوچوله در الت تناسلی زن را تحریک می کند و می مکد. برخی مردان با زبان داخل مجرا را نیز تحریک می کنند که به دلیل ترشحاتی که در این ناحیه وجود دارد این کار توصیه نمی شود. چوچوله یا کلیتوریس ناحیه ای از الت تناسلی زن است که در بالاترین حد الت و جاییکه لبهای کوچک در بالا به هم می رسند قرار دارد. حدود 2 سانتیمتر پایین تر از آن مجرای ادراری و در حدود 2 تا 3 سانتیمتر پایین تر از مجرای ادراری نیز مجرای تناسلی قرار دارد. در این سکس تمرکز بر کلیتوریس است و تحریک کلیتوریس یا چوچوله مهم است. بسیاری از زنان با تحریک دهانی کلیتوریس به ارگاسم می رسند و ارضا می شوند لذا این سکس در زنانی که دیر ارضایی دارند کمک می کند تا زن ارگاسم را تجربه کند و هنگام دخول نیز زود تر ارضا شود. در الت تناسلی زن دو ناحیه وجود دارد که تحریک جنسی را بیشتر از سایر نقاط درک می کنند. یکی کلیتوریس است که در خارج الت تناسلی واقع است و دیگری نقطه جی در داخل مجرای تناسلی و در فاصله دو بند انگشت تا دهانه ورودی مجرای تناسلی. تحریک این نقاط باعث ارضای زن می شود. نقطه جی در سکس همراه دخول تحریک می شود و تحریک کلیتوریس در سکس دهانی یا سکس بدون دخول نیز می تواند باعث ارضای زن  شود.</h4>
<h4>قبل از انجام سکس دهانی باید زن الت تناسلی خود را با اب و صابون بشوید تا آلودگیهای میکروبی در ناحیه نباشد و مشکلی بوجود نیاید. زمانی که زنی ترشح یا عفونتی در ناحیه تناسلی دارد باید از انجام سکس دهانی پرهیز کرد و اگر قرار بر سکس است حتما از کاندوم استفاده کرد. امروزه کاندومهای مخصوصی برای زمان عفونت تولید شده که هم اثر محافظتی برای مرد دارد تا آلوده نشود و هم اثر درمانی برای زن دارد تا درمان شود.</h4>
<h4>
تحريك چوچوله با زبان شايد يكي از پر لذت ترين كارها در سكس باشد.هيچ چيز قابل مقايسه با اين نيست كه يك زبان گرم و مرطوب در عرض فرج و حوالي چوچوله سر بخورد. بجز استمنا، احتمالاَ سكس زباني نتايج بهتري از ساير تمرينهاي سكس براي به ارگاسم رسيدن زنها خواهد داشت</p>
<p>پيش بيني مي شود كه دختران جوان خيلي تميز باشند. پسران زياد بيرون مي روند و ممكن است لباسهاي خود را كثيف كنند اما دختران بايد بدن و لباس خود را پاكيزه نگاه دارند. دختران ياد گرفته اند كه هميشه جذاب به نظر بيايند و بوي خوش بدهند. اين موضوع حدود بيست سال پيش كمتر مورد توجه قرار مي‌گرفت اما هم اكنون زناني هستند كه احساس مي‌كنند كه بايد از كثيفي بپرهيزند و خود را از تعريق حتي در هنگام فعاليتهاي فيزيكي نيز مصون بدارند.در اوج اين موضوع، مسايل منفي زيادي وجود دارد كه بهداشت زنانه را لكه دار مي كند.بخصوص در ايالات متحده، تبليغ محصولات بهداشتي به مردم مي‌قبولاند كه بوي بدن و يا تراوشات بدن بد هستند.اين موضوع اصلاَ صحت ندارد.</p>
<p>اين آداب و رسوم و باورها كه اندام تناسليشان يك رطوبت و بوي متمايز ايجاد مي‌كند، يك سد بر سر راه سكس دهاني بوجود مي آورد.آنوقت اين موضوع كه بيشتر زنها احساس كنند كه اندام تناسلي بدبو و كثيف دارند زياد متعجب كننده نيست و اين در حالي است كه در حقيقت آنان اندام تناسلي كاملاَ سالم وطبيعي دارند.</p>
<p>اگر يك زن بخواهد اجازة تحريك دهاني اندامهاي تناسليش را بدهد، ابتدا بايد با كاركرد اندام بدني‌اش آشنايي پيدا كند. فرجش مرطوب است زيرا فرج و مهبلش دائماَ يكديگر را تميز مي كنند.<br />
<a href="https://bedanid.wordpress.com/2012/01/07/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86/attachment/11111111/" rel="attachment wp-att-194"><img data-attachment-id="194" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2012/01/07/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86/attachment/11111111/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/11111111.jpg" data-orig-size="352,534" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="11111111" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/11111111.jpg?w=352" class="alignright size-full wp-image-194" title="11111111" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/11111111.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/11111111.jpg 352w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/11111111.jpg?w=99&amp;h=150 99w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/11111111.jpg?w=198&amp;h=300 198w" sizes="(max-width: 352px) 100vw, 352px" /></a><br />
در آغاز بلوغ، فرج خودش را بوسيلة مايع سفيد رنگ شفافي خودش را مي شويد. اين جريان اسيدي حامل يك باكتري بد است كه از ابتلا به بيماريها جلوگيري مي كند. يك زن ممكن است بدون اينكه برانگيختگي جنسي را احساس كند، از نظر جنسي برانگيخته شود و رطوبت مهبلي آن افزايش يابد ولي فقط احساس رطوبت بكند. بعلاوه، زنان بوي خودشان را توليد مي كنند كه اين اثر شيميايي نه تنها يك موضوع فردي است، بلكه چگونگي جريان سكسي‌شان را مشخص مي كند. تا موقعي كه بيني هايمان توانايي تشخيص بوها از فاصلة دور را ندارند، من مردها را مي خوانم كه وقتي از نظر جنسي بر انگيخته مي شوند آنرا افشا كنند. در حقيقت يك فرج تميز، ناسالم است و يك فرج مرطوب با بوي خاص خودش سالم است.</p>
<p>مواقع زيادي وجود دارند كه ممكن است فرج ناخوشايند و بد بو بنظر بيايند. اين ممكن است در اثر رطوبت طبيعي فرج باشد. بدليل جريان كم هوا در اطراف فرج، تبخير رطوبت اضافه نمي تواند به آساني صورت بگيرد. بدليل اينكه باكتريها مكانهاي گرم و مرطوب را دوست دارند، آنها مي توانند در اين مكانها به سرعت توليد مثل كنند و نتيجة آن بوي زننده و طعم بد است. علت بوي بد باكتريها هستند نه رطوبت مهبل. بدليل اينكه زنان امروزه لباس مي پوشند كه از حركت هوا در اطراف اندام تناسليشان جلوگيري مي كند، براي زنان لازم است كه اندام تناسليشان را قبل از سكس دهاني با آب خالص بشويند. اين مورد براي مردان نيز لازم است.</p>
<p>يك دوش يا حمام در ابتداي آماده شدن براي سكس پيشنهاد مي شود، بخصوص اگر يكي از شركا ساعاتي حمام نكرده باشد. در اين هنگام زن و مرد از يك فرج خوشبو لذت زيادي مي برند.</p>
<p>اين موضوعي است كه به ذائقة شخصي بستگي دارد. اگر يك زن احساس مي كند كه اندام تناسليش بو يا طعم بد دارد، بايد از شريكش سؤال كند كه او چگونه فكر مي كند. ممكن است او از آن بو لذت ببرد در حالي كه براي زن ناخوشايند است. اگر اندام تناسلي يك زن بوي ناخوشايند بدهد اين ممكن است از حضور يك بيماري خبر بدهد.</h4>
<h4></h4>
<h4>
شايد بهترين راه براي زنان و نوجوانان بمنظور اينكه بفهمند بو و مزة اندام تناسليشان طبيعي است اين باشد كه انگشتشان را در حين استمنا بو كرده و بچشند. اين موارد بستگي به چگونگي قاعده‌گي جاري، سطح برانگيختگي جنسي و رژيم غذايي دارد. اگر يك زن بصورت روزانه اين كار را انجام دهد او بهتر قادر خواهد بود كه به سلامتيش پي ببرد. اگر يك زن بو و مزة رطوبت خود را بداند، بهتر مي فهمد كه نياز به يك حمام در ابتداي سكس دهاني دارد و يا نيازمند معالجه است.<br />
<span id="more-193"></span><br />
زوجين بايد بطور مكرر موهاي زائد خود را كوتاه كرده و يا بتراشند، تراشيدن موهاي زائد زنانه عمل ليسيدن چوچوله را تسهيل مي كند.</p>
<p>زناني وجود دارند كه وقتي يك اصلاح تميز انجام مي‌دهند، تحريك چوچوله‌شان لذت بخش‌تر صورت مي گيرد و بهداشت شخصي‌شان هم بيشتر رعايت مي شود. زن و شوهرهايي هم هستند كه موهاي زياد در قسمت شرمگاهي را ترجيح مي‌دهند. تراشيدن و يا كوتاه كردن موهاي شرمگاهي يك موضوع شخصي و سليقه اي است و يك نياز براي تحريك چوچوله‌اي نيست.</p>
<p>بر خلاف نظر عمومي و انتظار خيلي از زنان، تحريك چوچوله با زبان يك امر خدادادي نيست كه هركس از بدو تولد آنرا بلد باشد. تحريك چوچوله با زبان يك مهارت آموختني است. اگر شما براي ياد گرفتن و آموزش دادن آن زمان صرف نكنيد نمي‌توانيد بطور كامل از مزاياي اين روش لذت ببريد. هر زن متفاوت است، بنابراين اينكه يك زن در گذشته چطور از ليسيدن مهبل احساس لذت مي‌كرده مهم نيست، بلكه تكنيكها بايد مجداداَ پياده شوند وقتي شريك جنسي تغيير مي‌كند. زنان در اين مورد قابل مقايسه نيستند چرا كه ممكن است چيزي كه يكي دوست دارد ديگري دوست نداشته باشد. اينها دلايلي دارند كه ممكن است بخاطر فيزيك بدني و يا علل روانشناختي باشند. هر فرد بايد يك مطلب كامل در مورد نحوه‌هاي مختلف اين كار بخواند، بدليل اينكه راه مشخصي وجود ندارد كه بتوان گفت اين موضوع براي همة زنان صادق است. راهايي كه ارائه مي‌شود فقط كليات مسئله را مشخص مي كند. خواندن و يا جستجو كردن راهها ممكن است كه در مورد راههاي مختلف ايده‌هايي بدهند، اما خود زن بهتر مي‌تواند بگويد كه كدام را لذت بخش‌تر براي او است و بهترين راه است.</p>
<p>در حالت كلي، ارتباط مهمي بين احساس لذت كردن در هنگام تحريك چوچوله با زبان و سكس وجود دارد.</p>
<p>زنان بايد ابتدا سكس را خوب ياد بگيرند و اين شامل صحبتهاي در حين سكس، صداهاي تحريك كننده،</p>
<p>حركات و اشارات دست و سر و حركات بدن مي شود. مثلاَ اگر تا اندازه‌اي احساس خوشي كند بگويد آه اگر شريكش كاري را انجام نمي دهد به او بگويد كه چگونه آن كار را بكند.</p>
<p>هميشه مثبت باشد. سر معشوقه‌اش را با دست بگيرد و به محلي كه دوست دارد لبان او با آنجا تماس پيدا كند، فشار دهد. اگر از محلي كه لبان قرار گرفته احساس رضايت مي كند پاهايش را به دور سر حلقه كند و بدن را در همان حالت نگاه دارد. وقتي كه زن نگران اين باشد كه شريكش به زحمت افتاده،آنها بايد يكديگر را رها كنند اگر سعي و تلاششان بي نتيجه باشد. شخصي كه تحريك چوچوله با زبان را انجام مي‌دهد بايد راهنمايي بخواهد از شريكش با نگاه كردن در چشمان او و با چشمان از او سؤال كند كه آيا اين كاري كه انجام مي‌دهد او دوست دارد يا نه. زنان بايد با شريكشان صادق باشند و هرگز تظاهر به لذت بردن و ارگاسم ننمايند .</p>
<p>عمل تحريك چوچوله با زبان و عشق بازي دهاني بايد در زمانهاي مختلف و دوره‌هاي زماني گوناگون اجام شود تا دو شريك بهترين و راحت ترين حالت را پيدا كنند. براي بسياري از زن و شوهرها براي جلب يكديگر فقط از سكس دهاني استفاده مي‌كنند، بنابراين يافتن يك حالت راحت فوق‌العاده مهم است.</p>
<p>بهترين‌حالتها شايد آنهايي هستند كه زن بر روي يك سطح صاف قرار گيرد و بخوابد يا زانو بزند بر روي شريكش(پاها در طرفين صورت شريك قرار گيرد-يا دراز بكشد و پاهايش را بصورت مستقيم در طرفين صورت شريك نگاه دارد و يا پاهايش بصورت خم در طرفين صورت واقع شود-) اين حالت بيشترين آزادي در حركت را با آنها مي‌دهد. بطور همانند، هردو شريك در حين تحريك چوچوله با زبان در حالت راحت هستند. اگر يكي يا هردو شريك در وضعيت ناراحت باشند، اين باعث مي‌شود كه اين عمل بيشتر از احساس لذت ايجاد ناراحتي بكند. شما نمي‌خواهيد كه شخصي كه در حال تحريك چوچوله با زبان است، گردنش را بصورت شق و خسته كننده نگاه دارد تا بتواند لبانش را به فرج برساند. همچنين شما نمي‌خواهيد كه زن وزن بدن خود را براي مدت طولاني تحمل كند. مقداري زمان صرف كنيد كه قبل از شروع به سكس يك محل مناسب بيابيد. وضعيت سلامت بدني، سن، وزن . انعطاف پذيري بدن شما تعيين مي‌كنند كه بهترين موقعيتها براي شما كدامند. استفاده از يك حالت تخيلي اگر باعث شود ماهيچه‌هايتان خسته و يا منقبض شوند به شما هيچ سودي نمي‌بخشد</h4>
<h4></h4>
<h4>
برخی حالتهای بررسی شده:</p>
<p>زن ممكن است بخواهد كه زانو بزند در طرفین سر شریكش و بدنش را پائین بیاورد كه فرجش نزدیك لبان شریك شود.در این حالت زن می‌تواند به طرف پاها و یا پشت به پاهای شریكش باشد.كاركرد خوب این حالت بستگی به زاویة فرج و زاویة زبان شریك دارد. ممكن است كسی كه مشغول تحریك چوچوله با زبان است، بخواهد كه یك بالش زیر سرش قرار دهد تا راحت تر سرش به فرج نزدیك شود. یا ممكن است كه بخواهید یك بالش نرم یا یك لحاف تاشده در زیر باسن زن قرار دهید تا وزن خود را بر روی آن بیاندازد. برای گسترش دانش خود شما نباید در حین كار بصورت فعال قسمتی از وزن بدن خود و یا شریكتان را نگه دارید.</p>
<p>زن می‌تواند در زیر شریك كه بر روی او دراز كشیده یا زانو زده دراز بكشد و از خط مشی موجود پیروی كند.</p>
<p>زن ممكن است بخواهد كه بر روی یك تخت خواب دراز بكشد و پاهایش را از لبه‌های تخت آویزان كند. شریك جنسی او زانو می‌زند بر روی زمین مابین پاهای باز شدة زن. یك بالش می‌تواند در زیر زانوها و یا در مقابل قفسة سینة شخص زانو زده قرار گیرد. زن ممكن است بخواهد كه یك بالش در زیر رانهایش قرار دهد تا آنها را برای نزدیك شدن به دهان شریك بلند كند.</p>
<p>بعضی از زن و شوهرها ممكن است بخواهند بغل به بغل قرار بگیرند و از خط مشی موجود پیروی كنند. سرهایشان در میان رانهای یكدیگر قرار می‌گیرد.</p>
<p>عده دیگری از زن و شوهرها ممكن است نیاز داشته باشند به اینكه بر روی یك سطح صاف به بغل دراز بكشند و با یكدیگر یك زاویة قائمه بشكل T درست كنند. این نحوة دراز كشیدن باعث می‌شود كه سر شریك بین رانهای درونی زن قرار گیرد. زن ممكن است نیاز داشته باشد كه قسمت خمیدة بالایی پایش را به یك جفت بالش تكیه بدهد. شخص تحریك كننده چوچوله با دهان می‌تواند هم در پشت و هم در جلوی زن قرار گیرد</p>
<p>البته در بیشتر مواقع، حالتهای سنتی وجود دارند كه زن به پشت دراز می‌كشد و مرد در میان پاهای از هم باز شدة او قرار می‌گیرد. بالشهایی می‌توانند در زیر سر زن قرار گیرند تا او بتواند سرش را برای تماشا كردن شریكش بالا بیاورد و یا كفلهایش بوسیلة بالشهایی بالا آورده شوند. شخصی كه عمل تحریك چوچوله با دهانش را انجام می‌دهد نیز می‌تواند زیر قفسة سینة خود بالشی قرار دهد كه احساس راحتی كند</p>
<p>فنهای واقع بكار گرفته شده از این زوج تا زوج دیگر متغیر هستند. حساسیت فرج و چوچولة زن است كه مشخص می‌كند كه او كدام نوع از تحریك را دوست دارد و بیشترین پاسخ را به آن می‌دهد. زنانی هستند كه تماس آرام و نرم را دوست دارند در حالیكه بعضی از آنها تماس سریع و محكم را می‌پسندند. ساختار اندام تناسلیشان مشخص می‌كند كه كدام بهتر امكان دارد. یك زن كه لبه‌های داخلی فرجش خوب توسعه یافته و كامل شده ممكن است كه دوست داشته باشد كه آنها مكیده شوند در حالی كه یك زن بدون لبه‌های داخلی فرج یا با لبه‌های داخلی فرج كوچك نمی‌تواند این موضوع را تجربه كند. اگر یك زن چوچوله‌ای داشته باشد كه طرح و شكلش بسمت بیرون باشد و یا خوب توسعه یافته باشد شریك او می‌تواند چوچوله‌اش را مانند یك آلت تناسلی مردانة كوچك بمكد، در صورتی كه اگر یك زن چوچوله‌ای پنهان یا كوچك داشته باشد، شریك او فقط می‌تواند آنرا لیس بزند. یك نقش مهم وجود دارد و آن این است كه باید ریتم و شدت كار را كه در شروع آغاز می‌كنیم تا نزدیك شدن به ارگاسم حفظ كنیم، مگر اینكه قصد داشته باشیم سایر قسمتهای بدن را بچشیم. هیچ چیز یك زن را به اندازه ایجاد وقفه در هنگام تحریك چوچوله توسط شریك و یا پراكندگی محل لیسیدن، ناراحت و متاثر نمی‌كند وقتی كه او در آستانة ارگاسم قرار گرفته است.</p>
<p>فوراَ چوچولة زنان را در ابتدای كار جستجو نكنید. اگر یك زن به اندازه كافی برانگیخته نیست، چوچوله‌اش حتی ممكن است به تمام حالات برانگیختگی بی احساس باشد. در این هنگام شما باید منتظر باشید تا هورمون‌های او جریان پیدا كنند و اندام تناسلیش از خون پر شوند. یك سیاحت آرام و طولانی در چوچوله او بنمائید. بكمك یك حادثه چوچوله‌اش را كشف كنید. ببوسید، نوازش كنید و قسمتهای درونی رانها را بلیسید. با ملایمت منطقه‌ای را كه فرج و رانها به هم متصل می‌شوند را بلیسید. به آرامی برآمدگی شرمگاهی و لبه‌های بیرونی فرج را بلیسید. تامل كنید. زبانتان را در طول منطقة تلاقی دو لبة فرج حركت دهید. زبانتان را در منطقة بین لبة درونی و بیرونی فرج بلغزانید. در صورت امكان لبه‌های درونی فرج را به درون دهانتان بكشید و آنها را بمكید. با ملایمت خون را در آنها جاری كنید. منطقة بین لبه‌های داخلی را بمكید همچنین بیرون فرج و محل سوراخ ادرار را. اگر بدنة چوچوله خوب مشخص و مشهود شد، زبانتان را در طول فرج كه از لبه‌های بیرونی جدا شده‌اند حركت دهید.</p>
<p>موقعی كه فرج كاملاَ خیس خیس شد و در حال خیس شدن بیشتر بود، به آرامی شروع كنید به لیسیدن چوچوله. در ابتدا كلاهك آنرا فشار ندهید. به زن زمان دهید تا كاملاَ برانگیخته شود. وقتی زن آمادة انفجار به نظر رسید بوسیلة انگشت چرب كلاهك چوچوله را به عقب برانید (این كار را خود زن هم می‌تواند بكند) سپس بلیسید و بمكید چوچولة حساس قشنگ بلوطی شكل را. خیلی آرام و ملایم باشید. در این حالت زنان نیاز به یك تماس بسیار سبك دارند بعضی‌ها ممكن است به این نتیجه برسند كه آن خیلی حساس و ظریف است و به محكم نگه داشتن نیاز دارد اما این كار باید با تماس نرم و آرام باشد.ممكن است بعضی‌ها تحمل تحریك مستقیم چوچولة بلوطی شكلشان را نداشته باشند. به نرمی چوچوله را بمكید، با ظرافت خون بیشتری را به اطراف آن بكشید. در این حالت یكباره شما حالتی از تحریك را پیدا می‌كنید كه برای او لذت بخش است، آن تحریك را ادامه دهید تا زن ارگاسم را تجربه كند، اگر او این موضوع را می‌خواهد. اگر او قادر به رسیدن به ارگاسم نیست تحریك را بصورتی كه برای هردوی شما لذت بخش است، ادامه دهید. تحریك با زبان الزاماَ همراه ارگاسم نیست بلكه این كار می‌تواند لذت بخش و ارضا كننده باشد.</p>
<p>اگر زنی می‌داند چه كار و حالتی را دوست دارد، به حرفش گوش بدهید. اگر او تا به حال تحریك چوچوله با دهان را تجربه نكرده یا حداقل دورة آنرا هم ندیده است، این تجربه به آرامی صورت می‌گیرد. حتی زن و شوهرهایی كه قبلاَ این كار را انجام داده‌اند ممكن است بخواهند تكنیكهای جدید را امتحان كنند. وقتی در حال آزمایش هستید، سعی كنید زبانتان را بر روی فرج به هر صورتی كه فكر می‌كنید كه می‌توانید، حركت دهید. راههای زیادی وجود دارند و فقط یك راه وجود دارد كه برای آن زن بهترین راه است، با سعی و خطا آنرا بیابید.</p>
<p>اگر هر دو شریك در حالت راحت قرار گرفته باشند و احساس راحتی بكنند، ممكن است شما قادر نباشید كه لبه‌های بیرونی فرج را بدون استفاده از دستها از هم جدا كنید و به جواهر دسترسی پیدا كنید، بنابراین باید صورتتان را كامل به فرج نزدیك كرده چوچوله و لبه‌های درونی فرج را با زبان و لبهایتان پیدا كنید. یك زن قادر خواهد بود با شما در این كار بوسیلة دستانش همكاری كند، ولی این كار ممكن است خیلی خسته كننده باشد. اگر پاهای زن با آسودگی از هم باز شوند، فرج او هم بطور طبیعی می‌توانند از هم جدا و باز شوند و لبه‌های بیرونی، جدا از هم كشیده می‌شوند وقتی كه او بسیار برانگیخته شده است.</p>
<p>از زمانی كه زبانتان خسته شد، مطمئن باشید كه لبها و زبانتان اندام حساس و ظریف را نوازش كرده و یا می‌مكد در یك دوره تناوبی. اگر شما از زبانتان زیاد استفاده می‌كنید و زبانتان به این موضوع عادت ندارد، زبانتان ممكن است به زودی خسته بشود. بهتر است لبانتان را نزدیك چوچوله و لبه‌های فرج در صورت امكان نگه دارید. از نوازش كم با زبانتان استفاده كنید اندك اندك توسعه دهید.</p>
<p>یك زن ممكن است از اینكه شما زبانتان را وارد مهبلش كنید و دیواره‌های آنرا با زبان تحریك كنید، لذت ببرد. شما قادر نخواهید بود زبانتان را در فواصل دور وارد كنید ولی نقاط حساس هم در همان ابتدای مناطق ورودی هستند. زنانی هستند كه از اینكه شما انگشت یا انگشتهایتان را داخل مهبلشان بكنید و دیوارة آنرا و احتمالاَ نقطة جی را تحریك كنید لذت می‌برند، در حالی كه شما مشغول مكیدن چوچوله هستید. بعضی از آنها از اینكه شما انگشت یا انگشتان چرب شده‌تان را وارد مقعدشان كنید و آنرا ماساژ دهید درحالی كه دارید با دهان چوچوله‌شان را تحریك می‌كنید لذت می‌برند.</p>
<p>زن و شوهرهای زیادی در هنگام سكس دهانی از حالت 6 9 انگلیسی لذت زیادی می‌برند. این حالت از قرار گرفتن باعث می‌شود كه زن و شوهر در آن واحد بوسیلة دهان یكدیگر را تحریك كنند. زن و شوهرهای زیادی این روش را خیلی لذت بخش بیان كرده‌اند چون در آن یكدیگر را تا رسیدن به ارگاسم تغذیه می‌كنند. بعضی‌ها این حالت را مناسب نمی‌دانند زیرا نمی‌توانند در حین تحریك شرسكشان متمركز شوند و در حین كار فقط به فكر رضایت خودشان هستند و شریكشان را فراموش می‌كنند. بعضی دیگر نیز فقط به فكر كاری كه انجام می‌دهند هستند و ارگاسم خود را فراموش می‌كنند. بنابراین دوباره سعی و خطا می‌تواند به شما كمك كند كه كدام راه بهتر است/</h4>
<h4></h4>
<h4>
من احترام زیادی برای كسانی فرج را می‌خوردند قایل هستم چون عدة زیادی این كار را نی‌كنند و من تنها زنی نیستم كه این را می‌گویم، علاوه بر این خیلی از كسانی كه در كالجهای قدیمی دوره‌های آنرا دیده‌اند آنرا بخوبی انجام نمی‌دهند به همین دلیل من این راهنمایی را ارئه می‌كنم، شاید كه كمی كمك كننده باشد. موقعی كه یك زن یك مرد را می‌یابد كه از سرش خوب استفاده می‌كند، احساس می‌كند كه یك جواهر پیدا كرده و نمی‌خواهد آنرا از دست بدهد. او یك خریدار خوب است و زن این را خوب می‌داند. او حتی به دوست دخترهایش در مورد آن مرد چیزی نخواهد گفت اگرچه آن مرد خیلی مشهور در شهر باشد. بنابراین به خاطر داشته باشید، خیلی از مردها می‌توانند بصورت رضایت بخش طرف مقابل را بگایند ولی آنكه از سرش خوب استفاده می‌كند بهتر خواهد بود.</p>
<p>زنهای زیادی هستند كه راجع به بدنشان احساس شرم می‌كنند، حتی اگر شما به جاهای مختلف دنیا رفته باشید و با زنان كشورهای مختلف هم‌بستر شده باشید می‌بینید كه آنها نسبت به اینكه چطور شما از بدنشان خوشتان می‌آید، نگرانند. به او بگوئید كه آن بسیار زیباست و به او بگوئید كه كدام قسمتها بهترین هستند اما اعتماد او را جلب كنید تا به شما اجازة استفاده از میان پاهایش را بدهد.</p>
<p>حالا صبر كنید و به آنچه می‌بینید خوب نگاه كنید.زیباست، آیا اینطور نیست؟هیچ چیز در یك زن منحصربفرد تر از مهبل نیست، من می‌دانم، تعداد زیادی از آن را دیده‌ام، رنگها، اندازه‌ها و اشكال متفاوتی دارد. بعضی از آنها خیلی ظریف و نرم هستند مانند مال دختر بچه ها و بعضی دیگر دارای لبه‌های ضخیم هستند كه به شما سلام می‌كنند. بعضی از آنها مانند خز تودرتو در برس هستند و بعضی دیگر با پرز شفاف پوشانده شده‌اند. كیفیت منحصر به فرد همسرتان را پاس بدارید و به او بگوئید چه چیزی در او ویژه است.</p>
<p>زنان داد و ستد كلامی بهتری نسبت به مردان دارند بخصوص در حین رابطة عاشقانه. همچنین آنها بهتر به عشق زبانی پاسخ می‌دهند به این معنی كه هرچه بیشتر شما با او حرف بزنید او بهتر خودش را در اختیار شما می‌گذارد. بنابراین موقعی كه دارید مهبل زیبایش را نوازش می‌كنید، با او در مورد آن صحبت كنید.</p>
<p>اكنون دوباره خوب با آن نگاه كنید. به آرامی و با ملایمت لبه‌های آنرا از هم باز كنید و به لبه‌های درونی آن نگاه كنید، حتی اگر دوست دارید آنرا بلیسید. اكنون بالاهای مهبل را از هم باز كرده و پهنش كنید تا چوچوله را پیدا كنید. زنان چوچوله با اندازه‌های متفاوت دارند دقیقاَ مانند مردان كه آلتهایی با اندازه‌های متفاوت دارند. همة آنها در زیر ختنه‌گاه پنهان شده است.</p>
<p>هروقت شما به یك مهبل زنانه دست می‌زنید مطمئن باشید كه انگشتتان مرطوب است. شما می‌توانید آنرا با آب دهان یا ترشحات داخلی زن مرطوب كنید.حتماَ مطمئن باشید كه انگشتتان را وقتی می‌خواهید به چوچوله دست بزنید مرطوب كرده باشید چون آن از خود رطوبتی ندارد و بسیار هم حساس است. اگر انگشتتان خشك باشد به آن خواهد چسبید و این مضر و آسیب رسان است. اما شما نمی‌خواهید كه در هر صورت آنرا لمس كنید شما باید كارهای بالا را برای دست زدن به آن انجام دهید. قبل از اینكه زن برانگیخته شود، چوچولة او بسیار ظریف برای كنترل است.</p>
<p>به مهبلش به آرامی نزدیك شوید. زنان، حتی بیشتر از مردان عاشق این هستند كه با آنان شوخی شود و دست انداخته شوند. قسمت داخلی ران زن، ظریف ترین و حساس ترین نقطه است. آنرا بلیسید، ببوسید و با نوك زبانتان بر روی آن طرح بكشید. بطور وحشیانه به مهبل نزدیك شوید و سپس در آن غرق شوید، آنچه را او انتظاار دارد انجام دهید.</p>
<p>اكنون چروك محل اتصال پا به مهبل را بلیسید، دماغتان را به مهبل بمالید. مانند فرچه لبانتان را روی شكاف فرج بدون فشار به پائین بكشید تا او را بیشتر تهییج كنید.</p>
<p>او را ببوسید،ابتدا با ملایمت و سپس محكم تر. حالا از زبانتان برای باز كردن لبه‌های مهبل از همدیگر استفاده كنید و وقتی كه او آنها را از هم باز كرد، زبانتان را بین لایه‌های گوشتی مهبل بالا و پائین ببرید. به آرامی بمكمك دستانتان پاهایش را از هم بیشتر باز كنید. هر كاری كه شما برای خوردن مهبل زن انجام می‌دهید باید به آرامی صورت پذیرد.</p>
<p>با ملایمت لبه‌های مهبل را بكشید و با زبانتان ضربه‌های آرام به چوچوله بزنید، این كار را چه كلاهك چوچوله را پوشانده بو چه نپوشانده بود انجام دهید. این كار را به سرعت انجام دهید. این كار باید باعث شود كه پاهایش به لرزه بیافتند. موقعیكه حس او به سوی ارگاسم برانگیخته شد، لبهایتان را بصورت دایره به دور چوچوله قرار دهید و آنرا درون لبانتان قرار دهید. با ملایمت شروع به مكیدن چوچوله كنید و به صورت زن نگاه كنید تا عكس‌العمل او را ببینید. اگر او می‌تواند كنترل شود و تحمل كند مكیدن را سخت تر كنید. هرچه تحمل او را بیشتر دیدید مكیدن را سخت تر كنید. اگر او خواست بخاطر هیجان ارگاسم باسن خود را به بالا بیاورد در برابر او ایستادگی نكنید و با او حركت كنید. به او قفل شوید و دهان داغتان را بر روی چوچوله نگاه دارید، او را رها نكنید. در این حالت چیزی كه از او زیاد می‌شنوید این جملات است: “ مكث نكن، اصلاَ متوقف نشو”.</p>
<p>این به این دلیل است كه بیشتر مردان در این حالت توقف می‌كنند. مكیدن چوچوله كار دوست داشتنیی است، این چیزی است كه ارزش یادگیری خوب را دارد. من كسی را می‌شناسم كه آدم كثیفی در گائیدن است و واقعاَ پست است ولی او طوری مهبل را می‌خورد كه من تا حال كسی را ندیدم كه مانند او بدون مشكل این كار را انجام دهد و به همین دلیل دختران زیادی را به خود جذب می‌كند.</p>
<p>در بخش قبلی دیدیم كه چیز دیگری وجود دارد كه می‌تواند خوشی زن را تشدید كند. شما می‌توانید عمل گائیدن با انگشت را انجام دهید در حالی كه زن دارد از موهبت لیسیده شدن چوچوله‌اش بهره‌مند می‌شود. قبل از لیسیدن چوچوله، در حین آن و یا بعد از آن. آنها واقعاَ آنرا دوست دارند. بغیر از ناحیه شهوت‌زای اطراف چوچوله، زن یك منطقة فوق‌العاده حساسی در سقف فرجش دارد. این منطقه است كه شما به آن می‌مالید در هنگامی كه دارید با زن نزدیكی می‌كنید. خوب بدلیل اینكه كلاهك آلتتان دور از دهانتان است، انگشتانتان باید عمل گائیدن را انجام دهند.</p>
<p>دو انگشت را انتخاب كنید. یك انگشت خیلی لاغر است و سه انگشت هم خیلی پهن است بنابراین نمی‌توانند خوب نفوذ كنند. اطمینان ایجاد كنید كه آنها را خوب مرطوب كرده‌‌اید تا پوست زن را ناراحت نكنید. آنها را به داخل بلیزانید، این كار را در ابتدا آرام انجام دهید و سپس سریعتر این كار را بكنید. بكمك آنها بصورت موزون و ریتمیك زن را بگائید. سرعت را افزایش دهید وقتی زن می‌خواهد. به نفسش گوش دهید.</p>
<p>او به شما اجازه خواهد داد تا بفهمید كه چه كاری را انجام دهید. اگر شما همزمان هم مشغول لیسیدن چوچوله هستید و هم او را با انگشتان می‌گائید، شما او را بیشتر از حالتی كه با كلاهك آلتتان به تنهایی تحریك می‌كنید، تحریك خواهید كرد. بنابراین شما مطمئن باشید كه او در این حالت به اوج لذت می‌رسد، اگر شك دارید می‌توانید نشانه‌های آنرا مورد بررسی قرار دهید. ویژگیهای هر زن منحصر بفرد است. ممكن است زن شما فقط نوك پستانهایش سفت شوند وقتی كه او تهییج می‌شود و یا وقتی كه به ارگاسم می‌رسد. دختران ممكن است كه سرخ بشوند و یا اینكه شروع به لرزیدن بكنند. با نشانه‌های همسر خود آشنا شوید و شما باید عاشق و معشوق اثر پذیر باشید.</p>
<p>موقعی كه زن داشت به ارگاسم می‌رسید، بمنظور رسیدن به اوج لذت، چوچوله را رها نكنید و برای مدتی به آن قفل شوید. وقتی اولین ارگاسم شروع به فروكش كردن كرد، با زبانتان در طول زیر چوچوله فشار بیاورید و لبانتان را كه بالای آنرا پوشش داده‌اند آزاد كنید. زبانتان را بیرون و درون مهبل حركت دهید. اگر انگشتانتان درون آن هستند، آنها را با ملایمت كمی بیشتر حركت دهید بدلیل اینكه اشیاء درون آن در این موقع بسیار حساسند.</p>
<p>اگر شما این بازی را خوب انجام دهید، با این كار قادر خواهید بود زن را چندین بار به ارگاسم برسانید. یك زن بعد از ارگاسم برای مدت یك ساعت هیجان زده می‌ماند. آیا می‌توانید اطلاعات كامل از یك تماس را درك كنید. یك زن می‌تواند در یك رابطة جنسی 56 بار به ارگاسم برسد. آیا می‌توانید درك كنید كه چقدر شما می‌توانید بر روی زن تاثیر داشته باشی وقتی او را 56 بار به ارگاسم می‌رسانید. او برای مدت طولانی كه شما او را بخواهید می‌تواند مال شما باشد.</p>
<p>بعضی از زنها دوست دارند كه مردشان انگشتش را به مقعدشان بمالد یا آنرا درون آن بكند وقتی كه مشغول خوردن مهبل و چوچوله‌شان است.</p>
<p>آخرین توصیه‌ای كه من برای شما دارم اینست:<br />
بعد از اینكه این كارها را انجام دادید، شما می‌توانید او را بردة خود كنید با دادن خاطراتی كه او تا بحال نداشته، هنوز نباید او را تنها بگذارید. با او حرف بزنید، به بدنش ضربه‌های آرام بزنید و پستانهایش را نوازش كنید. عشقبازی با او را به آرامی ادامه دهید تا او كم كم فروكش كند. یك مرد می‌تواند در همان دم از كار دست بكشد و بخوابد و احساس پشیمانی برای از دست دادن چیزی نكند اما یك زن بخاطر نیاز طبیعیش، مدتی بعد از سكس از معشوقه‌اش بسیار حساس تر است<br />
سكس دهانی می‌تواند مهیج ترین تجربة سكسی شما باشد كه می‌توانید داشته باشید اما چیزهایی دارد كه شما باید آنها را رعایت كنید. به اندازه كافی زمان به آن اختصاص دهید، اغلب آنرا تمرین كنید، به پاسخها و سیگنالهایی كه معشوقه‌تان از خود ارائه می‌كند خوب توجه كنید و بیشتر از همه، خودتان لذت ببرید/</h4>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2012/01/07/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b2%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">193</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/pussy.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">pussy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2012/03/11111111.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">11111111</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کرج: محل قطعی وقوع جنایت</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2010/12/04/%da%a9%d8%b1%d8%ac-%d9%85%d8%ad%d9%84-%d9%82%d8%b7%d8%b9%db%8c-%d9%88%d9%82%d9%88%d8%b9-%d8%ac%d9%86%d8%a7%db%8c%d8%aa/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2010/12/04/%da%a9%d8%b1%d8%ac-%d9%85%d8%ad%d9%84-%d9%82%d8%b7%d8%b9%db%8c-%d9%88%d9%82%d9%88%d8%b9-%d8%ac%d9%86%d8%a7%db%8c%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 04 Dec 2010 18:46:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Alberto Iglesias]]></category>
		<category><![CDATA[Cape Verde]]></category>
		<category><![CDATA[Facebook]]></category>
		<category><![CDATA[MUD]]></category>
		<category><![CDATA[Semantic Web]]></category>
		<category><![CDATA[XML]]></category>
		<category><![CDATA[XQuery]]></category>
		<category><![CDATA[سینمای جهان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=162</guid>

					<description><![CDATA[چرا رئیس پلیس کرج به جای پیگیری ماجرای قتل یک انسان، رخ دادن  چنین ماجرایی در کرج  را از اصل انکار میکند؟ و به جای تشکر از انتشار این فیلم، سایتها را تهدید می نماید؟ در صورتیکه محل وقوع جنایت چاقوزنی، قطعا شهر کرج یا حومه آن است. شباهت  آرم تاکسی واقع در محل جنایت  با [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">چرا رئیس پلیس کرج به جای پیگیری ماجرای قتل یک انسان، رخ دادن  چنین ماج<a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1666754&amp;Lang=P">رایی در کرج  را از اصل انکار میکند؟</a> و به جای تشکر از انتشار این فیلم، سایتها را تهدید می نماید؟ در صورتیکه محل وقوع <a href="http://www.ayandenews.com/news/21375/">جنایت چاقوزنی</a>، قطعا شهر کرج یا حومه آن است. شباهت  آرم تاکسی واقع در محل جنایت  با آرم تاکسیرانی شهر کرج این ادعا را ثابت می کند. علاوه بر این دو ماشین پلاکشان در فیلم معلوم است. یکی با پلاک کرج و دیگری با پلاک تهران. (به دلیل نزدیکی این دو شهر، این امر خلاف واقع نیست)</p>
<p style="text-align:right;">کرج هم نباشد قطعا در جایی از ایران است. خودمان را بگذاریم جای اولیای دم این فرد. گیرم که معتاد و جانی و … هم باشد ، باز مسئولیت از ما ساقط نمی شود. باید با این دروغهای وقیح عمله های ولی فقیه مبارزه کرد. مقصود من از این مطلب جدال بر سر فرع ماجرا، کرج یا شهری دیگر نبوده. قصد من افشای دروغهای این آدمهای بی کفایت و دست بوس است. دروغگزاری فارس ادعا می کند جنایت در دی 88 رخ داده. قبل و بعد بودن این ماجر نسبت به جنایت میدان کاج هم چیزی از مسئولیتهای پلیس کم نمی کند.</p>
<p style="text-align:right;">با وجود همه اینها.</p>
<div id="attachment_388" style="text-align:right;"><a href="http://ghalbir.files.wordpress.com/2010/12/karaj.jpg"><img loading="lazy" title="Karaj" src="https://ghalbir.files.wordpress.com/2010/12/karaj.jpg?w=428&#038;h=407" alt="جنایت کرج" width="428" height="407" /></a>جنایت کرج</p>
</div>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2010/12/04/%da%a9%d8%b1%d8%ac-%d9%85%d8%ad%d9%84-%d9%82%d8%b7%d8%b9%db%8c-%d9%88%d9%82%d9%88%d8%b9-%d8%ac%d9%86%d8%a7%db%8c%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">162</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://ghalbir.files.wordpress.com/2010/12/karaj.jpg?w=428&#038;h=407" medium="image">
			<media:title type="html">Karaj</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ده خواسته زنان از همسرانشان</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2010/11/26/%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2010/11/26/%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 26 Nov 2010 13:52:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Acoustic]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Lissie]]></category>
		<category><![CDATA[Metallica]]></category>
		<category><![CDATA[Nothing Else Matters]]></category>
		<category><![CDATA[Urmia]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=156</guid>

					<description><![CDATA[این دستورات مختص به زوج خاصی نیست ؛ اینها ده چیزی است که تعداد بسیار زیادی از همسران از شوهرانشان می‌خواهند.توجه کنید اینها خواسته‌های آنهاست نه نیاز زوحی شان . از لحاظ فردی هرکسی مسئول نیاز‌های عاطفی خویش است و باید آنها را پر کند .ما معتقدیم ۴ نیاز روحی اساسی وجود دارد :نیاز به [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;"><img loading="lazy" class="alignleft" title="ده خواسته زنان از همسرانشان" src="https://i0.wp.com/oi36.tinypic.com/9po0f5.jpg" alt="" width="129" height="173" /></p>
<p style="text-align:right;">این دستورات مختص به زوج خاصی نیست ؛ اینها ده چیزی است که تعداد بسیار زیادی از همسران از شوهرانشان می‌خواهند.توجه کنید اینها خواسته‌های آنهاست نه نیاز زوحی شان . از لحاظ فردی هرکسی مسئول نیاز‌های عاطفی خویش است و باید آنها را پر کند .ما معتقدیم ۴ نیاز روحی اساسی وجود دارد :نیاز به دوست داشتن ودوست داشته شدن ، نیاز به تعلق داشتن ، نیاز به داشتن تصور ذهنی خوب از خود و نیاز به آزادى .و اما خواسته‌های همسرتان از شما:</p>
<p style="text-align:right;">این دستورات مختص به زوج خاصی نیست ؛ اینها ده چیزی است که تعداد بسیار زیادی از همسران از شوهرانشان می‌خواهند.توجه کنید اینها خواسته‌های آنهاست نه نیاز زوحی شان . از لحاظ فردی هرکسی مسئول نیاز‌های عاطفی خویش است و باید آنها را پر کند .ما معتقدیم ۴ نیاز روحی اساسی وجود دارد :نیاز به دوست داشتن ودوست داشته شدن ، نیاز به تعلق داشتن ، نیاز به داشتن تصور ذهنی خوب از خود و نیاز به آزادى .و اما خواسته‌های همسرتان از شما:</p>
<p style="text-align:right;">۱٫هر روز به او بگویید که دوستش دارید :<br />
هر کسی دوست دارد تایید شود و بداند که اطرافیان او را دوست دارند .بهترین راه برای تایید همسرتان – که برایش بسیار مهم است –این است که خیلی ساده هر روز به او بگویید دوستش دارید . گاهی دستانش را بفشارید و این جمله را زمانی که شما را بدرقه میکند بگویید .</p>
<p style="text-align:right;">۲٫ درک کردن و بخشش داشتن :<br />
روزهایی هست که همسرتان اشتباهاتی انجام دهد و یا کمتر به شما رسیدگی کند . همیشه به خاطر داشته باشید که هیچ کس کامل نیست . در این مواقع خواسته همسرتان این است که او را درک کنید و او خود را سزاوار بخشش شما می‌داند . بدانید که هیچ رابطه ای بدون بخشش دوام ندارد.</p>
<p style="text-align:right;"><span id="more-156"></span>۳٫ گفتگو کنید :<br />
نگذارید کار به جایی برسد که هیچ حرفی با همسرتان نداشته باشید درباره بچه‌ها کارتان و حتی آب و هوا با هم صحبت کنید.چرا که گفتگو نکردن اولین جرقه‌های یک رابطه سرد است.</p>
<p style="text-align:right;">۴٫ وقتی برای همسر و فرزندانتان اختصاص دهید :<br />
این زمان به دست شما محقق می‌شود و باید کیفیت با هم بودن را بالا ببرید یعنی تمام طرح‌ها و برنامه‌های آن روز را به میل آنها هماهنگ کنید . فقط خالی کردن برنامه روزانه برای با هم بودن کافی نیست بلکه باید برای این زمان برنامه ریزی کنید و به خود ثابت کنید که برای عزیزترین‌های زندگی تان عشق و احترام قائلید.</p>
<p style="text-align:right;">
۵٫بیشتر بگویید بله به جای نه:<br />
عادت به منفی نگری و مخلفت شما را از عزیزانتان دور میکند . سعی کنید دربرابر بعضی خواسته‌ها نه نگویید .با گفتن همین کلمه ساده بله همسرتان را متعجب و خوشحال کنید.</p>
<p style="text-align:right;">۶٫خوب گوش دهید:<br />
همسرتان را با این مهارت میتوانید عاشق تر کنید . همسر شما فقط گوش‌های شما را برای شنیدن نمیخواهد بلکه باید با قلبتان به او گوش دهید و او را بفهمید .</p>
<p style="text-align:right;">۷٫ دلبستگی و مهربانی:<br />
چقدر در طول روز به همسرتان میگویید لطفا یا متشکرم یا اورا میبوسید . متاسفانه بعضی از زوجین فراموش میکنند با هم مهربان باشند و این کلید موفقیت را در زندگی از دست میدهند .</p>
<p style="text-align:right;">۸٫ بعضی از وظایف خانه و کودک را با هم تقسیم کنید:<br />
یکی از مهمترین دعواهای زناشویی بر سر همین مساله جزئی است.خرده کاری‌های خانه و بچه‌ها تنها مسائل همسرتان نیستند چه خوب است کمی غرور و سبقه خانودگی خود را کنار بگذارید و با این کار زندگی شیرین تری داشته باشید . شاید اوائل سخت باشد اما خود کم کم معجزه اندک کمک به همسر را خواهید دید .</p>
<p style="text-align:right;">۹٫اوغات فراغت و برنامه ریزی:<br />
اگر همسر شما شاغل است ساعات بیکاری او و اگر همسرتان شاغل نیست خود به او مرخصی دهید . این روزها بگذارید او آزاد باشد و نگران بچه‌ها ، شما ؛ خانه ؛ و .. نباشد . بگذارید در این اوغات فراغت به خود و خواسته‌های شخصی اش برسد .</p>
<p style="text-align:right;">۱۰٫به او سفارش کنید و خود نیز مراقب سلامت روحی و جسمی خودتان باشید:<br />
بساری از مردان مراقب سلامتی خود نیستند و این برای همسرانشان مشکل بوجود می‌آورد و این افراد به سلامتی طرف مقبل هم اهمیت نمیدهند و لی به خاطر داشته باشد همسرتان نمیتواند مدام دنبال شما باشد. چرا که او عشق شما و همسر شماست نه مادرتان و خود نیاز به توجه دارد ؛ پس به سلامتی خود و او اهمیت دهید .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2010/11/26/%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">156</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://oi36.tinypic.com/9po0f5.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">ده خواسته زنان از همسرانشان</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خاطرات تلخ یکی از دختران قربانی تجاوز جنسی توسط عوامل کودتای انتخاباتی</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2010/11/26/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d9%88%d8%b2-%d8%ac/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2010/11/26/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d9%88%d8%b2-%d8%ac/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 26 Nov 2010 00:49:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Acoustic]]></category>
		<category><![CDATA[Cape Verde]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Lissie]]></category>
		<category><![CDATA[Metallica]]></category>
		<category><![CDATA[Nothing Else Matters]]></category>
		<category><![CDATA[Rape]]></category>
		<category><![CDATA[Shinee]]></category>
		<category><![CDATA[XML]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=55</guid>

					<description><![CDATA[سارا يکی از قربانيان خشونت‌های پس از انتخابات رياست جمهوری سال گذشته در ايران است. مأمورين امنيتی او را به عنوان گروگان بازداشت کرده تا برادرش خود را به مقامات معرفی کند. بازجوی سارا برای کشف محل اختفای برادرش سارا را مورد شکنجه های وحشيانه روحی و جنسی قرار داد. سارا هم در جريانات اعتراضات [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/iran-raped.jpg"></a><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/rape-iran.jpg"><br />
</a><img loading="lazy" data-attachment-id="58" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2010/11/26/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d9%88%d8%b2-%d8%ac/iran-raped/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/iran-raped.jpg" data-orig-size="320,240" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="iran raped" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/iran-raped.jpg?w=320" class="size-medium wp-image-58 alignright" title="iran raped" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/iran-raped.jpg?w=300&#038;h=225" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/iran-raped.jpg?w=300 300w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/iran-raped.jpg?w=240 240w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/iran-raped.jpg?w=150 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/iran-raped.jpg 320w" sizes="(max-width: 240px) 100vw, 240px" /></p>
<p style="text-align:right;">سارا يکی از قربانيان خشونت‌های پس از انتخابات رياست جمهوری سال گذشته در ايران است. مأمورين امنيتی او را به عنوان گروگان بازداشت کرده تا برادرش خود را به مقامات معرفی کند. بازجوی سارا برای کشف محل اختفای برادرش سارا را مورد شکنجه های وحشيانه روحی و جنسی قرار داد. سارا هم در جريانات اعتراضات دانشجويی در سال ١٣٧٨ و هم در جريان اعتراضات سال ۱٣٨٨ مورد خشونت نيروهای دولتی قرار گرفته است. شهادت زير حاصل گفتگوی تلفنی «بنياد برومند» با اين قربانی خشونت دولتی است که به دلائل امنيتی با نام مستعار منتشر می‌شود.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>اعتراضات دانشجويی سال هفتاد و هشت</strong><br />
در سال ۱۳۵۷ در تهران به دنيا آمدم. تحصيلاتم ليسانس مترجمی زبان انگليسی است.<br />
در زمان اعتراضات دانشجويان در ۲۱ تير ماه ۷۸ به ميدان انقلاب رفته بودم تا کتاب بخرم. ميدان انقلاب و خيابانهای اطراف دانشگاه تهران شلوغ بود و تعداد زيادی از نيروهای لباس شخصی و پليس در آنجا حضور داشتند.<span id="more-55"></span><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/rape-iran.jpg"><img loading="lazy" class="alignleft" title="rape iran" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/rape-iran.jpg?w=300&#038;h=162" alt="" width="300" height="162" /></a><br />
در يکی از باجه‌های تلفن عمومی ايستادم تا با خانواده‌ام تماس بگيرم. اما يکی از مأموران به من حمله کرد و سرم داد کشيد که «از اينجا برو.» از شدت ترس نمی‌توانستم پاهايم را تکان دهم و خشکم زده بود. در همين حال آن مأمور به من ضربه‌ای زد و به زمين افتادم. می‌خواستم کتاب هايم را از روی زمين جمع کنم که پايش را روی دستم گذاشت و سپس يک لگد به پهلويم زد و شروع به کتک زدنم کرد. به کمک مردم از آنجا به بيمارستان منتقل شدم و در بيمارستان متوجه شدم بر اثر لگدی که به پهلويم خورده بود، تحالم پاره شده است. خانواده‌ام تصميم گرفتند که شکايت کنند اما مادرم را تهديد کردند که بهتر است شکايت نکنيد. بر اثر پاره شدن تحال، دو هفته در بيمارستان بودم و وسط شکمم بر اثر جراحی بيست‌ويک بخيه خورد.<br />
به همين خاطر هر سال در سالگرد هجده تير به همراه برادر، خواهر و مادرم در تجمعات اعتراضی شرکت می‌کرديم.</p>
<p><strong>انتخابات رياست جمهوری هشتاد و هشت</strong><br />
در زمان انتخابات رياست جمهوری سال ٨٨ در ايران نبودم و به خاطر شغلم به دوبی رفته بودم.<br />
دوم تير ماه به ايران بازگشتم و به منزلمان در تهران رفتم و پس از آن همراه برادرم و دوستانمان برای اعتراض به خيابان‌ها می‌رفتيم.<br />
کمتر از دو ماه پس از انتخابات، نهم مرداد ماه بيرون از منزل بودم که مادرم تماس گرفت و پرسيد کجا هستم. صدايش عادی نبود و نگران شدم که شايد برای پدرم اتفاقی افتاده باشد. خودم را به منزل رساندم و ديدم همه چيز به هم ريخته است. از مادرم پرسيدم «چه اتفاقی افتاده؟» مادرگفت: «برادرم را در درگيری‌های پس از انتخابات شناسايی کرده‌اند و برای دستگيريش به منزلمان آمده‌اند. اما برادرم در منزل نبوده و بسياری از وسايل مثل کامپيوتر، تعدادی از کتاب‌هايمان، مدارک، آلبوم عکس خانوادگی و &#8230; را با خود برده‌اند و به بسياری از وسايل منزل هم آسيب رسانده‌اند.»<br />
وقتی مأموران به منزلمان رفته بودند، ابتدا زنگ خانه را به صدا درآوردند و به مادرم گفتند «از اداره پست برايتان نامه آورده‌ايم. بياييد نامه را بگيريد.» مادرم برای گرفتن نامه رفت، اسم برادرم را گفتند و سوال ‌کردند «آيا در منزل است يا نه؟» وقتی مادرم گفت «در منزل نيست»، مادرم را هل دادند و دو نفرشان با آسانسور و دو نفر هم از پله‌ها به سمت آپارتمان ما حمله کردند. مأموران لباس شخصی به تن داشتند و هيچ حکمی هم برای بازرسی از خانه يا جلب برادرم نشان نداده بودند. مأموران به خاطر اعتراض مادرم با سيلی به صورتش زده بودند و وقتی من به منزل رسيدم صورت مادرم از سيلی که خورده بود سرخ بود.<br />
سه روز بعد دوازدهم مرداد مجدداً مأموران به منزلمان هجوم آوردند. اين بار من به همراه پدر و مادرم در منزل بوديم که مأموران با شکستن در به داخل خانه هجوم آوردند. فرياد کنان سراغ برادرم را می‌گرفتند. مشغول به‌هم‌ريختن وسايل خانه شدند و دنبال وسايلی بودند که همراه خودشان ببرند. با لگد يکی از مأموران به زير ميز، عکس دايی‌ام بر روی زمين افتاد و يکی از آن‌ها قاب عکس را لگد کرد و شکست. من به آنها اعتراض کردم. اما يکی از مأموران سيلی محکمی به صورتم زد و گفت «تو خيلی زبان درازی بايد تو را هم ادب کنيم.» سپس به اتاق پدر و مادرم رفتند و من هم به دنبالشان به اتاق رفتم. پدرم ناخوش احوال است. وقتی به اتاق رفتند من اعتراض کردم و خواستم از اتاق بيرون بروند اما يکی از مأموران از روی چادر نماز که به سرم بود، موهايم را کشيد. پدرم به سمت مأمور آمد و گفت «با دخترم کاری نداشته باشيد.» اما مأمور پدرم را هل داد و پدرم با سر به زمين خورد. مادرم به سمت پدرم دويد و به مأمورها ناسزا گفت. يک لگد هم به مادرم زدند.</p>
<p>بازداشت اول<br />
آن روز وقتی مأموران خانه را ترک کردند، من را به زور همراه خودشان بردند و در حال خروج از خانه به مادرم گفتند «به پسرتان بگوييد بيايد دنبال خواهرش و تا زمانی که پسرتان خودش را معرفی نکند دخترتان را آزاد نمی‌کنيم. حق نداريد سرو صدا هم بکنيد در غير اين صورت جنازه دخترتان را هم تحويل نمی‌دهيم.» من با اشاره ابرو به مادرم فهماندم که نبايد به برادرم حرفی بزند چون از برخورد وحشيانه آنها معلوم بود که اگر برادرم را دستگير کنند، مجازات سنگينی در انتظارش است.<br />
مأموران با يک پاترول مشکی و يک سمند آمده بودند. من را سوار ماشين کردند و سرم را پايين گرفتند. در مسير مدام به من توهين می‌کردند و می‌پرسيدند «برادرت کجاست؟» وقتی به نزديکی مکانی که من را بردند رسيديم، چشم‌هايم را بستند و سپس من را به يک سالن يا اتاق بزرگ بردند چون صدای چند نفر در آنجا شنيده می‌شد. يکی از مأموران به ديگری گفت: «خودش نبود خواهرش را آورديم.» در آنجا صدای کتک زدن و فرياد چند نفر را می‌شنيدم.<br />
سپس من را به يک اتاق کوچک بردند که در آن يک ميز و دو صندلی وجود داشت و بازجويی شروع شد. بازجو چشم‌هايم را باز کرد و چند ضربه به صورتم زد و گفت: «بايد با ما همکاری کنی و هرچه درباره برادرت می‌دانی بگويی تا آزادت کنيم.»<br />
سپس يک برگه داد و گفت: «اسم خودت و تمام اعضای خانواده‌ات را به همراه جزئياتی مثل شغل، محل زندگی و &#8230; را روی اين برگه بنويس.»<br />
سپس سوال‌ها درباره برادرم آغاز شد. سعی می‌کرد بفهمد با چه کسانی در ارتباط است و عضو چه تشکيلاتی است و در حال حاضر کجا پنهان شده است.<br />
در حين سوال و جواب‌ها توهين و کتک هم ادامه داشت. بازجو با يک دمپايی به صورتم می‌زد و بعد از ساعتی از اتاق بيرون رفت و پيش از رفتن چشم‌هايم را بست.<br />
بعد از دقايقی بازجوی دوم به اتاق آمد. سوال‌های بازجوی دوم هم مثل بازجوی قبلی بود و در ضمن می‌گفت: «شماها جاسوس اسرائيل، انگليس و امريکا هستيد».<br />
بازجوی دوم با شدت بيشتری من را کتک می‌زد و اسرار داشت بداند برادرم کجا مخفی شده است. می‌توانستم حدس بزنم برادرم کجاست اما هر چه کتک خوردم گفتم نمی‌دانم کجاست. در نهايت گفت «کاری می‌کنم که همه چيز را بگويی.» کمربندش را باز کرد و با کمربند کتکم می‌زد. سپس آلت تناسليش را بيرون آورد و آن را به صورتم می‌ماليد و آزارم می‌داد و می‌گفت: «تو خرابی و خودفروشی می‌کنی. برادرت هم مثل خودت است و تو و برادرت با همديگر رابطه داشته‌ايد.» هر چه گريه و التماس می‌کردم توجه نمی‌کرد و مرتب از من سوال می‌کرد که «بگو چند بار با برادرت همخوابی داشتی.» البته از کلمات بسيار بدی برای پرسيدن اين سوال‌ها استفاده می‌کرد که من هنوز از يادآوری آنها احساس شرم می‌کنم.<br />
آنقدر من را زد تا به کاری که حتی فکرش از سر هيچ انسانی نمی‌گذرد اعتراف کردم. در نهايت گفتم «حالا که شما اينطور می‌خواهيد بسيار خوب من و برادرم با هم ارتباط داشته‌ايم.» سپس گفت: «چند بار؟ بايد جزئياتش را هم بگويی.» در حالی که گريه می‌کردم گفتم يک‌بار. اما قانع نشد و باز به کتک زدن ادامه داد و گفت «دروغ می‌گويی بايد توضيح بدهی چند بار با هم ارتباط داشته‌ايد.» در حين کتک زدن يک بار کمربندش دور دستم پيچيد و من کمربند را برای چند ثانيه در دستم نگه داشتم و گفت: «می‌خواهی زورت را به من نشان بدهی؟» و با سگگ کمربند به سرم می‌زد. احساس می‌کردم بر اثر ضرباتی که به سرم می‌زند، ديگر چشمانم سو سوی نوری را هم که از زير چشم بند می‌ديد نمی‌بيند.<br />
در نهايت گفتم بيش از پانزده دفعه با برادرم رابطه داشته‌ام و ادامه داد که «حالا بايد جزئياتش را توضيح بدهی.» در همين حال به سينه‌هايم دست می‌زد و مجبورم کرد آلت تناسليش را بخورم. وقتی دستش را به سمت پاهايم می‌برد ناخودآگاه چشم بند را بالا زدم و صورتش را ديدم. او يکی از مأمورانی بود که وقتی برای دفعه دوم که من در منزل بودم به منزلمان آمدند او هم حضور داشت. وقتی نگاهش کردم با شدت بيشتری شروع به کتک زدنم کرد و گفت: «می‌خواستی من را ببينی؟ پس ببين. اسم من &laquo;حاج سعيد&raquo; است و کاری می‌کنم که تا آخر عمر فراموشم نکنی». حاج سعيد شخص چاقی بود که ريش‌های آنکادر نشده داشت و بر روی دستهايش جای زخم‌های قديمی چاقو وجود داشت.<br />
همانطور که جلويش زانو زده بودم با دو دست از دو طرف به گوش‌هايم ضربه می‌زد، بعد از مدتی احساس کردم کر شده‌ام و بعد از ماه‌ها هنوز گوش‌هايم سنگين هستند. سپس نيمه‌هوش بودم و حاج سعيد به من تجاوز کرد. بعد از تجاوز از اتاق بيرون رفت و بعد از مدتی دوباره به اتاق برگشت. از حال رفته بودم و خاطرم نيست چند دقيقه يا چند ساعت بعد باز به سراغم آمد و روی زخم‌ها و کبودی‌هايم دوباره کتکم می‌زد و باز سعی می‌کرد به تجاوزش ادامه دهد و مدام تکرار می‌کرد: «برادرت کجاست؟ بايد به چيزهايی که می‌گويم اعتراف کنی. اعتراف کن که با برادرت هم‌بستر شده‌ای و چون قرآن برايتان ارزشی ندارد، خودتان را با قرآن پاک می‌کرده‌ايد و پدرتان در هنگام هم‌بستر شدن با برادرت شما را تماشا می‌کرده است».<br />
رنج اين حرف‌ها از شکنجه برايم بيشتر بود. اين شخص پدر بيمارم را ديده بود و می‌دانست چه حال و روزی دارد با اين وجود می‌گفت: «بايد به چيزهايی که می گويم اعتراف کنی. بايد اعتراف کنی انحرافات دينی و اخلاقی داريد و خدا را قبول نداريد و بايد در کلاس‌های اخلاقی ما شرکت کنی و اگر خبری از تجمعات يا برادرت دريافت کردی به ما اطلاع دهی و اگر کوچک‌ترين خلافی از تو ديديم حق داريم اعدامت کنيم.» من هم همه اين‌ها را نوشتم و در پايان گفت: «زير نوشته‌هايت را امضا کن.»<br />
فکر می‌کنم به خاطر مطالبی که در کامپيوتر برادرم بود در مورد اينکه دين چيست. يک دو تا فيلم از يوتوب احتمالاً و يک سری يادداشتهای او. من گفتم «اينها همه مال برادرمه.» ولی برايش فرقی نمی‌کرد. از اين بلاهايی که بر سر من آورد&#8230; از بالا و پايين به من تجاوز کرده بود و وقتی به خانه رفتم تا مدت‌ها نمی توانستم به راحتی به دستشويی بروم و از درد گريه‌ام می‌گرفت. نه تنها آلت جنسی‌اش را وارد بدن من می‌کرد، حتی از جلو دستش را، من نمی‌دانم تا کجا، وارد بدن فرو کرد. احساس می‌کردم که دل و روده‌ام به هم ريخته است. شايد هم اين احساس از درد بود. خيلی خيلی من را اذيت کرد.<br />
نزديک سه روز تحت بازجويی و شکنجه بودم. زمان را خوب تشخيص نمی‌دادم. مخصوصاً که در تاريکی هم بودم و مرا آزار می‌دادند و من از هوش می‌رفتم و بعد دوباره می‌آمدند. در اين چند روز همه‌اش در همان اتاق بودم و فقط يکبار برايم آب آورد که در آن ادرار کرد و گفت: «بايد همين را بخوری». يک بار هم برايم غذا آورد که قبل از آنکه غذا را بخورم باز شروع به پرسيدن سوال‌هايی درباره برادرم و محل مخفی شدنش کرد و چون جواب نمی‌دادم با لگد به ميز زد و غذا روی زمين ريخت. انتظار داشت از روی زمين غذا را بردارم و بخورم اما بقدری حالم بد بود که ميلی به خوردن هيچ چيز نداشتم.<br />
اجازه رفتن به دستشويی هم نداشتم. يک بار از درد دلم را گرفته بودم و گفت: «می‌خواهی به دستشويی بروی؟» گفتم: بله. در جواب گفت: ‌»همينجا در اتاق دستشويی کن». يک بار بالاخره مجبور شدم همانجا در اتاق اين‌ کار را انجام دهم. آخرين بار که به من تجاوز کرد خيلی درد داشتم. اما بيشتر نگران بودم که از اين شخص بيماری به من منتقل شود. فکر می‌کردم اين شخص که با همه اين کارها را می‌کند، ممکن است هزار تا مريضی داشته باشد.<br />
آزادی<br />
در آخرين روز که آنجا بودم حاج سعيد و يک نفر ديگر به اتاق آمدند و چشم‌هايم را بستند و از آنجا خارجم کردند. در حال خروج گفتم «کجا می‌بريدم؟» به من جواب نمی دادند. من گفتم «تو را به خدا مرا کجا می بريد؟» حاج سعيد گفت: «جايی که لياقتش را داری». من از شدت ترس گمان می‌کردم می‌خواهند اعدامم کنند. سوار خودرويی شديم و حدود کمتر از پنج دقيقه بعد خودرو توقف کرد و گفت «پياده شو.» از روی صداها تشخيص دادم که حاج سعيد در صندلی عقب خودرو در کنار من نشسته و دو نفر هم جلو هستند. هنوز چشم‌هايم بسته بود و نمی‌توانستم از خودرو پياده شوم و او با لگد از خودرو بيرونم کرد و در همين حال گفت: «برو خودت را به برادرت نشان بده و بگو به نفعش است تا خودش را معرفی کند وگرنه دست از سرتان بر نمی‌داريم.» سپس ادامه داد که «خودت هم بايد هميشه در دسترس باشی و با تلفن همراهت هر وقت لازم شد تماس می‌گيريم.»<br />
وقتی چشمهايم را باز کردم متوجه شدم شب است و در کوچه‌های نزديک اتوبان چمران هستم. به کمک خودرويی در حال عبور به منزلمان رفتم. در راه راننده‌ای که من را سوار کرده بود با ديدن من شوکه شده بود و هی سوال می‌کرد «خانم چه شده؟ چه بلايی سر شما آمده؟» من فقط سکوت کرده بودم و خواهش کردم من را به منزلمان برساند. مادرم در را برايم باز کرد و به خانه رفتم. پدرم از روزی که من را برده بودند با وجود بيماری، غذا نخورده بود و بيدار بود. وقتی پدرم را بغل کردم گريه‌ام گرفت. احساس کردم بدنش داغ است و تب دارد. پرسيدم «چرا غذا نخوردی؟» گفت «نگران تو بودم». سپس پيراهنش را بالا زد، بر روی کبدش، هم از قسمت کمر و هم از سمت شکم تاول‌های بزرگ «زونا» زده بود که احتمالا به خاطر شوک بود.<br />
بعد از چند روز حاج سعيد هر از گاهی با تلفنم تماس می‌گرفت و می‌پرسيد «کجا هستی؟ از برادرت خبری شد يا نه؟» و سوال‌هايی مثل اين. دو دفعه در منزل بودم و گفت «در حال آمدن به منزلتان هستيم» اما نيامد. يک بار هم بيرون بودم و گفت «همانجا بمان به دنبالت مياييم» و با يک خودرو که شخص ديگری هم کنارش نشسته بود، آمدند با سرعت کم از کنارم عبور کردند. اما به مسيرشان ادامه دادند و رفتند. يک بار هم جلوی هتل لاله با من قرار گذاشت و گفت «بايد به چند سوال جواب بدهی.» اما باز هم کسی نيامد. در اين مدت برادرم هنوز در ايران مخفی بود و برای اينکه دستگير نشود به همه خواسته‌های حاج سعيد تن می‌دادم.</p>
<p><strong>احضار و بازجويی‌های مکرر</strong><br />
حاج سعيد دو ماه بعد يعنی چهاردهم مهر ماه در ازگل با من قرار گذاشت، آن روز برادرم قصد خروج از ايران را داشت و من رفته بودم که برايش يک پليور بخرم و پيش از رفتن ببينمش. يک تاکسی گرفتم پليور را به همراه آدرس منزلمان به راننده تاکسی دادم و خواهش کردم آن را به خانه ببرد و خود را به محل قرار با حاج سعيد رساندم. هر دفعه که با من قرار می‌گذاشت، مجبور بودم که بروم. فکر می‌کردم اگر بر سر قرار نروم فشار بيشتری را به خانواده‌ام وارد خواهد کرد تا برادرم را پيدا کند. ديدار با حاج سعيد سراسر وحشت و کتک و تجاوز بود. من امضا داده بودم که در کلاس‌های اخلاقی آن‌ها شرکت کنم و اين قرارها نه جزء بلکه کل محتوای دروس اخلاقی آنها بود.<br />
وقتی سوار خودرو شدم گفت «سرت را پايين بگير» و چشم بندی داد و گفت «چشم هايت را ببند.» به خانه‌ای ويلايی که از آنجا دور نبود رفتيم. وقتی به خانه رفتيم چند سوال تکراری پرسيد. «از برادرت خبری شد يا نه؟ از جايی با شما تماس گرفته‌اند يا نه؟» و سوال‌هايی از اين قبيل. اما اين‌ها همه بهانه بود و در واقع برای تجاوز من را به آن خانه کشيده بود. در آنجا صدای اشخاص ديگری هم ميامد. اما کسی را نديدم. او به تنهايی به من تجاوز کرد. بعد از تجاوز سوار خودروام کرد و در خيابان رهايم کرد. کارهای حاج سعيد را حتی برای مادرم هم نمی‌توانستم بگويم.<br />
من و برادرم از کودکی با هم بزرگ شده بوديم و تفاوت سنی زيادی نداشتيم. وقتی در فرودگاه ديدمش دوست داشتم در آغوش بگيرمش و گريه کنم. اما فقط از دور تماشايش کردم و نزديک نرفتم. بعد از رفتنش به منزل رفتم. وقتی برادرم از ايران رفت خيالم راحت شد و باز جسارت پيدا کردم. بلاهايی که بر سرم آورده بودند، عقده شده بود و دوست داشتم انتقام بگيرم.<br />
سيزدهم آبان با دوستانم به تظاهرات رفتيم و بعد تصميم گرفتم همراه يکی از دوستانم از ايران خارج شوم. به دوبی رفتم، چند روز بعد مادرم تماس گرفت و گفت چند دفعه با تلفنم تماس گرفته‌اند و وقتی ديده‌اند تلفن خاموش است به خانه خواهرم رفته‌اند و خانه را به هم ريخته‌اند و تهديدشان کرده‌اند که به من پيغام دهند هر کجا هستم بازگردم. چون قبلاً تهديدم کرده بودند که به خواهرزاده کوچکم رحم نخواهند کرد تصميم گرفتم به ايران بازگردم.<br />
چند روز بعد حاج سعيد تماس گرفت و پرسيد «کجا بودی؟» من هم گفتم برای چند روز به منزل اقواممان رفته بودم. خوشبختانه متوجه نشده بود که از ايران خارج شده بودم.<br />
يکم دی ماه به بهانه شرکت در تشييع پيکر آقای منتظری به همراه يکی از دوستانم به قم رفتم. مادرم خيلی نگران بود و خواهش می‌کرد نروم و می‌گفت «خودت را به کشتن می‌دهی.» اما ديگر هيچ چيز برايم مهم نبود. برادرم را از ما جدا و آواره کرده بودند، خودم مورد شکنجه و تجاوز قرار گرفته بودم و ديگر هيچ چيز برايم مهم نبود. ساعت چهار و نيم صبح از تهران به سمت قم حرکت کرديم. به هتلی رفتيم، در آنجا صبحانه خورديم و سپس پياده به سمت منزل آقای منتظری رفتيم. نيروهای دولتی با دوربين‌های حرفه‌ای از بالای تير چراغ برق و از پشت بام منازل مشغول فيلم‌برداری از مردم بودند. پيش از تشييع پيکر و خاک‌سپاری، لباس شخصی‌ها و نيروهای دولتی دسته دسته در کنار خيابان‌ها ايستاده بودند و هيچ عکس‌العملی به شعارهای مردم نشان نمی‌دادند. بعد از خاکسپاری، مردم به سمت منزل آقای منتظری حرکت کردند و رفته رفته درگيرهای بين نيروهای دولتی و مردم شروع شد.<br />
عصر روز خاکس‌پاری آقای منتظری، حاج سعيد باز با من تماس گرفت. تازه به منزل رسيده بودم که تلفن کرد و گفت: «کجا هستی؟» گفتم در منزل. ادامه داد: «صبح کجا بودی؟ به قم رفته بودی؟» گفتم «نه در منزل بودم». سپس گفت «بايد به سمت تجريش بيايی. آنجا می‌بينمت.»<br />
به تجريش رفتم اما دوباره تماس گرفت و گفت به چهار راه پاسداران بيا هوا تاريک شده بود که باز تماس گرفت و آدرس يک پيتزا فروشی را در پاسداران داد و گفت «بيا به اين آدرس و جلوی پيتزا فروشی منتظرم بمان.» به آنجا رفتم و با اتوموبيل به دنبالم آمد و به جايی در همان حوالی بردم. در اتاقی که من را برد کسی جز من و خودش نبوديم. اما باز هم صدای افراد ديگری در آن ساختمان به گوش می‌رسيد. حاج سعيد به شدت کتکم زد و می‌خواست بداند به قم رفته‌ام يا نه و سوال‌هايی هم از برادرم می‌پرسيد. آن شب بدترين شکنجه را به من داد و بعد از شکنجه و تجاوز در اتاق دستشويی کرد و مجبورم کرد آن را بخورم&#8230;<br />
سپس از آنجا با همان صورت کثيف بيرونم آورد و سوار ماشينش کرد و در راه به خودم و خانواده‌ام فحش‌های رکيک می‌داد. بعد در نزديکی‌های منزلمان پياده‌ام کرد و رفت. حاج سعيد آن روز از شعارهايی که مردم در قم عليه دولت داده‌ بودند، خيلی عصبانی بود.<br />
خودم را به منزل رساندم و از درب پارکينگ به ساختمان وارد شدم که کسی متوجه ورودم نشود. در پارکينگ صورتم را شستم و به منزلمان رفتم. مادرم ناراحت بود که بی اطلاع دير به خانه آمده‌ام اما هيچ چيز نمی‌توانستم بگويم و هيچ توضيحی نداشتم.<br />
روز عاشورا با چند تن از دوستانم، خواهرم و شوهرش به سمت ميدان آزادی و سپس به خيابان آزادی حرکت کرديم. در خيابان آزادی نيروهای دولتی زيادی وجود داشتند و شروع به پرتاب گازهای اشک‌آور به سمت مردم کردند. با تلفنم شروع به فيلم گرفتن از اعتراض‌ها و درگيری‌ها کردم. نيروهای دولتی از کوچه و خيابان‌های کنار به سمت مردم گاز شليک می‌کردند و حمله ور می‌شدند. مردم هم زباله‌ها را آتش زده بودند که دود آتش باعث توقف سوزش چشم‌ها شود.<br />
تعداد زيادی از موتور سواران دولتی به سمت خيابان يادگار امام آمدند و من در اين زمان روی پل يادگار بودم و داشتم شعار مرگ بر خامنه‌ای می‌دادم. يکی از موتوری‌ها ضربه‌ای به پشتم زد و گفت «راه بيفت.» من گفتم من در حال رفتن به منزلمان هستم که به زور من را به زير پل يادگار برد. وقتی رسيديم به زير پل به يکی از دوستانش گفت: «اين ليدر بود و در حال شعار دادن عليه آقا بود.» يک کارت شناسايی قديمی در کيف پول کوچکم بود که پيدايش کردند. کارت شناسايی‌ام را گرفت و من را به سربازی سپرد که من را به سمت خودروهای دولتی که دستگيرشدگان را با آنها به بازداشتگاه منتقل می‌کردند ببرد. در اين حين مردم شروع به پرتاب سنگ کردند و موتوری‌ها به سمت ديگری رفتند و سرباز من را به سمت خودرو می‌برد و چون سنگ پراکنی هنوز ادامه داشت، سرباز من را جلوی خودش گرفته بود که سپر شوم تا سنگ به او نخورد. وقتی مردم نزديک‌تر شدند من صدای دوستم را شنيدم که مرا صدا می‌کرد که «بدو فرار کن.» قبل از فرار، سرباز رو به من گفت: «پس اينها همه دوستای تو هستند که به مأموران دولت حمله می‌کنند، امروز روز آخر عمرته.»<br />
به سمت زير پل خلاف جهت دويدم و فرار کردم و سرباز هم برای در امان ماندن از سنگ‌ها فرار کرد. يک خودرو در حال عبور بود که سه سرنشين زن و به همراه راننده مرد در آن بودند. خودرو توقف کرد و من را سوار کردند. پای راننده هم زخمی شده بود. به منزل آمدم و برای مادرم تعريف کردم که چه اتفاقی افتاده است. مادر گفت «در خانه نمان و به سرعت به منزل يکی از دوستانت برو.» دو روز در منزل دوستانم بودم و تصميم گرفتم از ايران خارج شوم.<br />
از ايران خارج شدم چون اين بار حتماً من را با اعترافات اجباری و دروغی که حاج سعيد در مورد رابطه جنسی با برادرم و نجس کردن قرآن و حضور در تظاهرات و شعار عليه رهبر گرفته بود، خواهند کشت. روز ۲۰ بهمن ماه برای يافتنم خانواده‌ام را تحت فشار گذاشتند که نهايتاً به گرو گرفتن کارت ملی من ختم شده بود و به مادرم گفته بودند که «دخترت محارب هست و اگر کمکش کنيد شما هم شريک جرم هستيد.» بزرگترين غم زندگی‌ام اين است که اگر اتفاقی برای خانواده‌ام بيفتد من حتی نمی‌توانم به ايران بروم تا آنها را ببينم.<br />
الان حدود يازده ماه است که خارج از ايران به سر می‌برم و و دوست دارم هرکس شرح روزهای رفته بر من را می‌خواند بداند که تمام اين کارها را به خاطر نجات جان برادرم و اعضای خانواده‌ام کردم. اما متاسفانه برخی به من می‌گويند بهتر است خودکشی کنم که اجازه داده‌ام بعد از زندان همچنان بازيچه دست حاج سعيد باشم. من، برادرم و امثال ما که برای دفاع از حقوق افراد جامعه و برای اينکه نشان بدهيم نمی‌گذاريم خون افرادی که توسط رژيم کشته شدند پايمال شود. وارد اين صحنه ها شديم و من ناخواسته برای نجات جان عزيزانم مجبور بودم از خودم بگذرم.</p>
<div></div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2010/11/26/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d9%88%d8%b2-%d8%ac/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>14</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">55</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/iran-raped.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">iran raped</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/rape-iran.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">rape iran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نیجریه یک &#8249;عضو سپاه پاسداران&#8250; ایران را رسما متهم کرد</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2010/11/25/%d9%86%db%8c%d8%ac%d8%b1%db%8c%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d8%b6%d9%88-%d8%b3%d9%be%d8%a7%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%b1/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2010/11/25/%d9%86%db%8c%d8%ac%d8%b1%db%8c%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d8%b6%d9%88-%d8%b3%d9%be%d8%a7%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 25 Nov 2010 23:55:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Ali Khamenei]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Iranian Revolution]]></category>
		<category><![CDATA[Islamic Republic News Agency]]></category>
		<category><![CDATA[Mahmoud Ahmadinejad]]></category>
		<category><![CDATA[Supreme Leader of Iran]]></category>
		<category><![CDATA[United States]]></category>
		<category><![CDATA[Western world]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=49</guid>

					<description><![CDATA[دادگاهی در نیجریه یک ایرانی را که گفته می شود عضو سپاه پاسداران است، به دست داشتن در قاچاق یک محموله اسلحه که چندی پیش در نیجریه توقیف شده بود، متهم کرد. خبرگزاری های بین المللی امروز پنجشنبه ۴ آذر (۲۵ نوامبر) از آبیجا، پایتخت نیجریه گزارش دادند که عظیم آقاجانی، شخصی که در اسناد [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;"><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/3.jpg"></a><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/azimi_adhajani_11_1.jpg"><img loading="lazy" data-attachment-id="154" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2010/11/25/%d9%86%db%8c%d8%ac%d8%b1%db%8c%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d8%b6%d9%88-%d8%b3%d9%be%d8%a7%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%b1/azimi_adhajani_11_1/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/azimi_adhajani_11_1.jpg" data-orig-size="610,423" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="Azimi_Adhajani_11_1" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/azimi_adhajani_11_1.jpg?w=570" class="alignleft size-medium wp-image-154" title="Azimi_Adhajani_11_1" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/azimi_adhajani_11_1.jpg?w=300&#038;h=208" alt="" width="300" height="208" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/azimi_adhajani_11_1.jpg?w=300 300w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/azimi_adhajani_11_1.jpg?w=600 600w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/azimi_adhajani_11_1.jpg?w=150 150w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a></p>
<p style="text-align:right;">دادگاهی در نیجریه یک ایرانی را که گفته می شود عضو سپاه پاسداران است، به دست داشتن در قاچاق یک محموله اسلحه که چندی پیش در نیجریه توقیف شده بود، متهم کرد.</p>
<p style="text-align:right;">خبرگزاری های بین المللی امروز پنجشنبه ۴ آذر (۲۵ نوامبر) از آبیجا، پایتخت نیجریه گزارش دادند که عظیم آقاجانی، شخصی که در اسناد دادگاه از او به عنوان تاجر و عضو سپاه پاسداران <a class="zem_slink" title="Iranian Revolution" rel="wikipedia" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Iranian_Revolution">انقلاب اسلامی</a> ایران یاد شده است، به همراه یک شهروند نیجریه به وارد کردن سلاح غیرقانونی به این کشور متهم شده است.</p>
<p style="text-align:right;">او به همراه سه شهروند دیگر نیجریه همچنین به تلاش برای صادر کردن این محموله غیر قانونی به گامبیا متهم هستند.</p>
<p style="text-align:right;">آقای آقاجانی، ۴۳ ساله، به دادگاه گفت که مایل است از حق حمایت کنسولی خود استفاده کند.<span id="more-49"></span></p>
<p style="text-align:right;">او حاضر نشد در مورد وارد بودن یا نبودن اتهامات وارده اظهارنظر کند.</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">دولت گامبیا روز سه شنبه روابط رسمی خود را با دولت ایران قطع کرد و به دیپلمات های ایرانی ۴۸ ساعت فرصت داد تا گامبیا را ترک کنند.</p>
<p style="text-align:right;">مقامات نیجریه در نیمه اول ماه آبان اعلام کرده بودند که یک محموله حاوی راکت های ۱۰۷ میلیمتری، گلوله تفنگ و تسلیحات دیگر را در بندر لاگوس کشف و ضبط کرده اند که از ایران آمده بود.</p>
<p style="text-align:right;">آنها گفته بودند که مقصد بعدی این محموله، گامبیا بوده است.</p>
<p style="text-align:right;">پس از کشف این محموله، گزارش شد که دو مظنون ایرانی دست داشتن در حمل سلاح غیرمجاز، به سفارت ایران در نیجریه پناهنده شده اند.</p>
<p style="text-align:right;">منوچهر متکی، وزیر امور خارجه ایران دو هفته پیش به نیجریه سفر کرد تا در این مورد با مقامات این کشور گفت و گو کند.</p>
<p style="text-align:right;">خبرگزاری رویترز به نقل از منابع دیپلماتیکی که از آنها نام نبرده، نوشته است که دو مظنون ایرانی عضو نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران هستند.</p>
<p style="text-align:right;">مسئولان امنیتی نیجریه با وساطت آقای متکی توانستند با یکی از این دو مظنون که احتمالا آقای آقاجانی بوده است، گفت و گو کنند؛ اما مظنون دوم مصونیت دیپلماتیک داشت.</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">مقامات نیجریه اواخر آبان ماه هم از کشف یک محموله ۱۳۰ کیلوگرمی هروئین خبر دادند که از ایران می آمد و مقصد نهایی آن اروپا بود.</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2010/11/25/%d9%86%db%8c%d8%ac%d8%b1%db%8c%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d8%b6%d9%88-%d8%b3%d9%be%d8%a7%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">49</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/azimi_adhajani_11_1.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Azimi_Adhajani_11_1</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کروبی در دیدار با خانواده‌های زندانیان سیاسی: این روزهای سخت، ماندنی نیستند</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2010/11/25/%da%a9%d8%b1%d9%88%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2010/11/25/%da%a9%d8%b1%d9%88%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 25 Nov 2010 06:21:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Free]]></category>
		<category><![CDATA[Hosting]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Lissie]]></category>
		<category><![CDATA[Metallica]]></category>
		<category><![CDATA[Nothing Else Matters]]></category>
		<category><![CDATA[Office of the United Nations High Commissioner for Human Rights]]></category>
		<category><![CDATA[Web Design and Development]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=5</guid>

					<description><![CDATA[مهدی کروبی ظهر امروز – چهارشنبه – به مناسبت عید غدیر با تعدادی از خانواده های زندانیان سیاسی دیدار و گفت‌و‌گو کرد. به گزارش تحول سبز، مهدی کروبی که از ابتدای بازداشت های غیرقانونی فرزندان سبز ملت ایران تا کنون دیدار با خانواده های آنان را به عنوان یک وظیفه انسانی و اخلاقی دنبال کرده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;line-height:24px;font-size:12px;"> </span></p>
<p style="font-size:12px;display:block;direction:rtl;color:#000000;margin:20px 0 0;padding:0;"><img loading="lazy" class="alignleft" title="karoubi" src="https://i0.wp.com/www.kurdane.com/data/upimages/subfolders/Emomi/karoobi2.jpg" alt="" width="211" height="297" /></p>
<p style="font-size:12px;display:block;text-align:justify;direction:rtl;color:#000000;margin:20px 0 0;padding:0;">مهدی کروبی ظهر امروز – چهارشنبه – به مناسبت عید غدیر با تعدادی از خانواده های زندانیان سیاسی دیدار و گفت‌و‌گو کرد.</p>
<p style="font-size:12px;display:block;text-align:justify;direction:rtl;color:#000000;margin:20px 0 0;padding:0;">به گزارش تحول سبز، مهدی کروبی که از ابتدای بازداشت های غیرقانونی فرزندان سبز ملت ایران تا کنون دیدار با خانواده های آنان را به عنوان یک وظیفه انسانی و اخلاقی دنبال کرده و علاوه بر میزبانی این خانواده‌ها، با حضور در منازل آنان نیز به دلجویی از ایشان پرداخته است، پس از گذشت حدود یک سال و نیم از کودتای انتخاباتی در شب عید غدیر امسال نیز در منزل یکی از خانواده های زندانیان سیاسی با تعدادی دیگر از این خانواده ها دیدار کرد.</p>
<p style="font-size:12px;display:block;text-align:justify;direction:rtl;color:#000000;margin:20px 0 0;padding:0;">حاضرین در این جلسه پس از تبریک عید غدیر، گزارشی از وضعیت عزیزان خود دادند و از این که همه مناسبت های مذهبی و ملی می آیند و می روند و اعیاد می گذرند و سیاسیون و روزنامه نگاران و دانشجویان و زنان دربند هم چنان به بند ستم اسیرند، گله کردند و گفتند: همه بی عدالتی ها که تاکنون بر عزیزان ما و خانواده هایشان روا داشته شده، یک سو و این دوری و هجران طولانی بدون مرخصی، یک سو. این وضعیت برای ما و فرزندانمان طاقت فرساست، ولی ظاهرا دل سختی های مدعیان عدالت علوی ادامه دارد.</p>
<p style="font-size:12px;display:block;text-align:justify;direction:rtl;color:#000000;margin:20px 0 0;padding:0;">آقای کروبی نیز با ابراز تأسف از اقدامات غیرقانونی اعمال شده علیه زندانیان سیاسی و خانواده هایشان، پایداری و استقامت آنان را ستود و گفت: بی شک این روزهای سخت ماندنی نیستند و به زودی شاهد روزهای خوب به دور از ظلم و بی عدالتی خواهیم بود.</p>
<p style="font-size:12px;display:block;text-align:justify;direction:rtl;color:#000000;margin:20px 0 0;padding:0;">وی با دلجویی از همسران، فرزندان و پدر و مادران آزادگان دربند حاضر در این مجلس، ضمن دعا برای آرامش قلبی و صبوری بیشترشان و نیز سلامت و پایداری اسرای سبزشان، اظهار امیدواری کرد که در روز عیدغدیر این عزیزان در کانون گرم خانواده هایشان باشند.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2010/11/25/%da%a9%d8%b1%d9%88%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">5</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.kurdane.com/data/upimages/subfolders/Emomi/karoobi2.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">karoubi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تجارت نجومی سکس در ايران</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2010/10/15/%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d9%86%d8%ac%d9%88%d9%85%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2010/10/15/%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d9%86%d8%ac%d9%88%d9%85%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 15 Oct 2010 07:03:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Film]]></category>
		<category><![CDATA[Guardian]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Muslim]]></category>
		<category><![CDATA[Pollution]]></category>
		<category><![CDATA[Public broadcasting]]></category>
		<category><![CDATA[Tehran]]></category>
		<category><![CDATA[گونده‌لینک-لینک‌یوردو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=22</guid>

					<description><![CDATA[رشد تصاعدی فحشای شرعی و غیر شرعی ، مدتیست توجه رسانه ها و محافل بین المللی را به خود جلب نموده است . هفته گذشته یکی از مهمترین کانالهای تلویزیونی کانادا ، فیلم مستندی را در مورد ابعاد هولناک تجارت سکس در یکی از شهرهای بزرگ ایران ( که به گفته برخی دوستان ، شهر [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h4 style="text-align:right;"><img loading="lazy" class="aligncenter" title="sex" src="https://i0.wp.com/www.knightsbridgeinvest.com/realestateblog/wp-content/uploads/2009/06/human-trafficking-in-panama.jpg" alt="" width="500" height="374" /></h4>
<h4 style="text-align:right;">رشد تصاعدی فحشای شرعی و غیر شرعی ، مدتیست توجه رسانه ها و محافل بین المللی را به خود جلب نموده است . هفته گذشته یکی از مهمترین کانالهای تلویزیونی کانادا ، فیلم مستندی را در مورد ابعاد هولناک تجارت سکس در یکی از شهرهای بزرگ ایران ( که به گفته برخی دوستان ، شهر مشهد بود ) نشان داد. مشابه چنین گزارشات مستندی را تلویزیونهای سایر کشورها از جمله سوئد نیز پخش نمودند . همچنین در هفته های اخیر &raquo; تلویزیون رنگارنگ &raquo; ( یکی از تلویزیونهای ماهواره ای فارسی زبان در امریکا ) گزارش تصویری مستندی را به کرات از شبکه خود پخش نمود که حکایتگر شیوع گسترده تن فروشی دختران ایرانی در دوبی ( مرکز تجاری مهم امارات متحده عربی ) بود. در سالهای اخیر نیز گزارشات متعددی در مورد حراج دختران ایرانی به کشورهای خلیج فارس منتشر شده بود که البته مورد تکذیب رژیم اسلامی قرار میگرفت اما واقعیت دردناک این است که ایران تحت جاکمیت رژیم اسلامی سرمایه ، به بزرگترین بازار سکس خاورمیانه تبدیل شده است .<br />
درگرماگرم انقلاب 57 زمانيكه نيروى 150 هزار نفرى روحانيت تحت زعامت خمينى و در غياب يك آلترناتيو نيرومند مردمى ، رهبرى عظيم ترين حماسه توده هاى رنج كشيده تاريخ كشورمان را بدست گرفتند و جنبش‏ برحق مردم براى آزادى ،استقلال و عدالت اجتماعى را انقلاب اسلامى نام نهادند ، فرياد ميزدند كه ايران تحت سلطنت خاندان پهلوى در منجلاب فساد غوطه ور شده بود . آنها با نشان دادن &raquo; شهر نو &raquo; در <a class="zem_slink" title="Tehran" rel="geolocation" href="http://maps.google.com/maps?ll=35.6961111111,51.4230555556&amp;spn=0.1,0.1&amp;q=35.6961111111,51.4230555556 (Tehran)&amp;t=h" rel="nofollow">تهران</a> بعنوان مهمترين سمبل تجارت سكس‏ در ايران و تشويق &raquo; امت اسلامى &raquo; به هجوم به اين &raquo; لانه فساد &raquo; وآزار و كتك زنان نگون بخت ، ادعا ميكردند كه با محو كامل هر نوع فساد ، تبهكارى و ناهنجارى اجتماعى ، ايران را سراسر گلستان خواهند نمود .<br />
همان موقع بخشى از نيروهاى سياسى كشور به افشاى يورش‏ مردم متوهم به قربانيان تجارت سكس‏ پرداختند و آنها را نه علت بلكه معلول نظام مبتنى بر فقر و نابرابرى طبقاتى ارزيابى نمودند . از اينرو بجاى سركوب و آزار قربانيان اين سيستم ، خواستار استقرار آنچنان نظامى مبتنى بر عدالت اجتماعى بودند كه در آن هيچ انسانى مجبور نباشد براى سير كردن شكم خود و خانواده اش‏ اقدام به تن فروشى كند<span id="more-22"></span> .<br />
اكنون اما 26 سال پس‏ از ويران كردن &raquo; شهرنو &raquo; ها و ممنوعيت فحشا ، مقامات ريز و درشت رژيم اسلامى اعتراف ميكنند كه ابعاد اين معضل چنان هولناك شده است كه قابل مقايسه حتى با دوران &raquo; حكومت فاسد طاغوت &raquo; نمى باشد ، بطوريكه برخى كارشناسان ابراز عقيده ميكنند كه ديرى نخواهد پاييد كه كشور ما به بزرگترين بازار سكس‏ و ترافيك &raquo; جنس‏ لطيف &raquo; در خاورميانه تبديل شود .<br />
در همين رابطه انبوهی از شنوندگان راديو ها و تلویزیونهای ماهواره ای فارسی زبان اطلاع میدهند كه دسته دسته دختران و دختربچه هاى ايرانى به كشورهاى خليج فارس‏ صادر ميشوند . شيوخ عرب اكنون پس‏ از سير شدن از برده گان جنسى آسياى شرقى ، هوس‏ &raquo; تست جنس‏ ايرانى &raquo; به سرشان زده است ، نكته فاجعه بار اينكه پدران اين قربانيان ، بدليل فقر دهشتناك موجود بر كشور خود داوطلبانه در ازاى مبلغى پول ، جگر گوشه گان خود را بفروش‏ ميرسانند . در همين رابطه ، خبر میرسد كه بازار صيغه زنان بیوه یا مطلقه با دلالى آخوندها ، به شدت گرم است ، آنهم نه صيغه پايدار و بلند مدت ، بلكه صيغه هاى موقت و گاه چند ساعته و چند روزه . یکی از شنونده گان این رسانه ها میگوید : &raquo; شاهد آن بوده كه همسر يك پاسدار كشته شده در جنگ 90 بار در ازاى دريافت پول صيغه شده است .&raquo; اين گزارشات تكان دهنده شايعاتى نيست كه مردم ما از سر خشم و نفرت نسبت به رژيم اسلامى از خود درآورده باشند . خود مقامات حكومتى و رسانه هاى تحت سانسور نيز مدتى است ناگزير از اعتراف شده اند . براى نمونه روزنامه ايران ( وابسته به خبرگزارى رسمى جمهورى اسلامى ) مدتی پیش گزارش‏ داده بود كه فقط در تهران ، هر شش‏ روز يك زن مورد تجاوز قرار گرفته و سپس‏ بقتل ميرسد . اين روزنامه سن قربانيان را 15 تا 35 سال اعلام داشت .<br />
چند روز بعد از اين اعتراف ، روزنامه دیگری خبر داد پدرى پس‏ از اينكه دختر فرارى او به خانه بازگشته خودش‏ فرزندش‏ را خفه كرده است . بر طبق ماده 16 قانون قصاص‏ ، پدر و جد پدرى كه مرتكب قتل فرزند يا نوه خود شوند از شمول مجازات مربوط به قتل مستثنى خواهند بود . در همين راستا يك استاديار دانشگاه شيراز ( دكتر فريده پورگيو ) طى گفتگوئى با خبرگزارى ايسنا اعلام نمود كه &raquo; سن فحشا اكنون به به زير 20 سال رسيده است و صفحه حوادث روزنامه هاى كشور پر از اخبار دستگيرى دختران جوانى است كه با لباس‏ پسرانه در پاركها و خيابانها به ولگردى مشغولند&raquo; . اداره نيروى انتظامى تهران بزرگ نيز طى اطلاعيه اى از افزايش‏ سريع كودكان خيابانى و بى سر پناه در پايتخت خبر ميدهد . بر طبق اين اعتراف ، تعداد كودكان فرارى در تهران نسبت به يك سال پيش‏ 30 درصد افزايش‏ يافته است .<br />
همين چند سال پیش بود كه حجت الاسلام زم رئيس‏ سازمان فرهنگى _ هنرى شهردارى تهران در جلسه علنى شوراى شهر فاش‏ کر د &raquo; نرخ سن فحشا در فاصله سالهاى 67 تا 77 هفت سال كاهش‏ يافته و از 27 سالگى به 20 سالگى رسيده است او افزوده بود كه نود درصد دختران فرارى پس‏ از مدت كوتاهى به دام روسپى گرى كشيده ميشوند . در اين ميان پاره اى از مقامات رژيم با آنكه تز سوسياليستى مربوط به زيربنا بودن اقتصاد را قبول ندارند، ولى در اين مورد مشخص‏ اعتراف ميكنند كه پديده روبنائى فحشا ، محصول پديده زيربنائى اقتصاد و اگر درستتر كفته باشيم بحران و فلاكت اقتصادى حاكم بر جامعه و فقر و بيكارى گسترده است . در اين وانفسا آنانكه ميتوانند كشور را ترك ميكنند تا در گوشه اى از جهان غرب ، جاى امنى براى زندگى و كار پيدا كنند ، اما آنانكه نميتوانند از جهنم جمهورى اسلامى بگريزند و گاه با 16 ساعت كار روزانه قادر به بالانس‏ كردن دخل و خرج خود نيستند ، به لحاظ روحى و روانى زمينه آن را پيدا ميكنندكه تهى شده از اميد و مقاومت ، تن به انواع ناهنجاريها نظير : اعتياد، قاچاق ، سرقت ، جنايت و تن فروشى بدهند .<br />
واقعيت اينستكه خود قوانين مذهبى رژيم نيز تسهيلات و محملهاى شرعى بيكرانى براى گسترش‏ تجارت سكس‏ و بدترين شكل آن پدوفيلسم ( رابطه جنسى با كودكان ) فراهم ميكنند . جمهورى اسلامى مكررا در بوقهاى تبليغاتى خود &raquo; جهان غرب &raquo; را به فساد و هرزه گى متهم ميكند ، حال آنكه خود بدترين مفاسد را در كشور ما رواج داده است . در كشورهاى ديگر نيز بدليل حاكميت نظام طبقاتى سرمايه دارى ما شاهد &raquo; خانه هاى محبت &raquo; ( فاحشه خانه ) و نيز روسپيان خيابانى هستيم .<br />
در پاره اى از كشورهاى پيشرفته سرمايه دارى نظير هلند فحشا به عنوان يك شغل قانونى و مشمول ماليات و مقررات تثبيت شده است ، در پاره اى ديگر از كشورها نظير كانادا فحشاى خيابانى ممنوع است ، اما وجود فاحشه خانه رسمى و مشمول مقررات بهداشتى و غيره پذيرفته شده است ، هر چند دولت در رابطه با فحشاى خيابانى نيز كار چندانى نميتواند انجام دهد . سرمايه دارى از آنجا كه نميتواند و نميخواهد برابرى و رفاه همگان را تضمين كند به تدريج با پديده &raquo; كارگران صنعت سكس‏ &raquo; كنار ميايد ، بويژه در دوره اى كه &raquo; دولت رفاه &raquo; و حمايتهاى اجتماعى زائل ميشوند .<br />
دولت و جامعه زمانى ميتواند فرمان ممنوعيت فحشا را صادر كند كه امكانات رفاهى و اجتماعى لازم را براى قربانيان تجارت سكس‏ فراهم كند ، يعنى زمينه هاى اصلى شكل گيرى اين ناهنجارى و توهين آشكار به منزلت انسانى را بخشكاند . اين اما ميسر نيست مگر اينكه تصميم بگيرند &raquo; فلك را سقف بشكافته ، طرحى نو در اندازند ! &raquo; يعنى به فقر و نابرابرى وتبعيض‏ پايان دهند . هم از اينروست كه در طول قرون عليرغم همه سركوبها و مجازاتها ، دولتهاى جهان نتوانسته اند پديده هايى چون :فحشا، قاچاق ، اعتياد ، سرقت ، تكدى و تبهكارى را ريشه كن كنند .<br />
درايران اما ، ما نه تنها شاهد همه نمونه هاى غربى &raquo; تجارت سكس‏ &raquo; هستيم بلكه اشكال فجيع تر آنرا در لفافه احكام شرعى عصر شترچرانى نيزمشاهده ميكنيم .<br />
درحال حاضر ما دونوع فحشادرايران داريم : فحشاى شرعى و فحشاى غيرشرعى .طبق قوانين اسلامى تعدد زوجات وصيغه براى مردان برسميت شناخته شده است . هر مرد ميتواند تا چهار زن عقدى و چهل زن صيغه اى داشته باشد . برخى فرقه هاى اين دين . تعداد صيغه را بى نهايت فرض‏ ميكنند . برطبق همين روايت ، برخى شيوخ عرب داراى حرمسراهاى چند صد نفره هستند . طبق قوانين شرعى ، دختران از 9 سالگى و پسران از 15 سالگى ميتوانند ازدواج كنند . دختربچه ها از سن 9 سالگى حتى ميتوانند به عقد بزرگسالان 60 ساله در آيند . ايندو اما ، در &raquo; غرب فاسد &raquo; جرم تلقى ميشوند .<br />
دركشورما البته فقط قوانين عام اسلامى مذكور عمل نميكنند ، بلكه ويژه گيهاى مذهب شيعه اثنى عشرى نيز نقش‏ ايفا ميكنند . فقهاى شيعه علاوه بر موارد بالا ، ازدواج موقت را نيز جايز ميدانند . در اين زمينه از يكی دو دهه پيش‏ ، هاشمى رفسنجانى با علم بر اينكه جوانان بدليل بحران اقتصادى موجود قادر به تشكيل خانواده نيستند ، آنها را تشويق نمود كه براى رفع حوائج جنسى خويش‏ بجاى &raquo; فعل حرام &raquo; خودارضايى ( استمنا ) بطور موقت و خارج از تعهدات يك عقد و تاهل ، با هم وصلت كنند . اين نوع از رابطه را البته پيروان اهل تسنن ظاهرا قبول ندارند و آنرا باعث به زير سئوال رفتن تقدس‏ &raquo; بكارت &raquo; ميدانند ، از اينرو &raquo; افتخار &raquo; ابداع آن منحصرا به فقهاى شيعه تعلق دارد . به همين خاطر تعجب آور نيست كه &raquo; در زير پوست شب &raquo; اين نوع فحشا بيشتر از همه در شهرهاى &raquo; مذهبى &raquo; رواج بيشترى پيدا كرده است .<br />
اين همه ، تمام ماجرا نيست ، در ايران كنونى فحشاى غيرشرعى نيز وسيعا در حال گسترش‏ است . مثلا فروش‏ سكس‏ توسط يك زن شوهردار ، فروش‏ سكس‏ به يك همجنس‏ ، همخوابگى همزمان با بيش‏ از يكنفر ( سكس‏ گروهى ) ، داشتن هر نوع سكس‏ با ديگرى بدون خواندن خطبه مخصوص‏ و يا نگذراندن تشريفات معزرى و آخوندى . . . از مصاديق فحشاى غير شرعى وممنوع قلمداد ميگردند كه مجازات آنها شامل شلاق ، حبس‏ و گاه اعدام و سنگسار است . زناى محصنه ( سكس‏ زن شوهردار با فرد يا افراد ديگر ) لواط ( همجنس‏ گرايى مردان ) مساقعه ( همجنس‏ گرايى زنان ) و غيره جرمهاى شناخته شده اى هستند كه در طول دو دهه حاكميت رژيم اسلامى ، جان انبوهى از زنان و مردان كشورمان را گرفته اند . طبق گزارشات موجود بيشترين بخش‏ فحشاى غير شرعى در حال حاضر به تن فروشى دختران مجرد ، بدون عبور از صافى شرعى صيغه و ازدواج موقت اختصاص‏ دارد ، شايد بدين خاطر كه مجازات چنين جرمى چندان سنگين نيست و اگر خاطيان گير بيفتند ، ظاهرا فقط 100 ضربه شلاق منتظر آنهاست كه اين را نيز ميتوان به ميمنت رشوه خوارى گسترده مقامات انتظامى و قضايى ، خريد يعنى با پرداخت جريمه از شلاق پرهيز نمود .<br />
به هر رو ايران با بیش از 70 ميليون جمعيت ميرود كه از سر &raquo; خير &raquo; جمهورى اسلامى به بزرگترين صاحب &raquo; صنعت سكس‏ &raquo; خاورميانه تبديل شود . ولى بيان درد و تشريح فاجعه ، تنها يك بعد قضئيه است ، وجه مهمتر تلاش‏ براى مقابله با اين تراژدى و حراج آشكار ارزشهاى انسانى ميباشد . اولين گام ، جرم زدايى كردن از پديده فحشا محسوب ميشود . تعدد زوجات ، صيغه ، ازدواج و سكس‏ بزرگسالان با كودكان زير 18 سال البته بايد ممنوع شوند و جرم تلقى گردند ، اما تحت هيچ شرايطى نبايد زنان ، دختران و گاه پسرانى را كه در بطن فلاكت اقتصادى موجود ناگزير از تن فروشى ميشوند تا زندگى بخور و نميرى براى خود و خانواده شان فراهم كنند ، مجرم شناخت و آنها را مورد آزار ، توهين و مجازات قرار داد . بجاى اين جدال بيهوده و بى فرجام ، بايد به جنگ ريشه هاى اجتماعى _ اقتصادى اين ناهنجارى رفت ، زيرا كه روسپى گرى پايان نمى پذيرد مگر اينكه ريشه فقر ، فلاكت ، بى خانمانى و بيكارى خشك شوند و كودك آزارى و مردسالارى و پدر سالارى لگام خورند . تنها در جامعه اى مبتنى بر عدالت اجتماعى و آزاديهاى وسيع فردى و اجتماعى ، سكولار و شاد كه در آن رابطه عاشقانه و برابر حقوق انسانها جرم نباشد ، ميتوان اميد داشت كه مردم &raquo; سيادت عشق &raquo; را بر &raquo; تجارت سكس‏ &raquo; ترجيح دهند . تحقق کامل این مهم اما ، تحت لوای رژيم اسلامى سرمايه امكانپذير نيست . اين خود دليل ديگريست بر ضرورت عاجل سرنگونی اين &raquo; ام الفساد &raquo; و اهمیت سپردن آن به موزه آثار باستانى و جای دادن آن در قفس‏ مربوط به عصر شترچرانى !</h4>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2010/10/15/%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d9%86%d8%ac%d9%88%d9%85%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>11</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.knightsbridgeinvest.com/realestateblog/wp-content/uploads/2009/06/human-trafficking-in-panama.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">sex</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کودکان و تجارت سکس در ايران</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2010/09/25/%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2010/09/25/%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Sep 2010 06:54:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Lissie]]></category>
		<category><![CDATA[Metallica]]></category>
		<category><![CDATA[Nothing Else Matters]]></category>
		<category><![CDATA[Semantic Web]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[XML]]></category>
		<category><![CDATA[XQuery]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=16</guid>

					<description><![CDATA[امروز يکى از شايع ترين معضلات جامعه بشرى رواج پديده اى است که به تجارت سکس موسوم شده است . اين پديده ابعاد وحشتناکى به خود گرفته است که در اينجا ميخواهم گوشههاى کوچکى از آن را به زبان آمارهاى رسمى آه تاآنون منتشر شده اند، شما نشان دهم.طبق آمار در هر ساعت حدود ١٥ [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h4 style="text-align:right;"><img loading="lazy" class="aligncenter" title="sex" src="https://i0.wp.com/www.salem-news.com/stimg/february242009/child_trafficking_2.jpg" alt="" width="326" height="440" /></h4>
<h4 style="text-align:right;"></h4>
<h4 style="text-align:right;">امروز يکى از شايع ترين معضلات جامعه بشرى رواج پديده اى است که به تجارت سکس موسوم شده است . اين پديده ابعاد وحشتناکى به خود گرفته است که در اينجا ميخواهم گوشههاى کوچکى از آن را به زبان آمارهاى رسمى آه تاآنون منتشر شده اند، شما نشان دهم.طبق آمار در هر ساعت حدود ١٥ بچه به کودکان خيابانى در ايران اضافه ميشود.هر چند آه آمار دقيقى از کودکان خيابانى در دست نيست ولى به گفته روزنامه هاى دولتىتعداد اين بچه هاى سرگردان در ايران بيش از يک ميليون نفر است.در مرداد ماه ٨٣ تعداد ٥٤ کودک ايرانى را در يک بازار مثل بازار برده فروش ها بهتاجران سکس فروختند.براساس گزارشات منتشر شده، کودکانى که به خيابان ها فرار ميکنند کمتر از ٢٤ ساعتمورد تجاوز قرار ميگيرند.يونيسف در سال ٢٠٠١ اعلام کرد که نرخ سکس کودکان در ايران ٦٣ درصد بالا رفتهاست.تعداد زيادى از کودکانى که در ايران مورد سو استفاده جنسى قرار ميگيرند ، کودکانخانواده هاى کم در آمد يا کارگران بيکار شده، کارگرانى که دستمزدشان پرداخت نشده استيا بدنبال دستمزد معوقه شان هستند .روزنامه نشاط در سال ٩٦ خبر از ٢٠ هزار کودک خيابانى اسير در دام بايد هاى سواستفاده جنسى از کودکان را ميدهد و در سال ٢٠٠١ اين رقم به ١٢٠٠٠٠٠ نفر رسيدهاست.در گزارش ديگرى آمده است آه ماهانه ٤٥ دختر ايرانى ١٦ تا ٢٥ ساله در کراچى پاکستانتوسط افراد پروتمند خريدارى ميشوند . روزنامه هاى ايران فاش ساختند آه اخيرا پديدهفروش دختران توسط خانواده ها يا شوهرانشان در شهرهاى مختلف مرزى ابعاد نگرانکننده اى پيدا کرده است . قرباينان قاچاق که کودکان هستند اغلب از خانواده هايى هستند کهدر حاشيه شهر زندگى ميکنند و دچار فقر بسيار شديد هستند .جالب اينجاست که روزنامه شرق به تاريخ ٩ دى ١٣٨٣ از قول سخنگوى قوه قضائيه رژيماسلامى ميگويد : قوه قضائيه آمارى از کودک آزارى در ايران ندارد !! درحاليكه شواهد وگزارشات عيني فاش ميسازند آه در هر ١ ساعت ١ مورد کودک آزارى در ايران وجوددارد.طبق آمار پليس ايران چهل هزار دختر ايرانى در خيابان ها ميخوابند و کودکانى وجوددارند که حاظر در قبال فقط ١٠٠ تومان با يکديگر ارتباط جنسى برقرار کنند.<span id="more-16"></span>اين آين آمارها تنها قطعا هنوز پرده از آل واقعيات خوفناآى آه در جامعه ايران بر سرآودآان ميرود برنميدارد.نخست به اين مسئله بپردازم که هر گونه تجارت سکس چه بزرگسال و چه کودک شکثراناشى از فقر مادى و نبود امکانات يك زندگى سالم و انسانى مطابق استانداردهاي رايج درغرب ميباشد . ماشين توليد سيستم سو استفاه جنسى و تن فروشى و انواع تضييقات انسانىنسبت به آودآان، فقر و سيستم حاآم بر جامعه است . اين سيستم مناسبات سرمايه دارى منبعو منشا انواع بردگى ها و بي حقوقى هاي آودآان از جمله تجارت سكس آودآان است . اماابعاد فاجعه آميز و رقت انگيز تجارت سكس در ايران به مذهب و سنت ها و عرف هايخرافى و مذهبى برميگردد . بعبارتى فقر و ايجاد يك فضاي آلوده و مسموم از سنت هايپوسيده و خرافي عهد حجرى دو عامل اصلي ابعاد تكان دهنده تجارت سكس آودآان درايران است.ريشه دوم اين مسئله نبود تضمينات قانونى حمايت از آودآان و خود دستگاه و سيستم قضاييجمهوري اسلامى است . جمهوري اسلامي و قوانين اسلامي و ارتجاعى اش نقش اساسي وتعيين آننده اي در سازماندهي توجيه قانونى و قضايى و شرعي بي حقوقى آودك در ايراناست.تجارت سكس در جامعه ايران در بستر چنين اختاپوس و هيولايي از بي حقوقي، هولناك وتكان دهنده ميباشد . آنجا که يک کودک ١٠ ساله را در ياسوج در ازاى يک گونى برنجميفروشند ، آن هم براى تامين غذاى يک ماه. به نمنونه هاي ديگر نگاهي بيندازيم:از تهران بگويم که گرانترين تن فروش ها بين ١٢ تا ١٥ ساله هستند و يک تن فروش ٢٠ساله ديگر مشترى ندارد . کودکانى را ميبينى که با آرايشى تند منتظر ماشينى هستند که بهقول خودشان کاسبى کنند . کودک ضعيفى که در برابر يک حيوان کثيف قرار ميگيرد و هرگونه شکنجه و بلايى را سر او مى آورند . براى کارايى بيشتر در سکس به او مواد مخدرميدهند . او را معتاد ميکنند ، کتک ميزنند ، با سيگار تنش را ميسوزانند ، فقط براى اينکه اوگرسنه است و پوشاک ندارد ، خانه ندارد ، بعد هم شلاقش ميزنند از مو آويزانش ميکنند ،هيکلش را زير خاک ميکنند و سنگ است که بر سر او ميبارد .در استان هاى جنوبى اگر کودکى در برابر تجاوز مقاومت کند سر و کارش با گلوله و چاقواست . در کشورى که پير زن ٦٧ ساله تجاوز ميشود. کودک چه امنيتى دارد.اما جنايت به اينجا محدود نميشود رژيم منحوس اسلامى خود بانى سيستماتيک کودک آزارىدر جامعه است . آنجا که شبکه هاى گسترده فروش کودکان را راه اندازى ميکنند فضاحتى کهدر نمايشگاه بين المللى کتاب بار آمد را هنوز فراموش نکرده ايم . آنجا که کودکان پسر ودختر ١٤ تا ١٦ ساله را براى استفاده جنسى به امارات و دوبى صادر کردند . خانه هدايتکرج را فراموش نميکنيم که مرکز بهزيستى و نگهدارى دختران فرارى بود که سران رژيمکثيف اسلامى آنجا را محل سو استفاده جنسى خود کرده بود .سيستم آموزشى که کودک رامجبور ميکند در ازاى نمره تن به هر نوع زجرى ميدهد . آن معلم قرآن درا در اراک بهخاطر داريد که به ١٦ کودک تجاوز کرده بود !!!به استان هاى شرقى برويم آنجا که ارزش زن و کودک در حد يک حيوان نزول کرده است .هيچ نوع حقوق شهروندى وجود ندارد گويى در ٣٠٠٠ سال پيش زندگى ميکنى هنوز درقبال مقدار کمى پول کودک را به عقد پير مرد ها در مى آورند . و اين رسم هيچ ايرادىبراى ساکنان آنجا ندارد ، اما اگر اين را به زبان سويدى ترجمه کنى از آن به عنوان جنايتنام ميبرند .سنت ، مذهب ، سرمايه دارى ، جمهورى اسلامى تمام اينها تک تک دشمنى مخوف براىکودک هستند که در سود جويى از کودکان ذى نفع اند .اما اين نظم دنياى وارونه است کهکودکان چنين سرنوشتى دارند .اين مبناى کار ماست اين پرچم کار ماست ، با جنگيدن چشم دنيا و بشريت مترقى را بهجنايت سرمايه دارى در ايران باز ميکنيم . وعده ما به کودکان در ايران اين است دنيايىبهتر و انسانى با تمام نرم هاى شاد و زيبا</h4>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2010/09/25/%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>7</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">16</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.salem-news.com/stimg/february242009/child_trafficking_2.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">sex</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جمهوری اسلامی ارتش سايبری اش را برای هک کردن نيروی مخالف و حمله به آنها و دستگيری روزنامه نگاران و دانشجويان بسيج کرده</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2010/08/05/%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4-%d8%b3%d8%a7%d9%8a%d8%a8%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%87%da%a9-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d9%86%d9%8a%d8%b1%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ae%d8%a7/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2010/08/05/%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4-%d8%b3%d8%a7%d9%8a%d8%a8%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%87%da%a9-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d9%86%d9%8a%d8%b1%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ae%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 05 Aug 2010 13:17:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Metallica]]></category>
		<category><![CDATA[Nothing Else Matters]]></category>
		<category><![CDATA[Urmia]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[گونده‌لینک-لینک‌یوردو]]></category>
		<category><![CDATA[سینمای جهان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=42</guid>

					<description><![CDATA[علی‌اکبر صالحی، رییس سازمان انرژی اتمی ايران می ‌گويد، کرم رايانه ‌ای موسوم به «استاکس ‌نت» از يک سال و نيم پيش وارد نيروگاه هسته ‌ای در ايران شده است اما با کوشش محققان هسته ‌ای ايران اين ويروس با ديوار بسته ‌ای مواجه شد و به گفته او «دشمنان از اين هدف خود ناکام [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img loading="lazy" class="alignright" title="News" src="https://i0.wp.com/www.hamshahrimags.com/Images/News/Thumb_Pic/30-7-1389/IMAGE634233459648972500.jpg" alt="" width="214" height="140" /></p>
<p style="text-align:right;">علی‌اکبر صالحی، رییس سازمان انرژی اتمی ايران می ‌گويد، کرم رايانه ‌ای موسوم به «استاکس ‌نت» از يک سال و نيم پيش وارد نيروگاه هسته ‌ای در ايران شده است اما با کوشش محققان هسته ‌ای ايران اين ويروس با ديوار بسته ‌ای مواجه شد و به گفته او «دشمنان از اين هدف خود ناکام شدند.»</p>
<p>از سوی ديگر به گزارش خبرگزاری آسوشيتدپرس و به نقل از ديپلمات های غربی در وين، برنامه هسته ‌ای ايران اخيرا با مشکل مواجه شده به طوری که «نقص‌های بزرگ فنی باعث از کار افتادن موقت هزاران سانتريفيوژ غنی‌سازی اورانيوم در ايران شده ‌اند.»</p>
<p>برای بررسی بيشتر اين موضوع گفت و گويی کردیم با امير حسين گنج بخش، کارشناس فيزيک اتمی و پژوهشگر ارشد در انستيتو پزشکی آمريکا، و نخست از او درباره ماهيت ويروس استاکس نت پرسيده است.<br />
<span id="more-42"></span><br />
<strong>امير حسين گنج بخش:</strong> اين نوع کرم ها اساسا به کرم های خفته معروفند. اينها وارد کامپيوتر می شوند و در اصل، آماده رسيدن يک علامت از بيرون خواهند بود تا فعال شوند.</p>
<p>فعال شدنشان بستگی به دستگاه امنيتی آن مرکز، کارخانه يا دستگاه دارد، اما اين کرم ها لطمات مختلفی را می تواند به سيستم وارد کند. اينکه تا چه حدی بتوانند نفوذ کنند و به قول معروف دستگاهی را که مورد حمله قرار داده اند، فاسد کنند به سيستم ايمنی دستگاه بستگی دارد.</p>
<p><strong>آقای گنج بخش، چگونه است ايران که در حوزه فضای مجازی و سايبری اين همه سرمايه گذاری کرده است، اين بار خودش اسير  حمله سايبری شده است؟</strong></p>
<p>سرمايه گذاری که جمهوری اسلامی درباره فضای مجازی سايبری کرده نه در مورد حفاظت از منابع اصلی و هم و حياتی تکنولوژيک ايران است که با مسئله هسته ای که يکی از مهمترين آنهاست ربط پيدا می کند.</p>
<p>جمهوری اسلامی ارتش سايبری اش را برای هک کردن نيروی مخالف و حمله به آنها و دستگيری روزنامه نگاران و دانشجويان بسيج کرده است. مسلما وقتی شما نيرويتان را در اين زمينه تدارک می بينيد و متمرکز می کنيد، مسائل ديگر از جمله مسئله حفظ امنيت مراکز اتمی و کليدی و حياتی مملکت را فراموش می کنيد.</p>
<p>آن چيزی که الان ناروشن است اين است که اينها بايد تمام دستگاه ها را چک کنند، خيلی وقت گير و طولانی خواهد بود. چون همان طور که گفتم اينها کرم هايی نيستند که به سرعت قابل شناسايی باشند. بايد بروند و چکاپ کامل انجام دهند و اين چکاپ کامل می تواند مدت ها طول بکشد.</p>
<p><strong>برخی از کشورهای غربی فعاليت ها و موفقيت های هسته ای ايران را بلوف می دانند. اما رئيس سازمان انرژی اتمی ايران- آقای صالحی- گفته است که نمونه اصلی سوخت رآکتور تحقيقاتی تهران را تا شهريور ماه آينده توليد می کنند. شما توانايی ايران را، با توجه به مشکلات فنی و مشکلاتی که به گفته غربی ها در سانتریفوژهای ايران به وجود آمده است، برای توليد سوخت رآکتور تحقيقاتی تهران چگونه می بينيد؟</strong></p>
<p>رآکتور تحقيقاتی تهران اساسا يک رآکتور نسبتا کوچک است و تا جايی که من اطلاع دارم، عمرش سه سال ديگر بيشتر نيست. به همين دليل هم ميزان سوختی که احتياج دارد، ميزان زيادی نيست.</p>
<p>اينکه جمهوری اسلامی بتواند اين سوخت را توليد کند با توجه به اينکه حدود سه هزار کيلوگرم سوخت ۵/۳ درصد دارد، اتفاق عجيبی نيست. بلکه مسيری است که می تواند به راحتی به آن برسد.</p>
<p>مسئله اساسی اين است که اين مسئله خرج هنگفتی بر دوش ملت ايران گذاشته است. حدود ۲۰ ميليارد دلار بر اساس تخمين خودشان تا به حال خرج شده است تا سوخت يک مرکز را تهيه کنند.</p>
<p>اين در حالی است که با چندين ميليون دلار می توانند از خارج آن را خريداری کنند و مملکت ايران و منابع ملی را هم به اين دردسرهايی که می بينيد نياندازند.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2010/08/05/%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4-%d8%b3%d8%a7%d9%8a%d8%a8%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%87%da%a9-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d9%86%d9%8a%d8%b1%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ae%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">42</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.hamshahrimags.com/Images/News/Thumb_Pic/30-7-1389/IMAGE634233459648972500.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">News</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ایران، آزادراه قاچاق انسان؛ «زنان برای فحشا، مردان برای بردگی»</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2010/07/20/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d9%82%d8%a7%da%86%d8%a7%d9%82-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%9b-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2010/07/20/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d9%82%d8%a7%da%86%d8%a7%d9%82-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%9b-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 20 Jul 2010 07:11:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Nothing Else Matters]]></category>
		<category><![CDATA[Pakistan]]></category>
		<category><![CDATA[Semantic Web]]></category>
		<category><![CDATA[XML]]></category>
		<category><![CDATA[XQuery]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=29</guid>

					<description><![CDATA[دهمین گزارش سالانه و بین المللی «قاچاق انسان» در بخش مربوط به ایران می نویسد که این کشور هم مبدا و هم محل عبور و هم مقصد زنان، مردان و کودکانی است که به شکلغیرقانونی و قاچاق جابه‌جا می شوند بخصوص آنهایی که برای فحشای اجباری و یا کار و بردگی نقل مکان می یابند؛ [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><a href="https://bedanid.wordpress.com/2010/07/20/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d9%82%d8%a7%da%86%d8%a7%d9%82-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%9b-%c2%ab%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7/freshmeata4/" rel="attachment wp-att-165"><img loading="lazy" data-attachment-id="165" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2010/07/20/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d9%82%d8%a7%da%86%d8%a7%d9%82-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%9b-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7/freshmeata4/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/07/freshmeata4.jpg" data-orig-size="494,348" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="freshmeata4" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/07/freshmeata4.jpg?w=494" class="aligncenter size-full wp-image-165" title="freshmeata4" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/07/freshmeata4.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/07/freshmeata4.jpg 494w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/07/freshmeata4.jpg?w=150&amp;h=106 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/07/freshmeata4.jpg?w=300&amp;h=211 300w" sizes="(max-width: 494px) 100vw, 494px" /></a></p>
<p style="text-align:center;">
<p style="text-align:right;">دهمین گزارش سالانه و بین المللی «قاچاق انسان» در بخش مربوط به ایران می نویسد که این کشور هم مبدا و هم محل عبور و هم مقصد زنان، مردان و کودکانی است که به شکلغیرقانونی و قاچاق جابه‌جا می شوند بخصوص آنهایی که برای فحشای اجباری و یا کار و بردگی نقل مکان می یابند؛ زنان ایرانی در داخل خاک این کشور با هدف ازدواج اجباری و یا فحشای اجباری جابه‌جا می شوند و کودکان ایرانی و افغان نیز برای بهره برداری های تجاری و گاه فحشا &#8211; که معمولا به شکل ازدواج دختران خردسال و سپس وا داشتن آنها به روسپیگری توسط شوهران است- از مکان خود به نقطه دیگری فرستاده می شوند.</p>
<p>این گزارش می افزاید که پسران و مردان جوان افغان گاه ایرانی در روسپی خانه های جنوب ایران برای فحشای اجباری به کار گرفته می شوند و دختران و زنان جوان ایرانی نیز در کشورهای پاکستان، عراق، دوبی، فرانسه، آلمان و بریتانیا همین سرنوشت را پیدا می کنند.</p>
<p>گزارش امسال «قاچاق انسان» همچنین توضیح می دهد که خاک ایران محل عبور و انتقال قاچاق مردان و زنان اهل کشورهائی مثل پاکستان، بنگلادش و عراق است که با هدف یافتن کار می خواهند به ترکیه، یونان و یا کشورهای حاشیه خلیج فارس بروند. اکثر این افراد به خاطر پرداخت هزینه سفر قاچاق خود مجبور می شوند به سخترین شرایط کار تن بدهند و به لحاظ جسمی و جنسی مورد آزار و سوءاستفاده قرار می گیرند.</p>
<p>به نوشته این گزارش ایران همچنین مسیر ترانزیت زنان اهل کشورهای آسیای میانه است که در جستجوی کار به کشورهای عربی می روند، ولی در آنجا مجبور به تن فروشی می شوند. شواهد وگزارش های رسانه ها نشان می دهد که گروه های سازمان یافته ای، شبکه های قاچاق انسان را در کنترل خود دارند و معمولا ارتباط با مقامات و ادارات دولتی در قاچاق انسان در مرزهای شرقی ایران نقش مهمی دارد. هم اکنون بیش از یک میلیون مهاجر اقتصادی و یا پناهجوی افغان در ایران ساکن هستند و همه آنها در برابر معظل قاچاق انسان، آسیب پذیر هستند.</p>
<p>گزارش سالانه «قاچاق انسان» می افزاید که حکومت ایران حداقل های لازم برای مبارزه با قاچاق انسان را رعایت نکرده و اطلاعات و کارنامه فعالیت و عملکرد خود را در این زمینه در اختیار جامعه<span id="more-29"></span> و نهادهای بین المللی قرار نمی دهد. در عین حال بخشی از مقررات انتطامی و قضایی ایران خود برای مبارزه با قاچاق انسان مشکل آفرین است. یک نمونه برجسته ان این است که حکومت ایران قربانیان قاچاق انسان وعوارض ناشی از آنرا مجازات می کند و برای حمایت از این افراد آسیب پذیر هیچ سیستم حمایتی ندارد.</p>
<div>
<div><a title="وزارت خارجه آمریکا از بی توجهی مقام های جمهوری اسلامی به مسئله قاچاق انسان انتقاد کرده اند. (درعکس: هیلاری کلینتون)" href="http://gdb.rferl.org/F2286B0C-F688-40F1-815D-5F96D58134E2_mw800_s.jpg" rel="ibox"><img src="https://i0.wp.com/gdb.rferl.org/F2286B0C-F688-40F1-815D-5F96D58134E2_w270_s.jpg" alt="" border="0" /></a></div>
<p>وزارت خارجه آمریکا از بی توجهی مقام های جمهوری اسلامی به مسئله قاچاق انسان انتقاد کرده اند. (درعکس: هیلاری کلینتون همراه نسخه ای از گزارش)</p>
</div>
<p>در بخش بعدی گزارش امسال «قاچاق انسان» توصیه هایی خطاب به دولت ایران درج شده است از جمله آنها تلاش برای تبادل اطلاعات مربوط به این مشکل جهانی با نهادهای بین المللی است.</p>
<p>محور دیگر این توصیه ها بسط و اجرای بهتر قواین مربوط به مبارزه با قاچاق انسان و عوارض آن است. در سال ۲۰۰۹ مقرراتی برای مبارزه با قاچاق انسان تنظیم شده است ولی به نظر می رسد که این قوانین هنوز روی کاغذ مانده اند . در عین حال برخی از قوانین و سنن شرعی در ایران مثل صیغه راه را برای سوءاستفاده قاچاقچیان انسان بازگذاشته و در موارد متعددی این شبکه ها زنان ایرانی را طبق همین مقررات صیغه برای فحشای اجباری به مردان کشورهای همسایه می فروشند. علاوه بر این عملکرد دستگاه های انتظامی ایران در این زمینه مشخص نیست و به نظر می رسد که مبارزه با قاچاق انسان و عوارض آن از جمله اولویت های بخش انتظامی ایران نیست.</p>
<p>توصیه دیگر مندرج در گزارش سالانه «قاچاق انسان» به کشور ایران این است که سیستم و مراکزی را برای حمایت از قربانیان قاچاق انسان ایجاد کند. علاوه بر این سیستم انتظامی و قضایی ایران در موارد بسیاری قربانیان قاچاق انسان را بازداشت و مجازات می کند. در تماس های نهادهای بین المللی با نمایندگان دولت ایران آنها اعلام کرده اند که دستگاه قضایی آن کشور هر زنی را که روسپیگری کند، مجازات می کنند فارغ از اینکه او قربانی باشد یا نباشد.</p>
<p>این گزارش می افزاید که اکثر قربانیان قاچاق انسان که تبعه کشورهای خارجی باشند پس از طی مدت کوتاهی در زندان به کشور زادگاه خود مسترد می شوند که ممکن است در آنجا با شرایط بسیار ناگواری روبه‌رو شوند. در اینجا به گزارش یونیسف و حکومت ولایت هرات اشاره شده است که در سال ۲۰۰۹ اعلام کرد دولت ایران هزار کودک افغان را در شرایط بسیار بدی به افغانستان بازگرداند و همه این کودکان با انواع خطرها و مشکلات مثل فقر، احتمال سوءاستفاده و حتی افتادن به دام شبکه های قاچاق انسان روبه‌رو شدند.</p>
<p>در آخرین توصیه به ایران گزارش سالانه «قاچاق انسان» می نویسد که هیچ گزارشی در مورد اقدامات دولت ایران برای پیشگیری از قاچاق انسان و یا کار اطلاع رسانی برای افزایش آگاهی مردم در این زمینه در دست نیست. به عنوان نمونه هیچ فعالیتی برای اطلاع رسانی و آگاهی جهانگردان ایرانی که به خارج سفر می کنند صورت نمی گیرد تا از این طریق بتوان تقاضا و مراجعه به بازار فحشای کودکان را در کشورهای دیگر کاهش داد. ایران منشور سازمان ملل متحد برای مبارزه با قاچاق انسان، مصوب سال ۲۰۰۰ را امضا نکرده است.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2010/07/20/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d9%82%d8%a7%da%86%d8%a7%d9%82-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%9b-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">29</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/07/freshmeata4.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">freshmeata4</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gdb.rferl.org/F2286B0C-F688-40F1-815D-5F96D58134E2_w270_s.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>نامه ی سعیدی سیرجانی به خامنه ‏ای</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2010/03/07/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%db%8c-%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87-%e2%80%8f%d8%a7%db%8c/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2010/03/07/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%db%8c-%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87-%e2%80%8f%d8%a7%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 07 Mar 2010 11:51:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Allah]]></category>
		<category><![CDATA[Comptroller and Auditor General]]></category>
		<category><![CDATA[God]]></category>
		<category><![CDATA[Indian National Congress]]></category>
		<category><![CDATA[International Monetary Fund]]></category>
		<category><![CDATA[Islam]]></category>
		<category><![CDATA[Muslim]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=69</guid>

					<description><![CDATA[نامه ی سعیدی سیرجانی به خامنه ‏ای پیش از دستگیری نقل از كتاب : «تاريخ سينماي ايران»، نوشته جمال اميد، جلد دوم، صفحه ۵۴۷ جناب آقای خامنه ‏ای پیام عتاب ‏آمیز جناب عالی را آقای صابری برایم خواند، و متاسف شدم، نه به علت این که مورد قهر ‏آن مقام معظم قرار گرفته ‏ام و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;"><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/sirjani.jpg"><img loading="lazy" data-attachment-id="70" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2010/03/07/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%db%8c-%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87-%e2%80%8f%d8%a7%db%8c/sirjani/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/sirjani.jpg" data-orig-size="239,300" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="sirjani" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/sirjani.jpg?w=239" class="size-full wp-image-70 alignleft" title="sirjani" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/sirjani.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/sirjani.jpg?w=215&amp;h=270 215w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/sirjani.jpg?w=120&amp;h=150 120w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/sirjani.jpg 239w" sizes="(max-width: 215px) 100vw, 215px" /></a></p>
<p style="text-align:right;"><strong>نامه ی سعیدی سیرجانی به خامنه ‏ای پیش از دستگیری</strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong>نقل از كتاب : «</strong>تاريخ سينماي ايران<strong>»، نوشته جمال اميد، جلد دوم، صفحه </strong><strong>۵۴۷</strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong>جناب آقای خامنه ‏ای</strong></p>
<p style="text-align:right;">پیام عتاب ‏آمیز جناب عالی را آقای صابری برایم خواند، و متاسف شدم، نه به علت این که مورد قهر ‏آن مقام معظم قرار گرفته ‏ام و به زودی امت همیشه در صحنه حزب‏ الله حسابم را خواهند رسید که مرگ در راه دفاع از ‏حق شهادت است و ما مرگ شهادت از خدا خواسته ‏ایم. تاسف و تاثرم از پندارهای باطل خویش بود و امیدهای برباد ‏رفته ‏ام درباره سعه صدر جناب عالی و سرنوشتی که ملت ایران در دوران رهبری شما خواهند داشت.‏</p>
<p style="text-align:right;">بگذریم از لحن توهین ‏آمیز پیام که حتی قاصد را شرمنده کرده بود و از هر مسلمان با تقوایی بعید می‏نمود تا چه رسد ‏به رهبر مسلمانان جهان. حیرتم از این است که جناب عالی به استناد کدامین سند و قرینه و امارت مرا مرتد قلمداد ‏کردید و نامعتقد به اسلام. اگر مستند به نوشته‏ های من است ای کاش موردش را مشخص می فرمودید، و اگر مبتنی بر ‏واردات غیبی است و اشراف بر ضمایر که انالله و اناالیه راجعون.‏</p>
<p style="text-align:right;">‎ ‎<strong><img loading="lazy" src="https://i0.wp.com/www.azadegy.de/az174/03-Dateien/image002.jpg" alt="http://xalvat.com/Digaran/Adabi/Iran/Adabi-Iran3/Saeedi/Khamenei%5b1%5d.bmp" width="160" height="230" /></strong></p>
<p style="text-align:right;">می ‏دانم در حکومتی که مرحوم شریعتمداری <span id="more-69"></span>با آن مقام فقاهت، مهندس بازرگان با آن تقوای دینی و سیاسی، آیت ‏الله ‏منتظری با آن سوابق مبارزاتی دق‏مرگ و خانه‏ نشین و مطرودند، تکلیف امثال بنده معلوم است و بر ما کجا برازد دعوی ‏بی‏ گناهی.‏ و می دانم رهبر جلیل القدری که با یک نهیبش نمایندگآن مجلس اسلامی در لاک سکوت و وحشت می‏خزند، البته ‏می تواند با تیغ بی دریغ تکفیر حمله بر من درویش یک قبا آرد.‏</p>
<p style="text-align:right;">فرموده بودید چرا این همه مزایای حکومت اسلامی را ندیده ‏ام و به تمجید نپرداخته ‏ام. این وظیفه اخلاقی را شاعران و ‏نویسندگان محترمی که با چرخشی ناگهانی در سلک هواداران ولایت فقیه درآمده ‏اند بهتر و موثرتر انجام می‏دهند. ‏وانگهی رژیمی که علاوه بر فرستنده‏ های رادیویی و تلویزیونی هزاران مسجد و منبر و مجلس را در اختیار دارد چه نیازی ‏به مدیحه ‏سرایی مطرودان دارد، به خصوص نویسنده کج‏ سلیقه‏ ای که هرگز در مدح هیچ امیر و حاکمی قلم نزده است.‏</p>
<p style="text-align:right;">فرموده بودید چرا در انتقاد از حکومت شاه به جزئیات اداری پرداخته ‏ام؟ از همین انتقادهای جزئی هم شرمنده ‏ام که ‏بحمدالله در این ده سال فرصت‏ شناسان حق مطلب را ادا کرده ‏اند و بر حاکم معزول تاخته ‏اند. وضع من در زمان شاه نیز ‏مانند امروزم بود. مینوشتم و چاپ می‏شد و منتشر نمی‏گشت، دیکتاتور مغرور بدعاقبت می‏پنداشت با شکستن قلمها و زجر آزادگان بر دوام حکومت خود می ‏افزاید. قطعا مقالات سانسور شده من در بایگانی ساواک موجود است. بفرمایید ‏مطالب از &laquo;یغما&raquo; و &laquo;خواندنیها&raquo; بیرون کشیدهِ مرا در مقوله سیاست فرهنگی، ماجرای کاپیتولاسیون، مضحکه تغییر ‏تاریخ، شعبده جشنهای شاهنشاهی به حضورتان بیاورند تا بدانید بوده ‏اند مردم از جان گذشته‏ای که به هیچ دعوی ‏مبارزه و پیوستگی به دارودسته‏ ای از بیان حقایق پروایی نداشته ‏اند.‏ اما در مورد کتابهای توقیف‏ شده بنده واقعا نمی‏دانم کجایش حمله به اسلام است یا اساس حکومت اسلامی. من ذاتا ‏از ریا و دروغ و تبعیض و ستم متنفرم و این نفرت در نوشته ‏هایم منعکس است. اگر خدای ناخواسته همچو فاسدی در ‏دستگاه حکومت حاضر این است که انتقاد از هر مسندنشین و مسئولی حمل بر &laquo;زیرسوال بردن رژیم&raquo; می‏شود و لطمه ‏زدن به اساس اسلام و بهانه‏ ای برای سرکوبی و اختناق و نتیجه‏ اش همین که می‏بینیم. من به آنچه در کتابهای توقیف ‏و خمیر شده ‏ام نوشته ‏ام عمیقا اعتقاد دارم و در هر محکمه‏ ای حاضر به پاسخ‏گویی ‏ام. اگر واقعا خلاف اسلام یا حکومت ‏واقعی اسلامی است، چرا بدین شیوه ‏های غیر اخلاقی با من رفتار می‏کنند. مگر مملکت قانون و محکمه ندارد؟</p>
<p style="text-align:right;">جناب آقای خامنه ‏ای توقع مردم مسلمان ایران از حکومت اسلامی جز اینهاست که می‏کنند. در رژیم کمونیستی تکلیف ‏خلایق معلوم است. همه فضایل و امتیازات در نیروی کار مفید افراد ملت خلاصه می‏شود و مناصب و مقامات در دست ‏طبقه کارگر است و استبداد کارگری حاکم بر جامع، در ممالک سرمایه ‏داری تمول و درآمد بیشتر ضامن قدرت اجتماعی ‏است و سرنوشت مردم در قبضه کسانی که به هر شیوه و از هر طریق صاحب آلاف و الوفی شده ‏اند. اما در حکومت ‏اسلامی ضابطه چیست؟</p>
<p style="text-align:right;">آیا فضایل منحصر به نماز و دعای بیشتر است و روزه طولانی‏تر و سجده غلیظ تر و لقب حاجی ‏و انبوهی محاسن و کلفتی دستار و دعوی بسیار، یا به حکم آیه کریمه ان اکرمکم عندالله اتقیکم فضیلت افراد محصول ‏تقرب به حق است و قرب یزدان در گرو تقوی؟</p>
<p style="text-align:right;">اگر چنین است اجازه فرمایید بی‏ هیچ ملاحظه و پروایی عرض کنم بسیاری از اعمال سران حکومت خلاف تقواست. این ‏را به تجربه شخصا دریافته‏ ام و اثباتش اگر خواستید آسان است. بگذریم از دو سال اول که نابسامانی ها جواز ‏آشفته‏ گویی ها و آشفته ‏کاریها بود. در همین چندماه اخیر بزرگانی که در خبرنامه ‏ها و جراید مرا عضو حزب توده و خدمتگزار ‏شاه و مامور ساواک معرفی کردند، هم از معصیت سنگین بهتان باخبر بودند و هم از نحوه زندگی و خلق ‏و خوی من، به ‏فرض این که با گذشته زندگی بنده آشنایی نداشتند به فیض مقام و موقعیت خویش می‏توانستند از دستگاه اطلاعاتی ‏کشور جویای سوابق شوند و آنگاه دست به قلم ببرند، یا کسانی را مامور، که مزاحمت هایی از قبیل سنگ‏ پراندن و ‏شعارنویسی بر در و دیوار خانه‏ ام کنند.‏</p>
<p style="text-align:right;">جناب آقای خامنه‏ ای بنده به خلاف حکم قاطع شما مسلمانی، صافی اعتقادم، و به دین و عقیده ‏ام مباهات می‏کنم. هیچ ‏ابله مخالف اسلامی نمی‏آید پانزده سال عمر خود را صرف تصحیح و چاپ مفصل‏ترین تفسیر قرآن کند. کسی که به ‏اسلام بی ‏اعتقاد است، با چه انگیزه ‏ای قصیده &laquo;این بارگه که پایه‏ اش از عرش برتر است&raquo; را تقدیم آستانه قم می‏کند؟ ‏کسی که دلبسته اسلام نیست در شرایط حاضر خاموش می‏ نشیند تا به نام مقدس اسلام هر ناروائی بر مردم تحمیل ‏شود و اساس اعتقادشان متزلزل گردد.‏</p>
<p style="text-align:right;">جناب آقای خامنه‏ ای، من بیش از هر مسلمان متعصبی با سلطه و نفوذ اجانب به هر صورت و در هر مرحله اعم از ‏شرقی و غربی در وطن عزیزم مخالفم و بیش از بسیاری از مدعیان به حقانیت شریعت اسلام معتقد. به هیچ حزب و ‏دسته و گروهی نه در گذشته بستگی داشته‏ ام و نه بعد از این می توانم داشته باشم. اگر هوس جاه و منصب داشتم ‏در سال 57 دعوت وزارت را با سرعت و صراحت رد نمی کردم، و اگر در طمع مال و منال بودم مجبور نمی ‏شدم درین ‏سالهای پیری و ممنوع‏ القلمی خانه مسکونیم را که تنها مایملکم در پهنه جهان بود بفروشم و صرف معاش کنم. ‏آدمیزاده‏ ام، آزاده ‏ام و دلیلش همین نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران. بگذارید آیندگان بدانند که ‏در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.‏</p>
<p style="text-align:right;"><strong>با تقدیم احترام- </strong>سعیدی سیرجانی</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2010/03/07/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%db%8c-%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87-%e2%80%8f%d8%a7%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">69</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/sirjani.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">sirjani</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.azadegy.de/az174/03-Dateien/image002.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">http://xalvat.com/Digaran/Adabi/Iran/Adabi-Iran3/Saeedi/Khamenei%5b1%5d.bmp</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بزن بریم بهشت</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2010/01/16/%d8%a8%d8%b2%d9%86-%d8%a8%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2010/01/16/%d8%a8%d8%b2%d9%86-%d8%a8%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 16 Jan 2010 00:51:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Metallica]]></category>
		<category><![CDATA[MUD]]></category>
		<category><![CDATA[Nothing Else Matters]]></category>
		<category><![CDATA[Urmia]]></category>
		<category><![CDATA[گونده‌لینک-لینک‌یوردو]]></category>
		<category><![CDATA[XML]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=64</guid>

					<description><![CDATA[دربهشت توان بدنی انسان درکامیابی از زنان به اندازه صد نفر می گردد. کتاب کنزالعمال، جلد14، ص 468 &#160; بهترین چیزهایی که مردم در دنیا و آخرت از آنها لذّت می‌برند، لذت آمیزش و بهره برداری از زنان می‌باشد. (کتاب وسائل، جلد14، ص 468) &#160; پیامبراکرم(ص): همانا بهشتیان به چیزی بیشتراز نکاح اشتها ندارند و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;"><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/heaven.jpg"><img loading="lazy" data-attachment-id="67" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2010/01/16/%d8%a8%d8%b2%d9%86-%d8%a8%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa/heaven/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/heaven.jpg" data-orig-size="400,426" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="heaven" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/heaven.jpg?w=400" class="aligncenter size-full wp-image-67" title="heaven" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/heaven.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/heaven.jpg 400w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/heaven.jpg?w=141&amp;h=150 141w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/heaven.jpg?w=282&amp;h=300 282w" sizes="(max-width: 400px) 100vw, 400px" /></a></p>
<div>
<div>
<div>
<div>
<div>
<div>
<div>
<div>
<table border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td valign="top">
<blockquote>
<div>
<div>
<div>
<div>
<p dir="rtl">دربهشت توان بدنی انسان درکامیابی از زنان به اندازه صد نفر می گردد. کتاب کنزالعمال، جلد14، ص 468</p>
</div>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
</div>
<p dir="rtl">بهترین چیزهایی که مردم در دنیا و آخرت از آنها لذّت می‌برند، لذت آمیزش و بهره برداری از زنان می‌باشد. (کتاب وسائل، جلد14، ص 468)</p>
</div>
<p>&nbsp;</p>
</div>
<p dir="rtl">پیامبراکرم(ص): همانا بهشتیان به چیزی بیشتراز نکاح اشتها ندارند و لذت نمی‌برند. (کتاب لثالی، ص 503)</p>
</blockquote>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
</div>
<p>&nbsp;</p>
</div>
<p dir="rtl">حوری از خیمه خود بیرون آید و روی به تخت مؤمن بخرامد و چون به نزد مؤمن می آید با پانصد سال ازسالهای دنیا همدیگر را بوسه زنند که برای هیچ کدامشان ، خستگی و ملال حاصل نمی گردد. هرمؤمنی را هفتاد زوجه از حوران می دهند و چهار زن از آدمیان، که ساعتی با حوریّه صحبت می‌دارد و ساعتی با زن دنیا و ساعتی باخود خلوت می کند و بر کُرسیها تکیه زده‌اند و بایکدیگر صحبت می‌دارند. (بحارالانوار،ج 8، ص 157، ح 98)</p>
</div>
<p dir="rtl">بیشتر نهر های بهشتی از نهر کوثر است که در کناره آن دختران نار پستان (مانند گیاه) می‌رویند. در بهشت نهری وجود دارد که در دو طرفش دختران باکره سفید روی و سفید پوش نشسته‌اند و مشغول تغنی (آواز خواندن) هستند. (بحارالانوار،ج۸،ص۱۹۶)</p>
</div>
<p dir="rtl">دوشیزگان با چنان صدایی می خوانند که خلایق تا کنون چنین صدایی را نشنیده‌اند و این نعمت، بالاترین نعمات بهشتی است این دوشیزگان به تسبیح (ذکر صفات الهی) تغنی میکنند. (بحارالانوارص۱۲۷)<span id="more-64"></span></p>
</div>
<p dir="rtl">هریک ازآن حوریان، هفتاد حلّه پوشیده اند و سفیدی ساق ایشان از زیر هفتاد حلّه معلوم است. از جماع با هر یک ازآن حوریان لذّت صد مرد را می یابد که هریک چهل سال خواهش مجامعت و آمیزش داشته باشند و برایشان میسّر نشده باشد. (بحارالانوار،ج 8، ح 205)</p>
</div>
<p dir="rtl">پس آن مؤمن با قوّت صد جوان با آن حوری جماع و آمیزش کند و یک آغوش با او هفتاد سال طول می کشد. مؤمن متحیّر می باشد که نظر به کدام اندام حوری بکند، بر روی او یا بر پشت او یا بر ساق او، بر هر اندام او که نگاه می کند از شدّت نور و صفا، روی خود را درآن مشاهده می نماید. پس دراین حال زن دیگری بر او مشرف میگردد که خوشروتر و خوشبویتر از اوّلی است. (بحارالانوار،ج 8، ح 205)</p>
</div>
<p dir="rtl">هیچ مؤمنی داخل بهشت نمی شود مگر آنکه خداوند غنیّ ، پانصد حوری به او عطا می‌فرماید که با هر حوری هفتاد غلام وهفتاد کنیز نیز می‌باشد که هریک مانند لؤلؤ منثور و لؤلؤ مکنون می‌باشند. (بحارالانوار،ج 8، ح 205</p>
</div>
<p dir="rtl"><strong>هزاران هزار (به تعداد همان حوریان بهشتی) احسنت به این بزرگوارارن و ذهن سالم وبدون عقده شان دراین تحقیقات عالمانه وسودمند بحال بشریت.<br />
صد البته فقط مردان آنهم از نوع موُمن، بشر وآدمند ولاغیر&#8230;</strong></p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<div style="text-align:0;"><span style="line-height:normal;font-size:medium;"><br />
</span></div>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2010/01/16/%d8%a8%d8%b2%d9%86-%d8%a8%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">64</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/heaven.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">heaven</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جراحی ترمیم بکارت در ایران</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2009/12/20/%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d8%aa%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%85-%d8%a8%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2009/12/20/%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d8%aa%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%85-%d8%a8%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 06:50:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Lie to Me]]></category>
		<category><![CDATA[Lissie]]></category>
		<category><![CDATA[Metallica]]></category>
		<category><![CDATA[Nothing Else Matters]]></category>
		<category><![CDATA[Urmia]]></category>
		<category><![CDATA[گونده‌لینک-لینک‌یوردو]]></category>
		<category><![CDATA[سینمای جهان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=13</guid>

					<description><![CDATA[در همان حال که دولت ایران در عرصه عمومی می کوشد با اقداماتی چون «مبارزه با بدحجابی» دختران این کشور را مقید کند تا پایبندی خود به یکسری از شئون سنتی – مذهبی را نمایش دهند، در عرصه خصوصی بسیاری از این دختران خود از ساز و کارهایی بهره می گیرند تا پایبند به نظر [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">
<p style="text-align:right;"><a href="https://bedanid.wordpress.com/2009/12/20/%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d8%aa%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%85-%d8%a8%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/hymen2/" rel="attachment wp-att-171"><img loading="lazy" data-attachment-id="171" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/12/20/%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d8%aa%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%85-%d8%a8%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/hymen2/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen2.gif" data-orig-size="401,312" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="hymen2" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen2.gif?w=401" class="aligncenter size-full wp-image-171" title="hymen2" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen2.gif?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen2.gif 401w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen2.gif?w=150&amp;h=117 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen2.gif?w=300&amp;h=233 300w" sizes="(max-width: 401px) 100vw, 401px" /></a></p>
<p style="text-align:right;">در همان حال که دولت ایران در عرصه عمومی می کوشد با اقداماتی چون «مبارزه با بدحجابی» دختران این کشور را مقید کند تا پایبندی خود به یکسری از شئون سنتی – مذهبی را نمایش دهند، در عرصه خصوصی بسیاری از این دختران خود از ساز و کارهایی بهره می گیرند تا پایبند به نظر برسند.</p>
<p style="text-align:right;">ترمیم بکارت یکی از این ساز و کارها است در جامعه ای که رابطه جنسی خارج از ازدواج را عیب و جرم تلقی می کند؛ بخصوص برای دختران.</p>
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:right;"><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen3.jpg"><img loading="lazy" data-attachment-id="172" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/12/20/%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d8%aa%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%85-%d8%a8%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/hymen3/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen3.jpg" data-orig-size="401,350" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="hymen3" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen3.jpg?w=401" class="alignright size-full wp-image-172" title="hymen3" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen3.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen3.jpg 401w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen3.jpg?w=150&amp;h=131 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen3.jpg?w=300&amp;h=262 300w" sizes="(max-width: 401px) 100vw, 401px" /></a></p>
<p style="text-align:right;"><strong>مثل تاجی بر سر</strong></p>
<p style="text-align:right;">«دوست پسرم را خیلی دوست داشتم؛ عاشقش بودم. بعد از یک سال رابطه تصمیم به ازدواج گرفت. اما نه با من. برای همین حس کردم فقط می خواسته از من استفاده کند.»</p>
<p style="text-align:right;">این حرف بهارک است. او ۲۳ سال سن دارد، دیپلمه و منشی مطب دکتری است در یکی از خیابان های شمال تهران. خودش هم ساکن همین منطقه است. بهارک فروردین امسال عمل ترمیم بکارت را انجام داده است: « دکتر آشنای دوستم بود، از من ۴۰۰ هزار تومان گرفت. نیم ساعت هم بیشتر طول نکشید. درد هم نداشت فقط استرس خودم باعث شده بود احساس درد کنم. بعد از عمل هم درد زیادی نداشتم. الان فقط موقع عادت ماهیانه درد کمی احساس می کنم.»</p>
<p style="text-align:right;">او با اینکه می گوید «چون رابطه را استفاده مردها دیدم از خانم ها، کاری کردم تا دیگر نتوانم با کسی سکس داشته باشم»، پنهان نمی کند که « آدم فقط بخاطر خودش زندگی نمی کند. بخاطر جامعه و اطرافیان باید همچین کاری بکند. اگر خانواده ام پشتیبانم بودند، دیگر جامعه برایم ارزشی نداشت. ولی وقتی می دانم خانواده ام هم مثل جامعه فکر می کنند، چطور می توانم تن به عمل ترمیم ندهم؟»</p>
<p style="text-align:right;">بهارک موهای های لایت شده و پوششی به مد روز دارد. کفش های قرمزش چشم را در اولین لحظه می گیرد. روی کفش هایش با رنگ سیاه علامت مرگ نقش شده است؛ می گوید: « اگر بخواهم فقط به احساسم فکر کنم یک آینده تباه شده خواهم داشت. شاید هم وقتی که ازدواج کنم، نتوانم رابطه ای به خوبی رابطه ای را که با او داشتم با شوهرم داشته باشم، ولی من نمی توانم آینده ام را خراب کنم. من خودم پسرهایی را دیده ام که هر شب با یک دختر هستند، اما پای ازدواج که می رسد دختری را می خواهند که دست نخورده باشد.»</p>
<p style="text-align:right;">او تاکید می کند که خانواده اش از آن خانواده هایی نیست که دختر در آنها حتما مجبور به ازدواج باشد ولی اضافه می کند: «از اینکه راحتی ذهنی دارم خوشحالم. مثلا صحبت از خواستگار که می شود، خب استرس ندارم دیگر.»</p>
<p style="text-align:right;">بهارک می گوید: «مردهای جامعه مان، دختری را که پرده بکارت داشته باشد سریع می پسندند» و تعریف می کند: «در این مدت من با دو پسر آشنا شدم که وقتی فهمیدند من باکره هستم، سریع عاشقم شدند و می خواستند هر جوری که شده با خودشان نگه ام دارند.» لحظه ای مکث می کند و ادامه می دهد: «مثل یک تاج روی سرشان.»</p>
<p style="text-align:right;">اما لیلا که دانشجوی رشته مدیریت در یکی از شهرهای مرکزی کشور و ساکن خوابگاه دانشجویی است و می خواهد از فرصت ترم تحصیلی و دوری از خانواده استفاده کند تا در یکی از روزهای پاییز ترمیم بکارت کند، جور دیگری به قضیه می پردازد: «در کشوری که آزادی کلام نداریم، چطور می توانیم آزادی بدن داشته باشیم؟»</p>
<p style="text-align:right;">لیلا دختر «خانواده شهید» است و این موضوع را در اجبار برای ترمیم بکارت به طور مضاعف موثر می داند:« مشخص است، جامعه دید دیگری روی ما دارد.»</p>
<p style="text-align:right;">این دختر جوان که تاکید می کند «ندانسته به سرم همچین بلایی آمد»، توضیح می دهد: «البته تجاوزی در کار نبود، اما فکر می کردم می خواهیم برای همیشه با هم بمانیم. اگر می فهمیدم اصلا به من نمی خورد، هیچ وقت همچین کاری نمی کردم. من آن موقع نمی دانستم که او یک معتاد به کراک است.»</p>
<p style="text-align:right;">لیلا می گوید هیچ اهمیتی ندارد که برای ترمیم بکارت چقدر درد بکشد و می خواهد با وامی که یکی از دوستانش قرار است برایش بگیرد، خرج عمل را جور کند تا بعد از آن بتواند به «پسر مذهبی ای» که به تازگی با او آشنا شده برای ازدواج جواب مثبت بدهد<span id="more-13"></span>.</p>
<p style="text-align:right;"><strong><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen.jpg"><img loading="lazy" data-attachment-id="173" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/12/20/%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d8%aa%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%85-%d8%a8%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/hymen/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen.jpg" data-orig-size="500,295" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="hymen" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen.jpg?w=500" class="alignleft size-full wp-image-173" title="hymen" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen.jpg 500w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen.jpg?w=150&amp;h=89 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen.jpg?w=300&amp;h=177 300w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></a>تصمیم کبری</strong></p>
<p style="text-align:right;">«اتفاقی که می افتد این است که تو با کسی ازدواج می کنی که پذیرشی برای اختیار و آزادی تو به عنوان یک انسان ندارد. در واقع از چاله به چاه افتادن است و سیکل خشونت بر زنان تداوم پیدا می کند.»</p>
<p style="text-align:right;">آیدا، مددکار اجتماعی اضافه می کند: «با اینکه دخترها دیگر چندان رویکردی مطابق با رویکرد خانواده و عرف به مسایل ندارند، باز هم اگر جایی پایشان به قانون یا خانواده گیر کند، می شوند همان دختران قبلی با همان درجه آسیب پذیری.»</p>
<p style="text-align:right;">آیدا به جز ترمیم بکارت و ازدواج به شیوه سنتی، احساس گناه را یکی دیگر از نمودهای آسیب پذیری این دختران می داند: «خیلی باید بر روی مواردی که بکارت خود را به هر شکلی از دست داده و در همین ارتباط به مددکار مراجعه کرده اند، کار کرد تا بتوان موفق شد درصدی از احساس گناه را در ذهن آنها کمرنگ کرد.»</p>
<p style="text-align:right;">آیدا که مدیرعامل یک سازمان غیر دولتی کودک و خانواده است و از سال ۱۳۷۹ در محلات جنوبی شهر قزوین کارگاه های مختلف آموزشی در مساجد برگزار کرده، تعریف می کند:«در یکی از کارگاه های ارتباط موثر، دختری به اسم کبری که از لحاظ جسمی وضعیت خوبی نداشت و با اینکه سی ساله بود به نظر ۱۱ یا ۱۲ ساله می آمد، آمد طرف من و گفت می توانم با شما به طور شخصی صحبت کنم، گفتم چرا نمی توانی و پرسیدم می خواهی بیرون قرار بگذاریم که گفت خانواده اش نمی گذارند هیچ جایی غیر از مسجد برود. کارگاه که تمام شد، او گفت که من بکارتم را از دست داده ام.»</p>
<p style="text-align:right;">آیدا می گوید: «این مساله برای او خیلی سخت بود و اصلا نمی توانست هضمش کند و شروع کرد به گریه کردن و توضیح دادن درباره خانواده اش و متوجه شدم که به علت ضعف های جسمی که دارد خانواده اش به چشم یک دختر عقب افتاده به او نگاه می کنند.»</p>
<p style="text-align:right;">به گفته این مددکار، کبری سرگذشتش را چنین بازگو کرده است: «یکی از دایی هایم که متاهل است و کارش فروش مواد مخدر است، از بچگی من را لمس می کرد، تا اینکه چند وقت پیش که موقعیت برایش پیش آمد، آمد طرفم و لباس هایم را درآورد اما کار خاصی نکرد. ولی دفعه دوم که چند روز پس از آن ماجرا بود، به من تجاوز کرد. همیشه فکر می کنم این سرنوشت شوم من بود که آن لحظه خانه خالی شد وگرنه در خانه ما هیچ وقت جای سوزن انداختن نیست. می خواستم گریه کنم، جیغ بزنم ولی می ترسیدم کسی بیاید و هر دو مان را بکشد.»</p>
<p style="text-align:right;">آیدا توضیح می دهد که چند وقت بعد، دایی کبری بخاطر فروش مواد زندانی شد و به نظر می رسید لااقل برای مدتی نمی تواند به رفتار خود ادامه دهد، «ولی به هر حال کبری احساس گناه وحشتناکی داشت. در مقابل پیشنهاد ترمیم بکارت هم می گفت که هیچ بهانه ای برای از خانه خارج شدن یا استراحت کردن در خانه ندارد و در نهایت گفت به جای ترمیم بکارت تصمیم دارد که اصلا هیچ وقت ازدواج نکند.»</p>
<p style="text-align:right;"><strong>بهای سلب آزادی</strong></p>
<p style="text-align:right;">سمیه، یکی از دوستان نزدیک الهه، دختر ۲۸ ساله ای که دو سال پیش سقط جنین و ترمیم بکارت را تجربه کرده است، می گوید: «بعد از عمل ترمیم بکارت الهه، آرمن آمده بود و نوازشش می کرد. شاید یکی از مسایلی هم که باعث شد الهه با این قضیه خیلی راحت کنار بیاید، نوع برخورد شریک جنسی اش بود. یعنی الهه در رابطه با او خودش را قربانی نمی دید.»</p>
<p style="text-align:right;">سمیه توضیح می دهد که الهه و آرمن پنج سال بود که با هم رابطه داشتند: «الهه از یک خانواده مذهبی مسلمان و آرمن، از خانواده یک کشیش مسیحی بود که مسلمان شدن اعضای خانواده برایشان تابو محسوب می شود. برای همین اصلا امکان ازدواج نداشتند.»</p>
<p style="text-align:right;">او تعریف می کند: «با باردار شدن الهه، آرمن خیلی تلاش کرد تا توانست دکتر مطمئنی پیدا کند تا الهه بتواند هم بچه اش را سقط کند و هم با ترمیم بکارت به حالت اولیه برگردد و بعد گفت برو ازدواج کن. حالا هر دو شان ازدواج کرده اند.»</p>
<p style="text-align:right;">سمیه می گوید «به هر حال الهه بخاطر شرایط خانوادگی اش مجبور به ترمیم بکارت بود» و ادامه می دهد: «وگرنه خودش چون ارتباطش عاشقانه بود، عشق را پشتوانه می دانست و هیچ وقت حس گناه نداشت. حالا هم خیلی زندگی خوبی دارد. اصلا به آن ماجرا به چشم شکست نگاه نمی کند، فقط افسوس می خورد که نتوانسته با آرمن زندگی کند.»</p>
<p style="text-align:right;">سمیه که مجرد و مترجم یک شرکت خصوصی است اعتقاد دارد: «باید کم کم همه بپذیرند که اگر رابطه جنسی بین دو نفر ایجاد می شود یک اتفاق خیلی طبیعی است و دلیلی ندارد که یک طرف قضیه بخواهد برود جراحی کند تا مبادا کسی بفهمد و شانس های ازدواجش را از دست بدهد.»</p>
<p style="text-align:right;">او می گوید: «شاید کم کم این فرهنگ جا بیفتد. الان خیلی از پسرها هستند طرف دختری که تجربه جنسی ندارد نمی روند با این عنوان که این دختر &laquo;ببو گلابی&raquo; است. یعنی &laquo;پپه&raquo; است و هیچ چیز سرش نمی شود و نمی تواند شریک جنسی خوبی محسوب شود.»</p>
<p style="text-align:right;">لاله دختر دیگری است به سن و سال الهه که با دوست خود رابطه جنسی دارد اما می گوید: «هیچ وقت به ترمیم بکارت فکر هم نمی کنم.» می خندد و می پرسد: «بدوزیم؟ این می شود بکارت؟» و سوال می کند: «اصلا برای چه بکارت؟ من چند وقت دیگر سی ساله می شوم، مگر بچه ام که جامعه بخواهد جای من تصمیم بگیرد؟»</p>
<p style="text-align:right;">البه لاله انکار نمی کند که تا به حال بارها از طرف خانواده اش تهدید شده است که باید با آنها به پزشک زنان برود و تست سلامت بکارت بدهد: «اما به نظرم همه چیز بیشتر به دیدگاه خود آدم برمی گردد. به اینکه اعتقاد داریم حفظ حریم شخصی مان ارزش مقاومت دارد یا نه. اگر اعتقاد داریم، پس باید مقاومت کنیم. نمی شود یک جایی آزاد رفتار کرد، بعد فردایش رفت ماله کشید.»</p>
<p style="text-align:right;">او اعتقاد دارد: «ترمیم بکارت نمونه خوبی است که نشان می دهد سلب آزادی یک فرد چه زن چه مرد در نهایت به ضرر خود کسانی که با انواع روش ها آزادی را سلب کرده اند تمام می شود. اگر آزاد بودیم هر کسی جفت خودش را پیدا می کرد، نه اینکه یک نفر که می خواهد زنش باکره باشد، با یک زن ترمیم بکارت کرده طرف باشد.»<img loading="lazy" class="alignleft" title="hymen" src="https://i0.wp.com/www.revirgination.net/images/hymen.jpg" alt="" width="450" height="187" /></p>
<p style="text-align:right;"><strong>به خاطر یک مشت دلار؟</strong></p>
<p style="text-align:right;">تاثر بهارک در مقابل این سوال که «آیا فکر نمی کند در واقع با ترمیم بکارت به همسر آینده اش دارد دروغ می گوید» در لحنش آشکار می شود: «خیلی انجام دادن ترمیم بکارت برایم سخت بود. در حد یک ضربه بود. افسردگی گرفته بودم و احساس می کردم از پسرها منزجر شده ام. برای همین شاید لذت هم ببرم از دروغی که به آن ها می گویم. شاید هم اصلا برایم مهم نباشد دروغ به حساب بیاید.»</p>
<p style="text-align:right;">لیلا هم با لحظه ای تامل می پذیرد که «مسلم است که ترمیم بکارت یعنی دروغ، ولی علت این دروغ من نیستم، علت این دروغ فشارهای فرهنگی اجتماعی مان است.»</p>
<p style="text-align:right;">او با این توضیح که در جامعه مان هیچ مردی پیدا نمی شود که باکره نبودن زن را بپذیرد، پیشاپیش خود را تبرئه می داند و می گوید: «اگر هم پیدا شود به عنوان اینکه زن هم مثل او آزاد است به آن نگاه نمی کند. این را وسیله ای می کند برای تحقیر و سرکوفت دایمی زن. انگار که لطف کرده و با او ازدواج کرده است.»</p>
<p style="text-align:right;">اما شهره، کارشناس ارشد مامایی که در مطبش ترمیم بکارت را برای مراجعان انجام می دهد، اعتقاد دارد: «خیلی از دخترها از باکره بودن به عنوان پوئن استفاده می کنند تا ازدواجی با شرایط بهتر داشته باشند؛ نه اینکه همسر کسی شوند که به آزادی شان احترام می گذارد ولی وضع مناسب مادی ندارد و معمولی است.»</p>
<p style="text-align:right;">شهره با تاکید بر اینکه «مردها هم خودشان باید کمی فکر کنند»، توضیح می دهد: «مردها دوست دخترهایشان را می برند که این عمل را انجام دهد. اما باز هم از همسر آینده شان توقع دارند که باکره باشد. یک لحظه هم حتی فکر نمی کنند که ممکن است او هم دروغ بگوید. شاید هم ترجیح می دهند دروغ بشنوند و از شنیدنش هم لذت می برند.»</p>
<p style="text-align:right;">
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2009/12/20/%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d8%aa%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%85-%d8%a8%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>33</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">13</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen2.gif" medium="image">
			<media:title type="html">hymen2</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen3.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">hymen3</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/12/hymen.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">hymen</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.revirgination.net/images/hymen.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">hymen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مسافر</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 21:24:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[password:bedanid]]></category>
		<category><![CDATA[Story]]></category>
		<category><![CDATA[Tehran]]></category>
		<category><![CDATA[مسافر]]></category>
		<category><![CDATA[World]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=150</guid>

					<description><![CDATA[مسافر خوشگل اتوبوس تهران نبود &#8230;&#8230;. آقا شما کجا می ری ؟&#8230;.. نه قربونت صدام گرفت بس که داد زده بودم! رو کردم با آق اسمال و گفتم : حرکت آق اسمال نشستم رو صندلی و به کنار جاده خیره شده بودم . هفت سال بود که شاگرد آق اسمال بودم و تو اتوبوسش کار [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div id="articleContainer">
<div id="article">
<div>
<div>
<h1 id="title" style="text-align:center;"><span style="color:#0000ff;">مسافر خوشگل اتوبوس</span></h1>
<p style="text-align:center;"><img loading="lazy" class="aligncenter" title="مسافر خوشگل اتوبوس" src="https://i0.wp.com/media.farsnews.com/Media/8302/Images/jpg/A0041/A0041238.jpg" alt="" width="225" height="135" /></p>
<h1 style="text-align:right;"></h1>
<h1 style="text-align:right;"><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/1.jpg"><img loading="lazy" data-attachment-id="176" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/attachment/1/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/1.jpg" data-orig-size="267,304" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="1" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/1.jpg?w=267" class="aligncenter size-full wp-image-176" title="1" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/1.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/1.jpg 267w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/1.jpg?w=132&amp;h=150 132w" sizes="(max-width: 267px) 100vw, 267px" /></a></h1>
<h1 style="text-align:right;"><span style="font-weight:normal;font-size:13px;">تهران نبود &#8230;&#8230;. آقا شما کجا می ری ؟&#8230;..</span></h1>
<h1 style="text-align:right;"><span style="font-weight:normal;font-size:13px;">نه قربونت</span></h1>
<div style="text-align:right;">
<div>
<p>صدام گرفت بس که داد زده بودم!<br />
رو کردم با آق اسمال و گفتم : حرکت آق اسمال<br />
نشستم رو صندلی و به کنار جاده خیره شده بودم . هفت سال بود که شاگرد آق<br />
اسمال بودم و تو اتوبوسش کار می کردم اون اول ها درس می خوندم ولی کششم کم<br />
بود نتونستم ادامه بدم خوب اینجوریه دیگه بعضی ها دو کلاس رو تو یک سال می<br />
خوندن بعضی ها هم مثل من واسه اینکه پایم قوی شه هر دو سال یک کلاس می رفتم<br />
بالا ، اونم بزور . یک روز بابام گفت احمد جان برو پی کار ، درس خوندن بتو<br />
نیومده<br />
مام دیدیم پُر بی راه نمی گه درسو بوسیده نبوسیده گذاشتیمش کنار یک مدت آطل<br />
و باطل تو گاراژ ها می پلکیدم چون کار شناس نبودم منظورم کار بلده ، نبودم<br />
کسی کار بهم نمی داد تا این که بعد یک ماه با آق اسمال آشنا شدم یک مرد<br />
هیکل درست چهل ساله البته اون وقتی که باهاش آشنا شدم حالا هفت تا بکش روش<br />
از همون فرداش شدیم شاگرد آق اسمال ، تیزو بز بود چند روز بعد فهمید خالی<br />
بستیم و این کاره نبودم آخه واسه اینکه قبولم کنه الکی گفته بودم واردم و<br />
قبلا شاگرد شوفر بودم می خواست دکم کنه که قربون زبونم بشم رفتم تو کار مخش<br />
و خلاصه راضیش کردم منو بیرون نکنه . حالا بعد هفت سال ما با هم شیش شیشیم<br />
و منم یک پا کارشناس خبره<br />
امروز روز سگی بود واسم ، مسافر کم شده بود آخه دیروز سه ماه تعطیلی بچه<br />
مرسگی ها تموم شده بود و دیگه زیاد مسافر نبود<br />
سه چهار ردیف آخر هیچ مسافری نداشت و این جور وقت ها باید بپای کنار جاده<br />
باشم و مسافر کنار جاده ای رو بقاپم<br />
آقا موسی راننده کمکی سرش درد می کرد رفته بود تو ویژه و خوابیده بود<br />
منظورم همون ته اتوبوس تو تخت گاهی که مخصوص استراحت راننده هاست من اسمشو<br />
گذاشتم ویژه چون من جام اونجا نبود و مخصوص آقا راننده ها بود . یک هو چشمم<br />
به یک مادموزل افتاد که کنار جاده با یک چمدون نسبتا بزرگ واستاده بود ،<br />
داشتم واسه آق اسمال چایی می ریختم ، جلدی فلاکس چایی رو گذاشتم سر جاش و<br />
لیوان چایی رو چپوندم تو جالیوانی آق اسمال و سرمو از شیشه در کردم بیرون .<br />
آق اسمال هم یک نیش ترمز زد و سرعتش رو کم کرد<br />
کجا آبجی ؟ &#8211;<br />
عجب تیکه مامانی بود غلط نکنم زور می زد بیست رو داشت شاید هم یکی دو سال</p>
<p><a href="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/2-2/" rel="attachment wp-att-177"><img loading="lazy" data-attachment-id="177" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/2-2/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/2.jpg" data-orig-size="500,406" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="2" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/2.jpg?w=500" class="aligncenter size-medium wp-image-177" title="2" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/2.jpg?w=300&#038;h=243" alt="" width="300" height="243" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/2.jpg?w=300 300w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/2.jpg?w=150 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/2.jpg 500w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a></p>
<p>این ور اون ور . وقتی گفت تهران ، داد زدم آق اسمال نگه دار<br />
هنوز ماشین درست آروم نگرفته بود که در رو باز کردم پریدم پایین و رفتم<br />
صندوق بغل و درشو وا کردم و تندی چمدون رو چپوندم تو و لبخندی زدم و گفتم :<br />
آبجی بپر بالا که دیر شد<br />
بی خودی زور زد که خودشو کمی بالا بگیره و از پنجره ببینه جا هست یا نه<br />
لبخندی بهش زدم و گفتم : برو بالا آبجی جا هست<br />
در رو براش باز کردم وقتی نزدیکم شد یک بوی باحالی به دماغم خورد که شول<br />
شدم . چشمای سیاه دیوانه ای داشت . لبای خوشرنگ و خوش حالتش داد می زد اگه<br />
خایه داری بیا منو ببوس ، سینه های بزرگش داشت دگمه های مانتو شو منفجر می<br />
کرد که خودشو آزاد کنه و بپره بیرون ،کیرم یک تکونی خورد ناکس اشتهاش صاف<br />
بود<br />
پایین ماشین کنار در منتظر شدم بره بالا ، آی چه کونی داشت لامسب هر پله رو<br />
که می رفت بالا کیرم چند سانت بلندتر می شد چشام رو بستم تا منظره اون کون<br />
رو تو مغزم اگه جا باشه قایم کنم<br />
یک هو آق اسمال داد زد : بجم احمد جان دیر شد<br />
یک لحظه بخودم آمدم یارو رفته بود و من سیخونکی دم در واستاده بودم رفتم<br />
بالا و در رو بستم . آق اسمال هم راه افتاد . رفتم طرف ته اتوبوس<br />
و تو مسافرها نگاه می کردم . چشمم افتاد به یک بچه سر تق که جلو پای مامانش<br />
ایستاده بود و به جاسیگاری صندلی پشتی آویزون شده بود و واسه خودش کس شعر<br />
می گفت ، رفتم طرفش و داد زدم : بچه ول کن اون لامسبه می خوای به کنیش ؟<br />
بگیر بشین سر جات<br />
مامانش که یک زن چهل و چند ساله بود اخماشو هم کشید و گفت : چرا داد می زنی<br />
سرش ، خوب بچه است داره بازی می کنه<br />
گفتم : یعنی چی بچه است خانم ، باید آداب معاشرت یادش بدید ، نباید که هر<br />
چی رو دید بگیره تو دستش و باهاش بازی کنه ، که<br />
زن جوان تری که بغل دستش بود یهو خنده اش گرفت دست بچه رو گرفت و طرف خودش<br />
کشید و گفت : بیا بشین رو پام عمه ، آقا رو عصبانی نکن<br />
سری تکون دادم و رفتم عقب یک هو چشمم بهش افتاد ردیف جلوش خالی بود ولی اون<br />
رفته بود یک ردیف عقب تر ، عادی بود بعضی وقتها این جور مسافر ها به تورم<br />
خورده بود دوست داشتن با خودشون خلوت کنن مخصوصا زن وشو هر های جوان<br />
کمی که بهش نزدیک شدم دیدم وای زانو هاشو رو صندلی جلویی تکیه داده و لم<br />
داده ته صندلی . شلوار سفیدی که زیر مانتو زرشکیش پوشیده بود پیدا بود و<br />
رون پاهاش تا کف کونش دیده می شد . داغ کردم اگه یک پسر غرتی این کار رو<br />
کرده بود داد می زدم تو سرش که پاتو بزار زمین یک وقت دستگیره صندلی جلویی<br />
رو نشکنی ، ولی اون آخ که این حالتش مثل کس کردن می موند که پاهای طرف رو<br />
می گرفتی بالا و می کردی تو کسش . کیرم داشت سرشو از تو کمر شلوارم می آورد<br />
بیرون شاید اون هم می خواست با چشم خودش این منظره رو ببینه و دید منو<br />
قبول نداشت<br />
کیر شانسی سرشو از طرف شیشه چرخوند طرف اتوبوس منو که دید پاشو گذاشت زمین و<br />
مانتو شو مرتب کرد<br />
لبخند نمک داری بهش زدم و گفتم : آبجی ، کرایه تون<br />
کیفش رو برداشت و پرسید : چقدر می شه ؟<br />
لبخند مشتی تری زدم و گفتم : قابل شما رو نداره آبجی ، ولا به قرآن . می شه<br />
ده چوب<br />
داشت پولاشو می شمرد سرشو گرفت بالا و پرسید : چقدر ؟<br />
گفتم : ببخشید خانم ده هزار تومن<br />
رنگش یک خورده پرید و با دستپاچگی پولاشو می شمرد و در همون حال گفت : چقدر<br />
زیاد ، فکر نمی کردم اینقدرا بشه . چی بد شد<br />
گفتم : جون احمد قابل نداره ، اگه نیست باشه ، خیالی نیست من از خودم می<br />
زارم . می دم اوستا<br />
اخمی کرد و پولها رو گرفت طرفم و گفت : ممنون ، بفرمایید<br />
داشتم پولها رو می شمردم و زیر چشمی نگاش می کردم حیونکی داشت بقیه پول ها<br />
شو می شمرد . چیز زیادی واسش نمونده بود زور می زد فوقش می شد سه ، چهار<br />
چوب<br />
پرسیدم : تنهایید ؟<br />
صورت خوشگلش رو به سمت من چرخوند و گفت : آره ایرادی داره ؟<br />
راست می گفت ها ، اصلا یکی نیست بگه بچه عنتر مگه فضولی ، یا بگه الاغ جون<br />
خودت سوارش کردی دیدی که تنهاست چون کسی بهم نگفت خودم تو دلم گفتم . یک<br />
لبخند زدم و گفتم : نه همینطوری پرسیدم<br />
اخمی کرد و گفت :‌ بی خود<br />
رید تو حال ما سری تکون دادم و رفتم بغل دست آق اسمال و زل زدم تو جاده ،<br />
کس شانسی دیگه مسافر ندیدم که ندیدم . آخه هر مسافری که می قاپیدم یک<br />
دویستی می رفت تو چوب خط مون . از وقتی راه افتادیم سمت تهران سه تا گیرم<br />
اومده بود ولی وای از سومی که به همه مسافر های اتوبوس می ارزید ، خیر سرم<br />
می خواستم باب رفاقت رو باز کنم که اول کاری رید تو کاسه ما . بی خود . آخه<br />
این هم حرف بود که زد<br />
یاد دو سال پیش افتادم که یک جنده به تورمون خورد اون موقع تو راه مشهد<br />
بودیم . چه حالی داد فقط یک بار کردمش بقیه راه رو آق اسمال و آقا موسی<br />
سوار کار بودن از همون اول تو ویژه قایمش کرده بودیم و نوبتی می رفتن سراغش<br />
و بغلش بودن وقتی آق اسمال یک حال به ما داد که برم ویژه گو گیجه گرفتم<br />
فکر نمی کردم از اون میوه چیزی به ما برسه دم آق اسمال گرم ، مرد مشتیه<br />
از پلیس راه که زدیم بیرون آقا موسی از ویژه آمد پایین و همون طور که می<br />
یومد جلو یه نگاهی به دختره کرد و آمد پیش ما . من از رو صندلی کنار آق<br />
اسمال بلند شدم و تمر گیدم رو یخچال . آی بدم می یومد از این مرد<br />
با آنکه همش آقا موسی بکونش می بستم و دستوراتشو اجرا می کردم ولی مدام تو<br />
دلم فحش نثار خواهر و مادرش می کردم خیلی خواهر کسته بود بو می برد تو<br />
مسافر ها یه سوراخ واسه کیرش پیدا می شه . آروم و قرارش ته می کشید و نقشه<br />
کشیدنش شروع می شد . با آنکه آق اسمال هم از کس و کون خوشش می آمد عین هو<br />
من، ولی به ناموس مردم کار نداشت مگه می فهمید یارو خارشک داره<br />
رو صندلی نشست و رو کرد به من و گفت : یه چایی بریز بخورم احمد<br />
یه چشم گفتم و واسه کس کشش یک چایی از تو فلاکس ریختم و دو دستی گرفتم جلوش<br />
. کاریش نمی شد کرد شریک ماشین بود و آق اسمال و اگه روی سگش واق می زد می<br />
تونست منو بندازه بیرون<br />
چایی رو گرفت و پرسید : احمد اون دختره ، تکی رو می گم عقب اتوبوس تنهاست ؟<br />
کجا سوارش کردی ؟<br />
آق اسمال بجای من زحمت جواب دادن رو کشید و گفتش : آره تنها ست تو جاده<br />
سوارش کردیم<br />
آقا موسی یه نگاه تو آیینه که تو اتوبوس رو نشون می داد انداخت و لبخندی زد<br />
و گفت : غلط نکنم فراریه ؟<br />
آق اسمال لبخندی زد و گفت : با اون چمدونی که تو دستش بود ممکنه باشه ،<br />
موسی خان بعید نیست<br />
آقا موسی گفت : من تا حالا نمونه هاشو دیدم اصولا دختر هایی که با چمدون<br />
سفر می کنند و از تو ترمینال بلیط نمی خرند می یان کنار جاده صدی هشتاد شون<br />
فراریند<br />
بعد رو کرد به من و گفت : احمد کرایه تو گرفتی ازش ؟<br />
دست بردم جیبم و سی چوبی که از سه تا مسافرای بین راه گرفته بودم در آوردم و<br />
گرفتم جلوش و گفتم :‌ آره موسی خان بفرما<br />
ده چوب برداشت و یک چوبم داد دست من و بقیه شو گذاشت تو جیبش و با خنده گفت<br />
: مزد دست داری با این مسافر مشتی ، دختره رو می گم بقیه اش مال خودت<br />
ده چوب رو گرفت دستش و بلند شد رفت طرف دختره<br />
هزاری رو چپوندم تو جیبم و گفتم : دست شما درد نکنه موسی خان<br />
خواهر کسته می خوای بری تورش کنی ؟<br />
البته این تیکه آخری رو خیلی یواش گفتم تو دلم ، رفت سراغ دختره و مشغول مخ<br />
زنی شد . کمی بعد با لبای آویزون و اخمی که کرده بود برگشت معلوم بود تیرش<br />
به سنگ خورده<br />
نشست سر جاش و ده چوب رو گذاشت تو جیبش و گفت : راه نمی ده اصلا پول رو<br />
قبول نکرد ، نمی شه باهاش حرف زد کس کش زبونش مثل زبون مار می مونه ، هی<br />
نیش می زنه . آق اسمال ، جون جمع طرف فراریه باید رفت تو نخش<br />
بعد رو کرد به من و گفت : موقع گرفتن کرایه ، نفهمیدی اوضاح مادیش چطوری<br />
بود ، پول و پله همراش کمه ، زیاده<br />
گفتم : نه بابا حیونکی اوضاح مادیش خیلی کیشمیشیه ، دلم سوخت واسش من هم<br />
خواستم ازش پول قبول نکنم ولی نشد<br />
اخمی کرد و گفت : چه غلطا ، مگه ماشین ارث باباته . بتوچه که خاتم بخشی کنی</p>
<p>آق اسمال با خنده گفت : ولش کن بابا ، حالش سر جاش نیست موقع سوار کردن<br />
دختره منگ شده بود تا داد نزدم از گیجی در نیومد<br />
آقا موسی سری تکون داد و گفت : این احمد همیشه منگه ، کوس خول<br />
می خواسته ده چوب رو بفرما بزنه ، بدبخت هیچی نفهم<br />
گفتم :‌ ببخشید موسی خان ، دیگه از این غلطا نمی کنم<br />
رو مو برگردوندم تو جاده ، کس کش مادرقبه نتونست بود دختره رو بیاره تو خط<br />
گیرشو به من می داد<br />
صدام کرد : احمد<br />
سریع برگشتم طرفش و گفتم : بله اوستا ؟<br />
آقا موسی لبخندی زد و گفت : زاغ سیاه دختره رو بزن ، اگه تونستی باهاش رفیق<br />
شو ، ببین می تونی بیاریش تو خط ، یک انعام خوب پیشم داری . اگه بشه تو هم<br />
می تونی یه حالی بکنی<br />
یک انگولی به کیرم خورد و از خواب بیدار شد لبخندی زدمو گفتم : چشم اوستا<br />
می رم تو کارش خیالت تخت<br />
آق اسمال چراغ های جلو رو روشن کرد . من ظرف آب رو از تو یخچال برداشتم و<br />
در حالی که بسته لیوان یک بار مصرف ها تو دستم بود ، رفتم میون مسافر ها<br />
باز همون بچه سرتق رو دیدم که داره تخمه می خوره و پوستاش می ریخت تو<br />
اتوبوس اگه کسی باهاش نبود می گرفتم می کردم تو کونش<br />
بهش گفتم : بچه جون پوست تخمه ها تو ، نریز رو کف ماشین . سطل آشغال که هست<br />
بریز تو اون ، وامونده ها رو<br />
مامانش رو کرد به من و گفت : چرا شما اینقدر به این بچه گیر می دید آقا<br />
خوب بچه است دیگه ، یکی دو دونه پوست تخمه که سر وصدا نداره مگه تو برای چی<br />
تو اتوبوسی ، آخر سر یک جارو می خواد<br />
حرصم گرفت جنده انگار با نوکر بچه اش حرف می زد . اگه باهاش تنها بودم که<br />
می دونستم چطور کس وکونش جر بدم . گفتم : ببخشید خانم خبر نداشتم که ماشین<br />
بابا تون رو سوار شدین<br />
زنی که بغل دستش نشسته بود همون عمه یه بچه تخسه رو می گم رو کرد به زنه و<br />
گفت : خوب راست می گه دیگه بیچاره ، اتوبوس رو کثیف می کنه<br />
بعد رو کرد به من و گفت : شما ببخشید ، حواسم بهشه دیگه نریزه کف ماشین<br />
سری تکون دادم و پرسیدم : اصلا آبجی این آقا پسر بلیط داره ؟<br />
عمه یه لبخندی زد و صندلی بغل ردیفش رو نشون داد و گفت : آره اونجاست ،<br />
باباش اونجا نشسته ولی خوب این خیلی مامانیه همش می یاد اینجا<br />
ضایع شده بودم سری تکون دادم و مشغول آب دادن به مسافر ها شدم عمه یه<br />
لبخندی زد و پرسید : حالا چون از دست این بچه عصبانی شدید به من آب نمی دید<br />
؟<br />
با دستپاچگی آب ریختم تو یک لیوان و گرفتم جلوش و گفتم : ببخشید آبجی حواسم<br />
نبود ، بفرما<br />
این عمه یه هم بد چیزی نبود حرفای قشنگ ، قشنگ می زد . چون بالای سرش<br />
ایستاده بودم می شد کمی از سینه هاشو از بالای یقه پیرهنش دید بد چیزی نبود<br />
واسه مالوندن . کیرم هیچ تکون نخورد شاید از اون پایین چیزی نمی دید .<br />
همون طور که به مسافر ها آب می دادم و می رفتم عقب دیدم صندلیش خالیه یک<br />
نگاه به صندلی ها کردم دیدم رفته دو ردیف عقب تر نشسته ، مثل بچه ها می<br />
موند یک جا بند نمی شد<br />
رفتم طرفش یک ورق کاغذ دستش بود و داشت می خوند . متوجه من که شد کاغذ تندی<br />
گذاشت تو کیفش . چشمای خوشگلش پر آب شده بود<br />
جلو تر رفتم و پرسیدم : اتفاقی افتاده آبجی ؟<br />
سری تکون داد و گفت : میل ندارم مرسی<br />
گفتم : چی میگی ؟ من شما رو می گم<br />
لبخندی زد و گفت : من آب رو می گم<br />
گفتم : چرا جاتون رو عوض کردید ؟<br />
اخمی کرد و گفت : قیمتش فرق داره ؟<br />
گفتم : چی رو می گی ؟<br />
لبخندی زد و گفت : صندلی رو می گم<br />
گفتم :‌ نه چه فرقی داره ؟ هر کجا دوست دارید بشینید<br />
نگام کرد و پرسید : خوب<br />
گفتم : این صندلی رو می گید خوبه<br />
سری تکون داد و گفت : منظورم اینه که چرا واستادی اینجا<br />
به دور وبرم نگاه کردم و گفتم : عیبی داره ، مگه اینجا چشه ؟<br />
اخمی کرد و جواب داد : آقا برو به کارت برس ، مزاحمم نشو<br />
گفتم : آب نمی خوای ؟ منظورم میل ندارید ؟<br />
جواب داد : گفتم که میل ندارم<br />
برگشتم جلو اتوبوس هوا داشت حسابی شب می شد<br />
آقا موسی رو کرد به من و پرسید : چی بهش می گفتی ؟<br />
گفتم : هیچی اوستا ، آب بهش تعارف کردم ، نخورد<br />
آق موسی رو کرد به آق اسمال و گفت : نگفتم این احمد چیزی بارش نیست ده<br />
دقیقه با هاش حرف زده و فقط تونسته بگه بفرما آب<br />
آق اسمال زد زیر خنده و گفت : موسی خان این احمد بیچاره رو اذیت نکن بقول<br />
تو اون همیشه منگه<br />
رو کردم به آق اسمال گفتم : دست شما درد نکنه آق اسمال داشتیم<br />
آق اسمال لیوان شو برداشت و داد دستم و گفت :‌ ترش نکن بچه ، یه چایی بریز<br />
ببینم<br />
چشمی گفتم و فلاکس چایی رو برداشتم و لیوانش رو پر کردم دادم دستش و بعد رو<br />
کردم به موسی خان و گفتم : واسه تون چایی بریزم موسی خان ؟<br />
کله گنده شو تکون داد و گفت : نه ، الان نمی خوام<br />
رو کردم تو جاده و گفتم :‌ به کیرم<br />
البته یک خورده زیادی یواش گفتم اون هم نشنید<br />
یک هو به فکرم رسید واسه دختره چایی ببرم . تیز لیوانم رو برداشتم و از<br />
فلاکس یه چایی دبش ریختم و چند تا قند ور داشتم و راه افتادم طرفش<br />
از دور حواسش به من شد رسیدم بالا سرش و چایی رو گرفتم سمتش و گفتم : بفرما<br />
آبجی یه چایی بخور گلوت تازه شه<br />
اخمی کرد و گفت : مگه من چایی خواستم ؟<br />
گفتم : سخت نگیر آبجی ، من که خیالات بد ندارم . نترس نمک گیر نمی شی<br />
سرش رو کرد سمت شیشه و گفت : ممنون نمی خوام<br />
رو صندلی کناریش نشستم و گفتم : می دونی آبجی یک خواهر دارم مثل تویه همش<br />
اخم می کنه . تو نمی دونی چرا اینجوریه ؟<br />
از اول که کنارش نشستم برگشته بود و خشم ناک نگام می کرد . من زدم به پر رو<br />
بازی و به حرفام ادامه دادم : هر موقع هم که می رم خونه یک چیزی براش می<br />
گیرم ولی ناکس با من دعوا داره هی میگه دوستام مسخره ام می کنند و می گن<br />
داداشت شاگرد ماشینه ، آبجی شاگرد ماشین بودن خیلی خوشگل نیست منظورم اینکه<br />
بده آبجی ؟<br />
زور می زدی می فهمیدی یه نرمه لبخند زد و جواب داد : آقا پاشو برو به کارت<br />
برس ، با اجازه کی آمدی نشستی کنار من<br />
زدم به سگ رویی و گفتم : اونم همین جوریه ، هر وقت می رم طرفش دو کلام باش<br />
صحبت کنم قاتی می کنه می گه برو یک کار دیگه واسه خودت پیدا کن . آبجی ما<br />
هم لجبازو یک دنده است حرف تو کلش نمی ره می گم آبجی جون کار نیست تو واسم<br />
کار پیدا کن چشم می رم پی اون کار بد می گم آبجی ؟<br />
نگاهی به دور وبر کرد و گفت : آقا لطفا پاشید برید ، این قدر هم آبجی آبجی<br />
بهم نگید<br />
چایی رو گرفتم سمتش و گفتم : یخ کرد آبجی ، ببخشید خواهر . بگیر بخور تا<br />
برم گم شم<br />
چایی رو از دستم گرفت و خالی کرد تو سطل آشغال زیر صندلی و لیوان رو داد<br />
دستم<br />
بلند شدم و گفتم : دستت درد نکنه ، اون چایی خودم بود آوردم واست آبجی .<br />
ببخش منو اگه صندلی کنارت رو کثیف کردم ، بلند شو یک جای دیگه بشین اگه<br />
حالت بد شد<br />
راه افتادم رفتم جلو اتوبوس بچه کونی چه قیافه است . به تخمم که نمی خوری ،<br />
هی فاتحه می خونه تو حالمون<br />
دستمال شیشه رو ورداشتم و رفتم سمتش اخماش تو هم بود دستمال رو انداختم رو<br />
صندلی بغلش که نشسته بودم روش و مشغول دستمال کردن صندلی شدم و در همون حال<br />
گفتم : تمیزش کنم که دلت ورداره یک وقت دست تو بزاری روش ، اینطوری بوش هم<br />
می ره اذیت نمی شی<br />
اصلا دلم نمی خواست نگاش کنم همون طور صندلی رو دو بار دستمال کردم<br />
ولش کن دیگه با اون دستمالت بدتر کثیفش کردی &#8211;<br />
نگاش کردم تابلو بود داره لبخند می زنه . یه خنده نمک دار زدم و به دستمال<br />
نگاهی انداختم و بعد گفتم : ببخش آبجی دستمال تمیز تر ندارم این هم خیلی<br />
تمیزه فقط باهاش شیشه جلو ماشین رو تمیز می کنم دستمال تو اتوبوس رو ببینی<br />
چی می گی پس ؟<br />
یه چایی دیگه واسم می یاری ؟ &#8211;<br />
عین غنچه گل که وا می شه واشدم یک گرمی باحالی دوید تو تنم یه لبخند دبش<br />
کردم و جواب دادم : نوکرتم چرا نیارم ، ولی نریزیش تو سطل<br />
بخوریش ها<br />
دوباره یک لبخند تابلو زد و سرشو تکون داد و گفت : قول می دم نریزمش دور<br />
رفتم جلو اتوبوس موسی خان لبخندی زد و گفت : بدبخت محلت نمی ده سگ دو نزن<br />
فلاکس رو برداشتم و یه چایی دبش دیگه ریختم و قندون رو برداشتم و تو گیج و<br />
ویجی و تعجب موسی خان برگشتم سمت دختره نزدیک عمه هه رسیدم نگاهی به من کرد<br />
و گفت : خوب فامیل تو تحویل می گیری<br />
گفتم : می خوای واست بیارم آبجی ؟<br />
لبخندی زد و گفت : نه ممنون ، چکارته ؟<br />
گفتم : آبجیمه<br />
پرسید : واقعا<br />
گفتم : می خوای شناسنامه ها مو بیارم ببینی ؟<br />
چیزی نگفت و من هم رفتم پیش دختره و لیوان رو گرفتم جلوش : بفرما آبجی<br />
لیوان رو گرفت و یک قند برداشت گذاشت دهنش سیخ واستاده بودم منتظر بودم<br />
بفرما بزنه بشینم کنارش بی معرفت لام تا کام حرف نزد چایی رو که خورد ، داد<br />
دستم و گفت : ممنون ، حالا برو بکارت برس<br />
روش رو کرد به سمت شیشه . آخه تو تاریکی چی می تونست ببینه هی کله شو می<br />
کنه اون ور و بیرون رو نگاه می کنه<br />
رفتم جلو اتوبوس و نشستم رو یخچال . موسی خان یه لبخند زد و سیگارش رو در<br />
آورد و یکی تعارفم کرد زدم رو دستش و یکی برداشتم ای ول . یه سیگارم خودش<br />
گذاشت کنج لبش تیز واسش فندک کشیدم و بعد سیگار خودمم روشن کردم<br />
مسافر پشتی آق اسمال که یک مرد میون سال بود گفت : آقا تو ماشین سیگار<br />
نکشید اینقدر ، خفه شدم<br />
داد زدم : آق اسمال ماشین رو نگه دار مثل اینکه این آقا می خواد پیاده شه<br />
حالش خوش نیست<br />
آق اسمال لبخندی زد و از تو آیینه نگاهی به مرده کرد و پرسید : پیدا می شی<br />
داداش ؟‌<br />
مرده اخمی کرد و با عصبانیت گفت : نه آقا<br />
گفتم : برو آق اسمال حالش انگاری جا اومد<br />
موسی خان رو کرد به مرده و گفت : داداش ، همه راننده ها تک و توک سیگار می<br />
کشند فکر می کنی ساده است ده ، پانزده ساعت رانندگی پدر آدم رو در می یاره .<br />
این سیگار و چایی یک خورده تسکینه واسه ما شما اگه از دود سیگار دلخوری<br />
برو ته اتوبوس کلی صندلی خالی هست<br />
بعد آمد طرفم و دم پنجره واستاد یک پکی به سیگارش زد و گفت : چایی خورد ؟<br />
لبخندی زدم و گفتم : آره اوستا داره را می ده<br />
یک پلاستیک کوچک از تو کیف بغلیش کشید بیرون و داد دستم و با خنده گفت :<br />
این دفعه که آب یا چایی خواست این رو بریز توش بعد ببر واسش<br />
گفتم : این چیه ؟<br />
اخمی کرد و گفت : کس خره<br />
لبخندی زدم و گفتم : کس خر مگه تو این جا می شه اوستا ؟<br />
با دلخوری گفت : خیلی ور می زنی ، مگه نمی خوای با هاش یه حال مشت بکنی ،</p>
<p><a href="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/attachment/3/" rel="attachment wp-att-178"><img loading="lazy" data-attachment-id="178" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/attachment/3/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/3.jpg" data-orig-size="295,235" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="3" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/3.jpg?w=295" class="aligncenter size-full wp-image-178" title="3" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/3.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/3.jpg 295w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/3.jpg?w=150&amp;h=119 150w" sizes="(max-width: 295px) 100vw, 295px" /></a></p>
<p>الاغ . وقتی ریختی یک خورده قاتیش کن بو نبره<br />
پلاستیک رو که گرد سفیدی توش بود گذاشتم تو جیبم و گفتم : خیالت تخت اوستا<br />
نیم ساعتی بود که با آق اسمال و موسی خان حرف می زدیم که عمه اون بچه تخسه<br />
دستشو کمی بلند کرد و به من اشاره کرد و با دست به من فهموند آب می خواد .<br />
یه لیوان یک بار مصرف برداشتم و آب ریختم توش و رفتم طرفش اکثر مسافر ها تو<br />
چرت بودن و تک و توکی داشتن با هم وراجی می کردن لیوان رو دادم دستش<br />
لبخندی زد و لیوان رو گرفت نگاهی به دختره کردم ، بهم اشاره کرد براش آب<br />
ببرم با سر بهش گفتم باشه برگشتم و یک لیوان دیگه برداشتم و پر آبش کردم<br />
پشت مو به مسافر ها<br />
کردم لیوان رو گذاشتم تو کف یخچال و پلاستیک رو از جیبم در آوردم و بازش<br />
کردم و بعد خالیش کردم تو لیوان . موسی خان چاقوی میوه خوری رو طرفم گرفت .<br />
از دستش گرفتم گفتم : چکارش کنم ؟<br />
سرشو یک خورده جلو آورد و با دلخوری گفت : باهاش کیر تو ببر ، کس خول خر ،<br />
همش بزن لیوان رو<br />
دوزاری افتاد چاقو رو گرفتم و با چاقو یک خورده همش زدم و یک تیکه کوچک یخ<br />
انداختم توش . بلند شدم و لیوان رو از تو یخچال برداشتم و درش رو بستم و<br />
راه افتادم طرف دختره<br />
رسیدم بالا سرش یک بسته قرص از تو کیفش در آورد و یک دونه اش رو کشید بیرون<br />
و انداخت تو دهنش بعد لیوان رو گرفت و سر کشید<br />
گفتم : سرت درد می کنه آبجی ؟<br />
اخمی کرد و گفت : آره ، یک خورده<br />
گفتم : ‌چایی می خوای واست بیارم واسه سر درد خوبه ها<br />
سرش رو تکون داد و لیوان رو داد دستم و گفت : نه یک خورده بخوابم خوب می شه</p>
<p>برگشتم سر جام رو یخچال نشستم . آق اسمال آهسته پرسید : خورد ؟<br />
گفتم :‌ آره اوستا تا تهش رفت بالا ، بیچاره حسابی تشنه بود البته واسه قرص<br />
آب می خواست<br />
آق اسمال رو کرد به مسافرهای پشت سری وقتی دید همه خوابند روش رو کرد به<br />
موسی خان و گفت : یک وقت ناجور نشه ، چی بود به خوردش دادی ؟<br />
موسی خان لبخندی زد و گفت : نترس آق اسمال ، از رضا رفیقم که تو داروخونه<br />
کار می کنه گرفتم یک جور قرص اعصابه تا یک ربع دیگه میشه مثل بره گیج و منگ<br />
می شه و هفت ، هشت ساعتی کمش اثرش هست بعد حالش جا می یاد . قبلا رو یکی<br />
امتحانش کردم . خیلی کارش درسته<br />
دستامو مالیدم به هم و گفتم : ای ول موسی خان کارت خیلی درسته<br />
با اخم نگاهی به من انداخت و گفت : باز تو خودتو قاتی کردی کره خر<br />
رو مو کردم به جاده کس کش عوضی ، مرتب فحش می ده ، مرده سگ<br />
بیست دقیقه ای که گذشت موسی خان گفت : احمد ، برو ببین یارو چطوریه<br />
بلند شدم و رفتم طرفش بالا سرش که رسیدم دیدم تو صندلیش دولا شده و سرش رو<br />
گذاشته رو صندلی جلویی<br />
آهسته گفتم : آبجی<br />
تکون نخورد ، دستم رو گذاشتم رو شونه اش و آهسته یه تکون بهش دادم<br />
دیدم نه پاک خوابش برده تکیه اش دادم به صندلی یه نگاه به دور و بر کردم<br />
اوضاح خیلی میزون بود دستم رو بردم سمت صورتش و کمی صورتش رو نوازش کردم<br />
کیرم یه خورده قد کشیده بود نشستم پهلوش و دستم رو از صورتش کشیدم پایین رو<br />
سینه هاش و یک فشاری بهش دادم<br />
یک مرتبه چشاش رو باز کرد مثل برق از صندلی بلند شدم روش رو کرد به من و با<br />
بی حالی گفت : چیه ؟<br />
گفتم تا چند دقیقه دیگه واسه شام نگه می داریم ، خواستم بیدارت کنم خواب<br />
نمونی<br />
سرشو تکون داد و گفت : شام برای چی ؟<br />
نه بابا طرف حالیش نبود گفتم : واسه خوردن<br />
دوباره با بی حالی و گیجی گفت : خوردن چی ؟<br />
داغ کرده بودم گفتم : خوردن کیر من<br />
البته این رو زور هم که می زد شنیده نمی شد چون تو دلم گفتم<br />
بازو شو گرفتم و گفتم : نخواب که بریم پایین شام بخوریم ، داریم می رسیم<br />
رستوران آقا کریم ، حواست به منه<br />
نگاهی به من کرد و گفت : ولش کن شامو پول ندارم<br />
گفتم : مهمون من باش آبجی من که دارم ، تازه آقا کریم که از ما پول نمی<br />
گیره . یک زره بازو شو مالیدم دستشو گذاشت رو دستم و اونو کنار زد ولی<br />
معلوم بود حال شو نداره چیزی بهم بگه<br />
رفتم جلو و نشستم رو یخچال موسی خان پرسید : خوب ؟<br />
گفتم : چی خوبه ؟<br />
اخماش هم کشید و گفت : نره خر ، چطوریه حالش ؟<br />
گفتم : تو شیش و پیشه ، داره درست می شه<br />
ده دقیقه بعد آقا موسی بلند شد رفت سمت ته اتوبوس و کمی رو دختره دولا شد<br />
نمی شد فهمید چکار می کنه و قتی برگشت از کیر قلمبه شده اش می شد فهمید یک<br />
بمالی کرده<br />
جلو رستوران آقا کریم اتوبوس رو نگه داشتیم من در رو باز کردم و آق . اسمال<br />
چراغ پر نور های تو ماشین رو روشن کرد<br />
داد زدم : شام ، خانمها آقایون شام ، یک نیم ساعتی واسه شام اینجا می مونیم<br />
همه پیاده شن در اتوبوس بسته می شه وا<br />
موسی خان پیاده شد و منو صدا زد پریدم پایین و رفتم جلوش نگاهی به دور وبر<br />
کرد و گفت : احمد می تونی بیاریش تو خونه آقا کریم باهات راهه یا نه ؟<br />
گفتم : فکر کنم بتونم<br />
گفت : بزار با آقا کریم صحبت کنم گوشی رو بدم دستش تو مسافر را رو پیاده کن<br />
تا من کارا رو راست و ریس کنم و بعد داد زد : آق اسمال بجم بابا<br />
آق اسمال رفت طرفش و با هم رفتن سمت رستوران . من رفتم تو اتوبوس<br />
مسافر ها داشتن پیاده می شدن . یه زن مسن آمد جلو و پرسید : ننه می شه<br />
اینجا نماز خوند<br />
گفتم : آره ننه ، بغل رستوران نماز خونه است ، نری خونه آقا کریم ، خونه<br />
اون هم بغل رستورانه . نماز خونه تابلو داره دراشم بازه . ما رو هم دعا کن<br />
کار خیر پیش رو مه<br />
زنه لبخندی زد و گفت : می خوای دوماد بشی ؟<br />
گفتم : آره ننه ، اگه خدا بخواد و موسی خان اجازه بده<br />
زنه از پله ها رفت پایین و در همون حال گفت : درست می شه ، واست دعا می کنم</p>
<p>سری تکون دادم همه پیاده شده بودن فقط یک زن و شوهر پیر بغچه غذا : شو<br />
گذاشته بود رو پاشون و داشتن می خوردن . رفتم طرف شون و گفتم ده اینجا که<br />
جای شام خوردن نیست بیاین برین پایین کنار رستوران نیمکت هست بشینین اونجا<br />
حالش هم بیشتره<br />
مرده گفت : همین جا خوبه پسر جون تو برو شام تو بخور<br />
آمپرم داشت می زد بالا گفتم : نمی شه ، باید در های اتوبوس رو قفل کنم<br />
برای ما مسؤلیت داره اگه چیزی از وسایل مردم کم بشه ما بایس جواب گو باشیم ،<br />
تازه مگه نمی خوای نماز بخونید تا نماز صبح دیگه نگه نمی داریم ها<br />
زنه بغچه شو جمع کرد و رو کرد به مرده و گفت : راست می گه باید نماز هم<br />
بخونیم<br />
و با هم راه افتادن رفتن پایین ، یک نگاه به دختره کردم و از اتوبوس آمدم<br />
پایین . موسی خان داشت می یومد طرفم به من که رسید گفت : احمد یک جوری<br />
راضیش کن ببرش خونه آقا کریم ، بلدی که کجاست<br />
گفتم :‌ آره اوستا ، اون زن جنده دو ماه پیشم بردیم همونجا دیگه یادتون<br />
رفته<br />
دستشو کرد تو جیبش و دو تا هزاری در آورد و داد دستم و گفت : حواست باشه<br />
تابلو بازی در نیاری ها<br />
پول رو گذاشتم تو جیبم و گفتم : برو به شامت برس اوستا ، من کارمو بلدم<br />
در اتوبوس رو باز کردم و موسی خان هم رفت طرف رستوران . رفتم سمت دختره و<br />
پهلوش نشستم و بازو شو گرفتم و چند بار تکونش دادم بزور چشماشو باز کرد و<br />
گفت : چیه شب شده ؟<br />
گفتم :‌ پاشو بریم پایین شام بخوریم<br />
با بی حالی گفت : شام نمی خوام بزار بخوابم<br />
بازو شو محکم فشار دادم آخی کشید و گفت : دستم درد می کنه<br />
بلندش کردم و گفتم : بیا بریم پایین شام بخوریم<br />
نزدیک بود بخوره زمین زیر بغلش رو گرفتم و گفتم : یواش ، چشاتو باز کن<br />
بعد یک سیلی زدم تو صورتش چشماشو باز کرد و گفت : چرا می زنی ؟<br />
گفتم : درست راه برو نخوری زمین<br />
دستم رو گرفتم رو کونش و یک فشار بهش دادم . اخمی کرد و گفت : ولم کن خودم<br />
راه میرم<br />
تا ولش کردم دیدم داره ولو می شه رو زمین رو صندلی نشوندمش و رفتم از تو<br />
یخچال یک تیکه یخ برداشتم و برگشتم پیشش و یخ رو به صورتش چسبوندم یک دفعه<br />
چشماشو باز کرد و گفت : چی شده ؟<br />
دستشو گرفتم و گفتم :‌ بیا بریم پایین شام بخوریم<br />
اخمی کرد و گفت :‌ شام نمی خوام سیرم بزار بخوابم<br />
دستشو گرفتم و از رو صندلی بلندش کردم و گفتم : باید بیای پایین می خوان در<br />
اتوبوس رو ببندن<br />
سرشو گرفت طرف من و گفت : کجا منو می بری ؟<br />
گفتم :‌ می ریم شام می خوریم آبجی جون اینجا رستورانه<br />
کمکش کردم از اتوبوس بیاد پایین . هوای بیرون که به صورتش خورد یک خورده<br />
چشاش باز شد و خودشو از بغلم کشید بیرون و گفت :‌ بی شعور چرا زیر بغل منو<br />
گرفتی ؟<br />
گفتم : آبجی جون ، می خواستی بخوری زمین گرفتمت ، حالت انگاری<br />
خوش نیست<br />
چشاش داشت باز می رفت رو هم ، گفت : اینجا چرا واستادیم ؟<br />
گفتم : ‌ای بابا آبجی پاک ما رو گرفتی ها چند بار می پرسی ؟ آبجی جون اینجا<br />
رستورانه می خوایم بریم شام بخوریم حالیت شد ؟<br />
اخمی کرد و گفت :‌ نه من شام نمی خوام منو برگردون تو اتوبوس می خوام<br />
بخوابم<br />
گفتم : اول شام بخور بعد ، نترس پول شام مهمون منی جوش پول شو نزن<br />
گفت : چرا باید مهمونم کنی ؟‌<br />
گفتم : ‌دوست دارم ، آبجی مو شام بدم حالا تو رو خدا راه برو ، من خیلی<br />
گشنه مه و اتوبوس هم تا نیم ساعت دیگه راه می افته<br />
به طرف خونه کریم آقا بردمش خودش راه می رفت و این خیلی بهتر بود<br />
در رو براش باز کردم<br />
اخمی کرد و گفت : مگه نگفتی بریم رستوران ؟ اینجا کجاست ؟‌<br />
گفتم :‌ در عقب رستورانه دیگه برو تو<br />
وقتی رفت تو در رو بستم و نفس راحتی کشیدم . دستشو به سرش گرفت و گفت :<br />
اینجا که رستوران نیست ؟‌<br />
گفتم : آره ولی مربوط به رستوران می شه ، اگه بریم تو خود رستوران باید پول<br />
بدیم . اینجا بشین تا غذا رو بیارم<br />
کمکش کردم و روی تخت نشست . یک خورده دور وبرش رو نگاه کرد و گفت : من رو<br />
ببر بیرون می ترسم<br />
گفتم :‌ نترس آبجی خیالت راحت باشه یک شام می خوریم و بر می گردیم تو<br />
اتوبوس ، ببینم شام چی دوست داری بخوری؟ چلو قیمه ، چلو گوشت ، چلو کباب ها<br />
؟ چی دوست داری ؟<br />
چشماشو باز کرد و گفت : هر کدوم ارزون تره<br />
گفتم :‌ من پولشو می دم ، تو چی دوست داری ؟<br />
سرش رفت پایین و با بی حالی گفت : آره همون خوبه<br />
درازش کردم رو تخت . از هوش رفته بود دستم رو بردم زیر مانتوش و کشیدم وسط<br />
پاش یک خورده کسش رو از رو شلوارش مالوندم . کیرم قد کشیده بود قد چنار یک<br />
فشار به کسش دادم خیلی دلم می خواست لختش کنم ، دستشو تکون داد و گفت :‌<br />
نکن بزار بخوابم<br />
خم شدم رو صورتش و لبامو گذاشتم رو لباش و محکم فشار دادم خون زده بود تو<br />
کلم و داغم کرده بود کیرم داشت شلوارمو پاره می کرد بیاد بیرون ، تو ای گیر<br />
و بیر در باز شد به تندی چرخیدم طرف در . موسی خان آمد تو و گفت : چکار می<br />
کردی لاشخور بیا برو گمشو بیرون</p>
<p><a href="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/attachment/4/" rel="attachment wp-att-179"><img loading="lazy" data-attachment-id="179" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/attachment/4/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/4.jpg" data-orig-size="500,279" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="4" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/4.jpg?w=500" class="aligncenter size-medium wp-image-179" title="4" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/4.jpg?w=300&#038;h=167" alt="" width="300" height="167" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/4.jpg?w=300 300w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/4.jpg?w=150 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/4.jpg 500w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a><br />
لبخندی زدم و گفتم :‌ بفرما اوستا آماده ، آماده است<br />
لبخندی زد و گفت :‌ برو تو رستوران و جلدی غذا تو بخور بعد برو سمت ماشین<br />
جک بزن زیرش و چرخ رو باز کن وانمود کن پنچری تا بتونیم یک دو ساعتی صفا<br />
کنیم<br />
گفتم : من چی اوستا ، قول دادی یه حالی هم به ما بدی ؟<br />
گفت : باشه بعد من و آق اسمال ، یک راهم تو برو<br />
دستامو مالیدم به هم و گفتم : نو کرتم اوستا برو عشق تو بکن خیالت تخت هوای<br />
کار دستمه<br />
رفتم تو رستوران و پیش آق اسمال نشستم پشت میز ، آق اسمال شام شو خورده بود<br />
و داشت سیگار دود می کرد . رو کرد به من و دستشو گذاشت رو شونه ام و با<br />
خنده گفت : میزونه ؟<br />
لبخندی زدم و گفت : میزون اوستا میزون ، میزون<br />
آقا کریم آمد سمت ما و ظرف چلو کباب رو گذاشت جلوم<br />
بلند شدم و گفتم : سلام کریم خان شما چرا زحمت کشیدید ، نوکرتم<br />
دستشو گرفت رو شونه ام و نشوندم سر جام و گفت : ای ول بابا تو خیلی کارت<br />
درسته ، وقتی موسی خان تعریف تو بکنه ببین دیگه چه کردی دمت گرم ، اگه طرف<br />
مال خوبی باشه یه انعام چرب و چیلی پیشم داری<br />
&#8230;&#8230;. آق اسمال گفت :‌ غذا تو خوردی برو چرخ<br />
حرفشو قطع کردم و همون طور که دهنم پر غذا بود گفتم : آره حواسم هست<br />
کریم رو کرد به آق اسمال و گفت : بچه تیز و بزیه قدر شو بدن<br />
آق اسمال گفت : ما چاکرشیم دست راست منه ، همه جوره هواشو دارم<br />
غذا تو دهنم رو قورت دادم پایین و گفتم : ما نوکرتیم بخدا آق اسمال تو جون<br />
بخواه<br />
بعد غذا رفتم سراغ ماشین یهو خشکم زد ، ای کیره ، چرا جلو ماشین کج شده<br />
رفتم سراغ چرخ دیدم لاستیک جلو خوابیده رو زمین . زدم تو سرم<br />
یکی از مسافر ها آمد جلو و گفت : می خوای راه بیافتی ؟<br />
اعصابم بهم ریخته بود داد زدم : نمی بینی پنچره ؟<br />
یکی دو تا مسافر دیگه هم جمع شدن دورمون<br />
یهو یکی دستمو گرفت و کشید عقب ، آق اسمال بود . پرسید چی شده احمد ؟<br />
با ناراحتی گفتم : اوضاح خرابه اوستا ، راست راستی پنچره<br />
دستمو کشید و منو کمی برد عقب و آهسته گفت : شاید موسی خان بادشو خالی کرده<br />
، داد و بیداد نکن برو چرخ رو باز کن<br />
گفتم : نه بابا فکر نکنم اون خودش بهم گفت این کار رو من بکنم<br />
اخماشو هم کشید و گفت : حالا طوری نیست که ، دست بر قضا خودش پنچر شده ،<br />
مهم نیست<br />
گفتم :‌ آخه آق اسمال نو کرتم ، لاستیک زاپاس هم پنچره<br />
یک پس گردنی محکم کوبید رو سرم یک متر پریدم جلو چند تا از مسافر ها هم که<br />
جمع شده بودن جلو اتوبوس نگاهشون افتاد به ما و آمدن طرف مون<br />
آق اسمال داد زد : مرتیکه خر مگه لاستیک رو مشهد ندادی پنچری شو بگیرند<br />
حمال ، حالا می گی پنچره ؟<br />
با بغض گفتم :‌ آخه آق اسمال وقت نشد ، بخدا حواسم بود<br />
داد زد : گوه خوردی دروغ گو برو لاستیک و در بیار و با لاستیک زاپاس ببر تو<br />
شهر و پنچری شون رو بگیر بردار بیار بدو دیگه تخم سگ<br />
پریدم و جک رو در بیارم ، مسافر های کس کش هم هر کدوم یه نقی می زدن .<br />
حواسش به لاستیک نبوده &#8230;&#8230;. بس که سر به هواست &#8230;.. حالا، حالا ها<br />
اینجا علافیم &#8230;.. احساس مسولیت که ندارند براشون مهم نیست مردم علاف بشن<br />
چند دقیقه بعد محمد شاگرد کریم خان آمد کمکم می دونستم آق اسمال اون رو<br />
فرستاده کمکم ، بازم دمش گرم تنهایی خیلی سخته لاستیک ها رو برد شهر حالا<br />
خوبه تا شهر زیاد راه نیست<br />
کریم خان از لای جمعیت خودشو کشید بیرون و آمد طرفم و گفت : بیا احمد این<br />
سویچ وانته هر دو لاستیک رو بنداز عقب وانت ببر شاهرود یک آپاراتی شبانه<br />
روزی پیدا کن و پنچری جفت شو بگیر بر گرد ، یک خورده هم زودتر ، بجم مسافر<br />
ها زیاد علاف نشن<br />
بعد رو کرد به شاگردش و گفت : بجم محمد ، کمکش کن تا زودتر کارش تموم بشه<br />
محمد گفت :‌چشم کریم خان ، خیالتون راحت باشه شما برید به مشتری ها برسید<br />
موقع بالا بردن چرخ ها تو وانت محمد دستش در رفت و چرخ برگشت طرفم با آنکه<br />
تیز خودم رو عقب کشیدم ولی افتاد رو پام جیغی کشیدم و پامو کشیدم از زیرش<br />
بیرون و داد زدم : بچه کونی پدرسگ حواست کجاست<br />
محمد اومد سمت من و کمکم کرد پاچه شلوارم رو بکشم بالا ، کشیده شدن لاستیک<br />
رو ساق پام موقع افتادن پامو حسابی پوست کن کرده بود یک دردی داشت که نگو<br />
موسی خان داشت می دوید سمت ما ، مثل اینکه ماجرا رو دیده بود نزدیک که شد<br />
یه نگاه به پام کرد و گفت : حواستون رو جمع کنید عوضی یا ، حالا طوری نیست .<br />
بجم دیر شد<br />
بعد خودشم کمک کرد که چرخ ها بزاریم بالای وانت . دستی به پشتم زد و گفت :<br />
بپر احمد ، مثل برق اومدی ها<br />
لنگون لنگون رفتم نشستم پشت وانت . محمد هم سوار شد تیز راه افتادم تا<br />
شاهرود بیست دقیقه ای راه بود و اگه شانس می آوردم می تونستم با توجه به<br />
زمان پنچر گیری زور میزدم فوقش یک ساعت ونیم دیگه ماشین آماده حرکت می شد .<br />
تو این مدت چه حالی می کردن اونها با اون دختره ، فکر نمی کنم چیزیش به ما<br />
می رسید ظاهرا بلافاصله هم باید راه می افتادیم . مادر این شانس رو گاییدم<br />
لامسب روزگار ، پنچر شدن لاستیک رید حسابی به همه کاسه کوزه ها رفت ، به<br />
خودم حسابی وعده کون کردن داده بودم ، ای بخشکی شانس . ای خدا حالا نمی شد<br />
یه اتوبوس دیگه رو پنچر می کردی این همه اتوبوسه . حالا اون موسی خان چقدر<br />
برام صفحه می گذاشت تا منو رو از چشم آق اسمال بندازه ، تو این همه مدت چه<br />
حالی کردن با اون دختره<br />
رسیدیم شاهرود و بعد از کمی گشتن تو خیابون ها یک آپاراتی که باز بود پیدا<br />
کردیم . بعد از کلی خواهش و قربون صدقه اش رفتن راضی شد تا کار ما رو بی<br />
نوبت دست بگیره با همه زوری که زد تیز بجمبه ولی تا دو تا لاستیک چرخ ها<br />
میزون و روبراه شد یک ساعتی طول کشید . جنگی برگشتیم رستوران کریم خان ،<br />
مسافر ها همه صداشون در آمده بود . موسی خان داشت کنار ماشین مسافر ها رو<br />
آروم می کرد با دیدن وانت تقریبا همه حلقه زدن دور وانت تو میون فحش و غور و<br />
لند موسی خان من و محمد سریع ، چرخ رو سر جاش بستیم و لاستیک زاپاس رو هم<br />
گذاشتیم سر جاش و رو کردم به مسافر ها و گفتم : باس ببخشید خوب پیش می یاد<br />
دیگه ، برین بالا که داریم راه می افتیم<br />
بعد در اتوبوس رو باز کردم و همه سوار شده موسی خان رفت پشت فرمون نشست و<br />
رو کرد به من و داد زد : بدو احمد برو آق اسمال رو بگو بیاد که دیر شد بجم<br />
دیگه کره خر<br />
چشم اوستایی گفتم و دویدم سمت رستوران ، رفتم پیش کریم خان و سویچ وانت رو<br />
گذاشتم جلوش رو میزش و گفتم : ممنون کریم خان دمت گرم ، هم واسه ماشین و هم<br />
واسه کمک محمد ، آق اسمال کجاست ؟<br />
لبخندی زد و گفت : تا حالا رو کار بود الان رفته دستشویی تا یک چایی بخوری<br />
پیداش می شه</p>
<p><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/11.jpg"><img loading="lazy" data-attachment-id="184" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/11-2/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/11.jpg" data-orig-size="342,277" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="11" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/11.jpg?w=342" class="aligncenter size-medium wp-image-184" title="11" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/11.jpg?w=300&#038;h=242" alt="" width="300" height="242" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/11.jpg?w=300 300w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/11.jpg?w=150 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/11.jpg 342w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a><br />
بعد صداشو بلند کرد سمت آشپزخونه و داد زد : آهای بچه بیا دو تا چایی بریز<br />
بیار ، بجم یالا<br />
یکی از شاگرداش دوان از تو آشپزخونه پرید بیرون و رفت تا چایی بریزه<br />
کریم خان رو کرد به من و گفت : پات چطوره ؟<br />
دستی به پام کشیدم و گفتم : درد می کنه بد مصب ، هر چی می گذره دردش بیشتر<br />
می شه<br />
در این موقع محمد هم اومد طرفمون و دستاشو که شسته بود با زیر بغلش و<br />
پیرهنش خشک کرد و با خنده گفت : کریم خان ، حسابی خسته شدیم<br />
بابا این موسی خان خیلی نامرده یک ریز فحش کاریمون کرد . باز صد رحمت به آق<br />
اسمال<br />
در این موقع آق اسمال آمد طرفمون و گرفت نشست رو صندلی و نگاهی به من که<br />
مشغول خوردن چایی بودم کرد و گفت : خسته نباشی ، هر چند حقته ، خودت حواست<br />
به ماشین نبوده<br />
در این موقع موسی خان آمد تو رستوران و تندی آمد طرف من و تا بخودم جنبیدم<br />
یک تو سری محکم خورد پس گردنم و کله ام تقی خورد رو میز<br />
و به دنبال اون داد زد : پدر سگ حمال اینجا تمر گیدی چایی کوفت می کنی ؟<br />
الاغ مگه نگفتم بدو آق اسمال رو خبر کن بیاد<br />
کریم خان نگاهی به من که پشت سرم رو گرفته بودم و کز کرده بودم یک گوشه کرد<br />
و گفت : چکارش داری این بدبخت رو ؟ آق اسمال دستشویی بود الان آمد تو این<br />
فرصت هم گفتم بیچاره یک چایی بخوره<br />
آق اسمال هم بلند شد و گفت : راست می گه دیگه موسی خان احمد بیچاره با اون<br />
پای آش و لاشش دوساعته دنبال کار لاستیک و ماشینه چرا بیچاره رو اینقده<br />
اذیت می کنی ؟<br />
موسی خان اخمی کرد و گفت : آخه آق اسمال این مسافر ها پدر منو در آوردن<br />
بسکه نق زدن<br />
موسی خان رو کرد به من و گفت : این جا واستادی که چی حمال ، بدو تو ماشین<br />
یالا<br />
با بغض چشم اوستایی گفتم و لنگان لنگان دویدم سمت در رستوران<br />
هنوز به در نرسیده بودم که صدای آق اسمال منو متوقف کرد<br />
صبر کن احمد ، تو نمی خواد با ما بیای . با اون پای لنگت بدرد کار نمی خوری<br />
یک خورده همین جا استراحت کن ، فردا برگشتنی می آییم دنبالت<br />
برو بشین چایی تو بخور<br />
لبخندی زدم ، آخ که چه آقا بود این آق اسمال . رفتم پشت میز نشستم و<br />
موسی خان گفت : آق اسمال کی به مسافرا برسه ؟<br />
آق اسمال با مرام جواب داد : الان که همه می گیرند می خوابن تا بخواد کاری<br />
پیش بیاد رسیدیم تهران<br />
آق اسمال آمد طرفم و تو گوشم گفت : یه حال درست بکن با طرف دلم می خواد خود<br />
تو شارژ کنی که دیگه تا مدتی گیج و منگ نبینمت ، یک خورده هم به پات برس<br />
اگه وقت شد<br />
از خوشحالی همه دردام یادم رفت بغلش کردم و یک ماچ از صورتش کردم . در همون<br />
حال گفتم : نوکرتم آق اسمال قرآنی خیلی با حالی دمت گرم<br />
شونه ها مو گرفت و آهسته تو گوشم گفت : یک جوری دختره رو خامش کن که شر به<br />
پا نشه ، در ضمن گیج و منگ بازی در نیاری حواستو جمع کن آب کیرتو نریزی تو<br />
کس دختره ، یه وقت شکمشو نیاری بالا ، اگه شد اجازه بده کریم خان هم یه<br />
حالی بکنه البته مواظب باش روش زیاد نشه<br />
بعد منو از بغلش هول داد بیرون و گفت : خوبه دیگه خودتو لوس نکن برو گمشو<br />
چایی تو بخور<br />
بعد رو کرد به کریم خان و گفت : هوای احمد آقای ما رو داشته باش ، بهش برس<br />
کریم خان لبخندی زد و گفت : البته ، احمد آقا بچه باحالیه من از همون اول<br />
گفتم این نو<br />
آق اسمال تندی رفت طرف در و گفت : بریم موسی خان دیر شد<br />
موسی خان روش کرد به من که می خندیدم و داد زد : نیش تو ببند حمال<br />
بعد دنبال آق اسمال رفت بیرون<br />
من رفتم سر میز نشستم و داد زدم : آهای بچه یک چایی بیار ببینم<br />
بعد مشتم رو کوبیدم رو میز از شدت ضربه چند تا از استکون های چایی ولو شد<br />
رو میز<br />
کریم خان اخمی کرد و گفت : حالا خیلی شیر نشو نره خر، همه میزو کثیف کردی<br />
محمد که با ورود موسی خان از پشت میز بلند شده بود و یک کنار ایستاده بود<br />
تندی یک دستمال از رو یخچال ویترینی برداشت و آمد جلو و در حالی که می<br />
خندید میز رو تمیز کرد و گفت : جلو موسی خان چرا موش می شی<br />
آقا شیره ؟<br />
زورکی لبخندی کشیدم رو لبام و داد زدم : موش می شم ، بد بخت محض خاطر آق<br />
اسمال که اینجا بود چیزی بهش نگفتم و گرنه چند تا چپ وراست می زدم تو گوشش<br />
که خان بودن یادش بره ، منو نشناختی پسر ، هنوز خیلی زوده عظمت آق احمد خان<br />
رو توجه بشی داداش برو بزار باد بیاد<br />
من که اون رو آدم حساب نمی کنم ، مادر قبه فقط بلده فحش بده<br />
بعد نگاهی به کریم خان کردم و گفتم : نوکرتیم کریم خان خیلی با صفایی ببخش<br />
منو ، جون تو واسه درد پام کوبیدم رو میز نمی دونی چه دردی داره<br />
تو پام ویراژ می ده<br />
در این موقع کریم خان که رو به در نشسته بود گفت : باز چی شده ؟<br />
رو مو برگردوندم دیدم موسی خان داره می یاد طرفم . سریع از پشت میز پاشدم و<br />
گفتم : سلام موسی خان ، باید من هم بیام با هاتون ، هیچ خیالی نیست نوکرتم<br />
هم هستم<br />
موسی خان داد زد : پسره لندهور حمال مگه صد دفعه بهت نگفتم اون کلید جعبه<br />
بغل رو نزار تو جیب کثافتت ؟ بدش من اون صاب مرده رو<br />
مثل برق کلید رو از جیبم در آوردم و گرفتم طرفش . کلید رو به تندی از دستم<br />
گرفت و نگاه خشنی کرد بهم ، می دونستم ممکنه شترق بزنه تو گوشم<br />
دستشو کرد تو جیبش و پولاشو در آورد و پنج چوب شمرد و گرفت طرفم و داد زد :<br />
بگیر اینو ، شاید لازمت بشه<br />
قند تو دلم آب شد با خنده رفتم جلو و خواستم بغلش کنم و در همون حال گفتم :<br />
من نوکرتم موسی خان ، خاک پاتیم به خدا<br />
دستاشو گرفت جلوم و گفت : خوبه ، واستا عقب مرده شور باز می خواد صورتم رو<br />
تف مالی کنه ، حمال<br />
سپس به سمت در دوید و زد بیرون<br />
من دوباره پشت میز نشستم<br />
شاکرد کریم خان با سینی چایی جلو آمد . کریم خان دستشو گرفت جلوش و گفت :<br />
بزار احمد خودش رو خالی کنه بعد بزارش رو میز ، باز می خوای میز رو کثیف<br />
کنی<br />
با این حرفش همه زدیم زیر خنده حتی اون شاگرد کس خولش که چایی آورده بود و<br />
تو باغ ما نبود هم خندید</p>
<p>محمد با خنده گفت : شیر بودن تو رو هم دیدم احمد خان<br />
اخمی کردم و گفتم : حمال ندیدی از ترسش چطوری پنج چوب بهم داد می دونست<br />
فردا حساب شو می رسم ، می خواست دلم رو بدست بیاره کاریش نداشته باشم<br />
کریم خان دست کرد جیبش و سه چوب در اورد و گذاشت جلو من رو میز و با خنده<br />
گفت : این هم انعامی که قولش رو داده بودم<br />
با خنده گفتم : مگه حال کردی ؟<br />
کریم اخماشو کشید تو صورتش و بعد رو کرد به شاگرداش و داد زد : چیه اینجا<br />
واستاد ید و بر بر مارو نگاه می کنید ، برید گم شید سر کاراتون ببینم<br />
رو شون بدی می خوان سوارت بشن<br />
محمد و شاگردی که چایی آورده بود مثل برق رفتن سمت آشپزخونه بعد رفتن اونها<br />
رو کرد به من و گفت : هنوز که فرصت نشده برم سر وقتش<br />
همش موسی خان و آق اسمال سوار کار بودن . من ندیده قبول کردم انعامو بردار<br />
که حقه ته ، بعد از تو من هم یک حالی می رم<br />
پول رو رو میز کشیدم طرفش و گفتم : هنوز که سوار کار نشدی اگه شدی انعام مو<br />
می گیرم<br />
اخمی کرد و گفت : یعنی نمی زاری کیف شو ببرم<br />
لبخندی زدم و گفتم : نشنیدی آق اسمال تو گوشم چی گفت ؟ گفتش دختره دستت<br />
امانت مواظب باشی<br />
کریم خان با ناراحتی پرسید : یعنی آق اسمال گفت من نمی تونم باهاش باشم<br />
گفتم : اینطوری نگفت ، فقط گفت اگه شد یه حال کوچلو هم به کریم خان بده<br />
لبخندی زد و پول ها رو هول داد طرفم و گفت : خوب دیگه پس برش دار پول را رو<br />
، من باید حتما یک جورایی امشب حالم مو بکنم<br />
دوباره پول ها رو کشیدم طرفش و با لب خندون گفتم : قرار اگه شده ، اگه شد و<br />
اوضاح میزون بود بعد می گیرم پول رو<br />
بعد چاقوی ضامن دار خوشگلم رو از جیبم در آوردم گذاشتم رو میز جلو خودم<br />
و ادامه دادم : منو که می شناسی کریم خان ، ما امانت داریمون بیسته<br />
با عصبانیت پول رو برداشت و چپوند تو جیبش و گفت : به درک فکر کردی که چی ؟<br />
بدبخت من که مثل تو ندید بدید نیستم که ، روزی ده تا کوس می کنم<br />
خندیدم و گفتم : ده تا ؟ فکر نکنم ، زور بزنی یکی دو تا بیشترش رو مالیدی<br />
اگه هم راست بگی خوب پس ، بسه ته دیگه ، بخدا علمی تو کتاب ها خوندم زیادی<br />
رو کار بری داغون می شی برات خطر سلامتی داره<br />
خندید و گفت : من می رم بخوابم چیزی خواستی از بچه ها بگیر ، زیاد هم به<br />
فکر سلامتی من نباش ، بقول خود ت اگه شد ما رو خبر کن . به بچه ها بگی صدام<br />
می زنن<br />
بعد رفت طرف آشپزخونه و چند تا دستور واسه غذای فردای رستوران به شاگرداش<br />
داد و به محمد که سر شاگردش بود گفت هوای منو داشته باشه اگه چیزی لازم<br />
داشتم بهم بده<br />
بعد آمد طرفم و گفت : تو هم پاشو برو یه استراحت بکن ، اتاق شب مون که<br />
دختره توشه ، مال تو من هم می رم تو اتاق خودم می خوابم . یادت نره چی گفتم<br />
زیاد به فکر سلامتی من نباش<br />
بعد رفتن اون چایی مو خوردم و رفتم پیش دختره ، بقول کریم خان اتاق شب مون .<br />
کریم خان چند اتاق بغل خونه خودش بیرون رستوران واسه بعضی راننده های<br />
بیابونی که می خواستن شب رو اینجا بخوابند داشت و اونها رو بهشون کرایه می<br />
داد ، اسم این اتاق ها هم بقول خودش اتاق های شب مون بود<br />
وارد اتاق شدم دور و بر اتاق لباس های دختره پرت و پلا بود و یک ملافه هم<br />
رو دختره بود که روی تخت دراز خوابیده بود<br />
لباس های چربو چیلی و کثیفم رو در آوردم و با یک زیر پوش و شرت رفتم طرف<br />
تخت و نشستم رو تخت هنوز پام زورق و زورق می کرد یک نگاهی به پام کردم<br />
حسابی لاش شده بود و محل کشیده شدن لاستیک رو پام سیاه و کبود بود . نگاهی<br />
به دختره انداختم و آهسته ملافه رو گرفتم و از روش کشیدم کنار . دختره لخت ،<br />
لخت بود حتی شرت هم پاش نبود به پشت رو تخت خوابیده بود و پاهاش از هم باز<br />
بود و چند تا دستمال کاغذی استفاده شده کنارش رو تخت افتاده بود . بدن<br />
سفیدی داشت و فقط رو کسش و یک خورده هم رو دست وپاش مو دیده می شد سینه های<br />
بزرگ و خوش حالتی داشت . دستمو بردم تو شورتم و تای احمد کوچولو رو باز<br />
کردم تا بتونه واسه خودش قد بکشه . و بعد دستم رو کشیدم رو پاشو بردم سمت<br />
کسش کمی روناشو مالیدم . تا حالا کس به این جوانی نکرده بودم . با انگشتم<br />
کمی موهای بلند کسش رو کنار زدم و لای کس شو باز کردم کمی خیس بود بلند شدم<br />
و چند تا دستمال کاغذی برداشتم و لای کس و بغل روناشو که خیس بود تمیز<br />
کردم و بعد بقیه دستمال ها رو از رو تخت جمع کردم و پرت کردم کف اتاق خودم<br />
رو کشیدم روش . لبامو گذاشتم رو لباش ، داغ شده بودم لبای اون هم داغ بود<br />
دستم رو کشیدم رو روناش و محکم تر بوسیدمش داشتم عرق می کردم لبامو از لباش<br />
بلند کردم زبونم رو کردم تو دهنش حرکت زبونم تو دهنش خیلی حال می داد بهم .<br />
از تو فیلم های سکسی که دیده بودم خیلی کارها بلد شده بودم . بعد اینکه<br />
چند دقیقه زبونم رو به لبا و صورتش کشیدم و اونها رو بوسیدم سرم رو گرفتم<br />
پایین و سینه اشو گرفتم تو دستام و سینه شو تا جاییکه می شد چپوندم تو دهنم</p>
<p><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5.jpg"><img loading="lazy" data-attachment-id="180" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/5-2/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5.jpg" data-orig-size="576,352" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="5" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5.jpg?w=570" class="aligncenter size-medium wp-image-180" title="5" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5.jpg?w=300&#038;h=183" alt="" width="300" height="183" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5.jpg?w=300 300w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5.jpg?w=150 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5.jpg 576w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a></p>
<p>کیرم داشت پوست روش رو جر می داد تا بتونه بزرگتر بشه . دیگه هیچی حالیم<br />
نبود مرتب نوبتی سینه هاشو می خوردم و یک بار که سینه شو گاز گرفتم ناله ای<br />
کرد و سرشو چرخوند یک طرف دیگه . باز مشغول شدم همه شکمشو سانت به سانت<br />
بوسیدم و می رفتم پایین تا رسیدم به کسش<br />
متکی رو برداشتم و دادم زیر کونش تا یک خورده کسش بالا تر بیاد و بعد دراز<br />
شدم جلو کس و با دست لب کسو باز کردم و زبونم رو کردم تو با آنکه دو تا کیر<br />
موسی خان و آق اسمال توش رفته بود وای هنوز بوی خوبی می داد و کسش رو که<br />
بو می کردم نعشه می شدم فقط بعضی وقتها موی کسش می رفت تو دماغم و یا تو<br />
دهنم که ضد حال می زد نمی دونم چه مدت بود که رو کسش کار می کردم ولی حسابی<br />
کسش آب انداخته بود و قلمبه شده بود ، آمده بود بالا<br />
دیگه از فشار کیرم دردم گرفته بود پاهاشو کمی بیشتر باز کردم و وسط پاش<br />
نشستم یک تف گنده انداختم کف دستم و کشیدم دور کیرم و بعد با دست کیر مو رو<br />
کسش گذاشتم و آهسته فشار دادم تو ، اون دو تا کیر نتونسته بود کس تنگ شو<br />
گشاد کنه و از فشار سوراخ تنگش دور کیرم غرق شهوت و لذت شده بودم . وقتی</p>
<p><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/6.jpg"><img loading="lazy" data-attachment-id="181" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/6-2/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/6.jpg" data-orig-size="400,300" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="6" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/6.jpg?w=400" class="aligncenter size-full wp-image-181" title="6" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/6.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/6.jpg 400w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/6.jpg?w=150&amp;h=113 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/6.jpg?w=300&amp;h=225 300w" sizes="(max-width: 400px) 100vw, 400px" /></a><br />
کیرم تا آخر رفت تو به نفس ، نفس افتاده بودم به تندی مشغول تلمبه زدن شدم ،<br />
پاهاشو بلند کردم رو شونه هام انداختم . لبخندی رو لبام نشست یاد لم دادنش<br />
تو اتوبوس افتادم که زانوهاشو تکیه داده بود به صندلی جلویی . تو تلمبه<br />
زدنم چند بار پاهاش از رو شونه ام افتاد پایین ومن دوباره می زاشتمشون رو<br />
شونه ام . کمی که تلمبه زدم کشیدم بیرون و با یک خورده زور زدن برش گردوندم</p>
<p><a href="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/8-2/" rel="attachment wp-att-183"><img loading="lazy" data-attachment-id="183" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/8-2/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/8.jpg" data-orig-size="640,480" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="8" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/8.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-183" title="8" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/8.jpg?w=570&#038;h=427" alt="" width="570" height="427" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/8.jpg?w=570&amp;h=428 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/8.jpg?w=150&amp;h=113 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/8.jpg?w=300&amp;h=225 300w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/8.jpg 640w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /></a><br />
و کونش آمد رو کار ، کون شو با دستام از هم وا کردم و نگاهی به سوراخ کونش<br />
انداختم<br />
یک سوراخ کوچک کبود جلو چشام بود هیچ خیسی و نشانه ای که این کون کیر به<br />
خودش دیده معلوم نبود خم شدم یک ماچ با حال از سوراخ کونش کردم با زبونم یک<br />
خورده غلغلکش دادم . عجیب بود واسم که کون رو کار نگرفته بودن انگشتمو<br />
کردم تو دهنم و بعد گذاشتم رو سوراخش یک خورده فشار دادم با دست دیگم کون<br />
شو وا نگه داشته بودم تا راحتر بتونم انگشتم بکنم تو آخ چقدر تنگ بود کمی<br />
که زور زدم یک بند انگشتم رفت تو سرش رو تکونی داد و آهسته گفت : آخ<br />
ترس برم داشت انگشتم رو بی حرکت نگه داشتم و یک نگاه به صورتش انداختم .<br />
چشاش بسته بود ولی لباش یه نرمه تکون می خورد</p>
<p><a href="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/7-2/" rel="attachment wp-att-182"><img loading="lazy" data-attachment-id="182" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/7-2/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/7.jpg" data-orig-size="1185,695" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="7" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/7.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-182" title="7" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/7.jpg?w=570&#038;h=334" alt="" width="570" height="334" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/7.jpg?w=570&amp;h=334 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/7.jpg?w=1140&amp;h=669 1140w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/7.jpg?w=150&amp;h=88 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/7.jpg?w=300&amp;h=176 300w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/7.jpg?w=768&amp;h=450 768w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/7.jpg?w=1024&amp;h=601 1024w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /></a><br />
احمد کوچولو هم انگار بدتر از من ترس ورش داشته بود چون داشت خودش رو جمع<br />
می کرد . یک خورده بی حرکت موندم ، چشام رو کون خوشگلش بود آروم انگشت مو<br />
کشیدم بیرون ، کون شو به هم کشیده بود با دستام کون شو از هم باز کردم و یک<br />
تف مشتی انداختم رو درز کونش و انگشت مو مالیدم بهش و کمی تفو ما رو سوراخ<br />
کونش کشیدم و دوباره انگشتم رو فشار دادم تو کمی بیشتر رفت تو ، یک خورده<br />
فشار رو بیشتر کردم حالا دو بند انگشتم تو بود آخ چه حالی می داد این کون<br />
رو کردن یه فشار دیگه دادم . یه دفعه جیغی کشید و چشاشو باز کرد تندی کشیدم<br />
بیرون ، آخی کشید و سرشو بلند کرد و به من یه نگاه انداخت تو یک لحظه<br />
انگار حواسش سر جاش اومد مثل برق گرفته ها دوید از رو تخت پایین و یک گوشه<br />
اتاق ایستاد و یه نگاه به دور و برش کرد وقتی چشمش به بدن لختش افتاد جیغ<br />
بلندی کشید و دستاشو گرفت رو کسش ، می خواست دوباره جیغ بکشه که مثل قرقی<br />
پریدم طرفش به تندی رفت سمت در که بزنه بیرون از پشت گرفتمش تو بغلم و دست<br />
مو گذاشتم رو دهنش و محکم فشار دادم<br />
خواهر تو گاییدم موسی خان ، مادر قبه گفته بود کم ، کم هفت هشت ساعت می ره<br />
تو بی هوشی ، خیلی زور می زد از اون موقع تا حالا چهار ساعت بیشتر نبود که<br />
بی هوش بود همه بدنش تو بغلم می لرزید . مرتب دست و پا می زد خودشو از دستم<br />
آزاد کنه . مثل یک گنجشک تو چنگم اسیر بود اگه یک گنجشک می تونست از تو<br />
چنگ مردی مثل من خودش و آزاد کنه اون هم می تونست . خیلی که زور می زد فقط<br />
می تونست منو با خودش تکون بده . همون طور که دست و پا می زد شروع کرد به<br />
گریه کردن<br />
من آهسته گفتم : آروم باش آبجی جون ، قول می دم کاریت نداشته باشم<br />
بخدا راست می گم<br />
ولی انگاری با دیوار حرف می زدم همچنان دست پا می زد و لگد پرونی می کرد ،<br />
یک دفعه یک درد وحشتناک افتاد تو پام ، انگاری تو لگد زدناش پاش خورده بود<br />
به محل زخمی شده پام<br />
داد زدم : بچه کونی ، پدر سگ مگه ندیدی پام آش ولاش شده زدی رو زخمم<br />
چشام از درد پر آب شده بود ، دختره دوباره شروع کرد با پاشنه پاش ضربه زدن<br />
به پام به هر دو پام می کوبید ضربه بعدی که رو پای زخمیم خورد خونم بجوش<br />
آمد ، از شدت درد چشام پر آب شد . تندی برش گردوندم سمت خودم و با پشت دست<br />
کوبیدم تو دهنش<br />
و داد زدم : خواهر تو گاییدم ، مرده سگ ، دهنم سرویس شد<br />
پرت شد رو تخت و من همون جا نشستم رو زمین و پامو گرفتم تو دستم<br />
اگه اون اونجا نبود از درد می زدم زیر گریه ، هر چند الانش هم از چشام آب<br />
می یومد<br />
پام تیر افتاده بود و دردی تا استخون پام حس می کردم از محل خراش های پام<br />
کمی خون زده بود بیرون ، دور بر ساق پام حسابی کبود بود شده بود نمی تونستم<br />
دستم رو بزارم بالاش . یه نگاه به دختره انداختم تو این فرصت که به پام ور<br />
می رفتم شورت و زیر پوشش رو پوشیده بود و یک گوشه دیگه اتاق کز کرده بود و<br />
به پام نگاه می کرد . دماغش خون می یومد و یه باریکه خون از کنار لبش تا<br />
زیر چونه اش روان بود و آهسته رو زیر پوشش می چکید و کمی رو سینه هاشو قرمز<br />
کرده بود ، داشت گریه می کرد تمام صورتش از اشکاش خیس شده بود . از سر پاش<br />
تا کله اش داشت می لرزید ، باز جای شکر داشت که جیغ نمی کشید<br />
خیلی دلم براش سوخت . آهسته گفتم : می بینی حال وروزم رو آبجی ؟<br />
کیف و حالتو تو یکی دیگه می بره سگ دویی و بدبختی و زجرش مال منه ، خیر سرم<br />
اومدم یه نرمه حال کنم ، خواهر شانس رو گاییدم که هر چی مصیبته می یاد طرف<br />
من بدبخت<br />
آهسته بلند شدم ، یک نرمه خودشو کشید عقب و پشتش رو چسبوند به دیوار و گفت :<br />
بخدا اگه بیای طرفم جیغ می کشم<br />
اخمی کردم و گفتم : ببین آبجی گفتم که کارت ندارم ولی بخدا اگه بخوای کولی<br />
بازی در بیاری و داد و بی داد راه بیاندازی جون احمد مثل یک گنجشک سر تو از<br />
تنت جدا می کنم . دستام که درو گردنت حلقه بشه زور بزنی یک دقیقه می تونی<br />
خودتو زنده نگه داری ، دوتا زور بزنم رو گردن نازکت ، سر خوشگلت از تنت جدا<br />
می شه و می افته رو زمین<br />
بازو شو گرفتم و نشوندمش رو تخت . بعد بسته دستمال کاغذی رو گذاشتم کنارش<br />
دو سه تا کشیدم بیرون و کمی خون های رو صورتش رو تمیز کردم . آخ چه صورت<br />
خوشگلی داشت دلم می خواست برم تو بغلش ولی راستش ترسیدم داد و بی داد راه<br />
بندازه<br />
شلوارم رو برداشتم پوشیدم و از تو جیبم بسته سیگار و فندکم رو در آوردم<br />
تمرگیدم کنار دیوار رو زمین و تکیه کردم به دیوار<br />
در این موقع در باز شد و کریم خان آمد تو وقتی دید دختره رو پایه و نشسته<br />
رو تخت داشت شاخ در می آورد لابد اون هم مثل من حرفهای اون کس کش موسی خان<br />
رو باور کرده بود . انتظار نداشت دختره هوش باشه<br />
یه نگاه به من که داشتم سیگارم رو آتش می کردم کرد و گفت : چیه داد و بیداد<br />
راه انداختید ، می خوای همه شهر رو بکشید اینجا<br />
بعد رفت طرف دختره و دست شو گذاشت رو سرش و کمی نازش کرد و با خنده گفت :<br />
می خوای بیای پهلو من بخوابی ، اگه اینجا راحت نیستی پاشو بریم تو اتاق من<br />
خوشگل مامانی<br />
بعد دست شو برد طرف سینه های دختره ، دختره یکی زد تو گوش کریم خان<br />
و داد زد : دست بهم نزن کثافت<br />
کریم خان دست شو برد عقب که بزنه تو گوش دختره<br />
یهو داد زدم : کریم خان اگه بزنی بلند می شم خواهر تو می گام<br />
دست شو گرفت پایین و رو کرد به من و با ناراحتی پرسید : چیه ؟ پاچه بگیر<br />
شدی ؟ خیالات ورت نداره ها می گم بچه ها بیان بگیرن یه فصل بزنند که باد<br />
کنی ، توله سگ فکر کردی می ترسم ازت<br />
یهو بلند شدم خون جلو چشام رو گرفته بود . یقه شو چسبیدم و کشیدمش سینه<br />
دیوار و کوبیدمش به دیوار و تندی چاقو مو کشیدم بیرون ضامن و که زدم تیغه<br />
چاقو پرید بیرون . چاقو رو گرفتم جلو گردنش . رنگ صورتش با گچ دیوار یکی<br />
شده بود . داد زدم : می خوای شاهرگ تو بزنم مثل گوسفند قربونی به دست و پا<br />
زدن بیفتی و جون سگت از بدنت بره بیرون ، منو از شاگردات می ترسونی مادر<br />
قبه ، برو خبر شون کن ببینم چه گوهی می خوری اگه یکی یکی شون رو نفرستادم<br />
سینه قبرستون از زن کمترم<br />
هولش دادم طرف در . یک خورده خودشو جمع و جور کر د و لبخندی زد و نشست رو<br />
کف اتاق و گفت : بابا ، عوضی ، داشتم باهات شوخی می کردم<br />
چت شده تو ؟<br />
تیغ چاقور رو جمع کردم و گذاشتمش تو جیبم و سر جام نشستم دور و بر رو نگاه<br />
کردم و سیگارم رو که موقع خیز برداشتن سمت کریم خان افتاده بود کف اتاق از<br />
رو موکت فرش اتاق برداشتم . آتیش سیگار موکت رو کمی سوزونده بود ، سیگار رو<br />
گذاشتم رو لبام و پکی بهش زدم و رو کردم به کریم خان و گفتم : موکت کف<br />
اتاقت یه ذره سوخت ، تقصیر خودت شد به من ربطی نداره<br />
کریم خان لبخندی زد و گفت : فدای سرت مهم نیست<br />
بعد یه نگاه به پام کرد و گفت : خون افتاده چکار کردی با پات ، خودت رو<br />
ناقص نکنی پسر<br />
بعد بلند شد رفت سمت در و گفت : بزار یه چیزی بیارم بمالم به پات<br />
از اتاق رفت بیرون و در رو بست . یه پک دیگه به سیگارم زدم و دودش از<br />
دماغام دادم بیرون ، نگاهی به دختره که رو تخت نشسته بود کردم و بهش لبخندی<br />
زدم ، گریه اش آروم شده بود ولی لرزش بدنش بیشتر تو چشم می یومد<br />
یه نگاه به پام کرد و آهسته پرسید : من اینجا چکار می کنم ؟<br />
گفتم : داستانش مفصله حالا بزار واسه بعد<br />
دوباره پرسید : اینجا کجاست ؟<br />
گفتم : یه رستوران بین راه ، راستی گشنه ات نیست ، می خوای یه چیزی بیارم<br />
بخوری ؟<br />
اخمی کرد و گفت : از وقتی که منو از اتوبوس آوردی پایین تا شام مهمونم کنی<br />
تا حالا چه بلایی سرم آوردی ؟<br />
گفتم :‌ بخدا یه ذره بیشتر باهات حال نکردم تموم مدت پی کار اتوبوس بودم ،<br />
موسی خان و آق اسمال تمام مدت پیشت بودن من یه ربع ساعت نیست که آمدم اینجا<br />
، اونم که از دماغام در اومد به ما نیومده تو خط نامردی حال کنیم<br />
اخمی کرد و گفت : ساعت و گردن بندم رو تو چی خطی بودی کش رفتی ؟ لابد سه<br />
چهار تومنی که تو کیفم بود هم رفته جمال مردونگی تو<br />
با عصبانیت گفتم : من تو این خط ها نیستم ، آبجی ساعت و گردنبد تو من که<br />
اومدم سراغت ندیدم با هات باشه ، فردا که اتوبوس بیاد از موسی خان و یا آق<br />
اسمال می گیرم و پست می دم ، کار هر کدوم شون باشه از حلقو مشون می کشم<br />
بیرون . برو ببین پولاتم بردن نامردا ؟<br />
بلند شد و کیفش رو که یک گوشه افتاده بود برداشت و یک نگاه داخلش کرد و بعد<br />
گفت : نه پول را نبردن<br />
یک پک دیگه به سیگار زدم و بلند شدم سیگارم رو تو جا سیگاری رو میز کنار<br />
تخت خاموش کردم دوباره برگشتم سر جام نشستم و تکیه زدم به دیوار<br />
آهسته پرسید : می زاری من برم<br />
نگاش کردم و گفتم : کجا ؟<br />
شونه هاشو بالا انداخت و گفت : بر می گردم مشهد ، هر چی بلا بود سرم آمد<br />
دیگه بهتره برگردم پیش بابا و مامانم نهایتش اینه که یک فصل کتک می خورم ،<br />
بهتر از اینکه گیر مرد هایی مثل تو و اون اوستا های کثافتت بیافتم ، از<br />
اولش هم اشتباه کردم فرار کردم بهرام گولم زد<br />
آهی کشیدم حرفاش بد جوری دمقم کرده بود آهسته گفتم : بهرام کیه ؟<br />
اونم آهی کشید و گفت : یه نفر مثل تو و بقیه مرد ها مگه فرقیم می کنه یه<br />
ماه پیش که با خانواده اش اومدن بودن مشهد طبقه بالای خونه ما رو اجاره<br />
کرده بودن . با من طرح دوستی ریخت اولش با یک نامه عاشقانه شروع شد و گاهی<br />
فرصت می شد با هم مثل عاشق و معشوق ها حرف می زدیم . زبون گرم و گیرایی<br />
داشت خیلی زود منو رام خودش کرد شبی که می خواستند فرداش برگردن تهران<br />
یواشکی آمد تو اتاقم و مرتب از ازدواج و عروسی مفصل حرف می زد تا بخودم<br />
اومدم دیدم اغفال شدم و دیگه دختر پاک و نجیب بودنم به باد رفته ، قرار بود<br />
روزی که رسید تهران بهم تلفن کنه ولی تا یه هفته مدام گوش بزنگش بودم دیدم<br />
خبری ازش نشد گفتم خودم برم تهران و پیداش کنم گفته بود پدرش کارخونه فرش<br />
بافی داره با خودم گفتم همه فرش بافی رو می گردم پیداش می کنم ولی حالا<br />
دیگه فایده ای نداره حتی اگه پیداش هم بکنم معلوم نیست قبول کنه زنش بشم از<br />
طرفی هم من حالا زیر سه نفر دیگه رفتم<br />
آهی کشید و ادامه داد : من هم اینجوری بدبخت شدم ، حالا پاشو اگه می خوای<br />
کاری بکنی بکن مانعت نمی شم دیگه آب از سرم گذشته ولی بزار بعدش برگردم<br />
مشهد ، دلم نمی خواد مثل زنهای خراب بقیه عمر مو بغل خواب راننده های مختلف<br />
بشم<br />
بلند شدم و یک لیوان آب ریختم و سرکشیدم ، حسابی رگ غیرتم بجوش آمده بود<br />
ماجرای این دختره منو تکون داد . دلم می خواست خرخره این بهرام مادر جنده<br />
رو بجووم<br />
یک لیوان هم برای من بریز گلوم می سوزه &#8211;<br />
یک لیوان آب ریختم و بردم دادم دستش ، لیوان رو گرفت و پرسید : پات چی شده ؟<br />
خیلی می سوزه ؟<br />
لبخندی زدم و گفتم : مهم نیست ، از ماجرای تو سوزناک تر نیست<br />
در این موقع در باز شد و کریم خان آمد تو و رو کرد به من و گفت : بشین رو<br />
تخت تا پاتو چرب کنم ، پمادش حرف نداره فقط یک خورده می سوزونه<br />
نشستم رو تخت کنار پام نشست رو زمین و در پماد رو باز کرد یک خورده که به<br />
پام مالید دردش بی طاقتم کرد گفتم : ولش کن کریم خان پدرم در اومد<br />
پا مو کشیدم کنار ، کریم خان اخمی کرد و گفت : یه خورده طاقت بیار تو که<br />
بچه نیستی ، بزار همه جا شو بمالم خوب می شه ها<br />
گفتم : واش کن بابا نمی خوام<br />
دختره آمد نشست پهلوش و گفت : بدید به من بزنم<br />
کریم خان لبخندی زد و پنبه و پماد رو با یک دستمال داد دستش و با خنده گفت :<br />
بیا آبجی مگه به حرف تو بکنه<br />
بعد بلند شد رفت طرف در و در همون حال گفت : ظاهرا می تونم برم کله مو<br />
بزارم بخوابم ، اوضاح آرومه . اگه یه موقع کار داشتی صدام کن<br />
بعد رفت بیرون و در رو بست . دختره یه خورده پماد به پنبه مالید و اهسته<br />
کشید رو زخم پام<br />
نمی دونم چرا صدام درنمی یومد شاید اوفت داشت واسم که اون دختره بتونه صدای<br />
ناله منو در بیاره<br />
وقتی کارش تموم شد دستمال رو پیچید دور پامو یک گره زد بهش . بعد یک دستمال<br />
کاغذی برداشت و دستاشو پاک کرد و نشست رو تخت و یه نگاه بهم انداخت و گفت :<br />
تو چرا با اتوبوس نرفتی ، مگه شاگرد شوفر نیستی ؟ یا موندی پول اوستا ها<br />
تو از این آقا کریم بگیری ؟<br />
با تعجب نگاش کردم و گفتم : منظورت چیه آبجی ؟<br />
گفت : مگه اوستات منو در قبال پول در اختیار این آقا کریم واسه هرزگی قرار<br />
نداده<br />
گفتم : اوستام به کس خواهر مادرش خندیده که یه همچی گوهی بخواد بخوره ، نه<br />
آبجی خیالت تخت فقط می خواستند یه حالی بکنن که کردن تموم شد رفت ، منم که<br />
می بینی اینجام چون همش گیر ماشین بودم و نشد با هات باشم بعدش هم که پام<br />
اینجوری شد اجازه دادن با هاشون نرم فردا صبح تا ظهر سرو کله شون پیدا می<br />
شه و می یان دنبالم بعد هم برمی گردیم واسه مشهد ، تو رم می برم مشهد ،<br />
خیالت تخت باشه آبجی همه جوره هواتو دارم<br />
لبخندی زد و گفت : تو رو خدا راست می گی ؟<br />
گفتم : دروغم چیه آبجی<br />
بلند شدم و گفتم : میخوای واست غذا بیارم بخوری ؟ تو که از ظهر چیزی نخوردی</p>
<p>لبخندی زد و گفت : باشه ، ولی گرون نباشه . آخه واسه برگشتم هم پول ندارم<br />
لبخندی زدم و گفتم : مهمون من باش آبجی جون ، غذا و کرایه رو بی خیالش شو<br />
یه خورده هم بهت پول دستی می دم بتونی برگردی خونه تون نگران چیزی نباش من<br />
برم یه چیزی بیارم بخوری<br />
دم در برگشتم و نگاش کردم و گفتم : فکر فرار نباش ، من در رو روت قفل نمی<br />
کنم ولی فرارت هیچ سودی واست نداره می افتی گیر یک سری دیگه آدم ها ، به من<br />
اعتماد کن آبجی خودم برت می گردونم مشهد رو قول من حساب کن<br />
یه چیزهایی گفت ولی چون رفته بودم بیرون نفهمیدم چی بود رفتم آشپز خونه<br />
شاگرد ها مشغول تدارک غذای فردا بودن . به محمد گفتم : واسه من غذا آماده<br />
کن گشنه ام شده بخاطر گیر ماشین نتونستم درست غذا بخورم<br />
وقتی برام کشید با یه خورده مخلفات تو سینی گذاشتم و رفتم پیشش<br />
نشسته بود رو تخت و یه سیگار گوشه لبش بود . رفتم جلو و سینی رو گذاشتم رو<br />
تخت . یه ، دو تا سرفه کرد و دود سیگار رو داد بیرون<br />
تابلو بود که سیگاری نبود ، سیگار رو از لبش کشیدم و گذاشتم دهنم و با خنده<br />
گفتم : زور زدن نمی خواد خیلی تابلو آدم می فهمه سیگاری نیستی مگه مجبوری<br />
آبجی ، سیگار رو ولش غذا تو بخور که از دهن نیوفته<br />
سینی رو کمی جلوش کشید و گفت : اسم من مهینه ، به قول تو زور زدن نمی خواد<br />
تا بفهمم اسم تو احمده ، درسته ؟<br />
نشستم رو تخت و نگاش کردم با خنده گفتم : نوکرتیم ، آره من احمدم</p>
<p>مشغول خوردن غذا شد من چهار چشمی نگاش می کردم . کمی زیر پوشش رو کشید رو<br />
پاش . بلند شدم و پیرهن مو برداشتم و تنم کردم و<br />
نشستم کف اتاق و تکیه زدم به دیوار و پاهامو دراز کردم ، خوب کس و کون که<br />
مالید رفت پی کارش نتیجه کار یه لنگ لاش شده و حال گرفته واسم موند . ولی<br />
خوب تو کلم فرو رفت که کس و کون کردن نامردی به ما اومد نداره<br />
غذا شو که خورد بلند شد و بلوز و شلوارشو پوشید و بعد مانتوش رو هم تنش کرد</p>
<p>اومد جلو من ایستاد<br />
می شه برم بیرون قدم بزنم &#8211;<br />
واسه چی ؟ &#8211;<br />
همین جوری &#8211;<br />
کجا می خوای بری ؟ &#8211;<br />
ای بابا تو چقدر خنگی ؟ می خوام قدم بزنم دلم وا شه &#8211;<br />
بلند شدم و گفتم : می خوای منم باهات بیام<br />
لبخندی زد و گفت : می ترسی فرار کنم ؟<br />
نشستم سر جام و گفتم : من چرا باس بترسم آبجی ، هر طور راحتی . اگه خودت<br />
نمی ترسی برو<br />
لبخندی زد و رفت طرف در و از اتاق زد بیرون<br />
تکیه زدم به دیوار و سرم به دیوار گذاشتم ، خیلی خسته بودم دلم می خواست<br />
بخوابم درد پام خیلی آروم شده بود ، تو فکر این دختره رفتم عجب مالی بود<br />
لامصب ، اون بهرام مادر جنده چه چیزی رو رد کرده بود ریدم تو سلیقه اش یعنی<br />
می شه آدم اینقده الاغ باشه ؟<br />
نفهمیدم کی خوابم برد از صدای کوبیده شدن در به هم یهو چشامو باز کردم<br />
دختره پشت به در ایستاده بود و تکیه داده بود به در و داشت نفس ، نفس می زد<br />
پریدم طرفش و بازو شو گرفتم تو دستم و داد زدم : چی شد آبجی ؟<br />
خودشو انداخت تو بغلم و شروع کرد به گریه کردن<br />
داد زدم سرش : ده حرف بزن آبجی ؟ می گم چی شده ؟<br />
همون طور که سرش رو شونه ام بود گفت : رفتم دستشویی وقتی آمدم بیرون اون<br />
یارو کریم جلوم سبز شد منو بغل کرد و بهم گفت یک حالی بهش بدم التماس می<br />
کرد منو ببره تو اتاقش<br />
بازو شو گرفتم و اون رو از خودم جدا کردم خون جلو چشامو گرفت و با ناراحتی<br />
گفتم : خوب بعدش؟ می خواستی بزنی تو گوشش<br />
با گریه گفت : زدم ، محکم زدم تو گوشش<br />
گفتم : خوب بعدش ؟<br />
گفت :‌ چند تا از همون فحش هایی که مثل نقل و نبات از دهنت می یاد بیرون<br />
بهم زد و تهدیدم کرد که اگه بهش حال ندم شاگرداشو صدا می زنه ، بعد دست مو<br />
گرفت برد سمت اتاقش یهو دست شو گاز گرفتم و فرار کردم اومدم اینجا<br />
دستم رو کردم تو جیبم و چاقو مو در آوردم و دست دختره رو گرفتم و از جلو در<br />
کشیدمش کنار و گفتم : برو استراحت کن ، من الان بر می گردم<br />
چشش که به چاقوم افتاد جیغی کشید و چسبید به دستم و داد زد : تو رو خدا<br />
احمد ، شر به پا نکن . غلط کرد تو رو خدا<br />
هولش دادم سمت تخت و گفتم : این یه مسئله ناموسیه تو دخالت نکن نترس نمی<br />
کشمش یه چند تا خط تو صورتش بندازم تا ابد نامردی یادش می ره<br />
در رو باز کردم خودشو انداخت رو پام و پامو گرفت تو دستاش و با گریه گفت :<br />
بخاطر من احمد ، منو دوست داری نرو<br />
اولش شول شدم و بعد جیغم در اومد کنارش نشستم و بازو شو گرفتم و گفتم :<br />
باشه آبجی گریه نکن ، پامو ول کن بخاطر تو گذشت می کنم و نمی رم<br />
ول کن نبود دیگه داشتم داغ می کردم نزدیک بود یه لگد بزنم تو سینه اش خیلی<br />
زور زدم تا تونستم خودمو نگه دارم . داد زدم : ول کن آبجی جون من وقتی می<br />
گم نمی رم ، نمی رم دیگه<br />
پا مو بیشتر چسبید و با گریه گفت : تو خدا احمد جون بخاطر من نرو<br />
دیگه آتش گرفتم داد زدم : بابا نمی رم آبجی تو که خواهر پامو گاییدی پام<br />
زخمه ولش کن دیگه این پای واموندمو<br />
یهو پامو ول کرد و بلند شد و دست شو گرفت دور کمرم و گفت : آخ ببخشید بخدا<br />
حواسم نبود . پیشم بمون ، تو رو خدا ولش کن اون کثافت رو . دلم نمی خواد<br />
بخاطر من بدردسر بیافتی<br />
چاقو مو داشتم می کردم تو جیبم که اون رو از دستم گرفت و گفت : من اینو پیش<br />
خودم نگه می دارم ، بهت نمی دم<br />
بردمش سمت تخت و نشوندمش رو تخت یه خورده بهش نگاه کردم اون هم زل زد تو<br />
چشام . صورتش رو کمی جلو کشید و چشاشو بست . آهسته لبامو گذاشتم رو لباش<br />
درد پام یادم رفت داغ شدم . چه لبای داغی داشت<br />
هنوز چشاش بسته بود و من فشار لبامو رو لباش بیشتر کردم<br />
وقتی خودش رو کشید عقب تازه چشاشو باز کرد . لبخندی زدم و همون طور که زول<br />
زده بودم تو چشاش گفتم : چشاتو بستی نبینی چه آدم الواتی رو می بوسی ؟<br />
اینقده از دیدن من حالت بد می شه ، آبجی ؟<br />
خندید و باز هم خندید . وقتی دید از خنده اش حسابی دلخور شدم خنده شو خورد و<br />
گفت : معذرت می خوام ، تو معنی شو بد فهمیدی خوله ، من چشام و بستم که<br />
بیشتر لذت ببرم و برم تو حس<br />
بلند شد و از تو پارچ رو میز واسه خودش آب ریخت تو لیوان بلند شدم و گفتم :<br />
بزار برم برات آب یخ بیارم اون گرمه آبجی نخور او نو ؟<br />
دم در که رسیدم بازو مو گرفت و گفت : منو تنها نزار ، همین خوبه<br />
یکی از متکی های رو تخت رو برداشتم و انداختم کف اتاق و گفتم : خوب دیگه<br />
آبجی پاشو برو رو تخت بخواب ، من کف اتاق می خوابم<br />
اخمی کرد و لیوان رو گذاشت رو میز و گفت : نه ، من می ترسم تنها بخوابم .<br />
تو هم بیا رو تخت بخواب<br />
دست مو گرفت برد سمت تخت و بعد خودشم مشغول در آوردن مانتوش شد<br />
نگاهی به لباسام کردم و گفتم : نه آبجی من رو زمین می خوابم لباسم<br />
روغنی و کثیفه<br />
رو تخت دراز کشید و گفت : خوب درشون بیار ، من رو مو می کنم اون ور<br />
بعد غلطی زد و پشت شو کرد به من<br />
من از خدا خواسته شلوار و پیرهنم رو در آوردم . و رفتم سمت کلید برق که<br />
چراغو خاموش کنم گفت : نه خاموشش نکن خیلی تاریک می شه می ترسم<br />
برگشته بود و منو نگاه می کرد . احمد کوچولو مو که دید یهو رو شو برگردوند و<br />
دوباره پشتش رو کرد به من<br />
نگاهی به احمد کوچولو کردم شق شده بود و از تو شرتم مثل خیمه چادر شده بود<br />
ستون وسط چادر<br />
کنارش دراز کشیدم دستامو گرفتم زیر سرم . کمی کونشو به بغل پام فشار داد .<br />
دلم می خواست بگیرم تو بغلم و اون قده فشارش بدم که همه استخوناش خورد بشه<br />
ولی جرات نداشتم تکون بخورم دستم و رو گذاشتم رو کمر کیرم و فشارش دادم<br />
بخوابه رو شکمم ولی تا دستمو برداشتم عین فنر دوباره سیخ شد بالا<br />
یه خورده کون شو به پام مالید و آهسته گفت : دوست نداری یک خورده باهام حال<br />
کنی ؟<br />
گفتم : نه آبجی ، نترس بگیر راحت بخواب<br />
غلطی زد و خودشو بمن چسبوند و دست شو کشید رو سینه ام و کمی سینه و شکمم رو<br />
دست کشید . بعد خودشو کشید رو من و لبخندی زد و بعد آهسته گفت : عیبی<br />
نداره مگه همه بیچارگی ها رو برای حال کردن با من نکشیدی ؟ خوب معطل چی<br />
هستی ؟<br />
&#8230;آهسته گفتم : آخه آبجی<br />
اخمی کرد و گفت : می شه اینقده به من نگی آبجی ؟ حالم داره بهم می خوره بس<br />
که آبجی ، آبجی شنیدم . اسمم مهینه خوله چقدر باید بگم تا دوزاری بیافته<br />
بعد لباشو گذاشت رو لبام و خودشو بهم فشارداد . کیرم تقریبا رو کسش بود و<br />
اون هم مرتب کسش رو روی کیرم می چرخوند . جرات پیدا کردم و دستامو گرفتم<br />
دور کمرش و فشارش دادم بخودم . بعد از روم غلطش دادم رو تخت و دست مو گرفتم<br />
رو سینه اش و مشغول مالیدن سینه هاش شدم و بعد لبامو رو صورت و گردنش<br />
کشیدم . یه خورده که گذشت دیگه حالم رو نمی فهمیدم . سینه هاشو فشار می<br />
دادم و لبام رو صورت و گردنش چرخ می خورد . نشستم رو تخت و دست بردم رو<br />
دگمه شلوارش و مشغول باز کردنش شدم یه نگاه بهش کردم داشت ناله می کرد<br />
ودستاشو به تخت می کشید زیب شلوار شو کشیدم پایین و کمر شلوارشو گرفتم و<br />
کشیدم پایین یه خورده کون شو داد بالا تا بتونم شلوارشو بدم پایین رفتم ته<br />
تخت و پاچه شلورش رو گرفتم تو دستام و کشیدم شلوارش رو از پاش بیرون و<br />
انداختم کف اتاق . بعد رفتم جلو و بلوزشو از سرش کشیدم بیرون و بعد زیر<br />
پوشش رو هم در آوردم . چیزی نمی گفت ، اگه اعتراض هم می کرد با حالی که<br />
داشتم فکر نمی کنم بهش گوش می دادم سینه بندش رو هم در آوردم و زیر پوش<br />
خودم رو هم از تنم کندم و انداختمش کف اتاق<br />
یه خورده نگاش کردم سینه های سفت شده و کس بالا اومدش نشون می داد حسابی<br />
حالش خرابه . داشت منو نگاه می کرد و یه دستش رو سینه هاش بود . زدم به سگ<br />
رویی و شرتم و کشیدم پایین ، چشش که به کیرم افتاد روش رو کرد یه طرف دیگه و<br />
چشاش رو بست . یه نگاه به کسش انداختم<br />
زور می زدی می شد یه زره آبش رو که از لب کسش می یومد بیرون ببینی<br />
رفتم روش کیرم که رو کسش خورد آهی کشید و دستاشو گرفت رو پشتم<br />
لبامو گذاشتم رو سینه اش و شروع کردم به خوردن و بوسیدن اون سینه های سیخ<br />
شده . سر ناخوناشو به پشتم می کشید یه ذره دردم اومد ولی بروم نیووردم .<br />
گذاشتم هر طور که دوست داره حال کنه . کمی بعد سرم رو بردم پایین و کسش رو<br />
بوسیدم . عرقم در اومده بود از شدت هوس به نفس زدن افتاده بودم حال اون<br />
بدتر از من بود دستاشو رو سرم گذاشت و کمی سرمو فشار داد رو کسش . مثل وحشی<br />
ها شده بودم کلم داغ بود مرتب کسش رو می خوردم و با دو انگشتی که تو کسش<br />
فرو کرده بودم بازی می کردم . دختره ناله هاش بلند و بلندتر می شد و کم کم<br />
داشت جیغ می کشید بقدری سرم رو روی کسش فشار می داد که بعضی وقتها احساس می<br />
کردم دارم خفه می شم<br />
یهو داد زد :‌ بکن تو احمد تو رو خدا بکن تو<br />
احمد کوچولو بیشتر از من ذوق کرد چون یه زور دیگه به خودش داد و تا جایی که<br />
می تونست رفت بالا . نگاهی به کسش کردم دیگه واسه دیدن آبش که از کسش می<br />
ریخت بیرون هیچ زوری لازم نبود بزنی آب کسش حتی دوشک زیر کونش رو هم کمی<br />
خیس کرده بود . سوار کار شدم و کیرم رو گرفتم رو سوراخ کسش و یه فشار دادم<br />
تو . احمد کوچولو هول تر از من بود چون نصف هیکلش و داد جلو . یه جیغ کشید و<br />
دستاشو گرفت رو پام و گفت : یک خورده یواش تر<br />
نمی فهمیدم چی می گه دیگه تو حال خودم نبودم یه زور محکم زدم و همه کیرمو<br />
چپوندم تو کسش . جیغی کشید و سعی کرد منو بده عقب . خودم رو انداختم روش و<br />
دستامو کشیدم زیر کونش و محکم دادمش بالا دوباره یه جیغ کشید و ناله اش در<br />
اومد : آخ &#8230;احمد ..یوا..یواش &#8230;تر ..آه آه</p>
<p><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/a.jpg"><img loading="lazy" data-attachment-id="187" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/a/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/a.jpg" data-orig-size="320,240" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="a" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/a.jpg?w=320" class="aligncenter size-full wp-image-187" title="a" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/a.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/a.jpg 320w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/a.jpg?w=150&amp;h=113 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/a.jpg?w=300&amp;h=225 300w" sizes="(max-width: 320px) 100vw, 320px" /></a><br />
لبامو گذاشتم رو سینه هاش و مشغول تلمبه زدن شدم موقع پایین اومدن محکم<br />
خودم رو بهش می کوبیدم و اون هم زمان یه جیغ دیگه می کشید<br />
دیوانه شده بود ، لاله گوشم رو دندون می گرفت و ناخوناشو فرو می کرد تو<br />
پشتم . نشستم جلو پاش و خودش پاهاشو انداخت رو شونه هام دوباره کیر مو محکم<br />
فشار دادم تو کس تنگش با همه آبی که تو کسش رو خیس کرده بود باز هم بس که<br />
کسش تنگ بود کیرم اذیت می شد<br />
یه جیغ دیگه کشید و محکم منو فشار داد و بی حرکت شد . فکر کردم از هوش رفته<br />
ولی دوباره آروم و بی حال دستاشو گذاشت رو کمرم و اهسته فشار می داد<br />
حرکتم تند شده بود و محکم تر تلمبه زدم . چشای خوشگلش رو باز کرد و به من<br />
نگا کرد و گفت : آب تو نریزی توش ، هرچند نمی دونم اون کثافت ها آب شو نو<br />
ریختن تو یا نه ولی بهتره تو نریزی ، بریز رو شکمم</p>
<p><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/b.jpg"><img loading="lazy" data-attachment-id="188" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/b/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/b.jpg" data-orig-size="320,240" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="b" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/b.jpg?w=320" class="aligncenter size-full wp-image-188" title="b" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/b.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/b.jpg 320w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/b.jpg?w=150&amp;h=113 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/b.jpg?w=300&amp;h=225 300w" sizes="(max-width: 320px) 100vw, 320px" /></a><br />
گفتم : نه ، چون آق اسمال بهم گفته آبم رو نریزم تو یه موقع شکمت بالا نیاد<br />
حتما خودش هم نریخته<br />
لبخندی زد و گفت : خدا کنه اینطور باشه ، تو حواست باشه نریزی تو<br />
یک خورده دیگه که تلمبه زدم گفتم : حواسم هست آبجی ، خیالت تخت<br />
لبخندی زد و همون طور که داشت تلمبه زدن منو نگاه می کرد با خنده خوشگلی<br />
گفت : حواست باشه چی گفتم یک موقع آب تو نریزی تو ، تو که نمی خوای شکم<br />
آبجی تو بیاری بالا<br />
تا اومدم بهش لبخند بزنم آبم راه افتاد بزنه بیرون تندی کشیدم کیرم رو<br />
بیرون و آبم با فشار پاشید بهش ، تا حالا ندیده بودم آبم چنین فشاری داشته<br />
باشه کمی رو صورتش و بقیه آبم رو سینه و شکمش ریخت بیرون با انگشت کمی آبم<br />
رو که رو پلکاش ریخته بود پاک کرد و گفت : وای خیسم کردی ، چقدر فشارت<br />
زیاده<br />
یک دستمال برداشتم و صورت خوشگلش رو تمیز کردم و گفتم : ببخشید<br />
&#8230;&#8230;.آبج.<br />
یهو حرفم رو خوردم و گفتم : ببخشید مهین خانم<br />
و در همون حال رو سینه و شکمش رو هم تمیز کردم و کنارش دراز کشیدم<br />
دستم رو تو دستش گرفت و گفت : عیبی نداره ، خودتو ناراحت نکن بگیر بخواب<br />
گفتم : چرا ؟<br />
نگاهی به من کرد و گفت : چرا نداره ، مگه می خوای تا صبح بیدار باشی<br />
لبخندی زدم و گفتم : می شه بزاری از کون هم بکنمت<br />
اخمی کرد و گفت : مگه می تونی ؟<br />
عجب خری بود مگه کون کردن تونستن می خواست . لبخندی زدم و با پر رویی گفتم :<br />
کاری نداره کیرم رو می زارم رو سوراخ کونت و می دمش بره تو<br />
اخمی کرد و گفت : پر رو منظورم اینکه تو الان آبت اومد که ، مگه می تونی<br />
دوباره آب تو بیاری ؟<br />
خندیدم و گفتم : احمد کوچولو رو دست کم گرفتی تا جا واکنه ، اونم حاضر می<br />
شه<br />
اخمی کرد و گفت : نه ، از عقب نه . از جلو درد کشیدم وای به عقب<br />
گرفتمش تو بغلم و گفتم : نه نیار ، آبجی &#8230;آخ ببخشید مهین جون من کون رو<br />
بیشتر از کس دوست دارم مخصوصا کون تو رو ، نمی دونی چی حالی می ده کون تنگ<br />
رو کردن ، تا حالا کونی به تنگی مال تو ندیدم<br />
اخمی کرد و گفت : واسه همین می گم نه ، تو جلوت زیادی کلفته . بیچاره می شم</p>
<p>یه فشار محکم تر بهش دادم این حرفهای شیرینش دوباره کیر خواب آلودم رو سر<br />
حال آورده بود<br />
اخمی کرد و گفت : نه ، اصرار نکن . از عقب نه<br />
بزور چرخوندمش نمی خواست راه بده ولی من ول کن نبودم وقتی بزور چرخوندمش<br />
کیرم که تو درز کونش قرار گرفت بیشتر بخودم فشارش دادم<br />
ناله اش در اومد . یک ریز نه می گفت و من هم مرتب می گفتم تو رو خدا بزار<br />
روش رو کرد بهم و گفت : مگه منو دوست نداری ؟<br />
گفتم : خیلی ، بخدا خیلی خاطرتو می خوام آبجی .. ببخشید مهین خانم<br />
اخمی کرد و گفت : پس چطور راضی می شی ، درد و زجر منو در بیاری<br />
گفتم : مراسم خر کردن منه نه ؟ من این حرفها سرم نمی شه من باید کون تو<br />
بکنم . تو رو خدا نه نیار ، قول می دم اول آمادش کنم<br />
نگاهی به من کرد و اخماشو هم کشید و گفت : نه ، نمی خوام<br />
دیگه کفرم رو در آورده بود دوباره بزور پشتش رو کردم بخودم و یه تف انداختم<br />
کف دستم و کشیدم به سر کیرم و بعد در حالی که با یه دست شکمش رو محکم<br />
چسبیده بودم با دست دیگرم کیر مو گرفتم طرف سوراخ کونش و مرتب فشار می دادم<br />
تا جاشو پیدا کنم . اون هم مرتب غور می زد<br />
یه دفعه سر کیرم یه خورده رفت تو کونش . یه جیغ بلند کشید و خودشو کشید جلو<br />
و دستاشو گرفت رو شکمش . وداد زد : مُردم ، کثافت ولم کن<br />
آخ .. چه دردی داره . وای نفسم بند اومد . نمی خوام<br />
با دلخوری گفتم : تو رو خدا مهین جون ، ببین اسم تو درست گفتم<br />
یهو خنده ای کرد و گفت : مبارکه یه چیزی یاد گرفتی ، بیا و فراموش کن بیا<br />
بکن تو جلوم باشه ؟‌<br />
اخمی کردم و سرم رو پایین گرفتم و گفتم : نه ، جلو رو کردم ، اگه دوست<br />
نداری بهم حال بدی عیبی نداره بگیر بخواب<br />
کنارش دراز کشیدم رو تخت خودشو کشید تو بغلم و دستشو کشید به سینه ام و<br />
آهسته گفت : از دستم دلخور شدی ؟<br />
گفتم : ‌ولش کن مهم نیست<br />
بعد پشت مو کردم بهش ، دست شو رو بازوم کشید و گفت : خیلی خوب ، بیا بکن<br />
سریع برگشتم سمتش و گفتم : جدی گفتی می زاری ؟<br />
لبخندی زد و گفت : نه<br />
با خشونت به شکم خوابوندمش رو تخت و رو رون پاهاش نشستم و با ناراحتی گفتم :<br />
به کیرم که اجازه نمی دی ، من که می کنم ، داد بزنی هم دهن تو می گیرم ،<br />
یه خورده بهت می خندم واسم ناز می کنی ، حالا که این جوریه تا همه کیر مو<br />
تو کونت نکنم ول کنت نیستم<br />
اخمی کرد و گفت : خیلی بی تربیتی احمد ، حداقل آمادش کن بعد مگه خودت نگفتی<br />
؟ چطوری می خوای آمادش کنی وحشی ؟<br />
بلند شدم و دو تا متکی دادم زیر شکمش و گفتم : چشم مهین خانم ، یه جوری<br />
آمادش می کنم که وقتی همه کیرم تو کونت رفت داد بزنی بازم بیشتر بده تو<br />
آهی کشید و گفت : فکر نمی کنم بتونی ، حالا زورت رو بزن . ببینم چکار می<br />
کنی<br />
کون شو گرفتم تو دستام و لب کون شو با خشونت از هم وا کردم چشم که به سوراخ<br />
کوچولوی کونش افتاد دوباره داغ کردم احمد کوچولو هم ذوق زده شده بود و هی<br />
داشت قد می کشید از این که تا چند دقیقه دیگه تو این سوراخ کوچولو جا خوش<br />
می کرد سر از پا نمی شناخت زبونم رو گذاشتم رو سوراخ کونش و با دستام تا<br />
جایی که می شد کون شو از هم باز کردم یه ذره سوراخ کونش از هم باز شد و من<br />
زبونم رو کردم تو اولش یه ذره ساکت بود بعد دیدم داره آه می کشه<br />
دوباره زور زدم تا کونش رو باز تر کنم و بعد یه تف انداختم رو سوراخش یه<br />
ذره تفم رفت تو سوراخ کونش . انگشتم رو کردم تو دهنم و حسابی خیسش کردم و<br />
یه تف دیگه که رو سوراخش انداختم آهسته انگشتم رو فشار دادم تو کونش .<br />
کونشو جمع کرد گفتم : خودتو شول کن با دستات کون تو از هم باز کن حال بده<br />
دیگه اذیت نکن<br />
دستاشو گرفت به کونش و از دو طرف کشید و خودشو شول کرد یه دستم رو بردم زیر<br />
و دوانگشتی کردم تو کسش و همون طور که دو انگشتم رو تو کسش عقب جلو می<br />
کردم . انگشت دیگه مو رو سوراخ کونش می مالیدم بعد یه خورده کردم تو<br />
آهسته گفت : آخ ..یواش<br />
دوباره یه تف دیگه رو سوراخش انداختم و سوراخ شو مالیدم چند دقیقه ای که<br />
مالوندم دوباره انگشتم رو فرو کردم این بار دیگه آخ نکشید حالا دو بند<br />
انگشتم تو کونش بود . آهسته انگشتم رو کشیدم بیرون و یه تف گنده انداختم رو<br />
سوراخ کونش ، سوراخش دیگه وا مونده بود همه تفم رفت تو کونش و بعد انگشتم<br />
رو کردم تو همه انگشتم دیگه تو کونش بود و من مشغول چرخوندن انگشتم تو کونش<br />
شدم و کم کم بیرون و تو رفتن انگشتم تو کونش راحت شده بود یه تف دیگه رو<br />
سوراخ کونش انداختم و دو انگشتی مشغول شدم مهین هم مرتب ناله می کد و یه<br />
دستشو که برده بود زیر شکمش رو کسش گذاشته بود تندتر کسش رو می مالید و با<br />
دست دیگه اش سینه هاشو می مالید . خواستم دو انگشتم رو که تو کسش بود بکشم<br />
بیرون تا راحت تر به کونش برسم که داد زد : بزار توش باشه<br />
کمی که گذشت دو تا انگشت هر دو دستم تو کون و کسش حرکت می کرد<br />
دادش در اومده بود و مرتب از من می خواست تند ترش کنم<br />
یه خورده که گذشت چند بار به تندی خودش رو تکون داد و آروم شد<br />
فهمیدم آبش واسه چندمین بار اومده . حالا تو بی حالی وقتش بود که احمد<br />
کوچولو رو بکار بگیرم انگشتامو کشیدم بیرون و یه تف دیگه به تو سوراخ کونش<br />
انداختم و کیر مو گذاشتم لب سوراخ و آهسته کردم تو اولش چیزی نگفت ولی وقتی<br />
کلای احمد کوچولو تو سوراخش گم شد شروع به ناله کرد و آخ و اوخش در آمد .<br />
حالم آنقدر خراب بود که گوشام چیزی نمی شنید یواش ، یواش فشار می دادم<br />
دستاشو به پهلو هام گرفت و سعی کرد منو بده عقب و داد زد : بسه دیگه ، تو<br />
رو خدا .. آخ .. احمد &#8230;دارم پاره می شم &#8230;..آخ .. آخ بکشش بیرون<br />
حرفاش بیشتر تحریکم کرد نگاهی به کیرم کردم هنوز نصفیش بیرون بود<br />
کیرم درد گرفته بود عجب کون تنگی داشت . دلم نمی یومد بکشمش بیرون یه زور<br />
دیگه زدم جیغی کشید و شروع کرد به ضربه زدن به پام خم شدم رو پشتش و دست مو<br />
گرفتم رو دهنش و با همه قدرتی که داشتم کیرمو هول دادم تو . مرتب به متکی<br />
می کوبید و از چشاش آب می یومد معلوم بود داره از درد گریه می کنه . من<br />
دیگه چیزی حالیم نبود تا ته کردم تو و اهمیتی به لنگ و لگد زدناش ندادم بعد<br />
مشغول تلمبه زدن شدم تقریبا از هوش رفته بود چند دقیقه ای که تلمبه زدم<br />
دوباره هوش آمد و مشغول دست و پا زدن شد . وقتی آبم آمد همه شو تو کونش<br />
ریختم . و کمی کیرم رو بیرون کشیدم تا جا واسه آبم باشه . بعد همونطوری که</p>
<p><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/c.jpg"><img loading="lazy" data-attachment-id="189" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/c/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/c.jpg" data-orig-size="450,338" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;2.8&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;FinePix A330&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;1072915278&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;5.7&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;125&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0.016666666666667&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="c" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/c.jpg?w=450" class="aligncenter size-full wp-image-189" title="c" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/c.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/c.jpg 450w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/c.jpg?w=150&amp;h=113 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/c.jpg?w=300&amp;h=225 300w" sizes="(max-width: 450px) 100vw, 450px" /></a><br />
کیرم تو کونش بود افتادم رو پشتش . داشت خوابم می برد که ناله ای کرد و گفت<br />
: بکش بیرون اون وامونده رو دیگه<br />
بخودم اومدم و کیرم رو کشیدم با یه دستمال تمیزش کردم با فشاری که واسه<br />
تمیز کردن دور کونش می دادم کمی از آبم از سوراخش زد بیرون<br />
بی حال افتادم کنارش و چند دقیقه بعد خوابم برد<br />
صبح که بیدار شدم دیدم همه لباساشو پوشیده و رو تخت نشسته یه نگاه بهش کردم<br />
و لبخندی زدم و پرسیدم : خوب خوابیدی ؟<br />
اخمی کرد و گفت : راستش نه<br />
گفتم : چرا ؟ زیاد خور وپف می کردم ؟<br />
لبخندی زد و گفت : نه درد داشتم<br />
خودمو کشیدم طرفش و موهاشو نوازش کردم و گفتم : ما رو ببخش آبجی &#8230;&#8230; آخ<br />
&#8230;ببخشید مهین خان ..خانم<br />
انگشت شو گذاشت رو لبام و گفت : زیادی زور نزن ، می فهمم چی می خوای بگی ،<br />
حالا بهتره پاشی لباساتو بپوشی<br />
یه نگاه بخودم کردم خیلی اوضاح خیط بود پریدم لباسامو تنم کردم بعد رفتیم<br />
دستشویی و یه آب به دست و رومون که زدیم حال اومدیم . مثل جوان هایی که<br />
نومزد بازی می کردند دست شو گرفتم و رفتیم تو رستوران<br />
یه صبحانه دبش زدیم تو رگ . کریم از روبرو شدن با من واهمه داشت ولی من یه<br />
حالی بهش دادم و خودم رفتم پیشش و سلام ، صبح بخیری بهش کردم . کریم یه<br />
نرمه از دختره عذر خواهی کرد و همه چی میزون شد ، من سوییچ وانت رو از کریم<br />
خان گرفتم و با دختره رفتیم شاهرود یه خورده گردوندمش . دختره پاک با ما<br />
قاتی شده بود گه گاه سرشو می زاشت رو شونه ام و یا شوخی ، شوخی کتکم می زد<br />
تا نزدیک ظهر این ور و اون ور رفتیم و بعد برگشتیم رستوران هنوز خبری از آق<br />
اسمال و اتوبوس نبود . یکی دو تا اتوبوس واسه نهار ایستاده بودن<br />
رفتیم پهلو میز کریم خان ، ما رو که دید لبخندی زد و گفت : خوش گذشت؟<br />
یکی از سیگار را شو از تو بسته ای که جلوش بود برداشتم و گذاشتم کنج لبم و<br />
روشنش کردم . لبخندی کشیدم رو لبم و گفت : ای بد نبود ، ببینم از آق اسمال<br />
خبری نشد ؟<br />
زیر چشمی یه نگاه به دختره انداخت و بعد گفت : چرا ، تلفون زد ، حال تو می<br />
پرسید . گفتمش رفتی با دختره تو شاهرود بگردی ، گفت ساعت دو می رسه اینجا<br />
لبخندی زدم و گفتم : ای ول ، باز این آق اسمال خودمون ، یه نرمه تو فکر ما<br />
هست<br />
بلند شد و گفت : چی می خوری ؟<br />
رو کردم به دختره و گفتم : کریم خان می گه چی می خوری ؟<br />
سرشو انداخت پایین و گفت : ارزون باشه ، بقیه اش مهم نیست<br />
کریم زرتی زد زیر خنده و گفت : دختر جون ، اینجا لازم نیست پولاتو خرج کنی ،<br />
بگو چی می خوری بگم براتون بیارن . مهمون من باش<br />
نگاهی به من انداخت و گفت : هر چی شما بخورید من هم می خورم<br />
کریم لبخندی زد و سرش رو کرد طرف آشپزخونه و داد زد : آهای پسر دو تا مخصوص<br />
بیار<br />
بعد رو کرد به دختره و گفت : برو بشین سر یه میز تا غذاتون حاضر بشه شلوغه<br />
کم کم شلوغ تر هم می شه جا گیرتون نمی یاد<br />
دختره رفت طرف یه میز خالی ، من هم خواستم دنبالش برم که کریم مچ دست مو<br />
گرفت و بعد به دختره که ما رو نگاه می کرد گفت :‌ شما برو آبجی الان احمد<br />
هم میاد<br />
وقتی که دور شد سرشو کشید جلوم و گفت : احمد ، نمی خوای سلامتی ما رو بی<br />
خیال شی ؟ بد جوری شق کردم یه حالی بده نامرد<br />
سرم رو جلو بردم و گفتم : بکنش تو کون یکی از شاگردات ، اون بچه ساله تپله<br />
خوب چیزیه ، من می خوام این دختره رو بگیرمش ، بد جوری پا گیرش شدم وگر نه<br />
دیشب مهمونت می کردم یه را ترتیب شو بدی<br />
چشاش داشت از حدقه می یومد بیرون ، یه نگاه به من کرد و گفت : جدی می گی ؟<br />
آهی کشیدم و گفتم : نمی دونی لامصب چی با دلم کرده ، اگه خدا بخواد می خوام<br />
رسیدیم مشهد ببرمش ، محضر و عقدش کنم<br />
&#8230; اخمی کرد و گفت : آخه<br />
گفتم : حالیمه چی می خوای بگی ولی مهم نیست ، از سر من شاگرد راننده هم<br />
زیادیه ، فقط دعا کن بشه بگیرمش هم ثواب داره و اون بیچاره از بلاتکلیفی در<br />
می یاد هم من خدا بخواد سر وسامونی می گیرم یه نامرد قبلا به قول ازدواج<br />
ترتیبش رو داده و اون هم از ترسش فراری شده بوده تا به خیال خودش پسره رو<br />
پیدا کنه ، بعد هم که تو تور ما افتاد . حس می کنم اگه ولش کنم خیلی نامردم<br />
. آخ خدا ، اگه یه حالی بدی بما همه رو حال دادی ، مخصوصا ننه مو که مدام<br />
به شوخی به من می گه آخرش یه دختر گدا گوله گیرت می یاد<br />
آهسته زد رو دستم و گفت : ای ول ، خیلی با حالی احمد . مرد به تو می گن به<br />
خدا . من یکی چاکرتم<br />
شاگردش یه سینی که توش دو پرس غذا بود آورد سر میز و گفت : کریم خان دو تا<br />
مخصوص ، واسه کی ببرم<br />
کریم خان نگاهی به کباب ها کرد و گفت : الاغ ، گفتم . مخصوص ! برو گمشو از<br />
اون مخصوص های شوفر ها آماده کن . واسه احمد خان می خوام بدو یالا<br />
رو کردم به کریم و گفتم : نوکرتم کریم خان چوب کاری می کنی ما رو<br />
لبخندی زد و گفت : برو احمد جون برو پیش زن خوشگلت بشین که پاک حیرون ما رو<br />
می پاد ، برو تنهاش نزار<br />
رفتم سر میز نشستم پهلوش . دختره یه خورده زل زد بهم و پرسید : چی می گفت<br />
؟‌ بهت گیر داده بود ؟<br />
خندیدم و گفتم : آبجی داری میای تو خط ما گیر رو می گم نه خوشگل من گیر<br />
نداده بود . دو کلام حرف زدیم با هم<br />
اخمی کرد و گفت : از دیروز حواسش به منه ، نامردی نکنی ها ؟ نزاری بیاد<br />
طرفم<br />
دست شو گرفتم تو دستم و گفتم : خیالت راحت باشه آبجی ، کسی دستش بهت نمی<br />
رسه<br />
نگام به کریم خان بود که دیدم رفت تو آشپزخونه<br />
چند دقیقه بعد محمد سینی غذا رو آورد سمت ما و غذا رو چید رو میز و بعد<br />
نشست رو صندلی کنارمون . نگاهی بهش کردم و گفتم : بشین راحت باش<br />
لبخندی زد و گفت : الان می رم احمد جون ، باید یه چیزی بگم<br />
بعد دست کرد جیبش و یه ساعت و یه گردنبند از جیبش در آورد و گذاشت رو میز<br />
جلو دختره و سرش رو گرفت پایین و گفت : منو ببخشید دیشب آمدم تو اتاق که<br />
شما رو دید بزنم ، چشمم به اینها که افتاد دیدم خوابید آهسته برشون داشتم .<br />
حالا که کریم خان گفت شما می خوای زن احمد بشی دلم تاب نیوورد ، اینها رو<br />
نگه دارم . تو رو خدا منو ببخشید<br />
بلند شد و رو کرد به من و گفت : تو رو خدا منو ببخش احمد جون ما نوکرتیم ،<br />
مدتهاست که رفیق هم هستیم . اگه از اول می دونستم یه همچی غلطی نمی کردم<br />
بعد رفت سمت آشپزخونه . دختره داشت بد جوری منو نگاه می کرد اخمی کردم و<br />
گفتم : چیه ؟ بخدا اگه من خبر داشتم اون ورداشته<br />
دستم رو گرفت و گفت : تو می خوای با من ازدواج کنی ؟<br />
گفتم : بده ، آبجی . لیاقت تو رو نداریم<br />
رفت تو فکر . در طول غذا خوردن هم مدام تو فکر بود مطمئن بودم اصلا نفهمید<br />
چی نهار خورد<br />
بعد غذا یه نگاه طولانی بهم کرد ، حوصله سررفت ، گفتم : چیزی شده ؟<br />
اخمی کرد و گفت : واسه دلسوزی می خوای با من ازدواج کنی ؟<br />
لبخندی کشیدم رو لبام و گفتم : نه آبجی ، بخدا خاطرتو می خوام . دیشب تا<br />
حالا خیلی تو فکرشم . اگه قبول نکنی خیلی کون سوزی داره واسم<br />
لبخندی زد و گفت : خیلی سخته<br />
تندی گفتم : نه آبجی جون ، هیچ سختی نداره تو که شناسنامه تو همرات داری من<br />
هم که از خونه بر می دارم . سن هر دو مونم که میزونه ، ننه و بابام و بقیه<br />
ام که از خداشونه من سر وسامون بگیرم . تو رو ببینن چه تیکه مامانی هستی<br />
شاخاشون می زنه از کله هاشون بیرون . نترس آبجی هیچ سختی نداره . من خودم<br />
کار ها رو ردیف می کنم<br />
خندید و گفت : ازدواج رو نمی گم که<br />
پرسیدم : پس چی آبجی ؟<br />
خندید و گفت : این آبجی گفتن و حرفهای الواتی رو که عادتت شده و مرتب<br />
تکرارش می کنی از سرت بیرون کنم ، رو می گم<br />
خندیدم و گفتم : اونش حله آبجی &#8230;. ببخشید مهین خان .. ای بابا مهین خانم ،<br />
تو بله رو بگو بقیه اش حله<br />
لبخندی زد و گفت : من اگه واقعا دوستم داری ، و واسه دلسوزی نباشه از خدامه<br />
من هم بهت علاقه مند شدم<br />
مشت مو کوبیدم رو میز و داد زدم : دیگه تمومه ، ای ول آبجی جون<br />
کریم خان بلند شد و آمد سمت میز ما و نگاهی به میز بهم ریخته شده کرد و با<br />
خنده گفت : الاغ جون<br />
بعد رو کرد به دختره و گفت : ببخشید آبجی ، ما باهاش شوخی داریم<br />
بعد روش برگردوند به من و ادامه داد : الاغ جون ، باز شیر شدی همه مشتری ها<br />
نگات می کنند . ناسلامتی می خوای ازدواج کنی . یه خورده آدم باش<br />
بعد رو کرد به دختره و گفت : مبارک باشه خواهر ، فقط خدا بهت صبر بده با<br />
این احمد دق نکنی خیلیه ، البته بگم ها احمد تو مردایی که من می شناسم خیلی<br />
تکه<br />
دختره لبخندی زد و گفت : شاید دور و بر شما مرد کم باشه ، فکر کنم شما<br />
نامرد ها رو بیشتر می شناسی تا مردها رو<br />
کریم سرخ شد ، ندیده بودم کریم این رنگی بشه رو کرد به من و گفت : نه خوشم<br />
اومد ، کارش خیلی درسته کم نمی یاره باید بگم خدا باید به تو صبر بده . می<br />
بینم یکی پیدا شده که بتونه آدمت کنه<br />
تو اتوبوس که برمی گشتیم مشهد موضوع ازدواج رو با آق اسمال و موسی خان در<br />
میون گذاشتم . اولش مات شون برد ولی بعد که رسیدیم مشهد هر کدوم یه چک<br />
دویست چوبی واسم کشیدن دادن دستم<br />
الان دو سالی می شه که با هم ازدواج کردیم اولا خانواده اش سایه مو با تیر</p>
<p><a href="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5555.jpg"><img loading="lazy" data-attachment-id="190" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/k/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5555.jpg" data-orig-size="436,352" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;Kyle and Jackie O&#039;s Ultimate Nude Wedding&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;K&quot;}" data-image-title="K" data-image-description="&lt;p&gt;Kyle and Jackie O&amp;#8217;s Ultimate Nude Wedding&lt;/p&gt;
" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5555.jpg?w=436" class="aligncenter size-full wp-image-190" title="K" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5555.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5555.jpg 436w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5555.jpg?w=150&amp;h=121 150w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5555.jpg?w=300&amp;h=242 300w" sizes="(max-width: 436px) 100vw, 436px" /></a><br />
می زدن و با ما قطع رابطه کردن ولی سه ماه پیش که بچه مون بدنیا آمد<br />
آمدن دیدنمون و منو پذیرفتن . بابای مهین دیگه اجازه نداد برم تو اتوبوس<br />
کار کنم براش افت داشت دامادش شاگرد اتوبوس باشه و منو برد تو مغازه خودش و<br />
یه کار خوب بهم داد فروشگاه بزرگ پارچه فروشی داشت . خیلی زود با من دوست<br />
شد و من هم بعد یه ماه حسابی تو کارم اوستا شدم بابای مهین که دید خبره شدم<br />
و بقول خودش از پس کارها بر می یام شاگرد قبلی شو بیرون کرد و من شدم بعد<br />
اون همه کاره فروشگاه پیش همه از زرنگی و تیزیم تعریف می کرد . فقط بعضی<br />
وقتها که به مشتری ها بجای خانم می گفتم آبجی دادش در می یومد<br />
پایان</p>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
<p style="text-align:right;">
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">150</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://media.farsnews.com/Media/8302/Images/jpg/A0041/A0041238.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">مسافر خوشگل اتوبوس</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/2.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">2</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/3.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">3</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/4.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">4</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/11.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">11</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">5</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/6.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">6</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/8.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">8</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/7.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">7</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/a.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">a</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/b.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">b</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/c.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">c</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/11/5555.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">K</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تک‌گویی‌های واژَن &#8211; متن کامل</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 18:05:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Arts]]></category>
		<category><![CDATA[Eve Ensler]]></category>
		<category><![CDATA[Monologues]]></category>
		<category><![CDATA[Performing Arts]]></category>
		<category><![CDATA[Shows]]></category>
		<category><![CDATA[Theatre]]></category>
		<category><![CDATA[Vagina Monologue]]></category>
		<category><![CDATA[Washington State University]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=98</guid>

					<description><![CDATA[متن کامل تک‌گویی‌های واژن یک نمایشنامه چند اپیزودی است که توسط ایو انسلر نویسنده فمینیست آمریکایی نوشته شده و تاکنون در بیش از ۱۲۰ کشور اجرا و به ۴۵ زبان ترجمه شده است انسلر این نمایشنامه را در ۱۹۹۶ نوشته و چندین بار مورد ویرایش قرار داده و تک‌گویی‌های را نیز به آن افزوده است. [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#0000ff;"><a href="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/9/" rel="attachment wp-att-107"><br />
</a></span></strong></p>
<h1 style="text-align:center;"><span style="text-decoration:underline;"><span style="color:#000000;"><strong>متن کامل</strong></span></span></h1>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#0000ff;"><br />
تک‌گویی‌های واژن یک نمایشنامه چند اپیزودی است که توسط ایو انسلر نویسنده فمینیست آمریکایی نوشته شده و تاکنون در بیش از ۱۲۰ کشور اجرا و به ۴۵ زبان ترجمه شده است</span></strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#0000ff;">انسلر این نمایشنامه را در ۱۹۹۶ نوشته و چندین بار مورد ویرایش قرار داده و تک‌گویی‌های را نیز به آن افزوده است. او تک‌گویی‌های واژن را نخستین بار ۳ اکتبر همان سال در نیویورک به اجرا درآورده است. او برای نوشتن این نمایشنامه با بیش از ۲۰۰ زن مصاحبه کرده است.</span></strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#0000ff;">تک‌گویی‌های واژن شامل تعدادی تک‌گویی است که توسط چند زن انجام می‌شود و در هر یک از آن‌ها زنی در مورد مسائل مرتبط با واژن خود چون سکس، عشق، تجاوز جنسی، عادت ماهانه، ناقص سازی جنسی، استمناء، زایمان و ارگاسم صحبت می‌کند.</span></strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#0000ff;">انسلر در ابتدا به تنهایی کل تک‌گویی‌ها را اجرا می‌کرد، اما پس از مدتی اجرای آن را با سه بازیگر متفاوت شروع کرد و در سال‌های اخیر برای هر یک از تک‌گویی‌ها بازیگر متفاوتی اجرا می‌کند. سوزان ساراندون، ووپی گلدبرگ، کیت بلانشت و کیت وینسلت از بازیگران سرشناسی هستند که در این نمایش ایفای نقش کرده‌اند.</span></strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#0000ff;">اجرای این نمایش در تعدادی از کشورها از جمله اوگاندا، مالزی و چین ممنوع شده است</span></strong></p>
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#0000ff;"><a href="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/1-2/" rel="attachment wp-att-99"><img loading="lazy" data-attachment-id="99" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/1-2/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/11.jpg" data-orig-size="634,733" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="1" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/11.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-99" title="1" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/11.jpg?w=570&#038;h=659" alt="" width="570" height="659" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/11.jpg?w=570&amp;h=659 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/11.jpg?w=130&amp;h=150 130w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/11.jpg?w=259&amp;h=300 259w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/11.jpg 634w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /></a><img loading="lazy" data-attachment-id="100" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/2/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/2.jpg" data-orig-size="638,1028" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="2" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/2.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-100" title="2" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/2.jpg?w=570&#038;h=918" alt="" width="570" height="918" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/2.jpg?w=570&amp;h=918 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/2.jpg?w=93&amp;h=150 93w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/2.jpg?w=186&amp;h=300 186w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/2.jpg 638w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /></span></strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#0000ff;"><strong><a href="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/3-2/" rel="attachment wp-att-101"><img loading="lazy" title="3" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/31.jpg?w=570&#038;h=987" alt="" width="570" height="987" /></a></strong><img loading="lazy" data-attachment-id="102" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/4-2/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/41.jpg" data-orig-size="641,1056" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="4" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/41.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-102" title="4" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/41.jpg?w=570&#038;h=939" alt="" width="570" height="939" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/41.jpg?w=570&amp;h=939 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/41.jpg?w=91&amp;h=150 91w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/41.jpg?w=182&amp;h=300 182w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/41.jpg 641w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /><img loading="lazy" data-attachment-id="103" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/5/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/5.jpg" data-orig-size="351,1121" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="5" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/5.jpg?w=321" class="aligncenter size-full wp-image-103" title="5" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/5.jpg?w=570" alt=""   srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/5.jpg 351w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/5.jpg?w=47&amp;h=150 47w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/5.jpg?w=94&amp;h=300 94w" sizes="(max-width: 351px) 100vw, 351px" /><img loading="lazy" data-attachment-id="104" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/6/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/6.jpg" data-orig-size="639,1075" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="6" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/6.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-104" title="6" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/6.jpg?w=570&#038;h=958" alt="" width="570" height="958" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/6.jpg?w=570&amp;h=959 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/6.jpg?w=89&amp;h=150 89w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/6.jpg?w=178&amp;h=300 178w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/6.jpg 639w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /><img loading="lazy" data-attachment-id="105" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/7/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/7.jpg" data-orig-size="639,1117" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="7" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/7.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-105" title="7" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/7.jpg?w=570&#038;h=996" alt="" width="570" height="996" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/7.jpg?w=570&amp;h=996 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/7.jpg?w=86&amp;h=150 86w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/7.jpg?w=172&amp;h=300 172w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/7.jpg 639w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /><img loading="lazy" data-attachment-id="106" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/8/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/81.jpg" data-orig-size="637,1113" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="8" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/81.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-106" title="8" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/81.jpg?w=570&#038;h=995" alt="" width="570" height="995" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/81.jpg?w=570&amp;h=996 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/81.jpg?w=86&amp;h=150 86w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/81.jpg?w=172&amp;h=300 172w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/81.jpg 637w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /></span></strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#0000ff;"><strong><a href="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/9/" rel="attachment wp-att-107"><img loading="lazy" title="9" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/9.jpg?w=570&#038;h=935" alt="" width="570" height="935" /></a></strong><img loading="lazy" data-attachment-id="108" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/10/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/10.jpg" data-orig-size="638,1059" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="10" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/10.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-108" title="10" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/10.jpg?w=570&#038;h=946" alt="" width="570" height="946" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/10.jpg?w=570&amp;h=946 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/10.jpg?w=90&amp;h=150 90w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/10.jpg?w=181&amp;h=300 181w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/10.jpg 638w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /><img loading="lazy" data-attachment-id="109" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/11/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/111.jpg" data-orig-size="627,892" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="11" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/111.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-109" title="11" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/111.jpg?w=570&#038;h=810" alt="" width="570" height="810" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/111.jpg?w=570&amp;h=811 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/111.jpg?w=105&amp;h=150 105w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/111.jpg?w=211&amp;h=300 211w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/111.jpg 627w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /><img loading="lazy" data-attachment-id="110" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/12/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/12.jpg" data-orig-size="632,1023" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="12" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/12.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-110" title="12" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/12.jpg?w=570&#038;h=922" alt="" width="570" height="922" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/12.jpg?w=570&amp;h=923 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/12.jpg?w=93&amp;h=150 93w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/12.jpg?w=185&amp;h=300 185w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/12.jpg 632w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /></span></strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#0000ff;"><strong><a href="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/13/" rel="attachment wp-att-111"><img loading="lazy" title="13" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/13.jpg?w=570&#038;h=985" alt="" width="570" height="985" /></a></strong><img loading="lazy" data-attachment-id="112" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/14/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/14.jpg" data-orig-size="635,940" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="14" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/14.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-112" title="14" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/14.jpg?w=570&#038;h=843" alt="" width="570" height="843" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/14.jpg?w=570&amp;h=844 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/14.jpg?w=101&amp;h=150 101w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/14.jpg?w=203&amp;h=300 203w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/14.jpg 635w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /><img loading="lazy" data-attachment-id="113" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/15/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/15.jpg" data-orig-size="630,1066" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="15" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/15.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-113" title="15" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/15.jpg?w=570&#038;h=964" alt="" width="570" height="964" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/15.jpg?w=570&amp;h=964 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/15.jpg?w=89&amp;h=150 89w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/15.jpg?w=177&amp;h=300 177w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/15.jpg 630w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /><img loading="lazy" data-attachment-id="114" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/16/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/16.jpg" data-orig-size="630,1086" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="16" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/16.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-114" title="16" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/16.jpg?w=570&#038;h=982" alt="" width="570" height="982" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/16.jpg?w=570&amp;h=983 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/16.jpg?w=87&amp;h=150 87w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/16.jpg?w=174&amp;h=300 174w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/16.jpg 630w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /><img loading="lazy" data-attachment-id="115" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/17/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/17.jpg" data-orig-size="636,1092" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="17" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/17.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-115" title="17" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/17.jpg?w=570&#038;h=978" alt="" width="570" height="978" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/17.jpg?w=570&amp;h=979 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/17.jpg?w=87&amp;h=150 87w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/17.jpg?w=175&amp;h=300 175w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/17.jpg 636w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /><img loading="lazy" data-attachment-id="116" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/18/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/18.jpg" data-orig-size="635,1071" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="18" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/18.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-116" title="18" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/18.jpg?w=570&#038;h=961" alt="" width="570" height="961" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/18.jpg?w=570&amp;h=961 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/18.jpg?w=89&amp;h=150 89w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/18.jpg?w=178&amp;h=300 178w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/18.jpg 635w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /><img loading="lazy" data-attachment-id="117" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/19/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/19.jpg" data-orig-size="638,1110" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="19" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/19.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-117" title="19" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/19.jpg?w=570&#038;h=991" alt="" width="570" height="991" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/19.jpg?w=570&amp;h=992 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/19.jpg?w=86&amp;h=150 86w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/19.jpg?w=172&amp;h=300 172w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/19.jpg 638w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /><img loading="lazy" data-attachment-id="118" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/20/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/20.jpg" data-orig-size="626,1059" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="20" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/20.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-118" title="20" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/20.jpg?w=570&#038;h=964" alt="" width="570" height="964" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/20.jpg?w=570&amp;h=964 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/20.jpg?w=89&amp;h=150 89w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/20.jpg?w=177&amp;h=300 177w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/20.jpg 626w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /></span></strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#0000ff;">.</span></strong></p>
<p style="text-align:right;"><a href="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/21/" rel="attachment wp-att-119"><img loading="lazy" data-attachment-id="119" data-permalink="https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/attachment/21/" data-orig-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/21.jpg" data-orig-size="627,834" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="21" data-image-description="" data-image-caption="" data-large-file="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/21.jpg?w=570" class="aligncenter size-full wp-image-119" title="21" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/21.jpg?w=570&#038;h=758" alt="" width="570" height="758" srcset="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/21.jpg?w=570&amp;h=758 570w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/21.jpg?w=113&amp;h=150 113w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/21.jpg?w=226&amp;h=300 226w, https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/21.jpg 627w" sizes="auto, (max-width: 570px) 100vw, 570px" /></a></p>
<div><strong><br />
</strong></div>
<div><strong><br />
</strong></div>
<div><strong><br />
</strong></div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2009/11/12/%d8%aa%da%a9%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">98</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/11.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/2.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">2</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/31.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">3</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/41.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">4</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/5.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">5</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/6.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">6</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/7.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">7</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/81.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">8</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/9.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">9</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/10.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">10</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/111.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">11</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/12.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">12</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/13.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">13</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/14.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">14</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/15.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">15</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/16.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">16</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/17.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">17</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/18.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">18</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/19.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">19</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/20.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">20</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2010/11/21.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">21</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>هر آنچه باید در مورد پرده بکارت بدانید</title>
		<link>https://bedanid.wordpress.com/2009/10/03/%d9%87%d8%b1-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d9%be%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%af/</link>
					<comments>https://bedanid.wordpress.com/2009/10/03/%d9%87%d8%b1-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d9%be%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[نویسنده]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 15:00:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Human sexual activity]]></category>
		<category><![CDATA[Hymen]]></category>
		<category><![CDATA[Sexual intercourse]]></category>
		<category><![CDATA[Surgery]]></category>
		<category><![CDATA[United States]]></category>
		<category><![CDATA[Vagina]]></category>
		<category><![CDATA[Virginity]]></category>
		<category><![CDATA[Washington Post]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[بکارت]]></category>
		<category><![CDATA[بکارت، سکس، دوشیزگی]]></category>
		<category><![CDATA[دوشیزگی]]></category>
		<category><![CDATA[سکس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://bedanid.wordpress.com/?p=140</guid>

					<description><![CDATA[پرده بکارت یک غشا نازک ، همراه با سوراخ یا سوراخهایی برای عبور جریان خونریزی عادت ماهیانه از درون آن ، و چیزی که بطور مشخص ورودی واژن زنان رو مسدود کردهاست. اینکه موجودیت و مفهوم پرده بکارت چیست یکی از اسرار جاودانه و نهفته در بدن زنان است. اگرچه که بنظر نمیرسد این بخش [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">
<img loading="lazy" class="alignleft" title="hymen" src="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/10/hymen25252bvirgin25252bpictureimage.jpg?w=260&#038;h=317" alt="" width="260" height="317" /></p>
<p style="text-align:right;">پرده بکارت یک غشا نازک ، همراه با سوراخ یا سوراخهایی برای عبور جریان خونریزی عادت ماهیانه از درون آن ، و چیزی که بطور مشخص ورودی واژن زنان رو مسدود کردهاست. اینکه موجودیت و مفهوم پرده بکارت چیست یکی از اسرار جاودانه و نهفته در بدن زنان است. اگرچه که بنظر نمیرسد این بخش وظیفه خاصی داشته باشد، و چیز مشهود اینستکه بافت پرده تنها باقی مانده از پروسه رشد و شکل گیری واژن باشد.از نظر روان شناسی بنظر می آید که این بخش باعث می شود که جرم و چرک نتوانند وارد سطح داخلی واژن گردند. حتی می توان گفت که در بچه ها و اطفال ، پرده میتونه تا حدی یک نقش محافظتی رو در برابر وارد شدن اشیا بداخل واژن رو بازی نماید. در بعضی مواقع مشاهده میزان آسیب به پرده میتونه دلیل بر وجود رابطه نامشروع و یا حتی دال بر مورد آزار واذیت قرار گرفتن نیز تلقی گردد. در طول تاریخ فرهنگهای بسیاری رو می توان دید که دراونها داشتن روابط جنسی خارج از چهارچوب ازدواج ، غیر قانونی می باشد. در این فرهنگها دست نخورده بودن پرده دال بر نداشتن رابطه جنسی برای فرد تلقی میگردد. ارتباط یاد شده امروزه دلیل برخورد بین فرهنگ و روان گردیده است.</p>
<p style="text-align:right;">اما از نظرعلمی مفهوم دست نخورده بودن پرده بیشتر به یک افسانه غیر واقعی می ماند. دلیل آن هم این است که پرده دارای انواع گوناگونی از نظر شکل ، ضخامت و اندازه می باشد. حتی ازانواع آن میتوان به نوع حلقوی آن اشاره کرد که پرده تمامی ورودی داخل واژن را مسدود میکند و تنها یک سوراخ در میان آن قرار دارد. یا میتوان به پرده جداره دار اشاره کرد که دارای شکافهای باریکی در قسمت مرکز به پایین آن میباشد. اکثر پرده ها تمامی بخش ورودی واژن را پوشش نمیدهند و همواره دارای منافذی برای خروج خون و مواد زائد در طول مدت عادت ماهیانه هستند.اما در بعضی موارد نادر پرده می تواند قطور باشد و یا بدون سوراخ بوده و یا تمامی بخش ورودی واژن را پوشش دهد. اینگونه پرده ها احتمالاٌ اجازه قائدگی و یا نفوذ آلت جنسی مرد در زمان آمیزش جنسی و یاهر چیزی که بخواهد وارد واژن گردد را نخواهند داد. در اینصورت در زمان سیکل ماهیانه خونریزی صورت نخواهد گرفت و نتیجه آن پر شدن واژن از خون خواهد بود که این خون میتواند به سمت رحم حرکت کرده و موجبات دردسر را برای فرد فراهم آورد. اگرچه که پزشکان این مانع را با یک جراحی ساده و ایجاد شکاف برطرف خواهند کرد.</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">از آنجا که پرده بکارت میتواند دارای اشکال مختلف باشد ، باید دریافت که بازبینی آن نمیتواند دلیلی محکمی برای اثبات این مورد باشد که فرد دارای رابطه جنسی بوده است یا خیر. این قضاوت نادرست میتواند برای افرادی هم که پرده آنها در اثر فعالیتهای ورزشی ، خودارضایی ، استفاده از تامپسون ، کشیدگی بیش از حد ، نبود مادر زادی ، تستهای پزشکی و غیره باشد نیز بیجهت منظور گردد و آنها را دچار دردسر گرداند. حتی بسیاری از مدارک از این حکایت میکند که پاردگی پرده در اثر کشیدگی بیش از حد در فعالیتهایی مانند رقص ، ژیمناستیک و یا اسب سواری نیز شایع است. حتی گونه ای پرده نیز وجود دارد که بسیار انعطاف پذیر بوده و در اثز ورود آلت جنسی یا جسم خارچی به واژن ، آن بکناری زده خواهد شد و ممانعتی ایجاد نخواهد کرد. در ادامه باید یاد آور شد که پارگی پرده ممکن است با مقداری درد و مدتی خونریزی همراه باشد ولی موارد بسیاری نیز وجود دارد که پرده بدون درد و خونریزی پاره گردیده است.</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">Hymen یا همان پرده بکارت غشایی ا ست که تمام یا قسمتی ازدهانه واژن را می پوشاند</p>
<p style="text-align:right;">. Hymen لغتی یونانی ست به معنای پوست یا پرده که از نام الهه ازدواج و عروسی یونانیان</p>
<p style="text-align:right;">God Hymen وام گرفته شده. یونانیان باستان از این لغت برای انواع پرده ها از جمله پرده ای که قلب را احاطه می کند(پریکارد)، استفاده می کردند، اما با گذشت زمان، کاربرد آن به پرده بکارت محدود شد .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">در طول نخستین مراحل رشد جنینی، به طور کلی هیچ بخش ورودی به واژن وجود ندارد. لایه باریک بافتی که در این مرحله واژن را می پوشاند، قبل از تولد به طور ناقص تقسیم می شود، این لایه بعدها پرده بکارت را به وجود می آورد. در صورتیکه در مرحله قبل از تولد، تقسیم لایه به طور کامل صورت گیرد، موجب می شود بعضی زنان به طور مادرزاد، پرده بکارت نداشته باشند .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">بسیاری تصور می کنند که پرده بکارت، داخل واژن قرار دارد. در صورتیکه اینطور نیست. پرده بکارت، بخش خارجی اندام جنسی است و دقیقا در ورودی دهانه واژن قرار دارد .</p>
<p style="text-align:right;">انداممان را چقدر می شناسیم؟</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">بسیار مهم است که بدانید بدنتان به چه شکلی است. البته در مورد شکل یا رنگ اندام جنسی تان نگران نباشید. بعضی ها تیره اند، بعضی روشن، بعضی کوچکند، بعضی بزرگ. اما غیر عادی نیستند. در نظر داشته باشید که هیچ واژنی دقیقا شبیه آن دیگری نیست.اندازه و شکل این سوراخ از فردی به فرد دیگر بسیار متفاوت است. انواع رایج پرده بکارت عبارتند از :</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">حلقوی: در این نوع، پرده به صورت حلقه ای دور ورودی واژن را می پوشاند .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">ارتجاعی: پرده ای که به اندازه کافی انعطاف پذیر و قابل ارتجاع ا ست و به هنگام ورود آلت تناسلی مرد، پاره نمی شود یا به طور جزئی پاره می شود و هیچ خونریزی ندارد .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">دو سوراخی یا تیغه ای: پرده ای که یک تیغه ممتد در طول ورودی واژن دارد .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">غربالی (سوراخ سوراخ): این پرده به طور کامل در عرض مهبل کشیده شده اما سطح آن سوراخ سوراخ است .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">در صورتی که پرده حلقوی باشد حتی پس از انجام رابطه جنسی معمولا هیچگونه پارگی و یا خونریزی وجود ندارد و اینگونه خانمها تا زمانی که زایمان طبیعی نداشته باشند پرده آنها همچنان بکر باقی میماند و در هنگام زایمان پاره میشود که در این صورت اون خانم بینوا هم باید درد زایمان رو تحمل کنه و هم درد پارگی پرده بکارت رو !</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">بعضی ها مادرزاد پرده بکارت ندارند، بعضی دیگر پرده بکارتشان بدون سوراخ است، درحالیکه برخی دیگر پرده های بسیار ضخیمی دارند که ممکن است برای پاره کردن آن، کمک پزشک مورد نیاز باشد تا از بروز درد در هنگام ارتباط جنسی جلوگیری شود، این شیوه را بریدن پرده می نامند.طی اولین دخول، پرده بکارت در چند جا پاره شده و به چند قطعه تقسیم می شود، غالبا تا زمانی که زن، نوزادی به دنیا بیاورد باقیمانده پرده در دهانه واژن وجود خواهد داشت .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">پرده بدون سوراخ یا بسته چیست؟ پرده ای که تنها با خروج نوزاد پاره می شود، اما به صورت خطوط نامنظم گوشتی پیرامون ورودی واژن باقی می ماند. در دخترانی که به سن بلوغ می رسند، در صورتیکه دارای پرده بسته باشند، خون قاعدگی پشت آن جمع شده و نمی تواند خارج شود در نتیجه باعث بروز درد می شود، اینگونه افراد باید به دکتر مراجعه کرده تا طی عمل جراحی و ایجاد برشی در سطح پرده، خون قاعدگی از آن خارج شود .</p>
<p style="text-align:right;">چرا بعضی زنان در اولین ارتباط جنسی خونریزی ندارند و برخی دارند؟</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">گذشته از فقدان مادرزادی پرده بکارت در بعضی زنان، در صورتیکه زن در هنگام س ک س، آرام و بدون تنش بوده ، زمان کافی برای عشق ورزی داشته باشد، با طرف مقابل خود احساس راحتی کند و دهانه واژنش به اندازه کافی مرطوب باشد، آلت تناسلی مرد به نرمی وارد واژن او می شود و به این ترتیب در اولین ارتباط خونریزی نخواهد داشت. اما اگر زن مضطرب باشد یا بترسد و پاهایش را جمع کند دهانه واژن تنگ خواهد شد و هنگام دخول خونریزی و درد خواهد داشت .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">بعضی مردها ادعا می کنند که می توانند در حین س ک س تشخیص بدهند زن قبلا س ک س داشته یا نه، چنین نیست. تنها چیزی که مردان می توانند حس کنند، مضطرب و نگران بودن زن است که به همین دلیل خودشان را منقبض کرده و دهانه واژن به نظر تنگ تر می آید .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">از آنجائیکه در نظر مردم پرده بکارت، پرده ای بسیار سفت و محکم است که تنها با فشار پاره می شود، برخی مردها در هنگام س ک س فشار زیادی به دهانه واژن آورده و موجب پارگی دهانه واژن، درد و خونریزی می شوند. در صورتیکه، اگر زن هنگام س ک س آمادگی کافی داشته و به دور از احساس اضطراب باشد هیچ نیازی به فشار از جانب مرد نیست .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">نکات قابل توجه در مورد پرده بکارت :</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">رشته های عصبی در پرده کم هستند و به همین دلیل در صورت آرامش جسمی و روانی، پارگی آن معمولا بدون درد است .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">عمل دخول و پاره شدن پرده بهتر است در زمانی که بدن آرام است و هیچ اضطراب و خستگی وجود ندارد انجام شود. بنابراین نزدیکی در اولین شب ازدواج و پس از مراسم طولانی عروسی توصیه نمی شود .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">زنان بهتر است قبل از نزدیکی، نه به منظور گرفتن گواهی سلامت پرده بکارت بلکه به دلیل آگاهی از نوع پرده به پزشک متخصص زنان مراجعه کرده و توضیحات لازم را درخواست کنند. زیرا در موارد نادری که پرده از نوع ضخیم است، احتیاج به عمل جراحی دارد .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">در صورت تنگی دهانه واژن، بهتر است از کرم و ژلهای تسهیل کننده یا اسپری بی حس کننده استفاده کرد. ضمن اینکه تحریک زن وخروج ترشحات از دهانه واژن موجب روان شدن دهانه واژن و سهولت ارتباط جنسی می شود .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">گاهی پرده بکارت با یک یا دو بار نزدیکی کاملا پاره نمی شود وهر دفعه قسمتی از آن پاره شده و کمی خونریزی می کند. بدون پارگی پرده، مایع اسپرم ریخته شده بر روی آن می تواند موجب حاملگی شود، زیرا اسپرماتوزوئید موجود در اسپرم می تواند از سوراخ پرده حرکت کرده و به طرف تخمک زن برود و حاملکی ایجاد گردد. در این موارد زن با پرده سالم حامله می شود .</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">ورزشهایی مانند سوارکاری، دو، پرش، شنا، رقص، باله، هرگز باعث پاره شدن پرده دختر نمی شوند مگر اینکه وی طی حادثه ای و در هنگام بازی، سقوط کرده و در همان زمان جسمی نوک تیز به پرده اصابت کند و موجب پارگی آن شود</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<h3 style="text-align:center;"><strong>سوالات رایج در مورد پرده بکارت به همراه پاسخ</strong></h3>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">خواهش می کنم از اندازه پرده بکارت از جنس اون وآیا استمنا تاثیری روی آن دارد یا نه؟؟؟؟و عکسی از ان متشکرم</p>
<p style="text-align:right;">پرده بکارت يا Hymen بر خلاف تصور عموم در خارج از واژن قرار گرفته و قسمتي از دستگاه تناسلي خارجي زنان به حساب مي آيد . پرده بکارت از جنس همان بافت ورودي واژن بوده و دورتادور ورودي واژن را گرفته است . ( بد نيست بدانيم نام اين قسمت از يک خداي يوناني به نام Hymenaeus که خداي ازدواج و عروسي بوده گرفته شده است ) .<br />
اين پرده انواع مختلفي دارد :</p>
<p style="text-align:right;">* در تصویر بالا: مورد دوم از سمت راست نوع حلقوی و مورد دوم از سمت چپ دو قسمتی نام دارند.<br />
اين غشا در اثر ايجاد صدمه به شکلهاي مختلف ممکن است در جاهايي دچار زخم و پارگي شود و ديگر ترميم نشود . اين پرده ممکن است به طور مادرزادي در افرادي وجود نداشته باشد ( اگرچه در اکثريت خانم ها هست ) و نيز ممکن است به طور مادرزادي کل ورودي واژن توسط اين غشا پوشيده شده و سوراخي در آن وجود نداشته باشد .<br />
حالا به هر نحوي ( ورزشهاي مختلف ( چرخ سواري ، ژيمناستيک ، اسب سواري) ، استمنا و &#8230; )به اين پرده صدمه اي وارد شود باعث پارگي آن مي شود.<br />
پس به نظر مي رسد بودن يا نبودن اين پرده دليلي قطعي بر باکره بودن يا نبودن فرد ندارد</p>
<p style="text-align:right;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align:right;">فاصله اولين نقطه ورود آلت تاپرده بكارت چقدر است؟</p>
<p style="text-align:right;"><img loading="lazy" title="کُس" src="https://i0.wp.com/tanzimekhanevadeh.ir/images/vagside.gif" alt="" width="300" height="150" /></p>
<p style="text-align:right;">سلام ،<br />
برای فهم بهتر لطفا به تصویر زیر توجه کنید (نمای شماتیک از دستگاه تناسلی زنانه):</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">در هنگام نزدیکی، آلت مردانه وارد واژن می شود (ناحیه صورتی). بالطبع برای رسیدن به ناحیه صورتی ابتدا می بایست از خطوط قرمز (پرده بکارت) رد شد و با توجه به اینکه قطر آلت مرد در هنگام نعوظ بیش از قطر ورودی واژن در هنگام وجود پرده بکارت هست، به دنبال ورود آلت به واژن این لایه نازک دچار پارگی می شود. پس برای «ورود» آلت، اولین نقطه عبور از پرده بکارت می باشد.</p>
<p style="text-align:right;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p style="text-align:right;">آيا ممكن است با ورود آلت باز هم به پرده آسيبي نرسد؟و يا اگر پاره شد در د بسيار خفيف داشته باشد و هيچ خونريزي نداشته باشد؟</p>
<p style="text-align:right;">بله ، همانطور که در بالا هم دیده می شود، برخی از انواع پرده بکارت حالت حلقوی و ارتجاعی داشته و در هنگام ورود آلت مرد یا دچار پارگی نمی شوند و یا درحدی نیست که فرد متوجه آن شود . که البته تشخیص نوع پرده نیازمند تجربه بوده و معمولا متخصصین زنان در این زمینه تبحر دارند.</p>
<p style="text-align:right;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align:right;">اقای دکتر من 20 سالمه و قبلا استمنا داشتم ولی مدتیه به خاطر ترس از پارگی پرده بکارتم از استمنا دست کشیدم ولی قبلا که خود ارضایی داشتم چون اطلاع زیادی در مورد پرده ی بکارت نداشتم و استمنایم با انگشت نبوده احتمال می دهم به پرده ی بکارتم اسیبی رسیده باشه البته هیچ خونریزی ودردی وجود نداشته خواهش می کنم کمکم کنید<br />
چه طور می تونم از پارگی یا سالم بودن پرده ی بکارتم اطمینان حاصل کنم؟من جرئت مراجعه به متخصص زنان برای معاینه رو ندارم البته به خاطر نگرانی از سالم بودن پرده ی بکارتم و با وجود نیاز شدیدی که به رابطه جنسی احساس می کنم تمام موقعیتهایی رو که برای اشنایی و ازدواج پیش می یاد رد می کنم</p>
<p style="text-align:right;">سلام،<br />
راهی نیست که «خودتان» این مساله را متوجه شوید و معاینه می بایست توسط فرد ماهر و متخصص انجام شود.<br />
نقل قول: انتخاب باز<br />
و اگه پرده ی بکارتم اسیب دیده باشه چی کار کنم؟خانوادم شدیدا تاکید به ازدواجم دارن من باید چی کار کنم؟اونا ادمی نیستن که اگه پرده ی بکارتم اسیبی دیده باشه قبولم کنن<br />
خواهش می کنم جوابمو کامل بدین</p>
<p style="text-align:right;">متاسفانه پارگی پرده بکارت خودبخود ترمیم نخواهد شد. افرادی هستند که عمل ترمیم پرده بکارت را انجام می دهند ولی این کار غیر قانونی بوده و عواقب خاص خود را دارد.</p>
<p style="text-align:right;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align:right;">برای پارگی پرده ی بکارتم حتما باید خونریزی و درد اتفاق بیفته؟یعنی چون خونریزی اتفاق نیفتاده می تونم به سالم بودنش امیدوار باشم؟</p>
<p style="text-align:right;">حتما خونریزی به آن صورتی که انتظار می رود همیشه وجود ندارد و بسته به نوع پرده و خونرسانی ناحیه دارد و ممکن است تنها به صورت چند لکه کوچک باشد. شاید هم پارگی کامل به وجود نیامده باشد و تنها آثاری از ورود جسم خارجی در لبه های پرده دیده شود که تمام اینها باید توسط فرد متخصص و در وضعیت معاینه مناسب دیده شود. همیشه امید هست.</p>
<p style="text-align:right;">2)اگر پرده ی بکارت اسیب دیده باشد مرد هنگام نزدیکی غیر از خونریزی از روش دیگری می تونه متوجه بشه؟</p>
<p style="text-align:right;">خونریزی همانطور که در بالا هم گفته شد ، ملاک مناسبی برای وجد یا عدم وجود پرده بکارت نیست. اما چون قطر ورودی پرده بکارت از قطر آلت کمتر است معمولا مرد به دنبال اولین نزدیکی با مانعی در سر راه ورود آلت به داخل واژن مواجه خواهد شد. که این هم به نوع پرده و جثه زن نیز مربوط می شود.</p>
<p style="text-align:right;">نقل قول: انتخاب<br />
3)فاصله ی پرده ی بکارت تا بیرون الت چقدره؟تو مطالب قبلی فاصله از وازن و رحم رو گفته بودین ولی به این مورد اشاره ای نشده بود</p>
<p style="text-align:right;">پرده بکارت اولین قسمتی است که در زیر لب بزرگ و کوچک قرار دارد، پس اگر از خارج به داخل در نظر بگیریم به این ترتیب خواهد شد: لب بزرگ- لب کوچک &#8211; پرده بکارت &#8211; واژن و رحم. که در صورتی که لب بزرگ و کوچک کنار زنده شوند اولین چیز بعد از آنها پرده بکارت یا دهانه ورودی واژن خواهد بود.</p>
<p style="text-align:right;">4)و حداقل قطر لازم برای پارگیه پرده ی بکارت چقدره؟</p>
<p style="text-align:right;">چیز ثابت و استانداردی وجود ندارد و به چثه و خصوصیات بدنی مربوط می شود ولی معمولا قطر آلت در حالت نعوظ از سوراخی که در پرده بکارت وجود دارد بیشتر خواهد بود</p>
<p style="text-align:right;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p style="text-align:right;">ایا باز کردن زیاد پاها و یا ارگاسم به هایمن اسیب میزند؟</p>
<p style="text-align:right;">خیر، با توجه به موقعیت آناتومیک پرده با باز کردن پاها در شرایط عادی هیچگونه آسیبی به پرده بکارت نمی رسد اما در برخی ورزشها مثل ژیمناستیک (که حرکات پا بیش از حد معمول و مکرر است) یا اسب سواری (که ضربات مکرر به ناحیه تناسلی در حالتی که پاها بازتر حد معمول هستند، وارد می شود) ممکن است به پرده آسیب برسد. .</p>
<p style="text-align:right;">ایا با زور زدن (مثل زمان دفع)میتوان سوراخ پرده بکارت را دید؟</p>
<p style="text-align:right;">خیر، می بایست معاینه در وضعیت مخصوص و توسط معاینه کننده متبحر انجام شود.</p>
<p style="text-align:right;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
جناب دکتر من سال گذشته جهت معاینه بکارت به دکتر مراجعه نمودم، دکتر پس از معاینه تشخیص دادند که از نوع کنگره ای می باشد. خواهشمند است در خصوص نوع و سختی این نوع بکارت توضیحی بفرمائید.</p>
<p style="text-align:right;">نوع پرده با توجه به شکل ظاهری آن تقسیم بندی می شود و نشاندهنده سختی و ضخامت پرده نیست. ضخامت پرده هم در افراد مختلف تفاوت می باشد ولی در هر صورت اگر جسمی دارای قطری بیش از قطر سوراخ موجود در پرده ، وارد واژن شود (بجز موارد خاص) باعث آسیب به پرده خواهد شد.</p>
<p style="text-align:right;">و سؤال دیگر اینکه من حدود به 1 سال هست که نامزد هستم و هنگام ارضا شدن گاهی دردی را در ناحیه آلت احساس می کنم و همین باعث می شود که کناره گیری کنم، چاره کار چیست و آیا باید به دکتر مراجعه کنم؟؟</p>
<p style="text-align:right;">علل مختلفی باعث آمیزش دردناک می شود که اینجا به طور کامل بحث شده است.</p>
<p style="text-align:right;">و سؤال آخر آیا در روز آخر پریود امکان حاملگی وجود دارد؟؟؟ با تشکر از راهنماییهای شما.</p>
<p style="text-align:right;">خیر، حاملگی با احتمال بالا در حوالی روزهای تخمک گذاری (میان دوره قاعدگی) رخ می دهد.</p>
<p style="text-align:right;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p style="text-align:right;">دختری هستم20 ساله و مجرد بی نظمی در زمان پریود (گاهی 28 وگاهی تا40روز) وجود ترشحات شفاف و رقیق و بی بو وخروج خون همراه ادرار در زمان پریود نشانه چیست آیا پرده بکارتم سالم است و چکار باید بکنم؟ با تشکر</p>
<p style="text-align:right;">ترشحاتی که ذکر کردید، معمولا در همه زنان وجود دارد و ترشحات طبیعی دستگاه تناسلی است. (مقدار این ترشحات در افراد مختلف متفاوت می باشد) خروج خون همراه ادرار در زمان خونریزیهای ماهیانه معمولا به دلیل خونریزی در دستگاه ادراری نیست و بیشتر ناشی از همان خونریزیهای ماهیانه می باشد. اگر پس از قطع خونریزیها باز هم خون مشاهده کردید به پزشک مراجعه نمایید.<br />
پرده بکارت خودبخود آسیب نمی بیند. اگر کاری که باعث آسیب به ناحیه تناسلی شده و یا نزدیکی و رابطه جنسی نداشته اید، پرده شما سالم خواهد بود.</p>
<p style="text-align:right;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p style="text-align:right;">به نظر شما پزشکان قانونی نسبت به پزشکان زنان ارجحیت دارند برای مراجعه و معاینه و گواهی و &#8230; ؟؟؟</p>
<p style="text-align:right;">تنها مرجع قابل استناد در این مورد پزشکی قانونی است.</p>
<p style="text-align:right;">شما كه مي گوئيد با ورزش بكارت پاره مي شه آيا با ورزشهائي مثل ايروبيك شنا يا ورزشهاي ديگر احتمال پارگي براي همه وجود دارد يا نه ؟ لطفاً در اين باره بيشتر توضيح دهيد</p>
<p style="text-align:right;">قطعا و لزوما با انجام ورزش آسیب به پرده بکارت وارد نمی شود، بلکه ممکن است در ورزشهایی که پاها زیاد از هم باز می شوند (کاراته ، ژیمناستیک) و یا ناحیه نشیمنگاه در معرض آسیبهای جزئی و مکرر (اسب سواری) است، به پرده بکارت آسیب وارد شود ؛ البته تشخیص و افتراق آسیب به این صورت و ناشی از نزدیکی توسط مراجع قانونی امکانپذیر است.</p>
<p style="text-align:right;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p style="text-align:right;">ببخشید میخواستم بدونم بغیر از خودارضایی و نزدیکی چه عاملی می تونه باعث پارگی پرده بکارت بشه؟</p>
<p style="text-align:right;">وارد كردن هر چيزي به داخل واژن مي تواند باعث آسيب رساندن و يا پارگي كامل پرده بكارت گردد<br />
همچنين در بعضي مواقع ضربات شديد نيز ميتوانند پديد آورنده اين ضايعه باشند</p>
<p style="text-align:right;">میخواستم بدونم تعداد نزدیکیها در تشخیص بکارت اولیه توسط پزشک اثر میگذاره.<br />
یعنی اگه تعداد نزدیکیها زیاد بوده باشه میتونه طوری باعث تغییر شکل بکارت شده باشه که تشخیص نوع اولیه غیر ممکن شده باشه در<br />
حالی که حدود 1 سال از آخرین نزدیکی گذشته باشه.</p>
<p style="text-align:right;">بله این احتمال وجود دارد.</p>
<p style="text-align:right;">بنده تازه عضو سایت شما شده ام وتقریبا 3 سالی است که پرده بکارتم را ازدست داده ام ولی الان تصمیم به ازدواج گرفته وبه دکتری هم مراجعه کرده وپس از معاینه دکتر از من خواست که قبل از شب عروسی به یک یا 2 روز برای ترمیم پرده بکارتم به ایشون مراجعه کنم</p>
<p style="text-align:right;">میخواستم بدونم که ایا بعد از عمل جراحی میتون با خیال راحت شب عروسی را بگذرانم<br />
لطفا جواب منو بدهید در ضمن من ساکن ایران نیستم ودر اروپا به دکتر رفته ام</p>
<p style="text-align:right;">ترميم پرده بكارت براي گول زدن همسر اخلاقاً كار درستي نيست ولي در هر صورت وقتي ترميم كنيد مشكلتان حل ميشود البته بهتر اينه كه چند روز جلوتر اين كار را انجام دهيد<br />
در ضمن پرده ترميم شده توسط پزشك قابل تشخيص است</p>
<p style="text-align:right;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p style="text-align:right;">در صورت پاره شدن پرده چه تغیراتی در دوره پریودی بوجود میاد؟</p>
<p style="text-align:right;">سلام،<br />
هیچ تغییری ایجاد نمی کند.</p>
<p style="text-align:right;">دیگه اینکه فاصله ابتدای وازن تا پرده بکارت به چند سانت می رسه؟؟؟؟</p>
<p style="text-align:right;">هیچ فاصله ای وجود ندارد، ابتدای واژن پرده بکارت قرار دارد</p>
<p style="text-align:right;">آيا پاره شدن پرده بكارت هميشه همراه با درد و خونريزي است؟</p>
<p style="text-align:right;">خیر<br />
3) آيا آب و شنا كردن در استخر يا دريا ممكن است موجب پارگي پرده بكارت شود؟</p>
<p style="text-align:right;">خیر</p>
<p style="text-align:right;">4) آيا خودارضايي ممكن است منجر به پاره شدن پرده بكارت شود؟</p>
<p style="text-align:right;">بله</p>
<p style="text-align:right;">5) آيا فشار آب در دستشويي مي تواند به پرده بكارت آسيبي برساند يا منجر به پارگي آن شود؟</p>
<p style="text-align:right;">خیر</p>
<p style="text-align:right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://bedanid.wordpress.com/2009/10/03/%d9%87%d8%b1-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d9%be%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>18</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">140</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/d9546ee000e3030228aa9d0d1e1d682a04bb2c02c2c0dcea5366e88921002c4e?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bedanid</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://bedanid.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/10/hymen25252bvirgin25252bpictureimage.jpg?w=246" medium="image">
			<media:title type="html">hymen</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://tanzimekhanevadeh.ir/images/vagside.gif" medium="image">
			<media:title type="html">کُس</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
