<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
<channel>
<title>يادداشت هاي يك مرد جوان</title>
<link>http://young-man.blogfa.com</link>
<description>.:در حال حاضر قادر به پاسخگويي نيستم، لطفاً پيام خود را بگذاريد:.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 20 Apr 2012 14:59:38 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/young-man" /><feedburner:info uri="young-man" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:browserFriendly></feedburner:browserFriendly><item>
<title>بيوه‌ي سياه</title>
<link>http://young-man.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمي دانم تا بحال اسم عنكبوت بيوه‌ي سياه به گوشتان خورده است، بچه هاي رشته‌ي تجربي بيشتر در اين مورد مي‌دانند. اصلا مي‌دانيد شيوه‌ي رفتاري اين عنكبوت در مواجهه با عنكبوت نر چيست؟&lt;br /&gt;     زيادتر از اين سئوال پيچتان نمي كنم، عنكبوت نر براي خواستگاري از سركارخانم عليه عنكبوت بيوه‌ي سياه، موظفست كه يك هديه‌ي اساسي را در تار عنكبوت كادو پيچ كند و با نهايت احترام به محضر عروس خانم بياورد و در حاليكه عروس خانوم مشغول بازفرمودن كادوي پيشكشي مي باشند، عنكبوت نر فرصت شناسي فرموده و مراودات خارج از شأني را به انجام مي رساند! اما چرا به اين نوع عنكبوت، مي‌گويند بيوه‌ي سياه؟!&lt;br /&gt;     به دليل اينكه اگر شاداماد دست خالي به محضرشان بروند، داماد را يك لقمه فرموده و  در نتيجه هم داماد را از مراودات بي‌بهره مي‌گذارند و هم خودشان را بيوه نگه مي‌دارند!&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خلاصه اوضاع بحرانيست و بعضي ها هم به نقش بيوه‌ي سياه علاقه‌ي شديد دارند، بابا به خدا جوان مملكت گناه دارد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همين ديشب رفته بوديم خواستگاري براي داييمان، اينجانب هم نقش راننده را داشتم. آنقدر شرط و شروط براي بنده خدايي گذاشتند كه ما منصرف شديم. از قضا فرداشب هم پسرعموي همان دختري كه ما رفته بوديم خواستگاريش، براي خواستگاري خاله‌ام آمده بودند! بله؟ جانم؟ نخير! اينجا  ديگر در نقش راننده تشريف نداشتم، اينجا خودم سمت و سابقه‌اي داشتم و نظرم در حد چايي ريختن ارزش داشت!&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پينوشت: تا حالا مشغول ماموريت در شهرهاي مخالف ايران بوده‌ام، شرمنده‌ي يكايكتان از تاخير پيش آمده...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 20 Apr 2012 14:59:38 GMT</pubDate>
<dc:creator>young-man</dc:creator>
<guid>http://young-man.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عيدانه</title>
<link>http://young-man.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سلام به آنهائي كه مديون خوب بودنشان هستم...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;     امسال قرارم اين بود كه با يك عيدانه مفصل خدمتتان باشم اما انگار بخت با من ياري نكرد، يعني اگر بدانيد با چه شرمساري پست قبلي را ميخوانم باورتان نميشود!&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سرم از شرم پايين است و نوشته‌ي فوق را هم داده‌ام يكي برايم بنويسد.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;    چه عيدانه‌اي در سرم داشتم اما خب قسمت نشد، خبرهاي بد و ناگوار پشت سر هم و دم عيد من را به رگبار غم گرفتند.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عيدتان مبارك، اگر دير آمدم بر من خرده نگيريد، يكسالست از اين دست عمر ميگذرانم.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اميدوارم سالي همراه با خوبي و خوشي و موفقيت و يگانگي پيروزي در تمامي عرصه‌هاي زندگيتان همراهتان باشد.&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 05 Apr 2012 21:10:04 GMT</pubDate>
<dc:creator>young-man</dc:creator>
<guid>http://young-man.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا عيد چيزي نمانده!</title>
<link>http://young-man.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ميدانم تا عيد چيزي نمانده و بايد كلي زور بزنم كه تمام جنبه‌هاي شخصيتي‌ام را از دور و اطراف جمع كنم و حداقل اين سه چهار روز آخر را با لبخند به ملت بگذرانم.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;    از محيط دانشگاه و درس و بحث گرفته تا محيط سنگين كاري كه زير آب زني‌هايشان معركه هست! از نوشته‌هاي مختلفم كه به روال در پيامك‌ها منتشر ميشود تا همين وبلاگ عزيز كه تقريباً نفسش به شمارش افتاده است.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;    راستي به همه‌تان سلام ميگويم، چرا آخر كلامم سلام ميگويم؟! به خاطر آنكه اينروزها ديگر ميدانم كسي تا آخر كلامم همصحبتم نيست! گفتم شايد اين سلام ترغيبش كند كه از اين به بعد، ته صحبتهايم را هم بخواند، شايد چيزي دستگيرش شود.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تا قبل از عيد، با يك مطلب ويژه‌ي مخصوص نوروز ميرسم خدمتتان.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Mar 2012 20:22:36 GMT</pubDate>
<dc:creator>young-man</dc:creator>
<guid>http://young-man.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عريضه را خالي نگذاريم!</title>
<link>http://young-man.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;روز مهندسين عزيز مبارك&lt;/strong&gt;، واقعاً جاي بسي تفكرست كه روزهاي ديگران را از تولد گرفته تا اولين روز روانه مدرسه شدنشان را تبريك ميگويم اما دريغ از يك اس ام اس خالي كه نشان بدهد آقاي مهندس روزت مبارك، تولدت مبارك و غيره و ذلك&lt;br /&gt;هي دنيا دنيا دنيا! به هيچكي وفا نكردي، ما كه جاي خود داريم!&lt;br /&gt;     حال و روز الانم را كه ميبينم، از اينكه برگشته‌ام خوشحالم اما چه كنم كه من خورشيد كم فروغم! دو- سه صباحي چشم ميسوزانم و زودتر طلوع ميكنم و بعد عينهو آفتاب قطب جنوب، ميروم در غروب و ديگر سال بگذرد هم نمي‌آيم!&lt;br /&gt;     جديداً ديده‌ايد همه در تب و تاب انتخابات هستند؟ والا به خدا اينها دل خجسته‌اي دارند. والا به خدا ته خوشبينيست كه بگوئيم نماينده‌ها كاري برايمان كرده‌اند. پريشب در خيابان كيانپارس قدم ميزديم و از تماشاي فيلم پل چوبي كيفور شده بوديم كه يك خانمي بهمان كارت دادند و گفتند كه "به من راي بديد، من از جوونا حمايت ميكنم!" واقعاً جاي تعجب داشت، طرف هم حسابي به خودش رسيده بود و آنچنان در چشمانم زل زد كه فكر كردم آمار ميدهد و يا همانجا ميخواهد به عقدش دربيايم!&lt;br /&gt;درهرحال، با اين جبهه‌هايي كه من ميبينيم، فقط انتظار جنگ ميرود و بس، فلذا كربلاي جبهه‌هاي يادش بخير!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 24 Feb 2012 12:05:45 GMT</pubDate>
<dc:creator>young-man</dc:creator>
<guid>http://young-man.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لاو با بلاگفا!</title>
<link>http://young-man.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سلام خواننده عزيز&lt;br /&gt;اخيراً متوجه گشتيم كه بلاگفا طي يك اقدام ناجوانمردانه برخي وبلاگها را پس از مدتي كه از عدم فعاليتشان بگذرد، خود به خود و بي‌محابا حذف ميكند!&lt;br /&gt;     آخر بي‌انصاف! اين چه رسم ناجوانمردانه‌ايست كه بر ما سزاوار ميداني؟ خودت دوست داري در خانه‌ات نباشي و يكي بيايد و خانه‌ات را تخريب كند؟! اصلاً چطور دلت آمد ما را با اينهمه عشق ورزي، در ليست حذفيات بگذاري؟&lt;br /&gt;     واقعاً به كجا ميرويم با اينهمه بي در و پيكري؟ اعصابم را خرد كرده‌اي! چه ميخواهي از جان ناقابلم؟ من عصا به دست را در اين شب ولنتاين ميكشاني اينجا كه براي حذف نشدن وبلاگ، از خواب وبلاگي‌ام بزنم و بيايم اينجا لاو بتركانم با سيستم‌ات؟&lt;br /&gt;     چه سيستمي، عجب مديريتي، چه سري، چه دمي، عجب پايي! إ ببخشيد، اين يك جاي ديگر كاربرد داشت!&lt;br /&gt;بگذريم!&lt;br /&gt;     خواننده‌هاي عزيزم چطورند؟ راستي فردا ولنتاين است، الان فوري نگوئيد كه ما روز ايراني‌اش را هم داريم! ميدانم سپندارمذگان هم وجود دارد اما فعلاً اين نقد را بچسبيد و به عشق ورزيدن بپردازيد تا آنموقع، والا به هيچ چيزي نميشود اميدوار قطعي بود، يكهو ديدي عشقتان با آنهمه كبكبه و دبدبه‌اش، شما را از زندگي‌اش حذف كرد!&lt;br /&gt;     وقتي سن طلاق به سه سال رسيده است، بهترست زوج‌هاي جوان هي در حال عشق ورزيدن باشند، والا كسر شأن است كه ما ملت فرهنگ مدار، ظرفيت زندگي مشتركمان بيشتر از سه سال نباشد! آنهم وقتي كه كلي زور ميزنيم تا عروس خانوم را با سيصد هزار سكه‌ي ناقابل معامله كنيم!&lt;br /&gt;به هرحال جوانان عزيز، حيف جوانيتان نيست كه با عشق ورزيدن نگذرد، از همين حالا شروع كنيد به عشق ورزي، شايد سن طلاق افزايش پيدا كرد، دمتان گرم، اجرتان با خدا و پيغمبر، خيلي باهاتان حال كردم!
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Feb 2012 21:37:38 GMT</pubDate>
<dc:creator>young-man</dc:creator>
<guid>http://young-man.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پايان نامه</title>
<link>http://young-man.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;div style="text-align: center;"&gt;به پايان آمد اين دفتر    حكايت همچنان باقيست&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;سلام دوستان عزيز&lt;br /&gt;     پيش از هر سخني، نخستين سالگرد مجازي وبلاگ يادداشت‌هاي يك مرد جوان را صميمانه به شما صاحبان اصلي اين وبلاگ تبريك مي‌گويم، ضمناً قصد دارم به چند نكته‌ي مهم و پاياني اشاره كنم، اميدوارم تا پايان اين سخنواره، من را همراهي كنيد.&lt;br /&gt;     پس از گذشت يكسال از وبلاگنويسي اينجانب در محيط مجازي، با مرور كارنامه‌ام افتخار حضور شما در كنار خود را ارزشمندترين دستاورد وبلاگنويسي ميدانم و حقيقتاً به اين واقعه‌ي بزرگ و بسيار شعف‌انگيز ميبالم.&lt;br /&gt;از همه‌ي شما دوستاني كه در اين مدت همراه من بوديد و در خوب و بدهايم دوستانه‌ترين دوستانه‌ها را به من عرضه داشتيد، بي‌نهايت سپاسگزارم.&lt;br /&gt;- دو نكته‌ي پاياني را جا دارد كه در انتهاي عرايضم به اطلاعتان برسانم:&lt;br /&gt;     اين آخرين نوشته‌ي شخصي بنده در وبلاگ يادداشت‌هاي يك مرد جوان است و با توجه به تصميم گيري‌هايي كه با بررسي مسائل مختلف صورت گرفت، ترجيح ميدهم وبلاگ فوق تنها به بيان مسائل و مشكلات استان خوزستان و حتي استانهاي همجوار بپردازد لذا جا دارد كه همينجا از دوستانيكه مايل به همكاري با اينجانب در امر فوق هستند، دعوت به همكاري نموده تا هدفي بزرگتر از پيش را تحقق ببخشيم و همچنين بتوانيم با اراده‌اي بيش از گذشته، مسائل و مشكلات پيرامونمان را در اين محيط مطرح كنيم و سعي تمام را بكار ببنديم كه از ميزان آسيب‌هاي ناشي از مشكلات بكاهيم.&lt;br /&gt;     نكته‌ي دوم نيز راجع به ادامه‌ي فعاليتم تحت عنوان يك وبلاگر شخصي نويس هست كه هنوز تصميمم براي ماندن قطعي نشده، اگر كه بتوانم يك سيستم اشتراك مطلب خوب، ساده، مطمئن و مخصوصاً ايمن پيدا كنم، فعاليتم را از سر ميگيرم.&lt;br /&gt;در هر صورت چنانچه امور فوق محقق شد، آدرس وبلاگ جديد را نيز همينجا به اطلاع شما دوستان عزيز ميرسانم.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;با سپاس مجدد از همراهيتون&lt;br /&gt;دوستتون دارم خيلي زياد...&lt;br /&gt;مهدي نامور&lt;br /&gt;سيزدهم آبانماه يكهراز و سيصد و هشتاد و نه&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Nov 2010 15:48:59 GMT</pubDate>
<dc:creator>young-man</dc:creator>
<guid>http://young-man.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باور ندارم...</title>
<link>http://young-man.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمي‌دانم چرا هرچقدر هم بخواهم حتي براي دو سه روز آنلاين باشم، نمي‌توانم!&lt;br /&gt;اينترنت دايل آپ جداً يك معضل اساسيست و بايد هرچه زودتر از شرش خلاص بشوم البته يكسري اقدامات انجام داده‌ام تا بتوانم پولش را جفت و جور كنم كه خوشبختانه به نتيجه هم رسيده و اميدست در پايان هفته‌ي جاري به اين نعمت بزرگ دست بيابم!&lt;br /&gt;     انتخابم هم متغيرست، يكبار مي‌گويم وايمكس بگيرم، دفعه‌ي ديگر وايرلس و آخر سر هم قصد كرده‌ام كه ADSL خريداري نمايم.&lt;br /&gt;بگذريم...&lt;br /&gt;     عارضم به خدمتتان، خواهر بنده كه جانم را هم دو دستي تقديمش مي‌كنم، قطعه‌اي ادبي را از كتابي انتخاب كرده و خواسته كه در وبلاگ بازنشرش بدهم تا نظر شما را راجع به آن بدانم. پيش پيش مي‌گويم آبروداري كنيد و يك نظر خوب بنويسيد، سر فرصت از خجالت همه‌تان درمي آيم!(راحت باشيد)&lt;br /&gt;ضمناً به عرضتان برسانم كه استثنائاً تمامي اين پست متعلقست به خواهر گرامي بنده، همچنين نظرهايش را فقط خود ايشان مي‌خوانند و تبعاً پاسخ به آنها هم توسط خود ايشان صورت مي‌گيرد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;جاي پاهاي تو رو ماسه‌ها مونده&lt;br /&gt;حُرم آفتاب زده جا پاتو سوزونده&lt;br /&gt;موجاي خسته ميون گِل نشستن&lt;br /&gt;از راه دور اومدن خسته‌ي خستن&lt;br /&gt;هنوز باور ندارم رفتنتو&lt;br /&gt;به دست خاك سرد سپردن تن تو&lt;br /&gt;هنوز باور ندارم رفتنتو&lt;br /&gt;تن تو فداي بي‌رحمي دريا شد و رفت&lt;br /&gt;تن من تشنه‌ي يك قطره آب&lt;br /&gt;ارزونيه خاك شد و رفت&lt;br /&gt;وسعت فاصله‌مون از اينجا تا عرش خداست&lt;br /&gt;تن من تنهاترين تن‌هاي دنيا شد و رفت&lt;br /&gt;هنوز باور ندارم رفتنتو&lt;br /&gt;موجاي آبي با صد چاووش ميخوندن&lt;br /&gt;تا ملائك با گُلا روتو پوشوندن&lt;br /&gt;سينه‌زن دسته دسته با تلاوت&lt;br /&gt;نوحه سر دادن بردنت رسوندن&lt;br /&gt;نميتونم دلم عادت كنه با نبودنت&lt;br /&gt;من كه با اميد تو هنوز تو ساحل موندم&lt;br /&gt;نميشه باور من دست اجل ربودنت&lt;br /&gt;هنوز باور ندارم رفتنتو&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 26 Oct 2010 01:23:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>young-man</dc:creator>
<guid>http://young-man.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند پيامد ناخواسته</title>
<link>http://young-man.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فكرش را بكنيد كه اول صبح با كلي انرژي مضاعف در روبروي لپ تاپتان قرار مي‌گيريد و به فكرتان مي زند علاوه بر آپ كردن وبلاگ كوچكتان در بلاگفا، سري هم به وبلاگ ساير دوستان بزنيد اما با سرعت مزخرف و طاقت فرسايانه‌ي اينترنت ايران و سيستم هنگينگ‌آپ بلاگفا، كل روزتان تلخ ميشود و هيچ وبلاگي هم بالا نمي آيد و آنوقتست كه به سرتاپاي هرچه دم دستتان بيايد فحش و بد و بيراه مي دهيد و اگر خيلي متشخص باشيد، به انجام ساير كارهايتان مي‌پردازيد اما در صورت غير متشخص بودن، به سر ‌و‌ سامان دادن خرده‌ريزه‌هاي گلدان تزييني خرد‌شده ناشي از تمركز اعصابتان(!) مشغول مي‌شويد!&lt;br /&gt;     باز هم تصورش را بكنيد كه شارژ موبايلتان رو به اتمامست و دلتان گرفته، ساعت 16 پيامكي را براي دوستتان ارسال مي‌نماييد با اين مضمون: فلاني ساعت 19 به بعد بيكار هستي؟&lt;br /&gt;     بعد از حدود 5 ساعت كه از رفيقتان نااميد شده‌ايد و فكر مي‌كنيد شما را تحويل نگرفته‌است، ناگهان تماس مي‌گيرد و مي‌گويد كه "نكنه رفتي ايران نيستي! الان ساعت نه هست كه! و به اين ترتيب با تلاش‌هاي بي‌شائبه‌ي سيستم مخابرات، گردش شبانه‌تان مختل مي‌شود.&lt;br /&gt;     اينترنت بي‌عرضه و كتك خورده و بازداشت شده را بر سر دست مي‌چرخانيد و خدا را شاكريد كه شلنگ به دست اينترنت، پاي ناميمونش را از روي شلنگ برداشته و سرعت گل و بلبل است كه به سمت كامپيوترتان روانه است. به سمت وبلاگ هاي آپ‌شده مي‌رويد و مي‌بينيد كه تمامي دوستانتان را فيلتر كرده‌اند! حتي آنهايي را كه به حمايت از دولت غيرقانوني پرداخته اند.&lt;br /&gt;     به روزنامه‌فروشي سر‌كوچه مي‌رويد و در همين حال فضاي آزاد سياسي وبلاگستان را فحش‌كشي عظيمي مي‌نماييد و بلافاصله چشمانتان را بر روي پيشخوان دكه زوم مي‌كنيد اما تنها روزنامه‌ي جوان و كيهان وجود دارد! هرچه مي‌گرديد و بالا و پايين مي‌كنيد، از ساير روزنامه‌ها خبري نيست! &lt;br /&gt;     نمايشگاه كتاب مي‌رويد و سعي در خريد چند كتاب داريد اما نمايشگاه كتاب شهرتان تنها كتابش، راههاي برطرف كردن درد با دعا مي‌باشد و ساير غرفه‌هايش، سي‌دي قرآني و بازي اسلامي مي‌فروشند.&lt;br /&gt;خلاصه اينجا محدوديت بيداد مي‌كند، توصيه مي‌كنم اندكي مراقب فشار خونتان باشيد و حتماً برويد يك مجموعه از قهوه تلخ را بخريد كه حكم قرص آنتي سكته را براي ما ايرانيان مسكوت و بي‌صدا دارد.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 19 Oct 2010 20:28:56 GMT</pubDate>
<dc:creator>young-man</dc:creator>
<guid>http://young-man.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حضرت حافظ</title>
<link>http://young-man.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سلام خوانندگان عزيز و گرامي&lt;br /&gt;     با ياد و نام خداي بزرگ و بلند‌مرتبه، در سايه‌سار حضور مهرانگيز شما عزيزان جان كه گرمابخش دلهاي عاشق و عارفانه است، نوشتار جديد را آغاز مي كنيم، اميدست كه قبول اُفتد.&lt;br /&gt;    اين حقير سرآپا تقصير، مريد شيخي كبير، حضرت حافظ عليه‌السلام، عزم كرده‌ام كه شرح مبسوط و مقبول و معقولي از همايش بزرگداشت حافظ را به محضر شما عزيزان برسانم.(به سبك صالح علاء بخوانيدش لطفاً!)&lt;br /&gt;     از محضر منورتان، اجازتي مي‌خواهم تا بيش از اين دُرهاي گرانبهاي زبان پارسي را به تاراج نبرده و زبان مرسوم خود را پيش گيرم.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ديشب رفته بوديم مراسم حافظ، جايتان خالي!&lt;br /&gt;     آنقدري اين مراسم دلچسب بود كه بنده از شوق حضور دوستان حافظ، سعي تمام بردم كه اندك شعري را مِن باب همراهي با جمع ادب و فضيلت، لابه‌لاي مراسم بسرايم اما چه كنيم؟ جو آنقدر سنگين بود كه حتي نمي‌توانستم نام خود را با تلفظ صحيح بسرايم چه برسد به شعرسرايي!&lt;br /&gt;قصد ندارم زياده از حد سخنوري كنم و به ذكر چند نكته بسنده مي‌كنم:&lt;br /&gt;- من را نشناختيد؟! كسي كه در آن محفل ادبي، تيپش عجيب و غريب مي‌زد من بودم. نمي‌دانم راهنماييم شما را تا چه حد به بنده نزديك كرد اما اين را هم بگويم كه در يك برهه‌اي از زمان، جمع كثيري از دختران رويشان را برمي‌گرداندند و مدام به بنده توجه مي‌فرمودند. فكر كنم ديگر متوجه شديد، بله بنده سخنران بودم!(نه مزاح كردم، سخنران نبودم، همان حضار هم از سرمان زيادي بود!)&lt;br /&gt;- يك آقايي آمد كه خيلي سوژه شد برايمان، اول مراسم او را اينچنين معرفي كردند:&lt;br /&gt;ليسانس در دانشگاه فلان، فوق ليسانس در دانشگاه فلان، دكتراي فلان، قطب عالم امكان، فخر زمان، شيره‌ي جان، جناب دكتر..&lt;br /&gt;همين كه معرفي‌اش تمام شد و ايشان خود را به سِن رساندند، پيرمرد بغل دستيمان خيلي جدي به همسرش گفت، همه اينايي كه گفت، اي يارو بي!؟(يك چيزي در مايه‌هاي زبان دزفولي بود)&lt;br /&gt;سخنران هم كلاً انسان خودپروري بودند، ماشالا هزار ماشالا، دكتراي ادبياتشان باورشان شده بود كه سعي تمام بردند تا در شعر حافظ دستي ببرند و اصلاحي بفرمايند!&lt;br /&gt;مثلا مي‌گفتند حافظ مي توانست در مصرع زير به جاي&lt;strong&gt; بگشاد‌&lt;/strong&gt;، بگويد ‌&lt;strong&gt;بگشود&lt;/strong&gt;‌!&lt;br /&gt;&lt;em&gt;"كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب"&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;آخر بنده نمي‌دانم گشاد و گشود چه توفيري با هم دارند كه ايشان اينقدر اصرار مي‌فرمود تا بگشود خودش را بكند در پاچه‌ي شعر حافظ!&lt;br /&gt;     سخنراني ايشان بيشتر از يك ساعت طول كشيد و مدام مي‌گفت كه نكته‌ي آخر و حسن ختام برنامه اين باشد اما مي‌ديدي كه از همان نكته‌ي آخر چندتا انشعاب مي‌زد و با يك عمليات ايضايي، 10 دقيقه‌ي ديگر سخنراني‌اش را ادامه مي‌داد!&lt;br /&gt;متاسفانه افتخار حضور تا آخر مراسم را هم به دليل پافشاري همراهان مبني بر بازگشت به منزل، از دست بدادم. راستي آخرش چه شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;پينوشت:&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;پينوشتمان تغيير كرد، استقلالي‌ها برديد، نوش جانتان اما خدايي حقتون نبود!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 15 Oct 2010 12:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>young-man</dc:creator>
<guid>http://young-man.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنشب رنگ‌كاري!</title>
<link>http://young-man.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اين داستان مربوط به يكي از شب‌هاي قدر امسال مي‌باشد. &lt;br /&gt;    منزل يكي از دوستانمان رنگ كاري بود كه بدليل الزام بيش از حد براي به اتمام رسيدن رنگ كاري در ماه رمضان، يكي از شب هاي رمضان راهي منزلش شديم تا هم تجربه اي در امر رنگ آميزي عايدمان بشود و هم بتوانيم شبي را با دوستان خوش باشيم. در همان اثناي كار، آنقدري خوب مسئوليت محوله را به انجام رسانيدم كه در كمترين زمان ممكن، پله هاي ترقي را طي‌ كردم و مسئوليت رنگ‌آميزي ديواري حقير به رنگ‌آميزي آرك شاهرنگ(اصطلاح جديديست كه خود آن را خلق نموده‌ام) تغيير پيدا‌ كرد،الحق و الانصاف هم يك رنگ‌آميزي آستري انجام دادم كه ملت متحير مانده بودند و در همان مدت زمان كوتاه، مريداني به گرد اين حقير جمع گشتند كه با هر سخنم نعره‌ها و فريادها برآوردند. آنقدر فريادشان بنده را به وجد آورد كه لحظه‌اي و ثانيه‌اي پيش مي‌آمد مِن‌باب متبرك فرمودن مريدانم، رنگ را بر روي تنشان مي‌مالاندم تا از كرامات من هم بدانها انتقالي صورت گيرد. البته بايد يگويم يكايك اين مريدان اندكي وحشي تشريف دارند و جنبه ي متبرك شدنشان را در همان عنفوان كودكي سرخور كرده‌اند چرا كه تا يك قطره رنگ بر روي آستينشان دُرافشاني مي‌كرد، يك سطل رنگ را حوالي بنده مي‌كردند(بي انصاف ها، نشانه گيريشان هم خوب نبود، تمامي رنگ را بر روي صورتم ريختند، نامردها!). في‌الحال رنگ‌ها زديم و هنرها آفريديم و يك لحظه احساس كرديم آنقدر فضا هنري شده است كه عزرائيل در كنارمان حضور به‌هم‌رسانيده است! از باب استعداد پيچيدن صدا در محيط‌هاي خلوت، اندكي هم به گلويمان حالي داديم و ترانه‌هاي محلي و غير محلي را تلاوت فرموديم. باز هم بايد بگويم كه اين همسايه‌هايمان هم اصلاً بهشان نيامده كه صداي شجريان گونه‌مان را بشنوند، حالا درست است كه صدايمان آنقدرها هم شبيه شجريان نيست اما باور كنيد، شعرهايمان همانهاييست كه شجريان مي خوانده، به هر مِنوال، با مريدانم شعري را با مضمون تفنگت را زمين بگذار را همخواني فرموديم، هنوز به اوج آواز نرسيده بوديم كه يك فردي با حالت گريزان و چشمان نيمه خواب، به پنجره‌ي خانه ضربه‌اي زد. صورتش را كه ديدم، في‌الفور فاتحه‌اي نثارش كردم، بنده‌ي خدا با ميت به اندازه آنگسترومي فاصله داشت، ‌نفسش به شمارش افتاده بود و با صدايي كه اصلاً در نمي‌آمد به ما فهماند كه نخوانيد. اصلاً همان بهتر كه نخوانيم، اين رعيت ها را چه به شنيدن صداي همايوني ما؟&lt;br /&gt;از اثرات آنشب سرفه هاي ممتد و ناله‌هاي مداومست كه به درگاه باري تعالي روانه مي‌فرماييم با اين اميد كه اندكي در احوالمان تغييراتي حاصل گردد، اين هم از آنشب كه حالي كرديم! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پينوشت از روي دست &lt;u&gt;&lt;a href="http://1of1000.blogfa.com/" target="_blank"&gt;لايك‌مون&lt;/a&gt;&lt;/u&gt;!:&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;font color="#339933"&gt;جهت اطلاع رسانی دوستان اهوازی! پنجشنبه ، 22 مهر 
ماه ساعت 8 شب در تالار اجتماعات باشگاه نفت (نیو ساید) مراسم بزرگداشت 
حافظ برگزار میشه همه هم میتونن بیان :) &lt;span style="color: rgb(0, 0, 51);"&gt;حتي بنده هم ميتونم بيام، شمام بياين.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 14 Oct 2010 00:04:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>young-man</dc:creator>
<guid>http://young-man.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

