<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
   <channel>
      <title>Zeitoon</title>
      <link>http://z8un.com/</link>
      <description />
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2009</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 04:01:46 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/z8un/blog" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
         <title>اندر احوالات یک بسیجی کتک خورده در روز 13 آبان</title>
         <description>آقای مرصاد نویسنده وبلاگ &lt;a href="http://beheshte-khoban.blogfa.com/"&gt;بهشت خوبان&lt;/a&gt;   از طرفداران ولایت فقیه - با تمام مخلفاتش- در روز سیزده آبان از چهارراه ولی عصر تا خیابون مطهری 50 ضربه باتوم خورده (یا به قول خودش نوش جان کرده).
ببینید آششون چقدر تلخ و شوره که دل خودشون رو هم زده!.


از صداقت آقا مرصاد خوشم اومد. و اگه من وکیل  و قاضی بودم حتما  بعد از انقلاب سبز, به بی حرمتی که به او شده رسیدگی می کردم.
اما مگه حتما باید  بی عدالتی و زورگویی به صورت عملی به سرمون بیاد تا درکش کنیم؟
از بقیه حزب اللهی های محترم تقاضا می شه قبل از اینکه بدتر از اینا به سرشون بیاد بشینن کلاه خودشونو قاضی کنن و  از همکاری با اینا توبه کنن و به آغوش گرم مردم پناه بیارن!



نوشته خودش رو بی کم و کاست بخونید:

&lt;em&gt;
   &lt;a href="http://beheshte-khoban.blogfa.com/post-132.aspx"&gt;13 آبان سال ۸۸ روز بیاد ماندنی برای من ...خدایا فقط برای رسالتی که دارم این چند خط را می نویسم &lt;/a&gt;

شاید کسانی که این چند خط نوشته را می خوانند باورشان نشود من این مطالب را می گویم: دبیر وبلاگ بهشت خوبان ،  اما این نوشته از روی عصبانیت از دست نیروی انتظامی تحریر نشد . از خودم ناراحتم  برخورد نیروی انتظامی امروز با مردمی که اصلا کاری با  این  ماجرا نداشتند و نه  این سو برایشان مهم بود نه آن سو بسیار بد بود . من کاری با حامیان جناح مقابل ندارم آنها کارشان از نظر من صد در صد اشتباه است . اما در این میان نیروی انتظامی سنجیده عمل نکرد . و اگر می توانستم تصاویری از صحنه هایی که می دیدم بگیرم بدون شک حیثیت نیروی انتظامی زیر سوال میرفت . 
 &lt;strong&gt;بیش از ۵۰ باتوم از نیروی انتظامی و پلیس امنیت نوش جان کردم &lt;/strong&gt;! 
از ۴ راه ولی عصر (عج) تا انتهای خیابان مطهری با چشمانم چیزاهایی را دیدم که برایم قابل هضم نیست .
من موافق آشوب نیستم و امروز کسانی را دیدم که  در خیابان مطهری در حال عبور و بدون هیچ شلوغ کاری از دست برادران نیروی انتظامی کتک خوردند اما بهتر است که بگویم  چیزی که  دیدم ، ای کاش کتک بود !!! و برای همیشه در ذهنم ثبت شد . "&lt;/em&gt;

&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2009/11/9/1832467"&gt;لینک در بالاترین&lt;/a&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=TAD6Kx9eVqU:KIhTBF2Z_e0:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/TAD6Kx9eVqU" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/TAD6Kx9eVqU/2009_11.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_11.html#002238</guid>
         <pubDate>Mon, 09 Nov 2009 04:01:46 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_11.html#002238</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>استفاده بهینه از پوسترهای زوری</title>
         <description>1- باور کنید حتی یک موی از بدنم راضی نبود که این عکسارو بذارم. خیلی متاسفم!
روزی رهبران مذهبی بین مردم ارج و قربی داشتن. هنوزم خیلی از کاریکاتوریست ها- حتی اونایی که در تبعیدن مثل نیک آهنگ- دلشون نمیاد کاریکاتور مراجع تقلید و رهبران مذهبی رو بکشن. 
اما ببینید  این حکومت تو این سی سال  چقدر جوونها رو تحقیر و بهشون توهین کرده که امروز اونا  تو روز روشن تو خوابگاه  دانشجویی پوسترهای رهبرا رو از دیوارها می کنن و &lt;a href="http://www.flickr.com/photos/zeitoon/4078082367/"&gt;در توالت &lt;/a&gt;و &lt;a href="http://www.flickr.com/photos/zeitoon/4078082371/in/photostream/"&gt;زیر جاکفشی &lt;/a&gt;پهن می کنن.
حکومت باید بترسه از این همه  نفرت که در سینه مردم کاشته.
&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://farm3.static.flickr.com/2658/4078082367_856dd16464_m.jpg"&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;
&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://farm3.static.flickr.com/2625/4078082371_07c742b9f9_m.jpg"&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;
 
2- همونطور که حدس می زدم اینترنت بعد از مراسم 13 آبان اونقدر کم سرعت شده که هیچ سایتی رو نمی تونستم باز کنم که گزارش سیزده آبانمو بدارم توش.
الان هم بعد از سه ساعت ادیتور یهو باز شد و هنوز نمی دونم می شه چیزی فرستاد یا نه.

3- سیزده آبان امسال بیشتر از همیشه فحش به رهبری و مراجع شنیده می شد و بعضی شعارها مستقیما جواب توهین هایی بود که تو این مدت به مردم شده بود.
نمی دونم این احساس منه یا واقعیت که فکر می کنم جنبش داره وارد یه فاز دیگه می شه و  تقصیرشو تماما برعهده ی خود حکومت می دونم!

چه کسی بعضی از مردم رو وادار کرده برای دفاع از خود تو جیبشون چاقو و کاتر و سنگ و  کلا یه وسیله دفاعی بذارن؟ چقدر راست و درست و محترمانه بیان تو خیابون  و با سکوت حقشونو فریاد بزنن و در جواب چماق و باتوم و چاقو  و گاز اشک آور و دستگیری و شکنجه و تجاوز تحویل بگیرن؟
13 آبان مردم واکنش خیلی شدیدی نسبت به دستگیری ها نشون می دادن. و هر کی دستگیر می شد مردم به هر وسیله سعی در آزاد کردنش داشتن.
اونروز شاید بیشتر از همیشه مأمور ریخته بودن تو خیابونا و از هیچ کاری هم ابا نداشتن. تو جیب بچه بسیجی ها پر بود از دستبندهای پلاستیکی و به طور وقیحانه ای به هر کس دلشون می خواست دستبند می زدن.
از شعارها و کتک زدن ها و گاز اشک آور حتما بچه هایی که همون روز دسترسی به اینترنت داشتن حتما نوشتن 
کروبی با غیرت بت بزرگ رو بشکن...
محمود خائن, آواره کردی, خاک وطن را ویرانه کردی, کشتی جوانان وطن, الله اکبر. کردی هزاران تن کفن
الله اکبر, مرگ بر تو , مرگ بر تو...  ای رهبر بی غیرت بشنو شعار ملت, نه شرقی, نه غربی, دولت سبز ملی و...

4- میدون هفت تیر قیامت بود. یه جا یه پسر حدودا 22 ساله ای داشت با سنگ شیشه ماشین پلیس رو می شکست که گرفتنش. تا می خورد  زدنش و داشتن می بردنش که  مردم ناظر خونشون به جوش اومد و شروع کردن به سنگ بارون کردن مامورا. به هرزحمتی که بود  نزدیک شدن و در حین باتوم خوردن پسر رو نجات دادن . تعداد زیادی مامور به دنبال طعمه  و نجات دهندگان حمله کردن. تعقیب و گریز رسید به یکی از کوچه های شمال میدون هفت تیر, خونه ای باز بود و منم همراه جمعیت وارد راه پله شدم.
مامورا عین شیر زخمی(شیر که چه عرض کنم, گرگ, چه بسا کفتار) با باتوم می کوبیدن به در خونه ها. هیچکی باز نمی کرد. صاحب خونه ای هم که ما دم راه پله ش ایستاده بودیم برامون آب آورد و گفت نترسید به هیچ وجه باز نمی کنم. اگر لازم شد می برمتون تو خونه.
یکی دو ساعت اونجا زندانی بودیم و مامورها کماکان می غریدند و هوار می کشیدن و زنگ می زدند و باتوم به در می زدند که درا رو باز کنید و اغتشاشگرا رو تحویل بدید.
فکر نکنم تو اون کوچه شیشه  ماشین و یا در خونه ای سالم مونده باشه. همه رو قُر کردن.
در همون راه پله پسری که ملت نجاتش داده بودن با لهجه شیرینی تعریف کرد که افغان است و سالها در ایران کارگری کرده و کاری به برنامه راهپیمایی نداشته . همونطور که می گذشته مامورا  الکی با باتوم هی می زننش و اینم عصبانی می شه و با سنگ می زنه شیشه ماشین پلیسو می شکنه.
پسرا شروع کردن سربه سرش گذاشتن که برو خودتو معرفی کن. الان همه مونو می گیرن شکنجه و تجاوز و ...  این پسر ساده دل هم پاشد واقعا بره خودشو معرفی کنه که دم در گرفتنش که بابا به خدا شوخی کردیم و این همه زحمت نکشیدیم که دوباره بدیمت دست گرگها...

5- بعد از اینکه تو مترو مردم کلی شعار دادن(که ازش فیلم هم گرفتم اما نمی دونم چطوری کوتاهش کنم و با این سرعت کم بذارمش تو یوتیوب) و هر وقت گاز اشک آور می زدن مردم از اون طریق فرار می کردن, مامورا اومدن در متروها رو بستن .
 حدود ساعت 2 بعد از ظهر پسری حدودا 25 ساله که منتظر بود در رو باز کنن بره خونه ش در کرج, که مأمورا بدون هیچ دلیلی بهش حمله کردن و با باتوم تا می خوردن زدنش و بعد دستبند پلاستیکی بستن دستش و هلش می دادن به سمت ماشین,  که ناگهان مردمی که  شاهد ماجرا بودن و می دونستن چه سرنوشتی در انتظار پسره, با سنگ ریختن سر مأمورا ...  یکیشون با کاتر اومد دستبند پسره رو ببره که زد رگ دستشو هم همراش برید رفت درمونگاه دستش  5 تا بخیه خورد. او می گه  زخم دوست  خیلی شیرین تر از شکنجه و تجاوز دشمنه!

6- روز 13 آبان مردم هر بسیجی می دیدن داد می زدن چقدر گرفتی بیای مردمو بزنی؟ اونا هم عصبانی می شدن و حمله می کردن. این شده بود یه تفریح برای مردم.

7- امسال دانشگاه آزاد مقررات خیلی سختی برای جداسازی دخترها و پسرها وضع کرده. سرویس ها جدا, کلاس ها جدا و حتی در بعضی دانشگاه ها روزهای کلاس دخترا و پسرها کاملا جداست. مثلا سه روز اول هفته کلاس های دخترا و سه روز آخر هفته کلاس های پسرا تشکیل می شه.
بعد تبلیغ می کنن آقای خواهرا و برادرا بیایید برای ازدواج دانشجویی ثبت نام کنید. بگو آخه دختر پسرا همدیگرو کجا ببینن و بپسندن؟

&lt;a href="http://www.flickr.com/photos/zeitoon/4078082373/"&gt;نامه ی دانشجوایان دانشگاه آزاد واحد ساری به رئیس دانشگاه برای اعتراض به جداسازی جنسیتی &lt;/a&gt;...

8-  این عکسارو یکی از خواننده های وبلاگ در  تظاهرات روز 23 تیر گرفته و پرسیده اسلحه دست نیروی لباس شخصی چیکار می کنه؟
اینها که ادعا می کنن نیروهای بسیج مسلح نیستن. 
&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://farm4.static.flickr.com/3531/4081839323_8abdc21b25_m.jpg"&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;
&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://farm3.static.flickr.com/2476/4081839325_fda26b931a_m.jpg"&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;
والله نمی دونم,  یحتمل اسباب بازیه!

9- &lt;a href="http://newgenerationofiranianliberalist.blogspot.com/2009/11/blog-post_07.html"&gt;عکسای فواد از مزدوران رژیم در سیزده آبان...&lt;/a&gt;

&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2009/11/6/1829649"&gt;لینک در بالاترین&lt;/a&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=oeRhoIJlA6c:vriW_YGKFcE:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/oeRhoIJlA6c" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/oeRhoIJlA6c/2009_11.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_11.html#002237</guid>
         <pubDate>Sat, 07 Nov 2009 01:12:55 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_11.html#002237</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>امیدوارم 13 آبان امسال برای جنبش روزی تعیین کننده باشد/فردا روز دیگریست...</title>
         <description>1- فردا روز دیگریست...

2-  سنگ پاهای راستی هر چی سعی می کنن جنبش سبز رو هم به انحراف بکشونن و  رنگ سبز رو مال خودشون کنن نمی تونن.
تنها خوبی ایجاد &lt;a href="http://www.rajanews.com/detail.asp?id=38939"&gt;جنبش سبز علوی &lt;/a&gt;اینه که به راحتی می تونیم بالای ساختمونامون پرچم سبز نصب کنیم و  مچ بند  و روسری و...سبز ببندیم و به محض اخطار بگیم ما عضو جنبش سبز خودتونیم و توی دلمون به لری بگیم: اَدوما(از در عقب)

3- همیشه از یکی دو روز قبل از هر راهپیمایی سبز وضع اینترنت و اس ام اس خراب می شه.
الان تو کرج اس ام اس ها قطعه  معمولا بعد از هر راهپیمایی که برمیگردم می بینم هیچی نمی شه فرستاد.
الان هم به سختی وارد ادیتور شدم
حالا این تیکه رو بفرستم . برسم به بقیه شماره ها 
...

4- می گن احمدی نژاد و یاران از صبح دارن دعای بارون و رعد و برق و سیل و گردباد می خونن تا راهپیمایی فردا لغو بشه.

5-   از چند روز پیش مسیرهای مختلفی برای سبزها اعلام کردن که فکر کنم معتبرترینشون:1- میدون هفت تیر به سمت خیابون طالقانی(محل سفارت آمریکا) که کروبی هم اونجا می ره و 
مسیر 2- خیابان طالقانی از میدون فلسطین تا سفارته که موسوی و خاتمی می خوان اینو برن.
البته دوستان کرجی من می خوان از میدون آزادی برن دانشگاه شریف و از اونجا پیاده برن و یک عده هم از دانشگاه تهران و یه عده هم از پلی تکنیک و راه میفتن. مطمئنم به صورت خود بخودی بیشتر خیابونها سبز میشه.   
کلا راهپیمایی هر چی مسیرش طولانیتر باشه برای سلامتی انسان ها مفیدتره .

6- من از دولت احمدی نژاد گله دارم چرا برای ما غیر تهرانی ها اتوبوس مجانی نمی ذاره برای شرکت در راهپیمایی های جدید.

7- من فردا هیچ شعاری نمی دم که توش مرگ باشه, مگه "مرگ بر دیکتاتوری"

8- من معتقدم که باید سفارت امریکا رو هر چه زودتر پس داد چون سفارت هر کشور جزء خاک اون کشور محسوب می شه.
به نظرم تموم اصلاح طلبا باید از کاری که کردن اظهار پشیمونی کنن.

9- فردا با خودم کلی چیز میزهای سبز می برم. گله ای هم از بعضی دوستان دارم که تو راهپیمایی ها فردگرایی می کنن و به فکر بقیه نیستن.&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=Z7SoYn4KIGg:gu2-u3jaG0o:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/Z7SoYn4KIGg" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/Z7SoYn4KIGg/2009_11.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_11.html#002236</guid>
         <pubDate>Tue, 03 Nov 2009 23:51:31 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_11.html#002236</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>مژده: آزادی دستشویی رفتن زنان در زندان های جمهوری اسلامی</title>
         <description>1- بار دیگر  حمهوری اسلامی ایران  ثابت کرد که در عدالت و رأفت  و انتقاد پذیری  سرآمد کشورهای دیگر جهان است.
فمینیست های کوردل و  دشمنان اسلام بدانند که به حول و قوه الهی از این پس زندانیان زن آزادی دستشویی رفتن دارند .
علیرغم شایعات در جمهوری اسلامی قانون دستشویی برای زنان بسیار پیشرفته تر از مردان میباشد 
لینک را بخوانید:
 &lt;a href="http://www.irwomen.info/spip.php?article7832"&gt;
"آنها  همچنین با اشاره به مشکلات رفاهی زندان ا زجمله محدودیت در استفاده از دستشویی برای زندانی ها ،گفتند :"با پیگیریهای مستمر وشکایتهای متعدد و نامه نگاریهای هنگامه شهیدی و تحمل دو روز مجازات انفرادی به علت داشتن درخواست رفتن به دستشویی خارج از 4 نوبت در روز و پییگیریهای از طریق ریاست بازداشتگاه 209 اوین ،درحال حاضر قانون روزانه تنها حق استفاده از 4 بار استفاده از دستشویی برای زندانیان زن از میان رفته و زندانیان زن آزادانه وهر ساعت که نیاز داشته باشند می توانند از دستشویی استفاده کنند&lt;/a&gt;."
(..ببخشید اگر خبر کمی قدیمی بود, من واقعا تحت تأثیر  رأفت اسلامی اینها قرار گرفته ام) و نمی دونم چرا بازتاب جهانی این موضوع اینقدر کم بوده. یعنی از هوا کردن موشک کمتر اهمیت داره؟

2- &lt;a href="http://www.irwomen.info/spip.php?article7781"&gt;وقتی دستشویی ابزار شکنجه می شود،شیوا نظرآهاری&lt;/a&gt;

 3- فریبا پژوه  زخم معده دارد اما  برای اعتراض به 70 روز بازداشت بی دلیل و  ممنوع الملاقات بودن و محرومیتش از داشتن وکیل  &lt;a href="http://hra-news.info/news/8139.aspx"&gt;از دوشنبه گذشته دست به اعتصاب غذا زده است&lt;/a&gt;.

4 -&lt;a href="http://mohegh.blogfa.com/post-242.aspx"&gt;اسم واقعی سهیلا قدیری خورشید بود....&lt;/a&gt;
زندگی و اعدام سهیلا قدیری یکی از غم انگیز ترین ماجراهایی بود که تا به حال شنیده بودم. ننگ اعدام یک زن بی پناه تا ابد با جمهوری اسلامی می ماند

5- &lt;a href="http://tavalodidigarurl.blogspot.com/2009/10/blog-post_31.html#comment-form"&gt;شیپ...&lt;/a&gt;
&lt;u&gt;چشم راستش گرفته بود و به نظر می رسید چیزی داخل چشمش رفته یا ضربه ای به آن خورده است.
نوبتش که رسید داخل شد. دستمال را از روی چشمش برداشت. چشم کاملا متورم بود و پلکهای قرمز به هم چسبیده بودند.
پلکها را که از هم باز کردم بیش از ده کرم کوچک سفید درون چشم شناور بودند&lt;/u&gt;.


6-  &lt;a href="http://measer-pear.blogspot.com/2009/10/blog-post_31.html"&gt;اندر احوالات سومین فارغ التحصیلی ما&lt;/a&gt;...
&lt;u&gt;هی نباید توی راه قلپ قلپ آب می خوردم. واسه همین ها بود که تو صف کرایه شنل داشتم از فشار جیش هی خودم رو چپ و راست می کردم. همین جور که خودم رو تکون می دادم داشتم به فارغ التحصیل های جوون نیگا می کردم. همه موهاشون رو درست کرده بودند. با آرایش خوب خوشگل با زنبل زیمبول های عالی رنگ وارنگ با دامن های کوتاه و شلوارهای شیک و تاپ های خوب و ممه های جوان بچه شیر نداده&lt;/u&gt;. 

پ.ن. شماره 1
من جمله " مردان زندانی کماکان می توانند جیش خود را  با دهان بالا کشیده و تف کنند" رو خودم  از دهان یک زندانی مرد شنیده بودم که به شوخی به زندانبانش گفته بود. او تعریف می کرد که چطور یک بار مجبور شده دستشویی خودش رو در یک کیسه فریزر برای ساعت ها نگه دارد تا نوبت دستشویی اش برسد.
دلیل عصبانیت بعضی ها  را از این جمله متوجه نمیشوم, با این همه پاکش کردم.&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=beLUenp4JG0:-7JbUS34i-w:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/beLUenp4JG0" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/beLUenp4JG0/2009_11.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_11.html#002235</guid>
         <pubDate>Sun, 01 Nov 2009 02:59:21 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_11.html#002235</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>الهذیونات الکبیر من الزیتون</title>
         <description>1- یه جمله معروف هست که می گه هر مشکلی که آخر سر نکشدت, قوی ترت می کنه.
ما رو بیماری نکشت, اما قوی ترم هم نکرد. دارم می میرم از ضعف.

2- اینقدر این روزها هذیان گفتیم و باعث نشاط و انبساط خاطر عمله جات بیمارستان شدیم که چه!
مثلا در حالت تب و زیر سرم به دکتر که داشته با سی با از ترسیدنش از سوار شدن به هواپیما می گفته گفتیم "این حکومت خودش داره سقوط می کنه چه برسه به هواپیماهاش" و دکتر هم با کمال مهربانی گفت شما راحت بخوابید فکر مغشوش نکنید.

3- اینقدر این روزها دل نازک شدیم که وقتی  سوسک توی فیلم کارتونی هم روی برف لیز می خورد های های  می زنیم زیر گریه.
4- گاهی هم از شنیدن چیزهای گریه دار بیهوا می زنیم زیر خنده و تازه بعد از چند دقیقه پی به اشتباهمان می بریم . مثلا اولش که شنیدم دو تا راننده که از قضا اسم هر دو غلامرضا بوده در تاریخی نزدیک به 8/8/88 بر سر سوار کردن یک مسافر با هم دیگر دوئل می کنن و یکیشان می زند آن دیگری را می کشد.

5- خدا به شما هم شفای عاجل عنایت کند. خسته شدیم از خوابیدن و گریه کردن.

6- وقتی یه مدت نمیام به وبلاگم یه خورده دست و دلم به نوشتن نمی ره. بخصوص که فکر می کنم از دنیای وبلاگستان عقب افتادم. یا فکر می کنم اصلا مگه کی دلش برای زیتون تنگ می شه.

7-  بعد از &lt;a href="http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=64229 "&gt;ماجرای سیستان و بلوچستان &lt;/a&gt;رفته بودم به محله ای غریب برای  خرید. مرد فروشنده داشت برام میوه می کشید. (شغلشو تو این نوشته عوض کردم) دیدم  چند تاشون لک داره. گفتم توروخدا میوه خوب بگذار. کُرد که جنس خراب نمیده دست مشتری. مثلا خواستم بگم از لهجه ت فهمیدم کُردی.
 رگ غیرتش به جوش اومد و میوه  قبلی ها  رو خالی کرد و از نو شروع کرد به برچیدن درشت ترینشون. حالا از من اصرار که نه دیگه, برای بقیه مشتری هات هم بذار. همه خوب خوباشو برای من نذار. گفت نخیر, باید کرد بودنمو به شما ثابت کنم .
بعد گفت فکر نکنی از اون کرد معمولیاش هستم ها... گفتم یعنی چه؟ گفت من یک پ.ک.ک. هستم. عشق من عبدالله اوجالانه. اون موقع روز اونجا خلوت بود و مشتری دیگه غیر از من اونجا نبود. اسم اوجالان که اومد بقیه همکاراش هم بهش پیوستن و شروع کردن از اوجالان تعریف کردن . گفتن اسم پژاک به گوشت نخورده؟ گفتم چرا شنیدم اما نمی دونم چی می گن. راستش یه خورده ازشون ترسیدم. گفتم نکنه اینا آنتن هستن و می خوان ببینن من چی می گم. گفتم  من زیاد شناختی ازشون ندارم. به هم با خنده نگاه کردن و گفتن حتما شنیدی گروه ریگی تو بلوچستان چیکار کرده؟  دمشون گرم. پژاک هم همینطوره.
خواستم نصبحتشون کنم, گفتم یعنی شما با ترور و عملیات انتحاری موافقید؟ گفتن آره.  مگه شما موافق نیستید؟ گفتم  معلومه که نه! ترور باعث ناامنی تو اجتماع می شه از اول انقلاب هم دیدیم  هر کیو می کشن  فوری یکی از اون بدتر به جاش میاد. اون کشته شده هم شهید والامقام حساب می شه. مثلا همین احمدی نژادو اگه کشته بودن الان اینقدر خوار و خفیف می شد؟این وسط یه عده آدم بیگناه هم کشته می شن. 
گفتن خوب انقلاب هزینه داره. گفتم چه انقلابی بابا؟ ترور و هرج و مرج کجاش انقلابه؟ باعث میشه حکومت  نیروی نظامیشو بیشتر تقویت کنن و بهانه بده به دستشون برای سرکوب انقلابیها. من که هیچوقت دوست ندارم حکومتی سرکار بیاد که دشمناشو با ترور از بین برده. و تفنگ و بمب زبونشونه. گفتن ولی این تنها چاره ست. با اینکه این حرفو از خیلی ها این روزا شنیده بودم اما باز باورم نشد و هنوز ازشون می ترسیدم. چند بار گفتن نکنه تو طرفدار آخوندایی؟ گفتم نه بابا! غلط بکنم!
 موقع پول دادن, چون در حین حرف زدن کلی خرید کرده بودم و از هر چی یک کیلو خواسته بودم سه چهار کیلو برام کشیده بودن و ترسیدم اعتراض کنم برام تفنگ بکشن:) پول توی کیفم کم اومد و مجبور شدم به جیب مخفی کیف که برای روز مبادا چند اسکناس 5 هزار تومنی  قائم کرده بودم مراجعه کنم که در آوردن پول همانا و ریختن چندین مچ بند سبز که همونجا جاسازی کرده بودم همان.
همه شون قهقه زدن زیر خنده. پس تو از اون سوسولایی که با النگوی سبز می رن انقلاب نرم کنن؟ حوصبه نداشتم, گفتم نه بابا نذر دارم می خوام آجیل مشکل گشا  بخرم بکنم تو کیسه دورش روبان ببندم. گفتن تو گفتی و ماهم باور کردیم. اما یادت باشه انقلاب باید سخت باشه نه نرم!
آخرش هم نفهمیدم شوخی کردن یا جدی گفتن.

8- &lt;a href="http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=69285 "&gt;کرزای با این همه هیکل و کبکبه و دبدبه &lt;/a&gt; قبول کرد تقلب شده و انتخابات باید به دور دوم بره, اما احمدی نژاد کوچولوی ریزه میزه قبول نکرد.
&lt;a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8808020142 "&gt;ژان پسر 23 ساله نیکلای سارکوزی رئیس جمهور فرانسه&lt;/a&gt;- که یک سوم سن احمدی نژادو داره- با پارتی بازی قرار بود بشه رئیس یه  نهاد مالی خودش خجالت کشید و انصراف داد اما اینا با پررویی  عین بختک چسبیدن به تموم پست هایی که با پارتی بازی صاحبشون شدن.


9-&lt;a href="http://nikahang.blogspot.com/2009/10/blog-post_2265.html"&gt; کاریکاتور جالب نیک آهنگ کوثر در مورد 13 آبان&lt;/a&gt;.
&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://www.roozonline.com/uploads/pics/car_2009_25oct.jpg"&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;
خدا کنه روز آنلاینی ها نفهمن به فضاشون لینک دادم. فلیکر خودم مدتیه باز نمیشه بذارم اونجا. وبلاگ آقای کوثر هم باز نمیشه ببینم گذاشته تو وبلاگ خودش یا نه. انگار خلافش خیلی سنگینه چون با آنتی فیلتر هم می گه اکسس دینای
پ.ن.9
تولد چهل سالگی &lt;a href="http://nikahang.blogspot.com/"&gt;نیک آهنگ کوثر &lt;/a&gt;رو صمیمانه تبریک می گم و برای تموم لحظات شاد و تفکربرانگیزی که با کاریکاتورهاش بهمون داده به سهم خودم تشکر می کنم.
امیدوارم امسال سعی نکرده باشه عین تولد یک سالگیش شمعاشو با دست خاموش کنه چون سوختگیش دیگه خیلی شدید می شه.


10- &lt;a href="http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2009/october/22//-5d0aeb8750.html "&gt;خوشحالم که بالاخره پدر حسین درخشان سکوت رو شکست و به بازداشت پسرش اعتراض کرد&lt;/a&gt;.

از تمام کسایی که اسامی و عکسای بازداشت شده ها رو در وبلاگشون دارن خواهش می کنم اسم و عکس حسین درخشان رو  هم –اگه تاحالا اضافه نکردن-  اضافه کنن. من واقعا نگرانشم. و اگه هنوز پدر و مادری پیدا می شن که فکر می کنن اگه دستگیری فرزندشونو به مردم اطلاع ندن حکومت براشون تخفیفی قائل می شه عبرت بگیرن.

11- خوشحالم که هنوز افرادی &lt;a href=" http://www.rfi.fr/actufa/articles/118/article_9085.asp"&gt;مثل ژیلا بنی یعقوب تو مملکتمون هستن&lt;/a&gt;. جایزه  هاش مبارکش باشه.

12-( اگر دین دارید, چه اشکال دارد کمی هم  آزاده باشید! (کار مشترکی از من و حسین آقا)

 
13- التظاهراته,  من الایمان!
بخصوص از نوع 13 آبانیش

پ.ن.
می گم گاهی الکی خنده ام می گیره شما هی باور نکنید.
شروع کردم کامنت های پست قبلو از آخر خوندن دیدم آرش برای آقای خامنه ای و احمدی نژاد و سردار جعفری کامنت نوشته:
&lt;a href="http://z8un.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=2233#1221226873"&gt;آقای خامنه ای، آقای احمدی نژاد، آقای سردار جعفری... و دیگران، بیایید با هم کشور خود را بسازیم&lt;/a&gt;.
"بگذارید آیندگان و فرزندان ما به خرد و همدلی ما و زندگی کردن در ایرانی آباد و آزاد و سربلند به خود ببالند. هنوز دیر نشده. اختلافات همیشه بوده و خواهد بود. بگذارید همان طور که قرآن گفته داوری اختلافات مان را به پیش داور بزرگ اندازیم. به نفع همه ماست که برای زندگانی مسالمت آمیز در کنار یکدیگر به دمکراسی و داوری صندوق های رای تن در دهیم. "

آخه آرش جان اگه هدف اینا از روی کار اومدن ساختن مملکت بود که الان ایران باید گلستان می بود.
یعنی چه هنوز دیر نشده؟ یعنی مثلا بیان بگن ببخشید اشتباه کردیم, یه سی سال دیگه به ما مهلت بدین ,ما هم باید بگیم چشم بفرمایید ایران ما چند تا سی سال دست شما!؟

&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2009/10/27/1815120"&gt;لینک در بالاترین&lt;/a&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=fvF75g7HuqA:Wlgx4Wg-Lc4:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/fvF75g7HuqA" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/fvF75g7HuqA/2009_10.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_10.html#002234</guid>
         <pubDate>Tue, 27 Oct 2009 03:15:57 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_10.html#002234</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title> شما برای  راهپیمایی روز 13 آبان چه فکری کرده اید؟</title>
         <description>چه خوشمون بیاد و چه خوشمون نیاد تا آخر امسال بیشتر از دوبار نمی تونیم بریزیم تو خیابونا و به حکومت و شرایط سخت غیر انسانی که برامون درست کرده اعتراض کنیم. یکی 13 آبان و دیگری 22 بهمن.
این حقیقته که رژیم هیچگونه تجمع و تظاهرات دیگه ای رو برنمیتابه و با اون به شدت برخورد می کنه. اما در این دو روز (13 آبان و 22 بهمن) چون خود حکومت اعلام راهپیمایی می کنه می تونیم به بهانه ای  بریم تو خیابونا  قاطی حزبل ها  بشیم و بعد با هم جمعیت عظیم میلیونی رو تشکیل بدیم و اعتراض کنیم به سی سال دیکتاتوری و سی سال دزدی و دروغ و ثروت اندوزی و چپاول مال مردم. به سی سال تحقیر و خوار کردن مردمی آزاده و بزرگ کردن معدودی کوتوله ی مفلوک( از نظر قد عرض نمی کنم) بی سواد دزد و سی سال گرفتن آزادی و...
ما دیگه کی می تونیم اعتراض کنیم به تقلب آشکار در انتخابات اخیر؟ و به کشتار و شکنجه و تجاوز مردم معترض؟  به دستگیری روزنامه نگاران و روشنفکرها و به کشتن نداها و سهراب ها...
این فرصت ها رو نباید از دست بدیم. 
حواسمون باشه, اگه 13 آبان رو از دست بدیم می ررررررررررره تا 22 بهمن... یعنی  بیشتر از سه ماه دیگه!   
حکومت  بالکل خودشو زده به خواب و  صداهای ما رو نشنیده می گیره. باید درست و حسابی بیدارش کنیم.
ولی آیا کافیه که مثل راهپیمایی ها ی دیگه بریم شعاری( اونم شعارهای تکراری قدیمی) بدیم و برگردیم؟ بهتر نیست با هم برای اون روز برنامه ریزی کنیم.
18 روز وقت کمی نیست.
من اینا به ذهنم می رسه. لطفا شما هم راهکارهای خودتونو به اون اضافه کنید تا به کمک هم یه 13 آبان تاریخی داشته باشیم.
1-  می تونیم علائمی بسازیم و با خودمون ببریم. نمادهای مقوایی مثل کبوتر آزادی که با کشیدن نخ بالهاش تکون می خوره.(شعار مورد نظرمونو می تونیم روی بدنه و بالهاش بنویسیم.)
2-  می تونیم پوسترهای مورد نظرمونو طراحی و چاپ کنیم و به تعدادی که در جاسازی لباسامون یا کیفمون جا می شه با خودمون ببریم و بین جمعیت پخش کنیم.
3- هر کس می تونه عکس شخص سیاسی یی رو که بهش معتقده به تعداد زیاد چاپ کنه.
4- از کاریکاتوریست های عزیز مثل نیک اهنگ کوثر بخواهیم برای اون روزمون کاریکاتور بکشه و اجازه بده  تا چاپ و بزرگش کنیم  و روی دست بگیریم.

5-  از الان شعارهای جدید و کوبنده و جالب برای اون روز بسازیم. شاعران طنز سرا مثل هادی خرسندی و...  برامون شعرهای کوتاه قافیه دار بگن تا همه حفظ کنیم و اون روز بخونیم .

6- مثل روزهای انتخابات هر چه می تونیم روبان سبز تهیه کنیم و باهاش مچ بند و پیشونی بند  درست کنیم و بین جمعیت پخش کنیم.

7- ما هم مسیر راهپیمایی اعلام کنیم یا مثل روز قدس از مسیرهای خود حکومت استفاده کنیم.

8-  از همه خواهش می کنم در این بحث شرکت کنن.(فقط خواهشا راهکارهای خشونت آمیز ندید) پیشنهادهای شما رو خریداریم:)

9- احتیاط های امنیتی هم فراموش نشه. 
اگه تعدادمون اون روز میلیونی باشه هیچکارمون نمی تونن بکنن. اینطور که شنیدم خیلی از مامورهایی که با باتوم به جمعیت حمله کردن از کارشون پشیمونن و هیچ بعید نیست مثل روزهای انقلاب خیلی هاشون از کتک زدن مردم شونه خالی کنن..

پ.ن.
10- بادکنکهای سبز تهیه کنیم و بدون باد در جیبمون بگذاریم. در همون روز راهپیمایی باد کنیم و در هوا تکون تکون بدیم.
یا فرستادن بادکنک و بالون کوچک سبز پر شده با گاز هلیوم  به هوا..

11- پخش اعلامیه و تراکت و عکس از بالای پشت بامهای مسیر راهپیمایی که غریو شادی راهپیمایان رو در پی داشته باشه.
 
&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2009/10/17/1802840"&gt;لینک در بالاترین&lt;/a&gt;
&lt;a href="http://donbaleh.com/link/164222"&gt;لینک در دنباله&lt;/a&gt;

پ.ن.2
بعضی ها پیشنهاد دادن بعد از راهپیمایی تو پارکا پیک نیک راه بندازیم و غذهای سبز مثل کوکو سبزی بخوریم.
پیشنهاد سبز پیمان:‌ &lt;a href="http://z8un.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=2233#1221226689"&gt;خانم ها همه کوکوی سبزی و پلوسبزی پخش کنند، انگور سبز بیاورند، و پیک نیک سبز برگزار کنند. آنها شله زرد را مظهر کیک زرد کردند، شما هم کوکوی سبز را مظهر موج سبز کنید&lt;/a&gt;!
به نظر من فکر خوبیه. کی میتونه به ساندویچهای سبزمون گیر بده. یا مثلا  اگر زیر انداز سبز بندازیم و برای بچه هامون توپ سبز و بادکنک سبز ببریم بازی کنن چی می تونن بگن.
( . پیمان جان از صدای ترکیدن بادکنک نترس بابا. ما خیلی شجاع تر از این حرفاییم. تازه اون روز اونقدر شلوغ می شه که صدای بادکنک پیشش هیچه. البته تو دوره قبل که قرار شده بود توشو با گاز شهری پر کنن من برای آتیش سوزی نگران بودم.)

meow  پیشنهاد داده روی بادکنکا شعار بنویسیم. مثلا اسم ندا خوبه.
پیمان گفته شعارها به انگلیسی هم باشه بهتره که رسانه های خارجی روش بیشتر بتونن مانوور بدن(حکومت راست می گه که ما طرفدار رسانه های خارجی ییم ها...:) )

پس تا می تونن برای اون روز بادکنک سبز بخرین و باد نکرده همراه با نخ(اگه بلد نیستین بدون نخ گره بزنین) ببرین تو خیابون. خوبی بادکنک اینه که می شه دسته جمعی باهاش دستش ده بازی کرد و  همراه مبارزه کلی خوش گذرونی هم کرد.
توپ سبز پلاستیکی سبک هم خیلی خوبه.

دخترا تو کیفشون یه روسری یا شال سبز هم بذارن تا وقتی به جمعیت رسیدن سرشون کنن و موقع برگشتن دوباره عوضش کنن که بهشون گیر ندن.
تو جیبها هم که کلی روبان سبز میشه گذاشت.
آرش پیشنهاد داده یه شاخه گل هم برای گذاشتن تو لوله تنفگ سربازا ببریم.
شاخه گل با روبان سبز خوبه. اما من هر چی گشتم نوک باتومها و شوکرها سوراخی برای تعبیه گل ندیدم.  نسبت به سربازای شاه اینا خیلی خشن ترن.
 meow یه پیشنهاد دیگه داده:
 ا&lt;a href="http://z8un.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=2233#1221226688"&gt;گه روی مقوا هم شعارهای بامزه ولی بامعنا بنويسن خيلی خوبه. 
مثلا: بچه جان خجالت بکش. ننه ات يادت نداده به دیگران کتک نزنی؟!
يا: اوهوی عمو خوب ميگم یه رییس جمهور دیگه میخوام. چرا بدت میاد؟!
&lt;/a&gt;
اتفاقا من الان عکسی دیدم که یه پسر پشت تی شرتش نوشته بود در این محل چاقو زدن ممنوع و یه قلب بزرگ سبزرنگ کشیده بود. شعارهای طنز همیشه اثر دوجانبه داره. هم  به بچه ها روحیه می ده و هم حرفشو می زنه. بخصوص که روز دانش آموز هم هست و هر شعار بچه گانه و بامزه ای مجازه.

یه فکری هم به نظرم رسید. اینکه تعداد زیادی روبان به سر یه چوب نازک ببندیم و تو هوا تکون تکون بدیم. عین کارناوال ها.&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=PPT_RJ2rXCI:-PYB0VWs_GA:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/PPT_RJ2rXCI" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/PPT_RJ2rXCI/2009_10.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_10.html#002233</guid>
         <pubDate>Sun, 18 Oct 2009 02:13:17 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_10.html#002233</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>Test.. برادران لاریجانُف </title>
         <description>تست  میکنم  برای نزدیکی به خوانندگان گرام

پ.ن.
آخ جون درست شد. برم کار نیمه تموممو انجام بدم(پختن کیک) و بعد بیام بشینم چند کلمه ای !بنویسم.  

پ.ن.2
کیک پختم مامان! خیلی اراده می خواد کیک خوشمزه و خوشگل و خوش پف بپزی و خودت نخوری. امشب اولین بارم بود که چز یه تیکه یک در یک سانت اونم برای چشیدن نخوردم. البته  شاید  ارتفاعش  یک متر باشه:)
 ولی نه به جان خودم.  ارتفاعش هم دوسه سانته. در یک سینی بزرگ پختم.

1- این چند وقت به سختی می تونستم وارد اینترنت بشم. نمی دونم مشکل از کامپیوترمه یا مخصوصا اینطورش کردن که امثال من ناامید شن و برای مدتی قید اومدن به اینترنت رو بزنن. تقریبا همه آنتی فیلترام از کارافتادن و سایت های فیلتر شده که نمیومد برام. سایت های فیلترنشده هم گاهی یکی دوساعت طول می کشید باز شن. واقعا خسته شده بودم و گاهی تا دوسه روز طرف کامپیوترم نمیومدم.
الانم فکر کنم از غافله وبلاگستان خیلی عقب باشم. امیدوارم همه چیز امن و امان باشه(اهه.. تو این شرایط...)
2- از روز قدس به این طرف ما دیگه نمی تونستیم کانال بی بی سی فارسی رو نگاه کنیم. اما دیشب از عجایب روزگار یادشون رفته بود روش پارازیت بندازن( آهای, سپاهیان محترم دیشب چتون بود؟ یه وقت بد عادت می شیم دوباره)

3- به سلامتی سپاه پاسداران داره یواش یواش تموم قله های اقتصادی ایران ( و چه بسا- اگه رو بهشون بدیم- به زودی جهان) رو فتح می کنه و تا بیاییم به خودمون بجنبیم می بینیم شش دانگ مملکت به اسمشون زده شده.
اگه مارک شورتتون هم آرم سپاه شد تعجب نکنید.

4- هی میشینم حساب می کنم تا روز 13 آبان چند روز مونده که بتونیم آزادانه بریم تو خیابون و  دلی از عزای شعار مرگ بر دیکتاتوری دربیاریم. 13 آبان خیلی دیر نیست؟

5-  رفتم فیلم "بی پولی". اینقدر این برادران(!) عزیز منتقد سینمایی از بازی لیلا حاتمی تعریف کرده بودن که به راستی توقع داشتم یه بازی متفاوت ازش ببینم و ندیدم و حالم گرفته شد. چرا از بازی رادان کسی تعریف نکرد و چرا کسی نگفت فیلمش  اینقدر غیرمنسجمه. (البته برق سینما هم وسط فیلم سه بار رفت و هر بار اومد یه مقداریش رفته بود جلو. با این همه فیلمنامه ش خیلی مشکل داشت و بازی ها خیلی یخ بود)
 ایندفعه سعی می کنم بیشتر نقدهایی که خانم ها می نویسن بخونم. کمتر آب دهنشون تو نوشته شون جاریه و کمتر آدم گول می خوره. اقلا کاش سه شنبه رفته بودم که بلیتا نصف قیمت بود.
6- اصلا به مواضع سیاسی &lt;a href="http://www.fararu.com/images/docs/000008/n00008932-r-b-005.jpg"&gt;هیلاری کلینتون&lt;/a&gt; کاری ندارم. وقتی صورتشو می بینم از اینکه نه تتوی ابرو و چشم و دور لب  داره, نه دماغشو عمل کرده و نه  دم ابروشو تراشیده و نه چین و چروکهاشو داده بکشن صاف و صوف کنن و ...غرق حیرت و شایدم لذت می شم. این روزها دیدن اینجور چهره ها(تو ایران) دور و برمون نایابه. قیافه ها همه عین هم(جن بوداده) و همه اجق وجق شدن.
7- هنرپیشه ها در اثر عمل های جراحی زیبایی متعدد,  اینقدر قیافه هاشون شبیه هم شده که گاهی باید یه عالمه فکر کنی اینو کجا دیدی. یکی می گفت تو یکی از سریال های اخیر دوتاشون رل دوقلوهای همسانو بازی می کنن. بدون گریم.( آرام جعفری و شیوا بلوریان)
بیخود نیست کیومرث پور احمد تو یکی از مصاحبه هاش گفت تو فیلمش امکان نداره از یه بازیگر دماغ عمل کرده استفاده کنه. من اون روزا گفتم عجب دیکتاتوریه این دیگه. اما حالا  مرده بره یه بازیگر عمل نکرده پیدا کنه ببینیم. شاید برای همینه مدتیه فیلم نساخته

8- &lt;strong&gt;برادران لاریجانُف&lt;/strong&gt;
قحط الرجال که می گن یعنی این: 
الف- علی لاریجانی  سالهاست که  مشغول خوردن مخ ما( و ایضا  خوردن ثروت مملکت) در کِسوَت رئیس صدا و سیما و ارشاد و  رئیس مجلس و  شورای امنتیت ملی و  عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام و عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي و خدا می دونه چند شغل دیگه ست.
ب- محمد جواد لاریجانی یه زمانی نماینده مجلس و مشاور قوه قضاییه و رئیس مرکز تحقیقات فیزیک و نظریه پرداز چرت نویس.
ج-  صادق لاریجانی, آخوند, عضو فقهای شورای نگهبان, عضو  مجلس خفتگان... ببخشید, خبرگان رهبری و حالا رئیس قوه قضاییه!

دال- فاضل لاریجانی  رایزن فرهنگی و رایزن دانشگاه آزاد و پیام نور در کانادا!

ه- باقر لاریجانی, معاون علیرضا مرندی در وزارت بهداشت, رئیس دانشگاه علوم پزشکی تهران. نامزد تصدی وزارت بهداشت در دولت نهم.
من نمی دونم اینا خواهر دارن یا نه.اگه دارن باید تساوی حقوقشون رعایت می شد  و یه کار مهم هم به اونا  می دادن. مامانشون دیگه پسر نزاییده؟ نکنه نیمه نازا بوده!

9- فکر نکنم مردم دیگه تو کتشون بره بعد از خامنه ای کسی بشه رهبر. حتی اگه اون شخص رفسنجانی یا حتی بر فرض محال موسوی باشه. مگه ما کی هستیم که برای شیعیان جهان رهبر انتخاب کنیم؟ فقط یه آدم متوهم  بیمار می تونه فکر کنه  رهبره!

10-  اول به طور کاملا سهوی(!) یادشون می ره  تو نقشه ایران پشت کتابای درسی  اسم خلیج فارس رو بنویسن. بعد به صورت نیمه سهوی  نیمه عمدی اسم پادشاهان قدیم ایرانی رو حذف می کنن. بعد یواش یواش اسم وزرا و امیرکبیر از تو تاریخ پاک می شه. بعد اسم دریاچه خزر  و  ارومیه و... بعد  نوبت رودها و کوههای ایران می شه . بعد آثار تاریخی....  هر چی تا حالا خراب نشده خرابش می کنن و 
در آخر تو تاریخ ایران می مونه فقط چند تا آخوند!

&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2009/10/15/1799224"&gt;لینک در بالاترین&lt;/a&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=MWQXki2BtZU:Acb-JNCw4qw:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/MWQXki2BtZU" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/MWQXki2BtZU/2009_10.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_10.html#002231</guid>
         <pubDate>Wed, 14 Oct 2009 23:59:52 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_10.html#002231</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>اینا به خودشون هم رحم نمی کنن...</title>
         <description>یکی از دوستام که هم خودش و هم خانواده ش به احمدی نژاد رای داده بودن رو چند روز پیش دیدم. خراب و داغون. دیگه نه برام کرکری می خوند و نه درباره موسوی چی ها جوک می گفت. پرسیدم: چی شده؟ چرا اینقدر دمغی؟
اولش نمی خواست بگه اما بعد از اصرار زیاد من که فکر می کردم شاید مشکلی پیدا کرده و من بتونم کمکی بهش بکنم, (اما بعدا فهمیدم که نه از من نه از هیچکس دیگه کاری برنمیاد) برام تعریف کرد چی شده.
یکی از آشناهاشون که از قبل از انتخابات تا مدت یک ماه از 6 صبح تا 12 شب برای تبلیغات و کمک در ستاد احمدی نژاد  خودشو کشته بود.چند روز بعد از  انتخابات در مسیر رفتن به خونه غیبش می زنه. خانواده ش از صبح تا شب تموم کلانتری ها, بیمارستان ها, حتی پزشکی قانونی رو می گردن و پیداش نمی کنن. یک ماه همه جا رو زیر و رو می کنن. از هم پالکی هاش هزار بار سوال می کنن اونا می گن ما خبر نداریم.
حتی شکشون می بره شاید طرفدارای کاندیداهای دیگه بلایی سرش آوردن. می رن تموم بیغوله های دور تهران رو می گردن بلکه جسدشو پیدا کنن. خبری نمی شه. تا اینکه سی و دوسه روز بعد زنگ می زنه و با صدایی ضعیف می گه که الان من زندان اوینم. با التماس موبایل یه بنده خدا رو قرض کردم.  توروخدا به دادم برسید دارن می کشنم. 
خانواده ش فوری چند تا آشنا و آخوند گردن کلفت که در جریان فعالیت های شبانه روزیش برای احمدی نژاد بودن جور میکنن و می رن اوین پیگیری و با هزار زحمت و هزار تا تعهدنامه و قسم نامه آزادش می کنن.
اونقدر شکنجه شده بوده و اونقدر به تموم اعصاب دست و پا و شکمش برق وصل کرده بودن که  رعشه گرفته و درست نمی تونه حرف بزنه.همه جاش زخم چنگکه.
کاشف به عمل میاد که  این آقا یک بار به طور اشتباه عکس احمدی نژاد رو به صورت سر و ته از گردن آویزون کرده بوده و همراه با عده ای تو خیابون به طرفداری ازش شعار می داده . یه نفر نامردی نمی کنه همونطوری ازش عکس می گیره و بعد از انتخابات عکسشو می ذاره تو وبلاگش(یا یه سایت اینترنتی) و زیرش می نویسه طرفدارای احمق احمدی نژاد رو ببینید(یه همچین جمله ای) و اینا هم فکر کردن این از قصد و غرض و دستور آمریکا و انگلیس این کارو کرده و احتمالا عامل نفوذیه. خلاصه که بلایی سرش آوردن که از فردی سالم و زبل و فعال تبدیل شده به یه آدم بیمار و رعشه ای و افسرده که هر آن احتمال خودکشیش می ره و دیگه حتی نمی تونه بره سر کار تا نون زن و بچه شو در بیاره.
 حالا این دوست من و تموم خانواده  و فامیلش شدن ضد رژیم...&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=fiv534Gm7ME:orz3whlsHlo:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/fiv534Gm7ME" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/fiv534Gm7ME/2009_10.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_10.html#002230</guid>
         <pubDate>Tue, 06 Oct 2009 02:26:06 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_10.html#002230</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>دلگرم شدم... خارج کشوری ها دمتون گرم!</title>
         <description>1- بیخود اینقدر ناامید بودم. همه ش پیش خودم می گفتم  چند نفر از ایرانی های ساکن آمریکا, کانادا و اروپا می رن جلوی سازمان ملل! می گفتم چند نفرشون دلشون میاد یکی دو روز از زندگی, کار, درس, سینما, قرار با دوست پسر دختر, وقت دکتر, بردن بچه به مهد کودک و هزار کار و گرفتاری دیگه بگذرن و از کاری که ما چند ساله انجام می دیم برای رسیدن به آزادی حمایت می کنن. کدوم از وبلاگ نویسا و کامنت نویسای معترضی که می شناسمشون! پیش خودم چند اسم می گفتم و بعد بدبینی میومد سراغم. نکنه تموم اون شجاعتها  و جسارت ها مختص پای کامپیوتر باشه.
چند بار اومدم تو وبلاگم بنویسم توروخدا همه تون برید و  دیکتاتور کشور ما رو "هو "کنید, پیش همه جهانیان حکومتمونو افشا کنید, بگید ما داریم چی می کشیم. اما هر دفعه پشیمون می شدم.
می گفتم زشته من بگم. خودشون دلشون از من پُرتَره. تو غریت از جریانات اخیر چه بسا بیشتر  از ما زجر کشیدن, حتما می رن.
 و  خوشبختانه همینطور هم شد.
عکس ها و فیلم ها رو که دیدم اشک شوق به چشمام اومد.
بلند شدن نماینده های کشورهای دیگه موقع سخنرانی احمدی نژاد رو که دیدم فهمیدم  خارج کشوری ها چه تلاش بزرگی کردن برای قبولوندن اینکه جان و آزادی مردم ایران رو فدای مصلحت مالیشون نکنن.
دوچرخه سواری پویا علاقه بند و دوستانش از تورنتوی کانادا تا نیویورک پیام بزرگی به جهانیان داد.
پلاکاردها و شعارها, همبستگی مردم که از هر عقیده و مسلکی اومده بودن, از مجاهد و فداییِ  و سلطنت طلب و  اصلاح طلب گرفته تا  خاخام های یهودی و کشیش های مسیحی و... کلی امیدوار و دلگرم کرد.

2- امروز عصبانی از شنیدن مزخرفات احمدی نژاد در مجمع سازمان ملل بعد از بارون شدید که انگار داشت به حال ما گریه می کرد از خونه زدم بیرون. سوار تاکسی شدم. راننده عاقله مردی سپید موی و سپید ریش بود. داشت رادیو گوش می داد. وقتی مجری اخبار داشت از  نشست رهبر و سخنرانی احمدی نژاد حرف می زد پسری که عقب نشسته بود بیهوا گفت مرتیکه پر رو خجالت نمی کشه. با چه رویی پاشده رفته آمریکا. دختر بغل دستیش گفت: طرف به سنگ پای قزوین پنالتی زده. آبرومونو جلوی همه برده بازم دست برنمی داره. خانمی که بغل دست دختر نشسته بود گفت تو ماهواره دیدید چطور نماینده های کشورهای دیگه وسط صحبتاش پا شدن رفتن؟ من به جای اون از خجالت مردم. شوهرم و بچه هام اونقدر طفلکی ها حرص خوردن که مریض شدن و نرفتن سرکاراشون.

من هم که عصبانی... از صمیم قلب  چیزهای دیگری اضافه کردم. یعنی در واقع و با عرض معذرت هر چی از دهنم اومد گفتم. و البته از تظاهرات مردم جلوی سازمان ملل هم گفتم.

راننده تاکسی با صورت برافروخته گوش می داد و هی از آینه پشت سری ها  و گاهی –هر وقت حرف می زدم- منو برانداز می کرد در حالیکه انگشت اشاره دست چپش رو با حرص می جوید.
گفت اگه اینایی که میگید راست باشه  و اگه جای شماها بودم اعتصاب می کردم و یه ماه از خونه بیرون نمیومدم تا تموم کارای مملکت بخوابه. بعد پرسید همه تون به موسوی رای دادید دیگه. گفتیم بله. زن پشت سری گفت فقط دخترم به کروبی رای داده.
راننده گفت من دستم بشکنه به احمدی نژاد رای دادم. مثل سگ پشیمونم.  اصلا باورم نمی شد احمدی نژاد با جوونای مردم اینکارا رو بکنه. چهار سال اول به نظرم خیلی خوب کار کرد. اما الان سگ پدر شده عین توله سگ خ.  و بعد با حسرت اضافه کرد: اگه خمینی زنده بود.... پدر این بی ناموسا رو در می آورد. قتل و تجاوز تو حکومت اسلامی؟ هیهات... پسر گفت اگه اونم زنده بود فرقی نمی کرد. ما  حتی دیگه موسوی رو هم  بدون شرط نمی خواهیم. اصلا حکومت اسلامی نمی خواهیم.
از یه لحاظ خوب شد اینکارا رو کردن. همه چیز یکسره شد.
تاکسی خطی بود و همه با هم به مقصد رسیدیم. راننده می خواست از هیچکدوممون کرایه نگیره. اما به زور بهش دادیم. گفتیم تقصیر تو چیه پدر جان؟ گفت چرا من با این ریش  و موی سفید نباید گول اینا رو می خوردم. دستم بشکنه. کور بودم ... و تا چند متر که دور شدیم همینطور هی می گفت و  می گفت... و یعد بهو کلهشو بیرون آورد و  داد زد: گفته باشم, بهترین راه اعتصابه!!

3- سر راه رفتم ورزشگاه محل, گفتم امروز نوبتم نیست فقط اومدم فقط نیم ساعت تخلیه انرژی و بعد می رم. مربی خندید گفت چی شده. ناراحتی؟ گفتم از دست احمدی نژاد دلم خونه.
 آقا , مربیه نامردی نکرد ما رو برد دم کیسه بکس و به همه که مکالمه مارو شنیده بودن گفت فکر کنید این احمدی نژاده. بیچاره کیسه بوکسه...
فکر کنم امشب از دست درد خوابم نبره.


4- جمعه بعد از تظاهرات اومدم دیدم اینترنتمون قطعه. تا دو روز. هر ماه کلی ازمون پول می گیرن اما  حداقل  ماهی هفت هشت روزش یا قطعه یا سرعت اینقدر کمه که نه می شه جایی رفت و نه حتی ای میل چک کرد. اینم یه نمونه از ترسشونه.

5- بعد از درست شدن اینترنت دیدم یه عالمه عکس از اون روز گذاشتن. الان هم که دیگه بحث احمدی نژاد در نیویورک داغه. باید چند تا از هزاران عکسی که از یک هفته قبل از انتخابات تا حالا گرفتم بذارم تو فلیکر برای یادگاری.

6- امسال هر دوستی از خارج کشور برای تعطیلات تابستونی  اومد ایران گفت که سران مملکتی و بسیجی های پولدار دارن گر و گر  خارج کشور به اسم پسر دخترا یا زنشون آپارتمان و ویلا و مستغلات دیگه مثل مغازه و سوپر و رستوران می خرن . اونا رو به بهانه ادامه تحصیل می ذارن اونجا و خودشون برای بخور بخور بیشتر برمیگردن ایران تا تقی به توقی خورد دنبال سوراخ موش نگردن.
دوستی می گفت یکی از این نوع خانواده ها اومدن در همسایگی ما توی یه ویلای بزرگ در ونکوور زندگی می کنن. زنه بعد از حوادث اخیر چادرشو برداشته روسری کیپ سرش می کنه و سعی می کنه با همسایه ها دوست باشه و رفت و آمد کنه اما حواسش نیست و اغلب همسایه ها رو امر به معروف نهی از منکر می کنه. مثلا گفته جلوی پسر من آستین کوتاه نپوشید, این دوست ما یه دفعه برگشته گفته ما از دست شماها مهاجرت کردیم اومدیم اینجا, اینجا دیگه  جان مادرت دست از سرمون بردار.
می گفت پسراش که ته ریش داشتن تازگی ها ریش می زنن و دختره یه هوا ته آرایش داره. خوبه والله با نون حروم چه زندگی های پیداکردن و هیچوقت هم محاکمه نمیشن...


7- SMS هفته:
قابل توجه جوانان بيکار: اگر از تنهايي رنج مي بريد . اگر مشکل جنسي داريد . اگر مشکل رواني داريد . اگر عشق لات بازي داريد ولي زورتان به کسي نمي رسد . اگر از نظافت بيزاريد . اگر چند ساله کنکور مي دهيد ولي دانشگاه قبول نمي شويد. همه و همه با سهميه بسيجي امکانپذيره...... امروز ثبت نام کنيد، فردا تجاوز کنيد ( انتخاب با شماست)

&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2009/9/24/1771845"&gt;&lt;strong&gt;لینک در بالاترین&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;

پ.ن.

8- &lt;a href="http://mollah.blogspot.com/2009/09/blog-post_24.html"&gt;بزرگترین گردهمایی ایرانیان در خارج از کشور&lt;/a&gt;: ملاحسنی

9-  آذر فخر عزیز در سوگ مادر خود نشسته. مادر آذر یکی از زنان مبارز  و روشنفکر دوره خود بود و از اولین کارمندان زن کشور. یادش گرامی باد. آذر جان تسلیت

10- از طریق وبلاگ ف.م.سخن نازنین  همیشه آگاه و با مسئولیت, &lt;a href="http://www.fmsokhan.com/archives/2009/09/oeuu_uuoe_oeoeu.html"&gt;متوجه شدم الپر عزیزمان همراه با همسرش دستگیر شده&lt;/a&gt;.
ا&lt;a href="http://alpr.30morgh.org/"&gt;لپر &lt;/a&gt; یا همان علی پیرحسینلو رو همه ی ماهایی که  بیش از دوسه ساله که  وبلاگ می نویسیم می شناسیم و دوستش داریم.
 چرا؟
الپر یکی از چشمان همیشه  بیدار وبلاگستان بود.(می نویسم بود, چون بعد از ازدواجش دیگر &lt;a href="http://alpr.30morgh.org/"&gt;وبلاگش &lt;/a&gt;را آپدیت نکرد. شوخی: شاید ننوشتن وبلاگ یکی از شروط ضمن عقد&lt;a href="http://abr-e-abi.persianblog.ir/"&gt; فاطمه &lt;/a&gt;بود. ) الپر بر خلاف عده ای بلاگر ِ رفیق باز, حواسش به &lt;strong&gt;همه &lt;/strong&gt;بلاگرها  بود. چه وبلاگی فیلتر می شه, چه وبلاگی از فیلتر درمیاد, چه بلاگری به ناحق دستگیر می شه. کاری نداشت اون بلاگر هم عقیده یا دوستش بود یا نه. کاری نداشت که اون نوشته به ضررش تموم می شه یا نه.
در واقع  می شد به وبلاگش به عنوان مرجعی برای یافتن ظلم و  بی عدالتی ها  و راه  مبارزه با اونها نگاه کرد.
حالا جمهوری اسلامی احساس کرده  که الپر و همسرش براش خطر دارن و دستگیرشون کرده. &lt;a href="http://www.fmsokhan.com/archives/2009/09/oeuu_uuoe_oeoeu.html"&gt;خوشحالم کسانی هستند که مثل علی عمل می کنن و علیه این بی عدالتی و ظلم اعتراض می کنن&lt;/a&gt;.

این کمترین کاریه که ما می تونیم بکنیم.

&lt;strong&gt;ما بلاگرها خواستار آزادی هر چه زودتر علی پیرحسین لو و همسر محترمش فاطمه ستوده هستیم&lt;/strong&gt; 

 11- نمی دونم &lt;a href="http://www.khabaronline.ir/news-17581.aspx"&gt;مصاحبه خبرنگار ان بی سی رو با احمدی نژاد &lt;/a&gt;دیدید یا نه.
 گذشته از سوالات پیچاننده و پافشاری هایش برای گرفتن جواب مشخص,  از طرز حرف زدن و نگاه  و بادی لانگویج خبرنگار زن  اینطور برداشت می شد که  او برای احمدی نژاد ارزشی برابر با اِپیس آف شِت هم قائل نیست! طوری نگاش می کرد انگار  یه تیکه پِهِن گاو  له شده زیر پای مردم جلوش نشسته.

12- پرویز مشکاتیان دقمرگ شد... عجیبه ما هنوز زنده ایم...

13-  &lt;a href="http://www.gozargah.com/newGozargah/95/topindex.htm"&gt;گذرگاه شماره 95&lt;/a&gt; مخصوص مهر 88 منتشر شد...

14- احمدی نژادِ خوب, احمدی نژادِ مرده است...&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=T8J-cZxXsjs:cQrfgHKeOHc:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/T8J-cZxXsjs" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/T8J-cZxXsjs/2009_09.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_09.html#002229</guid>
         <pubDate>Fri, 25 Sep 2009 04:00:04 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_09.html#002229</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>به پیروزی رسیدن, یک یا حسین دیگر...</title>
         <description>همه می روند, من هم می روم
از همینجا اعلام می کنم امروز نشستن در خانه حرام است.
امروز حکم  سیزده به در را دارد.  اگر در خانه بمانید  یحتمل نحسی اش دامنتان را می گیرد.
امروز درس بزرگی به دیکتاتور ها بدهیم...&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=b9iMWr_X_t8:LOb2LRuho4o:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/b9iMWr_X_t8" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/b9iMWr_X_t8/2009_09.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_09.html#002228</guid>
         <pubDate>Fri, 18 Sep 2009 11:30:59 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_09.html#002228</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>اعترافات زیتونی</title>
         <description>گفتم تا بازار بگیر بگیر و اعتراف هنوز  داغه یکی هم من بنویسم که در روز دادگاه آماده باشم و برادرا به زحمت نیفتن.

1- ماجرای وبلاگ نویسی من برمی گرده به یک روز در اواخر تابستان سال 81 . داشتم برای خودم آلبالو یخی می خوردم  و در فکر کشف انرژی هسته ای از هسته آلبالو در کتری برقی بودم که ناگهان در خونه رو زدن. مردی به نام میم.میم برام یه چمدون پر از دلار و یورو و فرانک و مارک و  از این طور چیزا آورد و گفت اگه دست از کشف مشف برداری و به جاش وبلاگ بنویسی و یواش یواش جوونای مردمو از راه به در کنی و رژیم پاک جمهوری اسلامی رو بد نشون بدی بازم برات ازینا میاریم. آقا, مارو می گی آی وسوسه شدیم... آدمیم دیگه, جایزالخطا...

هنوز نصف پولا رو حیف و میل و خرج عیاشی نکرده بودم که خانم ز. از انگلیس زنگ زد گفت: پس کو وبلاگ؟ اسمشم حتما باید با اول اسم من شروع بشه! بعدا فهمیدیم اسم ایشون همون ز.ک ست که به دستور شوهرش (میم.ح.میم)  تغییر داده به  ز.ر.(اونوقت ادعای برابری زن و مردشم می شه) و هر بار می خواد زنگ بزنه هواپیما سوار می شه می ره انگلیس, تا معلوم نشه ایران زندگی می کنه.

2- شخصی به نام میم دال(موشه دایان) پس از مشورت با گاف. میم(گلدا مایر) پیشنهاد کرد که اسم وبلاگمو بذارم زیتون تا  خاری باشم بر راه فلسطینیان و من چشم بسته قبول کردم.

3- خانم ز مرتب بهم زنگ می زد و بهم رهنمود می داد که چی بنویسم چی ننویسم. می گفت اول از نوشته های شخصی و خاله زنکی شروع کن و بعد به صورت زیرزیره با غلو کردن مشکلات ایران حکومتو زیر سوال ببر.
 هیچوقت یادم نمی ره که یک بار مرغ خریدم کیلویی 2990 تومن و به صورت بیشرمانه ای تو وبلاگم نوشتم آی مردم مرغ شده کیلویی سه تومن! وقتی زعفرون از مثقالی 2  هزار تومن در طول دو سال شد 29 تومن عین پاچه ورمالیده ها چادر گیرم نیومد جاش شال بستم کمرم اومدم تو وبلاگم چشمامو بستم و دهنمو باز کردم و نوشتم کی گفته تورم رو به کاهشه؟  (همراه با گریه ندامت) +( گریه حضار)

4- در اثر القائات آقای جیم.جیم نزدیک بود عضو &lt;a href="http://balatarin.com/topic/2009/9/14/1003399"&gt;نهضت اتو &lt;/a&gt;بشم که البته به خواست خدا  همون شب اول اتو و متعاقب اون دماغم سوخت و درس بزرگی گرفتم .

5- ریاست محترم دادگاه, خدا شاهد است ای میل های زیادی از فردی مشکوک به نام  کاف. گاف به دستم می رسید  که عضو نهضت اسکناس نویسی شوم و به علت کمی وقت(به خواست خدا) نشد...

6- خانم عین.غین از ایالت کالیفرنیای آمریکا بارها منو به عضویت در &lt;a href="http://greenroad2009.wordpress.com/2009/09/14/دانشجوهای-اصفهان-با-سبز-کردن-تابلو-و-دی/"&gt;نهضت تخم مرغ  &lt;/a&gt;دعوت کرد که قبل از عملی کردن اون خوشبختانه دستگیر شدم.


7- خودم به چشم خودم دیدم خبرنگارا برای هیجان انگیزتر شدن گزارششون ندا و سهراب و... کشتن. و با گرفتن حق السکوت ساکت موندم.

8- چندین بار با گرفتن دستمال جلوی گوشی با بی بی سی و وی او ای با اسمای مختلف مصاحبه کردم.

9- خدا منو ببخشه. چندین بار ای میلهای سخنرانیهای سران حکومتو با بزرگنمایی بعضی جملات برای 78 نفر از دوستان فوروارد کردم. توی سه تاشون عکس جعلی فیروزآبادی بود که با فتوشاپ شکمشو بزرگ کرده بودن.

10- سه بار رضا پهلوی شخصا بهم زنگ زده و گفته وبلاگمو می خونه و تازه نظر هم می ده.

11- چهار بار شاپور بختیار و فریدون فرخزاد  با ایمیل تشویقم کردن.

12- یه شب خواب فولادوند و رضا فاضلی رو دیدم.

13- دوبار از جلوی خونه ی داریوش و پروانه فروهر رد شدم.

14- خانم ف.ر. یه بار بهم دویست هزار مانتوی سبز بهم داد بین دخترا پخش کنم.

15-  آقای ر. حدود یک میلیون دستکش مخمل برام فرستاد تا باهاش انقلاب مخملین راه بندازم.

16- آقای میم.کاف دومیلیون بطری برام فرستاد تا باهاشون کوکتل مولوتون! درست کنم. بلد نبودم توشون شراب درست کردم.

17- یه بار با آقای دال ِ وکیل تریاک کشیدم.

18- اعتراف می کنم در دانشگاه "علوم انسانی" خوندم.(صدای وای وای  و نچ نچ حضار)

19- با هر که شما بخواهید(به جز با سی با) &lt;a href="http://www.meydaan.com/Showarticle.aspx?arid=902"&gt;رابطه جنسی داشته ام&lt;/a&gt;.


20- اصلا پسرم در اثر سکس چت با یکی از سران نهضت سین.(سبز) به وجود اومده.(گریه شدید)

21- وقتی پسرم دنیا اومد پزشکان بدون مرز, به صورت وقیحانه ای مرزها رو در نوردیدن و  یواشکی اومدن ایران در همون بیمارستان او را طوری عمل جراحی کردن که شبیه سی با به نظر برسه.

22- تا به حال 232 بار از  کلمه موهن "حقوق بشر" استفاده کردم.

23- رفتار شما در زندان باهام خیلی خوب بوده و به جای بازجویی, با خواهرا همه ش خوندیم و رقصیدیم.

25- علت کم شدن وزنم وجود استخر و وسائل بدنسازی بوده. خواهش می کنم  تا رسیدن به وزن ایده آلم همینجا نگهم دارید.

26-  من متوجه شدم تقلب یه دروغ بزرگه و اصلا این کلمه باید از کتاب لغات حذف بشه.

27- موقع شنا و گرفتن آفتاب در استخر زندان خوب فکر کردم دیدم الف.نون بهترین رئیس جمهور جهانه و  واضحه که میم.ح.میم و میم.کاف بهش حسودی می کنن. از قدیم گفتن حسود هرگز نیاسود.

28- یکی از گناهان دیگه م اینه که  در جاده چالوس نشونه های سبز و وی از پنجره ماشین به دیگران نشون دادم.

29- اگه در دامان رأفت اسلامی شما نیفتاده بودم احتمالا در &lt;a href="http://balatarin.com/topic/2009/9/14/1003402"&gt;تظاهرات روز قدس &lt;/a&gt;هم شرکت می کردم. وای بر من.


30- از همینجا اعلام می کنم نه تنها زندان که دادگاه و وکیلم هم دارای استانداردهای جهانی می باشند و به تازگی ایزو 9009 شونو اخذ کردن.


31- این روزنامه های چپی مپی نیان تو بوق کنن این زخما رو صورت زیتون چیه! من و خواهر فاطی و زری صورت همدیگه رو بند  می نداختیم  اینطوری شد. دندون هم به جان شما از اول نداشتم.

32-  ریاست محترم دادگاه الان ساعت 3 صبحه و من خوابم میاد. بقیه اعترافاتم بمونه برای بعد...
و عجل فرجه ُ

&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2009/9/14/1756408"&gt;لینک در بالاترین&lt;/a&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=akNYaA7KUgo:X_57x7QqY_c:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/akNYaA7KUgo" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/akNYaA7KUgo/2009_09.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_09.html#002227</guid>
         <pubDate>Tue, 15 Sep 2009 02:51:42 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_09.html#002227</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>شبهای قدر با “Desperate Housewives”</title>
         <description>چرا پنهان کنم, یأس است و پیداست...
1- ببخشید چند روزی دست و دلم به نوشتن نمی رفت., اصلا میل به اومدن تو اینترنت هم نداشتم. حتی نمی تونستم به کانال های ماهواره ای نگاه کنم. 
چقدر پشت سر هم خبرهای بد بشنویم! چقدر خبر دستگیری؟  خبر میخ کوبیدن دیکتاتورها, نماز جمعه ها و...

&lt;a href="http://z8un.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=2225"&gt;ممنون از کسی که در نبودم مرا دستگیر و شکنجه و شهید کرد:)&lt;/a&gt;
2- هندوانه سبز
 از جمعه های جاده چالوس شاید چیزی شنیده باشید. اما باید ببینید.
اگر مثل من گاهی ناامید می شید حتما یه جمعه از صبح بزنید به جاده و  تا آخرش برید و نتیجه رو ببینید.
ما البته موقع رفتن یکی از روزهای وسط هفته رفتیم که زیاد خبری نبود و فکر کردم شاید دیگران غلو می کنن.
 اما جمعه موقع برگشتن... قیامتی بود.
اولین ماشینی که از روبه رو می آمد و سرنشیناش بهمون "وی" و "کیف سبز" نشون دادن ,ماهم در جواب وی هوا کردیم. و همه خندیدیم. ماشین دوم و سوم و چهارم هم هر چه سبز داشتند در هواگرفته بودند. ردیف ما هم که به سمت تهران می رفتیم همینطور. تقریبا همه راننده ها فقط با دست راست رانندگی می کردن و دست چپشون تو هوا بود. یادتون باشه, این مسئله باید به بقیه افتخارات رانندگی ایرانی ها اضافه بشه!
از کیف سبز و  روسری سبز و شیشه دلستر(همون ماءالشعیر که خدا پدرمادر سازنده بطری شو بیامرزه که سبز ساخته. تو نور روز خیلی درخشانه و تو هزار چم جاده چالوس منظره خیره کننده ای به وجود میاره . انگار که لامپ سبز بالای ماشین روشنه) بگیر تا روبان و گل سر و بلوز سبز و نایلکس و دفترچه سبز.
دختری حدودا هفده ساله هندوانه ی بسیار بزرگ سبزی رو از پنجره عقب ماشین روی دستش بیرون گرفته بود. دوستانمون که حدودا دوساعت بعد از چالوس راه افتاده بودن همون دخترو با هندوانه ی درشتش دیده بودن. طفلک تموم این دو سه ساعتو این ده پونزده کیلو رو روی دست تحمل کرده بود.
انقلاب هزینه داره دیگه.
نکته جالب این بود که این ابراز احساسات سبز پولدار و فقیر و پیر و جوان و زن و مرد نمی شناخت.(راننده های وانت هم دمشون گرم, بدون استثنا  وی نشون می دادن و چراغ می زدن.) این همبستگی هرگز تو ایران سابقه نداشته.
پ.ن.
توصیه می کنم احمدی نژادی ها  جمعه ها نرن چالوس, افسردگی شدید می گیرن.
پ.ن.2
تو چالوس و نور خیلی از مغازه ها هنوز عکس موسوی رو برنداشتن. چند تا عکس گرفتم که هنوز تو موبایلمه.

3- جوگیری سبز
سرنشینان ماشین مدل بالا و گرانقیمت جلویی ما یکی از معدود افرادی بودن که شیشه هارو داده بودن بالا  و از خنکی کولرش لذت می بردن. یواش یواش از عکس العملی که ماشین های اونطرفی نسبت به ما اینوری ها داشتن(نمی گم ما چی بیرون گذاشته بودیم شاید کسی مارو دیده باشه. اما دیگران خیلی برامون ابراز احساسات و بوق و چراغ می زدن) جو زده شدن و یه کم شیشه رو کشیدن پایین و شرمزده یه "وی" کوچولو آوردن بیرون. بعد از حدود نیم ساعت دیدیدم کتشونو درآوردن و  پیرهناشونو زدن بالا و دستشون تا آرنج آوردن بیرن. بعد از چند دقیقه فلاشرهای ماشینشونو روشن کردن. سی با گفت فکر کنم به نزدیکی های کرج برسیم با ماشینشون معلق هم بزنن.

4- شبهای قدر با &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0410975/"&gt;دسپرت هاوسوایوز&lt;/a&gt;
 خدا خیر بده آقا فرهاد سی دی فروش محله ما رو.
 این روزها دارم با دسپرت هاوس وایوز( &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0410975/"&gt;Desperate Housewives&lt;/a&gt; ) حال می کنم. سی تا دی وی دی لاست(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0411008/"&gt;Lost &lt;/a&gt;) رو تموم کردم. بعدش هم می خوام برم سراغ پریزن بریک( &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0455275/"&gt;Prison Break &lt;/a&gt;).
دو روز قبل از شب های قدر رفتم بقیه ی دی وی دی های  دسپرت هاوسوایوز رو  بگیرم دیدم خانومی حدودا چهل ساله با مانتو مقنعه ی ادارات دولتی داره از فرهاد می پرسه  چه دی وی دی  برای این چند روز  که تعطیله سفارش بده. می گفت ما که خیلی وقته دیگه تلویزیون نمی بینیم. فرهاد دوسه تا فیلم و سریال ترسناک و جنگی معرفی کرد خوشش نیومد.
برای بچه هاش چند فیلم خانوادگی گرفت. بعدش از من کمک خواست برای خودش چی بگیره. گفتم والله من این روزها دارم د.ه. نگاه می کنم. اگه می خواهید یکی دوتا شو بگیرید اگه خوشتون اومد بقیه شو هم بیایید سفارش بدید(روی هم 29 تا دی وی دیه که روی هر کدوم سه یا چهار قسمت سریال ضبط شده) کمی از داستانش پرسید و من هم با آب و تاب از سوزان و لینت و گبریل و بیری و روابطشون گفتم.
گفت آخ جون, باب دل منه! و هر 29 تاشو سفارش داد! یه آقا هم که داشت حرفامونو گوش می داد اونم گفت برای منم بزن آخه برنامه های این روزای تلویزیون مزخرفه. گفتم برنامه های تلویزیون مدت زیادیه که مزخرف شده و کار امروز دیروز نیست.
کار آقا فرهاد این روزا سکه ست...


5- از شخصیت سوزان  در سریال د.ه. خیلی خوشم میاد. اما کسایی که این سریالو دیدن می گن  عین لینت هستم. حتی نانا هم که تاحالا منو ندیده, یه بار تو نظرخواهیم همینو نوشت.

6- دعای هم زدن شله زرد
 رفته بودم خونه ی دوستم. خونه شون شمالی بود و باید از حیاط رد می شدم.
 دیدم مادرش با همسایه هاش داره شله زرد می پزه. البته نه با چادرهای دور کمر بسته اونجور که تو فیلما نشون می دن! بلکه با لباس های شیک و پیک.
 مامانش یهو ملاقه رو داد دستم و امر کرد.
- یه هم بزن نیت کن.
چشمامو بستم و درحال هم زدن گفتم انشالله ریشه اینا زودتر کنده بشه.
همه خندیدن. حیرون موندم چه اشتباه مهلکی کردم.
- زیتون جان, باید نیت رو تو دلت بگی نه بلند. اما ناراحت نشو. همه مون همین آرزو رو کردیم.


7- تکه ای از بهشت
یکی از زیباترین منظره هایی که تو شمال دیدم "دریاچه الیمالات" در نزدیکی های شهرستان نور در استان مازندران بود. تعجب می کنم مردم کمتر به این منطقه می رن. خیلی زیباست انگار یه تیکه از بهشتِ  مذهبی ها رو کندن آوردن گذاشتن اونجا.
آدرس: ده کیلومتری جاده ی چمستان.(جاده چمستان هم از خود نور شروع می شه) می بینید چقدر نزدیکه؟ فقط ده دقیقه راهه.

8- حدود 200 کیلومتر از خونه دور شده بودیم که برای سی با  تعریف کردم تو وبلاگم مقداری از مکالمه مون رو نوشتم. آقا, رنگ از روش پرید. تو مسافرت هی شوخی جدی می گفت اگه تا حالا زیاد حال و حوصله نداشتن دنبال تو بگردن حالا برای رسیدن به من هلو هم  که شده شخص رئیس جمهور دستور داده حتما پیدامون کنن. می گفتم ماشالله اعتماد به نفس... بابا جان, وقتی برگشتیم عکستو می ذارم که دست از سرت بردارن. می گفت نخیر! باید یه کافی نت پیدا کنیم تا زودتر پاکش کنی. هر چی گفتم آدرس مویل تایپ و پسوردمو حفظ نیستم باور نکرد. موقع برگشتن سر کوچه چند لحظه ایستاد تا ببینه خونه مون محاصره نباشه:)

 
9- تا اونجایی که یادمه هر شب ماه رمضون در تمام محلات کرج جشن رمضان برگزار می شد و بعد از افطار ملت می رفتن به تالارهای محل و خواننده های روز میومدن و تا یک و دو نصف شب جشن ادامه داشت. امسال به هیچکس اجازه چنین کاری رو ندادن.
و این نشونه ی خوبیه. یعنی از  جمع شدن مردم می ترسن!

پ.ن.
10- دستورخامنه ای برای بازداشت کروبی؟
امیدوارم شایعه باشه. بالاترین هم پرونده شو برداشت. من هم فعلا لینکشو برداشتم.

11- چند پیغام یاهویی:
الف-  صدا وسیما اعلام کرد : هموطنان عزیز توجه فرمایید! بیت المقدس، شهر عشق، شهر حماسه، آزاد شد. نیازی به راهپیمایی روز قدس نیست.
ب- در پی اعلام مشکوک بودن یکی از بازداشتیها به بیماری ایدز ، تمامی مقامات بلند پایه امروز آزمایش ایدز دادند.
ج- معلم فلسفه يک صندلي ميذاره وسط کلاس و به شاگردان ميگه: شما بايد يک مقاله بنويسيد و در آن ثابت کنيد که اين صندلي وجود ندارد!!! يکي از شاگردان دو کلمه مينويسه و ورقه‌اشو ميذاره رو ميزش و بعداز اينکه معلم ورقه ها را تصحيح ميکنه اون بهترين نمره رو ميگيره!!!! اگه گفتين چي نوشته بود؟ ...

نوشته بود: کدوم صندلي

&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2009/9/11/1750687"&gt;لینک در بالاترین&lt;/a&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=SCuWZxC1iVY:iiFM40KVLWo:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/SCuWZxC1iVY" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/SCuWZxC1iVY/2009_09.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_09.html#002226</guid>
         <pubDate>Fri, 11 Sep 2009 23:27:35 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_09.html#002226</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>رسانه ملی یعنی  چیزی  برعکس تلویزیون جمهوری اسلامی ایران</title>
         <description>کِی بود...&lt;a href="http://gayagizi1.blogspot.com/2009/07/blog-post_31.html "&gt;شهربانوی عزیز &lt;/a&gt;منو دعوت کرد به باری رسانه ملی!
 پیش خودم گفتم آخه من در این باره مطالعه زیادی ندارم. چی بگم.
 بعد  سیمای جمهوری اسلامی مزخرف خودمون یادم اومد, که چقدر از دیدنش حالمون بد می شه. دیدم هر چه این هست دقیقا برعکسش...( نمونه های دیگه ای مثل رادیو و روزنامه هایی چون کیهان هم هستن.) 

1- رسانه ملی باید راستگو و صادق  باشه.
سیمای جمهوری اسلامی, دائما داره به ما دروغ تحویل می ده. ما در طول روز در کشورمون شاهد خیلی چیزها هستیم و وقتی میاییم خونه در تلویزیونمون دقیقا برعکسشو  می بینیم و می شنویم.
مثال: می بینیم میلیون ها نفر آدم معترض تو خیابونا اومدن اما در صدا و سیما و مثلا روزنامه کیهان اونا رو پنجاه شصت نفر اوباش خارجی خطاب می کنه. برای خرید مشابه با پارسال, از کیفمون به دوبرابر  پول میاد بیرون,اما بهمون می گن تورم رو به کاهشه.
با چشم می بینیم بسیجی محل داره شیشه مغازه ها رو می شکنه, اما شب می شنویم اینا کار مهدی همسایه سر کوچه که  دانشجوی دکتراست و در اون لحظه مادرش شمسی خانوم رو برده بوده بیمارستان بوده, و جالب تر اینه که دوماه بعد از دستگیری میارنش تو تلویزیون اعتراف هم می کنه.

2- رسانه ملی متعلق به عموم مردمه. چه اکثریت و چه اقلیت.
 رادیو تلویزیون ما شده مختص به یه عده. فقط اونا رو نشون می ده, حرف اونا رو می زنه, اونا رو تبلیغ می کنه. ما اصلا خودمون رو توش نمی بینیم.

3- رسانه ملی نباید به مردم تهمت الکی بزنه و یا توهین کنه.
رادیو تلویزیون ما دائما داره به مخالفینش بدترین توهین ها رو  می کنه.

4- رسانه ملی نباید تبعیض جنسیتی بین زن و مرد رو اشاعه بده.
رادیو تلویزیون جمهوری اسلامی چه با سریال هاش چه با آگهی هاش شبانه روز داره  مغزمونو بمباران می کنه که زن جنس دومه. کارش بچه داری و خونه داری چایی ریختن و تیمارداری مرد خونه ست. و وظیفه مرد کارکردن, پول درآوردن و گرفتن زن های متعدده.

5- رسانه ملی نباید خرافات و جهل رو تشویق کنه.
اکثر برنامه های تلویزیون ما مبنی بر خرافاته. اگه مریض شدی بری مشهد بیشتر نتیجه می گیری تا بری دکتر. وقاحت رو به اونجایی رسونده که در سریال هاش نشون می ده حتما معلول های جسمی در اثر گناه خود یا پدرمادرشونه. 

6- رسانه ملی نباید بین اقوام مختلف تفرقه بندازه.
تلویزیون ما بیشتر به جای استفاده از زبان ها و فرهنگ های اقوام مختلف ایرانی در برنامه های مختلف, فقط در سریال های طنز به اسم شوخی, غیر تهرانی ها  رو مسخره می کنه.

7- رسانه ملی باید از مردم جلوتر باشه و در ارتقا آگاهی اونا بکوشه.
تلویزیون ما خیلی عقب تر از مردمه و در این سی سال سعی کرده به جای اینکه خودشو هل بده جلو, مردمو به سمت عقب می کشونه.
8- رسانه  ملی نباید چاپلوسی و تملق رو گسترش بده.
در اکثر برنامه ها جوری القا می کنه که تو فقط با چاپلوسی و اطاعت مطلق و بدون چون و چرا از رئیس اداره, رهبر گروه و آقای خونه می تونی به جایی برسی.

9- رسانه ملی باید نقش بزرگی در سلامت روان آدم ها داشته باشه.
تلویزیون ما انگار تیشه رو برداشته و مرتب بر ذهن و روان ما فرود میاره.  نصف روزهای سال صبح تا شب عزاداری و نوحه و نصیحت و امر به معروف و نهی از منکر و...

10- رسانه ی ملی باید از انواع هنرها  برای انواع سلیقه ها  استفاده کنه. موسیقی, نقاشی, مجسمه سازی, رقص, سینما, ادبیات و ...
رقص که در تلویزیون جمهوری اسلامی حرومه. نشون دادن ساز حرومه. مجسمه سازی بت سازی به حساب میاد. نقاشی یعنی فقط نقاشی از احادیث مذهبی, سینما یعنی سینمای دینی یا نوتر و یا مسخره بازی و...

11- رسانه ملی باید حتی المقدور بیطرف باشه, نباید رل تهییجی به نفع جناح خاصی رو ایفا کنه.
تلویزیون ما شده بوق تبلیغاتی جناج راست.

12- رسانه ملی نباید به دست افراد نالایق و باند باز بیفته. نباید دست یه حلقه بسته بیفته و زن و شوهر و دخترخاله پسرخاله فقط بازی داده بشن بلکه حتی یک جوون گمنام ولی مستعد بتونه راهی توش پیدا کنه.
تلویزیون جمهوری اسلامی در این سی سال همیشه دست آدمهای نالایق بوده. نه رشته شون این بوده و نه تجربه ای در این کار داشتن. باند بازی هم
13- رسانه ملی نباید کمفروشی  کنه.
نشون دادن فیلم های سینمایی تکراری, نشون دادن نصف قسمت قبلی سریال به جای خلاصه, آوردن آخوند  و آدمهای بیسواد به جای کارشناس,

14- رسانه ملی در جهت ارتقا روحیه و نشاط مردم کوشا باشه.

15- رسانه ملی باید تموم عقایدو در نظر بگیره و فکر نکنه هیچ لاییک و کمونیست و اقلیت مذهبی و همجنسگرایی تو کشور زندگی نمی کنه.

16- رسانه ملی نباید پر از آخوند باشه.
مال ما هست.

17- رسانه ملی باید رسانه ملی باشه نه دولتی.
تلویزیون ما شده بلندگوی تبلیغاتی دولت.

18- رسانه ملی باید مردم رو به خوبی, انسانیت, مراقبت از محیط زیست, حمایت از حیوانات تشویق کنه.
19- رسانه ملی باید خسته کنند نباشه و در طول روز باید چند ساعتی هم از طنز بهره ببره.
به شرطی که مثل تلویزیون ما طنز رو با مسخره بازی اشتباه نگیرن.

20- رسانه ملی حتما باید بخش های تخصصی در سطوح ابتدایی, متوسط و پیشرفته  داشته باشه.

21- رسانه ملی نباید به مثابه درل روی مغز و اعصاب باشه
تلویزیون ما از درل هم بدتره. دوساعت بشینی پاش مغزت سوراخ سوراخ می شه.

22- رسانه ملی نباید مال مردم خور و دزد باشه.
تلویزیون ما از این نظر چاه ویله  و جالبه از پول مردم بر ضد همین مردم برنامه می سازن.

23- رسانه ملی باید برای هنرمندان بزرگ ملی ارزش و احترام قائل باشه نه اینکه کوچکشون کنه.
ما می بینیم شاعری مثل شاملو می میره اسمی ازش نمیارن, اما یه شاعر اسلامی درجه هفتم می میره تا هفت روز ازش حرف می زنن. بیضایی و تقوایی و  شجریان و  ناظری و آغداشلو و  صدها هنرمند دیگه  تو تلویزیون ما جایی ندارن اما قاسم جعفری و سیروس مقدم و ده ها ملیجک دیگه به صرف ذوب بودن در ولایت بودجه های کلانی می گیرن تا سالی چند فیلم مزخرف خرافاتی مناسبتی بسازن. 

24- رسانه ملی نباید از باسواد شدن مردم بترسه.

25- رسانه ملی باید اخبار درست  بده و مردم  رو  شستشوی مغزی نکنه
در تلویزیون جمهوری اسلامی هر چی بدبختی و سیل و آتیشسوزی و جنگ تو دنیا هست نشون می ده اما از خوشی ها و خوبی کشورهای دیگه اصلا نمی گه.
با تلویزیون جمهوری اسلامی اصلا نمیشه نسبت به دنیا نتیجه گیری درستی کرد.

26- رسانه ملی نباید از اختیار مذهب باشه.
دوست ندارم یک رسانه به مذهب مردم توهین کنه اما نباید سخنگوی یک مذهب بخصوص باشه.

27- ... رسانه ملی نباید زیاد رهبران حکومتی  نشون بده

28- رسانه ملی باید درست حرف زدن و درست نویسی را در بین مردم اشاعه بده.
تقریبا هیچ زیر نویسی تو تلویزیون پیدا نمی کنی که نکات املایی و گرامری غلط توش نباشه.
"می" فعل می خورد این ور خط خود فعل اون یکی خط. حتی نقل قولهای امامها اشتباه نوشته می شه.
29- ...

ببخشید من اینا رو با عجله نیم ساعته آنلاین نوشتم و وقت هم نمی کنم ادیت کنم.
می دونم خیلی چیزا رو جاگذاشتم و بعضی شماره هام هم تکراری باشن و بشه در هم ادغامشون کرد.
مصرع: چه کند بینوا ندارد بیش
پ.ن.
سی بای جون دوست
سی با اومده می گه:این چیزا چیه می نویسی. یه وقت نگیرنت بیان به من تجاوز کنن.
می خندم می گم: منو بگیرن اونوقت بیان به تو تجاوز کنن؟
می گه: خوب, می فهمن تو خونه تنهام و میان بهم گیر می دن.
می گم: با این قد و بالا و پشم و پیلی که تو داری فکر نکنم.
می گه: خوب اول با روهپینول بی حالم می کنن و بعد با واجبی پشمامو می زنن. می شم مثل هلو...
می گم: بابا, بیچاره هلو... بعد می گم:
 نه... نمی گم دیگه بهش چی گفتم:)

&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2009/9/1/1734905"&gt;لینک در بالاترین&lt;/a&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=iYs9UFL2QyY:iIirut3u3xw:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/iYs9UFL2QyY" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/iYs9UFL2QyY/2009_09.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_09.html#002225</guid>
         <pubDate>Tue, 01 Sep 2009 13:45:47 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_09.html#002225</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>نه بابا, گاهی شانس در خانه ی ما را هم می زند!</title>
         <description>ساعت پنج صبح در خسته ترین, غمگین ترین, افسرده ترین حالت از پشت کامپیوتر پاشدم  که برم بخوابم. تلوتلو خورون با چشمای نیمه باز رفتم دستشویی, مسواک زدم و بعد رفتم آشپزخونه تا یه قرص کلرودیازپوکساید بندازم بالا تا مثل دیشب و هرشب به محض بستن چشمهام کابوس عکس کشته شده های تظاهرات اخیر جلوی چشمام نیاد, عکس جسد یخ زده بهزاد مهاجر و عکس لبخند به لب سهراب  در غسالخانه و فیلم مادر سهراب که عکس پسرشو جلوی اوین نشون دیگران میده و می پرسه خیلی می زننتون؟ 
با چشمایی که از آخرای شب تاصبح  جلوی کامپیوتر چندین بار با خوندن خبرهایی از زندانی های سیاسی به اشک نشسته بود و شدیدا می سوخت, دیدم کف آشپزخونه پره از سبدهای میوه که سیبا سوا سوا هر کدوم رو ضدعفونی و شسته بود و گذاشه بود آبشون بره.
به زحمت دولا شدم و یه جوری در یخچال جاشون دادم. لیوانمو پر از آب کردم و قرص رو خوردم و رفتم که بخوابم که ناگهان یادم اومد فردا صبح حتما باید کاری انجام بدم و با این حالی که دارم نمیشه.
نه توان پیدا کردن کاغذ و خودکار داشتم و نه نوشتن یادداشت برای سی با که خواهش کنم اون بره...
صبح چند روز پیش خودم رفته بودم, مسئول صدور قبض که رفته بود پیشواز روزه اون قدر برام ناز و غمزه اومد و اون قدر با چادرش خودشو باد زد که گرمشه و حالش بده و نمی تونه پرونده رو پیدا کنه که اون روز از خیرش گذشتم. روز اول ماه رمضون هم ساعت ده و ربع صبح این همه راه رو  رفتم دیدم  با اینکه ساعت کارشون شده 9 تا 1 بعد از ظهر خانم ساعت ده  از گرسنگی فشارش افتاده پایین و رفته خونه. عصبانی شدم و تو دلم گفتم نماز روزه ش ایشالله به کمرش بزنه.
با چشمهای نیمه باز و نیم سوز دنبال کاغذ می گشتم. یه خودکار روی اپن آشپزخونه پشت گلدون یافتم و حالا بزرگترین آرزوم پیدا کردن یه تیکه کاغذ بود. 
ناگهان چشمم به یه کاغذ کوچک که نوکش از زیر یخچال زده بود بیرون افتاد.
کاش از یادداشت های قبلی و پُر نباشه چون معمولا اول یک طرفشو می نویسیم بعد اونوریش می کنیم برای یادداشت بعدی و روش قلب آهنربایی می گذاریم.
دولا شدم برش داشتم. داشت گریه م درمیومد, از شانس بد من هر دو طرف کاغذ پر بود.
خواستم بندازمش تو آشغالی که ناگهان در کمال تعجب دیدم اون وری که به خط منه نوشتم:
سی با جان حال من بده اگه تونستی صبح یه کم دیرتر برو سرکار. اول برو اداره فلان, پیش خانم فلانی, قبض بگیر و بعد برو بانک فلان پرداخت کن. تازه براشم کروکیِ اونجا رو کشیده بودم.
اصلا یادم نیومد اینو کی نوشته بودم. چون ماه های اخیر خودم پراخت کرده بودم. ولی اون ساعت خودمو خوش شانس ترین موجود روی زمین حس میکردم.
آره بابا گاهی هم شانس در خونه مارو هم  می زنه:)

چند لینک:

1- &lt;a href="http://www.radiofarda.com/content/f4_meeting_Karoubi_parliament_abuse/1806678.html"&gt;«احتمال شهادت دادن چهار بازداشتی مدعی آزار جنسى در ایران» &lt;/a&gt; راستش من خودم بودم بعید می دونستم برم. عواقبش تو ایران خیلی بده. نمونه ش کسیه که جونشو گذاشته کف دستش و رفته شکایت کرده.
&lt;a href="http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2009/august/25//-33c6cddde0.html"&gt;ببینید چه طوری باهاش برخورد کردن... &lt;/a&gt;

2- &lt;a href="http://rajanews.com/detail.asp?id=34849"&gt;پزشک کروبی، اسناد اختلال حواس وي را ارائه کرد.&lt;/a&gt;.. پدرسوخته ها می خوان کروبی رو متهم به داشتن بیماری روانی کنن...

3- هیات علمی روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی تکذیب کردند
&lt;a href="http://www.etemademelli.ir/published/0/00/71/7178/"&gt;انتشار خبری مبنی بر عدم سلامت کروبی صحت ندارد / سوء استفاده از مفاهیم پزشکی سلامت روان جامعه را بهم می ریزد&lt;/a&gt;

4-&lt;a href="http://www.facebook.com/photo.php?pid=3276563&amp;id=521717081&amp;comments&amp;ref=mf"&gt; لبخند زیبای سمیه توحیدلو در اوین روز آزادی اش...
&lt;/a&gt;

5- طنز حقوق زنان در حکومت اسلامی: &lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-06-03/213.htm"&gt;وزرای زن باید قبل از گرفتن رای اعتماد مجلس از شوهرشان رضایت نامه بیاورند:&lt;/a&gt;))

6-&lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4591825,00.html?1=2"&gt; گفتگو با قدسی میرمعز همسر محمد ملکی رئیس سابق دانشگاه تهران در رابطه با بازداشت ملکی&lt;/a&gt; دکتر  به ماموران  گفت من از شما تشکر می‌کنم که مرا می‌برید. گفت من فکر می‌کردم اگر با این حال بد در رختخواب بمیرم، وجدانم ناراحت است. اما اگر زیر دست شما بمیرم، پیش این جوان‌ها سربلند می‌شوم که این همه تلاش کردند. 

7-  &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=HV0zGxvzhQs"&gt;سرزمین من خسته خسته از جفا ، سرزمین من  درد مند و بی دفاع&lt;/a&gt; این روزها  انگار این آهنگ زیبای افغانی بیشتر به شرایط ایران می خورد...

8-&lt;a href="http://borjian.info/"&gt; مسعود برجیان بعد از سه سال  دوباره برگشته به وبلاگستان.&lt;/a&gt;
 البته مدتیه برگشته اما این بلاگ رولینگ خرابم غافلم گذاشته... خوش اومدی مسعود جان&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=qjvg1PDxEVI:kJalpjQVAPU:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/qjvg1PDxEVI" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/qjvg1PDxEVI/2009_08.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_08.html#002224</guid>
         <pubDate>Tue, 25 Aug 2009 02:04:19 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_08.html#002224</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>  گرداب : چه وبلاگهایی لوگوی"موسوی را محاکمه کنید" را  در قالبشان گذاشته اند؟</title>
         <description>همه هم  شکر خدا از منتظرانند...اما مطمئن باشید اگر امام زمان ظهور کنه همینا به دستور همونی که ذوبشن, می گیرنش و می برنش کهریزک! یه ماه بعدش هم میارنش تلویزیون بیاد از مقام معظم رهبری طلب عفو کنه و بگه از طرف انگلیس و آمریکا مإمور بوده.
و حالا
بسم الله الرحمان الرحیم
&lt;strong&gt;گرداب زیتونی&lt;/strong&gt;:)

1- &lt;a href="http://khalvatgahe.blogfa.com/"&gt;و مسیحا می آید&lt;/a&gt;...( با لیمو ترش اضافه)
مبدع این لوگو نویسنده &lt;a href="http://khalvatgahe.blogfa.com/post-171.aspx"&gt;همین وبلاگ&lt;/a&gt; ست. آقای آ.میم. که&lt;a href="http://khalvatgahe.blogfa.com/post-170.aspx"&gt; سبزها رو آشغالی بیش نمی دونن&lt;/a&gt; . 
این آقا اینقدر ساده ست که وقتی براش نوشتم که اون ستاره ای که گذاشته تو وبلاگش شش پره و نماد ستاره داوود اسرائیل, فوری برش داشت:))
غافل از اینکه یه ستاره  آبی رنگ زیبا وشش پر ایرانی بود و از جنس کاشی

بعدا دوباره گذاشتش:)).دوساعت بعد

2-  &lt;a href="http://endeentezar.persianblog.ir/"&gt;در حسرت دیدار تو.&lt;/a&gt;... 

3- &lt;a href="http://hajala.blogfa.com/"&gt;حاج علا&lt;/a&gt;


پ.ن.

&lt;strong&gt;رخنه در وبلاگستان&lt;/strong&gt;(یه داستان واقعی,  با کمی تغییرات, که شخص مورد نظر شناسایی نشود یا شاید خودم)
سالها پیش, در عنفوان جوانی در شرکتی کار می کردم که یه چایی بریز و نامه بر حزب اللهی داشت. بین او و بقیه احترام متقابل وجود داشت. پسر بدی نبود اما دو عیب داشت. یکی اینکه خیلی بد سلیقه و بدلباس بود(خمره ای ترین شلوار و گشادترین پیراهنی که دستش می رسید می خرید و رنگ های ناهماهنگ) که البته این عیبش ضرری به کسی نمیرساند چه بسا گاهی سبب تفریح هم می شد.
 و دومی اینکه خیلی دوست داشت "با هر روش" که پایش بیفتد به بالاها صعود کند و بخصوص زن از طبقات بالا و ژیگولانس بستاند و حزب اللهی اش کند. خودش را به بالایی ها می چسباند و از هر نامه  محرمانه ای که می آورد با خبر بود.
من به خاطر بعضی مسائل از آن شرکت بیرون آمدم. دیگر ندیدمش, تا... چند هفته پیش...
در خیابان دیدمش. یعنی او مرا دید. چون اگر من دقت هم می کردم نمیشناختمش. با صدای سلام کردنش شناختمش. باورم نمیشد. تیپش به کلی عوض شده بود. لباسهای مارکدار شیک, کفش و کیف و عینک آفتابی گران قیمت و...فقط ریش حزب اللهیش هنوز همان طور بود.
 با چشم های گشاد شده از خوشحالی مثل  تازه به دوران رسیده ها شروع کرد جلوی من به پز دادن شرایط جدیدش و اینکه ماشین فلان مارکش را کجا پارک کرده و خانه اش از جنوبی ترین نقطه تهران رفته کجا... دوستش هم که کنارش بود تقریبا لنگه ی خودش بود احتمالا یک درجه پایینتر چون این دوست ما زیاد تحویلش نمی گرفت.  
کنجکاو شدم بدانم چکاره شده. پرسیدم. با خنده ی شنیعی گفت در کار کامپیوتر است.
فکر کردم شرکت کامپیوتر باز کرده. گفتم مبارک است. اما نفهمیدم چرا آنطوری می خندید. گفت خود کامپیوتر که نه. داخلش. گفتم آهان, اجزاء و لوازم کامپیوتر؟
گفت نه. کارمان اینست که صبح تا شب در اینترنت می چرخیم.  وبلاگ می زنیم , کامنت می نویسیم, وبلاگ هک می کنیم, صدها آی دی می سازیم, بالاترین به هم می ریزیم. آی دی شناسایی می کنیم. اهل وبلاگ که حتما هستی؟ آب دهانم را قورت دادم گفتم نه. وبلاگ چی هست؟ گفت آهان تو توی شرکت هم فقط یاهو مسنجر بلد بودی(خودش را یادش نیست که حتی نمی دانست کامپیوتر چه جوری روشن می شود).
گفتم یعنی برای این کار حقوق می گیری؟ عینکش را برای اولین بار برداشت و گفت پس چی؟ از حالت جدید چشمانش ترسیدم. از ولعی که برای قدرت داشت همیشه می ترسیدم. دوستش دستش را کشید. اما او ادامه داد که خیلی وقت است که متوجه شده اند(؟) اینترنت یکی از حساس ترین مواضع ضد انقلاب است و باید شبانه روز فعالیت کرد تا مواضع دشمن را یکی یکی تسخیر کرد. گفت تو اگر دنبال کار می گردی بگو؟ می توانم استخدامت کنم. خیلی ها را استخدام کرده ام. چشمکی زد, البته قبلش باید یک کلاس های عقیدتی برایت بگذارم. گفتم خیلی ممنون. حسابی مشغول بچه داری و شوهرداری ام. با قهقهه ای گفت شما دیگر چرا خانوم فمینیست؟ و خیلی خودمانی اضافه کرد حالا بیا با هم برویم به کافی شاپ فلان( اسم یک کافی شاپ گران را آورد) چیزکی بخوریم. چند روز قبل هم با خانوم فلان رفتیم همانجا (یکی از دختران خیلی خوشگل اداره سابق) دیگر آمپرم داشت بالا می رفت... گفتم خیلی ممنون شوهرم! نگران می شود( اگر سی با این را میخواند بداند الکی برایش فیلم بازی کردم.متوقع نشود) و خداحافظی کردم.
خیلی دلم گرفت و اصلا نفهمیدم چه طوری آمدم خانه...&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?a=6x_cZoZayQ8:tmbEg2hyJ8E:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/z8un/blog?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/z8un/blog/~4/6x_cZoZayQ8" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/z8un/blog/~3/6x_cZoZayQ8/2009_08.html</link>
         <guid isPermaLink="false">http://z8un.com/archives/2009_08.html#002222</guid>
         <pubDate>Sat, 22 Aug 2009 03:12:02 +0330</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://z8un.com/archives/2009_08.html#002222</feedburner:origLink></item>
      
   </channel>
</rss>
