<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Zeitoon</title>
      <link>http://z8un.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2012</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 11 Feb 2012 00:20:07 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>از برکات نزدیک شدن به 22 بهمن... 33 سال  به هر بدبختی گذشت. ترسم نرسی به 34 ای ...</title>
         <description><![CDATA[1- بسته شدن جی‌میل
هزار تا کار ای‌میلی دارم، هم منتظر ای‌میلای مهمی‌هستم و هم ای‌میلای مهمی باید بفرستم،  اما دوروزه هیچ‌جوره جی‌میل برام باز نمی‌شه. جی‌میل که سهله، نه فیس‌بوک و نه بالاترین که یه چرخی بزنیم ببینیم دنیا چه خبره. فکر می‌کنم سعی می‌کنن تا 25 بهمن وضع به همین منوال باشه.
یهو دیدم ادیتور وبلاگم میاد گفتم یه درددلی کنم باهاتون.

2- بیرون آوردن مردم به زور اسلحه
  تا اونجایی که یادمه  این چند سال هیچکس! شب 22 بهمن نیومد رو پشت‌بوم بگه الله‌اکبر، قدیما با بلندگو از مساجد پخش می‌شد. چند سال بود که 
خودشون هم قبول کرده بودن که مردم دوستشون ندارن و فقط به پخش الله‌اکبر از صدا و سیماشون اکتفا می‌کردن.
اما <strong>امسال، سرساعت 9 امشب که 21 بهمن باشه یهو صدای شلیک تیر هوایی مسلسل از کوچه‌ی  ما و کوچه‌های پایینی‌ و بالایی شنیده شد</strong>. همه سراسیمه رفتیم رو بالکن‌ یا جلوی پنجره‌، یهو سه چهار تا بسیجی تو هر کوچه شروع کردن به گفتن الله‌اکبر. خوشبختانه هیچکس تکرار نکرد. فقط آقای  خونه روبه‌رویی ما در جواب هر الله‌اکبر یه شیشکی خیلی بلند می‌داد... صدای خنده‌ی ما و گفتن الله‌اکبر از طرف اونا و بالارفتن تعداد شیشکی دهنده‌ها که رسیده بود به شش‌هفت نفر. بسیجی‌ها دیدن هوا پسه سوار موتور شدن رفتن. برنامه فشفشه و ترقه و پخش کیک و ساندیس هم در میدون‌های مهم شهر به راه بود. منم سوار ماشین شدم رفتم طرفای کوه‌نور فضولی، دیدم اووه... چه خبره!  خیلی‌ها از شنیدن صدای تیر فکر کرده بودن خبریه.
دارن جو رو شلوغ می‌کنن که بگن ما هنوز طرفدار داریم و هم  مردم رو تشویق کنن برن رأی بدن.

3-گرانی روز‌افزون
 ماست دامداران دو‌ونیم کیلویی که تا پارسال می‌خریدم 1900 و بعد از چند ماه شد 2100 و بعد 2500 و 3000 یهو شده 4100.
با چشمهای گردشده روی دبه‌ ماست رو نگاه کردم دیدم راست می‌گه. مغازه‌ داره گفت خودمم خجالت می‌کشم به خدا، زمان شاه من حقوقم 4000 تومن بود و 400 تومن اجاره خونه می‌دادم . کجا؟ محله یوسف‌آباد تهران، حالا باید یه دبه ماست رو بدم دست مشتری 4100 تومن. این انقلاب بود ما کردیم؟ گفتم نه والله، سفر به قهقرا بوده.

4- وای... خسته شدم، اینا کِی می‌رن؟!؟!؟!]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2012_02.html#002393</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2012_02.html#002393</guid>
         <pubDate>Sat, 11 Feb 2012 00:20:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مقوای محبوب من از سفر آمد...</title>
         <description><![CDATA[همونطور که تا حالا حتما فهمیدید چون خبرش عین توپ ترکیده، که ورود خمینی به ایران رو در 12 بهمن بازسازی کردن و به جای خمینی از یه ماکت مقوایی استفاده کردن!
اینم <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2012/02/120201_nk_pics_khomeini.shtml">لینک عکساش</a>.

الان فیس بوک غوغاست و به یاد ندارم هیچ موضوعی اینقدر ملت رو به وجد آورده باشه. اول چند تا از پست‌های خودم تو فیس بوک رو بذارم:
- مقوای محبوب من از سفر آمد...
- کاغذ هم نبود، چه برسه به مقوا...
-امام جان، تو 33 سال پیش که اومدی پا داشتی:((((
- به جان شما، الان اگه ما اینکارو کرده بودیم و به جای خمینی از  ماکت مقواییش استفاده می‌کردیم الان در کهریزک زیر شکنجه بودیم!
- اقلا از شکلات درستش می‌کردن بعد از مراسم می‌دادن چند تا بچه بخورنش یه نفعی داشته باشه!
- به خدا باید به طراح امام مقوایی مدال داد، اونقدر روحیه‌مون بد بود و از شروع دهه زجر اونقدر ناراحت بودیم که خود من فکر می‌کردم امسال دیگه دق می‌کنم.
اما شروعش خیلی خوب بود، یه مدت بود اینقدر نخندیده بودم!
لطفا برای نُه روز دیگه از همین برنامه‌ها بذارید:)
- موندم این ماکته چرا دست نداشت برای بوسیدن؟
طراحش باید توبیخ بشه. آخه ملت کجاشو ماچ کنن؟
- باور کنید اگه از بچه دبستانی‌ها می‌خواستن برای روز اومدن خمینی یه برنامه درست کنن از این بهتر می‌شد:)
- دنیا رو چه دیدی، شاید انقلاب بعدی از همین مقوا شروع بشه:)
- ساده نباشید، اینا این کارو کردن، تا جایزه فاطمه معتمدآریا و اصغرفرهادی از اذهان پاک بشه!
- خوبی امام مقوایی اینه که نمی‌تونه برینه به قیام!
- به رهبر مقوایی گفتن حالا که اومدی ایران چه احساسی داری؟
گفت: اِح‌ساس؟(اِح‌اش رو کشیده بخونید) من چسبم داره وا می‌ره اونوقت شما می‌پرسید اِح‌ساسم چیه؟
- حزب فقط حزب‌الله ، رهبر فقط مقوا
- بسیجی‌ها می‌خونن: یار مقوایی من، با من و همراه منی...


-مشاورای خامنه‌ای: آقا دستمان به دامنت(عبات) وضع مملکت خیلی نابسامانه، 12 بهمن داره می‌رسه و همه از دهه فجر نفرت دارن و می‌گن دهه زجر، از اونور هم طلا و دلار گرون، گوشت و میوه و لبنیات و حبوبات و پوشاک و... گرون، دارو گرون، دکتر گرون، اجاره خونه گرون، پول تو دست مردم نیست، همه ناراضی ین ، همه منتظر یه جرقه تا بریزن تو خیابونا... یه فکری بکن.
خامنه‌ای ریشش رو خاروند و گفت: یه خمینی مقوایی درست کنید، از یه هواپیما بیارید پایین عین فیلمهای کمدی همه به مقوا احترام بذارید، قول می‌دم دهه فجر که سهله تا عید خوراک خنده و تفریح مردم در میاد و بی‌خیال اعتراض...


 و<a href="http://www.mardomak.org/cartoons/full/68585">یه کاریکاتور زیبا از مانا نیستانی در مردمک</a> 

اینم یه <a href="http://www.youtube.com/watch?v=1EsPIja1L2A&feature=share">لینک بامزه از خون‌ دادن یه پهلوون.</a>..  . 
برای آزمایشگاه بیمارستان. به مسائل مقوایی ربط نداره ولی عین اون خنده‌داره.
خوبه حالا آقایون زایمان نمی‌کنن وگرنه چه می‌کردن!
]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2012_02.html#002392</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2012_02.html#002392</guid>
         <pubDate>Thu, 02 Feb 2012 01:27:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عاشقانه‌ها</title>
         <description><![CDATA[1- عاشقانه‌هامو تو سایت <a href="http://marde-rooz.com/">مرد روز </a>می‌ذارم.
بعضیاشو از تو وبلاگم در میارم بقیه‌شم جدید می نویسم، 
<a href="http://marde-rooz.com/?p=3234">یکیش اینه</a>
بقیه‌شم هم <a href="http://marde-rooz.com/?cat=166">اینجا</a>.

2- نظرخواهیم‌هم کماکان خرابه...

3- خوب،  خدا رو شکر،‌<a href="http://www.khodnevis.org/persian/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA/16466-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%B1%D8%B9%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7.html"> بوسیدن دست رهبر اشکال شرعی نداره.</a>.. اونم کی اعلام کرده؟
خود رهبر. وای... بمیرم چقدر شکسته‌نفسی می‌کنه این مرد!
من چندشب بود  به خاطر این مسئله خوابم نمی‌برد. نمی‌دونم به خاطر خود مسئله بود یا حل مسئله...

4- خیلی‌ها رو می‌شناسم تا دخترشون می‌خواد از درخت بالا بره، سوار تاب و الاکلنگ و سرسره یا حتی سوار اسب بشه،‌ می‌گن ای وای دختر عیب پیدا می‌کنی، جواب شوهرتو بعدا چی بدیم(حالا دختر مثلا سه چهار سالشه)
محمد بابایی خاطره‌ای نوشته مربوط به همین جریان. <a href="http://marde-rooz.com/?p=3511">بکارت! همچنان  مسئله این است</a>... 
 
5- تا سی‌با حرف می‌زنه می‌گم مهریه‌مو می‌ذارم اجرا ها....
:
6-میوه‌فروش وانتی محله ما امروز فقط دو جعبه پرتقال آورده بود، می‌پرسم پس بقیه میوه‌ها کو؟ وانتت که همیشه پر از میوه‌های جورواجور بود. می‌گه: مگه نمی‌دونی قحطیه، کوچه پایینی‌ها ریختن سرم همه رو خریدن. اینم پشت صندلی(گفت زیر صندلی قایم کردم اما می‌گن بگو پشت صندلی.) وانتم قایم کرده بودم.
جل‌الخالق مگه میوه رو چند ماه می‌شه احتکار کرد.
مردم ایران جای اعتراض به شرایط، فوری می‌خوان بار خودشونو ببندن.

7- هه هه، <a href="http://www.mesghal.com/">چه بامز</a>ه، تمام‌سکه و نیم‌سکه و ربع‌سکه بهار آزادی  فروشش در بانک به ترتیب: 844 ، 413، 207 هزار تومن 
و در بازار آزاد: 785، 388، 197
اونوقت مگه کسی مغز خر خورده بازار آزاد رو ول کنه بره تو صف سکه جلوی بانک:))
نمی‌دونن که زیتونی تو این مملکت هست که مچ بگیره!

]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2012_02.html#002390</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2012_02.html#002390</guid>
         <pubDate>Wed, 01 Feb 2012 12:16:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قحطی‌نامه- 1 </title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.khodnevis.org/persian/%D8%B7%D9%86%D8%B2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86/16487-%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D8%AD%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AF.html">ایش... قحطی بیاد... در خودنویس</a>
داشتم فریزر رو تمیز می‌کردم دیدم سبزی خورد شده‌مون تموم شده.
فرداش ساعت ده صبح رفتم  مغازه‌ علی‌آقا که  سبزی‌های پاک‌کرده و شسته رو جلوی چشممون با دستگاه خورد می‌کنه، دیدم دو تا خانم جلومن و هر کدوم ده کیلو سبزی قرمه می‌خوان، گفتم اووه... کی حوصله داره وایسه 20 کیلو سبزی قِرقِر خورد شه. 
پس‌فرداش بعد از ظهر ساعت 3 رفتم وقتی که علی‌آقا تازه از خواب بیدار می‌شه و مشتری‌ها هنوز بیدار نشدن، دیدم 5 نفر حی و حاضر تو صفن و وقتی ازشون پرس و جو کردم دیدم هر کدوم بین 4 تا 8 کیلو سبزی آش و قرمه و پلو می‌خوان، گفتم ولش کن بابا.  حیف وقت نیست.  هر چی علی‌آقا اصرار کرد بمون نوبتت بشه، گفتم اصلا و ابدا!
پس‌اون‌فرداش ساعتی رفتم که دیگه مطمئن بودم هیچکی نیست. علی‌آقا عادت داره سر ساعت 1 ناهار بخوره و یه چُرتی بزنه و اگه مشتری اون ساعت بره عین دورازجون سگ پاچه‌شو می‌گیره! گفتم خودش دیده من دوسه روزه میرم، کارمو راه می‌ندازه. 
چشمتون روز بد نبینه ساعت یک بعد از ظهر رفتم دیدم او وَه،  ده دوازده نفر تو صفن. علی‌آقا هم بداخلاق با دهن کف‌کرده تندتند داره سبزی خورد می‌کنه، قیمتی هم که پشت شیشه زده کیلویی 500 تومن بیشتر از دیروزه. فهمیدم هوا پسه، یاد اوضاع فروشگاه رفاه دو روز پیش افتادم که مردم لَه لَه می‌زدن برای خرید و هر چی تو قفسه‌ها بود جارو می‌کردن می‌ذاشتن تو چرخ خریدشون. گفتم دیگه  اقلا برای سبزی باید پیروز به خونه برگردم. سبدهای بزرگ سبزی پاک کرده و شسته شده تا سقف پر بودن و نگرانی از تموم شدن سبزی نداشتم.
شاید بگم حدود دوساعت طول کشید نفرات جلویی کارشونو راه  انداختن. آخه دستگاهش برای هر بار بیشتر از سه‌چهار کیلو سبزی نمی‌تونست خورد کنه، تازه وسطاش هم تیغه‌هاش کُند می‌شد و باید عوضش می‌کرد.
تا اینکه رسید به خانم جلویی من، یه خانوم حدود پنجاه ساله، مانتو بلند تا قوزک پا و روسری گلدار تا ابرو پایین کشیده با اعتماد به‌نفس عجیبی گفت: 50 کیلو قرمه! ای‌بابا، بابات خوب، ننه‌ت خوب! 50 کیلو؟ مگه می‌خوای به هیئت غذا بدی... به علی‌آقا که ناهار نخورده حرکاتش عین فیلما اسلوموشن شده بود گفتم علی‌آقا چرا تو این موقعیت برای خودت کمک نمیاری؟ زد تو دهنم که اگه بیارم تو حقوقشو می‌دی؟ 
من و نفر عقبی‌ها هی به هم نگاه  و بعد نچ‌نچی ‌کردیم. شما فکر کنید علی‌آقا که هر نایلونش دوسه‌کیلو بیشتر سبزی جا نمی‌گرفت چند بار رفت نایلون بیاره و از زور خستگی نایلونو  می‌نداخت زمین و با همون دست دوباره سبزی بر‌می‌داشت ‌می‌گذاشت تو دستگاه؟
خلاصه 50 کیلوش تموم شد،‌ اومدیم یه نفس راحت بکشیم که گفت:  علی‌آقا، 20 کیلو هم سبزی پلو –کوکو(شبیه به همه‌ن) و 30 کیلو هم آش، زیاد خورد نشه  و 20 کیلو سبزی سوپ و ده کیلو اسفناج و ده کیلو نعناج جعفری و ده کیلو کرفس خورد شده( که دوتای آخرو نداشت خوشبختانه)...
صدای همه دراومد. من گفتم خانم این همه مگه تو فریزرت جا می‌شه اصلا؟
با غرور گفت: بَه، دیروز به خاطر همین یه فریزر بزرگ آمریکایی اصل خریدم گذاشتم اتاق دخترم!
- خوب برای چی؟
- مگه نمی‌دونید قطحی اومده؟
- والله خانم قحطی رو شماها ایجاد می‌کنید!(همه با تحسین نگام می‌کردن اما خودشون جرأت حرف زدن نداشتن بخصوص که دوتا پسر تیپ حزب‌اللهی اومده بودن ببینن بارهای خانوم حاضره براش حمل کنن و طرز رفتارش با اونا یه جوری بود انگار زیر دستای شوهرش بودن)
بعدش هم شما نمی‌گید اون یکی دو میلیون پول فریزر به اضافه هزینه برق ماهانه نگهداری این سبزی‌ها به پولش اضافه می‌شه؟
دیدم محل نمی‌ذاره اضافه کردم: تازه گرون هم بشه شما که ککتون نمی‌گزه این مردم متوسط و فقیرن که بهشون فشار میاد.
دیدم نخیر! دماغشو گرفته بالا و هی به علی آقا دستور می‌ده: این کیسه نایلون رو بذار اونور بذار اینور، آهان، بده این آقا(حزب‌اللهی) ببره من یهویی حساب  می‌کنم و...،
 گفتم یه چیزی بگم بسوزه!
- شما فکر تموم شدن اکسیژن خونه‌تون نیستین حاج خانوم؟ فریزر اضافی اکسیژن هواتونو می‌گیره
(می‌دونم چرت گفتم اما خیلی لجم گرفته بود)
یه خورده به فکر فرو رفت...
- اتاق مال اون دخترمه که خارج از کشوره. باید پنجره‌شو باز بذارم...
حالا یه صف درست شده پست سرم این هوا...
همه غرغر می‌کردن اما هیچکس هیچی نمی‌گفت...
وقتی تشریفشو برد... همه منو تشویق می‌کردن که خوب بهش می‌پروندی و حالشو سر مسئله اکسیژن گرفتی و حالا میره یه دستگاه هواساز هم می‌خره می‌ذاره تنگ فریزر  و ... همینان قحطی درست می‌کنن وگرنه سبزی که تو مملکت ما کم نمیاد... سبزی بیشتر از دوماه بمونه دیگه ویتامین نداره و... لابد دوسه تا فریزر هم برای گوشت و مرغ گرفته و....
گفتم پس چرا یه کدومتون به طرفداری از من حرف نزدید تا اقلا از علی آقا بخواهیم یه حدنصابی بذاره برای خرید سبزی...
چی داشتن بگن؟ فوقش می‌گفتن سری که درد نمی‌کنه دستمال نمی‌بندن.
 خلاصه که یه نصفه روزم کامل رفت برای چند کیلو سبزی خوردشده ناقابل...  و هیچ احساس پیروزی هم نداشتم....


]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2012_02.html#002388</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2012_02.html#002388</guid>
         <pubDate>Wed, 01 Feb 2012 00:31:33 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مصاحبه انتخاباتی/ جواب‌های دندان‌شکن من به آمارگیر صدا و سیما</title>
         <description><![CDATA[- در میدون معروفی با دوستم قرار داشتم. طبق معمول دیر کرده بود. من خسته و بی‌حوصله به دختر مقنعه‌ای-چادری‌یی نگاه‌‌ می‌کردم که فرم‌هایی در دست داشت و هر چند دقیقه‌ آدمی رو از بین جمعیت سوا می‌کرد و باهاش مصاحبه می‌کرد و روی صفحه‌ای علامت می‌گذاشت و چیزهایی می‌نوشت. جالب اینجا بود که با تموم سختی پیدا کردن افرادی برای مصاحبه و با اینکه چندبار نگاهش به من افتاد اما از من تقاضای مصاحبه نمی‌کرد. با دقت بیشتر، متوجه شدم فقط از آقایون ریشو و زنان چادری یا مانتو مقنعه‌ای رو از بین جمعیت انتخاب می کنه. یک ربع بیست‌دقیقه بعد دیدم  بیکاره و باز تا نگاهش به من افتاد نگاهشو فوری دزدید و روشو کرد اونور. گفتم: چیه؟ من نمی‌تونم به سوالاتون جواب بدم؟ با اکراه کمی اومد جلو و با تردید گفت باشه. از طرف صدا و سیما برای انتخابات آمار می‌گیریم. با لبخندی پیروزمندانه گفتم اشکالی نداره! بپرسید.(انگار کارمند صدا و سیما جرمی مرتکب شده و من با بزرگواری می‌گم اشکالی نداره)
تأخر و تقدم سوالها دقیقا یادم نیست. اما اینها رو پرسید:
- می‌دونید چه انتخاباتی در پیشه؟
- بله، انتخابات مجلس.
- فکر می‌کنید چند درصد مردم شرکت کنند؟
- بین 20 تا 30!
با نگاه شماتت‌باری پرسید چرا اینقدر کم؟
-  شما بقیه سوالاتونو بپرسید لطفا.
- خوب اینم سواله دیگه،( من کله کشیدم، او ورق را از من قایم کرد) آخه هیچکی به کمی شما نگفت.
- خوب من نظرمو گفتم.
- دلیلش؟
- یه دلیلش انتخابات ریاست جمهوری سال 88ه.
- یعنی چطور؟
من با خنده: شما فکر کنید موسوی مثلا چند رأی داشت؟
- وا... چه ربطی داره؟
- الان می‌گم، شما فکر کن مثلا 13 میلیون رأی، رای کروبی و رضایی (تندتند یه چیزهایی می‌نوشت) چند تا؟ بگیریم به قول شما 5 میلیون. خود به خود 18 میلیون از رای دهنده‌ها می‌رن کنار؟
- برای چی برن کنار؟ یعنی فکر می‌کنید اصلاح‌طلبا نمی‌رن رای بدن؟
- لابد انتظار دارید با چیزهایی که پیش اومد و کشت و کشتارها و زندانی شدن رهبراشون موسوی و کروبی برن رأی برن؟ 
طفلک رنگ و روش پرید. اما پرسید: یعنی در حصر بودن آقای موسوی هم در رأی ندادن موثره؟
- نه پس موثر نیست!
 فقط همین؟
- نخیر، شما فرض کن، خیلی‌ها می‌خوان رأی بدن و اصلا هم از کشت‌و کشتارها و تجاوزات و زندانی‌کردن‌ها ناراحت نیستن، اما کاندیدای مورد علاقه‌شون رد صلاحیت شده.
- پس بنویسم، به علت رد صلاحیت کاندیدای مورد علاقه!
- اینم بنویس لطفا: نارضایتی از وضع مملکت، گرونی‌ها، قیمت دلار و طلا، بیکاری و... 
خودش حرفمو برید: آیا  به اخبار  صدا و سیما گوش می‌دید؟
- نه، وقتشو ندارم.
- وقتشو ندارید یا...
- اعتماد هم ندارم. کی تاحالا حرف راست شنیدیم ازشون؟
- آیا رسانه‌های خارجی مثل بی‌بی‌سی و وی‌اُ اِی در رأی ندادن مردم مؤثرن؟
- بله که مؤثرن.
- چرا؟
من با خنده- پرسیدن نداره؟ چون مردم ایران هر شب پای اخبار همین رسانه‌هان!
- من یه سری اسم می‌گم شما بگو کدوم از اینا برای رأی دادن یا ندادن رو مردم، دانشجوها تأثیر می‌ذارن: رسانه‌های داخلی، خارجی، روزنامه‌ها، روحانیون، هم‌کارها، استاد دانشگاه، هم‌کلاسی‌ها، مسجد، همسایه، مردم کوچه و بازار و... 
- همه‌شون!
- مگه می‌شه همه‌شون؟ 
- بله، شما مثلا دختر همسایه‌تونو تو تظاهرات 88 گرفتنش و میاد تعریف می‌کنه تو زندان چی بر سرش گذشته، تو تاکسی می‌شنوید یکی از فامیلش می‌گه که از فقر کلیه‌شو فروخته، تو روزنامه می‌خونیم که دزدی و جنایت چند برابر قبل ازانقلابه، همکار تعریف می‌کنه دخترش دانشگاه قبول شده اما پول نداشته و نذاشته بره دانشگاه، روحانی تو مسجد محل تعریف می‌کنه که قناعت کنید اما پسر خودش ماشین صد یا دویست میلیونی سواره، استاد دانشگاه هم که وظیفه‌شه روشنگری کنه و همکلاسی‌ها هم که خودتون می‌دونید چیا می‌گن...
حرفمو قطع کرد... خوب ، خوب متوجه شدم...(یواش یواش داشت عصبانی می‌شد)
- شما چقدر به سلامت انتخابات باور دارید؟ خیلی زیاد، زیاد، کم، خیلی کم، 
- خیلی کم!
- آیا فکر می‌کنید در انتخابات آتی تقلبی از طرف یکی از جناحها صورت خواهد گرفت.
- بله، مسلما.
- فکر می‌کنید کدوم گروه بیشترین رأی رو برای نمایندگی بیارن؟ اصولگرا، اصلاح‌طلب یا هر گروهی که خودتون اسم ببرید.
- خوب معلومه اصولگراها از توی صندوق بیرون میان!
- سوال آخر، شما می‌رید رأی بدید؟
- جوابشو خودت بهتر می‌دونی...
- همین دیگه، برای همین نمی‌خواستم باهات مصاحبه کنم. از همون اولش فهمیدم.
و پشتشو کرد و داشت می‌رفت... فکر کنم تحقیقات میدانیش جریحه‌دار شده بود.
صداش کردم و گفتم خانوم،(برگشت به طرفم)- آمار گیری اون نیست که بیای همه‌ش با همفکرای خودت مصاحبه کنی. من از اولش دیدم یه عالمه پسر دختر دانشجو و خانوم  و آقای با ظاهر غیرمذهبی از جلوت رد شدن با یکیشون مصاحبه نکردی، فقط با هم‌تیپای خودتو صدا کردی. یه طرفه می‌ری قاضی و راضی برمیگردی. 
بعدا می‌گید آمار گرفتیم 80 درصد مردم تو انتخابات شرکت می‌کنن. و بعد انتظار دارید بگیم تقلب نشده؟ همین مصاحبه شما با افراد شبیه به خودتون مصداق بارز تقلب در آماره... 
پشت چشمی نازک کرد و یه خداحافظی کوچولو کرد و رفت.
حیف من میام با اینا مصاحبه می‌کنم والا...

<a href="https://balatarin.com/permlink/2012/1/28/2900644">بالاترین</a>
]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2012_01.html#002387</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2012_01.html#002387</guid>
         <pubDate>Sun, 29 Jan 2012 02:12:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عاشقانه‌ها- 5</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://marde-rooz.com/?p=2972">عاشقانه‌ها</a> در سایت مرد روز

رفته بودم رو صندلی تا لامپ سوخته رو عوض کنم. شوهرم از راه رسیده به شوخی گفت:

وای… عزیزم، مگه من مُردم که تو داری لامپ عوض می‌کنی

و دوید طرفم… در حالیکه آخرین پیچ لامپ سالم رو می‌پیچوندم گفتم: خودتو لوس نکن. پس وقتی تو نیستی کی به امورات خونه می‌رسه؟ همیشه منم دیگه

و اومدم  یواش از صندلی بیام پایین، که نذاشت و دستاشو باز کرد با عشق ومهربانی تمام گفت:

 بپر بغلم!

ناز کردم.

وای… من آخه سنگینم

چشم‌هاش هم می‌خندید…

 می‌گم بپر!

بابا مگه خودت نگفتی دوسه کیلو اضافه کردی

عشق این چیزا رو نمی‌فهمه، بپر!

با لبخند گفتم  علی الله و دست‌هامو باز کردم بالا گردنش و چشمامو بستم و خودمو مثل اوائل ازدواج برای یه دور چرخوندن دور اتاق آماده کردم. هر چی بدنم پایینتر اومد می‌دیدم نه از گرما خبری هست و نه از نرمی آغوش، تا اینکه مثل معذرت می‌خوام پِهِن نقش زمین شدم. تموم بدنم درد می‌کرد.

 دیدم شوهرم با چشم‌های گردشده از تعجب به طرفم میاد و هی میگه معذرت می خوام ، ببخشید…

با بغض می‌گم: …..(بوق) پس چرا جاخالی دادی؟

 می‌گه:‌ «به خدا تقصیری نداشتم یهو تا خودتو ول کنی فکرم رفت به اینکه اگه کمرم نتونه سنگینی ‌تو تحمل کنه و دیسکم در بره و چند روزی نتونم سرکار برم و عمل جراحی بخوام و پول نداشته باشیم و تو و بچه‌ها گرسنه بمونی و …»

 نشون به اون نشون که من یک هفته تموم تو تختم خوابیده بودم و شوهرم کوتاه نمیومد که می‌بینی اگه من می‌خوابیدم زندگیمون لنگ می‌شد

 امان از عشق با حساب کتاب آقایون…

<a href="http://z8un.com/archives/2011_06.html#002351">عاشقانه ها-1</a>
<a href="http://z8un.com/archives/2011_06.html#002352">عاشقانه‌ها -2</a>
<a href="http://z8un.com/archives/2011_06.html#002353">عاشقانه‌ها-3</a>
<a href="http://z8un.com/archives/2011_09.html#002363">عاشقانه‌ها-4</a>]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2012_01.html#002386</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2012_01.html#002386</guid>
         <pubDate>Sat, 28 Jan 2012 00:43:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چند پست در فیس بوک</title>
         <description><![CDATA[این فیس‌بوک آدم رو در وبلاگ نویسی تنبل می‌کنه. میری و یکی دو تا جمله از خودت در می‌کنی و وای‌میسی تا دیگران کامنت بدن و بشینی به کل‌کل و یهو می‌بینی نصف شب شده و باید بری بخوابی.
گفتم یه سری از پست‌های فیس‌بوکمو بذارم اینجا:
1- <a href="http://www.radiofarda.com/content/f8_nkorea_leader_dies/24426141.html">رهبر کره شمالی درگذشت</a>!
<a href="http://www.facebook.com/z8uni/posts/270366779688038">مردم رهبر دارن،</a> ما هم  رهبر داریم.
شوخی با جنتی: یاد بگیر، نصف تو بود....

2- یه روز که داشتیم با دوستان در این مورد صحبت می‌کردیم که چرا دختر پسرا نمی‌تونن قبل از ازدواج باهم زندگی کنن تا بفهمن واقعا به درد هم می‌خورن یا کشششون به هم فقط جنسی بوده و بعدا تموم می‌شه. من جوگیر شدم گفتم اگه پولدار بودم یه ساختمون می‌ساختم با یه عالمه آپارتمان‌های20 و 30 متر 40 متری مبله. و اجاره می‌دادم به دختر پسرهای عاشق، و اگه اماکن اومد گیرداد الکی می‌گفتم اینا صیغه‌ همدیگه‌ن و می‌ذاشتم راحت زندگیشونو بکنن. یهو یکیشون نه گذاشت و نه برداشت و گفت یهو بگو می‌خوای بشی خانم رئیس...
کامنت‌های <a href="http://www.facebook.com/z8uni/posts/217840564960038">این پست</a>  جالب بود برام.


3- اندر احوالات مهاجران ایرانی...
شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند، بگفت هم چون شب اول قبر ماند و هرکسی را بسته به سنگینی نامه ی اعمالش حکمی دگر است.

لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام را ندانی مگر از آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به خوان هفتم نرسی.

اول) نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند. از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش افتاده و به جرگه ی مهاجرین پیوسته است. از مناسک این مرحله سعی بین صفا و مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظار در صف طویل درب سفارت و دارالترجمه و آزمون آیلتس و تافل و نوافل و ال و بل است و این خود اول قدم است.]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2011_12.html#002385</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2011_12.html#002385</guid>
         <pubDate>Tue, 20 Dec 2011 01:34:35 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آبروریزی 2</title>
         <description>

همونطور که حدس زده بودم  بالاخره عطش مردم به سریال‌های آنچنانی کانال فارسی‌وان  شدیدا کاهش پیدا کرده و خیلی از آشنایانی که خیلی از کارها و مهمونی‌رفتن‌ها و مهمونی‌گرفتنشون رو به خاطر دیدن سریالهای فارسی1  یا زمزمه(خواهر فارسی1)عقب می‌نداختن تصمیم گرفتن با تموم شدن هر سریال دیگه سریال بعدی رو که همون ساعت شروع می‌شه نبینن. کانال من و تو تقریبا داره همون جایی رو که فارسی1 داشت به دست میاره. 
من تو کانال چرخوندن ماهواره هنوزم گاه‌گاهی چند ثانیه‌ای یا چند دقیقه‌ای رو اینجور کانالا وایمیسم ببینم  چه خبره و هر بار که سی‌با خونه‌ست با شنیدن صدای دوبله فارسی1 یا زمزمه حتی از راه دور دادش درمیاد. چیزی که از همه بیشتر دیدم بدش میاد وقتی بود که موقع سریال تاوان دوتا از بازیگرانش که گداصفت و جیب‌بر بودن داشته همدیگر رو &quot;گربه‌کوچولی من&quot; صدا می‌کردن. اصلا یه جور حس نفرت بهش دست می‌داد. (فکر می‌کنه این چیزا لوس بازیه. شاید در پس ذهنش یه حس مردسالارانه داره هنوز.‌آره؟)
 خلاصه اون شب که زنگ بیرونو زد و از تو آیفون سبیلای باروتیش رو دیدم یهو یاد اون جمله کذایی افتادم و گفتم حالا که خودش نیومده بالا و درو باکلید باز نکرده و چشمم تو چشمش نیست که از هیبتش بترسم یه کم اذیتش کنم. با شوق گفتم:
- تویی گربه کوچولوی من؟
سرفه‌ای کرد و لادندونی گفت: درو باز کن. 
- وای چه سیبیلای نازی. پیشی کوچولوی خوشگل من! ( فکر کن با اون قد و هیکل  و قیافه جدی بهش بگی پیشی اونم کوچولو) 
بازم با صدای لادندونی- توروخدا درو باز کن( سی‌با درعمرش اینجوری با التماس حرف نزده بود)
- ای بابا، کسی که نمی‌شنوه. اصلا دروباز نمی‌کنم تا توهم به من از همینا بگی.
با عصبانیت شدید- اصلا نمی‌خواد! و رفت... آیفون هم که یه تایم بخصوصی داره قطع شد.
دکمه‌ تصویرو زدم و گفتم: پیشی ِ کوچولوی زیتون حالا قهر نکن دیده(دیگه)... و دکمه باز کننده در رو زدم. و خودمو آماده کردم برای یه دعوا. البته سی‌با آدم جدی‌ییه و منم هیچوقت اینقدر سربه‌سرش نمی‌ذاشتم اما  واقعیتش فکر نمی‌کردم  دیگه تا این حد عصبانی بشه و تو ذهنم گفتم عجب بی‌جنبه‌ای بود و من نمی‌دونستم.
اومد بالا. وقتی در بالا رو باز کردم دیدم رنگش عین شاتوت سیاهه و کارد می‌زدی خونش در نمیاد.
- سی با جان، یه بار اومدم باهات شوخی کنم ها... 
با ناراحتی تمام(انگار کسی مرده باشه) گفت : پاک آبرومو بردی... می‌دونی تموم مردای ساختمون جمع بودن دم در . 
- وای... جدا( با وجود حساسیت‌ها و معیار آبروریزی نازکی که داره واقعا جا خوردم)  کِی تابه‌حال اهالی ساختمون دم در جلسه گذاشتن که حالا بار دوم باشه. یا توی لابی بوده یا خونه‌ی یکی از ماها. فوق فوقش تو پارکینگ جمع می‌شدن.
- من چه می‌دونم. پشت بوم چکه کرده بود و همه جمع شده بودن نظر بدن که چیکار کنن. حالا چیکار کنم. چه‌جوری تو این محل زندگی کنم؟
- هیچی، می‌خوای آپارتمان رو بذارم برای فروش...
- دیگه باهام حرف نزن...
آقا سی‌با تا یکی دوهفته سرسنگین بود و فکر می‌کرد همه همسایه‌ها دارن راجع به &quot;گربه کوچولوی زیتون&quot; حرف می‌زنن.
آقا گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟! واقعا!

آبروریزی‌ها ادامه دارد... 
</description>
         <link>http://z8un.com/archives/2011_12.html#002382</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2011_12.html#002382</guid>
         <pubDate>Sat, 10 Dec 2011 12:48:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آبروریزی 1...</title>
         <description><![CDATA[

ایرانی‌ها اصولا به آبرو خیلی اهمیت می‌دن و حکایات و<a href="http://www.tebyan.net/religion_thoughts/articles/miscellaneous/2007/10/15/49919.html"> احادیث </a>و ضرب‌المثل‌های زیادی در این باب نوشته شده.  حمید مصدق عزیز می‌فرماید:<a href="http://parsisher.blogfa.com/post-218.aspx"> گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟</a>!
نه، واقعا  شما بگویید، چه باید کرد؟
البته حد و اندازه آبرو ریزی بستگی به شرایط زمانی و جغرافیایی و سیاسی داره. ممکنه یه کاری رو در کشور آمریکا بکنیم هیچ آبرومون نره، اما در ایران بره. یا اگه امروز اون کارو بکنیم آبروریزی سنگینی به حساب بیاد ولی دوسال پیش اصلا برای کسی مهم نبوده.
این احساس آبروریزی که گاهی به من هم دست می‌ده مسلمه که مربوط به شرایط این روزهاست...

اون روز <a href="http://z8un.com/archives/2009_01.html">مامان بزرگ قصه‌ما</a> زنگ زده که زیتون جان چه نشستی که تلویزیونم آنتن نمی‌ده و همه‌ش برفک می‌بینم و نمی‌فهمم کی اذان می‌گن تا نمازمو سر وقت بخونم و...
- مامان بزرگ، مگه رادیو نداری؟                                                                                                                      
- نه بابا، کی دیگه رادیو( گفت رادیول) گوش می‌ده این روزها، رادیوم همه‌ش خش خش داشت خیلی وقت پیش دادمش به نون‌خشکی.
- خوب، چه کاری از دست من برمیاد؟
- می‌دونم اشکال از آنتنمه، چندوقت پبش رفتم رو پشت‌بوم دیدم پلاستیکاش پوسیده شده و همه‌ میله‌هاش ریخته زمین. دستت  درد نکنه یه آنتن برام بخر بیار زیتون‌جان، ثواب داره. بچه‌هام که به فکرم نیستن.
- آخه الان...
- الان چی؟ کار داری؟ باشه! عیبی نداره،(با غصه) یه فکری می‌کنم بالاخره...
- نه مامان بزرگ تا عصر برات می‌گیرم میارم. چه نوعشو می‌خوای؟ یه جور اومده کنترلی و...
- نه بابا، ما اهل این قرتی بازی‌ها نیستیم، از همین مدل میله‌میله‌ای که خودم دارم بگیر. گرون هم نباشه زیاد ها...
- چشم!
عصر  داشت نرم نرم برف میومد... چند خیابون پایین‌تر از خونه‌شون نزدیک مغازه الکتریکی پیاده شدم. تا به آقاهه گفتم آنتن می‌خوام  با خوشحالی فوری دوید  هفت‌هشت مدل آنتن با جعبه‌ش انداخت رو پیشخون. 
- این 22 تومنه، این 25 تومن، این‌یکی شونزده تومن...
- آقا من از اون مدل قدیمی‌ها می خوام که یه کوچیکشو گذاشتین اون بالا.
شروع کرد اصرار که:
- از اینا دیگه مد نیست. یکی از این جدیدا رو انتخاب کن.
- نه راستش برای یه خانم مسن می‌خوام که گفته حتما مدل قدیمی باشه. (وقتی بگی خانم مسن خودش می‌فهمه دیگه نباید اصرار کنه) بزرگتر از این ندارید؟ برای رو پشت‌بوم می‌خواد.
- بالکن نداره؟(این یعنی بزرگتر نداره)
- چرا یه بالکن کوچولو داره. 
- خوب همینو ببر، وصل کن به میله‌های بالکنش، هر وقت هم خواست اینوراونورش کنه بنده خدا تا پشت‌بوم نره. بزرگ کوچیکیش هم تو صافی تصویر تاثیری نداره.
دیدم حرف حساب می‌زنه. قیمتش رو پرسیدم گفت همین یکی مونده ببر. 7 تومن. چونه زدم شد 6 تومن! گفتم خوب برام ببندش بی‌زحمت. گفت چرا بی‌خود زحمت باز کردن و بستنش رو بکشی، همینطوری ببر. ماشین نداری؟ گفتم نه پیاده می‌خوام برم. سه چهار خیابون بالاتره. گفت چه بهتر پیاده آسیبی هم نمی‌بینه. و با خنده‌ای که نشون از پیروزی در آب کردن چیزی رو داشته باشه آنتن رو آورد و با گردگیر کمی گردش رو تکوند و داد دستم. اومدم بیرون،  شما فکر کن مثلا تو خیابون شلوغی مثل گوهردشت.
 پامو از در بیرون نگذاشته که یه پسر متلک انداخت: آنتن! گفتم عیبی نداره. اگه
