<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>زهرا</title>
	
	<link>http://zahra-hb.com</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 12:01:25 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/zahrahb" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item><title>Links for 2009-11-11 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/zahrahb#2009-11-11</link><pubDate>Thu, 12 Nov 2009 00:00:00 PST</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/zahrahb#2009-11-11</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://shirazi.blogfa.com/post-257.aspx"&gt;&amp;#1601;&amp;#1585;&amp;#1608;&amp;#1588;&amp;#1711;&amp;#1575;&amp;#1607;&amp;zwnj;&amp;#1607;&amp;#1575;&amp;#1740; &amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1606;&amp;#1578;&amp;#1585;&amp;#1606;&amp;#1578;&amp;#1740; &amp;#1585;&amp;#1593;&amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1578; &amp;#1705;&amp;#1606;&amp;#1606;&amp;#1583;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://ahimsa.blogfa.com/post-48.aspx"&gt;&amp;#1588;&amp;#1576; &amp;#1605;&amp;#1606; &amp;#1575;&amp;#1586; &amp;#1578;&amp;#1608; &amp;#1585;&amp;#1608;&amp;#1588;&amp;#1606;...&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item>
		<title>زندگی در غربت و نداشته هایش</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 17:58:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مترو]]></category>
		<category><![CDATA[کار]]></category>
		<category><![CDATA[آرامش]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[بلند فکر کردن]]></category>
		<category><![CDATA[برادر]]></category>
		<category><![CDATA[تهران]]></category>
		<category><![CDATA[خواهر]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[درددل]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[شمال]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[غربت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6035</guid>
		<description><![CDATA[آدم وقتی توی غربت زندگی کنه، یعنی هرجایی دور از خانواده اش زندگی کنه، هرچقدرم رضایت داشته باشه بازم یه چیزهایی تو زندگیش نیست و همیشه حسرتشون توی دلش هست و هروقت یه خاطره ای راجع به شون میبینه، میشنوه یا میخونه، دوباره دلش پر میکشه. مثل شوخیها و غیرتی شدن های باباش، صدا و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آدم وقتی توی غربت زندگی کنه، یعنی هرجایی دور از خانواده اش زندگی کنه، هرچقدرم رضایت داشته باشه بازم یه چیزهایی تو زندگیش نیست و همیشه حسرتشون توی دلش هست و هروقت یه خاطره ای راجع به شون میبینه، میشنوه یا میخونه، دوباره دلش پر میکشه. مثل شوخیها و غیرتی شدن های باباش، صدا و محبتهای بی دریغ مامانش، دستپختهای مامان، دعواهاش با خواهرهاش، حرص خوردنها از دست داداش هاش اصلا هر چیزی که مربوط به خونه است، هرچقدرم که وقتی اونجا بودی برات ناخوش آیند بود. مثلا اینکه یکی از لذتهای داداشت این بود که هی حرصت بده تا زمانی که اشکت در بیاد، بعدش بیاد بغلت کنه و سعی کنه از دلت در بیاد. حالا این وقتی که معمولی میشد، از شدت عصبانیت منفجر میشدی ولی حالا که نیست دلت تنگ میشه.</p>
<p>*صبح تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم. یه دختر تپل ۱۵ ساله نفس نفس زنان اومد اونجا نشست، چند دقیقه بعد یه خانم و آقای تپل دیگه اومدن پیشش و به دختره گفتن: مگه ندیدی دکتر چی میگفت؟ پیاده روی بهترین راه برای لاغر شدنه. بلند شو، بشینی نشستی ها. دختر هر بار روی به یکی از اونها میگفت: نمیتونم مامان، خسته شدم بابا. بالاخره با کلی تشویق مامان باباش و کلی ناز و ادا بلند شد که برن به ادامه پیاده روی سه نفری شون برسن. وای خدا میدونه چقدر به جمع خانوادگی شون حسودیم شد.</p>
<p>* دیروز هم توی مترو ۲ تا دختر روبروی من نشسته بودن. از خونه یکیشون بهش زنگ زدن که کی میاد؟ آخراش پرسید که شام چی دارن؟ تلفنش که تموم شد، برگشت به دوستش گفت که آخ جون امشب خورشت کرفس داریم، همراه ماست خیار. دوستشم گفت که وای چقدر هوس کردم. بلافاصله زنگ زد خونه شون که من یک ساعت دیگه میرسم، مامان اگه میتونی ماست خیار  درست کن، خیلی هوس کردم. بعدشم برگشت به دوستش گفت که مامان گفته میخواد درست کنه. وای نمیدونین چه حالی شدم و چقدر دلم برای خودم سوخت که شاهد این مکالمه بودم. حالا من می اومدم خونه باید خودم برای خودم درست کنم. بعدش فقط این نبود که، هر خاطره مربوط به خانواده که واسه هم تعریف میکردم من غصه ام میگرفت. البته خوب اونا تقصیر نداشتن، نمیدونستن که روبروشون کسی نشسته که از خانواده اش دوره.</p>
<p>* وقتی تو یه شهر غریب زندگی می کنی، دیگه نمیتونی به مامانم زنگ بزنی بگی هوس فلان غذا رو کردی. دیگه با بابات نمیری بیرون که وقتی یه پسری بهت نگاه کرد چپ چپ بهش نگاه کنه و غیرتی بشه، ته دلت ذوق کنی و بهش  ریز بخندی. دیگه داداشت نیست که راه به راه مسخره ات کنه و وقتی اشکت در اومد، بیاد دلداریت بده. دیگه خواهرت نیست که باهاش دعوا کنی و سر مالکیت لباسها و کفشها و کمد گیس کشی راه بندازی. دیگه هر روز نگران دیر کردن آبجی کوچیکه از راه دبیرستان نیستی. دیگه نمیدونی الان خونه شام و ناهار چی دارن. فقط میتونی زنگ بزنی و بپرسی و اگه غذای مورد علاقه ات بود حسرت بخوری. بعدش اونام بگن کاش میشد از طریق سیمهای تلفن واست فرستاد. دیگه مامانت نیست که لوست کنه، هی غذای مورد علاقه تو بپزه که آشتی کنی. چقدر خانواده و دور هم بودن خوبه.</p>
<p>* زور نیست که. باید قبول کنی یک چیزهای خیلی قشنگ رو دیگه واقعا نداری. مثل خونه، حیاطش، مثل خیلی چیزها. اصلا یکسری جملات دیگه تو زندگیت جا ندارن. مثل خریدهای دسته جمعی. غذا خوردنهای دسته جمعی. بیرون رفتنهای دسته جمعی.</p>
<p>* نمیدونم. گاهی اوقات مثال الان، فکر میکنم موندم تو تهران اشتباه ترین کار زندگیم بوده و هست. من به حرف دوستام اعتماد کردم، به خصوص صمیمی ترین دوست دوره دبیرستانم. من دانشجو که بودم کار هم میکردم، بعدش اونهایی که فارغ التحصیل شده بودن، مدام توی گوشم میگفتن نیای شمال ها. بچسب به کارت. اینجا بیای بیکار میمونی، دیوونه میشی. باور کنید در اولین فرصتی که یه کار خوب توی شمال گیرم بیاد، با سر میرم! گاهی اوقات فکر میکنم من همون موقع اشتباه کردم. کاش با پای خودم میرفتم اونجا دنبال کار می گشتم. کارش هرچی که بود، هرچقدرم که سطحش پائینتر بود، اقلاش این بود که شبها پیش خانواده ات هستی. غذای گرم، خونه تمیز و آرام. کسانی که واقعا دوستت دارن و تو هم دوستشون داری.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=hr_6RvIQSOk:y2uJNzVQoVg:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=hr_6RvIQSOk:y2uJNzVQoVg:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=hr_6RvIQSOk:y2uJNzVQoVg:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>33</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>استیصال</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/she-is-tired/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/08/she-is-tired/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 10:52:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[عکس]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[درد]]></category>
		<category><![CDATA[درددل]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6328</guid>
		<description><![CDATA[* دلم میخواد توپ رو از دست این دختره بگیرم. بغلش کنم. روی پاهام بخوابونمش. اونقدر نازش کنم که خوابش ببره. خدایا، طفلکی چقدر نحیف و خسته ست. شبیه آدمهائیه که از شدت و تعدد دردها، مستاصل شدن. شبیه خوده الانمه&#8230;

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* دلم میخواد توپ رو از دست این دختره بگیرم. بغلش کنم. روی پاهام بخوابونمش. اونقدر نازش کنم که خوابش ببره. خدایا، طفلکی چقدر نحیف و خسته ست. شبیه آدمهائیه که از شدت و تعدد دردها، مستاصل شدن. شبیه خوده الانمه&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="tired" src="http://15.media.tumblr.com/tumblr_ksdfvcuei51qzqav0o1_500.jpg" alt="" width="297" height="197" /></p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=OtgHADmSiHA:9TF9nNChLe8:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=OtgHADmSiHA:9TF9nNChLe8:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=OtgHADmSiHA:9TF9nNChLe8:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/08/she-is-tired/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item><title>Links for 2009-11-09 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/zahrahb#2009-11-09</link><pubDate>Tue, 10 Nov 2009 00:00:00 PST</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/zahrahb#2009-11-09</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://dayyertashbad.blogfa.com/post-191.aspx"&gt;&amp;#1705;&amp;#1575;&amp;#1588; &amp;#1605;&amp;#1607;&amp;#1606;&amp;#1583;&amp;#1587; &amp;#1605;&amp;#1740; &amp;#1583;&amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1587;&amp;#1578;&amp;#1563; &amp;#1583;&amp;#1604;&amp;zwnj;&amp;#1607;&amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1740; &amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1606;&amp;#1580;&amp;#1575; &amp;#1580;&amp;#1575;&amp;#1605;&amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1583;&amp;#1607;...&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://leadenn.blogspot.com/2009/11/18.html"&gt;&amp;#1576;&amp;#1607; &amp;#1587;&amp;#1608;&amp;#1610; &amp;#1580;&amp;#1606;&amp;#1608;&amp;#1576; - 18 &amp;#1570;&amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1606;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://makan-mehr.blogspot.com/2009/10/blog-post_20.html"&gt;&amp;#1570;&amp;#1607;&amp;#1606;&amp;#1711; &amp;#1586;&amp;#1606;&amp;#1583;&amp;#1711;&amp;#1740;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://maslub.wordpress.com/2009/10/28/%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%86%d8%ac%d9%8a-%d9%83%d9%87-%d9%85%d9%8a-%d8%a8%d8%b1%d9%85/"&gt;&amp;#1575;&amp;#1586; &amp;#1585;&amp;#1606;&amp;#1580;&amp;#1610; &amp;#1603;&amp;#1607; &amp;#1605;&amp;#1610; &amp;#1576;&amp;#1585;&amp;#1605;!&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://dellneveshteha.blogfa.com/post-500.aspx"&gt;&amp;#1585;&amp;#1608;&amp;#1587;&amp;#1578;&amp;#1575;&amp;#1740; &amp;#1575;&amp;#1587;&amp;#1604;&amp;#1575;&amp;#1605;&amp;#1740;&amp;#1607;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item>
		<title>بهانه موجه</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/excuse-justified/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/08/excuse-justified/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 15:07:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[اقتصاد]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6506</guid>
		<description><![CDATA[یه زمانهایی آدم دلش میخوادش یه چیزی رو برای خودش بخره ولی هی دلش به اینکار نمیره. مثلا میگه که گرونه یا حالا خیلیم بهش احتیاج نداره یا چیزهای دیگه رو میتونه جانشین کنه، یا میگه اولویتم این نیست. خلاصه هی دو دله که این بخره یا نخره؟!
بعد یه وقتی میبینه یه جای دیگه از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه زمانهایی آدم دلش میخوادش یه چیزی رو برای خودش بخره ولی هی دلش به اینکار نمیره. مثلا میگه که گرونه یا حالا خیلیم بهش احتیاج نداره یا چیزهای دیگه رو میتونه جانشین کنه، یا میگه اولویتم این نیست. خلاصه هی دو دله که این بخره یا نخره؟!<br />
بعد یه وقتی میبینه یه جای دیگه از نظر مادی جلوی ضررش گرفته شد، یا یه پولی از یه جایی دستش میاد، یا یه چیز ضروری ای رو که میخواست یکی بهش هدیه داده، فورا میره اونی که اولویتش نبوده رو میخره، با خودش فکر میکنه به هر حال من که میخواستم اینقدر پول بدم که اونو بخرم، حالا میرم اینو میخرم. انگار قسمت اون پوله اینه که حتما خرج بشه. بعد مهمتر اینکه تو این لحظات آدم چقدرم خوشحال میشه که یه بهانه دستش اومده تا بر این شکش غلبه کنه و بالاخره این پوله رو خرج کنه!<br />
اصلا تا تو موقعیتش قرار نگرفته باشید، این پست رو درک نمی کنید:)</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=y3ahJ2aWI1Q:CDkYk1KbbKQ:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=y3ahJ2aWI1Q:CDkYk1KbbKQ:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=y3ahJ2aWI1Q:CDkYk1KbbKQ:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/08/excuse-justified/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیدا: رباتی هوشمند برای رانندگی بهتر</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/mit-aida-project/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/08/mit-aida-project/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 13:48:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[جالب انگیزناک]]></category>
		<category><![CDATA[فناوری اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[IT]]></category>
		<category><![CDATA[پروژه]]></category>
		<category><![CDATA[آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[بنزین]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[ربات]]></category>
		<category><![CDATA[رباتیک]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6439</guid>
		<description><![CDATA[* AIDA (مخفف عامل رانندگی هوشمند) یک سیستم  هدایت رانندگیست که به صورت یک ربات ساخته شده است. هرچند این پروژه قصد دارد فراتر از هدایت خودرو عمل کند. این ربات حاصل همکاری و مشارکت بین  کمپانی ماشین سازی فولکس واگن آمریکا و موسسه تکنولوژی ماساچوست (MIT) می باشد.

* این ربات، اطلاعات مربوط به شهر، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* AIDA (مخفف عامل رانندگی هوشمند) یک سیستم  هدایت رانندگیست که به صورت یک ربات ساخته شده است. هرچند این پروژه قصد دارد فراتر از هدایت خودرو عمل کند. این ربات حاصل همکاری و مشارکت بین  کمپانی ماشین سازی فولکس واگن آمریکا و موسسه تکنولوژی ماساچوست (MIT) می باشد.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="mit1" src="http://www.designboom.com/cms/images/-Z76/mit5.jpg" alt="" width="373" height="185" /></p>
<p>* این ربات، اطلاعات مربوط به شهر، رانندگی در شرایط عادی، محلهای کار، فروشگاهها، مناطق مسکونی و گردشگری و اطلاعات لحظه به لحظه حوادث و محیط زیست و نظایر آنها را در خود ذخیره سازی می کند سپس این اطلاعات را با وضعیت جاده، ترافیک  و داده های دیگر ترکیب می کند تا مانند یک دستیار هوشمند برای راننده عمل کند.<br />
اگر اطلاعات بیشتر به خورد این ربات داده شود، میتواند هوشمندانه تر عمل کند. مثلا می تواند مقصد شما را پیش بینی کند، شما را از هر نوع حادثه ای در امتداد راه آگاه سازد و مسیرهای جایگزین را به شما پیشنهاد دهد. یکی از مهمترین دلایل برای اثبات هوشمندی این ربات آنست که اگر مخزن بنزین شما در حال خالی شدن باشد، قادر است شما را به نزدیکترین پمپ بنزین در مسیرتان هدایت کند.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="mit2" src="http://www.designboom.com/cms/images/-Z76/mit2.jpg" alt="" width="382" height="269" /></p>
<p>* در یوتیوب یک <a href="http://www.youtube.com/watch?v=huQLyjwskQo&amp;feature=player_embedded#at=102">دیدئو </a>هست که درباره این پروژه توضیحات بیشتری داده.<br />
<a href="http://www.designboom.com/weblog/cat/16/view/8047/mits-aida-project.html">منبع و عکسهای بیشتر از این ربات<br />
</a></p>
<p>* مرتبط: <a href="http://30na.net/1388/08/11/emotional-driving-by-robot-navigator/">با ربات رانندگی با احساسی را تجربه کنید</a>.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=hUEn3ONGxiM:xPDAYpMcpjM:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=hUEn3ONGxiM:xPDAYpMcpjM:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=hUEn3ONGxiM:xPDAYpMcpjM:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/08/mit-aida-project/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item><title>Links for 2009-11-08 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/zahrahb#2009-11-08</link><pubDate>Mon, 09 Nov 2009 00:00:00 PST</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/zahrahb#2009-11-08</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://somamos.blogfa.com/post-327.aspx"&gt;&amp;#1580;&amp;#1606;&amp;#1587;&amp;#1610;&amp;#1578; &amp;#1603;&amp;#1575;&amp;#1605;&amp;#1662;&amp;#1610;&amp;#1608;&amp;#1578;&amp;#1585;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://kashkool.persianblog.ir/post/465"&gt;&amp;#1575;&amp;#1587;&amp;#1604;&amp;#1575;&amp;#1605; &amp;#1576;&amp;#1575; &amp;#1589;&amp;#1583;&amp;#1575;&amp;#1602;&amp;#1578; &amp;#1585;&amp;#1588;&amp;#1583; &amp;#1605;&amp;#1740;&amp;zwnj;&amp;#1705;&amp;#1606;&amp;#1607; &amp;#1606;&amp;#1607; &amp;#1583;&amp;#1585;&amp;#1608;&amp;#1594;!&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item><title>Links for 2009-11-07 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/zahrahb#2009-11-07</link><pubDate>Sun, 08 Nov 2009 00:00:00 PST</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/zahrahb#2009-11-07</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://violet.special.ir/archives/2009/11/004713.html"&gt;&amp;#1575;&amp;#1586;&amp;#1583;&amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1580; &amp;#1608; &amp;#1575;&amp;#1605;-&amp;#1575;&amp;#1587;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
آخی دلم براش سوخت :(&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://kosaraneh.com/1388/04/far-from-reach/"&gt;&amp;#1580;&amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1740; &amp;#1583;&amp;#1608;&amp;#1585; &amp;#1575;&amp;#1586; &amp;#1583;&amp;#1587;&amp;#1578;&amp;#1585;&amp;#1587;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://kamtech.ir/13880816/10_tips_for_improve_search_with_google/"&gt;&amp;#1585;&amp;#1575;&amp;#1607; &amp;#1607;&amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1740; &amp;#1576;&amp;#1585;&amp;#1575;&amp;#1740; &amp;#1580;&amp;#1587;&amp;#1578;&amp;#1580;&amp;#1608;&amp;#1740; &amp;#1576;&amp;#1607;&amp;#1578;&amp;#1585; &amp;#1583;&amp;#1585; &amp;#1711;&amp;#1608;&amp;#1711;&amp;#1604;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://maryaminaa.blogspot.com/2009/11/290.html"&gt;&amp;#1570;&amp;#1606; 290 &amp;#1606;&amp;#1601;&amp;#1585; &amp;#1705;&amp;#1588;&amp;#1578;&amp;#1607; &amp;#1570;&amp;#1583;&amp;#1605; &amp;#1606;&amp;#1576;&amp;#1608;&amp;#1583;&amp;#1606;&amp;#1583;&amp;#1567;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item>
		<title>حسرت</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/regret/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/08/regret/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 17:41:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگستان]]></category>
		<category><![CDATA[لینک]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[گوگل ریدر]]></category>
		<category><![CDATA[پست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6447</guid>
		<description><![CDATA[* بعضی متنها هستن که اونقدر خوب نوشته شدن، اونقدر حرف دلت هستن، که وقتی میخونیشون، حسرت میخوری که چرا خودت ننوشتیش؟ بعد از هر بار خوندن کلمه به کلمه متن، با خودت میگی: ای کاش اینو من نوشته بودم. حتی لینک دادن به اونها، شر کردن اونها توی گوگل ریدرت و حتی کپی کردن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* بعضی متنها هستن که اونقدر خوب نوشته شدن، اونقدر حرف دلت هستن، که وقتی میخونیشون، حسرت میخوری که چرا خودت ننوشتیش؟ بعد از هر بار خوندن کلمه به کلمه متن، با خودت میگی: ای کاش اینو من نوشته بودم. حتی لینک دادن به اونها، شر کردن اونها توی <a href="http://www.google.com/reader/shared/ZahraHB">گوگل ریدرت</a> و حتی کپی کردن عین متن توی وبلاگت، این حسرته رو جبران نمیکنه.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=B6Pv6IIZDdg:MfMcu67QFvY:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=B6Pv6IIZDdg:MfMcu67QFvY:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=B6Pv6IIZDdg:MfMcu67QFvY:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/08/regret/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item><title>Links for 2009-11-06 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/zahrahb#2009-11-06</link><pubDate>Sat, 07 Nov 2009 00:00:00 PST</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/zahrahb#2009-11-06</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://naghdefilm.blogfa.com/post-216.aspx"&gt;5 &amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1740;&amp;#1605;&amp;#1740;&amp;#1588;&amp;#1606; &amp;#1705;&amp;#1607; &amp;#1583;&amp;#1606;&amp;#1740;&amp;#1575; &amp;#1585;&amp;#1575; &amp;#1578;&amp;#1705;&amp;#1575;&amp;#1606; &amp;#1583;&amp;#1575;&amp;#1583;!&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://secondary.blogfa.com/post-732.aspx"&gt;&amp;#1587;&amp;#1575;&amp;#1583;&amp;#1711;&amp;#1740;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://www.osyan.net/1388/08/post_1421.php"&gt;&amp;#1711;&amp;#1608;&amp;#1583;&amp;#1614;&amp;#1583;&amp;#1740; &amp;#1583;&amp;#1575;&amp;#1605;&amp;#1606;&amp;#1607; &amp;#1607;&amp;#1608;&amp;#1583;&amp;#1585; &amp;#1583;&amp;#1575;&amp;#1578; &amp;#1705;&amp;#1575;&amp;#1605; &amp;#1585;&amp;#1575; &amp;#1578;&amp;#1605;&amp;#1583;&amp;#1740;&amp;#1583; &amp;#1705;&amp;#1585;&amp;#1583;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item>
		<title>جور زمان</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/oppression/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/08/oppression/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 19:46:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=5911</guid>
		<description><![CDATA[ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم؟
داوری نیست که از وی بستاند دادم.
* سعدی
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم؟<br />
داوری نیست که از وی بستاند دادم.</p></blockquote>
<p>* <a href="http://fa.wikisource.org/wiki/%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C_(%D8%BA%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA)/%D9%85%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%A2%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B2_%DA%A9%D9%87_%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%AF_%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%85_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%85">سعدی</a></p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=pVuwOmyfDOk:XVaV5rXUBzE:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=pVuwOmyfDOk:XVaV5rXUBzE:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=pVuwOmyfDOk:XVaV5rXUBzE:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/08/oppression/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یازده سال بعد: ۹/۹/۹۹</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/11-years-later/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/08/11-years-later/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 18:14:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعي]]></category>
		<category><![CDATA[بحث های بودار]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگستان]]></category>
		<category><![CDATA[مافیا]]></category>
		<category><![CDATA[محافظه کاری]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگنویسی]]></category>
		<category><![CDATA[گوگل ریدر]]></category>
		<category><![CDATA[آینده]]></category>
		<category><![CDATA[آرامش]]></category>
		<category><![CDATA[آرزو]]></category>
		<category><![CDATA[اقتصاد]]></category>
		<category><![CDATA[انتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[انسانیت]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[خودسانسوری]]></category>
		<category><![CDATA[دنیای مجازی]]></category>
		<category><![CDATA[دنیای واقعی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6481</guid>
		<description><![CDATA[* ۹/۹/۹۹ یعنی ۱۱ سال بعد. ۱۱ سال قبل هم ۷/۷/۷۷ بود که من یادم نمیاد چیکار میکردم اون موقع. راستش این سوال که برای ۱۱ سال دیگه چه آرزویی داریم یا کجا هستیم؟ منو یاد این پست ۱۰ سال بعد&#8230; انداخت، که یکی از وقایع تلخ زندگی من همین حادثه بود. حالا دلم میخواد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* ۹/۹/۹۹ یعنی ۱۱ سال بعد. ۱۱ سال قبل هم ۷/۷/۷۷ بود که من یادم نمیاد چیکار میکردم اون موقع. راستش این سوال که برای ۱۱ سال دیگه چه آرزویی داریم یا کجا هستیم؟ منو یاد این پست <a href="http://zahra-hb.com/1387/05/ten-years-later/">۱۰ سال بعد&#8230;</a> انداخت، که یکی از وقایع تلخ زندگی من همین حادثه بود. حالا دلم میخواد دوباره مطلع پستم یه بخشی از همون نوشته باشه: ۱۱ سال بعد، ماها داریم چیکار می کنیم؟ هیچ معلوم نیست… میتونیم از الان یکسری پیش بینی های امیدوارانه بکنیم. چون چاره ای نداریم، چون انسان به امید زنده هست ولی واقعا مشخص نیست، یک دقیقه بعد در زندگی ما چه اتفاقی می افته؟</p>
<p>* اگه فرض رو بر این بگیریم که من ۱۱ سال بعد زنده باشم، اون موقع قطعا دارم تو دهه سوم زندگیم، به سر میبرم. راستش من خیلی چیزها دلم میخواست بنویسم و بعد از انتخابات هم نوشتم. اینکه به انتخابات اشاره کردم برای این بود که خانم توحیدلو در یه<a href="http://smto.ir/?p=2542"> پست خاص</a> از منم دعوت کرده و منظورش وقایع بعد از انتخابات هم بوده. اما همش خودم رو سانسور کردم. بارها نوشتم و پاک کردم و درفت کردم. راستش از بیطرف بودن هیچوقت خوشم نمیاد اما آدم گاهی اوقات مجبوره بنا به مصالحی خودش رو بیطرف نشون بده. یا ترجیح میده طرفی رو نگیره. بگذریم از فضای کاذب و رادیکال اینترنت که پر شده از حلقه های بسته ای که هیچ مخالفی رو بین خودشون راه نمیدن و نوشتن تو این فضا کار سختی هست.</p>
<p>* اگه بخوام از آرزوهای سیاسی یا اجتماعیم بگم دلم میخواد تو سال ۹۹ اولا مشکلات اقتصادی کشور کمتر شده باشه. دنیا به جایی رسیده باشه که هیچ کشوری رو به خاطر استقلال تصمیم گیری، تحریم نکنه و ایضا دیگه تحریم یا تهدیدی ایران رو تحت فشار نذاره. هر تعداد حزب یا موافق یا مخالفی که تو این کشور فعالیت میکنن، درک درستی از جامعه سنتی و محافظه کار ایران داشته باشن، مهمتر اینکه همدیگر رو ببینن. الان مشکل ما همین ندیدن هاست. یه نگاهی به وبلاگ ها و گوگل ریدرهاتون بکنید (مخصوصا بعد از هر تظاهراتی) می بینید که این ندیدن ها چقدر پررنگه. هرگروهی فقط خودش و تعدادش رو میبینه و موافقین خودش رو تقویت میکنه و اصلا نمیشه راجع به مخالفین حرف زد. بعدش اینکه به همدیگه احترام بذارن. یعنی منظورم اینه که به صرف گرایش سیاسی فردی، لغاتی مثل عرزشی و عرزشتی، جلبک و سبزکی و کودتاچی و انقلاب مخملی چی و امثالهم رو نداشته باشیم. راستش هر متنی که نویسنده برای بیان جهتگیریش این لغات رو نوشته باشه، به نظرم فاقد ارزش میاد! همینطور تعریف خودی و غیر خودی و دشمن و دوست این چیزی که الان هست نباشه.<br />
در پایان یه چیز دیگه ای هم که دلم میخواد بهبود مدیریت بحران توی کشور هست. من هرچقدر که با بی نظمی و ریختن بیهدف فعلی به خیابانها مخالفم، همونقدر با برخورد خشونت بار باهاشون هم مخالفم. هنوزم میگم یکی از بزرگترین اشتباهات بعد از انتخابات همین خودسریها و برخوردهای خشونت بار بود. اگه از همون روز اول مدارا میشد، این بحران الان تموم شده بود. هرچند که اونطرف هم ادعاهایی کرد که هیچوقت نه ثابت کرد نه الان پی اش رو میگیره. امیدوارم اون موقع افراد، به قانونی که ازش دم میزنن وفادار باشن. من نمیخوام درباره اینکه شروع کننده مقصره یا ادامه دهنده حرف بزنم، اما هرکس (هر دو طرف) باید پیش خودش به این سوال جواب بده که آیا هزینه هایی که داده شد، ارزشش رو داشت؟!</p>
<p>* از آرزوهای شخصیم هم که بخوام بگم امیدوارم که اون موقع مثل الانم نباشم. یعنی به <a href="http://zahra-hb.com/1387/08/calm-the-lost-ring/">این آرامش ه</a> رسیده باشم. به نظر من مهم نیست آدم تو زندگیش چی داره؟ اگه دارایی های مادی و معنوی ای که داره اونو به آرامش نرسونن، هیچ ارزشی ندارن.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=HBFph-THZfA:0wZ09axqgQ8:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=HBFph-THZfA:0wZ09axqgQ8:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=HBFph-THZfA:0wZ09axqgQ8:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/08/11-years-later/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		</item>
		<item><title>Links for 2009-11-05 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/zahrahb#2009-11-05</link><pubDate>Fri, 06 Nov 2009 00:00:00 PST</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/zahrahb#2009-11-05</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://ahmadzadeh.ir/blog/117"&gt;&amp;#1578;&amp;#1594;&amp;#1610;&amp;#1610;&amp;#1585; &amp;#1575;&amp;#1586; a &amp;#1578;&amp;#1575; z&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item><title>Links for 2009-11-04 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/zahrahb#2009-11-04</link><pubDate>Thu, 05 Nov 2009 00:00:00 PST</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/zahrahb#2009-11-04</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1431046"&gt;&amp;#1587;&amp;#1575;&amp;#1586;&amp;#1605;&amp;#1575;&amp;#1606; &amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1586;&amp;#1585;&amp;#1587;&amp;#1610; &amp;#1582;&amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1587;&amp;#1578;&amp;#1575;&amp;#1585; &amp;#1575;&amp;#1576;&amp;#1591;&amp;#1575;&amp;#1604; &amp;#1605;&amp;#1593;&amp;#1575;&amp;#1605;&amp;#1604;&amp;#1607; &amp;#1587;&amp;#1607;&amp;#1575;&amp;#1605; &amp;#1588;&amp;#1585;&amp;#1603;&amp;#1578; &amp;#1605;&amp;#1582;&amp;#1575;&amp;#1576;&amp;#1585;&amp;#1575;&amp;#1578; &amp;#1588;&amp;#1583;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://nimcheh.blogspot.com/2009/11/blog-post.html"&gt;&amp;#1605;&amp;#1588;&amp;#1578;&amp;#1585;&amp;#1740;&amp;zwnj;&amp;#1607;&amp;#1575;&amp;#1740; &amp;#1570;&amp;#1582;&amp;#1585; &amp;#1588;&amp;#1576;...&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://nasimhayat.blogfa.com/post-218.aspx"&gt;&amp;#1607;&amp;#1585; &amp;#1570;&amp;#1606;&amp;#1670;&amp;#1607; &amp;#1583;&amp;#1585; &amp;#1587;&amp;#1740;&amp;#1586;&amp;#1583;&amp;#1607; &amp;#1570;&amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1606; &amp;#1662;&amp;#1606;&amp;#1580;&amp;#1575;&amp;#1607; &amp;#1608; &amp;#1607;&amp;#1588;&amp;#1578; &amp;#1608; &amp;#1585;&amp;#1608;&amp;#1586;&amp;#1607;&amp;#1575;&amp;#1740; &amp;#1576;&amp;#1593;&amp;#1583;&amp;#1588; &amp;#1711;&amp;#1584;&amp;#1588;&amp;#1578;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://www.blognevesht.com/1388/08/13/making-dailyblog-by-feedburner/"&gt;&amp;#1670;&amp;#1711;&amp;#1608;&amp;#1606;&amp;#1607; &amp;#1576;&amp;#1607; &amp;#1705;&amp;#1605;&amp;#1705; &amp;#1601;&amp;#1740;&amp;#1583;&amp;#1576;&amp;#1585;&amp;#1606;&amp;#1585; &amp;ldquo;&amp;#1585;&amp;#1608;&amp;#1586;&amp;#1606;&amp;#1608;&amp;#1588;&amp;#1578;&amp;rdquo; &amp;#1576;&amp;#1587;&amp;#1575;&amp;#1586;&amp;#1740;&amp;#1605;&amp;#1567;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=71227"&gt;&amp;#1688;&amp;#1606; &amp;#1576;&amp;#1583; &amp;#1585;&amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1606;&amp;#1583;&amp;#1711;&amp;#1740; &amp;#1705;&amp;#1585;&amp;#1583;&amp;#1606; &amp;#1608;&amp;#1580;&amp;#1608;&amp;#1583; &amp;#1583;&amp;#1575;&amp;#1585;&amp;#1583;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item>
		<title>اونی که قبل از خواب میاد به فکرت</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/who-cames-in-your-mind-before-sleep/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/08/who-cames-in-your-mind-before-sleep/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 15:00:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[از دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[آینده]]></category>
		<category><![CDATA[بلند فکر کردن]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6375</guid>
		<description><![CDATA[* اون کسی که برای خوشبخت زندگی کردن از همه بیشتر دوستش داری کسیه که وقتی از شلوغی زندگی یه کم کنار میکشی و آخر شب آروم میشینی و از روی تپه به چراغای شهر نگاه میکنی بهش فکر کنی و دلت اونو بخواد. کسی که نه رویا باشه نه واقعیت، که هم رویا باشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* اون کسی که برای خوشبخت زندگی کردن از همه بیشتر دوستش داری کسیه که وقتی از شلوغی زندگی یه کم کنار میکشی و آخر شب آروم میشینی و از روی تپه به چراغای شهر نگاه میکنی بهش فکر کنی و دلت اونو بخواد. کسی که نه رویا باشه نه واقعیت، که هم رویا باشه هم واقعیت. که هم دور باشه هم نزدیک. که برات هم خاطره باشه با و هم همیشه یه معمای شیرین و ندیده و نچشیده. که هم دور باشه و هم نزدیک. که نه تنها دوسش داشته باشی، که دوست داشتنش رو بخوای و دوست داشتنش رو هم دوست داشته باشی.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="love" src="http://friendfeed-media.com/01b4ceeea91dbb97796a755ddf6fa59314fab97b" alt="" width="331" height="224" /></p>
<p style="text-align: right;">* از <a href="http://divooneh.com/2009/10/blog-post.html">اینجا</a></p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=INZPAnOHnog:AzTTuY25nk8:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=INZPAnOHnog:AzTTuY25nk8:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=INZPAnOHnog:AzTTuY25nk8:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/08/who-cames-in-your-mind-before-sleep/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>44</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سلیقه شما چیه؟!</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/whats-your-taste/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/08/whats-your-taste/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 20:32:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[قاطی پاتی]]></category>
		<category><![CDATA[مهندس]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[مترو]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کار]]></category>
		<category><![CDATA[پوشش]]></category>
		<category><![CDATA[پروژه]]></category>
		<category><![CDATA[پسرها]]></category>
		<category><![CDATA[امن سازی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ادارات]]></category>
		<category><![CDATA[تهران]]></category>
		<category><![CDATA[ترافیک]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دختر]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم عامل]]></category>
		<category><![CDATA[ظاهر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6424</guid>
		<description><![CDATA[* یه پروژه ای هست که قراره یه سیستم عامل توی ایران بنویسن که هسته اش لینوکسیه (طبیعتا). فکر میکنم خیلیاتون درباره اش شنیدین. چون الان چندین ساله صحبتش هست. اخیرا تیم ما ناظر این پروژه شده. حالا من خودم اونقدر لینوکس وارد نیستم که بخوام درباره امن سازیش نظر بدم، برای همین فکر میکنم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* یه پروژه ای هست که قراره یه سیستم عامل توی ایران بنویسن که هسته اش لینوکسیه (طبیعتا). فکر میکنم خیلیاتون درباره اش شنیدین. چون الان چندین ساله صحبتش هست. اخیرا تیم ما ناظر این پروژه شده. حالا من خودم اونقدر لینوکس وارد نیستم که بخوام درباره امن سازیش نظر بدم، برای همین فکر میکنم تو این پروژه خیلی چیزها یاد بگیرم. امروز مسئول پروژه میگفت که گزارشی که ما از ارزیابی این پروژه میدیم رو کمیته فنی میبینه که متشکل از اساتید معروف کامپیوتر توی ایرانه. یادمه اون موقع، چند تا از استادهامون تو این پروژه فعالیت میکردن. بعدش من از الان میترسم که بخوام با اونها چلنج کنم!:)) چون ممکنه یه سری از فیچرها رو رد کنیم یا بگیم به درد سیستم عامله نمیخورن.</p>
<p>* به هر حـــــــال. امروز ماموریت رفته بودیم محل تحقیق و توسعه این سیستم عامل. موقع برگشت با راننده مخصوص مسئول پروژه برگشتیم. راننده یه پسر جوون بود. مسئول پروژه و یه آقایی از همکارای ما عقب نشستن و به من گفتن که برم جلو راحت بشینم. اینم بگم که این مسئول پروژه کلا خیلی آدم رو تحویل میگرفت. همش خانم مهندس و سرکار خانم مهندس میگفت. تو عمرم اینقدر یکجا خطاب خانم مهندس نشنیده بودم. بعد این پسره فکر میکرد من چقدر آدم مهمی ام:)) منم ته دلم کلی خنده ام میگرفت. خلاصه. مسئول پروژه و اون همکار ما به یکی از موسسات تابعه وزارت پیاده شدن و مسئول پروژه سفارش کرد که خانم مهندس رو تا محل کارش برسون. منم دیدم آخر وقته گفتم منو تا فلانجا برسون. میخواستم از اونجا برم متروی میرداماد. یه کم که توی ترافیک بودیم.، پسره شروع کرد به حرف زدن که آقای مدیر&#8230; چقدر وقتم رو گرفت. به من گفت ۱۰ دقیقه تو منظریه کار داره در حالیکه یک ساعت تو نیاوران جلسه فورس ماژور رفت و فلانجا و بیسار جا و کلی من معطل شدم. منم که دلم پر بود گفتم: آره فایلهای این پروژه محرمانگی شون خیلی بالاست برای دسترسی کلی هماهنگی میخواد. ایشون خیلی ناهماهنگ عمل میکنه و کلی وقت ما صرف متقاعد کردن مجری گرفته میشه و این حرفا. پسره گفت: میفهمم. من الان باید دانشگاه میبودم! با تعجب گفتم: شما دانشجویید؟ گفت: آره، من دانشجوی مهندسی عمران توی علم و صنعتم. ولی برای پول در آوردن اومدم اینجا و راننده ایشون و یه مدیر دیگه شدم. نزدیکیهای مقصدم که رسیدیم برگشت گفت: شما مسیر بعدی تون کجاست؟ یعنی خونه تون کدوم سمته؟ من دیگه بیکارم میتونم برسونمتون. گفتم میخوام برم متروی میرداماد. گفت اگه مترو میخواین برین من یه متروی نزدیکتر سراغ دارم. گفتم چه خوب. ته دلم فکر میکردم لابد متروی قلهک رو میگه. چون شمال شهر بودیم. نگو آقا میخواد کل تهران رو دور بزنه! میدونین منو کجا رسوند؟!! شرق تهران. متروی شهید باقری!! بعدش تازه اون مترو اصلا تازه افتتاح شده بود و وقتی وارد مترو شدم هنوزم ادوات و آلات توسعه مترو توش بود:))</p>
<p>* حالا توی راه فکر کردین چی میگفت؟ یه بار موبایلش زنگ زد و به یه بهزاد نامی گفت که میره خونه فقط سرش رو میشوره و میاد. تلفن که قطع شد، برگشت گفت: خانم مهندس (یه حالت طنزیم اینو گفت) به نظر شما من همینطوری برم دانشگاه یا برم خونه موهامو بشورم و ژل بزنم؟ آخه از جاهای دولتی خبر دارین که! نمیتونم موهامو مدل بدم. من همینجوری مونده بودم که چی بگم. گفتم نمیدونم هرطور راحتید!! گفت: شما چطور راحتید؟! گفتم اون کله شماست. راحت بودن یا نبودن من چه اهمیتی داره؟! ته دلم هی خودمو لعنت میکردم که چرا اصلا جوابشو دادم. چون میدیدم داره مسیرم رو دور میکنه. هرچند کاری نمیتونست بکنه. برگشت گفت: والا من اگه یه روز با این قیافه برم دانشگاه دیگه هیچ دختری تحویلم نمیگیره! گفتم خوب سلایق فرق میکنه. گیر داده بود که بگو سلیقه تو چیه؟! آخرسر گفتم هیچی بابا من تیپ ساده رو ترجیح میدم. بعد شروع کرد به سخنرانی که شما دخترها سر و ته همه تون یکیه. من با دخترهای زیادی دوست بودم، از اون چادری سفتهاش بگیر تا اون دافها و سانتی مانتالها، شماها هرطور دختر باشید، بازم دنبال مرد سنگین میگردین. اونوقت بقیه پسرها و تیپها رو میذارین سرکار!</p>
<p>* وااای نمیدونین وقتی آرم متروی شهید باقری رو دیدم چقـــدر خوشحال شدم. تو دلم گفتم حالا خوبه میگن خانمها زیاد حرف میزنن!:D</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=nJDdxrg6ths:n0R5urhr_KQ:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=nJDdxrg6ths:n0R5urhr_KQ:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=nJDdxrg6ths:n0R5urhr_KQ:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/08/whats-your-taste/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>46</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اصول طراحی و کدنویسی نرم افزار (وب سایت)</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/software-design-principles/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/08/software-design-principles/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 20:39:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فناوری اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[IT]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسی]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسی نرم افزار]]></category>
		<category><![CDATA[نرم افزار]]></category>
		<category><![CDATA[وب]]></category>
		<category><![CDATA[وب سرور]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[کار]]></category>
		<category><![CDATA[کدنویسی]]></category>
		<category><![CDATA[امن سازی]]></category>
		<category><![CDATA[امنیت]]></category>
		<category><![CDATA[اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[درس]]></category>
		<category><![CDATA[سایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=5642</guid>
		<description><![CDATA[* این چیزی که من میخوام بنویسم راجع به ظاهر وبسایت نیست. چیزی که منظور منه یه چیز کلی تری به اسم نگهداری از نرم افزاره. من یه زمانی خودم develop کردم و الانم دارم ارزیابی میکنم. بنابراین این چیزی که میخوام بنویسم حاصل تجربه کاریم در مورد تغییر و نگهداری از یک نرم افزاره. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* این چیزی که من میخوام بنویسم راجع به ظاهر وبسایت نیست. چیزی که منظور منه یه چیز کلی تری به اسم نگهداری از نرم افزاره. من یه زمانی خودم develop کردم و الانم دارم ارزیابی میکنم. بنابراین این چیزی که میخوام بنویسم حاصل تجربه کاریم در مورد تغییر و نگهداری از یک نرم افزاره. ببینید ما وقتی یه نرم افزار رو مینویسیم، باید چند تا چیز رو پیش بینی کنیم که مهمترینش نگهداری و پشتیبانی از اونه. قرار نیست نرم افزار ما فقط یکسال کار کنه که. بنابراین باید طوری بنویسیمش که موقع تغییر دادن یا اضافه کردن امکان جدید، کمترین هزینه زمانی و نیروی انسانی رو بدیم. من اصولی که توی ذهنم هست رو توی ۶ دسته میارمش. راستش اگه بخوام مفصل بگم، باید درس مهندسی نرم افزار رو اینجا پیست کنم!:)</p>
<p>* <strong>نیازسنجی</strong>: اولین کار اینه که دقیقا با مشتری حرف بزنید ببینید چی میخواد؟ نیازمندیهای نرم افزارش چیه؟ چه چیزهایی رو باید در نظر بگیرید؟ به چه مولفه هایی احتیاج دارین و در نرم افزار باید چه امکاناتی رو بگنجونید؟ اینجا مشتری معمولا نمیدونه چی میخواد! یا بعدا ممکنه نظرش عوض بشه، بنابراین باید مراحل بعدی بیشتر دقت کنید.</p>
<p>* <strong>تحلیل نیازها</strong>: تو این مرحله باید نیازمندیهای مشتری رو تحلیل و تفسیر کنید. یعنی به زبانی در بیارین که هم برای کدنویس قابل فهم باشه و هم برای مشتری. برای اینکار میشه از ابزار و متدهای زیادی استفاده کرد که متد رایج فعلی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/IBM_Rational_Unified_Process">RUP </a>هست که از <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Unified_Modeling_Language">UML </a>استفاده میکنه. میتونین هر نیازمندی رو به صورت یک یا چند <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Use_case">usecase </a>در بیارید. مثلا ورود به سیستم، اضافه کردن کاربر و نظایر اون. هرچقدر Usecaseهاتون رو ریزتر در بیارین، در مراحل بعدی موفقتر خواهید بود. اینجا چند نمونه از<a href="http://www.objectmentor.com/resources/articles/usecases.pdf"> نمودارهای Usecase</a> آورده شده.</p>
<p>* <a href="http://www.innovatingtomorrow.net/2007/10/30/data-logic-and-presentation-layers-separation"><strong>معماری سه لایه</strong></a>: از همون ابتدا به ساکن معماری سه لایه نرم افزار (واسط کاربری، منطق، داده) رو مد نظر داشته باشید. حواستون باشه که کلیه داده های و کدهای مربوط به پایگاه داده رو در لایه داده ذخیره کنید. لایه منطق هم معمولا به محاسباتی مربوطه که به لاجیک نرم افزار بستگی داره. مثلا محاسبه حقوق کارمندان در نرم افزار حقوق و دستمزد، در این لایه انجام میشه. و سرانجام لایه واسط کاربری که کدهای مربوط به UI یا GUI در اینجا قرار داده میشه. نیاین کدهای پایگاه داده رو به صورت ادغام شده بین کدهای داینامیک در لایه واسط کاربری قرار بدید. اگه بعدا به هر دلیلی بخواین تغییری تو نرم افزار ایجاد کنید، و فرض کنید نرم افزارتون ۱۰ هزار خط باشه، اونوقت باید کلی کد سرچ کنید و کد جدید جایگزین کنید. در حالیکه اگه تو لایه داده باشه، میدونین که باید کجا رو فقط تغییر بدید بدون اینکه بقیه جاها بهم بریزه.</p>
<p>* <strong><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Object-oriented_programming">برنامه نویسی شیءگرا</a></strong>: به هر چیزی به صورت یک شیء (object) نگاه کنید. مهمترین مزیت این روش برنامه نویسی، حداقل تغییر در صورت بروز مشکل یا اضافه کردن امکان هست. راستش اگه بخوام در این باره بنویسم باید سه واحد درس OOP مهندسی نرم افزار رو کپی کنم! ولی خب به طور کلی <a href="http://java.sun.com/docs/books/tutorial/java/concepts/">مفاهیم مربوط به این شیوه برنامه نویسی رو میتونید تو سایت سان بخونید.</a> البته اینجا بیشتر مثالها  مورد جاوا هست. ولی در بقیه زبانها کمابیش همینه.</p>
<p><strong>* استفاده مجدد</strong>: یکی از مهمترین مزایای کدنویسی ای که درش Reusebility رو مد نظر قرار میدید اینه که همیشه برای خودتون یکسری کامپوننت آماده دارید. اگر از برنامه نویسی شیءگرا تبعیت کنید، ناخودآگاه این رو در خودش داره. اما سعی کنید برای یک امکانات مشخصی برای خودتون کلاسها و کامپوننتهای آماده بسازید. مثلا فرض کنید اگه یک کامپوننت اتصال به پایگاه داده داشته باشید، دیگه لازم نیست در نرم افزار بعدی بیاین برای این مجدد کد بنویسید. کافیه مشخصات سرور جدید رو بهش بدید. به همین صورت کامپوننتهایی که میتونین ازشون به اصطلاح dll بسازید. اینها امکاناتی هستند که کدنویسی رو برای خودتون آسونتر می کنن و اینکه نیازی به حفظ کردن ندارید.</p>
<p>* <strong>عدم اتکا به امن سازی سمت کلاینت</strong>: این آخری بیشتر برای کسانی هست که امنیت نرم افزاری که مینویسن مهمه. هیچوقت و هیچوقت به هیچ متد امنیتی ای که سمت کاربر اجرا میشه اعتماد نکنید. تمامی این متدها به سادگی قابل دور زدن هستن. برای اطمینان حتما و حتما کلیه داده هایی که توسط کاربر ارسال می شن رو سمت سرور اعتبارسنجی کنید. من <a href="http://zahra-hb.com/1388/02/redirection-of-obama-s-site-to-hillary/">قبلا نوشته بودم</a> که در مورد اعتبارسنجی خواهم نوشت. هنوزم ننوشتم!:)</p>
<p>* و در پایان اینکه من توی این پست <a href="http://zahra-hb.com/1388/02/recommendations-to-computer-engineering-students/">توصیه هایی به دانشجویان کامپیوتر و IT </a>یادم رفت که اینم اضافه کنم: اگه به کدنویسی یا برنامه نویسی علاقه دارید و میخواین در آینده به اصطلاح developer بشید، حتما به ترتیبی که ارائه میشن این درسها رو جدی بگیرید:<br />
۱- پایگاه داده ها. <strong>۲-</strong> تجزیه و تحلیل سیستمها (در برخی دانشگاهها با عنوان مهندسی نرم افزار یک ارائه میشه).<strong> ۳-</strong> مهندسی نرم افزار (۲).<strong> ۴-</strong> برنامه نویسی شیءگرا.<br />
به هرحال شما کدنویسی رو در موسساتی غیر از دانشگاه هم میتونید یاد بگیرید. مهم اینه که کدی که یک فارغ التحصیل مهندسی کامپیوتر مینویسه، باید بسیار بهینه تر از کدی باشه که بیرون هم میتونه نوشته بشه. چون هر نرم افزاری در نهایت مجموعه ای از کدهاست. پس مهمه چطور کد بنویسیم.</p>
<p>* <strong>لینکهای مرتبط</strong>:<br />
۱-  <a href="http://zahra-hb.com/1387/03/do-women-write-better-code/">آیا زنان بهتر از مردان کد می نویسند؟ </a><br />
۲-<a href="http://zahra-hb.com/1387/10/top-25-most-dangerous-programming-errors/"> لیستی از ۲۵ اشتباه خطرناک برنامه‌نویسی</a><br />
۳- <a href="http://zahra-hb.com/1387/09/two-early-programmers-are-women/">اولین برنامه نویسان زن بودند!:)</a></p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=VX6LCsA6mfE:VHa6oVankxw:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=VX6LCsA6mfE:VHa6oVankxw:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=VX6LCsA6mfE:VHa6oVankxw:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/08/software-design-principles/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss><!-- Dynamic page generated in 0.799 seconds. --><!-- Cached page generated by WP-Super-Cache on 2009-11-12 16:31:41 -->
