<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>زندگي سگي</title>
	
	<link>http://zendegisagi.com</link>
	<description>شرح حال زندگي دو تن از اراذل فرهيخته</description>
	<lastBuildDate>Wed, 03 Mar 2010 16:19:57 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=abc</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<!-- podcast_generator="podPress/8.8" - maintenance_release="8.8.4" -->
		<copyright>2009-2010 </copyright>
		<managingEditor>zendegisagii@gmail.com (زندگي سگي)</managingEditor>
		<webMaster>zendegisagii@gmail.com (زندگي سگي)</webMaster>
		<category>posts</category>
		<ttl>1440</ttl>
		<itunes:keywords />
		<itunes:subtitle />
		<itunes:summary>شرح حال زندگي دو تن از اراذل فرهيخته</itunes:summary>
		<itunes:author>زندگي سگي</itunes:author>
		<itunes:category text="Education" />
		<itunes:owner>
			<itunes:name>زندگي سگي</itunes:name>
			<itunes:email>zendegisagii@gmail.com</itunes:email>
		</itunes:owner>
		<itunes:block>No</itunes:block>
		<itunes:explicit>no</itunes:explicit>
		<itunes:image href="http://zendegisagi.com/wp-content/uploads/2009/12/podcasting-icon.jpg" />
		<image>
			<url>http://zendegisagi.com/wp-content/uploads/2009/12/podcasting-icon.jpg</url>
			<title>زندگي سگي</title>
			<link>http://zendegisagi.com</link>
			<width>144</width>
			<height>144</height>
		</image>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/zendegisagi" /><feedburner:info uri="zendegisagi" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:emailServiceId>zendegisagi</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><item>
		<title>از دست رفته</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/zendegisagi/~3/jlfBkQS0I6w/</link>
		<comments>http://zendegisagi.com/1388/12/12/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Mar 2010 16:00:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیچو</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[لاو ترکوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[همه چی آرومه]]></category>
		<category><![CDATA[وزن کم کردن]]></category>
		<category><![CDATA[کله پاچه]]></category>
		<category><![CDATA[اسگل]]></category>
		<category><![CDATA[زبون]]></category>
		<category><![CDATA[سیرابی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zendegisagi.com/?p=855</guid>
		<description><![CDATA[به نظر من بعضی آدمها طنز اِرادیشون قویه یعنی کلا توجهشون بالاس و تو حرف زدنشون یه طنز لطیف و ظریفی میشه پیدا کرد! بعضی ها هم طنز غیر ارادیشون، که به این دسته میگن اسگل، یعنی طرف خیلی شیک و خونسرد یه حرکتی میکنه شمایی که ببیننده باشی دلت میچسبی و میافتی، بعد یارو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نظر من بعضی آدمها طنز اِرادیشون قویه یعنی کلا توجهشون بالاس و تو حرف زدنشون یه طنز لطیف و ظریفی میشه پیدا کرد! بعضی ها هم طنز غیر ارادیشون، که به این دسته میگن اسگل، یعنی طرف خیلی شیک و خونسرد یه حرکتی میکنه شمایی که ببیننده باشی دلت میچسبی و میافتی، بعد یارو تعجبم میکنه که وااااا!!! به چی میخندی؟!!</p>
<p>من یه دوستی از دسته دوم دارم! بهشم میگم یعنی عاشقتما بس که اسگلی!! خودم از افتخاراتم این بود که وارد این دسته نشده بودم! اما نمیدونم چطور شد که اینطور شد!</p>
<p>بنده به طرز مشکوکی داره ازم میره! هر بار که دارم میرم روی ترازو یک کیلو کم کردم، واسه کم کردن سرعتش سعی میکنم دیر به دیر برم رو ترازو :ی</p>
<p>من صبحانه :ی نمیخورم، دیروز واسه ناهار رفتم تو آشپزخونه، غذا چی بود؟!! کله پاچه :ی</p>
<p>گذاشتم جلوم دیدم چیز قابل توجهی که بتونم بندازم بالا توش نیست نامردا مثلا چون من نبودم خونه واسم نگه داشته بودن!! اما یه سری چرت و پرت بود بیشتر، کلی گشتم و یه تیکه زبون پیدا کردم و یکی دوتام تیکه سیرابی :ی یعنی غذای من شد چند تا لقمه خیلی مختصر، حالا غذا مقوی!! ولی جایی رو نمیگیره این که!</p>
<p>البته من از اونجایی که مرض گشنه نشدن دارم فک کردم الان همه چی آرومه و کلی انرژی زدم به بدن و به چه سبکم الان و خوب و خوشحال رفتم تو اطاقم</p>
<p>بعد از چند دقیقه دیدم دارم افقی میشم گفتم یه چرت چهل دقیقه ای بزنم اما ساعت که زنگ زد دیدم خیلی شیک حال مرگ پیدا کردم سست شدم و از کمر به پایین که فلج! بقیه جاهام هم نسیه کار میکرد! به جون خودم خیلی جدی فکر کردم دارم میمیرم و گوشی برداشتم گفتم باید به عزیز تر از جانم بگم که دوسش دارم تا لال از دنیا نرفته باشم! یه چشمو به زور باز نگه داشتم و با لاو فراوان نوشتم &#8220;نفس کیچوت داره میمیره میخواستم بدونی خیلی دوست دارم زندگیم&#8221; =)) بعد هم پتو رو کشیدم رو سرم و رفتم که داشته باشم ادامه ماجرا رو و راحت بمیرم.</p>
<p>در کمال تعجب بعد از سه ساعت بی حسی زنده شدم، از اونجایی که عزیزتر از جانم از خودمم هم باحال تره بعد از چهار ساعت از اس ام اسه زنگ زده یه نگرانی خاصی ول داده و میگه چی شده؟!! من موندم اون همه نگرانیو چجوری چهار ساعت با خودش کشید اینور اونور! از کت و کول افتاد به خدا :ی منم حق داشتم دیگه قضیه فراموشم شده بود، میگم هااا؟!!&#8230;. آها!!! مرده بودم دیگه!</p>
<p>با اون حرکتی که از خودم ساطع کردم دیگه به اون دوستم نیازی ندارم! میتونم برم عاشق خودم بشم :ی</p>
<br /><a href="http://zendegisagi.com/?p=855#comments" title="Comments on &quot;از دست رفته&quot;"><img src="http://zendegisagi.com/wp-content/plugins/feed-comments-number/image.php?855" alt="Comments" /></a><h2  class="related_post_title">پست های مرتبط</h2><ul class="related_post"><li><a href="http://zendegisagi.com/1387/10/16/%d9%85%d8%b1%da%af/" title="مرگ">مرگ</a> (5)</li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?a=jlfBkQS0I6w:663LsQCoYeE:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zendegisagi/~4/jlfBkQS0I6w" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zendegisagi.com/1388/12/12/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://zendegisagi.com/1388/12/12/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>خشم و جنایت</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/zendegisagi/~3/At_MacvMlYI/</link>
		<comments>http://zendegisagi.com/1388/12/09/%d8%ae%d8%b4%d9%85-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%a7%db%8c%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Feb 2010 18:16:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیچو</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[قتل]]></category>
		<category><![CDATA[ژانر وحشت]]></category>
		<category><![CDATA[کشور نا امن]]></category>
		<category><![CDATA[اذیت های خیابانی]]></category>
		<category><![CDATA[بوس]]></category>
		<category><![CDATA[خواب ترسناک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zendegisagi.com/?p=851</guid>
		<description><![CDATA[ساعت هفت و نیم بود یعنی هوا تاریک! رفتم یه سر به مریم بزنم، درو زد رفتم تو اومدم ببندم دیدم یکی درو هل داد گفت تورو خدا بذار منم بیام تو! اول یه لحظه فکر کردم پسر مریمه دیدم نه اونقدر بچه نیست! تاریک بود صورتشو نمیدیدم! بعد یه لحظه تحت تاثیرتعقیب گریزای تجمع [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ساعت هفت و نیم بود یعنی هوا تاریک! رفتم یه سر به مریم بزنم، درو زد رفتم تو اومدم ببندم دیدم یکی درو هل داد گفت تورو خدا بذار منم بیام تو! اول یه لحظه فکر کردم پسر مریمه دیدم نه اونقدر بچه نیست! تاریک بود صورتشو نمیدیدم! بعد یه لحظه تحت تاثیرتعقیب گریزای تجمع ها و پناه بردن به خونه های مردم فک کردم کسی دنبالشه، که خودش منو از اون جهل کشنده در آورد و گفت بذار بیام بوست کنم!!!! تا نصفه تو در بود! درو هل دادم رفت بیرون! اما در بسته نشد، پاشو گذاشته بود لای در! گفتم پاتو بردار بییییییب! یه هل داد دستشو آورد تو میخواست تبرک کنه جاخالی دادم! امامزاده هم بودم و خبر نداشتم!! بعد از حمله و دست دراز کردنش مجسم کردم اگه هل بده وبیاد تو چی کار کنم؟!! بدوام برم بالا یا چییی؟! یهو یه ترس همراه با عصبانیتی اومد سراغم شروع کردم به جیغای هیستیریک! همرا بیییییب یارو هم دید اوضاع خیطه رفت! نمیدونم من چون دیوار پشتمو تکیه گاه کرده بودم زورم چربید بهش یا اون یه چیزیش بود، یا اینکه رضایت من براش مهم بود و نمیخواست به زور متوسل شه :ی</p>
<p>این چیزیه که متاسفانه تو این مملکت مزخرف برای خیلی از ماها پیش میاد! من قبلا برخوردم این بود که بی سرو صدا متواری میشدم بعضیا خوب جیغ و داد راه میندازن! مثلا تو تاکسی اگه بودم سریعا به راننده میگفتم نگه دار یه نگاه خشمناک به یارو مینداختم و پیاده میشدم و درو میکوبانیدم. دوست نداشتم چیزی بگم که جلب توجه شه! فک کنم بقیه هم همینن پر میشن از عصبانیت! یه حس خیلی خیلی بد! بی احترامی&#8230; با اینکه به هیچ وجه مقصر ما نیستیم ولی مائیم که خجالت میکشیم انگار!</p>
<p>تصمصیم گرفته بودم دیگه اینجوری نباشم! همین که آدم بگه و چند نفر همراهی کنن و طرف تورو بگیرن یه جورایی تسکینه!</p>
<p>ولی بازم&#8230;از پله ها که رفتم بالا در باز شد برای استقبال ازم، اولین چیزی که گفتم &#8220;شنیدییی؟!!&#8221; مریم گفت چیزی نیسسس پسر طاهره اس!! هه مارو باش جیغ زدیم کی بشنوه!! همین که رفتم تو زنگو زدن و مریم رفت دم پنجره یکی پسره رو خفت کرده بود داشت میزد و زنگ زده بود مطمئن شه دختری که اومد تو این خونه رو میخواست اذیت کنه؟ اونم میگفت نههه&#8230; گفتم بهش بگو بزنه دهنش پر خون شه بییییب&#8230; برگشت منو دید که زانو هام داره هفت ریشتر میلرزه دوزاریش تازه افتاد رفت کلشو کرد بیرون شروع کرد فحش دادن به پسره!</p>
<p>اونشب همون چند ساعتی هم که تونستم بخوابم کلی وحشی شده بودم! تو خواب با خونسردی کامل چهار نفر رو کشتم! :ی یکی رو که دست و پاشو بریدم اما زنده بود یکی دیگه هم کلی چاقو زده بودم اما آخرش مجبور شدم با دستام خفش کنم دستام و گرفته بودم دم دهنش و نفسش سعی میکرد از لای انگشتام رد شه داشت حوصله ام سر میرفت که چرا نمیمیره!</p>
<p>خونه ای که قتلارو توش انجام دادم طبقه دوم بود با این حال من کف خونه رو کندم و یکی از جنازه هارو که سالم بود دفن کردم! بقیه رو هم انداختم تو حموم مونده بودم بو بگیره چی کار کنم!</p>
<p>حالا که تخمه آوردین بذارین یه خواب دیگم رو هم تعریف کنم:</p>
<p>تو یه خونه بزرگی بودم مامانم و یکی که مهمونمون بود تو اطاق دیگه بودن من رفتم تو یه اطاقی که به بیرون پنجره داشت دیدم خیلی همه لامپا روشنه یه کلیدیو زدم همه خاموش شد بعد دنبال کلیدی میگشتم که فقط یکی روشن شه قبل از اینکه پیداش کنم دیدم پشت پنجره دعوا شد رفتم نزدیک،شیشه مات بود، پنجره رو باز کردم دیدم چند نفر دارن یه نفرو میزنن یکیشون دید منو، کاملا چشم تو چشم شدیم و سرم داد زد ببند اون پنجره رو! من بستم اما همون جا ایستادم، یکی چاقو در آورد و سر یارو رو گرد تا گرد برید!! صدای پاشیده شدن خون و خرخر گلوش شنیدم! خشکم زده بود، هون موقع زنگ خونه رو زدن میدونستم چون من یه شاهد عینی ام، میخوان بیان منو بکشن!! نباید میذاشتم کسی درو باز کنه نمیتونستم داد بزنم درو باز نکنین! داشتم سکته میکردم!! همون موقع از خواب پریدم! همون ترسو حال سکته هنوز باهام بود جوری که وقتی پا شدم دو دور درجا دور خودم چرخیدم و نفسم بالا نمی اومد!</p>
<p>بعد میگن جوونها چشونه!! این خوابهای ژیگولی که من میبینم هم به  حال داغون خودم هم به اوضاع شیکمون مربوط میشه!</p>
<p>مملکت خودش که گند بود اینام گند زدن به روح و روانمون</p>
<p>ژانر وحشت بود امسال، البته هنوزم تموم نشده</p>
<p>اینجام جائه ما داریم زندگی میکنیم؟!!</p>
<p>ماها حیفیم به خدا</p>
<br /><a href="http://zendegisagi.com/?p=851#comments" title="Comments on &quot;خشم و جنایت&quot;"><img src="http://zendegisagi.com/wp-content/plugins/feed-comments-number/image.php?851" alt="Comments" /></a><h2  class="related_post_title">پست های مرتبط</h2><ul class="related_post"><li>پست مرتبطی یافت نشد !</li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?a=At_MacvMlYI:IHG3EXTT2Xg:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zendegisagi/~4/At_MacvMlYI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zendegisagi.com/1388/12/09/%d8%ae%d8%b4%d9%85-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%a7%db%8c%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://zendegisagi.com/1388/12/09/%d8%ae%d8%b4%d9%85-%d9%88-%d8%ac%d9%86%d8%a7%db%8c%d8%aa/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>معاشقه من و او</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/zendegisagi/~3/WRaSl1Ra8Mg/</link>
		<comments>http://zendegisagi.com/1388/12/06/%d9%85%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d9%87-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%a7%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 25 Feb 2010 08:10:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پت</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبي]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات گذشته]]></category>
		<category><![CDATA[معاشقه]]></category>
		<category><![CDATA[دوست دارم]]></category>
		<category><![CDATA[زمستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zendegisagi.com/?p=826</guid>
		<description><![CDATA[- دوسِت دارم&#8230;
+ چقدر؟
اندازه تمام برگ‌های درختان &#8230;
ببینمت&#8230;گریه می‌کنی؟!
دلگیر شدی؟!!!
آخ! حواسم نیست&#8230;
زمستان است!
پست های مرتبطپست مرتبطی یافت نشد !]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>- دوسِت دارم&#8230;<br />
+ چقدر؟</p>
<p>اندازه تمام برگ‌های درختان &#8230;</p>
<p>ببینمت&#8230;گریه می‌کنی؟!<br />
دلگیر شدی؟!!!</p>
<p>آخ! حواسم نیست&#8230;<br />
زمستان است!</p>
<br /><a href="http://zendegisagi.com/?p=826#comments" title="Comments on &quot;معاشقه من و او&quot;"><img src="http://zendegisagi.com/wp-content/plugins/feed-comments-number/image.php?826" alt="Comments" /></a><h2  class="related_post_title">پست های مرتبط</h2><ul class="related_post"><li>پست مرتبطی یافت نشد !</li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?a=WRaSl1Ra8Mg:43PO34BI5t8:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zendegisagi/~4/WRaSl1Ra8Mg" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zendegisagi.com/1388/12/06/%d9%85%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d9%87-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%a7%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://zendegisagi.com/1388/12/06/%d9%85%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d9%87-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%a7%d9%88/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>سیگار</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/zendegisagi/~3/Iu95pePBQ4g/</link>
		<comments>http://zendegisagi.com/1388/12/04/%d8%b3%d9%8a%da%af%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 16:25:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پت</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[سيگار]]></category>
		<category><![CDATA[سيگار و مضراتش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zendegisagi.com/?p=818</guid>
		<description><![CDATA[آدم ها حرف زیاد می زنند، عادتشان اینگونه است بدون اینکه تجربه‌ای در زمینه‌ی خاصی داشته باشند یا درک و شعورشان به آن مطلب رسیده باشد و یا اینکه حتی صلاحیتش را داشته باشند دهانشان را باز می‌کنند و&#8230; هرجند سخت ولی درکشان می‌کنم، چاره‌ای نیست&#8230; اما وقتی از سیگار و مضراتش می‌گویند و آنرا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آدم ها حرف زیاد می زنند، عادتشان اینگونه است بدون اینکه تجربه‌ای در زمینه‌ی خاصی داشته باشند یا درک و شعورشان به آن مطلب رسیده باشد و یا اینکه حتی صلاحیتش را داشته باشند دهانشان را باز می‌کنند و&#8230; هرجند سخت ولی درکشان می‌کنم، چاره‌ای نیست&#8230; اما وقتی از سیگار و مضراتش می‌گویند و آنرا منشا تمام سرطان ها و بیماری ها می‌دانند روح و جسم مرا غرق لذت و شادی وصف ناپذیری می کنند&#8230; این لذت را با تمام وجود و با تک تک سلول هایی که در آینده  قرار است سرطانی شوند درک می کنم</p>
<p style="text-align: justify;">آنها و حرف هایشان هیچ ارزش و اهمیتی برایم ندارد زیرا در طول زندگی ناپاکشان حتی یه نخ سیگار هم نکشیده اند وگرنه اینگونه نا جوانمردانه در موردش سخن نمی راندند&#8230; اینها در طول زندگی شان نه سرطان می گیرند و نه بیماری قلبی شدیدی که منجر به مرگ زود رسشان شود و بالای ۷۰ سال عمر می‌کنند تا دچار افسردگی حاد، از کار افتادگی، تمام امراض ناشی از کهولت سن و رنج و عذابی که از تحمل این همه درد و مرض دچارش می‌شوند&#8230; در آخر گوشه‌ی خانه سالمندان به زندگی از دست رفته شان فکر می کنند و اعصایشان خرد می‌شود که چگونه نتیجه زحمات این عمر طولانی را فرزندانشان بالا کشیده اند و او را به گوشه ای انداختند و آنجا باز هم یه نخ سیگار پیدا نمی‌شود تا کامی از آن آرامش را بازگرداند در این لحظات آخر&#8230;  حسرت این همه عمر از دست رفته می ماند و آرزوی مرگ.</p>
<p style="text-align: justify;">سیگار نیازی به بدگویی دیگران و یا حتی تعریف من ندارد او خودش همه چیز را به تو خواهد داد و از تمام ناگفته های زندگی برایت سخن خواهد گفت&#8230; فقط کافی ست قدمی به او نزدیک تر شوی بیشتر از هر زمانی &#8230; با هر قدمی که به سویش بر می داری او چندین قدم به سمت تو بر می دارد و آنچنان به تو نزدیک می شود که در روح و جانت نفوذ می کند و آنجاست که می توانی حقیقت اورا دریابی&#8230; آن زمان است که گوشت شنوای رازهای ناگفته زندگی خواهد شد</p>
<p style="text-align: justify;">دیگر او همیشه با توست آنجا که همه دوستان و همراهانت تورا ترک می گویند تنها اوست که با تو وفادار می ماند تا آخرین لحظه&#8230; تا جونت در بیاد.</p>
<p style="text-align: center;">و مرگ<br />
چه عاشقانه لبخند می زند،<br />
به حال من و تو<br />
در این سیگار آخر</p>
<br /><a href="http://zendegisagi.com/?p=818#comments" title="Comments on &quot;سیگار&quot;"><img src="http://zendegisagi.com/wp-content/plugins/feed-comments-number/image.php?818" alt="Comments" /></a><h2  class="related_post_title">پست های مرتبط</h2><ul class="related_post"><li><a href="http://zendegisagi.com/1388/10/07/%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%86%d9%87-%d8%b5%d9%81%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%9f/" title="چه میدانی چه صفایی دارد ؟">چه میدانی چه صفایی دارد ؟</a> (7)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1388/09/29/%d9%83%d8%b4%d9%81-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/" title="كشف بزرگ">كشف بزرگ</a> (42)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1387/10/14/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d9%88-%d8%b3%d9%8a%da%af%d8%a7%d8%b1/" title="وبلاگ و سيگار ">وبلاگ و سيگار </a> (10)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1387/09/06/%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d9%88-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%ae%d8%aa%d9%85/" title="از تو آموختم ">از تو آموختم </a> (13)</li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?a=Iu95pePBQ4g:5GZkW57PBqU:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zendegisagi/~4/Iu95pePBQ4g" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zendegisagi.com/1388/12/04/%d8%b3%d9%8a%da%af%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://zendegisagi.com/1388/12/04/%d8%b3%d9%8a%da%af%d8%a7%d8%b1/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>ان‌در باب امتحانات</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/zendegisagi/~3/2rJiCKifMmw/</link>
		<comments>http://zendegisagi.com/1388/12/03/%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%85%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Feb 2010 14:15:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Zendegi Sagi</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[پادکست]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایشگاه سیسنم عامل]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zendegisagi.com/?p=749</guid>
		<description><![CDATA[
چندهفته پیش؛ مت اومد خونه ما تا برای  امتحانات پایان ترم خاکی بر سر کنیم، مخصوصاً برای درس آزمایشگاه سیسنم  عامل…
در مهلت آخری که با دستمالی(زیرا استاد  مربوطه از جنوس ماده بود و در اون مکان_زمان کار بیشتری از دستم ساخته  نبود) اینحانب برای ارائه کنفرانس به سختی حاصل شده بود، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">چندهفته پیش؛ مت اومد خونه ما تا برای  امتحانات پایان ترم خاکی بر سر کنیم، مخصوصاً برای درس آزمایشگاه سیسنم  عامل…</p>
<p style="text-align: justify;">در مهلت آخری که با دستمالی(زیرا استاد  مربوطه از جنوس ماده بود و در اون مکان_زمان کار بیشتری از دستم ساخته  نبود) اینحانب برای ارائه کنفرانس به سختی حاصل شده بود، من خواب موندم و  جناب مت هم وقتی از این موضوع مطلع شد نتونست زیر فشارهای وارده به ماتحت  مبارک طاقت بیاره و مثل همیشه با این توجیه که وقتی پت خوابیده، این چه  ظلمی ست که من به تنهایی برای ارائه کنفرانس برم… و از اونجاییکه در زنجیره  قانون علیت گرفتار شده و دیگه هیچ “اختیاری” از خودش نداره به راحتی همه  چی رو گردن “جبر” انداخت و رفت خونه خوابید…</p>
<p style="text-align: right;">بدین ترتیب آخرین فرصت برای ارائه  کنفرانس  و در نتیجه ۱۵ نمره رو از دست دادیم؛</p>
<p style="text-align: right;">برای اینکه این ۱۵ نمره نسوزه و بتونیم به  هر ترتیبی که شده این درس رو پاس کنیم، تصمیم گرفتیم…[بقیه شو می تونین در  پادکست گوش کنید]</p>
<p style="text-align: left;"></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://feeds.feedburner.com/zendegisagi/podcast"><img class="aligncenter" title="podcasting feed" src="../wp-content/uploads/2009/11/podcasting-icon.jpg" alt="پادکست زندگی سگی" width="114" height="114" /></a></p>
<p style="text-align: left;">
<br /><a href="http://zendegisagi.com/?p=749#comments" title="Comments on &quot;ان‌در باب امتحانات&quot;"><img src="http://zendegisagi.com/wp-content/plugins/feed-comments-number/image.php?749" alt="Comments" /></a><h2  class="related_post_title">پست های مرتبط</h2><ul class="related_post"><li><a href="http://zendegisagi.com/1388/11/25/%d9%85%d9%90%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4/" title="مِن باب گزارش">مِن باب گزارش</a> (14)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1388/09/17/%d9%be%d8%a7%d8%af%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%af%d9%88-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d9%88%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%da%af%d8%a7%d9%86/" title="پادکست شماره دو : دانشگاه و وابستگان ">پادکست شماره دو : دانشگاه و وابستگان </a> (31)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1388/09/03/%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%af%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b3%da%af%db%8c/" title="اولین پادکست زندگی سگی ">اولین پادکست زندگی سگی </a> (13)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1387/10/25/%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%a7%d9%85%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa/" title="ایام خوش امتحانات">ایام خوش امتحانات</a> (58)</li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?a=2rJiCKifMmw:Fgz_uFhqQiA:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zendegisagi/~4/2rJiCKifMmw" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zendegisagi.com/1388/12/03/%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%85%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<enclosure url="http://zendegisagi.com/wp-content/uploads/2010/01/emtehanat.mp3" length="2866880" type="audio/mpeg" />
<itunes:duration>5:58</itunes:duration>
		<itunes:subtitle>چندهفته پیش؛ مت اومد خونه ما تا برای  امتحانات پایان ترم خاکی بر سر کنیم، مخصوصاً برای درس آزمایشگاه سیسنم  عاملhellip;
در مهلت آخری ...</itunes:subtitle>
		<itunes:summary>چندهفته پیش؛ مت اومد خونه ما تا برای  امتحانات پایان ترم خاکی بر سر کنیم، مخصوصاً برای درس آزمایشگاه سیسنم  عاملhellip;
در مهلت آخری که با دستمالی(زیرا استاد  مربوطه از جنوس ماده بود و در اون مکان_زمان کار بیشتری از دستم ساخته  نبود) اینحانب برای ارائه کنفرانس به سختی حاصل شده بود، من خواب موندم و  جناب مت هم وقتی از این موضوع مطلع شد نتونست زیر فشارهای وارده به ماتحت  مبارک طاقت بیاره و مثل همیشه با این توجیه که وقتی پت خوابیده، این چه  ظلمی ست که من به تنهایی برای ارائه کنفرانس برمhellip; و از اونجاییکه در زنجیره  قانون علیت گرفتار شده و دیگه هیچ ldquo;اختیاریrdquo; از خودش نداره به راحتی همه  چی رو گردن ldquo;جبرrdquo; انداخت و رفت خونه خوابیدhellip;
بدین ترتیب آخرین فرصت برای ارائه  کنفرانسnbsp; و در نتیجه ۱۵ نمره رو از دست دادیم؛
برای اینکه این ۱۵ نمره نسوزه و بتونیم به  هر ترتیبی که شده این درس رو پاس کنیم، تصمیم گرفتیمhellip;[بقیه شو می تونین در  پادکست گوش کنید]


</itunes:summary>
		<itunes:keywords>دانشگاه,,روزمره,,پادکست</itunes:keywords>
		<itunes:author>zendegisagii@gmail.com</itunes:author>
		<itunes:explicit>no</itunes:explicit>
		<itunes:block>No</itunes:block>
	<feedburner:origLink>http://zendegisagi.com/1388/12/03/%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%85%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>بارون داریم تا بارون!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/zendegisagi/~3/PpVkwQxKSY4/</link>
		<comments>http://zendegisagi.com/1388/12/01/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Feb 2010 11:30:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیچو</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم و سینما]]></category>
		<category><![CDATA[ابراهیم حاتمی کیا]]></category>
		<category><![CDATA[به رنگ ارغوان]]></category>
		<category><![CDATA[بارون بهاری]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zendegisagi.com/?p=768</guid>
		<description><![CDATA[نوشتن پست قبل برام خوش یمن بود:ی هزار قرآن به میان :ی (همون چشم شیطون کور گوشش کر و اینا) یه اتفاق بسیار بسیار ساده اما مهیجی روحیه مضاعفی داده بود بهم! یعنی یه جورایی روحم پوکیده بود، این دفعه برعکس منتظر جرقه ای بود برای سرخوش شدن، خیلی خودمو به اون راه نزنم یه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نوشتن پست قبل برام خوش یمن بود:ی هزار قرآن به میان :ی (همون چشم شیطون کور گوشش کر و اینا) یه اتفاق بسیار بسیار ساده اما مهیجی روحیه مضاعفی داده بود بهم! یعنی یه جورایی روحم پوکیده بود، این دفعه برعکس منتظر جرقه ای بود برای سرخوش شدن، خیلی خودمو به اون راه نزنم یه جورایی برنامه جدیدی که دارم هم میتونه دخیل باشه در دادن این انرژیه!</p>
<p>با کمال تعجب من یه دو روزی خوب بودم داشتم نگران طولانی شدن غیر طبیعیش میشدم که بعله!! یک عدد مادر محترمه یه پیاده روی مختصری رو روان بنده کرد! دیدم نمیشه و اون گفتمانی که مدتهاس در نظر دارم با پدرم انجام بدم دیگه وقتشه! اینجوری بود که طی یه حرکت ژانگولر با پدرم تماس گرفتم و گفتم بیا بریم من کاری دارم، که اینجوری این نشست دوستانه در جایی دور از چشمان مادرم انجام بشه! و انجام شد و من زوزه کشان :ی یه تنه گفتمان کردم:ی و نتایج چشم گیری هم داشت! اینجوری بود که من بعد از فقط دو سه ساعت باز برگشتم به سرخوشی خودم.</p>
<p>&#8230;دیروز با یکی از دوستام رفتیم یکم واسه امر ولگردی بعد از یه جایی به بعدشم قرار بود همین پت خودمون به ما ملحق شه اما دوستم کله پا شد یهو و حس مرگ بهش دس داد و زد زمین! کجا حالا؟! کنار خیابون! از هر ده تا عابرم یکی براش جالب بود&#8230; یه دختری که نشسته رو جدول کنار خیابون و تا شده و یکی دیگه هم بالا سرش شبیه خر کولی ایستاده! آسمونو نیگاه میکنه پرنده هارو میشماره سوت میزنه&#8230;خر کولی هم اگه نمیدونین چیه! یکی که خیلی چیز میز بارش کرده باشن میگن شده عین خر کولی! آخه من در حقیقت دیده نمیشدم زیر اون چیزایی که ازم آویزون شده بود! بهش میگم اینجا که بشینی چیزی عوض نمیشه پاشو یه حرکتی کنیم میگه نمیتونم اصلایه قدم راه برم! خب درست دخترا موج انفجار ر.ح.م شون گاهی بالاس اما این یهو شد کلکسیونی از درد و بلا، حتی حس راست روده شدن کرد!! خدارو شکر! چون دیگه مجبور بود پاشه دنبال توالت بگرده! بعد فکر کنین یه میت بره اون تو و ده دقیقه بعد یه غنچه نو شکفته تر و تازه بیاد بیرون!! گفتم شک نکن که تو با این دگرگونی، معلومه که سم دفع کردی!</p>
<p>اینجوری شد که دیدم من خودمو بکشم هم سروقت نمیرسیم به قراره، زنگ زدم که پت بیاد پیش ما. از اونجام رفتیم ناهاری زدیم و بعد هم گفتیم بریم &#8220;به رنگ ارغوان&#8221; من از یه جایی دیگه نتونستم کنترل کنم شروع کردم کرکر و هرهر خندیدن و از رو ویبره من بغل دستیامونم نیششون باز شد، این که آدم اون فیلمو کمدی ببینه و بخنده باهاش زیادم سخت نیست، اما هنره ها :ی شایدم من زیادی رو مود بودم! آخرش میخواستیم بریم بگیم ما از کیفیت راضی نبودیم وجه مارو پس بدین :ی ما چون آدمهایی هستیم که نمیتونیم، به این واژه توجه کنین، <span style="text-decoration: underline">نمیتونیم</span> پولامون دور بریزیم از امروز مجبوریم چند روزغذا نخوریم تا این ضرر دیروزمون جبران شه :ی</p>
<p>اما بارونه خیلی خر بود :ی من و پت داشتیم از بارون بهاری لذت میبردیم و زیرش میلومبوندیم که دیدیم انگار نمیشه به تخس بازی ادامه داد اون زمانی که رگباری شد و تا فیها خالدون آدم غرق آب میشد ما دوییدیم پشت یه دیواری سنگر گرفتیم! تگرگ که شد کله هامون چند تا شکاف برداشت فک کنم :ی میگم که ما همیشه جلو ضرر میگیریم واسه همین تو همون وضع هم داشتیم چیپسمونو میخوردیم!! شدتش کم شد گفتیم بریم به سرپناهی که نزدیکمونه، اگه بعد از دو سه قدم باز شدید نمیشد باید اسم وبلاگو عوض میکردیم، که آسمونم مرام گذاشت و همه زورشو زد! شما یک عدد پت و یک عدد کیچو رو تصور کنین عربده کشان دارن میدوئن و مثل دونده های دو با مانع از رو خشکی ها میپرن و تو دریاچه های آب درست شده فرود میان</p>
<p>دیگه لازم نیست بگم که من بعدش مث بچه هایی که تو شلوارشون خرابکاری کردن گشاد گشاد راه میرفتم :ی</p>
<br /><a href="http://zendegisagi.com/?p=768#comments" title="Comments on &quot;بارون داریم تا بارون!&quot;"><img src="http://zendegisagi.com/wp-content/plugins/feed-comments-number/image.php?768" alt="Comments" /></a><h2  class="related_post_title">پست های مرتبط</h2><ul class="related_post"><li>پست مرتبطی یافت نشد !</li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?a=PpVkwQxKSY4:NbbgLhf_a9o:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zendegisagi/~4/PpVkwQxKSY4" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zendegisagi.com/1388/12/01/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://zendegisagi.com/1388/12/01/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>مِن باب گزارش</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/zendegisagi/~3/g2KBHghsMT0/</link>
		<comments>http://zendegisagi.com/1388/11/25/%d9%85%d9%90%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Feb 2010 18:23:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیچو</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم دیدن]]></category>
		<category><![CDATA[فارغ التحصيل]]></category>
		<category><![CDATA[پادکست]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[خوشه]]></category>
		<category><![CDATA[درس خوندن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zendegisagi.com/?p=762</guid>
		<description><![CDATA[اول از همه که مرگ بر امتحانات پفیوز! (از این فحش خوشم میاد خوب، چون لپا باد میشه) روان آدمو پیاده میکنه ، حالا چه درس خون باشی چه جون بدی سر درس خوندن، که صد البته ماها هممون دسته دومیم!!
بعد از اینکه چند شکم زاییدیم و رکوردهای تاریخی ثبت کردیم، میخواستم بیام اینجا پز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">اول از همه که مرگ بر امتحانات پفیوز! (از این فحش خوشم میاد خوب، چون لپا باد میشه) روان آدمو پیاده میکنه ، حالا چه درس خون باشی چه جون بدی سر درس خوندن، که صد البته ماها هممون دسته دومیم!!</p>
<p style="text-align: justify;">بعد از اینکه چند شکم زاییدیم و رکوردهای تاریخی ثبت کردیم، میخواستم بیام اینجا پز ول بدم من که فارغ شدم اما این دو تا هنوز گیرن! اما حسش نبود، چون پُکیده ام!</p>
<p style="text-align: justify;">بعد تاااززززه یه چیزی&#8230; ما چون دیدیم هیچیمون به آدمیزاد نرفته، از موقعیت پیش اومده استفاده کردیم، و تو یه روز به مخ های چِتِمون فشار آوردیم و کلی پادکست دسته جمعی رفتیم براتون مخصوصا من، چون رو مود سایلنتیم بودم اونروز! قضیه هم ماله خیلی وقتها پیشه ها!! اما چی شد؟!! هیچی! نتیجش اینکه آقایون بالا کشیدن پادکستارو! یه چیز دیگه هم هست! گذر زمان سلیقه رو عوض میکنه یعنی اینکه شاید اون پادکستا دیگه هیچوقت آپ نشن :ی آخیش چغلیمو(؟!) کردم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">تو این ایام هم که من یکی که دچار شوک ناشی از فراغتم! نیس که از ۱ مهر تا ۵ بهمن دمر رو کتابا بودم! و زخم بستر گرفتم! واسه همینم یهو کلی وقت آزاد پیدا کردم و کلا هم که چِتی عمل میکنم، رو مبحث فیلم دیدن پاوس شدم! ۲۱ فیلم + ۲۵ قسمت از فرار از زندان (اینو چون خوشم نیومد رهاش کردم) ماشالله همه کارامونم وحشی بازیه! نشستم یه نفس فیلم ببینم تموم شه که احتمالا بعدش بپوسم از بیکاری! وسطاش یه کار دیگه هم میکنم، من چون آدمیم!! که یه جا بند نمیشم تو این مدت مثل یویو بین چند تا شهر رفتم و اومدم! هممممممشم کاری بوده :ی مدیونی اگه باور نکنی!</p>
<p style="text-align: justify;">اون پت هم که نمیدونم چه مرگش بود که نمینوشت، علٌاف! بیکار!! راست راست راه میره بعد آپ نمیکنه :ی البته الان اگه بگم تو اون چند روز اختلال نت ما میخواستیم آپ کنیم اما دیدیم زمین کجه شماها باور میکنین؟!! نمیکنین دیگه داداش من! اون مت هم که الان واقعا تو یه نقطه کوره&#8230; دسترسی به نت صففففففر! فک کنم تا حالا باید تجزیه شده باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد یه چیز دیگه، ما هر کدوم از یه خوشه ایم&#8230; فک کککن!! بیاین خوشه های مارو حدس بزنین به جواب درست جایزه میدیم&#8230;</p>
<br /><a href="http://zendegisagi.com/?p=762#comments" title="Comments on &quot;مِن باب گزارش&quot;"><img src="http://zendegisagi.com/wp-content/plugins/feed-comments-number/image.php?762" alt="Comments" /></a><h2  class="related_post_title">پست های مرتبط</h2><ul class="related_post"><li><a href="http://zendegisagi.com/1388/12/03/%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%85%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa/" title="ان‌در باب امتحانات">ان‌در باب امتحانات</a> (4)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1388/09/17/%d9%be%d8%a7%d8%af%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%af%d9%88-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d9%88%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%da%af%d8%a7%d9%86/" title="پادکست شماره دو : دانشگاه و وابستگان ">پادکست شماره دو : دانشگاه و وابستگان </a> (31)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1388/09/03/%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%af%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b3%da%af%db%8c/" title="اولین پادکست زندگی سگی ">اولین پادکست زندگی سگی </a> (13)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1387/10/25/%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%a7%d9%85%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa/" title="ایام خوش امتحانات">ایام خوش امتحانات</a> (58)</li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?a=g2KBHghsMT0:D7LBXUWqR0I:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zendegisagi/~4/g2KBHghsMT0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zendegisagi.com/1388/11/25/%d9%85%d9%90%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://zendegisagi.com/1388/11/25/%d9%85%d9%90%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>حفاظت شده: چه میدانی چه صفایی دارد ؟</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/zendegisagi/~3/0uC6yWfqzK8/</link>
		<comments>http://zendegisagi.com/1388/10/07/%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%86%d9%87-%d8%b5%d9%81%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 05:18:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مت</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[كمونيست]]></category>
		<category><![CDATA[امپرياليسم]]></category>
		<category><![CDATA[سوسياليسم]]></category>
		<category><![CDATA[سيگار]]></category>
		<category><![CDATA[سياسي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zendegisagi.com/?p=721</guid>
		<description><![CDATA[هیچ چکیده‌ای موجود نمی‌باشد زیرا‌این یک نوشته حفاظت شده است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<form action="http://zendegisagi.com/wp-pass.php" method="post">
<p>این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:</p>
<p><label for="pwbox-721">رمز:<br />
<input name="post_password" id="pwbox-721" type="password" size="20" /></label><br />
<input type="submit" name="Submit" value="بفرست" /></p></form>
<br /><a href="http://zendegisagi.com/?p=721#comments" title="Comments on &quot;حفاظت شده: چه میدانی چه صفایی دارد ؟&quot;"><img src="http://zendegisagi.com/wp-content/plugins/feed-comments-number/image.php?721" alt="Comments" /></a><h2  class="related_post_title">پست های مرتبط</h2><ul class="related_post"><li><a href="http://zendegisagi.com/1388/12/04/%d8%b3%d9%8a%da%af%d8%a7%d8%b1/" title="سيگار">سيگار</a> (6)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1388/09/29/%d9%83%d8%b4%d9%81-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/" title="كشف بزرگ">كشف بزرگ</a> (42)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1387/10/14/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d9%88-%d8%b3%d9%8a%da%af%d8%a7%d8%b1/" title="وبلاگ و سيگار ">وبلاگ و سيگار </a> (10)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1387/09/06/%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d9%88-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%ae%d8%aa%d9%85/" title="از تو آموختم ">از تو آموختم </a> (13)</li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?a=0uC6yWfqzK8:pm5RSEFCcD8:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zendegisagi/~4/0uC6yWfqzK8" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zendegisagi.com/1388/10/07/%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%86%d9%87-%d8%b5%d9%81%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://zendegisagi.com/1388/10/07/%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%86%d9%87-%d8%b5%d9%81%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%9f/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>کشف بزرگ</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/zendegisagi/~3/dP6CWt_DzyE/</link>
		<comments>http://zendegisagi.com/1388/09/29/%d9%83%d8%b4%d9%81-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 16:57:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پت</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم و سینما]]></category>
		<category><![CDATA[فندك زيپو]]></category>
		<category><![CDATA[فيلم هاي برگزيده اسكار و گلدن گلوب]]></category>
		<category><![CDATA[آقا دزده]]></category>
		<category><![CDATA[دزد]]></category>
		<category><![CDATA[سوسک]]></category>
		<category><![CDATA[سوسک، حشره ای که ۱۴۰ میلیون سال است ادرار نکرده]]></category>
		<category><![CDATA[سيگار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zendegisagi.com/?p=706</guid>
		<description><![CDATA[هر سال نزدیک مراسم اسکار که میشه می زنم تو فاز فیلم دیدن و تقریبا تمام فیلم های برگزیده اسکار و گلدن گلوب رو می بینم. همیشه شخصیت اول فیلم های خوب روم اثر می ذارن&#8230; جدیدا هم یه فیلم خوب(البته قدیمی) از خانوم کیچو گرفته بودم که از قضا شخصیت اولش بدجوری به من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هر سال نزدیک مراسم اسکار که میشه می زنم تو فاز فیلم دیدن و تقریبا تمام فیلم های برگزیده اسکار و گلدن گلوب رو می بینم. همیشه شخصیت اول فیلم های خوب روم اثر می ذارن&#8230; جدیدا هم یه فیلم خوب(البته قدیمی) از خانوم کیچو گرفته بودم که از قضا شخصیت اولش بدجوری به من نزدیک بود، تناه تفاوتمون این بود که اون از ۱۵ سالگی روزی ۳۰ نخ سیگار می کشیده و من اخیرا سیگارو کم کرده بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">آن چنان هنرمندانه و چشم نواز با فندک زیپو سیگارو روشن می کرد که باعث شد همون فرداش برم یه زیپو بگیرم، از اینجا بود که سیگارای آخر شب دوباره شروع شد. از اون شب هروقت برای سیگار آخر شب رفتم بیرون یه اتفاق جالبی افتاد.</p>
<p style="text-align: justify;">یه شب که بارون شدید هم می اومد رهگذری با لباسی که مناسب اون هوا نبود به همین دلیل حسابی هم خیس شده بود نظرمو جلب کرد چند قدمی دنبالش رفتم که مسیرش رو عوض کرد به سمت دیگری که دو نفر از روبرو می اومدند از اونجاییکه هم مسیر بودیم پشت سرش آروم راه افتادم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">از اونا تقاضای ۲۰۰ تومن پول کرد،‌ که اصلا بهش محل نذاشتند و به راهشون ادامه دادند، رفت به سمت تنها مغازه ای که اون موقع شب تو محل باز بود و از بیرون مغازه یکی دوتا چیپس زد زیر لباسش، من که ایستاده بودم و نظاره گر بودم، ناگهان چشم تو چشم شدیم و بعد از یه مکث کوتاه فکر کردیم همدیگرو فبلا دیدیم&#8230; داخل مغازه شدم تا سیگار بگیرم، گفت اون یارو چیزی از بیرون مغازه بلند کرد؟ گفتم نه بابا! بنده خدا خیس شده بود، و داشت از بارون فرار می کرد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">آقا دزده رو شناختم، همون آدم بدشانسی بود که چند شب قبل ساعت ۲  قصد خونه مارو کرده بود، ولی همینکه از دیوار بالا رفت تا سرکی داخل حیاط بکشه با یه آدمی روبرو شد که بعد از دیدن یه فیلم تاثیر کذار برای کشیدن سیگار اومده بود بیرون&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">جفتمون اون موقع از دیدن هم تو اون ساعت شب و تو اون موقعیت شوکه شده بودیم و برای چند ثانیه قدرت تصمیم گیری و حرکتی رو نداشتیم. تا اینکه اون فرار کردو من بعد از چند لحظه و فقط از روی کنجکاوی که بدونم طرف کی بود و کجا رفت دویدم دنبالش، ‌سر کوچه که رسیدم با جیغ دهشتناک خانومی متوقف شدم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">خانومه: بی شعور این وقت شب اینجوری میرن تو سینه های یه خانوم،‌ زهرم ترکید&#8230;<br />
من: خوب حق با شماست این وقت شب یه جور دیگه هم میشه رفت تو سینه های یه خانوم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">و من بالاخره به یه کشف بزرگ علمی دست پیدا کردم و اون دلیل <span>این مطلب : &#8220;سوسک، حشره ای که ۱۴۰ میلیون سال است ادرار نکرده</span>&#8221; &#8230; به این نتیجه رسیدم که احتمالا انسان ها اونم از جنس مونث از اون موقع روی زمین بودند و احتمالا ملکه سوسک ها با یکی از این بانوان مکرمه ساعت ۲ شب برخورد داشته و این سرنوشت ترادژیک براشون رقم خورد.</p>
<br /><a href="http://zendegisagi.com/?p=706#comments" title="Comments on &quot;کشف بزرگ&quot;"><img src="http://zendegisagi.com/wp-content/plugins/feed-comments-number/image.php?706" alt="Comments" /></a><h2  class="related_post_title">پست های مرتبط</h2><ul class="related_post"><li><a href="http://zendegisagi.com/1388/12/04/%d8%b3%d9%8a%da%af%d8%a7%d8%b1/" title="سيگار">سيگار</a> (6)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1388/10/07/%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%86%d9%87-%d8%b5%d9%81%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%9f/" title="چه میدانی چه صفایی دارد ؟">چه میدانی چه صفایی دارد ؟</a> (7)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1387/10/14/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d9%88-%d8%b3%d9%8a%da%af%d8%a7%d8%b1/" title="وبلاگ و سيگار ">وبلاگ و سيگار </a> (10)</li><li><a href="http://zendegisagi.com/1387/09/06/%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d9%88-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%ae%d8%aa%d9%85/" title="از تو آموختم ">از تو آموختم </a> (13)</li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?a=dP6CWt_DzyE:UoAKBk7zXd8:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zendegisagi/~4/dP6CWt_DzyE" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zendegisagi.com/1388/09/29/%d9%83%d8%b4%d9%81-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>42</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://zendegisagi.com/1388/09/29/%d9%83%d8%b4%d9%81-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>عقل تنگ، اراده گشاد</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/zendegisagi/~3/A3vwUrXD1Vs/</link>
		<comments>http://zendegisagi.com/1388/09/27/%d8%b9%d9%82%d9%84-%d8%aa%d9%86%da%af%d8%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%da%af%d8%b4%d8%a7%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 07:32:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پت</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[فكر كردن]]></category>
		<category><![CDATA[نصيحت]]></category>
		<category><![CDATA[از سر دلسوزي]]></category>
		<category><![CDATA[سركشي]]></category>
		<category><![CDATA[عقل و اراده]]></category>
		<category><![CDATA[عقل و شعور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zendegisagi.com/?p=692</guid>
		<description><![CDATA[از وقتی چشم وا کردیم همش بهمون گفتن این کارو بکن اون کارو نکن، ما هم بدون هیچ درک و شعوری یا اون کارو انجام می دادیم یا با لجبازی سرکشی می کردیم&#8230;
از وقتی یادمه به هیچ کدوم از نصیحت ها عمل نمیکردم، هنوز عقل و شعورم به درستی یا نادرستی اون کار نمی رسید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">از وقتی چشم وا کردیم همش بهمون گفتن این کارو بکن اون کارو نکن، ما هم بدون هیچ درک و شعوری یا اون کارو انجام می دادیم یا با لجبازی سرکشی می کردیم&#8230;<br />
از وقتی یادمه به هیچ کدوم از نصیحت ها عمل نمیکردم، هنوز عقل و شعورم به درستی یا نادرستی اون کار نمی رسید ولی فقط به خاطر اینکه یکی دیگه باید به جای من فکر کنه و یا راه درست رو انتخاب کنه ناراحت می شدم و گویی خودم صلاحیت و شعور تصمیم گیری ندارم و این بدجوری اذیتم می کرد&#8230; به همین دلیل همیشه برعکس عمل می کردم، یا اصلا توجهی به این قبیل نصیحت ها نمی کردم تا شاید بهشون بفهمونم، عقل دارم و می خوام خودم فکر کنم و تصمیم بگیرم و یا اینکه با این کار می خواستم التیامی برای روح نابالغ و عقل بی شعورم باشم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">با این حال لذتی که در سرپیچی بود، به یاد ندارم در اطاعت سراغی از آن&#8230; نه به خاطر فطرت ، شخصیت و یا هر کوفت دیگه ایی که در من وجود داشت&#8230; فقط به خاطر این که شروعی بود&#8230; و من &#8220;فکر کردم&#8221;&#8230; اصلا چرا باید این کارو انجام بدم و یا به قولی فلسفه ش چیه &#8230; بدین ترتیب دلیلی برای مخافلت هام  پیدا می کردم &#8230; کم کم  و به مرور زمان این قضیه دیگه جزئی از ذات من شده بود و بعد از مدتی تقریبا مو لا درز دلایلم نمیرفت&#8230; هرچند که خودم میدونستم دلایلم ساختگیه ولی با منطق اونا کاملا سازگار بود و برای مدتی کاری به کارم نداشتند&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">در این میان مقوله ای وجود داره به نام &#8220;از سر دلسوزی &#8221; که از همون ابتدا و آغاز حیات، به خاطر دریافت نکردن و یا درک نکردن مصائبی همچون: توجه، محبت، عاطفه، مهربانی و یا حتی عشق &#8230; بعد از عمری هنوز هم اینگونه مقولات روحی و حسی خیلی برام ملموس نیست و تقریباً غیر قابل درکه&#8230;  به نظرم تموم آدمایی که درگیر این مقولات شدند آدم های به لحاظ روحی یا ذهنی ضعیف و وابسته ای هستند که به گونه ای ناخواسته و نا آگاهانه تسلیم روح ضعیف می شوند و بدون هیچ تلاش و تعقلی سریع ترین و آسان ترین راه را انتخاب می کنند و با این انتخاب فقط مرحمی برای دردهای پنهان خویش پیدا میکنند&#8230; و این نه تنها هیچ سود معنوی متقابلی ازش بیرون نمباد بلکه کاملا به سوء استفاده منتهی می شه&#8230; و بدین ترتیب تمام انرژی منفی شما تخلیه شده و از این به اصطلاح دلسوزی خود کلی احساس رضایتمندی حاصل خواهند کرد و این روح و ذهن آنهاست که توانسته تغذیه ی مناسبی برای خودش پیدا کنه و برای عرض تشکر، این احساسات تقلبی و موقت را در ذهن و روح شما شکل می دهد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">یه روز تو دانشگاه با کسی آشنا شدم، از همه چیزو همه کس شاکی بود و همش از وضع موجودش می نالید و به قولی داشت دردودل می کرد&#8230; اندکی بعد برای شروع آشنایی متقابل از شرایط زندگی من پرسید. و منم مثل همیشه با خنده یا به قول او به مسخره اندکی از شرایط گذشته ام رو براش گفتم&#8230; آنچنان ناراحت شد که تموم بدبختی هاش از یادش رفت و نا باورانه می گفت چجوری تو این محیط دووم آوردی، وای من اگه جای تو بودم خود کشی می کردم&#8230; من باز هم خندبدم و براش ثابت کردم که هرچند وضع الانم قابل قیاس با گذشته نیست ولی بالاخره یه چیزایی اینجا پیدا کردم و دارم باهاش حال می کنم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">تا چندوقت به این فکر می کردم مگه زندگی الان من چشه که یه بچه سوسول بالاشهری نمیتونه درکش کنه و اینجوری در موردش نظر میده&#8230; من که فرقی نکردم، همون آدمی که اون موقع اونجوری تصمیم گرفته بوده و اونجوری زندگی می کرده الان تصمیم گرفته اینجوری سگی زندگی کنه&#8230; اگه تو اون شرایط زندگی خوبی داشته و ازش لذت می برده الانم داره از زندگی حتی سگیش لذت می بره&#8230; فقط شرایط گذشته من از دید اون یه موقعیت و موفقیت بزرگ بوده و زندگی فعلیم از دید مقایسه ایه اون انقدر فلاکت باره که حتی ارزش ادامه دادن هم نداره&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">اون  پسره فکر می کرد موفقیت در زندگی همون مسیرهای ست که دیگران طی کردند، و به همین خاطر کو.ن خودشو پاره می کنه تا به هر قیمتی هم که شده روی اون مسیر بمونه و بدین ترتیب حال رو از دست میده و در آینده هم حسرت گذشته رو خواهد خورد &#8230; نمی تونم درک کنم چرا اجازه میده دیگران به جاش فکر کنند و تصمیم بگیرند و هلش بدند تو مسیری که به نظر اونا خوشبختیه و شاید خودشون آرزوشو داشتند و بهش نرسیدند و با بچه شون می خوان بهش برسند&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">مخلص کلوم اینکه تموم بدبختی ها به دو ویژگی عقل و اراده انسان ها مربوط میشه&#8230; وقتی که انسان عاقله و از فکر و اندیشه استفاده میکنه ، میشه گفت هم مختاره و هم اراده داره&#8230; یعنی اینکه ما می اندیشیم و عمل میکنیم، ‌با اینکه هردو بهم مربوطند ولی دو مقوله جدا از همند&#8230; یعنی وقتی ما از قوه فکر و اندیشه استفاده می کنیم، می تونیم از اختیار استفاده کنیم ؟ یا اینکه چون مختاریم می اندیشیم؟!!! ارتباط بین همین اندیشیدن ها و عمل کردن هاست که منجر شده به تفاوت هایی  میان زندگی سگی ما و رویایی شما و به همین دلیل نسبت بین جهان ما و جهان شما مدام در حال تغییر است&#8230;</p>
<br /><a href="http://zendegisagi.com/?p=692#comments" title="Comments on &quot;عقل تنگ، اراده گشاد&quot;"><img src="http://zendegisagi.com/wp-content/plugins/feed-comments-number/image.php?692" alt="Comments" /></a><h2  class="related_post_title">پست های مرتبط</h2><ul class="related_post"><li>پست مرتبطی یافت نشد !</li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?a=A3vwUrXD1Vs:D8roS7DDj9k:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zendegisagi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zendegisagi/~4/A3vwUrXD1Vs" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zendegisagi.com/1388/09/27/%d8%b9%d9%82%d9%84-%d8%aa%d9%86%da%af%d8%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%da%af%d8%b4%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://zendegisagi.com/1388/09/27/%d8%b9%d9%82%d9%84-%d8%aa%d9%86%da%af%d8%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%da%af%d8%b4%d8%a7%d8%af/</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>
