۱۳۸۷-۰۷-۲
دلم خواست دوباره برم مدرسه:)
* هوم:) خوب الان من امروز واقعا دلم میخواست کوچیک شم و برم مدرسه. یه دونه از این مانتو رنگیا بخرم با یه مقنعه سفید که یه گل رز صورتی گنار گوشم چسبیده، هرچند من روز اول مدرسه دلم نمیخواست مانتو بپوشم و یه دامن گل گلی رو تازه برام خریده بودن و اصرار داشتم که با اون برم:) بعدش یه جوراب شلواری سفید پوشیدم و با اون ست رفتم مدرسه:)) امروز دلم میخواست بشم ۱ متر و ۱۰ سانتی متر و اینا که قدم از همه کوچیکتر باشه و برم اول صف. بعدشم برم سر کلاس درس و آی با کلا رو یاد بگیرم و کلی ذوق کنم که دارم چیز میز یاد میگیرم:) من این زهرای بزرگ شده رو خیلی دوست ندارم، خیلی دغدغه هاش گنده ان… دلم اون زهرای ۶ ساله رو میخواد.
داشت یادم رفت، دلم یه کوله خشگل قرمز رنگ هم میخواد. یه دفتر روغنی نقاشی. یه عالمه مداد رنگی، یه آبرنگ. یه نیمکت چوبی، با یه همکلاسی کوچولو و فرشته دیگه:) تازه مداد سیاه و قرمز هم میخوام برای اعراب گذاری، پاک کن و مدادتراش قرمز و جامدادی ای که آکواریوم داشته باشه هم میخوام:) بعدشم دلم میخواد یه خونه نقاشی بکشم که از کنارش جوی آب رد میشه، درست مثل همون موقع ها که نقاشی می کشیدیم، یادتونه؟ انگار که خونه هایی که می کشیدیم توی فضا معلق بودن:) یا کشفدوزک من عاشق کشیدن کفش دوزک بودم که تو شمال زیادن، همیشه دلم برای کفش دوزکها میسوخت:(
بعدشم خانم معلم تپلی و مهربون، بهم ۲۰ بده و زیرش بنویسه: آفرین صد آفرین فرشته روی زمین، بعدشم از این برچسبهای ممتاز بهم بده و هی اونا رو جمع کنم و ذوق کنم. انگار که با ارزشترین هدیه های دنیا هستن…
آخه کجا رفت اونهمه کوچیکی و صداقت و مهربونی و آدمهای مهربون و همکلاسی های کوچولوی دوست داشتنی و معلمهایی که هی ما رو می بوسیدن؟ آخه به چه درد میخوره این دنیای بزرگترها؟…
* اینم پارسال این موقع ها نوشته بودم: خاطرات مدرسه ![]()
اینم هست: امروز، روز اول مهر…



